یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۲

عواقب بینش نسبی گرایی و مطلق گرایی در بینش فلسفی و سیاسی

کتابی به نام از افلاطون تا همینگوی از محسن حیدریان بدستم رسیده است که حاوی نکات فلسفی دقیقی است. از جمله در مقابل این گفته افلاطون که می گوید: "حقیقت و پاکی نماد خیر و دروغ و ریاکاری نماد شر است" می آورد: "برای گریز از ثنویت و جدال خیر و شر راه حلی منطقی جز اعتدال و توازن وجود ندارد."
این مطلب بسیار مهمی برای جهان سوم ما است چون در جوامع عقب مانده مثل سوریه هر دو جناح در مقام خیر مطلق می خواهند دیگری را در مقام شر مطلق حذف فیزیکی کنند. در حالی که هر دو به طور نسبی هم ذیحق و هم خطاکار هستند. از همین مقوله است موضوع اصلاح طلبان و سنت گرایان در جامعه خود ما.

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۲

معنی نام ثَتَگوش که نام پارسی سمت هندوستان بوده است

هاشم رضی در کتاب فارسی باستان نام ثَتًگوش (ستاگیدیه= سرزمین ستا- گو، یعنی گاو- ستا) را به معنی صدگاو و پرگاو گرفته است. ولی نظر به سنت دیرین تقدیس گاو مردم هندوستان در اصل باید ستا-گو-ش باشد یعنی سرزمین پرستندگان گاو. در اوستا نیز هندوستان تحت عنوان اقلیم جنوب شرقی فلات ایران فرَدَذَفشو نامیده شده است که به معنی سرزمین چارپاپرور است.

جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۲

نامهای باستانی شهرهای کاشان، پاوه، همدان، ورزقان، سنقر و کنگاور

نام باستانی کاشان یعنی کارکاشی به صورت کارکاشیه در سانسکریت به معنی زمین سخت و ناهموار است که به نظر من نام کاشان از آن مأخوذ است. نام کهن دیگر آن ساگ بیتو هم به لغت اوستایی به صورت "ساگ بِی اِتو" هم به معنی "محلی است که سنگی بوده باشد" که بعد در همان زمان مادها به صورت کار-کاشی به معنی کلنی کاسیان هم گرفته میشده است همچنین مترادف با نام دیگرش پارتوکا به معنی محل کنار چشمه درک میشده است . نام مشابه سانگی بوتو را تحت اللفظی می توان به صورت شینگه بوته به معنی محل بوته (انار) و به صورت ساگ پات به معنی ساقه سرور گرفت. معنی دارای خانه های سنگی ساگ بیت گرچه محتمل است امّا بعید است، چون صورتهایی از این نام در مورد نامهای باستانی مناطق پر تاکستان و انار تاکستان و ساوه و مرند هم بکار رفته است. دو دژ باستانی کنار آن که سیلخازی و تیلاشوری نامیده می شده اند مطابق با سیلک و توش می باشند. شهر پدیره در آلَبریا (اردلان) مطابق شهر پاوه است. دژ تو در توی کیسه سو مطابق دژ معروف همدان بوده است. دژ ماننایی پَزَشی (محل دژ) یا پانزیش با ورزقان (ور-راز-کان یعنی دژ محل فرمانروایی) همخوانی دارد؛ چه نام کوه بُزقوش آنجا نیز نشانگر نام پزشی کوش (پزَشی کوه) است. نامهای شورگادیا و نیک سامّا به وضوح یادآور نامهای سنقر و نصرت آباد مجاور آن می باشند (اگر این نامها حاوی صورتی از نامهای قدیمی بوده باشند). سرانجام نام دژ کارخوندیر یادآور نام کنگاور است.

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۲

معنی نامهای باستانی آراتتا و اِرِخشَ (آرش کمانگیر)

می دانیم که آراتتا نام شهر بسیار دیرین در سمت جیرفت استان کرمان و اِرِخشَ (آرش کمانگیر) نام تیرانداز اساطیری ایرانیان است که تیر صلح حماسی خود را در سمت رویان کنار سفید رود انداخته است. این دو نام را به یاری زبانهای سانسکریت و اوستایی می توان معنی نمود.
کلمه آراتتا را که به شکل آرَتّه نام قومی در سمت پنجاب به شمار رفته است در سانسکریت می توان به معنی سرزمین دوردست کناری گرفت که مطابق موقعیت جغرافیایی ناحیه جیرفت کرمان یعنی همان آراتتای باستانی است.
اما نام دوم یعنی اِرِخشَ را به صورت "آرخشَ-که" در زبان سانسکریت می توان به معنی محافظ و نگهبان و پاسبان گرفت. گرچه در اسطوره اِرِخشَ (آرَش) به صراحت بدین شغل و ویژگی وی اشاره نشده است. لذا همچنین ترکیب اوستایی بسیار محتمل آن "اِ- رَخسَ" یعنی بی عیب و ایراد و پاک (بدون بدی و زشتی) قابل توجه میگردد چه این با ویژگیهای اساطیری وی همخوانی بیشتری دارد و خود هیئت آ- رَش هم در اوستا به معنی سالم و بی عیب (بی زخم) است. ظاهراَ گیلان هم بعد از عهد فرائورت به تصرف سکاهای اشغالگر ماد کوچک (آذربایجان) در آمده بوده است و در رویان و دره سفید مرزی بین متصرفات سکاهای مهاجر گیلان و مادها- آماردها سمت مازندران تعیین شده بوده است. وجود گورکانهای سکایی مکشوفه در گیلان گواه این موضوع است. این نتیجه گیری گواه درستی مفهوم و اصل سانسکریتی اِرِخشَ یعنی محافظ و نگهبان و پاسبان است. یعنی مفاهیم اوستایی این نام برداشتهایی ثانوی بوده اند.
یوستی نام اِرخشَ را از ریشه سانسکریتی ریکشه (لفظاً یعنی آسیب رساننده) به معنی خرس گرفته است. اگر این نام چنین ریشه ای داشته، با افزودن حرف نفی پیشوندی "اِ" متضاد آن را ساخته اند.
ولی مقابله نامهای آرش و اِرِخش (اِ-رَخسَ) با نام نینورتا ایزد جنگ و باد بابلی که معنی لفظی آن دارنده بنیادهای سالم است شکی در این همانی اینان و درستی اساسی همین مفاهیم بی عیب و ایراد و بی زخم آرش و اِرِخش باقی نمی گذارد. نینورتایی که صاحب تیر و کمان و سلاح عصا-گرز پران جادویی به نام شارور (خرد کننده هزاران) است. لابد نام سومری این سلاح یعنی گیدری در اساطیر و فرهنگ ایرانی با درخت گردو مشتبه شده است. درخت گردویی که تیر آرش کمانگیر بعد طی مسافتی زیاد بر آن فرود می آید.
Ninurta often appears holding a bow and arrow, a sickle sword, or a mace named Sharur: Sharur is capable of speech in the Sumerian legend "Deeds and Exploits of Ninurta" and can take the form of a winged lion and may represent an archetype for the later Shedu.

ریشه اوستایی نام آستیاگ

ایرانشناسان در باب ریشه نام آستیاگ (ایشتی ویگو) آخرین فرمانروای ماد به اجماع نظری نرسیده اند ولی آن را غالباً از ریشه ارشتی-ویگ به معنی نیزه انداز گرفته اند. ولی شکلی که موسی خورنی مورخ ارمنی عهد ساسانیان برای نام آستیاگ معاند کوروش آورده است یعنی اژدهاک که آن را می توان از ریشه کلمه اوستایی اژدیایی (ثروتمندی، برخورداری و بهره مندی)، به معنی شخص ثروتمند گرفت، نشان می دهد که نام آستیاگ (ایشتی ویگو) از ریشه اوستایی ایشتی یعنی دارایی و به معنی فرد ثروتمند گرفته شده است؛ چه جزء ویگ را هم می توان صورتی از ویچ اوستایی به معنی گرد آوردن به شمار آورد.

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۲

معنی نام فرشیدورد

دکتر مهرداد ملکزاده بحثی را پیرامون نظریات متفاوت اوستاشناسان در باب نام فرشیدورد به قول فردیناند یوستی فرَش- هانم- ورتَ مطرح کردند که رأی من بعد سنجیدن آن با نام اوستایی فرشوکَرَ (نو کننده) بر این قرار گرفت که اجزاء این نام عبارتند از فرَش: نو، هانم: باهم، ورته: گردیدن یعنی آن در مجموع به معنی هماورد نو یا حریف نوذری یا هماورد جوان بوده است. جالب است که ترکیب هانم ورتَ (با هم گردیدن در میدان جنگ برای نبرد با هم) که اکنون به صورت هماورد در فارسی دیده میشود در فرهنگ فارسی معین به خطا ترکیبی از کلمات هم و آورد گمان شده است.
اما نظر به اینکه نام اصل نام فرشید یعنی صورت دیگر نام فرشیدورد را فرش ورته یعنی دارنده گردونه نو گرفته اند، لذا منظور از هانم ورته (با هم گردنده) در اینجا خود ارابه با چرخهای با هم گردنده آن بوده است. یعنی "فرش هانم ورته" در واقع به معنی دارنده ارابه نو بوده است.

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۲

ریشه کلمه هندوانه

در فرهنگ ویکیپدیای فارسی می خوانیم: "ریشهٔ کلمهٔ هندوانه از کلمهٔ وانا که معنی هندوانه در زبان هندیست گرفته شده‌است و ایرانیان قدیم آنرا هندو وانا و همکنون هندوانه می‌گویند". ولی در سانسکریت "وانه" به معنی هندوانه به کار نرفته است و در فرهنگنامه ویکیپدیای انگلیسی خاستگاه هندوانه، آفریقا معرفی شده است، لذا بر خلاف تصور غالب که هندوانه را میوه جالیزی سمت هندوستان معنی کرده اند، آن از ریشه کلمه هند فارسی به معنی راه و طریق گرفته شده است و به معنی میوه جالیزی راه راه است. این مسلماً به خاطر راه راه بودن رنگ پوست آن است.

ریشه نام کلمه بوستان

نویسندگان کتاب مقدمه گاتاها بر اساس سلیقه شخصی کلمه بُزه را به معنی خیار بر اساس نظر احمد کسروی به عنوان کلمه اوستایی اصیل وارد کرده اند. چه بئوذ (بوذ) در اوستا (فرهنگ لغات اوستایی احسان بهرامی)صرفاً به معانی بُز (دانا) و بوی است و بس. از این کلمه نام بوستان به معنی محل میوه ها- سبزیهای خوش بوی بوته ای به یادگار مانده است. در لغت نامه دهخدا توبزه (بیخ خربزه و هندوانه)، تربزه (هندوانه)، خربزه (بطّیخ)، کمبزه (نارس خربزه) نمونه مثالهای بُزه (میوه خوش بو در فرهنگ معین، نوعی میوه خوش بو در لغت نامه دهخدا) هستند.

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

معنی ساریگر یا سارِگرِ کتاب پهلوی بندهش

در صفحه 153 بندهش مهرداد بهار، در متن بندهش به وضوح می خوانیم که"در باره باز سپید گوید که مار پردار کشد. کاسکین مرغ (کاسانه) ملخ را کشد و به دشمنی آن آفریده شد. کرکس پیر شکل که دالمن (شبه عقاب)است برای نسای خوردن آفریده شد. چنین نیز کلاغ و سارِگر مردار گاوکوهی، پازن، آهو، گور و دیگر ددان، همه را خورند ایدون نیز دیگر خرفستران را". یعنی در اینجا سارِگر را همان سار جسد خوار در می یابیم. معنی آن سر کچل و کرکس نیست چه سائیری-گَر در اوستا به معنی فرو برنده و غورت دهنده آشغال و پس مانده که به وضوح به معنی خصوصیت لاشخوری این پرنده است؛ ریشه و صورت اصلی نام ساریگر یا سارِگر می باشد. مهرداد بهار در متن بندهش در صفحه 85 سارِگر یا همان هیلای دری را باشه دری گرفته و وی را آسمان پیمای مناطق گرم و سرد در فصول تابستان و زمستان آورده است. در اینجا نیز وی را با خصوصیات سار (سارگر، سغیرچیق آذری) در می یابیم.
ولی با توجه به دو توصیف باز و عقاب گونه بودن ساریگر و شبیه کلاغ و سار بودن آن می توان منظور کتاب پهلوی از آن را زغن (زاغ زننده و شکارچی) و زاغ (کلاغ سیاه) گرفت که شباهت ظاهری زیادی به هم داشته و از نظر سیاهی شبیه سار هستند.

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۲

معنی نام گجستک ابالیش (ابالیش ملعون)

نام ابالیش را طبق قاعده تبدیل "پ" و "ر" به "ب" و "ل" می توان صورت پهلوی کلمه اوستایی اَپَرَ-ایش (خواستار دوری) گرفت. و خواستار دوری از دین معنی مُرتد را می دهد.

نظریاتی تکمیلی بر کلماتی در "در ژرفای واژه ها "ی دکتر ناصر انقطاع

(بخش یکم)
ص.96 درویش بر گرفته از ریشۀ اوستایی دریوی- ایش (خواستار فقر) است. ص.97 مُهر از ریشه اوستایی مئیری (مَر) به معنی تصدیق گزارش می باشد. ص.97 دیوان از ریشه دیپی به معنی نوشتن گرفته شده است. این واژه در اسطوره تهمورس نیز که دیوان خط را بر او آموزش میدهند، بدین معنی دیده میشود. این موضوع نشانگر آن است که دیوان مردمی بوده اند که در جوار ایرانیان باستان می زیسته و صاحب خط و کتابت بوده و ایرانیان مادی و عیلامی را کشتار و غارت می نموده اند. این جماعت باید همان آشوریان بوده باشند که کی آخسارو (کیخسرو) ایشان را در حدود سال 612 پیش از میلاد در پایتختشان نینوا (شهر رفاه و ثروت، دژ بهمن اساطیری سمت اردبیل/ در واقع اربیل) کشتار نموده است. ص.148-که عنوان آن در فهرست فراموش شده است- واژه هیربد به درستی به معنی مؤبد نگهبان آتش معرفی شده است. ولی واژه هیر به معنی آتش نه از ائثره اوستایی بلکه از شکل ئاهیر باز مانده در زبان کُردی به همان معنی آتش گرفته شده است. شکل کُردی دیگر آتش یعنی ئار ریشه نام سرزمین اران است که در آنجا آتش اجاق خانوادگی پرستش میشده است. چه نامهای دیگر آنجا یعنی آگوان (از ریشه سانسکریتی آگ= آتش) و آلوان (از ریشه فارسی و کُردی آلوو) گواه صادق آن است. ص.153 تهران از ریشه اوستایی تهرایی (پناه دادن) به معنی جای دارای پناهگاهها[ی زیر زمینی] است. ص.161 نام خوزستان را با توجه به نامهای ایلام (به عبری یعنی سرزمین سّری و مخفی) و ورنه اوستا (سرزمین پوشیده) می توان از ریشه خونج (=خوَج) به معنی سرزمین محصور گرفت. این نام شباهتی معنایی با نام عراق (بر گرفته ازهاراک/ آراک پهلوی یعنی سرزمین حراست شده) دارد که ترجمه نام سامی باستانی جنوب آنجا یعنی سومر یعنی سرزمین پاسبانی شونده دارد. ص.164 نام گیلان را می توان مرکب از گیه (گیاه) و لان (پسوند مکان) گرفت. یعنی آن در مجموع به معنی سرزمین پر گیاه و جنگلی است. ص.166 کلمه معرب خلیج (شاخ آبۀ دریا) -که اعراب در عربی بودن تردیدی ندارند- به وضوح از ریشه پهلوی و پارسی خواریگ (منسوب به شاخ آبه دریا، خور) می باشد. علی القاعده واو معدوله حذف و حرف "ر" به "ل" تبدیل شده است. ص.192 در باب ریشه نام مازندران با توجه به عنوان اوستایی مازنی دئوَ گفتنی است که مسلم به نظر می رسد آن با افزوده شدن پسوند مکانی ران (لان) بدان یعنی مازنی دئو ران و تلخیص آن ساخته شده است. داستان دیوان مازنی از نظر تاریخی مربوط به عهد خشثریتی سومین پادشاه ماد است که اسرحدون پادشاه آشور وی و سپاهیانش را از سمت دژ سیلخازی (تپه سیلک کاشان) به سمت شهر آمول (بنا به برداشت پیراشک ایرانشناس چک همان شهر آمل مازندران) فراری داد و سپاهیان آشوری تحت فرماندهی رئیس رئیسان آشوری شانابوشو در آغاز عهد آشوربانیپال در پای حصار شهر آمل از مادها و آماردها شکست خوردند و ماد مستقل شد. در واقع کیکاووس (پادشاه سرزمین چشمه زارها) لقب اوستایی خشتریتی پادشاه سرزمین پارتوکا (=سرزمین کنار چشمه) یا همان کاشان (=محل چشمه) است. و عقابان وی که از کوه ارزیفیه (کرکس) به سمت کوه البرز و شهر آمل پرواز کردند، اطرافیان و سپاهیان خشثریتی نواده دایائوکو بوده اند. در واقع این منشأ همان حماسه هفتخوان مازندران رستم شاهنامه و کشتار شدن دیوان به دست کرساسپ اوستا در کنار دریای فراخکرت (مازندران) است. ص.195 در تاریخ ایران باستان نام سیستان را همواره با نام سکاهای مهاجر بدان سوی ربط می دهند که در عهد اشکانیان بدان سوی مهاجرت نموده اند. ولی وندیداد سرزمین بادخیز سیستان را تحت نام واَاِکرته (بادخیز) محل جوجه تیغی یعنی حیوان توتمی باستانی این منطقه معرفی می نماید و در بندهش جوجه تیغی نوعی سگ و روباه مقدس به شمار رفته است و این مطالب در کنار نام نمه رئُژ (نیمروز یعنی پرستنده نوعی حیوان توتمی، منظور جوجه تیغی) آنجا، ما را متوجه مفهوم این توتمی این نواحی می گرداند. لذا نیمروز هم در رابطه با سیستان در اصل به معنی جنوب نبوده است. در این رابطه گفتنی است که نام بلوچستان باستانی یعنی مکران (باتلاقهای تمساح/مچه) هم با نام حیوان بومی آنجا مربوط بوده است. ص.196 وجه اشتقاق درست نامها یا القاب رستم (رستهم، روت- ستهم) وگرشاسپ (کرسا-سپ) در مقابله با همدیگر روشن میشود چه مارکوارت آنها را متعلق به شخص تاریخی-اساطیری واحدی می داند. بر این پایه روت-ستهم به معنی ریشه کن کننده ستمگران و کرسا-سپ هم به معنی بر افکننده راهزنان می باشند. نام اصلی این فرد با نام آذربرزین (آتش بلند پایه) اساطیری آذربرزین نامه که نامش با بهمن (در واقع دیوان دژ بهمن) در مازندران مرتبط شده است، به آترادات (مخلوق آتش) پیشوای آماردان، قهرمان اساطیری معروف عهد کوروش بزرگ می رسد که پارسها برای محبوبیت هر چه بیشتر کوروش، وی را پسر و خلف همین آترادات پیشوای آماردان (=آذربرزین) می شمرده اند. لابد قهرمانی این فرد در همان در هم شکستن محاصر کنندگان آشوری شهر آمل مازندران (دیوان مازندران) و نجات خشثریتی (کیکاووس) و همراهان و مستقل ساختن ماد (نخستین استقلال ایرانیان) بوده است. ص.197 نام افغان را نظر به نام پاکتیکان (پاک دینان، پختونها) می توان به صورت اَو-فغان (یاوران خدا، ابدالی ها) باز سازی کرد. نظر به شاخه غلزایی (غرچه، اشرار) معلوم میشود، نام اَ-فغان به معنی بی خدایان نیز مفهوم میشده است. نام اَرمن را می توان از ریشه آره (آله، عقاب) و من (خانمان) یعنی خانمان دارنده توتم عقاب (=قوم سائینی اوستا) گرفت. نام نیای اساطیری ایشان هایک (عقاب مَرد) گواه آن است. ص.200 نام شهر کا-شان (کار-کاشی باستانی) به معنی محل چشمه می باشد. این از نام آشوری دیگر ناحیه آنجا یعنی پارتا-کا (سرزمین کنار چشمه) هم پیداست. در واقع کاووس (کی اوس) به معنی فرمانروای ناحیه چشمه زاران لقب خشثریتی سومین فرمانروای ماد بوده است که قیام بزرگ سال 673 پیش از میلاد قیام مادها و سکائیان علیه آشوریان عهد اسرحدون را رهبری می نموده است. کوه ارزیفیه اوستا (کوه عقاب یا کرکس) که کیکاووس از آنجا علیه دیوان (آشوریان) قیام نموده بوده است بی شک همان کوه کرکس کاشان است و عقابهای کیکاووس که با آنها به سمت البرز و شهر آمول رفته است، در اصل منظور همان مردم نواحی کوه کرکس و کاشان بوده اند. ص.220 در رابطه با کلمه دُژخیم (بد شرشت) کلمه معرب وخیم (وی- خیم) یعنی ضد خوی و سرشت نیز قابل توجه است. ص.234 در رابطه با نام کیومرث (گاو مرد) همراه گاو نخستین، نامهای گومر (به ظاهر یعنی گاو کش)، جومرد (گاو کش) و جوانمرد قصاب اساطیری (گاوان کش) مطرح هستند که به نظر می رسد در اساس متعلق به خدای قبیله ای میتانیان یعنی ایزد مهر (میثره قربانی کننده گاو) بوده است. لابد معنی گیه مرتن (انسان مردنی) را بعداً از این نام استخراج کرده و وی را در مقام نخستین انسان قرار داده اند. ص.253 از توصیف مینورسکی از آبی جامگان تالشی سپاه شیخ حیدر صفوی به وضوح بر می آید نام تالش (تیره پوش) با کلمه معرب طیلسان (از ریشه تالش) مربوط است. در واقع نام کادوسیان را نیز می توان کات- اوسی (دوستدارندگان رنگ کبود) معنی نمود. ص.253 مفهوم نام تهمورس (پهلوان همانند سگ نیرومند، ببر) در هیئت اوستایی آن یعنی تخموروپه (پهلوان ببر دم دراز مانند) هم دیده میشود. ص.254 نام تالکان (طالقان) را می توان مرکب از تارک و پسوند کان یا ان گرفت. یعنی محل واقع در بلندی. ص.283 نام کهرمان (قهرمان) را می توان به معنی منسوب به رمنده کوهی و قوچ وحشی گرفت که در قفقاز و ایران نشانه نیرومندی بوده است. از این ریشه کلمه غُرم (قوچ وحشی، بزکوهی) در فارسی بر جای مانده است. ص.291 واژه کهن ایرانی معادل نفت، رادنیاکا بوده است که به معنی محصولی است که از چشمه های زیر زمینی عاید می گردد. ص.295 نظر به کلمه پوز-اوستک یعنی پوزه باز (پسته)، معلوم میگردد که کلمه خر-بوزه به معنی میوه شبیه پوزۀ بزرگ بوده است؛ گرچه مفهوم منطقی تر میوه خوشبوی بزرگ نیز از آن مستفاد میگردد. (بخش دوم)
ص.81 در میان واژه های پارسی در قرآن کلمات بُرهان (پَرو- وهان= دلیل برتر) و عید (ایده سانسکریت به معنی تمجید و ستایش) که مترادف یسن اوستایی(جشن) است و نیز ابابیل (به معنی حالت جمع بابُل یعنی انسانهای آبزی= کشتی رانان، منظور سپاهیان دریانورد وهرز دیلمی ارسال شده به یمن) از قلم افتاده است. ص. جالیز را می توان به معنی منسوب به کرتهای چاله ای شکل(چال-ایز) و پالیز را می توان جای منسوب به پالودن و کندن علفهای هرز (پال-ایز) گرفت. ص.96 اوباش و حالت مفرد آن وَبَش را می توان معرب از ریشه وی-بَش یعنی بد بودن و ضد حال خوش بودن دانست. ص.114 نامهای بوزینه و عنتر (انتر) را در زبانهای هند وایرانی می توان به ترتیب به معانی تیز هوش و خانگی (اندرونی) گرفت. ص.119 واژه تاریخ را می توان از ریشه اوستایی و سانسکریتی تَر (گذشته، پیروزی) یا تار (شایسته و برتر و عالی) و پسوند نسبت ایک (ایخ) گرفت. یعنی در مجموع آن در زبانهای ایرانی به معنی علم منسوب به بزرگان برتر گذشته می باشد. نامهای خداینامه و شاهنامه گواه این نظر است. ص.130 نام اصفهان (اسپدانا، اسپاهان) نه به معنی محل سپاهیان (از ریشه آشوری سبه= سپاه) بلکه به معنی محل نگهداری اسبان می باشند چه نامهای قدیمی دیگر آنجا یعنی جِی و گابه در زبانهای پارتی-ارمنی و پهلوی ساسانی به معنی منسوب به اسب و منسوب به حیوان نجیب (اسب) می باشند. بازمانده آتشکده آذرگشنسب در شهرستان مراغه نیز کایین گابه (کایین گبه) یعنی آتشکده اسب کیانی نامیده می شد. ص.134 نام شهر ارومیه در کتیبه های آشوری به دو صورت اورمیاته و آرمائیت ذکر شده است. ریشه ایرانی محتمل آن شهر دارای باغهای میوه یا تاکستانهای گسترده است. ص.136 نام تاریانای منسوب به اهواز را می توان به معنی محل نگهبانی و دژ گرفت. ص.139 نام اسفراین را می توان به صورت اسپار یئون به معنی محل سوارگان بازسازی کرد. ص.141 نام اردبیل (ارداویل) می توان در ترکیب اردی- آو-ایل به معنی محل پشت و پی رودخانه گرفت چه نام باستانی دیگر آن بادان پیروز در هیئت پادان- پی- روذ به معنی دژ واقع در پی و پشت رودخانه است. ص.144 نام ترکی آغاجری را می توان از ریشه ترکی آغا- چِری یعنی سرور لشکری گرفت. ص.146 آشتیان (ابر آشتیان= محل دژ نیرومند، ورشه= محل دژ) یکی از باستانی ترین شهرهای ایران در عهد سومریان بوده است و روابطی با پادشاهان سومری داشته است و از بازار آنجا از جمله عاج نواحی ماگان و ملوخا به سومر صادر می شده است. نام باستانی آن ورهشی بوده است. در عهد مادها آنجا را ورخشه پرنه (یعنی پر از دژهای نیرومند) می نامیده اند. ص.148 نامهای ترشیز (ترشیت) و کاشمر را به ترتیب می توان جایگاه پشتی و محل دارای پُر کاج یا محل درخشان معنی نمود. ص.153 نامهای کهن دو دژ تبریز یعنی تارویی و تارماکیس که نام تبریز از آنها اخذ شده است به ترتیب می توان دژ کوچک و دژ بزرگ معنی کرد. ص.159 کلمه کاغذ باید بواسطه ایرانی زبانان از همان کلمه چینی کوچیه اخذ شده باشد چه آن علی القاعده می توانست به کویج و کغیج (روی قاعده تبدیل "و" به "غ") و کاغذ تبدیل گردد. ص.162 نام کرکس را به سادگی می توان مرکب از اجزاء اوستایی "کرک= پرنده، مرغ" و "اَس" (لاشه کنار گذاشته شده) گرفت. یعنی کرکس به معنی پرنده لاشخور است. ص.167 ظاهراً نام اَوِستا معانی متفاوتی می داده است. از جمله در پارسی باستان اَوِستا به معنی نوشته روی چرم را می داده است. آن در پهلوی افدستا به معنی اشعار شگفت انگیز دینی است. و آویستی در اوستا به معنی دانش و دانش دینی است. ریشه اوستا و اَپستاک را اَوِپَستا گرفته اند اگر کلمه سانسکریتی و اوستاییاَوِپَت (نزول، هبوط) بعلاوه ستا (ستایش) را برای ریشه آن منظور کنیم ستایش از آسمان نازل شده معنی آن خواهد بود؛ بسیار جالب است که خود کلمه اوستایی اَوَپَستی را صرفاَ به معنی نازل شدن گرفته اند؛ لذا اَوَپَستاک صرفاً به معنی کتاب و متن نازل شده است. ص.208 واژه تاش که صورتی از واژه اوستایی تش یعنی ساختن می باشد همان طور در فرهنگ برهان قاطع آمده در فارسی می توانست به معنی سازنده و خداوند و دارنده گرفته شود. ص.211 نظر به نام ماروتاش خدای رعد کاسیان که در سانسکریت به معنی درخشندگی که به پایین پرت میشود، معلوم میگردد که واژه تشتر اوستایی به معنی درخشندگی بالایی بوده است. ص.230 واژه تازی را می توان در مقام مقابله با نام اوستایی قوم تئوژیه (گردنده و خانه به دوش) به معنی گردنده و تاخت و تاز کننده گرفت؛ چه این اقوام در مسیر گردش خود غالباً به غارت و تاخت و تاز شهرها و روستاها می پرداخته اند. ص.256 کلمه فوتو اروپائیان نباید از پرتو فارسی اخذ شده باشد؛ ولی ممکن است آنها ریشه مشترک داشته باشند. ص.265 کلمه خدمت علی الاصول از هَدِمه ئیتی اوستایی (انجام دادن کارِ خانۀ اوستایی) گرفته شده است. چه آن در زبان پارسی می توانست خَدِمه ئیتی (خدمت) تلفظ گردد. ص.266 کلمه نوکر را می توان بر گرفته از نواکار (کار کننده در مقابل خوراک) و واژۀ چاکر را می توان مأخوذ از چرَکَر اوستایی کسی که اختیار خود را به کسی دیگر داده است، دانست. اما خود کلمه برده فارسی (ورتک پهلوی) باید از اَرده آشوری به معنی برده گرفته شده باشد. ص.308 همانطور که استاد ناصر انقطاع حدس می زند ناموس کلمه ای معرب از زبان فارسی است؛ چه آن را به سادگی می توان مرکب از "نام" و "اوس" (دوست داشتن و خواستن) گرفت یعنی همان خواهان شرف و نام نیک و سرفرازی که معنی این کلمه معرب است. ص.418 نام دانه خوردنی فندوق را می توان وجه اشتقاقی از "پان- دا-اوک" اوستایی یعنی محصول و دانه دارای پوشش. جزء داک (ساخته شده و آفریده) در واژه های اُردک (ور-داک= موجود دریاچه زی)، دخمه (داک-موچ= محل رهاکردن مخلوق) و داکترو (دَختر، ساخته شده در بالا، دژ، پُل) هم دیده میشود. (بخش سوم)
ص.129 بابُل (باوُل) مرکب است از بو- آو-اول یعنی "منسوب به [پرندگان] آب زی" چه این در واقع نام رودخانه آنجاست که به عربی ماءالطیر (مامطیر) یعنی محل پرندگان آبی ترجمه شده بوده است. در واقع ابابیل قرآن نیز به معنی جمع بابُل یعنی به معنی آبزی ها (کشتی رانان) است. ص.131 نام بجنورد را می توان به صورت بیجین-ورد به معنی دارای دژ گرداگرد اصلی گرفت. احتمال ترکیب بی-جین-ورد یعنی دارای دو محل دژ پیرامونی دار آن نیز هست. ص.133 نام باستانی بحرین را دیلمون نوشته اند شاید در زبانهای سامی به معنی جزیره (جای محصور در آب) بوده است. ص.135 نام بروجرد (در واقع بئیرو-گرد) به معنی "محل بارو (دژ نگهبانی) گرداگرد سراسری" است. ص.138 بسطام در واقع یا بس دام است یعنی دارای دامهای فراوان یا به احتمال بیشتر وس تهم است یعنی روستایی که بسیار نیرومند است. ص.140 اگر به درستی اخذ نام قدیمی بلوچستان یعنی مکران از مکا ایرینای سانسکریت اعتماد کنیم، در این صورت می توان آن را به معنی باتلاق تمساحها (مچه ها) خواهد بود. مچه و بُزمچه فارسی و مگیر هندی به معنی سوسمار و تمساح هستند. ص.143 نام بندر انزلی به صورت هنجَ-لی در پهلَوی به معنی جای به هم پیوستن و بستن لی ها یا نی ها برای بافتن ریسمان و حصیر بوده است. کلمه نی در نام نیلان (لیلان در سمت مراغه) به لی تبدیل شده است. ولی در شمال لی که برای پوشاندن سقف خانه ها و بافتن ریسمان به کار می رود به غیر از نی است. ص.147 نام بندر دیلم جنوب ایران را که محل ساختن بلم بوده است به سادگی می توان بر گرفته از تلخیص دیه بلم یعنی روستای بلم سازی دانست. اما نام دیلم و دیلمان و دیلمستان کناره دریای مازندران را می توان به معنی به کار برندگان دیلم و چوب دستی و نیزه گرفت. ص.149 نام شهرک بیدخت خراسان را به سادگی می توان مرکب از بید و خت (کت) دانست یعنی محل درختان بید. ص.154 نام پاسارگاد را می توان پَسَر گاد (محل پشت سری) یا محل پارسیان دانست چه خود پارس به معنی محل کناری و پشتی است. ص.155 کلمات معرب سبیکه (قطعه طلا یا نقرۀ گداخته و در قالب ریخته شده) و سکه بر گرفته از کلمه اوستایی سَئپکه (ریخته گری شده) می باشند. احتمال اخذ سکه از چکه فارسی بعید است. چه سَئپکه می توانست در عربی به صورت سِبکه (به سون حرف وسطی ب) در آید و حرف ساکن "ب" در وسط کلمه در تلفظ بیافتد. ص.160 معنی کرشه را- که پول هخامنشی به شمار رفته است- به لغت اوستایی می توان به معنی به شکل دایره ای ساخته شده گرفت. ص.190 نام ایرانی کهن رود دجله یعنی رنگها (رنگ) را می توان رود تیز و سیلابی یا رود بُزان کوهی (توتم قبیله ای کُردان سکایی کَردوخی) معنی نمود. ص.199 کلمه اراذل و شکل مفرد آن رذل در لفظ عرب را می توان معرب از کلمه مرکب فارسی ارز-ال (علی الاصول همان هرزه- ال) یعنی منسوب به هرزه و هرزگی گرفت. ص.202 نام زرتشت به صورت زَرت- اَاِشت به معنی زرین کالبد، نورانی معادل بودا (منّور) و سپیتاک (فردسفید و نورانی) و زریادر (زریر، دارنده زرینی) است. هرتسفلد می گوید که زرتشت سپیتمان همان سپیتاک پسر سپیتمه (پسر خوانده کوروش) فرمانروای سکائیان پارسی دربیکی (دری) سمت بلخ بوده است. مطابق اشاره کتسیاس وی در مقام فرمانروای دربیکان سکایی از مرکز بلخ بر امور هندوستان نظارت میکرده است چه در سپاهیان وی فیلان و سواران هندی زیادی وجود داشتند. در واقع نظامی گنجوی نیز در اسکندر نامه به درستی معبد بودایی نوبهار را آتشکده زرتشت معرفی می نماید. در واقع بودا (دانا، منور) نیز لقبی بر همین سپیتاک فرمانروای سکائیان دربیکی در عهد پدر زن و پدرخوانده اش کوروش بوده است چه وی از قبیله سکیا (سکا) به شمار رفته است و مقر وی شهر مقدس نام داشته است که به تبتی نپال و به سانسکریتی بالهکه (بلخ) می شد. ص.208 استبعادی ندارد که صوفی عرب از سوفی یونانی (دانش) می آید چه گسترۀ فرقه های گنوسی (لفظاً یعنی مربوط به معرفت) در خاورمیانه بسیار ریشه دار بوده است. ص.210 ملک الشعرای بهار کلمه معرب عیّار به درستی از ریشه اَدی-یار می گیرد چه این در لفظ اوستایی و پهلوی به معنی دارای کردار یاریگری می باشد. ص.215 کلمه فرنگ را سوای نام فرانسه و فرانکها با نام وارنگها (وایکینگهای سوئدی که بر روسیه فرمان می راندند) ربط داده اند. نظر به وجود کلمه افرنگ (اورنگ) که در فارسی به معنی تخت پادشاهی و فر و شکوه و زیبایی به شمار می رود، باید گفت که این کلمه سابقه اش از معروف شدن نام فرانکها و وارنگها فراتر می رود. ص.220 کشکول می تواند مرکب از ریشه کاش سانسکریت و کاسه فارسی و کول بوده باشد یعنی کاسه ای که به کول می کشند. ص.227 نام کوروش به هیئت کوروشک (کورو- شکا) در پهلوی به معنی قوچ وحشی است. همین معنی بوده است که نزد ملل سامی به ذوالقرنین (قوچ صاحب دوشاخ) ترجمه شده است. در واقع در رؤیای و بیداری دانیال نیز کوروش در همین معنی قوچ وحشی شاخدار ظاهر گشته است. در واقع مولانا ابوالکلام آزاد برای اثبات قطعی نظر خویش در اینهمانی ذوالقرنین و کوروش از این مفهوم نام کوروش بی خبر مانده است. ص.249 در تأیید نام کهکشان در معنی کاه کشان گفتنی است: یکی از افسانه های قدیم ارمنی که در بیان پیدایی کهکشان در آسمان است، گفته شده است: واهاگن (بهرام) کاههای بارشام (بارشامین) یکی دیگر از خدایان ارمنی را می دزدد و همین کاهها است که در آسمان پخش شده و به صورت کهکشان در می آیند (فرهنگ اعلام اوستا، هاشم رضی، ص.1344 جلد سوم). ص.260 به نظر می رسد ایرانیان کلمه نهار عربی را در فارسی به صورت ناهار به مفهوم نی- آهار (به پایین نهادن و روی زمین چیدن خوراک در وسط و نیمه روز) درک می نموده اند. لابد صورتی از این واژه شاید به صورت نِمَ آهار (غذای نیمروزی) قبل از ورود اعراب به ایران وجود داشته است. ص.271 استاد ناصر انقطاع به درستی نام هخامنش را به معنی دوست منش میگیرد و شجره نامه درست هخامنشیان را از روایت هرودوت نقل می نماید. مطلبی که در اینجا ناگفته مانده است، مطابقت نام فریتون (منسوب به "دوست منش= هخامنش) با کوروش و هخامنش است که در معنی شخص هخامنشی منظور کوروش و به عنوان پادشاه پیشدادی خود همان هخامنش است. اما از ثرَاِتئونه اوستا (یعنی سومی) که معادل فریدون شاهنامه است، صرفاً خود کوروش سوم یا همان کوروش بزرگ در خبر هرودوت منظور می باشد. در واقع گرز گاوسر فریدون یا گرز "گاو رنگ" (بزکوهی، قوچ وحشی= کوروش) سمبل و نشانگر خود همان نام کوروش می باشد. اژیدهاک مخاصم کوروش به عنوان پادشاه ایران همان آستیاگ و به عنوان پادشاه بابل همان نابونیدِ مردوک پرست است. در واقع اژیدهاک ماردوش همان مردوک خدای بابل است که سمبلش مارافعیی به نام موش هوشو بوده است.

چهارشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۹۱

آیا اَوِستا به معنی کتاب از آسمان نازل شده است؟

سه جلد در ژرفای واژه های دکتر ناصر انقطاع را که در باب موضوعات مورد علاقه ام بود، در این یک هفته پیش نوروز سال جدید خواندم. یک مورد عجیب راهگشایْ بررسی جدیدی در باره ریشه و معنی نام اوستا بود که در خود اوستا از آن نام برده نشده است: استاد ناصر اقطاع در جلد دوم صفحه 167 در باب ریشه نام اوستا به کلمه اَوِپِستا Avepesta به نقل از اوستاشناسان گلدنر و آندریاس اشاره کرده است که دیگران از جمله استاد پورداود و هاشم رضی آن را به نقل از همان اوستاشنان آن را به صورت اوپَ- ستاupa-sta آورده اند. این کلمات اوستایی را از روی کلمه پهلوی ابستاک (اَپستاک) و اَوِستا استخراج نموده اند که در کتاب پهلوی بزرگ دینکرد به معنی پایه و بنیاد و متن اصلی آمده است. ولی این معنی از وجه اشتقاق هیئت اَوِپِستاک آن به دست نیامده است بلکه این معنی کاربردی آن از معنی اوپَ- ستاه بوده است و شکلی که دکتر ناصر انقطاع برای اَوِستا آورده یعنی اَوِپِستا در این راه بسیار راهگشا است چه هیئتی از این واژه به صورت اَوَپَستی در اوستا به معنی نازل شدن آمده است. لابد این مفهوم در میان بحث کلامی مغان به وساطت واژه های اوستایی اوپَ-ستات (ریشه کلمه اوستات پهلوی و اُستاد فارسی) و اوپَ-ستاه به مفهوم متن استوار و موثق پدید آمده بوده است. بنابراین اَوَپَستاک به معنی متن و کتاب نازل شده است که مفهوم کاربردی آن همانا متن اصلی (= اوپَ- ستاه) بوده است. بر این پایه در اینجا این سؤال پیش می آید آیا این موضوع نازل شدن کتاب از آسمان را زرتشتیان از اسلام گرفته اند یا بر عکس؟ در جواب، در حق به جانب ایرانیان زرتشتی بودن در این باب، گفتنی است؛ طبق جلد دوم یسنا گزارش ابراهیم پورداود، صفحه161: "میر خواند در روضة الصفا می گوید در تاریخ بناکتی و معجم (از قرن ششم و هفتم هجری) مسطور است... که زرتشت به جبلی از جبال اردبیل (منظور سبلان) بالا رفت و از آنجا فرود آمد و کتابی در دست داشت و می گفت این کتاب از سقف خانه که بر این خانه است، نازل شد." این گفته در کنار این مطلب که پیامبر اسلام پیش از آغاز نبوت خویش با یک پدر و پسر ایرانی اصل یمنی با سواد و دین پژوه موسوم به جبر (گبر)، سلمان و سلام در مکه مصاحبت داشته و قرآن را کتاب کلام نازل شده آسمانی (=اَوَپَستاک زبان پهلوی) و کلام منظوم خارق العاده (=اَفدستای زبان پهلوی) می دانسته است، تقدم اعتقاد به نزول کتاب آسمانی را نظیر اعتقاد به منجی موعود، نزد ایرانیان اواخر عهد ساسانی نشان می دهد.

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۱

معنی لفظی همس پت مئیدیم

استاد فریدون جنیدی در مصاحبه با خبر گزاری قانون در رابطه با جشن سوری و آیین هایش وجه اشتقاقی از گاهنبار آخر سال یعنی همس پت مئیدیم -که به صورت همست پت مئیدیم به معنی "بر افتاده در میان سال [میان سال قدیم و جدید]" است- به دست داده که بسیار عامیانه می نماید.این مفهوم مذکور همست پت مئیدیم یعنی "بر افتاده در میان سال قدیم و جدید" در عنوان خمسه مسترقۀ (پنجه دزدیدۀ) ایام نوروزی نیز مشهود است. در تبدیل همست به همس گفتنی است که علی القاعده حرف ساکن "ت" در آخر در عمل در تلفظ حذف شده است، چنانکه اکنون نیز "است" را غالباً "اس" گوئیم. نمی دانم از روی کدام منبع سپت مفروض خود را در اینجا به معنی شب (خشپ اوستایی) گرفته است. گفته وی به عینه از این قرار است :
"ولی چهارشنبه سوری محققا همان گهنبار پایان سال است. نام این گهنبار هَمَس پَت مَئیدیم گاه بود که این را تاکنون کسی معنا نکرده، (مئیدی= میانه، هَمَ= گرما، سپت= شب) به دیدِ من یعنی گرمای شب و روز میانه می‌شوند، یعنی گهنباری که در آن شب و روز با هم برابر می‌شوند."

ریشه فارسی واژه باکره

کلمه باکره را از ریشه فارسی پاکیزه گرفته اند؛ ولی بهتر است اصل آن را از واژه پارسی پاک-اَره بگیریم یعنی برخوردار از پاکی. در زبان کُردی جزء اوستایی اَره (برخورداری) یا ایره (نیرومند) به صورت ئیره به معنی وسایلی به کار می رود که شخص از آن برخوردار است و ئارا در کُردی به معنی وجود داشتن است.

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۱

ایزد معبد ماربین اصفهان

حال بعد از گذشت پنج سال از تدوین مقاله "آتشکده ماربین اصفهان و شیر- اژدها وش آن" در می یابم که خدای معبد ماربین (مار-بان = مار درخشان یا "مار-با-ین" = منسوب به مار درخشان) یا مارین (منسوب به مار یا منسوب به مروتاش خدای جنگ کشنده) بیشتر با خود مروتاش خدای جنگ و باد کاسیان (نیاکان لُرها) قابل قیاس است، چه مَروتاش به صورت مَروتیش در زبانهای کهن ایرانی به معنی کشنده درخشان یا مار درخشان یعنی به همان معنی ماربین بوده است. مارو-تاش به صورت ماروت-تاس در سانسکریت به معنی "درخشندگی است که از آسمان به پایین پرت میشود یعنی آذرخش". لابد مار اساطیری هبوط کرده در اصفهان و دجّال اصفهان ربطی با نام این معبد داشته است. این ایزد بیش از آنکه به ایزد مهر شبیه باشد مشابه ایزد بهرام- ایندره است.

معنی نام کلیدر

نام کلیدر نیشابور را که با رمانی بدین نام از محمود دولت آبادی، در ایران معروف شده است، به سادگی می توان کلا دار یعنی دارای قلعه معنی کرد. وجه اشتقاق مذکور در مقاله "کلیدر؛ روستایی‌ در ‌دل‌ داستان"، یعنی کلی به معنی محکم و در به معنی قلعه عامیانه می نماید.

ریشه سانسکریتی کلمه بیمار

واژه سانسکریتی ویمارش به معنی ناراحتی داشتن می توانست با افزوده شدن پسوند مصدری پهلوی ایتن تبدیل به ویمارشیتن شود و از خود این مصدر در فارسی مفهوم بیمار شدن استنتاج گردد.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۱

ریشه فارسی واژه خلیج

کلمه خلیج یعنی شاخی که از دریا برآمده باشد (آنندراج) به وضوح می تواند از ریشه پهلوی خوار- ایگ (منسوب به خور= شاخی از دریا) یا همان خور- ایگ فارسی بوده باشد. چه طبق قاعده "ر" پارسی کهن، به "ل" تبدیل شده است؛ نظیر تبدیل اروند به الوند. بنابراین در جنگ سیاسی نام خلیج فارس یا متقابل آن، امتیاز قاطع و بزرگی به نفع ایران میشود. ریشه واژۀ خور فارسی یا خوار پهلوی در اساس به معنی جای گود و پست است. در بین النهرین باستان خود خلیج فارس را دریای پایینی می نامیده اند.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

ریشه فارسی کلمه قرآنی بُرهان

برای کلمه عربی یا معرب بُرهان ریشه عربی یا حبشی یا ایرانی قائل شده اند، ولی نظر به وجود ریشه کلمه پهلوی وَهانه (دلیل، بهانه) که می توانست بر اثر تکرار تلفظ (در این مورد در کنار جزء پیشوندی "پَرو") به "هان" تلخیص یابد، و نیز با توجه به موضوع قابل تبدیل بودن واژۀ "پَرو" پهلوی به "بُر" در لفظ عرب، ریشه ایرانی آن بسیار محتمل تر از ریشه حبشی و عربی آن میگردد. این امر با توجه به معنی کلمه پهلوی پَروَهان (پَرو- وَهان یعنی دلیل برتر و روشن) که با بُرهان مقابله شده است به وضوح اثبات میگردد.

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۱

معنی واژه رُخ در داستان یازده رخ یا دوازده رخ شاهنامه چیست؟

دکتر معین آن را (با استناد به شا.بخ.1141.5) به معنی جنگجو و پهلوان آورده است ولی در لغت نامه دهخدا بدین معنی آن بر نمی خوریم.
Salar Partavi خالقی مطلق، یادداشت های شاهنامه،بخش دوم و سوم ص: 123:
ما پیش از این نشان دادیم که عنوان دوم ( یازده رخ ) مناسبتر است...و اما رخ به معنی چهره - رزمندۀ نامدار است. رخ در همین معنی در بازی شطرنج بکار رفته است. اگرچه رخ را از اصل اوستایی ratha به معنی گردونه می دانند و امروزه گویا به معنی باروی دژ گرفته می شود.
عبدالحسین نوشین توی کتاب واژه نامک دو معنی 1- روی و چهره و صورت 2- نام یکی از مهره های شطرنج رو برای رخ آورده (صفحۀ 260 - 261).
Javad Mofrad شاید به جای تصور تبدیل رَثه= گردونه به رُخ بهتر باشد که برای رُخ ریشه روجَ سانسکریت به معنی شکست دهنده و ویرانگر قائل شویم چه در فارسی-پهلوی حرف ج به وساطت غ به خ قابل تبدیل بوده است.
واژه های کُردی رَوُخان (خراب کردن) و رَوُخاو (خراب شده و منهدم) هم حاوی این معنی سانسکریتی می باشند. در واقع رُخ-قلعه سیّار شطرنج هم یک دژکوب است. از سوی دیگر کلمه اوستایی "رئو-ک" یعنی "آسان بودن در راندن (مانند ارابه)" آلترناتیو منطقی دیگری برای واژه رُخ شطرنج است.

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۱

وجه اشتقاق واژه های زنجیر و پنیر

زنجیر (زینجیر آذری) مرکب از کلمه زین (اسلحه) و جیر (گیر) است که از آن می توان هر دو مفهوم سلاح سفت نگهداشتن در بند شدگان و نیز سلاحی را که از به هم گیر دادن اجزاء آن ساخته شده است، مستفاد نمود.
مسلم می نماید پنیر از تلخیص پئمن-ایر (شیر سفت و نیرومند) عاید شده است. جزء ایر در واژه های دلیر و زمهریر ("زمهر= جیمر ارامنه" – ایر یعنی سرمای سخت) به معنی نیرومند و سخت به کار رفته است.

ریشه ایرانی کلمه تاریخ

واژه تاریخ را به درستی دارای اساس ایرانی شمرده اند. اما محققان برای آن ریشه ناصواب تار (تاریک) را پیشنهاد کرده اند که این مفهومی آشکارا مأیوس کننده است. گرچه در شکل راه تقریباً درست رفته اند، ولی در معنی به بیراهه افتاده اند. از این روی برخی در پی پیدایی ریشه عربی آن بر آمده اند. امّا کلمه سانسکریتی و اوستایی تَرَ (تَر) به معنی رفتن، گذشتن و پیروزی نشان می دهد که ریشه ایرانی کلمه تاریخ واژه پهلوی تَریک (تریخ) به معنی "علم منسوب به گذشتگان و رفتگان و فتوحات ایشان" بوده است. چون اگر چه در فرهنگ لغت های اوستایی واژه تَر را بیشتر به معنی پیروزی گرفته اند. ولی آن در ترکیب با پیشوند "وی" به معنی گذر کردن و در گذشتن نیز آمده است. یعنی در مجموع معلوم میشود کلمه سانسکریتی "تَرَ" (تَر) در اوستایی و پهلوی نیز به همان معانی رفتن، گذشتن، در گذشتن و پیروزی مصطلح بوده است. کلمات کُری تاراو و تاران یعنی رفتن بی بازگشت نیز گواه درستی این وجه اشتقاق می باشند.
امّا از کلمه میژو زبان کُردی که هم به معنی شایسته و بزرگ (از ریشه مَزَ اوستایی یعنی بزرگ) و نیز به معنی تاریخ است، بدین نتیجه می رسیم که در ایران کلمه تریک یا تاریخ (از ریشه تارَ سانسکریتی و تَرَ اوستایی یعنی برتر و برجسته و عالی) را در اساس به معنی علم منسوب به بزرگان و شاهان برتر می گرفته اند. نامهای خداینامه (نامه بزرگان برتر) و شاهنامه (نامه حاکمان بزرگ و برتر) گواه صادق این نظر هستند.
اگر هر دو معنی منسوب رفتن بی بازگشت و منسوب به فرمانروایان بزرگ را برای کلمه تاریخ منظور بداریم آن در مجموع به معنی علم منسوب به فرمانروایان بزرگ گذشته خواهد بود.

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۱

وجه اشتقاق بیدستر

فرهنگ معین وجه اشتقاق بی- دس- تر (بدون داس کوچک و بی اره) را از این پستاندار جونده درختان به دست داده و در تصویر الحاقی مربوطه دوتای آنها را در حال جویدن پوست چوب و جویدن تنه درختی که بر اثر جویدن آنها قطع شده، نشان داده است. ولی اگر درست دقت کنیم از خود همین نکته در تصویر در می یابیم که نام این پستاندار شناگر در اصل ترکیبی از بید (درخت بید آبزارها) و ستر (ستردن، استردن و محو ساختن و تراشیدن) است. یعنی موجودی که درخت بید آبزارها را می تراشد و محو میکند.

کلمه روسی کولاک به معنی مرد اشرافی و فئودال ریشه سکایی دارد

واژه کولاک (اشراف روستایی) را در زبانهای اسلاوی را از ریشه اسلاوی به معنی مُشت میگیرند که ربطی با مفهوم مصطلح آن یعنی عنوان اشراف کهن و روستایی سرزمینهای اسلاوی ندارد. اما در زبانهای هندوایرانی سانسکریت و سکایی این کلمه از ریشه کولا و کولا-ک (کولا+ پسوند حالت اسمی "اک") که به معنی خانواده اشرافی و حکومتی بوده و در نام کولا-کسائیس (پادشاه خانواده سلطنتی) پادشاه اساطیری سکائیان باستانی شمال دریای سیاه به وضوح دیده میشود. یعنی این کلمه از فرهنگ سکائیان پادشاهی (اسکیتان، اسکولوتها) در نزد اسلاوها به یادگار مانده است. آیا کلمه فارسی کلانتر (بزرگ و مهتر) در اساس خود ارتباطی با این واژه سانسکریتی و سکایی داشته است یا نه؟ به سادگی پاسخ نمی توان داد. خود نام اسلاو در اصل اسکلاو (سکلاو، صقلاو) از نام اصلی اسکیتان در خبر هرودوت یعنی اسکولوت (اسکولوها، به معانی ملت دارنده جام و ملت دارنده توتم "بزکوهی=تور") اخذ شده است.

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

چگونه از آتش موسی به معبد سرابیط در صحرای سینا رسیدیم

جناب کردوان افتخاری در صفحه فرهنگ و زبانهای باستانی ایران این سؤال را مطرح کردند که منظور از مصرع اول در بیت دوم این شعر حافظ چیست؟:
"بلبل ز شاخ به گلبانگ پهلوی***میخواند دوش درس مقامات معنوی یعنی بیا که آتش موسی نمود گل***تا از درخت نکته ی توحید بشنوی"
Sina Kamal Abadi از چه لحاظ کردوان جان؟
Javad Mofrad گویا در وادی ایمن نور الهی به صورت آتشی بر درختی نشسته بود و خدای یکتا از آنجا با موسی سخن گفت. ظاهراً اشاره به اساطیر خدایان و الهه های مصری است چه الهه هاثور (یعنی منزلگاه هوروس خدای دور دست آسمان) همسر هوروس الهه درخت، خصوصاً درخت چنار به شمار می رفته است.
Sina Kamal Abadi Parsa Daneshmand Javad Mofrad جناب مفرد دقیقا اشاره به درختی است که می‌سوخت و خدا در آن آتش با موسی صحبت کرد. اما من متوجه بخش دوم کامنت شما نشدم، این اسطوره ریشه در اسطوره‌های هاثور دارد یا حضرت حافظ به "هاثور" اشاره کرده است؟
Javad Mofrad جناب سینا. اساطیر مصری به واسطه یهود به اعراب و از آنها به ایرانیان رسیده است. من به منشأ درختی اسطوره ای اشاره کردم که روح خداوندی بر آن نشسته است. مسلماً حافظ و حتی اعراب و یهود قرون وسطی هاثور را نمی شناختند. حال باید بگردم ببینم پیشینیان چه نظری داشته اند. درخت اسطوره ای می سوخته یا آتش خداوندی نور گونه بر آن نشسته بوده است؟ شاید فیلم ده فرمان در این مورد کمک کند.
Javad Mofradلغت نامه دهخدا: "وادی ایمن . [ ی ِ اَ م َ ] (اِخ ) وادی مقدس را گویند و آن بیابانی و صحرایی است که در آنجا ندای حق سبحانه و تعالی به موسی علیه السلام رسید. (برهان ). صحرایی که موسی علیه السلام با زوجه ٔ خود به وقت شب در آن صحرا میرفتند. اتفاقاً به سبب وضع حمل آن عفیفه جست و جوی آتش نمودند. ناگاه از دور روشنی بنظر آمد. چون قریب رفتند بر درختی نور یافتند...."
Javad Mofrad ممنون سینا عزیز و جناب افتخاری. سؤال شما باعث شد رابطه هاثور با وادی ایمن را هم نگاه کنم. ظاهراً با هم مرتبط هستند. وادی ایمن را صحرای سمت راست معنی نموده اند و هاثور الهه سمت غرب است"الهه غرب". اگر برای تعیین چهار جهت روی در جهت جنوب (قبله ایران -صحرای سینا) بیایستیم. دست راست مان به سمت غرب واقع میشود. همچنین صحرای سینا نسبت به اسرائیل و بیت المقدس در جهت غربی (جنوب غربی) است.
Parsa Daneshmand بنده هم همين طور. به خصوص اشاره جناب مفرد به فيلم ده فرمان كه هوس ديدن دوباره آن را زنده كرد. در مورد تاثيرات اسطوره هاي مصر باستان بر مسيحيت هم نظراتي وجود دارد كه بسيار جدي است و مجال بحث درباره آن بسيار.
Javad Mofrad جناب پارسا دانشمند همین الان مطلبی را در باره الهه هاثور و صحرای سینا دیدم که بسیار قابل توجه است:
"Hathor maintained a special presence in Sinai on the high places such as Serabit, where the nomadic mining tribes worshipped her. (Maspero 354, Petrie 85) .خرابه های معبد سرابیطِ هاثور- بعلات با تصویری از این الهه کشف شده است.
جالب است که کاموسه (رهبر قبطی ها در آخرعهد هیکسوسها، موسی تاریخی) در یکی از دو ستل خود می آورد که در بین شهر آواریس (مرکز هیکسوسها در مصر سفلی) و مصر علیا از هرموپلیس تا شهر عمارت هاثور (پی هاثور) در مصر میانی در کنار دو شاخه نیل را از تصرف هیکسوسها (بیگانگان آسیایی) خارج کرده است. بنابراین همین عمارت هاثور مصر میانی بعداً در روایات دینی با معبد معروف هاثور در صحرای سینا یعنی خرابه های معبد سرابیط کنونی در صحرای سینا، سمت تور سینا مشتبه شده است.

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۱

ریشه های نام پارس

واژه اوستایی پَرِتَ (پِرِثَ) به معنی ستیزه و پرخاش برای پارس به معنی آوای سگ و نیز به معنی پرخاشگر برای کلمه پارس سکایی (پارس یا بارس ترکی) در مفهوم یوز پلنگ و ببر و پلنگ مناسب می افتد. اما چنانکه گفته میشود نام سرزمین و قوم پارس از پِرِسو اوستایی می آید که به معنی کناری در نقطه مقابل ماد=میانی است. گر چه پارسیان هخامنشی درفش کاویانی خود را از پوست پلنگ یا یوزپلنگ درست کرده بودند که نشانگر آن است که پارسیان از این معنی سکایی نام پارس نیز اطلاع داشته اند.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

ریشه واژه چلپاسه (کرپاسه)

واژه چل درفارسی از ریشه چر اوستایی و چل سانسکریت به معنی شتافتن و حرکت کردن است، لذا چلپاسه (کرپاسه) در اصل چل-پسه بوده است یعنی شتابنده دُمدار.

ریشه فارسی کلمه عیّار

ملک الشعرای بهار به درستی اعتقاد داشته ‌است که لفظ عیار همان «ای‌یار» فارسی و «ادییار» پهلوی است. چه کلمه اَدَ اوستایی به معنی انجام دهنده و یارَ به معنی یاری است. یعنی ادَیار پهلوی یا همان اَیّار پهلوی در مجموع به معنی یاری کننده بوده است.

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۱

ترکیب واژه فارسی شمشیر

نظر به کلمه سوغر ارمنی، شور کُردی، چرو سانسکریت، سئورَ اوستایی که به معنی برنده دسته دار دراز (سا- ئورو) هستند، معلوم میگردد جزء دوم نام شمشیر یعنی شیر در اصل صورتی از همین کلمات و جزء اول آن یعنی شم صفتی از ریشه اوستایی به معنی آشامنده یا آشامیده بوده است. یعنی در مجموع شمشیر به معنی کارد و خنجر دراز آبدیده بوده است. صور کهنتر دیگر شمشیر را شَفشِر و شیفشِر آورده اند که این هیئات را می توان خنجر دراز ستبر (تخلیص شفت- شِر) معنی نمود.به نظر می رسد کلمه معرب شفره (خنجر ستبر) و واژه عبری سیکاری (برنده، کارد) ریشه در کلمات ایرانی فوق داشته باشند.
جالب است که ریشه اصلی نام شمشیر یعنی شیر در زبان پر مایه کُردی همچنین به صورت شیر آمده است که از ریشه سانسکریتی شری یعنی پاره کننده است که لابد معنی نام شیر در مفهوم حیوان درنده معروف نیز می باشد. احتمال زیادی دارد ریشه کلمه عربی ساطور نیز سا-سور (سا- سئورَ اوستایی) بوده باشد یعنی شمشیری که برای بریدن به کار می رود چه این مفهوم منطقی تری را از معنی عربی سطر سطر کننده ساطور ارائه می نماید.

ریشه کلمات ناب و شنبه و مسجد و بچه

واژه ناب را می توان علی القاعده (نظیر تبدیل زفان به زبان) صورتی از کلمه ناف به معنی سرچشمه و اصل گرفت.اصل این واژه را به غلط ان-آپ یعنی بی آب فرض کرده اند.
شنبه را به سادگی می توان از ریشه اوستایی شن مئویه یعنی شیار گرفت. گویا ایام هفته را با کشیدن هفت شیار بر روی زمین مشخص میکرده اند و از این روی روز شنبه را شیار هم می نامیدند.
مسجد به عربی به معنی محل سجده است. اما معادل فارسی مسجد یعنی مزکد یا مسکد به معنی خانه و جای بزرگ است.
کلمه بچه را می توان از اصل پهلوی بئوچه به معنی موجود کوچک گرفت. این معنی کلمه کودک (کو-دا-اَک) به معنی آفریده کوچک هم می باشد.صورتهای پهلوی و اوستایی بچه و کودک یعنی وئچگ و کوتک را به ترتیب می توان به معنی مربوط به نطفه (ویج، بیج) و کوچک گرفت.