<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863</id><updated>2012-01-31T15:59:27.332-08:00</updated><category term='ا'/><title type='text'>فرهنگ و انديشه</title><subtitle type='html'>پايگاه جواد مفرد كهلان</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>بیژن (سرود زرتشت)</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>880</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-2843988040383566300</id><published>2012-01-31T15:54:00.000-08:00</published><updated>2012-01-31T15:59:27.336-08:00</updated><title type='text'>نامه پر مهر دوستمان منوچهر تقوی بیات در باب تحقیقات این جانب</title><content type='html'>دوست گرامی آقای جواد مفرد کهلان سلام! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ازهمین جاآغاز می کنم:&lt;br /&gt;"گفتم من زادگاه زرتشت را پیدا کرده و روی آن نشسته ام و به ریش بلند پروفسوری هم می خندم که این گونه حریصانه در دور و نزدیک به دنبال زادگاه زرتشت می گردد" جواد مفرد کهلان &lt;br /&gt;آنچه شما گفته اید، یعنی؛ کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. تنها کسی که من می شناسم که می تواند برای این کار مرجع باشد؛ آقای جواد مفرد کهلان است بدون آن که بخواهم اورا وادارم که خودخواه و خود بزرگ بین شود.&lt;br /&gt;فرهنگ ایرانی از هزاران سال پیش تا کنون بر پایه ی اندیشه های تنکردی ( مادی ) خود همه ِی آنچه بایسته ی خردورزی و درست اندیشیدن است فراهم کرده و فرا راه ما نهاده است. شگفتا که پیروی کورکورانه « تقلید» از این موبد و آخوند و یا آن جاسوس و شرق شناس ما را از درست اندیشیدن باز داشته است. فردوسی خداوند خرد در معنای خرد و دانایی بسیار گفته است و هنگامی که زال را از البرز برای انجام نقش خدای گونه اش به زمین می فرستد به او می گوید:&lt;br /&gt;مگر کاین نشیمت نیاید به کار &lt;br /&gt;یکی آزمایش کن از روزگار&lt;br /&gt;و یا&lt;br /&gt;نگه‌کن بدین گردش روزگار &lt;br /&gt;که به زو نیابی تو آموزگار&lt;br /&gt;دانایی با آزمایش پدیده های روزگار پدید می آید و خردورزی سنجیدن دانسته هایی است که مردم از آزمایش روزگار می آموزد. صد سال پیش از فردوسی ابوشکور بلخی پندی دیگر به ما می آموزد:&lt;br /&gt;هر که نامُخت از گذشت روزگار&lt;br /&gt;نیز ناموزد ز هیچ آموزگار&lt;br /&gt;آموزگارانی که دست پرورده ی استعمار گران بودند در صد سال گذشته چشمان خرد ما را با روی دانش های ایرانی بسته اند و هر روز راهی دیگر فرا راه ما نهاده اند. دانایی را مردم از روزگار و از دانش های راستین خود و دانشمندان و خردمندان می آموزند. شگفتا که  در دبستان بر سرآغاز هر کتابی که خواندیم این گفته ی خردمندانه ی دانای توس نوشته شده بود: &lt;br /&gt;توانا بود هر که دانا بود&lt;br /&gt;ز دانش دل پیر برنا بود&lt;br /&gt;دریغا که درنیافتیم تا در این خواری و بیچارگی ماندیم. ما اگر دانا می شدیم بی شک توانا می شدیم و میهن مان، فرهنگ مان و دار و ندارمان را به تاراج نمی بردند. فرهنگ ما را نخست زرتشتیان و سپس دین فروشان دیگر و در روزگار ما همه ی آنان با همراهی زرپرستان مردم خوار به خواری و زاری دچار ساخته اند.  &lt;br /&gt;نوشته ی پربار شما را خواندم چون در این رشته چیز چندانی نمی دانم برای من آسان نیست تا در آن سره را از ناسره باز شناسم. بو اوتاس را می شناسم کسی است که با ترفندهای بیگانه ستیزی اش جای ایران شناس بزرگی چون داود منشی زاده را گرفته است. او به باور من نه چیزی می داند و نه به فرهنگ ایران آشناست و نه به آن عشق می ورزد . آرتور کریستین سن دست کم عاشق رشته و کارش بود که اوتاس انگشت کوچک او هم نمی شود. اشک دالین دست پرورده ی بو اوتاس است در زمینه ی حافظ که من یک کمی می دانم ، آن ها را آزموده ام و بار چندانی نداشتند. این ها بیشتر مزد بگیران دستگاه های اداری هستند ، نه دانشمند. شما که بر ویرانه های شهری باستانی زندگی کرده اید و آجرهای سبز آن را بر پیکر مزگتی از نادانی و میهن  فروشی به چشم دیده اید. چرا به دنبال کسانی می گردید که هزاران کیلومتر از آن شهرهای ویرانه و هزاران سال از آن فرهنگ ها ، دور هستند. &lt;br /&gt;دوست گرامی ، من از دور تلاش های شما را برای پیدا کردن بُن راستی ها دیده ام. شما بیش هر چیز به روش پژوهشی و به دانش خود باید باور داشته باشید. اگر یک تکه از آن آجر سبز را به هر دانشگاهی در جهان بفرستی زمان درست آن آتشکده یا بنا را به دست خواهند داد. آنچه شما دیده اید و می شناسید نیاز به پذیرش و آفرین کسی ندارد. ذبیح بهروز اندیشمند بزرگ روزگار ما تاب کج روی های و کج اندیشی های ادوارد براون را نیاورد و همنشینی و لقایش را با عطایش یک جا رها کرد و به میهن بازگشت. شما تنها به همراهی دانشمندانی نیاز دارید که دانش را برای خوشبختی مردم می خواهند نه چیز دیگری. یکی از ویژگی های "دانشمندان" دست آموز بیگانگان رشک ورزیدن است نه خردورزیدن، شما نوشته ی خود را به هرکس بدهید به آن از دریچه ی تنگ جهان بینی خود نگاه می کند و بیش از هر چیز می کوشد تا شما را به هیچ بگیرد. من یک بار دیگر، پیش از این از شما خواهش کرده بودم تا دانش خود را به مردم پیشکش کنید، آنان خود جایگاه شما را گرامی خواهند داشت.&lt;br /&gt;در صد سال ما گذشته هرچه آموخته ایم از راه دستگاه هایی آموخته ایم که بیگانگان برای بهره برداری های خودشان برای ما بر پا کرده اند. هیچ فرهیخته ی ایرانی برگزیده ای از سوی مردم برنامه های آموزشی ما را پی نریخته است. هیچ کتابی یا برنامه ی آموزشی، رادیویی یا تلویزیونی را بدون رایزنی و پروانه ی بیگانگان برای ما درست نکرده اند. ما را دست آموزخودشان کرده اند. "دانشمندان" ما هم سرهم بندی شده و مونتاژ کشورهای باختری هستند. ما نه فردوسی آموخته ایم  نه ابوشکور بلخی و نه حافظ و نه مکتب مهر یا خرمی و نه به درستی می دانیم زرتشتی گری و میتراییسم و اسلام با ما چه کرده اند. همه ی دانش ها و فرهنگ ها را دستگاه های آموزشی استعماری به مردم ما دیگرگونه و خرافی آموزش داده اند. دکتر بهروز ثروتیان چهار کتاب پر برگ بیش از چهار هزار رویه را سیاه کرده است که یک نادان هم از خواندن آن در شگفت می ماند. حافظی که فریادش از سالوس فقیه و زاهد و مفتی و محتسب گوش گردون را کر کرده است، چنان پاک و تطهیر شده است که می شود کتاب حافظ ثروتیان را با کاغذ و چاپ زیبا به مجلداتی زیبا و تزئینی در کتاب فروشی های جمهوری اسلامی ، همه جا در پشت شیشه ها به نمایش بگذارند. زهی سرشکستکی !    &lt;br /&gt;من بیش از پنجاه سال از خود می پرسیدم چگونه می شود که ما بدانیم و سنگ نبشته ها نشان بدهند که کسی به نام "مهر" در رخت ایرانی زاد روزش ۲۵ دسامبر باشد و سال زایش او را ندانیم . امروز آموخته ام که روز ۲۵ دسامبر روزی است که مهر یعنی خورشید به مداری باز می گردد که روزها بلندتر می شود. زمان زایش مهر یا خورشید همان زمان زایش کهکشان شیری است. &lt;br /&gt;ستایش مهر (و نه پرستش آن) در ایران کهن بر پایه ی نیازهای تنکردی ( مادی ) مردم به این سرچشمه ی هستی بخش بوده است. حافظ می گوید:&lt;br /&gt;نور ز خورشید خواه بو که بر آید&lt;br /&gt;لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست&lt;br /&gt;تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد   &lt;br /&gt;برای رایزنی درباره ی تاریخ من تنها آقای علی حصوری را در سوئد می شناسم. آقای رضا مرادی غیاث آبادی نیز در ایران است که از نگاه من پژوهنده ای ایران دوست و آگاه  در زمینه ی ایران شناسی است. همانگونه که شما بی گمان آگاه هستید آقای مرادی غیاث آبادی تارنمای "پژوهش های ایرانی" را دارد و با آقای حصوری نیزبا نشانی رایانه ای زیر می توانید رایزنی کنید:  &lt;br /&gt;ali hassouri hassouri_a@yahoo.com&lt;br /&gt;برای شما تندرستی و پیروزی آرزو می کنم&lt;br /&gt;منوچهر تقوی بیات&lt;br /&gt;استکهلم ـ یازدهم بهمن ماه ۱۳۹۰ خورشیدی برابر با ۳۱ ژانویه ۲۰۱۲&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-2843988040383566300?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/2843988040383566300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=2843988040383566300&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2843988040383566300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2843988040383566300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_5663.html' title='نامه پر مهر دوستمان منوچهر تقوی بیات در باب تحقیقات این جانب'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3589184395966715018</id><published>2012-01-31T12:14:00.000-08:00</published><updated>2012-01-31T12:16:40.091-08:00</updated><title type='text'>معنی نام روستاهای ارونق، انزاب، ارشتناب (اوشتناب) و الوار آذربایجان</title><content type='html'>ارونق را میشود به معنی محل گرم و آفتابگیر گرفت چه نام کنونی روستا یعنی گونئی نیز به زبان آذری همین است. انزاب به صورت اسن آب به معنی محل نزدیک آب است. نام محلی ارشتناب تا آنجایی که به یاد دارم اوشتن آب است که به معنی دارای آب روحبخش می باشد. الوار می توان آلوو- ور یعنی محل دارای آتش معنی نمود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3589184395966715018?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3589184395966715018/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3589184395966715018&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3589184395966715018'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3589184395966715018'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_8925.html' title='معنی نام روستاهای ارونق، انزاب، ارشتناب (اوشتناب) و الوار آذربایجان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-2128422754885278634</id><published>2012-01-31T07:18:00.000-08:00</published><updated>2012-01-31T08:01:24.958-08:00</updated><title type='text'>زبان آذری همان ترکی ارانی بوده است</title><content type='html'>در ویکیپدیا در زباره زبان مردم آذربایجان کهن یعنی اوستایی و پهلوی با زبان آذری (ترکی ارانی) خلط مبحث شده است. فکر کرده اند که زبان آذری بر گرفته از نام آذربایجان و اشاره به همان زبان میرای پهلوی معرب عهد اعراب است در صورتیکه آن ترجمه نام ارانی و اوتی است که به زبانهای سکایی-کُردی و ترکی دقیقاً مترادف آذری است.همان زبان آذری که یاقوت حموی (جغرافی نویس اواخر عهد خلفای عباسی، در قرن هفتم هجری) در موردش میگوید: " مردم آذربایجان را گویشی است که آذریه خوانند و کسی جز خودشان آن را در نیابد." یعنی اگر این زبان پهلوی و دری بود همسایگان جنوبی و شرقی و غربیشان شان آن را می فهمیدند و آن به طور ریشه ای از زبانهای ایرانی متمایز بوده است. مثالی را هم که برای کلمه  حسان (بر گرفته از کلمه اوستایی هیث= محل استراحت، سرای)در زبان مردم آذربایجان (در این مورد منظور زبان پهلوی- اوستایی)آورده اند غلط تفسیر کرده اند:" 3.مورخ دیگری که به این زبان بدون ذکر نام آن اشاره کرده احمد بلاذری (در قرن دوم هجری)است که کلمهٔ «حسان» به معنی «حائر» یعنی منزل و کاروانسرا را از کلام اهل آذربایجان نقل کرده‌است. این کلمه همان کلمهٔ «خان» به معنی کاروانسراست که در متون فارسی به کار رفته‌است."حسان چه ربطی به خان دارد و چگونه بدین شکل تصحیف شده است. تیری بوده است که منبع ویکیپدیا برای شکار شانسی بی هدف به آسمان رها کرده است.لذا در گفتار علی بن حسین مسعودی (قرن چهارم هجری)که برای مردم آذربایجان سه زبان پهلوی (پهلوی معرب)، دری و آذری آورده است. زبان آذری بر خلاف ظاهر دری آن همان ترکی ارانی (اوتی) بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-2128422754885278634?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/2128422754885278634/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=2128422754885278634&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2128422754885278634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2128422754885278634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_31.html' title='زبان آذری همان ترکی ارانی بوده است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8370930658192331897</id><published>2012-01-29T14:51:00.000-08:00</published><updated>2012-01-31T05:59:45.724-08:00</updated><title type='text'>نامهای کهن پارسها و  مادها در خبر هرودوت</title><content type='html'>هرودوت در کتاب هفتم خود ضمن شرح ملل تشکیل دهنده سپاه خشایارشا می آورد که پارسی ها از عهد قدیم یونانیان کِفِن (کَوَن یعنی مؤبد و جادوگر، کیانی) می نامیدند ولی ایشان خود را ارتیان (پاکان، نجبا و معادل آریائیان) می نامیدند. هرودوت در باره مادیها میگوید که ایشان را در قدیم همه آریانی (آریایی) می نامیدند. از آنجاییکه پادشاهان ماد (به لغت سانسکریت یعنی نجبا) در اوستا و کتب پهلوی کیانیان نامیده شده اند. لذا هر چهار نام کَوَن (کی، کیانی)، ارتیان (پاکان)، آریانی (مردم نجیب) و ماد (نجیب، مثلاً در عنوانم توراتی داریوش مادی) لا اقل در عهد هخامنشی بین فرمانروایان مادی و پارسی (هخامنشی) مشترک بوده است. از این روی بوده است که نامهای فرتریان (یعنی پادشاهان پیشین در خبر هرودوت) و نوذریان (یعنی فرمانروایان جدید در کتب پهلوی و اوستا و شاهنامه) برای تمییز ایشان پدید آمده بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8370930658192331897?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8370930658192331897/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8370930658192331897&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8370930658192331897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8370930658192331897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_29.html' title='نامهای کهن پارسها و  مادها در خبر هرودوت'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4786051121546347137</id><published>2012-01-28T18:19:00.000-08:00</published><updated>2012-01-28T18:20:08.763-08:00</updated><title type='text'>کنکاشی در تعیین معنی نام برخی از محله های تبریز</title><content type='html'>مارالان: مرکب است از مار (گزنده) و لان (جا) است. یعنی محل حشره گزنده. این منطقه زمین ماسه ای دارد و ساسها در آنجا به راحتی رشد و نمو می کنند. مردم تبریز ساس را مله نامند که طبق قاعده تبدیل حرف "ر" به "ل" همان ماره یعنی گزنده است. آه چه روزگار تباهی شبها از دست این مله ها در مرکز تبریز، خصوصا در محله مارالان داشتم.                             &lt;br /&gt;قره ملیک: اگر این نام فردی به ملک سیاه نبوده باشد می تواند اشاره به نام کرمه لیک (گرمه لیک، یعنی محل گرمه) باشد. کرمه لیک (گرمه لیک) در آذربایجان به انباشته مدفوع گاوان و گوسفندان گویند که در بیرون از طویله ها در محل خاصی ریزند تا خشک و سفت شود و در زمستان به مصرف سوخت رسانند.                                                              &lt;br /&gt;چرنداب: به معنی محل آب هرز است.&lt;br /&gt;اهراب: این نام را می توان مأخوذ  از اوهرو گرفت  یعنی دارای آب جاری یا برگرفته از کلمه پهلوی اهرو- اب به معنی دارای آب پاک و پارسا. &lt;br /&gt;مهادمین:به ترکیب عربی-فارسی به معنی محل پست و گود است.&lt;br /&gt;ویجویه: این نام بدین شکل به معنی محل اصلی است. این نام را به شکل زرجوی و ورجوی هم آورده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4786051121546347137?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4786051121546347137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4786051121546347137&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4786051121546347137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4786051121546347137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_28.html' title='کنکاشی در تعیین معنی نام برخی از محله های تبریز'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6641568133341858136</id><published>2012-01-27T04:08:00.000-08:00</published><updated>2012-01-31T06:06:38.119-08:00</updated><title type='text'>زو پادشاه پیشدادی همان ایرانزو پادشاه ماننا است</title><content type='html'>در منابع اوستایی از پادشاهی به نام اوزو (یاری دهنده)یا زو یاد شده است که مطابق کتب پهلوی کیقباد (دایائوکو نخستین پادشاه ماد) را به فرزندی پذیرفته بود. در واقع منابع آشوری عهد سارگون دوم نیز میگویند که دایائوکو (کیقباد) برای استحکام دولت خویش با رؤسای اول پادشاه اورارتو و ایرانزو پادشاه ماننا قرار دادهای دوستی منعقد کرده و با ایشان متحد شده بود به همین سبب سارگون وی را از دژش در سمت میانه به هامات سوریه تبعید نمود و خود با ایرانزو پادشاه ماننا طرح دوستی ریخت و او را تابع خود کرد. ماننا به معنی سرزمین خوشی نامی بوده است که آشوریان به سرزمین مهرانو (میتانی شرقی) داده بودند. میتانیها و ماننا پرستنده ایزد مهر (میثره) بوده اند. لذا دلیل اینکه ایرانزو (اوزو، زو) از پادشاهان پیشدادی به شمار آمده است به دلیل تعلق وی و قومش به میتانی های پیشین یعنی پیشدادیان قدیمی بوده است.در باب انطباق میتانیان با پیشدادیان همین سه نکته کافی است که 1-ایشان همواره در نبرد با دیوان (آشوریان) بوده اند.2-پایتخت ایشان واشوکانی یعنی شهر ارابه ها بوده است که مطابق با خونیرث اوستا ( سرزمین ارابه یا سرزمین ارابه های درخشان)یعنی سرزمین پیشدادیان است. 3-سر سلسله میتانیان پراترنه نام داشته است یعنی کسی که نخست و پیشین و فراتر است و این معنی پیشداد است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6641568133341858136?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6641568133341858136/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6641568133341858136&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6641568133341858136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6641568133341858136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_27.html' title='زو پادشاه پیشدادی همان ایرانزو پادشاه ماننا است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7758622239951980530</id><published>2012-01-25T18:41:00.001-08:00</published><updated>2012-01-25T18:41:35.736-08:00</updated><title type='text'>مطابقت پادشاهان کیانی و مادی و دو تَن از قلم افتاده های ایشان در خبر هرودوت</title><content type='html'>مطابق  کتیبه های آشوری دایائوکو (دیوک خبر هرودوت) پسر فرائورت در سال715 قبل از میلاد پادشاه ماد که حاکمی از جانب ماننا بود و پسرش را برای جلب اتحاد و دوستی نزد رؤسا پادشاه اورارتو فرستاده بود، همراه با خانواده اش توسط سارگون دوم از محل حکومتش در سمت شهر میانه حالیه به هامات در سوریه تبعید شد.  مطابق هرودوت وی 53سال حکومت کرد. یعنی آغاز حکومت وی حدود سال 768 پیش از میلاد بوده است. خود سارگون دوم در سال 705 پیش از میلاد در حوالی دژ کولومیان (تخت سلیمان) به دست ایشپاکای اسکیت (فراسپ) کشته شد. بعدها اسکیتان سه بار دیگر از قفقاز گذشتند: در سال 672 - 673 پیش از میلاد که ایشپاکای و با پسرش پارتاتوا باز آمد و ایشپاکای در ضمن قیام مادها در گذشت و پارتاتوا با آشور مصالحه نمود و داماد اسرحدون پادشاه آشور گردید. بار سوم حدود سال 625 میلادی که مادیای اسکیتی پسر پارتاتوا بعد از عبور از دربند قفقاز در شهر گنجه اران فرائورت را به قتل رساند و خود داماد پادشاه آشور آشوربانیپال گردید. بار چهارم که بازگشت مادیای اسکیتی از شمال حدود سال 597 پیش از میلاد به کشته شدن وی در کنار دریاچه ارومیه (چئچست) توسط کی آخسارو (هوخشتره) انجامید. هرودوت به درستی آخرین بازگشت اسکیتان به رهبری مادیای اسکیتی تحت رهبری مادیای اسکیتی را به ماد کوچک بعد از فتح آشور و محاصره نینوا (در واقع ویرانی نینوا) آورده و آن را با جنگ لیدیه که گویا در تعقیب اسکیتان روی داد، ربط داده است.                                                                                                                             &lt;br /&gt;از آنجاییکه بین تاریخ تبعید شدن دایائوکو به سوریه و تاریخ خلع آستیاگ 557- 715 یعنی 158سال فاصله است لذا به سبب بزرگی این رقم سالهای حکومت برای سه فرد در تاریخ ماد، در خبر هرودوت که در بین دایائوکو (دیوک) و این سه تن فرمانروای مادی به اسامی فرائورت (با 22 سال حکومت)، کی آخسار (با 40 سال حکومت) و آستیاگ (با 35سال یا در ست تر با توجه به زمان حکومت کورش، 30 سال) که وی نام برده، نام افرادی از این سلسله از قلم افتاده اند. این از قلم افتاده ها باید هم باید درست بین عهد دایائوکو و فرائورت بوده باشند. دیاکونوف در تاریخ ماد نام هر دو تن از قلم افتاده را از روی کتیبه های آشوری به صورت اوپیته (اوپیس) پادشاه پارتاکی (سرزمین کنار چشمه= کاشان) و خشثریته پادشاه کارکاشی (کلنی سرزمین چشمه ها= کاشان) آورده ولی متوجه تعلق داشتن اوپیته (اوپیس) به پادشاهان ماد نشده و دومی یعنی خشثریته را با پیروی از بقیه ایرانشناسان با فرائورت یکی دانسته و جایی با تردید میگوید بین فرائورت و دیوک دو نام از قلم هرودوت افتاده است یکی علامت سؤال و دومی خشثریته. خشثریته در جریان قیام مادها در سال 673 پیش از میلاد رهبری بلامنازع مادها را بر عهده داشته است. نظر به اینکه سپاه ارسالی آشوربانیپال به رهبری رئیس رئیسان آشوری شانابوشو در حدود سال 667 پیش از میلاد که در تعقیب خشثریته به شهر آمُل مازندران هر گز از آنجا بر نگشتند و ماد بعد از آن تاریخ تبدیل به دولت مقتدر و مستقلی شد، معلوم میشود که این سپاه آشوری در سرزمین دور افتاده مازندران توسط آماردان و مادها تار و مار شده اند. خشثریته مکان فرمانروایی خویش را  در سال 673 پیش از میلاد در مقابل تهاجم اسرحدون پدر آشور بانیپال از کارکاشی (کاشان= محل چشمه) به شهر دور افتاده آمول (آمُل) در مازندران منتقل ساخته بود.                                                         &lt;br /&gt; در باره اوپیته (اوپیس) پادشاه مادی ما قبل خشثریته سه گزارش موجود است که یکی ضمن نامه ای است از سوی رئیس آشوری ناحیه خارخار (دیواندره) در بین سالهای706- 714 به سارگون دوم عنوان شده است: "نامه هابل.129: ... راجع به آرپیته (یا اوپیته به خوانش ای.م. دیاکونوف) امیر دهکده اوریاکو، که وی گشود (به روی دشمنان) برای پادشاه و مخدومم نقل خواهم کرد. وقتی که من عازم خدمت پادشاه و مخدومم شدم او (اوپیته) به شاپاردا گریخت. نابوتاکی تانی، برده پادشاه شنید که او و اواکساتار (هوخشتره) با یکدیگر مکاتبه کرده و متحد شدند. چهار پسر او با او هستند. همان روزی که وارد (در بازگشت) کار-شاروکین (=خارخار شدم) به راماتی نامه نوشتم که :« کسان خود را بفرست.»"                                                                                                                                        &lt;br /&gt;اوپیته (اوپیس) باید همان پسر دایائوکو باشد که به گروگان نزد رؤسا پادشاه اورارتو فرستاده شده بود و بعد بر گشته در دره قزل اوزن به فعالیت برای بر قراری ادامه حکومت پدرش دایائوکو پرداخته بود. ولی چنانکه از نامه هابل 129 بر می آید آنجا را مناسب فعالیت نیافته و از آنجا گریخته به سوی نواحی دیگری در ماد روی آورده بود. در عهد سناخریب (681- 705 پیش از میلاد) از او و چهار فرزندش خبری نیست. ولی در عهد اسرحدون (669-680 پیش از میلاد) از فرمانروایان پارتاکی (سرزمین کنار چشمه= کاشان) و پارتوکّا (سرزمین آب چشمه گسترده، پارتاکانا= اصفهان) و اوراکازابارنا (ورکس پرنه) به اسامی اوپیس (=ترقیخواه) و زاناسان (دانامنش) و راماتی (شادی و رامش دهنده) نام برده شده است که در مقابل مردم عاصی آن نواحی  از مقامات آشوری یاری جسته بودند. نامهای کارکاشی (کلنی کاشان= سرزمین چشمه ها) محل فرمانروایی خشثریته همان پارتاکی (یعنی محل کنار چشمه) است که پیش از وی سلف او اوپیته (اوپیس) در آنجا فرمان می رانده است.  اوراکازابارنا (ورکس پرنه یعنی محل دژ واقع در بلندی) همان شهر آشتیان است که نامش در منابع قدیمی عهد اسلامی به صور ابرشتیان (اپر-ایشتی-ان= ایستاده در بلندی [کوه یزدان]) و ورّه (دژ واقع در بلندی) و ورشه (محل دژ واقع در بلندی) ذکر شده است.                                     &lt;br /&gt;ترتیب و توالی پادشاهان ماد به وضوح نشانگر آن هستند که اینان همان کیانیان اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه هستند که بیشتر تحت القاب مربوطه مهم خودشان معرفی شده اند. که ما نامها و یا القاب ایشان را جداگانه به ترتیب توالی تاریخی شان می آوریم تا مورد مقایسه قرار گیرند:                                                                                                 &lt;br /&gt;پادشاهان ماد:                                                                                                                                    &lt;br /&gt; دایائوکو (715-765 ق.م)، اوپیته یا اوپیس (؟660-715ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریته (647- ؟ 660 ق.م)، فرائورت (625-647 ق.م)، کی آخسارو (585-625ق.م) و آستیاگ (؟555- 585ق.م).                               &lt;br /&gt;پادشاهان کیانی:                                                                                                                                 &lt;br /&gt; کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= کاشان)، فرود-سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا- پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).                                                                                                            &lt;br /&gt;ادامه سلسله کیانیان در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا در هیئت لهراسپ (ائوروت اسپ، یرواند قصیر السلطنه خبر موسی خورنی، سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ) و پسرانش مگابرن ویشتاسپ (تیگران) و زریادر سپیتاک (زرتشت سپیتمان، گائوماته بردیه، سپنداته، اسفندیار) هستند که این دو فرد اخیر نوادگان دختری آستیاگ و پسر خواندگان یا برادر خواندگان کورش سوم (فریدون) بوده اند که آخری داماد کورش و شوهر آتوسا دختر کورش نیز بوده است.                                                                                                                                         &lt;br /&gt;اسطوره معروف زریادر (زریر برادر ویشتاسپ) و اوداتیس دختر شاه سکاها (منظور آتوسا دختر کورش، هوتئوسا و هووی اوستا) را آتنه نویسنده و مورخ یونانی قرن سوم میلادی مؤلف کتاب ضیافت سوفسطائیان به نقل از خارس میتیلنی، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آورده است: آن دو در خواب عاشق همدیگر میشوند  و در جستجوی همدیگر بر می آیند سرانجام اوداتیس در یکی از جشنها او را مشاهده می نماید. خارس میتیلنی گفته است که این عشق در آسیا مشهور است و مردم بدان میل فراوانی دارند چنانکه در معابد و قصور و حتی در خانه های خود تصاویری از آن بر دیوارها نقش می کنند.                                                                                                                  &lt;br /&gt;چرا کیقباد همان دایائوکو نخستین فرمانروای ماد است؟ &lt;br /&gt;1- کی قباد سرسلسله پادشاهی خاندانی است که اعضاء آن شش تن بوده اند:کی قباد،کی اپیوه، کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها)، فرود-سیاوش، کی خسرو،آژیدهاک-آخروره. بعلاوه اعضاء فرعی خانواده که لهراسب و پسرش ویشتاسپ (گشتاسپ) بوده اند. متقابلاً اعضاء خاندان پادشاهان ماد عبارت بوده اند از شش تن به اسامی دایائوکو،اوپیته-اوپیس، خشثریته پادشاه کاشان (سرزمین چشمه ها)، فرائورت، کیاخسار (هوخشتره) و آستیاگ (آژیدهاک خبر موسی خورنی) و اعضاء فرعی که عبارت از سپیتمه جمشید و پسرش مگابرن ویشتاسپ بوده اند.                                    &lt;br /&gt;2- حامیان کی قباد ویتیریسا و اوزو (زو) بوده اند. حامیان دایائوکو، رؤسای اول پادشاه اورارتو و ایرانزو پادشاه ماننا بوده اند.                                                                                                                                            &lt;br /&gt;چرا کی کاوس همان خشثریته سومین پادشاه ماد است؟ &lt;br /&gt;1- پدر کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها) یعنی اپیوه با چهار پسر خویش از سوی سرزمین فرمانروایی ویتیریسا با جنگ و گریز به سوی سرزمین ری و سرزمین کاشان (=محل چشمه) آمده بود.                                                 &lt;br /&gt; متقابلاً منابع آشوری میگویند اوپیته (اوپیس) که از سوی پدرش دایائوکو ابتدا نزد رؤسا پادشاه اورارتویی گروگان بود بعد با چهار پسر خویش به دره قزل اوزن آمد ولی چون آنجا را نا امن یافت به سوی سرزمین پارتاکی (سرزمین کنار چشمه ها) روی آورد.                                                                                  &lt;br /&gt;2- کی کاوس در سمت کوه ارزیفیه (کوه عقاب/ کرکس) با دیوان (آشوریان) به نبرد پرداخت و با عقابانش (منظور مردم سمت کوه ارزیفیه) از بالای البرز به شهر آمل نزول کرد و در آنجا در محاصره دیوان (آشوریان) قرار گرفت.   متقابلاً خشثریته در سمت کوه کرکس کاشان به نبرد با اسرحدون پادشاه آشوری بر خاست و چون یارای مقاومت در خود ندید از بالای البرز به شهر آمل مازندران گریخت. وی در عهد آشور بانيپال سپاهیان آشوری را که به سرداری شانابوشو در تعقیب وی به شهر آمل مازندران آمده بودند به یاری آترادات پیشوای آماردان شکست داده و تار و مار نمود و ایران  مادی بعد از این واقعه (هفتخوان رستم، گرشاسپ، آترادات) برای نخستین بار در تاریخ مستقل شد: واقعه هفتخوان رستم یا نبرد گرشاسپ با دیوان بزرگ در کنار دریای مازندران یک واقعه بسیار مهم اساطیری در تاریخ ایران بوده است: گرشاسپ یا کِرِساسپ در اصل مرکب است از کرس=راهزن و سپ= در هم کوفتن یعنی در مجموع به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران است. قهرمانی وی نیز نظیر روتستهم در سمت دریای فراخکرت یعنی مازندران است. پدر وی ثریته را سگهای وحشی جنگلی (ببران مازندران) می درند. روتستهم (رستم، یعنی ریشه کن کننده ستمگران) بنا به قول مارکوارت ایرانشناس معروف آلمانی همان گرشاسپ است. چه هفتخوان رستم نیز در مازندران اتفاق می افتد و در شاهنامه رستم هم از همان خانواده گرشاسپ است. سگستان رستم یا همان سرزمین سگساران (لفظاً یعنی سگ سروران) در اصل همان سرزمین کاسپیانه (کا-سپی-یانه، یعنی محل سگپرستان) یعنی مازندران است، نه سمت زرنج. در عهد کوروش و هخامنشیان این قهرمان مازندران با نام اصلیش آترادات پیشوای مردان (آماردان) نامیده می شده است. وی لشکریان آشوری (دیوان مازندران) را که در آغاز حکومت آشوربانیپال به رهبری شانابوشو برای دستگیری خشثریتی (کیکاوس) به شهر آمل مازندران آمده بودند تار مار می نماید و ایران برای نخستین بار صاحب دولتی مستقل و مقتدر میگردد.                                                                                    &lt;br /&gt;3- پسر و جانشین کی کاوس یعنی فرود-سیاوش در هجوم تورانیان به رهبری افراسیاب (پر آسیب) در شهر گنجک سیاوش کشته شد. متقابلاً فرائورت جانشین و پسر خشثریته در هجوم غافلگریانه مادیای اسکیتی در شهر گنجه اران به قتل رسید.                                                                                                                                         &lt;br /&gt;چرا کیخسرو همان کی آخسارو (هوخشتره) است؟ &lt;br /&gt;1- کی خسرو، ائورو ساره را در سمت جنگل سفید به قتل می رساند. متقابلاً ساراک پادشاه آشور بر اثر ترس از کی آخسارو (هوخشتره) در هنگام محاصره شدن نینوا و تسخیر آن خود را به درون شعله کاخهای خویش می اندازد.         &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- کیخسرو، دژ بهمن (به مان=خانه خوب) مقر دیوان را در سمت اردبیل (=شهر ثروت) ویران میکند و به سلطه ایشان خاتمه میدهد. متقابلاً کی آخسارو شهر نینوا (=شهر برکت و نعمت) را کشتار و آن را تبدیل به ویرانه می نماید.                                                 &lt;br /&gt;3- کی خسرو بتکده کنار دریاچه چیچست را ویران می نماید. متقابلاً کی آخسارو شهر اورارتویی رؤسا در شمال دریاچه چیچست (خرابه های بسطام حالیه) را ویران می نماید.                                                                       &lt;br /&gt;4- کی خسرو، با یک شبیخون افراسیاب تورانی (سکایی پر آسیب) قاتل پدر خویش سیاوش(فرود) را در کنار دریاچه چیچست دستگیر و به قتل می رساند. متقابلاً کی آخسارو، قاتل پدر خویش فرائورت یعنی مادیای اسکیتی را در کنار دریاچه اورمیه غافلگیر کرده و به قتل می رساند.                                                                                        &lt;br /&gt;5- صورت اصلی نام کی خسرو همان کی آخسارو (پادشاه نیرومند) است؛ نه چنانکه تصور شده است آن مأخوذ از لقب اوستایی هئوسروهً بوده باشد که به معنی نیکنام است.                                                                                   &lt;br /&gt;6- مطابقت آستیاگ با آژیدهاک مادی (آخروره اوستا پسر کی خسرو، یعنی کسی که ستمگر) اظهر من الشمس است. چه موسی خورنی مورخ ارمنی معاصر فیروز و بلاش ساسانی نام آستیاگ را به صورت اژیدهاک آورده است. افزون بر این اینان در مطابقت داستان کودکی فریدون (یعنی دوست منش= هخامنشی) و کورش سوم (لفظاً یعنی قوچ= ذوالقرنین) نیز به خوبی به هم می رسند.                                                                                                   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منابع اساسی مورد استفاده در اساس این تحقیقات سه دسته اند:                                                                       &lt;br /&gt;1- منابعی که برای بررسی تاریخ ماد مورد استفاده قرار گرفتند: تاریخ ماد، تألیف ایگور میخائیلویچ دیاکونوف، ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی، تألیف م.آ. داندامایف. ایران باستان، تألیف حسن پیرنیا.                              &lt;br /&gt;2- منابعی که برای شناسایی تاریخ اساطیری کیانیان مورد استفاده قرار گرفتند: کیانیان تألیف آرتور کریستن سن، تألیفات اوستایی ابراهیم پورداود و هاشم رضی.                                                                                         &lt;br /&gt;3- منابع بررسی جغرافیای تاریخی زادگاه زرتشت: زادگاه زرتشت تحقیق دکتر جیوانجی جمشید جی مودی، کتاب دینهای ایران باستان تألیف هنریک ساموئل نیبرگ. یسنا گزارش پورداود (جلد 1و2) و یشتها گزارش پوردواود (جلد 1و2). بعلاوه گزارش شخصی از مکان کتابخانه اوستا (شی چیکان) و آتشکده قدیمی آذرگشنسب این جانب به اداره فرهنگ و هنر پیش از انقلاب.                                                                                                                &lt;br /&gt;تطبیق دادن شخصیتها و مکانهای هر سه منبع به یاری فرهنگ لغات اوستایی و پهلوی و سانسکریت کاری است که این جانب به تدریج در عرض چهار دهه انجام داده ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7758622239951980530?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7758622239951980530/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7758622239951980530&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7758622239951980530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7758622239951980530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_25.html' title='مطابقت پادشاهان کیانی و مادی و دو تَن از قلم افتاده های ایشان در خبر هرودوت'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-5915473119227209966</id><published>2012-01-25T17:38:00.000-08:00</published><updated>2012-01-25T17:39:29.856-08:00</updated><title type='text'>A philosophical theory about the origin of the world</title><content type='html'>Albert Einstein’s theory of relativity and the speed of photons give an explanation to the origin of the world.&lt;br /&gt;According to commentaries given to Einstein’s theory of relativity dealing with the structures and functions of the world, there has been stated: “A physical object moved with the speed of light will reach a mass which is infinitely big, and the time dimension will expand so this physical object will not age; it will be stable and variable. It will be squeezed together in the stretching of the movement, in other words this object will be situated in a squeezed space. Simply, this object, in this position, will be transformed to a photon.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;According to Einstein’s own analysis, for this being able to happen in our world (in microcosms as well macrocosms), will acquire an infinite amount of power, which makes this process impossible. How can one describe the very photons moving with this incredible speed? Are they nothing else but flying squeezed space matter? The paradox can be solved in this manner:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;In the beginning there was a revolution in the void of the universe. An infinite force from every direction created those particles which we can identify as the smallest building stones of the creation and which are revealed in experiments in huge particle accelerators like that in CERN. These particles moved from the beginning with the speed of light and an infinite amount of photons which made the universe we see today.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;According to the Bible: “And God said, "Let there be light," and there was light.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                              and&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;According to the Koran: God [himself] is “the light of the heavens and the earth”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                               and&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;According to the Avesta:” the light is in eternal war with the darkness”&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-5915473119227209966?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/5915473119227209966/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=5915473119227209966&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5915473119227209966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5915473119227209966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/philosophical-theory-about-origin-of.html' title='A philosophical theory about the origin of the world'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-9002249692460909623</id><published>2012-01-24T16:41:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T16:42:29.091-08:00</updated><title type='text'>معنی نام برخی از شهرهای مجهول المعنی استان کرمانشاهان</title><content type='html'>هرسین مرکب است از هرا (بلندی) و سین (شین یعنی جا). در مجموع یعنی جایگاه مرتفع. ارتفاع این شهر را1582 متر از سطح دریا آورده اند که نسبت به کرمانشاه بسیار بلند است.                                                                   &lt;br /&gt;ازگله را می توان به صورت اس- گله باز سازی کرد که به لغت اوستایی و پهلوی به معنی محل گله است.                &lt;br /&gt;هلشتی را می توان به صورت هله-شئیتی بازسازی کرد و آن را به معنی محل هله گرفت. کلمه هله در زبان کردی به معنی غربال و غوره و غله است. این کلمه علی القاعده می تواند دگرگون شده شکل هرا (بلندی) باشد. در این صورت آن نظیر هرسین به معنی جایگاه مرتفع می باشد.                                                                                         &lt;br /&gt;حمیل را می توان دگرگون شده همیر (جایگاه سردسیری) گرفت.                                                                    &lt;br /&gt; نودشه  در لغت پهلوی و کُردی به صورت نی-دشه به معنی سراشیبی خوش منظر است. شهر در سراشیبی واقع شده است.                                                                                                                                               &lt;br /&gt;روانسر به معنی سرچشمه رودخانه (رودان-سر) است.                                                                                &lt;br /&gt;سطر به صورت ستر در لغت اوستایی به معنی استوار و نیرومند است.                                                            &lt;br /&gt;کوزران  به کردی به معنی محل دارای پیچ و خم است.                                                                                &lt;br /&gt;نوسود را می توان به صورت اوستائی نی- ستات بازسازی کزد که به معنی محل ایستاده در سراشیبی است. و نوسود چنین موقعیت اقلیمی را داراست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-9002249692460909623?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/9002249692460909623/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=9002249692460909623&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/9002249692460909623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/9002249692460909623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_5379.html' title='معنی نام برخی از شهرهای مجهول المعنی استان کرمانشاهان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6393162057799569775</id><published>2012-01-24T10:17:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T23:09:02.443-08:00</updated><title type='text'>انعکاس حماسه آترادات پیشوای مردان در آذربرزین نامه</title><content type='html'>در مجمع التواریخ و کتاب بهمن نامه یا بخشی از آن موسوم که جداگانه به صورت آذربرزین نامه تصنیف گردیده از آذر برزین پسر فرامرز پسر رستم یاد میشود که نامش بدین شکل در شاهنامه یاد نشده است. وی در واقع خود رستم و فرامرز (=سامان، سام) است که در اینجا قرین رستم تورگیلی (در واقع عنوان دیگر خودش) در سمت شهر ساری- آمل مازندران به شمار رفته است که در آنجا توسط او از بند بهمن (خشایارشا، در اینجا منظور دیوان مازندران، آشوریان دژ بهمن= نینوا) رهایی می یابد. با استنتاج از منابع اوستایی و پهلوی او از خاندان سام است که کیکاوس (خشثریته، سومین پادشاه ماد) را در هنگام محاصره مازندران توسط سپاهیان آشوری رهایی می بخشند. سام عنوانی است که در اوستا به کرشاسپ (در هم شکننده دشمنان، گرشاسپ) و یا همان رتستهم (ریشه کن کننده ستمگران) داده شده است. در واقع اینها همه از القاب فراوان آترادات پیشوای آماردان قهرمان استقلال و تشکیل ایران و سردار رهایی بخش ایرانیان از جور و ستم آَشوریان بوده است. نام آذربرزین یا برزین آذر (یعنی منسوب به آتش بلند پایه) در اصل بیان دیگری از خود همان نام آتردات (یعنی مخلوق آتش) است. آهیگر کتاب آرامی-عبری آهیگر(=اخگر) و کاوه آهنگر سمت کوه البرز نیز اساس نام و اسطوره خود را از این قهرمان حماسی مردم شمال ایران دارند. مادر وی در آذربرزین نامه دختر صور پادشاه کشمیر (در اساس کاس-میر= جایگاه آدمکشان= آماردان، مازندران) است. لذا این نام آذر برزین از برای شناسایی نام اصلی گرشاسپ/رستم تاریخی بسیار قابل توجه میگردد چه بنا به کتسیاس درعهد کورش هخامنشی سردار قهرمانی به نام آترادات پیشوای مردان (آماردان) در سمت سرزمین کادوسیان (مردم سگپرست مازندران و گیلان) چنان معروف بوده است که پارسیان برای تحبیب هر چه بیشتر کورش هخامنشی (فریدون شاهنامه) وی را نه پسر کمبوجیه دوم بلکه به استعاره پسر آترادات (اگرادات) پیشوای آماردان و اهل سرزمین کادوسیان (ورنه اوستا) بشمار می آوردند. نام بهمن در رابطه با وی اشاره به دژ بهمن (نینوا پایتخت آشور) است که پادشاه آن آشور بانیپال در عهد آترادات پیشوای آماردان برای فتح مصر میرود و سردارش شانابوشو را برای فتح شهر آمل مازندران یعنی محل پناه گرفتن کیکاوس (خشثریته سومین پادشاه ماد، ملک لؤلؤ بهمن نامه) می فرستد و این سردار و سپاه وی در هنگام محاصره شهر آمل در زیر حصار آن مورد تهاجم آترادات پیشوای آماردان (رستم تور گیلی یا همان آذربرزین) قرار گرفته و کشتار میگردند. همین واقعه بسیار مهم تاریخی است که در اساطیر حماسی به صور داستان هفتخوان رستم و جنگ گرشاسپ با دیوان بزرگ در کنار دریای فراخکرت (مازندران) متجلی شده است. به نظر میرسد نام شاهنامه الوای (منسوب به آلوو) نیز که نیزه دار رستم در رابطه با کاموس (در این رابطه به جای کاوس) به شمار رفته است مربوط به خود آترادات پیشوای آماردان در سرزمین کادوسیان- کاسپیان (= سگستان، سگسارستان) یا برادر اوستایی منسوب وی یعنی اورواخشیه (شادیبخش= سام) بوده است. جالب است که نام پدر سام گرشاسپ نریمان (رستم هفتخوان) در اوستا ثریته آمده است که به معنی پناه دهنده است و این به وضوح اشاره به پذیرایی شدن و پناه داده شدن کیکاوس (خشثریه سومین پادشاه ماد) و همراهان در شهر آمل مازندران است. در متن بهمن نامه این گفته که "اژدها بهمن را می بلعد" می تواند اشاره به بلعیده شدن شهر نینوا و سرزمین آشور توسط اژدها یعنی مردوک (خدای بابلیها) باشد. متن اسطوره آذربرزین در دایرة المعارف اسلامی گویا هنوز تایپ و منتشر نشده ولی متن آن ضمن شرح بهمن نامه چنین ذکر شده است:                                 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهمن نامه، مثنوی حماسی فارسی در وقایع پادشاهی بهمن پسر اسفندیار، پادشاه کیانی. این اثر بالغ بر ده هزار بیت (براساس چاپ عفیفی ) و در بحر متقارب مثمّن محذوف است . رضاقلی خان هدایت سراینده آن را جمالی مهریجردی ، از معاصران برهانی و لامعی گرگانی و سوزنی سمرقندی ، دانسته (ج 1، ص 298، ج 3، ص 1154) اما شاعری به این نام شناخته نیست و نامش در تذکره ها نیامده است (نفیسی ، ص 589). تاریخ دقیق سرودن بهمن نامه معلوم نیست ولی چون سراینده (ص 13)، آن را به محمد بن ملکشاه سلجوقی (حک : 498ـ 511) اهدا کرده و در جایی (ص 9) از ده سال پس از مرگ ملکشاه (متوفی 485) و نیز از لشکرکشی محمدبن ملکشاه به اصفهان در 501 (ص 10ـ)11 یاد کرده است ، احتمال می رود که مثنوی خود را در پایان سده پنجم و آغاز سده ششم سروده باشد. در قرن ششم، نویسنده مجمل التواریخ و القصص ، یک جا از اخبار بهمن (ص 2) و در جایی دیگر (ص 92) از بهمن نامه منظوم حکیم ایرانشان بن ابی الخیر یاد کرده ، که بهار صورت درست این نام را «ایرانشاه » دانسته است ( مجمل التواریخ و القصص ، ص 92، پانویس 4؛ قس ایرانشان بن ابی الخیر، مقدمه متینی ، ص 26ـ30). با توجه به اینکه داستان بهمن در کتاب مذکور (ص 53 ـ 54) منطبق با بهمن نامه روایت شده (رجوع کنید به صفا، ص 522 ـ 523)، احتمالاً سراینده بهمن نامه همان ایرانشاه بن ابی الخیر است (رجوع کنید به همان ، ص 292؛ ایرانشاه بن ابی الخیر، مقدمه عفیفی ، ص دوازده ـ سیزده ). با این حال ، بیتی که نویسنده مجمل التواریخ و القصص (ص 92) درباره مرگ زال در عهد دارا از بهمن نامه ایرانشان ذکر کرده ، در بهمن نامه چاپی ، که امروزه در دسترس است ، وجود ندارد. بر همین اساس ، شاید در انتساب بهمن نامه به او جای تردید باشد. سراینده کوش نامه (ص 151) گفته است که داستان بهمن را نیز به شعر درآورده و بی گمان همو سراینده بهمن نامه است .                                                                                                         &lt;br /&gt;بهمن نامه شامل یک دیباچه و چهار بخش است . سراینده در دیباچه (ص 9ـ12)، ضمن مدح سلطان محمد، گفته است که از کردار او، بهمنِ اسفندیار را فرا یاد آورده و این داستان را سروده است ، و آن را به دست میرمودود، یکی از بزرگان سپاهی ، برای شاه فرستاده و از حسین علی ، یکی از اعیان طوس ، خواسته است که نزد شاه جهت او پایمردی کند؛ و از شاه صله درخواست کرده است (ص ). در آغازِ برخی از نسخه های خطّی بهمن نامه ابیاتی هم در مدح محمودبن ملکشاه (متوفی 487) آمده است (ایرانشاه بن ابی الخیر، مقدمه عفیفی ، ص پانزده). به گفته صفا (ص 294ـ295) سراینده، آن را در عهد محمود سروده و پس از مرگ او، در عهد برادرش ، محمد، در کتاب تجدید نظر کرده است. عفیفی (ایرانشاه بن ابی الخیر، مقدمه ، ص شانزده ) ضمن تأیید اینکه اختلاف کاربرد واژه ها در [نُسخ مختلف]  بهمن نامه مشهود است؛ و این ، تجدیدنظر سراینده یا دیگران را در آن نشان می دهد، می گوید که به قراین زبانشناسی ، تجدیدنظر در دوران پس از سلطان محمد، و ظاهراً در عهد محمود، پسر او، صورت گرفته است .                                                       &lt;br /&gt; در بخش نخست کتاب ، بر تخت نشستن بهمن را شرح می دهد (ص 19ـ23) و می گوید که او به پایمردی رستم، با کتایون دختر پادشاه صورِ کشمیر، ازدواج کرد (ص 26ـ65). کتایون دلباخته غلامی به نام لؤلؤ بود (ص 39ـ40) و او را با خود به دربار بهمن برد و بهمن به فریب کتایون اختیارات مُلک را به لؤلؤ سپرد (ص 71ـ74) و خود به تشویق همسرش شهر را برای شکار ترک کرد و آنگاه لؤلؤ و سپاهیان بر حکومت بهمن شوریدند (ص 75ـ114). بهمن به مصر رفت و در آنجا با دختر پادشاه مصر، هما، ازدواج کرد (ص 114ـ135) و به یاری نصر حارث، شاه مصر، ایران را فتح کرد (ص 178ـ 179). در پایان این بخش ، پس از رسیدن خبر کشته شدنِ رستم به دست شَغاد (ص 181ـ 184)، بهمن به سوکواری می نشیند (ص 185). در بخش دوم ، بهمن به کین خواهی پدرش ، اسفندیار که به دست رستم کشته شده بود، به سیستان می رود (ص 191ـ192) و سه بار با فرامرز، پسر رستم ، می جنگد و هر سه بار شکست می خورد و هزیمت می کند (ص 204ـ219، 234ـ265) و بار چهارم پیروز می گردد و زال را در قفس زندانی (ص 321) و فرامرز را بر دار می کند (ص 339) و دختران رستم ، بانوگشسب و زربانو، به هندوستان نزد شاه کشمیر می گریزند (رجوع کنید به ص 331ـ 335). در بخش سوم ، بهمن به جستجوی دختران رستم می پردازد و آنها سرانجام پس از نبرد تن به تن با سپاهیان بهمن ، اسیر او می شوند (ص 402ـ405). در این بخش ، آذربرزین (در متن بهمن نامه : برزین آذر) پسر فرامرز نیز به داستان وارد می شود (ص 413) که بهمن او را هم به بند می کشد (ص 416). در بخش چهارم ، بهمن همه اسیران سیستان را، جز آذربرزین ، آزاد می کند (ص 446) و هنگامی که آذربرزین را به ساری می برند، رستم تور با سربازان بهمن می جنگد (ص 463ـ465) و آذربرزین را از بند می رهاند و آن دو، سپاهی فراهم می آورند و به جنگ بهمن می روند (ص 474). پس از چند نبرد سخت ، بهمن می گریزد (ص 566) اما سپس آنان با هم آشتی می کنند (ص 572 ـ 585). در پایان این بخش بهمن ، هما را بر تخت پادشاهی می نشاند (ص 592 ـ 594). بهمن روزی با آذربرزین به شکار می رود و با اژدهایی روبرو می شود (ص 596)، با اژدها می جنگد و در کام او اسیر می گردد؛ از آذربرزین یاری می خواهد، اما وی اعتنا نمی کند و اژدها بهمن را می بلعد (ص 601) و بدینگونه او کین مرگ پدر را از بهمن می گیرد.                  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان بهمن در شاهنامه (ج 6، ص 343ـ353) نیز آمده ، اما در مقایسه با بهمن نامه ، بسیار کوتاهتر است (رجوع کنید به صفا، ص 523) و با آن تفاوتهای اساسی دارد، از جمله : بهمن در شاهنامه شخصیتی نیمه افسانه ای و نیمه تاریخی است و با اردشیر درازدست (حک : 464ـ424 ق م ) یکی دانسته شده است (فردوسی ، ج 6، ص 320) چنانکه در زندِبهمن یَسْن (ص 4؛ برای دلیل یکی شمرده شدن بهمن با اردشیر، پادشاه هخامنشی ، در اساطیر زردشتی رجوع کنید به بهار، ج 1، ص 159) و تاریخ طبری (ج 1، ص 568) نیز چنین است ، اما در بهمن نامه ، او همان اردشیر نیست و صرفاً قهرمانی افسانه ای است . در شاهنامه (ج 6، ص 352) هما دختر بهمن است که بهمن با او ازدواج کرده و او (هما) را با فرزندی که از بهمن آبستن بوده ، جانشین خود خوانده است (قس طبری ، ج 1، ص 568 ـ569 که نام دختر و همسر بهمن را «خمانی » ذکر کرده است) اما در بهمن نامه هما، همسر بهمن ، دختر شاه مصر است (رجوع کنید به ص 114ـ135). همچنین در بهمن نامه از ساسان پسر بهمن یاد نشده است که چون بهمن پادشاهی را به هما بخشید، از پدر رنجید و انزوا گزید و نَسَب خود را پنهان کرد (طبری ، ج 1، ص 569؛ فردوسی ، همانجا؛ مجمل التواریخ و القصص ، ص 32) و پادشاهان ساسانی به او منسوب اند (طبری ، ج 1، ص 568؛ مجمل التواریخ و القصص ، ص 32ـ33). اینهمه نشان می دهد که مرجع سراینده بهمن نامه با شاهنامه و کتابهای تاریخی قرون اول اسلامی ، یکی نبوده است . اما با این حال ، او متأثر از سبک گفتار فردوسی است ، چنانکه برخی ابیات شاهنامه را با اندکی تغییر در کتاب خود آورده است (رجوع کنید به ایرانشاه بن ابی الخیر، مقدمه عفیفی ، ص هفتاد و هفت ـ هفتاد و هشت ). در مقایسه بهمن نامه با شاهنامه و روایتهای اساطیری و حماسی ایران پیش از آن ، رواج نامها و روایتهای سامی در بهمن نامه (رجوع کنید به صفا، ص 296) و آنچه از پهلوانیهای زنان (مثلاً بانوگشسب : ص 365ـ366، 389ـ 391، 402ـ404؛ هما: ص 116ـ 117، 131ـ132؛ دختر بوراسب : ص 509، 514، 519 ـ 520) در این کتاب آمده، شایان توجه است .                                                                        &lt;br /&gt;بهمن نامه در 1325 ش ، به اهتمام رستم بن بهرام تفتی در بمبئی چاپ سنگی شد (مشار، ج 1، ستون 828). رحیم عفیفی نیز آن را براساس نسخه های خطی کتابخانه موزه بریتانیا و کتابخانه ملی فرانسه و نسخه چاپی بمبئی مقابله و تصحیح ، و در 1370 ش در تهران منتشر کرد.                                                    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منابع: ایرانشاه بن ابی الخیر، بهمن نامه ، چاپ رحیم عفیفی، تهران 1370 ش ؛ همو، کوش نامه، چاپ جلال متینی، تهران 1377 ش؛ مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، تهران 1362 ش ؛ زند بهمن یسن، تصحیح متن، آوانویسی، برگردان فارسی و یادداشتها از محمدتقی راشد محصل ، تهران 1370 ش؛ ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران، تهران 1374 ش ؛ محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری: تاریخ الامم و الملوک، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، بیروت [1382ـ1387/ 1962ـ1967]؛ ابوالقاسم فردوسی ، شاهنامه فردوسی ، متن انتقادی، ج 6، چاپ م . ن . عثمانوف ، مسکو 1967؛ مجمل التواریخ و القصص، چاپ محمدتقی بهار، تهران 1318 ش ؛ خانبابا مشار، فهرست کتابهای چاپی فارسی ، تهران 1350ـ1355 ش؛ سعید نفیسی ، «جمالی مهریجردی »، آینده، سال 1، ش 10 (اردیبهشت 1305)؛ رضاقلی بن محمدهادی هدایت ، مجمع الفصحا، چاپ مظاهر مصفا، تهران 1336ـ1340ش.                                                      &lt;br /&gt;/ مهران افشاری /&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6393162057799569775?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6393162057799569775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6393162057799569775&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6393162057799569775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6393162057799569775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html' title='انعکاس حماسه آترادات پیشوای مردان در آذربرزین نامه'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-1469815803606005347</id><published>2012-01-21T17:42:00.001-08:00</published><updated>2012-01-21T18:24:05.926-08:00</updated><title type='text'>معنی پالا هوتوپ</title><content type='html'>در کتیبه های عیلامی از قومی به نام پالاهوتوپ در سمت سرزمین کاسیان نام برده اند که از آن سمت سرزمین عیلام را مورد تهاجم قرار می داده اند. "پ" علامت جمع عیلامی است؛ لذا نام ایشان پالاهوتو بوده است. جزء اول را می توان با کلمات سانسکریتی پالا (خداوند و نگهبان) یا بالا (نیرومند) یا بالی یا پاری (دور، کناری) مطابق نهاد و هوتو (هوت، هوتر) به معنی مؤبد و ایزد شراب هوم بوده است یعنی همانکه بعدا کاشّو (کاسی، ایزد شراب هوم) گفته شده است. بنابراین نام پالاهوتوپ به معنی کاسیان دور دست و کناری یا پرستندگان ایزد هوم کاشّو بوده است. نام قوم عاد (کناری، دوردست، قاصی) و رهبر ملکوتی شان هود در قرآن اشاره به همین مردم پرستندگان شراب هوم (نیاکان لُران و مادها) بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-1469815803606005347?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/1469815803606005347/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=1469815803606005347&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1469815803606005347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1469815803606005347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_21.html' title='معنی پالا هوتوپ'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-332501456915643682</id><published>2012-01-20T03:15:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T12:38:20.755-08:00</updated><title type='text'>معنی و ریشه نامهای اروپا، روسیه و اوکراین بر اساس فرهنگ سکایی</title><content type='html'>معنی و ریشه نامهای اروپا (سرزمین بالایی)، روسیه (سرزمین ارابه) و اوکراین (سرزمین کناری): مطابق دو اسطوره ای که هرودوت در باب منشأ اسکیتان و جغرافیای سرزمین ایشان نقل میکند، تقسیمات سه برادر (پسران تارگیتای) عبارت بوده اند سرزمین برادر بزرگ لیپوکسائیس (یعنی سرزمین پادشاه کناری) که مردمش آئوخاتیان (مردم سرزمین مردم پایینی و کناری) بوده اند. نام این سرزمین با اوکراین (=سرزمین کناری) مطابقت دارد. چه در اسطوره دوم (پسران سکایی هراکلس) نام آن برادر و مردمش با آگاتیرس (مردم ملداوی) جایگزین شده است. نام برادر میانی آرپوکسائیس است یعنی پادشاه مردم آرپو (=مردم اوروپا، یعنی مردم سرزمین گسترده بالایی و شمالی یا به روسی به معنی "سرزمین ارابه") آمده و مردمانش کاتیار (جادوگران= مجاران) و تراسپی (دارای سه اسب ارابه= روسها) نامیده شده اند. کلمه ارابه (اروه ) از ریشه  اوستایی"ار" به معنی به گردش در آمدن می باشد. کلمه روسیه به شکل روشیا در زبان روسی به معنی بیشه و جنگل است. از این روی است که در اوستا و قرآن نام روسیه (روشیا) به ترتیب به صورت وئوروبرشتی (سرزمین بیشه های گسترده) و ایکه (سرزمین بیشه ها) ذکر شده است. نظر به معنی ائوخات یعنی سرزمین کناری پایینی و جنوبی لابد نام اسکیتی آرپو (ارابه) در اصل به صورت ئوروپه (اورو-اوپ) یعنی سرزمین گسترده شمالی یا سرزمین گسترده در شمال بوده است. یعنی اصل کلمه اوروپا (اروپا) کلمه سکایی (اسکیتی) بوده است. چه در هیئت یونانی جزء اول نام اروپا یعنی ایورو به همان معنی اورو سکایی یعنی گسترده است ولی از جزء دوم معنایی جز پیشانی در زبان یونانی عاید نمیشود که در مفهوم نمی گنجد . اما از همین جزء در زبانهای ایرانی و ژرمنی در معنی بالا و بالایی (شمال) مفهوم درستی ارائه میشود. ولی برای جزء اول در زبانهای ژرمنی معنایی به دست نمی آید لذا اصل کلمه اسکیتی و ایرانی است و یونانیان این نام را از اسکیتان شمال دریای سیاه گرفته بوده اند. در اسطوره اسکیتی دوم آن با گلن (غازان) معادل گرفته شده است. یعنی این نام گذاریها بر پایه در میانه در نظر گرفته شدن سرزمین اصلی اسکیتان (سکائیان پادشاهی) پدید آمده بوده است. نام های پادشاهان اساطیری اسکیتان در این روایتها کولاکسائیس (پادشاه عشیره و خانواده) و اسکیث (=جام، اسکلاو، اسلاو) قید شده است که لابد نام طبقه مغان ایشان بوده است چه کلمات مغ و گبر هم به همین معنی جام (جم، الجم، عجم) است.                                              &lt;br /&gt;دو اسطوره اسکیتی یاد شده را هرودت در کتاب چهارم تاریخ خود "ملپ من" ضمن احوال سکاها (اسکیتان) آورده است: عقیده قوم سكاها بر این است كه از تمام ملل بهتراند و نژاد برترى دارند. آنان در رابطه با نژاد خود مى گویند: در آن زمان كه زمین خالى از سكنه بود، نخستین انسان که تارگى تاى نام داشت و پدر او زئوس و مادرش دختر رود بورستین بود. تارگیتای سه پسر داشت دو تن مهتر که لیپوکسائیس و آرپوکسائیس نام داشتند و برادر کهتر که کولاکسائیس خوانده می شد و در آن زمان از آسمان" گاو آهن"(سمبل لهستانیها) و " طناب  یا یوغ" (سمبل تراکیها و داکیها)، " تبر" (سمبل تاورها) و  "پیاله زرین"  (سمبل اسکیتان بعد سمبل اسلاوها) به زمین افتاد. این اشیا به خاطر سوزندگی آنها نصیب دو فرزند مهترش نگردید و تمام آنها به فرزند سوم وى کولاکسائیس رسید که این ابزار زرینه در دست وی سوزشی نداشتند. آن دو برادر حكومت و پادشاهى روى زمین را به برادر سوم واگذار نمودند. قوم سكاها از نژاد فرزند سوم یعنی کولاکسائیس است كه به مقام سلطنت رسید.از سه پسر تارگی تای سه گروه به وجود آمدند. از نسل لیپوکسائیس، ائوخاتها (اوکرائنیها) به وجود آمدند. از نسل آرپوکسائیس (مطابق تخموروپه اوستا و ایزد تگی ماسادس سکاها، تور ایزد رعد سکائیان و گتها، پرون اسلاوها) کاتیارها (مجارها) و تراسپیها (روسها و اسلاوها) پیدا شدند و از برادر کهتر یعنی کولاکسائیس دستهً پارالاتها (نخستین قانونگذاران اسکیتی) پدید گشتند.                           &lt;br /&gt;هرودوت بعد از بیان این اسطوره اسکیتی و ادامه آن پیدایی پادشاهان اسکیتی را در یک روایت موازی آن از زبان یونانیان پونت (یکی از ولایات آسیای صغیر در کنار دریای سیاه) بیان میکند که خلاصه آن چنین است: هراکلس (تور سکاها) اسب خود را گم کرد و در جستجوی آن در مملکتی که اکنون موسوم به سکائیه است، به موجودی بر خورد که نیمی دختر و نیمی مار بود. این دختر سه پسر  به نامهای آگاتیرس (فرمانروای سمت ملداوی)، گلن (پادشاه سمت غازان) و اسکیث (فرمانروای سکاها) زاده شدند که از این میان تنها اسکیث توانست کمر بند حامل "پیاله" (سمبل سکاها) را بسته و تیر و کمان وی را بکشد و لذا وی پادشاه سرزمین اصلی اسکیتان (سکائیان شمال دریای سیاه) شد و دو برادر دیگر به اجبار از سرزمین مادری کنار رفتند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-332501456915643682?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/332501456915643682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=332501456915643682&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/332501456915643682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/332501456915643682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_20.html' title='معنی و ریشه نامهای اروپا، روسیه و اوکراین بر اساس فرهنگ سکایی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7112196425249782632</id><published>2012-01-19T16:19:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T22:59:07.100-08:00</updated><title type='text'>معنی سام</title><content type='html'>این نام اوستایی و شاهنامه ای در سانسکریت به معنی آرامش و خوشبختی دهنده  و به پایان رساننده و تکمیل کننده پیروزی و خوشبختی است که مسلماً می تواند اشاره به نام مردم و خانواده و موطن سام یعنی مازندران و مازندرانیها باشد. یعنی در مجموع این نام بی تردیداشاره به پیروزی شیرین آترادات پیشوای آماردان بر آشوریان مهاجم به شهر آمل بوده است. به هر روی از آنجاییکه آن از جمله القاب آترادات پیشوای مردان (رستم و سام گرشاسپ) بوده است؛ می توان آن را اشاره به خود نام مازندران (سرزمین سعادت و خوشبختی) یا خود خانواده آترادات پیشوای آماردان و آماردان (آدمکشان شمالی) شمرد. چه در اوستا نام برادر سام گرشاسپ به صورت اورواخشیه آمده که به همین معنی خوشبختی و شادی است  و نام پدرش ثریته (پناه دهنده) آمده است یعنی این القاب در اصل اشاره به نام سرزمین مازندران (یعنی سرزمین خوشبختی) موطن آترادات پیشوای مردان (آماردان) است که در آنجا به خشثریته (کیکاوس) و سپاه همراه وی در شهر آمل پناه دادند. ولی در شاهنامه نام برادر رستم، زواره آمده است که در لغت پهلوی به معانی مردجنگی و نیرومند، دارنده زه و کمان و نیز به معنی دارنده محل زهکشی شده است که در صورت سوم آن هم اشاره به نام سرزمین زابلستان (یعنی محل دارای زهکشی) است که بعدها به سهو موطن رستم و گرشاسپ هفتخوان مازندران به شمار می رفته است. دلیل سهو یکی گرفته شدن کاسپیانه یعنی  سرزمین سگپرستان با سگستان در معنی سرزمین سکاها است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7112196425249782632?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7112196425249782632/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7112196425249782632&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7112196425249782632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7112196425249782632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_5532.html' title='معنی سام'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-1337767684565736433</id><published>2012-01-19T09:10:00.000-08:00</published><updated>2012-01-19T09:13:12.615-08:00</updated><title type='text'>معنی نام شهرکهای اشکذر، دیهوک، زارچ و نیر در استان یزد</title><content type='html'>اشکذر را می توان به معنی محل درختچه های اشک یا محل چکه ها و  قطرات آب معنی نمود. دیهوک را می توان به معنی ده واقع در بلندی گرفت (اگر این قصبه در بلندی واقع شده باشد). زارچ را می توان به صورت زارجا یعنی محل ترشح آب بازسازی نمود. نیر را می توان به صورت نی-اِر یا نی ور بازسازی کرده آن را به معنی محل واقع در سرپایینی گرفت.اگر این قصبه در سراشیبی واقع شده باشد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-1337767684565736433?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/1337767684565736433/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=1337767684565736433&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1337767684565736433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1337767684565736433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html' title='معنی نام شهرکهای اشکذر، دیهوک، زارچ و نیر در استان یزد'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8767258707509773949</id><published>2012-01-18T08:34:00.000-08:00</published><updated>2012-01-25T20:43:02.492-08:00</updated><title type='text'>Är zoroastra och Gautama Buddha samma historiska person؟</title><content type='html'>1- De har bott i Bakhtria. Buddhas tand och sopborste var behållen i Navabahara (central templet i Bakhtria). Ömsesidigt har Zoroastra varit landshövding i Bakhtria i samma period (6 århundrade före Kristus).&lt;br /&gt; 2- Tibetanska namnet Nepal som betyder heliga land, har egentligen varit ett binamn till Bakhtria, dvs.; Zoroasrtas stad.&lt;br /&gt; 3- I de tre berömda läran har Buddha och Zoroastra varit gemensamma.&lt;br /&gt; 4- Den historiske Zoroastra haft många epitet, bland annat Gaomate som betyder ”beskyddaren of de religiösa song-läran” samma betydelse har namnet Gotama (gao-tama).&lt;br /&gt; 5- Båda namnen Gotama Buddha och Zoroastra (=han med gyllene kropp) är epitet och binamn till den historiske prinsen Spitak son av Spitama. Spitama har varit konung i Azerbajdzjan and Armenien och han hav varit brudgum och kronprins till Astiak (den siste mediska konungen). Spitak har varit landshövding i Bakhtria i Cyrus den störres period och han varit både brudgum och styvbarn till Cyrus den större.&lt;br /&gt; Endast har Herzfeld upptäckt att Zoroastra från släkten Spitama är Spitak son av Spitama.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8767258707509773949?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8767258707509773949/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8767258707509773949&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8767258707509773949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8767258707509773949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/ar-zoroastra-och-gotama-buddha-samma.html' title='Är zoroastra och Gautama Buddha samma historiska person؟'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7800835204465557966</id><published>2012-01-17T12:12:00.001-08:00</published><updated>2012-01-19T17:55:41.435-08:00</updated><title type='text'>تحقیقی در باب نامهای اساطیری اسپروز و سگسار مازندران</title><content type='html'>درویشعلی کولابیان در مقاله خود اسپروز کجاست گوید: "بر اساس گفتار شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، کیکاوس که با لشکریانش به عزم فتح مازندران راهی این دیار می شود، در پایان راهی که به مازندران ختم می شود، دردامنه کوهی با نام اسپروز خیمه گاه می زند:                                                                   &lt;br /&gt;                                               همی رفت کاووس لشکر فروز        به زدگاه بـر پیش کوه اسپروز &lt;br /&gt;                                               به جایی که پنهان شود آفتاب                بدان جایگه ساخت آرام و خواب            کجا جای دیوان دژخیم بود                 بــدان جایــگه پیل را بــیــم بود                                                             &lt;br /&gt;در خوان پنجم و ششم هفتخوان رستم برای نجات کیکاوس و همراهان می خوانیم:                                              &lt;br /&gt; نیاسود تیره شب و پاک روز           همی راند تا پیش کوه اسپروز                                                             &lt;br /&gt;                                                                   بدانجا که کاووس لشکر کشید        زدیــوان جادو بــدو بد رســیـد&lt;br /&gt; چو برگشت پیروز گیتی فروز            بیامد دمان تا به کوه اسپروز                                                        &lt;br /&gt;                      زاولاد بگـشــاد خــم کمــنـــد              نشــسـتــند زیر درختی بلــنـد                                  &lt;br /&gt;تهمــتن ز اولاد پرســید راه             به شهری کجا بود کاووس شاه "                                                              &lt;br /&gt;اما بر خلاف کولابیان که برای کوه اساطیری اسپروز، نام روستای اسپرز ساری به معنی "دارای بوته های انگور" را منظور می دارد، چنانکه از گفتار فردوسی در خوان پنجم و ششم هفتخوان رستم بر می آید، اسپروز کوه مرزی سخت گذر و حفاظ طبیعی بین مازندران و داخل فلات ایران به شمار می رفته است یعنی آن نامی بر خود رشته کوه البرز در رابطه با سرزمین مازندران بوده است.                                                                                                     &lt;br /&gt;این جانب قبلاً نام کوه اسپروز (یعنی کوه سرزمین حفاظت شده توسط سگان) را به پیروی از استاد پورداود با کوه زاگروس (کوه ساگارتیان= سنگ کنها، یا کوه شکارچیان= کلخورانها) مطابقت داده ام که خطا به نظر میرسد چون در شاهنامه در هر سه نوبت که از کیکاوس و رستم در رابطه با کوه اسپروز سخن به میان آمده است؛ آن در رابطه با نام مازندران و کاسپیان است. همین طور نام سگسار شاهنامه نیز خصوصاً در رابطه با سام گرشاسپ نریمان همواره در ارتباط با سرزمین مازندران است. چنانکه از زبان رستم میگوید: "نه سگسار ماند نه مازندران بکوبم سرش را به گرز گران". این هر سه تن (در واقع دو تن) نامبرده در واقعه تاریخی واحدی در ارتباط با مازندران قرار گرفته اند. این موضوع که رستم و سام گرشاسپ نریمان فرد واحدی هستند استنتاج مارکوارت ایران شناس معروف آلمانی است که به درستی گرشاسپ، سام و رستم را فرد تاریخی واحدی می داند. واقعه هفتخوان رستم یا نبرد گرشاسپ با دیوان بزرگ در کنار دریای مازندران یک واقعه بسیار مهم اساطیری در تاریخ ایران بوده است: گرشاسپ یا کِرِساسپ در اصل مرکب است از کرس=راهزن و سپ= در هم کوفتن یعنی در مجموع به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران است. قهرمانی وی نیز نظیر روتستهم در سمت دریای فراخکرت یعنی مازندران است. پدر وی ثریته را سگهای وحشی جنگلی (ببران مازندران) می درند. روتستهم (رستم، یعنی ریشه کن کننده ستمگران) بنا به قول مارکوارت  ایرانشناس معروف آلمانی همان گرشاسپ است. چه هفتخوان رستم نیز در مازندران اتفاق می افتد و در شاهنامه رستم هم از همان خانواده گرشاسپ است. سگستان رستم یا همان سرزمین سگساران (لفظاً یعنی سگ سروران) در اصل همان سرزمین کاسپیانه (کا-سپی-یانه، یعنی محل سگپرستان) یعنی مازندران است. در عهد کوروش و هخامنشیان این قهرمان مازندران با نام اصلیش آترادات پیشوای مردان (آماردان) نامیده می شده است. وی لشکریان آشوری (دیوان مازندران) را که در آغاز حکومت آشوربانیپال به رهبری شانابوشو برای دستگیری خشثریتی (کیکاوس) به شهر آمل مازندران آمده بودند تار مار می نماید و ایران برای نخستین بار صاحب دولتی مستقل و مقتدر میگردد. در داستان عبری و آرامی آهیگر نام وی آهیگر(اخگر) است، همانکه در اساطیر ایرانی کاوه آهنگر سمت کوه البرز معرفی شده است. در آذربرزین نامه نام وی آذر برزین است که این نامها به اصل نام وی یعنی آترادات (یعنی مخلوق آتش) بسیار نزدیک هستند.عنوان اوستایی و شاهنامه ای سام در سانسکریت معادل نام اوراخشیه یعنی شادیبخش است که در اوستا نام برادر سام گرشاسپ نریمان به شمار رفته است. به نظر میرسد این دو نام در واقع اشاره به نام خود مازندران (یعنی سعادت و خوشبختی) یعنی موطن آترادات پیشوای مردان (سام گرشاسپ نریمان اوستا، رستم شاهنامه) بوده باشد و یا اینکه این لقب را به سبب پیروزی بسیار شیرین وی بر آشوریان مهاجم بر مازندران به او داده بوده اند.                                                                                                                                    &lt;br /&gt;لذا دلیل اینکه رستم هفتخوان مازندران اهل سگستان به شمار رفته است این است که وی اهل کاسپیانه (به لغت اوستایی یعنی سرزمین سگپرستان، سگسارستان) بوده است که بعداً به سبب همشکل شدن با نام سیستان (سگیستان، سرزمین سکاهای زرنج) با آن مشتبه شده و رستم و خانواده اش به سهو اهل سیستان (زرنج) به شمار رفته اند. وجه تسمیه نام کوه اسپروز (نام البرز در ارتباط با مازندران) هم در همین رابطه است چه این نام مرکب است کلمات اوستایی از سپه (سگ) و روز (روذ ، جلوگیری کردن و باز داشتن) یعنی "سرزمینی که سگها و یا ببران (سگان وحشی) از آن حفاظت میکنند".  می دانیم که یونانیان و رومیان (استرابون و والری فلاک و آئلین) مردم سواحل جنوبی خزر یعنی هیرکانیان، کادوسیان- کاسپیان (لفظاً یعنی سگپرستان) و آلبانیان را به صراحت دارای کیش سگپرستی (سگسار، سگ سرور) به شمار آورده اند.                                                                                                 &lt;br /&gt;ظاهراً لفظ سگسار هم بر عکس به نوبه خود گاهی با سیستان (سرزمین سکاها یعنی سرزمین مردم پرستنده بزکوهی) مشتبه می شده است:  چه در شاهنامه ابیات زیر را در رابطه با سگسار (سگپرستان) و مازندران (سرزمین بهشتی) پیدا می کنیم که گاهی نامشان با هندوستان همردیف میشود.                                                                            &lt;br /&gt;نه سگسار ماند نه مازندران  &lt;br /&gt;زمین را بشویید به گرز گران &lt;br /&gt;از او بیش‌تر بد به توران رسد &lt;br /&gt;همه نیكویی زو به ایران رسد &lt;br /&gt;در آن شهر سگسار و مازندران&lt;br /&gt;بفرمود آذین كران تا كران &lt;br /&gt;به سگسار مازندران  بود سام &lt;br /&gt;نخست از جهان آفرین بود نام &lt;br /&gt;ز بزگوش و سگسار و مازندران&lt;br /&gt;كس آریم با گرز های گران &lt;br /&gt;ز سقلاب چون كُندُر  شیر مرد &lt;br /&gt;چو بیورد كاتی سپهر نبرد &lt;br /&gt;چو غر چه ز سگسار و شنگل ز هند &lt;br /&gt;هوا پر درفش و زمین پر پرند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نام اساطیری بُزگوش (بز-گو-اوس یعنی پرستنده بزکوهی) که در ابیات فوق از آن یاد شد بی تردید همان مردم سکا (شکه) مراد می باشند چه نام ایشان به صورت شکا، آسکول (اسکلاو، سقلاو، سقلاب، اسلاو) و شکوز (شکا-اوز) معانی منسوبین به بزکوهی و گوزن  و پرستنده بزکوهی را می دهند. می دانیم در روایات اساطیری به موازات نام سگسار از نام گرگسار (پرستنده توتم گرگ) نیز یاد میشود که منظور همان مردم تورانی ترک (داهه ها و غیره) می باشند. کلمات تور و ترک و داهه به معنی مردم پرستنده توتم گرگ و حیوان وحشی می باشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7800835204465557966?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7800835204465557966/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7800835204465557966&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7800835204465557966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7800835204465557966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_17.html' title='تحقیقی در باب نامهای اساطیری اسپروز و سگسار مازندران'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6950477822650180662</id><published>2012-01-16T08:56:00.000-08:00</published><updated>2012-01-16T09:14:11.546-08:00</updated><title type='text'>معنی نام قصبه نُدوشن استان یزد</title><content type='html'>معنی نُدوشَن: این کلمه باید در اصل مرکب باشد از کلمات پهلوی "نیتوم" یعنی (پایین، زیر) و "شَن" یعنی جا در مجموع یعنی جایی که در محلی گود و پایین قرار گرفته است. علی القاعده در اینجا حرف "ای" به "اُ" (مثال تبدیل وی هیشی به بی هوشی، کلیچه به کلوچه) و حرف "ت" به "د" تبدیل شده(نظیر تبدیل سپیت به سفید) و حرف صامت "م" در وسط کلمه علی الاصول در اثر تکرار و ساده شدن افتاده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6950477822650180662?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6950477822650180662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6950477822650180662&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6950477822650180662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6950477822650180662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_453.html' title='معنی نام قصبه نُدوشن استان یزد'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8922314059946521578</id><published>2012-01-16T05:09:00.000-08:00</published><updated>2012-01-16T05:33:24.855-08:00</updated><title type='text'>این همانی گرشاسپ و رستم</title><content type='html'>گرشاسپ یا کرساسپ در اصل مرکب است از کرس=راهزن و سپ= در هم کوفتن یعنی در مجموع به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران است. قهرمانی وی نیز نظیر روتستهم در سمت دریای فراخکرت یعنی مازندران است. پدر وی ثریته را سگهای وحشی جنگلی (ببران مازندران) می درند. روتستهم (رستم، ریشه کن کننده ستمگران) بنا به قول مارکوارت  ایرانشناس معروف آلمانی همان گرشاسپ است. چه هفتخوان رستم نیز در مازندران اتفاق می افتد و در شاهنامه رستم هم از همان خانواده گرشاسپ است. سگستان رستم یا همان سرزمین سگساران همان سرزمین کاسپیانه (کا-سپی-یانه، یعنی محل سگپرستان) است. در عهد کوروش و هخامنشیان این قهرمان مازندران با نام اصلیش آترادات پیشوای مردان (آماردان) نامیده می شده است. وی لشکریان آشوری (دیوان مازندران) را که در آغاز حکومت آشوربانیپال به رهبری شانابوشو برای دستگیری خشثریته (کیکاوس) به شهر آمل مازندران آمده بودند تار مار می نماید و ایران برای نخستین بار صاحب دولتی مستقل و مقتدر میگردد. در داستان عبری و آرامی آهیگر نام وی آهیگر(اخگر)است، همانکه در اساطیر ایرانی کاوه آهنگر سمت البرز معرفی شده است. در آذربرزین نامه نام وی آذر برزین است که این نامها به اصل نام وی یعنی آترادات (یعنی مخلوق آتش) بسیار نزدیک هستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8922314059946521578?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8922314059946521578/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8922314059946521578&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8922314059946521578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8922314059946521578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_16.html' title='این همانی گرشاسپ و رستم'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3294599681848736556</id><published>2012-01-14T21:27:00.000-08:00</published><updated>2012-01-14T21:28:51.702-08:00</updated><title type='text'>معنی بِندوَ،  گَرهم، اوسیج، کرپن و کَوی</title><content type='html'>در اوستا از بِندوَ، گَرهم، اوسیج، کرپن و کَوی  به عنوان معاندین زرتشت و آیین زرتشتی یاد میشود. به نظر می رسد معنی این کلمات از این قرار باشند: بِندوَ مرکب می نماید از بِن (بودن) و دوَ یعنی دودلی و تردید. لذا منظور مؤبدان از این واژه نه نفرین بر نام فرد و یا طبقه خاص اجتماعی بلکه مذمت دو دلی و شک و تردید در آیین است. گرهم که در پهلوی به پاره یعنی رشوه تفسیر شده است لابد ارتباطی با کلمات سانسکریتی گِره (تصاحب و تملک کننده) و گِراهگمه (دیوانه ثروت) دارد و منظور افرادی بوده است که در امر رشوه دادن و رباخواری در اقتصاد جامعه شرکت داشته اند. اوسیج یعنی خواهان و آرزو کنندگان لابد ترانه سرایان خواهان سلامتی در مقابل مال و منال بوده اند. به نظر میرسد نام عاشیقهای ارانی و آذری از همین ریشه اخذ شده با شد. کرپن در سانسکریت علی القاعده به صورت کلپن به معنی به جای آورنده مراسم دینی (در شرق فلات ایران) بوده است. سر انجام کوی به معنی دانایان دین غیر زرتشتی  باید نامی بر کاهنان بین النهرین در غرب فلات ایران بوده باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3294599681848736556?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3294599681848736556/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3294599681848736556&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3294599681848736556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3294599681848736556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_14.html' title='معنی بِندوَ،  گَرهم، اوسیج، کرپن و کَوی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3696461557229131058</id><published>2012-01-12T09:12:00.001-08:00</published><updated>2012-01-13T08:25:47.932-08:00</updated><title type='text'>معنی ایرانی لفظ گبر</title><content type='html'>معنی گبر را در لغت آرامی به معنی مرد و نیز کافر گرفته اند ولی مسلم به نظر می رسد اساس نام گبر ریشه در کلمات پهلوی گَبر (حفره  و گودی) و گَبَر (کاسه و پیاله سنگی) داشته باشد. از آنجاییکه معنی کلمات مغ، جم (الجم، عجم) و اسکیث نیز جملگی کاسه و پیاله آیینی است؛ بنابراین لفظ گبر نیز از عناوین بسیار کهن ایرانی طبقه مغان بوده است.&lt;br /&gt;یک کلمه بسیار کهن ایرانی دیگر برای پیاله و کاسه، سُکوره (اسکوره) بوده است که طبق قاعده تبديل حرف "ر" به "ل" در زبان سکایی (اسکیتی) در نزد ایشان اسکلاو و اسکول نامیده می شده است. این در اساس نام اصلی اسکیتان (در واقع نام نیای اساطیری آنان و نام طبقه مؤبدان ایشان) بوده است. اسکیث (اسکیت) در اصل ترجمه یونانی  همين نام اسكلاو (اسكول) بوده است. این نام بعدا به صور اسلاو  و سقلاو نام عمومی ملل اسلاوی شده است. کلمه سکوره (اسکول، ئاسکول) چنانکه از زبان کُردی بر می آید همچنین نامی بر حیوان توتمی سکاها یعنی بزکوهی بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3696461557229131058?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3696461557229131058/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3696461557229131058&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3696461557229131058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3696461557229131058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_12.html' title='معنی ایرانی لفظ گبر'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6456171534320507111</id><published>2012-01-11T21:13:00.000-08:00</published><updated>2012-01-11T21:54:17.059-08:00</updated><title type='text'>چرا کی کاوس همان خشثریته سومین پادشاه ماد است؟</title><content type='html'>1- پدر کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها) یعنی اپیوه با چهار پسر خویش از سوی سرزمین فرمانروایی ویتیریسا با جنگ و گریز به سوی سرزمین ری و سرزمین کاشان (=محل چشمه) آمده یود. متقابلاً منابع آشوری میگویند اوپیته (اوپیس) از سوی پدرش دایائوکو ابتدا نزد رؤسا پادشاه اورارتویی گروگان بود بعد با چهار پسر خویش به دره قزل اوزن آمد ولی چون آنجا را نا امن یافت به سوی سرزمین پارتاکی (سرزمین کنار چشمه ها) روی آورد. &lt;br /&gt;2- کی کاوس در سمت کوه ارزیفیه (کوه عقاب/کرکس) با دیوان (آشوریان) به نبرد پرداخت و با عقابانش (منظور مردم سمت کوه ارزیفیه) از بالای البرز به شهر آمل نزول کرد و در آنجا در محاصره دیوان قرار گرفت. متقابلاً خشثریته در سمت کوه کرکس کاشان به نبرد با اسرحدون پادشاه آشوری بر خاست و چون یارای مقاومت در خود ندید از بالای البرز به شهر آمل مازندران گریخت. وی در عهد آشور بانيپال سپاهیان آشوری را که به سرداری شانابوشو در تعقیب وی به شهر آمل مازندران آمده بودند به یاری آترادات پیشوای آماردان شکست داده و تار و مار نمود و ایران مادی بعد از این واقعه (هفتخوان رستم، گرشاسپ، آترادات) برای نخستین بار در تاریخ مستقل شد. &lt;br /&gt;3- پسر و جانشین کی کاوس یعنی فرود-سیاوش در هجوم تورانیان به رهبری افراسیاب (پر آسیب) در شهر گنجک سیاوش کشته شد. متقابلاً فرائورت جانشین و پسر خشثریته در هجوم غافلگریانه مادیای اسکیتی در شهر گنجه اران به قتل رسید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6456171534320507111?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6456171534320507111/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6456171534320507111&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6456171534320507111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6456171534320507111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_1445.html' title='چرا کی کاوس همان خشثریته سومین پادشاه ماد است؟'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4078473673078682468</id><published>2012-01-11T19:20:00.000-08:00</published><updated>2012-01-11T22:29:24.004-08:00</updated><title type='text'>چرا کیقباد همان دایائوکو نخستین فرمانروای ماد است؟</title><content type='html'>1- کی قباد سرسلسله پادشاهی خاندانی است که اعضاء آن شش تن بوده اند:کی قباد،کی اپیوه، کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها)، فرود-سیاوش، کی خسرو،آژیدهاک-آخروره. بعلاوه اعضاء فرعی خانواده که لهراسب و پسرش ویشتاسپ (گشتاسپ) بوده اند. متقابلاً اعضاء خاندان پادشاهان ماد عبارت بوده اند از شش تن به اسامی دایائوکو،اوپیته-اوپیس، خشثریته پادشاه کاشان (سرزمین چشمه ها)، فرائورت، کیاخسار (هوخشتره) و آستیاگ (آژیدهاک خبر موسی خورنی)و اعضاء فرعی که عبارت از سپیتمه جمشید و پسرش مگابرن ویشتاسپ بوده اند.&lt;br /&gt;2- حامیان کی قباد ویتیریسا و اوزو (زو) بوده اند. حامیان دایائوکو،رؤسای اول پادشاه اورارتو و ایرانزو پادشاه ماننا بوده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4078473673078682468?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4078473673078682468/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4078473673078682468&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4078473673078682468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4078473673078682468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_6405.html' title='چرا کیقباد همان دایائوکو نخستین فرمانروای ماد است؟'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3708995334839462478</id><published>2012-01-11T10:47:00.000-08:00</published><updated>2012-01-13T09:59:11.844-08:00</updated><title type='text'>چرا کیخسرو همان کی آخسارو (هوخشتره) است؟</title><content type='html'>1- کی خسرو، ائورو ساره را در سمت جنگل سفید به قتل می رساند. متقابلاً ساراک پادشاه آشور بر اثر ترس از کی آخسارو (هوخشتره) در هنگام محاصره شدن نینوا و تسخیر آن خود را به درون شعله کاخهای خویش می اندازد.        &lt;br /&gt;2- کیخسرو، دژ بهمن (به مان=خانه خوب) مقر دیوان را در سمت اردبیل  (=شهر ثروت) ویران میکند و به سلطه ایشان خاتمه میدهد. متقابلاً کی آخسارو شهر نینوا (=شهر برکت و نعمت) را کشتار و آن را تبدیل به ویرانه می نماید.  &lt;br /&gt;3-  کی خسرو بتکده کنار دریاچه چیچست را ویران می نماید. متقابلاً کی آخسارو شهر اورارتویی رؤسا در شمال دریاچه چیچست (خرابه های بسطام حالیه) را ویران می نماید.                                                                           &lt;br /&gt;4- کی خسرو، با یک شبیخون افراسیاب تورانی (سکایی پر آسیب) قاتل پدر خویش سیاوش(فرود) را در کنار دریاچه چیچست دستگیر و به قتل می رساند. متقابلاً  کی آخسارو، قاتل پدر خویش فرائورت یعنی مادیای اسکیتی را در کنار دریاچه اورمیه غافلگیر کرده و به قتل می رساند.                                                                                        &lt;br /&gt;5- صورت اصلی نام کی خسرو همان کی آخسارو (پادشاه نیرومند) است نه چنانکه تصور شده است آن مأخوذ از هئوسروهً اوستایی بوده باشد که به معنی نیکنام است.&lt;br /&gt;6- مطابقت آستیاگ با آژیدهاک مادی (آخروره اوستا پسر کی خسرو، یعنی کسی که ستمگر) اظهر من الشمس است. چه موسی خورنی مورخ ارمنی معاصر فیروز و بلاش ساسانی نام آستیاگ را به صورت اژیدهاک آورده است. افزون بر این اینان در مطابقت داستان کودکی فریدون (یعنی دوست منش= هخامنشی) و کورش سوم (لفظاً یعنی قوچ= ذوالقرنین) نیز به خوبی به هم می رسند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3708995334839462478?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3708995334839462478/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3708995334839462478&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3708995334839462478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3708995334839462478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html' title='چرا کیخسرو همان کی آخسارو (هوخشتره) است؟'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7698813451531620106</id><published>2012-01-10T03:29:00.000-08:00</published><updated>2012-01-10T04:40:19.055-08:00</updated><title type='text'>دل هر ذره ای که بشکافی  آفتابیش در میان بینی</title><content type='html'>در عرض دو سه روز گذشته تماسی با بو اوتاس پروفسور ایرانشناسی دانشگاه اوپسالا و ابوالفضل اسماعیل پور استاد دانشگاه در ایران داشتم که اولی اصولا تاریخی بودن زرتشت را منکر بود و دومی اصولاً نیازی بر هویدا کردن محتوی تاریخی روایات حماسی و اساطیری ایران نمی دید و مرا به جای تحلیل مشخص از شرایط مشخص، به کلی بافی تحلیل اسطوره شناختی از شاهنامه دعوت نمود . اینها چقدر مختلف هستند با مارکس که هدف فلسفه را تغییر و تحول و شکستن عادات و سنن کهنه شده می دید یا با هرتسفلد پروفسور واقعی ایران شناسی که در "کی کی هست تاریخ اساطیری ایران" اصرار داشت.&lt;br /&gt; Flag this messageRe: nazarTuesday, January 10, 2012 7:06 AM&lt;br /&gt;From: This sender is DomainKeys verified"Abolghasem Esmailpour" &lt;esmailpour2@yahoo.com&gt;View contact detailsTo: "Javad Moftrad" &lt;j_mofrad@yahoo.com&gt;با درود و سپاس از فرستادن اطلاعات&lt;br /&gt;من  اصولا با یکی پنداشتن شخصیت های اساطیری و تاریخی موافق نیستم&lt;br /&gt;چون سر تا پا خطاست و ره به جایی نمی برد.&lt;br /&gt;کلا چه اصراری دارید که کی اپیوه کدام پادشاه تاریخی است؟ اصلا اثبات این یکی پنداری چه سودی دارد؟ جز راه به بیراهه رفتن . بروید وقت و انرژی خود را صرف یک کار علمی بکنید مثلا تحلیل اسطوره شناختی از شاهنامه داشته باشید که جایش در پژوهشهای ایرانی خالیست هنوز ما یک کتاب آکادمیک و کامل پیرامون اساطیر ایزان نداریم. فراموش نکنید که شاهنامه اثری تاریخی نیست بلکه اثری حماسی و اساطیری است.&lt;br /&gt;پیروز باشید&lt;br /&gt;www.esmailpour.ir&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;--- On Mon, 1/9/12, Javad Moftrad &lt;j_mofrad@yahoo.com&gt; wrote:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;From: Javad Moftrad &lt;j_mofrad@yahoo.com&gt;&lt;br /&gt;Subject: nazar&lt;br /&gt;To: esmailpour2@yahoo.com&lt;br /&gt;Date: Monday, January 9, 2012, 11:22 AM&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم "گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران" چاپ نگین را برای مطابقت نام پادشاهان مادی و کیانی بخوانید. در اینجا صرفاً برای مقدمه اسامی-القاب هر دو سلسله تاریخی و اساطیری را ذکر می نمایم:&lt;br /&gt;پادشاهان ماد:                                                                                                                                    &lt;br /&gt; دایائوکو (715-765 ق.م)، اوپیته یا اوپیس (؟660-715ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریته (647- ؟ 660 ق.م)، فرائورت (625-647 ق.م)، کی آخسارو (585-625ق.م) و آستیاگ (؟555- 585ق.م).                               &lt;br /&gt;پادشاهان کیانی:                                                                                                                                 &lt;br /&gt; کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= کاشان)، فرود-سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا- پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).                                                                                                            &lt;br /&gt;ادامه سلسله کیانیان در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا در هیئت لهراسپ (ائوروت اسپ، یرواند قصیر السلطنه خبر موسی خورنی، سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ) و پسرانش مگابرن ویشتاسپ (تیگران) و زریادر سپیتاک (زرتشت سپیتمان، گائوماته بردیه، سپنداته، اسفندیار) هستند که این دو فرد اخیر نوادگان دختری آستیاگ و پسر خواندگان یا برادر خواندگان کورش سوم (فریدون) بوده اند که آخری داماد کورش و شوهر آتوسا دختر کورش نیز بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7698813451531620106?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7698813451531620106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7698813451531620106&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7698813451531620106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7698813451531620106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_10.html' title='دل هر ذره ای که بشکافی  آفتابیش در میان بینی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-544345636583099811</id><published>2012-01-09T22:47:00.000-08:00</published><updated>2012-01-10T03:11:59.682-08:00</updated><title type='text'>معنی نامهای ممقان و هریس</title><content type='html'>نام ممقان را میشود به صورت اوستایی مهی مغان یعنی جایگاه زیست قبیله روحانی مغان باز سازی نمود. اما نام هریس مرکب می نماید از اجزاء اوستایی هر یعنی آب جاری و ایس یعنی نیرومند یعنی در مجموع دارای آب جاری نیرومند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-544345636583099811?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/544345636583099811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=544345636583099811&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/544345636583099811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/544345636583099811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_7646.html' title='معنی نامهای ممقان و هریس'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-9166288325497770659</id><published>2012-01-09T05:37:00.000-08:00</published><updated>2012-01-09T07:02:02.720-08:00</updated><title type='text'>معنی نام شهرک وایقان شهرستان شبستر</title><content type='html'>محمدحسين خلف تبريزي در جلد چهارم برهان قاطع صفحه 2555 در ريشه يابي كلمه وايقان آن را در زبان فارسي به دو بخش جداگانه واي + قان تقسيم مي نمايد و مي نويسد (قان كلمه فارسي باستان و همرديف كلمه كند ، گند ، جنگ ، جان به معناي آبادي و شهر است و واي به معني چاه بوده است ) و دليل اين نامگذاري وجود چشمه ها ، چاههاي آب و قنات هاي فراواني بوده است كه در اين آبادي بوده است و باعث رونق كشاورزي و اقتصاد منطقه شده و زندگي را در آبادي وايقان جاري مي كرده است اكنون از اين چشمه ها و قناتها تنها نامشان بر خاطره پيرمردان يادگاري باقي مانده است.&lt;br /&gt;به نظر میرسد محمد حسین خلف تبریزی در ترجمه وایقان به محل چاه دچار اشتباه شده است چه وای در لغت اوستایی و پهلوی به معنی باد و فضای خالی و نیز به معنی پرنده است. بنابراین مسلم به نظر میرسد وایقان به معنی محل بادگیر یا محل پرندگان بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-9166288325497770659?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/9166288325497770659/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=9166288325497770659&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/9166288325497770659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/9166288325497770659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_09.html' title='معنی نام شهرک وایقان شهرستان شبستر'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-5843499790001580407</id><published>2012-01-08T23:09:00.000-08:00</published><updated>2012-01-08T23:20:31.987-08:00</updated><title type='text'>معنی نام آچاچی</title><content type='html'>نام روستای آچاچی به صورت هئچوجی در لغت اوستایی (مادی)به معنی محل پل می باشد. کلمه فارسی و آذری هاچه (هاچا)به معنی چوب دو شاخه تکیه گاهی از همین ریشه می باشد. نظری که آچاچی را با محل هاچه شکل محل اتصال دو رودخانه آچاچی ربط میدهد به بیراهه رفتن است. لابد پلی بر روی این روخانه ها بوده است و قریه بدان سبب آچاجی یعنی محل پل خوانده شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-5843499790001580407?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/5843499790001580407/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=5843499790001580407&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5843499790001580407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5843499790001580407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_816.html' title='معنی نام آچاچی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8338132092544375788</id><published>2012-01-08T20:02:00.001-08:00</published><updated>2012-01-08T22:41:02.660-08:00</updated><title type='text'>معنی بهار و پاییز</title><content type='html'>کلمه بهار باید از پت وارَ اوستایی یعنی فرو افتادن و ریزش باران به زمین اخذ شده باشد و کلمه پاییز (پاتیز) مأخوذ از پت-ی زیاو اوستایی یعنی آغاز فرو افتادن و به زمین آمدن سرما از سوی آسمان بوده است. تابستان به معنی محل گرما و زمستان به معنی محل سرما است. در مورد ریشه نام پاییز نظری به معنی اصلی این نام یعنی به زمین آمدن سرما نزدیک شده است ولی وجه اشتقاق درست را کامل در نیافته است: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واژة فارسی پاییز را برگرفته از*pāti-z(a)ya- به معنی « نزدیک زمستان » دانسته‌اند. این واژه مرکب از pāti- پیشوند به معنی « نزدیک، کنار»  و *z(a)ya « زمستان»، برگرفته از  اوستایی zyam «زمستان» است. پاییز در برخی از زبان‌های دورة میانه مانند  فارسی میانه pādēz « پاییز»، سغدی  patyz ، سکایی paśa « پاییز»  و آسی fæzzæg « پاییز» (*pāti-z(a)ya) است ( آبایف،1958-1995). دربارة ریشه‌شناسی پاییز پیشنهادهای دیگری نیز مطرح شده است و برخی از محققان پاییز را از ایرانی باستان *pati-daiza  « خرمن، محصول» برگرفته از daiz  «انباشتن، گرد آوردن» و یا از ایرانی باستان pāta- « افتادگی، سقوط» از ریشة pat- « افتادن» و پسوند eč  و یا مشتق از ایرانی باستان *pati-aixa مرکب از  پیشوند pati  و aixa « سرما، یخ» نیز دانسته‌اند(← حسن‌دوست).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8338132092544375788?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8338132092544375788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8338132092544375788&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8338132092544375788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8338132092544375788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_08.html' title='معنی بهار و پاییز'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-915385012284989582</id><published>2012-01-07T23:01:00.000-08:00</published><updated>2012-01-11T11:39:06.279-08:00</updated><title type='text'>نقدی بر مقاله «بنيان اساطيری حماسه ملی ايران» تألیف بهمن سرکاراتی</title><content type='html'>استاد بهمن سرکاراتی میگوید: ایرانشناسان در باب کیانیان به سه گروه تقسیم میشوند:1- آنانکه پادشاهان کیانی را افسانه میدانند. 2-آنانکه مثل کریستن سن معتقد به وجود سلسله تاریخی کیانی در قرون نهم و هشتم پیش از میلاد در سمت سیستان و بلخ و خوارزم هستند. بالاخره گروه سوم از جمله هرتل و هرتسفلد معتقد به وجود کیانیان در عهد آغاز سلسله هخامنشی می باشند. از جمله اینکه معتقدند که ویشتاسپ حامی زرتشت همان  ویشتاسپ هخامنشی (پدر داریوش اول) می باشد.&lt;br /&gt;اینجانب جواد مفرد کهلان بر طبق مطابقت افراد تاریخی تاریخ ماد با کیانیان اوستا معتقد شده ام که کیانیان همان پادشاهان ماد می باشند ولی ویشتاسپ کیانی حامی زرتشت نه ویشتاسپ هخامنشی بلکه برادر بزرگ خود وی مگابرن ویشتاسپ حاکم ماد سفلی  در عهد پدر بزرگ مادریش آستیاگ و حاکم گرگان در عهد پدرخوانده یا برادرخوانده اش کورش سوم و  رقیب ویشتاسپ هخامنشی (حاکم پارت) بوده است. گرچه هرتسفلد برادر کوچک مگابرن ویشتاسپ یعنی سپیتاک را به درستی همان زرتشت سپیتمان حاکم دربیکان سمت بلخ تشخیص داده است، ولی در تطبیق افراد تاریخی و اساطیری دیگر در این باب به خطا رفته است مثلا کیخسرو را به جای کی آخسارو (هوخشتر) با کورش (در واقع فریدون اساطیری) و سپنداته را به جای سپیتاک زرتشت یا همان گائوماته بردیه با داریوش مقابله نموده است و از مطابقت آشکار نام آستیاگ (اژیدهاک خبر موسی خورنی) با اژی دهاک اوستا و مطابقت داماد وی سپیتمه (پدر مگابرن ویشتاسپ و زریادر سپیتاک) با جمشید-هوم عابد صرف نظر نموده است. به نظر میرسد ایشان وقت چندان زیادی برای صرف در این مطابقت ها مبذول نکرده و افزون بر آن منابع کافی اساسی در تاریخ ماد و کیانیان  یعنی تاریخ ماد دیاکونوف و کیانیان کریستن سن را که بعداً تألیف شدند- در دسترس نداشته است. برای نگارنده بیش از سی سال است که در امر تطبیق پادشاهان کیانی و مادی هستم و این همانی همه ایشان را تعیین نموده ام. ولی هنوز این تحقیقات در مجامع علمی و فرهنگی مورد توجه خاصی قرار نگرفته اند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پادشاهان ماد:                                                                                                                                    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دایائوکو (715-765 ق.م)، اوپیته یا اوپیس (؟660-715ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریته (647- ؟ 660 ق.م)، فرائورت (625-647 ق.م)، کی آخسارو (585-625ق.م) و آستیاگ (؟555- 585ق.م).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پادشاهان کیانی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= کاشان)، فرود-سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا- پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه سلسله کیانیان در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا در هیئت لهراسپ (ائوروت اسپ، یرواند قصیر السلطنه خبر موسی خورنی، سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ) و پسرانش مگابرن ویشتاسپ (تیگران) و زریادر سپیتاک (زرتشت سپیتمان، گائوماته بردیه، سپنداته، اسفندیار) هستند که این دو فرد اخیر نوادگان دختری آستیاگ و پسر خواندگان یا برادر خواندگان کورش سوم (فریدون) بوده اند که آخری داماد کورش و شوهر آتوسا دختر کورش نیز بوده است.&lt;br /&gt;خلاصه مقاله «بنيان اساطيري حماسه ملي ايران» بهمن سرکاراتي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حماسه ي ملي ايران (شاهنامه فردوسي) آميزه اي است از اسطوره و تاريخ. افسانه هاي کهن که بيشتر اساطيري اند به شيوه اي نو و به شيوه ي حماسي بازگو شده اند. در تبديل تدريجي اسطوره به حماسه، اندک اندک از جلوه هاي شگفت و نامعقول آن کاسته شده و جنبه ي عقلاني و اين جهاني به خود گرفته است.&lt;br /&gt;از طرفي در دوران هاي متاخر به روايات اساطيري باستاني، چهره تاريخي داده شده و زمان اساطيري با تدبيري زيرکانه به زمان تاريخي پيوسته است. در زمينه مطالعات ايراني تعيين مرز اسطوره و حماسه يکي از مشکلات تحقيق به  شمار مي رود.&lt;br /&gt;در شاهنامه که يک اثر حماسي است، از تاريخ به معناي گزارش راستين وقايع نشاني نيست. ولي تاريخ سنتي در مفهوم مشتي اخبار کژ و راست درباره شخصيت هاي واقعي از دوره ساساني آغاز مي شود، که آن هم با افسانه آميخته است.&lt;br /&gt;اما تعين اين که اسطوره در حماسه از کجا آغاز شده و به کجا مي انجامد، کار بسيار دشواري است. آنها که به پيروي برتلس شاهنامه را به سه بخش اساطيري، پهلواني و تاريخي تقسيم کرده اند به تحليلي توصيفي بسنده کرده اند و مشخص نکرده اند که بالاخره بخش پهلواني مبناي اساطيري دارد يا اصل تاريخي.&lt;br /&gt;در مورد پيشداديان همه معتقدند که اساطيري هستند اما در مورد کيانيان، ويندشمن (Fr.Windischmann) اشپيگل (F.Spiegel) و دار مستتر (J.Darmesteter)  در گذشته و لومل (H.Lommel) و ويکندر (S.Wikander) و دومزيل (G.Dumezil) در زمان ما معتقدند کيانيان يا دست کم برخي از شاهان اين سلسله اسطوره اي هستند. در مقابل بسياري محققان آنها را تاريخي انگاشته اند. هوزينگ (G.Husing) و هرتل(J.Hertel) و هرتسفلد (E.Herzfeld) و هوپت (L.Hupt) گشتاسپ کياني را با گشتاسپ پدر داريوش و کيانيان بعدي را با آخرين پادشاهان هخامنشي يکسان گرفته اند.&lt;br /&gt;عده اي ديگر که در راس آنان کريستين سن (A.Christensen) و برخي شاگردان هنينگ (W.B.Henning) قرار دارند آنان را پادشاهان شرق ايران پيش از هخامنشيان مي دانند.  و سستي آراي هرتل و هرتسفلد را کريستين سن و به نيکوترين وجهي پرفوسور هنينگ باز نموده اند. لذا به بررسي انتقادي نظريه کريستين سن و پيروان او خواهيم پرداخت.&lt;br /&gt;نخست بايد گفت که تاکيد بر سابقه تاريخي سروده هاي پهلواني (با سرشتي ضد اسطوره اي) نتيجه گرايش ذهني معيني است که در دهه هاي نخستين قرن بيستم پديد آمد و تا امروز هم دوام دارد. به اين ترتيب سعي شد براي روايات اساطيري و حماسي مبناي تاريخي بيابند يا بتراشند (در مقابل افراط کساني که در قرن نوزدهم براي همه ي چيزها مبناي اسطوره اي مي يافتند).&lt;br /&gt;به اين ترتيب به اين نتيجه رسيدند که حماسه تاريخي آشفته و آميخته با افسانه است که اگر عناصر افسانه اي آن را که به خاطر خارق العاده بودن به آساني قابل تشخيص است از آن جدا کنيم به تاريخ مي رسيم. اين يک پندار غلط است. اولا بايد در نظر داشت پيشينه تاريخي نه بر ارزش حماسه مي افزايد نه از آن مي کاهد. اگر تاريخي بودن، معيار ارزش اثر حماسي بود، مي بايست ظفرنامه حمد الله موستوفي و شهنشاه نامه ي صبا جاي شاهنامه فردوسی را مي گرفت يا آثار افسانه اي همچون گيل گمش يا اسطوره هاي هندي بي اعتبار مي شد.&lt;br /&gt;ثانيا اسطوره از لحاظ سرشت و ماهيت با تاريخ تفاوت بنيادي دارد و بيان کننده واقعيت هايي بي زمان و جهان است که در ذهن گروهي نسل هاي بشري و بر مبناي ارزش هاي خاص اجتماعي آنان در يل و پهلواني تجسم پيدا مي کند.&lt;br /&gt;تشخيص عناصر تاريخي حماسه تنها وقتي ممکن است که گزارش تاريخي مستقل و موثقي در دسترس باشد. تا وقتي گواهي هاي معتبر ديگر و قراين خارجي مستقل، تاريخي بودن عناصر و افراد حماسي را در يک داستان پهلواني ثابت نکرده نمي توان بر مبناي شواهد داخلي، که فقط از خود حماسه استخراج شده اند، در پي اثبات اصل تاريخي حماسه بود.&lt;br /&gt;اخبار کيانيان جز در سنت هاي حماسي ايران در هيچ منبع مستقل ديگر مذکور نيست. گواهي هاي اوستايي و روايات زردشتي و همچنين گزارشهاي مورخين اسلامي و... همه بر مبناي روايات حماسي پرداخته شده اند و هيچ کدام را نمي توان مدرک مستقل به حساب آورد. اما در مورد دلايلي که کريستين سن در کتاب کيانيان براي اثبات تاريخي بودن سلسله کيانيان ياد کرده، همانگونه که دومزيل به خوبي نشان داده است هيچ يک از قراين براي اثبات تاريخي بودن کيانيان بسنده نيست.&lt;br /&gt;- اولا برخلاف ادعاي کريستين سن، کتاب اوستا سلسله اي به نام کيان يا کيانيان نمي شناسد. اين مطلب را سال ها پيش هرتل ثابت کرده است. روايت اوستا جز کيکاوس و کيخسرو درباره شش کوي ديگري که نام برده چيزي به جز نام ذکر نمي کند و شرقي بودن لقب کوي هم دليل تاريخي بودن کيانيان نيست؛ بلکه مي تواند اسطوره اي پرداخته شده در شرق ايران باشد.&lt;br /&gt;- ثانيا اينکه اسم پادشاهان کياني اسم اصيل ايراني است دليلي بر تاريخي بودن آنان نمي شود.&lt;br /&gt;- ثالثا اينکه پادشاهان کياني داراي ترتيب سنتي هستند، به همان اندازه که مي تواند دليل تاريخي بودن آنان تلقي شود مي تواند دليلي بر اسطوره اي و ساختگي بودن اين سلسله هم باشد.&lt;br /&gt;همچنين اينکه کيانيان بر خلاف پيشداديان پهلواني هاي کاملا معمولي داشته اند؛ ادعايي بيش نيست و اگر تنها بر مبناي متون اوستايي اظهار نظر کنيم نيز کيکاوس و کيخسرو  به همان اندازه اساطيري هستند که مثلا هوشنگ و تهمورث.&lt;br /&gt;علاوه بر اين توجه به شخصيت و کردار دشمنان و پهلوانان معاصر کيانيان نيز از اعتبار تاريخي کيانيان مي کاهد. مثلا افراسياب توراني که از نيروي جادو برخوردار است و در بن درياي چيچست پنهان مي شود. پهلوانان دوره کياني نيز هيچ يک از لحاظ تاريخي، معاصر واقعي پادشاهان اين سلسله نمي توانند باشند.&lt;br /&gt;رستم و زال، سگزيند و اگر افسانه اي نباشند به سنت هاي حماسي سَکايي تعلق دارند. گيو و گودرز و گرگين و بيژن قهرمانان دوره اشکانيند و جدا از اين لااقل با اطمينان مي توان گفت يکتن از شاهان اين سلسله يعني کيکاوس يک شخصيت اساطيري هند و ايراني است. اين خود در واقع بنياد تاريخي اين سلسله را به هم مي ريزد. بدين ترتيب برخلاف گمان کريستين سن و خانم پرفسور بويس (M.Boyce) نمي توان تاريخي بودن را دست کم در همه افراد اين سلسله امري مسلم تلقي کرد.&lt;br /&gt;ويکندر  (S.Wikander) نيز  در بررسي اسطوره هاي ديرين هند و اروپايي در چند مورد به شباهت بين شاهنامه فردوسی و مهابهارتا  مي رسد و با اظهار ترديد درباره صحت نظر دارمستتر مبني بر تاثير حماسه هاي ايراني بر داستان هاي پهلواني هندي، براي اثبات اصل مشترک آنان بيشترين هم خود را صرف اثبات فرضيه اسطوره اي بودن کيانيان مي کند. که با توجه به جميع دلايلي که اين محقق عاليقدر سوئدي ابراز مي دارد و همچنين اشکالاتي که بر دلايل ارايه شده از سوي او وارد است بايد اسطوره اي بودن کيانيان را هم امري فرضي و ثابت نشده تلقي کرد.&lt;br /&gt;از اين رو به بيان نظر خود درباره بنيان اساطيري حماسه ملي ايران مي پردازم. که البته کاملا جنبه پيشنهادي و فرضي دارد.&lt;br /&gt;بر خلاف پندار رايج ويژگي اصلي اسطوره "غير واقعي" بودن آن نيست. آنچه در وهله ي نخستين واقعيت اساطيري را از يک واقعيت تاريخي مشخص مي کند، نوعي بودن، مثالي بودن و بي زمان بودن آن است. به عبارت ديگر "اساطيري" چيزي يا کسي است که در جريان تحقق وجودي خود در بطن نا آگاه ذهن همگاني به صورت مظهر و تجسم يک نقش اجتماعي يا آئيني محسوب مي شود.&lt;br /&gt;با توجه به توضيح بالا، حماسه ملي ايران از آغاز تا پايان پادشاهي کيخسرو بنياد اساطيري دارد و پادشاهان اين دوره همگي شخصيت هاي اسطوره اي اند و هيچ گونه دليلي براي اثبات واقعيت تاريخي آنان يافت نمي شود. اما حماسه ملي ايران داستان هاي پراکنده و از هم گسيخته اي که فقط بر مبناي يک ترتيب تاريخي ساختگي دنبال هم آمده اند نيست بلکه بر مبناي طرحي از پيش پرداخته و از روي تمهيدي آگاهانه و براي بيان انديشه و قصد معيني به وجود آمده است و داراي آغاز و پاياني است و همه اجزاي به ظاهر پراکنده  آن را در بر مي گيرد و از روي برداشت ذهني خاص ايرانيان باستان طرح ريزي شده و بر اساس جهان بيني مذهبي و آئيني  آنها استوار است و در مجموع تصويري حماسي از باورها و معتقدات ديرين ايراني را درباره مردم و گيتي ارائه مي کند.&lt;br /&gt;شالوده اين جهان بيني بر دو اصل استوار است:&lt;br /&gt;يک اعتقاد به دو بن آغازين قديم و متضاد خير و شر که همواره در حال ستيز و کارزارند و گيتي و زمينه زندگي آدمي عرصه اين نبرد است.&lt;br /&gt;دوم، اعتقاد به محدوديت زماني اين ستيزه گيهاني و کران مندي عمر جهان که در تعداد معيني از هزاره ها تجديد شده است. که عمر گيتي در روايات (زرواني) نه هزار سال و (روايات مزدايي) دوازده هزار سال حساب شده است و چنانکه مدت ها پيش رايزن اشتاين(R.Reizenstein) ياد آوري کرده بود و بعدها تحقيقات بنونيست(E.Benveniste) به طور دقيق نشان داد سنت نه هزار ساله زرواني باستاني تر و اصيل تر است. اين دهر دراز نه هزار ساله به سه دوره سه هزار ساله تقسيم شده است. در گزارش مزدايي از اين دورانهاي سه گانه، دوران اول يعني سه هزار سال نخست به کام اهرمزد، دوران مياني، اختلاط نيکي و بدي و سه هزار سال فرجامين در پايان کارزار اهريمن بي نيرو خواهد شد. اين گزارش آشکارا تحريفي است از عقيده زرواني که در آن تناقضاتي به چشم مي خورد و توازن منطقي رعايت نشده است، به اين معني که در مقابل سه هزار سال اول که دوران شهرياري مطلق اهرمزد است براي اهريمن که رقيب و همال اوست چنين دوراني در نظر گرفته نشده است. علاوه بر اين سه هزار سال سوم هم تمايزي با دومين ندارد و فقط در پايانش اهريمن نابود مي شود.&lt;br /&gt;اما در گزارش زرواني که باستاني ترين روايت آن به قرن چهارم قبل از ميلاد مي رسد و بي گمان قديمي تر از مزدايي است چنين تناقضي به چشم نمي خورد. مطابق اين گزارش "براي سه هزار سال به نوبت يکي از اين دو ايزد (اهرمزد و اهريمن) فرمانروايي مي کند و ديگري فرمان مي برد و در سه هزار سال آخر به ستيزه مي پردازند و در فرجام اهريمن بشکند و مردمان شاد شوند و بي نياز از خورش باشند و بي سايه" به عقيده من اين جهان بيني کلي ايراني در تکوين اساطير ايراني تاثير داشته است و بر مبناي اين باورهاي کهن اساطيري شکل گرفته و سامان پذيرفته است.&lt;br /&gt;همچنين دواليسم و ثنويت دير پاي جهان بيني ايراني که علاوه بر شالوده مذهبي به احتمال زياد مبناي اجتماعي نيز دارد بر سنتهاي حماسي ايران تاثير گذاشته و در آن منعکس شده است. تقابل و ستيزه دو بن قديم خير و شر به صورت تقابل دو گروه نژادي متخاصم تظاهر پيدا کرده که در اوستا با نام هاي "ايراني و انيراني" و در شاهنامه به عنوان "ايراني و توراني" ياد شده است.&lt;br /&gt;ستيزه موروثي و دشمني مداوم بين اين دو قوم در واقع زمينه اصلي حماسه ملي ايران محسوب مي شود. سرتاسر شاهنامه رويارويي ايرانيان و انيرانيان است که مطابق برداشت ثنوي، از اين دو يکي همه نيک و خجسته و اهورايي و ديگري نکوهيده و تباه و اهريمني قلمداد شده است و ستيزه اين دو گروه انعکاس ستيزه نيکي و بدي در اساطير ديني است و مانند اسطوره هاي ديني که فيروزي در پايان با اهورامزدا است در شاهنامه نيز اين جنگ سرانجام به پيروزي شهريار ايران يعني کيخسرو مي انجامد.&lt;br /&gt;از سوي ديگر در مورد اعتقاد به هزاره ها هم طول دوران اساطيري در حماسه ملي ايران – از پادشاهي کيومرث تا پادشاهي گشتاسپ و دين آوري زرتشت -  نيز سه هزار سال است که خود يک سال بزرگ کيهاني است که در ضمن آن وقايع جهان از آغاز آفرينش تا رستاخيز به صورت حماسي بازگو شده است و به سه بخش کاملا مشخص هزار ساله تقسيم شده است.&lt;br /&gt;سه هزار سال اهرمزد که در آن دوران به آفرينش گيتي و مرد نخستين و... مي پردازد و دوره آرامش و آشتي است با هزار سال سلطنت پيشدادي  - از کيومرث تا جمشيد – منطبق است که مهمترين پادشاه آن -جمشيد- يادگار عهد آريايي و باستاني ترين پادشاهان است و بنابر روايات کهن اوستايي او خود به تنهايي هزار سال سلطنت کرده است.&lt;br /&gt;در اين دوران مرگ وجود نداشت و خوردني و آشاميدني زوال ناپذير بود و آبها و گياهان تباه ناشدني.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنين سال سيصد، همي رفت کار &lt;br /&gt;                                                     نديدند مـــــــــرگ اندر آن روزگار&lt;br /&gt;ز رنـج و ز بـدشــــــان نـبـد آگـهـي &lt;br /&gt;                                                    مــيان بسته ديوان به سان رهي&lt;br /&gt;به فـرمـان مـردم نــــهاده دو گوش &lt;br /&gt;                                                    ز رامش جـــــــهان پر ز آوار نوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي توان گفت دوران فرمانروايي سه هزار ساله اهرمزد در ملکوت به صورت شهرياري هزار ساله جمشيد در گيتي نمودار شده است. در حماسه ملي ايران دوران سه هزار ساله شهرياري اهريمن با دژ پادشاهي هزار ساله ضحاک ماردوش منطبق است که بي ترديد مظهر اين جهاني اهريمن است که دوره ظلم و بيداد و آشوب و ويراني است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنر خوار شــــد جادويي ارجمند &lt;br /&gt;                                                   نـهـان راســـــــتي، آشـکارا گزند&lt;br /&gt;شده بر بدي دســــت ديوان دراز&lt;br /&gt;                                            به نيکي نـــــــــرفتي سخن جز به راز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با پايان هزاره اهريمني ضحاک نيروهاي اهورايي به مصاف با او مي شتابند. در شاهنامه، فريدون که نمونه کامل پهلوانان اژدهاکش و به احتمال زياد تجسم حماسي ايزد بهرام است ظهور کرده و بر ضحاک چيره مي شود و بر مبناي الگوي ديرين اساطيري او را نمي کشد بلکه در کوه دماوند به بند مي کشد.&lt;br /&gt;دوران سه هزار ساله فرجامين مطابق افسانه هاي مذهبي قديم و بويژه روايات زرواني، عصر اختلاط و آميختگي خير و شر است که آفرينش اهورايي با اهريمني مي جنگد و در پايان با آمدن سوشيانس پيکار نهايي صورت مي گيرد و به نابودي هميشگي اهريمن مي انجامد.&lt;br /&gt;اين دوران در حماسه ملي ايران نيز هزار سال -از پادشاهي فريدون تا کيخسرو -  به طول مي انجامد و سرشت مختلط آن از همان آغاز با تقسيم جهان بين سلم و  تور از يک سو و ايرج از سوي ديگر مشخص شده است. در سرتاسر اين دوره بر نيمي از جهان تورانيان دژ چهره چيره اند و بر نيمي از جهان ايرانيان آزاده و جنگ آنان بي وقفه ادامه دارد.&lt;br /&gt;همه چيز در اين بخش در حماسه ملي ايران  آميغي است از نيکي و بدي؛ روشنا و تاريکي. کاوس کياني خود شخصيتي است دوگانه و متضاد، نيميش نيک و نيميش بد. همچنانکه در گيتي روشني با تاريکي آميخته است ايرانيان با انيرانيان مي آميزند. کيکاوس با سودابه ديوزاد همسري مي کند، سياوش دختر افراسياب تور را به زني مي گيرد، سپه سالار ايران طوس درشت خوي و پرخاشجوي و خيره سر است، گرگين پر رشگ و جبون، سهراب مادرش توراني است و حتي نژاد رستم  از يک سو به ضحاک مي رسد.&lt;br /&gt;اين هزاره هزاره جنگ و آشوب است. مظهر شر، افراسياب تور اژدهافش که آشکارا تجسمي است دوباره از اهريمن و همچنين ضحاک و تجسم حماسي نيروهاي اهورايي در روي زمين کيخسرو محسوب مي شود و وظايف سوشيانت را برعهده دارد. چنانکه در آيين زرتشتي هم از جاودانان شمرده شده است.&lt;br /&gt;جنگ بزرگ کيخسرو نبرد نهايي همه نيروهاي نيک و بد و مصاف عظيم همه مظاهر خير و شر است. کيخسرو سرتاسر پهنه زمين را زير پا مي گذارد تا سر انجام به ياري نيروهاي ايزدينه بر او دست مي يابد و از بن درياي چيچست بيرون مي کشد و به خنجر ميانش را به دونيم مي کند.&lt;br /&gt;با پايان اين هزاره مردمان جاودانه و انوشه و بي مرگ و بي زمان مي شوند. کيخسرو به داد و دهش مي پردازد و کام مردمان بر مي آورد. اينچنين کار شاه پايان يافته است و بغي که به گونه مردمان از کوه سرازير شده بود، اينک بايد دوباره از کوه بالا رود و به ملکوت سپهر باز گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تخليص و باز نويسي:anobanini&lt;br /&gt;منبع:شاهنامه شناسي، ش1، بنياد شاهنامه فردوسي، 1357&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-915385012284989582?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/915385012284989582/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=915385012284989582&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/915385012284989582'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/915385012284989582'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_9357.html' title='نقدی بر مقاله «بنيان اساطيری حماسه ملی ايران» تألیف بهمن سرکاراتی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4388677958904445962</id><published>2012-01-07T02:20:00.000-08:00</published><updated>2012-01-07T02:22:17.456-08:00</updated><title type='text'>معادل فارسی کلمات عمو، عمه، خالو و خاله</title><content type='html'>از قرار معلوم کلماتی که برای عمو، عمه، خالو و خاله در فارسی قدیم وجود داشته است همانا به ترتیب افدر (اودر، به اوستایی یعنی ازهمان شکم)، افدره، دایی (پرستار) و دایه بوده است. معادل ترکی افدر (اودر) قارداش (قارن تاش= از همان شکم) است که در مورد برادر به کار میرود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4388677958904445962?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4388677958904445962/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4388677958904445962&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4388677958904445962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4388677958904445962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_07.html' title='معادل فارسی کلمات عمو، عمه، خالو و خاله'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-1086869493877801588</id><published>2012-01-05T07:03:00.001-08:00</published><updated>2012-01-05T07:03:57.791-08:00</updated><title type='text'>نامهای سپیتاک و مگابرن در تاریخ ماد دیاکونوف و ایران باستان پیرنیا</title><content type='html'>در تاریخ ماد به نقل از کتسیاس گفته شده است که آستیاگ دو نواده دختری به نامهای مهابرن و سپیتاک از دختر خود آمی تیدا و سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) داشت. آستیاگ بعد از شکست از کوروش در همدان پنهان شده بود ولی چون برای دستگیری وی این دو نوادگانش مورد شکنجه قرار گرفتند. برای آزادی ایشان خود را تسلیم نمود. چون حرف "گ" در روسی جایگزین "ه" هم می باشد لذا کریم کشاورز هیئت نادرست مهابرن به خطا به جای مگابرن آورده است. حسن پیرنیا در تاریخ "ایران باستان" این دو نام را به درستی به دو صورت اسپیتاک (سپیتاک) و مگابرن آورده  و جایی این  مگابرن را در مقام حاکم گرگان برادر کورش و جایی دیگر پسر خوانده کورش به شمار آورده است. هر دو عنوان انتسابی درست بوده اند. چون کوروش بعد از قتل سپیتمه همسر پیر وی آمی تیدا مادر مگابرن و سپیتاک را به عنوان همسر یا مادر به دربار خود برد از این جاست که کورش نواده و داماد آستیاگ به شمار رفته است. کتسیاس میگوید که کورش بعد از بردن آمیتیدا به دربار پسران وی مگابرن و سپیتاک را به حکومت نواحی گرگان و دربیکان بلخ  انتصاب نمود. هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی به درستی سپیتاک پسر سپیتمه را همان زرتشت سپیتمان حاکم بلخ شمرده است. چون نام زرتشت سپیتمان ترکیبی از نوع اضافه بنوت دارد. یعنی زرتشت پسر سپیتمه که وی نیز از سوی کتسیاس (راویان کتاب او اوزبیوس، کورگیوس و اُروسیوس) حاکم بلخ به شمار رفته است. در برخی از روایات منقول از کتاب پرسیکای کتسیاس به جای نام زرتشت مغ، اوخسیارتس (هوخشثرته، یعنی فرمانروای خوب) بکار رفته است که مسلماً این یکی لقب وی بوده است.                                                                         &lt;br /&gt;در خبر خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران نامها یا القاب این دو برادر ویشتاسپ و زریادر ذکر شده اند و گفته شده است که از آدونیس و آفرودیت آسمانی زاده شده بودند. ویشتاسپ در ماد سفلی حکومت میکرد و  زریادر در ماد کوچک و اران تا دروازه دربند. این زریادر با هوتس (آتوسا دختر کورش) ازدواج نمود. در اساطیر اوستایی نیز نام این دو برادر به صورت ویشتاسپ و زریر (حاکم آذربایجان و اران به نشانی رود دائیتی/ارس) منعکس گردیده است. خبر خارس میتیلنی حاوی اخبار پیش از انتقال حکومت ایشان به پیش دربیکان بلخ و ناحیه گرگان است. نامهای زریادر (دارای تن زرین) و زریر (زرین مو) به وضوح یاد آور نام زرتشت (زرت-ائشت= دارای کالبد زرین) می باشند.                                                                                                                                               &lt;br /&gt;القاب دیگر سپیتاک همانا بردیه (تنومند) و گائوماته (دانای سرودهای دینی) می باشد. چون بسیار جالب است که گزنفون و کتسیاس بردیه را درست همانند سپیتاک زرتشت، حاکم سمت آذربایجان و ارمنستان و حاکم بلخ معرفی نموده اند. در واقع کورش سوای این داماد و پسرخوانده/ برادرخوانده، پسری حقیقی هم به نام وه یزداته بردیه هم  داشته است که حاکم نیمه شرقی امپراطوری هخامنشی به شمار می رفته است که اولی به نیابت از همین بردیه و کمبوجیه (هنگام سفر جنگی وی به مصر) حکمرانی می نموده است. این هر دو بردیه در واقعه کودتای داریوش کشته شدند.                  &lt;br /&gt;در شاهنامه فردوسی از دو برادر فریدون (دوست منش= هخامنشی، منظور کورش هخامنشی) به نامهای کتایون (کتایه، بزرگ خانه) و برمایون (برمایه، تنومند) یاد گردیده است که علیه حکومت برادرشان توطئه ناموفقی می نمایند. از این دو برادر (در واقع برادر خوانده) همانا مگابرن ویشتاسپ (تیگران خبر موسی خورنی) و سپیتاک بردیه (گائوماته زرتشت) مراد می باشند.                                                                                                          &lt;br /&gt;در اوستا و شاهنامه مگابرن ویشتاسپ با رقیب وی یعنی ویشتاسپ هخامنشی (حاکم پارت پدر داریوش) مشتبه شده و یکی به شمار رفته است. همینطور سپنداته (اسفندیار) که بنا به کتسیاس لقبی بر گائوماته بردیه بوده، در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا به صورت نام اصلی داریوش (قاتل گائوماته بردیه) متجلی شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-1086869493877801588?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/1086869493877801588/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=1086869493877801588&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1086869493877801588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1086869493877801588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post_05.html' title='نامهای سپیتاک و مگابرن در تاریخ ماد دیاکونوف و ایران باستان پیرنیا'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6247796627485168241</id><published>2012-01-01T13:44:00.000-08:00</published><updated>2012-01-01T19:15:39.540-08:00</updated><title type='text'>عبدالله بن سلام همان سلمان فارسی است</title><content type='html'>در احادیث کهن اسلامی از جبر (گبر، زرتشتی) نامی نام می برند که دکه داری مسیحی و عجمی در مروه در مکه بوده است و مصاحب و معلم محمد پیامبر اسلام به شمار می رفته است. این باید همان عبدالله بن سلام بن حارث یا سلمان بن اسلام (در اصل سلمان بن سلام) معروف به سلمان فارسی باشد. زیستن سلمان در محل فرمانروایش مدائن با قبایل یمنی گواه انتساب وی  به ایرانیان یمنی (ابنای احرار، از جمله محکومین مسیحی سابق زندانهای انوشیروان) است. از این رو هم بوده که محل مهاجرت او (در واقع خانواده پدر وی) از جنوب ایران (از مقصد اصفهان، شیراز، خوزستان) متفاوت ذکر شده است. ابوریحان بیرونی در «الآثار الباقیه عن القرون الخالیه» می‌نویسد: «انجیل سبعین (بلامس) » نام انجیلی است که سلام پسر عبدالله سلام از زبان سلمان فارسی نوشته‌است. در این گفته ابوریحان بیرونی عبدالله سلام و سلمان فارسی به هم رسیده اند که گواه صادقی بر این همانی بودن ایشان است. جالب است که ضحاک مفسر نام دار به جای جبر خبر ابن اسحاق (در سیره ابن هشام، 2/43، تفسیر طبری،7/648) سلمان فارسی را معلم پیامبر اسلام ذکر کرده است که نشانگر مطابقت جبر (گبر، ایرانی)، قاضی شریح حارث کندی یمنی، سلمان فارسی و عبدالله بن سلام است.&lt;br /&gt;                                        &lt;br /&gt;این مطلب جالب در باب عبدالله بن سلام صاحب علم الکتاب را از «گلستان قرآن» آبان 1380 - شماره 87، پایگاه مجلات تخصصی نور می خوانیم:                                                                                                           &lt;br /&gt;در قسمتی‌ از آیه‌ 43 سوره‌ مائده‌ به‌ کسی‌ اشاره‌ شده‌ است‌ که‌ علم‌الکتاب‌ در نزد اوست‌. در بین‌ محققان‌ اختلاف‌ نسبتاً زیادی‌ وجود دارد، در خصوص‌ اینکه‌ این‌ شخص‌ کیست.                                                                              &lt;br /&gt;در این‌ مقاله‌ نویسنده‌ کوشیده‌ از میان‌ آرای‌ مختلف‌، سه‌ رأی‌ را مطرح‌ کند و مورد ارزیابی‌ قرار دهد.                       &lt;br /&gt;«و یقول‌ الذین‌ کفروا لست‌ مرسلاً قل‌ کفی‌ بالله‌ شهیداً بینی‌ و بینکم‌ و من‌ عنده‌ علم‌ الکتاب‌» (رعد، 42).                      &lt;br /&gt;کسانی‌ که‌ حق‌ را کتمان‌ می‌کنند و کفر می‌ورزند، ادعا می‌کنند که‌ تو از طرف‌ پروردگار فرستاده‌ نشده‌ای‌ و رسول‌ (پیامبر) او نیستی‌. تو نیز در جواب‌ بگوی‌ که: آگاهی‌ و گواهی‌ خدا که‌ رسالت‌ من‌ از سوی‌ اوست‌ برای‌ این‌ منظور کافی‌ است‌ و نیز گواهی‌ آن‌ کسی‌ که‌ علم‌الکتاب‌ در نزد او می‌باشد.                                                                   &lt;br /&gt;محوری‌ترین‌ بحث‌ آیه‌ که‌ دانشمندان‌ به‌ آن‌ پرداخته‌اند، بررسی‌ این‌ است‌ که‌ مراد از کسی‌ که‌ علم‌الکتاب‌ نزد اوست‌، چه‌ کسی‌ است‌ و عمدتاً ریشه‌ اختلاف‌ در دیدگاههای‌ مختلف‌، به‌ این‌ برمی‌گردد که‌ منظور از کتاب‌ در آیه‌ مورد نظر، چیست‌. در ادامه‌، از میان‌ آرای‌ مختلف‌، 3 رأی‌ عرضه‌ شده‌ و توضیحاتی‌ نیز داده‌ خواهد شد:                                 &lt;br /&gt;منظور از دارنده‌ علم‌ الکتاب‌، عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است:                                                                                    &lt;br /&gt;صاحبان‌ این‌ نظر، معتقدند که‌ منظور از الکتاب‌، کتب‌ آسمانی‌ پیشین‌ یعنی‌ تورات‌ و انجیل‌ می‌باشد. فلذا مراد از واجد علم‌الکتاب‌، دانشمندان‌ اهل‌ کتاب‌ و افرادی‌ همچون‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ می‌باشند که‌ نشانه‌های‌ پیامبر(ص‌) را در کتب‌ آسمانی‌ پیشین‌ دیده‌ بودند و گواه‌ بر حقانیت‌ او می‌شدند. می‌گویند عبدالله‌ بن‌ سلام‌ یکی‌ از علمای‌ یهود بود که‌ به‌ حقانیت‌ و صدق‌ رسالت‌ پیامبر(ص‌) گواهی‌ می‌داد و چون‌ از عالمان‌ برجسته‌ اهل‌ کتاب‌ بود، طبیعتاً گواهی‌ او مهم‌ تلقی‌ می‌شده‌ است‌ بویژه‌ که‌ بر اساس‌ آن‌ آدرس‌دهی‌ تورات‌ به‌ این‌ امر اذعان‌ می‌کرد. بر اساس‌ این‌ دیدگاه‌، آگاهی‌ و گواهی‌ خدا برای‌‌شخص‌ پیامبراکرم‌(ص) که‌ در معرض‌ اتهام‌ بود می‌توانست‌ آرام‌بخش‌ و پشتوانه‌ معنوی‌ باشد و گواهی‌ و شهادت‌ یک‌ عالم‌ اهل‌ کتاب‌ نیز می‌توانست‌ راه‌گشا باشد برای‌ مؤمنین‌ به‌ پیامبران‌ قبل‌ و منتظران‌ موعود آخرین‌ و نهایتاً صدق‌ ادعای‌ حضرت‌ محمد(ص‌). در جایی‌ که‌ طبق‌ تصحیح‌ قرآن‌ مجید در آیه‌ ششم‌ از سوره‌ صف‌ (و اذ قال‌ عیسی‌ ابن‌ مریم‌ یا بنی‌ اسرائیل‌ انی‌ رسول‌ الله‌ الیکم‌ مصدقاً لما بی‌ یدی‌ من‌ التوریة‌ و مبشراً برسول‌ یأتی‌ من‌ بعدی‌ اسمه‌ احمد...) وعده‌ ظهور پیامبر اکرم‌(ص) در تعالیم‌ پیامبران‌ پیشین‌ آمده‌ بود و طبیعتاً، عالمان‌ آنها نسبت‌ به‌ این‌ مژده‌ و وعده‌ آگاه‌ بودند، لذا اعلام‌ نظر آنها کاملاً مقبول‌ و مورد نظر قرآن‌ است.                                                                                &lt;br /&gt;موضوع‌ استناد به‌ سخنان‌ عالمان‌ اهل‌ کتاب‌، منحصر به‌ این‌ آیه‌ نیست‌. بلکه‌ قرآن‌ و رسول‌الله‌ در مواضع‌ دیگر نیز به‌ ایشان‌ که‌ متعهدانه‌ به‌ پیامبر(ص) ایمان‌ آوردند، استناد می‌کند. من‌ جمله‌ در آیه‌ 94 سوره‌ یونس‌ آمده‌ است‌: فان‌ کنت‌ فی‌ شک‌ مما انزلنا الیک‌ فسئل‌ الذین‌ یقرؤون‌ الکتاب‌ من‌ قبلک‌ لقد جاءک‌ الحق‌ من‌ ربک‌ فلاتکونن‌ من‌ الممترین‌ (پس‌ هر گاه‌ شک‌ و ریبی‌ از آنچه‌ به‌ تو فرو فرستادیم‌ در دل‌ داری‌ از پیشینیان‌ خود علماء اهل‌ کتاب‌ بپرس‌ که‌ همانا این‌ کتاب‌ از جانب‌ خدای‌ تو آمده‌ و ابداً در حقانیت‌ آن‌ نباید شک‌ در دل‌ راه‌ دهی‌). همان‌طور که‌ دیده‌ می‌شود، صراحتاً سخن‌ عالمان‌ اهل‌ کتاب‌ مورد توجه‌ و استناد قرار گرفته‌ است‌. از این‌ آیه‌ که‌ جنبه‌ وسیعتری‌ از مصداق‌ را در بردارد، بگذریم‌ آیه‌ دهم‌ از سوره‌ احقاف‌، مسأله‌ را جزئی‌تر مورد توجه‌ قرار می‌دهد آنجا که‌ می‌فرماید: قل‌ ارایتم‌ ان‌ کان‌ من‌ عندالله‌ و کفرتم‌ به‌ و شهد شاهد من‌ بنی‌ اسرائیل‌ علی‌ مثله‌ فامن‌ و استکبرتم‌ ان‌ الله‌ لا یهدی‌ القوم‌ الظالمین (بگو، اگر قرآن‌ از جانب‌ خدا باشد و شما به‌ آن‌ ایمان‌ نیاورید چه‌ می‌کنید، در صورتی‌ که‌ یکی‌ از بنی‌اسرائیل‌ بدان‌ شهادت‌ داد و ایمان‌ آورد ولی‌ شما تکبر می‌ورزید، خداوند ستمکاران‌ را هدایت‌ نمی‌کند.)                                                                                         &lt;br /&gt;‌‌این‌ شاهد بنی‌اسرائیلی‌، دانشمند معروف‌ یهود یعنی‌ همان‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ می‌باشد. این‌ شأن‌ نزول‌ را حتی‌ بسیاری‌ از دانشمندان‌ که‌ واجد و حامل‌ علم‌الکتاب‌ را در آیه‌ 43 سوره‌ رعد عبدالله‌ بن‌ سلام‌ نمی‌دانند، قبول‌ دارند و اذعان‌ کرده‌اند که‌ آیه‌ اخیر (احقاف‌ 10) در مورد وی‌ است.                                                                                              &lt;br /&gt;همان‌طور که‌ ملاحظه‌ می‌شود محتوای‌ این‌ آیه‌ با آیه‌ محوری‌ بحث‌، نزدیکی‌ و همسانی‌ زیادی‌ دارد به‌ طوری‌ که‌ اگر کسی‌ بخواهد از این‌ تطابق‌ (با توجه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ آیه‌ 10 سوره‌ احقاف‌) نتیجه‌ بگیرد که‌ منظور از دارنده‌ علم‌الکتاب‌ نیز عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است‌، نمی‌شود ایراد جدی‌ بر وی‌ گرفت‌، به‌ شرطی‌ که‌ بتواند اثبات‌ کند که‌ منظور از الکتاب‌ در مورد مذکور، مطالب‌ مندرج‌ در تورات‌ و انجیل‌ باشد و نه‌ کتاب‌ آفرینش‌ و لوح‌ محفوظ‌ و یا قرآن‌ کریم‌ که‌ حاوی‌ حقایق‌ هستی‌ است.                                                                                                                                               &lt;br /&gt;از جمله‌ ایراداتی‌ که‌ به‌ این‌ دیدگاه‌ گرفته‌اند این‌ است‌ که‌: سوره‌ رعد مکی‌ است‌ در حالی‌ که‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ در مدینه‌، اسلام‌ آورده‌ و صدق‌ ادعای‌ پیامبر(ص‌) را پذیرفت‌. از سعید بن‌ جبیر نقل‌ شده‌ که‌ وقتی‌ از او سؤال‌ کردند: آیا من‌ عنده‌ علم‌ الکتاب‌، عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است‌؟ گفت‌: چگونه‌ می‌تواند او باشد در حالی‌ که‌ این‌ سوره‌ مکی‌ است. با مراجعه‌ به‌ منابع‌ موجود در می‌یابیم‌ که‌ موضع‌ مکی‌ بودن‌ سوره‌ رعد، یک‌ گزینه‌ و رأی‌ است‌ و در مقابل‌ آن‌ بسیاری‌ دیگر معتقدند که‌ این‌ سوره‌، مدنی‌ می‌باشد و در نتیجه‌ اشکال‌ مزبور را نیز مرتفع‌ می‌دانند. جالب‌ اینجاست‌ که‌ بعضی‌ از مفسران‌ با قبول‌ مکی‌ بودن‌ سوره‌ احقاف‌، شأن‌ نزول‌ آیه‌ دهم‌ آن‌ را، عبدالله‌ بن‌ سلام‌ می‌دانند، هرچند که‌ بعضاً این‌ اشکال‌ را با مدنی‌ یادکردن‌ آیه‌ دهم‌، حل‌ می‌کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6247796627485168241?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6247796627485168241/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6247796627485168241&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6247796627485168241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6247796627485168241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='عبدالله بن سلام همان سلمان فارسی است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-5874727016297415824</id><published>2011-12-31T00:28:00.001-08:00</published><updated>2011-12-31T18:48:31.633-08:00</updated><title type='text'>معنی نام توراتی خشایارشا یعنی احشوویروش</title><content type='html'>احشوویروش را که نامی توراتی بر خشایارشا یا پدر وی داریوش (قاتل گائوماته بردیه) بوده می توان صورت عبری کلمه پارسی اخشو ویروش یعنی نیرومند یلان گرفت چه خود نام خشایارشا به صورت خش ارِش به معنی فرمانروای دلیر می باشد. گرچه مغان معنی فرمانروای درستکردار (خشَ ارش) را از نام خشایارشا برداشت نموده و آن را با وهومن (بهمن، نیک کردار) جایگزین کرده اند و خشایارشا را وهومن سپنداتان یعنی بهمن پسر اسفندیار نامیده اند. اسفندیار (سپنداته) در واقع لقب سپیتاک پسر سپیتمه (گائوماته بردیه) داماد و پسرخوانده کورش سوم بود که به دست داریوش (سپنداته جعلی) ترور شد و همین داریوش همسر او آتوسا (دختر کورش) ملقب به ایشتار را به زوجیت خویش انتخاب نمود و خشایارشا از این ازدواج دوم آتوسا که با داریوش صورت گرفت، زاده شد.  داستان استر و مُردخای (یعنی شاه کش، در اساس خواجه سرا میتردات، قاتل خشایارشا) بر اساس روایات کودتای درباری داریوش علیه گائوماته بردیه در واقعه مغ کشی و همچنین حادثه ویرانی معبد مردوک بابل و سرکوب قیام بابلی ها توسط خشایارشا پدید آمده است. استر (ایشتار، یعنی مستوره و باکره) در این روایت توراتی در واقع لقب آتوسا (دختر کورش) بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-5874727016297415824?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/5874727016297415824/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=5874727016297415824&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5874727016297415824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5874727016297415824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_31.html' title='معنی نام توراتی خشایارشا یعنی احشوویروش'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-5151260741060511470</id><published>2011-12-30T09:33:00.000-08:00</published><updated>2011-12-30T09:41:45.398-08:00</updated><title type='text'>ماننائیان اعقاب میتانیان شرقی بوده اند</title><content type='html'>حدس استاد امیرحسین خنجی در باب اینکه قبیله مغان با ماننائیان یا همان میتانیان میثره پرست پیوند دارد درست به نظر میرسد چون دیاکونوف سرزمین ماننا را جایی به اسم کشور هوریان و میتانیان آورده است و جای دیگر آن را با نام مهرانو یا مهری آورده و مرکز آن  را در همان نواحی اورمیه و زیوه اورمیه دانسته است. مرکز قدیمی میتانی ها یعنی واشوکانی یعنی سرزمین ارابه مطابق خونیرث اوستا (دارای ارابه های درخشان) یعنی مقر پیشدادیان اوستا است و در نواحی کردنشین سوریه حالیه قرار داشته است. نام نخستین پادشاه میتانی یعنی پراترنه معادل پیشداد اوستاست. در اوستا پیشدادیان با دیوان (آشوریان) در پیکار هستند. از دیوان مازنی (مئذنی= بهشتی) در اوستا همانا آشوریان مراد شده اند و از مزن (بهشت) همانا خود شهر نینوا (یعنی شهر ثروت و برکت) منظور گردیده است که در شاهنامه به صورت دژ بهمن (وهو-مان= یعنی خانه خوب) ذکر شده است که سرانجام توسط کیخسرو (کی آخسارو، هوخشتره) در حدود سال 612 پیش از میلاد نابود و ویران شده است. بعد ها از مزن (بهشت)، مازندران و هندوستان بهشتی نیز ارائه میشده است که این نام به واسطه لشکرکشی آشوریان به شهر آمل مازندران که حدود سال 630 قبل از میلاد اتفاق افتاده است بر روی آنجا رسمیت پیدا نموده است. در این واقعه خشثریتی (کاوس= پادشاه سرزمین چشمه ها یعنی پادشاه کاشان) سومین پادشاه ماد که از مقرش کاشان و دژ سیلخازی (تپه سیلک کاشان) به شهر آمل پناه آورده بود، در این شهر در محاصره سپاه آشور به رهبری شانابوشو قرار میگیرد ولی در آنجا آترادات پیشوای آماردان (رستم و گرشاسپ هفتخوان مازندران) سپاه آشوری را تار و مار کرده و خشثریتی و سران دیگر ماد را رهایی می بخشد و ایران مادی برای نخستین بار در تاریخ مستقل شده و شکل میگیرد.         &lt;br /&gt; در اوستا و شاهنامه از ایرانزو پادشاه معروف ماننایی تحت عناوین اوزو (یاریگر) و زو پسر تهماسپ در شمار آخرین پادشاهان پیشدادی یاد شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-5151260741060511470?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/5151260741060511470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=5151260741060511470&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5151260741060511470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5151260741060511470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_30.html' title='ماننائیان اعقاب میتانیان شرقی بوده اند'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8187785033163428878</id><published>2011-12-27T17:14:00.000-08:00</published><updated>2011-12-27T17:22:35.692-08:00</updated><title type='text'>معنی نام جنید</title><content type='html'>در مازندران در شهرستانهای قائمشهر و بابلسر دو روستا به نام جنید و در شهرستان قوچان روستایی به نام جنید آباد است. بعید است که ریشه اسامی این روستاها از کلمه جند (معرب گند پهلوی) به معنی لشکری بوده باشد. به نظر میرسد اساس این نامها کلمه پهلوی مرکب جین-وید یعنی محل درختان بید بوده باشد که آن بر اثر تکرار تلفظ تلخیص یافته و حرف "ی" تبدیل به " اُ" و حرف "و" حذف شده و نتیجتاً تبدیل به جُنید گردیده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8187785033163428878?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8187785033163428878/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8187785033163428878&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8187785033163428878'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8187785033163428878'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_27.html' title='معنی نام جنید'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8198618905893422486</id><published>2011-12-25T11:22:00.000-08:00</published><updated>2011-12-25T11:23:03.059-08:00</updated><title type='text'>به سه دلیل دین نمی‌تواند پایه دمکراسی باشد</title><content type='html'>مهدی مظفری&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt; اول اینکه نقش دین ایجاد دموکراسی نیست. هیچ دینی وجود ندارد که رسالت خود را ایجاد دموکراسی  یا حتی بسط آن اعلام کرده باشد. آیا کسی دینی می‌شناسد که پیامبرش وعده دمکراسی به پیروانش داده باشد؟ اگر چنین نیست، بنا بر این اصولاً بحث دین و دمکراسی و به طور مشخص‌تر اسلام و دمکراسی که این همه کتاب و مقاله راجع به آن نوشته می‌شود اصولاً موضوعیت ندارد. یعنی بحثی‌است بدون معنی و عاری از موضوع.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بحث جنبی مرتبط با این بحث، مسئله تضاد یا همسانی اسلام با دموکراسی است. این بحث هم به جایی نمی‌رسد چون نتیجه بحث موکول به تعریف خود اسلام است. اگر اسلام را قرآن و سنت پیامبر و  حکومت مدینه و تاریخ اسلام بگیریم، از دل هیچ کدام از اینها، نه دمکراسی بیرون می‌آید و نه تطابق اسلام با دموکراسی. [برخی از هواداران دموکراسی دینی] اصل  شورا را پیش می‌کشند. نه شورای زمان پیامبر مرکب از عشره مبشره، نه سقیفه بنی ساعده و نه شوراهای بعد، کوچکترین ربطی به پارلمانتاریسم دمکراتیک ندارد. به همین دلیل ساده که پارلمانتاریسم دمکراتیک، تقنینی است و شورای محمدی، در بهترین وجه، مشورتی است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;دوم اینکه، دین اساسش بر اعتقاد نهاده شده و دمکراسی بر قرارداد. رابطه دین رابطه عمودی است، رابطه فرد است با موجودی فرا-انسانی‌، در حالی‌که رابطه دمکراتیک، رابطه‌ای است افقی، یعنی رابطه انسان با انسان. یا به عبارت دقیق‌تر، رابطه شهروند با شهروند. این تفاوت ماهوی بین روابط، از حوزه ادیان هم بالاتر رفته و اختلاف اساسی بین افلاطون و ارسطو هم هست.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واحد دین، مؤمن است و واحد دموکراسی شهروند. دین شهروند نمی‌شناسند. مؤمنان امت دینند. اینان از حقوقی برخوردارند که دیگران از آن محرومند...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;بهترین و ساده‌ترین جلوه این  اختلاف در نقاشی معروف رافائل از فلاسفه نقش بسته‌است. آن‌جا می‌بینیم که افلاطون کتابی را به طور عمودی در دست گرفته و دست دیگر را بالا برده و با انگشت چیزی را در آسمان نشان می‌دهد. این چیز، همان مثل معروف افلاطونی است. یعنی جامعه بشری باید خود را با اصولی که در جایی‌که بالاتر از اوست تطبیق دهد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ارسطو به عکس، کتابی را افقی در دست گرفته و دست دیگر را نیز افقی دراز کرده. آن‌هم بی‌آنکه با انگشت سبابه به خواهد چیزی را نشان دهد. ارسطو می‌گوید، مثلی خارج از اجتماع بشری وجود ندارد و انسان‌ها باید خودشان مثل خود را بسازند. به عبارت  دیگر، انسان خود باید قانون دلخواه خود را وضع کند، نه‌خدا!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;این اساس تفاوت ماهوی دین و دمکراسی هم هست. نتیجه منطقی این فرضیه آن است که اعتقاد و قرارداد را نمی‌توان هم عرض یکدیگر قرار داد. برای آنکه ما قرارداد دمکراتیک ببندیم، نیازی به اعتقاد دینی یا هر اعتقاد دیگر نیست. اما هر معتقدی می‌تواند به قرارداد دمکراتیک بپیوندد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از این روست که پهنه دمکراسی از  پهنه دینی گسترده‌تر است. پهنه گسترده دموکراسی، هم روشنگران اسلامی و هم حکم‌رانان جمهوری اسلامی را که هر دو از «مردم‌سالاری دینی» سخن می‌گویند بر انگیخته تا به تسخیر آن پهنه بکوشند. نه برای ایجاد دموکراسی لیبرال متعارف، بلکه برای غصب دمکراسی به سود دین. یعنی به زنجیر کشیدن فکر بنیادین دمکراسی و سجود آن در برابر  حجر الاسود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;سوّم آنکه، واحد دین، مؤمن است و واحد دموکراسی شهروند. دین شهروند نمی‌شناسند. مؤمنان امّت دینند. اینان از حقوقی برخوردارند که دیگران از آن محرومند. در دمکراسی همه از حقوق یکسان برخوردارند، خواه مؤمن باشند یا کافر یا هر چه دیگر. این اصل است و حال آنکه اصل در دین، تبعیض است. فکر می‌کنم این مطلب آنقدر واضح است که بسط آن، اتلاف وقت خواننده می‌شود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اینجا اگر ادامه بحث را فقط به ادیان ابراهیمی محدود کنیم، باید  بگوییم که هیچیک از این ادیان نه زاینده دموکراسی است و نه منطبق با دموکراسی. زیاده‌خواهی هم نمی‌توان کرد. نه موسی، نه عیسی و نه محمد، هیچیک وعده دموکراسی نداده‌اند که حالا بعضی می‌خواهند به تولیت محمد، پیامبر اسلام، دمکراسی اسلامی برقرار کنند. یهودیان و مسیحیان چنین ادعایی ندارند. جریان دموکراسی در اروپا و جریان پروتستانتیسم، جدای از هم عمل کرده‌اند. در اروپا، رنسانس  کردند. یعنی‌، دین را کنار گذاشتند و به اصل دموکراسی در یونان باستان روی آوردند. موج سکولاریسم آن‌قدر بالا گرفت که مسیحیت ناچار شد سر فرو آورد و برای ابقا خود با این موج همراه شد. آنان از این موج بیم نکردند، چنانکه آن تدارکاتچی اصلاح‌طلب ما از «بیم موج» وحشت کرده بود!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از این گذشته، در درون مسیحیت مفاهیمی نهفته بود که رفرماسیون را یاری داد. دو اصل: یکی تئوری معروف به «ثنویت سیاسی» یا «دو شمشیر».&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مسیح گفت: آنچه از آن قیصر است، به او ده و آنچه از آن خداست به خدا.&lt;br /&gt; اصل دوّم: اصل تثلیث است. خدا با سه رویه. نه آن خدای قهار یهودی و نه آن خدایی که در قرآن به صورت «جبّار و رحیم و منتقم و مکار» از او یاد شده‌است. این بود که بین اصل تثلیث مسیحی و «تثلیث سیاسی» منتسکیو اصطکاک ایجاد نشد. به عکس، وحدانیت سه بعدی مسیحی با وحدانیت سه‌گانه سیاسی جور شد. مقننه، مجریه و قضاییه با هم اما جدای از هم. این گونه همیاری‌های مفهومی در اسلام وجود ندارد و کار تطابق اسلام و دموکراسی را دشوار بلکه محال می‌سازد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در واقع، مسئله اساسی‌، نقطه عزیمت است. آیا اسلام و مسلمانی را باید اصل قرار داد یا شهروندی، آزادی و برابری تمام شهروندان را؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موج سکولاریسم آن‌قدر بالا گرفت که مسیحیت ناچار شد سر فرو آورد و برای ابقا خود با این موج همراه شد. آنان از این موج بیم نکردند، چنانکه آن تدارکاتچی اصلاح‌طلب ما از «بیم موج» وحشت کرده بود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آشکار است که اولی به دموکراسی نمی‌رسد. در بهترین وجه به نجات «اسلام عزیز» می‌انجامد که  هنوز هیچ کس نتوانسته به ما بگوید، این غریق به ساحل کشیده شده چگونه موجودیتی خواهد بود. حتماً باز ما را به فرمان  علی‌ به مالک اشتر ارجاع می‌دهند! برخی‌از طلایه‌داران نواندیشی اسلامی استدلال می‌کنند از این رو اسلام و مسلمانی را  نقطه عزیمت تئوریک قرار داده‌اند که اکثریت مردم ایران مسلمانند. از اینرو حکومت ایران ناگزیر اسلامی خواهد بود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;این استدلال به آن می‌ماند که بگوییم چون قریب هفتاد درصد یا بیشتر فرانسویان کاتولیک هستند، پس باید رئیس جمهور فرانسه پاپ باشد! حال آنکه درست بر عکس، فرانسه لائیک‌‌ترین کشور دنیا است. فرانسوی‌ها و دیگر  مردمان دمکرات بنا را بر شهروندی نهاده‌اند که پسوند آن می‌تواند کاتولیک بودن یا هر چیز دیگر بنا بر انتخاب آزاد خود شهروند  باشد. نواندیشان اسلامی میخواهند پسوند را به پیشوند تبدیل کنند. اسب را در عقب درشکه بسته‌اند. نقطه عزیمت قرار دادن مسلمانی به شهروندی نمی‌انجامد. باز به مسلمانی برمی‌گردد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از مسلمانی دموکراسی برنمی‌خیزد، ولی در دموکراسی، شهروند آزاد می‌تواند مسلمان هم باشد. بنا بر این، اگر هدف  نواندیشان اسلامی وصول به دموکراسی است، اینان باید نقطه عزیمت تئوریک خود را از مسلمانی به شهروندی تغییر دهند. البته اصلاح اسلام حق مسلم ایشان است. هر  اصلاحی می‌خواهند در اسلام انجام بدهند، بدهند. ولی نمی‌توانند دموکراسی را آن‌قدر تحریف کنند و بچرخانند تا بلکه آن دموکراسی مثله شده با چند روایت و شعر حافظ و مولانا به کالبد دگرگون شده اسلام چسبانده شود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در این نوشته کوتاه، استدلال شد که نمی‌توان از ادیان به طور عام و اسلام به طور خاص انتظار ایجاد دموکراسی داشت. هیچ دینی چنین ادعایی نکرده‌است. اما می‌توان بر اساس دین، حکومت ایجاد کرد. هم حکومت مسیحی‌ درازمدت و هم حکومت‌های چندرنگ اسلامی داشته‌ایم. از حکومت پیامبر اسلام گرفته تا خلفای راشدین و  خلافت‌های چندگانه.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;حالا هم که در پرتو انقلاب، حکومت اسلامی در کشور ما برقرار است. پس حکومت دینی جلوه خارجی‌ تاریخی و واقعی دارد. منتهی، حرف این است که حکومت دینیِ دمکراتیک، نه وجود خارجی و تاریخی پیدا کرده و نه می‌تواند پیدا کند. به عبارت روشن‌تر، اگر خواستار دموکراسی هستیم، نه می‌توانیم اعتقاد دینی را نقطه آغازین قرار دهیم و نه می‌توانیم دو نقطه حرکت توأماً داشته باشیم، یعنی هم مسلمانی و هم شهروندی.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;انتزاع و انتخاب جوهر مدرنیته است. لاجرم باید انتخاب کرد. یا این یا آن. اما نه هر دو و نه با هم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;--------&lt;br /&gt; *پروفسور مهدی مظفری، رئیس مرکز مطالعات اسلام‌گرایی و افراطی‌گری (CIR)، در بخش علوم سیاسی دانشگاه آرهوس دانمارک است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8198618905893422486?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8198618905893422486/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8198618905893422486&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8198618905893422486'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8198618905893422486'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_4092.html' title='به سه دلیل دین نمی‌تواند پایه دمکراسی باشد'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-765024838543599014</id><published>2011-12-25T06:27:00.000-08:00</published><updated>2011-12-25T06:29:36.165-08:00</updated><title type='text'>در باب ارتباط شب یلدا با ایزد مهر</title><content type='html'>نام شب یلدا به طریق زبانهای مختلف با نام مهر ایزد خورشید و گرما گره خورده است: یلدا در زبان سریانی به معنی زایش ایزد خورشید (مهر) است. اگر یاریلودا را ریشه نام یلدا بگیریم در این صورت آن به معنی شب آفرینش ایزد بهار و تابستان یاریلو (ایزد مهر در نزد اسلاوها) میگردد. معادل ایرانی-اسلاوی دیگر آن میلادا یعنی شب آفرینش میر (میل، مهر) میباشد. آلترناتیو ایرانی یلدا طبق قاعده تبدیل حرف "ر" به "ل" در پهلوی همان یار-دا یعنی تقسیم سال است. نامهای اسلاوی بوگومیل (خدا دوست یا پرستنده خدای دوستی) و تشابه آن با مهرپرستی نشانگر آن است که ایزد مهر با نامهای میر (ایزد صلح) و میل (ایزد دوستی) و بیلوبوگ (ایزد سفید و روشن) نزد اسلاوها معروف بوده است. بوگومیلهای بوسنی اعقاب مهرپرستان سئورومتی بوده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-765024838543599014?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/765024838543599014/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=765024838543599014&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/765024838543599014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/765024838543599014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_25.html' title='در باب ارتباط شب یلدا با ایزد مهر'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7476362711625841626</id><published>2011-12-22T00:30:00.000-08:00</published><updated>2011-12-22T17:47:13.869-08:00</updated><title type='text'>معنی نام کافرستان (کاپره، نورستان)</title><content type='html'>اهالی این ایالت کهن افغانستان به واسطه رنگ لباس به سیاهپوش هم معروف هستند؛ بر این اساس نام کاپره (کاپری) باید بر گرفته از کپی رنگ باشد یعنی دارندگان لباس به رنگ کبود. ولی ایشان خود را بلور می نامند. شاید لباس سیاه اشاره به ایزد جهان زیرین ایشان یعنی ایمرو (یمه) بوده است. مطابق گفته بارتولد طبق نگارشهای محمد حیدر که از نویسندگان قرن شانزدهم است کلمه بلور و بلورستان به تمام مملکتی که از وادی کابل به طرف شمال شرق تا کشمیر و یارکند و کاشغر کشیده شده است اطلاق میگردد. به قول محمد حیدر در تمام بلورستان جلگه ای که اقلاً یک فرسخ باشد پیدا نمیشود. از گفته وی میشود نام بلورستان را مرکب از بل=پُر و اورو=بلندی و ستبری یعنی سرزمین بلندیهای فراوان یا مرکب از بو (بی، باشنده) و لور (کوهستان بی درخت و کم درخت)گرفت روی هم رفته یعنی مردم کوهستانی. لذا بر این اساس می توان اصل کاپری را هم مرکب از کاپ (کوه) و ایری (گروه و جمعیت) گرفت در مجموع یعنی مردم کوهستانی.&lt;br /&gt;در آن سمت نام شهر و منطقه چیترال در سانسکریت به معنی جایگاه آفتابگیر است. مفهوم این نام شباهتی با معنی نامهای کهن هندوستان یعنی مها-بها-راته (سرزمین بزرگ منور و آرزوشده و مطلوب) و ملوخا (سرزمین بزرگ) و اندهیا (درخشان) دارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7476362711625841626?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7476362711625841626/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7476362711625841626&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7476362711625841626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7476362711625841626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_22.html' title='معنی نام کافرستان (کاپره، نورستان)'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-329252440653557366</id><published>2011-12-20T23:53:00.000-08:00</published><updated>2011-12-21T06:02:08.607-08:00</updated><title type='text'>شبه جزیره وقواق همان سرزمین سومالی است</title><content type='html'>وقواق نام سرزمینی شبه جزیره ای که دارای درختانی جنگلی است که در سمت شاخ آفریقا که در آنها میمونهای ترسو و وراج (=وقواقها) سکنی دارند، باید همان منطقه موزخیز سومالی در جوار باب المندب، در شاخ آفریقا بوده باشد. لغت نامه دهخدا چنین معلوماتی از آن جمع آوری نموده است:                                                                                                          &lt;br /&gt;وقواق . [ وَق ْ ] (اِخ ) نام جزیره ای است از جزایر دریا، و بعضی گویند نام کوهی است و در آن معدن طلاست و مردم آنجا جمیع ظروف و اوانی خود و زنجیر و قلاده ٔ سگان از طلا کنند و بوزینه و میمون در آنجا بسیار است و آنها را خانه جاروب کردن و هیزم از جنگل آوردن و کارهای دیگر تعلیم دهند و در آن کوه درختی است که بار و میوه ٔ آن به صورت آدمی و حیوانات دیگر نیز میباشد و از آن صورت ها صداهای عجیب و غریب برمی آید و سخن می کنند و جواب میدهند و چون از درخت بیفتند یا بچینند دیگر آواز ندهند و سخن نگویند و آن درخت را نیز وقواق گویند، و بعضی دیگر گفته اند نام درختی است در هندوستان که هر صباح برگ آرد و بهار کند و شام خزان شود و برگ بریزد. (برهان ) (آنندراج ) (غیاث اللغات):                                                                                                                                                &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;همچون درخت وقواق او را طیور گویا&lt;br /&gt;بر فتح شاه کرده الحمدللَّه از بر&lt;br /&gt; خاقانی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-329252440653557366?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/329252440653557366/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=329252440653557366&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/329252440653557366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/329252440653557366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_20.html' title='شبه جزیره وقواق همان سرزمین سومالی است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6287586525020945084</id><published>2011-12-18T11:24:00.001-08:00</published><updated>2011-12-18T23:37:09.371-08:00</updated><title type='text'>پشوتن اساطیری همان پیسوتن ساتراپ لیدیه در عهد اردشیر اول و داریوش دوم بوده است</title><content type='html'>پیسوتن (یعنی جنگاور و ستیزگر) ساتراپ  جنگاور ایرانی که در عهد داریوش دوم در لیدیه علیه وی یاغی شده بود به شرط حفظ جانش خود را تسلیم تیسافرن (تیشَ فرنه، به معنی لفظی دارای فر ایزدی فروزان) سردار سپاه داریوش دوم نمود ولی داریوش دوم دستور داد که وی را در خاکستر خفه نمایند. با کشته شدن پیسوتن قضیه او خاتمه نیافت؛ زیرا چندی بعد پسر او آمُرگ (بیمرگ) در کاریه یاغی شد و مدتی در مقابل سپاه تیسافرن پا فشرد و آتنی ها به وی کمک میکردند. بلاخره پلوپونسی ها  او را در یاسوس یکی از شهرهای ایونی گرفته تسلیم تیسافرن نمودند، تا اگر صلاح بداند او را نزد شاه بفرستد. یوستی پیسوتن را نوه خشایارشای اول و پسر ویشتاسپ دوم که والی باختر بود دانسته است. این گفته یوستی درست به نظر میرسد چون پشوتن (پیشی شیئُثن اوستا یعنی کوبنده و زخم زن) هم که با پیسوتن (علی القاعده همان صورت یونانی پیشوتن) مطابقت دارد پسر ویشتاسپ معرفی شده است ولی در کتب پهلوی و شاهنامه به سهو این ویشتاسپ دوم هخامنشی را با ویشتاسپ اول هخامنشی پدر داریوش اول (اسفندیار فرعی) یکی گرفته اند و پشوتن را پسر ویشتاسپ اول هخامنشی گمان نموده اند. یک دلیل دیگر این امر مطابقت لقب بیمرگِ پشوتن با نام پسر پیسوتن یعنی آمُرگ است که به معنی بیمرگ می باشد. در روایات ملی خود ویشتاسپ اول هخامنشی و پسرش داریوش با مگابرن ویشتاسپ کیانی (تیگران) و برادرش سپنداته گائوماته (اسفندیار اصلی) مشتبه شده  و به جای این ها هم به کار رفته اند.  &lt;br /&gt;در ویکیپدیای فارسی چنین اطلاعاتی  در باره پشوتن جمع آوری شده است:                                                       &lt;br /&gt;پشوتن پسر بزرگ گشتاسب و برادر اسفندیار بود. در روایتی آئینی در مورد پشوتن گفته شده‌است که وی با خوردن شیر و نان ِ درون (یعنی غذایی که بر آن دعا خوانند) از دست زرتشت، جاودان می‌شود.                                       &lt;br /&gt;پشوتن در روایات آئینی از جاودانانی است که بر گنگ دژ فرمان می‌راند و در آخرین دههٔ هزارهٔ آخر، همراه با یکصد و پنجاه هزار تن از یارانش و با ده هزار درفش، به فرماندهی خورشیدچهر که فرزند زرتشت است، به یاری سوشیانت برمی خیزد.                                                                                                                                       &lt;br /&gt;در شاهنامه، پشوتن پهلوانی بزرگ است و در هفت خوان رستم همراه اوست و در نقش پهلوانی فرزانه و دوراندیش نمایان می‌شود.                                                                                                                                   &lt;br /&gt;پشوتن یکی از شخصیت‌هایی است که در متن‌های مربوط به آئین زرتشت که در قرنهای نهم تا دوازدهم نوشته شده‌اند [از جمله در شاهنامه فردوسی ]، مورد اشاره قرار گرفته‌است. وی یکی از جاودانان زرتشتی است و دستیار سوشیانث، به شمار می‌آید که در آینده ظهور خواهد کرد و نیکی را به ارمغان می‌آورد و به بازسازی نهایی جهان خواهد پرداخت. &lt;br /&gt;در شجره نامه موجود از سلسله افسانه‌ای کیانیان، پشوتن پسر گشتاسبشاه (گشتاسب یا ویشتاسب)، حامی زرتشت، می‌باشد و برادر او اسپندادات یا اسپنتوداتا یا همان اسفندیار می‌باشد.                                                                 &lt;br /&gt;منبع اصلی دانسته‌های ما دربارهٔ وقایع فاجعه آمیز آخرالزمان به روایت کیش زرتشت، وهمن یسنا می‌باشد که گاهی با عنوان وهومن یشت یا بهمن یشت هم شناخته می‌شود. وهمن یسن، علیرغم نام ظاهریش، نه بخشی از یسناست و نه قسمتی از یشت‌های اوستا، بلکه متنی است تفسیرگونه از اوستا به زبان فارسی میانه.                                            &lt;br /&gt;به روایت دینکرد، پشوتن یکی از هفت حاکم جاودانه ایست که در قهندز یا کهندژ که محل ناشناخته‌ای می‌باشد، به همراه ۱۵۰ نفر از پیروان خویش زندگی می‌کند.آنطور که در وهمن یسن شرح داده شده‌است، وی در پایان هزارهٔ یازدهم به عنوان محافظت کننده از مذهب برمی خیزد و به احیای ایمان می‌پردازد و این زمانی ست که دوران هزارسالهٔ حکومت دیوها طی شده‌است.                                                                                                                             &lt;br /&gt;هنگامیکه زمان ظهور فرا رسید، پشوتن از قلعهٔ خویش پایین خواهد آمد و به جنگ با ارتش دیوها و شیاطین خواهد پرداخت تا ایران و مذهب آن را نجات دهد. وی در مبارزه، میان مهر (به زبان اوستایی: میترا) با دیو خشم (به زبان اوستایی : آئشما) به نفع مهر مداخله می‌کند و نیروهای شر را به عالم نابودی می‌فرستد.                                         &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرانجام در لغت نامه دهخدا در باب پشوتن می خوانیم:                                                                                &lt;br /&gt;پشوتن . [ پ َ ت َ ] (اِخ ) در اوستا فقط یک بار به اسم پشوتن (پشوتنو) ۞ برمی خوریم آنهم در ویشتاسپ یشت که معمولاً در جزو اوستای حالیه نوشته نشده است در فرگرد اول یشت مذکور در فقره ٔ 4 زرتشت به کی گشتاسب دعا کرده گوید: «بکند که تو از ناخوشی و مرگ ایمن بشوی چنانکه پشوتن شد». این پشوتن بزرگترین پسر کی گشتاسب است در سنت که زرتشت او را شیر و درون (نان مقدس ) بداد و او را فناناپذیر و جاویدانی کرد. در فصل 32 در فقره ٔ 5 از بندهشن آمده است «اروتدنر کشاورزی بوده و در (ور) جمشید که در زیرزمین است رئیس و بزرگ میباشد خورشیدچهر جنگ آوری بوده اینک سپهبد لشکر پشوتن پسر ویشتاسب میباشد در گنگ دیز بسر میبرد» ... ریاست باغ جمشید (ورجمگرد) با اروتدنر پسرزرتشت است اینک در اینجا می بینیم که ریاست لشکر پشوتن در گنگ با سومین پسر زرتشت خورشیدچهر میباشد که بنا به سنت نخستین رزمی است . بهمن یشت که بخصوصه از آینده و از ظهور سوشیانسها و آخرالزمان صحبت میدارد مکرراً از ظهور پشوتن در آخر دهمین هزاره با صدوپنجاه تن از یارانش از گنگ دیز یاد کرده است . در فصل 3 در فقرات 25-29 گوید «در انجام دهمین هزاره اهورامزدا دوپیک خود سروش و نریوسنگ را به گنگ دیز که سیاوخش ساخت خواهد فرستاد آنان خروش برآورده گویند ای پشوتن نامدار ای پسر کی گشتاسب ای افتخار کیانیان تو ای پاک و استوار سازنده ٔ دین از این کشور ایران برخیز آنگاه پشوتن با صدوپنجاه تن از یاورانش که از پوست سمور سیاه لباس پوشیده اند برخیزند» ۞ . در کتاب نهم دینکرد در فصل 15 در فقره ٔ 11 نیز آمده است «پشوتن پسر ویشتاسپ (گشتاسب ) با صدوپنجاه تن از یاورانش که پوست سمور سیاه در بر دارند از گنگ دیز صد کندک (خندق ) و ده هزار درفش (دارنده ) بدرآیند». از این فقرات اخیر معلوم میشود که پشوتن و یاورانش از مملکت بسیار سردی می آیند چه پوست سمور در بر دارند. (ترجمه و تفسیر یشتها از پورداود ج 1 صص 220-221). در بهمن یشت فصل 2 فقره ٔ 1 آمده زرتشت از اهورامزدا خواست که گوپت شاه و گشت فریان و چتروک میان پسر گشتاسب را که پشوتن باشد فناناپذیر کند. (ترجمه و تفسیر یشتها از پورداود ج 1 ص 269). پشوتن در سنت از یاوران جاودانی سوشیانت است و با یاوران جاودانی دیگر کیخسرو و گیو و گودرز و طوس و گرشاسب سام نریمان و نرسی واغریرث در روز واپسین برخاسته رستخیز خواهند برانگیخت و سوشیانت را در کار نو کردن جهان و تازه ساختن گیتی یاری خواهند کرد و از پرتو فر ایزدی که با آنان است دروغ رخت بربسته زندگی راستی جاودانی و مینوی روی خواهد کرد، در بندهش فصل 30 فقره ٔ 17 پانزده تن مرد و پانزده تن زن از یاران سوشیانت شمرده شده اند که اسامی برخی از آنان ذکر شد. (ترجمه و تفسیر یشتها ازپورداود ج 2 ص 101 و 261 و 274 و 349):                             &lt;br /&gt;سپه را همه با پشوتن دهم&lt;br /&gt;ورا تاج شاهی بسر برنهم.&lt;br /&gt;دقیقی.&lt;br /&gt;پشوتن دگر گُرد شمشیرزن&lt;br /&gt;شه نامبردار لشکرشکن &lt;br /&gt;دقیقی.&lt;br /&gt;پشوتن همی رفت گریان براه ۞&lt;br /&gt;پس پشت تابوت و اسب سیاه &lt;br /&gt;فردوسی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6287586525020945084?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6287586525020945084/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6287586525020945084&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6287586525020945084'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6287586525020945084'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_18.html' title='پشوتن اساطیری همان پیسوتن ساتراپ لیدیه در عهد اردشیر اول و داریوش دوم بوده است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-2567638920177461227</id><published>2011-12-15T12:39:00.001-08:00</published><updated>2012-01-13T16:02:33.126-08:00</updated><title type='text'>تاریخچهً زمان حکومت پادشاهان ماد (کیانی) و دو تَن از قلم افتاده های ایشان</title><content type='html'>مطابق  کتیبه های آشوری دایائوکو (دیوک خبر هرودوت) پسر فرائورت در سال715 قبل از میلاد پادشاه ماد که حاکمی از جانب ماننا بود و پسرش را برای جلب اتحاد و دوستی نزد رؤسا پادشاه اورارتو فرستاده بود، همراه با خانواده اش توسط سارگون دوم از محل حکومتش در سمت شهر میانه حالیه به هامات در سوریه تبعید شد.  مطابق هرودوت وی 53سال حکومت کرد. یعنی آغاز حکومت وی حدود سال 768 پیش از میلاد بوده است. خود سارگون دوم در سال 705 پیش از میلاد در حوالی دژ کولومیان (تخت سلیمان) به دست ایشپاکای اسکیت (فراسپ) کشته شد. بعدها اسکیتان سه بار دیگر از قفقاز گذشتند: در سال 672 - 673 پیش از میلاد که ایشپاکای و با پسرش پارتاتوا باز آمد و ایشپاکای در ضمن قیام مادها در گذشت و پارتاتوا با آشور مصالحه نمود و داماد اسرحدون پادشاه آشور گردید. بار سوم حدود سال 625 میلادی که مادیای اسکیتی پسر پارتاتوا بعد از عبور از دربند قفقاز در شهر گنجه اران فرائورت را به قتل رساند و خود داماد پادشاه آشور آشوربانیپال گردید. بار چهارم که بازگشت مادیای اسکیتی از شمال حدود سال 597 پیش از میلاد به کشته شدن وی در کنار دریاچه ارومیه (چئچست) توسط کی آخسارو انجامید. هرودوت به درستی آخرین بازگشت اسکیتان به رهبری مادیای اسکیتی تحت رهبری مادیای اسکیتی را به ماد کوچک بعد از فتح آشور و محاصره نینوا (در واقع ویرانی نینوا) آورده و آن را با جنگ لیدیه که گویا در تعقیب اسکیتان روی داد، ربط داده است. &lt;br /&gt;از آنجاییکه بین تاریخ تبعید شدن دایائوکو به سوریه و تاریخ خلع آستیاگ 557- 715 یعنی 158سال فاصله است لذا به سبب بزرگی این رقم سالهای حکومت برای سه فرد در تاریخ ماد، در خبر هرودوت که در بین دایائوکو (دیوک) و این سه تن فرمانروای مادی به اسامی فرائورت (با 22 سال حکومت)، کی آخسار (با 40 سال حکومت) و آستیاگ (با 35سال یا در ست تر با توجه به زمان حکومت کورش، 30 سال) که وی نام برده، نام افرادی از این سلسله از قلم افتاده اند. این از قلم افتاده ها باید هم باید درست بین عهد دایائوکو و فرائورت بوده باشند. دیاکونوف در تاریخ ماد نام هر دو تن از قلم افتاده را از روی کتیبه های آشوری به صورت اوپیته (اوپیس) پادشاه پارتاکی (سرزمین کنار چشمه= کاشان) و خشثریته پادشاه کارکاشی (کلنی سرزمین چشمه ها= کاشان) آورده ولی متوجه تعلق داشتن اوپیته (اوپیس) به پادشاهان ماد نشده و دومی یعنی خشثریته را با پیروی از بقیه ایرانشناسان با فرائورت یکی دانسته و جایی با تردید میگوید بین فرائورت و دیوک دو نام از قلم هرودوت افتاده است یکی علامت سؤال و دومی خشثریته. خشثریته در جریان قیام مادها در سال 673 پیش از میلاد رهبری بلامنازع مادها را بر عهده داشته است. نظر به اینکه سپاه ارسالی آشوربانیپال به رهبری رئیس رئیسان آشوری شانابوشو در حدود سال 667 پیش از میلاد که در تعقیب خشثریته به شهر آمُل مازندران هر گز از آنجا بر نگشتند و ماد بعد از آن تاریخ تبدیل به دولت مقتدر و مستقلی شد، معلوم میشود که این سپاه آشوری در سرزمین دور افتاده مازندران توسط آماردان و مادها تار و مار شده اند. خشثریته مکان فرمانروایی خویش را  در سال 673 پیش از میلاد در مقابل تهاجم اسرحدون پدر آشور بانیپال از کارکاشی (کاشان= محل چشمه) به شهر دور افتاده آمول (آمُل) در مازندران منتقل ساخته بود.                                                         &lt;br /&gt; در باره اوپیته (اوپیس) پادشاه مادی ما قبل خشثریته سه گزارش موجود است که یکی ضمن نامه ای است از سوی رئیس آشوری ناحیه خارخار (دیواندره) در بین سالهای706- 714 به سارگون دوم عنوان شده است: "نامه هابل.129: ... راجع به آرپیته (یا اوپیته به خوانش ای.م. دیاکونوف) امیر دهکده اوریاکو، که وی گشود (به روی دشمنان) برای پادشاه و مخدومم نقل خواهم کرد. وقتی که من عازم خدمت پادشاه و مخدومم شدم او (اوپیته) به شاپاردا گریخت. نابوتاکی تانی، برده پادشاه شنید که او و اواکساتار (هوخشتره) با یکدیگر مکاتبه کرده و متحد شدند. چهار پسر او با او هستند. همان روزی که وارد (در بازگشت) کار-شاروکین (=خارخار شدم) به راماتی نامه نوشتم که :« کسان خود را بفرست.»"                                                                                                                                        &lt;br /&gt;اوپیته (اوپیس) باید همان پسر دایائوکو باشد که به گروگان نزد رؤسا پادشاه اورارتو فرستاده شده بود و بعد بر گشته در دره قزل اوزن به فعالیت برای بر قراری ادامه حکومت پدرش دایائوکو پرداخته بود. ولی چنانکه از نامه هابل 129 بر می آید آنجا را مناسب فعالیت نیافته و از آنجا گریخته به سوی نواحی دیگری در ماد روی آورده بود. در عهد سناخریب (681- 705 پیش از میلاد) از او و چهار فرزندش خبری نیست. ولی در عهد اسرحدون (669-680 پیش از میلاد) از فرمانروایان پارتاکی (سرزمین کنار چشمه= کاشان) و پارتوکّا (سرزمین آب چشمه گسترده، پارتاکانا= اصفهان) و اوراکازابارنا (ورکس پرنه) به اسامی اوپیس (=ترقیخواه) و زاناسان (دانامنش) و راماتی (شادی و رامش دهنده) نام برده شده است که در مقابل مردم عاصی آن نواحی  از مقامات آشوری یاری جسته بودند. نامهای کارکاشی (کلنی کاشان= سرزمین چشمه ها) محل فرمانروایی خشثریته همان پارتاکی (یعنی محل کنار چشمه) است که پیش از وی سلف او اوپیته (اوپیس) در آنجا فرمان می رانده است.  اوراکازابارنا (ورکس پرنه یعنی محل دژ واقع در بلندی) همان شهر آشتیان است که نامش در منابع قدیمی عهد اسلامی به صور ابرشتیان (اپر-ایشتی-ان= ایستاده در بلندی [کوه یزدان]) و ورّه (دژ واقع در بلندی) و ورشه (محل دژ واقع در بلندی) ذکر شده است.                                     &lt;br /&gt;ترتیب و توالی پادشاهان ماد به وضوح نشانگر آن هستند که اینان همان کیانیان اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه هستند که بیشتر تحت القاب مربوطه مهم خودشان معرفی شده اند. که ما نامها و یا القاب ایشان را جداگانه به ترتیب توالی تاریخی شان می آوریم تا مورد مقایسه قرار گیرند:                                                                                                 &lt;br /&gt;پادشاهان ماد:                                                                                                                                    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دایائوکو (715-765 ق.م)، اوپیته یا اوپیس (؟660-715ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریته (647- ؟ 660 ق.م)، فرائورت (625-647 ق.م)، کی آخسارو (585-625ق.م) و آستیاگ (؟555- 585ق.م).                               &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پادشاهان کیانی:                                                                                                                                 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= کاشان)، فرود-سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا-پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).                                                                                                            &lt;br /&gt;     &lt;br /&gt;ادامه سلسله کیانیان در شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا در هیئت لهراسپ (ائوروت اسپ، یرواند قصیر السلطنه خبر موسی خورنی، سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ) و پسرانش مگابرن ویشتاسپ (تیگران) و زریادر سپیتاک (زرتشت سپیتمان، گائوماته بردیه، سپنداته، اسفندیار) هستند که این دو فرد اخیر نوادگان دختری آستیاگ و پسر خواندگان یا برادر خواندگان کورش سوم (فریدون) بوده اند که آخری داماد کورش و شوهر آتوسا دختر کورش نیز بوده است.                                                                                                                                         &lt;br /&gt;اسطوره معروف زریادر (زریر برادر ویشتاسپ) و اوداتیس دختر شاه سکاها (منظور آتوسا دختر کورش، هوتئوسا و هووی اوستا) را آتنه نویسنده و مورخ یونانی قرن سوم میلادی مؤلف کتاب ضیافت سوفسطائیان به نقل از خارس میتیلنی، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آورده است: آن دو در خواب عاشق همدیگر میشوند  و در جستجوی همدیگر بر می آیند سرانجام اوداتیس در یکی از جشنها او را مشاهده می نماید. خارس میتیلنی گفته است که این عشق در آسیا مشهور است و مردم بدان میل فراوانی دارند چنانکه در معابد و قصور و حتی در خانه های خود تصاویری از آن بر دیوارها نقش می کنند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-2567638920177461227?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/2567638920177461227/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=2567638920177461227&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2567638920177461227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2567638920177461227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_4627.html' title='تاریخچهً زمان حکومت پادشاهان ماد (کیانی) و دو تَن از قلم افتاده های ایشان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7977594575686851686</id><published>2011-12-15T12:37:00.000-08:00</published><updated>2011-12-15T12:38:18.821-08:00</updated><title type='text'>برداشت جدیدی برای معنی نامهای مازندران و کاسپی</title><content type='html'>نگارنده قبلاً مطابق لغات اوستایی ریشهً مازندران مزن (مز زن=زن بزرگ سالار) یا مئذن (جایگاه خوشی) و مئثن- دارَ (میهن درختان، بهشت) گرفته است چه طبق کتب پهلوی و اوستا و شاهنامه فردوسی در داستان اسطوره ای سفر کیکاوس (خشثریتی سومین پادشاه ماد) از سمت کوه کرکس (ارزیفیه اوستا) در ناحیه کاشان  به مازندران آن را بیشتر به معنی مئذن (بهشت و جنگل و باغ بهشتی) می گرفته اند و شهر قزوین را به مناسبت واقع بودن بر سر راه مازندران و گیلان دروازه بهشت می نامیده اند. جالب است که نام اوستایی گیلان و مازندران یعنی ورنِ هم معنی سرزمین خوشگذرانی و افزار خوشگذرانی و پوشیده از جنگل را می دهد. لذا دو اصطلاح اوستایی دروگونت های ورنه و دئوه های مزنی را در اصل می توان به معانی سرزمین جنگلی خوشگذرانی گرفت یعنی صفات اوستایی دروگونت و دئو (به ظاهر فریبکار، دیو) را در این باب از تحریف دائورو یعنی درخت نتیجه گرفتند. گرچه کلمه دیو بدین شکل آن را در این باب می توان در اساس یادگار لشکرکشی آشوریان به شهر آمل مازندران و همچنین شکل وحشتناک الهه بومی ببر/ پلنگ وش گراز خوار ایشان (=کاسپی) شمرد که تصویرش بر روی جام زرین معروف مارلیک دیده میشود. بر پایه این فرض دوم نام مازنی- دئوه- ان  یا مازنی-دئوه-ران به معنی سرزمین الهه بزرگ دیو شکل خواهد بود. همین بر داشت اخیر مرا به نتیجه گیری جدیدی در این باب رهنمون میگردد:                                                             &lt;br /&gt;و آن نتیجه گیری جدید این است که منظور از کاسپی یعنی گراز خوار، نه خود مردم این منطقه بلکه ببرهای گراز خوار این ناحیه بوده اند یعنی کاسپی نام بومی ببر در مازندران بوده است و از کاسپییانه معنی سرزمین ببران گراز خوار اراده می شده است.                                                                                                                              &lt;br /&gt; چنانکه گفته شد نام مزن به صور مئذن و مئثن به معنی جایگاه خوشی و جایگاه جنگلی را می داده است. بنابراین در مجموع از مازندران مفهوم این معنی کلمهً مئذنه در مورد خود آشوریان با مفهوم نام پایتخت آنان یعنی نینوا (یعنی شهر رفاه و آسایش) مطابق میشده است. بنابراین وجه اشتراکی در معنی نام مازندران و شهر نینوای آشوریان وجود داشته است که از زمان لشکرکشی آشوریان حدود سال 668 پیش از میلاد به مازندران این دو معنی به هم رسیده اند: لشکریان آشوری به سرداری رئیس رئیسان شانابوشو برای تسلیم خشتریتی (کیکاوس) که پایتختش را در مقابل تهاجم آشور از کاشان بدان سوی البرز به شهر آمل انتقال داده بود، حمله ور شده بودند. اما در زیر حصار شهر آمل مازندران گرفتار حمله ببر مازندران آترادات پیشوای مردان (سکائیان آماردی) یا همان گرشاسپ/ رستم (هر دو به معنی بر افکننده ستمگران) و سپاهیان آماردیش واقع شده و قتل عام گردیدند و ابر قدرت برده داران آشوری اولین شکست بزرگ تاریخی و بسیار تلخ خود را از دست آماردان (تپوریان/ مازنها= جنگجویان) و مادها تجربه نمودند و مردم ایران اولین پیروزی بزرگ خود و تشکیل اولین دولت نیرومند خود در فلات ایران را در تاریخ تجربه نمودند. لابد این معنی کلمه مئذنه به همراه سنت مادرسالاری طبریان (مز-زنی) و سگپرستی کادوسیان (ماز- سونی) نام مازندران و مزنی/مزنه (مز-زنه) اوستا را پدید آورده است. چنانکه می دانیم فردوسی در شاهنامه به هنگام شرح حماسه پیروزی بزرگ ایرانیان (مادها و آماردان) بر دیوان مازندران (آشوریان مهاجم به مازندران) از مازندران بسان بهشت روی زمینی یاد کرده است. نظر به روایت استرابون از سنت زن سالاری تپوریان و مجسمه های الهه بزرگ که از مازندران و گیلان به دست آمده است اصل همچنین با مفهوم مز زن یعنی پرستنده الهه بزرگ و زن سالار بوده است. برای نام کاسپی نیز می توان دو وجه اشتقاق قائل شد: کاس-پیا یعنی یعنی سرزمین گراز خوار (سرزمین ببر) و کا- سپی یعنی سگپرست که از این میان کاس-پی گراز خوار با توجه به نام وهرکانه (گرگان، در اصل به معنی محل گراز=وهرز به هر حال همچنین محل گرگ=وهرک) اصیل می نماید. گرچه به ظاهر به نظر می رسد کاسپی بعداً به معنی سگپرست و نیز به معنی کبود جامه (کاس- پو[ش]) هم گرفته میشده است که این دومی در عهد اسلامی نام ولایت سمت بین بهشهر و گنبد کاوس یعنی سرزمین کاسپیان قدیم بوده است چون نویسندگان یونان باستان خبر از سگپرستی مردمان جنوب دریای خزر داده اند. ولی در این باب نام کاتوزیان گیلان مرکب از کات-اوژی سگپرست بیشتر محق داشتن این معنی است. قسمتی از اسطورهً وسوسه شدن کیکاوس برای رفتن به مازندران؛ در واقع فرار کیکاووس (خشثریتی، سومین فرمانروای ماد) از دست آشوریان به شهر آمل مازندران و سرانجام نجاتش توسط رستم (آترادات پیشوای آماردان):                                                                                                                                          &lt;br /&gt;چو کاووس بگرفت گاه پدر  مرا او را جهان بنده شد سر به سر&lt;br /&gt;همان تخت و هم طوق و هم گوشوار  همان تاج زرین زبرجد نگار&lt;br /&gt;همان تازی اسپان آگنده یال  به گیتی ندانست کس را همال&lt;br /&gt;چنان بد که در گلشن زرنگار  همی خورد روزی می خوشگوار&lt;br /&gt;یکی تخت زرین بلورینش پای  نشسته بروبر جهان کدخدای&lt;br /&gt;ابا پهلوانان ایران به هم  همی رای زد شاه بر بیش و کم&lt;br /&gt;چو رامشگری دیو زی پرده‌دار  بیامد که خواهد بر شاه بار&lt;br /&gt;چنین گفت کز شهر مازندران  یکی خوشنوازم ز رامشگران&lt;br /&gt;اگر در خورم بندگی شاه را  گشاید بر تخت او راه را&lt;br /&gt;برفت از بر پرده سالار بار  خرامان بیامد بر شهریار&lt;br /&gt;بگفتا که رامشگری بر درست  ابا بربط و نغز رامشگرست&lt;br /&gt;بفرمود تا پیش او خواندند  بر رود سازانش بنشاندند&lt;br /&gt;به بربط چو بایست بر ساخت رود  برآورد مازندرانی سرود&lt;br /&gt;که مازندران شهر ما یاد باد  همیشه بر و بومش آباد باد&lt;br /&gt;که در بوستانش همیشه گلست  به کوه اندرون لاله و سنبلست&lt;br /&gt;هوا خوشگوار و زمین پرنگار  نه گرم و نه سرد و همیشه بهار&lt;br /&gt;نوازنده بلبل به باغ اندرون  گرازنده آهو به راغ اندرون&lt;br /&gt;همیشه بیاساید از خفت و خوی  همه ساله هرجای رنگست و بوی&lt;br /&gt;گلابست گویی به جویش روان  همی شاد گردد ز بویش روان&lt;br /&gt;دی و بهمن و آذر و فرودین  همیشه پر از لاله بینی زمین&lt;br /&gt;همه ساله خندان لب جویبار  به هر جای باز شکاری به کار&lt;br /&gt;سراسر همه کشور آراسته  ز دیبا و دینار وز خواسته&lt;br /&gt;بتان پرستنده با تاج زر  همه نامداران به زرین کمر&lt;br /&gt;چو کاووس بشنید از او این سخن  یکی تازه اندیشه افگند بن&lt;br /&gt;دل رزمجویش ببست اندران  که لشکر کشد سوی مازندران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7977594575686851686?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7977594575686851686/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7977594575686851686&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7977594575686851686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7977594575686851686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_3886.html' title='برداشت جدیدی برای معنی نامهای مازندران و کاسپی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-5943263617613579539</id><published>2011-12-15T12:35:00.000-08:00</published><updated>2011-12-15T12:36:52.733-08:00</updated><title type='text'>ریشه ایرانی واژهً بَگماز</title><content type='html'>کلمهً بگماز به وضوح ریشه ایرانی دارد و مرکب است از بگ (سرور، خدا) و مذ (مِی و آب انگور) یعنی سرور نوشیدنی ها و شِرابها. وجود جزء ماز (در واقع مَذ یعنی شِراب مربوط به زبان ایرانیان ماوراء النهری قدیم) در این نام این تصور را به وجود آورده است که آن شاید پسوند ترکی ماز (حرف نفی) بوده باشد که منتفی است زیرا در این صورت برای جزء اول بگماز یا بگمز (پِکمز در لفظ عثمانی به معنی آب انگور، شیره انگور) فعل مناسبی در زبان ترکی جستجو کرد که حاوی مفهومی منطقی باشد که موجود نیست و بدین ترتیب گفته شده است که ریشه ترکی این کلمه معلوم نشده است. در لغتنامه دهخدا هم با توجه به شکل ظاهری ناشناخته در زبان فارسی آن با کمی تردید این کلمه ترکی انگاشته شده است در حالی کثرت استعمال آن در فرهنگ زبان فارسی کهن و ریشه آشکار ایرانی آن جز این را می گوید. در لغت نامه دهخدا در باب این کلمه چنین توضیحاتی داده شده است:                                                                                                        &lt;br /&gt; بگماز. [ب ِ /ب َ] (ترکی ، اِ) به معنی شراب باشد. (از برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نبیذ بود. (لغت فرس اسدی). شراب. (رشیدی) (اوبهی).                                                                                                                 &lt;br /&gt; : باده. می&lt;br /&gt;ازین پس همه نوبت ماست رزم&lt;br /&gt;ترا جای تختست و بگماز و بزم &lt;br /&gt;فردوسی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو هفته بر آن گونه بودند شاد&lt;br /&gt;ز بگماز وز بزم کردند یاد&lt;br /&gt;فردوسی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش بود بر نوای بلبل و گل&lt;br /&gt;دل سپردن به رامش و بگماز&lt;br /&gt;فرخی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برافتاد بر طرف دیوار من&lt;br /&gt;ز بگمازها نور مهتابها&lt;br /&gt;منوچهری &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همه خلق ببند و بهمه خلق گشای&lt;br /&gt;درهای حدثان و خمهای بگماز&lt;br /&gt;منوچهری &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستین گرفتند بر خوان نشست&lt;br /&gt;پس آنگه به بگماز بردند دست&lt;br /&gt;اسدی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ز نزهت و طرب و عز و شادکامی و لهو&lt;br /&gt;ز چنگ و بربط و نای و کمانچه و بگماز&lt;br /&gt;مسعودسعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میل طبع ملکان سوی نشاط است و طرب&lt;br /&gt;اندرین فصل سوی خوردن بگماز چو زنگ &lt;br /&gt;مسعودسعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیازمای چو شاهان حلاوت و تلخی&lt;br /&gt;حلاوت لب معشوق و تلخی بگماز&lt;br /&gt;سوزنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن را که بدست خویش بگماز دهی&lt;br /&gt;اقبال گذشته را به او بازدهی &lt;br /&gt;معزی نیشابوری (از حاشیه ٔ برهان)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;|| شراب خوردن باشد. (برهان) (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). شراب خوری. (ناظم الاطباء). پیاله زدن. (از جهانگیری). باده گساری باده گساردن:                                                                                                           &lt;br /&gt;برآمد ابر پیریت از بن گوش&lt;br /&gt;مکن پرواز گرد رود و بگماز&lt;br /&gt;کسایی (از لغت فرس اسدی ) (از صحاح الفرس)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بگماز بنشست بِمْیان باغ&lt;br /&gt;بخورد و به یاران او شد نفاغ&lt;br /&gt;ابوشکور (از اشعار پراکنده ص 102)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بگماز بنشست یک روز شاه&lt;br /&gt;همیدون بزرگان ایران سپاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردوسی (از لغت فرس اسدی ) (از صحاح الفرس) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بگماز کوتاه کردند شب&lt;br /&gt;بیاد سپهبد گشاده دو لب&lt;br /&gt;فردوسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امر کن تا به در کاخ تو از عود کنند&lt;br /&gt;آتشی چون گل و بگمار ببستان بگماز&lt;br /&gt;فرخی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا ابر بست از بخور عبیر&lt;br /&gt;بخندید بم ّ و بنالید زیر&lt;br /&gt;هم اندر بر کله ٔ زرنگار&lt;br /&gt;به بگماز و رامش گرفتند کار&lt;br /&gt;اسدی (از انجمن آرا)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بگماز یک روز نزدیک خویش&lt;br /&gt;مرا هردو مهتر نشاندند پیش&lt;br /&gt;اسدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوازان نوازنده در چنگ ، چنگ&lt;br /&gt;ز دل برده بگماز چون زنگ ، زنگ&lt;br /&gt;اسدی (ص 38)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;|| پیاله ٔ شراب. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج): بگماز چند؛ یعنی شراب چند که عبارت از پیاله ٔ چند باشد. (رشیدی):                                                                                                                                               &lt;br /&gt; تو بااین سواران بیا ارجمند&lt;br /&gt;بیارای دل را ببگماز چند&lt;br /&gt;فردوسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن را که بدست خویش بگماز دهی&lt;br /&gt;اقبال گذشته را بدو بازدهی&lt;br /&gt;امیرمعزی (از جهانگیری ) (از انجمن آرا)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;|| به معنی مهمانی هم آمده است مطلقاً. (برهان ). و بدین معنی ترکی است. «جغتایی 159». (از حاشیه ٔ برهان چ معین). مهمانی و ضیافت. (ناظم الاطباء). عشرت. (حاشیه فرهنگ اسدی ). عیش. سور. بزم. || غم و اندوه. (برهان ). و بدین معنی ترکی است. (از حاشیه ٔ برهان چ معین). غم و اندوه. (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج) (از سروری).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-5943263617613579539?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/5943263617613579539/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=5943263617613579539&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5943263617613579539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5943263617613579539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_15.html' title='ریشه ایرانی واژهً بَگماز'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-5581717890907384652</id><published>2011-12-14T09:18:00.000-08:00</published><updated>2011-12-14T10:07:47.664-08:00</updated><title type='text'>معنی نام آشتیان</title><content type='html'>دو نام کهن آشتیان یعنی وره و ابرشتیجان مترادف هم به معنی محل واقع در بلندی هستند یعنی وره به معنی محل واقع در بلندی (بر، بلندی و بالایی) است و این همچنین معنی ابر-ایشتی-جان یعنی ایستاده در بلندی(به قول تاریخ قم واقع در دامنه کوه یزدان) نیز می باشد. بنابراین نباید تردید کرد که آشتیان همان ابر ایشتی گان است که تلخیص یافته و تبدیل به آشتیان شده است. در تاریخ قم از مناطق سرفت، جبل، کشویه و اسفرآباد و مزدجان بین آشتیان (ابرشتیجان) و جمکران یاد گردیده است که به ترتیب همان سلفچگان، دیزیجان، کوشکک و زواریان و موجان حالیه هستند.&lt;br /&gt;پیشینة تاریخی: ناحیه‎ای که امروز شهرستان آشتیان به شمار می‎آید، تقریباً همان سرزمینی است که در متون کهن «وَرَه» (وَرَّه) نامیده شده است. البلدان یعقوبی (کهنترین مأخذ در این باب، حدود 280ق/893م) در ذیل «قم و مضافات آن» نوشته است: «... و سپس به کوههای آن می‎رسد، که از آنهاست کوهی معروف به روستای سرداب و کوهی معروف به مَلاحه و آن را دوازده روستاست: ... و روستای فراهان و روستای وَرَه و روستای طبرس ...» (ص 49، 50). مؤلف تاریخ قم از کتاب اصفهان نقل کرده است که: «تکویر قم بر چهار رستاق است از جمله رساتیق اصفهان ... رستاقهای چهارگانة اصفهانی ]کذا[، رستاق کمیدان، رستاق اناربار، رستاق ورَّه ...» (قمی، 57) وی می‎افزاید: «عدد دیههای این رساتیق چهارگانه به قم بر وجهی که مثبت است در کتاب ریوع و در دیوان فارسی و در دستورات قدیمه سیصد و چهل و سه دیه‎اند و بیست و سه طسوج: ... رستاق ورَّه پنج طسوج ]و[ هفتاد و نه قریه» است (صص 57، 58). در فصل سوم از باب دوم، پس از بحث مفصل در باب خراج قم، به ذکر اسامی «ضَیْعتها و دیههای» رساتیق، «مجرد از مال و خراج» آنها پرداخته و 36 موضع و دیه رستاق وره را برشمرده است (صص 122، 135، 138). مؤلف تاریخ اراک کوشیده تا نام آبادیهای ناحیة آشتیان امروز را با نام 35 موضع و دیه مذکور در تاریخ قم تطبیق دهد. وی 23 آبادی موجود را همان «مواضع و دیههای» رستاق وره دانسته که از آن میان اشتجان است (دهگان، 142، 143؛ نیز نکـ آشتیان، شهر).&lt;br /&gt;این ناحیه در گذشته‎های دور جزء سرزمین کوهستانی پهناوری بوده است که یونانیان آن را مِدیا (لسترنج، 200؛ افضل‎الملک، افضل‎التواریخ، 299) و جغرافی‎نویسان اسلامی، الجبال (ابن‎حوقل، 304)، ناحیت جبال (حدودالعالم، 139)، اقلیم‎الجبال (مقدسی، 384)، قهستان عراق (بکران، 56)، جبال و عراق (یاقوت، 2/99)، کوهستان (اصطخری، 161) و ولایت عراق عجم (مستوفی، 51) نامیده‎اند. یاقوت به کار بردن نام «عراق» را برای سرزمین جبال غلط و اصطلاحی نو می‎داند و می‎نویسد وجه تسمیة آن معلوم نیست و آنگاه به حدس، وجهی برای این نامگذاری بیان می‎کند (2/99).&lt;br /&gt;باتوجه به روایات مربوط به آتشکده‎های واقع در رستاق وره و فراهان و جز آن (ابن‎فقیه، 75، 77؛ قمی، 88-90؛ دهگان، تاریخ اراک، 11، 14)، می‎توان حدس زد که این ناحیه در دورة پیش از اسلام از اهمیتی مذهبی برخوردار بوده است و با آنکه این ناحیه و نواحی مجاور آن: قم، کاشان، اصفهان، قزوین، زنجان و ری در سالهای 21 تا 24ق/642 تا 645م به تصرف مسلمانان درآمد (ابن‎اثیر، 3/18-24؛ بلاذری، 308)، آتشکدة قریة فردجان «تا آنگاه که بیرون ]ابن‎فقیه: برون[ ترکی امیر قم بدین دیه رسید ... و آن را در سنة ثمان و ثمانین و مأتین ]288ق/901؛ ابن‎فقیه: 282ق/895م[ گرفت ... و آتشکده را زیر و زبر گردانید و آتش را بنشاند» به جای بوده است (قمی، 89؛ ابن‎فقیه، 77).&lt;br /&gt;اجمالاً این قدر می‎دانیم که فتح وره، طبرس و فراهان در 23 و 24ق/644 و 645م، در روزگار خلافت عمربن‎خطاب انجام گرفته. ولی تعیین تاریخ دقیق و نیز نام سرداری که نخستین‎بار به این سرزمین گام نهاد، مشکل است، زیرا متون در این نکته که آیا این ناحیه با فتح قم، اصفهان یا همدان به صرف مسلمانان درآمده، خموش‎اند. قم را ابوموسی عبدالله‎بن‎قیس اشعری در 23ق/644م گشود. اصفهان در همین سال توسط عبدالله‎بن ‎بُدَیْل‎بن‎ وَرْقاء خُزاعی فتح شد و همدان در 23 یا 24ق/644 یا 645م به دست جریربن‎عبدالله بَجْلی گشوده شد (بلاذری، 306، 308؛ ابن‎اثیر، 3/18-24). تاریخ قم اندکی دقیق‎تر در این‎باره سخن گفته: «ملک ]مالک[‎بن‎عامر اشعری با پسر‎عمّ خود ابی‎موسی اشعری از کوفه به ناحیت بصره و اهواز و اصفهان آمده بود و او با ابوموسی اشعری آن نواحی را فتح کرد. بعد از ابوموسی او را به ناحیت جبل فرستاد و ملک ]مالک[ بعضی از ناحیت جبل آنچ فرا پیش ساوه بود فتح کرد» (صص 260، 261). باتوجه به برخی قراین نظیر رواج تاریخ هلاک شدن یزدگرد به عنوان مبدأ تقویم تا اواخر سدة 2ق/اوایل سدة 9م (که بنا بر گفتة بیرونی «بیشترین گبرکان و مغان تاریخ از هلاک شدن یزدگرد دارند»)، به جای ماندن آتشکده‎هایی فروزان تا اواخر سدة 3ق/اواخر سدة 9م، بقایای دخمه‎ها و قبور سفالین، تداوم برخی سنتهای زردشتی (قمی، 28، 89؛ بیرونی، 238؛ اعتمادالسلطنه، مرآه، 546؛ سیفی، 15، 18، 89؛ قریب، 24)، می‎توان احتمال داد که پذیرش و گسترش اسلام در این سرزمین به کندی صورت گرفته باشد، ولی به نظر می‎رسد که از همان آغازِ گسترش اسلام در ناحیة وره، احتمالاً به علت مجاورت و ارتباط با قم، تشیع بدان‎جا راه یافته باشد، زیرا آشتیان پیوسته از سرزمینهای شیعه‎نشین به شمار می‎آمده است (راوندی، 395؛ مستوفی، 75، 76). در 189ق/805م، به فرمان هارون‎الرشید، وره و رستاقهای مجاور، همراه با قم از اصفهان جدا گردید (قمی، 28-31). یعقوبی نیز قم و مضافات آن (مشتمل بر دوازده رستاق و از آن میان وره) را جدا از اصفهان و دیگر بلاد آورده است (صص 49، 51). ابن‎فقیه (د 290ق/903م) در گفتگو از بخشهای قم که جدا از اصفهان بدان پرداخته، سختی از وره به میان نیاورده، ولی نام برخی از رساتیق مجاور آشتیان چون فراهان را جزء 24 رستاق همدان ذکر کرده است (صص 66، 98-100). از زمان تألیف تاریخ قم (378ق/988م) تا روزگار قاجار (1193-1344ق/1779-1925م) دیگر به ندرت نامی از وره یا آشتیان در کتب تاریخی و جغرافیایی به میان آمده (سیفی، 19-32) ولی در برخی از متون از رساتیق مجاور وره خاصه تفرش (طبرش، طبرس)، فراهان و ساروق سخن رفته است. در راحه‎الصدور (تألیف 599ق/1203م) از قم، کاشان، آبه، طبرش، فراهان و مصلحگاه به عنوان نجای باطنیان» و رافضیان نام برده شده است (ص 395). یاقوت از ساروق واقع در ولایت فراهان یاد کرده و آن را از توابع همدان دانسته است (3/170). مستوفی پس از گفت‎و‎گو در باب تفرش دربارة فراهان نوشته: «ولایتی است و درو دیههای معتبر بُوَد و دیه ساروق دارالملک‎آنجاست»؛ سپس راجع به نمکزار فراهان می‎افزاید: «در آن ولایت بحیره‎ای است که آن را مغول ناوور خوانند» (ص 75). از این سخن می‎توان احتمال داد که مغولان به این نواحی نیز راه یافته و بر اثر اقامت ممتد در پیرامون این نمکزار آن را به این نام خوانده‎اند. امین‎احمد رازی پس از توصیف تفرش، بی‎آنکه بگوید جزء کدام ولایت است، دربارة فراهان نوشته: «ولایتی آبادان است و در زمان سابق از مثوبات ]مضافات[ قم بوده، الحال سر خود است» (2/488، 490). از این عبارات نمی‎توان چیزی در باب وره دریافت. در کتاب خلاصه‎البلدان که باب چهارم آن «در ذکر احوال دارالمؤمنین قم» است (و اين باب هم بيشتر گزیده و تلخیص شدة تاریخ قم است)، ذکری از اشتجان یا آشتیان در میان نیست و ذیل «رستاق وره و اروندجرد» نیز نام هیچ‎یک از دیه‎های وره نیامده است (حسینی قمی، 202-211). پیش از آنکه سلطان‎آباد (عراق یا اراک فعلی) در روزگار فتحعلی‎شاه قاجار توسط یوسف‎خان‎گرجی در 1240ق/1825م بنا و آباد گردد، ناحیة تفرش «در تحت حکومت قم بود و از کوهستان آن ولایت محسوب می‎شد» (سیفی، 33-35، به نقل از میرزازین‎العابدین شیرازی، مقدمة دیوان سرخوش؛ معین، ذیل اراک). در سالهای 1313-1317ق/1893-1899م آشتیان، تفرش، گرکان، فراهان و سلطان‎آباد از اعمال حکومت عراق به شمار می‎آمده است (افضل‎الملک، 298). نیامدن نام وره، آشتیان و دیگر بهبهان این شهرستان در این مدت‎دراز در متون تاریخی و جغرافیایی، می‎تواند حاکی از عدم اهمیت این ناحیه باشد. در سالهای حدود 1311ش سلطان‎آباد و حومه، فراهان، کشزاز، سربند، آشتیان و گَرَکان و تفرش، رودبار، بُزچَلّو و وَفس، شَراه و مشک‎آباد و لاخور از تقسیمات حکومتی عراق (اراک) بوده است (کیهان، 2/386). در 1316ش که ایران به 10 استان تقسیم گردید. سلطان‎آبادِ عراق با شمول بر 4 بخش سربند، طَرخوران (مشتمل بر دهستانهای آشتیان، تفرش، رودبار)، فَرمَهین و کُمیجان، شهرستان اراک را نشکیل داد (فرهنگ جغرافیایی ایران، 15). چندی نیز بخش آشتیان با بخشهای حومه، خلجستان و فراهان جزء شهرستان تفرش، از استان مرکزی (به مرکزیت تهران) گردید (معین، 5/393؛ سیفی، 45-46). در 8 اسفند 1356ش با تصویب هیأت وزیران، اراک مرکز استان مرکزی گشت و بخشهای آشتیان و خلجستان مشتمل بر دهستانهای آشتیان، دستگرد، راهجرد و قاهان به شهرستان آشتیان بدل گردید. سرانجام با تصویب شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران، در 22 دی 1358ش بخش خلجستان به مرکزیت دستجرد غربی بجز دهستان راهجرد غربی از شهرستان آشتیان جدا شد و به شهرستان قم الحاق گردید و دهستان راهجرد غربی نیز به بخش مرکزی شهرستان آشتیان پیوست (سیفی، 46، 47، 76).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-5581717890907384652?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/5581717890907384652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=5581717890907384652&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5581717890907384652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/5581717890907384652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_14.html' title='معنی نام آشتیان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3498838762189395024</id><published>2011-12-12T20:47:00.000-08:00</published><updated>2012-01-04T02:36:00.228-08:00</updated><title type='text'>اهورامزدا در اصل خدای شراب و شادی بوده است</title><content type='html'>در وداها مادَ (شراب، نام سرزمین ماد) عنوان الهه شراب، وارونی همزاد وارونا است. خود نامهای وارونا و وارونی را می توان از ریشهً اوستایی وَرِننگه (=ورنه) به معنی خوشگذرانی و چیزهای افزار خوشگذرانی گرفت. نامهای ایزد و الهه قبیله ای همزاد کاسیان (اسلاف لُران) یعنی کاشّو (کاسی) و کاشیتو هم به معنی ایزد و الهه جام و کاسه شراب است چه در بابل عهد کاسیان الهه کاسیتو با الهه شراب و انگور سومری یعنی گِشتی نانا معادل گرفته میشده است. خود نام لُر را نیز می توان به معنی درد شراب و فشرده شیره انگور گرفت. جالب است که در وداها ایزد وارونا در مقام فرمانروای خدایان از افشره هئومه (مِی خوب و دانش دهنده و شادیبخش) می نوشد و این او را با جمشید (شاه صاحب جام و باده خوشی) مطابق نشان میدهد. همان جمشیدی که در مقام خدای ملی پارس نام خود را به تخت جمشید داده است. ما از سوی دیگر از روی کتیبه داریوش در بیستون می دانیم که خدای بزرگ پارسیان به جز اهورامزدا نبوده است. در ایران بعد عهد هخامنشی به تدریج الهه ها وارونی، کاشیتو و یمی (الهه های شراب) یعنی همزادان ماده ایزدان وارونا و کاشّو و یمه با اهریمن (بد ذات) جایگزین گردیده و بازشناسی اهورامزدا را دچار دشواری نموده است.بدین ترتیب لازم می آید که جزء مزدا در نام خدایگانی اهورامزدا را با کلمه پارسی و اوستایی مَذ (ریشهً نام سرزمین ماد) مقابله نمائیم که خدای قبیله ای ایشان به اسامی هئومه (مِی خوب و دانش خوب) و جمشید (شاه موبد صاحب جام سرخوشی) نامیده شده است و ایشان این عنوان خدایگانی را به سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ، پدر زرتشت سپیتمان) و فرمانروای ولایات جنوب قفقاز (از دریای خزر تا رود هالیس یعنی قیزیل ایرماق) نسبت داده اند که در شاهنامه سوای عناوین گودرز کشوادگان (سرود دان زیباسخن) و هوم عابد و جمشید، تحت القاب هجیر سرمست (زیبا چهر دائم الخمر) و میلاد (مِی داد= مخلوق مِی) یاد شده است که به عنوان فرمانروای آذربایجان و ارمنستان در دستگیری و قتل مادیای اسکیتی یعنی همان افراسیاب تورانی (یعنی تورانی پر آسیب) در کنار دریاچه اورمیه رُل اساسی داشته و بدین سبب محبوب ایرانیان گردیده و به مقام دامادی کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) و ازدواج با آمیتیدا (نواده کی آخسارو، دختر آستیاگ) نائل شده بوده است. از ازدواج این دو ویشتاسپ کیانی (تیگران اول ارمنستان، فرمانروای محبوب ارامنه) و زریادر (سپیتاک زرتشت پیامبر ایرانیان و فرمانروای آذربایجان و بلخ) به دنیا آمده بودند. که از میان القاب وی هوم عابد و جمشید و میلاد به وضوح در رابطه با خدای ملی مادها یعنی مَذ دا (خالق شراب و فرزانگی) پدید آمده بوده است. می دانیم در نوروزنامه منسوب به خیام جشن نوروز و کشف مِی  با جمشید و کسان وی ربط داده شده است. نوروز نامه میگوید که کاشف شراب پادشاهی بود به نام شاه شمیران (شاه سرزمین سرما) از خویشان جمشید و در هرا (هروم، از نامهای کهن سرزمین انگور خیز مراغه) حکومت میکرد. خود نام شمیران (سرزمین سرما) با نام کهن دیگر مراغه یعنی فرااُته (پر سرما) مطابقت می نماید که یکی از مقر حکومتی سپیتمه جمشید (ملقب به پادشاه سرزمین برف و کولاک) بوده است. محل حکومتی دیگر وی دژ شوشی قراباغ (ورجمکرد اوستا) بوده است. در اوستا و شاهنامه کوهی که هوم عابد به هنگام پرستش در آن در جوار مراغه (برزه، هروم) افراسیاب (مادیای اسکیتی) را دیده و دستگیر می نماید هرا برزئیتی (محل نگهبانی بلند) خوانده شده است که همان کوه ارزیش (راست بر افراشته، زّیش حالیه) است. به هر روی با توجه به کلمات مَذَ (خرد) و مذو (در پَهلَوی مَذ ، مِی تندرستی بخش) معلوم میگردد که اهورامزدا در اساس خدای دانایی و شراب و شادی بشمار می رفته است که در آئین زرتشتی حالیه وجه خدای شراب و شادی (شاید بیشتر به سبب فشار اجانب) از وی بر گرفته شده است. چنانکه با کمی دقت معلوم میشود کلمه فارسی میزد (میزاد) نیز ربطی با نام همین خدای ملی خرد و شراب و شادی ایرانیها داشته است:                                           &lt;br /&gt;در لغت نامه دهخدا کلمهً میزاد و مخفف آن یعنی میزد را به درستی به معنی سرور و شادی و مجلس عیش و عشرت گرفته اند (مأخذ شعوری ج 2 ورق 363). این کلمه مرکب از اجزاء اوستایی "مذو" به معانی مِی و انگبین و مِی نیرو دهنده و تندرستی بخش و "اد" به معنی خوردن است. ولی از توضیح کلمه میزد دیگر معلوم میشود که در آئین زرتشتی مفهوم آن را بیشتر به مواد خوردنی غیر مایع گرفته و مفهوم مجلس و بزم می و شراب را از آن بر گرفته اند. بنابر لغت نامه دهخدا مفهوم این میزد از این قرار است:                                                                                                                 &lt;br /&gt;میزد. [ م َ ی َ ] (اِ) ۞ در آئین زرتشتی ، نذر و تقدیمی غیر مایع و فدیه و چیزی خوردنی . در مقابل نذر مایع و آشامیدنی که زور [ زَوْ ] نامیده میشود. قربانی را میزد می نامیدند و ظاهراً عبارت بود از گوشت و چربی یا کره. (از ایران در زمان ساسانی ص 186). ... در فقره ٔ اول از ها 3 میزد ۞ ذکر شده که عبارت است از نذورات و خیرات غیر مایع مثل نان و گوشت و میوه و غیره در مقابل زَوْر که از نذورات مایع است ... (یسنا ج 1ص 28 و 29). || مجلس شراب و جشن میزاد و جشن عروسی و مهمانی و خرسندی و خوشگذرانی و عیش و عشرت و شادمانی و بزم . (ناظم الاطباء) ۞ . مجلس شراب و عیش و عشرت بود و آن را بزم خوانند. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). بزم عشرت و مجلس صحبت را گویند. (از شعوری ج 2 ورق 347). مجلس مهمانی شراب باشد. (لغت فرس اسدی ). بزم . مجلس عیش و نوش. بزم باده و ساز. (یادداشت مؤلف ). مجلس شراب و عشرت و بزم را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). جای مجلس و مهمانی و عیش و طرب بود. (فرهنگ اوبهی):                                                                                                                              &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندر میزد حاتم طائی توئی به جود&lt;br /&gt;و اندر نبرد رستم دستان روزگار. فرخی.&lt;br /&gt;ای به میزد اندرون هزار فریدون&lt;br /&gt;وی به نبرد اندرون هزار تهمتن. فرخی.  &lt;br /&gt;اندر میزد با هنر دانش&lt;br /&gt;و ندر نبرد با هنر بازو. فرخی.&lt;br /&gt;نشستند از آن پس میان فرزد&lt;br /&gt;به می برگرفتند کام ۞ از میزد. اسدی (گرشاسب نامه).&lt;br /&gt;گه خروشان چو در نبرد تو نای&lt;br /&gt;گاه نالان چو در میزد تو چنگ. سنائی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان جالب است که بگوئیم که خود کلمه مُغ در زبان های آیرانی و ژرمنی مترادف با اسکیث و اسکول (نامهای دینی سکائیان) به معنی جام مِی هوم بوده است. از ویژگیهای چشمان درخشان هوم عابد و سپیتمه جمشید زیبا و عناوین زریادر زرتشت بلند قامت و دارای اندام زرین (=زرت- ائشت) و مگابرن ویشتاسپ-تیگران زیبا و بور و زیباچشم (برادر زرتشت) و همچنین خورشید چهر (بهرام سرخگون، پسر کوچک زرتشت) در خانواده زرتشت معلوم میشود که ایشان به مغان اسکیتی و سئورمتی (اسلوونی، صربوکرواتی) در شمال کوهستان قفقاز و شمال دریای سیاه تعلق داشته اند و با مادیای اسکیتی (افراسیاب) یا پدر و جد وی یعنی پارتاتوا و ایشپاکای (فراسپ کشندهً سارگون دوم) برای اداره ماد کوچک به جنوب قفقاز مهاجرت نموده بوده اند. سرزمین برف و کولاک بی سابقه جمشیدی در فرگرد دوم وندیداد اوستا گواه صادق این امر است. در واقع سیرت زیبای این خانواده و تبار کیانی (مادی) مادری ایشان و اصلاحات عمیق اجتماعی و اخلاقی سپیتاک زرتشت (گائوماته بردیه) از جمله بخشیدن سه ساله مالیاتهای امپراطوری هخامنشی و اصلاحات ارضی و کمک پدرش سپیتمه هوم به انقلاب مادها بوده که این خانواده را محبوب ایرانیان از جمله کورش سوم (فریدون) نموده بوده است که دختر خود آتوسا (هووی= نیک تبار) را به همسری سپیتاک زرتشت (گائوماته بردیه) در آورده و وی را حاکم بلخ و دربیکان تعیین نموده و ناظر امور متصرفات هندوستانی خویش قرار داده بود.                                                         &lt;br /&gt;در رسالهً نوروز نامه منسوب به حكیم عمر خیام در رابطه نوروز و جام جمشیدی آن می خوانیم آیین ملوك عجم از گاه كیخسرو تا بروزگار یزدجرد شهریار كه آخر ملوك عجم بود چنان بوده است كه روز نوروز موبد موبدان پیش ملك آمدی با جام زرین پر می و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یك دسته خوید سبز رسته و شمشیری و تیرو كمانی و دوات و قلم و اسپی و بازی و غلامی خوب روی و ستایش نمودی و نیایش كردی او را بزبان پارسی بعبارت ایشان، چون آفرین موبد موبدان پایان یافت بزرگان دولت در آمدندی و هدایا پیش آوردندی. آفرین موبد موبدان بدین عبارت است:                  &lt;br /&gt;شاد باش بر تخت زرین، و انوشه خور به جام جمشید، و رسم نیاكان در همت بلند و نیكو كاری و داد و راستی نگاه دار، سرت سبز باد و جوانی چو خوید، اسپت گامگار و پیروز ، و تیغت روشن و كاری به دشمن، و بازت گیرا و خجسته به شكار، و كارت راست چون تیر ، پیشت دانا گرامی و درم خوار و سرایت آباد و زندگانی ات بسیار.                        ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راجع به جغرافیای تاریخی منطقه ای که در مطلب مورد بحث فوق بیشتر از آن یاد شد، باید اضافه نمایم:                        &lt;br /&gt;                        &lt;br /&gt;در کتاب البلدان یعقوبی آمده است که آذرگشنسب (آتش اسب نر) به موضع برزه آذربایجان بود اما انوشیروان آن را به شیز (تخت سلیمان) منتقل ساخته است. یعنی این برزه (بلند و واقع بر روی بلندی) که آتشکده آذرگشنسب در آن واقع بوده است مطابق کتب پهلوی باید کنار کوه سهند و شهر مراغه و دریاچه چیچست روی تپه طاقدیسی قرار داشته باشد (من روی این طاقدیس آثار بر جای مانده از آجرها و سنگهای رستی سفید بنایی به وضوح مشاهده کرده ام). نگارنده مکان این آتشکده آذرگشنسب در محل معبد کائین گبه (آتشکده اسب کیانی) و شهر آن یعنی برزه را یک سال پیش از انقلاب حالیه به همراه خبر محل شی چیکان یعنی جای نگهداری اوستای عهد ساسانی در آن حوالی (سه متری خانه زادگاهی نگارنده، در جوار مسجد کنونی روستای چیکان) شناسایی نموده و برای وزارت فرهنگ و هنر وقت گزارش کرده بود. این گزارش هم در واقع در ادامهً 33 ساله همان گزارش است. در کتاب معجم البلدان یاقوت حموی گفته شده است که در موقع دستگیر شدن افراسیاب، کیخسرو در آتشکدهً آذرگشنسب شهر برزه (بردعه) مشغول عبادت بود، همانجا که هوم عابد در کوه بلند کنار آن افراسیاب تورانی را دستگیر نمود. این شهر را به نامهای اوئیش دیش (شهر آب درخشان)، افرازه رود (دارای رود درخشان)، گزنا (محل گزنده)، مارگیانه (محل مار، مراغه) و فرااُته (پر سرما) و هروم (محل نگهبانی، قصبه هِره مراغه) و رغهً زرتشتی (دشت واقع در دامنه و بلندی) نیز نامیده اند. دلیل کثرت نامهای شهر مراغه به سبب آغاز انقلاب بزرگ مادها به رهبری کیخسرو (کی آخسارو، هوخشتره) و سردارانش توس نوذری (کورش دوم هخامنشی) و برادرش گستهم نوذری (آریارمنه هخامنشی) با پیروزی بر مادیای اسکیتی در محل شهر مراغه بوده است که موجب تشکیل امپراطوریهای بزرگ ماد و هخامنشی گردید. فردوسی از زبان گستهم نوذری میگوید که شب هنگام مادیا و سپاه مخوف وی را در آنجا غافلگیر نموده اند:                                                                                                                                     &lt;br /&gt;بدان نامداران افراسیاب                           رسیدیم ناگه بهنگام خواب&lt;br /&gt;ازیشان سواری طلایه نبود                                      کسی را ز اندیشه مایه نبود&lt;br /&gt;چو بیدار گشتند زیشان سران                                     کشیدیم شمشیر و گرز گران&lt;br /&gt;چو شب روز شد جز قراخان نماند                                                                ز مردان ایشان فراوان نماند&lt;br /&gt;همه دشت زیشان سرون و سرست                                                                                    زمین بستر و خاکشان چادر است&lt;br /&gt;از قراخان (کاراخان، یعنی خان بزرگ) در اساس خود همان مادیای اسکیتی (افراسیاب= پر آسیب) منظور است که ابتدا از مهلکه میگریزد ولی به دست کسان سپیتمه هوم (گودرز کشوادگان) حاکم محل دستگیر و به فرمان کیخسرو اعدام میگردد. به قول موسی خورنی وی نیوکار مادس (مادیای جادوگر) را در حالی که میخی به پیشانی او کوفته بودند بر دیوار برجی میخکوب کرده در معرض انظار رهگذران و همه کسانی که به آنجا می آمدند، قرار دادند.                                 &lt;br /&gt; اکنون در کنار محل همین آتشکده یعنی منطقه کاراجیک (محل جنگجویان) روستایی است که به نشانه تعلق آتشکده آذرگشنسب به طبقه جنگجویان، علمدار نامیده میشود. مطابق گفته جغرافی نویسان عهد اسلامی در اواخر عهد ساسانی آتش این آتشکده آذرگشنسب به دژ مستحکم شیز (تخت سلیمان) حمل گردیده بود. طبق فرگرد اول وندیداد موبدان منطقه شهرستان مراغه این ناحیه را به سبب آتشکده آن و زادگاه زرتشت به شمار رفتنش، ایرانویج (ایران اصلی) خوانده و آفت آنجا را داشتن مارهای بزرگ و سرمای زیاد (یعنی مفهوم سه تا از نامهای کهن شهر مراغه) ذکر نموده اند. در رابطه با ارتباط نام هروم با برزه (بردع آذربایجان، نه بردعه اران) مطلب زیر از لغت نامه دهخدا گواه صادقی است.                                &lt;br /&gt;هروم . [ هََ ] (اِخ ) نام شهر زنان و بعضی گویند نام شهری است که در این زمان بردع می گویندش . (برهان):             &lt;br /&gt;هرومش لقب بود از آغاز کار                                                                                                                      &lt;br /&gt;کنون بردعش خواند آموزگار. نظامی&lt;br /&gt;بنا به مندرجات اوستا همین نبرد نوذریان و تورانیان که از آن یاد شد، حادثه ای بوده که به هنگام کودکی سپیتاک زرتشت در حدود سال  595 قبل از میلاد در سمت شهر مراغه در کنار دریاچه چیچست روی داده بود. یعنی سپیتاک زرتشت در حدود سال 600 قبل از میلاد متولد شده بوده است. فقرات 55 و 56 ارت یشت اوستا گواه صادق آن است:&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;55- در هنگامی که تورانیان و نوذریان دارنده اسبهای تند مرا برمانیدند، من خود را به زیر گاو نر تنومندی پنهان کردم. آن گاه کودکان نابالغ و دختران هنوز به مرد نرسیده مرا براندند. 56- در هنگامی که تورانیان و نوذریان دارنده اسبهای تند مرا برمانیدند من خود را به زیر گلوی یک میش گشن، از یک گله مرکب از صد (گوسفند و بز) پنهان کردم. آنگاه کودکان نابالغ و دختران هنوز به مرد نرسیده مرا براندند، در آن هنگامی که تورانیان و نوذریان دارندهً اسبهای تند مرا برمانیدند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3498838762189395024?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3498838762189395024/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3498838762189395024&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3498838762189395024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3498838762189395024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_12.html' title='اهورامزدا در اصل خدای شراب و شادی بوده است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4928451792881903736</id><published>2011-12-11T10:21:00.000-08:00</published><updated>2011-12-11T10:22:07.844-08:00</updated><title type='text'>تیگران اول ارمنستان همان ویشتاسپ کیانی بوده است</title><content type='html'>دیشب که مروری دوباره بر تاریخ کورشنامه گزنفون در باب فرمانروایان ارمنستان در عهد آستیاگ و کورش داشتم به ناگاه مطلبی را متوجه شدم که قبلاً بدان توجه کافی مبذول نداشته بودم آن این بود که گزنفون تیگران را پسر بزرگ پادشاه ارمنستان ذکر کرده است. این بدان معنی است که وی همان مگابرن ویشتاسپ برادر خوانده کورش پسر بزرگ سپیتمه جمشید است. در حالی این جانب پیشتر وی را با پسر کوچک زریادر سپیتاک پسر کوچک سپیتمه جمشید مطابقت داده بدین ترتیب نگارنده در تطبیق شخصیتهای سلسله پادشاهی ارمنستان در کتاب  تاریخ ارمنستان موسی خورنی با فرمانروایان کیانی (مادی) به راه خطا رفته بودم که حال باید بر گردم در هر نه جلد تاریخ اساطیری تطبیقی ایران باستان آنها را اصلاح کنم که کاری طولانی خواهد بود. ولی جنبه خوش این پیشامد این است که از این طریق از جمله نام واقعی پسران زریادر سپیتاک (زرتشت، گائوماته بردیه) از کتاب تاریخ ارمنستان موسی خورنی به خوبی آشکار میگردند.                                                                                                                                  &lt;br /&gt;خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران از اسطوره عاشقانه ای در ماد صحبت می نماید که قهرمانان آن زریادر (یعنی زرین تن، زریر اوستا و شاهنامه) و آتوسا (دختر پادشاه آماردان، منظور کورش سوم) است. و بزرگان ماد دیوار قصرهای خویش را به تصویر ایشان می آراستند. به گفته وی زریادر در ماد کوچک و اران تا دروازه دربند داغستان حکومت داشت. او برادر بزرگتری داشت به نام ویشتاسپ (سگ وحشی= ببر، در همان مفهوم سگان وحشی اساطیری که ثریته را در جنگلهای مازندران دریده بودند). این ویشتاسپ در ماد سفلی (منظور بین آذربایجان و تا رود هالیس = قیزیل ایرماق یعنی ارمنستان و کپادوکیه) فرمانروایی میکرد. یعنی بر خلاف اوستا و شاهنامه این ویشتاسپ کیانی نبود که همسر آتوسا (هوتس) بوده است بلکه شوهر آتوسا دختر کورش برادر کوچک وی زریادر است.           &lt;br /&gt;کتسیاس طبیب و مورخ دربار پادشاهان میانی و آخری هخامنشی در کتاب خود پرسیکا از این دو برادر تحت اسامی مگابرن (بی باک بُرنده) و سپیتاک (فرد سفید اندام) یاد میکند و میگوید که این دو فرزندان سپیتمه (فرد سفید رخسار) داماد و ولیعهد آستیاگ و شوهر آمیتیدا دختر آستیاگ بود و مگابرن و سپیتاک نواده های دختری آستیاگ بودند. می افزاید چون این دو به دست سپاه کورش دستگیر شدند. آستیاگ (یعنی تاجدار یا ثروتمند) که در همدان (پایتخت ماد) قایم شده بود برای رهایی ایشان خود را تحویل سپاه کورش کرد. اما از خبر گزنفون بر می آید که منظور از آستیاگ در اینجا سپیتمه فرمانروای نواحی واقع بین دریای خزر تا رود هالیس است و منظور از پایتخت دژ شوشی که مقر حکومت سپیتمه (به قول گزنفون آبرادات، مخلوق نگونسار). به قول کتسیاس آستیاگ و داماد و ولیعهد او سپیتمه به قتل رسیدند و کورش، آمیتیدای پیر را به عنوان ملکه دربار خود برد و پسرانش مگابرن و سپیتاک را از حکومت ارمنستان و کپادوکیه و اران و آذربایجان خلع نمود و به ترتیب به حکومت گرگان و حکومت دربیکان سمت بلخ (منظور سکائیان پارسی دروپیکی، سکائیان برگ هئومه) بر گماشت تا از سرزمین اصلی خود به دور باشند.                                   &lt;br /&gt; بدین ترتیب مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک (زریادر) تبدیل به پسر خواندگان یا برادر خواندگان کورش شدند و  خود وی در تاریخ اساطیری و دینی ملقب فریدون=هخامنشی، فرشوشتر= شهریار جوان، نوذر= فرمانروی نو گردید. هرتسفلد ایرانشناس نامی آلمانی بر این عقیده بود که سپیتاک پسر سپیتمه حاکم دربیکان بلخ همان زرتشت سپیتمان است. وی توجه نکرده است که کتسیاس و گزنفون در همین عهد آستیاگ و کورش فرمانروایان سمت ارمنستان و بلخ را بردیه (منظور گائوماته بردیه، شوهر آتوسا دختر کورش) معرفی نموده اند که از اینجا به این همانی گائوماته بردیه، زرتشت سپیتمان (هر دو همزمان هم حاکم آذربایجان و هم بلخ در دو برهه زمانی متفاوت با هم) و زریادر سپیتاک پسر سپیتمه می رسیم.                                                                                                                               &lt;br /&gt;موسی خورنی نام-لقب  پدر تیگران (ویشتاسپ) یعنی سپیتمه را یرواند (ائورونت= تیز) آورده است که مطابق نام اوستایی ائوروت اسپ (تیز اسب) یعنی لهراسب کیانی پدر ویشتاسپ کیانی (گشتاسپ) است. گزنفون در این رابطه نام وی را ذکر نمی کند و صرفاً اشاره میکند که فیلسوف-مغ دانای ارمنستان (منظور سپیتمه، آبرادات) به دستور فرمانروای ارمنستان (در اساس منظور کورش) به قتل رسید.                                                                         &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینجا خلاصه ای از مطالب مربوط به تیگران را از کتاب ارمنستان موسی خورنی مورخ ارمنی عهد فیروز و بلاش و قباد ساسانی نقل می نمائیم. گفتار وی با افسانه های روایات شفاهی گذشته در آمیخته چنانکه وی از طریق این روایات به خطا تیگران (ویشتاسپ) را متحد کورش سوم و مخاصم پدر بزرگ مادریش آستیاگ معرفی می نماید که از برای اتحاد جلب اعتماد و دوستی خواهر خود تیگرانوهی را به زنی به او داده است. وی از نسبت خانوادگی درست تیگران با آستیاگ (به قول وی آژدهاک= ثروتمند) خبر نداشته است. بر خلاف وی در واقع کورش سوم نواده دختری آستیاگ نبود. ولی به احتمال زیاد کورش دوم پسر چیش پیش دوم نواده دختری فرائورت (فرود-سیاوش) چهارمین پادشاه ماد بوده است. ضمناً موسی خورنی عنوان شامیرام (شاهکش) را به جای نامهای سمیرامیس ملکه آشور ، تومیریس ملکه ماساگتها قاتل کورش (آرا= نجیب)، کورش قاتل سپیتمه (آرا= نجیب) و داریوش اول قاتل زریادر سپیتاک (آرا آرایان، نجیب فرزند نجیب، گائوماته زرتشت) و همه ایشان را فرد واحدی به شمار می آورد. موسی خورنی عنوان جانشین آرا آرایان را انوشاوان (یعنی بیمرگ) آورده است چون فرزند کوچک زریادر سپیتاک (گائوماته بردیه، زرتشت) که در اوستا و کتب پهلوی با عنوان خورشید چهر و بستور (جوشن بسته) ذکر شده است بعد از نبردهای طولانی با داریوش در ارمنستان سر انجام متواری شد و دست داریوش به وی نرسید تا تصویر و شرح قتلش را در کتیبه بیستون ردیف نماید. عموی وی یعنی مگابرن (ویشتاسپ) نیز که در این زمان در گرگان حکومت می نمود سرانجام بعد از نبرد با ویشتاسپ هخامنشی و پسرش داریوش چون تاب مقاومت در خود ندید به سوی شمال نزد چادر نشینان استپها متواری گردید. در شاهنامه هم قهرمانیهای گشتاسپ (ویشتاسپ کیانی) همانند واریانت ارمنی و یونانی خود تیگران در سمت آسیای صغیر صورت میگیرد.                                                                                                                &lt;br /&gt;موسی خورنی تحت عنوان "نسل و تبار تیگران و اقوامی که از او منشعب شدند" چنین میگوید:                              &lt;br /&gt;"همانطور که برای من روایتگر حکایت کردن روایات موثق از تیگران اول بنیانگذار ما و خدمات او خوشایند است همان قسم هم برای تو خواننده لذت بخش است که سخنی از تیگران فرزند یرواند بشنوی که چگونه رجلی بود و چه حماسه ها و شجاعتها از او سرزد و شرح حال او چگونه است؟ لذا من دوست دارم بر حسب شجاعت آنها را به ترتیب زیر بنامم: هایک (عقاب، نیای اساطیری ارامنه)، آرام (آرامو، نخستین فرمانروای اورارتو) و تیگران (ببر، مگابرن ویشتاسپ کیانی) زیرا به عقیده من اولاد دلیران نیز دلیرند. غیر اینها را بگذار هر کس به هر ترتیبی که مایل باشد بنامد. لیکن از لحاظ میتولوژی هم که باشد گفتهً ما محقق است. آرامازد (اورمزد، اهورامزدا) اصلاً وجود ندارد لیکن فقط برای کسانی که مایلند آرامازد باشد، چهار آرامازد وجود دارد که یکی از آنها کوند آرامازد (اهورامزدای تاس) است. بسیارند کسانی که نامشان تیگران است اما از نژاد هایک این یکی و یگانه؛ و آن کسی است که اژدهاک (اژدها) به قتل رساند و خاندان او و آنوش (بیمرگ) اُم ویشاپها (مادر اژدها نژادان) را به اسارت برد و با یاری کورش و حسن نیت و موافقت او حکومت مادها را غصب کرد. باب (بوپ، دارنده لباس نفیس)، تیران (دارنده اوج و رسایی و بزرگی) و واهاگن (کشنده دشمن) پسران او (تیگران، ویشتاسپ) هستند. که در باره مولود آخری (واهاگن،همنام خدای جنگ و رعد ایرانیان، خورشیدچهر کتب پهلوی) در افسانه های ما چنین آمده است:                                                        &lt;br /&gt;«آسمان در مخاض (درد زایمان) بود و در مخاض زمین&lt;br /&gt;به درد زایمان افتاده بود بحر ارغوانین&lt;br /&gt;نی سرخ فام در نیستان بحر بیکران&lt;br /&gt;تشنج دار همی بودی از درد زایمان&lt;br /&gt;از درون ساقه نی همی دود شد روان&lt;br /&gt;شعله آتش نیز از ساقه نی بود دوان&lt;br /&gt;بیرون شدی از میان شعله از آن&lt;br /&gt;یکی گیسو طلایی جوان&lt;br /&gt;دوان بود یکی گیسو طلایی نوجوان&lt;br /&gt;داشت او آذرین گونه زلفان &lt;br /&gt;او داشت ریشی چون شعله درخشان&lt;br /&gt;بودش دو چشمانش دو خورشید درخشان»&lt;br /&gt;ما به گوش خود شنیدیم چگونه این ترانه را به همنوازی طنبور ترنم میکردند. سپس در بارهً جنگ واهاگن (در مقام ایزد جنگ) با اژدها ها و پیروزی او بر آنها سروده میشود و چیزهای بسیاری متشابه به دلاوریهای هراکلس در باره او می سرودند و نیز گویند او را تألیه و پرستش و در گرجستان به قامت او مجسمه بر پا کرده و با ذبح قربانی ستایش می نمودند (اشاره شاهنامه به بیژن= دور درخشنده در سرزمین گرازان سمت ارمنستان نشانگر همین موضوع است). واهونیهای ارمنستان (تیره نجبا) از نسل واهاگن هستند."                                                                               &lt;br /&gt;از آن جایی که کورش بعد از ساقط کردن آستیاگ و ولیعهدش سپیتمه (یرواند قصیر السلطنه) مکان فرمانروایی مگابرن (تیگران) از ارمنستان و کپادوکیه و ماد سفلی به گرگان منتقل ساخته بود لذا معلوم میگردد که آن ناحیه در عهد نائب السلطنه کمبوجیه در ایران یعنی عهد گائوماته بردیه (زریادر سپیتاک) به فرزند کوچک او واهاگن (یعنی کشنده دشمن، خورشید چهر سرور جنگجویان) محول شده بود. چنانکه در اوایل کودتای داریوش بر ضد گائوماته بردیه و وه یزداته بردیه (پسر کوچک سنگین وزن کورش) وی حاکمی ارمنی به نام ارخه پسر هلدیته از جانب خود به حکومت بابل منسوب نموده بود. یعنی باب (بوپ، دارنده جامه نفیس)، تیران (دارنده اوج و رسایی و بزرگی) و واهاگن (یعنی زننده دشمن معادل بهرام= وهر- رم یعنی زننده دشمن) همان سه پسر گائوماته بردیه (زرتشت، زریادر سپیتاک) که نامهایشان به ترتیب ایسدواستر (دارنده جامه نفیس و مطلوب)، اورتدنر (یل بزرگ و رسا) و خورشیدچهر (درخشان چهره) قید شده اند. مطابق اشاره کتسیاس پادشاه دربیکان عهد کورش (سپیتاک پسر سپیتمه) و دو پسر بزرگ و میانی وی که در سپاهشان فیلان و سواران هندی وجود داشتند (یعنی بر امور هندوستان نظارت می نمودند) همزمان [لابد در زمان کودتای داریوش و جریان مُغ کشی) کشته شدند. این می رساند فرمانروای ارمنستان که در آغاز حکومت داریوش مدتی طولانی با سپاه داریوش نبرد کرد و سرانجام همانند عموی خود مگابرن (تیگران) حاکم گرگان به سوی قبایل شمالی گریخت، همان واهاگن (خورشیدچهر) بوده است.                                                                               &lt;br /&gt;در روایات ملی ایرانی که به طور شفاهی حفظ شده است. ویشتاسپ کیانی (مگابرن، تیگران) با فرمانروای مخاصمش ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش و حاکم پارت در آمیخته و یکی شده است. در این رابطه نام ویشتاسپ کیانی با عنوان ارجاسپ (دارنده اسب با ارج یا در اصل ارزَسپ= سگ جنگی/ببر) جایگزین شده است و عنوان سپنداته (مخلوق مقدس) یا اسفندیار (یاری شده مقدس) که کتسیاس به درستی آن را متعلق به گائوماته بردیه (زریادر سپیتاک) می داند به قاتل او داریوش تعلق پذیرفته است. بدین ترتیب آخرین کیانیان با پادشاهان هخامنشی نسل ویشتاسپ در آمیخته اند و نامهای وهومن سپنداتان و ارتخشتر وهومن به خشایارشا (یعنی پادشاه نیک کردار= بهمن) و اردشیر دراز دست تعلق گرفته است. بنابراین پادشاهان کیانی (مادی) به ترتیب عبارت بوده اند: از کی قباد (دایائوکو)، کی اپیوه (اوپیس/اوپیته)، کیکاوس (خشثریتی)، فرائورت (فرود/سیاوش)، کی خسرو ( کی آخسارو، هوخشتره)، آژدیاک (آستیاگ)[که به واسطه شباهت نامش با اژیدهاک=پادشاه ماروش یعنی مردوک خدای بابلیها از رده پادشاهان وجیه المله کیانی خارج شده است]، لهراسپ (سپیتمه جمشید، داماد و ولیعهد آستیاگ)، گشتاسپ (ویشتاسپ کیانی) و سرانجام سپنداته (اسفندیار، زریادر سپیتاک) که خود مبلغ آیین زرتشتی و بنیانگذار آن یعنی زرتشت سپیتمان است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4928451792881903736?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4928451792881903736/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4928451792881903736&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4928451792881903736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4928451792881903736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_11.html' title='تیگران اول ارمنستان همان ویشتاسپ کیانی بوده است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-502311537846319043</id><published>2011-12-10T10:55:00.000-08:00</published><updated>2011-12-10T10:56:35.719-08:00</updated><title type='text'>معنی نام کرُوات</title><content type='html'>مطابق بررسیهای میلان هوستیچ نویسنده کتاب از هرخوائیتیا تا کرواتیا لغات بسیاری در زبان کرواسی قدیم ریشه ایرانی دارند و از اینجا بدین نتیجه رسیده است که کرواتها در اساس ایرانی تبارند و از هرخوائتیا (سرسوتی= سرزمین پُر آب، آراخوزی، رخج) یعنی ناحیه آواکانا (=افغان، محل آب) به کرواسی نقل مکان نموده اند. اما تادئوتس سولیمیرسکی از وزرای فرهنگ سابق لهستان در کتاب سرمتها به درستی کرواتها را از قبایل سئورومات معرفی می نماید که از اقوام آریایی شمال قفقاز بوده اند و به قول هرودوت دو زبانی بودند (لابد ایرانی و اسلاوی). ایرانشناسان به درستی سئورومتها را همان قوم سلم شاهنامه (سئیریمه اوستا) می دانند که مطابق نویسندگان رومی و کتب اوستا و پهلوی و شاهنامه ایرانیان (مادها و پارسها) خود را از خویشاوندان نزدیک ایشان می شمردند. نام سئورومات (تمام پوشیده [از جوش]) یا طبق قاعده تبدیل حروف "س" و "م" به "ه" و "و" هئورواتیه (تمام پوشیده [از جوشن]) به جز شاخه یازیگ ایشان (صربها) خود و اسب خود را در جنگ تمام جوشن پوش می نموده اند. یازیگ (تیرانداز) نام مجاری (نئوری) صربها (به سانسکریت سئوروَ ها یعنی تیر اندازان) بوده است. نام سئورومتی کهن دیگر ایشان ایسدون (ایشو زون= یعنی دارندگان سلاح تیر یا تیراندازان) بوده است. گروه آنتای سئورومتها (یعنی کناریها) همان بوسنی ها (= کناری های امروزی) هستند. نام آمازون (همه سلاح= تمام پوشیده از سلاح) که آن را به شاخه ای از سئوروماتها اطلاق می نموده اند، مطابق خود نام سئوروماتها (کرواتها) است. مسلم به نظر میرسد هیئت بومی نام کرواتها یعنی هرُوات  به  همان معنی تمام و کامل پوشیده از جوشن است یعنی معادل هئورواتیه اوستایی و نام کروات از همین هیئت عاید گردیده است. استاد محمد مقدم بدون اطلاع از ریشه ایرانی نام کروات بحثی بر سر ریشه ایرانی نام کراوات نموده و آن را به وساطت هیئت کوئیرِت بر گرفته از کلمه کوئیریس اوستایی به معنی گریوبان، گردنبند و سینه بند یا جوشن و زره گرفته است. کوئیریس در یشتهای اوستا و کتاب پهلوی بندهش نام کوهی در ایرانویج (شهرستان مراغه) است که اکنون در محل به هیئت کیلگزی تلفظ میگردد. جالب است که هیئت لاتینی نام سینه بند (زره و جوشن) یعنی کوراتیا نیز به نام کراوات شبیه است. بی جهت نیست که کراوات در کرواسی به عنوان سمبل کرواتها پذیرفته شده  بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-502311537846319043?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/502311537846319043/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=502311537846319043&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/502311537846319043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/502311537846319043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_10.html' title='معنی نام کرُوات'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8404638217813825747</id><published>2011-12-03T15:31:00.001-08:00</published><updated>2011-12-03T15:41:17.140-08:00</updated><title type='text'>معنی نام دانسفهان</title><content type='html'>در وبلاگ تات نشینان گفته شده است: "نام روستای قديمی و شهر نو پا “دانسفهان“ در كتابها به صورت “ زدانسقان“، “دان اصفهان“، “دانسپهان“، “اسفقنان“ و به لهجه اهالی “ دُنسبُن“ آمده است."                                                               &lt;br /&gt;به نظر می رسد صور مختلف این نام مرکب باشند از دان (محل) و سپان (منسوب به سپه یعنی سگ) یا مرکب از زی دان (محل زیست) و سگان یا مرکب از اسپه (سگ) و کانان (منسوب به محل). یعنی در مجموع نام این روستا به معنی محل محافظت و نگهداری سگان است. این معنی نشان از قدمت باستانی این روستا دارد. در نزد مغان سگ موجودی ستودنی و مقدس به شمار می رفته است. نزد کادوسیان گیلان (کات- اوزیان= سگپرستان) سنت سگپرستی رایج بوده است. نام بومیان دیرین آذربایجان یعنی کوتیان نیز به مفهوم سگپرستان است. به نظر می رسد ایشان نیاکان کادوسیان بوده باشند.                        &lt;br /&gt;اما نام اصفهان یعنی اسپدانا با توجه به نام پارتی- ارمنی آنجا یعنی جی (منسوب به اسب) نه از ریشه سپه (سگ) بلکه از ریشه اسپ یعنی اسب می باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8404638217813825747?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8404638217813825747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8404638217813825747&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8404638217813825747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8404638217813825747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_6233.html' title='معنی نام دانسفهان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7432295449106910839</id><published>2011-12-03T06:48:00.000-08:00</published><updated>2011-12-03T08:46:14.097-08:00</updated><title type='text'>معنی بوئین زهرا</title><content type='html'>نام بوئین زهرا را میشود به صورت بو-یئون زئیره یعنی منطقه معطر سرسبز و زرین باز سازی کرد. نام ناحیه باستانی دستبی (دشتبی، یعنی دشت آبی و سرسبز) با نام بوئین زهرا مطابقت می نماید. نام ایزد آباد (یزد آباد) هم که در منابع قدیمی در سمت آن ذکر گردیده است مطابق قصبه عصمت آباد حالیه است.&lt;br /&gt;پیشینه : بوئین زهرا منطقه ای قدیمی است . بنابر منابع ، در دوره ساسانیان بستام با سپاهی مرکب از صد هزار مرد برای جنگ با خسرو از دشت آبی عبور کرد (نولدکه، ص 724). این ناحیه در مغرب تهران کنونی است و ایزدآباد[احتمالاً یزدآباد] به این ناحیه تعلق داشته است (همان، ص 733). به نوشته حمدالله مستوفی (1366ش الف، ص 777)هنگامی که موسی بن بوقا (موسی بن بغا کبیر)، پس از هارون الرشید (حک : 170ـ193) حاکم ولایت قزوین شد، ناحیه زهرا از ری جدا و جزو قزوین گردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نواحی قدیمی بوئین، یزدآباد(محل کنونی آن دقیقاً مشخص نیست)از دهستان دشت آبی، سگزآباد (حدود هفده کیلومتری مغرب بوئین) و ابراهیم آباد (حدود هجده کیلومتری بوئین و پنج کیلومتری شمال غرب سگزآباد) است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرن چهارم ، کسی که از ری به زنجان (زنگان) جز از راه قزوین می رفت، از دهی به نام یزدآباد از توابع دَستبی می گذشت (اصطخری، ص 214). در زمان خلفای اموی، دستوا (منظور دستبی) مرکز ضرابخانه بود و این ، در ناحیه ای بود که مهمترین قریه آن یزدآباد نام داشت (لسترنج، ص 238). در همین زمان ، قسمتی از دستوا تابع ری و قسمتی دیگر تابع همدان بود و راه مستقیم ری به آذربایجان از آن می گذشت . در زمان خلفای عباسی ، دستوا (دستبی)تابع قزوین گردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نوشته حمدالله مستوفی در قرن هشتم ، شال و سگزآباد از دیههای معتبر قزوین بودند (1362ش ب، ص 59) و آثار به دست آمده (ظروف سفالی ) در «قره تپه » سگزآباد نیز مشهور است (ورجاوند، ص 34). در دوره صفویه، ابراهیم آباد ده بزرگ و پر محصولی بوده است (همان، ص 264). در دورة قاجاریه در 1248 به نوشته شیروانی (ص 262، زهرا بلوکی از قزوین بود و حدود سی دِه آباد داشت . آبش از قنات و هوایش نیکو بود. سکنه آن بیشتر ترک و مابقی تاجیک  [=تات]  بودند و همه آبادیهای آن در زمین هموار قرار داشت . در 1310ش، بلوک زهرا از لحاظ تقسیمات حکومتی جزو قزوین شمرده می شد و از جنوب به زرند و از مشرق به ساوجبلاغ تهران محدود بود. مرکز آن، عصمت آباد(حدود نُه کیلومتری بوئین و سرجاده شاه عباسی، معروف به جاده اصفهان ) بود (کیهان، ج 2، ص 369، 371).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7432295449106910839?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7432295449106910839/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7432295449106910839&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7432295449106910839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7432295449106910839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post_03.html' title='معنی بوئین زهرا'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3094917042447679169</id><published>2011-12-02T00:32:00.000-08:00</published><updated>2011-12-02T00:43:15.527-08:00</updated><title type='text'>معنی برخی از روستاهای بسطام</title><content type='html'>مجن (محل چاله و مغاک)، نکارمن (محل مراقبت)، ابرسج (سنگ بزرگ)، قهج (محل کوهی)، میقان (محل واقع در گودی یا ابری)،گرمن (محل کوهی)، خیج (محل گراز یا محل خوب)، مزج (محل بزرگ یا محل می)،جیلان (محل گیاه)، خرقان (محل گود).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3094917042447679169?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3094917042447679169/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3094917042447679169&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3094917042447679169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3094917042447679169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='معنی برخی از روستاهای بسطام'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4495976941699085428</id><published>2011-11-30T10:17:00.000-08:00</published><updated>2011-12-01T23:52:12.800-08:00</updated><title type='text'>معنی خونج و فال و چهرگان</title><content type='html'>نام شهرکهای جنوبی خونج و فال (پال) در سمت فارس را می توان به ترتیب به معنی محل خوان (خانقاه) و محل تهیه ریسمان یا محل اسب یدکی گرفت.&lt;br /&gt;در سمت شمال غربی ایران در نواحی همدان و شبستر دو قصبه به نام چهرگان وجود دارند که نامشان به ظاهر به معنی اصیل و آشکار و محل تخم می باشد. ولی به نظر می رسد این اسم از تلخیص چخرکان اوستایی به معنی محل چرخ عاید شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4495976941699085428?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4495976941699085428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4495976941699085428&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4495976941699085428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4495976941699085428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_6618.html' title='معنی خونج و فال و چهرگان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4399444764641417520</id><published>2011-11-30T04:13:00.000-08:00</published><updated>2011-11-30T21:59:55.285-08:00</updated><title type='text'>معنی نام براهویی</title><content type='html'>نام براهو به صورت پَراهو در اوستا به معنی جهان دیگر است. از این معنی بر می آید که براهویی ها همان پریکانیان عهد باستان یعنی مردم کناری ناحیه گدروسیا(سیستان و بلوچستان عهد باستان) می باشند.از نامهای پارس (کناری) و ایراهستان (سرزمین زیرین) و لارستان (سرزمین کناری)در کنار نام براهویی و پریکانیان معلوم میگردد که نام کهن تر سواحل ایرانی دریای عمان و خلیج فارس به معنی سرزمین کناری و زیرین بوده است. بر این پایه و نیز به جهت مسیر رودهای دجله و فرات و کارون مردمان بابل و آشور نیز خلیج فارس را دریای سترگ پایینی می نامیده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4399444764641417520?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4399444764641417520/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4399444764641417520&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4399444764641417520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4399444764641417520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_30.html' title='معنی نام براهویی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4806132255874326420</id><published>2011-11-29T15:39:00.000-08:00</published><updated>2011-11-30T03:57:49.021-08:00</updated><title type='text'>ریشه و معنی نام قهدریجان</title><content type='html'>نظر به اینکه گفته شده است که قبلا شهر قهدریجان به صورت قلعه ای با چهار دروازه بوده است؛ لذا نام اصلی شهر "چهار دری گان" بوده است و تلخیص یافته و تبدیل به چهدریجان و جهدریجان و گهدریجان(قهدریجان)شده است. نامهای فارفائان، قهجارستان و قولطان (قورتان) که در خبر حمدالله مستوفی در نزهة القلوب به همراه نام قهدریجان در ناحیه اصفهان نام برده شده اند به ترتیب می توانند به معنی محل فربه کننده، محل کوهسار و محل گود یا محل گور باشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4806132255874326420?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4806132255874326420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4806132255874326420&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4806132255874326420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4806132255874326420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html' title='ریشه و معنی نام قهدریجان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7753576254815036281</id><published>2011-11-27T13:18:00.000-08:00</published><updated>2011-11-27T13:19:56.823-08:00</updated><title type='text'>معنی نام توت در فرهنگ ایرانی</title><content type='html'>کلمات اوستایی توَ و توَت به معنی منسوب به تو و از آن تو است و کلمه پهلوی تُو-ت به معنی مربوط به قسمت و بخش؛ لذا ریشه لغت توت از هر زبانی که بوده (ایرانی یا سامی) آن در زبان و فرهنگ ایرانی به معنی میوه ای بوده است که در مالکیت همگانی است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7753576254815036281?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7753576254815036281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7753576254815036281&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7753576254815036281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7753576254815036281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_61.html' title='معنی نام توت در فرهنگ ایرانی'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7095142221464033170</id><published>2011-11-27T08:43:00.000-08:00</published><updated>2011-11-27T08:45:20.863-08:00</updated><title type='text'>ریشه های اسطورهً رستم و اسفندیار</title><content type='html'>نظر به اینکه در اوستا و کتب پهلوی از نبرد رستم تاریخی (آترادات پیشوای آماردان) و اسفندیار (در واقع هم لقب گائوماته بردیه و هم لقب قاتل او داریوش اول در قرون بعد) سخنی به میان نیامده است. خود این دو به فاصله زمانی بیش از یک قرن از هم زیسته اند. لذا اسطوره این نبرد را نیز نظیر برخی حماسه ها همانند اسطوره "رستم و سهراب" و "سهراب و گرد آفرید" و " رستم و کاموس کشانی" بعدا شکل گرفته است که در آنها دارندگان القاب مشابه در دوران باستان و این دوره های نسبتاً متأخر در روایات شفاهی گذشتگان با هم در آمیخته و یکی شده اند. نامی که به ظاهر مشابه سپنداته (مخلوق مقدس) یا اسفندیار (یاری شده مقدس) در عهد ساسانیان دیده میشود همانا اسپیدس (سفید) است که به قول مارکوارت ایرانشناس معروف آلمانی نام یا لقب همان سردار معروف قباد ساسانی یعنی شاهپور است. اسپیدس در سال 505 یا 506 میلادی با سلر رومی (به معنی تند وتیز) پیمان متارکه ای امضاء کرد. پروکوپیوس میگوید که اسپیدس پدر زن قباد بود. بنا به روایت کتاب استیلس این سپاهبذ نام یا لقب بویه (کامیاب) را داشت. این لقب با سرگذشت پیروزی شیرین شاهپور بر سردار معروف دیگر قباد یعنی سوخرا (سهراب) همخوانی دارد که اسطوره رستم (پهلوان) و سهراب (سوخر) از آن به یادگار مانده است نه اسطوره رستم و اسفندیار.  قباد که می خواست خود را از نفوذ سردار معروف و سالخورده ساسانی زرمهر (سوخرا) رهایی دهد پس رقابتی را که در بین زرمهر (سوخرا، سهراب) و سردار دیگرش شاهپور مهران وجود داشت مغتنم شمرد و شاهپور را که در این زمان ایران سپاهبذ (رستم دوران) و در عین حال سپاهبذ سواد (عراق و بابل) بود با خود همراه کرده و با توطئه زرمهر (سوخرا) که قبلاً در سمت سمنگان و نزد خشنواز به نمایندگی از شاه ایران دلیریها کرده بود به کشتن داد. این واقعه در سراسر ایران بر سر زبانها افتاد و این مثل از آن پیداشد که : "آتش سوخرا فرومرد و باد شاهپور وزیدن گرفت." با وجود این در تاریخ ذکری از این شاهپور مهران نیست. چنانکه اشاره شد مارکوارت وی را با اسپیدس (سفید) سالهای بعد  یکی می داند. به هر حال این وقایع در روایات شفاهی که به شاهنامه رسیده است به صورت تراژدی رستم و سهراب مدون شده است. چنانکه در روایات اساطیری ایرانی می خوانیم تراژدی رستم و سهراب در زمان کیکاوس (در واقع کیوس پسر مهتر قباد که گرایش مزدکی داشت) رخ داده بود.                                                                                                &lt;br /&gt; اما اسطوره رستم اسفندیار مربوط به واقعه تاریخی کودتای داریوش علیه گائوماتای مغ (سپیتاک بردیه) داماد و پسرخوانده کوروش می باشد: واقعه ای متأخر که اندکی مشابهت با داستان رستم و اسفندیار (جاماسپ) داردعبارت است از روایت کور شدن و کشته شدن جاماسپ (اسفندیار) توسط قباد وسپاه سیستانی و هپتالی وی است. که این در عهد مربوط به جاماسپ (مؤبد کشنده، برادر قباد) است که بزرگان ساسانی بعد از خلع قباد و زندانی کردن وی در انوشبُرد (دژ فراموشی) او را به جانشینی قباد تعیین میکنند. ولی ارتش سالار سیاوش  (و یا همسر-خواهر قباد) به حیله او را از آنجا نجات داد و قباد به پیش پادشاه هیاطله در شرق (سمت خراسان و سیستان) فرار کرده و با کمک ایشان (به شرط پرداخت خراج به هپتالان) باز گشته و سلطنت ایران را بدون هیچ مقاومتی از جاماسپ (کشنده مؤبد) گرفت و او را کور کرد و کشت. اما در روایات قدیم و اوستایی جاماسپ (مغ کش) عنوان داریوش (در مقام پهلوان=رستم) است که برادر فرشوشتر (شاه جوان، منظور کوروش سوم) و داماد زرتشت (گائوماته بردیه) و وزیر گشتاسپ (پدر داریوش) معرفی گردیده است. از آنجایی که برادر گائوماته  بردیه یعنی مگابرن ویشتاسپ نیز عنوان ویشتاسپ (گشتاسپ) داشته است. لذا در روایات دینی و ملی داریوش اول نیز به  سادگی با سهو و خطا صاحب عنوان سپنداته (اسفندیار) گردیده و با مخاصم مقتول خویش گائوماته بردیه در این عنوان اشتراک یافته است. شایعه مرگ کمبوجیه در مصر گائوماته بردیه را به عنوان نائب السلطنه کمبوجیه و برادرخوانده و شوهر خواهر وی بر آن داشت که بعد از ملاقات وه یزداته بردیه سنگین وزن(معنی بردیه) پسر کوچک کوروش در سمت فیروز آباد فارس، حکومت خود را با اصلاحات عمیق اجتماعی رسمی اعلام نماید. ولی برای مردم جای این سؤال باقی بود چرا به جای وه یزداته بردیه پسر کوروش، گائوماته مغ (سپیتاک بردیه، سپنداته مغ بلند قامت) داماد و پسرخوانده کوروش بر مسند قدرت نشسته است گرچه مردم از حکومت و اصلاحات وی، از جمله معاف کردن سه ساله خراج ملل امپراطوری هخامنشی بسیار راضی بودند و شورشی صورت نمی گرفت.                                                                                                                 &lt;br /&gt;در واقع  این حادثه کشته شدن جاماسپ (مغکش) برادر قباد همخوانی داشته است با روایات دینی کشته شدن گائوماتای مغ ملقب به سپنداته (اسفندیار) و گرشاسپ ([موبد] کشنده راهزنان) به دست داریوش (سپنداته غیر حقیقی، جاماسپ قدیمی) و شش تن سران پارسی همدست وی. همین دو روایت تاریخی متفاوت از دو عهد تاریخی دور از هم به واسطه تشابهه القاب و اسامی در روایات شفاهی عهد ساسانی در آمیخته و به صورت اسطوره تاریخی واحدی به شاهنامه فردوسی و ملحقات شاهنامه رسیده است. مطابق خبر هرودوت قضیه این ترور و کودتای داریوش و شش تن سران پارسی همراه وی از این قرار بود: "...در این حال هفت نفر هم قسم مذکور (داریوش و شش تن سران پارسی همدستش) به قصد داخل شدن به قصر سلطنتی بیرون رفتند، بی آنکه از قضیه پرکساسپس- که در موضوع بردیه ها سخن گفته و خود را از بام برج انداخته بود- آگاه باشند. بعد چون در راه این قضیه را شنیدند، لازم دانستند از نو مشورت کنند. اوتانس و رفقای او عقیده داشتند که با اوضاع جدید و هیجان مردم حمله را به قصر باید به تأخیر انداخت. داریوش و رفقای او بر این عقیده بودند که باید فوراً رفت و نقشه را اجرا کرد. بر اثر اختلاف مشاجره ای تولید شد. در این حال هم قسم ها دیدند که هفت جفت قوش در آسمان دو جفت کرکس را دنبال کرده و پرهای آنها را می کنند. پس از دیدن این  منظره هر هفت نفر متحد شده به طرف قصر روانه شدند. دم درب بزرگ، چنانکه داریوش پیش بینی کرده بود قراولان نظر به اینکه هر هفت نفر از خانواده های درجه اول بودند با احترام آنها را پذیرفته مانع از عبورشان نشدند. وقتی که پارسی ها وارد قصر شدند به خواجه سرایانی بر خوردند که می رفتند اخبار شهر را به شاه برسانند. اینها از هفت نفر مزبور پرسیدند برای چه داخل قصر شده اند و گفتند که دربانها از چنین غفلت سخت مجازات خواهند شد. هم قسم ها اعتنایی نکرده خواستند رد شوند؛ ولی خواجه سرایان مانع شدند. در این حال آنها شمشیرهایشان را برهنه کرده خواجه ها را کشتند و بعد دوان داخل اطاقهای بیرونی قصر شدند. در این وقت هر دو مغ در اتاقی نشسته از عاقبت قضیه پرکساسپس صحبت می کردند و چون قال و مقال خواجه سرایان را شنیدند، سرشان را از اطاق بیرون آورده دریافتند که قضیه از چه قرار استو فوراً به طرف اسلحه شتافتند. یکی کمانی بدست گرفت و دیگری نیزه ای(منظور از مغی که به رسم فرمانروایان کمان در دست داشته است همان گائوماته بردیه بوده است. در واقع زرتوشترا به معنی دارنده کمان حکومتی زرین است. و منظور مغ همراه وی که نیزه در دست داشته و محافظ بوده است احتمالا پسر عموی وی مدیوماه بوده است.) بعد جنگ شروع شد و کمان به کار نیامد، چه دشمنان خیلی نزدیک بودند. مغ دیگر با نیزه دفاع کرده و زخمی بر ران آسپاتی نس و چشم انتافرن زد. انتافرن کورشد ولی نمرد. مغ دیگر که کمان در دست داشت چون دید کاری از آن ساخته نیست، به خوابگاهی که مجاور اطاق بیرونی بود دوید و خواست در را ببندد ولی از عقب او داریوش و گبریاس داخل شدند. گبریاس به مغ چسبید و داریوش در تردید افتاد که چه کند زیرا می ترسید که اگر ضربتی وارد آرد به گبریاس تصادف کند. بالاخره گبریاس پرسید چرا بیکار وایستاده ای؟ داریوش جواب داد می ترسم ضربتی به تو بزنم. گبریاس گفت بزن اگر هر دو بیافتیم. داریوش ضد و مغ افتاد. بعد سر هر دو مغ را بریدند و دو نفر از هم قسمها از جهت ضعفی که بر آنها مستولی بود، در قصر ماندند. پنج نفر دیگر سرهای بریده را به دست گرفته بیرون دویدند و مردم را جمع کرده از قضیه آگاه ساختند. بعد هر مغی را که در راه می دیدند، می کشتند. وقتی که پارسها از کار هفت نفر مذکور آگاه شده دانستند که مغ ها آنها را فریب داده بودند، شمشیرهای خود را برهنه کرده هر مغی را که می یافتند می کشتند. اگر شب در نرسیده بود، پارسها تمامی مغ ها را کشته بودند. این روز بزرگترین عید دولتی پارسی ها است چه میگویند در آن روز دولت آنها از دست مغ ها نجات یافت (هرودوت این روز را ماگوفونی نامیده است یعنی مغ کشی و گوید در این روز مغ ها از منازل خویش بیرون نمی آیند. قرآن ماگوفونی به مگافونی یعنی صیحه بلند آسمانی تفسیر کرده و گوید که در این روز قوم صالح دارنده شتر مقدس با صیحه آسمانی به غضب خدا گرفتار شدند).هرودوت در ادامه گوید (کتاب سوم، بند 80-88): "پنج روز بعد، هم قسمها جمع شده در باب اوضاع آتیه دولت مذاکره کردند. در این موقع نطقهایی شد که برای یونانیها مورد تردید است، ولی فی الواقع این نطقها شده است."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7095142221464033170?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7095142221464033170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7095142221464033170&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7095142221464033170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7095142221464033170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_27.html' title='ریشه های اسطورهً رستم و اسفندیار'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-863118086408417959</id><published>2011-11-26T14:58:00.000-08:00</published><updated>2011-11-26T15:12:18.392-08:00</updated><title type='text'>بررسی معنی نامهای مُغ و ماگان</title><content type='html'>ایرانشناسان کلمات مَغ و مُغ را به معانی متفاوتی از جمله بزرگوار، انجمنی  و دهش و پاداش گرفته اند که جملگی اسم معنی و صفت هستند و به نظر جامع و واحدی در این باب نرسیده اند. نگارنده قبلاً وجه اشتقاق ما-گا (سخن سنج، سخنور و دانای سرودهای دینی) را با توجه به لقب سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه یعنی گائوماته را برای آن مناسب می دید. ولی اکنون بر این باورم که این نام بسیار دیرین است و به عهد تجمع هند واروپاییان در هزاره پنجم پیش از میلاد می رسد. چه مغان صرفاً دانای سرودهای دینی نبوده اند و عالم علوم مختلف عصر خویش از جمله پزشکی و ستاره شناسی به شمار می رفتند. بدین ترتیب بود که در این راه متوجه نام هندواروپایی جام آیینی و درمانی شراب هئومه مغان شدم که اسم ذاتی است که سمبُل بارز ایشان بوده است. این برداشت تازه ای است که تا کنون از انظار پنهان مانده است: لذا بر این پایه باید گفت اگر در فرهنگ لغات هند و ژرمنی دنبال ریشه لغت مُغ در بیائیم برای آن کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) را در می یابیم. چنانکه کلمات فارسی مَغ (گود و ژرف)، مغاک (جای گود و ژرف) و کلمه پهلوی موگ (کفش) و واژه های سانسکریتی موکها (دهان)، موک (تهی و گنگ و لال) و کلمه کُردی ماک (کنام و لانه کوهی) نشان میدهند، ریشه کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) در زبانهای هندوایرانی به معنی چیز توخالی و گود و ژرف است که نمونه مشخص آن کاسه و پیاله است. و ما هم در نقش برجسته مغی در اصطخر و هم در مجسمه زرین مغ سکایی در دستانشان پیاله شراب مقدس هوم را مشاهده می نمائیم. در واقع هرودوت نیز می گوید که نام اسکیتان (تورانیان حاکم استپهای اورآسیا) از کلمه یونانی اسکیت (پیاله) گرفته شده  که سمبل قومی ایشان (در واقع پیاله آیینی موبدان آنان) بوده است. جالب است که نام پادشاه اساطیری ایرانیان مادی یعنی جمشید (صاحب جام جهان بین اساطیری) هم در اصل جام خشئته یعنی شاه مؤبد صاحب جام بوده است. بنا براین تردیدی نمی ماند که کلمه مغ بسیار کهن هندواروپایی به معنی پیاله بوده است. در این رابطه کلمهً فارسی مخ به معنی آتش هم جلب توجه می نماید که در فرهنگ لغات نسبتاً متأخر فارسی دیده میشوند. ولی نظر به تأخر پیدایی آن را می توان آن را مأخوذ از همسایگان شمالی گرفت. چونکه در زبان روسی کلمه ای به شکل مِخی به فانوس اطلاق شده است: مطابق لغت نامه دهخدا مخ .[م َ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان). آتش را گویند. (آنندراج) (انجمن آرا). آتش. (فرهنگ رشیدی). آتش و نار. (ناظم الاطباء):                                                                                                                    &lt;br /&gt;در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ&lt;br /&gt;بس گرم تنور کی شب از سورت مخ   جامی (از فرهنگ رشیدی).                                                                  &lt;br /&gt;بنابراین معلوم میشود همان طوری که نام اسکیتان از نام مغان ایشان مأخوذ بوده است، نام مادها و کاسیان هم از نام مغان و ایزد و الهه شراب ایشان گرفته شده بوده است. نام کاسی بر گرفته از نام ایزد و الهه قبیله ای ایشان یعنی کاشو و کاشیتو (ایزد و الهه کاسه شراب مقدس) است که بعداً با کلمه لُر (یعنی دُرد شراب) جایگزین شد. نام دیگر کاشّو یعنی ایمیریا (دانای جهان مردگان) ایزد حامی سلاله پادشاهی است. در اساطیر ودایی وی تحت اسامی ییمه (همزاد) و وارونا (ایزد پشتیبان جهان تاریک زیرین) ظاهر میشود. در وداها مادَ (شراب) نامی بر الهه وارونی همزاد ایزد وارونا است. مغان ماد به  جای ایزد وارونی و وارونا ایزد خاص ماد و شراب مقدس را هئومه (شراب هوم) می نامیدند و بعداً وی را با سپیتمه جمشید داماد  و ولیعهد آستیاگ مطابقت داده و یکی می گرفته اند.  ظاهراً ایزد دارو و درمان یعنی ائیریامن (نجیب منش) را هم به جای همان ییمه، هئومه منظور می داشته اند. چون لفظ ماد در سانسکریت همچنین مترادف با آریا به معنی نجیب و شریف می باشد. بنابراین از ایرانویج (ایران اصلی، شهرستان مراغه) مراد مرکز مغان سرزمین ماد بوده است.                                                                                                                 &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تندیس میان تهی زرین از کاهن بزرگ اسکیتی (مُغ) که پیاله و تیردانی در دست دارد. از کول اوبا در اوکراین. حدود قرن چهارم پیش از میلاد، ارتفاع پنج اینچ.&lt;br /&gt;اما در رابطه با اینکه آیا نام سرزمین پارس هم از نام طبقه مغان پارس و از کلمهً فارسی پارچ اخذ شده است یا نه؟ مطابقت این نام را در رابطه با نام بسیار دیرین بلوچستان و هرمزگان یعنی ماگان مورد بررسی قرار میدهیم:             &lt;br /&gt;بنا به اخبار سومری مربوط به عهد گوده آ (بین سالهای 2141-2122 قبل از میلاد) در نزد سومریان ماگان باستانی نام ناحیه بین عیلام و ملوخا (مه لوکا = سرزمین بزرگ یعنی هندوستان) بوده است. نوشته سومری راجع به گودآ گوید: " از عیلام (سرزمین خدا)عیلامیان و از شوش شوشیان آمدند. ماگان و ملوخا (مه لوکا = به سانسکریت یعنی سرزمین بزرگ = هندوستان) الوارهای خود را از کوههایشان بریدند و گودئا همه آنها را به شهر گیرسو آورد." نظر به بومی بودن نام سه مملکت دیگر نام آیا ماگان در بین عیلام و هندوستان  نیز نامی بومی بوده است؟ بومی به کدام زبان؟ برخی به غلط در کنار نام ملوخا، نام کتاب حماسی هندوان یعنی مهابهاراته (یعنی پر از جنگهای بزرگ) را هم نامی کهن بر هندوستان تصور می نمایند. اما خود نام ماگان یعنی همانجایی که بعداً مُکران خوانده شده است در اساس به معنی نام سرزمین قوم مَک یا مُک بوده است. معهذا بعدا بابلیان و آشوریان نام ماگان را در معنی سرزمین کشتی (درخشندگی فلزات، به یونانی یعنی فلز گرانبها و مروارید) به عنوان سرزمین پر تمساح به خطا به مصر اطلاق می نمودند. شاید چون کشتی های مصری را این سرزمین تمساح دار پر زرق و برق تر از کشتی های آموگانی جنوب ایران و ملوخا دیدند. اگر معنی سومری ماگان (سرزمین کشتی درخشان) را در باب نام ماگان دیرین صادق بدانیم، در این صورت این نام اشاره به سرزمین بلمرانان خلیج فارس و دریای عمان بوده است. در این رابطه نام سرزمین مُکران بیشتر جلب توجه می نماید که  در لغت اوستایی می توان آن را به معنی سرزمین جایگاه کناری از ریشه اوستایی موچ (کنار گذاشتن و دور انداختن) یا از کلمات پهلوی موک و مَچ  معانی درخت خرما و تمساح یا به معنی نترس و یا ماهیگیر و ماهی خوار یا کلاً به معنی محل موک (؟) گرفت. اما از این میان کدامشان مراد بوده است؟ می دانیم که در عهد هخامنشی و ساسانی این ناحیه را مُک و پریکانه (محل کناری) و پارادنه (پیرامونی) می نامیدند. نامهای لار  و پارس هم در زبانهای ایرانی به همین معنی محل کناری می باشند. نام سومری این نواحی می توانست ایم کور یا ایم ماتوم (سرزمین کناری) باشد که کشوری بدین نام ذکر نشده است. لذا نام سومری ماگان (در معنی سرزمین کشتی رانان و ماهیگیران) صرفاً به سرزمین ساحل نشینان شمالی خلیج فارس و دریای عمان می توانست به مردم آئوتیا (سرزمین آب پیشه گان، رفت و آمد کنندگان در آب) اطلاق گردد. در عهد مسعودی هنوز نام دریای مُکران به جایگزینی نام ماگان بر خلیج فارس اطلاق میشده است. اگر نام مُکران را بر گرفته از کلمه سومری ماگور (قایق) بگیریم در این صورت سرزمین ماگان همان ولایت مُکران خواهد شد. مارکوپو نام بلوچستان را به صورت کسماکوران (سرزمین ماکوران، جای ماهیخوران) آورده است و جغرافی نویسان عهد اسلامی  به همراه نام مُکران از ماکوران (معادل نام سومری ماگوران یعنی سرزمین قایق یا به فارسی ماهیخواران) هم اسم برده اند که در این صورت اصل باید همان سرزمین ایختوفاقها (ماهیخواران) و ائوتی ها (آب پیشه گان) باشد. گفتنی است کلمه اوستایی مَگ به عنوان ریشه ایرانی نام سرزمین مگان و در معنی پیشواز از کار ترسناک هم می تواند اشاره به امر قایقرانی یا کشتی رانی در خلیج پر جزر و مد فارس و دریای عمان در سمت تنگه هرمز بوده باشد. یا به تفسیر دیگر اشاره به جنگجویان یا حتی تمساحهای بلوچستان یا خارپشتهای مارخوار سیستان . می دانیم نام گِدروسیا به شکل گُدهه روشیا در سانسکریت به معنی محل تمساح خشمگین است. در کتیبه پرسپولیس خشایارشا از آکوفیچیاها (کوفچها) اسم برده شده است که نامشان از ریشه اوستایی "آخوفشیا"  به معنی سروران دارای دستار تاج خروسی (=بلوچ) است که به سبب فقر سرزمین شان غالباً به راهزنی روی می آوردند. اگر نام گدروسیا به شکل اوستایی گت رئوژیا (محل روباه) بازسازی نمائیم در این صورت این نام مطابق اراباه (محل روباه خوب) در خبر نئارک دریاسالار اسکندر خواهد بود و منظور از روباه خوب همان جوجه تیغی مار خوار شجاع که در اوستا سگی مقدس به شمار آمده است. بدین ترتیب در می یابیم که گدروسیا و اراباه نامهایی ایرانی بر بلوچستان و سیستان بوده اند. از اینجا به پیدایی ریشه نام مگان میرسیم چون کلمات عربی مَکی و مَکو (ریشه نامهای مک و مگ و ماگان و مکران) به معنی لانهً جوجه تیغی و خرگوش و غیره می باشد. بر این اساس معلوم میشود ماگان (یعنی محل لانه خارپشت) نه نامی سومری بلکه در اساس نامی سامی (اکدی و عربی و غیره) بوده است. بنابراین نام باستانی رسمی کهن ایرانی بلوچستان گدروسیا هم چنانکه اشاره شد بی تردید به معنی جایگاه جوجه تیغی می باشد و نامهای اوستایی نواحی سیستان سمت ایران دوزکه (محل زوزاک=جوجه تیغی) و وئکرته (محل بادخیز)- بنا به فرگرد اول وندیداد که خارپشت در آنجا لانه دارد- بوده است. مطابق فرهنگ ایران باستان تألیف استاد پورداود "یاقوت در معجم البلدان در طی سخن از سیستان از ابن الفقیه نقل کرده می نویسد: در هنگام گشایش سجستان (سیستان) به دست عربها مردمان آنجا میگفتند که نباید خارپشت ها را کشت و و نه آنها را راند زیرا که آنها مارها را می کشند. سجستان پر است از مار در هر خانه آن دیار یک خارپشت نگه می دارند. پلوتارخوس نویسنده یونانی 46 تا 120میلادی میگوید: مغان پیروان زرتشت، خارپشت را بسیار گرامی میدارند. اما از موش آبی بسیار بدشان می آید. عقیده دارند هر که بیشتر از آن بکشد بیشتر از بخشایش ایزدی برخوردار گردد.". در فرگرد اول وندیداد در باره همین ناحیه وئکرته (بادخیز، اشاره به بادهای صد و یک روزه سیستان و بلوچستان) یا دوزکه (یعنی محل خارپشت، همان دزدآب، زاهدان حالیه) می خوانیم هفتمین بخش از جاهای مراتع و عشیره ها  که اهورامزدا آفرید وئکرته (سرزمین بادخیز) است، آنجا که خارپشت لانه دارد، آفت این سرزمین که اهریمن آفرید زن جادو (اشاره به پئیریکا و پریکانیان بلوچستان) یعنی خنه ثئیتی (پری پوشاننده آبها) است که خود اشاره به نام زاهدان (محل زهکشی) یا همان دزد آب دارد. بنابراین سرزمین دوزکه و یا وئکرته همان گدروسیای منابع کهن یونانی و ماگان منابع سومری و اکدی است. ظاهراً نام کهن دیگر سیستان یعنی نیمروز هم به صورت نمه روژ معنی محل پرستش خارپشت (روباه ترکی) را میدهد گرچه بهتر است آن را مأخوذ از نیمرئوک اوستایی (به معنی محل کانال) بگیریم چه در این صورت آن معادل زابلستان (زه-ور-ستان) خواهد بود.                                                                                                                           &lt;br /&gt; بنابراین اساساً نام خلیج پارس (فارس) را هخامنشیان یا یونانیان صرفاً از عهد هخامنشیان به مناسبت مجاورت امپراطوری پارسیان هخامنشی و ترادف هیئت ایرانی نام لارستان با پارس و پاسارگاد (جایگاه پشتی) بدین خلیج داده اند. این بدان معنی است که یونانیان و رومیان با پیروی از ایرانیان هخامنشی آگاهانه نام خلیج پارس را جایگزین خلیج ماگان (به سومری یعنی سرزمین کشتی ها و بلمها یا به اکدی سرزمین جوجه تیغی) یا اسامی دریای آب شور و دریای سمت طلوع آفتاب نموده اند. یعنی در مجموع معلوم میشود نام کهن آن ماگان ربطی با نام پارس و کلمهً مَغ (مغ، ماگ، موگ، ظرف گود) و مغان پارس نداشته است. یعنی نام همان مغانی که استرابون از قول اراتستن ایشان را به عنوان یکی از قبایل بزرگ ناحیه فارس یاد نموده است و خود لفظ پارس هم به معنی کناری بوده و ربطی با کلمه فارسی پارچ نداشته است.                                                                                                                                      &lt;br /&gt; نام بلوچ هم ربطی با کلمه پارچ و پارچه ندارد ولی دستار تاج خروسی برخی از رؤسای ایشان یعنی بلوچ در این باب دخیل است. احتمال تلخیص و تبدیل آن از حروف نام قبیله سکایی و پارتی مهاجر بدین نواحی یعنی پرتوسوره یا پرتو- اوژ (علی القاعده همان پَهلوچ یعنی پهلوان نیرومند) یعنی ملت پادشاه گندوفارس (گندآور)هم وجود دارد که در ناحیه شرقی بلوچستان (توران) سکنی گرفته بوده اند.. یعنی مگانیهای این نواحی در تاریخ بسیار مقدم بر بلوچان بوده اند.     &lt;br /&gt;در اینجا در رابطه با نام سرزمین ماگان مقاله تحقیقی ایرج افشار در باب اسم قدیمی بلوچستان را ضمیمه می نمائیم:     &lt;br /&gt;نام بلوچستان در کتیبه‌های میخی داریوش هخامنشی در بیستون و تخت جمشید، «ماکا» یا مکه (maka) ضبط شده است که استان [ساتراپ] چهاردهم بوده است.&lt;br /&gt;این سرزمین را در زمان ساسانیان کوسون (جایگاه بادگیر) می‌گفتند، اما قدیمی‌ترین نام آن همان «ماکا» یا «مکه» است که هرودوت نیز آن را مکیا یا میکیان خوانده است. این نام‌ها تا پیش از ظهور اسلام، میان مردم منطقه معمول بوده است؛ زیرا در قرن اول هجری که اعراب بر این سرزمین دست یافتند، نام آن «مکران» بوده است و جغرافی‌نویسان اسلامی نیز آن را با همین املا ضبط کرده‌اند.&lt;br /&gt;استاد بارتولد در وجه نام‌گذاری بلوچستان می‌نویسد:&lt;br /&gt;«از قرار معلوم آرین‌ها، منطقه ساحلی را بعد از کرمان تصرف کرده‌اند و ظاهراً این ولایت، نام یونانی خود گدروسیا - گدروزیا را از نام آن شعبه از ملت ایران که هرودوت «دروسیایوی» نامیده، گرفته است. اسم کنونی ولایت - که مکران است - اسمی نیست که قومی از اقوام آرین، روی این خطه گذاشته باشد. به عقیده علما، کلمه مکران مشتق از نام یک قوم دراوی [دراویدی] است که یونانی‌ها «ماکای» یا «موکای» می‌گفتند و در کتیبه‌های میخی «ماکا» و «ماسیا» خوانده می‌شود. در کتاب بیزانسی - که از جغرافی‌نویسان یونان است - اسم ولایت به شکل «ماکاره‌نه» دیده می‌شود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عقیده هولدیچ، جهانگرد انگلیسی، مکران مرکب از دو واژه فارسی «ماهی» و «خواران» یعنی ماهی‌خواران است که براثر کثرت استعمال، به مکران تبدیل شده است.&lt;br /&gt;سایکس می‌نویسد:&lt;br /&gt;«در ایام [سلطنت] اسکندر کبیر، مکران را به واسطه قرب جوار دریا، ایکتیوفاجی یا ماهی‌خوران و ناحیه مشرف به داخله کشور را گدروسیا می‌نامیدند.»&lt;br /&gt;یونانیان به بلوچستان «اراباه» نیز می‌گفتند. زیر نئارک دریاسالار اسکندر مقدونی - که به سال ۳۳۶ ق.م. با کشتی‌های تحت فرماندهی خود از مصب رود سند گذشته و به سواحل مکران و تنگه هرمز رسیده است - می‌گوید:&lt;br /&gt;«اوایل آبان ماه (مطابق با دوم اکتبر ۳۳۶ ق.م.، مصادف با سال یازدهم سلطنت اسکندر) سفر تاریخی خود را شروع کردم. اوایل آذر ماه همان سال به سواحل اراباه (نام یونانی بلوچستان) رسیدیم.»&lt;br /&gt;برخی بر این باورند که در گذشته‌های بسیار دور در سرزمین بلوچستان باتلاق وجود داشته است و ارانیا یا ایرنیا در زبان سانسکریت به معنی «باتلاق» است و از ترکیب این واژه با مکه تلفظی پدید آمده که به مرور زمان به مکران «سرزمین باتلاق‌ها» اطلاق شده است.&lt;br /&gt;در حوالی سند، مکران را با کاف مفتوح تلفظ می‌کنند. از این رو می‌توان گفت که مکران مرکب از دو کلمه ران (باتلاق) و مکا است.&lt;br /&gt;به هر حال قرن‌ها سرزمین کنونی بلوچستان، مکران نامیده می‌شده است. جهانگردان عرب نیز به نام مکران یا مکوران از این منطقه یاد کرده‌اند.&lt;br /&gt;مارکوپولو از سرزمین بلوچستان به نام «کسماکوران» یا «کسمه‌کوران» (محل ماهی خوران) یاد نموده است. وی می‌نویسد:&lt;br /&gt;«کسماکوران ایالتی است که شاهی بر آن حکومت می‌کند. مردم آن با زبان خاص خود گفتگو می‌کنند. بیشتر مردم آن مسلمان هستند، هر چند که بت‌پرستان هم در آنجا زندگی می‌کنند.»&lt;br /&gt;نویسندگان قرون سیزده، چهارده و پانزده میلادی غالباً برای تسمیه [نام‌گذاری] تام ایالت، کلمه کیج و مکران را استعمال می‌کردند و به همین جهت مارکوپولو ولایت مربور را کسمه‌کوران نامیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهراً در گذشته‌های بسیار دور، طایفه دیگری به نام کوچ (ظاهراً براهویی‌ها) با بلوچ‌ها خویشاوندی داشته و فردوسی در شاهنامه از دو طایفه مجاور یکدیگر کوچ و بلوچ نام برده است.&lt;br /&gt;ریچارد فرای می‌گوید:&lt;br /&gt;« بی‌شک مردم بلوچ ایرانی که نام خود را به سرزمین پهناوری داده‌اند که میان رود سند و خلیج فارس در یک سو و اقیانوس هند و شهرهای ایرانی کرمان و بم و شهرهای افغانی فراه و قندهار در دو سوی دیگر واقع است، پیش از سده یازدهم پس از میلاد به این قسمت نیامده بودند.»&lt;br /&gt;برخی بر این باورند که در قدیم، بلوچ‌ها در ارتفاعات گیلان زندگی می‌کرده‌اند و پیش از هجوم اعراب به ایران، به مکران و بلوچستان مهاجرت کرده‌اند و از این زمان است که کلمه بلوچستان از نام این قوم گرفته شده و در نام‌گذاری این سرزمین به کار رفته است.&lt;br /&gt;منبع:&lt;br /&gt;بلوچستان و تمدن دیرینه آن - تألیف: ایرج افشار - ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی - چاپ اول، بهار ۱۳۷۱ - صفحات ۲۶ و ۲۷.(بر گرفته از وبلاگ خدنگ).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-863118086408417959?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/863118086408417959/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=863118086408417959&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/863118086408417959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/863118086408417959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_26.html' title='بررسی معنی نامهای مُغ و ماگان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3228199120235991175</id><published>2011-11-25T19:43:00.000-08:00</published><updated>2011-11-25T19:47:00.842-08:00</updated><title type='text'>داستان ما الاغ های عزیز نسین (و خطر حمله گرگان گرسنه چشم اردوگاه غارتگران)</title><content type='html'>نوشته : عزیزنسین، ترجمه : صمد بهرنگی&lt;br /&gt;آه ، ما ! ما الاغها !… ما جماعت الاغها هم سابق بر این درست مثل جماعت آدمها حرف می زدیم . ما هم برای خودمان زبان به خصوصی داشتیم . موزون و شیرین و خوشایند صحبت می کردیم. چه عالی حرف می زدیم و چه ترانه های دل انگیز سر میدادیم. البته ما الاغها به زبان آدمها حرف نمی زدیم ، به زبان خود الاغها حرف می زدیم . زبان الاغها زبانی بود انعطاف پذیر ، لطیف و غنی .&lt;br /&gt;ما جماعت الاغها آنوقت ها عرعر نمی کردیم ، بعدها عرعر کردن را پیشه ی خود کردیم .&lt;br /&gt;همانطور که می دانید حالا تمام خواستها ، احساسها ، آرزوها ، تلخکامی ها و شادیهامان را برای همدیگر و شما انسانها – که آقای ما باشید – تنها بوسیله عرعر کردن می فهمانیم . راستی عرعر کردن چیست ؟ عرعر کردن عبارت از این است که صداهایی پشت هم با دو هجای کشیده به شکل ” آآآآ – ای ی ی ی “یکی از ته گلو و دیگری از جلو دهان خارج شود . عرعر کردن همین است . زبان غنی ما یواش یواش تحلیل رفت تا آخرش محدود شد به همین صدای دو هجایی . آخر مخلوقی مثل ما چطور می تواند تمام احساسات خود را با این یک شبه کلمه بفهماند ! …&lt;br /&gt;دلتان نمی خواهد بدانید چطور شد که زبان غنی و وسیع الاغها مرد و بعدش ما الاغها شروع به عرعرکردیم؟ اگردلتان بخواهد موبه مو خواهم گفت . جان مطلب اینجا است که زبان ما به تته پته افتاد و زبان الاغها را یکسر فراموش کردیم از آن روز به بعد فقط می توانیم عرعر بکنیم و می کوشیم که تمام احساساتمان را با همین صدای دو هجایی کشیده به فهمانیم .این واقعه که چطور زبانمان به تته پته افتاد، مربوط به زمانهای قدیم است .&lt;br /&gt;از نسلهای قدیم قدیم الاغ پیرنری بود.روزی این الاغ پیر نسل قدیم تک وتنها تو صحرا می چرید،می چرید و به زبان الاغها خوش ، خوش ترانه می خواند .یهو بوی به بینیش خورد،اما بوی مطبوعی نبود.بوی گرگ بود .&lt;br /&gt;الاغ پیر پیش خود گفت: نه بابا،بوی گرگ نیس… بعدش بی اعتنا به چریدن پرداخت. بوی گرگ رفته رفته شدت یافت . مثل روز روشن بود که گرگ دارد نزدیک می شود .نزدیک شدن گرگ همان و سفره شدن شکم همان .&lt;br /&gt;الاغ نسل قدیمی پیش خود گفت : گرگ نیس بابا ، گرگ نیس ! …&lt;br /&gt;باز خودش را به بی اعتنایی زد . اما بوی گرگ یواش ، یواش همه جا می پیچید ، الاغ پیر ، هم می ترسید و هم گویی که به آن دور و برها آشنایی ندارد،پیش خود می گفت : &lt;br /&gt;انشا ء الله گرگ نیس. گرگ از کجا می آید اینجا ؟ چطور می تونه منو پیدا کنه ؟ …&lt;br /&gt;همین جوری که داشت به خودش می قبولاند ، صداهای ناخوشایندی به گوشش خورد .صدای گرگ بود،   گرگ … الاغ پیرگوشهاش را تیز کرد که صدا را بشنود . خودش بود ، صدای گرگ.&lt;br /&gt;از آنجا که اصلاٌ و ابدا ٌ دلش نمی خواست گرگ این طرفها پیداش بشود ، پیش خود گفت : نه باب ، این که صدای گرگ نیس ، به خیالم رسیده …&lt;br /&gt;بعد باز شروع به چریدن کرد . اما صدا رفته رفته نزدیک می شد . الاغ نسل قدیمی چند باره خواست به خودش به قبولاند که : گرگ نیس آره که نیس . این صدا نمی تونه صدای گرگ باشه …&lt;br /&gt;صدای وحشت آور گرگ باز هم نزدیکتر شد . الاغ پیش خود گفت : نه ، نه … کاشکی گرگ نباشه … گرگ این طرفها می خواد چکار ؟&lt;br /&gt;از طرف دیگر بس که می ترسید ، چشمهاش تو حدقه اینور آنور می چرخید ، یکهوچشمش افتاد به سر کوههای پیش روش .گرگی میان مه دیده می شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3228199120235991175?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3228199120235991175/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3228199120235991175&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3228199120235991175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3228199120235991175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_1031.html' title='داستان ما الاغ های عزیز نسین (و خطر حمله گرگان گرسنه چشم اردوگاه غارتگران)'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-36100270303918485</id><published>2011-11-25T08:48:00.000-08:00</published><updated>2011-11-25T08:55:08.559-08:00</updated><title type='text'>معنی نامهای ولینجق و شیشوان شهرستان مراغه</title><content type='html'>ولینجق در اصل والین جاک در زبان پهلوی بوده است یعنی جایگاه بالینی و پهلویی. لابد آن در پهلوی تپه یا کوه یا دره قرار دارد. شیشوان مرکب است از کلمات پهلوی شی (از ریشه شَیَن=یعنی جا)و شوان (چوپان)یا شاین (شایان). در مجموع یعنی جایگاه چوپانان یا جایگاه توانا و شایسته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-36100270303918485?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/36100270303918485/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=36100270303918485&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/36100270303918485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/36100270303918485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_4097.html' title='معنی نامهای ولینجق و شیشوان شهرستان مراغه'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3635809762535992256</id><published>2011-11-25T06:07:00.000-08:00</published><updated>2011-11-25T08:25:54.159-08:00</updated><title type='text'>معنی لفظ کویر</title><content type='html'>و. بارتولد در تذکره جغرافیای تاریخی ایران در صفحه 159 (ترجمه حمزه سردادور) می گوید که اتوماشک (جلد 2 ص 582) اصل کلمه کویر را از فرس قدیم گَور (گودال و حفره) دانسته است. ولی خود بارتولد برای آن ریشه عربی قفر یا قفور قائل است که در معنای صحرای بی آب و علف آمده است. اما نظر به قالبهای شش ضلعی بزرگ (حجرات مسدس) که در کنار هم شوره زارهای کویری ایران را پوشانده اند. بهتر آن است که این شکل فعلی را از کلمه عربی کُوار یا کِوار بگیریم که به معنی دارنده شکل حجرات مسدس عسل می باشد. ظاهراً این قالبهای شش ضلعی بزرگ همشکل و کنار هم  شوره زاری مخصوص شوره زارهای کویری ایران است چه در صحراهای عربستان و ترکستان و آفریقا بدین کلمه بر نمی خوریم. دلیل دیگرش آن است که اعراب این نام دقیق را به صورت کویر(حالت جمع کِوار یا کُوار= شش ضلعیهای شبیه خانه عسل) جایگزین کلمه ایرانی گَور (گودال و حفره) نموده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3635809762535992256?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3635809762535992256/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3635809762535992256&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3635809762535992256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3635809762535992256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html' title='معنی لفظ کویر'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6215948476689703517</id><published>2011-11-18T08:49:00.001-08:00</published><updated>2011-11-20T09:37:39.876-08:00</updated><title type='text'>از جمشیدی که در سمت چین مقتول گردیده منظور همان داریوش سوم است</title><content type='html'>در روایات ایرانی داریوش سوم -که مطابق نقش کهنی یونانی لباس موبدی بر تن میکرده است- در نقش جمشیدی  (=شاه موبدی) ظاهر میگردد که بعد از فرار طولانی سرانجام در سمت چین (در خراسان) به دست عمال ضحاک ماردوش (در اینجا منظور اسکندر مار دوست) مقتول میگردد.  در باب مار دوستی اسکندر و مادرش در کتاب «چنین کنند بزرگان» نوشته ویل کاپی، ترجمه نجف دریا بندری می خوانیم:                                                                &lt;br /&gt; "پدر اسکندر، فیلیپ دوم، مقدونی بود. فیلیپ آدم تنگ‌نظری نبود. شراب زیاد می‌نوشید و هشت تا زن گرفت. اسکندر، چنانکه انتظار می‌رود، فقط فرزند یکی از این زن‌ها بود. بعد از آنکه در جنگ‌های میان آتن و اسپارت یونانیان خودشان را ضعیف و فرسوده کردند، فیلیپ به این نتیجه رسید که باید رهبری یونانیان را برعهده بگیرد و آرمان‌های یونانی را پیش ببرد. به این جهت به یونان لشکر کشید و یونانیان را تحت فرمان خود در‌آورد.                                 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته بزرگترین آرمان یونانی‌ها این بود که خود را از حکومت فیلیپ خلاص کنند؛ اما فیلیپ در شمارش آرمان‌ها جر زد و گفت که این یک آرمان قبول نیست. از آنجا که آدم نباید در شمارش آرمان‌ها جر بزند، فیلیپ عاقبت به‌سزای اعمالش رسید؛ یعنی به دست یکی از دوستان یکی از زن‌هایش، اولیمپیاس، کشته شد هرچند باید اذعان کرد که قتل او ارتباط مستقیمی با مسئله شمارش آرمان‌های یونانی نداشت.                                                                                     &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اولیمپیاس، که از قضا مادر اسکندر هم بود، اخلاقش قدری غیر عادی بود. مثلاً در اتاق خوابش آنقدر مار و افعی مقدس نگه می‌داشت که فیلیپ پس از مجالس می‌گساری جرأت نمی‌کرد به خانه برود. اولیمپیاس به اسکندر گفت که پدر حقیقی او زئوس آمون، یا عامون است، که یک خدای مصری و یونانی بود به شکل مار. معلوم نیست چه‌طور به این نتیجه رسیده بود. ظاهراً مار در زندگی او نقش مهمی داشته است.                                                                   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسکندر این حرف را باور کرد و خیلی هم مفتخر شد؛ چون که شب‌ها تا دیر‌وقت بیدار می‌نشست و لاف می‌زد که من مار‌زاده‌ام. یک بار سیزده نفر مقدونی را اعدام کرد، چون که گفته بودند اسکندر بی‌خود می‌گوید، اصلاً مارزاده نیست. البته اگر آن سیزده نفر خوب فکرش را می‌کردند مسلماً این حرف را نمی‌زدند. بیشتر اتفاقات بدی که برای آدم پیش می‌آید بر اثر بی‌فکری است."                                                                                                                 &lt;br /&gt;                                                                                                                &lt;br /&gt;در باره داستان شکست و سرگردانی جمشید در شاهنامه می خوانیم: در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.                     &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.                                                                                                                      &lt;br /&gt;چو صد سالش اندر جهان کس ندید................  ز چشم همه مردمان ناپدید&lt;br /&gt;صدم سال روزی به دریای چین.................... پدید آمد آن شاه ناپاک دین&lt;br /&gt;چو ضحاکش آورد نا گه به چنگ...............  یکایک ندادش زمانی درنگ&lt;br /&gt;به اره مر او را به دو نیم کرد.............. . جهان را از او پاک و بی بیم کرد&lt;br /&gt;در اواخر عهد هخامنشی و دوران افول هخامنشی دو خواجه درباری منتفذی صاحب عنوان باگواس به معنی دلخواه خدا (باگ-وس) یا فرستاده خدا (باگو-آس) بوده اند که از این دو یکی از بین برنده اردشیر سوم و فرزندانش و روی کار آورنده داریوش سوم بود و چون می خواست وی را نیز از بین ببرد داریوش سوم پیش دستی کرد و او را به حضور طلبید و جام زهر خورانید. باگواس دیگر دوست محبوب اسکندر شده بود. این می رساند که فساد درباری و الهیات مغان در آن آشفته بازار اواخر هخامنشی به هم رسیده بوده اند. ظاهراً داریوش سوم با استفاده از عنوان مؤبدی توانسته بود نظم و نسق نسبی به امور بدهد که در مقابل حمله اسکندر مقدونی کفاف نکرد. شغل اولیه داریوش سوم آستاند (ایستنده [بر ارابه]) یعنی چاپاری بود که احکام شاه را به ولات و رؤسا و قشون ایالات می رسانید. لقب او را کودومان (کی-دومان یعنی شاه مؤبد نهایی) قید کرده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6215948476689703517?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6215948476689703517/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6215948476689703517&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6215948476689703517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6215948476689703517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_47.html' title='از جمشیدی که در سمت چین مقتول گردیده منظور همان داریوش سوم است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6621496692732160525</id><published>2011-11-18T03:34:00.000-08:00</published><updated>2011-11-18T07:12:32.585-08:00</updated><title type='text'>اویس قرنی همان زرتشت ایرانیان نزد یمنی ها بوده است</title><content type='html'>نام اویس قرنی لابد بعد از آمدن سپاه ایرانی وهریز (ابنای احرار) در عهد انوشیروان به یمن و بیرون راندن حبشی ها از آنجا از روی ترجمه نام و نشان زرتشت و اوستا پدید آمده است چه نام اویس به صور عویص قرنی و اویس قرنی معانی مختلفی میدهد که جملگی با معانی اوستا و زرتشت سازگاری دارند: عویص در لغت عرب به معنی کار سخت و مشکل و سخن غامض و پیچیده و سخن نامأنوس و عجیب و غریب است. و قَرَن در لغت عرب به معانی پیوند دادن دوچیز و نیز در حالت اسمی  به معنی شتری است که آن را با شتر دیگر به هم بسته باشند. در مقابل در نزد ایرانیان افسمن به معنی یک بسته بیت اندیشه است و اوستا (افد-ستا، اپس-ستاک، اوس-ستا) به معنی اشعار شگرف ستایش می باشد. یعنی شعر در دین زرتشتی به معنی یک بسته اندیشه موزون بوده است. از این رو قرن ترجمه عربی کلمه اوستایی اوس (افس، یعنی بسته بیت) بوده است یا ترجمه نام زرتشت (زرتوشترا) که در عهد ساسانی به معنی دارنده شتر زرین گرفته میشده است. ولی با توجه به این القاب مختلف زرتشت زریادر و زریر (دارنده زرین تنی) و شاهزاده ابراهیم ادهم بلخی ( پدر بور امتهای فراوان) زرتشت (زرتو-ائشتَ) یا زرتوشترا (زرتو-ائشت-ره) در اصل دارنده تن زرین معنی می داده است. یعنی عویص قرنی در مجموع حاوی نامهای زرتشت و اوستای وی بوده است و بعد تفحصات فراوان در امر ترجمه توسط یمنی ها و ایرانی های ساکن یمن بدین شکل پدید آمده بوده است. لذا نام اویس قرنی به صورت عویص قرنی در اصل به معنی شاعر و پدید آورنده اشعار شگرف (=اوستا) معنی می داده است. از سوی دیگر نام اویس به صورت اِویس در اوستا به معنی مرد مجرد و بی زن و بچه است که این مفهوم نیز در مورد اویس قرنی مد نظر قرار گرفته است. پیداست ریشه نام اویس از سوی دیگر نشانگر جزء اول نام اوستا (اوس-ستا) و ترجمه آن می باشد. از اینجا در مجموع می توان چنین نتیجه گرفت که خود نام قرآن نیز با کلمه قرن (بسته شعر، بیت) پیوند دارد و جمع مکسر عربی آن است. با توجه به کلمه مرکب اوستایی گائو-رئو- ان یعنی ابیات دینی باشکوه و سرودهای کهن کردان یعنی گورانی معلوم میگردد که در یمن برای نام قرآن دو ریشه اوستایی و عربی مرتبط وجود داشته است و محمد نام کتاب خود را از همین زوج نام یمنی و ایرانی استخراج کرده بوده است. نام عویص قرنی از سوی دیگر می توانست به معنی دارنده شتری که حادثه بسیار سخت و ناگوار برایش رخ داده در نظر گرفته شود. از اینجاست که نام اویس قرنی- زرتشت را در قرآن به صورت صالح (مرد نیکوکار و صلح دوست) در می یابیم که قومش به خاطر پی کردن شتر مقدس وی با صیحه بلند آسمانی (به یونانی یعنی مگافونی) به غضب الهی گرفتار میگردد. در اصل منظور از مگافونی (صیحه بلند آسمانی)، ماگوفونی (به یونانی یعنی مغ کشی) بوده است که داریوش اول در کودتای خود علیه خانواده کوروش (پسران کورش یعنی کمبوجیه و وهیزداته بردیه و پسرخوانده و داماد کورش یعنی گائوماته بردیه) مسبب واقعه ماگوفونی یعنی مغ کشی شد. در واقع گائوماته بردیه به نیابت از کمبوجیه و بردیه سنگین وزن در غیاب کمبوجیه در سفر جنگی وی به  امور امپراطوری هخامنشی را اداره می نمود. چون شایعه خبر مرگ کمبوجیه در مصر به ایران رسید وی بعد از مشورت با وه یزداته بردیه در جنوب فارس حکومت خود به نیابت از وه یزداته بردیه  رسمی اعلام کرد. گائوماته بردیه پیشتر در عهد کورش در بلخ حاکم بود و از آنجا بر امور هندوستان نظارت می نمود. وی در بلخ و هندوستان بیشتر تحت لقب گوتمه بودا (سرود دان منور) و لقمان (به افغانی لوک مان = یعنی مرد درشت اندام) و گوتمه مهاویرا (سرود دانی که قهرمان بزرگ است) معروف بود و در زادگاهش آذربایجان تحت القاب زریادر و زریر و زرتشت؛ و در فارس تحت القاب گائوماته بردیه (سرود دان تنومند) و پاتیزیت (نگهبان سرودهای دینی) معروف بوده است. وی با اعلام اصلاحات عجیب و خارق العاده خویش از جمله بخشیدن سه سال مالیات رعایای امپراطوری هخامنشی محبوب ملل امپراطوری هخامنشی شده بود. اسم اصلی گائوماته بردیه یا همان زرتشت سپیتمان را کتسیاس به صورت سپیتاک  پسر سپیتمه ذکر کرده است. وی در عهد پدرش سپیتمه حاکم ولایات جنوب قفقاز یعنی اران و ارمنستان و آذربایجان بوده است. بعد از به قتل رسیدن پدرش سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) توسط کوروش سوم، محل ساتراپی وی از سوی کورش بلخ و شمال غربی هندوستان تعیین شد. هرتسفلد باستان شناس معروف آلمانی نخستین کسی است که زرتشت اساطیری را در وجود سپیتاک پسر سپیتمه شناسایی کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6621496692732160525?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6621496692732160525/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6621496692732160525&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6621496692732160525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6621496692732160525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_18.html' title='اویس قرنی همان زرتشت ایرانیان نزد یمنی ها بوده است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6978422997260243243</id><published>2011-11-16T23:15:00.000-08:00</published><updated>2011-11-17T04:13:05.971-08:00</updated><title type='text'>ریشه ایرانی صفات تفضیلی و عالی انگلیسی بِتِر و بِستbetter, best</title><content type='html'>عادل اشکبوس در وبلاگ خود نام شناسی و ریشه واژه ها صفات تفضیلی و عالی بیقاعده انگلیسی بتر و بست را علی القاعده دارای ریشه ایرانی بهتر و بهشت (بهترین)شمرده است. در این صورت این کلمات با قبیله سئورومتی یازیگ (تیرانداز) یعنی اسلاف صربها (به لغت سانسکریت یعنی تیرافکنان) به انگلیس رفته است. چون رومیها در سال 175 میلادی گروه بزرگی از یازیکها را متشکل از 5500 جنگاور برای دفاع از مرز بریتانیا در مقابل اسکاتلند از مجارستان کنونی به شمال بریتانیا مهاجرت داده بودند. سئورومتها (دارندگان شمشیر یا زرهپوشان خورشید پرست) دارای دو زبان ایرانی و اسلاوی بوده اند. اینان همان قوم سئیریمه اوستا و قوم سلم شاهنامه هستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6978422997260243243?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6978422997260243243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6978422997260243243&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6978422997260243243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6978422997260243243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_16.html' title='ریشه ایرانی صفات تفضیلی و عالی انگلیسی بِتِر و بِستbetter, best'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4061240085619269515</id><published>2011-11-15T09:19:00.000-08:00</published><updated>2011-11-15T09:30:58.725-08:00</updated><title type='text'>ریشه ایرانی کلمات بَرید و پُست</title><content type='html'>ریشه نام برید (قاصد، چاپار و نامه بر) باید کلمه مرکب اوستایی باره ئیتی یعنی دارنده شغل با اسب بوده باشد. ریشه کلمه پُست را کلمه لاتینی به معنی قرار دادن یا کلمه ای ایرانی دانسته اند. در لغت اوستایی کلمه پث ئیتی معنی دارنده شغل و پیشه راهی می دهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4061240085619269515?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/4061240085619269515/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=4061240085619269515&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4061240085619269515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/4061240085619269515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_8594.html' title='ریشه ایرانی کلمات بَرید و پُست'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-6366871487904951637</id><published>2011-11-15T03:22:00.000-08:00</published><updated>2011-11-25T18:45:18.107-08:00</updated><title type='text'>توروکوهای کردستان قبیله ای از مردمان قفقازی و آریایی هوری و میتانی بوده اند</title><content type='html'>سنت شده است که ناسیونالیستهای ترک و پان ترکیست هرجا نامی را مشابه با تُرک (دارنده توتم گرگ) دیده اند با مصادره به مطلوب زبان التصاقی برابر زبان ترکی، برای آن کارنامه ترک تباری بتراشند. ایشان حتی در این راه پان ایرانیستهای مخاصم خود را با ادعای بسیار کاذب ترک تبار بودن مادها (ملت کیانیان اوستا و شاهنامه) به عقب رانده اند. مادهایی که مرکب بودند از بوسیان (مردم بین همدان و ساوه) و بودینان (لران)، ستروخاتیان (خانه سنگی ها، کردهای ساگارتی)، پارتاکانیان (مردم اصفهان) مغان (مردم آذربایجان) و آریزانتیان (مادهای حکومتی ری و کاشان). این خزعبلات ترک خواندن بومیان کهن ماد و میتانی با نویسندهً عامیی به نام پروفسور تقی زهتابی باکو و عراق نشین در ایران پدید آمد. برخی از شرقشناسان نیز با ابراز تردیدهایی در این باب ریشه این اسامی کهن بدان توهمات دامن زده اند. چنانکه اشاره شد التصاقی بودن زبان یک قوم برای این جماعتِ کارنامه ترکی تراش، نشانه ترک بودن دارندگان آن زبان است. از آن جمله ادعای ترک بودن برای توروکوهای هزاره دوم و اول پیش از میلاد کردستان است که از اسلاف کردان کردوخی (دارندگان توتم بزکوهی، تورانیان فریانی) بوده اند که نامشان در منابع بابلی و آشوری و اورارتویی به شکل توروکو و توریخی ذکر شده است و سوای التصاقی بودن زبان ایشان- به نشانه قفقازی بودن آنان- نامشان نیز به ظاهر شباهتی با نام متأخر تُرک دارد. با توجه به اینکه تور در قفقاز اکنون هم به نوعی بُزکوهی اهلی اطلاق میشود. لذا نام توروکو معادل با سکا و آسکول به معنی مردم منسوب به توتم بزکوهی و قوچ وحشی است. نام قوم بائده قرآنی جدیس را می توان به صورتهای ایرانی و عربی گئو-تی-ایس (پرستنده بزکوهی) و جدی تیس (منسوب به بزکوهی) بازسازی کرد. اگر این نام را معادل نامهای توروکو (منسوب به بزکوهی)، کردوخی (منسوب به بزکوهی)، سکا (منسوب به بزکوهی) و هوری (به زبانهای سامی یعنی کوهی) قرار دهیم؛ در این صورت معلوم میشود از نام هوری هم همان پرستنده بزکوهی مراد بوده است. این بدان معنی است که مردم قفقازی تبار هوری در پیدایی کردان سهم اساسی را داشته اند گرچه نام و ملیت و فرهنگ خود را در مقابل ایرانی تباران میتانی و کیمری (سکایی) و ساگارتی (مادی) از دست و با آنها در آمیخته و تشکیل ملیت واحد کُرد را داده است.می توان حدس زد لغات نسبتاً فراوانی از زبان هوری در زبان ایرانی کُردی به یادگار مانده باشد. پروفسور مجید زاده به درستی از روی نامهای ایشان آنان را از اقوام هوری-میتانی شمرده است. سؤال این است که آیا کُردان کردوخی اعقاب همین مردم بوده اند یا بعداً به همراه سکائیان آریایی و ترک تبار اوتی اران (آذری) در عهد مادیای اسکیتی (ملقب به افراسیاب یعنی پر آسیب) یعنی اواسط قرن هفتم پیش از میلاد از قفقاز گذشته و پس از به جا گذاشتن همراهان اوتی (آذری) خویش در اران، بدین نواحی شمال بین النهرین کوچ نموده اند؟ در جواب استرابون و هرودوت صرفاً از اسکان سکائیان در اران و سمت اراضی ارمنستان سخن به میان آورده اند. یعنی صحبتی از مهاجرت سکاها به شمال بین النهرین نکرده اند. اما آشوریان از حضور سکائیان آریایی کیمری در مرزهای شمال بین النهرین سخن به میان آورده اند. در تورات به عنوان پسران جومر (یعنی کیمریان کپادوکیه و کیمریان شمال مرزهای آشور) از سه شاخه سکائیان در جنوب قفقاز به نامهای اشکناز (دوستدار بزکوهی) و ریفات (رباینده) و توجرمه (دارندگان شمشیر) سخن رانده است که از این میان مطابق هرودوت و استرابون اشکنازها یعنی سکاها مرکب از سکائیان آریایی و ترک در اران (به کُردی یعنی سرزمین آتش) سکنی گرفتند. به طوری که اشاره گردید نام ترکی اوتی (آذری= ارانی) متعلق به شاخه ترکی اینان بوده است. توجرمه ها که با توجه به نامشان از گروههای سکایی سئوروماتی (دارندگان شمشیر) بودند در سمت قراباغ و ارمنستان کوچک اسکان یافتند. اما گروه سوم یعنی ربایندگان که صفت کُردان کردوخی به شمار می آمده است به طور غالب نه با این گروهها بلکه پیشتر در هزاره دوم پیش از میلاد در ترکیب قبایل هوری (ماهپرست) و میتانی (خورشیدپرست) یعنی همان توروکوها به سرزمین کردستان رسیده بودند. بعداً گروههایی از سکائیان کیمری در همین ناحیه کردستان بدیشان اضافه شده بودند. در اوستا همین تورانیان هوری/میتانی (توروکوها) و کیمری را تحت نام خاندان فریان تورانی (دوستان تورانی) ساکن جزیره رود رنگها (بین النهرین تورون و حوالی جنوبی آن در بین حوضه علیای رودهای دجله و فرات)، دوست ایرانیان معرفی اند.                                             &lt;br /&gt;در اینجا دو مقاله مرحوم عادل ارشادی فر را در باب توروکوها که تلاشی برای انطباق نام و نشان ایشان با ترکهای باستانی مفروض این نواحی است ، به عینه ضمیمه می نمایم:                                                                         &lt;br /&gt;1- توروکی های باستان آذربایجان عادل ارشادی فر (چاپ شده در روزنامه ی نوید آذربایجان)&lt;br /&gt;مهم ترین سند تاریخی ـ منهای داده های زبانشناسی تطبیقی ـ كه تاكنون در اثبات بومی بودن ترك های آذربایجان ارائه شده است، وجود نام «توركی» در اسناد آشوری و اورارتویی از آغاز سده چهاردهم تا اوایل هزاره اول قبل از میلاد است.&lt;br /&gt;«ز. یامپولسكی» بر اساس همین اسناد كوشیده است حضور طوایف ترك زبان آذربایجان را از سده چهاردهم قبل از میلاد به بعد در اطراف دریاچه ارومیه اثبات نماید (رك: رحیم رئیس نیا, آذربایجان در سیر تاریخ ایران، 876) تاریخی كه یامپولسكی ارائه كرده متكی بر گزارش جنگی «آداد ـ نیراری اول» پادشاه آشور در اواخر سده چهاردهم قبل از میلاد می باشد.&lt;br /&gt;بسیار مسرورم كه این مقاله برای نخستین بار این اطلاع خیلی مهم و ارزنده را به خوانندگان خود و همچنین پژوهشگران عرصه ی تاریخ آذربایجان می بخشد كه «توركی های» باستان آذربایجان حداقل از آغازه هزاره دوم قبل از میلاد در اطراف دریاچه ارومیه سكونت داشته‌اند.&lt;br /&gt;بر اساس اطلاعاتی كه دانشمندان غربی از روی الواح آشوری قدیم منتشر كرده‌اند و در سال 1376 شمسی از طرف آقای دكتر یوسف مجید زاده باستان شناس معروف ایرانی در ایران منتشر شده است، آگاهی ما تا اندازه ای از توروكی های باستان آذربایجان تكمیل‌تر می‌شود. سرزمینی كه «توركی» ها در آنجا سكونت داشتند در الواح آشوری قدیم «توركوم» (Turukum) نامیده شده است. این سرزمین در حد فاصل اربیل در شمال شرقی عراق تا دریاچه ارومیه در آذربایجان قرار داشت. سرزمین «توركوم» با سرزمین «گوتیوم» (میهن گوتی ها) و هم چنین با ایالت هوری نشین «اشنونا»(1) در كرانه شرقی رود دیاله همسایگی داشت.&lt;br /&gt;اشنونا (تل اسمر كنونی) به طور قطع در جنوب سرزمین «توركوم» قرار داشت. نخستین اطلاعی كه از توروكی های باستان آذربایجان داده شده مربوط به شمسی آداد اول (1813 – 1781 ق.م) پادشاه آشور در اواخر قرن نوزدهم قبل از میلاد می باشد ولی این موضوع كه «توروكی‌ها» قبل از این تاریخ با حمورابی پادشاه مشهور بابل (به توریخ دلاپورت 2003 – 1961 ق.م)(2) درگیری‌هایی داشته اند، مورد تصدیق دانشمندان بوده است. بر اساس نخستین اطلاع تاریخی كه از «توروكی»های آذربایجان در اواخر قرن نوزدهم قبل از میلاد به دست ما رسیده است و آخرین اطلاعی كه منابع اورارتویی در قرن نهم قبل از میلاد داده اند، توروكی ها حداقل به مدت یك هزاره (ده قرن) در اطراف دریاچه ارومیه و شمال شرقی عراق اقامت داشته اند.&lt;br /&gt;یوسف مجید زاده با استناد به یك منبع غربی (LaessØe, 1959e:31) و بر اساس مندرجات الواح آشوری مربوط به شمشی آداد اول می گوید: «شمشی آداد اول پادشاه آشور قدیم بر سر مالكیت «قابرا» در منطقه اربیل نه تنها با «دادوشا» پادشاه اشنونا درگیری داشت بلكه ساكنان گردنكش كوهپایه های زاگرس یعنی گوتی ها و توروكی ها نیز برای او همیشه مزاحمت هایی ایجاد می كردند و به ویژه توروكی ها كه تصرف(شوشازا)(3) را برای&lt;br /&gt; وی غیر ممكن كرده بودند و دشمنان خطرناكی برای آشور به شمار می ر فتند (تاریخ و تمدن بین النهرین, جلد اول، 148) منبع مورد استناد یوسف مجید زاده می گوید: «یكی از جنگ های عمده شمشی آداد اول لشكر كشی به منطقه زاب سفلی (زاب كوچك) بود. در این جنگ چندین شهر ازجمله «قابرا» آراپخا (كركوك) و «توروكوم» به تصرف سپاهیان آشوری درآمد.&lt;br /&gt;به نظر می رسد كه تصرف سرزمین «توروكوم» (كشور توروكی ها) به دست شمشی آداد اول پایدار نبوده و نیروهای آشور مجبور به ترك این سرزمین شده اند، زیرا منابع آشور نشان می دهند كه بعد از مرگ شمشی آداد اول «ایشمَ ـ داگان اول»(4) فرزند و جانشین او كه مابین سال های 1780 – 1741 قبل از میلاد (به توریخ مجید زاده) سلطنت كرده است معاهده صلحی را با «توروكو» بسته و دختر رئیس قبیله توروكی (به تعبیر مجیدزاده) نیز با «موت – آشكور» فرزند «ایشم ـ داگان اول» ازدواج كرده است.(5)&lt;br /&gt;یك منبع مورد استناد مجیدزاده احتمال داده است كه در زمان شمشی آداد اول شهر «شوشازا» زیر فشار توروكی ها متروك شده است. در نامه های «ماری» (6) نام دو فرمانروای توروكی ذكر شده ـ متاسفانه این نام ها در تالیف مجیدزاده نیامده ـ و نام یكی از رهبران توروكی نیز «زازیا» بوده است. منابع مورد استفاده دكتر مجیدزاده و همچنین خود ایشان بر این عقیده اند كه نام هر سه فرمانروای توروكی «هوری» بوده است. یوسف مجیدزاده با توجه به این اسامی این استنتاج را كرده است كه : «شاید بتوان گفت كه تمام قوم جنگاور توروكی كه در دامنه های زاگرس(به تحقیق زاگرس شمالی) زندگی می كردند و با خمورابی درگیری هایی داشتند از اقوام هوری بوده‌اند (ماخذ بالا ، 169). از آنجایی كه زبان قوم هوری شناخته شده است و هیچ دانشمندی در خصوص آسیانی (=التصاقی) بودن این زبان تردیدی نكرده است مخالفت با این استنتاج كه توروكی‌ها شاید از تبار هوری ها بوده‌اند موردی ندارد اما بر این استنتاج این مطلب را باید علاوه كرد كه اتنونیم و توپونیم «توروكی» همانطوری كه «ز.یامپولسكی» به درستی دریافته است در سنگ نبشته های اورخون ویئنی‌سئی سده های میلادی و «تورك» امروزی است. همان واژه «توروكو» بنابراین&lt;br /&gt;می توان زبان هوری را به عنوان زبانی «پروتو تورك» كه از هزاره چهارم قبل از میلاد توسط عناصر هوری در كرانه غربی دریای خزر تكلم می شده و در هزاره های بعد به شمال بین النهرین تا سوریه رسیده است معرفی كرد.(7)&lt;br /&gt;من با استناد به وجود دهها واژه پایه تركی در زبان های سومری, ایلامی, گوتی, كاشی و … و همچنین مهاجرت سومری ها, ایلامی ها، هوری ها و شعبه هایی از كاسی ها از كرانه های غربی دریای خزر (آذربایجان و قفقاز) به سرزمین های جدید و ایضاً نفوذ نظامی گوتی ها و كاسی ها از شمال غرب و غرب ایران در بین النهرین, معتقدم كه دانشوران امروزی تاریخ باید در این فرضیه كه خاستگاه عناصر ترك، آسیای مركزی بوده, تجدید نظر كنند و طبق شواهد موجود باید بپذیرند كه حوزه دریای خزر خاستگاه اصلی عناصر قومی ترك بوده است.&lt;br /&gt;توروكی های مورد بحث ما كه یگانه سند رسمی و غیر قابل تفسیر اثبات حضور طوایف ترك زبان از آغاز هزاره دوم ق.م تا آغاز هزاره اول ق.م در آذربایجان می باشند. پس از سپری شدن قرن های 17-16-15 دوباره در قرن چهاردهم قبل از میلاد در اسناد بین النهرین ظاهر می‌شوند. سكوت منابع آشوری در قرن‌های در مورد همه اقوام ساكن در ایران غربی یك سكونت همه جانبه است و علاوه بر توروكی‌ها, گوتی ها و لولوبی ها را نیز شامل می شود و علت اصلی آن را باید در ضعف آشور در این سه قرن جستجو كرد. اما در قرن چهاردهم قبل از میلاد این سكوت شكسته می شود و بار دیگر مدارك تاریخی بیشتری ارائه می شود. با روی كار آمدن آداد ـ نیراری اول (1275 ـ 1307 ق.م به توریخ مجیدزاده و 1281 و 1310 به توریخ دلاپورت) وی شرح پیروزی های پدر پادشاه خود «اریك ـ دن ـ ایلو» علیه مناطق «توروكو»، «نیگیمتی» و رؤسای همه گوتی های كوه نشین را به دست می دهد. مجیدزاده از این لحن لوحه آشوری استنباط می كند كه این توصیف آشكار می كند كه مخالفان ساكن در كوه های زاگرس را در مجموع «گوتی» می نامیدند. قطع نظر از درستی و یا نادرستی این استنباط این نكته كه نام «توروكو» در كنار گوتی ها برده شده حائز اهمیت است به این سبب كه این دو قوم كوهستانی در عرض پانصد سال در كنار هم زندگی می كرده اند و تغییر عمده ای در مواضع و پایگاه های سكونتی آن ها حاصل نشده است. ولی ظهور منطقه جدیدی به نام «نیگیمتی» (به قرائت دیاكونوف: نیگیمخی) كه به گفته جورج كامرون در رشته كوههای شرق اربیل قرار داشت، در جوار حوزه های سنتی گوتی ها و توروكی ها حائز اهمیت بیشتری است زیرا این توپونیم گواه تفوق عنصر قومی «هوری» در جنوب دریاچه ارومیه است «نیگیمتی» (= نیگیمخی) به گفته دیاكونوف نامی هوری است (تاریخ ماده، 474) و وی به جای منطقه توروكی «كشور توروكی» نوشته است كه صحیح تر می نماید. زیرا این توصیف وجود پادشاهی (امارت) را در كشور مذكور تایید می نماید. همانطوری كه نیگیمتی نیز كشور نامیده شده است. (8)&lt;br /&gt;آدادنیرای اول خویشتن را نابود كننده قبایل نیرومند كاسی (كاسی های حاكم بر بابل) و گوتیان و لولومیان (=لولوبیان) و شوباریان (سوبارتوها = میتانیان و فی الواقع هوریان) می داند (تاریخ ماد، 474) آنچه از این ادعاهای گزاف بر می آید این است كه دولت دوباره قدرت یافتة آشور با چهار عنصر قومی هوری, توروكو و گوتی و لولوبی در منطقه عمومی شمال شرق عراق و شمال غرب و غرب ایر ان درگیر بوده است. دشمن دیگر وی كاسی ها در این زمان در مركز عراق (بابل) فرمانروایی و سلطنت داشتند «اریك ـ دن ـ ایلی» پدر پادشاه «آداد نیراری اول» نیز در متنی كه بیشتر آن از میان رفته است شرح بیشتری از لشكر كشی خود به سرزمین «نیگیمتی» كه پادشاه آن در این موقع (قرن چهاردهم ق.م) شخصی به نام «اسینو» بوده است به دست می دهد.&lt;br /&gt;همانطوری كه نیگیمتی نامی هوری است «اسینو» نیز نامی هوری و شهری از شهرهای نیگیمتی به نام «ارنونا» كه اسینو در آنجا به محاصره نیروهای آشوری در آمده بود نیز به احتمال قوی هوری است. با توجه به این نام های&lt;br /&gt;كثیر هوری در منطقه عمومی كردستان و آذربایجان و وجود یك ایالت هوری نشین مشهور به نام «اشنونا» در ناحیه دیاله، شكی در این نیست كه هوریان نزدیك ترین متحدان توروكی ها, گوتی ها و لولوبی ها در مقابله با آشوری ها بوده اند. ستایش خدای «تیشپاك» در میان اشنونایی ها، كه همان خدای «تشوپ» مشهور هوری ها و هیتی ها و تئشپا (=توشپا)ی اورارتوهاست این احتمال را تقویت می كند كه خدای مورد احترام توروكی ها نیز «تیشپاك» بوده است زیرا اسامی فرماند هان توروكی نیز چنانچه گذشت منشا هوری داشته است. من توپونیم باستانی «اشنونا» را&lt;br /&gt;در نام «اشنو» ضبطی كه جغرافیدانان عرب از اشنویه آذربایجان داشته اند باز می جویم و معتقدم كه این نام (= اشنو) بازمانده توپونیم باستانی اشنوناست. یوسف مجید زاده می نویسد: «یكی از پادشاهان «اشنونا» به نام «بیلالاما» بر پایه مداركی كه به دست آمده قانونی به زبان اكدی تدوین كرده است كه در حدود دو قرن مقدم بر قانون حمورابی است. امروزه می دانیم كه در حدود سه چهارم از قانون اشنونا عیناً در قانون حمورابی آمده است و موضوع بقیه آن شباهت فراوان به مواد مشابه در آن قانون دارد (ماخذ فوق 157 ـ156) .&lt;br /&gt;منابع آشوری در قرن سیزدهم قبل از میلاد مجددا در مورد توروكی ها سكوت كرده اند و به نظر می رسد كه توروكی ها در این قرن در اتحادیه پادشاهان نائیری داخل شده اند. این اتحادیه كه چهل پادشاه در آن عضویت داشت سرزمین های واقع در بین دریاچه های ارومیه ـ وان و احتمالا سیوان گؤی گؤل را شامل می شد.&lt;br /&gt;توكولتی نینورتای اول در اواسط قرن سیزدهم ق.م خود را شاه دریای بالا و پائین و شاه سوباریان و گوتیان و سراسر كشور نائیری می‌خواند و محتمل است ما در این بیانیه توروكی‌ها را تحت نام « نائیری» باز جوئیم هر چند كه اصطلاح گوتیان و سوباریان (=هوریان) نیز می توانند این معنی را كامل كنند. در هر صورت بعد از سپری شدن سه قرن دیگر و در اوایل هزاره اول قبل از میلاد (قرن نهم قبل از میلاد) در سنگ نوشته های میخی اورارتو (كشور نائیری ) سخن از ایالاتی در اراضی آذربایجان رفته است كه قومی به نام توریخی در آنها زندگی می كرده ا ند. نام «توریخی» بدون شك صورت اورارتویی «توروكی» آشوری است. یامپولسكی بر اساس منابع یونانی سخن از مسكون بودن آذربایجان در سده 5 قبل از میلاد توسط «ایركی ها» رانده است.&lt;br /&gt;وی از طریق تحلیل فقه اللغه ای به این نتیجه رسیده است كه منظور از توروك ها و توریخی ها و ایركی ها همان تركان هستند. یامپولسكی در موردی دیگر با استناد به پومپونیوس (جغرافی نگار و تاریخ نگار نیمه اول سده اول میلادی) می نویسد كه تركان در اوایل سده اول میلادی و حتی پیش از آن در چراگاه های شروان و دشت میل زندگی می كردند (رك. رئیس نیا, 876-877) با در نظر گرفتن مراتب فوق و با تاكید بر این موضوع بسیار اساسی كه «جاحظ» در اواخر قرن دوم هجری در رساله معروف خود «مناقب الترك» درباره تركانی سخن می گوید كه در آسیای صغیر سكنی داشته اند و عرب ها با آن ها در ازمنه قدیم آشنا بودند(9) موضوع بومی بودن تركان آذربایجان بصورت تسلسل تاریخی مستمر احراز می شود.&lt;br /&gt;زیرنوشته‌ها :&lt;br /&gt;1ـ پادشاهی اشنونا در قسمت سفلای دره, رود دیاله قرار داشت. این پادشاهای با ایلام و سومر – اكد و كشورهای شمالی خود در كردستان و آذربایجان تماسی تنگاتنگ و پیوندی ناگسستنی داشت.&lt;br /&gt;2ـ درباره تاریخ جلوس حمورابی بر سلطنت بابل در میان دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد.&lt;br /&gt;3- شوشازّا یا ششروم و شمشرّ قرائت های مختلف از نام یك شهر عمدتا هوری نشین می باشد. این محل در حال حاضر «تلّ شمشاره» خوانده می شود و در شمال شرقی عراق در نزدیكی های رواندوز در حوزه علیای زاب كوچك در جنوب غربی دریاچه ارومیه قرار دارد (رك: یوسف زاده, تاریخ و تمدن بین النهرین 46-168).&lt;br /&gt;4- جزء اول این نام یعنی «ایشمَ» به معنی شنیده است می باشد. داگان خدای حامی شهر ترقا «تل عشاره» در جنوب ملتقای رود خابور و فرات و خدای مورد احترام آموری ها است ایشمَ داگان یعنی داگان شنیده است و یشمك آداد نام پسر دیگر شمشی آداد اول كه به سلطنت «ماری» رسید به معنی آداد می شنود می باشد واژه ایشمَ یا واژه ائشیتمك (شنیدن) و واژه عربی (سمع) و مشتقات آن قابل مقایسه است.&lt;br /&gt;5ـ مجید زاده معتقد است كه این ازدواج سیاسی بوده و ایشمَ داگان پادشاه آشور به منظور دست یابی به صلح پایدار با توروكوها دست به این اقدام زده است. (ماخذ مذكور 190).&lt;br /&gt;6 ـ «ماری» (تل حریری امروزی) است واقع در جنوب ملتقای رود خابور به فرات در سوریه این شهر در آغاز منطقه ای سومری نشین بود اما بعد ها عنصر سامی غربی در آن تفوق یافت.&lt;br /&gt;7ـ خاستگاه نخستین هوری ها قفقاز و آذربایجان بوده است.&lt;br /&gt;8 ـ در آن زمان آشوریها سرزمین های بسیار كوچك را كشور می نامیدند. مثلا در فلات ارمنستان 80 كشور برمی شمردند (ركن تاریخ ماد، 475).&lt;br /&gt;9- رك: بر تولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی, جلد اول، 453.&lt;br /&gt;2- تمدنهای باستانی غرب آذربایجان - عادل ارشادی فر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;".... پنجمین قومی كه در حدود غربی آذربایجان ودر اواخر هزاره سوم و اوایل هزاره دوم قبل از میلاد قدم به صحنه تاریخ گذاشتند ((توروكی)) ها هستند. برخی از محققان معتقدند كه ((توروكی ها)) یا توروكوها (TURUKKU ) عشیره ای از هوری ها هستند زیرا اسامی پادشاهان آن ها منشا هوریانی دارد، توروكی ها چه عشیره ای از هوریان باشند و یا نباشند این نخستین باری است كه نام قوم تورك در منابع تاریخی مشرق زمین مطرح می شود و گواه بی بدیلی است بر بومی بودن ترك های آذربایجان. قوم توروكی بر اساس منابع تاریخی بابل، اورارتو و آشور به مدت یك هزار (ده قرن ) در غرب آذربایجان حضور فعال داشته اند و به مانند گوتیان دشمنان خطرناكی برا ی جلگه نشینان بابل بوده اند.                                                                                                                                           &lt;br /&gt;نخستین اطلاع تاریخی از توروكو (توروكی)ها مربوط به دوران حمورابی پادشاه مشهور بابل است. این این پادشاه در بیست و نهمین سال سلطنت خود به ثبت این واقعه پرداخته است كه لشگر های توروكوم،كاگموم وسوبارتو را شكست داد (19).                                                                                                                                          &lt;br /&gt;قطع نظر از اختلافی كه در گاه نگاری تاریخ بین النهرین وجود دارد ،توروكی ها در سال های بعدی با شمسی آراد اول (1813 –1781 ق.م به توریخ دلاپورت) بر سر مالكیت شهر ((شوشارا)) (شاشروم) در نزدیكی رواندوز درگیر شده وتصرف این شهر را برای وی ناممكن ساختند. پادشاه آشور قدیم علیرغم لشگر هایی كه به قصدانقیاد ساكنان گردنكش كوهپایه های زاگرس شمالی ومیانی یعنی گوتی ها وتوروكی ها به عمل آورد موفقیت قطی كسب نكرد.&lt;br /&gt;او در یكی از گزارش ها ی تاریخی خود به جنگ عمده ای اشاره میكند كه به منطقه زاب كوچك نموده و چندین شهر از جمله ((قابرا )) (در شرق اردبیل)، آراپخا(كركوك) وتوروكم را به تصرف آورد اما با وجود این ادعا فرزند و جانشین وی ((ایشم –داگان اول )) كه به توریخ یوسف مجید زاده بین سالهای 1780 –1741 ق.م سلطنت كرده مجبورشد كه تن به یك مصالحه سیاسی داده وبا توروكو معاهده صلحی را امضا كند (20).                                         &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اسناد ((ماری)) شرح وقایع برخوردهای نظامی توروكیها با آشوری ها ثبت شده است. روح مضامین اسناد (لوحه های گلی ) نشان می دهد كه آشوری ها به شدت از حملات پی درپی توروكی ها هراسان بوده و دائما به فرماندهان زیر دست هشدار می داده اند كه مواظب شبیخون توروکی ها باشند. جورج دوسین در سال 1950بخشهایی از این اسناد را تحت عنوان ((آرشیو پادشاهی ماری)) منتشر کرد. در جلد اول اثر او لوحه های شماره 16و69 از توروكوها سخن می گوید. در اثر مذكور كه كه نشر آن درسال 1951 به چهارجلدرسید نام توروكو ها(توروكی ها) هجده(18)بار ذكر شده است. لوحه هایی شماره 21-22-23-24-25-41-45-52-70-78-و79 اسنادی ماری لوحه هایی هستند كه در آن ها عموما از تعرضات توروكوهاسخن رفته است. در لوحه 21آمده است:                                                              &lt;br /&gt;(برادرت ایشمه داگان)) سخن می گوید:                                                             ) &lt;br /&gt;به ایشمه آدو (آداد) بگو:                                                    &lt;br /&gt;توروكو ی دشمن آمد وبه … … آ وارد شد (رسید)                                              &lt;br /&gt;او ((كاكو لا تیم )) را اشغال كرد.                                                      …. &lt;br /&gt;گاو های نر وغنایم را برداشت.                                                   &lt;br /&gt;بعد از این هجوم عده، ((توروكو))ها زیاد نشده، اما می تواند افزون تر شو.                                                      &lt;br /&gt;آن ها به هجوم خود ادامه خواهند داد)).                                                &lt;br /&gt;حملات پی در پی توروكوها باعث شد كه ایشمه داگان برای دستیابی به صلحی پایدار و دفع خطر توروكوها اقدام به مصالحه كند و در پی این مصالحه دختر پادشاه توروكوها به عقد ازدواج((موت- اشكور)) فرزند (( ایشم – داگان اول)) و پادشاه بعدی آشور قدیم در آمد (21). پس از سپری شدن سه قرن سكوت منابع آشوری در مورد اقوام ساكن در ایران غربی، در قرن چهاردهم قبل از میلاد این سكوت شكسته شد و با روی كار آمدن ((آداد- نیراری اول)) (1275-1307ق.م به توریخ مجید زاده)وی شرح پیروزی های پدر پادشاه خود ((اریك-دن- ایلو)) علیه مناطق ((توروكو)) و ((نیگیمخی)) (=نیگیمتی) و روئسای همه گوتی های كوه نشین را به دست می دهد(22). وی با اشاره به جنگهایی كه خود كرده، خویشتن را نابودكننده قبایل نیرومند كاسی و گوتیان و لولومیان (لولوبیان) و شوباریان (سوبارتوها= میتانیان و فی الواقع هوریان) می داند(23). احتمال قوی وجود دارد كه ((آدادنیراری اول)) در گزارش جنگی خود از توروكوها تحت عنوان سوبارتو یاد كرده باشد هر چند نام های دیگر نیز منتفی نیست.                                           &lt;br /&gt;((توكولتی- نینورتای اول)) (1218-1255ق.م) در قرن سیزدهم قبل از میلاد خود را شاه دریای بالا و پایین و شاه سوباریان و گوتیان و سراسر كشور نائیری (اورارتو) می خواند و محتمل است كه وی نیز از توروكی ها تحت عنوان سوباریان (هوریان) نام برده باشد ولی چنانچه در موضوع آداد- نیراری اول گفته شد، این نیز محتمل است كه توروكی هادر این گزارش تحت نام ((نائیری)) یا ((گوتی)) ذكر شده باشند. ولی آنچه مسلم است ((نائیری ها))( اورارتوها) از توروكی های حاشیه دریاچه ارومیه با نام ((توریخی)) یاد كرده اند(24). این احتمال كه توروكی ها با قدرت گرفتن امپراتوری اورارتو (نائیری) در حلقه اتحادیه كشورهای نائیری (مركب از چهل كشور كوچك) در آمده باشندجدی است. قطع نظر از این احتمالات، این نكته كه اورارتو ها در قرن نهم قبل از میلاد از توروكی ها یا توروكوهای منابع آشوری و بابلی به نام ((توریخی)) یاد كرده اند بسیار حائز اهمیت است زیرا موجودیت این قوم را از آغازین سده هزاره دوم ق.م تا آغازین سده هزاره اول قبل ازمیلاد قطعیت می بخشد. در خصوص موقعیت جغرافیایی كشور ((توروكوم)) اختلاف نظر وجود دارد. ((ماسپرو))در نقشه ای كه ارائه كرده است توروكوم را در حدود استان حكاری تركیه و مرزهای آذربایجان غربی جای داده است ولی در منابع دیگر سرزمین توروكو در جنوب دریاچه ارومیه و دقیقا در اراضی آذربایجان قرار گرفته است (به نقشه مربوطه رجوع كنید). به نظر می رسد توروكی ها تا زمان برچیده شدن امپراتوری اورارتودر تركیب این امپراتوری بوده اند ولی دلیل قاطعی برای اثبات این امر در دست نیست. شاید قوم توروكی در تركیب اتحادیه پادشاهی ماننا داخل شده باشند برای ثبوت این امر نیز اسناد كافی نداریم .ولی آنچه مسلم می نماید توروكی ها با حفظ نام خود در تركیب جمعیت های ساكن ئدر حدود مابین دریاچه ارومیه تا دریاچه وان باقی بوده اند بدون اینكه در اقوام دیگر مستحیل شده باشند و برای اثبات این امر دلیل كافی موجود است ((جاحظ)) در اواخر قرن دوم هجری در رساله معروف خود ((مناقب الترك)) درباره تركانی سخن گفته كه در آسیای صغیر سكنی داشته و عرب ها با آنها در ازمنه قدیم آشنا بودند (25)...."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-6366871487904951637?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/6366871487904951637/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=6366871487904951637&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6366871487904951637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/6366871487904951637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_15.html' title='توروکوهای کردستان قبیله ای از مردمان قفقازی و آریایی هوری و میتانی بوده اند'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-7257317953811350923</id><published>2011-11-14T04:46:00.001-08:00</published><updated>2011-11-14T04:48:34.599-08:00</updated><title type='text'>ریشه ایرانی نامهای قهرمان و کُهرم</title><content type='html'>برای نام قهرمان صورت اصلی کارمان را پیشنهاد نموده اند. اگر ترکیب نیمه عربی و نیمه فارسی قهرمان را کنار بگذاریم می توانیم آن را مرکب از کار (سلحشور در پارسی باستان) و مان (مرد یا منش) بگیریم. ولی ظاهراً ساده تر آن است که جزء اول را قهر عربی به معنی مغلوب کننده و جزء دوم را من به معنی مرد یا منش بگیریم. چه در متون پهلوی و اوستایی بدین ترکیب بر نمی خوریم. اما نام تورانی شاهنامه ای کُهرم به معنی رمنده کوهی یعنی بزکوهی و قوچ وحشی که معادل و مترادف سکایی و تورانی است وجه اشتقاق دیگری را از کلمه قهرمان به دست می دهد. چه اگر این کلمه را ریشه نام قهرمان بگیریم در این صورت قهرمان به معنی قوچ وحشی خواهد بود. در حماسه کوراوغلو (بابک خرمدین) دلیران جنگی را قوچ خطاب کرده اند. قوچ وحشی معنی لفظی نام کوروش نیز هست. ظاهراً مغان از معنی تورانی نام کوروش ناخشنود بوده اند که به جای آن از فریدونِ (منسوب به دوست منش= هخامنشیِ) دارنده گرز گاوسر و ثراتئونه (سومین، منظور کورش سوم) استفاده نموده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-7257317953811350923?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/7257317953811350923/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=7257317953811350923&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7257317953811350923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/7257317953811350923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title='ریشه ایرانی نامهای قهرمان و کُهرم'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-1495262699114285322</id><published>2011-11-13T12:16:00.000-08:00</published><updated>2011-11-13T12:17:01.053-08:00</updated><title type='text'>قلعه خان محل احتمالی شهر نرماشیر</title><content type='html'>مطابق کتاب معجم البلدان یاقوت حموی شهر نرماشیر (شهر ملایم و لطیف) به فاصله یک منزلی بم و نیز یک منزلی فهرج واقع بوده است. اکنون شهری بدین نام و در این موقعیت در آنجا دیده نمیشود. محتملترین محل آن روستای قلعه خان حالیه است. گرچه دورتر نام روستای دور افتادهً میرشیر هم جلب توجه می نماید. طبق لغتنامه دهخدا نرماشیر [ ن َ ] (اِخ ) شهری است [ به ناحیت کرمان ] خرم و جائی آبادان و با نعمت و جای بازرگانان . (حدودالعالم ). شهر مشهوری است از شهرهای بزرگ کرمان در یک منزلی بم و نیز در یک منزلی فهرج از طرف صحرا. (از معجم البلدان ). نام شهری از بلاد کرمان قریب به شهر بم و معمور و آباد و دارزین [دارستان] ناحیه ای است از آنجا با هوای سرد که در تابستان آنجا توان ماند. (انجمن آرا) (آنندراج ). این نام بر مجموعه ٔ دهات و آبادیهای قسمت شرقی بم اطلاق میشود، و آن ناحیتی است با هوای گرم و حنا و خرمای فراوان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-1495262699114285322?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/1495262699114285322/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=1495262699114285322&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1495262699114285322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/1495262699114285322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_8209.html' title='قلعه خان محل احتمالی شهر نرماشیر'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-287092439538800713</id><published>2011-11-13T03:08:00.000-08:00</published><updated>2011-11-13T06:59:25.047-08:00</updated><title type='text'>تحقیقی در باب منشأ جشن بابلی- ایرانی کهن گاوگیل</title><content type='html'>اندکی دقت در هیئت مختلف نامهای این جشن اساساً بابلی از جمله  گاوگمل(گوگمل، تالاب شتر) و درامزینان (کشتاربزرگان) و همچنین روایات متعلق بدان در می یابیم که در اینجا روایات منسوب به حادثه جنگ گوگمل بین داریوش سوم و اسکندر و شکست ایرانیان با برخی روایات وقایع مهم دیگر عهد هخامنشی از جمله کشته شدن سپیتمه جمشید  (داماد و ولیعهد آستیاگ/اژی دهاک/ضحاک) و خود آستیاگ (آژیدهاک) به فرمان کوروش سوم (فریدون یعنی هخامنشی) در هم آمیخته است. پلوتارک در باره گوگمل محل پیروزی قاطع اسکندر بر داریوش می آورد: "یکی از شاهان قدیم پارس که بر شتر تندروی سوار بود، در اینجا از کید دشمن برست. بعد مقرر داشت که این شتر را در اینجا حفظ و حراست کنند و خراج چند ده را برای آسایش این شتر و مستحفظین آن تخصیص داد.". کلمهً گاگیل (کاکیل) در بین النهرین باستان به معنی گاونر وحشی بوده است. تقریباً به همان معنی کوروش که به معنی قوچ وحشی و بزکوهی است.به مناسبت جشن گاوگیل (گاو گیلان) در شب شانزدهم دی ماه یک گاو را تزئین می کردند و در شهر می گرداندند و شادی می کردند . در روایات کهن سرزمین چهارگوشهً ورنه (گیلان) زادگاه فریدون به شمار می رفت. &lt;br /&gt;در وبلاگ مردان پارس در باره جشن گاوگیل می خوانیم: "در پایان روز پانزدهم دی ماه، یعنی روز دی بمهر یا دیگان سوم- شب هنگام، جشنی در ایران کهن روزگار برپا و برگزار می شد موسوم به گاوگیل، که به اشکال گوناگون چون: گاگیل، گاوگمل، کاکیل، کاکثل و درامزینان در کتابهای پیشین ثبت شده است.&lt;br /&gt;سبب برگزاری این جشن را گفت اند این است که مملکت ایران در این روز از ترکستان جدا شده وگاوهایی را که ترکستانیان از ایرانیان به یغما برده بودند پسگرفته شد. علت دیگر آن که چون ضحاک  بر ایران تسلط یافت، گاوهای آثفیان  پدر  فریدون  را به یغما برد. اما در چنین روز وهنگامی که فریدون بر ضحاک پیروز شد وآن گاوها را به جای خود باز گردانید، وچون آثفیان مردی بخشنده ومردم دوست بود وبا به دست آوردن گله هایشان به مردم نعمت فراوان بخشید ، مردم آن هنگام را هر ساله جشن گرفتند.&lt;br /&gt;در این روز بود که فریدون را از شیر گرفتند واو سوار بر گاوی شد. باید توجه داشت، انچه از حوادث را که ابوریحان به این روز یا شب نسبت میدهد و حاصل شنیده های وی از زبان مردم است. پیوند و ربطی دارد به موقعیت بروج در آسمان وشکل قرار گرفتن آنها که از رویشان تفأل و تطیر میکردند وسعد و نحس ایام آتی و بخت را معلوم می نمودند. ابوریحان بیرونی  خود در پایان گفتارش به صحت چنین اندیشه ها واعتقاداتی با نقل قول هایی اشاره کرده است.&lt;br /&gt;در شب این روز، یعنی شب شانزدهم آبان، برآن بودند که گاوی از نور که شاخ هایش از طلا وسم هایش از نقره است وچرخ قمر را میشکند، برای ساعتی در آسمان آشکار شده وسپس پنهان می گردد. هر که را در ساعت ظهور چشم بر آن افتد هر دعایی که داشته باشد اجابت خواهد گشت.&lt;br /&gt;هم این گاو نورانی که بر بلندای کوهها آشکار می شود، هر گاه دوبار بانگ نماید، نشان آن است که سالی مشحون از نعمت وبرکت در پیش است واگر یک بار بانگ زند، نشان خشک سالی وتنگی روزی و معاش می شود.&lt;br /&gt;این روز را نیک میدانند که با شیر تازه گاو کام بگشایند وبر آن بودند که بامدادان پگاه، پیش از آنکه زبان به سخن بگشایند نیک است یک به بخورند وترنجی را ببویند که از آن پس سالی در فراخی معیشت خواهند گذراند.&lt;br /&gt; ابو ریحان از ناقلی به نام بابلی نقل کرده و آورده که این روز نزد ایرانیان بد شگون ونامبارک است و جشن مردم جادوکار ودیو صفت می باشد، چون در چنین روزی بیور اسب بر جمشید دست یافت وجم کشته شد وشریران بر مردم دست یافتند و به شادی وسرور پرداختند.&lt;br /&gt;هم از ناقل فوق الذکر یاد شده که در زمان جمشید، وی کاکیلی (گاونروحشی) را به هیئت انسان دید که با چهره ای بس زیبا بر گاوی سپید در حالی که دسته ای سوسن به دست داشت ومی بویید سوار بود. گاو از هفت نوع گوهر ترکیب شده بود: زر، سیم، مس، قلع، آهن و سرب. هر کس را که میدید به نام میخواند واز حالاتش آگاهی می داد ونور خود را میان مردمان پخش می نمود. جم ویرا نامید و گفت توکیستی؟ آن سوار گفت: من بخت هستم. جم پرسید از این رفت و آمد و گفت گو چه مقصودی داری؟ گفت: بخت واقبال میان مردم تقسیم میکنم. جم پرسید که در چه هنگامی بخت ومبارکی در میان مردم بیشتر باشد؟ گفت:هنگامی که برج ور میان آسمان باشد ، وچون این گفت در میان آسمان پنهان شد."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-287092439538800713?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/287092439538800713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=287092439538800713&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/287092439538800713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/287092439538800713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html' title='تحقیقی در باب منشأ جشن بابلی- ایرانی کهن گاوگیل'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-3609961977581996231</id><published>2011-11-10T12:46:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T02:25:18.388-08:00</updated><title type='text'>ریشه نام سردشت</title><content type='html'>گفته میشود در سردشت فعلی در قسمت شمال غربی ، شهر قدیمی نیِزه رو (نیزارو ) قرار داشته است که به فاصله یک کیلومتری در کنار چشمه ای بنیان شده بود و در باب وجه تسمیه آن داستان را هم نقل می کنند. ولی می توان تصور نمود با آمدن ترکان بدین نواحی نام کهن آنجا یعنی سه لک (سه راه) به معنی سُلُک یعنی جای باتلاقی و نیزار  گرفته شده و ترجمه فارسی  و کردی این نام به صورت نیزارو بدین قسمت کهن شهر تعلق گرفته است. یعنی خود سه لک (سه راه) قدیمی تر بوده است و اکنون نیز این شهر تنها از سه سوی شرق و غرب و جنوب به بیرون راه دارد و در سه راهی واقع است. مسلم به نظر می رسد نام سردشت از تلخیص نام سه لک دژ (طبق قاعده تبدیل و تلخیص زبانهای ایرانی همان سه ره دش) عاید شده است.اگر نیزا رو را مرکب از اجزاء اوستایی و پهلوی نس (به هم رسیدن) و رو (راه) بگیریم در این صورت آن  معنی محل تلاقی راهها (سه راه)  یعنی همان  معنی سه لک را خواهد داد. &lt;br /&gt;در وبلاگ سوما در رابطه با معرفی، تاریخچه و آشنایی با شهر سردشت می خوانیم: "اینکه از چه زمانی نام سردشت بکار گرفته شده به درستی معلوم نیست و آیا نام سردشت قبل از نام نیزه رو بکار گرفته می شد یا بعد از متداول گشت نیاز به تحقیقات بسیار عمیقی دارد، در کتاب فتوح سواد العراق هم نامی از سردشت برده نشده در حالیکه از شهرباری در نزدیکی آن ذکری به میان آمده است. آنچه یقین است اینکه واژه سردشت در متون تاریخی و جغرافیای بعد از اسلام تا دوره متأخر یعنی از دوره صفویان به بعد ثبت و ضبط نشده و حتی در کتاب نزهة القلوب حمدالله مستوفی هم نیامده است . در متون جغرافیایی قرن سوم و چهارم و پنجم بویژه مسالک و ممالک از سلَق زیاد سخن رفته که به احتمال &lt;br /&gt;بسیار قوی با منطقه سردشت است، و اینکه سلَق چرا با سردشت منطبق است و بعد از زبان شناسی هم قابل مطالعه است زیرا محل تلاقی سه راه مهم تجاری و کاروانرو بوده است و که شهرزور و مراغه و دینور را به قول صاحبان مسالک و ممالک به هم متصل می نمود و راههای این سه مرکز عمده از طریق سلَق به هم متصل می شد که موقعیت منطقه سردشت دقیقاً در وسط آنها قرار گرفته است و در زبان عربی هم سلَق می تواند سه لک (سه شاخه) کردی باشد که همان معنی سه راه را القاء می کند . علاوه بر آن ابودُلف در سفرنامه اش (ص 54) پس از گزارشی از کردهای هذبانی ، می نویسد: « و دهات آنجا را تا حدود «سلَق» و «دینور» و توابع «شهرزور» وسعت دادند ».  پس مینورسکی در تعلیقات خود  در باب  محل  سلَق می گوید: « توسعه نفوذ هذبانی ها تا بالای سلق (Salaq) و شهرزور و دینور صحیح به نظر میرسد. سلق بخشی است که خصوصاً در حوادث قرن سوم هجری ( نهم میلادی ) از آن ذکر شده است . یکی از دو سلق که متعلق به «احمد به روح العودی» بوده با بخش «لاجان » امروز واقع در غرب ساوجبلاغ مطابقت دارد و رشته کوههای مرزی (گردنه «زنوی شیخ») آنرا از «سلق غربی » متعلق به «بنی الحسن الحمدانی » جدا می سازد. این بخش با بخش کنونی «رواندوز» تطبیق می کند. (سفرنامه ابودلف، ص 115). می بینیم که مینورسکی آن را دو منطقه بسیار نزدیک به سردشت منطبق می داند. و نیز ابن خرداد به در کتاب المسالک و الممالک (ص 97) مینویسد: از روستاهای ناحیه آذربایجان است. و اما درباره اشتقاق سردشت و استعمال این کلمه تحقیق ممتعی را بایسته است."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-3609961977581996231?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/3609961977581996231/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=3609961977581996231&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3609961977581996231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/3609961977581996231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_10.html' title='ریشه نام سردشت'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-2434975838392408593</id><published>2011-11-09T12:48:00.000-08:00</published><updated>2011-11-09T12:49:29.052-08:00</updated><title type='text'>نظری به برخی نامهای جغرافیایی دشوار استان فارس</title><content type='html'>ارسنجان را می توان به صورت ارزنجان به معنی جایگاه ارزن یا محل غربی گرفت. افزر را می توان آب زر معنی نمود و دهرم را ده محل آرامش. دوزه به معنی جای دژ یا جای دزد است. ایج به صورت ااُج به معنی تنومند و ستبر است. جویم به معنی محل جوی یا مکان جو است. خومه زار به معنی محل جریان نهر است. فسا به معنی مکان پسین و پشتی است. وراوی به معنی جایگاه گسترده است. کوار به معنی جای سبد یا محل جادوگر است. نوجین معنی مکان ناو آب یا محل نو را میدهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-2434975838392408593?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/2434975838392408593/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=2434975838392408593&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2434975838392408593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2434975838392408593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_09.html' title='نظری به برخی نامهای جغرافیایی دشوار استان فارس'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-8017611316083292855</id><published>2011-11-08T02:26:00.000-08:00</published><updated>2011-11-08T02:38:13.964-08:00</updated><title type='text'>معانی نامهای مناطق راین، پاریز، ارزویه، چترود، رابر، منوجان، بروات و بردسیر در استان کرمان</title><content type='html'>راین به صورت اوستایی رای-یون به معنی جای با شکوه است. پاریز به صورت اوستایی پار-اوس به معنی پهلوی چشمه است و به صورت پار-ایز به معنی پر از بُز می باشد. روستایی هم در جوار وی به نام پسوجان (محل دامها) خوانده میشود.ارزویه معنی محل سفید رنگ یا غربی را می دهد. چترود به معنی چاهرود است و اشاره به قناتهای پر آب آن. رابر به صورت رای ور به معنی دژ با شکوه است. منوجان به معنی محل رعایا است. شهر دو قسمتی بوده است. بخش کوچک و دارای ارگ اعیان نشین و بخش بزرگ و رعیت نشین منوجان نام داشته است. بروات به معنی محوطه بادگیر می باشد و برد سیر مخفف به اردشیر (شهر خوب اردشیر بابکان) است. خود کرمان به معنی دارای خانه های سفت و سنگی است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-8017611316083292855?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/8017611316083292855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=8017611316083292855&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8017611316083292855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/8017611316083292855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html' title='معانی نامهای مناطق راین، پاریز، ارزویه، چترود، رابر، منوجان، بروات و بردسیر در استان کرمان'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-767673907968499517</id><published>2011-11-05T15:31:00.000-07:00</published><updated>2011-11-05T15:32:42.670-07:00</updated><title type='text'>دستان گائوماته به علامت قنوت بالا رفته و خالی از عصا و انگشتر سلطنتی است</title><content type='html'>آیین نگهداشتن داشتن عصا و حلقه در دست خدایان و پادشاهان در بین النهرین رایج بوده است و همانند نقش فروهر از ایشان به ایرانیان رسیده چنانکه در فرگرد دوم وندیداد این دو ابزار معجزه گر را در دست جمشید پادشاه اساطیری ایرانیان می بینیم. این جمشید که در کنار رود دائیتی (موردی چای مراغه) به همپرسگی اهورامزدا پرداخته و با به کار بردن این عصا و انگشتری و به یاری اهورامزدا زمین مسکونی را فراختر می گرداند. سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ (اژیدهاک) بوده است و همانند آستیاگ به دستور کورش سوم (فریدون) مقتول میگردد. در شاهنامه از وی تحت القاب هوم عابد (زاهد شراب هوم)، هجیر (زیبا چهره) و گودرزکشوادگان (شیوا سخن دارای سرودهای دینی با ارزش) اسم برده شده است. وی دو پسر به اسامی مگابرن ویشتاسپ (حاکم ماد سفلی) و سپیتاک (حاکم آذربایجان و اران و ارمنستان) داشت که کورش (فریدون=هخامنشی) ایشان از حکومت این نواحی خلع و به فرمانروایی گرگان و دربیکان بلخ بر گماشت و مادر ایشان (آمی تیدا، دختر آستیاگ و همسر سپیتمه) را به عنوان ملکه به دربار خود برد. هرتسفلد ایرانشناس بزرگ آلمانی سپیتاک پسر سپیتمه را همان زرتشت سپیتمان می داند. اگر در نظر بیاوریم که مطابق گفته گزنفون و کتسیاس از سوی دیگر آذربایجان و بلخ در آن عهد همچنین محل فرمانروایی گائوماته بردیه بوده است به این همانی زرتشت و گائوماته بردیه می رسیم. با در نظر گرفتن اینکه مطابق گفته کتسیاس در سپاه این فرد فیلان و سواران هندی وجود داشتند. معلوم میگردد که وی از سوی کورش از مرکز بلخ به امور هندوستان نظارت و فرمانروایی داشته است و این ما را به مقابله لقب وی گائوماته (سرود دینی دان) شاهزاده گوتمه بودای بلخ (سرود دینی دان دانا)  و گوتمه مهاویرا (سرود دینی دان بسیار بزرگ و دانا) رهنمون میگردد.                                               &lt;br /&gt;راجع به اینکه گائوماته بردیه مغ (سپیتاک زرتشت) اهل عصا نبوده بلکه به آیین روشن کردن آتش (نشانه تقدیس آتش) و شمع (نشانه علم و آیین مهری) بوده است. تصویر دخمه او به وضوح گواهی میدهد:                                          &lt;br /&gt;این تصویر گائوماته بردیه که هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی آن را کشف کرده است گفتنی است این دخمه باید توسط فرورتیش شورشی مادی علیه داریوش برای گائوماته بردیه ساخته شده است. احتمال دارد اساس اسطوره فرهاد کوه کن مربوط به همین دخمه و نقش گائوماته و فرورتیش در کتیبه بیستون باشد ولی تاریخ آن به خطا به عهد خسرو پرویز (خسرو شکست ناپذیر)آورده شده است. از خسرو شکست ناپذیر در اصل داریوش اول مراد بوده است. تصویر گائوماته بردیه در دخمه اش در سکاوند هرسین (سیکایا اواوتی) ضمیمه میشود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-767673907968499517?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/767673907968499517/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=767673907968499517&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/767673907968499517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/767673907968499517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post_05.html' title='دستان گائوماته به علامت قنوت بالا رفته و خالی از عصا و انگشتر سلطنتی است'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-2582837560930943251</id><published>2011-11-03T02:26:00.000-07:00</published><updated>2011-11-12T03:40:18.839-08:00</updated><title type='text'>معنی نامهای کهن مراغه و بناب</title><content type='html'>در تاریخ ماد تألیف دیاکونوف در شرح لشکرکشی سارگون دوم از راه آذربایجان به اورارتو از شهر مراغه و کوه سهند (یعنی دارای مرتع بدون سکنه) را به ترتیب  تحت نام اوئیش دیش (آو-اوش-دیش= شهر دارای آب صاف و درخشان) و آوآوش (آوااوسی اورارتویی ها = دارای آب روش و درخشان) نام برده است. در رابطه با همین اسامی در کتاب پهلوی دینکرد نام رود صافی مراغه نیز به صورت آریخشان (آو-رخشان= آب درخشنده) ذکر شده است. از اینجا به وضوح معلوم میشود نام کهن دیگر مراغه یعنی افرازه- رود هم به معنی افروزه رود یعنی دارای رود درخشان بوده است. اما خود نام مراغه هم که بطلمیوس نام دریاچه اورومیه را در رابطه با آن مارگیانه ذکر کرده است، در اساس به معنی محل مرغزار و چمنزار  و یا محل زندگی ماراست. از همین روست که در دوره اعراب نام دیگر ناحیه نواحی شرقی مراغه  را گزنا (گثنه= محل گیاهان یا محل گزنده) قید نموده اند. چنانکه در شرفنامه  امیر شرفخان بدلیسی ثبت است در دوره شاه طهماسب صفوی نیز این ناحیه (کاراجیک حالیه) محل نگهداری اسبان ارتش ایران بود. این سنت تا عهد اوایل انقلاب اسلامی باقی بود. در گوشه شمالی کاراجیک (=محل جنگجویان) آتشکده آذرگشنسب (آتش اسب نر) قرار داشت که تا اوایل انقلاب باقی بود و زیارتگاه کایین گبه (معبد اسب شاهی) نامیده میشد. در اوستا، فرگرد اول وندیداد ناحیه مراغه ایرانویج (ایران اصلی یا در اساس علفزار حیوان نجیب) خوانده شده است. در همین فرگرد اوستایی آفت آنجا مار بزرگ و زمستان دیو داده ذکر شده است. جالب است که مارکوس آنتونیوس سردار رومی در سال  36 قبل از میلاد نام مراغه به صورت فرائته یاد نموده است. این نام به صورت فراُته در اوستا به معنی بسیار سرد است. چنانکه اشاره شد فرگرد اول وندیداد، ایرانویج (شهرستان مراغه) را جای بسیار سردی با زمستان دیو داده توصیف نموده است. لذا نام افرازه رود هم می تواند شکل منقلب افرازه اُت (فراخ سرما) باشد.براین اساس هیئت امدادهارود نام مراغه (منبع؟) را می توان مرکب از اجزاء اوستایی ام  (نیرومند)، داده (آفریده) و ائوت (سرما) گرفت.احتمال دارد منظور مارهای بزرگ ایرانویج هم مارهای فراوان رودخانه موردی چای مراغه یا همان رود پر مار و ماهی دائیتی اوستا منظور باشد که اخیراً در نزدیکی آنجا مار 80 کیلویی را کشف نمودند. حتی ممکن است صورت کهن خود نام قدیمی مراغه یعنی مارگیانه مد نظر گرفته شده باشد که با وجه اشتقاق به ظاهر نادرست مار-گیانه به معنی جایگاه زندگی مار خواهد بود. اکنون مراغه نه محلی پر مار بلکه محلی پر سبزه زار و مرغزار است. شاید زمانی رودخانه صافی پر ماهی بوده و این وضع فرق می نموده است. یعنی سید احمد کسروی با فرض صورت کهن مراغه به صورت ماراوا به همین هیئت به ظاهر انحرافی نام مراغه نزدیک شده است. از قرار معلوم هیئتی از نام این شهر به صورت گزنا (شهر آدمکش، گزنده، یا شهر محل مرتع) در مقابل نام گزنک (جزنق، گزنای کوچک) قرار داشته است که در حدود 8 کیلومتری جنوب شرقی مراغه (حوالی روستای علمدار و آتشکده آذرگشنسب آن) قرار گرفته بوده است. نام گزن در اساس از ریشه اوستایی گذَ به معنی تاراجگر و آدمکش است و این نام متعلق به شهرک جزنق (گزنک، علمدار مراغه) بوده که محل جنگجویان ارتش بوده و آتشکده آذرگشنسب آن به همین طبقه جنگجویان اختصاص داشته است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران نام مراغه را به معنی عربی آن یعنی محل نگهداری دامها گرفته و آن را به فارسی آمل ترجمه نموده و میگوید آنجا را زندک پرمرگ ساخت [که اشاره به هیئت مارگ- یانه= محل مرگ است] و زرتشت سپیتمان از این شهر بود. در مجموع اوستا و کتب پهلوی زادگاه زرتشت را در نواحی شرقی تر از شهرهای گزنا (مراغه) و گزنک (علمدار مراغه) در کنار رود دارجه (مغانجیق= جایگاه مغان) شاخه رود دائیتی (موردی چای) محل روستای زادگاهی زرتشت نشان میدهند. باید منظور خود روستای مغانجیق (جایگاه مغان) مورد نظر بوده باشد که بهشت فسیلی مراغه در اراضی آنجا واقع است. سپیتمه پدر سپیتاک زرتشت داماد داماد و ولیعهد آستیاگ (آژیدهاک، آخرین پادشاه ماد) بوده و در ولایات جنوب قفقاز (آذربایجان و اران و ارمنستان) حکمرانی می نموده است. در شاهنامه و اوستا وی تحت القاب جمشید (شاه صاحب جام)، هوم عابد (عابد شراب مقدس)، گودرزکشوادگان (سرود دینی دان شیواسخن) و لهراسب (گسترنده درد شراب) یاد شده است. همانند آستیاگ وی در قیام کورش سوم (=فریدون یعنی منسوب دوست منش=هخامنشی) به قتل رسید. مراکز حکومت وی به عنوان مقر تابستانی دژ شوشی قره باغ (ورجمکرد) و به عنوان مقر زمستانی شهر مراغه بوده است. اوستا و کتب پهلوی اصرار دارند که زادگاه سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه همین مراغه (رغه زرتشتی) بوده است نه دژ شوشی. القاب اوستایی سپیتاک زرتشت، زریر (زئیری و ئیری یعنی زرین مو، زریادر خبر خارس میتیلنی) و سپنداته (مخلوق مقدس) بوده است که این لقب اخیر بعداً به خطا به قاتل وی داریوش اول تعلق گرفته است. سپیتاک زرتشت در تواریخ یونانی بیشتر تحت لقب گائوماته بردیه (سرود دان تنومند)، پاتی زیت (حافظ سرودهای دینی) و تنائوکسار (تنومند) معرفی شده است. وی داماد و پسر خوانده کورش سوم بود و در عهد کورش سوم مکان فرمانروایی وی از آذربایجان به بلخ الحسنه (=نپال به زبان تبتی یعنی سرزمین مقدس) و شمال غربی هندوستان منتقل شده بود. در سمت هندوستان وی تحت القاب شاهزاده گوتمه بودای بلخ و گوتمه مهاویرا شناخته میشده است. او که نائب السلطنه کمبوجیه در هنگام سفر جنگی او به مصر بود، در جریان کودتای داریوش اول به قتل رسید. او بعد از شایعه مرگ کمبوجیه در مصر بعد از مشورت با وه یزداته بردیه پسر کورش حکومت خود را با اصلاحات عمیق اجتماعی بر امپراطوری هخامنشی رسمی اعلام نموده بود.                                                                                            &lt;br /&gt;در باب نامهای کهن بُناب یعنی بناجو (یعنی واقع در گوشه نهر)  در خبر حمدالله مستوفی و اردهر (واقع در گوشه و کنار نهر) در خبر ابن حوقل گفتنی است که این اسامی به واسطه واقع بودن این شهر در محل مصب رودخانه صافی به دریاچه اورومیه به آن داده شده اند. بناب محل محصولات جالیزی معروف شهرستان مراغه به خصوص خیار است. در عهد ابن حوقل خربزه آن معروفتر بوده است. وی در کتاب خود صوره الارض می آورد: "در یکی از دیه های مراغه به نام اردهر خربزه معروف به اردهری است که مستطیل (مکعب مستطیل) شکل و بد منظر ولی بسیار شیرین و خوشمزه و شبیه خربزه خراسان است."&lt;br /&gt;ذکریای قزوینی در کتاب خود آثارالبلاد و اخبار العباد در رابطه با مراغه و در حدود  سه فرسخی آن از ویکن دژ (دژ دارای آسیاب)-که در دوسوی آن  آب نهر جاری بوده- و قصبه جندق و آب معدنی آن نام برده است که نام جندق (کنده شده) و ویکن دژ و آب معدنی گرم آن در نام کندوان (یعنی دارای خانه های کنده شده بر دامنه کوه) و اشستان (=محل آسیاب) و چشمه آب معدنی گرم معروف آن نواحی بر جای مانده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-2582837560930943251?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://far-hang.blogspot.com/feeds/2582837560930943251/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14529863&amp;postID=2582837560930943251&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2582837560930943251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14529863/posts/default/2582837560930943251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://far-hang.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='معنی نامهای کهن مراغه و بناب'/><author><name>Mofrad</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14529863.post-4394053803034605343</id><published>2011-10-31T07:55:00.000-07:00</published><updated>2011-10-31T13:26:15.604-07:00</updated><title type='text'>معنی اسکول، اسکیت، سکا و تور</title><content type='html'>نام کردی  ئاسکول به معنی آهو و بزکوهی بسیار جالب است چون کلمات شکا (سکا) و تور در قفقاز به معنی بزکوهی است. بنابراین نامهای اسکیت (اشکیت=منسوب به شکا)، اسکولوت (اسکول+ علامت نسبت یا علامت جمع [او]ت) و سکا و تور و کردوخ و کورتی جملگی به معنی دارنده توتم بزکوهی بوده اند.هیئت توراتی نام سکاها یعنی ایشکوز به معنی پرستنده بزکوهی است.در اوستا این مردم سکایی کُرد به نام خاندان فریان تورانی و به عنوان دوست ایرانیان ذکر شده اند. شاخه دیگر کردان، ساگارتیها (سنگ کنها) بوده اند که هرودوت نام ایشان را در شمار قبایل تشکیل دهنده اتحادیه ماد ستروخاتیان (دارندگان خانه های سفت و سنگی) یاد نموده است. نامهای دیگر این مردم مادی کرمانج  و کردیو (هر دو به معنی  مردم خانه  سنگی) بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14529863-4394053803034605343?l=far-hang.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+x
