سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۸

معنی سیراف

مطابق لغت نامۀ دهخدا: "شیل. (اِ) سدی که در عرض رودخانه برای صید ماهی با چوب سازند. سیراف. (اِخ) شیلاب. شیل آب." بر این پایه خود نام سیراف را می‌شود محل کانالهای آب معنی کرد. احتمالأ نام سیر دریا نیز به معنی دریای روان در گودی (کانال) است.
सिरा f. sirA vein-like channel or narrow stream of river water
به نظر می رسد واژۀ مرموز شیرآب نیز از این کلمۀ سیر آب/شیلاب (کانال-سدّ آب جاری) گرفته شده باشد.

معنی نام قصبۀ کَزاز و عسلویه

معنی نام قصبۀ کزاز: در اوستایی جزء زاز به صورت زَزِ به معنی بهره و سود است. بر این اساس جزء اول کَ مخفف کاس (گاس) یا کَتَ به معنی جا است. در مجموع یعنی محل سود و بهره.
نام عسَلویه به خاطر اینکه آب خوردنی آن از چاه است می تواند از آو-چال-اویه (محل آب چاه) اخذ شده باشد: چال به معنی چاه در تلفظ عربی سال شده است و آو-سال (آب چاه) بعلاوه پسوند نسبت اویه به عسلویه معرب شده است.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۸

معنی نام غزنین

در چهار مقالهٔ نظامی عروضی، صفحۀ ۹۳ از مرغزار غزنین نام برده شده است. بر این پایه نام غزنین می تواند از گهَثنه-یَئون سنسکریتی و اوستایی به معنی محل علفزاری عاید شده باشد. نام گَزنا هم که به مراغه (محل مرغزاری) و گویجه قلعه (دژ محل علفزاری) اطلاق می‌شده است از همین جزء گهَثنه (علفزار) گرفته شده است.

حماسۀ برزونامه انعکاس جنگاوری وَهبرز از فراتراکا ها (والی های پارس) به نظر می رسد

در برزو نامه برزوی جنگاور پسر سهراب (سرخ) است. وَهبرز نیز جانشین رته-شتری (شهریار سرخ) است که نامش با نام اردشیر مقابله شده است . چون رَکته (سرخ) در سنسکریت که با واژۀ رُز (از ریشۀ *reudh-) در زبانهای اروپایی همریشه می نماید، می توانست در ایران به صورت رَهته (رَته) تلفظ گردد. به نظر می رسد واژهٔ فارسی رَزیدن (رَجیدن) یعنی رنگ کردن (قرمز رنگ کردن) بازمانده رَثه/رَتهٔ باستانی باشد. خود واژهٔ رنگ به صورت رَنج در سنسکریت به معنی سرخ است.
توالی و هم خانوادگی حاکمان غالباً به دلیل پدر فرزندی است. تطابق نام برزوی اساطیر حماسی با اوبورزوس گویای ناگفته ها است. در تاریخ ایران به غیر از نام اوبورزوس و برزویه حکیم کس دیگری برای قیاس با برزوی حماسی پیدا نمی‌شود که از این میان نام برزویه از خاندان سوخرا (سهراب) هم جالب است. ولی برزویه مربوط به جهان علم است و مربوط به جهان قهرمانان حماسی نیست. نام سوسن رامشگر دشمن برزو به صورت سنسکریتی سوچی-ان (سفیدی) یادآور نام سلوکیان (بسیار سفیدان) دشمنان وهبرز است.
درباره سکه دراخما (درهم) کمیاب از مجموعه سان رایز
(از امیر آلبرت)
به روایت پولیانوس (VII, 39-40)، "وَهبَرز" که چهار درهمی های او شناخته شده هستند و به عنوان اُبرزس در منابع مورخان کلاسیک شناسایی شده است به انتقام کشتن3000 ایرانی، 3000 کاتایکوی / کاتی کی (ساکنین) یا مستعمره نشین نظامی را قتل عام کرده است. گفته می شود این سکه تک درهمی به عنوان یادبود این واقعه ضرب شده و وهبرز یکی از شاهان قدرتمند محلی پارس (فرترکه ها) را در حال کشتن سربازی یونانی-مقدونی نشان می دهد.
از این سکه دو نمونه در دنیا وجود دارد که یکی از آنها در مجموعه سان رایز است. نخستین بار این دو سکه را بیوار در کتاب خود تحت عنوان "شخصیت های مهر در باستان شناسی و ادبیات" معرفی کرد ولی نامی از صاحبان این سکه ها نیاورد.
ویزهوفر ضرب سکه "وَهبَرز" و "ودفرداد اول" را دال بر شورش و عصیان در مقابل اربابان سلوکی می داند و ودفرداد اول را "فرترکه آخر"، جانشین وَهبَرز و شاید فردی می داند که «دمتریوس دوم ـ پادشاه سلوکی ـ برای مقابله با مهرداد اول پادشاه اشکانی در سال ۱۴۰ پیش از میلاد دست یاری به سوی او دراز کرد».
اردشیر پنجم سلسه شاهان پارس، همان اردشیر اول ساسانی (اردشیر بابکان) است.
ضرابخانه این سکه متاسفانه مشخص نیست. برای تمامی سکه های فرترکه ها ضرابخانه ای تا کنون مشخص نشده است. کتیبه آرامی یا به اصطلاح پهلوی اشکانی است. کتیبه سمت چپ و پشت شخص ایستاده بی چون و چرا whwbrz است ولی دو کتیبه دیگر قدری مبهم هستند و خوانش های احتمالی بدین قرار است کلمه سمت راست prsy یعنی "پارس" شاید گویای محل ضرب باشد ولی مبهم است آیا پارس نام شهر است یا یک ایالت؟ و کتیبه پایین کلماتی مخفف prtrk ZY ALHYA خوانش شده است به معنی "فرترکه ی خدا" یا به عبارتی شاید "حاکم خدا" که قدری جای تردید دارد. در مورد تاریخ سکه هم اختلاف نظرهای شدیدی میان سکه شناسان برجسته ای چون مایکل آلرام، دیتریش کلوزه، ویلهلم موزلر و اولیور هوور وجود دارد. آیا "بگداته" شاه نخست است یا "وهبرز" یا "اردشیر اول"؟ پس به ناچار تاریخ دقیقی نمی توان مطرح کرد و باید چنین گفت که ضرب این سکه در نیمه نخست قرن سوم پ. م رخ داده است.
با سپاس از اطلاعات سودمند دکتر مصطفی ده پهلوان، استاد باستان شناسی دانشگاه تهران.
نگاره سکه دراخمای وهبرز
برگرفته از صفحه کانون ایرانشناسی دانشگاه تهران.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۸

تصویر هایک؟

احتمال زیاد دارد منظور از تصویر مرد-مرغ تک شاخ سفال کهن ماننایی آذربایجان غربی مربوط به قرن هفتم پیش از میلاد، مشابه نیای اساطیری ارامنه (هایاساها) یعنی هایک نزد ماننایی ها باشد که مرد-مرغ (هاو-ک) به شمار می رفته است. در اوستا ارامنه، سائینی (قوم عقاب) نامیده شده اند.

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۸

معنی و جایگاه رای در فرهنگ ایران کهن

واژۀ رای فارسی (داوری درست) با واژۀ رأی عربی (دیدن) مشتبه شده است
نظر به تبدیل پذیری حرف "ز" اوستایی به وساطت حرف ذ به حرف ی (نظیر راذ: رای) واژۀ اوستایی رَز (رَاذ، داوری درست کردن به) همانست که امروز رای گوییم و در شاهنامه به کرّات آمده است. اصلاً در پهلوی راذ/رای به معانی رای و فهم و هوش و عقل آمده است. ولی کلمۀ رأی در قاموس قرآن به معنی دیدن و دانستن و نگاه کردن است: رأی:
ديدن. دانستن. نگاه كردن [انعام:76]. يعنى چون شب او را فرا گرفت ستاره‏ اى ديد گفت: اين پروردگار من است. [يوسف:28]. ارباب ادب گفته‏ اند: چون رأى به دو مفعول متعدى شود به معنى علم آيد نحو[سباء:6]. «اَلَّذى اُنزِلَ» مفعول اول و «هُوَ الْحَقَّ» مفعول دوم «يَرَى» است يعنى: آنان كه دانش داده شده ‏اند میدانند آنچه به تو نتزل شده حق است و مثل [كهف:39]. ياء محذوف، مفعول اول و «اَقَلَّ...» مفعول دوم آن است يعنى: اگر مرا از خودت در مال و ولد كمتر مى‏دانى. و چون با الى متعدى شود معنى نگاه كردن می‏دهد كه موجب عبرت باشد (مفردات) نحو [بقره:243]. طبرسى فرمده رؤيت در اينجا به معنى علم است ولى بهتر است به معنى نگاه كردن باشد زيرا در آن صورت معناى «اِلَى» درست خواهد بود يعنى: آيا آنان كه هزاران نفر بودند از ديارشان خارج شدند نگاه نكردى؟ منظور نگاه عبرت است گر چه منظور اليهم در وقت نزول آيه نبودند ولى نگاه عبرت با شنيدن اخبار آنها نيز صحيح است على هذا هر كجا كه رأى با الى متعدى باشد معنى نگاه كردن درست است. مگر در بعضى از آيات ***. «أَرَأَيْتَ» جارى مجراى «اخبرنى» آمده و به آن كاف خطاب براى تأكيد ضمير داخل مى‏شود نحو [اسراء:62] يعنى: به من خبر ده كه از من برترى دادى. طبرسى تصحيح كرده كه اين كاف فقط براى تأكيد خطاب و نيز حرف خطاب است و اسم نيست كه مفعول أرأيت باشد. در اقرب نيز چنين است. همچنين است «أرأيتم و «أرأيتكم» به معنى: خبر دهيد است [يونس:50]، [انعام:47]. رأى چون به باب افعال رود پيوسته دو مفعول خواهد داشت مثل [انفال:43] يعنى اگر آنها را به تو در حال كثرت نشان مى‏داد البته سست و متفرق می ‏شديد ظاهر آنست كه «كَثيراً» حال است از ضمير «هم». «تَرائى» ديدن يكديگر است نحو [شعراء:61]. چون دو جمع (فرعونيان و ياران موسى) گفتند: ما گرفتار شدگانيم. «رثاء» به كسر اول به معنى تظاهر و نشان دادن به غير است (اقرب) و آن اين است كه كار خوبى انجام دهد و قصدش تظاهر و نشان دادن به مردم باشد نه براى تقرّب به خدا [بقره:264]. صدقات خود را با منّت و اذيت باطل نكنيد مثل آن كسى كه مال خويش براى تظاهر به مردم خرج مى‏كند كه خرج چنين شخص نيز باطل است. [ماعون:6]. آنان كه تظاهر و ريا مى‏كنند همچنين است آيه 142 نساء و 47 انفال. رِئْىْ (بر وزن علْمْ): منظر و قيافه [مريم:74]. چه بسيار كسانى پيش از آنها هلاك ساختيم كه اثاث و منظرشان از اينها بهتر بود. * [ماعون:1]. أرأيت در آيه شريفه به معنى اخبرنى نيست بلكه معنى آن چنين است: آيا ديدى و شناختى آن كه را جزا را تكذيب مى‏كند او كسى است كه يتيم را طرد مى‏نمايد. * [علق:9-13]. «أرأيت» در هر سه مورد براى افاده تعجب است و تكرار آن براى تأكيد آمده و جواب اذا در آيه اول و جواب هر دو «ان» در آيات بعدى محذوف است و فاعل «كّذب و توّلى» همان نهى كننده است كه در آيه اول مذكور مى‏باشد يعنى: آيا ديدى آن كس را كه نماز گزار را از نماز نهى میكند حال چنين كسى در پيش خدا چگونه خواهد بود؟! بگو به بينم اگر ناهى مكّذب و رو گردان از حق باشد پيش خدا چه وضعى خواهد داشت؟! هر سه «أرأيت» معناى خبر بده دارند. * [هود:27]. رأى به معنى ديدن و نيز به معنى نظريّه و آن چه به فكر مى‏رسد آمده است. در اين آيه ظاهراً رأى مشهور كه جمع آن آراء است مراد مى‏باشد زمخشرى گفته: نصب بادى الرأى براى ظرفيت است و اصل آن «وقت حدوث اول رأيهم» يا «وقت حدوث ظاهر رأيهم» است يعنى مردم به نوح گفتند كه فقط اشخاص پست به تو گرويده ‏اند آن هم در ابتداى رأى و بدون تدّبر و تفكّر. در آيه [نساء:105] گفته‏ اند مراد رأى و نظر است نه تعليم احكام از جانب خدا. در گذشته گفتيم: رأى چون بدو مفعول متعددى شود به معنى علم آيد و ارباب ادب به آن تصريح كرده‏اند مثلاً جوهرى در صحاح گويد: رأى با چشم به يك مفعول، و رأى به معنى علم بدو مفعول متعددى مى‏شود. راغب مى‏گويد: رأى آن گاه كه دو مفعول گيرد معنى علم می‏دهد. امام در بعضى جاها ملاحظه مى‏شود با آنكه يك مفعول دارد به معنى علم آمده نظير اين آيه [انبياء:30]. و آيات ديگر از اين قبيل كه زياد است. در اقرب الموارد مى‏گويد رأى و ديدن اعم است از آن كه با چشم باشد يا با قلب. لذا بايد در اين گونه آيات بگوئيم: ديدن با قلب مراد است كه همان دانستن و درك كردن است و هر جا كه مناسب باشد می‏توان آنرا علم يعنى ديدن با قلب معنى كرد و لازم نيست در اين باره در جستجوى دو مفعول باشيم." (قاموس قرآن، تبیان)
اهل رای و امام ایرانی الاصل آن:
ابوحنیفه یا ابوحنیفه النعمان بن ثابت بن زوطا بن مرزبان (۸۰ - ۱۵۰ هجری قمری/۶۹۹-۷۶۷ میلادی) فقیه و متکلم نامدار کوفه و پایه‌گذار مذهب حنفی از مذاهب چهارگانهٔ اهل سنت و ایرانی الاصل است. اهل سنت او را «امام اعظم» و «سراج الائمه» لقب داده‌اند.
ابوحنیفه را یکی از فقهای اصلاحگر می‌دانند. وی در راه استخراج احکام فقهی روشی غیر از دیگر فقها در پیش گرفت. نقل است که می‌گفت: «اگر رسول‌الله در زمان ما می‌زیست همین‌ها را می‌گفت که من می‌گویم». پیروان ابوحنیفه، مذهب و روش او را اهل رأی می‌نامند زیرا ابوحنیفه قائل به رأی است چنان که بعد از صدور هر فتوایی و حکمی عنوان می‌کرد «این سخن ما رأی است و بهترین سخنی است که بر آن دست یافته‌ایم، پس هر که بهتر از سخن ما آورد، او از ما به صواب نزدیک‌تر است».
شرح و تفسیر واژۀ رای در لغت نامۀ دهخدا:
رای . (اِ) رأی. (ناظم الاطباء). فکر. (آنندراج) (غیاث اللغات) (بهار عجم) (ارمغان آصفی) (ناظم الاطباء) (از شعوری ج 2 ورق 16) (مجموعهٔ مترادفات). اندیشه. (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (ارمغان آصفی) (بهار عجم) (مجموعهٔ مترادفات). در عربی به معنای تدبیر و مقتضای عقل. (برهان). پنداشتی. تأمل. (ناظم الاطباء). نقشه. طرح. (ولف). تدبیر. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی متعلق به کتابخانهٔ مؤلف) (از شعوری ج 2 ورق 16 ) (از برهان). آنچه پیش دل آید. (از شرفنامهٔ منیری) : مرا گفت خوب آمد این رای تو
به نیکی گراید همه پای تو.
فردوسی .
به آواز گفتند ما کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم .
فردوسی .
کنون شهر ایران سرای تو است
مرا ره نماینده رای تو است .
فردوسی .
که جز کشتن و خواری و درد و رنج
ز کهتر نهان کردن رای و گنج .
فردوسی .
رزبان گفت چه رای است و چه تدبیر همی
مادر این بچگکان را ندهد شیر همی .
منوچهری.
در خواست [خواجه احمد حسن] تا ایشان [اریارق و غازی] را بتازگی دلگرمی بوده باشد آنگاه رای، رای خداوند است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 223). امیر گفت :من همه ٔ شغلها بدو خواهم داد، و بر رای و دیدار وی هیچ اعتراض نخواهد بود. (تاریخ بیهقی ). چه رای امام مرحوم القادرباﷲ... ستاره ای بود درخشنده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310). نامهٔ توقیعی رفته است تا... احمدبن الحسن ... به بلخ آید... تا تمامی دست محنت از وی کوتاه آید و دولت ما با رای و تدبیر وی آراسته گردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 685). پدر ما هرچند ما را ولیعهد کرده بود... در این آخرها... سستی بر اصالت رای بدان بزرگی ... دست یافت ... ما را به ری ماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 73).
چنان کرد مهراج کو رای دید
که رایش سپهر دلارای دید.
اسدی .
رای سلطان معظم خسرو خسرونشان
معجزات فتح را بنمود در مشرق عیان .
امیرمعزی .
قضا ز وهمش پیوسته پیشرو گردد
قدر ز رایش پیوسته راهبر دارد.
مسعودسعد.
کلیله گفت چیست این رای که اندیشیده ای؟ (کلیله و دمنه). رای هر یک برین مقرر که من مصیبم. (کلیله و دمنه ص 174). آنچه به رای و حیلت توان کرد بزور و قوت دست ندهد. (کلیله و دمنه).
ملک را رای تو چون شب را طلوع مشتری
خصم را عزم تو چون مه را بنان مصطفی .
عبدالواسع جبلی .
شهاب رای ترا آسمان فخر مسیر
سحاب جود ترابوستان فضل مسیل .
عبدالواسع جبلی .
از رای تو صیقلی فلک را
هفت آینه در دکان ببینم .
خاقانی .
رای تو به آسمان ندا کرد
کای طفل معاملت تعلم
حقی که نه از وفاست بگذار
رایی که نه از وفاست مگزین .
خاقانی .
رای آن زد که از کفایت و رای
خصم را چون بسر درآرد پای .
نظامی .
دختر رای را به عقل و به رای
خواست و آورد کام خویش بجای .
نظامی .
تا مگر از روشنی رای تو
سر نهم آنجا که بود پای تو.
نظامی .
و گر من با توام چون سایه با تاج
بدین اندرز رایت نیست محتاج .
نظامی .
گفت جوان رای تو زین غافلست
بی خبری زآنچه مرا در دل است .
نظامی .
روی تو بدید عقل را رای برفت
قدت بچمید و سرو از جای برفت .
کمال الدین اسماعیل .
درآرند بنیاد روئین ز پای
جوانان بنیروی و پیران به رای .
سعدی .
اگر جز تو داند که رای تو چیست
بر آن رای و دانش بباید گریست .
سعدی .
طریقی بیندیش و رایی بزن
که رای تو روشن تر از رای من .
سعدی .
فکر خود و رای خود، در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی .
حافظ.
چو پیش رایت رایت بدید و سایه نمود
ز چه ز پیروی آفتاب بیزاری .
رفیع الدین لنبانی (از شعوری).
وآنکس که شد متابع رای تو قد نجی
وآنکو خلاف امر تو ورزید قد هلک .
(از مجموعهٔ مترادفات) ؟.
عقد؛ رای و فکر. نجیح؛ مرد رای درست. (منتهی الارب)
-بد رای ؛ بداندیشه . ناصواب اندیش . مقابل نیک رای و نکورای:
بگفت این و رخ سوی جاماسب کرد
که ای شوم بدکیش و بدرای مرد.
فردوسی .
نیک بدرایی با خلق جهان
که بدی نیک سوی جانت رساد.
خاقانی .
مرد بدرای گفت او نشنید
گوهر زشت خویش کرد پدید.
نظامی .
و وزیر او [دارا] بد سیرت و بد رای و همه لشکر و رعیت از وی نفور. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص 57).
-پاک رای؛ پاکیزه رای. پاک اندیش. نیک اندیش. که اندیشه ٔ پاک و خوب داشته باشد:
بفرمان پیغمبر پاک رای
گشادند زنجیرش از دست و پای .
سعدی .
و رجوع به پاکیزه رای شود.
- پاکیزه رای؛ پاک اندیش. نیک اندیش. که اندیشهٔ نیکو دارد:
بپرهیزگاران پاکیزه رای
بباریک بینان مشکل گشای .
نظامی .
چنین شد در آن داوری رهنمای
که مردی هنرمند و پاکیزه رای .
نظامی .
……….

اهل رای و امام آن

ابوحنیفه یا ابوحنیفه النعمان بن ثابت بن زوطا بن مرزبان (۸۰ - ۱۵۰ هجری قمری/۶۹۹-۷۶۷ میلادی) فقیه و متکلم نامدار کوفه و پایه‌گذار مذهب حنفی از مذاهب چهارگانهٔ اهل سنت و ایرانی الاصل است. اهل سنت او را «امام اعظم» و «سراج الائمه» لقب داده‌اند.
ابوحنیفه را یکی از فقهای اصلاحگر می‌دانند. وی در راه استخراج احکام فقهی روشی غیر از دیگر فقها در پیش گرفت. نقل است که می‌گفت: «اگر رسول‌الله در زمان ما می‌زیست همین‌ها را می‌گفت که من می‌گویم». پیروان ابوحنیفه، مذهب و روش او را اهل رأی می‌نامند زیرا ابوحنیفه قائل به رأی است چنان که بعد از صدور هر فتوایی و حکمی عنوان می‌کرد «این سخن ما رأی است و بهترین سخنی است که بر آن دست یافته‌ایم، پس هر که بهتر از سخن ما آورد، او از ما به صواب نزدیک‌تر است».

واژۀ رای فارسی (داوری) با واژۀ رأی عربی (دیدن) مشتبه شده است

نظر به تبدیل پذیری حرف "ز" اوستایی به وساطت حرف ذ به حرف ی (نظیر راذ: رای) واژۀ اوستایی رَز (رَاذ، داوری درست کردن به) همانست که امروز رای گوییم و در شاهنامه به کرّات آمده است. اصلاً در پهلوی راذ/رای به معانی رای و فهم و هوش و عقل آمده است. ولی کلمۀ رأی در قاموس قرآن به معنی دیدن و دانستن و نگاه کردن است: رأی:
ديدن. دانستن. نگاه كردن [انعام:76]. يعنى چون شب او را فرا گرفت ستاره‏ اى ديد گفت: اين پروردگار من است. [يوسف:28]. ارباب ادب گفته‏ اند: چون رأى به دو مفعول متعدى شود به معنى علم آيد نحو[سباء:6]. «اَلَّذى اُنزِلَ» مفعول اول و «هُوَ الْحَقَّ» مفعول دوم «يَرَى» است يعنى: آنان كه دانش داده شده ‏اند میدانند آنچه به تو نتزل شده حق است و مثل [كهف:39]. ياء محذوف، مفعول اول و «اَقَلَّ...» مفعول دوم آن است يعنى: اگر مرا از خودت در مال و ولد كمتر مى‏دانى. و چون با الى متعدى شود معنى نگاه كردن می‏دهد كه موجب عبرت باشد (مفردات) نحو [بقره:243]. طبرسى فرمده رؤيت در اينجا به معنى علم است ولى بهتر است به معنى نگاه كردن باشد زيرا در آن صورت معناى «اِلَى» درست خواهد بود يعنى: آيا آنان كه هزاران نفر بودند از ديارشان خارج شدند نگاه نكردى؟ منظور نگاه عبرت است گر چه منظور اليهم در وقت نزول آيه نبودند ولى نگاه عبرت با شنيدن اخبار آنها نيز صحيح است على هذا هر كجا كه رأى با الى متعدى باشد معنى نگاه كردن درست است. مگر در بعضى از آيات ***. «أَرَأَيْتَ» جارى مجراى «اخبرنى» آمده و به آن كاف خطاب براى تأكيد ضمير داخل مى‏شود نحو [اسراء:62] يعنى: به من خبر ده كه از من برترى دادى. طبرسى تصحيح كرده كه اين كاف فقط براى تأكيد خطاب و نيز حرف خطاب است و اسم نيست كه مفعول أرأيت باشد. در اقرب نيز چنين است. همچنين است «أرأيتم و «أرأيتكم» به معنى: خبر دهيد است [يونس:50]، [انعام:47]. رأى چون به باب افعال رود پيوسته دو مفعول خواهد داشت مثل [انفال:43] يعنى اگر آنها را به تو در حال كثرت نشان مى‏داد البته سست و متفرق می ‏شديد ظاهر آنست كه «كَثيراً» حال است از ضمير «هم». «تَرائى» ديدن يكديگر است نحو [شعراء:61]. چون دو جمع (فرعونيان و ياران موسى) گفتند: ما گرفتار شدگانيم. «رثاء» به كسر اول به معنى تظاهر و نشان دادن به غير است (اقرب) و آن اين است كه كار خوبى انجام دهد و قصدش تظاهر و نشان دادن به مردم باشد نه براى تقرّب به خدا [بقره:264]. صدقات خود را با منّت و اذيت باطل نكنيد مثل آن كسى كه مال خويش براى تظاهر به مردم خرج مى‏كند كه خرج چنين شخص نيز باطل است. [ماعون:6]. آنان كه تظاهر و ريا مى‏كنند همچنين است آيه 142 نساء و 47 انفال. رِئْىْ (بر وزن علْمْ): منظر و قيافه [مريم:74]. چه بسيار كسانى پيش از آنها هلاك ساختيم كه اثاث و منظرشان از اينها بهتر بود. * [ماعون:1]. أرأيت در آيه شريفه به معنى اخبرنى نيست بلكه معنى آن چنين است: آيا ديدى و شناختى آن كه را جزا را تكذيب مى‏كند او كسى است كه يتيم را طرد مى‏نمايد. * [علق:9-13]. «أرأيت» در هر سه مورد براى افاده تعجب است و تكرار آن براى تأكيد آمده و جواب اذا در آيه اول و جواب هر دو «ان» در آيات بعدى محذوف است و فاعل «كّذب و توّلى» همان نهى كننده است كه در آيه اول مذكور مى‏باشد يعنى: آيا ديدى آن كس را كه نماز گزار را از نماز نهى میكند حال چنين كسى در پيش خدا چگونه خواهد بود؟! بگو به بينم اگر ناهى مكّذب و رو گردان از حق باشد پيش خدا چه وضعى خواهد داشت؟! هر سه «أرأيت» معناى خبر بده دارند. * [هود:27]. رأى به معنى ديدن و نيز به معنى نظريّه و آن چه به فكر مى‏رسد آمده است. در اين آيه ظاهراً رأى مشهور كه جمع آن آراء است مراد مى‏باشد زمخشرى گفته: نصب بادى الرأى براى ظرفيت است و اصل آن «وقت حدوث اول رأيهم» يا «وقت حدوث ظاهر رأيهم» است يعنى مردم به نوح گفتند كه فقط اشخاص پست به تو گرويده ‏اند آن هم در ابتداى رأى و بدون تدّبر و تفكّر. در آيه [نساء:105] گفته‏ اند مراد رأى و نظر است نه تعليم احكام از جانب خدا. در گذشته گفتيم: رأى چون بدو مفعول متعددى شود به معنى علم آيد و ارباب ادب به آن تصريح كرده‏اند مثلاً جوهرى در صحاح گويد: رأى با چشم به يك مفعول، و رأى به معنى علم بدو مفعول متعددى مى‏شود. راغب مى‏گويد: رأى آن گاه كه دو مفعول گيرد معنى علم می‏دهد. امام در بعضى جاها ملاحظه مى‏شود با آنكه يك مفعول دارد به معنى علم آمده نظير اين آيه [انبياء:30]. و آيات ديگر از اين قبيل كه زياد است. در اقرب الموارد مى‏گويد رأى و ديدن اعم است از آن كه با چشم باشد يا با قلب. لذا بايد در اين گونه آيات بگوئيم: ديدن با قلب مراد است كه همان دانستن و درك كردن است و هر جا كه مناسب باشد می‏توان آنرا علم يعنى ديدن با قلب معنى كرد و لازم نيست در اين باره در جستجوى دو مفعول باشيم.

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۸

ریشهٔ اوستایی واژه های آیشه (جاسوس) و هیز

واژه های اوستائی ایش (جستجو و کاوش) و هیشَس که به معنی کسی که نگاه می کند و یا بررسی می کند، آمده است؛ به وضوح می توانند مآخذ واژه های فارسی آیشه (آیشتنه، جاسوس) و هیز باشند.

اتیمولوژی اَژدر

واژهٔ اژدها را ترکیب کلمهٔ اَژی (مار) و دَها (گزنده) گرفته اند. بر این اساس جزء اول واژهٔ اَژدر را اَژی (مار) آورده اند ولی ظاهراً نظر واحدی سر معنی جزء دوم آن یعنی دَر وجود ندارد. آن را می توان با واژه های اوستایی تَر (سمت، گذر به سوی، شکست دادن)، دَر (دریدن) و درَ dra به معانی نیرومند بودن و یورش بردن و جهیدن (شیبایی) سنجید. اَژدر در معنی مار نیرومند می تواند در اساس مار بوآ باشد که تصاویرش در روی برخی از اشیاء باستانی خوزستان دیده می‌شود.