جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۷

مطابقت گیلزان باستانی با ناحیۀ سلماس

نام گیلزان را در سنسکریت می توان به محل شدت سرما گرفت:
जलति verb 1 jalati {jal, chelle} be cold
सन adj. sana lasting long
و قبلاَ در مورد نامهای کهن سلماس بدین نتیجه رسیده بودم:
نام سلماس به معنی سرزمین سرمای زیاد است چه بیزانسی ها نام این شهر را به دو صورت سیمباسه (زیم بس) و زومبیس (زیم بیش) آورده اند که هر دو به لغت مادی (اوستایی) به معنی جایگاه سرمای فراوان می باشند. از همین ریشه است خود نام شهر سلماس (سارم+ اس یا بس) که به معنی جایگاه سرمای فراوان یا محل سرما (سرما-مَئِثَ) است و جغرافی نویسان قدیم سلماس را شهر سردسیری به شمار آورده اند. و می دانیم در زبان پهلوی آذربایجان که تطور یافتهً زبان مادی بوده، حرف "ر" به "ل" قابل تبدیل بوده است. نام قصباتی هم که در آذربایجان صومه نامیده میشوند از همان ریشه زیمه اوستایی یعنی سرما می باشند. از سوی دیگر می توان هیئت قدیمی دیگر سلماس یا بخشی از آن را یعنی دیلمقان را به معنی محل مرکز زمستان (دیل-هیمه-کان) گرفت:
सोल adj. sola cold, महिष adj. mahiSa great (or maetha =place)
हिम m. hima cold
کلمه هیمه به معنی چوب سوزاندنی برای محافظت از سرما (منسوب به سرما)، با واژۀ سنسکریتی هیمَ= سرما مرتبط می نماید.
هیزوم (اَآِسمَ اوستایی) می تواند به معنی مادۀ سفت سوختنی است:
अय m. n. aya steel, धूम m. dhUma smoke

سنگ‌نوشته کله‌شین

هنگامی که نزد ایزد خالْدی در شهر آردینی [موساسیر= محل ذوب فلز، رواندوز] رفتیم، فراتر از همه ایشپوئینی، پسر ساردور، شاه نیرومند، شاه شوراوه، شاه بیاینا، بزرگ شهر توشپا، [و] مِنوآ، پسر ایشپوئینی؛ [آنان] که برایش نیایشگاهی بر تختگاه بزرگ بنیاد ساختند و درونش تندیسی مکتوب گذاردند، و جنگ‌افزاری خوب؛ تندیس زیبایی از جانوران، و درفشی سیمین، الواحی از سیم و زر در نیایشگاه نهاده شد، همان‌گون که من بسیاری چیزها را در برابر نیایشگاه ایزد خالدی نهادم، و جانوران بسیاری را برایش قربانی کردم، ۱۱۱۲ گاو نر، ۹۱۲۰ بز، و ۱۲۴۸ گوسفند، آن‌زمانی که ایشپوئینی به شهر آردینی رفته‌بود، شهر ایزد خالدی.
ایشپوئینی، پسر ساردور، شاه بزرگ، شاه شوراوه، شاه بیاینا، بزرگ توشپا، این نیایشگاه را به احترام ایزد خالدی ساخت، پس از آن‌که همه چیزها را در برابر نیایشگاه ایزد خالدی نهاد جانوران برای قربانی در برابر نیایشگاه ایزد خالدی، دروازه در آردینی، آورده شدند. از این‌رو زمانی که آردینی را، شهر ایزد خالدی را، ترک کردند، پیش از همه ایشپوئینی، پسر ساردور، منوآ، پسر ایشپوئینی، قربانی را به ایزد خالدی ارزانی داشته و گفتند:
هرکس تندیس جانوران را بیرون از درب نیایشگاه قرار دهد، هرکس به آن تعرضی کند، هرکس کسی را برای دزدیدن آن یاری دهد یا در این باره بداند و خبر ندهد، ازجمله اگر جانوران را به‌دور از آردینی بَرَد، هرکس چنین کند، ایزد آردینی نسلش را از زمین برداراد.
هرکس این سنگ‌نوشته را از جایش تکان دهد یا آن را بشکند یا به دیگران در این کار یاری برساند، باشد تا ایزدان نسلش را از زمین بردارند، ایزد خالدی، ایزد ایشکور (اَدَد)، شمش، و همه ایزدان دیگر آردینی.

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۷

معنی عنوان گَذَوَرَ متعلق به کرساسپَ (گرشاسب)

نام گرشاسب به صورت اوستایی کِرِسا-سپَ به معنی درهم شکنندۀ آدمکشان و راهزنان است. در اوستا هم بدین معنی نام گرشاسب اشاره شده است: "... تا با بازوان توانای گرشاسب در مقابل راهزنان مقاومت توانیم نمود." منظور از راهزنان و آدمکشان از سویی سپاهیان آشوری است که به رهبری رئیس رئیسان آشوربانیپال، شانابوشو برای تسلیم خشثریتی (کیکاوس) به پای حصار شهر آمل آمده بودند و گرشاسب ایشان را در آنجا، کنار دریای فراخکرت (منظور دریای مازندران) شکست داده بود و از سوی دیگر مطابق خود معنی نام آماردان (به قول دیاکونوف آدمکشان) است که سپاهیان گرشاسب تاریخی یعنی آترادات پیشوای آماردان بوده اند. بنا به کتسیاس آترادات قهرمان عهد مادها بود و آماردان شکست دهندۀ آشوریان در پای حصار شهر آمل سپاهیان وی را تشکیل می داده اند. بنابر این عنوان گَذَوَرَِ وی (گَذَ-وَرَ) در اصل نه به معنی دارنده گرز بلکه به معنی دارندۀ آدمکشان بوده است. گَذَ در اوستا هم به معنی گرز و هم به معنی آدمکش و راهزن است. رستم هفتخوان مازندران شاهنامه چنانکه مارکوارت دریافته همان گرشاسب اوستا است و سگیستان باستانی همان کاسپیانه (سرزمین گرامی دارندگان سگان) است.

سه‌شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۷

مطابقت کوه اسپروز با زاگروس و البرز

نامهای زاگروس و اسپروز در معانی سنسکریتی کوه بلند و بسیار بلند به هم می رسند. در نقشه های بطلمیوسی کوه زاگروس در جایگاه کوه سرزمین ساگارتیان (گورانها) نشان داده شده است. نام اسپروز (در معنی بسیار بلند) از سوی دیگر مطابق کوه البرز (هرابرزئیتی، بسیار بلند) است. در شاهنامه فرانک مادر فریدون، وی را از سمت کوه اسپروز در غرب ایران به سوی کوه البرز در شمال می برد:
.शक्रि m. zakri mountain, उच्च adj. ucca high
.स्फार adj. sphAra great, उच्च adj. ucca high
در کتاب پهلوی بندهش آمده است محل کوه اسپروز بالای چینستان است، منظور از چینستان (در معنی سرزمین بر گزیده) در اینجا همان وَرِنۀ اوستا (سرزمین برگزیده، عیلام) است.
اما در اوستا نام رشته کوه زاگروس در غرب ایران به صورت زَرِذَزَ ذکر شده است که می توان آن را در اوستایی-سنسکریت به معنی بزکوهی درخشان گرفت که این به وضوح یاد آور نام قوم کلهُر (بُزکوهی درخشان) در سمت کوه زاگروس است. خود نام زاگروس هم می تواند شکل یونانی زاز-روچ (بزکوهی درخشان) بوده باشد. برروی برخی قالیهای کهن کلهرها، بزان کوهی کنار خورشید درخشان نقش بسته اند. نام کوه مَنوش اوستا را هم که در بندهش با زَرِذَزَ (زرید، کوه گاو زرین) یکی دانسته شده است می توان به صورت مَیو-نه-اوشَ به معنی بزکوهی درخشان گرفت.
بر این اساس به نظر می رسد در نام اسپروز (دارای سگان درخشان و با شکوه) کلمۀ اسبه= سگ که به جای واژۀ شاک/زاک (بزکوهی) آمده، از مشتبه شدن واژۀ شاک (بزکوهی) با واژۀ سگ عاید شده است. در سمت شمال نام مازندرانیها به صورت مازون (مه-سون) و در سمت غرب ایران نام قوم ماسپیان اتحادیه قبایل پارس به معنی دارندگان سگان با شکوه بوده اند.

بررسی مقدماتی نام و نشانهای قبایل دهگانه بزرگ حکومتی دولت گوک ترکان بعد از تجزیه حکومت ایشان

مطابق منابع چینی نام قبایل ترکان بعد از تجزیه دولت گوک ترکان از این قرار بود:
1- شاخهً تولو (شرقیها، تولاش) که نگارنده در معنی خود همین سه نام مذکور مفهوم صحرا گرد را در می یابد. قبایل پنجگانه این شاخه که مساکن شان بین رودخانه یلدوز علیا و تارباقاتای ذکر شده، از این قرارند:
چوموکوئن (خانات منطقه چمنزار و باتلاقی) نام این قبیله به وضوح یادآور قبیله ترک منطقه چومول (باتلاقی) است که در نزدیکی ماناس (همنام قهرمان اساطیری قرقیزها) می زیسته اند. لذا منظور از اینان را باید همان قرقیزها (مردم کناری) دانست. هولو (خئلو-لو) به زبان سکایی و ترکی یعنی دارندگان توتم گراز تیز دندان. پیداست شاخه ای غربی از تونقوزها (گرازان) مراد است. شه شوتی (یعنی صحرانشینان) با شاتی ها و چولو های منابع چینی بعدی که به همین معنی می باشند، مطابقت دارد. لابد ترکمان سالور (چالی اورت، صحرانشین)، ترکان بورچالی (صحراگرد) که قبیله اولی در سمت ترکمنستان و دومی در سمت آذربایجان و گرجستان پراکنده اند و دارای نامی مترادف با این همین قبیله کهن ترک می باشند، از همان تبار هستند. توکی شه (دارندگان دستار توغ دار) نشانگر نام چهار توقری ها و افشارها (کلاه فش داران و افسر داران) است که سمبل و توتم قبیله ای ایشان شاید به مناسبت تشابه اسمی اولیه عقاب شکارگر تاوشان یعنی خرگوش انتخاب شده بوده است. سر انجام شونی شه (دارایان کلاه قوس و قزح دار) نشانگر نام قشقائیان (دارندگان کلاههای کنگره دار) است.
2- شاخه پنجگانه نو- شه-پی ( دارندگان پرچم توتم موجود خشمگین= گرگ، تاردوشها، غربیها،) که در عهد حکومت گوک ترکان بین رودخانه های چو و تالاس می زیستند عبارتند از:
آسی کیه کیو (قبیله آهنگران حکومتی) به وضوح مطابق ترکان حکومتی (=سرداران صاحب درفش، گوک ترکان) است که توانسته بودند امپراطوری جدیدی از ترکان را در آسیای میانه و خاورمیانه به وجود بیاورند. نام اساطیری آسینا در زبان سانسکریتی و سکایی به معنی فرد آهنگر است و آچینا (چینا) در زبان مغولی یعنی گرگ . لذا در اصل از او نه همان نیای توتمی گرگ یا گراز ترکان یعنی بوری بلکه نیای اساطیری آهنگر ایشان مراد بوده است. آسی کیه نی شو(آهنگران رعیتی) که به وضوح یادآور نامشان مطابق ترکمنها (ترکان رعیتی) است. کوشو کیو (قبیله حاکمان قوچ جنگی) که به وضوح یادآور نام قره قویونلوها (قوچ سیاه جنگی) است که می دانیم این مفهوم در رابطه با نام زوج قبیله آنها آق قویونلوها که در این فهرست تحت نام کوشو چو پا ن (قوچ سوون، قوچ پرستان) معرفی شده اند، بهتر مشخص میگردد. جزء سووَن این نام در نام اعقاب ایشان شاه سوون (شاه پرستان) زنده مانده است. پاسایی کان توئن (پاشایان خونریز) نشانگر غزهای جنگجو است که شاخۀ پاشایان عثمانی ایشان که امپراطوری اسلامی بزرگی را به مرکزیت آسیای صغیر به وجود آورده بودند.

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۷

معنی محتمل نام ایل بهارلو

در مقایسه با نام های قره گوزلو (قره گوزولو، دارای بره های سیاه یا فراوان) و قره قویونلو (دارای گوسفندان سیاه یا فراوان) اصل نام بهارلو را میشود به صورت بهره-لو به معنی بهرمند از بره های سیاه فراوان گرفت و ایشان را اخلاف همان قره قویونلوها به شمار آورد:
درباره منشأ و معنای اصلی کلمه بارانی و این ‌که چرا طایفه قراقوینلو این نام را بر خود نهاده‌اند گفته شده است: "به نظر فاروق سُومِر، مورخ معاصر ترکیه، و عده‌ای دیگر، بارانی منسوب به باران است و در ترکی قدیم باران به معنای قوچ بوده است. قراقوینلوها به قوین (قوچ) بسیار اهمیت می‌داده و به جای سنگ گور، مجسمه قوچ را روی گورهای خود می‌گذاشته‌اند و در اصل نام خود آن‌ها نیز به همین حیوان منتسب بوده است." بنابراین در اساس نام بارانی (بارانلو) و بهارلو واژه فارسی بره نهفته است. بَره در لفظ کُردی به جای لفظ بهره فارسی است. وَران (پَس زننده) در پهلوی به معنی قوچ است.

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۷

معنی نام مازندران

نام مازندران در معنی سنسکریتی آن یعنی "محل منسوب به گرامی دارندگان سگ" مترادف کا-سپیانه (سرزمین دوست و گرامی دارندگان سگان) است. به گفتۀ والری فلاک سیاستمدار رومی حدود سال 100 پیش از میلاد، کاسپیان کیش سگپرستی داشته اند:
मशुन m. mazuna dog, धर adj. dhara supporting

معنی نام کیمری

نام کیمری را می توان در سنسکریت به معنی دارندۀ کلاهخود خرطومی دراز معنی نمود:
काय m. kAya trunk (of a tree), मार m. mAra hindrance.
نقش کیمریان، نقش ظرفی از پونتی اواسط قرن ششم پ.م.
https://upload.wikimedia.org/wikipe…/commons/…/Kimmerer1.jpg

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۷

معنی کیومرث در سنسکریت

معنی نام کیومرث (گیه مَرِتَن اوستا) به صورت گیه مُردهن در سنسکریت به معنی شروع کنندۀ ابنای بشر است که بیان دیگر همان نام تار-گیتای اسکیتان (پدر مردم [زندگان]) است. نام اوستایی کیومرث (گیه مَرِتَن) را غالباً به معنی ظاهری آن انسان مردنی گرفته اند ولی این در مقایسه با معانی منطقی معادل های سنسکریتی و اسکیتی آن صحیح به نظر نمی رسد. چون آریاییان سه گروه بوده اند و نزد سکاها و هندیها نام نخستین بشر به معنی پدر انسانها آمده، نزد ایرانیها نیز می تواند به همین معنی باشد. به سبب اینکه پیشدادیان اصلی ایرانی همان پارالاتهای سکائی (اسکیتی) هستند که با تارگیتای شروع می‌شوند:
गय m. gaya offspring
मूर्धन् m. mUrdhan beginning

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۷

واژۀ پرچم فارسی تلخیص واژۀ پرَ-چَرمَ باستانی است

واژۀ پرچم فارسی تلخیص واژۀ پرَ-چَرمَ باستانی است واژۀ سنسکریتی و ایرانی پرَ-چَرمَ به معنی "چرم پیشاپیش [لشکر]" به وضوح مفهوم مناسبی برای واژۀ پرچم است که آن علی القاعده از ساقط شدن حرف ساکن "ر" در میان این کلمه مرکب حاصل شده است. نظیر پَرشتی اوستایی که حرف ساکن "ر"ِ آن افتاده و در فارسی تبدیل به پُشت شده است. این کلمه پرچم ایرانی به معنی درفش (تکه پارچه رها نکردنی یا عَلَم استوار پیش رونده) را با کلمۀ ترکی پرچم به معنی کاکل مشتبه شده اند. در صورتی ترکان و مغولان خود برای واژۀ درفش کلمۀ پرچم را به کار نبرده اند. اگر پرچم به معنی درفش ترکی بود آن در نزد ترکان مصطلح می شد:
.प्र adverb pra before, चर्म m. n. charma leather
.द्रप्स m. drapsa flag (تکه پارچه رها نکردنی)
.द्रापि m. drApi mantle, साय n. sAya unloosing
خود واژۀ درفش به صورت ۮۯوَ-اَش در اوستایی عَلَم استوار پیش رونده و به صورت درو-پِشَ به طور ساده عَلَم جنگ معنی می دهد.

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۷

فارسی بودن واژۀ زنبور

کلمه دَمبَره در سنسکریت به معنی بزرگ وز وز کننده است و در فرگرد اول وندیداد آفت بلخ برَوره اوسذَ (وز وز کنندۀ نیش زننده، زنبور) و نورتورا (پشه بزرگ و نیرومند) آمده است. از اینجا معلوم میشود نام زنبور در ایران به صورت زن-برَوره (وز وز کننده نیش زننده) نیز بیان می شده است که ترکیبی مانند زئینی-گو (دارای چشم زیان آور) در اوستا دارد و این کلمۀ زن-برَوَره است که به زنبور تلخیص یافته است. لذا کلمۀ زنبور (نحل عربی) که در قرآن نیامده عربی نیست و از زبان فارسی به عربی رفته است. خود برَورَ به صور برمر و برمور در معنی زنبور عسل در فرهنگنامه های فارسی باقی مانده است.

معنی محتمل نامهای قفقازی لک و لاز

احتمال زیاد دارد لک در قفقاز به معنی مازندرانی آن کنار و بلندی کناری بوده باشد که در فرهنگ طبرستان قید شده است. لک در خود قفقاز می تواند مرکب از پیشوند قفقازی مکان لَ بعلاوه ک (کوه) فارسی بوده و با نام داغستان و قفقاز (کوهستان) مربوط بوده باشد و بر این پایه ها در اساس نام جغرافیایی است نه نام قومی. نام لازها هم بر این اساس به معنی مردم منسوب به مکان عقاب است. نام دریاچه سوان ارمنستان را که با لاز مقایسه کرده اند در معنی اورارتویی دریاچه ها یاد آور نام قوم سائینی اوستا (منظور ارامنه) است.

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۷

مطابقت نام کوتیان (مادهای بودین) با لک ها

منطقه ای که لک ها در آن ساکن هستند در عهد باستان مسکن بودینان مادی اعقاب کوتیان بوده است و نامهای کوتی و بودی در زبانهای هندوایرانی کهن معنی منسوبین به توتم سگ را می داده اند و دکتر سکندر امان اللهی بهاروند معتقد است "ایل سگوند از باجلانهای لک تبار هستند". احتمال زیاد دارد خود نام باجلان (باجولون) از نام قبیلۀ مادی بودی (بوذی، بوجی، دارای شامه قوی، سگ) بعلاوه لاوان (افتخار کردن) گرفته شده باشد در مجموع یعنی فخر کنندگان به سگ، لذا خود نام لک می تواند از تبدیل عمدی واژۀ ملالت بار سگ عاید شده باشد.
مطابق لغت نامۀ دهخدا «س» گاه به «ل» بدل شود:
سج = لچ (رخسار):
چون برفتم سوی کعبه بهر حج
لچ به سنگ سود سودم زر دسچ
लक m. laka forehead
ولی اگر نام کوتی را به لفظ سنسکریتی آن به معنی درخت و بودی را به معنی مربوط به بوته و لک را صورتی از همان لِک بختیاری به معنی شاخۀ درخت بگیریم در این صورت این تصویر جام کاسی ضمیمه شده مربوط به کوتی در مقام ایزد قبیله ای کوتیان خواهد بود.

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۷

معنی لفظی نامهای لَک و لُر و بختیاری

دلیلی بر مطابقت کوتیان با لک ها
نظر به واژۀ در کودهی (نادان) در سنسکریت و کوتاه (پست و خرد) در فارسی که معنی نامهای مرتبط با هم فیلی-لک به نظر می رسند، این مردم در اصل اعقاب کوتیان به نظر می آیند که آگوم کاک رمه پادشاه بزرگ کاسی بر اساس این معانی ظاهری نام ایشان، آنان را کوتیان بی خرد نامیده است. ولی نامهای بودی (بودینان مادی) و کوتی در اساس نه به معنی پست و نادان بلکه به معنی دارندۀ توتم سگ بوده اند.
صرف نظر از آمیختگی کاسیان (لرها) و کوتیان (لک ها) نظر مطابقت لک ها با کاسیان که قبلاً بدان رسیده بودم درست نیست. گرچه در رابطه وجه اشتراک لغوی دیده میشود مبنی بر اینکه کلمه کاشثه در سانسکریت به معنی بسیار زیاد و بی نهایت است و بالاترین رقم ذکر شده در اوستا ده هزار (بیور) است، لذا معنی کاشثه/کاششو به تقریب معادل نام لَک/لکشَ به معنی صد هزار در هندی و سانسکریتی است. بر این اساس نه چندان استوار می توان لک ها را اعقاب همان کاسیان شمرد. در اوستا شهر کرند به صورت کویرینت در غرب ایران مقر اژی دهاک بیوراسپ (آگوم کاک رمه دارای ده هزار سپاهی) ذکر شده است. اگر واژۀ لک را با لاغ فارسی (بوته سبز) بسنجیم در این صورت هم لکها معادل کاشثه ها (در معنی دارندگان ایزد درخت تاک) خواهند بود.
در منابع اوایل قاجاریه نیز مانند ناسخ­ التواریخ هر از چندگاه از طوایف لک با نام کلی «زند و وند» یاد شده است. این قرائن نشان می­دهد که نام "زَند و وَند" (به صورت کُردی زَوَند و وَند به معنی "بسیار و مجتمع") معادل نام طوایف لک زبان و بلکه معادل این معنی «لک» بوده است. این نظر هم مطرح است با توجه به زبان و فرهنگ لَک (به لغت سنسکریت مردم صد هزار نفری، به کردی یعنی کوچک) و وجود نام تاریخی لُر کوچک و اینکه مردم یک میلیونی لک در اساس شاخه ای از همان مردمان لُر (لُر بزرگ) بزرگ هستند، نظر به معنی کردی معلوم میگردد که نام لَک با همان پیدایی لُر کوچک در حدود سال 300 هجری قمری پدید آمده است. ولی اگر لک به معنی صد هزار نفر باشد آن یاد آور عنوان بیوراسب (دارندۀ ده هزار اسب) اژی دهاک (آگوم کاک رمه کاسی) میگردد که مقرش در سرزمین نیاکانیش کاسیان کویرینت (کرینتاش، کرند) بوده است و وی به لکها یا لکها به وی منتسب شده اند که این نظر با توجه به کوتی بودن لک ها و کاسی بودن لُرها به تناقض بر می خورد.
خود لُرها (پرستندگان ایزد گیاهی) نه اعقاب مادهای بودین (مربوط به سگ) بلکه اعقاب پارسیان/کاسیان مارافی (دارندگان مشروب مستی آور) به نظر می رسند که این معنی هم اشاره به ایزد و الهه گیاهی کاسیان یعنی کاشّو و کاشیتو دارد. کشیتیه/کشیتیجه در سانسکریت به معنی درخت و گیاه تاک است.
نظر به اینکه آریان از بلند قامتی کاسیان و دیاکونوف در تاریخ ماد به دو گروه قومی متفاوت آنها (کوتی، کاسی) اشاره می کند لذا می توان تصور کرد که لک به معنی کُردی و سنسکریتی آن یعنی خرد و لُر (لُر بزرگ) با هم مقایسه و مقابله می شده است.
लघु adj. laghu little, लहरि f. lahari large wave
مطابقت لُرها با مارافی های پارسی (کاسیان)
کاسی به معنی سومری آن آبجو (شراب) بوده است و مرفی (مارپی) به معنی سانسکریتی آن نوشیدنی شور عشق و واژۀ لُر (لرت، لور) به معنی درد و چکیده شراب بوده است:
خود نام لُر را با توجه به نام نیاکان کاسی ایشان که مأخوذ از نام ایزد و الهه قبیله ای شراب ایشان است، به راحتی می توان پرستندگان ایزد و الهه شراب گرفت. حتی خویشاوندان ایشان در شما غرب میتانیان میثره پرست نیز به سبب پرستش ایزد شراب و شادی به نام آشوری میتانی (مردم شراب و شادی) نامیده شده اند. در تأیید این نظر نام ایزد شراب مقدس هئومه اوستا و کلمه کًردی لورته (فشردن انگور برای گرفتن آب آن برای شیره و شراب، از همان ریشه دُرد فارسی)، واژه فارسی لول (طبق قاعده تبدیل حروفات "ر" به "ل" به همدیگر همان لور به معنی سرمست)، نام طایفه بزرگ لُر یعنی آسترکی (آو-سترک-ی یعنی گیرنده آب انگور که حمدلله مستوفی نام این طایفه را در ابتدای فهرست طوایف لُر بزرگ آورده است) و سرانجام نام شهرمعروف لرستانی ملایر (محل آب انگور) را به عنوان سند و گواه صادق در دست داریم. الهه شراب کاسیان یعنی کاسیتو در اوروک با الهه مشروب مستی آور بابلی گشتی نانا معادل گرفته شده است. در نزد آریائیان هندی این الهه به نامهای وارونی (الههً شادی و شراب ) و ماد (شراب، معنی ایرانی نام قوم و سرزمین ماد) خوانده شده است. این امر نشانگر آن است که از زوج نیمه ایزد و جمشید زیبا (یمه، جام درخشان) و خواهرش نیمه الهه جمی (یمی، جام) در اساس همان ایزد هئومه (مِی خوب) و کاسی (شراب قرمز) و میثره (ایزد شراب و عشق و دوستی) و الهه همزاد و همسر وی مراد بوده اند. جالب است که در لغت سانسکریت که حاوی اکثر لغات کهن آریائیان هندو ایرانی است کلمه کاشی (کاسی) به معانی قابض، عصاره، افشره، قسمی ذائقه، معطر، قرمز رنگ، بویا؛ داروی جوشانده شربت طبی، شیره و نیز به معانی زیبا و درخشان است.
پیداست که نامهای بودین (از قبایل اتحادیه مادها؛ به معانی لفظی سگ)، یا به سانسکریتی به معنی مردم دانا مردمانی در جوار شمالی و شمال غربی لرستان (کردستان) همان کوتیان (دارندگان توتم سگ) بوده اند که آگوم کاک رمه (اژی دهاک) فرمانروای متکبر کاسی ایشان به عنوان رعیت تحت سلطه خویش کوتیان بی خرد خوانده است. ولی لُر و آسترکی از معانی متفاوت همین نام کاسی (کاشی) یعنی اسم بسیار قدیمی نیاکان لران اخذ شده است.
معروفترین پادشاهان کاسی که بابل را فتح نمود و اعقابش بیش از 4 قرن بر آن فرمان راندند آگوم دوم یا همان آگوم کاک رمه (اژدهای دارای شمشیر خونین) بوده است که در اوستا و شاهنامه در امتزاج با خدای ماروش بابلی مردوک و آستیاگ آخرین پادشاه ماد تحت نام اژی دهاک خونین نیزه و بیوراسب (دارنده هزار اسب) معرفی شده است. جالب است که اوستا مقرهای آژی دهاک شهر کرند و بابل ذکر نموده است که این هردو مراکز دولت آگوم دوم بوده اند که برده داری قسی القلب و قهاری بوده است. چه او در کتیبه اش در بابل مردمان بومی و ایلات دامدار دارای زندگی ساده در شمال غرب فلات ایران یعنی کوتیان را کوتیان بی خرد نامیده است.
ایزد گیاه مقدس کاسیان (کاششو)
معنی نامهای بختیاری و خوزستان
نام بومی ایلام یعنی هلتامتی (هل تمپت) را به دو معنی سرزمین ایزد بخشنده و سرزمین ایزد فرزانه گرفته اند. خود نام ایلام را هم به معنی سرزمین خدای بالایی گرفت. یعنی آن می توانست معنی سرزمین خدای واقع در بالا و سرزمین خدای آسمان (سرزمین هومبان) را بدهد. نام ایلام را در اکدی هم ایل-لامو می توان به معنی سرزمین محروسۀ خدای بخشنده آسمان گرفت. بر این اساس نامهای ایرانی اوکسیان (وخشیان= مردم سرزمین خدای بخشنده) و بختیاری (یاری شده توسط ایزد بخشنده) از ترجمۀ نامهای هلتامتی و ایلام عاید شده اند. آریائیان تورانی دانو (سکائیان شجاع) که محل شان در اوستا کنار رود کاریزها (کارون) یاد شده مطابق همان ماسپیان (دارندگان سگان بزرگ) را که بعداً با اوکسیان (بختیاری ها) در هم ادغام شده اند، می توان اسلاف مردم شبانکاره (سپانکاره= مردم سگان جنگی/ شیران) شمرد. سکائیان از عهد مادها در سرتاسر امتداد شرقی کوهستان توروس و کوهستان زاگروس پخش بوده اند. در اوستا و کتب پهلوی در رابطه با وَرِنه (محل خوشی، شوش) از اصطلاح ارثویاچه دَخشته (مهارت یا حیض غیر طبیعی) و غیر مستقیم در ارتباط با دشت پیشانسی (دشت گَرده ها) که نام مشترک خوزستان و سیستان بوده، نام برده شده است. نام جاودانی شمال آنجا فرداخشت خومبیگان (جاودانی کنار رود کاریزها= کارون) را می توان به معنی بسیار ماهر و بسیار افزون و خوشبخت کننده از خانواده خومبی (ایزد خومبان) گرفت که یاد آور نام قوم اوخسیان قدیم (افزایش دهنده و خوشبخت کننده) و بختیاری کنونی است. جاودانی جنوب عیلام اشوزد (پایدار در راستی) پسر پوروتخشت (پُر مهارت) جاودانی دشت پیشانسی (دشت گَرده ها) به شمار رفته است که در کتاب ائوگمدئچا در رابطه با مخاصمین وی دانوهای تورانی از رود زیر زمینی (چاهو، کارون) سخن رفته است. در اوستا نام مردم وَرِنه در رابطه با سنتهای جادوگری آنجا با صفت دروغپرستان همراه شده است.
दक्षता f. dakSatA dexterity, पेषण n. peSaNa pounding
نظر به اینکه نام سرزمین مازنها (مازندرانیها) به شکل مَئِذَنه به اوستایی به معنی محل لذت و خوشی است لذا نام شمال مرکزی ایران یعنی "مازندران و گیلان" (که به نوبه خود با نینوا و آشور معادل گرفته شده اند) در داشتن عنوان وَرِنه (سرزمین خوشی) با خوزستان مشترک بوده اند که با اختصاص مازن به مازندران، بعداً ورنه (شوش) هم به گیلان اختصاص داده شده است. بر این پایه اصل نام خوزستان به صورت خوَ (هوَ)-زی-ستان به معنی محل خوش زیستن است.
در فرهنگ نامهای کتاب مقدس نام شوشان (شوش) به معانی زنبق، گلسرخ و شادی گرفته شده است. اگر جزء تر در نام شوشتر را علامت صفت تفضیلی فارسی بگیریم از این میان معنی صفات شاد و شادتر برای شوش و شوشتر مناسب می افتد. مندرجات فرهنگ نامه های فارسی نیز که معنی خوب و مطبوع و دلپسند را برای شوش آورده اند، در تأیید درستی این مفاهیم می باشند. به نظر می رسد در آغاز فرگرد اول وندیداد به تأثر از همین معانی شوش و شوشتر است که در مورد ایرانویج می گوید: " اهورا مزدا به سپیتمان زرتشت گفت: ای سپیتمان زرتشت هر آنجایی را هم که رامش دهنده نیست، من آنجا را شادمانی بخش آفریدم؛ زیرا که اگر من آن جای رامش ندهنده شادمانی بخش هم نمی آفریدم، هر آینه همۀ مردمان جهان به ایرانویج روی می آوردند."
در فرهنگ لغات اوستایی احسان بهرامی نام اوستایی خوزستان یعنی وَرِنه (وَرِننگهه) هم به معنی سرزمین خوشگذرانی آمده است. افزون بر این نام کهن مردم آنجا یعنی اوخسیان (وخشیان= خوشبختها) هم یاد آور نام مردم بختیاری است.
توضیحی در باب خدایان کاسی در تاریخ ماد (تألیف دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، صفحات 129و130):
اما راجع به کیش کاسیان- از آثار مکتوب به طور کلی به جز نام خدایان ایشان چیز مهمی دستگیر نمیشود. از آن جمله خدای کاشَو به تلفظ اکدی است (شاید خدای دونیاش و کاشو یکی باشد) که ظاهراَ خدای قبیله ای و نیای کاسیان شمرده می شده است (برای کاشو زوجه ای مؤنث به نام کاشیتو یا کاسیتو قائل بوده اند که به عقیده دایمل با الهه گیاه تاک و مشروب مستی آور سومری یعنی گشتینانا یکی شمرده میشد، در اوروک پرستش آن رواج گرفته بوده است). دیگر شیمالی الهه قلل کوهستان که نام دیگر آن شیبارو بود (الهه کوههای روشن و ساکن ارتفاعات و گام زن بر قلل). و دیگر شوکامون یا شومو خدای آتش زیر زمینی بود (با نرگال نوسکو دارای سمبل شیر و مشعل یکی گرفته شده است)، حامی سلسله شاهی بود. هاربه (هوربی عیلامی؟) و شیحو (شیپاک) از خدایان بسیار معزز و محترم بودند که با خدایان بابل انلیل (سلطان خدایان و خدای آسمان و زمین) و خدای دولت بابل یکسان بودند. شاید هردو نام به خدای واحدی تعلق داشته اند. خدایانی به نامهای شوگورا و شی-حو؟ با مردوک و خدای ماه مقایسه شده است. خدای خورشید ساخ یا شوریاش نامیده میشده. نام اخیر نام هندواروپایی خدای خورشید است. چنین رابطه ای (هندواروپایی) بین نامهای هوتها (هودها) و اوبریاش (بوریاش) همچنین بین نامهای گیدار و ماراطاش (ماروطاش)-دونام خدای جنگ-وجود دارد. کامول و الهه میریزیر (الهه جهان زیرین؟) و دور (که با خدای تیرو عیلامی مقایسه میشود) را باید خدایان حاصلخیزی شمرد. کامولا را با اِآ ی بابلی خدای آبهای زمینی و خرد و میریزیر را با الهه مادر نین لیل (زوجه انلیل) یکی می دانند. خدای حامی خاندان شاهی ایمّیریا نام داشت.
ملاحظاتی که در باره نام برخی از خدایان کاسی داشته ام، از این قرار است:
۱- به نظر می رسد در میان نام خدایان کاسی نامهای شوکامون، شوگال،شوگاب و شوگورا از ریشه سئوکَ اوستایی (روشن و نورانی و سفید) و شوکرای سانسکریت به معنی سفید و نورانی هستند.
۲- میری یاش در لغت کاسی به معنی زمین صحرایی است، لذا نام الهه میریزیر صاحب زمین صحرایی است. مَرو در سانسکریت به معنی صحرا و ایشیر (ایزیر) در لغت سانسکریت به معنی صاحب است.
۳- بوریاش به معنی ایزد باران و رعد است. از ریشه باران و بوران فارسی بعلاوه پسوند یاش که پسوند حالت اسمی است.
۴- گیدار. این نام به صورت گَدار در سانسکریت به معنی دارنده سر گاوی شکل است.
۵- نام ایمیریا را به شکل ای-مار-یا در زبانهای قدیم ایرانی می توان به معنی دانای سرنوشت گرفت.
۶- نام کامول را به شکل کا-آمول می توان در زبانهای ایرانی به معنی سرور آبهای نیرومند دانست.
۷- نام ایزد هوتها (هودها) در سانسکریت به معنی خدایی است که برایش مراسم قربانی و فدیه به جای آورده میشود.
۸- شیپاک (شیحو) در زبانهای قدیم ایرانی به معنی مار و اژدها است.
۹- شیمالیا (شیبارو) در زبانهای سانسکریت و ایرانی به معنی الهه منسوب به مکانهای برفی و بلند کوهستانی است.
۱۰- نام مروتاش را می توان از ریشه سانسکریتی ماروت به معنی درخشنده بعلاوه پسوند کاسی اش (یاش) گرفت.
۱۱- نام دونیاش را می توان در زبانهای قدیم ایرانی به معنی خدای مار شکل زمین دانست.
۱۲- شوریاش را علی القاعده با سوریای سانسکریت به معنی ایزد خورشید مربوط دانسته اند. نام کاسی دیگر وی یعنی ساخ را به سادگی می توان با ساکهیه sakhya درسانسکریت به معنی مهر و دوستی سنجید که به وضوح نشانگر نام اوستایی ایزد خورشید ایرانیان یعنی ایزد میثره (مهر) است.
۱۳- نام ایزد دور که آن را ایزد حاصلخیزی به شمار آورده اند، به سادگی از ریشه دائورو اوستایی به معنی درخت و گیاه گرفت.تصویری که به ایزد کاشَو نسبت داده شد می تواند متعلق به همین خدا باشد و این دو نام هم چنین می توانند متعلق به خدای کاسی واحدی باشند.
۱۴- نام ایزد کاسی هاربه را می توان با هئورو اوستایی به معنی کامل و رسا سنجید.
۱۵- نام ایزد کاشّو و الهه کاسیتو را که با نام الهه شراب مستی آور و تاک سومری یعنی گشتی نانا ربط داده اند٬ می توان در زبان کُردی به صورت کاژاو به معنی کاجستان و تاک انگور سیاه (درخت مقدس) دانست. نام اعقاب کاسیان یعنی لُر نیز در زبان کُردی و لُری به معنی دارستان آمده است. نام بینابینی بودین ایشان بودین هم که قبیله ای از مادها به شمار رفته در زبان سانسکریت به معنی منسوبین به درخت مقدس معرفت است. می دانیم نام لور هم در نواحی جنوبی ایران نام درخت تناور و پر عمری به موسوم به انجیر معابد است.

معنی نامهای بیات و قشقایی

مطابق ویکیپدیا "تردیدها در ریشه ‌شناسی نام قشقایی زیاداست. قابل‌قبول‌ترین نظر در این‌باره نظری است که نخستین بار توسط واسیلی بارتلد داده‌شده‌است. به نظر بارتلد، نام قشقایی از واژه ترکی قشقا به معنی «اسب پیشانی سفید» آمده‌است. نظر دیگری هم هست که نخستین بار توسط حسن فسایی در فارسنامه ناصری مطرح شده‌است. طبق نظر فسایی نام قشقایی از واژه ترکی قاچماق به معنی «فراری» آمده‌است."
تصور میکنم این هر دو نظر می توانند هسته ای از حقیقت داشته باشند و بُردار و وجه اشتراک این دو نظر در واژۀ ترکی مرکب قاش (قاچ، فرار کردن و دویدن) و قایی (تند و تیز) است که پر واضح است خود نشانگر اسب و اسب پرور بودن این مردم در استپهای اوراسیایی خاستگاه ایشان است. ولی آن به معنی اسب پیشانی سفید نیست چون اگر به معنی اسب پیشانی سفید بود نام ایشان قاشقا آتلو میشد نه قشقایی که مترادف ترکی کلمۀ فارسی اسب (اَسوَ= تند دونده) است.
ولی وجه تسمیه ممکن دیگر که احتمالش قریب به یقین است، این است که بر اساس وجود دو نام قوم ترک قفقازی کهن اُستاجلو (دارای پوشش تاجی) و کنگرلو (دارای پوشش کنگره دار) است. بر پایۀ منشأ قفقازی قشقایی ها و کلاه نمدی تاجی آنان می توان معنی قاچ (قاش، بر آمدگی در بالا، کنگره) و گییی (پوشش، کلاه) قائل شد که این در مورد ایل قشقایی مصداق کامل دارد. چون نام ایل بزرگ قشقایی، کشکولی مرکب از کلمه پهلوی کشک (گوشه، تهی گاه، بیغوله) و اولی (بالا، کلاه) است. لذا در مجموع نام قشقایی حتی در نام ایل قشقایی کشکولی زنده مانده و به دارنده کلاه کنگره دار است.
نام ایل قشقایی را هم که در تاریخ و ترکیب در رابطه با ایل بیات (اسب سرور) یا همان ایل ترک قفقازی سابیر (دارندگان اسب) است و نظر به اینکه نام بیاتها در برخی منابع شرقی به صورت بَی آت (به ترکی یعنی آنانکه سرورشان اسب) ثبت شده و اینان قبیله رهبری کنندۀ قشقایی ها در هنگام مهاجرت به سمت استان فارس بوده اند، لذا می توان اصل نام بیات را به معنی اسب سروران یا سروران مردم اسب پرور گرفت و نام قشقایی های همراه ایشان را به صورت ترکی قاچ (قاش، کنگره)- قایی (گیی، کلاه) به معنی دارندۀ کلاه کنگره دار دانست. نام ایرانی-سکایی ترکان قفقازی سابیر (اسوار= دارندگان اسب) و نام ارمنی تساودیاتسی ایشان یعنی اسب سروران گواه این معنی است. در نقش گلیم ها و قالی های قشقایی اسب به یادگار مانده و اسبها در نزد عشایر قشقایی دارای اهمیت زیاد و نشانه صلح و دوستی و متانت هستند.
در مورد بیاتها گفتنی است این مردم قفقازی در ایران قدیم بیشتر با نام بایات (بَی آت یعنی سروران دانده اسب، یا بَی اوت یعنی آنانکه سرورشان آتش است) شناخته شده اند که معنی دوم مناسب نام ارانی ها (اوتی ها، آگوانها، آلوانیها) است که به معنی مردم پرستنده الهه اجاق خانوادگی (تابیتی سکاها) است که در اران همسایه ایشان بوده اند. به نظر می رسد ارانیها شاخه جنوبی خزران (آتشپرستان) بوده اند (بنا به ابن فضلان خاقان به هر روز صبح پیش خاقان خزر آتش روشن میکرده است) می دانیم که قشقایی ها نیز طایفه ای به نام بیات دارند و نام رهبر باستانی معروف خود را نیز تحت نام بیات معرفی می نمایند.
گرچه در این سمت سنت آتش پرستی نزد خزران و اوتیان (ارانیان) و سنت سگپرستی نیز در سکائیان اران رایج بوده است. طبق پلینی و استرابون، آلوانیائیها/ارانیهای گرامی دارندۀ سگان دارای سگان جنگی شیروش بوده اند که دو تا از آنها را به رسم سوغات برای اسکندر فرستاده بودند. در مورد تقدیس آتش نزد ارانیها گفتنی است: مطابق هرودوت سکاهای سمت اران "پرستنده الهۀ اجاق خانوادگی تابیتی (تابنده، آذر) بودند". هنوز هم در آذربایجان اطلاق نام اجاق به زیارتگاه و سوگند به چراغ فراموش نشده است. نامهای اران به کُردی-سکایی و اوتی به ترکی هم معنی منسوب به آتش (آذری) را میدهند و در کتاب پهلوی شهرستانهای ایران بانی اران (شهرستان آتورپاتکان) در سمت آذربایجان، اران گشنسب (اران دارندۀ سگ پُر یال) به شمار رفته است. نام قشقایی هم به صورت کاش-کایی پیش سکاها می توانست به معنی پرستنده نور درخشان و آتش مفهوم گردد.
در باره سنت تقدیس سگ نزد ایل قشقایی که از اقوام کاسپی= سگپرست اران بدیشان به ارث رسیده، گفته شده است: "گبه قشقایی سه ویژگی بارز دارد، شیر رام شده (دست آموز) و قلاده بر گردن كه اغلب به سگ شباهت دارد. ستاره هشت پر كه نشانه و جانشین خورشید است، نقش مایه باستانی مرغ و درخت كه به شیوه ای دلپذیر بافته شده است". بر این پایه نام قشقایی به صورت ایرانی کا-سگایی به معنی سگپرست نزدیک میگردد و قابل قیاس مطابقت نامهای سیساک، سکاسنه، سیونیک که این هر سه که نامهای مردمی باستانی در سمت قره باغ آمده است، معانی همراه دارندگان سگان (سهه-ساک)، اهدا کنندۀ سگان و منسوبین به سگ یا بزکوهی را می دهند. مطابق استرابون سوغات مردم آلبانی به اسکندر دو سگ بود که شیر درنده را مغلوب می کردند. به نظر می رسد قشقایی ها که نامشان به صورت کا-سگایی معنی سگپرست می دهد از اعقاب این مردم بوده اند که به همراه بیاتها از اران به فارس کوچ کرده اند. هنوز سگان شیروش بر گبه های قشقایی نقش می بندند. ولی مفهوم ترکی قاشقایی (دارندگان کلاه کنگره دار) بر این معانی ایرانی آن برتری دارد. ولی اسب و شتر هم در زندگی عشایر قشقایی در فارس نقش مهمی داشته است که به نظر می رسد سنت استفاده از شتر و تقدیس سرو در نقش گلیم زیر به عهد بعد از کوچ ایل قشقایی از قفقاز بر می گردد و اسب در استپهای اوراسیا تنها یار و یاور ایشان در سوارکاری بوده است و از این روی بوده است که سکاها ایشان را سابیر (اسپار، سوار) نامیده اند. اسپارگاپیس (پادشاه سواران) نام بسیار مرسومی در نزد سکاییان اروپایی (اسکیتان و آگاتیرس ها) بوده است.
در واقع در تاریخ در سرزمینی که تنها یکبار از مردم آن در عهد تیموریان به عنوان قشقایی یاد شده است غالباً از قبیله بیات (اسب پرور یا آتش سرور) در حوالی آن جا یاد گردیده است. این نشانگر آن است قشقایی ها (کنگرلوها، اُستاجلوها) در معیت و تحت رهبری بیاتها (به تصور من همان سابیران، به سکایی اسپاران یعنی دارندگان اسب) بدین ناحیه کنونی شان در جنوب غربی ایران رسیده اند:
مطابق گفته علی پور صفر قصابی نژاد در دایرة المعارف بزرگ اسلامی: "تاریخ ورود قبیله بیات به فلات ایران ، چندان روشن نیست، اما از برخی منابع تاریخی برمی آید که این مردم ظاهراً در اوایل قرن پنجم و مقارن حملات غزان و سلجوقیان در فلات ایران پراکنده شده و در مسیر کوچ نظامی خود تا صحاری شام و سواحل مدیترانه پیش رفته اند. در این پیشرویهای پرماجرا، گروههایی از این قبیله بتدریج در بعضی نواحی خراسان بزرگ، عراق عجم، کردستان و لرستان استقرار یافتند. چنانکه خبر انتصاب امیرسنقر بیاتی (مقتول 511) به نیابت حکومت بصره از جانب امیر آق سنقر بُخاری، اقطاع دار این ولایت، از سابقه دراز حضور بیاتها در ایران و عراق عرب حکایت می کند (ابن خلدون، ج 4، ص 93). استقرار قبیله بیات در بعضی نواحی غربی ایران ، پس از چندی ، به تشکیل دولت محلی کوچکی در اراضی میان لرستان کوچک و عراق عرب انجامید، اما خصومت حاکمان بیات و اتابکان لُر، سرانجام به انقراض حکومت بیات منجر شد و اتابک شجاع الدین خورشید شاه، حاکم لرستان که از دست اندازیهای مکرر ترکان بیات به متصرفات خویش خشمگین بود، بر سر آنان تاخت. در نتیجه، آخرین حاکم بیات هزیمت یافت و قلمرو او که به ولایت بیات مشهور بود، به تصرف سپاه خورشیدشاه درآمد (حمدالله مستوفی، 1362ش الف، ص 553؛ معین الدین نطنزی، ص 54 ـ 55؛ بدلیسی، ص 60). نام ولایت بیات در قرون بعد نیز در منابع دیده می شود. عطاملک جوینی، در نیمه دوم قرن هفتم، در گزارش کوتاهی راجع به اشتغالات دیوانی خود در تاریخ جهانگشای، از برانداختن باجهای قدیم بلاد تُسْتَر و بیات سخن گفته است (ج 1، ص 25). نام ولایت بیات در اواخر قرن هشتم در ردیف نامهای ولایات معتبری چون بغداد، عراق عرب، خوزستان و لرستان قرار گرفت (شمس منشی، ج 2، ص 170ـ171). در قرون بعد، نام این ولایت بر حوزه محدودی اطلاق می شد که مشهورترین ناحیه آن قلعه بیات، بر سر راه دزفول و عراق عرب ، بود (نویدی، ص 101). نادرشاه هنگامی که از عراق عرب به سوی خوزستان می رفت تا شورش محمدخان بلوچ را سرکوب کند، بر سر راه خود، در این قلعه توقف کرد (استرآبادی، ص 223). ویرانه این قلعه امروزه در کشور عراق برجاست (لسترنج، ص 69ـ70).
مشیرالدوله تبریزی (متوفی 1279)، در شرح مأموریتش برای تشخیص و تعیین مرزهای ایران و عثمانی، «قریه بیات» را از توابع پشتکوه لرستان دانسته و از پراکندگی بیاتها در توابع شوشتر و دزفول خبر داده است (ص 102).
میدان فعالیت سیاسی طوایف بیات در تاریخ ایران، محدود به پشتکوه لرستان نبود؛ گروههایی از اینان در جنگهای شیخ ابواسحاق اینجو (متوفی 758) و امیر مبارزالدین محمد مظفری (ح 700ـ 765) شرکت داشتند (وزیری کرمانی ، ص 384ـ385). در حکومت زندیه نیز بیاتها صاحب نفوذ بودند و مهر علی خان بیات اسلاملو، از جمله بزرگان شیراز در زمان کریم خان زند و علی مرادخان زند بود (غفاری کاشانی، ص 165، 188، 191، 476). بیاتهای شیراز که تا اوایل قرن چهاردهم در یکی از گذرهای محله اسحاق بیگ به خرید و فروش اسب اشتغال داشتند، احتمالاً بازماندگان طوایف چادرنشین بیات فارس بودند که بتدریج از شیوه زندگی پدران خود دست کشیده و یکجانشین شده بودند (فسائی، ج 2، ص 919)...
تا همین اواخر، چندین تیره و طایفه چادرنشین بیات در میان ایلات خمسه و قشقایی فارس و همچنین در میان ترکمنهای شمال ایران به سر می بردند (فیلد، ص 256، 264؛ کیهان، ج 3، ص 80، 376؛ پیمان، ص 221، 224، 233؛ کتابچه نفوس استرآباد، ص 238). غیر از این مردم، هزاران خاندان شهری و روستایی دیگر در زنجان و تهران و کرج و شیراز و زرند و کرمان و مشهد و نیشابور و اراک و نهاوند و دیگر شهرهای ایران به سر می برند که با عنوان خانوادگی بیات شناخته می شوند."

ریشه و معنی نام بلوچ

بشکوچ/بسلوص
دوستمان مهدی فاطمی می آورد: «در کتاب روایت پهلوی و متن کوتاهی از فارسی میانه تورفانی در ارتباط با دیو تب از موجودی اسطوره ای و نا آشنا بنام "بشکوچ" paskuc - basluc/j _ paskus سخن آمده. برخی آنرا "شیردال" یا پرنده ای مافوق طبیعی دانسته اند. در متن کوتاهی از فارسی میانه تورفانی با آوانگاری Paskuc از آن نام برده شده است: " عناصر.. روشنی ها جاودان زندگی کناد. افسون بر ضد تب و روح (تب؟) و ایدرا خوانده شود و او را سه پیکر است و پرش چونان بشکوچ". بررسی های "هنینگ" Henning نشان داده در میان اقوام مختلف این جاندار به اشکال کرکس، عقاب، کلاغ، همای، دیو بالدار و گریفین وجود داشته است. "مری بویس" در بررسی متون مانوی اما توضیحی در این مورد نمی دهد. "کاملیا نرور" این موجود را بصورت سگ بالدار حماسه قوم "اوستی" تصور کرده و آنرا همان" "paskuj-""paskundzi اوستی و در اوکراین موسوم به"paskuda" دانسته است. در ادبیات "تلمودی" pusgansa و pasgunsa معمولأ به ماده کلاغ ترجمه شده است و مفسران تلمودی آنرا "کلاغ غول پیکر" دانسته اند. در دادستان مینوی خرد گرگ کبودی که بدست گرشاسب کشته میشود با نام pasgunj و psgwnj نام برده شده و شاید گرگی پردار بوده است. در ارمنی و قفقاز سیمرغ شریکی بنام paskuc و نام هایی به این تلفظ داشته است. در گرجی p'ask'uji و p'askunji معادلی برای سیمرغ بوده و به گفته " اوبرلیان" obrlian پیکر شیر و سر ومنقار و بال و پای عقاب داشته است و موجودی عظیم الجثه و پردار است. در برخی روایات اوستی pakindzi موجودی بالدار با هفت سر است.«
هیئت بسلوص/ج basluc/j در رابطه با نام بلوچ بسیار قابل توجه است چه مطابق منابع یونانی در عهد اشکانیان سکائیان آسیانی (پرستندگان پرنده آسمانی) که مطابق منابع هندی پرستنده سگ بالدار آسمانی بودند، در سمت بلوچستان سکنی گرفتند. هیئت یونانی دیگر نام آنها یعنی پاسیانی به وضوح یاد آور نام پاسکوس paskuc است.
اگر نام بلوچ را همان طور که گفته میشود به معنی تاج خروس بگیریم پسکوچ و پسکونج را هم میشود همان تاج خروس گرفت. مرکب از پس/فش و کونج/کُنج و این لابد اشاره به تاج خروسی گریفون بالدار ایشان داشته است که بعداَ شکل آن در شکل دستار تاج خروسی بلوچان مرعی گردیده است.
یعنی در مجموع نام بلوچ از ترکیب بهاسَ (سگ آسمانی-سگ/کرکس) و لوچ (از تبار)/کوچ (منسوب به) گرفته شده است. اگر لوچ را صورتی از لوک سانسکریت (فضا) و کوچ را صورتی از قوش ترکی (پرنده) بدانیم، باز بهاسَ-لوچ/کوچ به معنی سگ پرنده و آسمانی خواهد بود. بنا به علی مظاهری در جلد اول کتاب جادۀ ابریشم، سگ آسمانی شعار سکاییانی بوده است که از پیش یوئه چی ها به سمت هند (پاکستان) رفته بودند. از سوی دیگر نام قدیمی آکوفیچیای بلوچستان به صورت آکو-پیچیا در سانسکریت دارای فش پرپیچ و خم است یعنی همان دارای دستار با فش تاج خروسی. صوراوستایی آن آکو-پوسیا و آکو- فیشیااست. بر این اساس این نام مترادف نام بلوچ است.
در اسطورۀ جالب بلوچی گسُدُک توتم سگ آسمانی نیاکان سکایی ایشان به صورت سگ-خروس بازگویی شده است:
داستان ها و افسانه های کهن بلوچی (از "سول"، نشریه دانشجویی دانشگاه سیستان و بلوچستان) گِسِّدُک (عبدالسلام بلوچ زاده) "این داستان را در سال 1379 از زبان پیرزنی حدود 70ساله به نام "مهتاپ" ساکن ماشکید به زبان بلوچی ثبت کرده ام و آن را به فارسی برگردانده ام".
در گذشته های خیلی دور در منطقه ای دوردست، مرد و زنی زندگی می کردند که سه دختر به نام های لعل، سبزو و گِسّد (گوهر) داشتند. گِسّد کوچک ترین دخترشان بود که از روی محبت و چون به اصطلاح ته تغاری بود، به او گِسّدُک می گفتند. روزی برای پدر خانواده کاری پیش آمد و مجبور شد به مسافرت برود، موقع خداحافظی، بچه ها از پدرشان خواستند که برایشان سوغاتی بیاورد. لعل که بزرگ تر بود، گفت: "برای من لعل بیاور". سبزو گفت: "برای من سبز بیاور" و گِسّدک هم گفت: "برای من گِسّد بیاور".
مرد با خنده دخترانش را بوسید و گفت: "حتماً برایتان می آورم" و رهسپار سفر شد.
مدتی در سفر بود و موقعی که می خواست برگردد، به بازار رفت و لعل و سبز خرید ولی هر چه گشت، نتوانست گِسّد پیدا کند. در حالی که خسته و کوفته زیر سایه ای استراحت می کرد، پیرزنی از آنجا گذشت. مرد پرسید: "ببخشید، شما نمی دانید گِسّد کجا پیدا می شود؟!" پیرزن با حالتی متفکرانه گفت: " گِسّد مهره ای گران بهاست، فکر نکنم کسی اینجا داشته باشد اما... اما من جایی را به تو نشان می دهم که می توانی از آن جا پیدا کنی"
مرد در حالی که از خوشحالی نیم خیز شده بود، گفت: "بگو... بگو..."
پیرزن در حالی که غروب آفتاب را نشان می داد، گفت: "این راه را مستقیم می روی تا به جنگل برسی. داخل جنگل سرو کهن سالی وجود دارد که دیوی در سایه ی آن خوابیده است. فقط اجازه داری دو بار شاخه های درخت را تکان دهی که با هر بار تکان دادن، از آن ها گِسّد می ریزد ولی اگر سه بار تکان دادی، دیو از خواب بیدار می شود و تو را به بند می افکند".
مرد در حالی که سرش را به نشانه ی تأیید تکان می داد و مرتب تشکر می کرد، از پیرزن جدا شد و به سمت جنگل روانه شد. رفت و رفت تا به جنگل رسید و وارد جنگل شد. درخت سرو از دور نمایان گشت. نزدیک و نزدیک تر رفت. دید دیوی زیر سایه ی درخت خوابیده است. کمی ترسید. جلوتر رفت و شاخه ای را گرفت و تکان داد. مقداری گِسّد بر زمین ریخت. دوباره شاخه را تکان داد باز تعدادی گسد روی زمین پخش شد. مرد نشست و آن ها را جمع کرد. بلند شد و می خواست برود. دوباره برگشت و برای بار سوم شاخه را به دست گرفت و تکان داد. شماری گسد بر زمین پخش شدند. مرد هنوز کاملا ننشسته بود که دیو در حالی که خمیازه می کشید، از خواب بلند شد و با یک خیز، گردن مرد را گرفت و به درخت چسباند. مرد در حالی که داشت از ترس قالب تهی می کرد، به التماس افتاد و از دیو تقاضای عفو کرد. دیو در حالی که می غرید، گفت: "چه می خواهی... آدمیزاد... آدمیزاد...!".
مرد در حالی که مدام تقاضای بخشش می کرد، ما وقع را برای دیو تعریف کرد. دیو در حالی که قهقهه می زد، گفت: " گسد... گسد...، به شرطی رهایت می کنم که گسد را به ازدواج من در بیاوری" مرد اندکی تأمل کرد و با خود گفت: "این دیو که نمی تواند ما را پیدا کند؛ حالا یک بله می گویم و خودم را آزاد می کنم" مرد گفت: "خوب... باشد... قبول". دیو گفت: "قبل از این که من بیایم، طوفانی می آید که اسباب و اثاثیه ی مرا با خود می آورد و بعد از چند روز دوباره طوفانی می آید که این بار خودم می آیم". مرد و دیو از هم خداحافظی کردند و مرد به سمت منطقه ی خود رفت. بعد از چند روز که به خانه رسید، سوغاتی های بچه ها را داد و برای زنش آنچه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. زنش در حالی که می خندید گفت: "دیو از کجا می تواند ما را پیدا کند". چندین سال گذشت و از دیو خبری نشد تا این که طوفانی به راه افتاد و مقداری اسباب و اثاثیه کنار خانه ی مرد گذاشت. مرد فهمید که چند روز دیگر دیو می آید لذا در فکر چاره ای بود که چه کار کند. با هر کس که مشورت می کرد، به نتیجه ای دست نمی یافت. یکی می گفت: "خودت را پنهان کن"، یکی می گفت: "به قولت پایبند بمان"، یکی می گفت: "از اینجا فرار کن" ...
بعد از چند روز دوباره طوفان شروع شد و این بار دیو آمد. مرد مجبور شد گسدک را به ازدواج دیو در بیاورد. بعد از اتمام عروسی، دیو گفت: "من زنم را با خودم می برم". مرد و زنش که انتظار چنین چیزی را نداشتند، با تضرع از دیو خواستند که از چنین کاری صرف نظر کند. دیو گفت: "نظر گسدک را بپرسید" از گسدک پرسیدند، او گفت: "من با همسرم می روم". مرد و زنش مجبور شدند به این کار رضایت بدهند و یک سگ و یک خروس همراه گسدک فرستادند. دیو و گسدک وقتی به منطقه ی دیوها رسیدند، دیو یکی از زن های فامیل را موظف کرد که هر روز گسدک را به گردش ببرد و فقط از رفتن به سمت رودخانه خودداری کنند که اگر از این فرمان سرپیچی کنند، سزایشان مرگ است. گسدک و دوست جدیدش هر روز به گردش می رفتند و با هم خیلی دوست شده بودند. روزی گسدک به دوستش گفت: "همه جاها تکراری شده، جای جدیدی نمانده که برویم"؟
دوستش گفت: "نه، به جز رودخانه..." گسدک گفت: "حالا دیو که نیست بیا برویم، زود برمی گردیم، کسی نمی فهمد". دوستش با اکراه قبول کرد.
رفتند و رفتند تا به رودخانه رسیدند ولی برخلاف دیگر رودخانه ها، آب رودخانه زرد بود. گسدک انگشت کوچکش را در آب فرو برد و وقتی آن را بیرون آورد، رنگش زرد شده بود و احساس می کرد سنگین شده است. هر کاری کردند نتوانستند رنگش را از بین ببرند ناچار به روستا برگشتند و گسدک انگشتش را با تبر قطع کرد و دستش را با پارچه ای بست.
وقتی که دیو به خانه آمد و دید که دست گسدک بسته است، پرسید: "چه شده است، چرا دستت را بسته ای؟!" گسدک گفت: "به گردش رفته بودم، سُر خوردم و افتادم؛ سنگی از کوه غلت خورد و بر انگشتم افتاد و انگشتم را کند. دیو در حالی که عصبانی بود، از اتاق بیرون آمد و سنگ و کوه ها را مخاطب قرار داد و فریاد کشید: "کوه ها، سنگ ها، شما دست همسر مرا زخمی کرده اید؟" سنگ ها و کوه ها یک صدا جواب دادند: "ما چنین کاری انجام نداده ایم، از شمشیر بپرس شاید بداند". دیو دوباره فریاد کشید: "شمشیر! تو چنین کاری انجام داده ای؟" شمشیر در حالی که می لرزید، گفت: "من چنین کاری نکرده ام، از تبر بپرس" دیو تبر را مخاطب قرار داد و تبر در حالی که رنگ از چهره اش پریده بود گفت: "من چنین کاری انجام نداده ام. گسدک مرا گفت که انگشتم را جدا کن، من سر باز زدم، او خودش مرا بلند کرد و بر انگشتش زد و آن را جدا کرد. فقط می دانم انگشتش زرد شده بود"! دیو شصتش خبر دار شد که چه شده است. گسدک را صدا کرد و او را گفت: "سرپیچی از دستور... دروغ...، آماده ی مرگ شو". گسدک هر چه تضرع کرد، فایده ای نداشت. از دیو خواهش کرد که قبل از مرگ به او اجازه دهد به حمام برود. دیو با اکراه قبول کرد و گفت: "فقط زود بیا". گسدک قبلا با دوستش هماهنگ کرده بود. وارد حمام شد و از پنجره بیرون آمد و همراه دوستش و خروس سوار بر سگ شدند و به طرف منطقه ی خود رفتند. دیو هر چه منتظر ماند، از گسدک خبری نشد. وقتی وارد حمام شد دید گسدک فرار کرده است.
گسدک به منطقه ی خود رسید و جریان را برای خانواده اش تعریف کرد. پدرش پیش درویشی رفت و او طلسمی خواند و بر خانه ی آن ها دمید. دیو هر جا را گشت، نتوانست خانه ی آن ها را پیدا کند و آن ها سالیان سال در خوشی و شادی به سر بردند.

معنی نامهای پادشاه معروف آدیابن، سنتروک و ایزَتیس

اگر سنتروک (سندروک) را به معنی دارای فر فرخنده و مبارک بگیریم آن یاد آور یزته (یجته) در معنی دارای شرف و افتخار و حرمت خواهد بود:
शान्त adj. zAnta auspicious (z=sh,s)
रोक m. roka splendour
यजते verb yajate {yaj} honour

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۷

مطابقت نامهای سیساک، سکاسنه، سیونیک

این هر سه که نامهای مردمی باستانی در سمت قره باغ آمده است، معانی همراه دارندگان سگان (سهه-ساک)، اهدا کنندۀ سگان و منسوبین به سگ را می دهند. مطابق استرابون سوغات مردم آلبانی به اسکندر دو سگ بود که شیر درنده را مغلوب می کردند. به نظر می رسد قشقایی ها که نامشان به صورت کا-سگایی معنی سگپرست می دهد از اعقاب این مردم بوده اند که به همراه بیاتها از اران به فارس کوچ کرده اند. هنوز سگان شیروش بر گبه های قشقایی نقش می بندند.
کلمه سکا/شکا از سویی معنی بزکوهی و از سوی دیگر معنی سگ را می داده است. در صورت اول سکاسنیان از سکاها و در صورت دوم مربوط کوتیان و کاسپیان سگپرست بوده اند. کیمری ها سه توتم خود سگ/شیر-بزکوهی و مار را در توتم خیمریای خود یکی کرده بوده اند. نظر به اینکه منابع بیزانسی در این سمت از نامهای کادیشیان (کادوسیان، مار پرستان) و تموریان (آهنگران، کنگرلو ها) و جای دیگر از کردوکها (کردها، مارپرستان سکایی) و تموریان یاد می کنند، لذا معلوم می‌شود سکاسنیان از سکاها بوده اند.

سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۷

معنی چالوس و ناتِل

در منابع جغرافیایی کهن عهد اسلامی از دو شهر چالوس (چال-اوس، سالوس) و ناتِل در مازندران نام برده اند که به ترتیب در زبانهای ایرانی و سنسکریت معنی دارای چشمۀ واقع در گودی و شهر نیزاری معنی می دهند.

تفسیر اصطلاح دار آمل شاهنامه (از زبان زال-سام)

مرا گفت بر دارِ آمل کنی / سَزاتر که آهنگ کاول کنی
بنا به قرائت پراشک محقق چک از روی یک کتیبه آشوری که به صورت سؤال از هاتف است "خشتریتی و مادهای فراری همراه وی از مقابل اسرحدون از شهر سیلخازی (تپه سیلک) و کارکاشی (کاشان) به شهر آمل فرار کرده و آنجا حصار مادی نیرومندی ساخته بودند و در کتیبه سؤال شده آیا لشکرکشی به رهبری رئیس رئیسان شانابوشو برای مذاکره و تسلیم مخالفان (به رهبری خشثریتی) بدان شهر (در آن سوی درۀ آندیا= سفلای قیزیل اوزن) بفرستند یا نه؟"
شانابوشو در آغاز حکومت آشوربانیپال مقام رئیس رئیسان را داشت. آشوریان ماجرا را مسکوت گذاشته اند و دیاکونوف معتقد است در مجموع قیام خشثریتی با موفقیت همراه بوده است چون بعد از آن آشوریان به متصرفات مادها حمله نکرده اند. تصور من این است که نبرد گرشاسب کنار دریای فراخکرت و هفت خوان رستم در مازندران بیان همین واقعه پیروزی مادها و آماردان بر آشوریان در پای حصار حصین شهر آمل و نخستین پیروزی ایرانیان مادی و آماردی بر آشوریان است. در حالی که در آنجا مادها ابتدا به محاصره آشوریان افتاده بوده اند و به یاری آماردان از این واقعه پیروزمند در آمده اند. نام اصلی قهرمان آماردی عهد مادها آترادات پیشوای آماردان بوده است. در مجموع یعنی دار آمل در اینجا به معنی حصار و سپر دفاعی و حامی شهر آمل است که به مخمصه افتادن ایرانیان مادی در آن جا ضرب المثل شده بوده است:
ढाल n. DhAla (dAra) shield
شکل سنسکریتی ذال (دار) در معنی حامی یاد آور نام ثریته (حامی) و خود زال است.
شاهنامه تحت عنوان هفت خوان رستم در مازندران و در اوستا تحت عنوان کشتار غولان و دیوان توسط گرشاسب در کنار دریای فراخکرت با اهمیت زیاد از این واقعه صحبت کرده اند. کتابهای پهلوی هم میگویند آسمان پیمایی کیکاووس (خشثریتی) با عقابانش از بالای ارزیفیه (کرکس) و البرز با شکست مواجه شد و وی در شهر آمل فرود آمد به محاصره دیوان افتاد و رستم دستان وی را نجات داد.
کاول به معنی شهر شکاف کوهستان در اینجا می تواند شهر رویان (منطقۀ روی کوه) باشد که حاکم دره قیزیل اوزن یعنی مامیتی آرشو مادی (منوچهر روایات ملی و آرش کمانگیر روایات ملی) هنگام آمدن آشوریان متحدان اسکیتان (تورانیان) به مازندران به قله مسطح آن پناه برده بود. ابوالفدا گفته است شهر رویان که آنرا شارستان نیز گویند (و آرش کمانگیر تیر خود را از آنجا انداخت) بر قله کوهی که مشرف بر معبری کوهستانی است، قرار دارد. لذا شانابوشو به سبب این موانع طبیعی آن، آنجا را رها کرده و به سوی آمل روانه شده بود. نام مامیتی آرشو را می توان به معنی بی نهایت دور تیرانداز یا بسیار دقیق تیرانداز معنی کرد.

معانی نام خوارزم

نام سرزمین خوارزم به معنی سرزمین آلانها (مردم مارپرست) به نظر می رسد چون نام پهلوی سولیک/سوریک آن ناحیه هم که در رابطه با رود آمی (آمودریا، جیحون) است، در اساس سنسکریتی اش به معنی سرزمین منسوب به مار است. اینکه در اوستا سرزمین آریاویج (در مقام خوارزم) دارای نه ماه زمستان و محل مار سرخ به شمار رفته است متأثر از همین معانی این نام ها و همچنین معنی سرزمین سرمای سخت سولیک و خارا-زَم است:
ह्वार m. hvAra serpent
सुरा f. surA snake
आल n. Ala any discharge of poisonous matter from venomous animals
सोलिक adj. solika cold

معنی نامهای ایزد ارمنی پرودئیاد ساندرامت و الهه های ارمنی استغیک و نانا

نام ایزد ارمنی پرودئیاد ساندرامت در خبر موسی خورنی به معنی پیشگوی پر از پند است. احتمال دارد منظور همان نام ایزد دانایی و نویسندگی یعنی تیر بوده باشد:
सान्द्र adj. sAndra full of, मत n. mata advice
الهه استغیک (دوستدارندۀ بوتۀ گل سرخ): نظر به معنی ایرانی نام جشن ارمنی وارتاوار که در رابطه با گل سرخ است و در آن ترکیب واژۀ وارد (تقطیرِ، آب دادنِ) و ورت (ورد، گل سرخ) هیئت اصلی نام وارتاوار به نظر می رسد، لذا آن در مجموع یعنی جشن گلابگیری از گل سرخ؛ علی الاصول حرف ساکن "ت" از آخر آن ساقط شده است. اگر شکل اصلی وارتاوار همین وارتاوار بوده باشد در این صورت به معنی دارندۀ گل سرخ اشاره به همان الهۀ زیبایی و گل سرخ یعنی استغیک است.
تاریخ تقطیر و گلابگیری به عنوان تكنیكی كه هنوز كارآمدترین روش عصاره‌گیری است، به آیین باستانی "عید گلابگیری" بازمی‌گردد كه امروزه در كاشان به "لتان" (عید شکافتن گل) معروف است.
آیین‌های گل چینی و گلابگیری در قمصر و سایر نقاط گلخیز كاشان هرسال از اوایل اردیبهشت ماه آغاز می‌شود و تا اواخر خرداد ماه ادامه دارد. لذا عید آبریزان ماه تیر به غیر از عید ورتاورت (گلابگیری، تقطیر گل سرخ) بوده است:
वार्द vArda m. water-giving
نام الهه استغیک ارامنه این جشن را در سنسکریت می توان به معنی دوستدار بوتۀ گل گرفت:
इष्ट 0 iSTa. lover, गुच्छ 0 guccha. bunch of flowers
نام الهه ونوس "اشتیاق عشقی" در ارمنستان به نانا "دارای آشکاری و عریانی و برهنگی" ترجمه شده بوده است:
(دارای عریانی و برهنگی)नाना indecl. nAnA distinctly
"venus: "sexual desire

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۷

معنی نامهای دموک،اسپروگ و ماریندک

در فصل بیستم بندهش، دربارۀ تخمه و پیوند کیان از دموگ (دم-موگ= سرزمین خرما)، اسپروگ (اسپه-رئوکه= سرزمین سگان با شکوه) و مار-ایندک (مار-آسیب رسان) به عنوان اولاد سام بدین نحو یاد شده است: به دموک (مردم سرزمین خرما) پادشاهی آسورستان داده شد (در کتاب پهلوی درخت آسوریک هم نام آسورستان با درخت نخل همراه است). به اسپروگ (مردم پرستندۀ سگان با شکوه= کاسپیان) کدخدایی سپاهان (منظور سرزمین "سپاهیان= آماردان") داده شد (در شاهنامه اسپروز در رابطه با لشکرکشی کیکاوس، مازندران است ولی در بندهش نام اسپروگ با پارسیان ماسپی= بزرگ سگان در سمت ایلام و اصفهان ربط داده شده است). به مار-ایندک (مردم پرستندۀ مارسمّی= کادوسیان) پادشاهی پتشخوارگر (نواحی کوهستانی البرز در شمال ری و قزوین) داده شد.

مطابقت نام ایزد کتابت ارمنی تیر با عناوین نبو و بودا و زرتشت

به نظر می رسد نام ایزد تیر که در نام اشکانی تیرداد دیده میشود، ربطی به تیشتر (تیر) ندارد و در اصل به صورت ترَیه-داته به معنی از بر خوانندۀ سرودهای دینی نام ایزد موبدان پارتی بوده است. چنین مفهومی در نام اشکانی گودرز کشوادگان (شیوا سخن دانای سرودهای دینی) هم دیده میشود. نام این ایزد را می توان معادل نبو ایزد کتابت بابلیها و گوتمه بودا (مرد منوّر حافظ سرودهای دینی) در مقام مظهر نهم ویشنو شمرد. در نزد مغان ماد این نام با عنوان خدایگانی و پیامبری زرتشت (پیام خوش رسان زرین) جایگزین شده است:
تیر ۞: این خدا، خوابگزار، حامی ادبیات و صنایع بود و قلم آرمازد (اهورا مزدا) نامیده میشد. تیر لغتی ایرانی است. او را با هِرمس ۞ یونانی که خوابگزار بود تطبیق کرده اند. معبد تیر در یرازاموین ۞ بود و آرتاشس دوم مجسمۀ او را از ((آرماویر)) بدانجا برده بود. قشون تیردات ۞ که دین عیسوی پذیرفته بود، به فرمان وی از پایتخت واغارشاپات ۞ بدان معبد روی آورده ، آنرا ویران کرده بسوختند و دیویسنان (منظور مغان) از آنجا فرار کرده به معبد آناهیت آمدند. (آگاثانگلس). ۞ یکی از نامهای ارمنی بنام تیر ۞ نامیده شده است چنانکه مِه کان ۞ بنام مهر بود. و نیز از نام تیر اسامی خاصی مشتق شده اند مانند ترینکاتار ۞ ، تیروتس ۞ ، تیران ۞، تیرداد ۞ و غیره.

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۷

پرستشگاه بودا و مادرش مایا در ارمنستان

گیسانه (سرود دان) و دِمِتر (مادر دانا) با گائوماته (دانای سرودهای دینی) و مادرش آمیتیس (بی نهایت دانا) مطابقت دارند. چنانکه هاروی کرافت معتقد است گائوماته همان گوتمه بودا (دانای محافظ سرود های دینی) و مادرش آمیتیس همان مایا (دانا) مادر گوتمه بودا است:
مطابق منابع کهن ارمنی گیسانه ۞ و دِمِتر ۞ دوتن شاهزادهٔ مشکوک هندی بودند که به ارمنستان پناه آورده و در تارون ۞ دو مجسمه و معبد برای خود برپا کرده بودند. عیسویان معبد گیسانه را ((در دوزخ )) و یا ساندارامت ۞ می نامیدند که از ((دیوها)) پر بود. مجسمه ٔ گیسانه 12 ذراع و ازآن دمتر 5 ذراع بود.
geshNu: سرود دان
dhi-mater: مادر دانا

شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۷

مطابقت ایزد ارمنی بارشامین با ایزد فینیقی- آشوری مار- اشمون

در عصر ایرانی در سمت آشور و فینیقیه ایزدی آسمانی سبزیهای بهاری به نام مار-اشمون (اشمون مقدس) را می پرستیده اند که با بارشامین ارامنه مطابقت دارد. احتمال دارد اشمون به معنی دارای نشانه سمبل ستاره هشت پر باشد. ستاره هشت پر که سمبل آنو ایزد آسمان و بهار (ایزد ماه فروردین) بوده است : بارشامین ۞ : مجسمۀ این خداوند را تیگران فرمانروای ارمنستان از بین النهرین آورده بود و برای او در قصبۀ ثُردان ۞ در ایالت دارناغیاتس ۞ معبدی برپا کرده، وی را پرستش میکردند. مجسمۀ او از عاج و بلور و نقره ساخته شده بود و بهمین مناسبت او را ((سفیدفر)) می نامیدند. در داستانهای ارمنی است که واهاگن کاههای بارشام را می دزدد و آرام ۞ پادشاه افسانه ای ارمنی او را مغلوب میکند.
در ایزد کدۀ هندوایرانی نام مار-اشمون (دارندۀ سمبل ستارۀ هشت پر مقدس) با ائیریامن ایشیه (ایزد مقدس بهاری) ایزد کهکشان یندو (درخشان، راه شیری، کهکشان) مطابقت می نماید که نظیر مار-اشمون ایزد دارو و درمان به شمار رفته است. نظر به مطابقت مار= مقدس با داوُد (گرامی) مسلم به نظر می رسد که ستارۀ شش پر داودی بر گرفته از ستارۀ هشت پر مار-اشمون (آنو) است.

جمعه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۷

معنی نام کوه آرارات و ایزد جنگ خالدی در زبانهای کهن هندوایرانی

نامهای کوه آرارات یعنی آرارات، حارِث و اَرِزور به صور اَرارا-تهه و هارَ-ثه و اَرِزَ-ورَ (که مکان آدمکشان و راهزنان دانسته شده) در سنسکریت و اوستایی معنی "کوه [ایزد] جنگ" (کوه خالدی) را می دهند. بر این پایه نام ایزد جنگ شیر سوار خالدی در نزد هندوایرانیان به صورت خالَ-دیو به لفظ سنسکریت به معنی ایزد جنگ درک می شده است. نامهای هارث و آرارات از سوی دیگر در زبانهای هندوایرانی به صور هار-ثه و اهاریه-رات معانی کوه بلند و رسا (= اگریه، ماسیس) و کوه آزاد را می دهند که اینها خود نامهایی بر کوه آرارات بوده اند. نام چاه بابل در رابطه با هاروت و ماروت کوه آرارات می تواند از بهوباله سنسکریت به معانی نیرومند و شیر درنده که نشانگر خالدی (بهرام، واهاگن کوه آرارات) بوده است، نشأت گرفته باشد.

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۷

نام برخی نواحی سمت اردبیل و خلخال در کتیبۀ اورارتویی رازلیق سراب

ترجمه بخش هایی از متن كتيبۀ رازلیق سراب:
"به حول و قوه خالدی، آرگيشتی روساهينی می گويد: من به سرزمين آرهو (شایسته، سراو/سراب) لشكر كشيدم. من سرزمين اولوشو (اوجان) و سرزمين بوقو (بستان آباد) را تسخير كردم. من تا كنار رودخانه مونا (رودخانۀ شهر میانه) رسيدم و از آنجا بازگشتم. من سرزمين های گيردو(زرج آباد)، گيتوهانی (محل چمنزاری، گیوی) و توايشيدو (توایشدو، قصبۀ پر ثروت= خارهار، خلخال) را تسخير كردم. شهر روتومنی (خانۀ ثروت، اردبیل) را من گرفتم. سرزمين هايی را كه من تسخير كردم تحت باج خود قرار دادم. اين قلعه ها را كه من به زور گرفتم دوباره برقرار ساختم. من آن را آرگيشتی، (يعنی رعيت آرگيشتی) ناميدم."
अर्ह्य adj. arhya worthy
ऋत n. Rta wealth

ترجمۀ متن كتيبۀ اورارتویی جوان قلعۀ عجب شیر

1.سلاح جنگي خداي خالدي به حركت درآمد
2.بر سرزمين مانا غلبه كرد
3.بر سرزمين آرسيتا غلبه كرد (آرسيتا)
4.سقوط كرد در مقابل آرگيشتي
5.آرگيشتي [پسر منوآ]
6.مي گويد هزار و صد انسان گرفت؟
7.آرگيشتي شاه نيرومند ...
8.آرگيشتي مي گويد [ كسي كه اين كتيبه را]
9.بشكند، نابود شود به دست خداي خالدي، خداي باد
10.و باشد كه سايه اش در زير آفتاب محو گردد.
(وبلاگ مطالعات فرهنگ و اندیشه)امین احمد رازی نویسندۀ عهد صفوی در تذکره هفت اقلیم به این سنگ نوشته میخی در روستای چمن (جوان قلعه) در سه فرسخی مراغه اشاره کرده است.

تحقیقی در جغرافیای باستانی نواحی ماد

نامهای باستانی مناطق بین استانهای کرمانشاهان و سمنان
ما در اینجا مطالب مربوطه در این باب را از تنها تاریخ معتبر ماد یعنی تاریخ ماد تألیف دیاکونوف، به ترجمه کریم کشاورز را نقل نموده و تبیین خود را در پایان ضمن متن بر آن می افزائیم:
سارگون دوم پادشاه سفاک آشوری در سال 713 قبل از میلاد لشکرکشی به داخل ماد را آغاز کرد. مادها از سال 714 منتظر این حمله بودند و از آن بیم داشتند. بیم شان تنها سال 705 ریخت که در آن هنگام سارگون برده دار شکارگر مادها خود به دست فراسپ پادشاه کشورگشای سکایی (افراسیاب اول، ایشپاکای/اسپارگاپیس) در کنار دژکولومیان (تخت سلیمان) غافلگیر شده و به قتل رسید. بنا به اوستا، یشت نوزدهم زمانی که فراسیاب اول (فراسپ) فرمانروای تازی زئینی گو (زنگیاب، سارگون دوم) را به قتل رساند، دارای فر کیانی بود. به هر حال در گزارشهای سالنامه های سارگون ضمن شرح لشکرکشیهای وی اسامی کهن مناطق مختلفی قید شده اند که بسیاری از آنها قابل تعیین می باشند. ما در اینجا صرفا نامهای مذکور در همان گزارشهای سال 713 قبل از میلاد را مورد مداقه قرار می دهیم: بهانۀ لشکرکشی سال 713 شورشی بود که در ناحیه کارالا (در یکی از دره های زاب کوچک، محتملا ناحیه سنقر کلیایی) وقوع یافت و ساکنان آنجا مردی را که دست نشانده آشوریان بودند طرد کردند. سارگون ساکنان کارالا را قلع و قمع کرده و 2200 تن از سران ایشان را امان داده و به حضور پذیرفت. از آنجا عازم ماد مرکزی و الیپی (کرمانشاهان) گشت. پس از ورود به الیپی دالتو (یا تالتو) پادشاه آنجا را بر سریر سلطنت وی مستقر ساخت. این عمل بدان سبب ضرورت یافت که پادشاه مزبور طرفدار آشور بود و اتباع وی و حتی بزرگان و اعیان نیز از این رهگذر از وی ناراضی بودند. لشکریان آشور از آنجا به داخل ماد رهسپار شدند. متن منبع ما در این مورد چنین میگوید. نظر به آغاز و انجام رفت لشکرکشی، مسیر این تهاجم بین کرمانشاهان (الیپی) و سمنان (سرزمین آریبی=عربهای شرقی) قرار داشته است:
"کشور سیگری سو (صحنه)، کشور بیت باعان (خانه خدا= معبد ایشتار کنگاور)، ایالت ماد که در مرز الیپی است (ناحیه همدان)، کشور ...، کشور آپساخوتی (دارای گردنده سخت گذر=آدراپانای خبر ایزیدور خاراکسی، اسد آباد)، کشور پارنوآتی (نوبران)، کشور اوتیرنا (=جایگاه بزرگ، بیوران)، دهکده دیریستانو (=صومعه ، رازگان)، کشور...، کشور اوریاکی (که بعدأ اوپیته فرزند دایائوکو آن را تسخیر نمود، و در ناحیه رودکها قرار داشته، همان خرقان)، کشور ریمانوتی (رباط کریم)، ایالت کشور اوپورئی (چشمۀ با شکوه=رغه، ری) کشور اویا دائوئه (ایوانکی)، کشور بوستیس (پلشت)، کشور آگازی (علی القاعده همان اوالی، آبعلی) کشور آمباندا (دماوند)، کشور دانانو (=جایگاه بالایی/ فرازکوه، فیروزکوه)، ایالات دوردست در مرزهای کشور آریبی مشرق (اعراب سمت سمنان)، ایالت مادهای مقتدر که یوغ خدای آشور را فرو افکندند و مانند دزدان به کوهها و بیابانها روی آوردند، من هیزم شعله ور به تمام دهکده های ایشان افکندم و سراسر سرزمین ایشان را به تلهای ویران و فراموش شده مبدل ساختم." بیشترین نامهای عمومی مناطق ماد بزرگ و میانی و مراکز آنها را در گزارشهای لشکرکشی سالنامه های تیگلت پیلسر پادشاه آشوری می توان پیدا نمود که متن آنها با توضیحات الحاقی اش از سوی ما در تعلیقات فصل دوم تاریخ ماد، صفحات 508 و509 از این قرار است:
"تعیین مسیر و محل لشکرکشی های تیگلت پیلسر به خاک ماد بسیار دشوار است. ما چهار روایت اصلی در بارۀ نواحیی که وی در نوردیده بوده، در دست داریم. در سالنامه ها مذکور است که لشکرکشی اول (744 ق.م) اختصاص به [نامورو در دره دیاله (یا پارسوا= ناحیه کناری)] و بیت زاتی (شازند)، بیت آبدادانا (بیجار)، بیت کاپسی (ملایر) و بیت تازاکی (تویسرکان) داشته است. در سالنامه های مزبور ضمنأ برخی جنگهایی را که در سرزمینهای پارسوا که پایتخت آن نیکور (ننور) بوده و بیت زاتی (شازند) و تا حدی آبدادانا (بیجار) و بیت سانگی (سنندج) و بیت کاپسی (ملایر) و دیگر آرنزیاش (حلبچه)، کیشه سو (همدان)، ارازیاش (اردلان)، سومورزو (سنقر) و بین همبان (کرمانشاه) وقوع یافته بوده بر می شمرند. و از آن پس فهرست کلی از حکام که سر به اطاعت نهاده بودند، میدهند که درست محفوظ نمانده است. ظاهرأ شرحی که در لوح سنگی اول نمرود آمده نیز مربوط به همین لشکرکشی می باشد: بیت همبان (کرمانشاه)، سومورزو (سنقر)، بیت باروآ (بهاره)، بیت زوآلزاش (دلیجان)، بیت ماتی (مریوان)، توپلیاش (دره دیاله)، تیل تارانزای (کلاترزان)، پارسوا (کردستان ایران، در سمت زاموآ= دره شهر زور)، بیت کیپ سی (ملایر) تا شهر زاکروتی (زنگنه یا یاسوکند) و مادهای نیرومند. لشکرکشی دوم (737 ق.م)، طبق مندرجات سالنامه ها به بیت سانگی (سنه، سنندج)، بیت تازاکی (تویسرکان)، مادها، بیت زوآلزاشو (دلیجان) و بیت ماتی (مریوان) تخصیص داده شده بوده است. و جداگانه نام نقاط مسکونی زیر آورده شده است: ناحیه ای که مرکز آن بیت ایشتار (الشتر یا اشترینان) بوده، بیت کاپسی (ملایر)، شهر تادی روتا (توره) و نیروتاکتا (نهرمیان)، سیبور (ساوجبلاغ)... آریارما (تپه گیان نهاوند)، خروسی (خلجستان)، ساکسوکنو (ساروق)، کارزیبرا (گازران)، بیت ساگبات (کارکاشی، کاشان)، سیلخازی (سیالک)، تیل آشوری (یکی از تپه های باستانی مجاور سیالک کاشان). دومین لوح سنگی نمرود یکجا امکنه زیر را بر میشمرد: بیت همبان، بیت سومورزو، بیت باروآ (بهاره)، بیت زوآلزاش، بیت ماتی، توپلیاش (دره دیاله)، بیت تارانزای، پارسوا، بیت کاپسین و نقطه مسکونی زاکروتی (زنگنه یا یاسوکند) که ظاهرأ مربوط به لشکرکشی اول بوده است. و بیت ایشتار (کنگاور) و نیشای (نهاوند) و گیزین کی سی (قزوین)، نقطه مسکونی سیبور، اورننا (=کوهپایه، کرج)، نیپاریا (=دارای منبع آب زیر زمینی، قم) و کشورهای بوستوس (پلشت)، آریارمی (ورامین، حالا تصور می‍کنم آریارمی یا همان آریا اوروه مطابق تپه گیان نهاوند است)، خروسنی (خوار)، روآ (ری، قبل از کویر نمک)، اوشکاکان (جوشکان)، شیکراکی (شجاع آباد) و تیل آشوری یا دژ بابلیان (تپه سیلک کاشان). ضمنأ در کتیبه مصرأ اظهار شده که همۀ این نواحی جزو قلمرو آشور بوده و حکامی و جانشینانی از طرف آن کشور در آنجا مستقر بوده اند. کتیبه ای از بر لوح گلین از نمرود به تاریخ 728 ق.م باقی است که اطلاعات دقیقتر ولی کلی به ما میدهد. فهرست آن کتیبه چنین است: نامرو (در دره دیاله)، بیت سانگی تویی (سنندج)، بیت همبان (کرمانشاه)، سومورزو (سنقر)، باروآ (بهاره)، بیت زوالزاش (دلیجان)، بیت ماتی (مریوان)، توپلیاش (در دره دیاله)، تارانزای (کلاترزان)، پارسوا، بیت زاتی (زرند)، بیت آبدادانی، بیت سانگی، بیت تازاکی (تویسرکان)، بیت ایشتار (الشتر یا اشترینان)، زاکروتی (زنگنه). کتیبۀ مزبور ضمنأ به خصوص تصریح می کند که نواحی یاد شده که تقریبأ همه مربوط به لشکرکشی اول بوده جزو ایالات آشور شده بوده اند. و بعد بلافاصله اسامی ذیل آمده است: گیزینی کی سی (قزوین)، نیشا (نهاوند)، سیبور (ساوجبلاغ). اوریمزان (ورامین)، رعوسان (حسن آباد)، نیپاریا (قم)، پوستوس (پلشت)، آریارمی (آریارمی یا همان آریا اوروه مطابق تپه گیان نهاوند)، خروسی (خوار، گرمسار)، ساکسوکنو (ساروق)، آراکتو (اراک)، کارزیبرا (گازران)، گوکی ننانا (کوشکک)، بیت ساگبات (کاشان)، سیلخازی یا دژ بابلیان (سیالک)، روآ (ریوند، قبل از کویر نمک)، اوشکاکانا (جوشکان)، شیکراکی (شجاع آباد) و سرزمین طلا (اردستان).
در منابع کهن بین النهرین در رابطه با لشکرکشی بابلیها و آشوریها همچنین از شهرها و نواحی زیر هم یاد شده است: اورکیش (شهر پایینی، الکوت)، ناوار (سرزمین الهه کاسی کوهستان شمالی، حوضۀ دره دیاله)، خارسی (کارس منابع یونانی، کرمانشاهان)، کیماش (بلوک کماسی کردستان)، خومورتی (توز خورماتو)، خوخونوری (باوه نور)، گانخار (قصبۀ گهواره بین کرمانشاه و سرپل ذهاب)، آل شوسین (قصر شیرین)، دیمات ان لی لیا (ده مندلی)، خامازی (خفاجه)، کوک کوما (کمیجان)، رمدانی (رزن)، خارخوبارا (رودآور)، کیلامباته (کبوتر آهنگ)، اوریانگو (ایرانشاه)، زابشالی (حوضۀ زاب سفلی)، داگارا (دیاله)، هابهی (بلوک بهی سقز)، کیروری (کفری کردستان عراق)، سیمره (حوضه رود سیروان)، اولمانیا (حلوان)، آداعوش (قلعه دیزه)، خارگا (خانقین)، خارماسا (خورمال)، گیلزان (طبق قاعده تبدیل گ به و، ب همان قصبه بارزان)، بادتیریکان (خارخار، دیوان دره)، کارزیابکو (بعقوبه).
در لشکرکشی سارگون دوم آشوری حدود سال 715 پیش از میلاد از سوی آشور به سمت کردستان و زنجان و میانه که به مقصد نبرد با اوراتو صورت گرفته است از قلاع و قصبات زیر یاد شده است: سوریگاش (سقز)، آپپاتار (آبدادانا، بیجار)، کیت پات (تکاب) کیشّلو (کوشکین)، کیندائو (قیدار)، آنزاری (انجرود)، بیت باگای (خدابنده)، شوآن داخول (شیخ طبق)، دوردوکان (ترکمان)، سوکا (سبز)، میسو (میانه)، بالا (بادلو)، آبی تیکنا (آچاچی) و سرانجام دژ پانزیش که بین میانه و زنجان قرار داشته با قصبه آغ کند مطابقت دارد. در لشکرکشیهای سارگون دوم آشوری به ماد از سیگریس در ناحیه رودکها (سمت سجاس)، بیت خیرمامی (خرم دره)، اومارگی (ابهر)، مالی (مهین) نیز نام برده شده است. ناحیه رودکها (شانارته) شامل دره قزل اوزن (گیزیل بوندا، رودک علیا) و دره خررود/قره چای (راماتئا، رودک سفلی) بوده است.
مطابقت بیت کاپسی با ملایر
در لشکرکشی های آشوریان از شهری به نام بیت کاپسی (محل تهیۀ شراب) به همراه نام بیت ایشتار (اشترینان یا الشتر)، زاکروتی (زنگنه)، تادی روتا (توره)، سیبور (سامن)، نیروتاکتا (نهرمیان) و نیشای (نهاوند) نامبرده شده که با شهر ملایر (محل تهیۀ شراب انگوری) مطابقت می نماید.
نامهای کهن ساوه و تویسرکان و ملایر در منابع آشوری
در منابع آشوری نام بیت ساکی یا بیت سانگی (سَوَنگهه= سَوَ، محل میوۀ پر سود= سو-فالی سنسکریت= میوۀ انار) و بیت تزّکی و بیت کاپسی (محل شراب) در دو مورد در شرح لشکرکشی های آشوریان با هم در منطقه واحدی در شرق ماد ذکر شده اند که به ترتیب با ساوه و تویسرکان و ملایر مطابقت دارند.
مطابقت تادی روتا با قصبۀ توره
در کتیبه های آشوری تیگلات پیلسر سوم که به حدود سال 737پیش از میلاد ضمن بر شمردن فتوحات و نواحی غارت کرده اش در نواحی ماد مرکزی در این ناحیه در کنار بیت کاپسی (ملایر) از شهری به نام تادی روتا نام برده شده است که به وضوح مطابق همان قصبه توره است.
بررسی نامهای تاریخی کهن اراک، آشتیان و فراهان
در صفحه 502حواشی فصل دوم تاریخ ماد تألیف دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز ضمن ذکر مناطق سمت این حوالی از سه شهر بیت ایشتار، کاپسی، تادی روتا (با علامت سؤال یعنی قرائت نامطمئن) و نیروتا کتا (جایگاه پایین رود) نام برده شده است که به ترتیب مطابق الشتر یا اشترینان، ملایر، توره و نهرمیان می باشند. نام کاپسی که در کتیبه های مربوط به لشکرکشیها و سالنامه آشوری به کرّات یاد شده با شهر ملایر مطابق است . نامهای ور (دژ) ورشه (دژ شاهی، آبادی سلطان= سلطان آباد) که در عهد تسلط اعراب و بعد از آن در این منطقه از آن نام برده شده است، قابل تطبیق با قصبه حصار می باشد که اکنون شهر اراک گفته میشود که پیشترعراق (لابد مأخوذ ازارک یعنی دژ) نامیده می شده است. نام باستانی آراکتو در این سمت گواه آن است. کسروی در کتاب کاروند خود به درستی حدس زده است که این اماکن این مناطق خصوصا آشتیان (ورهشی باستانی، ورکسه پرنه) جایگاه دینی و اقتصادی والایی داشته و مکان معابد کهنی بوده اند. فراهان (فرمیهن یعنی "جایگاه با شکوه و فر") هم جای مجلل ترین معبد/ آتشکده ایرانیان باستان یعنی کا- ریان (یعنی پرستشگاه باشکوه) یکی از چهار آتشکده معروف عهد ساسانیان بوده است که بعد از به غارت رفتن آن توسط اعراب آتش مقدس آن به دژ روستای پردغان (فردجان) حمل شده بود.
نامهای باستانی برخی نواحی میانی ماد در کتیبه های آشوری (همراه با نام معادلهای کنونی محتمل آنها)
بیت ایشتار (طراز ناهید/تیراز ناهید= پرستشگاه نیرومند ناهید (معصومه) یا محل ناپدید شدن ناهید [در سمت قم])، بیت کاپسی (قم)، تادی روتا (توره)، سیبور (ساوه)، گیزین کیسی (قزوین)، اورننا (فرمیهن)، گوکی ننا (گرکان)، کار زیبرا (گازران) و ساکسوکنو (ساروق). نام کهن کرمانشاه در منابع آشوری و یونانی یعنی خمبادان (همپادان، سمپادان) و سامبان را میشود به معنی پایگاه مردم انجمنی (ساگارتیان، گورانها) گرفت.
نامهای دیرین کرمانشان و هرسین و کنگاور و الشتر و کنگاور و کوهدشت
در کتیبه لشکرکشی تیگلت پیلسر سوم که متعلق به سال ۷۳۷ پیش از میلاد می باشد٬ در این سمت از نواحی بیت سانگی (خانه سنگی)، بیت تازّاکی (خانه استوار)، بیت ایشتار، کینگی کانگی و کین دی گیاسو نام برده شده است که به ترتیب نشانگر کرمانشان (خانه سنگی)، تویسرکان (دژ سنگی)، الشتر یا اشترینان، کنگاور و کوهدشت می باشند.
صورت قدیمی نامهای کنگاور، سقز،سنقر و هرسین
در کتیبه های آشوری به جای نامهای کنونی کنگاور (کنگوبار، دژ دارای گنج)، سقز، سنقر(سنگ ور=دژ سنگی) و هرسین (خروس- شین=جایگاه خروس) اسامی کار کارخوندیر (دژ معبد درخشان)، سوریگاش، سومورزو و کشور خروسان (مات تارلوگاله) دیده میشود.
نام نواحی قم و کاشان در کتیبه های آشوری
کتیبه ای از بر لوح گلین از نمرود به تاریخ ۷۲۸ ق.م باقی است که چنین اطلاعاتی (با مناطق قابل قیاس آنها) از نواحی ری و کاشان به ما میدهد. اوریمزان (محل ور[=دژ] بزرگ، ورامین)، رعوسان (منطقه باشکوه، حسن آباد)، نیپاریا (منطقه دارای آب انبار، قم)، بیت ساگبات (دژ سنگی، کاشان)، سیلخازی یا دژ بابلیان (سیالک)، روآ (راوند، قبل از کویر نمک)، اوشکاکانا (محل چشمه، جوشکان استرک)، شیکراکی (خانۀ نیرومند، شجاع آباد) و سرزمین طلا (اردستان).
نامهای باستانی برخی مناطق بین استانهای همدان و کرمانشاهان و کردستان
در لشکرکشی که سارگون دوم آشوری در سال ٧١٣ پیش از میلاد به سمت الیپی (ما بین کردستان و کرمانشاهان و همدان) که تحت فرمانروایی تالتا (به لغت سانسکریت یعنی سرکوب کننده اشرار) بود صورت گرفت، از نواحی زیر یاد شده است که با توجه به معانی لفظی سانسکریتی/اوستایی این اماکن با نامهای جغرافیایی قابل قیاس کنونی شان از این قرار هستند:
سیگری سو (گسترده در سینه کوهستان)/صحنه (دژ واقع در سینه کوه) [نام سنندج/سیسر جای دیگر به صورت سی سیرتو= محل بسیار گسترده و نیرومند ذکر شده است]، بائیت عان (خانه ایزد آسمان)/بیستون (بغستان)، ماد (سرزمین نجبا)، آپساخوتی/ اسد آباد، پارنوآتی (به سمت پایین قرار داده شده، دارای خانه های پلکانی)/پاوه، اوتیرنا (واقع در سرپایینی دامنه)/اورامان (دارای خانه های واقع در سر پایینی)، دیریستانو (محل نیرومند)/دیوزند، اوریاکی (محل نیرومند)/قروه (محل وسیع و نیرومند)، ریمانوتی (محل شادی)/روانسر، اوپورئی (بالایی)/باوله، اویادائوئه (محل نگهبانی نیرومند)/اوربه، بوستیس (محل نیرومند باشنده)/بست، آگازی (محل واقع در دره ژرف)/سنقر(شین گور= محل واقع در گودی)، آمباندا (محل تقسیم آب)/امین آباد، دانانو (محل غلات)/دانان. ایالت دوردست کشور آریبی شرق و همچنین ایالت مادهای مقتدر (نظر به ترادف ماد و آریزانتی به معنی نجبا باید نام قوم واحدی باشند که به نظر می رسد همان ساگارتیان ماد بوده باشند).
جغرافیای تاریخی کهن شمال غرب ایران
در اینجا برای سادگی مطلب از آن نواحی این منطقه سخن به میان خواهم آورد که در مقالات سابق در باب آنها کلامی نرفته است. منبع اساسی در این باب همانا یادگار بزرگ ایگور میخائیلویچ دیاکونوف یعنی تاریخ ماد به ترجمۀ کریم کشاورز است. ما در اینجا مندرجات تألیف وی را اساس قرار داده و از این طریق بر روی جغرافیای تاریخی و تاریخ باستانی این ناحیه که مورد مشاجره پان ایرانیستها و پان ترکیستها است، پرتوی می افکنیم. دیاکونوف بر اساس کتیبه های آشوری از ناحیۀ زیکرتو و شهر و دیار سانگ بوتی و شهرمجاور آن اولخوی نسبتأ مفصل صحبت نموده است. وی به درستی ناحیۀ زیکرتو (یا زیکیرتو، زی کیرتو) را با حوضۀ رود شهر چای تطبیق داده و ضمنأ می گوید که آشوریان با فرستادۀ فرمانروای زیکرتو با مترجمی ماننایی که خود نام غیر ایرانی داشته صحبت کرده اند. دیاکونوف جای دیگر از ولایت کرتیارا (کله شین؟) در کردستان کنونی ایران خبرمی دهد. کتیبه های آشوری متعلق به سارگون دوم در ناحیۀ زیکیرتو (یعنی محل زیست ساگارتیها) یعنی حوضۀ رود شهر چای میانه از قلاع و روستاهایی نام برده شده اند که این نامها با نظایر کنونی آنها از این قرارند: پاردو (=پاردیه، فراهیه)، ایشتایی پار (ایشنار)، ساکتاتوش (شیخ طبق)، نانزو (نوروز آباد)، ائوکانه (اوگان، ابرگان، روستای نیاکان پدری نگارنده)، کابانی (کبودین)، قوروسوپا (قره جه قبا)، راکسی (=لاکسی، کسلان)، گیم داکریکا (گون دوغدو)، باروناکا (بارنجق)، سی ترا ( سیه دل)، تاش دامی (تکمه داش) و تسامیا (=چامیان، کارا چمن). کتیبه های همین پادشاه آشوری در ادامۀ شرح لشکرکشی حدود سال 710 پیش از میلاد از شهرهای سانگی بوتو (محل بوته های انگور) و اولخوی (یعنی شهر شایسته خوی) نام می برند که به ترتیب همان شهرهای مرند (موروندا، مورونت، یا ماورونداگارای عهد باستان) و شهر خوی می باشند. از اینجا معلوم میشود نام مرند (مورونت، ماورونداگارا) در اصل به معنی شهر تاکستانها بوده است چه کلمه مووره در زبان آذری و کردی به ترتیب به معنی بوته تاک و خود تاک می باشد. از این مطلب همچنین معلوم میشود بیت سانگ بوتی (محل انگور) در ماد بزرگ هم جز همان تاکستان حالیه مراد نبوده است. معنی لفظی خود لفظ بومی کهن خوی نیز قابل انکشاف است چه ارامنه نام پهلوی این شهر را در عهد کهن هیر آورده اند که به معنی ثروت و رفاه است و این معنی در نامهای کهن آنجا یعنی اولخوی (دارای ثروت شایان) و خوی وه (دارای ثروت خوب) که در سالنامه های آشوریان یاد شده اند، مصداق پیدا می کند. در شرح لشکرکشی سارگون دوم به نواحی سانگ بوتی و اولخوی و اورارتو از این اماکن نام برده شده است که با نامهای قابل قیاسشان از این قرار می باشند: ساردوری خورد (سیداوا)، خورنکو (خانقاه)، خاردانیا (خان دیزه)، گیزو آرزو (قیزقلعه)، شاشزیسا (شکریازی)، خودورنای علیا و سفلی (شبانلوی علیا و سفلی)، اوادنا اونزا (ایری بوجاق)، آرازو (عذاب)، شادیش سی نیا (سید خاجین)، سیتو آرزو (سویدلی)، زیرما (زروان، زارغان)، سورزی (کورتی)، الیادی نیا (ایواوغلو)، سورزیالدیو (سولکده)، آرمونا (آلمالو) و سر انجام کی ناشتانیا (جایگاه چشمه) که مطابق با روستای چشمه است. نام کوههای آورین و اردیج: که سارگون دوم در ادامه تهاجم خونین و غارتگرانۀ خود در موقع ورود به اورارتو که از سمت شمال دره قوتور صورت گرفته است از میان دو کوه به نامهای آرسابیا و اثرتیا عبور می کند که به ترتیب با کوههای امروزین آورین (به لغت پهلوی یعنی با شکوه) و اردیج (به لغت پهلوی یعنی آراسته) در نزدیکی مرز ترکیه قابل مطابقت می باشند. نام محال چاردولی: منابع آشوری و اورارتویی از کوهی به نام خارسی/ارسیته در اراضی ماننا که در مجاورت ناحیۀ پارسوا (استان کردستان کنونی) نام برده اند. این کوه مطابق کوه قره داش حالیه است چه این کوه در در اراضی قبیلۀ ماننایی کوموردیان قرار داشته است که اکنون تصحیف شدۀ نامشان در اسم محال چاردولی (چردوغلو) که شامل ناحیه این کوهستان میشود، زنده مانده است. در لشکرکشی سال 713 پیش از میلاد سارگون دوم به ماد از نواحی سیگریس، باییت آن (خانۀ خدا) یا بیت باگای، روستای دیریستانو (محل استراحت کاروانها)، اوریاکی، ریمانوتی، اُپورئی، اویادوئه، بوستیس، آپساخوتی، پازئواتی (به ظاهر به معنی دارای آب گرم) ، اوتیران (به ظاهر به معنی دارای آب نیرومند) ، آگازی و آمباندا (به ظاهر به معنی جایگاه سردسیر) ما بین الیپی (کرمانشاه) و خوار (کویر نمک) نامبرده شده اند که به ترتیب با مناطق سنندج، بیستون یا خدابنده، نهاوند تاکستان، اوریاد، رامند، رودبار تفرش، ابهر،بوئین زهرا ، اسدآباد، گرماب، افشار، اورزمان و گرمسار مطابقت دارند. در کتیبه های اسرحدون پادشاه آشوری در سمت قم (نیپاریا) و کاشان (کارکاشی، بیت ساگبات) از دهکده ای به نام اوراکازابارنا یاد شده که با قصبۀ گازران کنونی مطابقت دارد. کتیبه های سارگون دوم در اطراف بیت باگای/ بیت ایشتار از سه قلعۀ کیششلو/ کارنابو، کیندائو/ کارسین، آنزاری/ کار اداد نام برده اند که به ترتیب با روستاهای حصار، کرسف و علی آباد در جنوب شرقی قیدار مطابقت می نمایند. خود نام قیدار شکلی از همان نام خدای جنگ آریانیان کاسی یعنی گیدار می باشد. محل قبایل اتحادیه ماننا ها در اطراف دریاچۀ اورمیه بنا به شواهد و قرائن از این قرار بوده است: محل تئورلیان (به ظاهر به معنی صاحبان قدرت، مانناهای پادشاهی) در جنوب دریاچۀ اورمیه قرارداشته آنجا که اکنون شهر ویران خوانده میشود خود نام ماننا به زبانهای ایرانی کهن معنی سرزمین پایینی را می دهد. مسّیئیان (ظاهرأ به معنی میانیها) در میاندوآب و حوضۀ رودهای زرینه رود و سیمینه رود ساکن بوده اند. محل دالیان را اطراف تبریز و حوضۀ رود تلخه رود تعیین کرده اند. نام سونبی ئیان با محال سلدوز اورمیه مطابقت دارد. کوموردیان یا چنانکه اشاره شد چاردولیهای کنونی در سمت شرق شهرستان میاندوآب زندگی می کرده اند. کتیبه های آشوری در ماننا (نیسیر عهد باستانی تر) از شهرهای ایزیرتو (پایتخت آن)، خارونا، شودور (شیمری خادیری منابع اورارتویی)، بشتو، و کارالا نام برده اند که به ترتیب مطابق با قصبات حسنلو، خلیفان، محمدیار (که ظاهرأ در آن محمد جایگزین شیمرشده است)، شاه قلعه وکلانه (درخبر شرفنامۀ شرف خان بدلیسی، قلعه دیزۀ کردستان عراق) مطابقت دارند. گودارمحل بشتو را با تپه کاپلانتو مقابله نموده است که خطا به نظر می رسد چه این نام ترجمۀ ترکی همان دژ پلنگان باستانی است که داریوش در کتیبۀ بیستون از آن یاد کرده است. آشوریان در جنوب ماننا یعنی ولایت پارسوای کهن (استان کردستان حالیۀ ایران) ازدژی به کاربیتو به معنی مبارک نام برده اند که با روستای مبارک آباد (صلوات آباد سنندج) مطابق می باشد. منابع آشوری در این سمت از قلعه ای به نام باروتا و کوهی به نام آرسیتا (هارشی) هم اسم برده اند که با قصبۀ بایدر و کوه چهل چشمه مطابقت می نمایند. کتیبه های سارگون دوم در بین میانه و تبریز از قلاع و شهرکهای سوکا، بالا، آبی تینکا، شوان داخول، دوردوکا و مسی (به اوستایی مئیذیه یعنی میانه) اسم برده اند که به ترتیب مطابق با روستاهای سیسان، اوجان، بوستان آباد، شبلّی، دوزدوزان و شهر میانه می باشند که حوالی این شهر آخری همانطوری که دیاکونوف خاطرنشان می کند مقر فرمانروایی دیاکو (دایائوکو، کیقباد شاهنامه) بوده است. کتیبه های آشوریان در ذکر لشکرکشی های آنان در ناحیۀ بین منطقۀ رودکها ( حوضۀ علیای رود قیزیل اوزن در جهت شمال) و ناحیۀ پارسوا (کردستان) از ولایتی به نام گیزیل بوندا نام برده اند که لابد همین نام است که به شکل قیزیل اوزن بر روی نام این رودخانه زنده مانده است. کتبیه های آشوری در این ناحیه از چهار قلعۀ مجاور آن با پارسوا تحت اسامی زیزی، آپپار، زالا و کیت پات یادکرده اند که نامهایشان قابل تطبیق با اسامی روستاهای چیچکو، پاپاله، چالاب و گنبد می باشند. یکی از مقرهای حکمرانی این منطقه در این عهد یعنی دژ سیبار با سهرورد دورۀ اعراب -که هم اکنون، به صورت روستایی در جنوب سجاس بر جای مانده است- مطابقت می نماید. شهر مهم دیگر این حوالی ساگ بیت آمده که با شهر تاکستان همخوانی دارد. نام کهن مراغه یعنی اوئیش دیش منابع آشوری می توان دارندۀ به معنی دارندۀ رودخانه سریع یا درخشان گرفت که یادآور نام ایرانی کهن دیگر آن یعنی افرازهارود می باشد. خود نام مراغه به معنی مرغزار است. در اوستا نام رودخانۀ آن یا رود زرینه رود ویتنگوهئیتی آمده است که به همین معنی دارندۀ جریان سیلابی می باشد. از اینجا معلوم میشود نام رودخانۀ آن یعنی صوفی (صافی) در اصل سپی بوده که در اوستا به معنی در هم شکننده و سیلابی یا به طور ساده دارنده آب صاف بوده است. دژ داربو که منابع اورارتویی جای آن را در شرق دریاچۀ اورمیه تعیین کرده اند مطابق با همان دژ مضاعف تارویی تارماکیس منابع آشوری یعنی شهر تبریز است. بیزانسی ها در رابطه با گزنا (تخت سلیمان) از تبرمایس (ماه نشان) هم یاد کرده اند. نام داربو را با توجه به نام قبیلۀ باستانی ساکن تبریز یعنی دالیان می توان به معنی مردم سرزمین بیشه زاران و باغها گرفت چه منابع یونانی نیز در آذربایجان از مردمی به نام داریتیان (مردم سرزمین درختان) نام برده اند. اما خود نامهای تارویی و تارماکیس به لغت کهن مادی به معنی دژ کوچک و دژ بزرگ بوده اند. منابع آشوری در سمت بین مرز ماننا و همسایۀ جنوبیش پارسوا (استان کردستان) در نزدیکی دژ بشتو (شاه قلعۀ نزدیک دیوان دره) از دو دژ به نامهای پوری و سی تو آریا (شاتی راراگای منابع اورارتویی) نام می برند که این دو نام به ظاهر بر روی نام روستاهای آب پاره و شریف آباد زنده مانده اند.
معنی لفظی برخی اسامی کهن نواحی شمال غربی ایران
در تاریخ ماد تألیف دیاکونوف با استناد به منابع بابلی و آشوری و اورارتویی و یونانی از جمله از نواحی زیر در ماد و حوالی غربی آن نام برده شده است که با معادلهای محتمل آنها از این قرارند: مادگو (میدان یا میدانسرای در غرب عراق)، نیگ مخی (نقده)،توروکی (طقطق)، اولوخین (ملکان)؛ شاریند (صائین قلعه؛ شاهین دژ)، خانجی (اخته چی)، هابهی (بهی)، زابشالی (چمچمال)، خورتوم (خرواتان)، خوخونوری (نوزی، نوتری ویران در عراق)، آرشتیانا (اشنو)، بین بارا (بارزان)، اوزه (رواندوز)، بیروتو (برادوست)، لاگالاگا (باالقلی)، دور لولومه (دیزه)، مورات تاش (سورداش)؛ اوگیشتی (اوجان)، کوه آلاتا (علمدار نزدیک مرند)، کیت پات (کیوی)، کین گی کانگی (کنگاور)، کین گیالکاسیش (کوهدشت)، کین دی گیاسو (گیان)، کوبوشخاتیدیش (کندی شیخان)، اوپیش/اوپوشو (فش)، گیرگیرا (گلچیدر)، کیخ باخزاتی (باشماق)؛ تانوس (طارم)، عوتارشی (طالش)، کوه دانو (کیهان داغ)، کوه بوشتو (پشت کوه)، آرشتیا (قلعه رش)، کیّروری (کفری)، آماته (الموت)، قبیله کوموردی (کُردان شاخه جنوبی؛ کردان فعلی)، خارمشاندی (خراجیان)، آداعوش (هفتاش)، خارماسا (خوشه دره)، سمسی (سنجابی)، اوریانگو (ایرانشاه)؛ بیت کیلمازاخ (قزل رباط)، خاردیشی (خسروی)، مرعوبیشتو (ماروش)، بیت باروآ (شیخ پاوه)، سوبی گالایان (گیلان غرب)، آیوسیاش (سردشت)، ارشتدیان (بردقلیشت)، پاشاسو (بژوه)، بوشتو (بیتوش)، آشدیاش (اشنویه؟)، اوکی یامون (پنجوین یا اورونجیک)، سی خو آنازی نیری (شیخ چوپان) و شهر هیربا محل درگیری سپاهیان آستیاگ و کورش سوم (شیربضا).
سه دژ بوشتو و باروتا و باروآ از لحاظ صوتی با نام قصبه های بست، بایوه و شهر پاوه در مناطق کردستان و کرمانشاهان مطابقت می نمایند.
جغرافیای تاریخی کهن برخی از نواحی شمالغرب ایران در لشکرکشی سارگون دوم آشوری
1-آندیا (اَنَت-دهیو= سرزمین انتهایی) مطابق طالش (تَرو-شی، سرزمین بیرونی) است. شهر پانزیش (پنج محله) آن که بین آن و زیکرتو(ناحیه میانه-هشترو) قرار داشته، با قصبه هشجین (هشت محله) مطابقت دارد.
2-زیکرتو (محل کشت دیمی) مطابق ناحیه میانه-هشترود است و شهر پاردوی آن (پردیده بانی) مطابق ناحیه دزدزان (دژ دژها) درشمالغرب میانه است.
3-مناطق اوئیش/آوائیس (آب صاف و درخشان) و اوئیش دیش (دارای آب درخشان) مطابق منطقه شهر رود صافی یعنی مراغه (افرازهروذ،فروزنده رود) است. نام رود صافی مراغه در دینکرد به نام اریخشان (دارای آب درخشان) آمده است.
4-واجیش (وائیذی شی= واقع در محل آب رودخانه) مطابق عجب شیر که در اوستا اسمش اپخشیر (شهر آب رودخانه) آمدهاست.
5-آجیدی (آذو-دهیو= شهر شادمان) مطابق دهخوارگان (ده محل میخواری) است.
6- پارسوا (منطقه پشتی) همان اردلان (اردی-لان= محل پشتی) در سمت سنندج است.
7-سانگی بوتو (شینگه بوتو= محل بوته زارهای انگور) همان شهر انگورخیز مرند (موره-ونت= دارای تاک)است.
8-اولخو (شهر صاحب ثروت فراوان) همان شهر خوی (محل ثروتمند) است.
9-آرما-ری-لی (هرما-رئو-ایلی= شهر سرمای شدید یا همان سیمباس= سرما-بس) مطابق سلماس (سرما-مَس) است.
10-نام زنزیونا (زنج- یونا، محل باتلاقی) که محلش در سمت جنوب آرماریلی ذکر شده و لشکرکشی هشتم سارگون دوم آشوری از آنجابه خود خاک آشور ختم گردیده و تمام شده، مطابق قصبه مرزی گنگ چین (گنک جین= محل گنداب و باتلاق) است.
11-گیزیل بوندا (دارای بوم گله پرور یا دارندۀ خانه های سنگی) حوضه رود قیزیل اوزن است.
بنابراین لشکرکشی سارگون دوم که از این نواحی نامبرده است از سمت کردستان به سمت میانه صورت گرفته و از آنجا از طریق هشترود به سمت مراغه و عجبشیر و آذرشهر و اسکو و تبریز و مرند و خوی و سلماس رفته است.
معنی محتمل نام نواحی اطراف دریاچه ارومیه در لشکرکشی سارگون از ماد به سوی اورارتو (بنا به قرائت دیگر) زیکرتو (محل کندن معدن [نمک]) که مرکز آن پرده (محل گذر از میان: میانه) بوده است. آندیا (مرکز درخت سیاه= قره آغاج کنونی)، اوئیش دیش (دارای آب درخشان= دره رود صافی مراغه)، واجیش (محل پخش شدن آب= اردی هر، بناب)، آجیدی (محل بزکوهی خواران= دهخوارگان)، اوشکایا (اسکو)، دالاجا (محل محصول گلبرگ= مرند یعنی محل درختان تاک)، اولخوی (خوی)، ایرتیا (قره تپه؟)، ارزابیا (رازی؟) و آرماریلی (دیلمان، سلماس).
نواحی باستانی سمت اورمیه
نام اورمیه در کتیبه های آشوری به دو صورت آرمائیت و اورمیاته ذکر شده است. موضوعی که باعث بیراهه رفتن شناسایی مکان آن شده است همانا یاد گردیدن آن به همراه نام زیبیه (قصبه زیوه) در جنوب غربی اورمیه است که این یکی به سهو با زیویه (محل گنج مکشوفه معروف زیویه) – واقع در زاموای باستانی (سمت شهر زور)- مطابقت داده شده است. در حالی که کتیبه های آشوری نام این زیویه را به صورت اوزه به همراه روستاهای بیروتو (کرفتو)، لاگالاگا (لگزی)، بارا (پارسانیان) و دور لولومه (ایلو) جداگانه اسم برده اند. ایرانشناسان بر اساس این کجروی زیبیه را با تپه زیویه در 24 کیلومتری جنوب سقز و آرمائیت را با دهکده صاحب و تپه کاپلانتو در 5 کیلومتری جنوب شرقی زیویه را با ایزیرتو پایتخت ماننا یکی شمرده اند.در کتیبه های آشوری در شرح لشکرکشی آشوریان به رهبری سارگون دوم پادشاه آشوری به ماننا گفته شده است که وی هشت دژ را که در فاصلۀ مرز جنوبی ماننا و تختگاه آن کشور ایزیرتا (ایزیرتو) را تصرف کردند. این دژها عبارت بودند از آیوسیاش (سردشت)، پاشا[..]سو (پشتاشان) ،بوشوتو (باطاس؟)، آشتیاش (شتویس)، اوکی یامون (اورنجیک)، اوپیش (اووج)، سیخو آرنازی نیری (شیخان) که غالبأ در خاک کردستان عراق قرار دارند. سارگون سرانجام ایزیرتو (گوی تپه جنوب شرقی اورمیه) پایتخت ماننا و دو قلعه مهم مرکزی حوالی آن به نامهای آرمائیت (اورمیه) و زیبیه (زیوه) را تصرف کرد. در لشکرکشی سردار آشوری نابوشاروسور به همین منطقه گفته شده است که آخسری پادشاه ماننا مقر خویش را از ایزیرتا به قلعه ایشتائو (قصبه هشتیان بین اورمیه و سلماس) منتقل ساخت. آشوریان 15 روز ایزیرتا و قلاع مجاور اوزبیا (زیبیا، ایزی بیا، زیوه کنونی) و اورمیاته (آرمائیت، اورمیه) را محاصره کردند. ولی چون از تسخیر آنها عاجز گشتند به ویران کردن نقاط پیرامون و بردن مردم به اسارت و گرفتن اسبان و خران و دامهای بزرگ شاخدار اکتفا کردند. آشوریان در طریق بازگشت به تسخیر قلاع مرزی ماننائیان پرداختند. اراضیی که به تصرف آمده بود ظاهرأ در دو بخش قرار داشت. بخش نزدیک شوردیره (نقده) و کوههای خارسی (سیاه کوه) در مجاورت قبیله کوموردیان. در اینجا آشوریان دژ آرسیانشی (حسنلو) و ارشته یانه (اشنو) را تصرف کردند و نواحی اطراف آن را از هستی ساقط کردند. کشور ماننا پیشتر در منابع آشوری به نام مترادفش کشور مهری یا مهرانو (سرزمین شراب و شادی) خوانده می شد.
نامهای کهن مناطق کردستان
در کتیبه های آشوری مربوط به لشکرکشی ها به ماد بین منطقۀ توپلیاش (دره دیاله) و منطقۀ پارسوا (ناحیۀ اردلان و حوالی آن) به مرکزیت نیکور (ننور) از ناحیه ای به نام تیل تارانزای نام برده شده است که به وضوح یادآور کلاترزان کردستان است. در آن سمت از نواحی به اسامی بیت همبان (کرمانشاه یا کامیاران)، بیت سومورزو (سنقر)، بیت باروآ (قروه)، بیت زاتی (دهگلان)، بیت سانگ تویی/سیسرتو (سنندج)، بیت زوالزاش (سرو آباد)، بیت ماتی (مریوان) و بیت آبدادانی (بیجار) نیز یاد شده است.
نامهای باستانی برخی اماکن باستانی بین همدان و بروجرد
در کتیبه شیلخاک اینشوشیناک در میان بیش از ٢٥٠ شهر که وی گشوده و برخی قابل خواندن هستند، در گروه پنجم دو نام شاپورنامشهوم و بیت ایشتار در وجود شاپورخواست و الشتر اشترینان یا قابل شناسایی هستند؛ لذا مناطق مذکور در این گروه را باید بین هرسین، همدان و بروجرد جستجو کرد. ما در اینجا این گروه را از صفحه ٨٨ کتاب ایران در سپیده دم تاریخ جورج گلن کامرون، ترجمۀ حسن انوشه می آوریم و نامهای جغرافیایی کنونی مشابه و محتمل را در داخل پرانتز جلو نامهای مربوطه می آوریم: "اسامی شهرهای گروه پنجم که هنوز می توان آنها را خواند عبارت اند از: طورنات (تویسرکان)، شاهانتا (شاه آباد در جنوب نهاوند)، بیت ریه هاپی ("خانۀ شبان بزرگ"/ نهاوند= محل آسایش)، بیت باهه (باباجان)، شاپورنامشهوم (نامی کاسی به معنی "از آنِ پشتیبان خدا"، شاپورخواست/چغلوندی)، شاید بیت ایشتار (الشتر یا اشترینان)، هوراتو (مراد)، ایشیر توشا اداد ("حرم اداد"، کنگاور= دژ دختر باکره)، شاآپتیما (سامن یا پیامن، [شا = از])، بیت ریتوتی بزرگ (رنگرزان/ رئوک رزان= رزان با شکوه) و کوچک (رزان)، بیت ایتاتو (اشتاد)، رشو (فش)، بیت ریکیم اداد (خانۀ تندر اداد، ازندریان)، بیت موگیا (قابل تفسیر به محل گیاه مُو، ملایر/مل-آور)".
مطابقت دژ زاکروتی مادهای نیرومند با حصن آباد یاسوکند
تیگلت پیلسر سوم در کتیبه خود می گوید "من از خارخار (دیواندره) رهسپار شدم، از رودخانه عبور کردم، وارد زاکروتی شدم". از آنجاییکه شهر زاکروتی مادهای نیرومند را همان مقر دیائوکو در دره قیزیل اوزن می دانند لذا آنجا قابل قیاس با حصن آباد یاسوکند (شهر ستوده سترگ) در شمال بیجار می باشد.
शक्र zakra adj. strong, ऊति f. Uti protection.
شکل زیکرتو نام زاکروتی هم خود در زبانهای ایرانی مترادف با زاکروتی به همان معنی دژ نیرومند ساخته شده بوده و محل آن در سمت غرب دره قیزیل اوزن (رودک علیا) به سمت میانه (پاردو) ذکر گردیده است.
جستاری در باب نام و نشان باستانی دیواندره و همدان و کاشان
آشوریان در خاک ماد دو پایگاه نظامی و مستعمراتی به نامهای خارخار و کیشه سو و یک مرکز مادیهای معاند به نام کارکاشی (بیت ساگبات) داشته اند که به ترتیب با دیواندره و همدان و کاشان مطابقت می نمایند.
کتیبه های آشوری از دژ تو در توی هگمتانه تحت این نام یاد نمی کنند ولی دژ تو در تویی را که آن را رسم کرده در قلب خاک مادها به عنوان پایگاه خود استفاده می کرده اند، تحت نام کیشه سو یاد کرده اند. لابد حصارهای این دژ برای حفظ جان آشوریان درون آن در مقابل مادهای عاصی اطراف آن بنا شده بوده است که دل خوشی از این مالیات ستانندگان درون آن دژ نداشته اند. این نام به لغت سانسکریت و اوستایی به صورت کشیَه سو (خشیَه سو) به معنی سرای سود و ثروت است. این معنی از سوی دیگر مفهوم نام هگمتانه یا هنگمتانه در هیئت هنگ-مَئثنَ (جایگاه سود و ثروت) در زبانهای اوستایی و کُردی و بلوچی می باشد. دژ کیشه سو تا حمله کیاکسار (هوخشتره) به متصرفات آشور در تصرف آشوریان باقی مانده بود. این ما را بدین نتیجه می رساند که بر خلاف گفته هرودوت همدان (هگمتانه) صرفأ از عهد کیاکسار به پایتختی مادها برگزیده شده است و پایتختهای پیشین مادها در نواحی دیگری بوده اند.
دژ مادی "کیشه سو"، از روی نقش برجسته آشوری که در دور-شاروکین کشف شده، پایان قرن هشتم قبل از میلاد.
دیاکونوف محل دژی را که دایائوکو و خانواده اش در حدود سال 715 پیش از میلاد از آنجا به اسارت سارگن دوم آشوری رفتند، دره قزل اوزن در سمت شهر میانه دانسته است. در کتیبه های آشوری در مورد محل فرمانروایی خشثریتی که دیاکونوف وی را نواده دایائوکو حدس می زند، به دو نام کارکاشی (به سانسکریتی یعنی محل سفت و سنگی) و ساگ بیتو (به لغت مادی یعنی محل سنگی) بر می خوریم که در ناحیه ای به نامهای بارناکا (پرنه کا، محل چشمه)، بیت کاری (ناحیه مِلک چشمه) و پارتوکا (ناحیه کنار چشمه) قرار داشته و دژ مضاعفی به نامهای سیلخازی (دژ بابلیان) و تیل آشوری داشته است. نامهای سیلخازی و آشوری به صورت سهلاکهتی و آشری به لغت سانسکریت به معنی محل پرستشگاه (مکان زیگورات) و محل پناهگاه (دژ) می باشند.
نامهای کارکاشی و سیلخازی (دژ بابلیان) به وضوح یاد آور نام کاشان و تپه سیَلک کاشان می باشند. می دانیم دو تپه باستانی سیَلک به فاصله 600 متر از همدیگر واقع شده اند و تپه سیَلک جنوبی حاوی بقایای زیگورات بابلی می باشد. این مکانها در حمله خشمگینانه اسرحدون بدین نواحی خراب شده است.

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۷

مطابقت بیت کاپسی با ملایر

در لشکرکشی های آشوریان از شهری به نام بیت کاپسی (محل تهیۀ شراب) به همراه نام بیت ایشتار (اشترینان یا الشتر)، زاکروتی (زنگنه)، تادی روتا (توره)، سیبور (سامن)، نیروتاکتا (نهرمیان) و نیشای (نهاوند) نامبرده شده که با شهر ملایر (محل تهیۀ شراب انگوری) مطابقت می نماید:
कापिश n. kApisha kind of spirituous liquor

هر چهار نام دریای مازندران یعنی کاسپی، هیرکانی، مازندران و خزر نامهای ایرانی هستند

واژۀ کاسپی به صورت کا-سپی به معنی خواهان و گرامی دارندگان سگان است. از این جا است که والری فلاک سیاستمدار رومی سال 100 پیش از میلاد کاسپیان را دارندگان کیش سگ پرستی توصیف کرده است که با این با توجه به جنگلهای پر دام و دد مازندران طبیعی بوده است. در شاهنامه به جای نام کاسپی واژۀ سگسار (سگ سروران) آمده و با نام مازندران همراه شده استخود نام مازندران هم در معنی سنسکریتی آن یعنی "محل منسوب به گرامی دارندگان سگ" مترادف کا-سپیانه (سرزمین دوست و گرامی دارندگان سگان) است :
मशुन m. mazuna dog, धर adj. dhara supporting
نه سگسار ماند نه مازندران/ بکوبم سرش را به گرز گران
نام های وهرکانه و هیرکانی که به صورت ورکانه و گرگان در آمده اند در اساس در زبانهای ایرانی به معنی محل بهره و ثروت هستند.
مازندران در ترکیب مَئذن-دار-ان به معنی محل دارندگان خوشی با نام شهر آمل همخوانی دارد: نام شهر آمُل به زبان سنسکریت به معنی گرانبها و عالی یاد آور به وضوح یاد آور نام مَزنی اوستا در هیئت مَئِذَنه (به معنی محل خوشی) است. برخی بدون در نظر گرفتن قدمت باستانی نام شهر آمُل آن را بر گرفته از نام قوم آمارد به شمار آورده اند. در صورتی که چنانکه پیراشک محقق چک یک سؤال از هاتف آشوری را راجع به لشکرکشی به مقصد شهر آمُل در آن سوی آندیا (حوضۀ سفلای رود قیزیل اوزن) را خوانده و تفسیر کرده است: "از هاتف آشوری سؤال گردیده است آیا لشکری به سرکردگی رئیس رئیسان شانابوشو (گندروَ اوستا) در آغاز حکومت آشوربانیپال برای مذاکرات صلح با خشثریتی (کیکاوس) به زیر حصار شهر آمُل بفرستند؟". آشوریان نتیجه این لشکرکشی به آن ناحیۀ جنگلی دوردست را که شکست بوده است به عمد کتمان کرده اند ولی چنانکه دیاکونوف سرانجام اذعان می دارد جنگ آشور با خشثریتی به استقلال و پیروزی مادها برای نخستین بار در تاریخ ختم شده است.
خشثریتی (کیکاوس) وحشت زده از پیش اسرحدون از بالای البرز به شهر آمُل پناه برده بود. اسرحدون عصبانی مرکز وی کارکاشی (کاشان) و حوالی آن را آتش زده، بر گشت ولی جانشین وی آشوربانیپال، شانابوشو را در تعقیب وی به این راه دور فرستاد و نتیجه اش شکست آشوریان شد. کتابهای پهلوی و شاهنامه نیز میگویند که کیکاوس با عقابانش از کوه ارزیفیه (عقاب، کرکس کاشان) به بالای البرز رفت و از آنجا در شهر آمل فرود آمد و به محاصره دیوان افتاد و رستم هفتخوان مازندران (گرشاسب اوستا، آترادات پیشوای آماردان تاریخی قهرمان عهد مادها) وی را نجات داد.در شاهنامه هم در رابطه با کیکاوس (خشثریتی) بدین معنی اشاره شده است.
چو رامشگری دیو زی پرده‌دار/ بیامد که خواهد بر شاه بار
چنین گفت کز شهر مازندران/ یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را/ گشاید بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار خرامان بیامد بر شهریار
بگفتا که رامشگری بر درست/ ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پیش او خواندند/ بر رود سازانش بنشاندند
به بربط چو بایست بر ساخت رود/ برآورد مازندرانی سرود
که مازندران شهر ما یاد باد/همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست/ به کوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمین پرنگار/ نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون/ گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی/ همه ساله هرجای رنگست و بوی
گلابست گویی به جویش روان /همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین /همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار/ به هر جای باز شکاری به کار
سراسر همه کشور آراسته ز دیبا و دینار وز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر/همه نامداران به زرین کمر
چو کاووس بشنید از او این سخن/یکی تازه اندیشه افگند بن
دل رزمجویش ببست اندران/که لشکر کشد سوی مازندران
چنین گفت با سرفرازان رزم/ که ما سر نهادیم یکسر به بزم
اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر/نگردد ز آسایش و کام سیر
من از جم و ضحاک و از کیقباد/فزونم به بخت و به فر و به داد
فزون بایدم زان ایشان هنر/جهانجوی باید سر تاجور
سخن چون به گوش بزرگان رسید/ازیشان کس این رای فرخ ندید
همه زرد گشتند و پرچین بروی/کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی
کسی راست پاسخ نیارست کرد/نهانی روان‌شان پر از باد سرد
در رابطه کیکاوس و مازندران افزودنی است نامهای دژ بهمن و مزنی دئوَ با نینوا و آشوریان مطابقت دارند: بهمن (خانۀ شادی و خوشی و ثروت) مطابق نام نینوا (شهر رفاه و ثروت) است. آن به سبب ترادف در شاهنامه به سهو با اردبیل (شهر ثروت و خوشی) مشتبه شده است. در روایات ملی دژ بهمن (نینوا) جایی بوده است که کیخسرو (کیاخسار، هوخشتره) ویران نموده و دیوان آنجا را کشتار کرده است. مزنی دئو (مئذنی دئو، دیوان سرزمین شادی و خوشبختی) هم مطابق کتاب پهلوی زند وهومن یسن همان "آشوریان (مردم سرزمین خدای خنده و شادی) بوده اند" و آن از وقتی که آشوریان در آغاز حکومت آشوربانیپال به رهبری رئیس رئیسان شانابوشو برای تسلیم خشثریتی (کیکاوس) به شهر آمل لشکر کشیدند، در مورد مردم مازندران هم به کار رفته است و نام مازندران ایران یادگار همین واقعه است که در آن ایرانیان مادی به یاری آترادات پیشوای آماردان (رستم سگیستانی هفتخوان مازندران در شاهنامه /گرشاسب کنار دریای فراخکرت در اوستا) در پای حصار شهر آمل، آشوریان را شکست داده و ماد را مستقل ساخته بودند. در شاهنامه فردوسی از اولاد (مخلوق والا) در هفتخوان رستم در مازندران که توسط رستم به پادشاهی دیوان مازندران رسید و پولاد غندی (دادۀ ایزد خندان) که توسط رستم کشته شد، همان آشوربانیپال سوم و سردار او رئیس رئیسان شانابوشو منظور هستند که این سردار از قرار معلوم در لشکرکشی به سوی شهر آمول (آمل) برای تسلیم و مذاکرات صلح با خشثریتی (کیکاوس) به قتل رسید: نام فولاد غندی (آفریدۀ بزرگ ایزد خندان) مطابق می باشد با نام آشوربانیپال (خدای خندان [آشّور] فرزندی داده است). پولاد در واقع در اینجا علی القاعده به جای پهولا-ده (دادۀ "ایزد خندان= ضحاک") است. پس در پس نامهای پولاد غندی و گندَ-رِوَ (رئیس با شکوه) که از رستم/ گرشاسب (آترادات پیشوای مردان) شکست می خورند خود نامهای آشوربانیپال و رئیس رئیسان وی شانانابوشو مستتر است.
نام خزر هم به صورت کا-آذر (خوا-آذر) به معنی آتشپرست است. مطابق ابن فضلان خاقان به (وزیر خاقان) هر روز صبح با پای برهنه پیش خاقان بزرگ خزر، آتش مقدس روشن میکرد. نام شاخه جنوبی اوتی خزران در اران هم به ترکی به معنی منسوب به آتش (آذر) بوده است و نامهای ایرانی سکایی سرزمین آنها اران، آگوان، آلوانیا جملگی به معنی پرستندگان الهۀ آتش اجاق خانوادگی (تابیتی سکاها) هستد. نام کتاب حماسی هم که از ایشان باقی مانده یعنی ده ده قورقود به معنی پدر آتش مقدس است.

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۷

نام نواحی قم و کاشان در کتیبه های آشوری

کتیبه ای از بر لوح گلین از نمرود به تاریخ ۷۲۸ ق.م باقی است که چنین اطلاعاتی (با مناطق قابل قیاس آنها) از نواحی ری و کاشان به ما میدهد. اوریمزان (محل ور[=دژ] بزرگ، ورامین)، رعوسان (منطقه باشکوه، حسن آباد)، نیپاریا (منطقه دارای آب انبار، قم)، بیت ساگبات (دژ سنگی، کاشان)، سیلخازی یا دژ بابلیان (سیالک)، روآ (راوند، قبل از کویر نمک)، اوشکاکانا (محل چشمه، جوشکان استرک)، شیکراکی (خانۀ نیرومند، شجاع آباد) و سرزمین طلا (اردستان).

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۷

خاطره ای تلخ

شب را به همراه دیگران در دفتر پیشگام مرکزی کنار آمفی تئاتر دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز به سر برده بودیم. لاغر بود و رگه ای زرد پوستی داشت. در آن شب با وجود نگرانی از آینده از فعالیت و مصاحبت مان خوشمان آمده بود. روز بعد از آنکه گلوله های اخطاری روی زمین می چرخید و من جزء انتظامات بودم با آمدن تظاهرات مردم کوچه و خیابان شهر مسئله حل شد و مردم نزدیکتر و ما با آنها قاطی شدیم و از آنجا دور شدیم. ناهار آن روز در سلف سرویس دانشگاه تنها نشسته و منتظر من بود که سر میزش بروم، چون احساس می کردیم که دانشگاه رو به تعطیلی طولانی می رود. ولی رعایت حضور دیگران و حجب و حیای سنتی مانع از نشستن من سر آن میز شد، اشک در چشمانش حلقه زد با همان حالت افسرده و مغموم از آنجا رفت. روز بعد پشیمان از کردارم در دانشگاه به دنبالش گشتم ولی با تعطیلی طولانی دانشگاه و اخراج دیدار به قیامت ماند.

معنی نام سمرقند

نظر به کلمۀ سنسکریتی مارَ (مانع) و واژۀ کند (از مصدر کندن) می توان نام شهر سمرقند را به معنی دارای سه خندق دفاعی گرفت. مطابق نزهة القلوب، سمرقند حصن حصین و خندق عظیم داشته است:
سمرقند. [س َ م َ ق َ] (اِخ ) پهلوی «سمرکند» ، یونانی «مرکنده » ریشه ٔ جزء اول سمر تا کنون معلوم نشده، جزو دوم «کند» از پارسی باستانی «کنتا»، سغدی «کنپ» ((شهر) مشتق از «کن» کندن رجوع شود به مارکوارت شهرستانهای ایرانشهر ص۲۶. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین).
मार m. mAra hindrance

چهارشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۷

مشتبه شدن نام شهر دُوان (نینوا ، دژ بهمن) با نام شهرهای آمُل و اردبیل

در کتاب پهلوی زند وهومن یسن آمده است: "شهر دُوان (محل خوشی) متصف به داوری سخت پایتخت آشورستان است که مردم آشور بدانجا باشند و در آن نشیمن گزیده اند، کسانی آن را پناهگاه دیوان گویند":
देवन devana n. pleasure-ground. द्युवन् dyuvan m. heaven.
Nineveh: handsome; agreeable.
از اینجا معلوم میشود اطلاق نام دیو به آشوریان از ظاهر نام ایرانی مقّر ایشان نینوا یعنی دوان (در واقع یعنی محل خوشی، مئذنه اوستایی) بر خاسته بوده است.
نام شهر آمُل مازندران یعنی آمُل (شهر گرانبها)، وهومن (خانۀ عالی) و مازن (مَئِذَن= محل خوشی) که با آمدن آشوریان به آنجا مصادف شده و با نامهای نینوا و دُوان مترادف بوده با آنها مشتبه شده است. نام دژ بهمن و آمل کتاب پهلوی شهرستانهای ایران در مقام شهر زادگاهی زرتشت و ساختۀ زندگ پر مرگ در آذربایجان به سبب ترداف نام همچنین با اردبیل (شهر ثروت) یکی گرفته شده است: مطابق روایات عهد اسلامی زردشت از شهر اردبيل و کوه سبلان ظهور کرده بود.

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۷

مطابقت نام سمیرامیس، آمیتیدا (آمیتیس)، سنگهواک، دوغدو و دالی زرین گیس (مادر امیران گرجیها)

بر اساس نوشته‌های دیودوروس سیکولوس آن طور که در افسانه آمده ‌است، والدین سمیرامیس نجیب زاده بوده‌اند. مادر او "درکتو" (روح اعلی) یک الهه در هیبت پری دریایی و پدرش انسان بوده است. درکتو پس از تولد سمیرامیس، او را رها و خود را در دریا غرق می‌کند.
نام و نشان خود دِرکتو در معنی دارای روح اعلی با مادر خدایگانی دوغدو یعنی زوئیش (پر از انرژی حیاتی) مطابقت می نماید:
द्रेकते verb drekate {drek} be in high spirits
शोष m. zosha vital energy
نام سمیرامیس به هیئت سمَرَ-آمیش در سنسکریت به همان معنی مشتاق دانایی است.
स्मर adj. smara remembering, आमिष n. AmiSa desire
نام مادر سپیتاک سپیتمان (زرتشت سپیتمان)، آمیتی دا (آمیتیس) معنی بی نهایت دانا را می دهد:
अमिति f. amiti boundlessness, धायति verb dhAyati {dhyai} meditate
نامهای سنگهواک و دوغدو (دا-اوختو) مادر زرتشت به معنی دانای سخن و گفتار هستند. متقابلاً نام دالی پری زرین گیس (دائیریه) که بعد از تولد امیران قهرمان (قهرمان جاودانی) می میرد به معنی دانا است.

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۷

نام شهر آمُل در یک کتیبۀ آشوری

نام شهر آمُل به زبان سنسکریت به معنی گرانبها و عالی یاد آور نام مزنی اوستا در هیئت مَئِذَنه (به معنی محل خوشی) است. برخی بدون در نظر گرفتن قدمت باستانی نام شهر آمُل آن را بر گرفته از نام قوم آمارد به شمار آورده اند. در صورتی که چنانکه پیراشک محقق چک یک سؤال از هاتف آشوری را راجع به لشکرکشی به مقصد شهر آمُل در آن سوی آندیا (حوضۀ سفلای رود قیزیل اوزن) را خوانده و تفسیر کرده است: "از هاتف آشوری سؤال گردیده است آیا لشکری به سرکردگی رئیس رئیسان شانابوشو (گندروَ) در آغاز حکومت آشوربانیپال برای مذاکرات صلح با خشثریتی (کیکاوس) به زیر حصار شهر آمُل بفرستند؟". آشوریان نتیجه این لشکرکشی را که شکست بوده است به عمد کتمان کرده اند ولی چنانکه دیاکونوف سرانجام اذعان می دارد جنگ آشور با خشثریتی به استقلال و پیروزی مادها ختم شده است.
خشثریتی (کیکاوس) وحشت زده از پیش اسرحدون از بالای البرز به شهر آمُل پناه برده بود. اسرحدون عصبانی مرکز وی کارکاشی (کاشان) و حوالی آن را آتش زده، بر گشت ولی جانشین وی آشوربانیپال، شانابوشو را در تعقیب وی به این راه دور فرستاد و نتیجه اش شکست آشوریان شد. کتابهای پهلوی و شاهنامه نیز میگویند که کیکاوس با عقابانش از کوه ارزیفیه (عقاب، کرکس کاشان) به بالای البرز رفت و از آنجا در شهر آمل فرود آمد و به محاصره دیوان افتاد و رستم هفتخوان مازندران (گرشاسب اوستا) وی را نجات داد.