سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۷

تطبیق ظاهر نامهای قدیمی قصبه های عیلام با نواحیی با نامهای کمابیش مشابه آنها در خوزستان

هیبارش (اندیمشک)، نیشاما (شاوور)، وانتا (ویس)، بردانکا (بدیل)، اومپورا (ام الصغر)، تاسپاک (دز آب)، ایباتا (لهبید)، پالاک (پادوک)، زولوشونا (زهره)، هازور (هویزه)، زیلا-هومبان (زالکی)، ایانا (الوان)، اکرانا (آغاجری)، مزداگوش (رام هرمز)، رازناواتیش (رود زرد)، هیدالی (هفتگل)، پیتاوا (پاتاوه) و تیگرش (تکاب).

دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۷

سابقۀ باستانی عنوان ذوالقرنین پیش از کوروش و اسکندر

نظر به تصویر نارام سين او را ذوالقرنین اکدی می نامند. به احتمال زیاد پدر بزرگ او سارگون هم ذوالقرنین به شمار می آمده است. چون داستان کودکی او شبیه موسی است و در قرآن داستان مجمع بحرین در ارتباط با موسی و خضر (اوتناپیشتیم) است. لابد نام خضر یعنی مرد سر سبزی به واسطه انتساب گیاه جوانی و جاودانگی به اوتناپیشتیم پدید آمده است. مطابق افسانه های اکدی حدس می زنند که سارگون اکدی تا هند در آن سوی تنگه هرمز (مجمع بحرین، محل تلاقی دو دریا) را تصرف کرده بود. مطابق کتیبه های اکدی پسر او منیش توزو دو سوی تنگه هرمز را در شمال و جنوب به تصرف خود در آورده بود. معلوم می‌شود داستان حماسی سارگون ذوالقرنین در عهد کوروش در بابل معروف بوده است و او را به خاطر کشورگشایی هایش به سارگون اکدی تشبیه کرده و ملقب به ذوالقرنین نموده اند.

شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۷

کلمۀ حِسّ معرّب واژۀ اوستایی هَس به نظر می رسد

در لغت نامۀ دهخدا واژۀ حسّ را که در قرآن نیامده است با کلمه هوش فارسی سنجیده اند. ولی در قسمت فعلهای کتاب واژه های اوستای احسان بهرامی واژه ای به صورت هَس به معنی دیدن و نگاه کردن آمده است که به واژۀ حِسّ نزدیکتر است. ریشۀ کلمۀ sense زبانهای اروپایی به معانی حس و احساس را نیز از see (دیدن، سهۀ پهلوی) به شمار آورده اند. نظر به قابل تبدیل بودن حرف س به ه و قابل حذف بودن حرف ساکن ن، هَس اوستایی با sense مرتبط می نماید. امّا واژۀ هزو hazo عبری به معنی دیدن کلمۀ حِس و حتی هَس اوستایی را به عرصۀ زبانهای سامی می برد.

معنی سنسکریتی نام مازندران

جالب است که نام مازندران را در سنسکریت و کُردی می توان به معنی محل درندۀ بزرگ (ببر) گرفت. از اینجا معلوم میشود چرا به گفته والری فلاک مردم مازندران سگان را گرامی می داشته اند و کاسپیان (گرامی دارندگان سگان) نامیده می شده اند:
महन् adj. mahan (mazan) big
दारण adj. dAraNa teari

جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۹۷

بررسی اساس تاریخی اصحاب ایکه، اصحاب کهف، اصحاب رقیم و اصحاب الاُخدود

اصحاب ایکه (اصحاب سبت)
دکتر محمد خزائلی در کتاب خود "اعلام قرآن" با آوردن معنی لفظی سرزمین ایلا (سرزمین بیشه ها) گره معمای اصحاب سبت برای تحقیق قاطع ودقیقتر آماده کرده است. وی در تألیف خود به درستی سرزمین ایلا (ایله) را با مترادف قرآنی اش "ایکه" یعنی سرزمین بیشه ها مطابقت داده است. نگارنده بیش از یک دهه است این نام سرزمین اخیر را با نام سرزمین روسیه (به روسی یعنی سرزمین بیشه ها) تطبیق داده و پیامبر اساطیری این مردم را با کولاکسائیس اساطیر سکایی (یعنی فرمانروای قبایل شمالی) را یکی در یافته ام که مطابق شعیب (رهبر ملوکوتی قبایل متعدد) پیامبر اصحاب ایکه مطابقت دارد.
اصحاب سبت و اصحاب ایکه/ایله (صاحبان "سرزمین بیشه= روشیا") قرآن در واقع اشاره به مردم روس و خرسان (روسان) سمت قطب شمال بوده است اصحاب سبت قرآن که در سورۀ اعراف قرآن یاد شده و در تفاسیر با همان مردم اصحاب ایکه/ایله قرآن یکی گرفته شده است، مربوط به روسیه و نواحی سمت قطب شمال است. چه در نقشه های جغرافیایی و نجومی قدیم اروپا، سپتن تریونال رگیون و سپتن تریو به ترتیب در لاتین به معنی محل هفت ورزاو، نماد قطب شمال و هفت ستارۀ پرنور خرس بزرگ و خرس کوچک قطبی در نجوم هستند و در روایات اساطیری اسلامی این اخبار سرزمین سمت روسیه (روشیه، یعنی سرزمین بیشه ها) و هفت ستاره نماد قطب شمال را که از قدیم در هم آمیخته در نظر گفته میشده اند، تحت نام سرزمین اصحاب سبت در سمت ایله (سرزمین بیشه ها) آمده است و تصور شده است که این مردم این منطقه خرسان ماهیخوار قطبی به سبب ماهیگیری در روز شنبه (سبت) بر اثر غضب خداوندی به بوزینه یا خوک تبدیل شده اند. ولی در واقع سبت در اینجا صورتی از همان سپت لاتینی به معنی هفت بوده و از بوزینگان/خوکان ماهیگیر مذکور در اساس خرسان شمالی و قطبی و خود روسها (به لفظ اسلاوی یعنی خرسها) منظور بوده اند : لابد از سرزمین ایله (بیشه ها) همان روسیه (روشیه، به روسی یعنی سرزمین بیشه ها یا سرزمین مردم اسب پرور) و خود مردم روس (به زبانهای اسلاو به معانی خرس و بیشه) مراد بوده است که در اوستا تحت نام وئوروبرشتی یعنی سرزمین بیشه های گسترده ذکر شده است. یعنی اوستا، روسیه را به معنی سرزمین بیشه ها و قرآن در مجموع آن به معنی سرزمین بیشه ها و سرزمین خرسان ماهیگیر گرفته است. نام قوم مدین (دانا) و شعیب (فرمانروای قبایل) روایات قرآنی هم که در رابطه با نام اصحاب ایله/ایکه آمده اند به وضوح یاد آور نام کشورگشای بزرگ اسکیتی مادیا (افراسیاب) و خود کولاکسائیس (پادشاه قبایل) یعنی فرمانروای اساطیری تمامی اسکیتان (از جمله ملل آرپوکسائیس یعنی تراسپیان و کاتیاریان) هستند. نام برادر بزرگتر کولاکسائیس، لیپوکسائیس (پادشاه سرزمین زیبا= به یونانی ایو-روپه) آمده و فرمانروای اوکاتیان (مردم سرزمین هموار= لهستانیها/پولن ها) به شمار رفته است.
اسطورۀ اصحاب سبت بر اساس منابع مسلمین (بر گرفته از سایت غدیر): "و اسئلهم عن القريه التى كانت حاضرة البحراد يعدون فى السبت اذتاتيهم حيتا نهم يوم ستبهم شرعا...(سوره اعراف : 164) موسى بن عمران به بنى اسرائيل تعليم فرموده بود كه درايام هفته يك روز را به عبادت خدا اختصاص دهند و كارهاى دنيائى و خريد و فروش راتعطيل كنند. روزى كه براى اين كار تعيين شد، روز جمعه بود ولى بنى اسرائيل خواستند كه روز عبادت آنها روز شنبه باشد و به همين جهت روز شنبه روز عبادت بنى اسرائيل و روز تعطيل آنها شد. روزهاى شنبه ، موسى بن عمران ، در مجمع بنى اسرائيل حاضر مى شد و آنها را موعظه مى كرد و پند مى داد. سالها به اين ترتيب گذشت و بنى اسرائيل روز شنبه را محترم مى شمردند. و آن را مخصوص عبادت خداوند مى دانستند و در آن روز كسى دست به كارى از كارهاى دنيا نمى زد و فقط به عبادت و ذكر و تسبيح و تقديس پروردگار مى گذشت . موسى از دنيا رفت و تغييراتى در زندگى بنى اسرائيل بوجود آمد و تحولاتى ايجاد شد، اما اين روش (احترام از روز شنبه) در ميان بنى اسرائيل همچنان ادامه داشت . دوران پيامبرى داود فرا رسيد و در آن زمان جمعى از بنى اسرائيل كه در قريه یا سرزمین «ايله » (بیشه) در كنار دريا سكونت داشتند احترام روز شنبه را از بين بردند و بر خلاف فرمان موسى در آن روز دست به صيد ماهى زدند و آن داستان از اين قرار بود: روزهاى شنبه كه صيد ماهى بر آنها حرام بود، كنار دريا ماهى بسيار ديده مى شد و در روزهاى ديگر ماهى ها به قعر دريا مى رفتند و به ساحل نزديك نمى شدند. دنيا پرستان بنى اسرائيل ، دور هم نشستند و با يكديگر گفتند: بايد فكرى كرد و از اين رنج و زحمت خلاص شد. روز شنبه كنار دريا ماهى فراوان و صيد آسان است و روزهاى ديگر ماهى ها در دل دريا مى روند و ما با زحمت بى حساب و رنج طاقت فرسا موفق به صيد آنها نمى شويم . در همان مجلس تصميم گرفتند نقشه اى بكار برند و از ماهى ها استفاده كنند و آن نقشه اين بود كه نهرها و جدولهائى از دريا منشعب كنند و ماهى ها را در آن محبوس كنند و در روز يكشنبه اقدام به صيد آنها نمايند. همين كار را كردند و نهرهائى را از دريا جدا نمودند، روزهاى شنبه ماهيها آزادانه در آن نهرها مى آمدند ولى هنگام شب كه ماهيها مى خواستند به دريا بر گردند جلو نهرها را مى بستند و آنها را در نهرها زندانى مى كردند و روز بعد همه آنها را صيد مى نمودند. خردمندان و متدينين قوم ، آنها را نصيحت كردند و از مخالفت امر خداوند بيم دادند؛ ولى نتيجه نداد و در دل آن گروه دنيا پرست تأثيرى نكرد. مدتها به اين ترتيب گذشت و متدينين از پند و نصيحت گنه كاران خود دارى نمى كردند. ولى چون نصايح آنان بى اثر بود، جمعى از آنها دست از موعظه كردن كشيدند و سكوت كردند و حتى به نصيحت كنندگان مى گفتند: چرا اينقدر به خودتان زحمت مى دهيد و چرا موعظه مى كنيد كسانى را كه خدا وند هلاكشان خواهد كرد، يا به عذاب دردناكى گرفتارشان خواهد فرمود. نصيحت كنندگان مى گفتند مااين قوم را پند مى دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم . بارى سخن خردمندان اثرى نكرد و آن گروه بكار خود ادامه دادند و به صيد ماهى مشغول بودند و از اين عمل اظهار خوشحال مى كردند و آن را موفقيتى براى خود مى شمردند. چون به اين منوال روزگارى گذشت و سخن حق در آن مردم گنه كار سودى ننمود، خداوند متعال آن جمعيت سركش را به صورت حيواناتى مسخ كرد و پس از سه شبانه روز عذابى فرستاد و آنان را هلاك كرد. و تنها كسانى كه نهى از منكر مى كردند از عذاب خدا مصون ماندند."
اصحاب کهف و رقیم
در فرهنگ فارسی معین نام دقیانوس به درستی به ترایانوس دکیوس فرمانروای رومی آزار دهنده مسیحیان نسبت داده شده است. ولی تصور شده است که نام دقیانوس از تحریف دکیوس (دقیوس) عاید شده است، در حالی که به وضوح به نظر می رسد آن تلخیص دو عنوان دکیوس-ترایانوس وی بوده باشد. به نظر می رسد چادر رومی ده نفره یعنی دکانوس به عنوان غار(cave، کهف) هم در اسطوره دخالت داده شده است. لابد از همین روی محمد بن جریر طبری عده اصحاب کهف را با سگ آنها ده نفر دانسته است.
دکیوس ترایانوس از جمله قدیس مرکوریوس (مرد پیام) سردار سکایی الاصل زادۀ شهر اِسکِنتوس کپادوکیه ترکیه (محل رسا کنده شده) را به قتل رسانده بود. شهر اسکِنتوس با توجه به معنی لفظی آن می تواند همان شهر مجموعه غارهای درین کویی کپادوکیه بوده باشد. معنی نام اسکنتوس (رسا کنده شده) یادآور نام اصحاب رقیم (نوشته) است. لابد نام قوم وی سکا بوده است که در اساطیر به صورت سگ اصحاب کهف در آمده است.
نامهای شهر فیلادلفیا (محبت برادرانه) و افسوسِ (مطلوب) متعلق به اصحاب کهف هم در روایات مسیحی یادآور نام فیلوپاتر (دوستدار پدر) متعلق به مرکوریوس و زادگاه وی اِسکِنتوس (محل رسا کنده شده) به نظر می رسد.
نام معروفترینِ فرد اصحاب کهف یعنی یملیخا (مشاور سؤالات) به وضوح مطابق ترجمه سامی نام مرکوریوس (مرد پیام) می نماید. در سوره کهف به اصحاب کهف و اصحاب رقیم اشاره شده است. اصحاب رقیم (نوشته) از سوی دیگر سنگبشته های داریوش را به یاد می آورد ولی چنانکه اشاره شد اصحاب کهف و دقیانوس بیش از آن‍که نشانگر داریوش و مغلوبین به زنجیر کشیده شده اش باشند یاد آور دکیو[س-ترا]یانوس فرمانروای رومی است. ولی قبلا در زمان آریامهری محققی در رادیو نام دقیانوس را با داریوش می سنجید. اگر اصحاب کهف را همین اصحاب رقیم منظور بداریم معلوم میشود که کتیبه بیستون نیز با داستان اصحاب کهف و رقیم ارتباط داده میشده است. خصوصا که از ۱۰ نفر به زنجیر کشیده نفر آخری سکونخا فرمانروای س‍کاها است که لابد در اساطیر به صورت سگ اصحاب کهف ظاهر شده است. در این صورت نام دقیانوس در اساس از ترکیب شکل اکدی نام داریوش یعنی «داریاموس» و غار-چادر ده نفره رومی (دکانوس) برگرفته شده است.
اصحاب الاُخدود
موضوع اصحاب الاُخدود قرآن و شان نزول این آیه مشخص است و آن بابت بلیه بزرگی بوده است که بر اعراب جاهلی نازل شد و آن عذاب چیزی نیست جز تنبیه یاغیانِ جاهلی بدستِ هوبِه سُنبا یا همان شاپور دوم (ذوالاکتاف) که شانه های آنها را با زنجير به یکدیگر دوخت. اصحاب الاُخدود که در قرآن، سورۀ البروج از ایشان به صراحت سخن رفته، بی تردید همان اعرابی بوده اند که شاپور دوم ساسانی در تلافی تجاوز ایشان به سرزمینهای آبادِ ايرانيه بین النهرین، آنان را کشتارنموده و برای عبرت سایرین کتف یا سینهً جملگی ایشان را سوراخ کرده بود. مورخین قدیم اسلامی از جمله محمد بن جریرطبری، پادشاه عامل کشتار اصحاب الاُخدود (صاحبان شکاف) را ذوالنواس (صاحب شکافها) ذکرکرده اند. و ما می دانیم که در تاریخ دنیا فرد شاخص این امر همان شاپور دوم ساسانی، ملقب به شاپور ذوالاکتاف (به پهلوی هوبه سُنبا یعنی سوراخ کنندهً شانه ها) است که در قرن چهارم میلادی میزیسته است، ولی برخی تواریخ اسلامی تاریخ وقوع کشتارِ اصحاب الاُخدود را حدود دو قرن بعد یعنی آغاز قرن ششم میلادی ذکر نموده اند.
همچنین در تفاسیر قرآنی ذکر شده است که شکافهای ایجاد شده بر شانه های اعراب صحرانشین مهاجم را استعاره از کانال بزرگی دانسته اند که بروی زمین ایجادشده وبه جهت در آتش افکندن این متمردین از دین و آیین مرسوم و کهنه محلی بوده است و آنان را در آن کانال سوزانده اند! در حالی که به حکم منطق برای سوزاندن یک عده کافر دین و آیین کهن دیگر نیازی برای ایجاد یک خندق عظیم و پر خرج در پیش ایل و عائلهً این ناکرده گناهان نبود، لذا بسیار منطقی است که در اینجا موضوع ایجاد حُفره سوزناک را نه دردل زمین، بلکه همانطور که تواریخ گواهی میدهد بر کتفهای یک عده زیادی از اعراب صحرانشین بدانیم که رفاه خود را در غارت سرزمینهای آباد همسایه میدیده اند.
موضوع آتش در این سوره را می توان به سنت آتش پرست دانستنِ ساسانیان منجمله شاپور دوم و سپاه وی منسوب نمود، خصوصاٌ آن که قرآن با کلماتی از آتش اصحاب الاُخدود یاد میکند که یادآور کنار آتش قرارگرفتن زرتشتیان میباشد! و متن آیه چنین است : "... سوگند به آسمانی که دارای برجهاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواه و مورد گواهی، مرگ بر آتش افروزان گودال پرآتش، آتشی دارای هیزم و آنگاه که آنان بر کنار آن نشسته بودند. و آنان بر آنچه در حقّ موًمنان می کردند، گواه بودند..." در مورد مؤمن خوانده شدن این اعراب مغضوب گفتنی است: "گویند گروهی از اهل حیره نزد کسری انوشیروان رفتند که نامشان همه با عبد شروع می‌شد. کسری گفت : پس شما همه عباد هستید. یا چون شاهپور به آنان حمله کرد، ایشان شعاری از این قرار برگزیدند: یا آل عبادالله، از آنجا آن‌ها را عباد خواندند... از سوی دیگر گروه بیشماری از اهل حیره به آیین مسیحیت گرویده بودند که به دسته‌های مختلفی تقسیم می‌شدند و هر دسته از یکی از مذاعب نصاری پیروی می‌کردند. در این میان نسطوریان بزرگترین جمعیت مسیحی را تشکیل می‌دادند. دلیل آن نیز پناهنده شدن گروهی از ایشان به دربار ایران و حمایت ساسانیان از آیین آنان بوده است. (از ویکیپدیا)"
به هر حال در تفاسیر، گناه این متمردین رابر خلاف اصل آن، نه سنت غارت و چپاول و آدمکشی صحرانشینان! چنان که بعدها زیر لوای اسلام صورت گرفت، بلکه تجاوز از حریم دین و آیین تفسیر کرده اند و پیداست که در اصل روایت قرآنی از حادثه بزرگ سرکوب تعداد کثیری ازجنگجویان مهاجم عرب شبه جزیرهً عربستان سخن می رفته است، نه فی المثل گناه بی گناهی مسیحی شدن یک عده قلیلی از یهود چنانکه بعدها تصّور گردیده و موضوع چندان با اهمیتی نبوده و آبی را از آب تکان نمیداده است. تعّجب آور است که نه از مورخین و محققین جدید و نه از مورخین قدیم کسی بدین موضوع اهمیت خاصی نداده و بدان پی نبرده است گرچه همین موضوع ظاهراٌ ساده برای نگارنده نیز به مدت سه دهه لاینحل مینمود. ظاهراً حتی مولوی نیز در مثنوی معنوی بدون نام بردن از اصحاب الاُخدود روایت جعلی و مصادره به مطلوب شدۀ سوزانده شدن یهودیان مسیحی شده را چنین به نظم کشیده است:
بعد ازین خونریز درمان ناپذیر/ کاندر افتاد از بلای آن وزیر
یک شه دیگر ز نسل آن یهود/ در هلاک قوم عیسی رو نمود
گر خبر خواهی ازین دیگر خروج /سوره برخوان و السما ذات البروج
سنت بد کز شه اول بزاد/ این شه دیگر قدم در وی نهاد
هرکه او بنهاد ناخوش سنتی / سوی اونفرین رود هر ساعتی
نیکوان رفتند و سنتها بماند/ و ز لئیمان ظلم و لعنتها بماند
آن جهود سگ ببین چه رأی کرد/ پهلوی آتش بتی برپای کرد
کآنک این بت را سجود آرد برست / ورنه آرد در دل آتش نشست
چون سزای این بت نفس او نداد/ از بت نفسش بتی دیگر بزاد
مادر بتها بت نفس شماست / زانک این مار و این بت اژدهاست
آهن و سنگست نفس و بت شرار/ آن شرار از آب میگیرد قرار
سنگ و آهن زآب کی ساکن شود/ آدم با این دو کی ایمن بود
ناصحان گفتند از حد مگذران / مرکب استیزه را چندین مران
ناصحان را دست بست و بند کرد/ ظلم را پیوند در پیوند کرد
بانگ آمد کار چون اینجا رسید / پای دار ای سگ که قهر ما رسید
بعد از آتش چهل گز بر فروخت/ حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
اصل ایشان بود زآتش ابتدا/ سوی اصل خویش رفتند انتها
هم ز آتش زاده بودند آن فریق / جزوها را سوی کل آمد طریق
آتشی بودند مؤمن سوز و بس / سوخت خود را آتش ایشان چو خس

اسطورۀ اصحاب فیل، نبرد وهرز دیلمی و مسروق ابرهانی به حالت نیمه استعاره است

طیر ابابیل سورۀ الفیل قرآن که به معنی مرغان پراکنده گرفته شده است در اساس همان لشکر وهرز تیر انداز دیلمی است که توسط انوشیروان از تیسفون بابل برای مقابله با فیل سواران حبشی به یمن فرستاده شده بوده است:
محمد جواد مشکور در کتاب خود ایران در عهد باستان می آورد: "در آغاز قرن ششم میلادی حبشی های مسیحی به عربستان حمله برده و یمن را به تصرف در آوردند. سردار حبشی که یمن را فتح کرد، ابرهه نام داشت. وی کلیسایی به نام قلیس در صنعا پایتخت یمن بنا نهاد، و آن را خواست مرکز حج عرب قرار دهد و برای خراب کردن خانه ی کعبه به مکه روی آورد. ولی چنانکه در تواریخ مسطور است موفق نشد و به علت طاعون [منظور سنگریزان اساطیری] در سال 542 میلادی از نیمه راه باز گشت."
اینکه ابرهه خیال تصرف مکه را داشته می تواند حقیقت داشته باشد ولی اینکه صرفاً برای ویران کردن معبد کعبه دست به چنین اقدامی ناموفق زده باشد، منطقی به نظر نمی رسد؛ چون در آن عهد خانه کعبه برای کل مردم شبه جزیره عربستان، از جمله یمن، معبد مرکزی مهمی به شمار نمی رفته است که احساس دینی مسیحی متقابل ابرهه را بر انگیخته باشد. ثانیاً چنانکه تصور شده عهد وی با ولادت محمد تقارن نداشته است. لذا این گفته از ساخته های پسینیان در آغاز عهد اسلامی است و در این رابطه موضوع دیگری که آن را معجزه عهد ولادت پیامبر اسلام شمرده اند، مّد نظر بوده است. چه از سوی دیگر با اندکی دقت معلوم میگردد داستان ابابیل و اصحاب فیل مربوط به لشکر ایرانی وهریز (وهرز) می باشد که در حدود سال 570 میلادی (عهد تولد محمد پیامبر اسلام) با لشکری به تعداد 800 نفر محکوم جنگی در 8 کشتی از راه خلیج فارس به یمن رسید. دو کشتی وی در راه غرق شد، و شش کشتی با 600 تن به سواحل حضرموت رسیدند. فرمانده حبشیان وقتی این گروه اندک را دید، اعتنایی نکرد اما بسیاری از مردم یمن که از بیداد حبشیان به تنگ آمده بودند، با لشکریان ایران توأم شدند و شمارهٔ این گروه را پنجاه هزار تن نوشته‌اند. مردم به فرماندهی این گروه توانستند حبشیان را از یمن بیرون کنند و حتی آنها را دنبال کردند و تا حبشه تاخت و تازهایی نمودند و سیف بن ذی یزن را به پادشاهی یمن نشاندند. به این ترتیب از آن پس یمن فرمانبردار ایران شد و سیف بن ذی یزن نیز خراج به دربار ایران می فرستاد ولی چندی نگذشت که چند تن از حبشیان که در خدمت او مانده بودند، او را کشتند. وهرز دوباره از طرف انوشیروان مأمور شد که فتنهٔ یمن را فرو نشاند و خود از طرف دولت ساسانی در آنجا به حکمرانی بپردازد. بدینگونه تا ظهور اسلام مردم یمن تبعیت از حکمرانان ایرانی می‌کردند و بازماندگان گروهی که انوشیروان به یمن فرستاد را اعراب ابناء احرار می‌نامیدند.
طبری، ماجرای رویارویی وهرز و شاه حبشیِ یمن را چنین روایت کرده است:
"… و چون سپاه برای جنگ ایستاد، وهرز گفت: «شاه آنان را به من بنمایید.«
گفتند: «آن مرد را که بر فیل نشسته و تاج بر سر دارد و بر پیشانی او یاقوت سرخ هست می‌بینی؟«
وهرز گفت: «آری«
گفتند: «شاهشان همان است.«
…آنگاه کمان به زه کرد و چنانکه گفته‌اند از بس سخت بود که کس آن را زه نتوانست کرد و بگفت تا ابروهای وی را ببستند. آنگاه تیری به کمان نهاد و سخت بکشید و رها کرد که به یاقوت پیشانی مسروق خورد و در سر وی فرو شد و از پشت سر به در آمد و از مرکب بیفتاد و حبشیان بر او گرد آمدند و پارسیان حمله بردند و هزیمت در حبشیان افتاد…"
دلیل این گفته سوای تقارن عهد تولد پیامبر با واقعۀ اصحاب فیل و آمدن وهریز، وجود نام ابابیل به عنوان مخاصمین در کنار نام اصحاب فیل است که در عربی به معنی دسته های پراکنده و نیز به معنی دسته پرندگان است که حالت مفرد اصلی ایرانی آن یعنی از از ابابیل همانطور که گفته شد سپاه ارسالی انوشیروان از شهر تیسفون سرزمین بابل است یعنی در اصل سپاه وهرز منظور است که از راه دریا برای نبرد با آل ابرهه به یمن رسیده بودند.
لابد نام ایرانی وهریز یا وهرز (به ظاهر یعنی خوب آراینده صفوف لشکر) در نزد اعراب یمنی به صور فریز و فرِز هم تلفظ میشده است که بدین هیئت اخیر به معنی نشانه رفتن و تخته سنگ مجزا شده آمده است. لابد موضوع سنگریزی ابابیل بر سر فیلان لشکر حبشی آل ابرهه از همین معانی وهرز (وهریز) و سپاهیان دریانورد بابلی وی (ابابیل) بر خاسته است؛ بعلاوه اینکه تیر وهرز سنگ یاقوت سرخ پیشانی مسروق ابرهانی سپاه رهبر سپاه فیل سواران حبشی را شکافته بر مغز او اصابت کرده بود.
در اینجا داستان اصحاب فیل را به عینه از سایت مجازی قرآن نقل می کنیم:
داستان اصحاب فيل و هلاكتشان در قرآن
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ تَرَ كَيْف فَعَلَ رَبُّك بِأَصحَبِ الْفِيلِ(1)
أَ لَمْ يجْعَلْ كَيْدَهُمْ فى تَضلِيلٍ(2)
وَ أَرْسلَ عَلَيهِمْ طيراً أَبَابِيلَ(3)
تَرْمِيهِم بحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ(4)
فجَعَلَهُمْ كَعَصفٍ مَّأْكولِ(5)
به نام الله رحمان و رحيم
. 1آيا نديدى پروردگارت چه بر سر اصحاب فيل آورد؟
. 2آيا نقشه هاى شومشان را خنثى نكرد؟
. 3آرى، پروردگارت مرغانى را كه دسته دسته بودند، به بالاى سرشان فرستاد. . 4تا با سنگى از جنس كلوخ بر سرشان بكوبند.
. 5و ايشان را به صورت برگى جويده شده درآورند.
((سوره مباركه فيل))
در اين سوره به داستان اصحاب فيل اشاره مى كند، كه از ديار خود به قصد تخريب كعبه معظمه حركت كردند، و خداى تعالى با فرستادن مرغ ابابيل و آن مرغان با باريدن كلوخهاى سنگى بر سر آنان هلاكشان كردند، و به صورت گوشت جويده شان كردند. و اين قصه از آيات و معجزات بزرگ الهى است ، كه كسى نمى تواند انكارش كند، براى اينكه تاريخ نويسان آن را مسلم دانسته، و شعراى دوران جاهليت در اشعار خود از آن ياد كرده اند اين سوره از سوره هاى مكى است.
))الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل((
منظور از ((رؤ يت)) معناى لغوى آن يعنى ديدن به چشم نيست، بلكه علمى است كه به مانند احساس با حواس ظاهرى ظاهر و روشن است. و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه مگر علم يقينى پيدا نكردى كه چگونه پروردگارت با اصحاب فيل رفتار كرد، و اين قصه در سال ولادت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) واقع شد.
((الم يجعل كيدهم فى تضليل ((
مراد از كيد آنان سوء قصدى است كه در باره مكه داشتند و مى خواستند بيت الحرام را تخريب كنند، و كلمه ((تضليل)) و ((اضلال))هر دو به يك معنا است، و كيد آنان را در تضليل قرار دادن ، به معناى آن است كه نقشه آنان را نقش بر آب ساخته، زحماتشان را بى نتيجه سازد، آنها راه افتادند تا كعبه را ويران كنند، ولى در نتيجه تضليل الهى، خودشان هلاك شدند.
)) و ارسل عليهم طيرا ابابيل((
كلمه ((ابابيل)) - به طورى كه گفته اند - به معناى جماعت هايى متفرق و دسته دسته است ، و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى جماعت هاى متفرقى از مرغان را بر بالاى سر آنان فرستاد. و اين آيه، و آيه بعديش عطف تفسير است بر آيه ((الم يجعل كيدهم فى تضليل)).
)) ترميهم بحجاره من سجيل((
يعنى آن ابابيل مرغان اصحاب فيل را با سنگ هايى كلوخين هدف گرفتند. و معناى كلمه ((سجيل)) در قصص قوم لوط گذشت . ((فجعلهم كعصف ماكول))
كلمه ((عصف)) به معناى برگ زراعت است، و عصف ماكول به معناى برگ زراعتى - مثلا گندم - است كه دانه هايش را خورده باشند، و نيز به معناى پوست زراعتى است مانند غلاف نخود و لوبيا، كه دانه اش را خورده باشند، و منظور آيه اين است كه اصحاب فيل بعد از هدف گيرى مرغان ابابيل به صورت جسدهايى بى روح در آمدند، و يا اين است كه سنگ ريزه ها (به درون دل اصحاب فيل فرو رفته) اندرونشان را سوزانيد.
بعضى هم گفته اند: مراد از ((عصف ماكول)) برگ زراعتى است كه آكال در آن افتاده باشد، يعنى شته و كرم آن را خورده و فاسدش كرده باشد. و آيه شريفه به وجوه ديگرى نيز معنا شده كه مناسب با ادب قرآن نيست.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۷

کارا (خَرَ، کهَرَ) به معنی سترگ و انبوه بوده است

کهَرَ در سنسکریت به معنی سترگ و انبوه به صور شره (کره، کارا)، کاره و کار (خَر، خارا) و کارگ به ترتیب در ژرمنی و روسی و فارسی باستان و ارمنی به گروه کثیر باقی مانده است. بر این اساس نامهای کاراباغ و کاراکلیسا به معانی دارای باغهای انبوه و کلیسای بزرگ و سترگ هستند. نام ترکی قره داغ بعداً به قیاس از نام کاراباغ ساخته شده است. به ظاهر به نظر می رسد نام فارسی خرچنگ به قیاس از کلمۀ کارسین-اوس یونانی (خرچنگ) پدید آمده است.

یکشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۷

داستان جشن یهودی پوریم، یادآور جشن مگافونی (مغ کشی) عهد داریوش و جشن تولد خشایارشا است

نامهای خشایارشا (خشیَه-اَرِشَ= پادشاه نیرومند) و اخشوروش (اخشاه-ویرو-اوش، شاه نیرومند) که مترادف به نظر می رسند به صورت نام خشایارشا و لقب داریوش اول در جشن پوریم به هم رسیده اند. دستور کشته شدن مُردِخای (خواهان کشتن) یادآور همان دستور خشایارشا مبتنی بر ذوب تندیس مردوک (Marduk, Merodach، کُشنده) خدای بابل و کشته شدن مسیستس (خواهان کشتن یا خواهان بزرگی) همسر ارتاینته (نجیب دلپذیر) و برادر خشایارشا است و نیز کشته شدن هامان (دارای زمزمه های دینی خوب) مطابق کشته شدن گائوماته مغ به توسط داریوش و جشن مغ کشی اولاد وی است:
نگارنده قبلاً در وبلاگ خود فرهنگ و اندیشه مقاله ای تحت عنوان "جشن آتش پوریم یهود (هامان سوزی) ریشه در جشن آتش چهار شنبه سوری دارد" آوردم که سایت وزارت خارجه اسرائیل نیز آن را به عینه از این وبلاگ بازگویی نموده است. در اینجا به جنبه هایی از این مطابقت می پردازم که در گفتار قبلی از آن غفلت شده است.
اخشوروش (شاه نیرومند) که در کتاب اِستر (ایشتار) آن را معادل خشایارشا و ملکه وَشتی را همان آمستریس همسر وی گرفته اند. از سوی دیگر اخشوروش مطابق خود داریوش قاتل گائوماته بردیه (هامان= دارای زمزمه های دینی خوب) است. استر (ایشتار، به قول کتسیاس ملکه فاحشه مقدس بابلی، در اینجا منظور آتوسا دختر کوروش یا ارتاینته عروس داریوش) همان طور که هرودوت اشاره می کند آتوسا مادر خشایارشا ابتدا همسر گائوماته بردیه بعد همسر داریوش بوده است و از خود مردوخای ( در معنی شاهکش) پسر عموی استر نیز در اساس داریوش مدّ نظر بوده است. ولی در مقام آنکه دستور قتل او داده شد سوای مسیستس برادر مقتول خشایارشا، مطابق مجسمه طلایی مردوک در بابل است که خشایارشا بعد از فرو نشاندن شورش بابل دستور ذوب آنرا داد. نویسندگان کتاب استر تورات این وقایع مربوط به خشایارشا و واقعۀ مغ کشی پدرش داریوش را در کتاب استر تورات در هم آمیخته اند.
مطابق کتیبه بیستون تاریخ جشن روز مغ کشی پارسیان شاخه داریوش قتل او داده شد یعنی تاریخ قتل گائوماته بردیه دهم باگایادیش (29سپتامبر) بوده است که به ظاهر از نظر زمانی شباهتی با سیزده بدر و چهار شنبه سوری ندارد که نزد مغان جشنهای دور ریختن ایام نحس تاریخی بوده اند. ولی ایرانیان سال را به دو فصل سرد و گرم تقسیم می نموده اند و این روز در دهم نیمه فصل سرما هم یاد آور روز منحوس سیزده بدر فروردین و هم چهار شنبه منحوس پیش از آغاز سال نو بابلی و ایرانی و هم عید پوریم یهود در سر نیمه فصل گرم می باشد که جشن بابلی و ایرانی مهم آغاز سال بوده است. یعنی لابد در اینجا یک جا به جایی در محل جشن ایام آغاز فصل سرما به آغاز فصل گرما صورت گرفته است که این خود ریشه بابلی معروف و کهنی در سر سال بهاری داشته است. به نظر می رسد یهود همچنین نام قبیلۀ مغ (در معنی سهم و بهره و بخش) در جشن پارسی مغ کشی را در زبان خویش به جشن پوریم یعنی عید بخت و قرعه و اقبال ترجمه و با آن مرتبط نموده اند که از سویی یادآور خود جشن نوروز مردوک و تموز بابلی (جشن پیشگویی محصولات کشاورزی سال نو بر اساس سبزیهای آزمایشی ایام نوروزی و سیزده بدر آن در بابل و ایران) است و از سوی دیگر نام پوریم و جشن آتش آن به صورت پریو-میه (پیروزی بر آسیب) در سنسکریت یاد آور جشن چهار شنبه سوری ایرانی مقدم بر جشن نوروز است که در واقع جشن رفع شومی و آسیب شب چهار شنبه سوری بوده است:
प्रजय m. prajaya victory, मय m. maya injuring.
چنانکه کتسیاس میگوید گائوماته بردیه تحت عناوین سپیتاک پسر سپیتمه و سپنتداته (اسفندیار) در عهد پدر زن و پدر خوانده خویش کوروش، حاکم سکائیان دربیکی سمت بلخ بوده است و از آنجا بر امور هندوستان نظارت میکرده است چون در شمار سپاهیان وی از فیلان و سواران هندی یاد شده است. هرتسفلد همین سپیتاک پسر سپیتمه (در واقع همان گائوماته بردیه) را همان زرتشت سپیتمان بلخ می داند. در واقع از گوتمه بودای بلخ از قبیله سکیا نیز همین گائوماته بردیه حاکم سکائیان دربیکی سمت بلخ مراد می باشد. گوتمه بودا (یعنی سرود دینی دان دانای قبیله سکاهای دربیکی سمت بلخ) و گائوماته (سرود دان دینی) یکی از چندین لقب معروف وی بوده اند.
مطابق کتیبه بیستون گائوماتای مغ (سپیتاک زرتشت، زریادر- زریر، هامان) معابد کاهنان عوام فریب را ویران می نموده است. ولی این امر باعث نا رضایتی مردم امپراطوری کمبوجیه نمی شده است. چه هرودوت به صراحت می گوید که "مردم آسیا از مرگ او (گائوماته مغ) دریغ خوردند." در قرآن از او تحت نام صالح (نیکوکار) یاد شده است که از قبیله ثمود (سرود گویان معدوم) هستند قومی که مطابق قرآن در واقعه مِگافونی (صیحه بلند آسمانی، در اصل ماگوفونی یعنی مغ کشی) از بین رفته اند.
خود اسطورۀ توراتی ملکه استر (ایشتار، بسیار دلپذیر) و مُردخای و ملکه وَشتی به وضوح مربوط به روایت تاریخی ارتاینته (نجیب دلپذیر) همسر مسیستس (خواهان کشتن یا خواهان بزرگی) برادر خشایارشا و آمستریس (ملکۀ مقتدر) همسر خشایارشا است که هرودوت نقل نموده است: "ملکه آرتاینته از خشایارشا می خواهد که لباس خود را به او بدهد تا او آنرا به تن کند (در کتاب استر هامان این را می خواهد و آن نصیب مُردخای میشود) این عمل که به جای آورده میشود، موجب عصبانیت ملکه آمستریس (وَشتی تورات= بهترین) میگردد و او در جشن تولد خشایارشا وی را مجبور به مجازات آرتاینته و مسیستس می نماید."
داستان کتاب استر تورات با اخشورش (خشایارشا) حاکم امپراطوری عظیم پارس شروع می‌شود. اخشورش جشن بسیار بزرگی در پایتخت امپراطوری خود در شهر شوش برگزار کرده‌است. در روز هفتم این جشن اخشورش به همسرش ملکه وشتی دستور می‌دهد که زیبایی خود را در برابر مهمانان به نمایش بگذارد. وشتی از این دستور سرباز می‌زند. اخشورش بسیار خشمگین شده و دستور می‌دهد او از ملکه بودن خلع شود و زمینه برای انتخاب دختر دیگری از دختران امپراطوری پارس به عنوان ملکه فراهم گردد.
یکی از دختران به نام استر، دختری یتیم است که توسط عموی خود مردخای سرپرستی می‌شود. زیبایی استر اخشورش را تحت تأثیر قرار می‌دهد و او استر را به همسری می‌گیرد. کمی بعد مردخای به توطئه دو نفر از افراد دربار به نام بیغتان و طرش برای کشتن اخشورش پی می‌برد. مردخای این امر را به شاه اطلاع می‌دهد و توطئه گران اعدام می‌شوند. کمک مردخای مورد توجه شاه قرار می‌گیرد. اخشورش هامان را به عنوان وزیر انتخاب می‌کند. مردخای که در دربار زندگی می‌کند مورد خشم هامان قرار می‌گیرد زیرا در برابر او تعظیم نمی‌کند. هامان متوجه یهودی بودن مردخای می‌شود و تصمیم می‌گیرد نه تنها او، بلکه تمامی یهودیان را قتل‌عام کند. او اخشورش را متقاعد می‌کند که این کار را انجام دهد و به عنوان ده هزار کیسه سکه نقره پرداخت می‌کند. او برای انجام توطئه خود قرعه (پور) می‌اندازد و روز سیزدهم آدار را انتخاب می‌کند.
وقتی مردخای متوجه این توطئه می‌شود از استر می‌خواهد نظر شاه را تغییر دهد. استر از حضور در نزد شاه بدون خواسته شدن می‌هراسد زیرا حضور سرزده در نزد شاه دارای مجازات مرگ است. او از مردخای می‌خواهد که به یهودیان بگوید که سه روز روزه بگیرند و در روز سوم او سرزده به نزد شاه می‌رود. شاه از حضور او خشمگین نشده و او را مجازات نمی‌کند. شاه استر را به شرکت در جشن‌هامان دعوت می‌کند. در هنگام جشن، شاه از استر می‌خواهد که در جشن روز بعد نیز شرکت کند. هامان دوباره از دست مردخای خشمگین می‌شود و دستور انجام مقدمات برای اعدام او را می‌دهد.
آن شب اخشورش دچار بی‌خوابی می‌شود و دستور می‌دهد که اتفاقات دربار برای او خوانده شوند. او به یاد می‌آورد که مردخای توطئه دشمنانش را خنثی کرده بود و برای اینکار نیز پاداشی دریافت نکرده بود. در همین زمان، هامان به نزد شاه می‌آید که اجازه اعدام مردخای را بگیرد. شاه از هامان می‌پرسد که به نظر او به شخصی که شاه می‌خواهد پاداش دهد چه پاداشی باید داده شود. هامان که تصور می‌کند شاه می‌خواهد او را پاداش دهد می‌گوید که او باید لباس‌های گرانقیمت پوشیده و بر اسبهای شاه تکیه زند. شاه هامان را شوکه کرده و دستور می‌دهد که این کار برای مردخای انجام شود. در همین زمان، شاه و استر در جشن دوم شرکت می‌کنند. در این زمان استر اعلام می‌کند که او یهودی است و هامان تصمیم دارد قبیله او را نابود کند. اخشورش خشمگین شده و دستور مجازات هامان را می‌دهد. هامان به پای استر افتاده و از او تقاضای بخشش می‌کند. در همین زمان اخشورش دوباره به نزد آنان آمده و فکر می‌کند که هامان قصد تعرض به ملکه او را داشته‌است. اینکار باعث خشم بیشتر او شده و دستور اعدام‌هامان را می‌دهد.
شاه دستور قبلی خود را لغو می‌کند و به یهودیان اجازه می‌دهد از دشمنان خود انتقام بگیرند. در ۱۳ آدار ۵۰۰ دشمن یهودیان و پسران هامان در شوش به دار آویخته می‌شوند. یهودیان در سراسر امپراطوری پارس ۷۵۰۰۰ نفر از دشمنان خود را قتل‌عام می‌کنند ولی اموال آنان را نمی‌دزدند. استر نامه‌ای به یهودیان می‌فرستد و اعلام جشن می‌کند. اخشورش به حکومت خود ادامه می‌دهد و مردخای در دربار او قدرتمند می‌شوند.
یهودیان از آن تاریخ، به یاد این رویداد که به باور ایشان به موجب آن از یک توطئه بزرگ نسل‌کشی رهایی یافتند، هر سال در ماه عبری آدار جشن می‌گیرند و آن وقایع را پوریم می‌نامند. این جشن باستانی و ملی ، همه ساله به عنوان نمادی از همبستگی یهودیان ایران با دیگر هموطنان ایرانی با شور و شوقی وصف ناپذیر توسط یهودیان و گروه هایی از ایرانیان برگزار می شود. جشن پوریم به صورت متغییر بیشتر در ماه اسفند و گاهی در ماه فروردین یعنی همان حدود جشن چهار شنبه انجام می گیرد.

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۹۷

داریوس مادی تورات در اساس همان آستیاگ است

دانیال نبی تورات دو حاکم پیر مادی یعنی آستیاگ را که دخترش آموخا ملکه معروف بابل بوده و اوگبارو سردار مادی کوتی (بودین، لک) پیر کوروش را که حاکم بابل بوده، یکی کرده است. نام دارا (داریوس) در اساس همانطور که ابوریحان آورده است مطابق آستیاگ (اژدهاک، ثروتمند) است و پادشاه اسبق بر کوروش.

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۷

معنی و اتیمولوژی محتمل قهرمان

واژۀ قهرمان را معرب می دانند ولی ریشۀ قانع کننده ای برای آن ارائه ننموده اند. می توان آنرا در سنسکریت به معنی مرد نیرومند گرفت:
कल्य adj. kalya (kara, khara) strong, मनु m. manu man
ممکن است نام های کریمان (از نیاکان شاهنامه ای رستم) و قهرمان در معنی پهلوان با این کلمۀ سنسکریتی به معنی نیرو مربوط بوده باشند:
क्रम krama m. strength
این ترکیب در معنی مرد کشنده (معادل آمارد) هم بسیار محتمل به نظر می رسد:
कार kAra m. killing, मनु manu m. man
در فرهنگ معین، واژۀ قهرمان از کوهرومان پهلوی (کار اندیش) گمان شده است. ولی در همین راه معنی دارای منش ستمگرانه در اوستایی و سنسکریت مناسب می افتد:
खरु adj. kharu cruel, मन n. mana thought

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۷

داستان ضحاک و کاوۀ آهنگر در روایات قرآنی

در قرآن نام ایشتوویگو (آستیاگ= ثروتمند) همان آخروره اوستا (کسی که ظالم نیست) به صورت ذوالکِفل (صاحب ثروت= لمک تورات) آمده است که در روایات بعد از یسع (نجات دهنده، منظور کیاخسار) به حکومت می رسد. در کتاب بحار الانوار اعتراض ابیض (آ-بهیس= بسیار خروشنده) به او به نحوی یاد آور اعتراض کاوۀ آهنگر (هارپاگ) به آژدهاک (ثروتمند، آستیاگ) است. آژدهاکی که در روایات با اژی دهاک (دارندۀ سمبل مار افعی، مردوک) مشتبه شده است: در کتاب بحار الانوار روایتی از محمد بن عبدالله نقل شده که خلاصه اش این است: چون عُمر یسع به پایان رسید، در صدد برآمد کسی را به جانشینی خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع کرد و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم. روزها را روزه بدارد، شب‌ها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانی که نامش عوید یا بن ادریم بود و در نظر مردم خوار می‌آمد، برخاست و گفت: من این تعهد را می‌پذیرم. یسع آن جوان را بازگرداند و روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذیرفت و یسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا این که از دنیا رفت و خدای تعالی آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوت برگزید. شیطان که از ماجرا مطلع شد، در صدد برآمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد و او را بر خلاف تعهدی که کرده بود به خشم وادارد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این مأموریت را انجام دهد؟ یکی از آن‌ها که نامش ابیض بود گفت: من این کار را انجام می‌دهم. شیطان بدو گفت: نزدش برو، شاید خشمگینش کنی. ذوالکفل شب‌ها نمی‌خوابید و شب زنده داری می‌کرد و نیمه روز مقداری می‌خوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از کسی که به من ستم کرده بگیر). ذوالکفل به او گفت: برو و او را نزد من آر. ابیض گفت: من از این‌جا نمی‌روم. ذوالکفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخصی که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من آر. ابیض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من که به من ظلم کرده، به انگشتر توجهی نکرد و به همراه من نیامد. دربان ذوالکفل بدو گفت: بگذار بخوابد که او نه دیروز خوابیده و نه دیشب. ابیض گفت: هرگز نمی‌گذارم بخوابد، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد. حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل گفت. ذوالکفل نامه‌ای برای او نوشت و تا مهر خود آن را مهر کرد و به ابیض داد. وی برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت یعنی هنگامی که ذوالکفل تازه به خواب رفته بود، بیامد و فریاد زد که شخص ستم کار به هیچ‌یک از این‌ها وقعی نگذارد پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از بستر خود برخاست و دست ابیض را گرفت و برای دادخواهی از ستم کار به راه افتاد. گرمای آن ساعت به حدی بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب می‌گذاشتند، پخته می‌شد. مقداری راه رفتند ولی ابیض دید به هیچ ترتیب نمی‌تواند ذوالکفل را به خشم درآورد و در مأموریت خود شکست خورد، پس دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد. خدای تعالی نام او را در قرآن کریم ذکر کرده و داستان او را به پیغمبرش یادآوری می‌کند تا در برابر آزار مردم صبر کند، چنان‌که پیمبران بر بلا صبر کردند.

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

کوروش (فریدون) همان ذوالقرنین قرآن و لوقرانیم تورات است

مطابقت نام گُرزۀ گاوسر شاهنامه با خود فریدون (کوروش)
نام ذوالقرنین در تورات به عبری لوقرانیم (قوچ دو شاخ) آمده است. نام کوروش هم به صورت کوروشک در پهلوی به معنی قوچ وحشی است. در روایات ملی نیز نام فریدون (کوروش) با گرزۀ گاوسر همراه است که در اساس نه گرز وی بلکه خود همان کوروش، قوچ دو شاخ (ذوالقرنین) شاخزن به مغرب و شمال و جنوب در رؤیای دانیال نبی، در تورات فصل هشتم کتاب دانیال است:
घोराशय adj. ghorAzaya having a cruel feeling towards.
بیامد خروشان بدان دشت جنگ/ به چنگ اندرون گرزۀ گاو‌رنگ (فردوسی: ۲/۱۸۰).
در اساس منظور از نام گرزۀ گاورنگ (قوچ وحشی حمله ور) خود فریدون (کوروش) بوده است.
कुरङ्ग m. kuránga antelope.
اشاره کوروش (ذوالقرنین) و اسکندر (دارای تک شاخ آمون) در تورات، کتاب دانیال نبی، باب هشتم:
1. در سال سوم سلطنت بلشصر پادشاه رؤیایی بر من دانیال ظاهر شد بعد از آنکه اول به من ظاهر شده بود.
2. و دررؤیا نظر کردم و میدیدم که من در دارالسلطنه شوشن (شوش) که در ولایت عیلام میباشد بودم و در عالم رؤیا دیدم که نزد نهر اولای (کرخه) میباشم.
3. پس چشمان خود را بر افراشته دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود و یکی ازدیگری بلندتر و بلندترین آنها آخر برآمد.
4. و قوچ را دیدم که به سمت مغرب و شمال و جنوب شاخ میزد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و بر حسب رای خود عمل نموده بزرگ می شد.
5. و حین اینکه متفکر میبودم اینک بز نری از طرف مغرب بر روی تمامی زمین می آمد و زمین را لمس نمیکرد و در میان چشمان بز نر شاخی معتبر بود.
6. و بسوی آن قوچ صاحب دو شاخ که انرا نزد نهر ایستاده دیدم آمد و بشدت قوت خویش نزد او دوید. 7. و او را دیدم که چون نزد قوچ رسید با او بشدت غضبناک شده قوچ را زد و هر دو شاخ او را شکست و قوچ را یارای مقاومت با وی نبود پس وی را بزمین انداخته پایمال کرد و کسی نبود که قوچ را از دستش رهایی دهد.
8. و بز نر بی نهایت بزرگ شد و چون قوی گشت آن شاخ بزرگ شکسته شد ودر جایش چهار شاخ معتبر بسوی بادهای اربعه آسمان برآمد. 9. و از یکی از آنها یک شاخ کوچک برآمد و بسمت جنوب و مشرق و سرزمین خرم بسیار بزرگ شد.
10. و به ضد خادم آسمان قوی شده بعضی از خادم و ستارگان را بزمین انداخته پایمال نمود.
11. و او حتی خودش را بر ضد رئیس خادم بزرگ کرد و بوسیله او قربانی روزانه گرفته شد و مکان مقدس منهدم گردید.
12. و به سبب عصیان خدمه ایی برضد قربانی روزانه به وی داده شد و آن حقیقت را بزمین انداخت و او عمل نموده کامیاب گردید.
13. و مقدسی را شنیدم که سخن میگفت و مقدس دیگری از آن یک که سخن میگفت پرسید که رؤیا درباره قربانی روزانه و عصیان ویرانی که مکان مقدس و خادم را به پایمال شدن تسلیم میکند چه مدت خواهد بود ؟
14. و او به من گفت تا دو هزار و سیصد روز آنگاه مکان مقدس تطهیر خواهد شد.
15. و چون من دانیال رویا را دیدم و معنی آن را طلبیدم ناگاه شبیه مردی نزد من بایستاد.
16. و آواز آدمی را از میان نهر اولای شنیدم که ندا کرده میگفت ای جبراییل این مرد را از معنی این رویا مطلع ساز.
17. پس او نزد جاییکه ایستاده بودم آمد و چون آمد من ترسان شده بروی خود درافتادم واو مرا گفت ای پسر مرد بدانکه این رویا برای آخر زمان میباشد.
18. و حین اینکه او با من سخن میگفت من بر روی خود برزمین در خواب سنگین میبودم و او مرا لمس نمود در جاییکه بودم بر پا داشت.
19. و گفت اینک من ترا از آنچه در آخر غضب واقع خواهد شد اطلاع میدهم زیرا که انتها در زمان معین واقع خواهد شد.
20. اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آنرا دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان میباشد.
21. و آن بز نر ستبر پادشاه یونان میباشد و آن شاخ بزرگی که در میان دو چشمش بود پادشاه اول است.
22. اما آن شکسته شدن و چهار در جایش بر آمدن؛ چهار سلطنت از قوم او اما نه ازقوت او بر پا خواهند شد.
آیا کوروش همان ذوالقرنین است؟ (برگرفته از سایت تابناک)
علامه طباطبایی در المیزان، پس از بررسی نظریه ابوالکلام آزاد، که اثبات می‌کند کوروش، پادشاه هخامنشی، همان ذوالقرنینِ ستوده شده در قرآن است، می‌نویسد: «هر چند بعضی از موارد گفته شده خالی از اعتراض نیست، لکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرانی روشن‌تر و قابل قبول‌تر است».
در بخشی از کتاب در فصل هخامنشیان با عنوان «آیا کوروش ذوالقرنین است؟» می خوانیم:
« برخی از مفسران متقدم، مانند وَهب بن منبّه و محمد بن صائب کَلبی و یوسف بن موسی قطان نه تنها در تفسیر سوره کهف، بلکه در چند جای دیگر تصریح کرده‌اند که ذوالقرنین همان کوروش هخامنشی است. در دوران معاصر، نخستین پژوهشگری که موضوع مطابقت کوروش با ذوالقرنین را پیش کشید سِر سیداحمدخان (1817-1898)، از پیشگامان اصلاحات فرهنگی و بنیادگذار تجدد طلبی اسلامی در هند، بود. مولانا ابوالکلام آزاد (1888-1958)، وزیر فرهنگ دولت وقت هند، نیز همین نظریه را مطرح و به شکل مبسوط تری تبیین کرد. مرحوم علامه طباطبایی نیز، در المیزان، نظر ابوالکلام آزاد را پذیرفته و مشخصات کوروش را بر ذوالقرنین منطبق می‌داند. علامه طباطبایی در المیزان، پس از بررسی نظریه ابوالکلام آزاد، که اثبات می‌کند کوروش، پادشاه هخامنشی، همان ذوالقرنینِ ستوده شده در قرآن است، می‌نویسد: «هر چند بعضی از موارد گفته شده خالی از اعتراض نیست، لکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرانی روشن‌تر و قابل قبول‌تر است». آیت الله مکارم شیرازی هم می‌نویسد: «درست است که در این نظریه نیز نقطه‌های ابهامی وجود دارد، ولی فعلاً می‌توان از آن به عنوان بهترین نظر درباره تطبیق ذوالقرنین بر رجال معروف تاریخی نام برد».
موضوع دیگری که در فراموشی خاطران و تاریخ دوران هخامنشیان و زندگانی کوروش بزرگ در نزد مورخان دوران اسلامی تأثیر فراوانی داشت متروک شدن خط میخی پارسی بود. خط میخی، که می‌توانست خاطرات فراموش شده دوران هخامنشیان را به دوران‌های بعدی منتقل کند، به علت دشواری‌هایی که داشت. کارکردش را حتی در دوران خود نیز از دست داد و، پس از سقوط هخامنشیان، رفته رفته کنار گذاشته شد؛ چنان‌که در قرن دوم پیش از میلاد به کلی از میان رفت و خط آرامی جای آن را گرفت. افزون بر آن، تعدد خط و زبان در دوران بعدی و رواج یک خط و متروک ماندن زبان و خط دیگری در دوران‌های بعدی، عامل مؤثر دیگری در انتقال نیافتن میراث مکتوب از دوران هخامنشیان به دوران بعدی است.
این عوامل هر یک به تنهایی برای مکتوم ماندن زندگی و زمانه کوروش نزد مورخان دوران اسلامی و مفسران قرآنی کافی است. بنابراین، بدیهی است که در منابع تاریخی و تفاسیر متقدم، تلاشی برای انطباق شخصیت قرآنی دوالقرنین با کوروش، پادشاه ایران، صورت نگرفته باشد.
پرسشی که در این‌جا مطرح می‌شود این است که مفسران و مورخانی که کوروش را با ذوالقرنین یکی دانسته‌اند به کدام ادله و شواهد استناد کرده‌اند؟
به گفته مفسر بزرگ قرآن کریم، علامه طباطبایی، آنچه نظریه ذوالقرنین بودن کوروش را تأیید می‌کند اوصاف اخلاقی است که در تاریخ برای کوروش نوشته‌اند. کوروش، هم طبق تاریخ و هم عهد عتیق و هم نظر مورخان قدیم، پادشاهی با مروت و جوانمرد و با سخاوت و کریم بوده است؛ چنان که از تاریخ زندگی او و برخوردش با یاغیان و جبارانی که با او می‌جنگیدند یا او با ایشان جنگیده است نیز مبین آن است؛ و با صفات یادشده از ذوالقرنین در قران کریم مطابقت دارد. ذوالقرنین از طرف خداوند دارای توانایی‌ها و امکانات فراوانی،‌مانند عقل و تدبیر و فضایل اخلاقی و ثروت و شوکت ظاهری، بوده است.
از دیگر ویژگی‌های ذوالقرنین سفرهای او در مسیرهای چندگانه است که شرح آن در آیات قرآنی آمده است. کوروش نیز به غرب و شرق و شمال سفر کرد که شرح آن در تاریخ زندگانی‌اش آمده است و با سفرهای سه‌گانه‌ای که در قرآن برای ذوالقرنین ذکر شده منطبق است. نخستین لشکرکشی کوروش به کشور همسایه غربی، لیدی، بود که در شمال آسیای صغیر قرار داشت. در قرآن آمده است که ذوالقرنین در سفر غربی‌اش احساس کرد خورشید در چشمه گل آلودی فرو می‌رود؛ مشابه همان صحنه‌ای که کوروش به هنگام فرورفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجک‌های ساحل لیدی مشاهده کرده است. لشکرکشی دوم کوروش به جانب شرق بود. از تاریخ زندگی کوروش درمی‌یابیم که این لشکرکشی چندی پس از فتح لیدی روی داد و کوروش طی آن به آرام سازی طغیان بعضی از قبایل وحشی بیابانی مستقر در شرق کشور پرداخت. شاید بتوان تعبیر قرآن طبق آیه زیر را در اشاره به سفرهای ذوالقرنین، با سفرهای جنگی کوروش به منتهای شرق برای مقابله با اقوام بیابان‌گرد و صحرانورد مطابقت داد که مشاهده کرد خورشید بر قومی طلوع می‌کند که در برابر تابش آن سایبانی ندارد. «حَتّی اِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قومٍ لَمْ نَجْعَلُ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً: تا گاهی که رسید به محل برآمدن خورشید یافتش برمی‌آید بر گروهی نگذرده‌ایم برای ایشان جز آن پوششی را» (کهف: 90)
در قرآن کریم از مکان سدی که ذوالقرنین ساخته یاد نشده است و فقط ویژگی اقلیمی آن بیان شده است. کنجکاوی علمی مسلمانان درباره تعیین اماکن تاریخی، که نشانه‌های آن در قرآن مجید آمده است،‌در منابع تاریخ ثبت و ضبط شده است. شرح جست‌وجو برای یافتن سد ذوالقرنین در روزگار واثق خلیفه عباسی در منابع متعدد آمده است. با بررسی متون تاریخ نگاران اسلامی، که درباره اقلیم و شهرها آمده است، می‌توان دریافت که مکان این سد در اوایل اقلیم پنجم و ششم بوده است.
می‌دانیم که کوروش، در لشکرکشی سوم خود به کوه‌های قفقاز، به تنگه‌ای میان دو کوه رسید و برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی، به درخواست مردمی که در آن منطقه بودند، در فاصله میان دو کوه سد محکمی بنا کرد. این تنگه امروزه تنگه داریال نامیده می‌شود که در نقشه‌های موجود میان ولادی میوکز و تفلیس نشان داده می‌شود. این دیوار همان سدی است که کوروش بنا کرده و با اوصافی که قرآن درباره سد ذوالقرنین بیان کرده کاملاً تطبیق می‌کند.
موضوع دیگر در انطباق کوروش و ذوالقرنین تناسب نام ذوالقرنین با کوروش است. کهن‌ترین اشاره به موضوع ذوالقرنین را باید در کتاب دانیال نبی، از متون عهد عتیق یهود، جست‌وجو کرد. آن‌جا که در رؤیای وی، لوقرائیم در هیئت قوچ ظاهر می‌شود. لوقرانائیم به زبان عبری همان ذوالقرنین عربی است. این واژه در تورات فقط یک مرتبه آکده است و آن هم در سفر دانیال (کتاب دانیال) است. درباره نام ذوالقرنین و تناسب آن با کوروش گفته‌اند: ذوالقرنین را از آن جهت ذوالقرنین، صاحب دو قرن (شاخ)، می‌نامند که دارای تاج یا کلاه خودی با دو شاخم بوده است. جالب این‌که در نقش برجسته هخامنشی دشت مرغاب، کوروش با تاجی بر سر تصویر شده که دو شاخ همانند شاخ‌های قوچ بر آن دیده می‌شود».
تمثال کوروش (ذوالقرنین) در دشت مرغاب
سکۀ اسکندر (ذوالقرن) که به نشانۀ آمون خدای مصری تک شاخی بر سر دارد.

شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۷

مطابقت گرزۀ گاوسر با خود فریدون (کوروش)

نام ذوالقرنین در تورات به عبری لوقرانیم (قوچ دو شاخ) آمده است. نام کوروش هم به صورت کوروشک در پهلوی به معنی قوچ وحشی است. در روایات ملی نیز نام فریدون (کوروش) با گرزۀ گاوسر همراه است که در اساس نه گرز وی بلکه خود همان کوروش، قوچ دو شاخ (ذوالقرنین) شاخزن به مغرب و شمال و جنوب در رؤیای دانیال نبی، در تورات فصل هشتم کتاب دانیال است:
घोराशय adj. ghorAzaya having a cruel feeling towards
بیامد خروشان بدان دشت جنگ/ به چنگ اندرون گرزۀ گاو‌رنگ (فردوسی: ۲/۱۸۰).
در اساس منظور از نام گرزۀ گاورنگ (قوچ وحشی حمله ور) خود فریدون (کوروش) بوده است.
कुरङ्ग m. kuránga antelope

جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۹۷

ریشۀ کلمات تفنگ و تپانچه

به نظر می رسد تُفنگ مرکب از توف (توفنده، غرنده) و هَنگ (سنگ، گلوله و جزء و نشانه) بوده باشد. تپانچه را هم می توان صورتی از تفنگچه گرفت.
अङ्ग n. ánga component
در آذری برای فلاخن نام سپنگ، مرکب از (سپا= در هم کوبنده) و انگ (سنگ) را داریم در مجموع یعنی کوبندۀ سنگ و سنگ انداز.

پنجشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۷

ریشۀ ایرانی محتمل واژهٔ مرهم

در لغت نامه دهخدا در مورد معنی و مأخذ واژه مرهم بین معرب از ملهم بودن و عربی به معنی نم نم باران بودن آن تردید کرده اند. ولی کلمۀ سنسکریتی مَرَ-اَدهَمَ یعنی کشنده بدی در این باب جلب توجه می نماید. بر این پایه ریشۀ ایرانی آن مَرَ-آهَ-مه (کشنده مربوط به چرک) خواهد بود. ترکیب مَر-هیم (خیم) یعنی کشندۀ جراحت محتملتر است.

چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۷

مطابقت لقمان حکیم قرآن با ازوپ یونانی-آفریقایی

ازوپ یا ایزوپ (به یونانی: Αἴσωπος تلفظ: آیسوپوس) از نویسندگان یونان بود که قصه و افسانه می‌نوشت.
بنا به گفته هرودوت، ازوپ برده‌ای از اهالی سارد بوده‌است. تحت نام ازوپ افسانه‌هایی تعریف و منتشر شده‌اند که منشأ تعداد بی‌شماری از امثال و حکم هستند. ازوپ دارای سیصد و چهار افسانه است. ازوپ یونانی غلام سیاهی بود زرخرید که بعدها صاحبش او را آزاد کرد و دلفیها او را سرانجام بر اثر انتقادها و طنزهای سیاسی و اجتماعی تند وی به قتل آوردند. ازوپ در سال‌های قرن ششم پیش از میلاد می‌زیسته و با کورش هخامنشی هم‌دوره بوده‌است. نام ازوپ به معنی دارای اصل اتوپیایی (سیاه پوستی) است. روایات اسلامی در بارۀ لقمان حکیم گفته اند غلام سیاهی بود که در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فکری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. از این روی برخی منابع به درستی ازوپ را با "لقمان" (به معنی لفظی یونانی "دارای منطق تند") یکی دانسته ‌اند.
شنیدم که لقمان سیه‌فام بود نه تن‌پرور و نازک اندام بود (بوستان سعدی) داستان‌های او به اکثر زبان‌های دنیا ترجمه شده و شاعر توانای ایرانی ناصرخسرو قبادیانی، چندی از افسانه‌های او را به نظم آورده است، مانند:
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست...
مولانا جلال‌الدین رومی نیز برخی از داستان‌های پندآموز «ازوپ» را در مثنوی به صورت شعر درآورده است:
داستان به شکار رفتن شیر و گرگ و...
کلاغی که با پر طاووس...
برخی از حکایت‌های ازوپ:
بسیاری از حکایت‌های ازوپ در متون ادبیات فارسی بازآفرینی شده‌است. حکایت‌های زیر از متن انگلیسی افسانه‌های ازوپ ترجمه شده‌است:
منجم
منجمی را عادت چنان بود که هر شامگاه، چون قرص خورشید به چاهسار مغرب فرومی‌شد، به طلب علم از سرای خویش به صحرای بی‌تشویش روان می‌شد و در ظلمت شب، نور معرفت می‌جست. در دامن دشت به تماشای آسمان مشغول می‌شد و در بحر نجوم مستغرق می‌گشت. شبی نیز بنا به عادت مألوف سر به بیابان نهاد و در خلوت، کار خویش از سر گرفت. همچنان که گام برمی‌داشت، چشم بر نیلگونه آسمان دوخته بود و در حریم ملکوت سیر می‌کرد. سودای سقف سیاهش چنان سرمست کرده بود که از آنچه زیر بام بلند و بیکران آسمان دشت می‌گذشت، غافل بود. از قضا عنان از دست بداد و به چاهی ژرف درافتاد، آنچنان که جراحاتی سخت برداشت و فریاد از زمینش بر آسمان رفت. رهگذری صدایش بشنید، او را بشناخت و نزدیک آمد. چون در چاهش دید و در حال تباه او تأمل کرد، گفت: ”چون است که تو را ز اوج افلاک آگهی است و بر پست خاک ندانی که چیست؟“
زاغ و روباه
زاغی که پاره‌ای گوشت به منقار گرفته بود، بر شاخه درختی نشست. روباهی که از آن حوالی می‌گذشت، زاغ را دید و طمع در طعمه او بست. پس برای تصاحب گوشت، به نیرنگ متوسل شد و نزد زاغ رفت. او را آواز داد و گفت: «زاغ به راستی چه پرنده خوش خط و خال و زیبایی است. خوش‌اندامی و تناسب پر و بالش چنان است که سیمرغ نیز پیش جمال او زشت می‌نماید. کاش صدای او نیز خوش‌آهنگ بود که اگر چنین می‌شد، او را بحق «ملکه‌الطیور» می‌خواندند». زاغ چون این شنید، خواست قارقار کند و صوت خود آشکار سازد که طعمه از دهانش فرو افتاد. روباه که انتظار همین لحظه را می‌کشید، جستی زد و لخت گوشت به چنگال گرفت. آنگاه رو به زاغ کرد و چنین گفت: «آه! زاغک ساده و بینوای من! عیب در صدای تو نیست. اشکال در شعور توست که تجلیل از تزویر باز نمی‌شناسد.» مرد زارع و فرزندانش مردی زارع را مدت عمر به آخر رسید، چون دریافت که شمع حیاتش در آستانه خاموشی است و امید زندگانی قطع کرد، نگران شد که مبادا فرزندانش قدر نعمت مزرعه او ندانند و امانت پدر پاس ندارند و در کشت و کار اهمال نمایند و غفلت ورزند. تدبیری اندیشید تا از امانتداری فرزندان آسوده‌خاطر گردد و اطمینان یابد که آنان حرمت میراث پدر را همچون خود او نگاه می‌دارند. پس پسران را بر بالین خویش خواند و در کنار گرفت و گفت: «فرزندان من بدانید که در این کشتزار گنجی بس عظیم نهفته است. پس بر شماست که در یافتن آن بکوشید.» پدر چشم از دنیا فروبست و پسران به امید یافتن گنج، همت برگماشتند و محنت بر خود هموار کردند، جای جای کشتگاه را برکندند و زیر و زبر کردند و رنج بسیار بردند و زمین را چنان کاشتند و داشتند که محصول فراوان از آن برداشتند. آری پسران گنج نیافتند اما آنچه رنجشان به بار آورد، بسی گواراتر از گنج بود.
روباه و انگورها
روبهی که آتش جوعش جان به لب رسانده بود و پرده صبرش از هم گسلانده، خسته و درمانده به تاکی رسید که انگورهای سیاه و رسیده از شاخه‌های آن آویخته بود و بیتابی بر دل روباه ریخته. خواست تا خوشه‌ای چیند و به تناول بنشیند. به هر حیلتی دست یازید، کارگر نیفتاد. درخت به غایت بلند بود و روبه به نهایت کوتاه. عاقبت مستأصل گشت. پس راه پیش گرفت و در آن حال استیصال، تسکین خاطر مسکین خود را می‌گفت: «انگورها، چنانکه گمان می‌بردم، شیرین نبودند.»
چند فرزند؟
روزی اهل جنگل را نزاع در میان افتاده بود و هر یک از آنان بر سر عقیده خود ایستاده که کدام حیوان را قدر و منزلت چنان شاید که به یک بار حمل بیش از دیگر حیوانات فرزند زاید. چون نزد خود پاسخ نیافتند، به تعجیل نزد ماده‌شیر شتافتند تا مگر آنان را در این منازعه یاری رساند و از سردرگمی رهاند. چون به نزد ماده‌شیر رسیدند، از او پرسیدند «تو را به هر بار زایش، چند فرزند خواهد بود؟» ماده‌شیر چون این شنید، بخندید و گفت «با من از تعداد سخن مگویید و در شمار، بر یکدیگر برتری مجویید. مرا به وقت ولادت یک فرزند بیش نباشد، لیک فرزندم شیری است نژاده که هر غرشش بذر هراس در دل‌ها بپاشد. خردمند نظر به اصالت و صلابت دارد و تعداد نشمارد که پرتوانی به نزد خردمندان بهتر که فراوانی». (بر گرفته از ویکیپدیا)
Example of a coin image from ancient Delphi thought by one antiquarian to represent Aesop.

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۷

نقدی بر ماتریالیسم

اصالت ماده (ماتریالیسم) با وجود نظریه مادۀ سیاه (فضای بدون ماده و انرژی) که گفته میشود حدود نود و پنج در صد کائنات را تشکیل میدهد نارسا میگردد. مگر اینکه فضای بدون و ماده را هم شکلی از ماده در نظر بگیریم. در باب پیدایش مادۀ متعارف می توان گفت یک نیروی کششی بی نهایت در درون فضای نخستین که از هر سوی آن بر هر نقطه آن وارد میشده است، باعث تبدیل مادۀ سیاه به نور (فوتون) شده است. چون نظریۀ نسبیت اینشتین هم میگوید هرگاه نیروی بی نهایتی بر یک جسم وارد شود آن جسم به فوتون تبدیل میگردد و این موضوع در آغاز پیدایش جهان اتفاق افتاده و از بر خورد فوتونها با هم که در واقع قطعات فشرده فضایی در حال حرکتی بیش نیستند، ذرات بنیادی دیگر و ماده متعارف پیدا شده است. فکر میکنم در این برداشت ماتریالیستها و ایده آلیستها به هم می رسند.

یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۷

مأخذ ایرانی شجره نامه اولاد آدم در تورات

مأخذ ایرانی شجره نامه اولاد آدم در تورات:
مطابقت نامهای توراتی اولاد آدم با پادشاهان ماد (کیانی): آدم (به اوستایی یعنی مخلوق نیک سیرت) مطابق همان دایائوکو (کیقباد) متصف به عادل است که توسط سارگون از ماد به هامات سوریه تبعید شد. شیث (جانشین) یا قاین (به اوستایی یعنی شاهزاده) مطابق همان اوپیته (یعنی دارای پدر نیک و عزیز) است. خنوخ ( به عبری یعنی فاتح، به اوستایی یعنی پادشاه چشمه) جایی به جای خشثریتی(کیکاوس) جای دیگر به جای کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) است که چشمه فین کاشان و چشمه علی شهر ری بدیشان منسوب می شده است. عیراد به عبری به معانی سریع و دمدمی مزاج به وضوح نشانگر همان کیکاوس اوستا و شاهنامه است. محویائیل یعنی آن که از سوی خدا مضروب شده همان پادشاه مقتول ماد یعنی فرائورت (فرود/ سیاوش) است. متوشائیل یعنی مرد خدا همان کی آخسارو (کیخسرو) ویرانگر امپراطوری جابر آشوری است و سر انجام لمک یعنی توانا و ثروتمند مطابق با آستیاگ آخرین پادشاه ماد می باشد. این نامها در باب چهارم سفرپیدایش تورات بیان شده است.
در باب پنجم سفر پیدایش تورات نیز فهرستی دیگر از این خاندان ذکر شده است که از این قرار است: آدم و انوش (فانی) به جای دایائوکو و کیومرث (یمهً اساطیری) می باشند. شیث (جانشین) همان اوپیته (اپیوه) پسر دایائوکو است.قینان (کاینان، خینان) به اوستایی به معنی پادشاه سرزمین چشمه همان خشثریتی (کیکاوس) است. دو نام بعدی این شجره نامه یعنی مهللئیل یعنی ستایشگر خدا و یارد (مقتول و ساقط شده) مربوط به همان فرائورت (فرود/ سیاوش) پادشاه معروف ماد است که به دست مادیای اسکیتی (افراسیاب ثانی) به قتل رسید. خنوخ به عبری یعنی فاتح همان کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) فرمانروای قهرمان بی نظیر و بی مرگ اوستا و شاهنامه است. بالاخره اسامی توراتی بعدی یعنی متوشالح و لمک که به تر تیب به معانی نیزه انداز و ثروتمند می باشند متعلق به همان آستیاگ / ایشتویگو(ثروتمند)/ استیبر(نیزه انداز) هستند.
شجره نامه توراتی اولاد لَمک از شجره نامۀ کوروش هخامنشی گرفته شده است:
لمک (قدرتمند، ثروتمند)= ایشتویگو (ثروتمند) پدر بزرگ خواندۀ کوروش، نوح (تسلی دهنده): کوروش معروف به مرد مسالمت، سام (شاد): کمبوجیه (کامیاب در زندگی) پسر بزرگ کوروش، حام (طلا): سپیتاک زرتشت (مرد تنومند دارای بشارت زرین) پسر خواندۀ کوروش، یافث (تنومند): بردیه (تنومند) پسر کوچک کوروش:
Lamech: powerful (rich), Noa: consolation, Japhet: enlarged,
सौम्य adj. saumya happy, हेम n. hema gold
مطابقت لمک تورات و دو دخترش با آستیاگ و دخترانش:
نامهای دختران لمک تورات (نیرومند، غنی، ثروتمند) یعنی عاده (انجمنی) و ظّله (دارای سخن طنین انداز) مطابق نام دختران ایشتویگو (ثروتمند) یعنی هامیتی (آمیتیس، سَمیتی) یا همان سنگهوَک اوستا (انجمنی) و آموخا (نیرومند سخن) یا همان اَرنوَک (دارای سخن پر هیجان) هستند. در تورات نیز نظیر روایات ملی دو دختر ایشان همسران ایشان معرفی شده اند. در مجمع التواریخ به وجود روایت دختران ضحاک (اژی دهاک، ایشتویگو) به شمار رفتن ایشان هم اشاره شده است:
.समिति f. samiti assembly, अर्णव adj. arNava agitated
.Adah: an assembly, Zillah: the tingling

جمعه، آبان ۲۵، ۱۳۹۷

ریشۀ کلمات انگبین و انگور و انجیر

نظر به شکل خوشه ای طبیعی عسل (شان آذری) انگبین می توان آنرا با هَنج اوستایی (مجتمع) و سنگهه سنسکریت (خوشه ای) سنجید (حرف س سنسکریت با ه اوستایی مطابقت دارد) که این جزء هَنج (انگ) در انگور بیرون خوشه ای و انجیر درون خوشه ای هم قابل مشاهده است:
सङ्घ m. saNgha cluster
خود جزء انگَ هم اشاره به دارای جزء و مجتمع دارد:
अङ्ग n. aNga component

پنجشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۷

معنی نام کهکشان

نام کهکشان را در فارسی به معنی ظاهری آن کاه کشان گرفته اند ولی آن به صورت کهاهی-کشَنه در سنسکریت معنی علامت آسمانی را می دهد. در هندی هم کهکشان نوار آسمانی (آکاشه-گنه) خوانده میشود.
खाहि n. khAhi sky
कषण n. kashana marking
आकाश m.,n. AkAsha sky
गण m. gaNa series, गण m. gaNa band
در اساطیر هندی کهکشان یندو (یئون-دو: درخشان در آسمان) با آریامن (ایزد دوست) و در اساطیر ارمنی کهکشان در معنی کاه کشان با ایزد بارشامین (حامی صلح و دوستی و آرامش) ربط داده شده است:
अर्यमन् m. aryaman, friend अर्यमन् m. aryaman sun, अर्यमन् m. aryaman chum [companion], अर्यमन् m. aryaman milkweed plant [Asclepias - Bot.]
भर adj. bhara supporting
भर adj. bhara carrying
शमिन् adj. Shamin pacific

مأخذ اسطورۀ آزمایش آتش نمرود و ابراهیم، اسطورۀ آزمایش آتش کیکاوس و سیاوش به نظر می رسد

چون نام نمرود را واژه‌ای عبری به معنی "سخت و نیرومند" آورده اند و نام اصلی کیکاوس یعنی خشثریتی به معنی نیرومند است. نام ابراهیم هم به صورت آ-براهمه در سنسکریت به معنی بسیار مقدس مطابق اصلی فرود سیاوش یعنی فرائورت یعنی مؤمن و دیندار می باشد.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۷

معنی محتمل چمخاله و چاف گیلان

چمخاله می تواند به معنی محل رسوبات سر راست ساحلی باشد:
सम adj. sama right, खल n. khala sedimentation
कूल n. kUla river bank, वेला f. velA coast [seashore]
چاف می تواند به معنی زمین بر آمده در کنار آب (دریا) باشد:
चय m. caya mound of earth
अप् f. ap water

اتیمولوژی محتمل نام عشق آباد

نظر به اینکه این شهر که پایتخت ترکمنستان است، به جای شهر نیسای باستانی (محل پایین آسودن کاروانها) بنا شده است لذا می توان برای نام عشق آباد وجه اشتقاق آس-ک-آباد (آبادی محل آسایش و استراحت کاروانها) را در نظر گرفت که در سهولت گفتار تبدیل به عشق آباد گردیده است.

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۷

آیا تپه ریوی و آتشکدۀ اسپاخو محل آتشکده آذربرزین مهر در تپه گشتاسپان هستند؟

نظریۀ قرار داشتن محل آتشکدۀ آذربرزین مهر در سمت آشخانه:
گروهی از تاریخنگاران، بر این باورند که میان استوا (بجنورد، دژ اصلی) و شهر آساک (آشخانه) دوره پارتیان (اشکانی‌ها) پیوندی وجود دارد؛ برخی آن‌ها را منطبق و یکی دانسته ‌اند. هوفمان حدس زده‌است که آتش جاودانی شهر آساک در ایالت آستائوین که ارشک مؤسس سلسله اشکانی در حضور آن، به تخت شاهی نشست؛ نسبتی با آتش برزین‌مهر دارد، زیرا مکان این آتش در عهد ساسانیان نزدیک شهر آساک بوده‌است. به خاطر احترامی که در روزگاران کهن به کشاورزان گذاشته می‌شد، تردیدی نیست که عمر آتش برزین‌مهر بسیار قدیم‌تر از تاریخ ظهور زرتشت باشد. از این روی؛ گمان می‌رود این آتش و دو آتش مقدس و بزرگ دیگر کیش زرتشتی، نه در دوره هخامنشیان، بلکه دستِ کم؛ در اوایل دوره پارتی نشانده شده باشند. بُرزین‌مهر، آتش خاص پارتیان بود و در کوه ریوند خراسان و در خود پارت قرار داشت، همچنین پارتیان بخاطر نقشی که آتش محبوبشان (برزین‌مهر) در ماجرای گرویدن و ایستادن گشتاسب و فرزندان وی به دین ایزدان داشته، گویا احترام ویژه‌ای برای این آتش، قائل بودند و این نقشی بود که پیش از آن، در داستان گروش گشتاسب، بر پایه روایت کتاب «دینکرد»، تنها ایزد آذر از آن برخوردار بود. چنین انتظار می‌رود این افسانه مومنانه (که روحانیان برزین‌مهر در ساختن آن نقش داشتند)، زائران فراوانی را در سرتاسر دوره پارتی به زیارت برزین‌مهر کشانده باشد و همچنین برخی منابع، گویای این است که اشکانیان (سلسله فرمانروایی پارتیان) خود را وقف این آتش مقدس کرده بودند و به آن هدایای بسیاری تقدیم می‌کردند. در «کارنامه اردشیر بابکان» آمده‌است بابک ساسانی، پیش از رسیدن اردشیر به پادشاهی، در سه شب پی‌درپی، خواب‌هایی می‌بیند که خوابگزاران آن سه خواب را، به رسیدن او یا یکی از فرزندان او به پادشاهی جهان، تعبیر می‌کنند؛ بابک، در خواب شب سوم، آذران فرن‌بغ و گشنسب و بُرزین‌مهر را در خانه ساسان می‌بیند که می‌درخشند و به کیهان، روشنی می‌بخشند.
بر اساس این نظر "کشف شورانگیز نخستین کاخ/معبد هخامنشی در خراسان شمالی قابل توجه میگردد:
در کاوش های باستان شناسی روزهای گذشته در منطقه ریوی خراسان شمالی شواهدی از یک کاخ هخامنشی که شامل یک تالار ستون دار و پایه ستون سنگی متعلق به دوره هخامنشیان کشف شد...
این کشف شگفت انگیز برای اولین بار در شمال شرق ایران به وقوع پیوسته است و برای باستان شناسان بسیار حائز اهمیت است زیرا تا کنون هیچ اثری از دوره هخامنشی در شمال شرق ایران کشف نشده بود و برای همه باستان شناسان این یک ابهام بود که چرا از امپراطوری وسیع و قدرتمند هخامنشی حتی یک کاخ در شرق ایران خراسان دیده نمیشود...
این تالار ستون دار شاه نشین این کاخ هخانتشی بوده است و سرپرست کاوش های باستان شناسی ریوی اعلام کرد در ادامه کاوش ها ما با یک شهر هخامنشی مدفون در زیر خاک روبرو هستیم که به زودی سر از خاک بیرون خواهد آورد..."
خراسان شمالی _ ریوی _ تاریخ ۱۶ آبان ۱۳۹۶ منبع : ایرنا _ ایسنا. (به نقل از گروه ماتیگان ایرانویج)
احتمال دارد این محل باستانی کشف شده، مربوط به سازۀ آتشکده آذر برزین مهر در ریوند (شکوهمند) کهن خراسان بوده باشد که نامش به صورت ریوی (شکوهمند) زنده مانده است. آن سبوها هم سبوهای شراب منسوب به ایزد مهر بوده اند که در جشن مهرگان مورد استفاده قرار میگرفته اند. ممکن است بعداً نام کوه ریوند با تپه ریوی (شکوهمند) مشتبه شده باشد چون هنوز در کوه ریوند (بینالود) آتشکده ای کشف نشده است. نام شهرک سملقان (سمرگان، به کُردی یعنی محل واقع در پشته) این ناحیه هم شباهتی به پشتۀ گشتاسپان دارد: در کتابهای پهلوی در رابطه با آتشکده آذربرزین مهر تنها همین دو نام ریوند و پشتۀ گشتاسپان ذکر شده است. نام ویشتاسپ (گشتاسپ) در این رابطه می تواند از کلمه ویشتپ (پشته) گرفته شده باشد که مترادف سملقان است:
विष्टप् f. viSTap highest part. رود- دریاچۀ سووَر (سود بهر) که در دینکرد در سمت آذربرزین مهر یاد شده است به وضوح با رود اترک -سومبار مطابقت دارد. لابد جزء وَر نام آن به معنی دریاچه گرفته شده و این رود به سان دریاچه تصور گردیده است. در لغت نامه دهخدا در ذیل نام اترک در مورد پیوستن رود سومبار به اترک (آب تاریک) گفته شده است که اترک در قلعۀ چات بدو می پیوندد و از دریاچه هائی که همین رود سومبار (سووَر) پدید آورده می گذرد.
اگر مرکز شهرستان مانه و سملقان یعنی شهر آشخانه (اَشَ-خانه یعنی خانۀ پاکی و پارسایی) را در رابطه با همان آستاونه باستانی (بجنورد، دژ اصلی) بگیریم می توان تصور کرد شهر ریوند خراسان (به معنی با شکوه و مجلل) نام دیگر آن بوده است. در خراسان شهر بُزغان (محل زیور و فیروزه) نیز به خصوص به نام ریوند خوانده میشده است و یکی بودن این نامها باعث سرگردانی در باب تعیین محل آتشکدۀ آذربرزین مهر شده است: भूषा f. bhUSA decoration. آتشکدۀ اسپاخو همان آتشکدۀ آذربرزین مهر است:
پایه مطالب یاد شده اگر شهر آساک (آشخانه) را محل خود آتشکدۀ آذربرزین مهر بدانیم آتشکده/کلیسای اسپاخو همان آتشکده آذربرزین مهر خواهد بود که سازۀ هخامنشی تپه ریوی در حوالی آن بوده است:
به گزارش خبرنگار مهر، معبد سنگی اسپاخو که گاه کلیسا و گاه آتشکده نامیده می شود در کیلومتر 115 محور بجنورد به جنگل گلستان و در 65 کیلومتری غرب شهر آشخانه؛ مرکز شهرستان مانه وسملقان بر روی تپه ای مرتفع در دامنه جنگل های سوزی برگ ارس و در قسمت جنوبی روستای اسپاخو واقع شده است.
معماری این بنا از ترکیب گنبد و ایوان الگو گرفته است، ترکیبی که سابقه کهنی در معماری بناهای دوران تاریخی و اسلامی دارد، البته در نظریه ای دیگر معماری این بنا الگو گرفته از پای فیل مشهور به پافیلی است که از پابرجا ترین نوع معماری محسوب می شود.
طرح این بنا ترکیبی از یک ایوان با پلان چهار گوش، تالار و یک اتاق چهار گوش در قسمت شرقی است که ایوان آن به وسیله دهلیز به اتاق قسمت شرق ایوان مرتبط است، پوشش سقف اتاق به صورت گنبدی از نوع پوشش های نیمکره ای و قابل مقایسه با گنبد چهار طاق های ساسانی است. معبد اسپاخو در حقیقت پابرجاترین اثر باستانی سده های قبل از اسلام در خراسان پهناور دیروز و استانهای خراسان شمالی، رضوی و جنوبی امروز است که از نظر تاریخی اهمیت ویژه ای دارد.
با وجود اینکه معبد اسپاخو را به عنوان کلیسا نیز می نامند اما وجود آتشدان و حفره هایی در سقف برای خروج دود و... این احتمال را که این معبد توسط زرتشتیان ساخته شده باشد را قوی تر می کند.
در اطراف این بنا و روستای اسپاخو بر روی تپه ای قبرستانی وجود دارد که از نظر وضع دفن و مقبره سازی با طرز تدفین مسلمانان تفاوت کلی دارد و قبرها به صورت خانوادگی دفن شده اند که بنا به گفته کارشناسان این شواهد حاکی از آن است که اقوام خاصی از زرتشتیان در این منطقه وسیع زندگی می کردند و این بنای عظیم مربوط به آنها است.
شکل ورودی معبد اسپاخو اهمیت ویژه ای در معماری آن دارد، ورودی از دو قسمت طاق و پایه تشکیل شده که طاق به شکل نیم دایره بر روی پایه ها قرار گرفته اند.
در هر یک از نماهای شمالی و جنوبی بنا 9 طاقچه کوچک مستطیل شکل با ابعاد 30 الی 40 سانتیمتری در یک امتداد قرار دارد که بخش فوقانی تمامی این طاقچه ها با دو یا سه عدد از تیرهای چوبی سخت درخت ارس پوشیده شده است. فضای داخلی بخش تالار که با سقف گنبدی پوشیده شده مربع شکل و دارای سه ورودی از اضلاع شمالی جنوبی و شرقی است.
یكی از ویژگی‌های دارای اهمیت در معماری‎ ‎بنای اسپاخو، چگونگی شكل ورودی‌های آن است، این ورودی‌ها از دو بخش طاق و پایه‎ ‎تشكیل شده‌اند كه طاق به‌شكل یك نیم‌دایره روی دو جرز پایه قرار گرفته و قطر‎ ‎نیم‌دایره طاق از عرض ورودی در بخش پایه بیشتر است. در اصطلاح، این نوع شكل تركیب‎ ‎طاق و پایه را طاق‌های جاكلیدی‌شكل می‌نامند.

جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۹۷

نظریۀ قرار داشتن محل آتشکدۀ آذربرزین مهر در سمت آشخانه

گروهی از تاریخنگاران، بر این باورند که میان استوا (آشخانه) و شهر آساک (آشاک، عشق آباد، نزدیک نِسا پایتخت اشکانیان) دوره پارتیان (اشکانی‌ها) پیوندی وجود دارد برخی آن‌ها را منطبق و یکی دانسته ‌اند. هوفمان حدس زده‌است که آتش جاودانی شهر آساک در ایالت آستائوین که ارشک مؤسس سلسله اشکانی در حضور آن، به تخت شاهی نشست؛ نسبتی با آتش برزین‌مهر دارد، زیرا مکان این آتش در عهد ساسانیان نزدیک شهر آساک بوده‌است. به خاطر احترامی که در روزگاران کهن به کشاورزان گذاشته می‌شد، تردیدی نیست که عمر آتش برزین‌مهر بسیار قدیم‌تر از تاریخ ظهور زرتشت باشد. از این روی؛ گمان می‌رود این آتش و دو آتش مقدس و بزرگ دیگر کیش زرتشتی، نه در دوره هخامنشیان، بلکه دستِ کم؛ در اوایل دوره پارتی نشانده شده باشند. بُرزین‌مهر، آتش خاص پارتیان بود و در کوه ریوند خراسان و در خود پارت قرار داشت، همچنین پارتیان بخاطر نقشی که آتش محبوبشان (برزین‌مهر) در ماجرای گرویدن و ایستادن گشتاسب و فرزندان وی به دین ایزدان داشته، گویا احترام ویژه‌ای برای این آتش، قائل بودند و این نقشی بود که پیش از آن، در داستان گروش گشتاسب، بر پایه روایت کتاب «دینکرد»، تنها ایزد آذر از آن برخوردار بود. چنین انتظار می‌رود این افسانه مومنانه (که روحانیان برزین‌مهر در ساختن آن نقش داشتند)، زائران فراوانی را در سرتاسر دوره پارتی به زیارت برزین‌مهر کشانده باشد و همچنین برخی منابع، گویای این است که اشکانیان (سلسله فرمانروایی پارتیان) خود را وقف این آتش مقدس کرده بودند و به آن هدایای بسیاری تقدیم می‌کردند. در «کارنامه اردشیر بابکان» آمده‌است بابک ساسانی، پیش از رسیدن اردشیر به پادشاهی، در سه شب پی‌درپی، خواب‌هایی می‌بیند که خوابگزاران آن سه خواب را، به رسیدن او یا یکی از فرزندان او به پادشاهی جهان، تعبیر می‌کنند؛ بابک، در خواب شب سوم، آذران فرن‌بغ و گشنسب و بُرزین‌مهر را در خانه ساسان می‌بیند که می‌درخشند و به کیهان، روشنی می‌بخشند.

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۷

Skythian's totem animal (Frangrasian, Chimeria)

And here is another proof that the knobstick was used as a ceremonial stick. This is the wall relief from Bayazid fortress (Armenian Դարոյնք, Դարենից (Daroynk, Darenits')). It depicts two Parthian priests, wearing Phrigian hats, of which one is carrying a knobstick. Obviously the knobstick is carried as a ceremonial stick and not a weapon.
The fortress dates to the time of the kingdom or Urartu. This is very interesting because several other things link Serbian and Ireland to this ancient kingdom. During the 4th century ad the fortress was the royal treasury of the Bagratid Armenian kingdom.
दारुण adj. dAruNa dreadful
Bayaz-it: the holy dog

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۷

خوارزم به معنی محل زمستان سترگ (خارا-زم)

در رابطه با جزء خارا (سترگ) در نام بخارا نام سرزمین مجاور آن خوارزم به معنی محل زمستان سترگ (خارا-زم) است:
نام سرزمین خوارزم که در وندیداد تحت عنوان ایرانویج دارای نه ماه زمستان توصیف شده است، به معنی دارای زمستان سترگ است. نام سرزمین آریاویج به عنوان نام سرزمین خوارزم که محل سرما و مار سرخ توصیف شده است به معنی سرزمین قوم اولاد مار (سئورومات= مادر مار، نیاکان صربوکرواتها و آلانها) بوده است. سکاها و سرمتها خود را اولاد الهۀ نیمه زن-نیمه مار و هراکلس (تور) می پنداشته اند:
आर n. Ara sting
حمید رضا حسینعلی در وبلاگ ایران زمین قلب زمین از قول گای لسترینج می آورد: "جغرافی نویسان قدیم یخ بستن رود جیحون و سیحون را در زمستان از جمله عجایب جهان میدانستند زیرا هیچ تصور نمی کردند که این سرزمینهای شمالی ایرانزمین بتواند آنقدر سرد شود که رودهای به این بزرگی را منجمد نماید به گونه ای که کاروانهای بزرگ به همراه بارهای سنگینی که با خود حمل می نمودند ، از روی سطح یخ بسته این رودها بگذرند (مقایسه کنید این رودهای بزرگ و مرزی شمالی را با رودهای بهشتی و بزرگ و مرزی غرب ایرانزمین که حتی فکر یخ زدگی آنان را هم نمی شده است تصور نمود). این انجماد از دو تا پنج ماه از سال طول می کشید و ضخامت طبقه یخ پنج وجب – بیش از یک متر – و گاهی از این هم بیشتر میشده است . قزوینی می فرماید : اهالی خوارزم در زمستان ناچار می باشند در میان یخ با دیلم چاه حفر نمایند تا به آب رود که در زیر یخ در جریان می بوده است برسند... . اصطخری از کوهی نام می برد موسوم به جبل (جبل اغز) در کنار دریاچه خوارزم که آب دامنه آن در تمام مدت سال یخ بسته بود ."(صفحه ٤۷۳، گای لیسترینج، جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی).

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۷

مطابقت حسین کوه نقش رستم و آتشکدۀ ابراهیم با کوه روشن بندهش و آتشکدۀ آذرفرنبغ

کوه روشن کتاب پهلوی بندهش همان حسین کوه نقش رستم (در اساس اوشین کوه= کوه روشن) به نظر می رسد که مکان آنرا در سمت آتشکده فرنبغ کاریان دانسته است. به نظر می رسد در اینجا بُن خانک (کعبه زرتشت) همان آتشکدۀ فرنبغ بوده باشد که محل آن به سهو کاریان فارس گمان شده است. چون خود آتشکدۀ آذرفرنبغ -که به روحانیون مغ اختصاص داشته- در معنی آتش ایزد روح و زندگی با کعبۀ زرتشت (آتشکدۀ ابراهیم) و نام کاریان هم به صورت کار-یئون به سنسکریت و اوستایی به معنی محل پایان زندگی با محل دخمه های نقش رستم مطابقت دارد:
प्राण m. prANa life, प्राण m. prANa spirit, कार्य n. kArya end
در عهد کتسیاس در نشیرمنو (محل دخمه ها، نقش رستم) تنها دو دخمه وجود داشته به سبب آن دو گوپتانان خوانده میشده است که به سهو دو گنبدان درک شده است:
دخمه- गुप्त्- gupt- crypt

دیدار من با برخی از بزرگان تاریخ و ادبیات ایران

در دوران دانشجویی سالهای پیش و بعد از انقلاب با هاشم رضی، احسان طبری، ایرج افشار، بهمن سرکاراتی و بهروز ثروتیان دیدار داشتم. هاشم رضی و احسان طبری و بهمن سرکاراتی با حوصله و مهربانی پذیرا شدند. بهمن سرکاراتی از صحبت محل آتشکده قدیمی من در اطراف کوه سهند رنگش پرید و احساسی بر خورد کرد. ایرج افشار هم از بس که غرق در کار تألیفات اش بود، علاقۀ چندانی به صحبتهای من در مورد زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران نشان نداد و جدی نگرفت.

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۷

اکباتانای شام

هرودوت می گوید: "کمبوجیه که امید داشت در اکباتان (همدان) ماد بمیرد، ولی سرنوشت چنین مقرّر داشت که در اکباتان شام (هاماث، شهر دارای حصار) به درود زندگی گوید". از اینجا معلوم میشود نام همدان در زبانهای سامی به معنی شهر منسوب به حصار (شهر دارای حصار سرتاسری) درک میشده است. نام ایرانی آن هنگمتانه را هم می توان محل تجمع حصارهای گرداگرد (هفت حصار تو در تو) معنی کرد. دلیل اینکه پایتخت دیاکو همدان تصور شده است می تواند این باشد که وی در سال ۷۱۵ پیش از میلاد توسط سارگون دوم آشوری به هاماث سوریه (اکباتان سوریه) تبعید شده بود. مقر وی در ماد یعنی دژ زاکروتی سمت دره قیزیل اوزن با حصین آباد یاسوکند مطابقت دارد.

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۹۷

احتمال مطابقت شبانکاره با ماسپیان-امردی های عیلامی-پارسی

نام ماسپیان اتحادیه قبایل پارس را که بعدا در نام ناحیه ماسبذان دیده می شود، عیلامی می دانند. در این صورت می توان آنرا به معنی برنده ها و جنگاوران (ماسّی-پ-یان) گرفت. این معنی همچنین در نام پارسی قدیمی قبیله مردان پارس و امردی های عیلام (آدمکشان) دیده میشود. از آنجاییکه نام و مکانهای فارس و غرب ایل شبانکاره (چوپانان جنگی) با ماسپیان-امردی ها همخوانی دارد، اینان را می توان اعقاب ماسپیان-امردی های عیلامی و پارسی شمرد.
نام ایل باصری پارس بیش از آنکه نشانگر بصره ایها یا ایل مردان پارس باشد، نشانگر ایل بازرنگی ها (بازری ها، گرامی دارندگان بزکوهی) ایل دری/دربیکی تبار ساسانیان است.

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۷

مطابقت معانی نام لُر، مارافی و کاسی

در فرهنگ لغات سنسکریت واژه های رورَ (لورَ) و کوشَ-کو و داهُکه مترادف با هم به معنی سوزان (سوزاننده) آمده اند که با توجه به لفظ دَهاکه اوستا (سمّی) معلوم میگردد که اشاره به خدای و الهۀ قبیله ای ایشان کاشو و کاشیتو بوده اند که با ایزد گیاه مستی آور بابلی نین گیش زیدا-که تصور میشد دو مار شاخدار بر شانه هایش رسته است- و همسرش گشتی نانّا مطابقت داده میشده اند. این با توجه به نام کاسیان در شمار اتحادیه قبایل پارس یعنی مارافی (مار سمّی) نشان میدهد که نامهای لُر و کاسی (کوشی) هم به همین مفهوم بوده اند. جالب است که در اوستا مقرهای اژی دهاک (مار سمّی) شهرهای بوری (بابل) و کویرینت (کرند) بر شمرده شده اند که این دومی تحت نام کرینتاش از شهرهای اصلی کاسیان بوده است که از آنجا بر بابل مسلط گشته بودند:
रूर adj. rUra (lura) burning, कुषाकु adj. kushAku burning, दाहुक adj. dAhuka burning, मारप m. mArapa death-drinking.

یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۷

مطابقت جام جهانبین روایات ایرانی با فره ایزدی اوستایی

جام جهانبین که جمشید و کیخسرو داشته اند با فره ایزدی اوستایی ایشان مطابقت دارد. ولی ظاهراَ در ادیبات فارسی فره ایزدی فریدون (کوروش) با جام ربط داده نشده است. گرچه مطابق منابع یونانی در رؤیا کوروش که سه بار دست در خورشید می کند نشانه سی سال حکومت فر فریدونی است. پس در اساس جام شراب فریدون همان جام جهانبین وی مراد بوده است: "جام فریدون. [م ِ ف ِ رِی ْ] (اِخ) نام پیاله ای که فریدون با آن شراب میخورد. پیالۀ خاص فریدون. جام شرابخوری فریدون. || کنایه از جام کلان . پیالۀٔ بزرگ. جام سلطنتی. جام شاهی. جام کسری. جام فرعون. رجوع به جام کسری و جام فرعون شود:
هست در دست چپت جام فریدون راستی
هرچه زآنسو می ستانی از کرم زین سو ببخش.
امیرخسرو (از آنندراج)."
(لغت نامه دهخدا)
یکی جم نام وقتی پادشا بود ----------------------که جامی داشت کان گیتی‌نما بود
به صنعت کرده بودندش چنان راست------ که پیدا می‌شد از وی هرچه می‌خواست
(شیخ محمود شبستری در کنز الحقایق)
شیخ شهاب الدین سهروردی میگوید:
جام گیتی نما کیخسرو را بود. وی هرچه خواستی در آن مطابقت کردی و بر کائنات مطالعه می گشتی بر مغیبات واقف میشدی....
ایرانیان جام جهابین منسوب به اسکندر را آیینه آورده اند:
آیینه ی سکندر جام می است بنگر----- تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
(حافظ)
جام زرین خدایگانی که به همراه تبر و طناب و گاو آهن از آسمان بر کولاکسائیس (اسکولو= جام) نازل میشود و وی پادشاه کل اسکیتان میگردد در مقایسه با نام برادرانش لیپوکسائیس پادشاه ائوکاتیان (پادشاه سرزمین زیبا) که معادل هوشنگ (پادشاه سرزمین زیبا) است و آرپوکسائیس (پادشاه سرزمین ارابه) که معادل تهمورث (پهلوان سرزمین ارابه) است، کولاکسائیس مطابق جمشید میگردد. آریاپیته پادشاه سکایی بر اساس تقدیس جام زرین نزد اسکیتان جامی بزرگی در شمال دریای سیاه ساخته بود. از این جا است که نامهای قومی اسکیت (اسکیث) و اسکولو (اسکلاو، سقلاو، اسلاو) به معنی جام بوده اند. جام زرین خدایگانی باور سکایی و نیروی خدایگانی فر (خورنه، کیتن عیلامی) باور عیلامی بوده است که در ایران به هم رسیده اند.

ارتباط القاب زرتشت، بودا و سلیمان با ایزد بابلی نبو (ایزد کتابت بشارت دهنده)

زرتشت یعنی دارندۀ بشارت زرین عنوان موبد موبدان باستانی بوده است. چون در تفسیر پهلوی اوستا لغت زرتشتوم به کار رفته است یعنی از همه زرین بشارت تر. یکی از آنها زرتشت سپیتمان یعنی زرتشت از خانواده سپیتمه بوده است که به قول هرتسفلد همان سپیتاک سپیتمان است. نام ایزد نَبو بابلی ایزد کتابت به معنی کاتب بشارت دهنده مأخذ نام زرتشت و عنوان نبی است. جالب است نام ملکه سبای روایات اسلامی به صورت نین سابا (ملکۀ سابا) متعلق به همسر او است. نبو در در این رابطه در روایات با سلیمان (مرد صلح، در اساس لقب نبو که در بابل از وی استمداد می شده) مطابقت دارد. موضوع نبو یکی از بر جسته ترین موارد تأثیر بنیادی فرهنگ بابلی بر ادیان بزرگ قدیم است.
तोष्टुम् infinit. toshTum {tuS} to please
نام بودا Buddha نیز در ترکیب Bha-udha یعنی اعلام کننده خبر خوش، مترادف نامهای نَبو و زرتشت است:
भव्य adj. bha[vya] good
ऊढ adj. UDha exhibited
در رابطه با نام نَبو (به اکدی یعنی اعلام کننده [خبر خوش]) و نبی گفتنی است واژۀ عربی نبأ که نام هفتاد و هشتمین سورۀ قرآن است و در قسمتی از آن نعمت‌ها و مواهب بهشتی را شرح می‌دهد به معنی خبر (اعلام خبر خوش) است.

شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۷

اتیمولوژی خربزه و قارپوز (هندوانه)

نظر به اطلاق واژۀ تربزه (میوۀ آبدار) به هندوانه، خربوزگ (هربیزگ) فارسی میانه می تواند به معنی میوۀ بزرگ و لذیذ و قارپوز (هندوانه= میوۀ راه راه) می تواند به معنی میوۀ آبدار باشد:
हार adj. hAra delightful
गर m. gara fluid
प्सा f. psA food
भुज्यु adj. bhujyu food

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۹۷

Har skotsk varit Nordmän?

Skotsk i Low land (södra Skottland, Piktia) har varit nordiska stammar, eftersom nuvarnde skotsk i Low land är germanspråkiga och namnen på skotsk och pikter i germanska siktar på de nordiska bågskottare och spjutkastare som angrept Romariket gränser i Britanien. Deras land har kallat Kaledonia (de med hårda fötter) som siktar på nordbornas skidor.

چهارشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۷

مطابقت نام کالاشها (کپریها، کافرها) با پاکتیکهای باستانی

کوزه و سفال سازی در عهد باستان در منطقه هندوکش رایج بوده است. لذا احتمالاً کالاشها (منسوبین به کوزه)، اولاد پاکتیکهای باستانی (کوزه پَزان) بوده باشند. تصویر برهما هم غالباً با کوزۀ وی همراه بوده است. احتمالاً نام کپری ایشان که تحریف به کافر شده است، در اصل بر گرفته از کلمۀ کَپَره (کپاله، جام) بوده است:
कलश m. kalasha pitcher
कपाल m.n. kapAla (kapara) cup, खपुर n. khapura water-jar
पक्ति f. pakti cooking
غالباَ پاکتیکهای کهن منابع یونانی را با پختونها/پشتونها انطباق داده اند ولی پشتونها با آپاریتی ها (مردم ناحیه پشتی) در خبر هرودوت مطابقت دارند.

سه‌شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۷

مطابقت نقش رستم با نَشیرمنوی باستانی

نظر به دخمه های باستانی نقش رستم اگر نام نَشیرمنو باستانی سمت نقش رستم را به صورت نسه-یر-مانو (محل دارای نَسو=مرده) در نظر بگیریم، جزء مان آن می توانست با اِستان (محل) جایگزین شده و این نام به صورت نَشیرستان در آید که به نام نقش رستم شبیه است. به نظر می رسد ارتباطی بین کلمه نَشَ (نَسه= جَسَد) با کلمۀ به ظاهر معرب نعش موجود باشد که در قاموس قرآن ذکر نشده است. یک مکانی هم به نام نشیرمه (محل منسوب به جسد) در کرمان وجود داشته است.
नाश m. nAsha death, आर m. Ara cavity
मान m. mAna house

دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۷

نام مناطقی باستانی بین نقش رستم و مرودشت

اووادی چایا (آبادی درخشان) را همان مرودشت بگیریم، کوه کنار آن پرگا (درخشان) مطابق کوه چمگان کنونی (محل تفریح و گردش) خواهد بود." ولی نامهای پئیشیااووادا (آبادی محل دیدبانی) و کوه سمت آن ارکدریش (دور از دشمن) با شهرک ابرج و کوه شهرک ابرج مطابقت دارند. هر دو محل پئیشیااووادا و اووادی چایا در رابطه با شکست و کشته شدن وهیزداته بردیه از آرتاواردیا سردار داریوش هستند. در آن سمت مناطق باستانی نشیرمنو و مته سئیش، بازار برده فروشان شهر اووادی چایا (مارهاسیوم) با نقش رستم و عماد آباد مرودشت (عباد آباد) مطابق هستند. نامهای پئیشیااووادا (دارای محل نگهبانی بلند آفریده) و اووادی چایا (محل بلند ساخته درخشان) مرکب از واژهً پئیش ( پَش سنس‍کریت به معنی نگهبانی یا پیش فارسی) پیشوند اووا (اَئیوی یا اوپَ به معنی بلند و بالا) و چایا (درخشان) به نظر می رسند. بر این پایه اووادی (بلند ساخته) می تواند منشأ واژهً فارسی آبادی باشد و نام شهرک اَبَرج (در معنی شهرک جایگاه بلند) مطابق پئیشیااووادا است.
मर्वति verb marvati { marv } move
छाय n. chAya lustre
भर्ग m. bharga splendour, प्रख्या f. prakhyA splendour

جمعه، مهر ۲۷، ۱۳۹۷

چکیدۀ مطلب مطابقت مادها با کیانیان

مطابقت مندرجات تاریخ ماد دیاکونوف در مورد پادشاهان ماد با مندرجات تاریخ اساطیری کیانیان به روایت یشتهای استاد پورداود و کیانیان آرتور کریستن سن در مورد کیانیان چنین نتایجی را در بردارد:
١- دایائوکو (دیاکو) پسر خود را به گروگان نزد رؤسا پادشاه اورارتو می فرستد و او متحد رؤسا پادشاه اورارتو و ایرانزو پادشاه ماننا بود. وی در سال 715 قبل از میلاد توسط سارگون دوم آشوری به هامات سوریه تبعید شد. خود سارگون دوم در سال 705 پیش از میلاد توسط ایشپاکای اسکیت در حوالی دژ کولومیان (تخت سلیمان) به قتل رسید. متقابلاً در روایات ملی کیقباد کیانی متحد ویتی ریسا و اوزوَ (زو) بود. و افراسیاب تورانی زئینیگو (زنگیاب تازی) را که زهر در نگاه داشت و از سرزمین تازیان به ایران حمله کرده بود، به قتل رساند.
٢- بعد از تبعید شدن دایائوکو، شخصی به نام اوپیته/اوپیس با چهار پسرش در همان منطقه دایائوکو در درۀ قزل اوزن و بعد در سمت کاشان فعالیت سیاسی می کند. متقابلاً کی اپیوه پسر کیقباد بعد از پدرش با چهار پسرش راه او را ادامه می دهد.
۳- خشثریتی به همراه متحدانش (برادرانش) و سکاها و کیمریان علیه آشوریان قیام نمود. بعد از رفتن سکاها و متحد شدنشان با آشور از سوی اسرحدون مورد تهاجم قرار میگیرد و از منطقه کارکاشی (کاشان) و سیلخازی (تپه سیلک) به سوی شهر دور دست آمل مازندران می گریزد و در آغاز عهد آشوربانیپال لشکری تحت رهبری رئیس رئیسان آشوری شانابوشو برای تسلیم و مذاکرات صلح با وی به زیر حصار شهر آمول (آمل) فرستاده میشود. متقابلاً طبق روایات ملی کیکاوس از فراز کوه البرز در آمل مازندران فرود می آید و در آنجا به محاصره دیوان مازندران می افتد ولی توسط رستم/گرشاسب در کنار دریای فراخکرت بر دیوان مازندران پیروز میگردد.
٤- بعد از خشثریتی، پسرش فرائورت حکومت ماد را گسترش میدهد ولی در شهر گنجۀ اران از سمت دربند قفقاز توسط مادیای اسکیتی (داماد آشوریان) مورد تهاجم قرار گرفته و کشته میشود. متقابلاً سیاوش (فرود سیاوش) در کنگ دژ سیاوش توسط افرسیاب تورانی به قتل می رسد.
٥- کیاخسار پسر فرائورت به انتقام پدر مادیای اسکیتی را در آذربایجان غافلگیر کرده و می کشد و آشوریان تحت رهبری ساراک را در نینوا کشتار می کند. متقابلاً کیخسرو، افراسیاب تورانی را در یک شبیخون شبانه در کنار دریاچه ارومیه به قتل می رساند و دیوان دژ بهمن به رهبری ائوروَ ساره را قتل عام می نماید.
٦- جانشینان کیاخسار، آستیاگ (آژدهاک) و داماد و ولیعهدش سپیتمه همزمان در همدان و ولایات جنوب قفقاز حکومت می کردند که هر دو توسط کوروش هخامنشی ساقط میشوند و کوروش با آمیتیس دختر آستیاگ و همسر سپیتمه ازدواج می کند. متقابلاً در روایات ملی آژدهاک (آستیاگ) توسط فریدون (کوروش) به قتل می رسد.
۷- در روایات ملی جانشین کیخسرو نه پسرش آخروره (آستیاگ، آژدهاک) بلکه همان لهراسب (سپیتمه) است. از آنجایی که آمیتیس همسر سپیتمه و دختر آستیاگ به همسری یا مادر خواندگی کوروش در می آید، دو پسر سپیتمه و آمیتیس یعنی مگابرن ویشتاسپ (تیگران) و سپیتاک زریادر به مقام پسرخواندگی یا برادرخواندگی کوروش پذیرفته میشوند ولی مکان فرمانروایی ایشان از ارمنستان و رغه به گرگان و بلخ تغییر می یابد. متقابلاً در روایات ملی کتایه (مگابرن ویشتاسپ) و برمایه (زریادر سپیتاک) در مقام برادران فریدون (کوروش) قرار گرفته اند.

سه‌شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۷

معانی متفاوت نامهای به ظاهر مشابه پَهلوان و پَهلوی و پَهله

اتیمولوژی محتمل واژۀ پهلوان
ترکیب واژه های اوستایی "پَرَ" (بیشتر، بسیار) و "وَن" (شکست دادن و پیروز شدن) می تواند مأخذ واژۀ پهلوان باشد. یاد آور نام بلاشهای اشکانی است که در اساس وُل-خش= پُر نیرو بوده است. پهلوان در ترکیب پَهلو (دنده، کنار) - ان (علامت نسبت) معادل نام پارتی است.
وجه اشتقاق پالان و پاهلونی
نظر به کلمۀ سنسکریتی پالَنَ (محافظ و نگهبان)، این واژه در اساس به معنی نگهبان و پاسبان بوده است. در معنی فارسی آن هم مرکب از پا (پاییدن) و لان (جایگاه) است. در حال حاضر به یعنی جایگاهی است که تن را از آسیب دیدگی از بار نگهداری می کند.
पालन n. pAlana guarding [act of]
पालन n. pAlana protecting [act of]
واژۀ پوهل پهلوی (پُل فارسی) هم در معنی نگهدارنده با پالۀ سنسکریت یعنی نگهدارنده مرتبط می نماید. از آنجاییکه پدر رضا شاه، عباسعلی داداش ‌بیگ سوادکوهی، یاورِ (سرگرد) فوج سواد کوه بوده است، همین معنی نگهبان در مورد عنوان خاندان پهلوی (پاهلونی) مناسب می افتد. احتمال زیاد دارد نام طایفه پاهلونی در مازندران هم که در تاریخ خانی متعلق به حدود سال 900 هجری قمری آمده به معنی ایل نگهبان و ارتشی بوده است. درآن عهد ایلها بیشتر ارزش نظامی داشته اند.
ترادف و مطابقت نام سرزمین ماد و پَهله
از آنجاییکه پهلوی (فهلویات) زبان اشعار دو بیتی شاعران مجالس بزم بوده است لذا پَهله را می توان در سنسکریت به صورت پهَله مترادف با نام ماد به معنی محل شادی و خوشی دانست چون مطابق ویکیپدیا: "فهلویات نامی است که بر دوبیتی‌های سرود شده به گویش‌های کهن نواحی فَهله (پهله) اطلاق می‌شود. مفرد آن فهلویه معرب صورت فارسی پهلوی است. بنا بر روایت ابن مقفع نواحی فهله شامل پنج ناحیهٔ اصفهان، ری، همدان، آذربایجان و ماه نهاوند یعنی سرزمین ماد را در بر می‌گرفته ‌است. ابن خرداذبه پهله یا فهله را شامل ری، اصفهانَ، همدان، دینور، نهاوند، مهرجان کذک، ماسبذان و قزوین دانسته ‌است. کاربرد فهله برای سرزمین ماد به اواخر دوران اشکانی می‌رسد".:
फल phala n. enjoyment, जात jAta adj. possessed of
माद mAda m. delight. passion
در این رابطه شادمانی بخش بودن اهورامزدا و ایرانویج (ماد کوچک) مطابق فرگرد اول وندیداد قابل توجه است: "اهورا مزدا به سپیتمان زرتشت گفت: ای سپیتمان زرتشت هر آنجایی را هم که رامش دهنده نیست، من آنجا را شادمانی بخش آفریدم؛ زیرا که اگر من آن جای رامش ندهنده شادمانی بخش هم نمی آفریدم، هر آینه همۀ مردمان جهان به ایرانویج روی می آوردند."
در لغت نامه دهخدا بدون تمایز دو واژۀ پَهلوی (به معنی پارتی) و پَهلوی (به معنی مادی) تحت نام واحد پهلوی چنین اطلاعات جامعی از آنها گرد آوری شده است:
پهلوی . [پ َ ل َ] (اِخ ) (زبان و خط...) زبان پهلوی. زبان پهلو یا پهله، پارت، پرثوه، پهلوانی. زبان متداول دورهٔ اشکانیان و ساسانیان. فارسی میانه و آن میان فرس باستانی و فرس امروزی جای دارد. این زبان را فرس متوسط نیز گویند. زبان مردم پارت؛ پارتها بزبان پهلوی شمالی (پارتی) که جزئی تفاوت با پهلوی جنوبی دارد سخن میگفتند. (ایران باستان ج 3 ص 2194) و پهلوی جنوبی (پارسیک) در عهد ساسانیان رواج داشته است. زبان پهلوی، زبان ایران در دورهٔ اشکانیان و ساسانیان بود ولی آثار آن غالباً از دورهٔ ساسانیان باقی مانده یعنی از وقتی که با کتیبه های سلسلهٔ ساسانی ادبیاتی خاص رو به ترقی گذاشت، اما به ما فقط کتب مذهبی رسیده است. آموختن زبان پهلوی به طرز منظم و مرتب اشکال دارد و دلیلش یکی آن است که این زبان علامات کافی برای آوازها و اصوات خود ندارد و دیگر آنکه ایدئوگرام ها به جای مانده است، یعنی کلمات را به سامی نویسند و به پهلوی خوانند. (هزوارش، زوارش). (راهنمای زبان پهلوی دکتر آبراهامیان ص 69). زبانی که مردم آذربایجان و ری و همدان و اصفهان و ماه نهاوند بدان تکلم میکرده اند. (ابن المقفع از ابن الندیم در الفهرست). فهلویه. یاقوت در معجم البلدان (چ مصر ج 6 ص 406)، به نقل از حمزهٔ اصفهانی در کتاب التنبیه آرد: «پهلوی، کلام پادشاهان در مجالس خویش بدان زمان بود، و این لغتی است منسوب به فهله....» و مؤلف غیاث آرد: پهلوی زبان پهلوانان پای تخت کیان:
تهمتن ازو در شگفتی بماند
همی پهلوی نام یزدان بخواند. (فردوسی)
ورا نام کندز بدی پهلوی
اگر پهلوانی سخن بشنوی . (فردوسی)
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی . (فردوسی)
همان بیوراسبش همی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند. (فردوسی)
نبشته من این نامهٔ پهلوی
به پیش تو آرم نگر نغنوی . (فردوسی)
بیامد سپینود را برنشاند
همی پهلوی نام یزدان بخواند. (فردوسی)
یکی نامه بنوشت بر پهلوی
بر آئین شاهان خط خسروی . (فردوسی)
اگر پهلوی را ۞ ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان . (فردوسی)
کلیله بتازی شد از پهلوی
بدینسان که اکنون همی بشنوی . (فردوسی)
فراوانش بستود بر پهلوی
بدو داد پس نامهٔ خسروی . (فردوسی)
چنان دان که این هیکل از پهلوی
بود نام بتخانه ار بشنوی . (فردوسی)
چنین گفت کای داور تازه روی
که بر تو نیابد سخن عیب جوی .
نوشتم سخن چند در پهلوی
ابر دفتر و کاغذ خسروی ... (فردوسی)
ولیکن پهلوی باشد زبانش
نداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند
و گر خواند همی معنی نداند
فراوان وصف چیزی برشمارد
چو برخوانی بسی معنی ندارد. [فخرالدین اسعد (ویس و رامین)] .
بلفظ پهلوی هر کس سراید
خراسان آن بود کز وی خور آید
خراسان پهلوی باشد خور آمد
عراق و پارس را زو خور برآمد. [فخرالدین اسعد (ویس و رامین)].
پهلوی: زبان شهری. زبان فارسی. (برهان). مقابل تازی. فارسی فصیح. زبان معمولی امروز :
ز من گشت دست فصاحت قوی
بپرداختم دفتر پهلوی . (فردوسی)
در فضل و گوهرش بتوان یافتن کنون
مدح هزار ساله بگفتار پهلوی . (فرخی)
گر سخن را قیمت از معنی پدید آید همی
معنوی باید سخن چه تازی و چه پهلوی . (ادیب صابر)
مثنوی مولوی معنوی
هست قرآن در زبان پهلوی . (جامی)
پهلوی: لهجات محلی ایران که بنیاد قدیم و با زبان پهلوی قرابت دارند. فهلویه (معرب) ج، فهلویات :
اگر روزی دو سه بارت بوینم
بجان مشتاق بار دیگرستم
زبان پهلوی را اوستادم
کتاب عاشقی را مسطرستم
خدایا عشق طاهر بی نشان به
که از عشق بتان بی پا سرستم . (بابا طاهر)
مردمش سفیدچهره و ترک وش میباشند و بیشتر برمذهب حنفی میباشند و زبانشان پهلوی معرب است. (نزهةالقلوب حمداﷲ مستوفی، راجع به مردم مراغه در قرن هفتم ). روخ چکاد، مرد اصلع باشد به پهلوی مرغزی. (فرهنگ اسدی نخجوانی). نیز رجوع به فهلویه و فهلویات و المعجم چ 1 مدرس رضوی ص 76 شود.
منقولات فرهنگها و کتب دیگر: ابن الندیم گوید (الفهرست چ قاهره ص 19): «قال عبداﷲبن المقفع: لغات الفارسیة: الفهلویة و الدریة... فاما الفهلویة فمنسوب الی فهلة اسم یقع علی خمسة بلدان و هی: اصفهان والری و همدان و ماه نهاوند و آذربیجان». یاقوت در معجم البلدان ذیل فهلو (چ مصر ج 6 صص 406 - 407) آرد: «کلام ایرانیان در قدیم بر پنج زبان جاری بود از این قرار: پهلوی ، دری ، پارسی... اما پهلوی، کلام پادشاهان در مجالس خویش بدان زبان بود، و این لغتی است منسوب به فهله، و آن نامی است که بر پنج شهر اطلاق شود: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان و شیرویه بن شهردار گوید: و شهرهای پهلویان هفت است: همدان، ماسبذان، قم، ماه بصره، صیمره، ماه کوفه، کرمانشاه، و ری و اصفهان و کومش و طبرستان و خراسان و سگستان و کرمان و مکران و قزوین و دیلم و طالقان از شهرهای پهلویان نیست...» (از مقدمهٔ برهان چ معین ص بیست و نه). صاحب غیاث اللغات آرد: نام زبانی است از هفت زبان فارسی و آن زبان شهری است چه پهلو به معنی شهر است و بعضی گویند منسوب به پهلو که نام ملک ری و اصفهان و دینور است و جمعی گویند که پهلوانان پای تخت کیان بدان تکلم میکردند. (از برهان). و در سراج اللغات نوشته که پهلوی منسوب به پهلو که به معنی اعیان و ارکان است و مجازاً بر محل اجتماع ایشان که اردوست اطلاق کنند. پس پهلوی زبان اردوست و دری منسوب به درب خانهٔ پادشاه است. (غیاث). صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید: پهلوی ، یک لسان قدیمی ایرانی است و در زمان ساسانیان زبان رسمی کشور مزبور گردید، کلمات و تعبیرهای بسیاری از زبان سریانی داخل این لسان شده بود و با 26 حرف که هم از زبان سریانی اخذ کرده بودند می نوشتند و این الفبا از طرف راست به چپ نوشته میشد. با این لسان در جهات موسوم به پهله یعنی ری و اصفهان و درواقع نقاطی که از طرف یونانیان قدیم به میدیا شهرت یافته بود تکلم می نمودند. در کردستان و عراق عرب تابع ایران هم شیوع داشت، و از این رو با لسان سریانی هم روبرو شده بود. زبان اوستا که زبان دینی قدیم ایران بود و به مرور زبانی غیر قابل فهم گشته بود، در زمان ساسانیان این کتاب را بزبان پهلوی ترجمه کردند، این ترجمه الیوم موجود میباشد و علاوه بر این کتیبه های موجوده در ابنیه و آثار باقیهٔ آن دوره ها نیز با این لسان نوشته شده اند، لسانیون و علمای تحقیق السنه کتاب لغت و کتاب صرف زبان پهلوی را ترتیب داده و مناسبات آن را با زبان قبلی و بعدیش یعنی فارسی امروزی تعیین نموده و کلمات مأخوذه از زبان سریانی را مفروز کرده اند. هنگامی که در ایران لسان پهلوی جای زبان رسمی و تحریری را اشغال کرد یک زبان دیگر مسمی به «دری» هم معتبر بود و در دربار شهریاران آن زمان این زبان را به کار می بردند. فتوحات اسلامی ضربهٔ بزرگی به زبان پهلوی وارد آورد و خط پهلوی هم متروک گشت و چند صد سال بعد، ایرانیان زبان خود را با الفبای عربی به کار می بردند. از روی اتفاق شیوهٔ اقلیم پارس یعنی فارسی کنونی تفوق پیدا کرد و در نتیجه زبان ادبی و تحریری گشت، زبان پهلوی بزبان فارسی بسیار شباهت دارد، و کلمات و تعبیرات سریانی مستعمله در پهلوی در فارسی جای خود را به کلمات و تعبیرات عربی واگذار کرده اند. (از قاموس الاعلام ترکی). نیز رجوع به ص 571 ستون 1 س 14 همین کتاب شود.
خط پهلوی - خط مردم پهلو، پارت، پرتوه، پرثوه. این خط در زمان اشکانیان و ساسانیان معمول بوده و در سکه و نقوش و کتب آن عهد دیده میشود. و غیر از منقورات احجار و سکه ها و مهرها قدیم ترین نوشته که به دست آمده یکی الواحی است راجع به مذهب مانی که در خرابه های شهر تورفان (در ترکستان چین) بدست آمده و دیگر عده ای اوراق که در ناحیهٔ فیوم مصر بر روی پاپیروسها (پیزر) نوشته شده است :
نبشته بر آن تیر بد پهلوی
که ای شاه داننده گر بشنوی . (فردوسی)
نبشتن یکی نه که نزدیک سی
چه رومی چه تازی و چه پارسی
چه سغدی چه چینی و چه پهلوی ... (فردوسی)
نوشتن بیاموختش پهلوی
نشست سرافرازی و خسروی . (فردوسی)
یکی خط نوشتند بر پهلوی
به مشک از بر دفتر خسروی . (فردوسی)
ز عنبر نوشتند بر پهلوی
چنان چون بود نامهٔ خسروی . (فردوسی)
نبشتند بر نامهٔ خسروی
نبد آن زمان خط مگر پهلوی . (فردوسی)

اتیمولوژی محتمل واژۀ پهلوان

ترکیب واژه های اوستایی "پَرَ" (بیشتر، بسیار) و "وَن" (شکست دادن و پیروز شدن) می تواند مأخذ واژۀ پهلوان باشند. یاد آور نام بلاشهای اشکانی است که در اساس وُل-خش= پُر نیرو بوده است. پهلوان در ترکیب پهلو (دنده، کنار) - ان (علامت نسبت) معادل نام پارتی است.

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۷

وجه اشتقاق پالان و پاهلونی

نظر به کلمۀ سنسکریتی پالَنَ (محافظ و نگهبان)، این واژه در اساس به معنی نگهبان و پاسبان بوده است. در معنی فارسی آن هم مرکب از پا (پاییدن) و لان (جایگاه) است. در حال حاضر به یعنی جایگاهی است که تن را از آسیب دیدگی از بار نگهداری می کند.
पालन n. pAlana guarding [act of]
पालन n. pAlana protecting [act of]
واژۀ پوهل پهلوی (پُل فارسی) هم در معنی نگهدارنده با پالۀ سنسکریت یعنی نگهدارنده مرتبط می نماید. از آنجاییکه پدر رضا شاه، عباسعلی داداش ‌بیگ سوادکوهی، یاورِ (سرگرد) فوج سواد کوه بوده‌ است، همین معنی نگهبان در مورد عنوان خاندان پهلوی (پاهلونی) مناسب می افتد. احتمال زیاد دارد نام طایفه پاهلونی در مازندران هم که در تاریخ خانی متعلق به حدود سال 900 هجری قمری آمده به معنی ایل نگهبان و ارتشی بوده است. درآن عهد ایلها بیشتر ارزش نظامی داشته اند.

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۷

Merlin and the goddess of the sea are similar to nordic Ägir and Rån

Merlin (sea fortress) and "goddess of sea" in king Arthur´s myth reminds Ägir (sea) and Rån (magician) in the Nordic mythology. Themselves King Arthur (the Honored Tyr) is associated with the sword god Tyr.

زبان آذری نه زبان پهلوی آذربایجان بلکه همان زبان ارانی بوده است

زبان آذری همان زبان ترکی ارانی بوده است:
خلاصه گفتار: در گفتار مسعودی سه زبان آذربایجان، پهلوی و آذری و دری ذکر شده است و طبق یاقوت حموی زبان آذری نسبت به زبانهای همسایه (پهلوی و دری) بیگانه است و جز خودشان کسی آنرا در نیابد. ولی هیچ جا زبان آذری در کنار زبان ارانی (زبان سرزمین منسوب به آتش) ذکر نشده است که اینها دلایل روشنی بر این همانی آنها است احمد کسروی و پیروان او در این باب بی دقتی کرده و فرض را به طور قطع و یقین بر آن نهاده اند که نام آذری بر گرفته از نام ولایت آذربایجان است در صورتی اسناد روشنی وجود دارد که آن بر گرفته از نام شهرستان آتورپاتکان (اران) در سمت ولایت آتورپاتکان (آذربایجان) است. بعلاوه ترک زبانان درون سکاهای اران یعنی اوتی های باستان خبر استرابون به معنی منسوب به آتش (آذری) تیرۀ جنوبی آتش پرستان خزر شمال قفقاز بوده اند: چون خود نام خزرها در هیئت سکایی "خا-آذر/کا-آثَر= آتش پرست" به وضوح نشانگر آن است که سنت آتش پرستی داشته اند: چون طبق ابن فضلان "پادشاه خزر خاقان نام دارد فقط هر چهار ماه یکبار بیرون می آید. نام او خاقان بزرگ خوانده میشود و جانشین (خلیفه) او را «خاقان به» نامند، این شخص فرماندهی سپاهیان و امور ایشان را به عهده دارد و امور کشور را اداره می کند و ظاهر میشود و به جنگ میرود. پادشاهانی که در نزدیکی او هستند از وی اطاعت می کنند. او هر روز با فروتنی نزد خاقان بزرگ میرود و اظهار تواضع و آرامش میکند و فقط با پای برهنه، در حالی که یک تکه هیزم در دست دارد، نزد او حاضر میشود. وقتی به او سلام میکند آن هیزم را در برابرش روشن می سازد."
به نظر میرسد مؤبد سرودهای آتش مقدس خزرها و بیاتهای قفقاز، ده ده گورکوت (پدر آتش مقدس) خوانده میشده است. چون کتاب ده ده قورقود در رابطه با آنها ذکر شده است. هنوز هم در آذربایجان به اجاق آتش خانوادگی سوگند یاد میشود.
در میان مردم قدیم شمال ارس نام گرگرها را میشود در زبانهای ایرانی روشن کننده آتش (گُر-گَر) و صنعتگر (گرگر) گرفت. بر این اساس آنان همان بیاتهای آذربایجان از تیره های خزر بوده اند و یونانیان باستان در اران از اوتی ها (آذری ها) صحبت کرده اند. بر این پایه گرگرهایی که در مقام بازوی حکومتی در عهد روّادیان به جنوب ارس مهاجرت کردند، زبان آذری (ارانی) را به جنوب ارس آوردند که به تدریج جانشین زبان پهلوی شد. ابومنصور رّوادی چراغ گرگریان نامیده میشد.
متن گفتار: در نزد غالب محققین زبان کهن آذربایجان که دنبال رو منطق هستند تا احساس، مسئلۀ زبان آذری به عنوان زبان مردم آذربایجان جنوب رود ارس (آتورپاتکان) بدیهی در نظر گرفته شده است و نسبت به آن حساسیت مثبت وجود دارد ولی در نزد ملیت گرایان آذری نسبت به نامهای آذری و ارانی به خاطر ایرانی بودن این نامها حساسیت منفی موجود است. وجود نام زبان آذری در این باب لازمه اش این می بوده است که مردم آذربایجان ایران اساساٌ بعد از عهد اسکندر،آذری خوانده شوند و یا نیایی اساطیری با نام و نشان آذر(نه آذرپاد) داشته باشند که می دانیم در اصل چنین نبوده است. اما در خبر موسی خورنی مورخ ارمنی عهد ساسانیان بانی اران (سرزمین منسوب به آتش، آذری، اوتی) شخصی به نام اران به شمار آمده است و کتاب پهلوی شهرستانهای ایران هم اران را تحت نام شهرستان آتورپاتکان (محل نگهداری آتشهای اجاق خانوادگی) واقع در سمت ولایت آتورپاتکان (آذربایجان) شمرده و بانی اسطوره ای آن را اران گشنشب (آتش منسوب به شیر نر) شمرده است. ظاهراَ اسطوره ای هم که در اوستا مربوط به نبرد آذر با آژی دهاک (ضحاک، آستیاگ) است اشاره به نبرد کورش (آرا،آگرادات یعنی مخلوق آتش) با آستیاگ می باشد. ولی بر عکس این موضوع در مورد مردم آذربایجان شمال رود ارس یعنی اران (منسوب به آتش= آذری) یا همان آلوانیا و آگوانی (هردو به معنی سرزمین آتش) صادق است. در این باب باید افزود که مطابق خبر کتاب پهلوی شهرستانهای ایران، اران و آذربایجان در نام آتور پاتکان (جای نگهداری آتشها) با هم اشتراک داشته اند، بنا بر این نام زبان آذری را می توان نام فارسی همان زبان ترکی مردم آران گرفت چه خود این نام در زبان پر مایۀ کردی به معنی سرزمین منسوب به آتش (= آذری) می باشد. پس نزد محققین وجود ریشۀ کلمۀ آذر در نام آتروپاتکان (آتورپاتکان، منظور آذربایجان جنوب رود ارس) تنها موجب بیراهۀ فکری در این راه شده است. مسلم به نظر می رسد مردم ترک زبان اران به واسطه کثرت نفوس و فشارهایی که به طور مستمر بر ایشان از سوی مردمان شمال قفقاز وارد می آمده است مجبور به مهاجرت به سوی ماد کوچک (آتروپاتکان) گردیده اند و طبیعی است که از این طریق زبان آذری (ارانی) خویش را نیز به تدریج جایگزین زبان مادی (اوستایی) و پهلوی مردم آذربایجان جنوب ارس می نموده اند و این تأثیر وقتی نقش اساسی به خود گرفت که بر اثر سیادت اعراب زبان پهلوی آذربایجان به حالت درحال احتضار پهلوی معّرب در آمد و گرگرهای اران در زمان رّوادیان خصوصاٌ ابومنصور روادی تبدیل به بازوی حکومتی گردیدند. بنابر این برای شناسایی اصل زبان آذری باید معانی لفظی اسامی اران (سرزمین آتش) و آذربایجان (سرزمین نگهداری آتش یا سرزمین سردار آتروپات) و حتی اسامی ارمنستان (سرزمین مردمی که پرستنده ماه یا توتمشان عقاب است) و همچنین گرجستان (یعنی سرزمین زنان زیبای آمازون) مورد مّداقه قرار گیرند: بنیانگذار ایالت آذربایجان (آتروپاتکان) در تاریخ روشن است، چه می دانیم وی آتروپات سردارعهد داریوش سوم و اسکندر مقدونی بوده است. اما بنیانگذار شهرستان آتورپاتکان (اران ، آلوانی، آگوان) طبق کتاب پهلوی شهرستانهای ایران اران گشنسب اساطیری به شمار آمده است که در این مقام در نزد ارامنه آرای آرایان (آرا پسر آرا همان سپیتاک زرتشت پسر خواندۀ کورش) و نزد خود ارانیها، ده ده قور قود (پدر مجرّب آتشهای مقدس، یا همان اران یعنی فرد نجیب و منسوب به آتش) نامیده شده است. قابل توجه است در کتاب پهلوی زاتسپرم مکان فرمانروایی اوّلیه هوشنگ پیشدادی سرزمین بین دو دریای خزر و سیاه به شمار آمده که آتشهای سه گانه مقدس از آنجا به سایر نقاط امپراطوری ایرانیان حمل شده است. هرودوت در باب الهۀ آتش آریائیان سکایی می گوید: سکاهای پادشاهی (اسکیتان) در درجۀ نخست تابیتی (آذر تابنده) را می پرستند و وی را الهۀ بزرگ خویش می شمارند. از اینجا می توان چنین نتیجه گرفت که خود کلمه اران (سودابه= آتش مقدس) نامی بر همین الهۀ آتش سکاها یعنی تابیتی (یعنی آذر تابنده) بوده است. معلوم میشود هر دو گروه ترک و آریایی سکائیان اران ابتدا بیشتر تحت نام سکاها شناخته می شده اند، معهذا نظر به شواهد موجود در اتحادیه قبایل آنجا ترکان آنجا یعنی اوتیان (به ترکی یعنی آذریها) دست بالا و اکثریت را داشته اند و زبان ترکی همینان بوده که به تدریج در اران و آذربایجان جایگزین زبانهای ایرانی مادی و سکایی و پهلوی گردیده و در این نواحی فراگیر شده است. زبان کهن پهلوی آذربایجان که دردورۀ اعراب به نیم زبان مغشوش و در حال سقوط پهلوی معرب تبدیل گردیده بود، توسط زبان سادۀ ترکی ارانی یعنی آذری از دور خارج شده است. در این باب باید توضیح داد کلاٌ زبان پهلوی توسط دو زبان که بیانی ساده داشته اند از میان برداشته شده است که اینها به نوبۀ خود از جایگزینی زبان عربی در ایران جلوگیری نموده اند یکی زبان سادۀ دری که زبان دربیکان (دروپیکیان، دریها) در سمت بلخ بود که در سرتاسر ولایات شرق میانی فلات ایران رواج پیدا کرد و دیگری زبان ارانی (آذری) بوده که در شمال غرب فلات ایران جانشین نیم زبان پهلوی معرب گردید. در مورد انتساب زبان دری (دربیکی) به دربار ساسانی اشتباهی صورت گرفته که بی شک از ترجمه دری به درباری پدید آمده است چه این زبان پارسیان سکایی دربیکی (سکائیان برگ هئومه) بوده، که درفاصله دوردستی از دربار ساسانیان در مدائن (تیسفون) می زیسته اند و زیر سلطه کوشانیان و هپتالان بوده اند نه ساسانیان. ولی چنانکه گفته شد زبان پهلوی معرب آذربایجان نه توسط زبان سادۀ دری که در این جا در حد زبان اداری و مراسلاتی متوقف شد، بلکه توسط زبان ساده ترکی ارانی (آذری) جایگزین گردید. می دانیم کتاب اساطیری کهن ارانی ده ده قورقود (اوستا و شاهنامۀ ارانیها) بدین زبان نوشته شده است. بی شک مطابق منابع یونانی و ارمنی ترکان اران زبان خود را اوتی یعنی منسوب به آتش می نامیده اند که در نزد مسلمین تحت نام ترجمۀ فارسی آن یعنی آذری شناسایی گردیده است. لذا بی جهت نیست که در کتب جغرافی نگاران و سفرنامه نویسان معروف عهد اسلامی یعنی یاقوت حموی و ناصر خسرو از زبان آذری به عنوان زبانی که خویشاوندی و قرابتی با زبانهای ایرانی نداشته یاد شده است. ناصر خسرو زبان دری را تنها زبان مراسلاتی ایشان شمرده ، نه زبان محاوره ای ایشان که قرابتی با زبانهای ایرانی منجمله پهلوی نداشته است چه در غیر این صورت لزومی هم نداشت که از لهجۀ پهلوی آذربایجان به عنوان یک زبان قائم به ذات و مستقل صحبت شود. بر عکس چنانکه از کتب نویسندگان عهد اسلامی پیداست زبان پهلوی معرب آذربایجان را که تا عهد صفویه به حیات ضعیف خود ادامه می داده است به عنوان زبانی پهلوی در زمرۀ زبان پهلوی سایر ایالات غرب به شمار می آورده اند. به هر حال محققین تاریخ و فرهنگ آذربایجان در اینکه وجه تمایزی بین زبان پهلوی معرب در حال احتضار آذربایجان و زبان محاوره ای رو به شکوفایی زبان ترکی ارانی (آذری عهد صفوی) قائل نشده اند، به خطا رفته اند.