شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۷

معنی محتمل تهمیمه/تهمینه

نظر به اینکه در بعضی نسخه های شاهنامه نام تهمینه (به ظاهر یعنی منسوب به پهلوان) به صورت تهمیمه ثبت شده است، لذا ممکن است هیئت تهمیمه آن اشاره به تهه-یَمَنه یعنی محافظ بازوبند [بازوبند یادگاری رستم به فرزندش سهراب] باشد که علی القاعده به واسطه تبدیل حرف ن به م (نظیر این روز= امروز، پنبه= پمبه) می توانست به صورت تهمیمه در آید:
.(brace, بازوبند) yamana ,(keeper, حافظت کننده) Tha

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۷

معنی محتمل نام داریوش

در ویکیپدیا وجه اشتقاق نام داریوش (به نقل از منبع طوسی، مراغی. کتیبه بیستون. سیمرو، 1382) چنین آمده است: "دآریَ وَاوُش (D. ā. Ra. ya. va.u. Ša) که در کتیبه بیستون آمده نام داریوش سومین پادشاه سلسله هخامنشی است. این کلمه مرکب است از دو جزء «دآرَیَ» از ریشه «دارَ» یعنی داشتن و «واَ هـ اوُ» به معنی خوب که «هـ» طبق قاعده حذف شده و به اضافه «ش» علامت ضمیر مفرد مذکر در حالت فاعلی."
ولی با توجه به کلمۀ سنسکریتی ایش (سخنرانی کردن) و داستان سخنرانی داریوش و شش تن همدستش برای تعیین حکومت بعد از قتل گائوماته بردیه، بدین نتیجه می رسیم جزء آخر نام داریوش یعنی «ش» از ادغام و تلخیص واژۀ سنسکریتی«ایش» (سخنرانی) به آخر جزء میانی «واَ هـ اوُ» پدید آمده است. عنوان اوستایی سپنتداته (دارای قانون خوب و مقدس) داریوش هم با آن مرتبط می نماید. یعنی صفت سخنرانی خوب داشتن با قانون خوب داشتن معادل گرفته شده است. در اوستایی هم ایش (ایز، ایژ- در کُردی ایلامی= بیان) به معنی «[بیان] خواست و آرزو» (سخنرانی، برنامه، قانون) آمده است.

پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۷

مناسبت عید پاک و زاد روز زرتشت که در آخر و وسط ایام نوروز واقع شده اند

در مسیحیت عید پاک (پُسک) به مناسبت مرگ و رستاخیز عیسی مسیح است که ریشه در جشن سال نو مربوط به تموز بابلی (آدونیس فینیقی، آتیس فریقی) دارد. حتی مناسبت توراتی آن که به معنی جا به جا شدن یهودیان از مصر به کنعان در اساس به معنی جشن رستاخیز طبیعت از فصل خزان و سرما به فصل اعتدال و گرمای تموز بوده است. زاد روز زرتشت در نوروز بزرگ (ششم فروردین، روز خرداد ماه فروردین) در وسط ایام نوروزی هم لابد به مناسبت اجتماع ایام دو جشن بابلی زگموک منسوب به مردوک و آکیتوی منسوب به تموز در این نقطه از سال بوده که ایام نوروزی رسمی ایرانیان عهد ساسانی را تشکیل می داده است که پایتخت شان تیسفون در سرزمین بابل قرار داشته است.
جالب است که نام مسیح به صورت مسیه masih در پهلوی به معنی دارندۀ سروری و بزرگی و نام عیسی به صورت ایشا در سنسکریت به معنی سرور مترادف آدونیس فینیقی است و این معنی واحد دو عنوان وی مقدم بر معانی عبری یشوعا (منجی) و مسّیاه (تدهین شده) متعلق به عیسی مسیح به نظر می رسند:
.ईश m. Iza master, lord

سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۷

ریشۀ نام فیروزه (پیروزک پهلوی)

فیروزه (پیروزک پهلوی) در سنسکریت به معنی مادۀ بسیار سبز است:
.पुरु adj. puru much, शाक n. zAka greens
رنگ فیروزه ای آبی روشن تا سبز است. جزء پیرو (پورو، فیرو) در کلمۀ پهلوی فرَ (فراوان) و جزء زک (زه) به صورت زنگ (رنگ سبز زدن فلزات) در زبان فارسی دیده میشود.

معنی ماروت و هاروت

این نامها در اساس به معنی محافظ کشنده و جنگاور و محافظ دلپذیر و زیبا نامهایی بر ایزدان زگموک (جشن سال نو) و آکیتوِ (جشن جو و سبزیِ) بابلی یعنی مردوک و تموز بوده اند.
हार adj. hAra delightful , ऊत adj. Uta protected.
.मार adj. mAra killing, ऊत adj. Uta protected
بعداً جزء اوتَ به معنی بسته شده گرفته شده و ایشان را فرشتگان به بند کشیدۀ آویزان در چاه بابل به شمار آورده اند. اژدها با بدن مار همراه با سر نیزه بر روی پایۀ ستون نماد خدای مردوک و دستۀ گل و سبزی بر روی پایۀ ستون (بعداً سینی) نماد تموز بوده است. در رابطه با سمبل اژدها با بدن مار گفتنی است که آن همراه با نوشت افزار بر روی پایۀ ستون نماد خدای بابلی نبو (نامیده و اعلام کرده، نبی) است که میشود گفت که آن زرتشت بابلی (دارندۀ بشارت زرین بابلی) بوده است چه کیمیاگران قرون وسطی در اروپا این زرتشت را (نه زرتشت سپیتمان را) اژدها پرور معرفی کرده اند.

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۷

معنی محتمل نام جیرفت

با توجه به اینکه زیره محصول قدیمی و معروف ناحیه کرمان بوده است، لذا نام جیرفت را می توان محل کشت دانۀ زیره معنی نمود:
.जीरक m. jira(ka) cumin seed उप्त adj. upta planted

شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۷

قدمت باستانی نام غار کلدر

از آنجایی که این غار خرم آباد از عهد نئاندرتال ها محل انسانهای شکارچی بوده است لذا نام کلدر در معنی محل درۀ بزان کوهی برای آن بسیار با مسمّی و قدیمی می نماید. در آن سمت نام غار کلماکره را به صورت کرما-کره در کُردی می توان به معنی غار و کنام سنگی گرفت.

جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۷

مطابقت کریشنا با گرشاسب-زال- رستم

مطابقت کریشنا (سیاه) و برادرش بَل َراما (شاد و سیاه نیرومند) با سام گرشاسب (پهلوان شاد دشمن شکن، رستم) و برادرش اورواخشیه (شادیبخش):
در اساطیر هند کریشنا (سیاه) که سیه موی به شمار رفته و برادرش بَلَ راما (سیاه و شاد نیرومند) که سفید موی شمرده شده است پسران اوگراسنه (دارنده سپاه نیرومند یا منسوب به عقاب نیرومند= سیمرغ) هشتمین و هفتمین مظاهر ایزد تیره رنگ ویشنو (ایزد همه جایگاهها) به شمار رفته اند. اوگراسنه اسطوره ای (دارنده سپاه نیرومند یا منسوب به عقاب نیرومند= سیمرغ) از نظر خاستگاه تاریخی نشانگر قوم آماردان (آدمکشان، سپاهیان) و سیمرغ البرز کوه است که زال زر را پرورش میدهد و کریشنا (سیاه) مطابق سام گرشاسب (سیاه دشمن شکن) اوستا است که مجعد موی و برادر اورواخشیه (شادیبخش) معادل بَلَ راما (شاد نیرومند) است؛ بَلَ رامایی که متصف به دارندۀ گیسوان سفید به شمار رفته است و این خود از سوی دیگر یاد آور زال زر است. بر پایۀ مندرجات اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه، ثریته (پناه دهنده) در سمت جنگلهای دریای فراخکرت (مازندران) به کیکاوس (خشثریتی پادشاه ماد) که از کارکاشی (کاشان) از مقابل اسرحدون پادشاه آشور فرار کرده بود در شهر آمل پناه داد و در پیامد آن در جنگی که در تعقیب آن به رهبری گندرو زرین پاشنه (رئیس رئیسان آشوری شانابوشو) با فرزندان ثریته یعنی سام گرشاسب (آترادات پیشوای آماردان، رستم هفتخوان مازندران) و برادرش اورواخشیه (فرامرز شاهنامه) در گرفت. دیوان مازندران (آشوریان، دیوان دژ بهمن) شکست خوردند. ولی اورواخشیه (فرامرز) در این جنگ کشته شد و سام گرشاسب انتقام وی را از دشمنان گرفت و کیکاوس (خشتریتی) و ایرانیان (مادها و پارسها) از قید دیوان مازندران (آشوریان) آزاد شدند.
کریشنای هندوان هم نظیر سام گرشاسب (رستم هفتخوان مازندران) کشندۀ فیل و اژدها و شرکت کننده در نبردهای پاندواها (ایرانیان) با کوراواها (تورانیان) به شمار رفته است.
در رام یشت اوستا، رام (اندروای، در معنی سیاه نیرومند آسمانی) در مقام شیوا، خدای بزرگی است که اهورا مزدا برایش فدیه می آورد.
در اسطورۀ کودکی کریشنا که شباهت زیادی به اسطورۀ فریدون (کوروش) دارد نامهای ناندا (شادی) و وسودِوه (دادۀ خدای روشن) و گوپی (گاو شیرده پرور) مطابق ماندانا/فرانک (شاد، مادر کوروش/فریدون)، مهرداد (چوپان حامی کوروش کودک) و گاوبرمایون شیرده فریدون کودک هستند. پیشگویان به کانسه (جام، جم) برادر دِوکی (الهه) گفته بودند که پسر زاده شده از خواهرش دِوکی او را خواهد کشت، لذا کانسه دستور به قتل کودک نوزاد وی داده بود که وسودِوه وی را نجات داد و به جای دور دست گریخت. در مهابهاراته، پدر بزرگ کریشنا نیز نظیر آستیاگ (در مقام پدر بزرگ کوروش) درشمار دشمنان وی است ولی نام کانسه نه متعلق به آستیاگ (اژدهاک) بلکه مختص به داماد و ولیعهد او سپیتمه جمشید به نظر می رسد که همزمان با آستیاگ در آذربایجان و ارمنستان حکومت می کرده است. ولی در خود ایران پرورش قهرمان شمال در هیئت زال به سیمرغ نسبت داده شده است. جالب است که کتسیاس داستان کودکی کوروش (فریدون) را با آترادات پیشوای آماردان (سام گرشاسب) پیوند داده و آترادات (سام گرشاسب) به جای پدر زال بودن، پدر کوروش هخامنشی به شمار رفته است.
هانومان (میمون) و لشکر میمونهای وی که حامی راما و کریشنا به شمار رفته اند می توانند اشاره به مازندران و میمونهای باستانی جنگلهای آنجا و همچنین نام نام قوم مَردان (آماردان) باشد چون کلمۀ سنسکریتی هَری هم به معنی مَرد و هم به معنی میمون است.
تصویر قهرمان سیاه رنگ بومی کهن هند و فلات ایران که با دو پلنگ نبرد می کند از جیرفت پیدا شده است. نام اوستایی و سنسکریتی سام (سیاه) و نامهای سنسکریتی راما (سیاه) و کریشنا (سیاه) و اسطوره های قهرمانی- خدایگانی ایشان حاوی نام و نشان این خدا-قهرمان باستانی هستند.
مارکوارت ایرانشناس بزرگ آلمانی معتقد است گرشاسب دشمن شکن اوستا و رستم (ریشه کن کنندۀ دشمن) از خاندان گرشاسب در شاهنامه فرد واحدی هستند.
قهرمانان کاسپیانی (سگیستانی، مازندرانی) اوستا بعداَ اهل سگیستان جدید (سیستان، زرنگ) به شمار رفته و در این ناحیه بومی شده اند. من بر خلاف بهار معتقدم که این اساطیر در اساس نه هندی بلکه در تقابل و تبادل فرهنگی از ایران به هند رفته و دو باره با تأثر از فرهنگ هند به ایران بر گشته است.
چنانکه دکتر‌اقدس فاتحی به نقل از بهار در تطبیق اساطیر قهرمانان سیستانی (خانواده سام) با کریشنا خدا-قهرمانان اساطیری کهن هند می آورد:
"ریشه هندو ایرانی افسانه‌هایی را که پیرامون شخصیت رستم شاه پارتی آریاهای سکایی در سیستان‌، گرد آمده است، طبعاً باید در اساطیر هند جستجو کرد. به گمان شادروان دکتر مهرداد بهار بن مایه‌های اصلی داستان‌های زال و رستم به فرهنگ بودایی ـ هندویی ـ کوشانی سرزمین کوشانیان و به ویژه در جنوب هندو کش [بهار، ۱۳۸۵: ۱۴۷] باز می‌گردد که این داستان‌ها در خراسان بزرگ و ماوراء النهر رایج شده بود. دلایل ذیل، برای اثبات فرضیه فوق، بیان شده است:
۱ـ ما در داستان‌های سرزمین سیستان، پهلوانی (زال) را داریم که در کودکی طرد شده است و سیمرغ، او را پرورش داده است.
۲ـ این پهلوان در جوانی، بس عاشق پیشه است (ماجرای عاشقانه زال و رودابه)
۳ـ پهلوان محبوب زنان است(داستان رستم و تهمینه)
۴ـ پهلوان، در همه عرصه‌ها دلیری‌های بسیار از خود نشان می‌دهد (کردارهای پهلوانی رستم)
۵ـ سرانجام پهلوان کشته می‌شود (مرگ رستم به دست شغاد)
همه این بن مایه‌ها برگرفته از روایات رایج در دره سند است که در ریشه‌های اساطیری فرهنگ خود با نجد ایران مشترک بوده و اصل آن به فرهنگ واحد و مشترک هندو آریایی می‌رسد.
نظیر این داستان، در تمدن برهمایی دره سند نیز دیده می‌شود: کریشنا از خدایان اساطیر هند است که داستان زندگانی او همانندی‌هایی با داستان‌های زال و رستم دارد. کریشنا یکی از اَوتارهای avatar ویشنو یکی از خدایان بزرگ اساطیر هند است. ویشنو چهره‌ها و جلوه‌های مختلفی را به هنگام اقدام برای نجات آدمیان و جهان از خود بروز می‌دهد. هر یک از چهره‌هایی که ویشنو خود را به آن صورت در می‌آورد، یک اَوتار می‌گویند.
۱ـ کریشنا، از خدایان اساطیر هند، هنگامی که زاده شد از خانه و کاشانه خود طرد شده و دور از مادر، رشد و پرورش می‌یابد. زال کودک نیز از خانه طرد شده و در کنار بچگان سیمرغ بزرگ می‌شود.
۲ـ کریشنا، از همان آغاز کودکی از خود دلاوری نشان می‌دهد.
۳ـ زنان و دختران سخت به کریشنا دل می‌بندند؛ در اینجا نیز رودابه، دلباخته زال می‌شود و تهمینه بر رستم عاشق می‌گردد. ۴ـ روکمینی Rukmini شاهزاده خانم زیبا، نادیده به کریشنا عشق می‌ورزد (تهمینه، دخت شاه سمنگان، نیز نادیده دلباخته رستم است). [جالب است که روکمینی به معنی بالایی است و مفهوم نام رودابه نیز در معنی سنسکریتی آن "صعود کرده"، به صورت صعود زال با کمند زلف رودابه به قصر وی، انعکاس یافته است].
۵ـ روکمینی شاهزاده خانم هندی، قاصدی برای کریشنا می‌فرستد و از او درخواست ازدواج می‌کند. در افسانه ایرانی نیز رودابه برای زال بوسیله ندیمه‌هایش پیغام می‌فرستد و تهمینه، خود از رستم تقاضای ازدواج می‌کند.
۶ـ به هنگام شکار تیری بر پای کریشنا می‌افکنند و او را از پای در می‌آورند و رستم نیز به قصد شکار، نادانسته در بیشه‌ای که کمینگاه مرگ اوست حاضر شده و در چاهی که در دیواره‌هایش تیغ‌های استوار و تیر تعبیه کرده‌اند فرو افتاده بدنش چاک چاک می‌شود و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند.
در تحلیل و مقایسه کریشنا با زال و رستم می‌توان گفت که شخصیت واحد کریشنا، پهلوان عاشق پیشه اساطیر مشترک هندو ایرانی در حماسه ایرانی به دو تن قهرمان حماسی تقسیم شده است: زال و رستم. همانگونه که شخصیت گرشاسب نریمان (= نرمنش، دارای صفات مردانه) از خاندان سام قهرمان عصر اوستا در حماسه ایران به دو تن تبدیل می‌شود: سام پهلوان و پدرش نریمان که در شاهنامه، نیای بزرگ رستم است. از سوی دیگر تولد عجیب رستم، همانند زاده شدن ایندره ودایی است. بنابر این رستم علاوه بر داشتن همانندی هایی با کریشنا سهمی نیز از شبیه بودن به ایندره (بهار، ۱۳۸۵: ۱۶۳) دارد.
پس در تحلیل شخصیت پهلوانی رستم (ریشه کن کنندۀ ستمگران) نیز می‌توان گفت که خصوصیات او، همان خصوصیات یکی از خدایان تمدن هندو ایرانی به نام ایندره Indra (درندۀ دشمن) نیز می‌تواند باشد و آمیختگی دو سنت کهن و متاخر درباره پهلوانی رستم دیده می‌شود؛ بعضی از وقایع زندگانی او همچون تولد، رشد و نمو، نبرد با دیو سپید و نظیر آن، یادآور الگوی کهن هندو ایرانی ایندره است.
از سویی دیگر برخی از خصوصیات اخلاقی وی همچون جوانمردی و فتوت او یادآور الگوی کهن اوستایی ایزد مهر است. این تداخل روایات حماسی درباره رستم و داستان‌های مربوط به او چندان هم شگفت آور نیست، زیرا زمان تدوین داستان‌های رستم در اواسط عهد اشکانی است و در این دوره هنوز الگوهای کهن هندو ایرانی همچنان پابرجا هستند و از طرفی نیز الگوی جدید مهری در حال رشد و گسترش است و بی‌تردید این هر دو؛ بر روی ساختار داستانی شخصیت و ویژگی‌های رستم پهلوان (بهار، ۱۳۸۵: ۲۱۵) مؤثر افتاده است". (روزنامه اطلاعات)

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۷

مطابقت کریشنا (سیاه) و برادرش بَل َراما (شاد نیرومند) با سام گرشاسب (سیاه دشمن شکن) و برادرش اورواخشیه (شادیبخش)

در اساطیر هند کریشنا (سیاه) که سیه موی به شمار رفته و برادرش بَلَ راما (شاد نیرومند) که سفید موی شمرده شده است پسران اوگراسنه (دارنده سپاه نیرومند یا منسوب به عقاب نیرومند= سیمرغ) هشتمین و هفتمین مظاهر ایزد تیره رنگ ویشنو (ایزد همه جایگاهها) به شمار رفته اند. اوگراسنه اسطوره ای (دارنده سپاه نیرومند یا منسوب به عقاب نیرومند= سیمرغ) از نظر خاستگاه تاریخی نشانگر قوم آماردان (آدمکشان، سپاهیان) و سیمرغ البرز کوه است که زال زر را پرورش میدهد و کریشنا (سیاه) مطابق سام گرشاسب (سیاه دشمن شکن) اوستا است که مجعد موی و برادر اورواخشیه (شادیبخش) معادل بَلَ راما (شاد نیرومند) است؛ بَلَ رامایی که متصف به دارندۀ گیسوان سفید به شمار رفته است و این خود از سوی دیگر یاد آور زال زر است. بر پایۀ مندرجات اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه، ثریته (پناه دهنده) در سمت جنگلهای دریای فراخکرت (مازندران) به کیکاوس (خشثریتی پادشاه ماد) که از کارکاشی (کاشان) از مقابل اسرحدون پادشاه آشور فرار کرده بود در شهر آمل پناه داد و در پیامد آن در جنگی که در تعقیب آن به رهبری گندرو زرین پاشنه (رئیس رئیسان آشوری شانابوشو) با فرزندان ثریته یعنی سام گرشاسب (آترادات پیشوای آماردان، رستم هفتخوان مازندران) و برادرش اورواخشیه (فرامرز شاهنامه) در گرفت. دیوان مازندران (آشوریان، دیوان دژ بهمن) شکست خوردند. ولی اورواخشیه (فرامرز) در این جنگ کشته شد و سام گرشاسب انتقام وی را از دشمنان گرفت و کیکاوس (خشتریتی) و ایرانیان (مادها و پارسها) از قید دیوان مازندران (آشوریان) آزاد شدند.
کریشنای هندوان هم نظیر سام گرشاسب (رستم هفتخوان مازندران) کشندۀ فیل و اژدها و شرکت کننده در نبردهای پاندواها (ایرانیان) با کوراواها (تورانیان) به شمار رفته است.
در رام یشت اوستا رام (اندروای، در معنی سیاه نیرومند آسمانی) در مقام شیوا، خدای بزرگی است که اهورا مزدا برایش فدیه می آورد. در رام یشت اوستا، رام (اندروای، در معنی سیاه نیرومند آسمانی) در مقام شیوا، خدای بزرگی است که اهورا مزدا برایش فدیه می آورد.
در اسطورۀ کودکی کریشنا که شباهت زیادی به اسطورۀ فریدون (کوروش) دارد نامهای ناندا (شادی) و وسودِوه (دادۀ خدای روشن) و گوپی (گاو شیرده پرور) مطابق ماندانا/فرانک (شاد، مادر کوروش/فریدون)، مهرداد (چوپان حامی کوروش کودک) و گاوبرمایون شیرده فریدون کودک هستند. پیشگویان به کانسه (جام، جم) برادر دِوکی (الهه) گفته بودند که پسر زاده شده از خواهرش دِوکی او را خواهد کشت، لذا کانسه دستور به قتل کودک نوزاد وی داده بود که وسودِوه وی را نجات داد و به جای دور دست گریخت. در مهابهاراته، پدر بزرگ کریشنا نیز نظیر آستیاگ (در مقام پدر بزرگ کوروش) درشمار دشمنان وی است ولی نام کانسه نه متعلق به آستیاگ (اژدهاک) بلکه مختص به داماد و ولیعهد او سپیتمه جمشید به نظر می رسد که همزمان با آستیاگ در آذربایجان و ارمنستان حکومت می کرده است.
ولی در خود ایران پرورش قهرمان شمال در هیئت زال به سیمرغ نسبت داده شده است. جالب است که کتسیاس داستان کودکی کوروش (فریدون) را با آترادات پیشوای آماردان (سام گرشاسب) پیوند داده و آترادات (سام گرشاسب) به جای پدر زال بودن پدر کوروش هخامنشی به شمار رفته است.
هانومان (میمون) و لشکر میمونهای وی که حامی راما و کریشنا به شمار رفته اند می توانند اشاره به مازندران و میمونهای باستانی جنگلهای آنجا و همچنین نام نام قوم مَردان (آماردان) باشد چون کلمۀ سنسکریتی هَری هم به معنی مَرد و هم به معنی میمون است.

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۷

قدمت نام حاجی فیروز

مطابق مقالۀ نوروز آرتور کریستن سن، عنوان حاجی فیروز در کتاب المحاسن و الاضداد جاحظ یا بیهقی به صورت مبارک منصور (خجسته پیروز) نام آن مرد خوش سیمایی (در اساس خوش یمن و خجسته) بوده که در روز ششم نوروز (نوروز بزرگ) در مراسم نوروزی به پیش شاه آمده و به عنوان همراهی کنندۀ ایام نوروز برای شاه نیکبخت سعادت و آرامش آرزو می کرد. او می نشست، اندکی بعد مردی وارد میشد که طبقی سیمین در دست داشت و بر آن گندم و جو، نخود و جُلبان (نوعی گاودانه)، کنجد و برنج، از هر نوع هفت خوشه و هفت دانه، قند و دینار و درهمی نو قرار داشت..."
بر این پایه عنوان حاجی متعلق به مبارک (خجسته) بر گرفته از هاگای بیزانسی/هاگیوس یونانی (مقدس، مبارک) است که شروین وکیلی بدان توجه کرده است. نظر به معنی مقدّس آن احتمال زیاد دارد این کلمه بیزانسی با کلمۀ حجّ عربی (قصد مقصدی را کردن) تداخل داشته است.
دکتر فریده معتکف در نوشته اش که مأخذ آن ذکر نشده، مبارک منصور را با میر نوروزی سنجیده است ولی نام مبارک (هاگی) منصور (پیروز) به وضوح به حاجی فیروز می خورد تنها واریانت سیاهی حاجی فیروز می ماند که در گسترۀ فرهنگ ایرانی از منشأ دیگری وارد شده است، احتمالاً سمت بلخ. چون جشن و شادی ایزد آتش در سمت هند به ایزد سیاه رنگ آگنی منتسب بوده است. در آن سوی نام حاجی به صورت هاسی معنی شاد و خندان را می داده است که خصلت حاجی فیروز خندان است که ورد زبانش چرا نمی خندی است.
در سمت هند کلمۀ اوستایی رامَ (رامش= معادل ایدا در سنسکریت) به معانی سیاه و جذاب و زیبا و دلپذیر و شادی و خوشی بوده است که با جیشنو (پیروزی، جشن) و خجسته پیروز (مبارک منصور کتاب المحاسن و الاضداد) یا همان حاجی فیروز رامشگر و عید (ایدا) مرتبط می شده است. معانی واژۀ اوستایی رامَ در کلمات فارسی رامش (آرامش و ساز و نوا، سرود و شادی) به خوبی بر جای مانده است.

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۶

ریشۀ هندوایرانی و عربی واژۀ عید

در فرهنگ سنسکریت-فارسی جلالی نائینی واژۀ ایدا iDA به معانی تفریح و تفرج و آسایش و سرزندگی آمده است. این واژه به وضوح می تواند اصل واژۀ معرّب عید باشد؛ چون واژۀ عید در قاموس لغات قرآن ذکر نشده است:
.इडा f. iDA refreshment, इडा f. iDA recreation, इडा f. iDA comfort
کلمۀ اوستایی ایژَ به معنی خوشبختی و آسایش و آرامش شکلی از این واژۀ سنسکریتی ایدا به نظر می رسد.
جشن و شادی ایزد آتش در سمت هند به ایزد سیاه رنگ آگنی منتسب بوده است. در آن سوی نام حاجی به صورت هاسی معنی شاد و خندان را می داده است که خصلت حاجی فیروز خندان است که ورد زبانش چرا نمی خندی است.
در سمت هند کلمۀ اوستایی رامَ (رامش= معادل ایدا در سنسکریت) به معانی سیاه و جذاب و زیبا و دلپذیر و شادی و خوشی بوده است که با جیشنو (پیروزی، جشن) و خجسته پیروز (مبارک منصور کتاب المحاسن و الاضداد) یا همان حاجی فیروز رامشگر و عید (ایدا) مرتبط می شده است. معانی واژۀ اوستایی رامَ در کلمات فارسی رامش (آرامش و ساز و نوا، سرود و شادی) به خوبی بر جای مانده است.
کلمۀ مشابه عید (هَدو اکدی) در زبانهای سامی هم وجود دارد ولی شکل سنسکریتی ایدا به عید نزدیکتر است:
ḫadû [ḪÚL : ] (vb. u/u ; stat. ḫadi)
[Moral life → Feelings]
G. to rejoice, be joyful about sth. ; to wish, be willing ; to be content with sth. (+ana) D. to make happy Š. to make s.o. rejoice N. to reach an agreement (?)
Comparison with other Semitic languages :
•Proto-Semitic : *ḫadāw
•Syriac : ḥdi ܚܕ݂ܼܝ
•Hebrew : ḥāḋā חָדָה
•Ugaritic : ḫdw
نظر به تبدیل پذیری حرف ه به اَ شکل سیریاک و عبری می تواند به عید تبدیل شده باشد، ولی معنی عربی کلمۀ عید را نه با این کلمات سامی بلکه با کلمات عادت و عودت ربط داده اند.

معنی هندوایرانی نام ابراهیم

نظر به کلمۀ سنسکریتی آ- براهمه یعنی بسیار مقدس، احتمال زیاد دارد تورات نویسان عناوین ابرام (پدر عالی) و ابراهیم (در معنی پدر امتهای بسیار) را که بعداً به ایبال پی اِل دوم (به معنی سامی سازندۀ معبد قدیمی) پادشاه اشنوناکی عبریان عصر حمورابی (امُرافل تورات) داده اند از هندوایرانیان اخذ کرده اند و ابراهیم بت شکن روایات اسلامی چنانکه از برخی روایات عهد اسلامی بر می آید در اساس به صورت آ- براهمه لقبی بر سپیتاک سپیتمان حاکم بلخ (گائوماته بردیه، پسرخوانده و داماد کوروش بزرگ)، به قول داریوش "ویرانگر معابد بت پرستی" بوده است که بنا به هاروی کرافت و ارنست امیل هرتسفلد، در نزد هندوان ملقب به گوتمه بودا و در نزد ایرانیان ملقب به زرتشت سپیتمان گردیده است. در این رابطه نامهای اساطیری زرتشتی و اسلامی نیای زرتشت و پدر ابراهیم یعنی فراهیم رُوان (در هیئت فرَ-هیمه-رُوان= پُر از هیمۀ روح و روان، چون در کتاب پهلوی دینکرد در اسطوره زایش مادر زرتشت دختر فراهیم رُوان گفته شده است آتشی بدون هیمه در خانۀ وی می سوخت و همه جا را روشن میکرد) و آزر (آذر) با هم مرتبط می نمایند. به نظر می رسد نام شاهزاده و صوفی اساطیری بلخی ابراهیم ادهم (بور) یادگار کهنی در این رابطه است که تاریخش به سهو به عهد اسلامی انتساب یافته است. در واقع کتسیاس معنی آ-براهمه (بسیار مقدس) را در لقب سپنتداته (مخلوق مقدس، دارای قانون مقدس) برای سپیتاک سپیتمان (گائوماته بردیه) حاکم دربیکان سمت بلخ و ناظر امور دره سند (هند) بیان نموده است:
ब्राह्म adj. brAhma sacred, ब्राह्म adj. brAhma divine, ब्राह्म adj. brAhma holy, ब्रह्म m. brahma priest, ब्रह्म n. brahma Supreme Spirit.
واژۀ بود bud (budha, butha) در زبانهای ژرمن علاوه بر معنی سنسکریتی آن یعنی آگهی (دانش) معنی پیغام را نیز می دهد. بر این اساس عناوین بودا (بودّها، buddha) و زرتشت (زرتوشترا، دارندۀ خبر خشنود کنندۀ زرین و مقدس) مفهوم واحد پیامبر و پیام آور دینی را می داده اند:
.तुष्ट ppp. tuSTa pleased
در این رابطه در سایت دینی راسخون در مقالۀ زرتشت و ابراهیم ظاهراَ از نویسنده ای با نام مستعار کاربر طلایی می خوانیم:
"اسدی توسی، لغت فرس: مغ: گبر آتش پرست باشد از ملت ابراهیم. وستا: تفسیر زند است و زند، صحف ابراهیم بود. سرورودی، مجمع الفرس:
زردشت: در نسخه حسین وفایی مسطور است که این لفظ به روایتی نام حضرت ابراهیم است به زبان سریانی، این است که زردشت و زرادشت و زردهشت که هر سه یکیست و برزین امامان ملت ابراهیم اند.
جمال الدین انجو، فرهنگ جهانگیری:
زردشت بزرگ و زروان بزرگ و زرهون: این نام از اسماء مبارک حضرت ابراهیم خلیل است... و این اسماء پهلویست. محمد حسین بن خلف تبریزی، برهان قاطع:
ابستا: تفسیر کتاب زند است و زند، کتاب ابراهیم زرتشت آتش پرست است در دین زردشتی و بعضی گویند نام صحف ابراهیم علیه السلام است و معرب آن ابستاق باشد.
زند: نام کتابی است که ابراهیم زردشت دعوی می کرد که از آسمان برای من نازل شده است.
عبدالرشید، فرهنگ رشیدی:
اپراهام: نامیست پارسی باستان و به حذف همزه (پراهام) نیز آمده. ابراهیم: معرب آن زرتشت:... زعم فردوسی آنست که او از نسل ابراهیم علیه السلام است و نامش ابراهام و زردشت: لقب او...چنانچه می گوید:
نهم پور زردشت پیشین بد اوی
براهیم پیغمبر راستگوی
در فرهنگ فارسی به خط فارسی که مولف آن شناخته شده نیست و در دوران زندیه تألیف شده نیز آمده است:
و محققین مجوس گویند زردشت به زبان سریانی نام ابراهیم خلیل علیه السلام که کعبه معظم را او بنا نهاد و آتشکده ساخت و قرنهای دراز،اعظم آتشکده های عالم بوده است و به این سبب در گفتن و نوشتن تعظیم کنند.
ترکۀ اصفهانی، ترجمۀ ملل و نحل شهرستانی:
مجوس و اصحاب اثنین و مانویه و سایر فرق مجوس گویند دین بزرگ و ملت عظما، ملت ابراهیم خلیل است... ملوک عجم تمام بر ملت ابراهیم بودند و تمام رعایا بر دین ملوک بودند و ملوک ایشان مرجعی بود که در جمیع وقایع، به حبل متین دانش او اعتضادی نمودند و او را موبد موبدان گفتندی... و مجوس را سبب تعظیم آتش چند امر بود: یکی آن که جوهری شریف علویست و دیگر آن که خلیل علی نبینا و علیه السلام را به احراق تعرض نرساند.
ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه:
بعضی از علمای آگاه به انساب گمان کرده اند که پادشاهان ایران از اولاد ابراهیم هم بوده اند.
ح. نوبخت: به گفته ابوالقاسم اصفهانی: ن ُمرو به ضم نن و نام اصلی او نوما رود از اهالی استخر و بزرگ حکمدار بود و او بود که ابراهیم را به آدرازن افکند و آدرازن یعنی آتشگاه.
...عصری که بر حسب بیان مورخین، آیین برهما در ایران یا هند پدید آمده است، مقارن با همان عصری است که یهود برای ابراهیم قائل شده اند.خاصه فرائضی که به گفته ایشان ابراهیم آورده است، اکثرا همان سننی است که در آیین برهما به کار رفته و هنوز هم به کار می رود و از این جمله موضوع حج است و در نامه ای از دانشمند هلندی، کلمانی مسرا، به علامه هبت الدین شهرستانی نوشته است، این معنا را متذکر گردیده که:
در آیین برهما مصرح است که توانگران می باید هر سال به بنارس که شهری است مقدس، سفر کنند و مراسم حج را به جا بیاورند. یکی موسوم به سوفیا و دیگری موسوم به مورات که هر دو هزار گام با یکدیگر فاصله دارند. چنانکه در جوار مکه 2 محل است: یکی موسوم به صفا و آن دگری موسوم به مروه و همچنان در قانون حج اسلامی رسم است که حاجیان میان صفا و مروه هفت بار هروله می کنند. یعنی مانند شتر دویده و مراجعت کنند و هندوها نیز میان سوفا و مورات باید هفت بار هروله کنند. (دیوان دین،279 و 283) صدیق صفی زاده: در نامه زلال زلال، ابراهیم نمودار زرتشت یاد شده و در بند دیگر نیز شاه ابراهیم ایوت و بابا یادگار مظهر زرتشت و ابراهیم یاد شده اند که در روز رستاخیز مانند مرغ سحرخیز در بهشت نواخوانی می کنند.
پ. سایکس از طایفه ای به نام ابراهیمی یاد کرده که سادات شهرک عقدا (در 73 کیلومتری نایین و 45 کیلومتری اردکان در یزد) بودند و پارسی را اقوام خود می دانستند. (ده هزار میل در ایران،186)
اربلو Herbelot نیز اشاره می کند که: ایرانیان قدیم برآنند که زرتشت از موسی قدیمتر بوده و مغانی هستند که او را با ابراهیم، یکی می پندارند و غالباً او را ابراهیم زرتشت می نامند. (زرتشت و جهان غرب،26)
در یکی از نامه های اسقف شهر سزاریه به نام بازیل که در سال 377 میلادی نگاشته شده در باره مهاجران ایرانی به کاپادوکیه آمده است:
مهاجرینی هستند که در گذشته های دوردست، از سرزمین بابل به اینجا مهاجرت کرده اند. رسم ها و عادات ویژه خود را دارند و با دیگر مردمان نمی آمیزند. آتش را چون خدا پرستش می کنند. خود را از نسل ابراهیم می دانند و می گویند زرنو-اس zarnuas (رهبر و نیای زرین، منظور زرتشت سپیتمان) بنیانگذار نژاد آنان بوده است. (تاریخ کیش زرتشت، جلد 3، 357).
حال متوجه می شویم چرا در لغت نامه های قدیمی، ابراهیم با زروان (در معنی دارندۀ زرینی یا قدمت) در ارتباط بوده و ابراهیم نماد زرتشت به حساب می آمده است.
جالب تر این است که در یادگار زریران نام دبیر دیوان مهست نیز ابراهیم آورده شده است.
کوهی نیز در سیستان وجود دارد زرتشتیان معتقدند مردمان آن کوه دختران خود را کانفسه (هامون) می فرستادند تا از نطفه زرتشت آبستن شوند و یکی از سه منجی را به دنیا آورند. نام این کوه در اوستا اوشی بام یا اوشی دام به معنای سرای سپیده دم است. مردمان سیستان اکنون این کوه را تحت عنوان سرای ابراهیمی گرامی می دارند."

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۶

ماهی تحویل سال از شوش؟

تصوی بانوی اشرافی عیلامی از قرن هشتم و هفتم پیش از میلاد از شهر شوش (نگهداری شده در موزۀ شهر لوور پاریس) که دوک نخ ریسی (سمبل سرنوشت) در دست دارد و در مقابل در ظرفی روی چهارپایه ماهیی قرار گرفته است. به نظر می رسد نشانگر مراسم پیشگویی مذهبی و آیینی عیلامی خاصی است. شاید پیشگویی سال روبرو در آغاز سال. ماهی سمبل خدای زمین و آبها و خرد ائا/انکی بوده است.

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۶

مطابقت میر نوروزی با کاهن جشن نوروز بابلی زگموک (آکیتو)

میر نوروزی در ایران باستان: "در آغاز نوروز رسم چنین بود كه مردی نیكنام خوش یمن خجسته گشاده روی و شیوا گفتار به حضور شاه می آمد و اجازه ورود می خواست شاه می پرسید .كیستی از كجا می آیی، به كجا میروی، با تو چه كس همراه است، با خود چه آورده ای؟
وی پاسخ میدهد. من از سوی دو مبارك پی می آیم. به سوی دو نیك بخت میروم با من پیروزی همراه است. نام من خجسته است، با خود سال نو می آورم، برای شاه خبر خوش و درود و پیام می آورم .
شاه به وی بار میداد و او خوان سیمین نوروزی را كه كنار در كنار آن نان های كوچك پخته شده از گندم، جو، ارزن، ذرت، نخود، عدس، برنج، كنجد، باقلا و لوبیا قرار داشت در پیش روی شاه میگذاشت و برای شاه خوشبختی و نیك روزی و زندگانی دراز آرزو میكرد . در این اسطوره دو نیك بخت عبارتند از دو امشاسپند خرداد و امرداد یا هاروت و ماروت زیرا شاهان در روز ششم فروردین در نوروز بزرگ در خرداد روز به بار نوروزی می نشستند و امشاسپندان دوگانه خرداد و امرداد كه یكی به معنی تندرستی است و بر آبها فرمانروایی دارد و دیگری به معنای نمیرانی و زندگی جاویدان است و بر گیاهان فرمانرواست فرشته های موكل به روز های ششم وهفتم ماه هستند و میر نوروزی از سوی آنان تندرستی و زندگی جاویدان به حضور شاه میبرد." (فریده معتکف)
رسیدن میر نوروزی به حضور شاه ایران یاد آور رسیدن کاهن بابلی به حضور مردوک (ماروت) [و انلیل= هاربه، هاروت] در روز سوم نوروز بابلی و حاجت مردم بابل را خواستن از وی است. ماروت (یاور مار نشان، مردوک) مطابق امشاسپند شهریور (شهریار آرزو شده) و هاروت (هاربه، انلیل) مطابق امشاسپند خرداد (یاور دارای نشان کمال و رسایی) است. هاروت و ماروت بنا به روایت ابن عباس تا به روز قیامت به طورمسلسل و معکوس در چاه بابل آویزان هستند. هاروت که به صورت هاریته در سنسکریت معنی شیر درنده را می دهد می تواند منظور جانور درندۀ مردوک (ماروت، اژی دهاک) یعنی پلنگ-مار موشهوشو بوده باشد. اسطوره بسته شدن هاروت و ماروت به طنابهای چاه بابل از جزء اوت در نام ایشان گرفته شده است که در سنسکریت علاوه بر معنی یاوری، معنی بسته شده را نیز می دهد.
مطابقت نامهای نمرود و شدّاد و اَژی دهاک با مردوک:
نمرود به صورت نمرو-ادی در اکدی به معنی همراه با پلنگ معنی می دهد و اژی دهاک اوستا به معنی دارای نشان مار سمّی است و سمبل مردوک ایزد ملی بابل نیمه پلنگ-نیمه ماری به نام موشهوشو (مار سمّی) بوده که همراه وی تصور میشده است. ولی ضحاک به معنی خندان ترجمه نام آشّور خدای ملی آشوریان است.
نمرود در معنی توراتی یاغی هم یاد آور نام موشهوشو (مار شدید و افعی) و نیز شدّاد یعنی شدید العمل است. اگر نام سپیتورۀ همکار آژی دهاک را به معنی سگ وحشی (سپی-تورَ) بگیریم آن نشانگر نام نمرود/موشهوشو (پلنگ/مارِ همراه) خواهد بود. اینکه سپیتوره برادر یمه (جمشید) به شمار رفته است به سبب آن است که خود یمه هم در مقام یَم خدای اوگاریتی رود و دریا اژدهاوش به شمار می رفته است.

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۶

ریشۀ واژۀ ترکی دَربه darbe (کودتا)

این کلمۀ را بر گرفته از ضربۀ عربی میدانند. ولی حرف ض عربی در ترکی اصیل به د تبدیل نمیشود. بر این پایه آن بر گرفته از شکل آرامی نو darba (به همان معنی ضربه زدن با سلاح) می باشد. لغات آرامی می توانستند به وساطت بومیان کپادوکیه (به قول هرودوت سریانی ها) و کیلیکیه به عثمانی ها رسیده باشند.

احتمال معرب بودن کلمۀ عطسه

نظر به واژۀ شنو-سه (سنو-سه، بسیار منبسط شدن) عطسه را می توان صورت معرّب ترکیب اَتی-سه (بسیار منبسط شدن) گرفت. سی (سه) اوستایی به معنی منبسط شدن است:
.स्नु m. snu summit [surface, height], tशय adj. zaya lying. अति indecl. ati very

پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۶

ریشۀ هند و ایرانی کلمۀ عشق

برای تکمیل و اصلاح این گفته که "کلمۀ عشق در قرآن وجود ندارد. این کلمه گفته می شود که از عشقه گرفته شده است و آن گیاهی است که به دور درخت می پیچد". مسلم به نظر می رسد که واژۀ عشق مأخوذ از عشقه عربی یا معرب نیست بلکه برگرفته از معادل فارسی آچکۀ سنسکریت (عشق، تمایل به بسیار دوست داشتن) است. تصور میکنم خود آچَکه (عشق، نه مصدر آن، آکا= بسیار دوست داشتن) هم از نظر شکل و معنی به عشق نزدیکتر از ریشه مفروض اخیراً رایج ایسکَ (خواستن) بوده باشد و معنی اجزای آچَکه (عشق) بسیار مشخص است: اَچ= تمایل، آ-کا= بسیار دوست داشتن. حتی مصدر آن به صورت اَکَ به اوستایی در معنی چنگک می تواند ریشۀ واژۀ معرب عشقه (متمایل به پیچیدن و چنگ زدن) بوده باشد.
پس عشق معرب از کلمه ای هندوایرانی است که صورت سنسکریتی آن، آچَکه است:
आचके verb Acake {AkA} love, आचके verb Acake {AkA} desire. अचति { अच् } acati {ac} verb tend.
در اوستایی هم ریشۀ واژۀ سنسکریتی آ-چَکه (بسیار آرزویش را داشتن) به صورت چَگ (آرزو کردن) در صفحه 494 فرهنگ لغات اوستایی احسان بهرامی وجود دارد . چغیدن (مشتاقانه خواستن) از این ریشه در فارسی باقی مانده است و حرف اضافی "آ" در سنسکریت علامت شدت و فزونی است و حرف چ علی القاعده در زبان فارسی به ش تبدیل شده است: چلتوک = شلتوک، چوپان = شبان. اسکask انگلیسی از ریشۀ ais*- "to wish, desire در معنی خواهش کردن و در خواست کردن با ایشکائو لیتوانیها (خواست، طلب) مرتبط می نماید. وجود این کلمات انگیسی و لیتوانیایی هم در تأیید همین نظر و نیز نظر دکتر محمد حیدری ملایری است:
"ریشه شناسی
نویسنده (محمد حیدری ملایری) بر این باور است که «عشق» میتواند با واژه ی اوستایی -iš به معنای ِ «خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن» پیوند داشته باشد، که دارای جدا شدههای زیر است: -aēša «آرزو، خواست، جستجو»؛ išaiti «میخواهد، آرزو میکند»؛ -išta «خواسته، محبوب»؛ -išti «آرزو، مقصود». همچنین پیشنهاد میکند که واژه ی عشق از اوستایی -iška* یا چیزی همانند آن ریشه میگیرد. پسوند ka- در پایین بازنموده خواهد شد.
واژه ی اوستایی -iš همریشه است با سنسکریت -eṣ «آرزو کردن، خواستن، جُستن»؛ -icchā «آرزو، خواست، خواهش»؛ icchati «میخواهد، آرزو میکند»؛ -iṣta «خواسته، محبوب»؛ -iṣti «خواست، جستجو»؛ واژه ی ِ زبان ِ پالی -icchaka «خواهان، آرزومند». همچنین، به گواهی شادروان فرهوشی، این واژه در فارسی ِ میانه به دیسه ی ِ (= صورت ِ) išt «خواهش، میل، ثروت، خواسته، مال» باز مانده است. -- برای ِ آگاهی ِ بیشتر از واژه ی ِ «دیسه» = form به «فرهنگ ریشه شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» رجوع کنید. واژههای اوستایی و سنسکریت از ریشه ی پوروا-هند-و-اروپایی -ais* «خواستن، آرزو کردن، جُستن» میآیند که دیسه ی اسمی آن -aisskā* است به معنای «خواست، میل، جستجو». بیرون از اوستایی و سنسکریت، چند زبان دیگر شاخههایی از آن واژه ی پوروا-هند-و-اروپایی را حفظ کردهاند: اسلاوی کهن کلیسایی isko, išto «جستجو کردن، خواستن»؛ iska «آرزو»؛ روسی 'iskat «جستجو کردن، جُستن»؛ لیتوانیایی ieškau «جستجو کردن»؛ لتونیایی iēskât «جستن شپش»؛ ارمنی 'aic «بازرسی، آزمون»؛ لاتین aeruscare «خواهش کردن، گدایی کردن»؛ آلمانی بالای کهن eiscon «خواستن، آرزو داشتن»؛ انگلیسی کهن ascian «پرسیدن»؛ انگلیسی ask.
اما دربارهی ریشه ی سنتی ِ عشق. لغتنامه نویسان واژه ی عشق را به عَشَق (ašaq') عربی به معنای «چسبیدن» (منتهیالارب)، «التصاق به چیزی» (اقربالموارد) پیوند دادهاند. نویسندهی غیاثاللغات میکوشد میان «چسبیدن، التصاق» و عشق رابطه بر قرار کند: «مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند.»
از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانوادهی زبانهای سامیاند، واژههای اصیل سامی معمولا در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق مییابند. و جالب است که «عشق» همتای عبری ندارد. واژهای که در عبری برای عشق به کار میرود احو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژه ی دیگر عبری برای عشق «خَشَق» (xašaq) است به معنای «خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن؛ لذت»، که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سِفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بنا بر ا ُستاد سکات نوگل، واژه ی عبری xašaq و عربی ašaq' همریشه نیستند. واک ِ «خ» عبری برابر «ح» یا «خ» عربی است و «ع» عبری برابر «ع» یا «غ» عربی، ولی آنها با هم در نمیآمیزند. همچنین، معمولا «ش» عبری به «س» عربی میترادیسد و برعکس. از سوی دیگر، همانندی معنایی این دو واژه در عربی و عبری تصادفی است، چون معنای ریشه ی آغازین آنها یکی نبوده است. خشق عبری به احتمال در آغاز به معنای «بستن» یا «فشردن» بوده است، چنانکه برابر آرامی آن نشان میدهد. همچنین، ا ُستاد ورنر آرنولد تأکید میکند که «خ» عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به «ح» میترادیسد و هرگز «ع» نمیشود.
نکتهی جالب دیگر اینکه «عشق» در قرآن نیامده است. واژه ی به کاررفته همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشدههایش، برای نمونه دیسه ی اسمی حُبّ (hubb). همچنین دانستنی است که در عربی نوین واژه ی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و دیسه
های جداشدهی آن به کار میروند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب، و دیگرها. نگاهی به فردوسی
چنانکه میدانیم، فردوسی برای پاسداری و پدافند از زبان فارسی از به کار بردن واژه های عربی کوشمندانه خودداری میکند. با این حال واژه ی عشق را به آسانی به کار میبرد با اینکه آزادی شاعرانه به او امکان میدهد واژه ی دیگری را جایگزین عشق کند. میتوان پرسید، چرا فردوسی واژه ی حُب را که واژه ی اصلی و رایج عشق است در عربی و مانند عشق یک هجایی است، و بنابراین وزن شعر را به هم نمیزند، به کار نمیبرد؟ نویسنده به این باور میگراید که خداوندگار شاهنامه با اینکه شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه شناسی واژه های هند-و-اروپایی نداشته به احتمال میدانسته که عشق واژهای فارسی است.
بخندد بگوید که ای شوخ چشم ------------ ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال ------------------ نهال سرافکنده گردد همال
پدید آید آنگاه باریک و زرد ------------- چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یکباره دیوانه گشت ------------- خرد دور شد عشق فرزانه گشت
جالب است بدانیم که فردوسی خود واژه ی عشق را چگونه می نوشته است. به احتمال بی «ع»، به دیسه ی «اِشق» یا حتا «اِشک»! اما پی بردن به این نکته آسان نمینماید، زیرا کهنترین دستنوشت بازماندهی شاهنامه به درحدود دو سده پس از فردوسی برمیگردد. دقیقتر گفته باشیم، نسخه ای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۵۹۶ گاهشماری خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی).
برآیند
کوتاهانه، ما روال زیر را برای هست شدن واژه ی عشق پیشنهاد میکنیم: پوروا-هند-و-اروپایی -ais* «خواستن، میل داشتن، جُستن»، -aisska* «خواست، خواهش، جستجو > اوستایی -iš «خواستن، آرزو کردن، جُستن» و > -iška* «خواست، خواهش، میل».
پسوند ka- در اوستایی کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژههای زیر دیده میشود: -mahrka «مرگ»؛ -araska «رشک، حسد»؛ -aδka «جامه، ردا، روپوش»؛ -huška «خشک»، -pasuka «چهارپا، ستور» ( در پهلوی pasu و pah «چهارپا، گله، رمه»؛ در گویش تاتی کرینگانی «پس» = «گوسفند»؛ در فارسی رسمی «شبان» و «چوپان» از pasu.p n*)؛ -drafška «درفش»؛ -dahaka «گزنده(؟)، ضحاک (با -aži)؛ و دیگرها.
واژه ی اوستایی به احتمال واژه ی išk* را در فارسی میانه پدید آورده است که به عربی راه یافته است. دربارهی چگونگی گذر این واژه به عربی میتوان دو امکان به تصور آورد. نخستین آن است که išk* در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشتند (به ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتا حجاز) به عربی وارد شده است. برای آگاهی بیشتر از چگونگی تأثیر فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام رجوع کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش «راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی»، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴. ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ «ک» به عربی ِ «ق» کمیاب نیست، چند نمونه: کندک > خندق، زندیک > زندیق، کفیز > قفیز، کوشک > جوسق، کاسه > قصعَه (به نوشته ی ِ المعرب جوالیقی، منتهی الارب، اقرب الموارد).
جالب است که در این واپسین واژه (قصعَه) نه تنها «ک» به «ق» ترادیسیده شده، دو واک ِ «ص» و «ع» هم، که ویژهی ِ زبانهای ِ سامیاند، پدید آمدهاند. نمونه ی دیگری از ترادیسی به «ع» را در نام ِ جزیره و شهر ِ آبادان میبینیم، که در عربی عبّادان خوانده میشود. باید گفت که دیسه ی ِ کهن ِ آبادان، بنا بر بطلمیوس (Ptolemaeus)، اخترشناس و جغرافیدان نامور سدهی دوم میلادی Apphana یا، به نوشتهی مرسیان (Marcian)، جغرافیدان سدهی چهارم میلادی، Apphadana است. در اینجا نیز مصوت ِ نخستین به «ع» ِ عربی دگرگون شده است. بنا بر پژوهش زندهیاد فرهوشی، دیسه ی اصلی نام این جزیره از فارسی ِ باستان ِ -āppā گرفته شده است، از āp به معنای «آب» و -pā «پاییدن، نگهبانی کردن»؛ رویهم رفته به معنای «پاسگاه ِ (کرانه ی ِ) آب» (پاسگاه ِ ساحلی ِ خلیج ِ فارس). و آخرین نمونه از این دست «قرقومعما» یا «قرقومعنا» است «دُرد ِ (کنجارهی ِ) روغن ِ زعفران»، که دیسه ی ِ عربیده ی ِ واژه ی ِ یونانی ِ krokomagma است، از krokos «زعفران» و magma «دُرد، کنجاره، روغن». این دارو در پزشکی ِ یونانی (جالینوس) به کار میرفته است. به کوتاهی، چند نمونه هم از جایگزینی ِ واکهای ِ «غ» و «ط» در واژههایی که عربی از زبانهای بیگانه به وام گرفته، حال آنکه این آواها در زبان ِ اصلی وجود ندارند. از یونانی: فیثاغورث (Pythagoras)؛ قاطیغوریا (kategoria)؛ ارغنون (organon)؛ مغناطیس (magnesia-lithos)؛ اسطرلاب (astrolabos)؛ طالس (Thales)؛ ارسطو، ارسطاطالیس (Aristoteles). از فارسی: طاس (tašt)؛ طسّوج (tas y)؛ طسق (tašk)؛ طَبَق (tab k). از فرانسه در عربی ِ کنونی: غاز (gaz)، که در فارسی گاز است، حالتی از ماده (جامد، مایع، گاز). بازگردیم به موضوع راهیابی واژه ی ِ išk* به عربی. همچنین ممکن است که این واژه در آغازهای دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد. از آنجا که لغت نویسان و کاتبان از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته اند، که مفهوم «خواستن، جستجو کردن» را در بر دارد، آن را با عربی عَشَق، که «چسبیدن» است، درآمیخته اند. رویهم رفته، لغت نویسان سنتی بارها ریشه های عربی برای واژه های فارسی تراشیده اند، بیشتر به سبب ناآگاهیشان، و شاید برخی در کوششهایشان برای عربیدن. امید است که این یادداشت کوتاه دوستداران زبان فارسی را سودمند افتد، و آغازی باشد برای پژوهشهای بیشتر در این زمینه. یکی از موضوعهای جالب در این رابطه کند-و-کاو در مفهوم عشق در عرفان ایرانی است، که عشق را با «جستجو» و «گشتن» پیوند میدهد. به یاد آورید منطقالطیر عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ، یا بیت معروف مولوی را: هفت شهر عشق را عطار گشت ٭٭٭ ما هنوز اندر خم یک کوچهایم. آیا این مفهوم عشق هیچ پیوندی با ریشه ی ایرانی عشق، که «خواستن» و «جُستن» است، ندارد؟ بررسی و جستجو در این زمینه بیرون از میدان پژوهشی نویسنده است."

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۶

معنی نامهای شهر بتلیس (بدلیس)، آمِد، درسیم و موش

نام ایرانی/ارمنی شهر بتلیس/بدلیس یعنی باغیس (بغ-ایس) به معنی محل پرستش خدا است. هیئت آرامی نام شهر بدلیس به صورت بیت دلیلو-ایس هم معنی محل پرستشگاه را می دهد.
احتمال دارد در آن سمت نام شهر دیاربکر (منطقۀ مس) از ترجمۀ نام قدیمی آن آمِد (در معنی دارای مِس فراوان) بدست آمده باشد. نام ناحیۀ درسیم به معنی دارای دروازۀ نقره ای و نام منطقۀ موش در سنسکریت به معنی دارای کورۀ ذوب فلز است.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

معنی فارسی محتمل ناهار و ناشتایی

ناهاری در معنی گرسنگی می تواند تلخیص نا آهاری (گرسنگی) بوده باشد. نام ناهار (در کنار شام پهلوی) به ظاهر به عنوان هنگام غذای روز (نهار) عربی به نظر می رسد. ولی نی در ناهار می تواند به معنی پایه ای و اساسی بوده باشد. بر این پایه ناهار به معنی وعده غذایی اساسی است که با نهار عربی (روز) تداخل کرده است. هیئت نو آن هم در نام نوبهار (معبد اصلی) به معنی اصلی و اساسی است:
.नय m. naya principle
با توجه به کلمات سنسکریتی نه (سبک و لاغر) و نینیه (درونی و داخلی) و نان چاشت (هنگام خورش میانی و مرکزی) که در افغانستان به ناهار (وعده غذایی اساسی) گفته میشود، اصل ناشتا (صبحانه)، نا-چاشتا (هنگام خورش سبک) به نظر می رسد. چاشت از چَش اوستایی به معنی چشیدن و خوردن آمده است. هیئت سنسکریتی شام، سایَم-ازنه (وعده غذایی شامگاهی) است:
.सायमशन n. sAyamazana evening meal

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۶

معنی ازمیغان اطراف طبس که دارای آب واقع در دره گود می باشد

ازمیغان به صورت اَئوذ-میغان به معنی محل دارای آب بسیار واقع در گودی می باشد. ائوذَ= آب بسیار، میغان (مَغان) = منسوب به گودی. اَئوذَ اوستایی علی القاعده می توانست تبدیل هوذ شود که این خود میتواند مأخذ واژۀ معرّب حوض باشد که در قرآن به کار نرفته است.

معنی هند و ایرانی نام روز شنبه

یک منبع چینی از قرن هشتم میلادی از وجود ایام هفته به نام یو شمبت (روز تعطیل)، دو شمبت، سه شمبت، چر شمبت، پنج شمبت، شش شمبت و شمبت در ایران نام برده است. بسیار جالب است که نامهای شَمَ-پاتَ و شَمبه- آیَتّی (شنبت) در سنس‍کریت به ترتیب معانی قابل توجهِ، روز افتادن استراحت و روز مقیاس و معیار می باشند. تکراری افتادن نام ایام هفته در ایران با اعداد ترتیبی و واژۀ شنبت، نه نشانگر معنی استراحت آن (شَمَپاتَ) که معنی نام عبری شنبه یعنی شَبّات نیز هست، بل‍که نشانگر معنی روز مقیاس و معیار آن (شَمبت) است که در زبانهای سامی مرسوم نیست. جزء پَت در معنی سنس‍کریتی ش‍کاف دادن و شیار انداختن در اینجا همچنین یاد آور معنی ایرانی شنبه (شَن مَئویه اوستایی، علامت شیار) است. ش‍کل لاتینی شنبه یعنی سَمبتی نیز مطابق هیئت هند و ایرانی آن (شمبت) است. در کتاب منتهی الارب معنی نام روز شنبه، شیار آمده است. شیاری که به علامت روزهای هفته روی دیوارها یاد داشت میکرده اند. z=sh
.शम m. zama rest, समा f. samA day, पात m. pAta falling
.शम्ब m. zamba meter, आयत्ति f. Ayatti day
روزهای هفته را با کشیدن تعداد شیار های نشانگر آن روز مشخص می کرده اند. در سنسکریت نظایر دیگر دارد:
सूना f. sUnA injuring, पात m. pAta falling down, माय adj. mAya measuring.

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۶

معنی نام قصبۀ بوچیر استان هرمزگان و کوه آن سانجولا

نامهای بوچیر و سانجولا را می توان به ترتیب در سنسکریت به معنی محل بسیار قدیمی و کوه روی هم انباشته و مجتمع معنی نمود:
.भूय n. bhUya being. चिर adj. cira existing from ancient times
.सङ्कल m. saGkala (sa´nkala) collection

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۶

ادامه زگموک بابلی در سمت تیسفون تا عهد اسلامی

زگموک (جشن سال نو بابلی) در عهد ساسانی نظیر عهد بخت النصر در سمت بابل و تیسفون رواج داشته است. چون جاحظ که در بین سالهای 160 تا 255 هجری قمری در بصره زندگی میکرده، در کتاب محاسن و اضداد می گوید: "در دوره ساسانی ...بیست روز قبل از نوروز دوازده سکو از خشت خام در حیاط قصر درست می کردند. روی یکی از آن ها گندم، روی دیگری جو، دیگری برنج، بعدی لوبیا، بعدی عدس، بعدی ارزن، بعدی باقلا، بعدی نخود و کنجد می کاشتند (سه تای دیگه رو اسم نبرده) تا جوانه بزند. برداشت جوانه ها در روز ششم نوروز همراه با رقص و ساز و آواز انجام می شد. ستون های ساخته شده تا شانزدهمین روز ماه فروردین سال جدید (روز مهر) خراب نمی شدند. محصول را وسط حیاط میپاشیدند و برای فال گرفتن آن ها را می کاشتند. می گفتند هریک از این بذرها بهتر سبز شوند و بهتر برسند نشانۀ این است که آن غله در آن سال بهره ی بیشتری در کشور خواهد داد. پادشاه شخصا به این محصولات سرکشی می کرد و عمیقا نگران آن بود چون سرنوشت بهره ی محصول کشاورزان کل کشور در سال جدید به نحوه ی رشد و بار دهی این محصولات بسته بود!........ "

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۶

مطابقت پاندواها و کورَواهای مهابهاراته با و آریائیان مادی و پارسی-یونانیان و سکاها (تورانیان)

پژوهشی درباره ریشه شناسی نام بنیانگذار سلسله هخامنشیان ویلهلم آیلرز. سوزان گویری:
"در وداهای هند به جز فرمانروائی که " کورو سراوانا " KURU SRAVANA نامیده می شود اصولاً "کورو" نامی مرسوم و احترام آمیز بود است.... شکل های این نام KURU-KURUH_KURUS نام پادشاه "بهاراتا" از تبار فرزندان ماه (پادشاه ماد) بوده است که دو فرزندش " پاندو" و " ذرِیتاراشترا " پس از او به شکلی درد ناک خود را به دو نیم می کنند ... در ادامه ی ماجرای فرزندان او در نبردی سرنوشت ساز که نقطه اوج حماسه ی ملی هند "مهابهاراتا" است. "پاندو" ها حکومت را از " کورو " ها می گیرند. "هاستینا پورا" مکانی که طبق روایت هجده روز نبرد در آنجا جریان داشته "نبردگاه کوروش" یا " میدان کوروش" نامیده می شود. ....... جالب آنکه آن رزمگاهی که کوروش بزرگ پارسی "لیدی" ها را شکست داد به نقل از هرودوت و نظر استرابون منطقه ی " کورو" نامیده می شود.......... " کورو" در مهابهاراتا ریشه ی هندی ندارد و نام تبار " کورو" هاست و صدها نوه ی نام KAURAVA " کورو " را بر خود دارند که احتمالا از زبانهای ایرانی گرفته شده است....." (از فرشید فرهادی)
چند سال پیش بدین نظر رسیده بودم که در مهابهاراته نبرد مادها (در معنی مردم کشور ماه) و پارسها با اسکیتان/سکاها (دارندگان توتم بزکوهی، تورانیان) مستتر است. پاندوها (سفیدها، آریائیان مادی و پارسی، خاندان فرورتیش/چیش پیش) هستند که بر کوروها (دارندگان توتم بزکوهی، سکاها) غلبه می کنند. بنا به گزنفون در واقع کوروش دوم [و برادرش آریارمنه] خواهر زادگان پادشاه بزرگ ماد کیاخسار (کیخسرو) بوده اند. نام اوستایی و شاهنامه ای این دو برادر توس نوذری و گستهم نوذری بوده اند که مادیای اسکیتی (افراسیاب) را در کنار دریاچه چیچست (ارومیه) غافلگیر کرده و به قتل می رسانند. می دانیم بیشترین قسمت روایات حماسی اوستا و شاهنامه هم به همین وقایع نبرد ایرانیان با تورانیان (سکاها/اسکیتان) اختصاص دارد. نام بهاراته در معنی "محافظ جهان" یادآور عنوان ثراتئونه (محافظ جهان و جهانیان) یعنی نام اوستایی کوروش بزرگ (بنا به هرودوت کوروش سوم) است. معنی عنوان کورو (در معنی بزکوهی، قوچ وحشی) در رؤیای دانیال نبی در مورد خود نام کوروش (ذوالقرنین) نیز به کار رفته است؛ کورَ [انگهه] در سانسکریت به معنی بزکوهی است و نیز شدید و خشن و کر در کُردی کوه سخت و مرتفع، تکه سنگ و تکه شاخ یاد آور بزکوهی/قوچ وحشی است. ولی معنی عیلامی-پارسی نام کوروش همان پناه دهنده و محافظت کننده (=ثراتئونه، بهاراته) بوده است. گر چه معانی اصلی نامهای کوروش و ثراتئونه مطابق زبان بلوچی و اوستایی و پشتوانه اساطیری خواب آستیاگ در مورد کوروش، مرد سیلاب مانند بوده است. دهریتاراشتره (ذریتره اشتره، شهریار پیر) که کور حساب شده (از کوروها=سکاها/کیمریها به شمار رفته)، نشانگر کیکاووس (خشثریتی پادشاه مادی کارکاشی) که مطابق اساطیر ایرانی در بند دیوان مازندران (آشوریان به رهبری رئیس رئیسان شانابوشو= گندَروَ، در آغاز حکومت آشوربانیپال) در سمت شهر آمل کور شده بود.
مطابقت ارجونۀ حماسۀ مهابهاراته با سپهسالار توس (کوروش نیای کوروش بزرگ) و اسکندر
جنگ پاندوها (زرین ها، سفیدها) با کوروها (منسوبین به توتم بزکوهی) از سویی یاد آور نبرد ایران مادی (کیانیان) و هخامنشی (نوذری) به رهبری کوروش دوم (سپهسالار توس نوذری، ملقب به عزیز و گرامی= ارجونه مهابهاراته/داوُد تورات در مقام سلف سلیمان= مرد صلح/کوروش) با سکاها (تورانیان) است و از سوی دیگر مطابق نبرد یونانیان است با نمایندگان هخامنشیان یعنی کوروها در هند است. خصوصاً که نام قهرمان بزرگ مهابهاراته یعنی ارجونا را که به سنسکریت به معنی سفید و روشن گرفته اند می توان در معنی کشورگشای یونانی (ارج-یونه) مطابق خود اسکندر گرفت که با افرادی تحت عناوین پُروس (صاحب منصب بزرگ) و آبی سارس (رهبر) در مقام رهبران هند، نبردهای بزرگی کرده است. بر این اساس خود نام مهابهاراته را با توجه به نام پاندوها (زرین ها) از سویی میشود به معنی نبرد بزرگ مردم سفید و زرین چهره گرفت. مهابهاراته از سوی دیگر به معنی محافظ و کشورگشای بزرگ جهان است که می تواند لقبی بر اسکندر و کوروش سوم (کوروش بزرگ) بوده باشد. می توان تصور کرد در مهابهاراته نامهای کوروش و کورو باعث التقاط اخبار نبرد ایرانیان و تورانیان با اخبار نبرد بزرگ یونانیان با مردم هند در خود هندوستان گردیده است:
मह adj. maha great, भा f. bhA lustre, रथ m. ratha warrior. भरथ m. bharatha world-protector. आर्जत् imperfect Arjat {arj} he acquired, यवन m. yavana Greek.
مطابقت کید و فور شاهنامه با تاکسیل و پُروس: در شاهنامه در رابطه با لشکرکشی اسکندر از دو پادشاه هند نام برده شده که یکی به نام کید (مهربان) متحد و همراه اسکندر و دیگری به نام فور رقیب و هماورد او ذکر شده است. نام این دو در تواریخ یونانی مربوط به لشکرکشی اسکندر به هند به ترتیب تاکسیل (آزاد منش) و پُروس (نیرومند) آمده است.
معنی دیگر مهابهاراته (ملوخا): نام مهابهاراته یعنی نام اساطیری هند و کتاب حماسی آن را بدون ریشه یابی روشن به هندوستان بزرگ یا رزمنامه بزرگ (مها- بهارا-آته) ترجمه می کنند. از آنجایی که نام هندوستان نزد سومریان ملوخا (مه لوکا) یعنی سرزمین بزرگ آمده است؛ لذا اصل مهابهاراته در معنی هندوستان بزرگ در لغت سانسکریت مهابهوراتا یعنی کشور بزرگ بوده است چه مها به معنی بزرگ یعنی همان مه فارسی است و بهور به معنی سرزمین و آتا به معنی چهارچوب است.
کنکاشی در نامهای اساطیری مهابهاراته
در اسطوره نامهای اساسی رهبران پاندوایی ذریتره اشترهً کور (شهریار پیر نابینا)، یوذیشتهره (شهریار جنگجو)، بهیما (شیر ترسناک) و برادرجنگجو و سپهسالار شان ارجونا (عزیز، گرامی=کوروش یا کشورگشای یونانی=اسکندر) ملقب به رویین تن، دروپاد (مصدوم، مقتول)، دریشتادیومن (زیبای درخشان) و در خانوادهً کوروها (تورانیان/سکاها= مردمی که توتمشان قوچ وحشی، بزکوهی است) چهار تن از فرمانروایان بزرگ آنان به نامهای دوریودهانا (جنگجوی دانای دوردست)، بهیشما (دانای نیک یا ترسناک)، درونه (سخت آسیب رساننده) و کارنه (فیل مانند) به وضوح قابل شناسایی هستند؛ چه گروه پاندوایی اینان به ترتیب همان کیکاوس (شاه کور مازندران، خشتریتی سومین فرمانروای ماد)، فرود/ سیاوش (نوذر، شهریار جوان)، کیخسرو دلیر (کی آخسارو، هوخشتره)، گستهم نوذری (آریارمن= تخمۀ شیر)، سپهسالارجاودانی توس (کورش دوم)، سپیتمه جمشید زیبا هستند که در جبهه مقابل کورواها (تورانیان)، پارتاتوا (جنگجوی توانا یا پهلوان کناری) پسرانش افراسیاب (مادیای اسکیتی)، برادرش گرشیوز (گروی)، هامان/ پیران ویسه و پیلسم برادر ویسه قرار دارند. اساطیر مربوط بدانها نیز نه تنها با اصل ایرانی و توراتی خود مطابقت دارند بلکه در غالب موارد نقش حلقه واسط داشته و پرتوی بر تواریخ کهن گمشدهً ایران باستان می افکنند. فی المثل اسطورهً سفر به جهان زیرین یوذیشتهره/ کیخسرو (کسیسوتریوس/ خضر روایات اسلامی) به وضوح نشان می دهد که ارداویراف (دانای دلیر قدسی) در کتاب پهلوی ارداویرافنامه و خنوخ کتاب یهودی رازهای خنوخ که به جهان زیرین سفر می نمایند همان کیخسرو جاویدان اساطیر ایرانی (کیاخسار، هوخشتره) می باشند.
در اینجا خلاصهً قسمتهای منتخبی از مهابهاراته را که نشانگر خاستگاه ایرانی اصل آن است از کتاب اساطیر هند نوشتهً ورونیکا ایونس ترجمهً باجلان فرخی نقل می نمائیم:
"دو سپاه در گذرگاه کوروکشتره ( همان معبر کشور سکاها در اوستا) روی در روی هم قرارگرفتند. هر دو دودمان از این جنگ بیمناک بودند. بهیشما، درونه و کارنه جانب سپاه دوریودانا را گرفتند و با آن که می دانستند کار آنان درست نیست، ناچار شدند به پیروی از قانون درمه بدین کار تن دهند. ارجونا نیز از این جنگ بیزار و ناچار بود با پروردگان و معلم خود به نبرد بر خیزد و خون هزاران بیگناه را نا دیده بگیرد. کریشنا بعدها در بهاگاوات گیتا به هیئت ویشنو نمایان ونشان میدهد که کار آرجونا پیروی از درمه است و وظیفهً سربازان جنگیدن است و نادیده گرفتن احساسات فردی خویش . فرماندهی سپاه پاندوا را دریشتادیومنه برادر ملکه دراوپادی (زن ارجونا) که مقدر بود درونه را بکشد بر عهده گرفت و فرماندهی سپاه کوروا به بهیشما پسر گنگا که به نفرینی میرا شده بود واگذار شد. این جنگ را (که در شاهنامه با نام دوازده رخ از آن یاد شده) پایانی نبود، چراکه بهیشما شکست ناپذیر بود. یودیشتهره و برادران او به اردوگاه کوراوا و دیدار بهیشما رفتند و با آگاهی از این که بهیشما خواستار پایان جنگ بود از او پرسیدند که چگونه مغلوب میشود؟ بهیشما بدانان گفت: که خداف انسان و جانوران را یارای شکست او نیست و تنها از نبرد با زنان و خواجگان بیمناک است. بهیشما از نبرد با آرجونا یا کریشنا (سام گرشاسپ شاهنامه) استقبال کرد، اما کریشنا که سوگند خورده بود از نبرد مستقیم به پرهیزد تنها راندن ارابهً ارجونا را به عهده گرفت؛ و بدین سان وظیفهً کشتن بهیشما به آرجونا واگذار شد. در میدان نبرد نخست خواجه ای (منظورسپیتمه گودرز روایات ملی ایران) با بهیشما به نبرد پرداخت و قهرمان بزرگ هنگامی که به حرکات خواجه می خندید ارجونا با انبوهی از تیرهای پیاپی او را بر خاک افکند. بهیشما را به اردوگاه کوروا بردند و بهیشما چند روز بعد بر اثر زخم تیرهای ارجونا و به سبب نبرد با همان خواجهً نبردگاه مرد. پس فرماندهی سپاه کوروا به درونه واگذار شد و شش روز نبرد به فرماندهی او ادامه یافت. در پنجمین روز نبرد درونه دشمن دیرین خویش دروپاد را کشت: در ششمین روز نبرد پاندواها شایع کردند که پسر درونه، آسواتمان مرده است. آسواتمان خاستگاه ضعف درونه بود: که پیشگویان گفته بودند تا بدانگاه که آسواتمان زنده است درون نیز زنده می ماند. درونه با آن که پاندواها یکی بعد از دیگری مرگ آسواتمان را فریاد میزدند شایعه را قبول نکرد و گفت در صورتی این خبر را می پذیرد که خبر را از دهان پودیشتهره بشنود؛ چرا که او پسر درمه (= دیندار، فرائورت/ سیاوش) بود و او را یارای دروغ گفتن نبود.بهیما فیلی را آسواتمان نام نهاد و اورا کشت و هنگامی که درونه از یودیشتهره از درستی و نادرستی خبر مرگ آسواتمان پرسید پسر درمه پاسخ داد آسواتمان به دست بهیما کشته شده است و زیر لب گفت آسواتمان همان فیل است. درونه با شنیدن این خبر از نبرد باز ماند و هم در این دم برادر دراوپادی، دریشتادیومنه فرمان سرنوشت او را اجرا و درونه را کشت. پس از درونه، کارنه (پیلسم= پیلسان شاهنامه) فرماندهی سپاه کورواها (سکاها، تورانیان) را به عهده گرفت. کارنه پسر سوریا (خورشید) بود و می توانست برادران پاندوا(نگهبانان قانون) را نابود سازد، اما از آنجائیکه به مادر خود قول داده بود از کشتن برادران خود بپرهیزد از این کار دوری جست. در دومین روز نبرد آرجونا (طوس) و کارنه (پیلسم) به نبرد تن به تن پرداختند. هر دو قهرمان از سلاح خدایان در نبرد استفاده کردند. آرجونا به سبب نیایش و زاری به درگاه خدایان در هیمالیا به سلاح ایندره، وارونا، یمه، کبرا و شیوا مجهز شده بود. کارنه به هنگام زاده شدن با سلاح و زره متولد شد و بعدها زره خود را به ایندره داد و از او زوبینی گرفت که ضربهً آن هر پهلوانی را به خاک هلاکت می افکند. به هنگام نبرد تن به تن آرجونا و کارنه فوجی از ماران گزنده و پرندگان تیز چنگال به سپاه آرجونا یورش آوردند. و سپاه او به طریقی حمله را دفع کرد. سر انجام کارنه زوبین ایندره را بر کشید و آن را به جانب ارجونا پرتاب کرد، اما کارنه فراموش کرده بود که آرجونا پسر ایندره است و سلاح پدر بر او کارگر نیست. میگویند آرجونا روزگاری ماری را زخمی کرده بود و هم بدان دلیل آن مار زوبین پرتابی از جانب کارنه را شتابی دو برابر داد. و نیز میگویند هم در آن دم که زوبین کارنه پرتاب شد کریشنا ارابهً ارجونا را به جانب پستی سوق داد و هم بدین دلیل زوبین به جای آن که بر گلوگاه ارجونا بنشیند بر نیمتاج او فرود آمد. با مؤثر نیفتادن زوبین بر ارجونا، کارنه دریافت که پیشگویی مرگ او تحقق یافته- و با به کار بردن سلاحی به خطا زمان مرگ او فرا رسیده است. زمین دهان گشود ارابهً کارنه را بلعید و هم در آن دم که ارابه فرو می رفت کارنه به تلاش نجات جان خویش از ارابه به جانبی پرید، رسم جنگاوری به آرجونای گردونه سوار حکم می کرد که از حمله به جنگجوی پیاده بپرهیزد؛ اما از آنجائی که دراوپادی در حضور کارنه مورد توهین قرارگرفته و کارنه خاموش مانده بود؛ ارجونا رسم جنگاوری را نادیده گرفت و هم در آن دم کارنه را از پای افکند. با مرگ کارنه، سوریا در مرگ پسر خویش رنگ باخت و با پریدگی رنگ خورشید تمام طبیعت غمین شد. با مرگ کارنه تردید و ترس سپاه کوراوا را فراگرفت اما دوریودانا (افراسیاب) از پذیرش شکست سرباز زد و با بهره گرفتن از طلسمی که آن را از اهریمنان گرفته بود و به یاری آن می توانست در زیر آب زندگی کند، در ژرفای دریاچه ای (چئچست، اورمیه) پنهان شد. با گریز دوریودانا فرماندهی سپاه او را عموی طاسباز او ساکونی به عهده گرفت و او نیز به دست جوانترین پاندواها یعنی شادوا کشته شدند. سربازان کوراوا همه کشته شدند و تنها چهار تن از کورواها زنده ماند: پسر درونه، آسواتمان (ارجاسب شاهنامه)، کریتا (کردوی، قراخان شاهنامه)، کریتاورمن (کهرم) و دریودانا (افراسیاب). سر انجام یودیشتهرا مخفیگاه دوریودانا را یافت. اما دوریوانا از بیرون آمدن از دریاچه دوری جست و یودیشتهره را گفت، بر آن است که همه قلمرو شهریاری را بدو واگذارد و خود برای نیایش در هیمالیا عزلت گزیند. یودیشتهره قول دشمن شکست یافته را پذیرفت و سر انجام دوریو دانا پذیرفت که با برادران پاندوا به نبرد تن به تن به پردازد. دوریودانا با بهیما (در اصل هوم شاهنامه) به نبرد تن به تن پرداخت؛ سلاحی که این دو پهلوان با آن می جنگیدند گرز بود و بالا راما (رام نیرومند) به عنوان داور دوریودانا انتخاب شد. پس از نبردی وحشتناک سرانجام بهیما ران دوریودانا را با گرز شکست و این همان رانی بود که که دوریودانا دراوپادی را به هنگام اسارت روی آن نشانده بود. دوریودانا برزمین افتاد و در حالی که بهیما پیرامون او می رقصید و سر او را بالگد، لگدکوب میکرد. چنین کاری خلاف رسم جنگاوری بود و هم بدین دلیل یودیشتهره از کار بهیما خشمگین شد و نزدیک بود فرمان دهد، از آنجا که دوریودانا شهریار و کار بهیما خلاف رسم جنگاوری بود، بهیما را گردن بزنند. بالاراما و کریشنا به ستیزه پرداختند چه بالاراما حامی کورواها و کریشنا حامی دودمان پاندوا بود. بلاراما بر این اعتقاد بود که رقص بهیما بر بالین شهریار مجروح خلاف رسم جنگاوری و ضربه زدن به پای او نیز خلاف جنگ تن به تن یعنی ضربه نزدن از شکم به پائین است و کریشنا را عقیده بر این بود که دوریودانا در طاسبازی تقلب کرده و بهیما سوگند خورده بود که ران اورا که دراوپادی به زور بر آن نشانده شده بود، بشکند. بالاراما در سودای انتقام نبود اما دوریودانا که هنوز زنده بود از آسواتمان پسر درونه خواست که انتقام مرگ پدر را از دودمان پاندوا بگیرد و اردوگاه آنان را به هنگامی که در خوابند به آتش بکشد. آن شب آسواتمان همراه کریتا و کریتاورمن عازم اردوگاه پاندوا شدند. هیولایی ترسبار راه را بر آنان بست و آنان با هیولا به نبرد پرداختند و سر انجام در یافتند که هیولا کسی جز خداونگار شیوا نیست. آسواتمان با برافروختن آتش قربانی خود را در آتش افکند و خشم شیوا را فرو نشانید. شیوا به تن آسواتمان در آمد و آسواتمان عازم اردوگاه برادران پاندو شد؛ آسواتمان بعد از یافتن قاتل پدر خویش، دریشتایومنه (سسیتمه جمشید،لهراسپ) سر از تن او جدا کرد و پس از یافتن پنج پسر دراوپادی که فرزندان پنج پسر پاندوا بودند به اشتباه به جای پدران آنان سر برید و سر آنان را نزد دوریودانا برد. اما برادران پاندوا که آن شب را در اردوگاه خالی کوراوا به سر بردند و به سلامت جستند و دویودانا با دیدار سر فرزندان آنان وحشت زده، درگذشت. برادران پاندوا به هاستیناپور باز گشتند و با دلجویی ار دری تاراشتره با او آشتی کردند. یودیشتهره بر تخت سلطنت نشست و پس از انجام مراسم قربانی کردن اسب با فرزانگی به سلطنت پرداخت و صلح را به ارمغان آورد. اما دریتاراشتره که یارای فراموش کردن مرگ دریودانا را نداشت و پیوسته با بهیما در ستیز بود. سر انجام روزی به عنوان آشتی کردن با بهیما به روی او آغوش گشود و هنگامی که بهیما به جانب او رفت با ضربه ای قاتل پسر خویش را از پای در آورد. پس دری تاراشتره و همسر او گندهری همراه کونتی در جنگل عزلت گزیدند و دو سال بعد در آتش سوزی جنگل مردند. برادران پاندوا پریشان و غمگین شدند و یودیشتهره از سلطنت کناره گرفت. برادران پاندوا همراه دراوپادی عازم سفر طولانی به کوه هیمالیا (آشیانهً برف) و کوه مرو (چایگاه مردگان) شدند. به سخن دیگر آنان زائران مرگ شده و عازم بهشت ایندره در کوه مرو گردیدند؛ و سگی که آنان را از هاستیناپور همراهی کرده بود نیز همراه آنان شد و پاندواها یکی بعد از دیگری در طول سفر مردند. و یودیشتهره (کیخسرو) مرگ آنان را ناشی از گناهانی دانست که در زندگی مرتکب شده بودند: خطای دراوپادی آن بود که به آرجونا بیش از سایر برادران عشق می ورزید، مرگ سهادوا(گیو) ناشی از غرور بی حد بود. ناکولا(بیژن) به زیبایی خود می بالید؛ آرجونا (طوس/ کورش دوم) بدان سبب که لاف میزد او را یارای آن است که دشمنان خویش را در یک روز هلاک کند؛ و بهیما (آستیاگ، اخرورهً اوستا) بدان دلیل به مقصد نرسید که به گفتهً یودیشتهره از دشمنان خویش نفرت داشت و چنین حالی خلاف قانون درمه و رسم جنگاوری بود. پس یودیشتهره سر انجام تنها به دروازهً بهشت ایندره رسید. تنها همراه او سگی بود که از هاستینا پور تا دروازهً بهشت همراهی کرده بود. ایندره پهلوان را درود فرستاد و از او درخواست وارد بهشت شود. یودیشتهره از ورود به بهشت خود داری کرد و ایندره را گفت تا بدان زمان که اطمینان نیابد که برادران او و همسر مهربان آنان دروپادی در بهشت جای دارند اورا به تنهایی یارای ورود به بهشت ایندره نیست. ایندره (بهرام) او را گفت که سگ را به بهشت راهی نیست. پس سگ به هیئت پدر او درمه، خدای وظیفه،اخلاق دین در آمد و به بهشت وارد شد؛ (و به روایتی این سگ در شمار سگان یمه در آمد تا راهنمای مردگان باشد). یودیشتهره اکنون از دروازهً بهشت ایندره گذشت و با وحشت بسیار در بهشت ایندره نه نشانی از برادران و همسر خویش بلکه دریودانا را نشسته بر تخت دید و کورواها را پیرامون او یافت. یودیشتهره غمین بازگشت چراکه او را یارای ماندن در بهشتی که جای دشمنان او بود نبود. پس یودیشتهره به دوزخ انتقال یافت. آنجا همه وحشت بود، برگ درختانش از آتش، کوره راههایش پوشیده از تیغ؛ سرزمین تاریکی بود و برکه های خون انباشته از اجسادی که طعمهً پرندگان مخوف بود. یودیشتهره آنجا ناظر دوزخهای بسیار و شکنجه های بی انتها بود:بوی سوختن لاشه مردمان مشامش را آزار می داد و فغان و زاری دوزخیان گوشش را می آزرد. هم در آن دم فغان و زاری همسر و برادران خویش را شنید و بر آن شد که در دوزخ بماند و رنج آنان را تسکین دهد. پس به صدای بلند نیتش را برای ماندن در دوزخ بر زبان راند و هم در آن دم همه چیز دیگرگون و آشکار شد که آنچه دیده است همانا مایا یا سرابی وحشتبار بوده که برای آزمودن او پدید آمده بود. پس یودیشتهره را به گنگ رهنون شدند تا در آنجا غسل کند و تن میرای خویش را رها کند. یودیشتهره در شمار نامیرایان در آمد و مقدم او را در سورگ یا شهر بهشتی ایندره گرامی داشتند. یودیشتهره در بهشت سورگ به کریشنا، برادران و برادران و همسر دراوپادی پیوست. رهروان حقیقی درمه از دودمان پاندوا و کوراوا همه در بهشت سورگ گرد آمده بودند: دری تاراشتره به هیئت شهریار گندهروه ها؛ کارنه پسر سوریا ؛ کاندو و کونتی پدر و مادر پاندواها؛ بهیشما؛ پسر گنگا همراه برادرش واسوها پیرامون تخت ایندره؛ و درون و پهلوانانی که در میدان نبرد بر خاک افتاده بودند همه در بهشت سورگ بودند و این نبود مگر بر اثر هنر و فضیلت آنان، رفتار و گفتارشان و صبوری آنان در تحمل رنج و درد."

مقام زن در فرهنگ کهن ایرانی

مشارکت زن در امور اقتصادی در عصر هخامنشی و اشکانی و ساسانی:
در لوحه های گنجینه هخامنشی که به زبان فارسی باستان است (در تخت جمشید)، سخن از تعیین دستمزد کسانی که کار می کنند، به میان می آید: مزد یک پیشه ور مرد، یک کارگر زن و مزد یک کودک.
و این نشان دهنده آن است که زنان نیز مانند مردان در کارهای اجتماعی و اقتصادی شرکت دارند. باید اذعان کنیم که در سراسر تاریخ ایران پیش از اسلام، زن همواره به سایه تاریکِ تاریخ رانده شده است. در عهد هخامنشی و در عصر پارتیان اشکانی، گاه ما شاه دختی را می بینیم که لَختی سیمای مظلومانه خود را نشان می دهد تنها برای اینکه «وجه المصالحه» دو دشمن قرار بگیرد و به ازدواجی اجباری با دشمن تن در بدهد. در زمان پارتیان اشکانی مقام زن تنزل پیدا می کند و زنان در قسمت اندورنیِ خانه های نجبای پارتی زندگی می کنند که با قسمت بیرونی تفاوت داشت. به طور کلی، مقام زن در نزد پارتیان -به جز استثنای وجود ملکه موزا- پست تر از مقام زن در نزد پارس ها و مادها می باشد.
در سنت عهد عتیق ساسانی، گاهی اعمال نیکوی زن به حساب شوهر نوشته می شود. اما بعدها در عهد جدید ساسانی، زن دارای حقوق مسلّمی شد که تا حدودی قوانین عهد عتیق را منسوخ و تعدیل کرد. زن در عهد جدید ساسانی به موجب یک سند قانونی می تواند در اموال مرد شریک باشد.
پوشش در عهد ایران باستان (عهد مادها و هخامنشیان)
در فرهنگ واژه نامه فارسی میانه (پهلوی) ص94 (از انتشارات دانشگاه تهران) به واژه «چِوَتور» (چادر) برمی خوریم به معنی لباس و پوشش که از واژه های پهلوی است و نشان می دهد که چادر و چارقد از ابتدای دوره ساسانیان و حتی قبل از آن دوره کاربرد داشته است زیرا برای آن واژه ای به وجود آمده است و آن را به کار می برده اند ولی استعمال آن شرعی و اجباری و همگانی نبوده است. از سروده های فردوسی در شاهنامه این نتیجه به دست می آید که از ابتدای تاریخ یعنی از دوران پادشاهی جمشید و فریدون، زنان ایران گاهی صرفاً برای شناسایی نشدن «پوشیده روی» بوده اند چنان که در گرفتار شدن دو خواهر جمشید به دست ضحاک، می گوید: دو پاکیزه از خانه جَمِّشید / برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بُدَند/ سرِ بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز / دگر ماهرویی به نام اَرنواز
به ایوان ضحاک بردندشان / بدان اژدها فَش سپردندشان
مطابقت لمک تورات و دو دخترمعروفش با آستیاگ و همین دخترانش آموخا و آمیتیس: نامهای دختران لمک تورات (نیرومند، غنی، ثروتمند) یعنی عاده (انجمنی) و ظّله (دارای سخن طنین انداز) مطابق نام دختران ایشتویگو (ثروتمند) یعنی هامیتی (آمیتیس، سَمیتی) یا همان سنگهوَک اوستا (انجمنی) و آموخا (نیرومند سخن) یا همان اَرنوَک (دارای سخن پر هیجان) هستند که در عهد خود شهرۀ آفاق بوده اند. در تورات نیز نظیر روایات ملی دو دختر ایشان همسران ایشان معرفی شده اند. در مجمع التواریخ به وجود روایت دختران ضحاک (اژی دهاک، ایشتویگو) به شمار رفتن ایشان هم اشاره شده است:
समिति f. samiti assembly, अर्णव adj. arNava agitated.
.Adah: an assembly, Zillah: the tingling
سنت ملی ایران باستان، بر این اساس استوار بوده که زن ها و مردهای غیر محرم با یکدیگر اختلاط نداشته باشند. در تصویر یکی از قطعات فرش کشف شده در تپه پازیریک در دامنه کوه آلتائی 19 کیلومتری مرز مغولستان که در سال 1328 خورشیدی در کاوش های باستان شناسی به وسیله هیئت علمی روسی به دست آمده دو خاورشناس (آقایان بارنت و داتسون)، رؤسای هیئت بریتانیایی می نویسند: «نقش روی هر مربع صحنه ای است مشتمل بر تصویر دو ملکه که چادر بر سر دارند و مراسم مذهبی را انجام می دهند، این گونه صحنه ها بر روی نقوش مهرهای پارسی عهد هخامنشی دیده شده است.» به طوری که از اوستا و کتاب های دیگر دینی ایرانیان باستان و مندرجات آنها و نیز اندرزنامه های دینی و اخلاقی گوناگونی که وجود داشته، استنباط می شود هر چند که رعایت حجاب در هیچ یک از دوره های ایران پیش از اسلام تکلیف و دستور دینی نبوده است.
علاوه بر این سنت ملی، پایه زندگانی خانوادگی جامعه ایرانی، همیشه بر این استوار بوده که زن ها با مردها آمیزش نداشته باشند و طرز زندگی در خانه ها هم به صورت بیرونی و اندرونی بوده است و اگر می بینیم که در شاهنامه اغلب نام «پسِ پرده» برده می شود، بیشتر منظور همین بوده است:
پَسِ پرده تو یکی دختر است شنیدم که تخت مرا درخور است.
چنانکه بعضی از مورخان اشاره کرده اند سلطنت پوراندخت و آذرمیدخت در اواخر عهد ساسانی نشانی از جاه و مقام و منزلت زنان در ایران عهد ساسانی می توان شمرد.
تصاویری از زنان عهد ساسانی
داستان بزمی "شروین و خُرین" در عهد ساسانی معروف بوده است که نقش آن بر سینیی از عهد ساسانی باقی مانده است. شروین و خُرین که با زنی جادوگر به نام مریه (عاشق) مربوط بوده اند، خُرین کمانگر و شروین دستار بر سر است. یادداشتهایی که در این باب بر روی نت موجود است، از این قرار است: شروین، فرزند برمیان (شاید: نریمان) از اهالی قزوین (دشتبی)، از سرداران ایرانی بود كه در زمان یكی از شاهان ساسانی (یزدگرد پدر یزدگرد اول به روایت حمزه اصفهانی و مجمل التواریخ، یا شاپور دوم ساسانی به روایت حمدالله مستوفی، یا انوشیروان به روایت دینوری و سیرالملوك و نهایه الارب) می زیست. پادشاه روم از او خواست كه كسی را به قیمومت فرزند صغیرش بگمارد. شروین بدین سمت مأمور گردید و رهسپار روم شد و پس از بیست سال، به فرمان شاه ایران، مملكت روم را به شاهزاده رومی سپرد و به ایران بازگشت. نویسندگان دوران اسلامی به داستان «شروین و خرین» (یا خورین) اشاره كرده اند. دینوری خرین را بنده (=ملوك) شروین خوانده و او را با صفات «سواركار جوانمرد و دلیر» توصیف كرده است. در شعری عربی شروین و خرین با صفات «شیر شجاع و دلاور و دلیر» ذكر شده اند و در شعری دیگر، در شرح تصویری بر دیوار، شروین «دستار بر سر، نشسته» و خرین «تازان در حالی كه با تیری بچه حیوان زیبا و زبان بسته ای را نشانه گرفته» توصیف شده است. در مجمل التواریخ آمده است: «اندر عهد یزدجرد بن هرمز، قصه شروین و خورین بوده است، و آن كه روم خوانند، نه روم بوده است و شنیده ام روم را حلوان خوانده اند و آن تا... كه خورین او را بكشت، راه (=فاصله) داشته است، آنجا كه اكنون طاق گرا خوانند و شروین را آن زن جادو دوست گرفت كه مریه خوانندش و او را مدتی ببست، چنان كه در قصه گویند و خدای داند كیفیت آن.» از این روایات معلوم می شود كه داستان شروین از زمره رمانهای تاریخی بوده است. از سوی دیگر «ابونواس» داستان شروین را هم تراز «ویس و رامین» آورده است. از این رو، می توان تصور كرد كه این داستان دارای حوادث عاشقانه نیز بود. این تصور را روایت حمدالله مستوفی نیز تأیید می كند كه می نویسد: «نام شروین در اشعار پهلوی بسیار است. كتابی است در عشق نامه او، شروینیان خوانند.» حمزه اصفهانی در شرح شروین كه در یكی از «فارسیات ابونواس» آمده، می نویسد كه داستانی (=احدوثه) بوده كه آن را با آواز می خوانده اند. تصورم این است که خانم سوار بر عقاب همان مریه جادوگر، شروین دستبی (همان تبردار دستار بند) و خُرین همان کمانگر است. این سه ویژگی تصویر یکجا با توصیفات داستان بزمی معروف عهد ساسانی یعنی "شروین و خُرین" همخوانی دارند. معنی نامهای شِروین و خُرین: نظر به اینکه شیر در ختلان و شارو (از ریشۀ آشوری آن؟) در غرجستان به معنی شاه بوده اند لذا نام شروین (شیروین) به معنی شاهزاده بوده و نام خادم شروین، خُرین در داستان عاشقانۀ کهن شروین و خرین به صورت کوروانا در سنسکریت به معنی خدمتکار است. داستان شروین و خرین که به سمت دشتبی قزوین و روم منسوب بوده یاد آور داستان عاشقانه زریادر (حاکم ناحیه ری در بین دروازه کاسپی گرمسار و دروازه تنائیس میانه) و برادرش گشتاسپ حاکم سمت اورارتو و ارمنستان در سمت آسیای صغیر با اوداتیس (آتوسا دختر کوروش) است. دينوري خرين را بنده (=ملوك) شروين خوانده و او را با صفات «سواركار جوانمرد و دلير» توصيف كرده است:
कुर्वाण adj. kurvANa acting as a servant, कुर्वाण adj. kurvANa agent.
در این رابطه گفتنی است گوزک (گورجک، بانوی زیبا) دختر ایرج فریدون مطابق آتوسا (بسیار دلپذیر) فرزندان کوروش است. خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران آتوسا را تحت نام اوداتیس (مخلوق بسیار زیبا) زیباترین زن آسیا شمرده است. نامهای اوستایی هوویه (بسیار زیبا) و هوتئوسا (دارای زیبایی دلپذیر) نیز متعلق به او می باشند. ایشتار (اِستر) یعنی بسیار دوست داشتنی و مَریه (عاشق) نیز القابی بر وی بوده اند. मर्य m. marya lover.
مَریه و شروین و خرین در نقش سینی عهد ساسانی
تصاویر زنانی از نقاشی های دیواری بازمانده از عهد ساسانی
نقش زنان عهد ساسانی بر ظروف نقره ای

قوم سلم شاهنامه (سَئیریمۀ اوستا) همان اسلاف صربوکرواتها و آلانها بوده اند

مطابقت نام کرواتها و صربها و بلغارها با روکسولانها و یازیگها و ووسونها:
مطابقت نام یازیگها با صرب ها: تادئوتس سولمیریسکی در کتاب سرمتها نام صرب را از زبان سرمتها (سئوروماتها= مارپرستان) می داند و در زبان سنسکریتی خویشاوند زبان سرمتی صرب (صرپ) به معنی مار است. حتی نام بوسنی (پرستنده مار بزرگ) ترجمه ای از آن است. متقابلاً در ویکیپدیای انگلیسی جزء اول نام یازیگها را به درستی از مصدر یزیتن (پرستیدن و ستایش کردن) گرفته اند، ولی راجع به جزء دوم آن اگه (مار) نظر نداده اند:
यशस् n. yaza[s] honour, अग m. aga snake, es (Grecian sufix), सर्प m. sarpa serpent, सर्प m. sarpa snake.
معنی نام قوم سلم: بر اساس تطبیق صربوکرواتها با قوم سئورومات/سرمت در کتاب سرمتها تألیف تادئوتس سولمیرسکی و لغات سنسکریت نام صربها و کرواتها (هرواتها) که از قبایل سرمت/سئورومات (قوم سلم) بوده اند مرکب از کلمه سئورو (سورو، هئورو، مار) و وات (متعلق) می باشد یعنی متعلقین به توتم مار. نخستین مرد و زن نزد سکاها و سرمتها به شکل نیمه مار و نیمه انسان تجسم میشده اند. نام صرب هم به شکل سرپ در سنسکریت به معنی مار است. خود نام شاهنامه ای ایشان یعنی سلم را هم که بر گرفته از همان نامهای سئورومات و سرمت میگیرند می توان به صورت سَلَم در سنسکریت به معنی دوستدار مار دانست: جزء سَ به معنی مار و جزء لم نام سلم به صورت لَم یا لمب می توانست به معنی به در خوشی بودن و آویزان کردن [سمبل کروات] هم مفهوم گردد: स m. As snake, लमते verb climate {lam} delight in, लम्ब adj. lamba hanging down.
از این جا است که در شاهنامه فریدون (کوروش) در سر راه سلم و دو برادرش تور و ایرج به شکل اژدها ظاهر میشود و کوروشا/خیمئیریا در نزد سکاها توتمی مرکب از شیر-بزکوهی-مار تصور میشده است. کلاً سکاها جد و جده قومی خود را تحت نام ماری و ماریانه نیمه مار، نیمه انسان می پنداشته اند که مجسمه نیا-ایزد ماری آنها از پازیریک پیدا شده است.
سکاییان شرقی نامشان سئورومات (گرامی دارندۀ مار یا مادر-مار) بوده است. نام تازیک/ تازی (تا-ازی= کسانی که پدرشان به شکل مار است) هم در کتابهای پهلوی در اساس به همین مردم ماوراء النهر اطلاق شده است: مطابق چهرداد نسک (دینکرد هشتم، فصل 13 بندهای 2 تا 8) پسران مشیَ (ماری) و مشیانه (ماریانه) عبارت بوده اند از ویگرد (بزکوهی، تور، پدر تورانیان غربی، اسکیتان)، هوشنگ (پدر ایرانیان) و تاز (سئورومات/سلم، پدر سکائیان شرقی) بعداً این نام سوم به سهو با بنی حیّه (اولاد مار، بنی طی) از قبایل بزرگ عرب یکی گرفته شد. چون سئوروماتها در حدود قرن های سوم و دوم پیش میلاد از آسیای میانه به سمت صربستان رفتند. جالب است که نامهای صرب و بوسنی هم معنی منسوبین به مار معنی می دهند. معلوم میشود نام تاجیک از قوم سئورومات (سلم) یا آریبی شرق خبر آپیان و منابع آشوری که بین بلخ و طبرستان می زیسته اند، در تاجیکستان به یادگار مانده است. نامهای باستانی قبیله ماساژت و ملکه اساطیری ایشان تومیریس در این نواحی را می توان به صور ماذَ-اژی-ت و تو-مئیری-ایس به معنی مادر ماران و پرستنده مار نیرومند گرفت. در شاهنامه فریدون برای امتحان در راه سلم (سئورومات) به صورت اژدها ظاهر میشود. نامهای آسی و یازیگ متعلق به قبایل آلان-سرمت را هم میشود به صورت اژی (مار، اژدها) و یا-اژیگ (مارپرست) باز سازی کرد. آئلیوس راسپا راگانوس فرمانروای روکسولانها که در حدود سال 118 میلادی در کرواسی و صربستان بر روکسولانها و سرمتهای یازیگ (تیراندازان، صربها) فرمان می رانده است از خود دو کتیبه در کرواسی باقی گذاشته است. نام قوم وی روکسولان به صورت رخشو-آلان در زبانهای ایرانی و سانسکریت به معنی دارنده کراوات سرخ و سفید (به نشانۀ مار سرخ و سفید) است که حاوی نام کرواتهای دارنده کراوات سرخ و سفید می باشد:
आलान AlAna n. tie.
نامهای صرب (سرپ) و سئورومات (سورومات)/ سئیریمه و کرووات (هئوروات) هم در سانسکریت به معنی گرامی دارنده خزنده و اژدها به هم میرسند:
सर्प m. sarpa snake, सुरा f. surA snake. ह्वार्य adj. hvArya serpentine, ह्वार्यm. hvArya serpent on.
نام های اساطیری ماری و ماریانه و فریدون اژدها شکل سر راه پسرانش سلم و تور و ایرج گواه این نظر هستند. برادران ویگرد (رمنده وحشی، بزکوهی، تور) و هوشنگ (پدر ایرانیان، ایرج) و تاز (پدرماروش= سئورومات، سلم) در دینکرد شکل قدیمی تر روایت سلم و تور و ایرج به نظر می رسند. مطابق اساطیر بوسنی، مار نخستین مخلوق است و چهل سال پیش از آفرینش انسان و حیوانات آفریده شده است. حتی نام سئورومات و صرب را در سانسکریت می توان به معنی پرستندگان مار بزرگ گرفت و منظور از آن ها را بوسنی ها (بوآ-اسنی ها= گرامی دارندگان مار بزرگ) دانست:
सर्प m. sarpa serpent. सुरा surA f. snake. मत mata adj. honoured.
بر این اساس نامهای قوم خویشاوند آنها یعنی ماساگتها/آلانها/آسی ها از مسَ-اگته (مار سمی بزرگ) و اَله (مار سمی) و اژی (مار) ترکیب یافته است. نام ینتی سایی چینی ایشان هم در شکل یوناتی سایی در سانسکریت به معنی پرستندۀ مار است. در میان نامهای قومی قبایل سکاییِ مهاجر به سمت افغانستان و هند، نامهای آسیانی و پاسیانی و سکاروکه را میشود به ترتیب منسوب به عقاب (بلوچان) و منسوب پهلوانان (پَهلَوهای سیستان) و منسوب به بزکوهی (سکائیان برگ هئومه) گرفت.
نام یازیک متعلق به نیاکان صربها را میشود به صورت یا-زیک هم یاری شده توسط توتم مار معنی نمود.
مطابقت مردم ریش سرخ ووسون (اولاد کلاغ، کلاغپرست) با بلغارهای سرخ موی:
نام رهبر ووسونها کوئن مو و کلمۀ بَلَ-گوره در زبانهای هندوایرانی کهن به ترتیب معنی شاه سرخ و کلاغ سروران (زاغساران اساطیری) را می دهد و اینها نشانگر مطابقت بلغارها با ووسونهایی (اولاد کلاغ، کلاغپرست) است که همراه هونها از آسیای میانه به اروپا آمدند. نام اساطیری زاغساران (آنان که سرورشان زاغ است) در منابع عهد اسلامی دقیقاً مطابق نام بَلَ-گورَ (زاغ-سرور) در سنس‍کریت است:
बल m. bala crow, गुर adj. gura chief.

سیزده بدر نوروزی سابقه در ایران و بین النهرین پیش از هخامنشیان دارد

باغهای آویزان شهر بابل در رابطه با سبزی نوروزی بوده اند:
اخبار ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه در باب نوروز بزرگ ایرانیان از این قرار است: دانشمندان ایران گویند که در نوروز ساعتی است که در آن سپهر پیروز، روانها را برای ایجاد آفرینش به جنبش درآورد. این روز که روز خرداد است نوروز بزرگ نام دارد و در میان ایرانیان جشنی با اهمیت است. گویند که خدا در این روز آفرینش همهً آفریدگان را به پایان رسانید. در این روز او ستارۀ مشتری را آفرید و فرخنده ترین ساعات متعلق به مشتری است. اما آخرین عمل آفرینش اورمزد به اعتقاد زردشتیان، آفرینش انسان است و اگر آفرینش ستارۀ مشتری بعدا بدان اضافه شده بدین دلیل است که ستارۀ مشتری هم نام اورمزد است. در نوروز بزرگ (یا روز خرداد از ماه فروردین) است که طبق متون پهلوی بیشتر رویدادهای مهم جهان در گذشته و آینده در این روز اتفاق افتد، از جمله : تولد زردشت (سپیتاک- گائوماته بردیه پسر سپیتمه ، داماد و پسر خوانده کورش، حاکم ولایات قفقاز و زمان کورش حاکم بلخ شمال هندوستان)، گسترش دین، پیام اورمزد به زردشت، پذیرش گشتاسپ (برادر بزرگ سپیتاک زرتشت، حاکم ماد سفلی و در زمان کورش حاکم گرگان) دین زردشت را، تولد و عروج کیخسرو، روزی که سام نریمان (آترادات پیشوای مردان)، ضحاک-اژی دهاک (آشور- مردوک، منظور حاکمان آشوری) را بکشد و چندی به عنوان پادشاه هفت کشور بر تخت نشیند و چون کیخسرو ظهور کند آن را بدو واگذار کند، و در آن مدت سوشیانس (منجی سودرسان) موبد موبدان او گردد پس تن گشتاسپ شاه (در اصل مگابرن ویشتاسپ برادر بزرگ سپیتاک زرتشت که در حکومت سرتاسری مستأجل برادرش سپیتاک بردیه شریک بوده) زنده گردد و کیخسرو و فرمانروایی را بدو واگذر کند و سوشیانش مقام خود را به پدرش زردشت (سپیتاک بردیه پسر سپیتمه) دهد. در این روز است که اورمزد خدا رستاخیز تن پسین کند و جهان از مرگ و رنج و بدی برهد و اهرمن سرکوب گردد. بنابراین در مجموع در تأثیر و تأثر متقابل فرهنگهای فلات ایران و بین النهرین و هلال خضیب اساس نوروز بابلی یعنی زگموک هم به سومریان از بومیان دیرین فلات ایران (به قول سومریان سرزمین آنزو یعنی جایگاه سیمرغ) برمیگردد که این سنت ماقبل تاریخی خود را به سرزمین جدید خود شومر (سرزمین محروسه) در جنوب بین النهرین برده بودند. جالب است که در کتیبه ای از آشورناسیراپال از ناحیه ای به نام سی پیرمن در سمت کردستان با لهجه زنانه سخن به میان آمده که این نامی بر زبان سومریان یعنی امه سال (یعنی زبان زنان) بوده است که در آن زمان در بین النهرین زبانی مرده محسوب بوده است. شهر سی پیرمن با خود شهر سنندج (سنه، صد خانیه خبر یاقوت حموی) مطابقت دارد چه نام رودخانه آنجا یعنی سیروان و نام بخش اصلی قدیمی شهر یعنی سیسر (به قول قدامه و ابن خردادبه) به وضوح گواه این معنی هستند. بر این پایه مهاجرت سومریان به سوی جنوب بین النهرین از همین نواحی از طریق کنار رود سیروان (دیاله) روی داده و بر اثر فشار کاسیان آریایی و لولوبی یعنی نیاکان لران و گورانها صورت گرفته است. در نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد کاسیان حتی بر خود بین النهرین مسلط گردیدند. پادشاه بزرگ اینان آگوم کاک رمه (=اژی دهاک دارای شمشیر خونین) با آژی دهاک تاریخی اوستا مطابقت می نماید؛ چه اوستا به صراحت مقر های حکومتی آژی دهاک تاریخی را شهر کرند ناحیه گورانهای کرمانشاهان و شهر بابل معرفی نموده است. در سوی شمال بین النهرین نیز آریائیان میتانی در هزاره دوم پیش از میلاد طلایه داران فرهنگ جشن نوروزی بوده اند که در میان اعقاب یزیدی ایشان به صورت منحصر به فردی حفظ گردیده است. مسلم به نظر میرسد در اوستا از پیشوایان دینی به نام اوسیج (مربوط به چشمه) که گروهی دینی مخاصم مغان زرتشتی به شمار رفته اند همان یزیدیان مهر پرست مراد بوده اند که جمشید جم /تموز را عین جم (چشمه موبد) و ایزد مهر (معادل مردوک) را در مقام رهبری دینی خود که با یک ضربه چشمه در صخره ایجاد نموده شیخ عدی (یعنی منسوب به چشمه سار) و شیخ شمس می نامند. مطابق یک نوشته سریانی از زبان ایزد جم/تموز یزیدیان آمده است که " من در میان شادیها و ستایشها فرود می آیم". جای دیگر میگوید: "گوش فرا دارید، گوش فرا دارید دوستان من و عزیزان من، من زمین را با نعمتها و برکتها غنی می سازم". از این فقره معلوم میشود که نام یزیدیان از ریشه عربی زیاد کننده نعمات اخذ گردیده است. گفته شده است خود ملل سومری و سامی بین النهرین این جشن را به ایزد سرخپوش و مسافر جهان زیرین یعنی تموز (دریغ) ایزد رستنیها نسبت می داده اند که همه ساله در آغاز بهار برای سر سبزی زمین بر روی زمین باز میگردد. این سنت در آیین نوروزی کنونی ایرانیان به صورت حاجی فیروز سرخپوش سیه روی (به علامت مسافر فیروزمند و شادی آور جهان زیرین) حفظ گردیده است. از همین رو ست که در سنتهای نوروزی ایرانیان زرتشتی از آمدن فروهر ها (ارواح پاک نیاکان) و همسپدم (هم صحبتی با زندگان) بر روی زمین و آفرینش انسان در ایام نوروزی صحبت شده است. در زگموک بابلی عهد بخت النصر به جای تموز (بعل، آدونیس= سرور) مراسم به مردوک رب النوع بابلیها داده میشده است که حاکی از تصنعی و وارداتی بودن این جشن ایراانی به بابل است. در فلات ایران و شبه قاره هند ایزد جهان زیرین و معادل تموز/دوموزی سومریان یمه (=همزاد، جمشید) بود و از همین روست که در سنن ایرانی همانطوری که در شاهنامه هم ثبت شده، جشن نوروز بیشتر به همین جمشید نسبت داده شده است. اما نظر به نام مادی و هخامنشی معروف دیگر جشن نوروز یعنی سکیا (پیروزی بر سکاها) انتساب این جشن (یعنی فتح و پیروز) بر روز پیروزی ایرانیان به رهبری کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) بر مادیای اسکیتی جهانگشا (افراسیاب= پر آسیب که به قول هرودوت 28 سال آسیای مقدم را از شمال دریای سیاه به باد غارت گرفته بود) به طور مسلم رواج و رسمیت داشته است. میر نوروزی میرا و موقتی هم که در زمان گودآی سومری نیز رونق داشته است در ایران بعد از شکست اسکیتان (تورانیان) و آشوریان (دیوان دژبهمن=نینوا) در مراسم جشن سکیای ایام نوروزی با افراسیاب-مادیای اسکیتی ملقب به مئیری (امیر مجرم میرا) جایگزین شده بوده است. در کتاب پهلوی بندهش بوستان اوروج (بوستان افروز= روح نواز، سترغم، اسپرغم) یا همان گیاه خوشبوی ریحان کوهی گیاه گاه فرود آمدن فروهر ها یعنی گیاه نوروزیست. در امپراطوری روم نوروز تحت نام هیلاریا (شادی و نشاط) به ایزد رستنیهای فریقی الاصل آتیس (=جوان خوشگل، معادل جمشید زیبا، آدونیس فینیقیها و یونانیان) تخصیص داشت و در تمام امپراطوری روم جشن گرفته میشد.
مطابقت لمک تورات و دو دخترمعروفش با آستیاگ و همین دخترانش آموخا و آمیتیس
نامهای دختران لمک تورات (نیرومند، غنی، ثروتمند) یعنی عاده (انجمنی) و ظّله (دارای سخن طنین انداز) مطابق نام دختران ایشتویگو (ثروتمند) یعنی هامیتی (آمیتیس، سَمیتی) زن سپیتمه جمشید (یرواند، لهراسب) بعد همسر کوروش (فریدون) یا همان سنگهوَک اوستا (انجمنی) و آموخا (نیرومند سخن) یا همان اَرنوَک (دارای سخن پر هیجان)،همسر نبوکد نصر (بخت النصر) هستند. در تورات نیز نظیر روایات ملی دو دختر ایشان همسران ایشان معرفی شده اند. در مجمع التواریخ به وجود روایت دختران ضحاک (اژی دهاک، ایشتویگو) به شمار رفتن ایشان هم اشاره شده است:
समिति f. samiti assembly, अर्णव adj. arNava agitated.
.Adah: an assembly, Zillah: the tingling
ریشه توأم اکدی و سومری و ایرانی جشنهای اسفندگان و نوروز و سیزده بدر
در بابل سه جشن متوالی در آغاز سال نو بر اساس تعیین آغاز با روز اعتدال بهاری سال در بابل سه جشن متوالی در آغاز سال نو بر اساس تعیین آغاز با روز اعتدال بهاری سال (برابری مدت شب و روز در بهار سال) به نام آکیتو (به سومری یعنی امتحان کشت جُو ، به اکدی یعنی جشن) می بوده است که به نظر میرسد اندکی در تعیین زمان آنها بی دقتی شده است. این بی دقتی در انطباق سه جشن آکیتو (سر سال نو) و جشن زَگموک (یعنی خط مرزی بین آینده و گذشته) و تعیین معنی لغوی اکدی و سومری مناسب برای آنها بوده است. در واقع سه آکیتو بوده است با سه نام متفاوت که دو تا به حساب آمده است که در اینجا به شناسایی آنها می پردازیم: معنی نام زگموک (خط مرزی بین آینده و گذشته) مشابهتی با نام جشن یلدا (در اصل یار-دا یعنی تقسیم سال) در درازترین شب و کوتاهترین روز سال دارد؛ آنجا که انقلاب شتوی (زمستانی) با افزایش سرما در آخر آذرماه (اول دی ماه) بعد از چهل روز به جشن سده (جشن شدت سرما؛ جشن چله بزرگ) میرسد. جشن زگموگ (آکیتوی میانی، به اکدی رش- شاتیم؛ جشن سر سال اصلی) همان جشن نوروز ایرانی است. این جشن در بابل به مردوک (اژی دهاک ماردوش) مخاصم تیامات (الهه سرسبزی آبهای زیر زمینی، جمی، سپندارمذ، ساندرامت ارامنه) در ایران به مخاصمین وی یعنی همزادان یمه (جمشید) و یمی (سپندارمذ) نسبت میداده اند. جشن یمی (سپندارمذگان) در روز اسفندگان ماه اسفند یعنی حدود پنجم اسفندماه برگزار میشده است. حدود بیست و پنج روز بعد از آن جشن نوروز اعتدال بهاری بوده است که بابلیان زگموک (به اکدی رش- شاتیم=جشن و شادی اصلی) می نامیده اند. چهل روز از آغاز جشن اسفندگان گذشته به پنجم ماه فروردین منتهی میشده است که جشن نوروز تا بدان روز و تا آخر خمسه مسترقهً آن ادامه داشته است. در واقع دو جشن آکیتوی نوروزی بابلی دیگر در دو سوی پس و پیش نوروز (زگموک، آکیتو رش شاتیم) قرار میگرفته است. آکیتوی اولی یعنی آکیتی سونونوم (به معنی آغاز کشت نمونه دانه های جو در ظرف) حدوداٌ مقارن با جشن اسفندگان می بوده است. سونونوم یعنی جو باید ریشه کلمه سمنوی ایرانی باشد که به ویژه از خرد کردن سبزی سیزده بدر تهیه میشد. معنی آکیتوی سوم یعنی آکیتو شکینکو نیز همین خرد کردن سبزی جو [برای درست کردن سمنو] است که به فاصله دوازده روز از عید رش-شاتیم (جشن و شادی اصلی، زگموک، نوروز اصلی) برگزار میشده است. ایرانیها- شاید به پیروی از سنن بابلی- روز سیزده بدر را در روز ما بعد آن برای رفع نحوست روز سیزدهم با سیزده بدر جشن میگیرند. رفتن این سنتها با سومریها از فلات ایران به بابل و بازگشت آن از بابل به ایران اصلاً استبعادی ندارد شهر بابل نزدیک تیسفون پایتخت فرهنگی امپراطوریهای ایران پیش از اسلام بوده است.
Babylonian Akitu
1.1 First to third Day
1.2 Fourth Day
1.3 Fifth Day
1.4 Sixth Day
1.5 Seventh Day
1.6 Eighth Day
1.7 Ninth Day
1.8 Tenth Day
1.9 Eleventh Day
1.10 Twelfth Day
ادامه زگموک بابلی در سمت تیسفون تا عهد اسلامی
زگموک (جشن سال نو بابلی) در عهد ساسانی نظیر عهد بخت النصر در سمت بابل و تیسفون رواج داشته است. چون جاحظ که در بین سالهای 160 تا 255 هجری قمری در بصره زندگی میکرده، در کتاب محاسن و اضداد می گوید: "در دوره ساسانی ...بیست روز قبل از نوروز دوازده سکو از خشت خام در حیاط قصر درست می کردند. روی یکی از آن ها گندم، روی دیگری جو، دیگری برنج، بعدی لوبیا، بعدی عدس، بعدی ارزن، بعدی باقلا، بعدی نخود و کنجد می کاشتند (سه تای دیگه رو اسم نبرده) تا جوانه بزند. برداشت جوانه ها در روز ششم نوروز همراه با رقص و ساز و آواز انجام می شد. ستون های ساخته شده تا شانزدهمین روز ماه فروردین سال جدید (روز مهر) خراب نمی شدند. محصول را وسط حیاط می پاشیدند و برای فال گرفتن آن ها را می کاشتند. می گفتند هریک از این بذرها بهتر سبز شوند و بهتر برسند نشانۀ این است که آن غله در آن سال بهره ی بیشتری در کشور خواهد داد. پادشاه شخصا به این محصولات سرکشی می کرد و عمیقا نگران آن بود چون سرنوشت بهره ی محصول کشاورزان کل کشور در سال جدید به نحوه ی رشد و بار دهی این محصولات بسته بود!........ "

نوروز جشن کهن بومیان نیمۀ شمالی فلات ایران

تحقیقاتی که ایرانشناسان در باب نوروز انجام داده اند به دو صورت متفاوت در مقاله نوروز آرتور کریستن سن و مبحث نوروز گزارش یشتهای ابراهیم پورداود منعکس گردیده اند. آرتورکریستن سن منشأ نوروز را همان جشن بابلی زگموک (جشن آغاز سال) اعلام می کند که از دوره پادشاه سومری گودآ (تقریباً 2340سال پیش از میلاد) در بابل به موقع اعتدال بهاری انجام میگرفته است. تصور وی بر این است که این جشن در دو هزاره پیش از میلاد بابل اکدیان نیز برگزار شده است؛ اما دلایل به نفع منشأ ایرانی نوروز سنگینی می نماید که در نیمه شمالی فلات ایران اعتدال بهاری بارزی دارد. مسلم به نظر می رسد سومریان این جشن را از موطن کوهستانی شان در فلات ایران به بین النهرین برده بوده اند و لذا این جشن در فلات ایران و موطن متأخر بین النهرینی سومریان مشترک شده بود و اکدیان بابلی هم به نوبۀ خود به وساطت سومریان وارث این جشن مردمان بومی فلات ایران شده بودند. چون دومین فرمانروای آخرین سلسله پادشاهی اکدی یعنی نبوکد نصر (بخت النصر) که داماد پادشاه ماد آستیاگ بود و در عهد کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره، پدر آستیاگ) با دختر او آموخا ازدواج کرده بود. این ازدواج مهم و معروف سیاسی در زمان کی آخسارو پادشاه معروف ماد(کیانی) بین این نواده دختری او و بخت النصر پسر سرسلسله آخرین پادشاهی اکدیان یعنی نبوپیلسر عنقریب پیش از هجوم مادها به آشور در حال جنگ با بابلیها صورت گرفت. می دانیم که این یک ازدواج سیاسی برای تحکیم امر اتحاد این دو دولت بود که در مقابل امپراطوری برده داران ستمگر و غارتگر آشور صورت گرفت و متعاقب به زودی برای همیشه طومار امپراطوری آشور برای همیشه از روی صحنه گیتی بسته شد. شدت عمل تخریبی مادها به رهبری کی آخسارو در ویرانی مراکز آشوریان نینوا و شهر آشور به قدری وحشتناک بود که حتی داماد بابلی پادشاه ماد یعنی نبوکد نصر شروع به ساختن حصار مادی حصین دور شهر بابل نمود و برای ملکه آموخا ملقب به سمیرامیس (یعنی ملکۀ بور) نواده کی آخسارو (به قول بابلیها پادشاه اوممان ماندا یعنی وحشیان شمالی= سکاها) در همین شهر بابل شروع به درست کردن هفت سین ایرانی بر روی ستونهای بزرگ و بلند نمود که در تاریخ حدایق معلقه (باغهای آویزان) معروف شده و از عجایب هفتگانه معروف عهد باستان به شمار رفته است. از اینجا معلوم میشود رویکرد بسیار با شکوه پادشاه نبوکد نصر (بخت النصر) به زگموک سومری یا نوروز در نشان دادن همبستگی به پادشاهی خطرناک و تهدید کننده ایران بود که در اتحادیه نیرومندی از مادها و پارسها به وجود آمده بود. چنانکه می دانیم این ترس بی جهت نبود چون جانشین پارسی آستیاگ یعنی کورش سوم خود پادشاهی اکدیان بابل را نیز برای همیشه از هستی ساقط نمود. در همین رابطه است که یهود مطابق کتاب استر تورات یهود سرکوبی شدید استقلال طلبان بابلی توسط خشایارشا (بهمن اسفندیار) را در همان ایام عید نوروز ایرانی و زگموک بابلی با کودتای داریوش علیه گائوماته بردیه شوهر دختر معروف و زیبای کورش یعنی آتوسا (ملقب به ایشتار/استر) در آمیخته، تحت نام پوریم (بخت و اقبال) جشن ملی خویش قرار داده است. موضوع بخت و اقبال به سنت پادشاهان متأخر اکدی بر میگردد که تصور میشد که در روز زگموک ایزد بزرگ بابلیان یعنی مردوک در در معبد اساگیلا (سر به فلک کشیده) در مجمع خدایان و پادشاه بابل تقدیر بشر و طبیعت را در این روز رقم میزند. در همسایگی شمالی یهود فنینیقیان یعنی نیاکان لبنانیها نیز برای خدای ملی و سر سبزی خود آدونیس (بعل، تموز) به هنگام مرگ و عودت متعاقبش از جهان زیرین (آغاز بهار) مراسم عزاداری و جشن برگزار میکردند که این سنت ایشان را مسیحیت اقتباس نموده و عید پاک (پوسک= عودت خدا) نامیده اند. خود فینیقیها طبق سنت هر ساله در سر ستونها هفت سینی از رستنیها را به نشانه باغ آدونیس و در اساس برای آزمایش و پیشگویی محصول سال کشت می نمودند. در اساطیر ایرانی آستیاگ و ولیعهد و دامادش سپیتمه به ترتیب تحت عناوین اژدهاک (ثروتمند) و جم، موبد، مغ) در عناوین خدایان اژی دهاک (ماروش، مردوک) و یمه (جم، همزاد، تموز) اشتراک یافته اند. می دانیم سپیتمه پدر سپیتاک زرتشت در شاهنامه تحت عناوین گودرزکشوادگان (شیواسخن دارای سرودهای با ارزش) و هوم عابد بهتر شناخته شده است. جمشید اساطیری که به دست اژی دهاک کشته میشود همان تیامات/تیامه (در هیئت ایرانی تَیَ یمه، جمشید پنهان شده) است که مطابق اساطیر بابلی کهن به دست مردوک ایزد اژدهاوش بابلی مقتول میگردد.
مهرداد بهار نوشته است، از سه هزار سال پیش از میلاد، در آسیای غربی دو عید، رواج داشته‌است، عید آفرینش در اوایل پاییز و عید رستاخیزی که در آغاز بهار، برگزار می‌شده‌است. بعدها دو عید پاییزی و بهاری به یک عید تبدیل گردیده و سر بهار جشن گرفته شد. به اعتقاد مهرداد بهار، احتمالاً نوروز، عیدِ رایج در میان بومیان نجد ایران پیش از مهاجرت آریایی‌ها بوده‌است.
از جشن نوروز در اوستا و ادبیات اوستایی هیچ نام برده نشده، چنان‌که از مهرگان نیز اشارتی نیست. به عقیدهٔ مهرداد بهار نوروز در اوستا مطرح نمی‌شود، چون یک عید ملی محسوب می‌شده و اوستا یک کتاب دینی است و جشن‌های خاص خودش را داشته‌است.
از معتقدات دیرین آریاییها، جشن فروردگان یا جشن همسپثمیدیه بود که بیش از همه در زمینهٔ اصلی و ابتدایی نوروز تأثیر گذاشته‌است. جشن فروردگان، جشن فروهرها بود و ظاهراً در آن هنگام ده روز و ده شب برگزار می‌شد. فروهرها همان ارواح مردگانند. نام فروردین که آغاز بهار است، برگرفته از نام فروهرهاست. در فروردین یشت آمده‌است که در مدت جشن فروردگان فروهرهای مؤمنان از اقامتگاه‌های خود می‌آیند و مدت ده شب در کنار مردم می‌مانند، این جشن مربوط به بازگشت مردگان بود. زمان این جشن به حساب گاه شمارهای امروزی، پنج روز آخر اسفند و پنج روز اول فروردین، بحساب می‌آمد. از زمانی که آغاز سال در اعتدال بهاری تعیین گردید، نوروز، ششمین روز این جشن گشت. آریایی‌ها که وارد منطقه شدند بن مایه‌هایی مانند فروهرها و بازگشت ارواح را با خود آورده و به تدریج آیین خود را با باورهای قبلی رایج در منطقه ادغام نمودند و عید نوروزی اول بهار که سنتی بومی ساکنان نجد ایران بود با سنت بزرگداشت فروهرها درآمیخته و قابل تطبیق با دیگر آیین‌های نوروزی غرب آسیا گشت. در فرهنگ آریائی یاد کردن از درگذشتگان قبل از آغاز سال نو امری خیر به حساب می‌آمد ولی رسم گریستن قبل از نوروز چندان موافق با فرهنگ آریائی نبود و بخصوص در بین زرتشتیان عزاداری و گریستن مرسوم و پسندیده نبوده است.
پیوند کیومرث و جمشید با نوروز
نظر بیرونی و نویسندهٔ نوروزنامه دربارهٔ منشاء نوروز چنین است که ایرانیان عقیده داشته‌اند که پس از آفرینش زمین و آسمان و هر چه در آنهاست چندین هزار سال به حال سکون و بی حرکت ایستاده بوده‌اند چون به فرمان اهورامزدا آغاز به حرکت کردند، حرکت خورشید در آن هنگام از بامداد نخستین روز ماه فروردین یا روز هرمزد و از نخستین نقطه یا دقیقه یا درجهٔ برج حمل (برج بره) بود ولی در سال بعد که در آن روز و ساعت حرکت کرده نتوانست به آن دقیقه برسد و ناچار آغاز سال از جای خود تغییر یافت و عقب افتاد و هر سال در درجات برج‌ها به‌طور قهقرایی تغییر یافت تا در یک دور طولانی دوباره به همان روز و ساعت که در آغاز حرکت کرده بود بازآمد و این مدت 1460 سال طول کشید. نخستین کسی که این روز (یعنی نوروز حقیقی) را دریافت کیومرث بود و آن را آغاز تاریخ تعیین کرد و دوباره دور دوم از بامداد روز هرمزد، از نخستین درجهٔ برج حمل و روز اول بهار شروع شد. در غالب داستان‌های اساطیری ایران پیدایش نوروز به زمان پیشدادیان نسبت داده شده و از جمشید پادشاه مشهور پیشدادی به عنوان بنیان‌گذار این جشن یاد گردیده‌است. فردوسی در این زمینه چنین سروده است:
همه کردنی‌ها چوآمد پدید / به گیتی جز از خویشتن ندید
چو آن کارهای وی آمد به جای / ز جای مهین برتر آورد پای
به فر کیانی یکی تخت ساخت /چه مایه بدو گوهر اندر نشناخت
که چون خواستی دیو برداشتی / ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا / نشسته برو شاه فرمان‌روا
جهان انجمن شد بر تخت او / فرو مانده از فرهٔ بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند / مر آن روز را روزٍ نو خواندند
سر سال نو هرمزو فرودین / بر آسوده از رنج تن دل زکین
بزرگان به شادی بیاراستند / می و جام و رامشگران خواستند
چنین روز فرخ از آن روزگار / بمانده از آن خسروان یادگار
ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه در مورد پیدایش نوروز نوشته است که برخی از علمای ایران می‌گویند سبب اینکه این روز را نوروز می‌نامند این است که چون جمشید به پادشاهی رسید دین خود را تجدید کرد و چون این کار خیلی بزرگ به نظر آمد و آن روز، روز تازه‌ای بود جمشید عید گرفت اگر چه پیش از این هم نوروز بزرگ و معظم بود. برخی دیگر از ایرانیان گویند که جمشید زیاد در شهرها گردش نمود و چون خواست به آذربایجان داخل شود بر سریری (تخت پادشاهی) از زر نشست و مردم او را بر دوش خود می‌بردند و چون آفتاب بر آن تخت بتابید و مردم آن را دیدند این روز را عید گرفتند. بیرونی همچنین از قول زادویه (یکی از افراد بلندپایه در اواخر دوران ساسانی) نوشته است، اهریمن برکت را از آب و گیاه گرفته بود و باد را از وزش بازداشته بود و درختان خشک شدند و دنیا نزدیک به نابودی بود پس جمشید به امر خداوند، برای دیدار اهریمن و پیروان او به دوزخ رفت و دیرگاهی آنجا بماند و چون برگشت جهان به حالت فراوانی و باروری، و مردم به اعتدال رسیدند. در آن روز که جمشید برگشت مانند آفتاب طالع شده بود و نور از او می‌تابید و مردم از طلوع دو آفتاب در یک روز در شگفت شدند و آن روز را نوروز خواندند و جشن گرفتند و چون چوب‌های خشک سبز شدند مردم به یمن این نعمت در هر ظرفی و طشتی جو کاشتند و سپس این رسم میان ایرانیان پایدار ماند. همچنین جمشید در این روز به مردمان دستور داد تا غسل کنند تا از گناهان پاک شوند.

جشن آتش شب چهارشنبه سوری برای رفع نحوست این شب با آتشهای مقدس بوده است

تا آنجایی اطلاع دارم بهترین تحقیقی که مورد تاریخچه چهار شنبه سوری شده مطالب پژوهشهای ایرانی رضا مرادی غیاث آبادی است: دو موضوع مهمی که من در اصلاح و تکمیل گفتار وی دارم اول این است که دلیل شوم به حساب آمدن شب چهارشنبه نزد ایرانیان باستان مطابق شدن عدد چهار اوستایی یعنی "توئیری" با واژۀ اوستایی تَئوروَ (آسیب رساندن) بوده است. حتی کلمۀ اوستایی برای خود چهار یعنی چَثوَرَ به صور اوستایی و سنسکریتی چیثا-وَرَ و چهَس-وارَ معنی دارای کیفر و آسیب را می رسانده است. یعنی باور نحوست شب چهار شنبه بر خلاف تصور غیاث آبادی از فرهنگ همسایگان گرفته نشده بلکه بومی ایران بوده است و جشن آتش چهار شنبه سوری نیز نظیر جشن آتش "سده" (یعنی شدت زیان و ضرر [سرما]) برای رفع شرّ و نحوست با آتشهای مقدس بوده است. دوم اینکه خود شنبه، واژه ای ایرانی است: در باب منشأ ایرانی خود جشن چهارشنبه سوری هم تردید کرده اند چرا که تصور نموده اند که واژۀ شنبه لغتی سامی است. اما تحقیق بیشتر این تردید را بر طرف می سازد: در لغت نامه دهخدا شنبه با کلمه عبری شبّت (استراحت) ربط داده شده است در حالی که در اوستا، یشت 10 و 24 کلمه ای به صورت شَنَ مَئویه به معنی قطعه و بریده، زخم، شیار و بخش آمده است که به وضوح ریشه اوستایی این کلمه را نشان میدهد. جالب است که در منتهی الارب نام روز شنبه به نام مترادف فارسی آن شیار نامیده شده است. معلوم میشود که مردم عادی در ایران روزهای هفته را با کشیدن هفت شیار بر روی زمین یا دیوار بر شمرده و آنها را با اعداد نامگذاری کرده بوده اند. از این میان نام آدینه (روز عبادت) بعداً به عنوان معادل جمعه عربی به جای شش شنبه انتخاب شده است:
"در هیچیک از متون باقیمانده پیش از اسلام اشاره‌ای به جشن چهارشنبه سوری نشده است. در اوستا، کتیبه‌های عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی و نیز در متون پهلوی و حتی در روایت‌های مورخان یونانی در باره ایران نیز در باره جشن چارشنبه‌سوری سخنی گفته نشده است.
متون دوران پس از اسلام نیز در این باره تقریباّ ساکت بوده‌اند، حتی در آثار محقق دقیقی همچون ابوریحان بیرونی نیز در باره آن توضیحی داده نشده است. اما برخی اشاره‌ها در تعدادی از متون کهن، نشان‌دهنده این است که گویا چارشنبه ‌سوری نه تنها برگزار می‌شده، بلکه از آن به عنوان «عادت قدیم» نام برده می‌شده است.
نخستین و کهن‌ترین کتابی که در آن به چنین آتش‌ افروزی اشاره شده است، کتاب «تاریخ بخارا» نوشته ابوبکر محمد بن جعفر نَرشَخی (۳۵۸- ۲۸۶ ق) است. در این کتاب که به نام «مزارات بخارا» نیز شناخته می‌شود، واقعه‌ای به شرح زیر از میانه سده چهارم و زمان «منصور بن نوح سامانی» نقل شده است:
«و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون شبِ سوری چنانکه عادت قدیم است، آتشی عظیم افروختند. پاره‌ای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت. »
نرشخی، ابوبکر محمد بن جعفر، تاریخ (مزارات) بخارا، ترجمه ابونصر قبادی، به کوشش تقی مدرس رضوی، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۱، ص ۳۷.
در این روایت هر چند به صراحت به زمان برگزاری جشن اشاره نشده است، اما عبارت «هنوز سال تمام نشده بود» و نیز «شب سوری» گویا اشاره به مراسم چارشنبه‌سوری دارد که شاید در آن زمان، انجام مراسم در شب چارشنبه، تثبیت نشده بوده است. دومین متن کهن که اشاره‌ای هر چند غیر مستقیم به جشن چارشنبه‌سوری دارد، شاهنامه فردوسی است. در داستان بهرام چوبینه با «پَـرموده» پسر ساوه‌شاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده رزم بودند، ستاره‌بینی بهرام را پند می‌دهد که:
ستاره‌ شمر گفت بهرام را / که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد در میان سپاه / از این روی و زان روی بُـد رزم‌گاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد / بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی / می و رود و رامشگر و خوردنی
ز جیحون همی آتش افروختند / زمین و هوا را همی سوختند
شاهنامه فردوسی، تصحیح رستم علی‌یف، انستیتوی خاورشناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی، جلد هشتم، مسکو، ۱۹۷۰، ص ۳۷۷ تا ۳۷۹؛ بیت آخر به نقل از نسخه دستنویس موزه بریتانیا.
در باره این سروده‌های شاهنامه ذکر چند نکته ضروری است. نخست اینکه بر مبنای واژه‌نامه فریتس وُلف، در سراسر شاهنامه به جز یکشنبه و چارشنبه، روز دیگری از هفته نام برده نشده است و تنها باری که از چارشنبه یاد شده، در همین داستان و همین جشنی است که در زمان بهرام چوبین انجام شده و این کهن‌ترین یادکرد جشن چارشنبه در متون است. هر چند که زمان سرایش شاهنامه چند دهه پس از تاریخ بخارا بوده است، اما موضوع داستان به صدها سال پیش از آن باز می‌گردد.
دوم اینکه آوردن نام چارشنبه در داستان بهرام چوبین خود دلیل دیگری است که روزهای هفته در ایران باستان وجود داشته است. و سوم اینکه برخلاف اعتقادی که روز چارشنبه را نحس و بدیُمن می‌پنداشتند و این اعتقاد در آثار جاحظ و حتی منوچهری دامغانی نیز راه یافته است، ایرانیان نه تنها این روز، بلکه هیچ روز و زمان دیگری را نحس نمی‌پنداشتند و به خصوص چارشنبه را گاهِ کام و جشن دانسته‌اند.
اسناد نویافته، نظریه نبودن روزهای هفته در ایران باستان را با قاطعیت رد می‌کند. نخست اینکه شمار هفت‌گانه روزهای هفته، در زمان‌های بسیار دور از اهله‌ هفت‌روزه ماه برگرفته شده و از آنجا که گاهشماری قمری ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین شکل گاهشماری است و تشخیص اهله‌ ماه، آسان‌ترین و سریع‌ترین شیوه درک گذر زمان است؛ بی‌گمان جوامع بشری از گذشته‌های دور و بدون آموختن از یکدیگر، به آن پی برده و از آن بهره گرفته‌اند.
دوم اینکه در شاهنامه فردوسی بیشتر از یکصد و بیست بار واژه هفته بکار رفته است. از آنجا که شاهنامه فردوسی را ترجمان وفادار داستان‌ها و بازگویه‌های دوران باستان می‌دانند، بعید است که فردوسی بدون اینکه چنین مفهومی در متون مبنا بکار رفته باشد، تا این اندازه از آن بهره برگیرد.
سوم اینکه متون مانوی، کاربرد فراگیر و گسترده روزهای هفته را تأیید می‌کنند. در نوشتارهای مانوی یافت‌شده در «تورفان» و نیز در «موگ‌تاگ» از روزهای یکشنبه و دوشنبه با نام‌های «مهر روز/ خور روز» و «ماه ‌روز» یاد شده و این دو، روزهای روزه‌داری مانویان دانسته شده است. البته در متون مانوی، همراه با روزهای هفته، از نام‌های سی‌گانه برای روزهای ماه نیز استفاده می‌شده است و همچنین می‌دانیم که روز دوشنبه، روز مقدس و تعطیل مانویان بوده است.
چهارم اینکه متون و منابع کهن چینی نیز کاربرد هفته در ایران باستان و حتی نام روزهای آن را گزارش کرده‌اند. در یک متن نجومی کهن بودایی که در سال ۷۵۹ میلادی از سانسکریت به چینی ترجمه شده و «یانگ چینگ فنگ» در سال ۷۶۴ میلادی حاشیه‌ای بر آن بازنوشته است؛ از نام روزهای هفته در زبان چینی و معادل آنها با روزهای هفته در فارسی میانه و سغدی یاد کرده است. در این متن، نام ایرانی روزهای هفته که از یکشنبه آغاز می‌شوند، بدینگونه بازگو شده است: یوشمبت (روز تعطیل)، دوشمبت، سه‌شمبت، چرشمبت، پنج‌شمبت، شش‌شمبت، شمبت. در همان متن، معادل سغدی این نام‌ها بدینگونه با مبدأ یکشنبه باز آمده است: مهر روز (خورشید روز)، ماه ‌روز، بهرام روز، تیر روز، اورمزد روز، ناهید روز و جیان روز (کیوان روز). همانگونه که دیده می‌شود این نام‌ها از نام هفت اختر سیار آسمان، یعنی خورشید و ماه و پنج ستاره روان (سیاره) شناخته‌شده آن زمان برگرفته شده است.
به این ترتیب دانسته می‌آید که روزهای هفته، همراه با نام‌هایی ویژه، در گاهشماری‌های ایران باستان کاربرد داشته و حتی ظاهراً تعطیلی روز یکشنبه در تقویم میلادی از روز تعطیل ایرانی برگرفته شده است. می‌دانیم که نام روز یکشنبه در هر دوی آنها به یک معنا است و Sun day دقیقاً به معنای «خورشید روز» است. اما در دوره ساسانی و همراه با دیگر تحریف‌های بی‌شمار آنان از آیین و فرهنگ ایران باستان، روزهای هفته‌ را نیز از گاهشماری خود حذف می‌کنند و تنها نام روزهای ماه را بکار می‌گیرند. البته نام‌های سی‌گانه روزهای ماه، در همه تقویم‌های ایرانی بکار می‌رفته و خاص تقویم ساسانی نبوده است.
اما در باره بخش بعدی پرسش می‌توان گفت که هر چند اسناد کافی از دیرینگی چارشنبه ‌سوری در دست نیست، اما اشاره‌هایی کوتاه که در تاریخ بخارای نرشخی و نیز در داستان نبرد بهرام چوبینه با پسر ساوه‌شاه در شاهنامه باز آمده و فردوسی حتی از واژه چارشنبه نیز بهره ‌برده، نشاندهنده دیرینگی بسیار آن است. اما بدلیل کمبود منابع نمی‌توان قدمت قطعی آنرا مشخص کرد.
برگزار نشدن چارشنبه‌سوری توسط زرتشتیان نیز دلیل تازگی آن نمی‌تواند بود. چرا که همه اقوام و ادیان ایرانی بخشی از فرهنگ باستانی را پاس داشته‌اند و بخشی دیگر را فراموش کرده‌اند. خوشبختانه بتازگی بسیاری از هم‌میهنان زرتشتی نیز به برگزاری این آیین کهن روی آورده‌اند.
بررسی آداب و آیین‌های مردمی، روشنگر این پرسش است. همه سنت‌ها، ترانه‌ها، باورها و مراسمی که مردمان نواحی گوناگون در این شب انجام می‌دهند، با وجود تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند، در یک ویژگی با هم همسانند: «راندن ناپاکی‌ها و بدی‌ها». ترانه‌ها و باورهایی که به بلاگردانی، راندن چشم شور، گره‌گشایی، آجیل مشکل‌گشا، بخت‌گشایی دختران و امثال این می‌پردازند؛ و همچنین سوزاندن شاخه‌های خشکیده و علف‌های هرز باغ‌ها و مزارع در نواحی روستایی، همگی نشان از پیوند این آیین با خانه ‌تکانی، زدودن ناپاکی‌ها و آمادگی برای زایش دوباره گیتی است. در برخی نواحی اروپایی همچون رومانی و بلغارستان نیز در نزدیک‌های بهار مراسمی در سوزاندن اشیای غیرلازم برگزار می‌شود. چارشنبه‌سوری ارتباطی با سده و آتش نوروزی ندارد و هر کدام آنها، جشن و مناسبت خاص خود را دارند. در بسیاری از نواحی ایران، هر سه جشنِ آتش نام‌برده‌شده برگزار می‌شود که نشانه مناسبت‌های گوناگون آنها است.
ایرانیان نه تنها چارشنبه، که هیچ روز و شبی را به خودی خود نحس و بد یوم نمی‌دانستند و هنوز هم نمی‌دانند. در باورهای ایرانی هر روز سال به یکی از ایزدان منتسب است و گرامی داشته می‌شده است. بویژه روزهای پایانی سال که زمان بازگشت روان درگذشتگان بشمار می‌آمده و آیین‌هایی در استقبال نمادین از آنان برگزار می‌کرده‌اند. باورهایی اینچنین، به فرهنگ‌های وارداتی دیگر وابسته است.
از یکسو می‌توان گفت که در بسیاری از جشن‌های ایرانی، آب و آتش در کنار یکدیگر و مکمل هم هستند. اما از سوی دیگر، از آنجا که چارشنبه‌سوری با پاکیزگی پایان سال در پیوند است، حضور آب جنبه کاربردی هم دارد. شکستن کوزه‌های آب علاوه بر نماد سال پرباران و حاصلخیز، کارکردی بهداشتی نیز دارد. می‌دانیم که جنس سفال کوزه آب با سفال‌های دیگر متفاوت است. سفالگران، کوزه آب را بگونه‌ای متخلخل برمی‌ساخته‌اند که موجب نفوذ اندکی آب به رویه بیرونی، و تبخیر آن موجب خنکی آب درون کوزه شود. روزنه‌های کوزه در گذر سال انباشته از ذراتی می‌شده است که آنرا برای سلامتی مفید نمی‌دانسته‌اند، در نتیجه آنرا می‌شکسته و از کوزه تازه دیگری بهره می‌برده‌اند. اما در باره آوردن آب بدست دختران باید گفت که این منحصر به چارشنبه‌سوری نبوده و عموماً بر این باور بوده‌اند که مظهر چشمه، خاستگاه آناهید است و تنها دختران اجازه نزدیک شدن به آن را دارند. این باور هنوز هم در بسیاری از روستای ایران روایی دارد.
مبدأ شبانروز یک قرارداد است. در زمان‌ها و نواحی گوناگون، گاه نیمه شب، گاه هنگام برآمدن خورشید، گاه هنگام نیمروز و گاه هنگام فروشدن خورشید را مبدأ و آغاز شبانروز می‌گرفته‌اند. اینگونه رسوم هنوز هم در برخی نقاط ایران متداول است و برای نمونه در تاجیکستان و آسیای میانه همواره آغاز سال نو را از هنگام غروب خورشید در آخرین روز سال بر‌می‌شمارند و جشن می‌آرایند. برگزاری چارشنبه‌سوری در سه‌شنبه شب به روزگاری مربوط می‌شود که هنگام فروشدن خورشید، آغاز شبانروز و آغاز چارشنبه دانسته می‌شده است. امروزه نیز این باور همچنان پایدار مانده است و مثلاً وقتی از «شب جمعه» سخن می‌رانند، در واقع «پنجشنبه شب» را در نظر دارند. اما در باره پرسش دیگر می‌توان گفت که امروز هر دو گونه این واژگان در متون ادبیات فارسی بکار رفته و هیچکدام اشتباه نیستند. در شاهنامه فردوسی و بسیاری از متون منظوم به شکل چارشنبه بکار رفته و در تداول عموم نیز همینگونه بر زبان می‌آید. البته این جشن با نام‌های دیگری نیز تداول دارد. آداب و رسوم مردمان، گوناگون است و ممکن است هر باوری از دید دیگران عملی نادرست دانسته شود. در نتیجه هنگامی می‌توان کاری را توهین‌آمیز خواند که مجری آن آهنگ توهین داشته باشد. هم‌میهنان ما هیچکدام از اینکار، چنین قصدی را ندارند و پریدن از روی آتش، بگونه‌ای نمادین برای زدودن و سوزاندن بدی‌های هر شخص انجام می‌شود و مردمان خواسته ‌اند تا با اینکار، آتش به آنان پاکی و تازگی هدیه کند.
از سوی غرب، در کردستان عراق و از سوی شرق، در استان سین‌کیانگ چین و نواحی یارکند، تاشقورغان و کاشغر با تفاوت‌هایی برگزار می شود. در تاشقورغان این جشن در سومین روز سال نو برگزار می‌شود و ضمن آتش‌افروزی و پریدن از آن، بر بالای با‌م‌ها نیز به تعداد نفرات خانه، جام آتشی بر می ‌افروزند. در نواحی قفقاز، به مانند استان‌های آذربایجان، در هر چهار چارشنبه اسفندماه این مراسم را تکرار می‌کنند. اما در آسیای میانه، تاجیکستان، ترکمنستان و ازبکستان، این آیین تقریباً فراموش شده و برگزار نمی‌شود. اما در بخش‌هایی از قرغیزستان با تفاوت‌هایی همچنان پایدار مانده است. این مراسم در قرغیزستان در غروب نوروز برگزار ‌شده و تنها شاخه‌های خشک درختی به نام «آرچا» سوزانده می‌شود.
در پایان به این نکته هم اشاره کنم که آیین‌های چهارشنبه سوری منحصر به آتش‌افروزی نیست؛ بلکه مراسم پیوسته دیگری همچون غذاهای دسته‌جمعی، سرودهای ویژه، قاشق‌زنی، فال‌گوش، بازی‌های گروهی و نمایش‌های سنتی هم دارد که امروزه بجای آن به سوزاندن لاستیک و انفجارهای مهیب و تباهی گذرهای شهر می ‌پردازند و چنین استفاده فراگیر از مواد منفجره و محترقه، آسیبی جدی به این جشن کهن و شادی‌بخش ایرانی وارد کرده است. اینها کارهای ناهنجاری است که امروزه متداول شده و عملاً چارشنبه‌سوری را به شب تباهی و آلودگی شهرها کشانده است. آیینی که نیاکان ما برای پاکیزگی زیست‌بوم خود انجام می‌داده‌اند، ما همان کار را برای تباهی و آلودگی آن انجام می‌دهیم. شیوه امروزی این جشن در شهرهای بزرگ هیچ ارتباطی با چارشنبه‌ سوری نداشته و تنها نام آنرا بر خود دارد."