دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۸

معنی محتمل فاروج در خراسان شمالی

نام فاروج به صورت پئیری-ایگ به معنی محل دارای حصار گرداگرد پیرامونی است. با توجه به این‍که فاروج در دشت حاصلخیز قرار گرفته ایجاد حصار دفاعی گرداگرد سرتاسری برای آن یک نیاز اساسی بوده است:
परिग adj. pariga surrounding
بر این پایه نام شهرک پاریز کرمان نیز به معنی دارای حصار گرداگرد سرتاسری بوده است.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۸

معنی نام نهبندان

نام اصلی نهبندان (نیه وندان، دارای محل راهنمایی و استراحت کاروانها) یعنی نیه (نِه= نیها، نیشا/نیسا= محل پایین آسودن و راهنمایی) بوده است که این جزء اوستایی در نام شهرهای نیشابور (پر کاروانسرا) و نهاوند (محل دارای استراحتگاه کاروانها) و نائین (محل دارای کاروانسرا) هم دیده میشود.

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۸

اتیمولوژی واژه های افسار و افسر

نظر به کلمۀ پهلوی پتی سَر (وسیلۀ فرمانبری سر) که به افسار گفته می شده است، خود افسار مرکب از کلمات اوستایی اَپ (چیره شدن و بدست آوردن) و سر بوده است یعنی وسیلۀ کنترل سَرِ مَرکب.
استاد پور داود واژۀ افسر را بر گرفته از اَئیپی/ائیبی (روی)-سَر اوستایی دانسته است یعنی چیزی که بر روی سر گذارند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۸

معنی مشترک نامهای سیماشکی، سمیرم و شهمیرزاد و شمیران

احمد کسروی در کاروند کلمات سیما، شمیر/سمیر (جمیر) را به معنی سرما آورده است بر این پایه سیماشکی (سیما-شکی، سردشت/سرد-دشت شمال خوزستان) و سمیروم (سمیر-اوم) و شهمیرزاد (شمیر-زاد) و شمیران (شمیر-ان یا شمی-ران) به ترتیب به معنی دشت سرد، جایگاه منسوب به سرما، محل سرما زا و جایگاه سرد بوده اند.
ولی احتمالاً نام باستانی مشابه سمیرم یعنی سیموروم (آلتین کپری=پل زرین حالیه) به زبانهای هندوایرانی به معنی محل پر آب بوده است:
सिम adj. sima entire
रोम n. roma water

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۸

معنی نام غلزایی

به نظر می رسد نامهای آپاریتی (مردم پشتی) و پشتون و اپَگانه (پشتی) و غلزایی (غرجه ای، کوهستانی) نامهای مردم واحدی بوده اند:
गिरिज m. girija mountain-born

معانی برخی نواحی خراسان

گناباد (جینابذ، محل دژ)، بجستان (محل اصلی)، خواف (محل آب خوب)، رشتخوار (رشخوار، محل خوردن آب تالاب)، زاوه (محل زهکشی)، تایباد (محل وزش باد نیرومند)، جوین (محل کشت جو)، داورزن (محل دادرسی و داوری)، بجنورد (شهر اصلی)، بردسکن (دارای حصار سنگی)، فریمان (دارای خانه های فراوان)، بینالود (ترسناک، با ابهت، با شکوه) و بیرجند (محل دارای بارو).

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۸

معنی واژۀ روزۀ ماه رمضان

مطابق فرهنگ نامه های فارسی روزه که در عربی از آن به «صَوْم» تعبیر می شود، در لغت به معنی «امساک» و «خودداری» از انجام هر کاری است. ریشۀ این واژه در اوستایی به صورت روذ rudh به معنی جلوگیری کردن و بازداشتن و در سنسکریت به صورت rodha به معنی جلوگیری و مسدود کردن شکم و روده باقی مانده است:
रोध m. rodha preventing
रोध m. rodha act of stopping
रोध m. rodha obstruction of the bowels

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۸

معنی خوراسگان، نطنز، چادگان، نجف آباد و سودرجان، کلیشاد و قهجاورستان/قهدریجان در استان اصفهان

خوراسگان (خور-آسَ-گان) یعنی شرقی، نطنز (نه تنج، نه نیرومند و بزرگ) یا همان بلیده (شهر کوچک)، چادگان (چات-گان= محل چاه)، نجف آباد (نُه جوب آباد، هفشوبه/هفت جوبه کهن)، سودرجان (محل کاروانسرای ستوران)، کلیشاد (گلیشاد، محل گاوداران) و قهجاورستان (گَه جاورسان، محل گاورس)/ قهدریجان (محل گیاهان).

معنی نام شهرهای نایین و قمشه

شهر نایین مرکز شهرستان نایین در سر سه راه اصفهان - یزد کاشان واقع است و مطابق حمدالله مستوفی دور قلعه اش چهار هزار قدم بوده است. در مقدمه کتاب تذکره سخنوران نایین شهر نایین شهرکی کاروان انداز معرفی شده که قافله ها برای استراحت و فراهم ساختن زاد سفر در آن بار می انداخته اند. ساربانان نیز شتران خود را در نایین بارگیری می کرده اند. از اینجا معلوم میشود به سبب محل ارتباطی بودنش اهمیت فراوان داشته است.
بر این پایه نام شهر نایین به همان سنسک‍ریتی و اوستایی آن به معنی محل ایستگاه راهنمایی بوده است. چون در کتاب ایستگاههای پارتی ایزودور خاراکسی از شهر کاروانی دیگری نیز به نام نی (به اوستایی یعنی شهر راهنمایی، نه) در سر راه بندرعباس به خراسان نام برده شده است. جزء نی (نه) در نام شهرهای نیشابور (پرتو نیسایه) و نهاوند (نیسایه) نیز دیده میشود:
नायिन् adj. nAyin guiding
نام قمشه (شهرضا) با توجه به سابقه وجود آب انبار در آن مرک‍ب از واژه های قُم ‍(کوم، آب انبار) و شه (شی، جا) به نظر می رسد. نام قمشه در نزهة القلوب، کُمندان آمده است یعنی محل دارای آب انبار.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۸

معنی نام شهر خرامه استان فارس

نظر به واژۀ های خَرَ (خَرو، سفت، سخت، محکم) و اَمه (نیرومند) در سنسکریت و اوستایی نام شهر خرامه اشاره به دژ بسیار استوار این شهر داشته است که در کتب جغرافیایی قدیم از جمله نزهة القلوب حمدالله مستوفی از آن یاد شده است.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۸

معنی نام شهرک کوار فارس

نام کوار این شهر به معنی سبد میوه گرفته اند که درست می نماید چه صورت کهن دیگر نام این شهر را در فارسنامه ابن بلخی به صورت کُواد آورده اند که اشکالی از این هر دو در سنسکریت به معنی سبد و گهواره (و حاوی صورت اصلی گهواره) هستند و در روایات دینی پهلوی واژه کواد به معنی گهواره یاد شده است: "کَواد کودکی اندر کسپوذی (قنداق) بود که او را به آب رودخانه افگنده بودند و در کواذگان (گهواره) خود از سرما می لرزید....":
कुहर n. kuhara hollow
केवट m. kevaTa hollow
واژۀ کودک (کوتک پهلوی) با کلمات کوتاه و کوچک همریشه است. ولی کودک می توانست همچنین به معنی آنکه در گهواره است (کواذک، کوادک) مفهوم شده باشد. در رابطه با همین معانی و نیز توجه به داستان کودکی سارگون-موسی است که اسطوره کواد (قباد) کودک در کوادگان (گهواره) پدید آمده است. خود نام کواد مترادف با نام دایائوکو (دهیوک) به معنی شاه و فرمانروا است.
در واژۀ کَسپوذی، کَس به معنی کوچک یعنی کودک است و کلمۀ پوذی می تواند اشاره به شکل پوزه ای (استوانه ای) قنداق باشد. اگر واژۀ قنداق را شکلی از کُندگ (کُنده) بگیریم این نظر دارای سند می‌گردد.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۸

معنی احتمالی نام پاسارگادیان

پس-اری= پس-ارکادی= دارای گلۀ عالی:
पशु pazu m. cattle, आर्य Arya adj. honorable
अर्चति { अर्च् } arcati {arc} verb 1 brilliant
مطابق ایرانیکا معنی نام پاسارگادیان یعنی آنانی که از چماق محکم استفاده می کنند، آمده است یا به معنی خانه نیرومند و مستحکم و امن که برای محل گنجینه ها ی پارسیان هخامنشی باتراکاتاس (نه خود پاسارگاد) ذکر شده آن را مطابق استخر (به اوستایی یعنی محکم و استوار و قوی) نشان میدهد. ظاهرا نام قدیمی استخر هم شناسایی نشده است:
.Those who wield solid clubs” (Gershevitch, 1969, p. 168)"
ولی در اوستا نام نوذریان (هخامنشیان) با هوگوها (دارندگان گله خوب) همراه است که معنی نامشان مطابق همان معنی سنسکریتی پاسارگاد (دارندگان گله عالی) است.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۸

معنی محتمل نیریز

چنانکه اشاره کرده اند، نظر به نام محلۀ شادخانه که در نیریز محل اسلحه سازی بوده و با کلمۀ اشتر پهلوی و شاستره سنسکریت به معنی سلاح مرتبط می نماید، نام نیریز را می توان به معنی محل ذوب و قالب ریزی اسلحه (نی-ریز= فرو ریختن) معنی کرد. کلمۀ شاد در اینجا می تواند از شَت اوستایی یعنی زنش و برش اخذ شده باشد. مطابق لغت نامۀ دهخدا شته در فارسی نام آلتی آهنی است که با آن ریشۀ درختان را در می آورند:
शस्त्र n. shastra weapon
निरास m. nirAsa expulsion, ejection

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۸

معنی محتمل نام ماننا

نام ماننا در معنی سامی عبری دارای شمار و مجموعه می تواند اشاره به ساختارملوک الطوایفی حکومت ماننا باشد. چون نامهای کنونی پیران و مامش (مام-ایش= دارای حکومت پیران) اشاره به حکومت شیوخ و پیران در گذشتۀ این ناحیه است. در فرگرد اول وندیداد سرزمین سرچشمه رود رنگها (دجله) یعنی کردستان سرزمینی توصیف شده که حاکم واحدی ندارند (پیران و شیخان قبایل بر آنها حکومت می کنند):
Minni: reckoned; prepared
در تأیید این گفته هیئت ماناش نام ماننا را در منابع آشوری می توان سرزمین مرکب از چند ناژه (ایالت) گرفت:
manû (4): G. to count, reckon, list ; to calculate.
nagû (1) region, district , a coastal area / a shore ; 2) : an island (?) , an archipelago (?) ; : plural : nagiāni ;

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۸

فتوحات حمزۀ حمزه نامه متعلق حمزة بن آذرک خارجی و جانشینانش برادران یعقوب و عمرو است

نظر به کشورگشایی های حمزة بن آذرک خارجی به درستی بن مایۀ کشورگشایی های امیر حمزۀ حمزه نامه را به او منسوب می دانند. خصوصاً اینکه عمرو عیار، دوست تمام دوران امیر حمزه در تاریخ به وضوح مطابق عمرو لیث صفاری برادر یعقوب لیث از عیاران سیستانی پیرو حمزة بن آذرک خارجی است. جالب است که خود عنوان لیث این برادران مترادف با حمزه به معنی شیر درنده است.
در حمزه نامه هارون الرشید، مخاصم بغدادی فریبکار حمزة بن آذرک خارجی را با انوشیروان تیسفون جایگزین نموده اند تا از نظر زمانی حماسۀ کشورگشایی حمزة بن آذرک و یعقوب صفاری به حمزة ابن عبدالمطلب منتقل گردد.
حَمزه پسر آذَرَک شاری معروف به حمزه بن عبدالله خارجی یکی از ایرانیانی است که علیه حکومت خلفای عباسی قیام کرد. قیام او در اواخر سدهٔ دوم هجری در سیستان آغاز شد. او از خوارج بود و نسب خود را به زو طهماسب می‌رسانید و یکی از یاران حضین خارجی بود که پس از مرگ خضین با کشتن یکی از کارگزاران عباسی، به مرتبه و شهرت والایی دست یافت و با جمع‌آوری گروهی از خوارج سیستان و حجاز در سال۱۷۹ قمری، علم شورش برافراشت. وی که از فرقه‌های عجارده بود، نبرد با قدرت حاکم ظالم و سلطان جابر و عاملین وی را واجب می‌دانست و به کشتن آن‌ها می‌پرداخت و حتی از کشتن کودکان آن‌ها نیز ابایی نداشت. به دنبال این ماجرا، عاملان خلیفه در صدد مبارزه با وی برآمدند. در سال ۱۸۲ قمری، سپاهی به فرماندهی علی بن عیسی بن ماهان عازم سرکوب حمزه شد ولی نبردی به شدت شکست خورد و تلفات سنگینی بر لشکرش وارد شد و خود نیز به خراسان گریخت و در نتیجه خوارج توانستند شهرهای بادغیس، پوشنگ، هرات و ترشیز را غارت کرده و بیهق را برای یک هفته صحنه تاخت‌وتاز خود قرار دهند. علی بن عیسی بن ماهان که توان مقابله با شورش حمزه نداشت، نامه‌ای برای هارون الرشید فرستاد تا وی را از عاجز بود عاملانش در سرکوب آگاه کند؛ بنابراین هارون متقاعد شد که درصدد سرکوب حمزه برآید پس هنگامی که در گرگان بود، نامه‌ای تطمیع‌کننده و تهدیدآمیز به حمزه نوشت و از وی خواست تا مطابق احکام قرآن و سنت پیامبر عمل کند و از کشتن عاملین و کارگزاران وی بپرهیزد. اما چون حمزه از کل بنیاد خلافت عباسی رو قبول نداشت و آن را ظالمانه و غاصبانه می‌دانست، در جوابیه ‌ای صلاحیت دینی و اخلاقی هارون را برای جانشینی پیامبر منکر شد و برای تحقیر وی، خود را عبدالله و امیرالمؤمنین معرفی کرد و حاضر به صلح نشد و با سپاهی سی هزار نفری به مقابله شتافت. به دنبال ارسال این نامه‌های بی‌نتیجه، هارون آماده جنگ با خوارج به رهبری حمزه آذرک در خراسان شد اما بیماری شدیدی وی را فراگرفت و بعد از مدتی از دنیا رفت. هنگامی که حمزه به نیشابور رسید شنید که هارون درگذشته‌است و به گماردن پنج هزار سپاهی در سرزمین‌های که تسخیر کرده بود بسنده کرده و خود به هند و سند لشکر کشید. حمزه در زمان فرمانروایی مامون به سال ۲۱۳ هجری درگذشت.

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۸

معنی محتمل اقلید و خُنج و بوانات و ارسنجان

نظر به معنی سنسکریتی یعنی بسته و کلمه معرب اقلید (کلید) آن اشاره به حصار این شهر بوده است:
ابن بلخی در کتاب فارسنامه خود که بین سال‌های ۵۰۰ تا ۵۵۰ هجری قمری نگاشته‌است، در مورد اقلید می‌گوید: " اقلید، شهرکی کوچک است و حصاری دارد و جامع و منبر دارد و هوای آن سردسیر است و آب آن خوش است و روان و میوه و غله از هر نوع است ".
حمداله مستوفی در کتاب نزهت القلوب می‌نویسد: " اقلید شهری کوچک است و حصاری دارد و هوایش معتدل است و آب روان دارد و در او از همه نوع میوه است و غله. سورمق و ارجمان از توابع اقلید است ."
आकलित adj. Akalita fastened
نام شهرک خُنج فارس به صورت خوَنج در اوستایی به معنی محل درخشان است. نام قصبه خونج میانه که اکنون آقکند (روستای سفید) است، گواه آن است.
بوان-ات را میشود به معنی محل خوش و آب و هوا گرفت.
نام ارسنجان به صورت اَرِثَ-ن-گان به معنی محل سود و بهره است.

معنی نام شهرک اِوَز استان فارس

با توجه به واژۀ اَوِستائی اَاُذَ (آب بسیار) و واژۀ سنسکریتی اَوَته (مخزن، آب انبار) نام شهرک اِوَزِ دارای آب انبار استان فارس به معنی محل دارای آب انبار است:
अवत m. avata cistern

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۸

معنی محتمل سمنان و قومس و دامغان

با توجه به لفظ اوستایی سَیَمن (گسترده) و واژۀ سنسکریتی سیمَن نام سمنان (سِمَن) به معنی شهر بسیار بزرگ است که در نقشه های بطلمیوسی به صورت سمینا ذکر شده است:
सीमन् f. siman utmost limit of anything
نام شهر هکاتوم پلیس (صد دروازه) مطابق شهر ویران شدۀ کومس (دارای کویهای فراوان) است.
نام دامغان به معنی محل دامها یاد آور نام آمبرداکس نقشه های بطلمیوسی به معنی محل درون حصار و نردۀ دامها است:
अम्बर n. ambara circumference
दक्षा f. dakSA earth

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۸

ریشۀ واژۀ انگاشتن:

در فرهنگ لغات سنسکریت نائینی واژۀ اینگ از جمله به معانی نظر و اندیشه آمده است. لذا انگاشتن می تواند ترکیب اینگه و اشتن (استن) باشد، نظیر ساخته شدن گریستن از گریه. واژۀ انگ در خود پهلوی به صورت هنگ (فهم و دانایی) در واژه هنگار (انگار) به کار رفته است.

?What does the name Caucasus mean

Pliny aludes to a Scythian origin of the word Caucasus:
The Scythians themselves give the name of "Chorsari" to the Persians, and they call Mount Caucasus Graucasis, which means "white with snow."
छृन्त्ते verb chRntte { chRd } shine
सहिर m. sahira mountain
gairi: mountain
kas: shine
Kaofa: mountain
kas: shine

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۸

اتیمولوژی واژۀ دست:

در فرهنگ واژه های اوستای احسان بهرامی ص 709 کلمۀ دست از مصدر دا (انجام دادن و ساختن و گرفتن و دادن) گرفته شده است. ترکیب اوستایی دا-اَست معنی واضح "عضو منسوب به انجام دادن" را می دهد.

جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۸

معنی آمل و تمیشه

در شاهنامه جایی نام شهر آمل (جای گرانبها) به همراه تمیشه (بیشه تاریک) و کوس (محل موجود شریر، ببر) به کار رفته است:
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد/نشست اندران نامور بیشه کرد
کجا در جهان کوس خوانی همی/جز این نیز نامش ندانی همی
कुश adj. kuza wicked
अमूल्य adj. amUlya precious, excellent

معنی واژۀ کُلاه

واژۀ کُلاه (کلاف پهلوی) به صور گولا و گولاکَ در سنسکریت به معنی گرد و کروی می باشد:
गोल m. gola sphere, globe, circle
गोलक m. golaka sphere, ball or globe

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۸

احتمال هندوایرانی بودن واژۀ کلم (کرنب)

در فرهنگ آنندراج کلمۀ کلم (کرنب) بر گرفته از کرنب در زبان عربی به شمار رفته است، ولی نظر به شکل تو در توی کلم (کرنب) آن می تواند بر گرفته از واژۀ سنسکریتی کَرَمبه بوده باشد:
करम्ब adj. karamba inlaid
در این رابطه واژۀ فارسی کلاف (کلاو، کلاب) صورتی از واژۀ سنسکریتی کَلاپه (مجموعه، انبوهه) به نظر می رسد:
कलाप m. kalApa collection

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۸

ریشۀ اوستایی واژۀ راست

استاد پور داود در یادداشتهای گاثاها صفحه 51 واژۀ راست را اسم مفعول از واژهٔ راد (آراسته و درست شده) گرفته است. از این ریشه به نظر می رسد واژه رَئث در اوستا و سنسکریت که به معنی به شیوۀ درست و مقبول است، از همان ریشۀ right انگلیسی که راد و راست اوستایی هم از این ریشه هستند. مردن خوب را در اوستا با واژۀ raeth و مردن بد را با کلمه مَر بیان کرده اند:
.ऋतया ind.retayA in the right manner

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۸

اتیمولوژی موشک و میز

واژۀ موشک در ریشۀ اوستایی و سنسکریتی موچ (پرتاب کردن) مصداق دارد.
मुञ्चति verb muJchati {much} throw
خود کلمۀ سنسکریتی مونچهتی-نیک muJchati-nik (بدنۀ پرتاب) منشأ واژۀ معرب منجنیق به نظر می رسد. گرچه ترکیب ایرانی مان-جن-ایک (کوبنده ساختمان) هم بسیار محتمل است.
و در فرهنگ عمید میز واژه ای مغولی حدس زده شده است. ولی واژۀ مغولی میز Хүснэгт (Khüsnegt) است. امّا واژۀ mensa (mesa) در لاتین به معنی میز به وضوح منشأ آن به نظر می رسد:
mesa (n.)
"high table land, in the U.S. Southwest, a broad and flat region between canyons or rivers," 1759, from Spanish mesa "plateau," literally "table," from Latin mensa "table" for sacred offerings or for meals (source of Romanian masa, Old French moise "table"), which de Vaan writes is probably the feminine of the past participle mensus ("measured") of metiri (from PIE root *me- (2) "to measure"),formed by analogy with pensus "weighed." He compares Umbrian mefa, mefe, name of a certain sacrificial object, perhaps cake, and writes, "In Latin, the meaning then shifted from the offering itself to the object on which the offerings were placed."

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۸

معنی محتمل لیوان و فنجان

بنا به دهخدا لیوان از نام روستای لوان آذربایجان گرفته شده است. منظور باید همان لیقوان باشد که نامش را با توجه به خاک رس قرمز کوزگری آن می توان مرکب از لیغ (خاک رس مخلوط با آب) و پسوند دارندگی وان (وند) گرفت.. واژۀ فنجان هم بیش از آنکه مأخوذ از پنتاکس یونانی باشد، بر گرفته از پانَ سنسکریت به نظر می رسد:
पान n. pAna cup
واژۀ یونانی پینو (نوشیدن) هم قابل توجه است:
πίνω: drink
لیغ آذری به صورت لیق در کردی و عربی هم دیده می‌شود.

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۸

Gray is a indo-european word

gray (adj.) [etymonline]
"of a color between white and black; having little or no color or luminosity, Old English græg "gray" (Mercian grei), from Proto-Germanic *grewa- "gray" (source also of Old Norse grar, Old Frisian gre, Middle Dutch gra, Dutch graw, Old High German grao, German grau), with no certain connections outside Germanic. French gris, Spanish gris, Italian grigio, Medieval Latin griseus are Germanic loan-words. "
But the word gray is indo-european:
Polish szary:gray, Russian: серый :gray, Sanskrit: काल adj. kAla dark-blue.

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۸

اتیمولوژی محتمل درنا

معادل درنای ترکی (بر گرفته از واژۀ ترکی دوری= آبی کم رنگ) و کرکی عربی را در لغت نامه دهخدا کُلنگ (کبود رنگ) نوشته اند. نظر به این واژه و معنی ترکی دورنا نام این پرنده اشاره به رنگ آن است. نام اروپایی درنا یعنی کرِین/ترانا را هم می توان به معنی کبود و خاکستری رنگ (گرِی-ن) گرفت.
कालाङ्ग adj. kAlAnga having a dark-blue body
غالب گروه درناهای مهاجر به رنگ کبود هستند. در تصویر دوم هزاران درنای مهاجر در کنار دریاچه هورن بوریای سوئد، نزدی‍کی محل زندگی ما. مطابق لغت نامه دهخدا: کلنگ . [ ک ُ ل َ ] (اِ) پرنده ای است کبودرنگ و درازگردن بزرگتر از لک لک که او را شکار کنند و خورند و پرهای زیر دم او را بر سر زنند. (برهان ). مرغی است بلندپرواز مانند غاز و غالباً بر لب آبها نشینند و بر هوا یک دسته ٔ آن به ترتیب و قطار و نظام پرواز کند. (آنندراج ). کلنگ پرنده ٔ کبودرنگ و بزرگتر از لک لک و مأکول . (از ناظم الاطباء). در پهلوی ، کلنگ ۞.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۸

یهودا اسخریوطی طرف دیگر سکۀ عیسی مسیح است

معنی نام مستعار اسخریوطی (اسکاریوت) بحث انگیز است؛ به عنوان مثال، تصور میشود که آن را از یک کلمه آرامی، به معنی «دروغین» گرفته اند. این مفهوم نشان می دهد که یهودای واقعی (یهودا پسر زیپورایی) خود عیسی مسیح بوده است. بیهوده نیست که مرگ آنها همزمان است.
لقب اسخریوطی را می توان به عبری به معنی "او که از غسل تعمید راضی است" گرفت. و بدین معنی در انجیل‌ها در رابطه با غسل تعمید عیسی مسیح اشاره شده است:
Iscah: he that anoints
Ruth: satisfied
عیسی مسیح (یهودا پسر زیپورایی= پرنده) و یهودا اسخریوطی در واقع یک نفر بوده اند. در نظر مخالفان تحت نام یهودا اسخریوطی و در نظر موافقان تحت نام عیسی مسیح انعکاس یافته بوده است. در اساطیر انجیلها از این دو جنبۀ منفی و مثبت معروفیت وی دو نفر ساخته اند. مطابق انجیل متّی باب سوم:
۱۳ در آن وقت عیسی از جلیل به رود اردن پیش یحیی آمد تا از او تعمید بگیرد.
۱۴ یحیی سعی کرد او را از این کار باز دارد و گفت: «آیا تو پیش من می‌آیی؟ من احتیاج دارم از تو تعمید بگیرم.»
۱۵ عیسی در جواب گفت: «بگذار فعلاً این‌طور باشد، زیرا به این وسیله احکام شریعت را بجا خواهیم آورد.» پس یحیی قبول کرد.
۱۶ عیسی پس از تعمید، فوراً از آب بیرون آمد. آنگاه آسمان گشوده شد و او روح خدا را دید که مانند کبوتری نازل شده به سوی او می‌آید.
۱۷ و آنگاه صدایی از آسمان شنیده شد که می‌گفت: «این است پسر عزیز من که از او خشنودم.»
و مطابق انجیل برنابا و باورهای اسلامی کسی شبیه عیسی که همان یهودای اسخریوطی بود به صلیب کشیده شد نه عیسی مسیح خدایگانی: مسیح عیسی پیش از مصلوب شدن، به آسمان عروج کرد، و طوری شد که یهودا شبیه عیسی به‌ نظر برسد (برنابا، فصل ۲۲۰). عیسی بر صلیب نمرد (برنابا، فصل ۲۱۵). کسی که بر صلیب مرد، یهودای اسخریوطی بود (برنابا، فصل ۲۱۶).
وجود دو یهودای جلیلی انقلابی و مصلوب (یهودا پسر زیپورایی و یهودا پسر حزکیا) باعث این دو گانگی یهودا شده است.

جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۸

نمونه هایی از مطابقت اساطیر کشورگشایی سلیمان (مرد صلح) با وقایع مربوط به کوروش هخامنشی

۱- شکستن سدّ مآرب توسط سیل و آوارگی مردم باغ و بستاندار سبا با تصرف بابل توسط کورش که سپاه خود را از راه ورودی رود فرات به بابل به داخل شهر پر کشت و زرع بابل فرستاد همخوانی دارد.
۲- نام سبا و مرکز آن کیتار (شهر دارای حصار گرداگرد سرتاسری) علاوه بر شهر بابل در هیئت عربی سبُع یاد آور نام ماساگتهای تورانی (وحشی) است که شهر دارای حصار گرداگرد کنگ دژ (قوی قریلگان قلعه) را در شمال غربی خوارزم (سرزمین سرمای سترگ) داشته اند.
۳- هَدد (شادی آور، هُدهُد، مخالف و راهنمای سلیمان) و برخیا (سخن گوینده با خدا) با جَندل (سپیتمه هوم) پیشگاه فریدون (کوروش) مطابق است. آصف (برگزیده) بن برخیا در روایات اسلامی هم که وزیر سلیمان به شمار رفته است با سپیتاک (داماد و پسرخوانده کوروش که هرتسفلد وی را همان زرتشت سپیتمان پسر سپیتمه هوم می داند) مطابقت می نماید. مطابق شاهنامه فریدون (کوروش) جندل را برای خواستگاری همسران آیندۀ سه پسرش به سرزمین سرد سیری همیران (سرزمین سرما= خوارزم) می فرستد که یاد آور خواستگاری کوروش از ملکه تومیریس (پرستندۀ ایزد نیرومند خورشید) ملکۀ ماساگتها می باشد. خزائلی در اعلام قرآن اشاره می کند که یونانیان قدیم نام ملکه سبا را بلسیس (بلکیس، پرستندۀ ایزد خورشید= تومیریس) آورده اند.
۴- اطلاق نام مادر سلیمان (در اصل مزار سیلاومان، مزار مرد سیلاب مانند= کوروش) بر مقبره کوروش، نام سلیمان اساطیری شهر اورشلیم (شهر صلح) را با کوروش مرتبط می ساخته است. از آنجاییکه مطابق کتاب یهودی توویت "مردم تجارت پیشه ای از یهودیان در خاک ایران سکنی داشته اند"، اینان می توانستند حماسه های بزرگ ایران باستان را با اساطیر خاستگاهشان یهودیه تلفیق کنند.
۵- سلیمان سوار بر کرسیی میشود که کرکسها در آسمان حمل می کنند، مطابق اوستا فریدون پائورو قایقران را به صورت کرکسی در آسمان به پرواز در می آورد.

چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۸

سئوکستان نام اوستایی کردستان

در اوستا و کتب پهلوی از ناحیه ای به نام سئوکستان (محل موجود سوزاننده/مار، ناحیۀ ساخوها) در سمت کنگ دژ (دژ گرداگرد، تخت سلیمان) در جوار ایرانویج (شهرستان مراغه در اطراف کوه سهند و آتشکدۀ آذرگشنسب) و گذرگاه خشتروسئوکَ (گذرگاه کشور مارپرستان= سئوک بلاک/ورک= دژ سئوک/مهاباد) نام برده شده است. نظر به ترادف نام ساخوها با سئوروماتها (خویشاوندان مار) این سکاهای کردستان از تیرۀ سئوروماتها بوده اند. نامهای کُرد (به لغت سنسکریت یعنی جهنده) و یزیدی به معنی مار و مارپرست هستند. کتاب تاریخ ارمنستان موسی خورنی مورخ ارمنی کُردان سمت کوه آرارات را ویشاپازوننر (اژدها نژدان) و اوستا ایشان را خاندان تورانی وئسکَ (ویسه، سمّی، مار) معرفی کرده است.

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۸

اتیمولوژی محتمل واژهٔ ارمغان

اَرمغان از کلمه پهلوی اِرمه-گان به معنی هدیۀ دوست صمیمی و میهمان گرفته شده است.
به لغت اوستایی و سنسکریت اَریَمیه-غان (ایرمه-غان) معنی بسیار قابل توجه هدیۀ بسیار دوستانه به رسم میهمانی را می دهد.
معنی و ریشه ترکی ارمغان (یرمغان) را درم و پول و یا از ریشه آر (بخشش) آورده اند و تا به حال نظر غالب با ترکی بودن واژۀ ارمغان بوده است.

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۷

سلسله توراتی بین ابرام تا موسی مربوط به هیکسوسها (حاکمان خارجی) به نظر می رسد

نامهای هیکسوسی یاکوبمو و یوزارسیف را با یعقوب و یوسف مقابله کرده اند. بر این اساس نامهای ابرام و عمرام (عمران) را می توان به معنی پدر امت آرام (مردم سرزمین بلند و عالی) معنی نمود. چون نام آرام به عنوان نام سرزمین سامیان غربی از عهد باستانی دیرین نزد بابلیها و مصریها به کار رفته است. بر این پایه ابرام و عمرام به منزلۀ نام نیای اساطیری قومی سامیان غربی/هیکسوسها (آرامیان و کنعانیان و غیره) بوده اند. نام و عنوان آخرین فرمانروایی هیسکسوسی یعنی آپِپی (کشتی) و خمودی (دارای قانون درخشان) در تورات با نام موسی (موثه، ایزد جوان مرگ و میر صاحب عصای سامیان غربی) جایگزین شده است که او و ملت او توسط کاموسه (روح ایزد موثه) و بعد توسط اهموسه (برادر موثه) از مصر سفلی به کنعان باز پس رانده شده اند. از کادموس (درخشان) قانونگذار خط و مهاجر کنعانی یونانیان می تواند همان خمودی/موسی منظور شده باشد.

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۷

مطابقت اردریکای باستانی با تپه گاران

باستانشناسان محل شهر اردریکای باستانی در حوالی 120 کیلومتری شهر شوش را با تپه باستانی گاران مطابقت داده اند. یک سند مطابقت لغوی هم بین این دو نام وجود دارد و آن اینکه این هر دو نام اردریکا و گاران به معنی محل مادۀ تر (نفت) هستند. منابع یونانی و رومی اردریکا و رادنیاکا (محصول مادۀ زیر زمینی) را نامهای باستانی ایرانی، نفت آورده اند:
आर्द्रक adj. Ardraka wet, गरण n. garaNa wetting

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۷

معنی نامهای هخامنشی داتیس و دو پسر وی هرمامیثرس و تیثائوس (چیثائوس)

این نام‌ها به ترتیب به معنی دادگر و دوستدار آتشین ایزد مهر یا هدیه ایزد مهر و دوستدار دانش به نظر می رسند:
(اجاق آتش) हर्म्य n. harmya fiery pit
بنابراین احتمال دارد واژۀ حَرَم عربی در زیارتگاهها جایگزین هَرم هندوایرانی (اجاق آتش) شده است. در برخی روستاهای آذربایجان هنوز زیارتگاهها را اجاق گویند.

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۷

معنی محتمل بادمجان

در ویکی پدیای فارسی نام بادمجان را بر گرفته از پاتنجان/پاتمگان گرفته امّا آن را لفظی ترکی دانسته اند. ولی آن در ترکیب هندی وَتین-گان معنی قابل توجه کشیدگی انحنا دار (دارای شکل کدویی) را می دهد. معنی نام دیگر بادمجان یعنی کهپَرَک را نیز در زبان‌های قدیم هندو ایرانی می توان آنچه گرد و منحنی وار است، در نظر گرفت:
वटिन् adj. vaTin circular, गण m. gaNa band
कः adj. kaH Who, परि adverb pari round

ریشه هندواروپایی واژۀ معرب معنی

کلمۀ معنی (قصد شده) که در قرآن نیامده است، معرب از زبانهای هندواروپایی به نظر می رسد. مِن/مِن-یشنِ پهلوی به معانی اندیشه و قصد و نیت آمده است:
mean (v.1)
"intend, have in mind;" Middle English mēnen, from Old English mænan "intend (to do something), plan; indicate (a certain object) or convey (a certain sense) when using a word," from Proto-West Germanic *menjojanan (source also of Old Frisian mena "to signify," Old Saxon menian "to intend, signify, make known," Dutch menen, German meinen "think, suppose, be of the opinion"), from PIE *meino- "opinion, intent" (source also of Old Church Slavonic meniti "to think, have an opinion," Old Irish mian "wish, desire," Welsh mwyn "enjoyment"), perhaps from root *men- (1) "to think." (online etymological dictionary)

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۷

مطابقت نامهای یونان

گفته میشود نام گرِک (پیر) از نام لاتینی یونان گرفته شده است. احتمال دارد این نام در رابطه متقابل با نام ایونیه گرفته شده است که معنی سرزمین جوان و تازه تأسیس را می داده است. مطابق پوکورنی واژۀ یِئو (یَوَن اوستایی و سنسکریت) در زبانهای هندواروپایی به معنی جوان است. ایونیه کلنیی بود که اقوام دریایی هلنی در سواحل جنوب غربی آسیای صغیر ایجاد کرده بودند:
i̯eu- IE young
γέρος: old
نام دیگر یونان یعنی هلن در زبان‌های ژرمن معنی سرزمین مخفی پایینی را می دهد. احتمال دارد نام دیگر تروا (تروی، دژ پناهگاهی) یعنی ایلیون به معنی شهر ویران شده توسط یونانیها باشد: مرکب از واژهً هندواروپایی اِل- (ویران کردن) و یون (یونانیها).

What does Greece and Eionia mean?

Vad betyder Grekland och Eionia?
Betydelsen av namnen Grekland och Eionia är inte så svårt: De som var i två sidor av egeiska havet hade varit motsatas till varandra: Eionia (det nya landet), Grekland (det gamla landet) och de härstammar från:
i̯eu- (IE) young
γέρος: old
Det andra namnet på Grekland, Helen, på germansk språk betyder det hemliga nedre landet.
What does Greece and Eionia mean?
The meaning of the names Greece and Eionia is not that difficult: those who were on two sides of the Aegean sea had been opposed to each other: Eionia (the new country), Greece (the old country) and they originate from:
i̯eu- (IE) young
γέρος: old
The other name to Greece, Helen, in the Germanic languages means the secret nether land.

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۷

معنی واژهٔ مغ

استاد پورداود در یادداشت‌های گاثاها از قول گلدنر، بارتولومه و ریخلت واژهٔ مغ (مَگَ) صورتی را از واژهٔ اوستایی مَز (کثرت و بزرگی) آورده و آنرا به معنی جمعیت و فرقه و انجمن گرفته است. این معنی از آنجا قابل توجه می‌گردد که نامهای لولوبی و مادو اکدی و ساگارتی سنسکریت و گوران که نامهای دیگر این مردم بوده اند به همین معانی هستند. نامهای گوران، ساگارتی، لولوبی و ماد در منطقه کرمانشاهان به هم می رسند. megha در سنسکریت به معنی توده و انبوه است. پس در مجموع صورت اوستایی مغ یعنی مغو را می‌شود منسوب به مغ (انجمن) یعنی انجمنی معنی نمود.

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۷

ترادف نام فرهاد و بیژن

منابع عهد اسلامی نام یکی از پادشاهان اشکانی را بیژن آورده اند که می توان آن را به معنی بسیار کشنده و ضربه زننده (بهرام) گرفت که این یادآور نام فرهاد در معنی بسیار کشنده و خرد کننده است. دلیل این امر هم که نام فرهاد در فهرست پادشاهان اشکانی منابع عهد اسلامی قرار ندارد، همین است. در این فهرست ها نام بهافرید که 19 سال حکومت کرده است، مطابق اُرُد (دارای قامت خوب) است.

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۷

معنی محتمل نرسی

در ویکیپدیای انگلیسی معنی نام پادشاه ساسانی نرسی دعا و ستایش مردان حدس زده شده است ولی معنی سنسکریتی-پهلوی سرور مردان برای آن منطقی تر از آن به نظر می رسد:
The name of Narseh stems from the Old Iranian theophoric name of *naryasa(n)ha-, meaning "men’s praise"
नरेश m. naresha lord of men
عناوین نیسرگیاوان (سرور رهبری کنندۀ مردم) و رشن چین (برگزیدۀ راستین) که در بندهش برای نام نرسی اساطیری (برادر جم و تهمورث) به کار رفته، گواه این معنی هستند. نام نرسی پیشدادی با امشاسپند نریوسنگ مطابقت ندارد.
احتمالا منظور از نرسی پیشدادی، همان هوشنگ (فراهم کننده منازل خوب) است.

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۷

معنی محتمل عنوان چوبینِ بهرام چوبین

احتمال دارد عنوان چوبینِ بهرام چوبین نه به خاطر لاغری وی و یا انتسابش به دژ چوبین ملایر بلکه به خاطر جنگاوری وی به او داده شده بوده است. چه کلمۀ جُوی-ن اوستایی و چوپَ-ین سنسکریت به معانی کشنده دشمن و جنگاور که مطابق عنوان بهرام (کشنده دشمن) می باشند، گواه آن هستند :
छुप m. chupa combat
‌بهرام چوبین، سپهبد شمال (شهربان آذربایجان و ماد) پسر وهرام گشسب از دودمان مهران، از مردم ری و سردارِ هرمز چهارم (حک :۵۷۹ـ۵۹۰میلادی) بود که بر وی شورید و در زمان خسرو پرویز با توطئه او و خُرّاد برزین به دست قلون کشته شد.

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۷

ترکیب کلمات زیلو و پتو

مطابق لغت نامۀ دهخدا "و" با صدای [ او ] ۞ هنگامی که در آخر اسمی درآید افادهٔ مبالغه یا نسبت کند: ریشو، نازو، اخمو، قهرو، شکمو، غرغرو، جیرجیرو، جرو، رمو، پتو، هافهافو، شپشو، شاشو، نفرینو (آنکه بسیار نفرین کند)، چسو، دماغو، ریغو، کسو، گوزو. و گمان می کنم مازو نیز بسیارماز باشد:
به تن بر یکی ژنده ای از پتو
شب و روز بودی بموی و برو.
براین پایه زیلو (زیرو، مطابق اشارۀ دهخدا آن چه به زیر اندازند) و پتو به ترتیب به معنی منسوب به "زیر و کف" و "پت" (کرک و پشم نرمی که از بن موی بز بشانه برآورند و از آن شال و کلاه نمد و کپنک و امثال آن کنند) است.

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۷

مأخذ اساطیری نام خواجه نصرالدین

اعراب به جای خواجه نصرالدین شخصیتی فکاهی به نام جحا دارند که این نام در عربی وجه اشتقاق روشنی ندارد. نظر به معنی اوستایی و سنسکریتی جیها (جیحا) یعنی مشتاق پیروی نام او با پیروز (حاجی فیروز= پیروز خندان) ایرانیان قدیم می پیوندد. بنابراین اصل نام جیحا (جیها) از زبانهای هندوایرانی و مراسم حاجی فیروز گرفته شده است و نام خواجه نصرالدین (سرور خندان پیروز آیین) با آن مربوط می نماید که بعداً با خواجه نصیرالدین طوسی و اسب و الاغ اساطیریش (هولاکو) مطابقت داده شده اند.
जय m. jaya victory, ईहा f. ihA desire, हास्य n. m. hAsya laughter
الاغ طنزی آیینی ایرانیان نه در رابطه با حاجی فیروز (هاگی، خجسته، مبارک) بلکه در رابطه با آیین سواری کوسه خنده دار پاییزی بوده است که به قول کتاب زین الاخبار گردیزی در عهد اکاسره از آغاز آذرماه پاییز به نوروز بهاری آمد:
”اولین روز آن [آذر ماه] روز هرمز است و این روز “سواری کوسه” است و آن سنتی است موسوم که مردی کوسه و خنده آور در این روز بر خری سوار شود و …این کوسه پارچه هایی برخود پیچیده و جامه های کهنه می پوشد تا برای شناخته شدن از جمع مردم علامتی باشد .. تن خویش را با روغن هایی که جلو سرما را بگیرد چرب کرده سپس بادبیزنی به دست می گیرد و خود را باد می زند و مردم به او می خندند و بر او آب می پاشند [سنت آب پاشی که روز اول فروردین هم برگزار می شد] و برف و یخ به سوی او پرتاب می کنند…و او هم برای این کار باجی به حکومت می پردازد. ابوسعید احمدبن محمدبن عبدالجلیل مهندس برای من حکایت کرد که در شیراز دیده است مردی از نگهبانان دولت را که دارای ریش بلندی بود و به دنبال آن کوسه ی خر سوار روان بود و مقداری گِل قرمز با خود داشت که به در هر خانه که چیزی نمی دادند از این گل پرتاب می کرد. این روز را ”اسال وهاروگان“نیز گویند و پادشاهان کیانی آن را بهار جشن می نامیدند [احتمالاً این، تلفظ غلط” اپسال وهاری“ یا جشن آبسار بهاری است] “. (آثارالباقیه – ص 342)

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۷

اتیمولوژی پل دختر و تاج

پل دختر در اساس به معنی پل تاقدار (تاگ/داک-دار) یعنی دارای سقف نیرومند است: تاگ/تگ پهلوی (تَوَ اوستایی) در اساس به معنی نیرومند و دار پهلوی به معنی سقف است. تاگ-دار را بعد به اختصار تاق گفته اند. خود واژۀ تاگ هندواروپایی (از ریشۀ ژرمنی täcka یعنی پوشاندن) به معنی سقف آمده است. واژۀ تاج از این ریشه به نظر می رسد.
त्वच् f. tvach cover
کلمۀ دختر به معنی تاقدار در اسامی چهل دختر (چهل تاق، دارای تاقهای زیاد)، هفت دختر (هفت تاق)، چشمه دختر (چشمه تاقدار)، قلعه دختر (قلعۀ تاقدار) مصداق دارد. داک در معنی سفت و سخت و نیرومند در لُری به شاخ اطلاق میشود.

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۷

مطابقت جشن تولد خشیارشا با پوریم

نامهای خشایارشا (خشیَه-اَرِشَ= پادشاه نیرومند) و اخشوروش (اخشاه-ویرو-اوش، شاه نیرومند) که مترادف به نظر می رسند به صورت نام خشایارشا و لقب داریوش اول در جشن پوریم به هم رسیده اند. دستور کشته شدن مُردِخای (خواهان کشتن) یادآور همان دستور خشایارشا مبتنی بر ذوب تندیس مردوک (Marduk, Merodach، کُشنده) خدای بابل و کشته شدن مسیستس (خواهان کشتن یا خواهان بزرگی) همسر ارتاینته (نجیب دلپذیر) و برادر خشایارشا، در پی آمد جشن تولد خشیارشا است و نیز کشته شدن هامان (دارای زمزمه های دینی خوب) مطابق کشته شدن گائوماته مغ به توسط داریوش و جشن مغ کشی اولاد وی است. آرتاینته در جشن تولد خشیارشا لباس خشیارشا را بر تن کرده و این باعث خشم آمستریس همسر خشایارشا و قتل مسیستس و نقص عضو آرتاینته شد. متقابلاً در داستان استر از دستور برهنه شدن ملکه وشتی توسط خشیارشا و خشم بر او و جایگزین شدن او توسط استر و توطئه علیه مردوخای سخن رفته است ولی وجه اشتراکها چنان نیست که نوشته های هرودوت کاملاً مطابق کتاب استر باشد.

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۷

مطابقت کاوه با ارشک (بنیانگذار اشکانیان) و هارپاگ

تطابق کاوه با ارشک
در تصویر رومی سکه زیرین بالای بین دو نفر، نقش تندیس موبد-شاهی، چرخ و چهار قطعه چرم یاد آور نام کاوه و سرزمین خونیرث اوستا (محل ارابه های درخشان) و چرم درفش کاویانی است. جالب است که کلمات کاوی و ارچک که مطابق نام کاوه و ارشک هستند در سنسکریت مترادف هم به معنی موبد می باشند و مطابق هوفمان، ارشک در آتشکده آذربرزین مهر ناحیه آساک به حکومت رسیده بود. برخی ایران‌شناسان کاوه و پسرانش کارن و قباد را مربوط به عهد اشکانی می دانند. مصرع شاهنامه ای "به فرزند من دست بردن چرا" از زبان کاوه، یاد آور قیام ارشک (قباد، فرمانروای روحانی) به سبب نظر لهو فِرِکلِس والی سلوکی بر برادر و جانشین او تیرداد (کارن، جنگاور) می باشد که سبب قتل فِرِکلِس و قیام ارشک می گردد. ولی چنانکه در ذیل خواهد آمد کاوۀ آهنگر معاصر فریدون (کوروش) با هارپاگ مطابقت می نماید. آرتورکریستن سن در کتاب کاوۀ آهنگر و درفش کاویانی خود می نویسد که "اسطورۀ کاوه و درفش کاویانی مربوط به دورۀ پارتی (اشکانی) است و ایشان درفش چرمی کاویانی را از موطن شمالی خود آورده بوده اند و پس از آن مورد استفاده ساسانیان قرار گرفته است". ایشان در جای دیگر به درفش پادشاهی هخامنشی پرداخته و پیوند استواری بین آن و نام کاوه نمی بیند. به نظر مهرداد بهار "اسطورۀ کاوه هیچ قدمت اسطوره ای باستانی ندارد و شخصیت کاوه و در بازار بودن او، درفش از پیشبند چرمین درست کردن او، و نکاتی مانند، به دنبال پادشاه عادل گشتن تا او را به حکومت برساند و ستم را ساقط کند، همه درون مایه اش داستانهای عیّاری است که وارد حماسه شده است. کاوه در اوستا وجود ندارد. در ادبیات پهلوی نیز نیامده است. در آثار زرتشتی خبر چندانی از کاوه نیست. داستان ساختار عیّاری دارد و در اواخر ساسانیان و یا در اوایل اسلام وارد حماسه ی ملی شده است. بازاری بودن کاوه نشان عیّاری او است". ولی آرتورکریستن سن این نظر افراطی مهرداد بهار را ندارد و به هر دو منشأ هخامنشی (نوذری- فریدونی) و پارتی (اشکانی) کاوه و درفش کاویانی باور دارد و می گوید "اسطوره کاوه در خداینامه نیز، به طور مسلم، وابستگی سستی به داستان نبرد فریدون (کوروش) با ضحّاک (آستیاگ) داشته است. این موضوع نه تنها از توصیف فردوسی بلکه از روایت طبری نیز پیداست".
अर्चक m. archaka priest, कव्य adj. kavya sacrificial priest.
سوگواری اشکانیان. سکه تراژانوس، پیروزی بر پارتیان.
PM TRP COS VI PP SPQR, PARTHIA CAPTA
تطابق کاوه آهنگر با هارپاگ
نامهای مخاصم کوروش و فریدون یعنی آژدهاک (آستیاگ) در خبر موسی خورنی و اژی دهاک اوستا و نیز نامهای حامیان ایشان یعنی هارپاگ (با آتش پزنده) که پسرش به دستور آستیاگ کشته و طعمه خودش شده بود و کاوۀ آهنگر که پسرش طعمه ماران اژی دهاک (دارنده نشان مار افعی) شده بود، همانند هستند: نظر به واژۀ سنسکریتی کَوی (روحانی دانا) نام کاوۀ آهنگر به طور ساده به معانی آهنگر دانا است. معادل تاریخی او هارپاگ (روان کننده مواد مذاب یا نگهبان پختن) سردار آستیاگ است که طبق خبر اسطوره ای هرودوت او هم پسرش توسط آستیاگ (اژدهاک خبر موسی خورنی، ثروتمند) خورش گردیده است. نام توشتر هم که با کاوۀ آهنگر مقابله شده است در فرهنگ سنسکریت نائینی از جمله به معنی قالب گر است. معانی روان کننده مواد مذاب یا نگهبان پختن هارپاگ (هارپاژ) باعث پدید آمدن اساطیر کاوۀ آهنگر و نیز آشپزهای ضحاک (اژدهاک) گردیده است ولی اسطورۀ کاوۀ آهنگر ربطی با اسطورۀ توشتر ندارد. در داستان آشپزهای ضحاک کشتن یک گوسفند و یک زندانی به جای دو زندانی به الهام از داستان آرامی-عبری آهیگر (آه-ایکر"برادر بی فرزند"، صدر اعظم اساطیری سناخریب و اسرحدون) به نظر می رسد که زندانی مشابهی را به جای وی اعدام می کنند و او نجات می یابد و پیروز میگردد. نام توطئه گر علیه آهیگر، پسرخوانده و خواهر زاده اش نادین (رها شده) است که یاد آور پسر رها شده کاوۀ آهنگر از چنگ پادشاه "آشور" (=خندان، ضحاک) است.
اگر نام هارپاگوس را در اساس به معنی دارای گلۀ رسا (هار-پسوش) بگیریم آن به ظاهر مطابق نام اوستایی هوگوَ (دارای گلۀ خوب) میگردد ولی این وجه اشتقاق درست به نظر نمی رسد چون هوگوَ (دارندگان گله خوب) به وضوح با اوگبارو (گئوبروه، دارای گاوان فراوان) مطابقت دارد خاندان که در اوستا از فرزندان او جاماسپ (اسب پرور) و فرشوشتر (دارنده شتران راهوار) یاد شده و به ترتیب داماد و پدرزن زرتشت سپیتمان به شمار رفته اند. در اوستا نام این خاندان با اهمیت زیاد کنار و ردیف نام نوذریان (هخامنشیان، خصوصاً شاخه داریوش) ذکر گردیده است. در روایات مربوط به کاوۀ آهنگر نیز از دو پسر نامی وی قارن (باهوش و مدبر، لقب جاماسب) و قباد (فرمانروا) سخن به میان آمده است.امّا احتمال زیاد دارد فرشوشتر در مقام پدر هووی (نیک نژاد، منظورآتوسا) همسر زرتشت سپیتمان (سپیتاک سپیتمان، گائوماته بردیه) نه پسر هوگوَ بلکه در اساس فرشو-خشتره (شهریار جوان=نوذر) یعنی مراد خود کوروش بزرگ (فریدون) بوده است. فردوسی قیام کاوۀ آهنگر چنین رسا به نظم کشیده است:
بباید بدین بود همداستان که من ناشکبیم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نوشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی نخواهد به داد اندرون کاستی
زبیم سپهبد همه راستان برآن کار گشتند همداستان
بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتند برنا و پیر
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروی دژم که بر گوی تا از که دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بی‌زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراس چرا رنج و سختی همه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید که نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من همی داد باید ز هر انجمن
سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید
بدو باز دادند فرزند او به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشا که باشد بران محضر اندر گوا
چو بر خواند کاوه همه محضرش سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی سپر دید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی ز ایوان برون شد خروشان به کوی
مهان شاه را خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خام‌گوی بسان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو بدرد بپیچد ز فرمان تو
کی نامور پاسخ آورد زود که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم چه شاید بدن زین سپس که راز سپهری ندانست کس
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند
ازان چرم کاهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بی‌بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد جهانی برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود کافریدون کجاست سراندر کشید و همی رفت راست
و بنا به نسخه دیگر شاهنامه
خروشید و زد دست بر سر ز شاه که شاها منم کاوه دادخواه بده داد من که امد دستم دوان همی نالم از تو به رنج روان اگر داد دادن بود کار تو بیفزاید ای شاه مقدار تو ز تو آمد بر من ستم بیشتر زنی هر زمان بر دلم نیشتر ستم گر نداری تو بر من روا به فرزند من دست بردن چرا مرا بود هژده پسر در جهان از ایشان یکی مانده است این زمان ببخشای و بر من یکی درنگر که سوزان شود هر زمانم جگر شها من چه کردم یکی بازگوی وگر بی گناهم بهانه مجوی مرا روزگار این چنین گوژ کرد دلی بی امید و سری پر ز درد جوانی نمانده ست و فرزند نیست به گیتی چو فرزند پیوند نیست ستم را میان و کرانه بود همیدون ستم را بهانه بود بهانه چه داری تو بر من بیار که بر من سگالی بد روزگار یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم بده داد من که امد دستم دوان همی نالم از تو به رنج روان
اگر داد دادن بود کار تو بیفزاید ای شاه مقدار تو
ز تو آمد بر من ستم بیشتر زنی هر زمان بر دلم نیشتر
ستم گر نداری تو بر من روا به فرزند من دست بردن چرا
مرا بود هژده پسر در جهان از ایشان یکی مانده است این زمان
ببخشای و بر من یکی درنگر که سوزان شود هر زمانم جگر
شها من چه کردم یکی بازگوی وگر بی گناهم بهانه مجوی
مرا روزگار این چنین گوژ کرد دلی بی امید و سری پر ز درد
جوانی نمانده ست و فرزند نیست به گیتی چو فرزند پیوند نیست
ستم را میان و کرانه بود همیدون ستم را بهانه بود
بهانه چه داری تو بر من بیار که بر من سگالی بد روزگار
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم بهانه چه داری تو بر من بیار که بر من سگالی بد روزگار
یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۷

مطابقت نامهای اسکلاو و آریا

واژهٔ آریا در اوستایی و سنسکریت به معنی نجیب و شایسته است و کلمه سچو-اله-و هم در اوستایی و سنسکریت به معنی بسیار شایسته است. لذا اگر واژهٔ اسکلاو یعنی نام پادشاه اساطیری اسکیتان را با این واژه مرتبط بدانیم در این صورت ایرج و اسکلاو (اسکولاو) نامهای مترادف پادشاه اساطیری مشترک ایرانیان و سکاها خواهد شد. نام اسکلاو از سکاها (اسکیتان) به اسلاوها (صقالبه) و اسلوون ها و اسلاواک ها رفته است.

مطابقت کاوه با ارشک (بنیانگذار اشکانیان)

در تصویر رومی سکه زیرین بالای بین دو نفر، نقش تندیس موبد-شاهی، چرخ و چهار قطعه چرم یاد آور نام کاوه و سرزمین خونیرث اوستا (محل ارابه های درخشان) و چرم درفش کاویانی است. جالب است که کلمات کاوی و ارچک که مطابق نام کاوه و ارشک هستند در سنسکریت مترادف هم به معنی موبد می باشند و مطابق هوفمان، ارشک در آتشکده آذربرزین مهر ناحیه آساک به حکومت رسیده بود. برخی ایران‌شناسان کاوه و پسرانش کارن و قباد را مربوط به عهد اشکانی می دانند. مصرع شاهنامه ای "به فرزند من دست بردن چرا" از زبان کاوه، یاد آور قیام ارشک (قباد) به سبب نظر لهو فِرِکلِس والی سلوکی بر برادر و جانشین او تیرداد (کارن) می باشد. ولی کاوۀ آهنگر معاصر فریدون (کوروش) با هارپاگ مطابقت می نماید.
سوگواری اشکانیان. سکه تراژانوس، پیروزی بر پارتیان.
PM TRP COS VI PP SPQR
PARTHIA CAPTA
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=2194016340816050&set=a.1652251058325917&type=3&theater

شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۷

ترکیب واژۀ خیابان

ख n. kha city, आपन n. Apana coming to, आपण m. ApaNa market
خیابان در مجموع میشود محل آمدن به بازار شهر، در عهد باستان نزدیکی زبانهای آریاییان هندوایرانی بیشتر بوده است و غالب لغات مشترک آنها در ذخیره میلیونی سنسکریت باقی مانده است. در حالی که ذخیره لغات اوستایی و پهلوی حدود 141 هزار عدد می باشد و نمی توان انتظار داشت که همه لغات کهن ایرانی در این 141 هزار عدد باقی مانده باشد.

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۷

صورت اوستایی محتمل واژۀ خیار

در اوستا (ویسپرد ۱٫۲۱) واژۀ خوَ-وریرَ (گیاه-محصول خوب آبیاری شده) به کار رفته است که شکل اولیۀ نام خیار به نظر می سد.
با توجه به واژۀ بادره که در سنسکریت به معنی آب است، نام ایرانی دیگر خیار یعنی بادرنگ نیز به معنی آب-نشان به نظر می آید.

Har skotsk varit Nordmän?

Skotsk i Low land (södra Skottland, Piktia) har varit nordiska stammar, eftersom nuvarande skotsk i Low land är germanspråkiga och namnen på skotsk och pikter i germanska siktar på de nordiska bågskottare och spjutkastare som angripit Romariket gränser i Britanien. Deras land har kallat Kaledonia (de med hårda fötter) som siktar på nordbornas skidor. Sydliga skotsk är nära genetiska släktingar med norrmän och danskar.
دو نام پیکتیا و اسکاتلند در زبانهای ژرمن به معنی سرزمین نیزه اندازان و تیراندازان نشانگر آنند که مردم پیکتیا/کالدونیا (اسکی روها) در مجاورت شمالی بریتانیا از ژرمن ها بوده اند که به مرزهای بریتانیایی روم هجوم می آورده اند. اسکاتلندیهای جنوبی خویشاوند ژنتیکی نزدیک نروژی ها و دانمارکی ها هستند.

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۷

معانی محتمل اکدی هویزه و اهواز

نامهای هویزه و اهواز می توانند از لغت اکدی به معنی محل ریزگرد خیز اخذ شده باشند. چون اهواز در کتب جغرافیایی قدیم به بدی آب و هوا متصف است. مفهوم ایرانی اَه- وز (دارای وزش بد) نیز از آنها قابل استخراج است:
ḫawû (ghost, storm), waṣû (to go out, depart).

یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۷

مطابقت نام و نشان بهرام ورجاوند با ابوطاهر پسر ابوسعید بهرام جنابی

در متون پهلوی پس از اسلام قسمت بر آمدن موعود، شــاه بهرام ورجاوند درباره یورش سپاه اسلام و مژده پایان دادن این فرهنگ توسط بهرام ورجاوند چنین آمده است:
کی باشد که پیکی آید از هندوستان
که بگوید آمده آن بهرام شاه از دوده کیان
که درفش آراسته دارد بر آئین خسروان
مردی آید و بگوید ما چه دیدیم از دشت تازیان
ببستند پادشاهی از خسروان ــ نه با هنر ــ نه به مردی ــ بلکه با افسوس و ریشخند
زن و خواسته های شیرین و باغ و بوستان ــ جزیه بر نهادند بر مردمان
پس از ما بیاید آن شاه بهرام ورجاوند از دوده کیان تا بیاوریم کین از تازیان
مزگت ها (مسجد ها) را فرو نهیم و برنشانیم به جایشان آتشان
بتکده ها را برکنیم و پاک کنیم از جهان
در این متن پهلوی ایرانی پس از اسلام امده است که شـــخصی نجات دهنده برای رهایی سرزمین ایران شهر از دست تازیان به نام شاه بـــــهرام ورجاوند خواهد آمد و بتکده های تازیان را ویران میــــکنند و به جایش آتش کهن ایـــــــران و کردار نیک ــ گفتار نیک ــ پندار نیک ــ را جایگزینش خواهد کرد. (منبع سایت درفش کیانی).
مسلم به نظر می رسد نظر به ویرانی کعبه توسط ابوطاهر جنابی (در معنی پدر پاک برازنده) پیش ایرانیان ملقب به بهرام ورجاوند (برازندۀ کشندۀ دشمن) بوده است و عنوان بهرام و ورجاوند (جناب) را از پدرش ابوسعید بهرام جنابی به ارث برده بوده است. به یقین به صورت اضافه بنوت، عنوان بهرام جنابی (بهرام ورجاوند) کنار نام ابوطاهر می آمده است که آن می توانست با اضافه صفت و موصوف گرفته شدن آن تبدیل به عنوان اصلی وی گردد. قرمطیان، معتقد به قیام مسلحانه و قتل و کشتار و حرق و نهب مخالفان خود بودند. زیارت قبور و بوسیدن حجرالاسود و بسیاری از ارکان حج (بنا بر اعتقادات ریشه دار) معتقد نبودند. از این رو بعضی از نویسندگان جدید این فرقه را بلشویکان اسلام لقب داده‌اند.
در مقایسه با بهرام ورجاوند اساطیری متقابلاً در بارۀ حملۀ ابوطاهر جنّابی تاریخی پسر ابوسعید بهرام جنابی رهبر قرامطه (=حروفیه جنوب) به مکه از سمت خوزستان و بحرین می خوانیم:
در سال ۳۱۷ ه.ق حاجیان، بی مزاحمت و آزار قرمطیان به مکه رسیدند. روز هشتم ذی حجه (روز ترویه) ابوطاهر قرمطی با ششصد سوار و نهصد پیاده به مکه ریختند و اموال حاجیان را غارت کرده و در مسجدالحرام و حتی در خانه کعبه کشتار کرده قسمتی از اجساد را در چاه زمزم ریختند. درب کعبه و حجرالاسود را از جا کنده به هجر بردند. پوشش کعبه را قطعه قطعه کرده تقسیم نمودند و خانه‌های (ثروتمندان) مکه را غارت کردند. بنا به گفته آدام متز: فقرای مکه نیز در غارت شهر مقدس شرکت داشتند و تنها بادیه نشینان بیرون مکه در برابر یورشگران به مقاومت برخاستند.
مسعودی گوید:
"ابوطاهر قرمطی سوی مکه رفت و امیر آنجا محمدبن اسماعیل ملقب به ابن مخلب بود. مردان حکومت و عامه از خارج و غیره به جنگ او آمدند، اما از آن پس که نطیف غلام ابن حاج که جزو شحنه مکه بود کشته شد همه گریختند و او هفتم ذی حجه همین سال(۳۱۷ه) با ششصد سوار و هفتصد پیاده وارد مکه شد و شمشیر در مردم نهاد. دز شمار کشتگان و اسیران از اهل شهر و ولایت‌های دیگر اختلاف هست. بعضی سی هزار و بعضی کمتر و بیشتر گفته‌اند.در دل کوه و دره‌ها و صحراها از تشنگی و سختی آنقدر مردم هلاک شدند که به شمار نیاید. ابوطاهر درب حرم را که پوشش طلا داشت از جا بکند و تخریبات جد به بنای کعبه وارد آورد. اقامت آنان در مکه هشت روز بود که صبح شنبه از همین ماه از مکه به همراه کاروانی از اموال غارت شده و حجرالاسود و... از مکه خارج شدند به سوی بحرین رفتند." قرمطیان سپس سنگ یادشده را به همراه انبوه غنائم به‌دست آمده با خود به احساء بردند. حجرالاسود تا ۲۲ سال در اختیار قرمطیان بود تا این‌که سرانجام به مکان اصلی خود بازگردانده‌شد.
تهاجم ابوطاهر به مکّه نمادی است از خروج قرمطیان (منسوبین به نویسندۀ خط مقرمط محمد وراق/عبدان کاتب) از جهان اسلام و چنین پنداشته می‌شود که هدف از این اقدام بی‌سابقه، تسریع در ظهور مهدی موعود بوده‌است؛ فردی که مطابق باورهای قرمطیان قرار بوده تا دوران نهایی تاریخ را آغاز کرده و به عصر اسلام پایان دهد.
برکشیدن مهدی موعود: از دیگر اقدامات ابوطاهر، ادّعای او مبنی بریافتن مهدی موعود بود. این مهدی موعود فردی بود هم‌چون خود ابوطاهر ایرانی‌تبار به نام «ابوفضل اصفهانی» که مدّعی بود تبارش به پادشاهان ایران می‌رسد. به سال ۹۳۱ م، ابوطاهر این جوان گمنام را به مقام ریاست دولت قرمطی برکشید و به مدّت ۸۰ روز قدرت را تمام و کمال بدو سپرد. ابوفضل در دوران کوتاه فرمان‌روایی‌اش دستور داد تا کتب و نوشته‌های دینی را همه بسوزانند و به جای اللّه، آتش را بپرستند. وی هم‌چنین امر به کشتن خانواده‌های نجبا و اشراف بحرین کرده و حتّی در واپسین روزهای حکومتش قصد کشتار خاندان خود ابوطاهر را داشت که به همین دلیل، ابوطاهر از جان خود بیم‌ناک شده و ترتیبی داد تا این مهدی خیالی را بکشند و سپس اعلان کرد که اشتباه کرده و ابوفضل اصفهانی، مهدی موعود نبوده‌است.
پس از این رویداد، ابوطاهر دوباره رهبری دولت قرمطی را به‌دست گرفته و به تهاجم‌ها و غارت‌هایش بر ضد کاروان‌های حج در عربستان ادامه داد. ابوطاهر که به تندی مخالف شریعت اسلام بود، همواره به تمسخر و استهزاء باورها و آیین‌های اسلامی دست می‌یازید. از او نقل است که:
در این جهان ۳ تن انسانیّت را به فساد کشانده‌اند: یک شبان (موسی)، یک طبیب (عیسی) و یک شترسوار (محمّد) و این شترسوار دزدترین و تردست‌ترین این ۳ تن بوده‌است... (ویکیپدیا)
در بارۀ شرح مبسوط حمله ابوطاهر جنابی و جنبش وی از یعقوب جعفری می خوانیم: پس از کشته شدن ابوسعید، فرزند او ابوطاهر سلیمان جنابی ـ جنجالی ترین چهره در میان حکام قرمطی ـ قدرت را به دست گرفت و برنامه ها و تندرویهای پدر را دنبال نمود. او به تمام نواحی و اطراف دست اندازی کرد و همو بود که بارها به کاروانهای حجّاج حمله کرد و آنها را کشت و بالأخره به مکه نیز حمله کرد و کشتارهای بیرحمانه ای به راه انداخت و حجرالأسود را از کعبه ربود که شرح مفصّل آن به زودی خواهد آمد.
ابوطاهر آدم بی رحم و متهوّری بود. او در سال ۳۱۱ به بصره که حصاری دور آن کشیده بودند، حمله کرد و نیروهای او با نردبانهای مخصوص از بالای حصار به داخل شهر نفوذ کردند. به گفته ابن کثیر: در این حمله هزار و هفتصد سواره تحت فرمان او بود و پس از عبور از حصار شهر هفده روز در آنجا ماندند و بسیاری از مردم را کشتند...۳۱
ابوطاهر شهر هجر را پایتخت خود قرار داده بود که به گفته یاقوت مرکز بحرین بود و گاهی هم به همه بلاد بحرین هجر اطلاق می شد.۳۲ او سربازان از جان گذشته و پیشمرگان بسیاری داشت که همین امر رمز پیروزیهای نظامی پی درپی او بود. نوشته اند که ابن ابی الساج هنگام حرکت دادن سپاه سی هزار نفری خود به عزم جنگ با قرمطیان، پیکی برای اتمام حجت نزد پیشوای آنان ابوطاهر جنابی فرستاد. چون پیک پیش ابوطاهر آمد ابوطاهر از او پرسید: ابن ابی الساج چه تعداد سپاهی با خود آورده است؟ پیک جواب داد: سی هزار نفر. ابوطاهر او را مسخره کرد و گفت: در حقیقت سه نفر هم ندارد. آنگاه روی به یکی از جنگجویان خود نمود و به او فرمان داد که در دم، خنجر برکشیده و شکم خود را بدرید. ابوطاهر به پیک گفت: با چنین جانبازی که از جنگجویان من دیدی، ابن ابی الساج چه کار تواند کرد؟۳۳
بهرحال ابوطاهر موجود عجیبی بود و به بسیاری از شهرهای اطراف مانند شهرهای کوفه و بصره و رقه و قادسیه و رأس العین و نصیبین و کفرتوثا و موصل و چند شهر دیگر حمله کرد و تمامی این حمله ها با کشتارهای وسیعی همراه بود او حتی قصد دمشق و فلسطین کرد ولی موفق نشد و همچنین او تا یک فرسخی بغداد رسید ولی از آنجا بازگشت.۳۴
ابوطاهر از شعرهم بهره ای داشت و در قطعه شعری که به او منسوب است از بلند پروازی های خود و همینطور از اینکه او داعی بر مهدی است خبر داده است. البته منظور او از مهدی، مهدی فاطمی است که در آفریقا خروج کرده بود. آن شعرها این است:
أغرّکُمُ منّی رجوعی الی هَجَر / فعمّا قلیل سوف یأتیکم الخبر
اذ اطلع المرّیخ من ارض بابل / و قارنه کیوان فالحذر الحذر
فَمَنْ مُبلغٌ اهل العراق رسالة / بانّی انا المرهوب فی البدو والحضر
فیاویلهم من وقعة بعد وقعة / یساقون سوق الشاة للذبح و البقر
سأصرف خیلی نحو مصر و برقة / الی قیروان الترک و الروم والخزر
تا آنجا که می گوید:
انا الداع للمهدی لاشک غیره/ انا الصارم الضرغام و الفارس الذکر
أعمّر حتی یأتی عیسی بن مریم / فیحمد آثاری وارضی بما أمر۳۵
البته ما اینجا درصدد ذکر جزئیات دست اندازیهای ابوطاهر به شهرها نیستیم، از آنچه که به اختصار گفتیم، معلوم شد که ابوطاهر دولت مقتدری در بحرین و جنوب خلیج فارس تشکیل داده بود و مقابله با آن کار آسانی نبود و مسلمانان را در جریان ربوده شدن حجرالاسود به وسیله قرامطه که شرح آن را به زودی خواهیم آورد، نباید چندان توبیخ کرد.
پس از مرگ ابوطاهر در سال ۳۳۲ چند تن دیگر از سلسله جنابیان قرمطی در بحرین حکومت کردند ولی دیگر آن قدرت و شوکت را نداشتند. حمله قرامطه به مکه و داستان حجرالاسود (از یعقوب جعفری منبع کتابخانه تخصصی حج و زیارت)
هجوم بی امان قرامطه بحرین (از فرقه های اسماعیلیه) به شهرها و آبادی های دور و نزدیک و کشتارهای بی رحمانه مردم، رعب و وحشت زاید الوصفی در مسلمین به وجود آورده بود و در این میان کاروانهای حجاج بیش از همه در معرض خطر بودند. کاروانهای حجاج بخصوص حاجیانی که از طرف عراق به مکه می رفتند و مجبور بودند از حوزه نفوذ قرامطه عبور کنند، همواره مورد حمله آنها بودند این حملات در سالهای ۳۱۳ و ۳۱۴ آنچنان شدید بود که در این سالها هیچیک از کسانی که از راه عراق به مکه عازم بودند، موفق به انجام مناسک حج نشدند.۳۶
تا اینکه در سال ۳۱۷ خشونت به اوج خود رسید و فاجعه عظیم رخ داد. در این سال، قرامطه طبق یک نقشه و توطئه حساب شده، به کاروانهایی که از طریق عراق رهسپار مکه بودند، حمله نکردند و کاروانهای حجاج از جمله کاروان عراق به سرپرستی منصور دیلمی سالم و بدون مزاحمت به مکه رسیدند۳۷ اما چون روز ترویه رسید قرامطه به فرماندهی ابوطاهر جنابی حجاج را غافلگیر کردند و با یک یورش وحشیانه، هم به آنها و هم به ساکنین شهر مکه حمله کردند و دست به کشتار عجیبی زدند و اهانت بی سابقه در مورد مسجدالحرام اتفاق افتاد.
گفته شده است که در این واقعه ابوطاهر با یک سپاه نهصد نفری وارد مسجدالحرام شد و این در حالی بود که او مست بود و بر روی اسبی قرار داشت و ششمیر عریانی در دستش بود حتی اسب او نزدیک بیت ادرار کرد.۳۸
طبق نقل مورخان، قرامطه هر چه توانستند از حجاج و اهل مکه کشتند و از مقدسات اسلامی هتک حرمت کردند. آنها هزار و هفتصد نفر را در حالی که از استار کعبه گرفته بودند، کشتند.۳۹ شمشیرهای قرامطه طواف کنندگان، نمازگزاران و کسانی را که به دره ها و کوهها فرار کرده بودند، درو می کرد و مردم فریاد می زدند که آیا همسایگان خدا را می کشی و آنها می گفتند: کسی که با اوامر الهی مخالفت کند همسایه خدا نیست. تعداد کشته شدگان مجموعاً به حدود سی هزار نفر رسید که بسیاری از آنها را در چاه زمزم
ریختند و بعضی ها را بدون غسل و کفن و نماز در جاهای دیگر دفن کردند.۴۰ در همان حال که قرامطه مردم را از دم تیغ می گذرانیدند و از کشته ها پشته می ساختند، ابوطاهر کنار در کعبه این شعر را ترنّم می کرد:
أنا بالله و بالله أنا / یخلق الخلق وافنیهم انا۴۱
قرامطه علاوه بر کشتارهای بی رحمانه و غارت اموال حجاج و اهل مکه، زیورها و از جمله پرده کعبه را غارت کردند و در آن را کندند و خواستند ناودان بیت را از جای خود بکنند ولی متصدی این کار سقوط کرد و مرد و مهمتر از همه، حجرالأسود را از جای خود برداشتند و با خود به بحرین بردند. موضوع ربودن حجرالأسود در همه کتابهای تاریخی که جریان حمله قرامطه به مکه را نقل کرده اند، آمده است و در بعضی از کتب این مطلب هم اضافه شده که ابوطاهر با گرز به حجرالأسود زد و حجر شکست و در همین حال خطاب به مردم می گفت: ای نادان ها! شما می گفتید هرکس وارد این خانه شود در امنیت قرار می گیرد در حالی که دیدید آنچه را که من کردم. یک نفر از مردم که خود را برای کشته شدن آماده کرده بود لجام اسب او را گرفته و گفت: معنای این سخن (که مضمون آیه ای از قرآن است) آن نیست که تو می گویی بلکه معنای آیه این است که هرکس وارد این خانه شد او را در امان قرار دهید. در این حال، قرمطی اسب خود را حرکت داد و رفت و به او توجهی نکرد.۴۲
به گفته ابن کثیر، ابوطاهر قبه ای را که روی چاه زمزم بود خراب کرد و دستور داد باب کعبه را از جای خود کندند و پوشش کعبه را برداشته و میان اصحاب خود قطعه قطعه کرد و به مردی دستور داد که بالای کعبه رفته و میزاب را از جای خود بکند ولی او از بالا افتاد و مرد، در اینحال ابوطاهر از کندن میزاب منصرف شد سپس دستور داد که حجرالاسود را قلع کنند پس مردی آمد و با گرزی بر آن کوبید و گفت: طیراً ابابیل کجاست؟ حجارة من سجیل کجاست؟ سپس حجرالاسود را کندند و به بلاد خود حمل کردند.۴۳ در تکمله ای که برای تاریخ طبری نوشته اند، آمده است که: قرامطه آثار خلفا را، که با آنها کعبه را زینت داده بودند، غارت کردند. آنها درة الیتیم را که چهارده مثقال طلا بود و نیز گوشواره های ماریه و شاخ قوچ ابراهیم و عصای موسی که هر دو با طلا قابل شده بودند و طبق و قرقره ای از طلا و هفده قندیل از نقره و سه محراب نقره ای که از قامت انسان کوتاهتر بود و به صدر بیت نصب شده بود، همه را غارت کردند.۴۴
در جریان کشتار حجاج به وسیله قرامطه چندین نفر از علما و محدثین نیز در حال طواف کشته شدند که نام تعدادی از آنان، از جمله: حافظ ابوالفضل محمد بن حسین جارودی
و شیخ حنفی ها در بغداد ابوسعید احمد بن حسین بردعی و ابوبکر بن عبداللّه رهاوی و علی بن بابوبه صوفی و ابوجعفر محمد بن خالد بردعی (که ساکن مکه بود) در کتب تاریخی آمده است.۴۵
نقل شده است که یک نفر از محدثین در آن زمان، در حال طواف بود، وقتی طواف او تمام شد، شمشیرها احاطه اش کردند و چون خود را در آن حال دید این شعر را خواند:
تری المحبین صرعی فی دیارهم / کفتیة الکهف لایدرون کم لبثوا۴۶
قرامطه یازده روز و به نقلی شش روز و به نقلی هفت روز در مکه ماندند، آنگاه به سرزمین خودشان ـ هجر ـ بازگشتند و حجرالأسود را با خود بردند، گفته شده که زیر حجرالأسود، چهل شتر هلاک شدند و جای حجرالاسود در گوشه کعبه خالی ماند و مردم دست خود را به جای آن می کشیدند و تبرک می جستند۴۷ قرامطه، حجرالاسود را به شهر احساء بردند و این که در بعضی از منابع محل نگهداری حجرالأسود، بحرین یا هجر ذکر شده بدان جهت است که در آن زمان به منطقه وسیعی از شمال عربستان فعلی، بحرین و یا هجر گفته می شد که شهر احساء داخل همین منطقه قرار داشت.
وقتی قرامطه همراه باحجرالأسود و اموال غارت شده مردم، از مکه خارج و رهسپار هجر شدند، ابن محلب که در آن زمان امیر مکه از طرف عبّاسیان بود، با جمعیتی قرامطه را دنبال کردند و از آنها خواستند که حجرالأسود را به جای خود برگردانند و به جای آن تمام اموال اینها را تملّک کنند. قرامطه نپذیرفتند در این هنگام امیر مکه با قرامطه جنگید ولی به دست آنها کشته شد.۴۸ همانگونه که گفتیم قرامطه خود را از اسماعیلیه می دانستند و لذا مطابق بعضی از نقل ها قرامطه در مکه به نام عبیداللّه مهدی که همان ابو عبیداللّه المهدی الفاطمی العلوی است که در آفریقا بود خطبه خواندند و حوادث را طی نامه ای به او نوشتند. وقتی عبیدالله مهدی از جریان آگاه شد طی نامه شدیداللحنی به ابوطاهر قرمطی نوشت: تعجّب کردم از نامه ای که بر من نوشتی و در آن بر من منت گذاشتی که به نام ما جرائمی را درباره حرم خدا و همسایگان او مرتکب شدی، آنهم در اماکنی که از عهد جاهلیت تاکنون خونریزی در آنجا و اهانت به اهل آنجا حرام بوده است، آنگاه از این هم تجاوز کردی و حجرالأسود را که دست راست خدا در زمین است کندی و به شهر خود حمل نمودی و انتظار داشتی که از تو تشکر کنیم. خداوند تو را لعنت کند...۴۹
این نامه را ثابت بن سنان به صورت دیگری آورده مطابق نوشته او بعد از جریان قرامطه، ابو عبیداللّه المهدی نامه ای به ابوطاهر نوشت و عمل او را تقبیح کرد و او را لعن نمود و از جمله نوشت: برای ما در تاریخ نقطه سیاهی به وجود آوردی که گذشت روزگار آن را از بین نمی برد... تو با این کارهای شنیع بر دولت ما و پیروان ما و دعاة ما نام کفر و زندقه را محقّق کردی... او در این نامه ادامه داد که اگر اموال مردم مکه و حجاج را به خودشان برنگردانی و حجرالاسود را به جای خود عودت ندهی و پرده کعبه را بازپس ندهی، به زودی با لشکری که طاقت مقابله با آن را نداری به سوی تو خواهم آمد و من از تو برئ هستم همانگونه که از شیطان رجیم برئ هستم.۵۰
حجرالأسود مدت ۲۲ سال در بحرین ماند و در طول این مدت اقدامات دو قطب سیاسی در جهان اسلام; یعنی عباسی ها در بغداد و فاطمی ها در آفریقا برای وادار کردن قرامطه به باز پس دادن حجرالأسود بی نتیجه ماند، خلفا تا پنجاه هزار دینار به قرامطه پیشنهاد کردند که در مقابل آن حجرالأسود را بازپس بدهند، ولی آنها قبول نکردند۵۱ به گفته ابن سنان که خود معاصر با وقوع این قضایا بود، برای قرامطه پولهای زیادی جهت ردّ حجرالأسود وعده کردند اما مورد قبول آنها واقع نشد و این تهدید مهدی علوی فاطمی بود که آنها را مجبور به این کار نمود.۵۲
بهرحال حجرالأسود در سال ۳۳۹ به مکه برگردانیده شد و آن را یک نفر از قرامطه به نام سنبر (که احتمالاً پدر زن ابوسعید قرمطی باشد) به مکه حمل نمود. گفته شده است که حجرالأسود را پیش از حمل به مکه، به شهر کوفه بردند و در ستون هفتم از جامع کوفه نصب کردند تا مردم آن را ببینند و برادر ابوطاهر نامه ای نوشته بود که در آن آمده بود: ما حجرالأسود را به امر کسی اخذ کردیم و به امر همان شخص بازگردانیدیم.۵۳ و در بعضی از کتب جمله اخیر به این صورت آمده است: اخذناه بقدرة اللّه ورددناه، بمشیئة اللّه ما آن را با قدرت خدا اخذ کردیم و با مشیّت او برگرداندیم.۵۴
وقتی حجرالأسود به مکه رسید، امیر مکه و همچنین جمعیتی از مردم مکه حاضر شدند و سنبر با دست خود حجرالاسود را به جای خود قرار داد و گفته شده که حجر را شخصی به نام حسن بن مزوق بنّا به دیوار کعبه نصب کرد و با گچ آن را محکم نمود.۵۵ و از افراد دیگری نیز نام برده شده است.
درباره این که چه کسی حجرالأسود را در جایگاه اصلی خود قرار داد، از یکی از علمای بزرگ ما مطلبی نقل شده که همراه با جریان کوتاهی است که ما آن را به اختصار نقل می کنیم:
از شیخ بزرگوار جعفر بن محمد قولویه که یکی از علما و محدّثین صاحب نام شیعه و استاد شیخ مفید بود نقل شده در آن سال که حجرالأسود را قرامطه به مکه برگرداندند، رهسپار مکه شد; چون طبق عقیده علمای شیعه، حجرالأسود را کسی جز ولیّ خدا و معصوم در جای خود نمی گذارد و ابن قولویه برای دیدن امام عصر ـ عجّ ـ که حجرالأسود را به جای خود خواهد نهاد تدارک این سفر را دید. متأسفانه او در بین راه مریض شد و در بغداد ماند و نتوانست به مسافرت خود ادامه بدهد. یکی از دوستان مورد اعتماد خود را که معروف به ابن هشام بود، نایب گرفته و نامه ای را به او داد و سفارش کرد که این نامه را به کسی بده که حجرالأسود را در دیوار کعبه نصب کند. ابن هشام به مکه رفت و هنگام نصب حجرالأسود در آن مراسم حاضر بود. ابن هشام می گوید: می دیدم هرکس حجرالاسود را در جای خود می گذارد می افتد تا اینکه جوان خوش صورت و گندم گونی پیدا شد و حجر را از دست آنها گرفت و در محل خود نصب کرد و حجر در آنجا ماند و مردم خوشحال شدند آن آقا از مسجد خارج شد و من او را دنبال کردم تا بالأخره نامه ابن قولویه را به او دادم و او بدون آنکه نامه را بخواند فرمود: به او بگو خوفی بر تو نیست و سی سال دیگر زنده خواهی ماند. این را گفت و در حالی که من بهت زده شده بودم از نظرم ناپدید شد.۵۶
بهرحال، حجرالأسود پس از ۲۲ سال به جای خود عودت داده شد و نگرانی عمیق مسلمانان بلاد پایان یافت و این لکه ننگ بر دامن قرامطه تا ابد باقی ماند. ما تصور می کنیم که سران قرامطه افرادی سودجو، جاه طلب و ریاست خواه بودند که از عقاید ریشه دار مردم دائر بر ظهور مهدی و نجات دهنده، سوءاستفاده کردند و نارضایی شدید مردم از حکومت عباسیان زمینه مناسبی شد که آنها خود را نمایندگان و داعیان مهدی معرفی سازند و افراد ناآگاه را که از وضع موجود در رنج و زحمت بودند، دور خود جمع کنند. آنها که افرادی فقیر و گاهی متوسط بودند با امیدهای واهی، دور قرامطه را که خود را داعیان بر مهدی قلمداد کرده بودند، گرفتند و در عمل به خاطر رسیدن به مال و ثروت بادآورده، دست به خشونت های بی حدّی که سرانشان آنها را مجاز کرده بودند، زدند. اینکه قرامطه بحرین گاهی خود را به فاطمیان مغرب می چسبانیدند; یکی برای استفاده از داعیه مهدویگری آنان بخصوص ابوعبیدالله المهدی العلوی بود و دیگری به علت رقابت و خصومتی بود که میان فاطمیان و عبّاسیان وجود داشت۵۷ و اینها که در قلمرو عباسیان بودند و نارضایی مردم را از حکومت آنان می دیدند، از امیدهای مردم بر دور دست ها سوء استفاده می کردند و آنها را به اطاعت از فاطمیان می خواندند، و شاید فتنه ای را که در سال ۳۱۷ در
مکه به وجود آوردند و مراسم حج را بهم زدند و حجرالأسود را ربودند به این جهت بوده که زمینه را برای تسلط فاطمیان بر مکه فراهم سازند، چون شایع بود که کسی می تواند لقب امیرالمؤمنین بگیرد که بر حرمین شریفین تسلط داشته باشد و امیر حاج را او معین کند. اما با وجود این دیدیم که خلیفه فاطمی چگونه اعمال قرامطه را تقبیح کرد و طی نامه شدید اللحنی که قسمتهایی از آن را پیش از این آوردیم از آنها بیزاری جست و عمل آنها را مایه شرمندگی و رسوایی دانست.
بطوری که اشاره کردیم، سران قرامطه از موضوع مهدویّت بسیار سوء استفاده کردند. یکبار در سال ۳۱۶ قرامطه در نزدیکی کوفه از سپاه عباسیان شکست خوردند و پرچم های آنان به دست نیروهای خلیفه افتاد. در آن پرچم ها این آیه نوشته شده بود: و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین ۵۸ بطوری که می دانیم این آیه که مربوط به نجات قوم موسی از دست فرعون است، به ظهور حضرت مهدی و نجات جامعه بشری از فرعونیان و طاغوتیان نیز تفسیر شده است. سران قرمطی با عوام فریبی خاصی اعتقاد مردم را درباره مهدویت، بازیچه دست خود کرده بودند.
پس از افول قدرت قرامطه حکومتها آنها را هرکجا یافتند کشتند بخصوص سلطان محمود غزنوی که بسیار ضد قرامطه بود. شاعر دربار او فرخی سیستانی گفته:
ملک ری از قرمطیان بستدی / میل تو اکنون به منا و صفاست
و پس از مرگ او گفت:
آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند / ایمنی یابند از سنگ پراکند و دار
پـاورقی ها:
۳۱ ـ ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج ۱۱، ص ۱۵۸.
۳۲ ـ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۵، ص ۳۹۳.
۳۳ ـ انصاف پور، روند نهضتها، ص ۴۷۰، به نقل از حبیب السیر.
۳۴ ـ کامل ابن اثیر، ج ۵، ص ۱۸۷. همچنین رجوع شود به: مقریزی، الخطط، ج ۱، ص ۲۵۰ به بعد.
۳۵ ـ ابن تغری، النجوم الزاهره، ج ۳، ص ۲۲۶.
۳۶ ـ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۱۱، ص ۱۶۵ ـ ۱۶۳.
۳۷ ـ همان، ص ۱۷۱; و تقی الدین الفاسی، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج ۲، ص ۲۱۸.
۳۸ ـ نجم عمر بن فهد، اتحاف الوری باخبار ام القری، ص ۳۷۴، در شفاءالغرام تعداد سپاه قرامطه هفتصد نفر ذکر شده.
۳۹ ـ شفاء الغرام، ج ۲، ص ۲۱۸.
۴۰ ـ احمد السباعی، تاریخ مکه، ج ۱، ص ۱۷۱.
۴۱ ـ تاریخ اخبار القرامطه، ص ۵۴. این شعر به صورتهای مختلف نقل شده آنچه در بالا آوردیم، علاوه بر اخبار القرامطه، در کتابهای: النجوم الظاهرة، ج ۳، ص ۲۲۴ و شذرات الذهب، ج ۲، ص ۲۷۴ و اتحاف الوری، ج ۲، ص ۳۷۵ و تاریخ مکه، ج ۱، ص ۱۷۱ و چندین کتاب دیگر به همین صورت آمده ولی در بعضی کتب دیگر مصراع دوم شعر به این صورت نقل شده: اخلق الخلق و افنیهم انا. البدایة و النهایه، ج ۱۱، ص ۱۷۱ که نوعی ادعای الوهیت است و لذا بنظر می رسد که صورت دوم درست نباشد.
۴۲ ـ ابن جوزی، المنتظم، ج ۶، ص ۲۲۳.
۴۳ ـ البدایة و النهایة، ج ۱۱، ص ۱۷۲.
۴۴ ـ عریب القرطبی، صلة تاریخ الطبری، ص ۱۳۴ (ذیل حوادث سال ۳۱۶) گفتنی است که تاریخ طبری با حوادث سال ۳۰۲ پایان می یابد. ضمناً همانگونه که می دانیم فتنه قرامطه در مکه در سال ۳۱۷ اتفاق افتاده ولی قرطبی آن را در ذیل حوادث سال ۳۱۶ آورده که اشتباه است.
۴۵ ـ اتحاف الوری، ج ۲، ص ۳۷۶.
۴۶ ـ البدایة و النهایة، ج ۱۱، ص ۱۷۲.
۴۷ ـ اتحاف الوری، ج ۲، ص ۱۷۸.
۴۸ ـ کامل ابن اثیر، ج ۶، ص ۲۰۴ و البدایة و النهایة، ج ۱۱، ص ۱۷۲. ابن کثیر نام امیر مکه را ذکر نکرده ولی ابن اثیر او را ابن محلب می داند و بعضی از مورخان از جمله ذهبی نام او را ابن محارب ذکر کرده اند. العبر فی خبر من غبر، ج ۲، ص ۱۶۷. و به همین صورت است در: النجوم الزاهره، ج ۲، ص ۲۲۴.
۴۹ ـ اتحاف الوری، ج ۲، ص ۳۷۸.
۵۰ ـ تاریخ اخبار القرامطه، ص ۵۴.
۵۱ ـ البدایة و النهایة، ج ۱۱، ص ۲۳۷.
۵۲ ـ تاریخ اخبار القرامطه، ص ۵۷.
۵۳ ـ البدایة و النهایة; ج ۱۱، ص ۲۳۷. و تاریخ اخبار القرامطه، ص ۵۷ و کامل ابن اثیر، ج ۶، ص ۳۳۵.
۵۴ ـ النجوم الزاهره، ج ۳، ص ۳۰۲.
۵۵ ـ اتحاف الوری، ج ۲، ص ۳۹۵.
۵۶ ـ قطب راوندی، الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۴۷۶. و کشف الغمه، ج ۲، ص ۵۰۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۸.
۵۷ ـ کار این رقابت بعدها به جایی رسید که خلیفه عباسی در قدح نست فاطمیان مصر که خود را از بنی هاشم می دانستند، در سال ۴۰۲ شهادتنامه ای درست کرد و از علما و بزرگان مخصوص علویون از جمله سید مرتضی و سید رضی امضا گرفت و این در حالی بود که سید رضی در مدح فاطمیان شعر گفته بود. رجوع شود به: سیوطی، حسن المحاضره، ج ۲، ص ۱۵۱. و کامل ابن اثیر، ج ۷، ص ۲۶۳.
۵۸ ـ کامل ابن اثیر، ج ۶، ص ۱۹۴.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۷

وجه اشتراک ایزدان شیحو، آشّور، مردوک و اهورامزدا

نزد کاسیان ایزد شیحو که معادل مردوک بابلی شمرده می شد، به صورت اکدی سیاهو مترادف با آشّور به معنی خندان است. لذا بی جهت نیست سیاره مشتری (سعد اکبر) سمبل مشترک ایزدان مردوک و اهورامزدا (آفرینندۀ سرزمین های شادیبخش) به شمار رفته است:
ṣiāḫu * : [Moral life → Feelings] to smile , to laugh (D) to amuse

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۷

نام و نشان محتمل نیزه دار داریوش در دخمهٔ داریوش

عنوان پتی شووریش در ترکیب پتی-شورو-ایش معنی سرور نیزه انداز را می دهد که این عنوان گئوبرووه، دوست و نیزه دار داریوش بوده است:
पति m. pati master
शूल m.n. shUla (shura) lance
इष्णाति verb 9 ishNAti {ish} throw

یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۷

ارتباط ریشه و معنی واژه های پروانه (مجوز) و فرمان

کلمات فارسی پروانه (حکم و مجوز) و فرمان در کلمۀ سنسکریتی پرمانه pramANa (فرمانۀ پارسی باستان) به معانی گواهی و قانون و حکمرانی و آمریت به هم می رسند.

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۷

ریشۀ سنسکریتی واژۀ پرسه (خداحافظی با مردگان)

این کلمه در اوستایی به صورت پَرس pares به معانی پرسیدن و گفتگو کردن آمده است. ریشه و معنی این واژه در کلمات سنسکریتی زیر دیده میشود:
आपृच्छाf.ApRcchA (َAprichchhA) conversation
आपृच्छते verb ApRcchate { Aprach, Aprachh} take leave
आपृच्छते verb ApRcchate { Aprach } inquire for
आपृच्छते verb ApRcchate { Aprach } bid farewell

آیا نور عالَم از انفجار مادۀ تاریک عاید نشده است؟

دانشمندان فضاشناس معتقد هستند که ۹۵درصد فضا را ماده تاریک (فضای خالی تاریک) تشکیل می دهد. من باورم بر این است که آن پنج در صد بقیه هم از انقلاب/انفجار فضای خالی نخستین (مادۀ تاریک نخستین) بر اثر نیروی کششی از هر سوی بی نهایت نهفته در آن، در آن حالت نخستین آن عاید شده است. در واقع اینکه فرمول نسبیت اینشتین در رابطه نیرو و سرعت و جرم می گوید: "اگر بر جسمی نیروی بی نهایت وارد شود آن جسم با سرعت نور حرکت کرده و جرمش بی نهایت میگردد و آن تبدیل به ذره نور میگردد." این نشانگر آن است که در بیگ بنگ همین واقعه اتفاق افتاده و فضای با جرم غیر محسوس در اثر نیروی بی نهایت بزرگ انفجار نخستین به جرم فوتون رسیده و به تدریج پنج در صد فضای نخستین تبدیل به انرژی و پلاسما و ماده گردیده است. این مقالات را در تشریح این نظر به انگلیسی و سوئدی نوشته ام:
My philosophic theory about the origin of the universe
My philosophical theory about Big bang according to these physical relationships:
m = m̥ / √ (1 - v²/c²), t = t̥ / √ (1 - v²/c²), l = l̥ . √ (1 - v²/c²)
When something goes by the speed of light.
Albert Einstein’s theory of relativity provides an explanation to the origin of the universe:
According to comments made about Einstein’s theory of relativity concerning the structure and functions of the cosmos it has been stated: “If we move an object with physical matter with the speed of light this object’s mass (resistance) becomes infinitely large, and the dimension of time will expand so that the time of this object doesn’t change; it will be stable and variable. The object will be contracted in the extension of the movement, i.e. the object is located in contracted space. In other words; an object in such a position will transform into a photon.”
Einstein came to the conclusion that the force must be infinite for this process taking place in the universe (both on a microscopic and macrocosmic dimension). This process therefore is impossible to take place. But what can you say about the photons themselves that move in this enormous speed? Are they anything but compressed, speeding pieces of space? There is a paradox here that can be solved in the following way:
In the beginning there was a revolution in the void of the universe. An infinite driving force from every direction created those particles we today can identify as the creation’s smallest building stones revealed in experiments done in gigantic particle accelerators, for example like that in CERN. These particles were from the beginning moving with the speed of light an infinite amount of photon particles were created which built the universe observable to man today. The big bang theory says that in the beginning the universe burst at once. We can complete this by saying that it was the heavenly void that burst by its own infinite driving force from every direction.
According to the Bible: “And God said, ‘Let there be light’ and there was light.”
And
According to the Koran: God (himself) is “the light of the heavens’ and the earth’s”.
And
According to the Avesta: “light is in a perpetual war wit the darkness”.
In Swedish
Min filosofisk teori om Big bang
Vi tror att Big bang har hänt i den enkla materian (tomma himmeln, mörk och icke partikel) som haft dimensioner och oändligt latent drivkraft inom sig.
Detta är en teori med hjälp av relativitets teori, om filosofins grundläggande fråga. Hur har världen uppståtts? De här relativitets formler har beskrivits med strukturell –och funktionell sätt, men inte på genesis sätt. När någon materia reser sig med nära ljusets hastighet, gäller de här formlerna:
m = m̥ / √ (1 - v²/c²), t = t̥ / √ (1 - v²/c²), l = l̥ . √ (1 - v²/c²)
I ljuset hastighet blir massan av materian oändligt stort, materians längd i rörelsens längs blir oändligt liten och tiden utsträcker sig och blir oändligt stort och fast.
Einstein säger att "det är omöjligt att skaffa oändligt stor kraft för att röra en materia med ljusets hastighet.", men det är tänkbart att denna oändligt stor kraft har funnits i oändliga och mångdimensionella tomma himmeln före Big bang. Vi beskriver de här relativitets formler med genesis sätt i mikrocomsa. De här drivkrafterna har gällt liksom från mångdimensionella oändliga mängder rep från varje håll tills den stora Big bang har hänt och materian och tiden har format sig. Egentligen har Einstein upptäckt genesis formler, men han har inte tänkt på det. Den här har hänt i Big bang och himlen splittrat med och ändlig kraft och ljuset hastighet i begynnelsen.
Nu bryter rörelser av oändliga material i universum de oändliga repformiga drivkrafts banor och Big bang händer inte mer.
Kortfattad: I början sprängdes den mörka oändligt materian (tomma himmeln) av oändligt drivkraft som det har funnits i det och detta har gällt från varje hål och fotoner föds av det.
En filosofisk beskrivning av världens uppkomst
Albert Einsteins relativitetsteori om fotonernas hastighet ger en förklaring till världens uppkomst: Enligt kommentarer, som man har gjort till Einsteins relativitetsteori om världens struktur och funktioner, har man uppgivit: ”Om vi förflyttar ett ting med fysisk existens, med ljusets hastighet, blir detta tings massa (motstånd) oändlig stor, och tidsdimension utvidgar sig, så att detta tings tid inte åldras utan den blir stabil och föränderlig. Tinget blir hopdraget i rörelsens sträckning, med andra ord ligger detta ting i ett hopdraget utrymme. Man kan helt enkelt säga att detta ting i sådant läge förändrar sig till en foton.”
Einstein har dragit denna slutsats av sin relativitetsteori att det behövs oändlig stor kraft för att denna process skall kunna ske i världen (både i mikrokosmos och, makrokosmos), varvid denna process blir omöjlig. Men vad kan man säga om de själva fotonerna, som rör sig med den här ofantliga hastigheten? är de ingenting annat än flygande pressade rymdbitar. Här finns en paradox som kan lösas på detta sätt:
I begynnelsen skedde en revolution i universums tomhet. En oändlig drivkraft från varje håll skapade de partiklar vi idag kan skönja som skapelsens minsta byggstenar vilka reveleras i experiment företagna i gigantiska partikelacceleratorer, till exempel i CERN. Dessa rörde sig från början med ljusets hastighet och en oändlig mängd fotons partiklar bildades som byggde det universum vi ser idag.
Enligt bibeln: ”Och Gud sade: »varde Ljus»; och det vart ljus.”
och
Enligt koranen: är Gud [själv] »himlarnas och jordens ljus».
och
Enligt avesta: »är ljuset i ett evigt krig med mörkret».

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۷

ریشۀ لغات نسک و نسخه

در مجموع واژۀ اکدی نَساکو کلمات خوب برگزیده شده می تواند مأخذ اصلی نَسک ایرانی و نسخه عربی بوده باشد:
nasāqu:1) to choose , to select / to pick ; 2) words, especially in stative : are well-chosen ; 3) Š : to let choose ; 4) Št, or nasāku ? : to put in order / to tidy , to keep in order.
کلمۀ اوستایی نَس به معنی به دست آوردن و پیدا کردن ریشۀ ایرانی نَسک به نظر می رسد (فرهنگ واژه های اوستا، ص1609). واژۀ اوستایی نَث (پوست کندن) از مفهوم کتاب و نسخه به دور است. گرچه ادعای نوشته شدن اوستا بر روی هزاران پوست نشانگر آن است که نسک با نَث نیز ربط داده میشده است. جالب است بهرام فره وشی پچین را به معنی نسخه و کپیه و رونویس آورده و لفظ پیچچه در سنسکریت به معنی تعدد و کثرت آمده است. ولی نسک مفهوم منبع و مأخذ را می داده است. چنانکه دوستمان دیاکو کیانی اشاره کردند، واژۀ نَصّ (هر کلام صریح که واضح و آشکار باشد) که در قاموس قرآن موجود نیست، می تواند معرّب از نَث اوستایی (پوست کندن و راست سخن گفتن) بوده باشد.

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۷

مطابقت خنه ثئیتی پری با سوسن جادوگر

خنه ثئیتی پری (پری بر آورد کننده هوس رانی) در اوستا که به گرشاسب پیوسته بود مطابق سوسن جادوگر (جادوگر سهل الوصول) است که در برزو نامه با جادویی از سوی تورانیان به جنگ رستم (گرشاسب اوستا) و پهلوانان همراه وی آمده بود.
कणे ind. kaNe considered as a gati in the sense of satisfying a desire.तिथ m. titha love.
सुषण adj. suSaNa easy to be acquired.
مطابق اوستا، فرگرد اول وندیداد بند ۱۰، هفتمین جای و شهر که من اهورامزدا بیافریدم وَئِکَرته (سرزمین بادخیز، سیستان) است که آنجا خارپشت (جانور مقدس سیستانیان) لانه دارد. آنگاه اهریمن پرمرگ برای آن آفت خنه ثئیتی پری را فراز آفرید که به گرشاسب پیوسته بود.
سوسن رامشگر ساقی مخصوص افراسیاب
(بر گرفته از هفته نامۀ خبری سلام تورونتو)
در ملحقات در حکایت سوم سرگذشت برزو پسر سهراب: فرستادن افراسیاب سوسن رامشگر را برای گرفتن رستم و گردان ایران به افسون. سوسن از افراسیاب خواست که وسایل بزم از خوردنی و پوشیدنی، از خیمه و خرگاه از هر جهت، برای او فراهم سازد و مقدار زیادی شراب و داروی بیهوشی به او دهد و اسباب کامل رزم را به پیلسم سپارد. افراسیاب تمام وسایل را فراهم ساخت. سوسن و پیلسم و عده ای خدم وحشم روانه راه سیستان شدند.
رستم به خاطر ورود برزو به جمع آنها و خوشدلی او و مادرش بزمی شاهانه ترتیب داد و تمام دلاوران را از پایتخت دعوت نمود و در خانه جدش سام بزم را برپا کرد. همه به میگساری و شادی سرگرم بودند. در این مجلس سور و بزم که سرها از باده ناب گرم شده بود میان گودرز و طوس مجادله لفظی و گفتگو در گرفت. طوس که باد نخوت همیشه در دماغ داشت و آیه منفی می خواند چون دید همه از گودرز پشتیبانی می کنند با خشم از مجلس بزم بیرون آمد. سوار بر اسب گردیده به طرف بیابان تاخت. پس از چندی که از بازگشت طوس خبری نشد به فرمان تهمتن گودرز از جای برخاست و دنبال طوس بیرون رفت. چون از بازگشت طوس و گودرز خبری نشد گیو اجازه خواست و گفت طوس ناآرام و مست است و گودرز هم پیر شده ممکن است بین آنها نزاع درگیرد من می روم هر دو را باز گردانم. رستم اجازه داد. مدتی گذشت و از برگشت گیو هم خبری نشد. گستهم برادر طوس از رستم اجازه گرفت و بیرون رفت. به دنبال او بیژن فرزند گیو از مجلس بزم خارج شد، باز هم مدتی گذشت و از هیچ یک از پهلوانان خبری نرسید. رستم نگران شد و فرامرز را فرمود که عقب آنها برود و فرمان داد که هر یک از پهلوانان از آمدن سرپیچی کردند آنها را تنبیه کند. فرامرز از مجلس بیرون شد. اکنون شش تن از بهترین دلاوران ایران از بزم رستم خارج شده بودند. از آن طرف سوسن افسونگر با پیلسم و خدم در سر دو راهی سیستان و استخر خیمه و خرگاه زرنگار برپا کردند و به انتظار نشستند. سوسن خیمه را در نهایت ظرافت آراست و شراب و غذا و مرغ بریان آماده ساخت. این مکان کنار آب روان و چشمه ساران و زیر درختی سرفراز از افرا قرار داشت.
طوس مست و خراب سوار بر اسب بی هدف می تاخت که گوری (گورخر) پیدا شد. طوس سر در عقب گور نهاد. در تاریکی پای اسب به گودالی فرو رفت و سوار از اسب بر زمین افتاد. همان طور بر روی زمین از مستی به خواب رفت. چون بیدار شد آفتاب عالم تاب جهان را به نور خود منور کرده بود. طوس از جای برخاست و از وضع خود بر روی زمین وحشت کرد. خوشبختانه اسب طوس همه جا به چرا مشغول بود. طوس اسب را گرفته، سوار شده و به سوی شبستان روی نهاد. همان طور که می تاخت از دور آتشی دید. به طرف آتش روان گشت. چون نزدیک شد خیمه ای زیبا و خسروانه دید. با بانگ بلند گفت این خیمه از کیست و نام صاحب آن چیست؟ سوسن که خود را آراسته بود از خیمه بیرون آمد و با ناز و چرب زبانی طوس را به درون خیمه کشاند گفت زمانی درنگ فرما تا داستان خود را برایت بیان کنم. چون طوس داخل شد سوسن با عشوه گفت: من رامشگری از تورانم. از ترس افراسیاب به ایران فرار کردم. طوس از سوسن جام شراب خواست. سوسن بی درنگ برخاست و جام می خنک به دست طوس داد. چون طوس سرگرم شد خود را معرفی کرد.
بدو گفت طوس دلاور منم
ز پشت جهاندار نوذر منم
طوس باز شراب خواست. سوسن این بار شراب را با داروی بیهوشی آمیخت. طوس لاجرعه سر کشید و همانطور که نشسته بود به خواب رفت. سوسن پیلسم را که پنهان شده بود آواز داد. او از نهانگاه بیرون آمد و طوس را در بند کشید. گودرز تمام شب دنبال طوس گشت و او را نیافت. پس از چندی راه پیمودن به خیمه سوسن رسید. او هم خود را معرفی می کند و با خوردن شراب بی هوش شده گرفتار می شود:
منم پور کشواد گودرز راد
جوانمرد چون من ز مادر نزاد
گیو و گستهم هم مانند طوس و گودرز گرفتار شدنـد. پیلسـم گـوش و دهان پهلوانان را می بست که مبادا پس از به هوش آمدن بانگ و فریادی کنند. اما بیژن چون به خیمه سوسن رسید و از داستان دروغ سوسن آگاه شد گفته او را باور نکرد و مراقب رفتار و کردار سوسن بود.
دید که سوسن در شراب داروی بیهوشی ریخت. بیژن سوسن را وادار کرد که جام شراب را بنوشد. سوسن ابا کرد. بیژن خنجر آبگون بیرون کشید و می خواست او را بکشد که سوسن از ترس فریادی کشید و پیلسم خود را به آن جا رساند و نزاع بین دو پهلوان در گرفت. پیلسم از عقب کمند بر بیژن انداخت و او را اسیر کرد ولی فراموش نمود که دهان او را ببندد. در این گیرودار فرامرز در رسید و سوسن خواست او را فریب دهد. بیژن بانگ درآورد و فرامرز را آگاه ساخت. ناچار پیلسم از کمین گاه خارج شد و به نزاع با فرامرز پرداخت.
از این سوی زال پدر رستم به مجلس بزم درآمد. جای پهلوانان را خالی دید. از رستم جریان را پرسید. رستم شرح حال بازگفت. زال رستم را سرزنش می کند که چرا فرامرز را فرستادی او تنها پسر بعد از توست که نسل تو از او باقی خواهد ماند و خود بدون گفتگو به عقب فرامرز بیرون می آید.
وقتی به خیمه سوسن می رسد که فرامرز و پیلسم نزاع را آغاز کرده بودند. خود را به فرامرز رسانده می گوید بهتر است تو خود را به رستم رسانی و او را آگاه سازی تا آمدن رستم من با پیلسم سرگرم نبرد خواهم بود. فرامرز ناچار قبول می کند و به شتاب خود را به رستم می رساند. زال و پیلسم هر یک دیگری را به تمسخر گرفته بودند و زال با مهارت خارق العاده که هر پهلوانی را متحیر می ساخت حملات پیلسم را دفع می کرد. فرامرز خود را به جهان پهلوان رستم رسانده جریان را برای پدر شرح می دهد. رستم به او پرخاش می کند که چرا پدرم زال را تنها گذاردی و با برزو خود را به کمک زال می رساند. زال با دیدن رستم شادمان شده و کنار می رود و نبردی شدید بین پیلسم و رستم در می گیرد. در ضمن نبرد رستم به فرامرز دستور می دهد که به شبستان رفته لشگـر را بیـاورد و زال هم برزو را مامور می کند که بر روی آن تل قرار گیرد و مراقب لشگر افراسیاب باشد. در بین دو نبرد فرامرز با لشگر می رسد. از طرف دیگر افراسیاب خبردار شده با لشگری گران به یاری پیلسم می آید که زال گرد لشگر را از دور می بیند و می گوید چرا برزو خبر نمی دهد. خود بدان تل می آید و برزو را در خواب می بیند تازیانه بر کف پای او زده او را بیدار می نماید و می گوید این بیابان جای خواب ناز نیست. برزو از جای می جهد و سوار بر اسب خود را به صف سپاه توران می زند و در این هنگام رستم بر پیلسم غالب گشته او را بر زمین می زند و با خنجر سر از بدن او جدا می کند. لشگر افراسیاب شکست خورده می گریزند.

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۷

مطابقت میریزیر با الهه پرودئیاد ساندرامت (سپنت آرمئیتی)

در میان خدا و الهه های کاسی الهه میریزیر (الهه جهان زیرین) که الهه حاصلخیزی و حامی اسبان به شمار می رفته است با نین لیل بابلیان مطابقت داده شده است. این الهه از سوی دیگر یادآور پرودئیاد ساندارامت ارامنه (الهه اندرون زمین [معادل سپنت آرمئیتی ایرانیان]) در زیر زمین کوه آرارات است که هاروت (هاربه کاسیان، انلیل بابلیان) و ماروت (ماروتاش کاسیان) ابرها را برای باریدن به سوی وی رهنمون میشوند.

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۷

Min åsikt om etymologin av ordet lagom

Man tror att det svenska ordet lagom ("lämplig") egentligen har varit lagum ("enligt lagen", "lagligen"), men Jag tror att den andra delen av ordet egentligen har varit "öm", liksom öm i hjärteöm (som är ömsint och varm i själen) och överhuvudtaget har det betytt gemensamt ömsint.
Även låter det att det svenka ordet hemsk har inte anknytning med ordet hem utan hämma och hämna.

چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۷

معنی ارداویراف

نام ارداویراف در نگاه اول به معنی زمزمه کننده متون مقدس به نظر می رسد:
आर्ष n. ArSa holy text
विराव m. virAva humming
هيئت ارداویراز نام ارداویراف هم به صورت اردا- ویه- راز به معنی دارای دعاهای آسمانی مقدس است. ویه- راز دقیقآ معادل ویه- رَوَ در سنسکریت است. رازَ در اوستایی به همان معنی رازهای آراسته و منظوم یک دین (زمزمۀ دینی) است:
.विहा adverb vihA heaven, रव m. rava song, रासक m. rAsaka kind of song
معنی ورزندۀ راه راست (هدایت کنندۀ مردم به سوی حق) هم از نام ارداویراز قابل استخراج است.
ولی نام اختصاری معادل سریانی ارداویراف را gwnrp آورده اند که می توان آنرا سراینده سرود رستگاری گرفت:
.Geu: redemption. Aner: answer; song; affliction. Aphiah: speaking, blowing
بنابراین ارداویراز در ترکیب اَرتَوَ- (سعادت پس از مرگ) و راز (زمزمه دینی منظوم) به معنی سرایندۀ سرود راز های سعادت پس از مرگ بوده است.

دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۷

مطابقت زروان، سیمرغ و آنزو

سومریان در سمت فلات ایران از سیمرغ مانندی به نام آنزو (عقاب دانای آسمانی) نام برده اند که مسکنش کوهی به شمار می رفته است به نام کارنو (دارای دو پهلوی قرینه= دماوند) و طبق اساطیر او الواح خدایان سومری را ربوده و به سرزمین دیلمون (بحرین) برده بود. در نقش باستانی نبرد نینورتا با آنزو به تصویر ک‍شیده شده است. فردوسی به درستی مکانی را که ایرانیان باستان مکان سیمرغ می دانسته اند البرز (دماوند) آورده است:
یکی کوه بُد، نامش البرز کوه / به خورشید نزدیک و دور از گروه
بدان جای سیمرغ را لانه بود / که آن خانه از خلق بیگانه بود
گردشگران اروپایی قدیم قله دماوند (دنباوند) را دارای دو پهلوی قرینه توصیف کرده اند که این مفهوم نامهای کارنو و دنباوند است:
اگر نام کوه بیکنی کتیبه های آشوری را به دارنده دو پهلو (دنبه) معنی نمائیم. از اینجا معنی نام دنباوند بیرون می تراود و این کوه با دماوند یکی میگردد. در مقاله دماوند کوه مینوی و اساطیری مسعود نصرتی هم در توصیف این کوه توسط جرج کرزن هم گفته شده است که دارای دو پهلوی مساوی است. در سفر نامه ملکونف این مفاهیم به صورت دو چاه و دارای دنبه اراده شده است.
معلوم میشود که بین واژه زروان (زمان) بالدار و سیمرغ (سنه در سنسکریت یعنی قدیمی، زال-عقاب) و آنزو (عقاب آسمانی) ارتباطی اساسی وجود دارد: سه وجه اشتراک آنان خدای زمان و آسمان بودن و بالدار بودن و موطن شان فلات ایران بودن است.
شباهت تصویر باستانی زروان و سیمرغ به آنزو (عقاب آسمانی) در اساطیر سومری بسیار قابل توجه است. پس، از اینکه اوزبیوس (263 -340 میلادی) به نقل از فیلوس بیبلوس (80- 130 میلادی) از زبان زرتشت میگوید: "خداوند را سری همانند شاهین (سَئِنَ، سیمرغ) است" همانا زروان (آنزو) مراد بوده است.
مرحوم منوچهر جمالی روی الهۀ سیمرغی بومیان کهن فلات ایران بسیار تأکید داشت؛ ولی زروان، هم ایزد و هم الهه به شمار می رفته است.

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۷

اتیمولوژی کفتار

کفتار (هفتار هرمزگانی) می تواند به معنی جانور درندۀ لاشه رها شده (هاپیته-تَرَ) باشد:
हापित adj. hApita caused to be left or abandoned.

سه‌شنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۷

هیئات مختلف نام خزرها (کوزر، خزر، گاسانی، گاسر) جملگی به معنی پرستنده آتش برافروخته بوده اند

این نامها به صور کوز-اَر، خز-اَر، قیز-ان و قیز-ار در خود زبان ترکی به معنی صاحبان آتش ذغال بر افروخته (جوال سنسکریت) هستند:
طبق ابن فضلان "پادشاه خزر خاقان نام دارد فقط هر چهار ماه یکبار بیرون می آید. نام او خاقان بزرگ خوانده میشود و جانشین (خلیفه) او را «خاقان به» نامند، این شخص فرماندهی سپاهیان و امور ایشان را به عهده دارد و امور کشور را اداره می کند و ظاهر میشود و به جنگ میرود. پادشاهانی که در نزدیکی او هستند از وی اطاعت می کنند. او هر روز با فروتنی نزد خاقان بزرگ میرود و اظهار تواضع و آرامش میکند و فقط با پای برهنه، در حالی که یک تکه هیزم در دست دارد، نزد او حاضر میشود. وقتی به او سلام میکند آن هیزم را در برابرش روشن می سازد..."
به نظر میرسد مؤبد سرودهای آتش مقدس خزرها-بیاتها، ده ده گورکوت (پدر آتش مقدس) خوانده میشده است که نام کتاب اساطیری ایشان می باشد که در قفقاز برجای مانده است.

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۷

ریشۀ هندوایرانی واژۀ ادب

واژۀ اَ-دَب a-dab در اوستایی به معنی نافریفتاری [و راستی و صداقت] که به صور اَ-دابهیه (نافریفتاری و قابل اعتمادی) و ادبهی (خیراندیشی) در سنسکریت هم موجود است، نشانگر ریشۀ هندوایرانی واژۀ ادب است:
.अदाभ्य adj. adAbhya free from deceit, अदाभ्य adj. adAbhya trusty
.अदभ adj. adabha benevolent
کلمۀ سومری دوب dub (لوح) که در رابطه با واژۀ ادب مطرح میشود، می تواند ریشۀ واژۀ دبیر (دیپی-بَرو، در معنی خوانندۀ لوح و کتابت) باشد.
مطابق ویکی فقه: "برخی «ادبیات» را با «ادب» به‌معنای تعجب و شگفتی پیوند داده و گفته‌اند: آثار ادبی را از این روی به این نام خوانده‌اند که شگفت‌انگیز، و مانند هر چیز شگفت دیگری دل‌انگیزند.
پیوند «ادبیات» با «ادب» به‌معنای خلق و خوی نیکو را نیز در این می‌توان دید که خواندن و انس با آثار ادبی، آدمی را به اخلاق نیکو فرا می‌خواند و زمینه‌ساز نیکویی خلق و خوی آدمی می‌شود؛ امّا این‌گونه ذوق ورزی‌ها (به‌ویژه امروزه) پژوهشگران زبانی را خرسند نساخته و آنان را برای یافتن اصل و ریشه «ادب» به تکاپوهای دیگری واداشته است؛ به‌ویژه که این واژه در قرآن کریم و نیز در اشعار و آثار دوره جاهلیت به ‌کار‌نرفته و چند مورد کاربرد آن در احادیث نبوی و اشعار مُحَضْرَمین تأیید و انکار شده است.
و بسیاری از معانی آن در فرهنگ‌های کهن نیامده است؛ ازاین‌رو کسانی آن را واژه‌ای معرّب پنداشته‌اند که از ریشه یونانی اَدوس (Advas) به ‌معنای خوراک یا ریشه ایرانی دِپْ یا دیپ به ‌معنای نوشته یا... به عربی راه یافته است."
http://wikifeqh.ir/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%91%D8%A7%D8%AA

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۹۷

مطابقت یَهوه خدای یهود با یَم (یَو) خدای کنعانی The conformity of JHVH with Yaw (Yam)

The conformity of JHVH with Yaw (Yam)
مطابقت یَهوه خدای یهود با یَم (یَو) خدای کنعانی
یَم (یَو) خدای اوگاریتی رودخانه و دریا و توفان و سیلاب می تواند منشأ نام یهوه همان خدای توفانی و شکافنده دریا باشد. واژۀ کنعان را در زبانهای سامی از ریشه کن از جمله به معنی فراریان گرفته اند که با نام عبرانیان (مردم عبور کننده) همخوانی دارد. خود نام یهود هم می تواند به معنی پرستندۀ یهوه بوده باشد:
Hebrew means "to traverse" or "to pass over", Canaanites= fugitives.
Jeh (JHVH) -hod (praise; confession). Jews (Hebrew: יְהוּדִים‬ ISO 259-3 Yehudim, Israeli pronunciation [jehuˈdim]) really means YHVH's (Yaw's) worshipers.
Yam (yaw), the Ugric god of the river and the sea, and the Gud of storm and the flood, can be the source of the name of the JHVH, the same god of the storm and the splitter of the sea:
Yam (יםym), the Canaanite word for "Sea", is one name of the Ugaritic god of Rivers and Sea.
Yam:(Ya'a, Yaw).
We know this because, by this time *B had changed to /v/ in some phonological contexts(https://linguistlist.org/ask-ling/message-details1.cfm?asklingid=200309050)
Ybi means to flow, to stream (https://www.biblestudytools.com/dictionary/the-flood/)

ریشۀ واژه های خاله و خالو (دایی)

نظر به واژۀ خواهر (خوَ-هَر، دارای خویشی پایدار)، خاله و خوالو در اصل دارای واو معدوله به صورت خواله (خویشاوند مؤنث) و خوالو (خویشاوند مذکر) بوده اند.
ساختار واژه های خاله و خاله از واژۀ خوا (خواهر) شبیه ساختار واژه های سنسکریتی متوله و ماتولا از واژۀ مات (مادر) است:
मतुल m. matula maternal uncle
मातुला f. mAtulA maternal aunt
मातुः indecl. mAtuH of mother [mother's]

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۷

مطابقت بانوگشسب (بانوگشنسب، شیر بانوی پر یال) با اُداتیس (آتوسا، تُپُل)

بانو گشسب (دختر رستم) خواستگاران فراوانی داشت که هر کدام از این خواستگاران که هر کدام پهلوان بوده‌اند و هر کدام ماجرایی داشته‌اند. در گشسب نامه که سرانجام برادر رهام یعنی گیو موفق می‌شود با او ازدواج می‌کند. نام بانو گشسب در شاهنامه فردوسی نیامده‌است ولی در طومار شاهنامه به گشسب بانو و کارهای او اشاره زیادی رفته‌است. بانو گشسپ طبق طو مارها بعد از فرامرز به دنیا آمد ولی از سهراب بزرگتر بود. اشاره شده‌است که او در لشکر کشی سهراب به ایران با سهراب جنگید و دست او را شکست ولی پیران ویسه وزیر افراسیاب نامه‌ای از رستم جعل کرد و برای بانو گشسپ فرستاد که ای دختر چگونه جرأت کرده‌ای در کاری که به به مردان مربوط است دخالت کنی اگر باز نگردی تو را نخواهم بخشید و چنین بود که بانو گشسپ بازگشت. نیز گفته شده‌است که بانو گشسپ خواستگاران بسیار داشت و کی کاووس پادشاه ایران و طوس و گیو از جمله خواستگاران او بودند ولی بانو گشسپ شرط کرده بود که فقط با کسی ازدواج خواهد کرد که بتواند در کشتی گرفتن او را شکست دهد اما از آن جا که هیچ‌کس نتوانست این شرط را به جا بیاورد بانو گشسپ سرانجام با خواست پدرش با گیو ازدواج کرد گرچه می‌گویند که او در شب اول ازدواجش دست و پای گیو را بسته و او را در گوشه‌ای از خانه انداخته بود. بانو گشسپ به همراه خواهرش زرسپ بانو در جنگ هفت لشکر شرکت داشت. پس از این که بهمن، فرامرز را کشت و زال به کوه نزد سیمرغ رفت؛ گشسپ بانو به دنبال زال به کوه رفت.
متقابلاً خارس میتیلنی داستان اُداتیس را بدین گونه نقل کرده است: آورده اند که هیستاسپس (ویشتاسپ، گشتاسپ) و برادر کوچکش زریادرس (زریر) از ازدواج آفرودیت (ناهید) و آدونیس (جمشید) به دنیا آمده اند. هیستاسپس فرمانروای ماد و سرزمینهای سفلای آن بود و زریادرس بر نواحی علیای دروازه های دریای کاسپین (خزر) تا تنائیس حکمرانی داشت. در آن سوی تنائیس، مراثی ها (آدمکشها، آماردان) می زیستند که فرمانروای آنان آمارتس (سرور نیرومند آماردها) بود. وی دختری داشت به نام اُداتیس که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت. اُداتیس زریادرس را به خواب دید و دل بدو بست و زریادرس نیز در خواب مفتون آن دختر شد. زریادرس کوشید تا اُداتیس را به دست آورد، اما توفیق نیافت، زیرا پدر دختر نمی خواست او را به مردی بیگانه شوهر دهد. دیری نگذشت که اُمارتس جشن ازدواجی برگزارکرد که در آن خویشان و نزدیکان و اشراف دربار او حضور داشتند و از اُداتیس خواست که جامی شراب به کسی بدهد که مایل به ازدواج با اوست. زریادرس، که اُداتیس اورا پیش از آن از ماجرا آگاه کرده بود، به شتاب به همراه گردون ران خود از تنائیس گذشت و با لباس سکایی، نا شناس وارد تالار جشن شد و اُداتیس جام او را پر کرد. به گفتهً خارس میتیلنی، این داستان در میان مردم آسیا شهرت تمام داشته و آن را بر دیوارهای معابد، کاخها و حتی خانه های خصوصی نقاشی می کردند و اشراف غالباٌ نام دختران خویش را اُداتیس می گذاشتند.
نام های زریادرس و اوداتیس را می توان به ترتیب در معنی صاحب جشن و نوشابۀ قدرت زرین (زرتوشترا) و مخلوق بسیار نیک و زیبا گرفت. این داستان از همین معانی لفظی این نامها پدید آمده است. نام زریادر (دارای تنومندی) در اساس متعلق به سپیتاک (تنومند) از خانواده سپیتمان، حاکم ری است که در عهد پدربزرگ مادری (آستیاگ)/پدرش سپیتمه بین دروازه کاسپی (گرمسار) تا دروازه تنائیس (میانه) فرمان می رانده است و نام اُداتیس (آفریده نیک نیرومند) آتوسا (دارای اندامهای پُر، تُپُل) دختر کوروش دانست که مطابق گفته کتسیاس در عهد آستیاگ به سفارت نزد کادوسیان[-آماردان] سمت دره قزیل اوزن فرستاده شده بود.
शार adj. zAra yellow, यात्रा f. yAtrA feast, festival, intercourse. इष adj. iSa possessing sap and strength.
آترادات پیشوای آماردان (رستم تاریخی هفتخوان مازندران) در روایت کتسیاس در مقام پدر "کوروش" (پدر آتوسا) ظاهر شده است. گیو (بسیار تنومند) پسر گودرزکشوادگان (شیواسخن دارندۀ سرودهای دینی با ارزش) مطابق سپیتاک (تنومند) پسر سپیتمه (هوم، عابد دارای مِی مقدس) است. بیژن (ویون) پسر گیو هم مطابق خورشیدچهر پسر زرتشت سپیتمان (سپیتاک سپیتمان) می باشد.

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۷

ریشۀ واژه های دایه و دایی

ریشۀ اوستایی دا (یاری و نگهبانی) برای دایه و دایی مناسب می افتد.
दया f. dayA sympathy
در کردستان به مادر هم دایه گویند. لذا دایی می تواند به معنی شخص منسوب به نگهدارنده (مادر) باشد.

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۷

اسطورۀ سلامان و ابسال بر گرفته از اسطورۀ هندی سوریه و سارانیو (سانجنا) است

محسن کدیور در مورد سلامان و ابسال آورده است: شلومو پینس برای نخستین بار از ریشه هندی داستان سلامان و ابسال سخن گفته است. در اساطیر هندی در زبان سانسکریت به افراد زاهد «سرامانا» گفته می‌شد، و «اپسارا» پری آسمانی یا نیمه آسمانی برای فریب زاهدانی بوده که قدرتشان خطری برای خدایان محسوب می‌شد.
ولی خود اسطورۀ ابسال (ابهر-سال، ابر سریع رونده) و سلامان (سولومان، ﺳــﻮﺭﻳﺎﯼ ﺯﺭﻳــﻦ ﻣــﻮ) به روایت ابن سینا نشانگر ا...سطورۀ الهه سارانیو (ابر سریع و طوفانی) و ﺳــﻮﺭﻳﺎﯼ ﺯﺭﻳــﻦ ﻣــﻮ است. سارانیو (سانجنا، رنگین) ابتدا همسر ویوسوت (خورشید دوردست) است. سپس همسر سوریه که از او صاحب دوقلویی به نام یمه و یمی میشود و از آنجا که نمی تواند رخشندگی بیش از حدّ همسر خویش را تحمّل کند همانندی چون خود می آفریند و با نهادن او به جای خویش، برای نگهداری دو قلوها از خانۀ شوهر می گریزد. سوریه از ماجرا بی خبر است و از جانشین زن خود صاحب فرزندی میشود که همانا مانو ریشی شکوهمند (سرود خوان دانای شکوهمند) است. تا اینکه نامادری پسر سوریه، یمه بر او خشمگین شده و او را نفرین می کند و نفرین نامادری مؤثر می افتد و زخمی بویناک و پر کرم در پای یمه می افتد و سوریه با دیدن این ماجرا در می یابد کسی که نفرین کرده است خود سارانیو نیست و او را می راند و زخم یمه را درمان می کند و به جستجوی سارانیو در می آید و او را به صورت مادیانی پیدا کرده و از او صاحب همزادان شب و روز اشوین ها میگردد.
سلامان و ابسال به روایت ابن سینا: در دوران قدیم دو برادر بودند به نام سلامان که برادر بزرگ‌تر و فرمانروا بود و ابسال که برادر کوچک‌تر و زیبا و خردمند و جنگجو بود.
زن سلامان عاشق برادر شوهر خود می‌شود، و قصد می‌کند که به حیله‌ای با او جمع شود، اما ابسال خودداری کرده، از او دوری می‌جوید. پس زن سلامان نقشه‌ای می‌کشد و خواهر خود را به ازدواج ابسال در می‌آورد، اما مخفیانه با خواهرش شرط می‌کند که با او در ابسال شریک باشد. پس آن دو با هم عروسی می‌کنند، اما در شب زفاف زن سلامان به جای خواهر خود به بستر می‌رود، اما ابسال می‌فهمد و باز از او دوری می‌کند.
ابسال برای آن که از زن حیله‌گر دور شود، به برادر خود می‌گوید که عزم جهان‌گشایی دارد، و سلامان او را با سپاهی به سرزمینی دور می‌فرستد. زن سلامان که کینهٔ ابسال را در دل دارد، به فرماندهان سپاه ابسال مالی می‌دهد تا او را در میدان جنگ تنها بگذارند. ابسال زخمی می‌شود و به زحمت جان به در می‌برد و به سرزمین خود باز می‌گردد.
زن سلامان که می‌بیند ابسال توانسته جان به در برد، به وسیلهٔ زهر او را مسموم کرده، می‌کشد. سلامان از سوگ ابسال از حکومت کناره می‌گیرد و انزوا می‌جوید. به سبب این انزوا، مستعد الهامات غیبی می‌شود، و درمی‌یابد که همسرش قاتل ابسال است، پس با همان زهری که ابسال را به وسیلهٔ آن کشته بود، او را می‌کشد.