سهشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰
ریشه و معنی نام قهدریجان
نظر به اینکه گفته شده است که قبلا شهر قهدریجان به صورت قلعه ای با چهار دروازه بوده است؛ لذا نام اصلی شهر "چهار دری گان" بوده است و تلخیص یافته و تبدیل به چهدریجان و جهدریجان و گهدریجان(قهدریجان)شده است. نامهای فارفائان، قهجارستان و قولطان (قورتان) که در خبر حمدالله مستوفی در نزهة القلوب به همراه نام قهدریجان در ناحیه اصفهان نام برده شده اند به ترتیب می توانند به معنی محل فربه کننده، محل کوهسار و محل گود یا محل گور باشند.
یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰
معنی نام توت در فرهنگ ایرانی
کلمات اوستایی توَ و توَت به معنی منسوب به تو و از آن تو است و کلمه پهلوی تُو-ت به معنی مربوط به قسمت و بخش؛ لذا ریشه لغت توت از هر زبانی که بوده (ایرانی یا سامی) آن در زبان و فرهنگ ایرانی به معنی میوه ای بوده است که در مالکیت همگانی است.
ریشه های اسطورهً رستم و اسفندیار
نظر به اینکه در اوستا و کتب پهلوی از نبرد رستم تاریخی (آترادات پیشوای آماردان) و اسفندیار (در واقع هم لقب گائوماته بردیه و هم لقب قاتل او داریوش اول در قرون بعد) سخنی به میان نیامده است. خود این دو به فاصله زمانی بیش از یک قرن از هم زیسته اند. لذا اسطوره این نبرد را نیز نظیر برخی حماسه ها همانند اسطوره "رستم و سهراب" و "سهراب و گرد آفرید" و " رستم و کاموس کشانی" بعدا شکل گرفته است که در آنها دارندگان القاب مشابه در دوران باستان و این دوره های نسبتاً متأخر در روایات شفاهی گذشتگان با هم در آمیخته و یکی شده اند. نامی که به ظاهر مشابه سپنداته (مخلوق مقدس) یا اسفندیار (یاری شده مقدس) در عهد ساسانیان دیده میشود همانا اسپیدس (سفید) است که به قول مارکوارت ایرانشناس معروف آلمانی نام یا لقب همان سردار معروف قباد ساسانی یعنی شاهپور است. اسپیدس در سال 505 یا 506 میلادی با سلر رومی (به معنی تند وتیز) پیمان متارکه ای امضاء کرد. پروکوپیوس میگوید که اسپیدس پدر زن قباد بود. بنا به روایت کتاب استیلس این سپاهبذ نام یا لقب بویه (کامیاب) را داشت. این لقب با سرگذشت پیروزی شیرین شاهپور بر سردار معروف دیگر قباد یعنی سوخرا (سهراب) همخوانی دارد که اسطوره رستم (پهلوان) و سهراب (سوخر) از آن به یادگار مانده است نه اسطوره رستم و اسفندیار. قباد که می خواست خود را از نفوذ سردار معروف و سالخورده ساسانی زرمهر (سوخرا) رهایی دهد پس رقابتی را که در بین زرمهر (سوخرا، سهراب) و سردار دیگرش شاهپور مهران وجود داشت مغتنم شمرد و شاهپور را که در این زمان ایران سپاهبذ (رستم دوران) و در عین حال سپاهبذ سواد (عراق و بابل) بود با خود همراه کرده و با توطئه زرمهر (سوخرا) که قبلاً در سمت سمنگان و نزد خشنواز به نمایندگی از شاه ایران دلیریها کرده بود به کشتن داد. این واقعه در سراسر ایران بر سر زبانها افتاد و این مثل از آن پیداشد که : "آتش سوخرا فرومرد و باد شاهپور وزیدن گرفت." با وجود این در تاریخ ذکری از این شاهپور مهران نیست. چنانکه اشاره شد مارکوارت وی را با اسپیدس (سفید) سالهای بعد یکی می داند. به هر حال این وقایع در روایات شفاهی که به شاهنامه رسیده است به صورت تراژدی رستم و سهراب مدون شده است. چنانکه در روایات اساطیری ایرانی می خوانیم تراژدی رستم و سهراب در زمان کیکاوس (در واقع کیوس پسر مهتر قباد که گرایش مزدکی داشت) رخ داده بود.
اما اسطوره رستم اسفندیار مربوط به واقعه تاریخی کودتای داریوش علیه گائوماتای مغ (سپیتاک بردیه) داماد و پسرخوانده کوروش می باشد: واقعه ای متأخر که اندکی مشابهت با داستان رستم و اسفندیار (جاماسپ) داردعبارت است از روایت کور شدن و کشته شدن جاماسپ (اسفندیار) توسط قباد وسپاه سیستانی و هپتالی وی است. که این در عهد مربوط به جاماسپ (مؤبد کشنده، برادر قباد) است که بزرگان ساسانی بعد از خلع قباد و زندانی کردن وی در انوشبُرد (دژ فراموشی) او را به جانشینی قباد تعیین میکنند. ولی ارتش سالار سیاوش (و یا همسر-خواهر قباد) به حیله او را از آنجا نجات داد و قباد به پیش پادشاه هیاطله در شرق (سمت خراسان و سیستان) فرار کرده و با کمک ایشان (به شرط پرداخت خراج به هپتالان) باز گشته و سلطنت ایران را بدون هیچ مقاومتی از جاماسپ (کشنده مؤبد) گرفت و او را کور کرد و کشت. اما در روایات قدیم و اوستایی جاماسپ (مغ کش) عنوان داریوش (در مقام پهلوان=رستم) است که برادر فرشوشتر (شاه جوان، منظور کوروش سوم) و داماد زرتشت (گائوماته بردیه) و وزیر گشتاسپ (پدر داریوش) معرفی گردیده است. از آنجایی که برادر گائوماته بردیه یعنی مگابرن ویشتاسپ نیز عنوان ویشتاسپ (گشتاسپ) داشته است. لذا در روایات دینی و ملی داریوش اول نیز به سادگی با سهو و خطا صاحب عنوان سپنداته (اسفندیار) گردیده و با مخاصم مقتول خویش گائوماته بردیه در این عنوان اشتراک یافته است. شایعه مرگ کمبوجیه در مصر گائوماته بردیه را به عنوان نائب السلطنه کمبوجیه و برادرخوانده و شوهر خواهر وی بر آن داشت که بعد از ملاقات وه یزداته بردیه سنگین وزن(معنی بردیه) پسر کوچک کوروش در سمت فیروز آباد فارس، حکومت خود را با اصلاحات عمیق اجتماعی رسمی اعلام نماید. ولی برای مردم جای این سؤال باقی بود چرا به جای وه یزداته بردیه پسر کوروش، گائوماته مغ (سپیتاک بردیه، سپنداته مغ بلند قامت) داماد و پسرخوانده کوروش بر مسند قدرت نشسته است گرچه مردم از حکومت و اصلاحات وی، از جمله معاف کردن سه ساله خراج ملل امپراطوری هخامنشی بسیار راضی بودند و شورشی صورت نمی گرفت.
در واقع این حادثه کشته شدن جاماسپ (مغکش) برادر قباد همخوانی داشته است با روایات دینی کشته شدن گائوماتای مغ ملقب به سپنداته (اسفندیار) و گرشاسپ ([موبد] کشنده راهزنان) به دست داریوش (سپنداته غیر حقیقی، جاماسپ قدیمی) و شش تن سران پارسی همدست وی. همین دو روایت تاریخی متفاوت از دو عهد تاریخی دور از هم به واسطه تشابهه القاب و اسامی در روایات شفاهی عهد ساسانی در آمیخته و به صورت اسطوره تاریخی واحدی به شاهنامه فردوسی و ملحقات شاهنامه رسیده است. مطابق خبر هرودوت قضیه این ترور و کودتای داریوش و شش تن سران پارسی همراه وی از این قرار بود: "...در این حال هفت نفر هم قسم مذکور (داریوش و شش تن سران پارسی همدستش) به قصد داخل شدن به قصر سلطنتی بیرون رفتند، بی آنکه از قضیه پرکساسپس- که در موضوع بردیه ها سخن گفته و خود را از بام برج انداخته بود- آگاه باشند. بعد چون در راه این قضیه را شنیدند، لازم دانستند از نو مشورت کنند. اوتانس و رفقای او عقیده داشتند که با اوضاع جدید و هیجان مردم حمله را به قصر باید به تأخیر انداخت. داریوش و رفقای او بر این عقیده بودند که باید فوراً رفت و نقشه را اجرا کرد. بر اثر اختلاف مشاجره ای تولید شد. در این حال هم قسم ها دیدند که هفت جفت قوش در آسمان دو جفت کرکس را دنبال کرده و پرهای آنها را می کنند. پس از دیدن این منظره هر هفت نفر متحد شده به طرف قصر روانه شدند. دم درب بزرگ، چنانکه داریوش پیش بینی کرده بود قراولان نظر به اینکه هر هفت نفر از خانواده های درجه اول بودند با احترام آنها را پذیرفته مانع از عبورشان نشدند. وقتی که پارسی ها وارد قصر شدند به خواجه سرایانی بر خوردند که می رفتند اخبار شهر را به شاه برسانند. اینها از هفت نفر مزبور پرسیدند برای چه داخل قصر شده اند و گفتند که دربانها از چنین غفلت سخت مجازات خواهند شد. هم قسم ها اعتنایی نکرده خواستند رد شوند؛ ولی خواجه سرایان مانع شدند. در این حال آنها شمشیرهایشان را برهنه کرده خواجه ها را کشتند و بعد دوان داخل اطاقهای بیرونی قصر شدند. در این وقت هر دو مغ در اتاقی نشسته از عاقبت قضیه پرکساسپس صحبت می کردند و چون قال و مقال خواجه سرایان را شنیدند، سرشان را از اطاق بیرون آورده دریافتند که قضیه از چه قرار استو فوراً به طرف اسلحه شتافتند. یکی کمانی بدست گرفت و دیگری نیزه ای(منظور از مغی که به رسم فرمانروایان کمان در دست داشته است همان گائوماته بردیه بوده است. در واقع زرتوشترا به معنی دارنده کمان حکومتی زرین است. و منظور مغ همراه وی که نیزه در دست داشته و محافظ بوده است احتمالا پسر عموی وی مدیوماه بوده است.) بعد جنگ شروع شد و کمان به کار نیامد، چه دشمنان خیلی نزدیک بودند. مغ دیگر با نیزه دفاع کرده و زخمی بر ران آسپاتی نس و چشم انتافرن زد. انتافرن کورشد ولی نمرد. مغ دیگر که کمان در دست داشت چون دید کاری از آن ساخته نیست، به خوابگاهی که مجاور اطاق بیرونی بود دوید و خواست در را ببندد ولی از عقب او داریوش و گبریاس داخل شدند. گبریاس به مغ چسبید و داریوش در تردید افتاد که چه کند زیرا می ترسید که اگر ضربتی وارد آرد به گبریاس تصادف کند. بالاخره گبریاس پرسید چرا بیکار وایستاده ای؟ داریوش جواب داد می ترسم ضربتی به تو بزنم. گبریاس گفت بزن اگر هر دو بیافتیم. داریوش ضد و مغ افتاد. بعد سر هر دو مغ را بریدند و دو نفر از هم قسمها از جهت ضعفی که بر آنها مستولی بود، در قصر ماندند. پنج نفر دیگر سرهای بریده را به دست گرفته بیرون دویدند و مردم را جمع کرده از قضیه آگاه ساختند. بعد هر مغی را که در راه می دیدند، می کشتند. وقتی که پارسها از کار هفت نفر مذکور آگاه شده دانستند که مغ ها آنها را فریب داده بودند، شمشیرهای خود را برهنه کرده هر مغی را که می یافتند می کشتند. اگر شب در نرسیده بود، پارسها تمامی مغ ها را کشته بودند. این روز بزرگترین عید دولتی پارسی ها است چه میگویند در آن روز دولت آنها از دست مغ ها نجات یافت (هرودوت این روز را ماگوفونی نامیده است یعنی مغ کشی و گوید در این روز مغ ها از منازل خویش بیرون نمی آیند. قرآن ماگوفونی به مگافونی یعنی صیحه بلند آسمانی تفسیر کرده و گوید که در این روز قوم صالح دارنده شتر مقدس با صیحه آسمانی به غضب خدا گرفتار شدند).هرودوت در ادامه گوید (کتاب سوم، بند 80-88): "پنج روز بعد، هم قسمها جمع شده در باب اوضاع آتیه دولت مذاکره کردند. در این موقع نطقهایی شد که برای یونانیها مورد تردید است، ولی فی الواقع این نطقها شده است."
اما اسطوره رستم اسفندیار مربوط به واقعه تاریخی کودتای داریوش علیه گائوماتای مغ (سپیتاک بردیه) داماد و پسرخوانده کوروش می باشد: واقعه ای متأخر که اندکی مشابهت با داستان رستم و اسفندیار (جاماسپ) داردعبارت است از روایت کور شدن و کشته شدن جاماسپ (اسفندیار) توسط قباد وسپاه سیستانی و هپتالی وی است. که این در عهد مربوط به جاماسپ (مؤبد کشنده، برادر قباد) است که بزرگان ساسانی بعد از خلع قباد و زندانی کردن وی در انوشبُرد (دژ فراموشی) او را به جانشینی قباد تعیین میکنند. ولی ارتش سالار سیاوش (و یا همسر-خواهر قباد) به حیله او را از آنجا نجات داد و قباد به پیش پادشاه هیاطله در شرق (سمت خراسان و سیستان) فرار کرده و با کمک ایشان (به شرط پرداخت خراج به هپتالان) باز گشته و سلطنت ایران را بدون هیچ مقاومتی از جاماسپ (کشنده مؤبد) گرفت و او را کور کرد و کشت. اما در روایات قدیم و اوستایی جاماسپ (مغ کش) عنوان داریوش (در مقام پهلوان=رستم) است که برادر فرشوشتر (شاه جوان، منظور کوروش سوم) و داماد زرتشت (گائوماته بردیه) و وزیر گشتاسپ (پدر داریوش) معرفی گردیده است. از آنجایی که برادر گائوماته بردیه یعنی مگابرن ویشتاسپ نیز عنوان ویشتاسپ (گشتاسپ) داشته است. لذا در روایات دینی و ملی داریوش اول نیز به سادگی با سهو و خطا صاحب عنوان سپنداته (اسفندیار) گردیده و با مخاصم مقتول خویش گائوماته بردیه در این عنوان اشتراک یافته است. شایعه مرگ کمبوجیه در مصر گائوماته بردیه را به عنوان نائب السلطنه کمبوجیه و برادرخوانده و شوهر خواهر وی بر آن داشت که بعد از ملاقات وه یزداته بردیه سنگین وزن(معنی بردیه) پسر کوچک کوروش در سمت فیروز آباد فارس، حکومت خود را با اصلاحات عمیق اجتماعی رسمی اعلام نماید. ولی برای مردم جای این سؤال باقی بود چرا به جای وه یزداته بردیه پسر کوروش، گائوماته مغ (سپیتاک بردیه، سپنداته مغ بلند قامت) داماد و پسرخوانده کوروش بر مسند قدرت نشسته است گرچه مردم از حکومت و اصلاحات وی، از جمله معاف کردن سه ساله خراج ملل امپراطوری هخامنشی بسیار راضی بودند و شورشی صورت نمی گرفت.
در واقع این حادثه کشته شدن جاماسپ (مغکش) برادر قباد همخوانی داشته است با روایات دینی کشته شدن گائوماتای مغ ملقب به سپنداته (اسفندیار) و گرشاسپ ([موبد] کشنده راهزنان) به دست داریوش (سپنداته غیر حقیقی، جاماسپ قدیمی) و شش تن سران پارسی همدست وی. همین دو روایت تاریخی متفاوت از دو عهد تاریخی دور از هم به واسطه تشابهه القاب و اسامی در روایات شفاهی عهد ساسانی در آمیخته و به صورت اسطوره تاریخی واحدی به شاهنامه فردوسی و ملحقات شاهنامه رسیده است. مطابق خبر هرودوت قضیه این ترور و کودتای داریوش و شش تن سران پارسی همراه وی از این قرار بود: "...در این حال هفت نفر هم قسم مذکور (داریوش و شش تن سران پارسی همدستش) به قصد داخل شدن به قصر سلطنتی بیرون رفتند، بی آنکه از قضیه پرکساسپس- که در موضوع بردیه ها سخن گفته و خود را از بام برج انداخته بود- آگاه باشند. بعد چون در راه این قضیه را شنیدند، لازم دانستند از نو مشورت کنند. اوتانس و رفقای او عقیده داشتند که با اوضاع جدید و هیجان مردم حمله را به قصر باید به تأخیر انداخت. داریوش و رفقای او بر این عقیده بودند که باید فوراً رفت و نقشه را اجرا کرد. بر اثر اختلاف مشاجره ای تولید شد. در این حال هم قسم ها دیدند که هفت جفت قوش در آسمان دو جفت کرکس را دنبال کرده و پرهای آنها را می کنند. پس از دیدن این منظره هر هفت نفر متحد شده به طرف قصر روانه شدند. دم درب بزرگ، چنانکه داریوش پیش بینی کرده بود قراولان نظر به اینکه هر هفت نفر از خانواده های درجه اول بودند با احترام آنها را پذیرفته مانع از عبورشان نشدند. وقتی که پارسی ها وارد قصر شدند به خواجه سرایانی بر خوردند که می رفتند اخبار شهر را به شاه برسانند. اینها از هفت نفر مزبور پرسیدند برای چه داخل قصر شده اند و گفتند که دربانها از چنین غفلت سخت مجازات خواهند شد. هم قسم ها اعتنایی نکرده خواستند رد شوند؛ ولی خواجه سرایان مانع شدند. در این حال آنها شمشیرهایشان را برهنه کرده خواجه ها را کشتند و بعد دوان داخل اطاقهای بیرونی قصر شدند. در این وقت هر دو مغ در اتاقی نشسته از عاقبت قضیه پرکساسپس صحبت می کردند و چون قال و مقال خواجه سرایان را شنیدند، سرشان را از اطاق بیرون آورده دریافتند که قضیه از چه قرار استو فوراً به طرف اسلحه شتافتند. یکی کمانی بدست گرفت و دیگری نیزه ای(منظور از مغی که به رسم فرمانروایان کمان در دست داشته است همان گائوماته بردیه بوده است. در واقع زرتوشترا به معنی دارنده کمان حکومتی زرین است. و منظور مغ همراه وی که نیزه در دست داشته و محافظ بوده است احتمالا پسر عموی وی مدیوماه بوده است.) بعد جنگ شروع شد و کمان به کار نیامد، چه دشمنان خیلی نزدیک بودند. مغ دیگر با نیزه دفاع کرده و زخمی بر ران آسپاتی نس و چشم انتافرن زد. انتافرن کورشد ولی نمرد. مغ دیگر که کمان در دست داشت چون دید کاری از آن ساخته نیست، به خوابگاهی که مجاور اطاق بیرونی بود دوید و خواست در را ببندد ولی از عقب او داریوش و گبریاس داخل شدند. گبریاس به مغ چسبید و داریوش در تردید افتاد که چه کند زیرا می ترسید که اگر ضربتی وارد آرد به گبریاس تصادف کند. بالاخره گبریاس پرسید چرا بیکار وایستاده ای؟ داریوش جواب داد می ترسم ضربتی به تو بزنم. گبریاس گفت بزن اگر هر دو بیافتیم. داریوش ضد و مغ افتاد. بعد سر هر دو مغ را بریدند و دو نفر از هم قسمها از جهت ضعفی که بر آنها مستولی بود، در قصر ماندند. پنج نفر دیگر سرهای بریده را به دست گرفته بیرون دویدند و مردم را جمع کرده از قضیه آگاه ساختند. بعد هر مغی را که در راه می دیدند، می کشتند. وقتی که پارسها از کار هفت نفر مذکور آگاه شده دانستند که مغ ها آنها را فریب داده بودند، شمشیرهای خود را برهنه کرده هر مغی را که می یافتند می کشتند. اگر شب در نرسیده بود، پارسها تمامی مغ ها را کشته بودند. این روز بزرگترین عید دولتی پارسی ها است چه میگویند در آن روز دولت آنها از دست مغ ها نجات یافت (هرودوت این روز را ماگوفونی نامیده است یعنی مغ کشی و گوید در این روز مغ ها از منازل خویش بیرون نمی آیند. قرآن ماگوفونی به مگافونی یعنی صیحه بلند آسمانی تفسیر کرده و گوید که در این روز قوم صالح دارنده شتر مقدس با صیحه آسمانی به غضب خدا گرفتار شدند).هرودوت در ادامه گوید (کتاب سوم، بند 80-88): "پنج روز بعد، هم قسمها جمع شده در باب اوضاع آتیه دولت مذاکره کردند. در این موقع نطقهایی شد که برای یونانیها مورد تردید است، ولی فی الواقع این نطقها شده است."
شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰
بررسی معنی نامهای مُغ و ماگان
ایرانشناسان کلمات مَغ و مُغ را به معانی متفاوتی از جمله بزرگوار، انجمنی و دهش و پاداش گرفته اند که جملگی اسم معنی و صفت هستند و به نظر جامع و واحدی در این باب نرسیده اند. نگارنده قبلاً وجه اشتقاق ما-گا (سخن سنج، سخنور و دانای سرودهای دینی) را با توجه به لقب سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه یعنی گائوماته را برای آن مناسب می دید. ولی اکنون بر این باورم که این نام بسیار دیرین است و به عهد تجمع هند واروپاییان در هزاره پنجم پیش از میلاد می رسد. چه مغان صرفاً دانای سرودهای دینی نبوده اند و عالم علوم مختلف عصر خویش از جمله پزشکی و ستاره شناسی به شمار می رفتند. بدین ترتیب بود که در این راه متوجه نام هندواروپایی جام آیینی و درمانی شراب هئومه مغان شدم که اسم ذاتی است که سمبُل بارز ایشان بوده است. این برداشت تازه ای است که تا کنون از انظار پنهان مانده است: لذا بر این پایه باید گفت اگر در فرهنگ لغات هند و ژرمنی دنبال ریشه لغت مُغ در بیائیم برای آن کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) را در می یابیم. چنانکه کلمات فارسی مَغ (گود و ژرف)، مغاک (جای گود و ژرف) و کلمه پهلوی موگ (کفش) و واژه های سانسکریتی موکها (دهان)، موک (تهی و گنگ و لال) و کلمه کُردی ماک (کنام و لانه کوهی) نشان میدهند، ریشه کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) در زبانهای هندوایرانی به معنی چیز توخالی و گود و ژرف است که نمونه مشخص آن کاسه و پیاله است. و ما هم در نقش برجسته مغی در اصطخر و هم در مجسمه زرین مغ سکایی در دستانشان پیاله شراب مقدس هوم را مشاهده می نمائیم. در واقع هرودوت نیز می گوید که نام اسکیتان (تورانیان حاکم استپهای اورآسیا) از کلمه یونانی اسکیت (پیاله) گرفته شده که سمبل قومی ایشان (در واقع پیاله آیینی موبدان آنان) بوده است. جالب است که نام پادشاه اساطیری ایرانیان مادی یعنی جمشید (صاحب جام جهان بین اساطیری) هم در اصل جام خشئته یعنی شاه مؤبد صاحب جام بوده است. بنا براین تردیدی نمی ماند که کلمه مغ بسیار کهن هندواروپایی به معنی پیاله بوده است. در این رابطه کلمهً فارسی مخ به معنی آتش هم جلب توجه می نماید که در فرهنگ لغات نسبتاً متأخر فارسی دیده میشوند. ولی نظر به تأخر پیدایی آن را می توان آن را مأخوذ از همسایگان شمالی گرفت. چونکه در زبان روسی کلمه ای به شکل مِخی به فانوس اطلاق شده است: مطابق لغت نامه دهخدا مخ .[م َ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان). آتش را گویند. (آنندراج) (انجمن آرا). آتش. (فرهنگ رشیدی). آتش و نار. (ناظم الاطباء):
در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ
بس گرم تنور کی شب از سورت مخ جامی (از فرهنگ رشیدی).
بنابراین معلوم میشود همان طوری که نام اسکیتان از نام مغان ایشان مأخوذ بوده است، نام مادها و کاسیان هم از نام مغان و ایزد و الهه شراب ایشان گرفته شده بوده است. نام کاسی بر گرفته از نام ایزد و الهه قبیله ای ایشان یعنی کاشو و کاشیتو (ایزد و الهه کاسه شراب مقدس) است که بعداً با کلمه لُر (یعنی دُرد شراب) جایگزین شد. نام دیگر کاشّو یعنی ایمیریا (دانای جهان مردگان) ایزد حامی سلاله پادشاهی است. در اساطیر ودایی وی تحت اسامی ییمه (همزاد) و وارونا (ایزد پشتیبان جهان تاریک زیرین) ظاهر میشود. در وداها مادَ (شراب) نامی بر الهه وارونی همزاد ایزد وارونا است. مغان ماد به جای ایزد وارونی و وارونا ایزد خاص ماد و شراب مقدس را هئومه (شراب هوم) می نامیدند و بعداً وی را با سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ مطابقت داده و یکی می گرفته اند. ظاهراً ایزد دارو و درمان یعنی ائیریامن (نجیب منش) را هم به جای همان ییمه، هئومه منظور می داشته اند. چون لفظ ماد در سانسکریت همچنین مترادف با آریا به معنی نجیب و شریف می باشد. بنابراین از ایرانویج (ایران اصلی، شهرستان مراغه) مراد مرکز مغان سرزمین ماد بوده است.
تندیس میان تهی زرین از کاهن بزرگ اسکیتی (مُغ) که پیاله و تیردانی در دست دارد. از کول اوبا در اوکراین. حدود قرن چهارم پیش از میلاد، ارتفاع پنج اینچ.
اما در رابطه با اینکه آیا نام سرزمین پارس هم از نام طبقه مغان پارس و از کلمهً فارسی پارچ اخذ شده است یا نه؟ مطابقت این نام را در رابطه با نام بسیار دیرین بلوچستان و هرمزگان یعنی ماگان مورد بررسی قرار میدهیم:
بنا به اخبار سومری مربوط به عهد گوده آ (بین سالهای 2141-2122 قبل از میلاد) در نزد سومریان ماگان باستانی نام ناحیه بین عیلام و ملوخا (مه لوکا = سرزمین بزرگ یعنی هندوستان) بوده است. نوشته سومری راجع به گودآ گوید: " از عیلام (سرزمین خدا)عیلامیان و از شوش شوشیان آمدند. ماگان و ملوخا (مه لوکا = به سانسکریت یعنی سرزمین بزرگ = هندوستان) الوارهای خود را از کوههایشان بریدند و گودئا همه آنها را به شهر گیرسو آورد." نظر به بومی بودن نام سه مملکت دیگر نام آیا ماگان در بین عیلام و هندوستان نیز نامی بومی بوده است؟ بومی به کدام زبان؟ برخی به غلط در کنار نام ملوخا، نام کتاب حماسی هندوان یعنی مهابهاراته (یعنی پر از جنگهای بزرگ) را هم نامی کهن بر هندوستان تصور می نمایند. اما خود نام ماگان یعنی همانجایی که بعداً مُکران خوانده شده است در اساس به معنی نام سرزمین قوم مَک یا مُک بوده است. معهذا بعدا بابلیان و آشوریان نام ماگان را در معنی سرزمین کشتی (درخشندگی فلزات، به یونانی یعنی فلز گرانبها و مروارید) به عنوان سرزمین پر تمساح به خطا به مصر اطلاق می نمودند. شاید چون کشتی های مصری را این سرزمین تمساح دار پر زرق و برق تر از کشتی های آموگانی جنوب ایران و ملوخا دیدند. اگر معنی سومری ماگان (سرزمین کشتی درخشان) را در باب نام ماگان دیرین صادق بدانیم، در این صورت این نام اشاره به سرزمین بلمرانان خلیج فارس و دریای عمان بوده است. در این رابطه نام سرزمین مُکران بیشتر جلب توجه می نماید که در لغت اوستایی می توان آن را به معنی سرزمین جایگاه کناری از ریشه اوستایی موچ (کنار گذاشتن و دور انداختن) یا از کلمات پهلوی موک و مَچ معانی درخت خرما و تمساح یا به معنی نترس و یا ماهیگیر و ماهی خوار یا کلاً به معنی محل موک (؟) گرفت. اما از این میان کدامشان مراد بوده است؟ می دانیم که در عهد هخامنشی و ساسانی این ناحیه را مُک و پریکانه (محل کناری) و پارادنه (پیرامونی) می نامیدند. نامهای لار و پارس هم در زبانهای ایرانی به همین معنی محل کناری می باشند. نام سومری این نواحی می توانست ایم کور یا ایم ماتوم (سرزمین کناری) باشد که کشوری بدین نام ذکر نشده است. لذا نام سومری ماگان (در معنی سرزمین کشتی رانان و ماهیگیران) صرفاً به سرزمین ساحل نشینان شمالی خلیج فارس و دریای عمان می توانست به مردم آئوتیا (سرزمین آب پیشه گان، رفت و آمد کنندگان در آب) اطلاق گردد. در عهد مسعودی هنوز نام دریای مُکران به جایگزینی نام ماگان بر خلیج فارس اطلاق میشده است. اگر نام مُکران را بر گرفته از کلمه سومری ماگور (قایق) بگیریم در این صورت سرزمین ماگان همان ولایت مُکران خواهد شد. مارکوپو نام بلوچستان را به صورت کسماکوران (سرزمین ماکوران، جای ماهیخوران) آورده است و جغرافی نویسان عهد اسلامی به همراه نام مُکران از ماکوران (معادل نام سومری ماگوران یعنی سرزمین قایق یا به فارسی ماهیخواران) هم اسم برده اند که در این صورت اصل باید همان سرزمین ایختوفاقها (ماهیخواران) و ائوتی ها (آب پیشه گان) باشد. گفتنی است کلمه اوستایی مَگ به عنوان ریشه ایرانی نام سرزمین مگان و در معنی پیشواز از کار ترسناک هم می تواند اشاره به امر قایقرانی یا کشتی رانی در خلیج پر جزر و مد فارس و دریای عمان در سمت تنگه هرمز بوده باشد. یا به تفسیر دیگر اشاره به جنگجویان یا حتی تمساحهای بلوچستان یا خارپشتهای مارخوار سیستان . می دانیم نام گِدروسیا به شکل گُدهه روشیا در سانسکریت به معنی محل تمساح خشمگین است. در کتیبه پرسپولیس خشایارشا از آکوفیچیاها (کوفچها) اسم برده شده است که نامشان از ریشه اوستایی "آخوفشیا" به معنی سروران دارای دستار تاج خروسی (=بلوچ) است که به سبب فقر سرزمین شان غالباً به راهزنی روی می آوردند. اگر نام گدروسیا به شکل اوستایی گت رئوژیا (محل روباه) بازسازی نمائیم در این صورت این نام مطابق اراباه (محل روباه خوب) در خبر نئارک دریاسالار اسکندر خواهد بود و منظور از روباه خوب همان جوجه تیغی مار خوار شجاع که در اوستا سگی مقدس به شمار آمده است. بدین ترتیب در می یابیم که گدروسیا و اراباه نامهایی ایرانی بر بلوچستان و سیستان بوده اند. از اینجا به پیدایی ریشه نام مگان میرسیم چون کلمات عربی مَکی و مَکو (ریشه نامهای مک و مگ و ماگان و مکران) به معنی لانهً جوجه تیغی و خرگوش و غیره می باشد. بر این اساس معلوم میشود ماگان (یعنی محل لانه خارپشت) نه نامی سومری بلکه در اساس نامی سامی (اکدی و عربی و غیره) بوده است. بنابراین نام باستانی رسمی کهن ایرانی بلوچستان گدروسیا هم چنانکه اشاره شد بی تردید به معنی جایگاه جوجه تیغی می باشد و نامهای اوستایی نواحی سیستان سمت ایران دوزکه (محل زوزاک=جوجه تیغی) و وئکرته (محل بادخیز)- بنا به فرگرد اول وندیداد که خارپشت در آنجا لانه دارد- بوده است. مطابق فرهنگ ایران باستان تألیف استاد پورداود "یاقوت در معجم البلدان در طی سخن از سیستان از ابن الفقیه نقل کرده می نویسد: در هنگام گشایش سجستان (سیستان) به دست عربها مردمان آنجا میگفتند که نباید خارپشت ها را کشت و و نه آنها را راند زیرا که آنها مارها را می کشند. سجستان پر است از مار در هر خانه آن دیار یک خارپشت نگه می دارند. پلوتارخوس نویسنده یونانی 46 تا 120میلادی میگوید: مغان پیروان زرتشت، خارپشت را بسیار گرامی میدارند. اما از موش آبی بسیار بدشان می آید. عقیده دارند هر که بیشتر از آن بکشد بیشتر از بخشایش ایزدی برخوردار گردد.". در فرگرد اول وندیداد در باره همین ناحیه وئکرته (بادخیز، اشاره به بادهای صد و یک روزه سیستان و بلوچستان) یا دوزکه (یعنی محل خارپشت، همان دزدآب، زاهدان حالیه) می خوانیم هفتمین بخش از جاهای مراتع و عشیره ها که اهورامزدا آفرید وئکرته (سرزمین بادخیز) است، آنجا که خارپشت لانه دارد، آفت این سرزمین که اهریمن آفرید زن جادو (اشاره به پئیریکا و پریکانیان بلوچستان) یعنی خنه ثئیتی (پری پوشاننده آبها) است که خود اشاره به نام زاهدان (محل زهکشی) یا همان دزد آب دارد. بنابراین سرزمین دوزکه و یا وئکرته همان گدروسیای منابع کهن یونانی و ماگان منابع سومری و اکدی است. ظاهراً نام کهن دیگر سیستان یعنی نیمروز هم به صورت نمه روژ معنی محل پرستش خارپشت (روباه ترکی) را میدهد گرچه بهتر است آن را مأخوذ از نیمرئوک اوستایی (به معنی محل کانال) بگیریم چه در این صورت آن معادل زابلستان (زه-ور-ستان) خواهد بود.
بنابراین اساساً نام خلیج پارس (فارس) را هخامنشیان یا یونانیان صرفاً از عهد هخامنشیان به مناسبت مجاورت امپراطوری پارسیان هخامنشی و ترادف هیئت ایرانی نام لارستان با پارس و پاسارگاد (جایگاه پشتی) بدین خلیج داده اند. این بدان معنی است که یونانیان و رومیان با پیروی از ایرانیان هخامنشی آگاهانه نام خلیج پارس را جایگزین خلیج ماگان (به سومری یعنی سرزمین کشتی ها و بلمها یا به اکدی سرزمین جوجه تیغی) یا اسامی دریای آب شور و دریای سمت طلوع آفتاب نموده اند. یعنی در مجموع معلوم میشود نام کهن آن ماگان ربطی با نام پارس و کلمهً مَغ (مغ، ماگ، موگ، ظرف گود) و مغان پارس نداشته است. یعنی نام همان مغانی که استرابون از قول اراتستن ایشان را به عنوان یکی از قبایل بزرگ ناحیه فارس یاد نموده است و خود لفظ پارس هم به معنی کناری بوده و ربطی با کلمه فارسی پارچ نداشته است.
نام بلوچ هم ربطی با کلمه پارچ و پارچه ندارد ولی دستار تاج خروسی برخی از رؤسای ایشان یعنی بلوچ در این باب دخیل است. احتمال تلخیص و تبدیل آن از حروف نام قبیله سکایی و پارتی مهاجر بدین نواحی یعنی پرتوسوره یا پرتو- اوژ (علی القاعده همان پَهلوچ یعنی پهلوان نیرومند) یعنی ملت پادشاه گندوفارس (گندآور)هم وجود دارد که در ناحیه شرقی بلوچستان (توران) سکنی گرفته بوده اند.. یعنی مگانیهای این نواحی در تاریخ بسیار مقدم بر بلوچان بوده اند.
در اینجا در رابطه با نام سرزمین ماگان مقاله تحقیقی ایرج افشار در باب اسم قدیمی بلوچستان را ضمیمه می نمائیم:
نام بلوچستان در کتیبههای میخی داریوش هخامنشی در بیستون و تخت جمشید، «ماکا» یا مکه (maka) ضبط شده است که استان [ساتراپ] چهاردهم بوده است.
این سرزمین را در زمان ساسانیان کوسون (جایگاه بادگیر) میگفتند، اما قدیمیترین نام آن همان «ماکا» یا «مکه» است که هرودوت نیز آن را مکیا یا میکیان خوانده است. این نامها تا پیش از ظهور اسلام، میان مردم منطقه معمول بوده است؛ زیرا در قرن اول هجری که اعراب بر این سرزمین دست یافتند، نام آن «مکران» بوده است و جغرافینویسان اسلامی نیز آن را با همین املا ضبط کردهاند.
استاد بارتولد در وجه نامگذاری بلوچستان مینویسد:
«از قرار معلوم آرینها، منطقه ساحلی را بعد از کرمان تصرف کردهاند و ظاهراً این ولایت، نام یونانی خود گدروسیا - گدروزیا را از نام آن شعبه از ملت ایران که هرودوت «دروسیایوی» نامیده، گرفته است. اسم کنونی ولایت - که مکران است - اسمی نیست که قومی از اقوام آرین، روی این خطه گذاشته باشد. به عقیده علما، کلمه مکران مشتق از نام یک قوم دراوی [دراویدی] است که یونانیها «ماکای» یا «موکای» میگفتند و در کتیبههای میخی «ماکا» و «ماسیا» خوانده میشود. در کتاب بیزانسی - که از جغرافینویسان یونان است - اسم ولایت به شکل «ماکارهنه» دیده میشود.»
به عقیده هولدیچ، جهانگرد انگلیسی، مکران مرکب از دو واژه فارسی «ماهی» و «خواران» یعنی ماهیخواران است که براثر کثرت استعمال، به مکران تبدیل شده است.
سایکس مینویسد:
«در ایام [سلطنت] اسکندر کبیر، مکران را به واسطه قرب جوار دریا، ایکتیوفاجی یا ماهیخوران و ناحیه مشرف به داخله کشور را گدروسیا مینامیدند.»
یونانیان به بلوچستان «اراباه» نیز میگفتند. زیر نئارک دریاسالار اسکندر مقدونی - که به سال ۳۳۶ ق.م. با کشتیهای تحت فرماندهی خود از مصب رود سند گذشته و به سواحل مکران و تنگه هرمز رسیده است - میگوید:
«اوایل آبان ماه (مطابق با دوم اکتبر ۳۳۶ ق.م.، مصادف با سال یازدهم سلطنت اسکندر) سفر تاریخی خود را شروع کردم. اوایل آذر ماه همان سال به سواحل اراباه (نام یونانی بلوچستان) رسیدیم.»
برخی بر این باورند که در گذشتههای بسیار دور در سرزمین بلوچستان باتلاق وجود داشته است و ارانیا یا ایرنیا در زبان سانسکریت به معنی «باتلاق» است و از ترکیب این واژه با مکه تلفظی پدید آمده که به مرور زمان به مکران «سرزمین باتلاقها» اطلاق شده است.
در حوالی سند، مکران را با کاف مفتوح تلفظ میکنند. از این رو میتوان گفت که مکران مرکب از دو کلمه ران (باتلاق) و مکا است.
به هر حال قرنها سرزمین کنونی بلوچستان، مکران نامیده میشده است. جهانگردان عرب نیز به نام مکران یا مکوران از این منطقه یاد کردهاند.
مارکوپولو از سرزمین بلوچستان به نام «کسماکوران» یا «کسمهکوران» (محل ماهی خوران) یاد نموده است. وی مینویسد:
«کسماکوران ایالتی است که شاهی بر آن حکومت میکند. مردم آن با زبان خاص خود گفتگو میکنند. بیشتر مردم آن مسلمان هستند، هر چند که بتپرستان هم در آنجا زندگی میکنند.»
نویسندگان قرون سیزده، چهارده و پانزده میلادی غالباً برای تسمیه [نامگذاری] تام ایالت، کلمه کیج و مکران را استعمال میکردند و به همین جهت مارکوپولو ولایت مربور را کسمهکوران نامیده است.
ظاهراً در گذشتههای بسیار دور، طایفه دیگری به نام کوچ (ظاهراً براهوییها) با بلوچها خویشاوندی داشته و فردوسی در شاهنامه از دو طایفه مجاور یکدیگر کوچ و بلوچ نام برده است.
ریچارد فرای میگوید:
« بیشک مردم بلوچ ایرانی که نام خود را به سرزمین پهناوری دادهاند که میان رود سند و خلیج فارس در یک سو و اقیانوس هند و شهرهای ایرانی کرمان و بم و شهرهای افغانی فراه و قندهار در دو سوی دیگر واقع است، پیش از سده یازدهم پس از میلاد به این قسمت نیامده بودند.»
برخی بر این باورند که در قدیم، بلوچها در ارتفاعات گیلان زندگی میکردهاند و پیش از هجوم اعراب به ایران، به مکران و بلوچستان مهاجرت کردهاند و از این زمان است که کلمه بلوچستان از نام این قوم گرفته شده و در نامگذاری این سرزمین به کار رفته است.
منبع:
بلوچستان و تمدن دیرینه آن - تألیف: ایرج افشار - ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی - چاپ اول، بهار ۱۳۷۱ - صفحات ۲۶ و ۲۷.(بر گرفته از وبلاگ خدنگ).
در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ
بس گرم تنور کی شب از سورت مخ جامی (از فرهنگ رشیدی).
بنابراین معلوم میشود همان طوری که نام اسکیتان از نام مغان ایشان مأخوذ بوده است، نام مادها و کاسیان هم از نام مغان و ایزد و الهه شراب ایشان گرفته شده بوده است. نام کاسی بر گرفته از نام ایزد و الهه قبیله ای ایشان یعنی کاشو و کاشیتو (ایزد و الهه کاسه شراب مقدس) است که بعداً با کلمه لُر (یعنی دُرد شراب) جایگزین شد. نام دیگر کاشّو یعنی ایمیریا (دانای جهان مردگان) ایزد حامی سلاله پادشاهی است. در اساطیر ودایی وی تحت اسامی ییمه (همزاد) و وارونا (ایزد پشتیبان جهان تاریک زیرین) ظاهر میشود. در وداها مادَ (شراب) نامی بر الهه وارونی همزاد ایزد وارونا است. مغان ماد به جای ایزد وارونی و وارونا ایزد خاص ماد و شراب مقدس را هئومه (شراب هوم) می نامیدند و بعداً وی را با سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ مطابقت داده و یکی می گرفته اند. ظاهراً ایزد دارو و درمان یعنی ائیریامن (نجیب منش) را هم به جای همان ییمه، هئومه منظور می داشته اند. چون لفظ ماد در سانسکریت همچنین مترادف با آریا به معنی نجیب و شریف می باشد. بنابراین از ایرانویج (ایران اصلی، شهرستان مراغه) مراد مرکز مغان سرزمین ماد بوده است.
تندیس میان تهی زرین از کاهن بزرگ اسکیتی (مُغ) که پیاله و تیردانی در دست دارد. از کول اوبا در اوکراین. حدود قرن چهارم پیش از میلاد، ارتفاع پنج اینچ.
اما در رابطه با اینکه آیا نام سرزمین پارس هم از نام طبقه مغان پارس و از کلمهً فارسی پارچ اخذ شده است یا نه؟ مطابقت این نام را در رابطه با نام بسیار دیرین بلوچستان و هرمزگان یعنی ماگان مورد بررسی قرار میدهیم:
بنا به اخبار سومری مربوط به عهد گوده آ (بین سالهای 2141-2122 قبل از میلاد) در نزد سومریان ماگان باستانی نام ناحیه بین عیلام و ملوخا (مه لوکا = سرزمین بزرگ یعنی هندوستان) بوده است. نوشته سومری راجع به گودآ گوید: " از عیلام (سرزمین خدا)عیلامیان و از شوش شوشیان آمدند. ماگان و ملوخا (مه لوکا = به سانسکریت یعنی سرزمین بزرگ = هندوستان) الوارهای خود را از کوههایشان بریدند و گودئا همه آنها را به شهر گیرسو آورد." نظر به بومی بودن نام سه مملکت دیگر نام آیا ماگان در بین عیلام و هندوستان نیز نامی بومی بوده است؟ بومی به کدام زبان؟ برخی به غلط در کنار نام ملوخا، نام کتاب حماسی هندوان یعنی مهابهاراته (یعنی پر از جنگهای بزرگ) را هم نامی کهن بر هندوستان تصور می نمایند. اما خود نام ماگان یعنی همانجایی که بعداً مُکران خوانده شده است در اساس به معنی نام سرزمین قوم مَک یا مُک بوده است. معهذا بعدا بابلیان و آشوریان نام ماگان را در معنی سرزمین کشتی (درخشندگی فلزات، به یونانی یعنی فلز گرانبها و مروارید) به عنوان سرزمین پر تمساح به خطا به مصر اطلاق می نمودند. شاید چون کشتی های مصری را این سرزمین تمساح دار پر زرق و برق تر از کشتی های آموگانی جنوب ایران و ملوخا دیدند. اگر معنی سومری ماگان (سرزمین کشتی درخشان) را در باب نام ماگان دیرین صادق بدانیم، در این صورت این نام اشاره به سرزمین بلمرانان خلیج فارس و دریای عمان بوده است. در این رابطه نام سرزمین مُکران بیشتر جلب توجه می نماید که در لغت اوستایی می توان آن را به معنی سرزمین جایگاه کناری از ریشه اوستایی موچ (کنار گذاشتن و دور انداختن) یا از کلمات پهلوی موک و مَچ معانی درخت خرما و تمساح یا به معنی نترس و یا ماهیگیر و ماهی خوار یا کلاً به معنی محل موک (؟) گرفت. اما از این میان کدامشان مراد بوده است؟ می دانیم که در عهد هخامنشی و ساسانی این ناحیه را مُک و پریکانه (محل کناری) و پارادنه (پیرامونی) می نامیدند. نامهای لار و پارس هم در زبانهای ایرانی به همین معنی محل کناری می باشند. نام سومری این نواحی می توانست ایم کور یا ایم ماتوم (سرزمین کناری) باشد که کشوری بدین نام ذکر نشده است. لذا نام سومری ماگان (در معنی سرزمین کشتی رانان و ماهیگیران) صرفاً به سرزمین ساحل نشینان شمالی خلیج فارس و دریای عمان می توانست به مردم آئوتیا (سرزمین آب پیشه گان، رفت و آمد کنندگان در آب) اطلاق گردد. در عهد مسعودی هنوز نام دریای مُکران به جایگزینی نام ماگان بر خلیج فارس اطلاق میشده است. اگر نام مُکران را بر گرفته از کلمه سومری ماگور (قایق) بگیریم در این صورت سرزمین ماگان همان ولایت مُکران خواهد شد. مارکوپو نام بلوچستان را به صورت کسماکوران (سرزمین ماکوران، جای ماهیخوران) آورده است و جغرافی نویسان عهد اسلامی به همراه نام مُکران از ماکوران (معادل نام سومری ماگوران یعنی سرزمین قایق یا به فارسی ماهیخواران) هم اسم برده اند که در این صورت اصل باید همان سرزمین ایختوفاقها (ماهیخواران) و ائوتی ها (آب پیشه گان) باشد. گفتنی است کلمه اوستایی مَگ به عنوان ریشه ایرانی نام سرزمین مگان و در معنی پیشواز از کار ترسناک هم می تواند اشاره به امر قایقرانی یا کشتی رانی در خلیج پر جزر و مد فارس و دریای عمان در سمت تنگه هرمز بوده باشد. یا به تفسیر دیگر اشاره به جنگجویان یا حتی تمساحهای بلوچستان یا خارپشتهای مارخوار سیستان . می دانیم نام گِدروسیا به شکل گُدهه روشیا در سانسکریت به معنی محل تمساح خشمگین است. در کتیبه پرسپولیس خشایارشا از آکوفیچیاها (کوفچها) اسم برده شده است که نامشان از ریشه اوستایی "آخوفشیا" به معنی سروران دارای دستار تاج خروسی (=بلوچ) است که به سبب فقر سرزمین شان غالباً به راهزنی روی می آوردند. اگر نام گدروسیا به شکل اوستایی گت رئوژیا (محل روباه) بازسازی نمائیم در این صورت این نام مطابق اراباه (محل روباه خوب) در خبر نئارک دریاسالار اسکندر خواهد بود و منظور از روباه خوب همان جوجه تیغی مار خوار شجاع که در اوستا سگی مقدس به شمار آمده است. بدین ترتیب در می یابیم که گدروسیا و اراباه نامهایی ایرانی بر بلوچستان و سیستان بوده اند. از اینجا به پیدایی ریشه نام مگان میرسیم چون کلمات عربی مَکی و مَکو (ریشه نامهای مک و مگ و ماگان و مکران) به معنی لانهً جوجه تیغی و خرگوش و غیره می باشد. بر این اساس معلوم میشود ماگان (یعنی محل لانه خارپشت) نه نامی سومری بلکه در اساس نامی سامی (اکدی و عربی و غیره) بوده است. بنابراین نام باستانی رسمی کهن ایرانی بلوچستان گدروسیا هم چنانکه اشاره شد بی تردید به معنی جایگاه جوجه تیغی می باشد و نامهای اوستایی نواحی سیستان سمت ایران دوزکه (محل زوزاک=جوجه تیغی) و وئکرته (محل بادخیز)- بنا به فرگرد اول وندیداد که خارپشت در آنجا لانه دارد- بوده است. مطابق فرهنگ ایران باستان تألیف استاد پورداود "یاقوت در معجم البلدان در طی سخن از سیستان از ابن الفقیه نقل کرده می نویسد: در هنگام گشایش سجستان (سیستان) به دست عربها مردمان آنجا میگفتند که نباید خارپشت ها را کشت و و نه آنها را راند زیرا که آنها مارها را می کشند. سجستان پر است از مار در هر خانه آن دیار یک خارپشت نگه می دارند. پلوتارخوس نویسنده یونانی 46 تا 120میلادی میگوید: مغان پیروان زرتشت، خارپشت را بسیار گرامی میدارند. اما از موش آبی بسیار بدشان می آید. عقیده دارند هر که بیشتر از آن بکشد بیشتر از بخشایش ایزدی برخوردار گردد.". در فرگرد اول وندیداد در باره همین ناحیه وئکرته (بادخیز، اشاره به بادهای صد و یک روزه سیستان و بلوچستان) یا دوزکه (یعنی محل خارپشت، همان دزدآب، زاهدان حالیه) می خوانیم هفتمین بخش از جاهای مراتع و عشیره ها که اهورامزدا آفرید وئکرته (سرزمین بادخیز) است، آنجا که خارپشت لانه دارد، آفت این سرزمین که اهریمن آفرید زن جادو (اشاره به پئیریکا و پریکانیان بلوچستان) یعنی خنه ثئیتی (پری پوشاننده آبها) است که خود اشاره به نام زاهدان (محل زهکشی) یا همان دزد آب دارد. بنابراین سرزمین دوزکه و یا وئکرته همان گدروسیای منابع کهن یونانی و ماگان منابع سومری و اکدی است. ظاهراً نام کهن دیگر سیستان یعنی نیمروز هم به صورت نمه روژ معنی محل پرستش خارپشت (روباه ترکی) را میدهد گرچه بهتر است آن را مأخوذ از نیمرئوک اوستایی (به معنی محل کانال) بگیریم چه در این صورت آن معادل زابلستان (زه-ور-ستان) خواهد بود.
بنابراین اساساً نام خلیج پارس (فارس) را هخامنشیان یا یونانیان صرفاً از عهد هخامنشیان به مناسبت مجاورت امپراطوری پارسیان هخامنشی و ترادف هیئت ایرانی نام لارستان با پارس و پاسارگاد (جایگاه پشتی) بدین خلیج داده اند. این بدان معنی است که یونانیان و رومیان با پیروی از ایرانیان هخامنشی آگاهانه نام خلیج پارس را جایگزین خلیج ماگان (به سومری یعنی سرزمین کشتی ها و بلمها یا به اکدی سرزمین جوجه تیغی) یا اسامی دریای آب شور و دریای سمت طلوع آفتاب نموده اند. یعنی در مجموع معلوم میشود نام کهن آن ماگان ربطی با نام پارس و کلمهً مَغ (مغ، ماگ، موگ، ظرف گود) و مغان پارس نداشته است. یعنی نام همان مغانی که استرابون از قول اراتستن ایشان را به عنوان یکی از قبایل بزرگ ناحیه فارس یاد نموده است و خود لفظ پارس هم به معنی کناری بوده و ربطی با کلمه فارسی پارچ نداشته است.
نام بلوچ هم ربطی با کلمه پارچ و پارچه ندارد ولی دستار تاج خروسی برخی از رؤسای ایشان یعنی بلوچ در این باب دخیل است. احتمال تلخیص و تبدیل آن از حروف نام قبیله سکایی و پارتی مهاجر بدین نواحی یعنی پرتوسوره یا پرتو- اوژ (علی القاعده همان پَهلوچ یعنی پهلوان نیرومند) یعنی ملت پادشاه گندوفارس (گندآور)هم وجود دارد که در ناحیه شرقی بلوچستان (توران) سکنی گرفته بوده اند.. یعنی مگانیهای این نواحی در تاریخ بسیار مقدم بر بلوچان بوده اند.
در اینجا در رابطه با نام سرزمین ماگان مقاله تحقیقی ایرج افشار در باب اسم قدیمی بلوچستان را ضمیمه می نمائیم:
نام بلوچستان در کتیبههای میخی داریوش هخامنشی در بیستون و تخت جمشید، «ماکا» یا مکه (maka) ضبط شده است که استان [ساتراپ] چهاردهم بوده است.
این سرزمین را در زمان ساسانیان کوسون (جایگاه بادگیر) میگفتند، اما قدیمیترین نام آن همان «ماکا» یا «مکه» است که هرودوت نیز آن را مکیا یا میکیان خوانده است. این نامها تا پیش از ظهور اسلام، میان مردم منطقه معمول بوده است؛ زیرا در قرن اول هجری که اعراب بر این سرزمین دست یافتند، نام آن «مکران» بوده است و جغرافینویسان اسلامی نیز آن را با همین املا ضبط کردهاند.
استاد بارتولد در وجه نامگذاری بلوچستان مینویسد:
«از قرار معلوم آرینها، منطقه ساحلی را بعد از کرمان تصرف کردهاند و ظاهراً این ولایت، نام یونانی خود گدروسیا - گدروزیا را از نام آن شعبه از ملت ایران که هرودوت «دروسیایوی» نامیده، گرفته است. اسم کنونی ولایت - که مکران است - اسمی نیست که قومی از اقوام آرین، روی این خطه گذاشته باشد. به عقیده علما، کلمه مکران مشتق از نام یک قوم دراوی [دراویدی] است که یونانیها «ماکای» یا «موکای» میگفتند و در کتیبههای میخی «ماکا» و «ماسیا» خوانده میشود. در کتاب بیزانسی - که از جغرافینویسان یونان است - اسم ولایت به شکل «ماکارهنه» دیده میشود.»
به عقیده هولدیچ، جهانگرد انگلیسی، مکران مرکب از دو واژه فارسی «ماهی» و «خواران» یعنی ماهیخواران است که براثر کثرت استعمال، به مکران تبدیل شده است.
سایکس مینویسد:
«در ایام [سلطنت] اسکندر کبیر، مکران را به واسطه قرب جوار دریا، ایکتیوفاجی یا ماهیخوران و ناحیه مشرف به داخله کشور را گدروسیا مینامیدند.»
یونانیان به بلوچستان «اراباه» نیز میگفتند. زیر نئارک دریاسالار اسکندر مقدونی - که به سال ۳۳۶ ق.م. با کشتیهای تحت فرماندهی خود از مصب رود سند گذشته و به سواحل مکران و تنگه هرمز رسیده است - میگوید:
«اوایل آبان ماه (مطابق با دوم اکتبر ۳۳۶ ق.م.، مصادف با سال یازدهم سلطنت اسکندر) سفر تاریخی خود را شروع کردم. اوایل آذر ماه همان سال به سواحل اراباه (نام یونانی بلوچستان) رسیدیم.»
برخی بر این باورند که در گذشتههای بسیار دور در سرزمین بلوچستان باتلاق وجود داشته است و ارانیا یا ایرنیا در زبان سانسکریت به معنی «باتلاق» است و از ترکیب این واژه با مکه تلفظی پدید آمده که به مرور زمان به مکران «سرزمین باتلاقها» اطلاق شده است.
در حوالی سند، مکران را با کاف مفتوح تلفظ میکنند. از این رو میتوان گفت که مکران مرکب از دو کلمه ران (باتلاق) و مکا است.
به هر حال قرنها سرزمین کنونی بلوچستان، مکران نامیده میشده است. جهانگردان عرب نیز به نام مکران یا مکوران از این منطقه یاد کردهاند.
مارکوپولو از سرزمین بلوچستان به نام «کسماکوران» یا «کسمهکوران» (محل ماهی خوران) یاد نموده است. وی مینویسد:
«کسماکوران ایالتی است که شاهی بر آن حکومت میکند. مردم آن با زبان خاص خود گفتگو میکنند. بیشتر مردم آن مسلمان هستند، هر چند که بتپرستان هم در آنجا زندگی میکنند.»
نویسندگان قرون سیزده، چهارده و پانزده میلادی غالباً برای تسمیه [نامگذاری] تام ایالت، کلمه کیج و مکران را استعمال میکردند و به همین جهت مارکوپولو ولایت مربور را کسمهکوران نامیده است.
ظاهراً در گذشتههای بسیار دور، طایفه دیگری به نام کوچ (ظاهراً براهوییها) با بلوچها خویشاوندی داشته و فردوسی در شاهنامه از دو طایفه مجاور یکدیگر کوچ و بلوچ نام برده است.
ریچارد فرای میگوید:
« بیشک مردم بلوچ ایرانی که نام خود را به سرزمین پهناوری دادهاند که میان رود سند و خلیج فارس در یک سو و اقیانوس هند و شهرهای ایرانی کرمان و بم و شهرهای افغانی فراه و قندهار در دو سوی دیگر واقع است، پیش از سده یازدهم پس از میلاد به این قسمت نیامده بودند.»
برخی بر این باورند که در قدیم، بلوچها در ارتفاعات گیلان زندگی میکردهاند و پیش از هجوم اعراب به ایران، به مکران و بلوچستان مهاجرت کردهاند و از این زمان است که کلمه بلوچستان از نام این قوم گرفته شده و در نامگذاری این سرزمین به کار رفته است.
منبع:
بلوچستان و تمدن دیرینه آن - تألیف: ایرج افشار - ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی - چاپ اول، بهار ۱۳۷۱ - صفحات ۲۶ و ۲۷.(بر گرفته از وبلاگ خدنگ).
جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۹۰
داستان ما الاغ های عزیز نسین (و خطر حمله گرگان گرسنه چشم اردوگاه غارتگران)
نوشته : عزیزنسین، ترجمه : صمد بهرنگی
آه ، ما ! ما الاغها !… ما جماعت الاغها هم سابق بر این درست مثل جماعت آدمها حرف می زدیم . ما هم برای خودمان زبان به خصوصی داشتیم . موزون و شیرین و خوشایند صحبت می کردیم. چه عالی حرف می زدیم و چه ترانه های دل انگیز سر میدادیم. البته ما الاغها به زبان آدمها حرف نمی زدیم ، به زبان خود الاغها حرف می زدیم . زبان الاغها زبانی بود انعطاف پذیر ، لطیف و غنی .
ما جماعت الاغها آنوقت ها عرعر نمی کردیم ، بعدها عرعر کردن را پیشه ی خود کردیم .
همانطور که می دانید حالا تمام خواستها ، احساسها ، آرزوها ، تلخکامی ها و شادیهامان را برای همدیگر و شما انسانها – که آقای ما باشید – تنها بوسیله عرعر کردن می فهمانیم . راستی عرعر کردن چیست ؟ عرعر کردن عبارت از این است که صداهایی پشت هم با دو هجای کشیده به شکل ” آآآآ – ای ی ی ی “یکی از ته گلو و دیگری از جلو دهان خارج شود . عرعر کردن همین است . زبان غنی ما یواش یواش تحلیل رفت تا آخرش محدود شد به همین صدای دو هجایی . آخر مخلوقی مثل ما چطور می تواند تمام احساسات خود را با این یک شبه کلمه بفهماند ! …
دلتان نمی خواهد بدانید چطور شد که زبان غنی و وسیع الاغها مرد و بعدش ما الاغها شروع به عرعرکردیم؟ اگردلتان بخواهد موبه مو خواهم گفت . جان مطلب اینجا است که زبان ما به تته پته افتاد و زبان الاغها را یکسر فراموش کردیم از آن روز به بعد فقط می توانیم عرعر بکنیم و می کوشیم که تمام احساساتمان را با همین صدای دو هجایی کشیده به فهمانیم .این واقعه که چطور زبانمان به تته پته افتاد، مربوط به زمانهای قدیم است .
از نسلهای قدیم قدیم الاغ پیرنری بود.روزی این الاغ پیر نسل قدیم تک وتنها تو صحرا می چرید،می چرید و به زبان الاغها خوش ، خوش ترانه می خواند .یهو بوی به بینیش خورد،اما بوی مطبوعی نبود.بوی گرگ بود .
الاغ پیر پیش خود گفت: نه بابا،بوی گرگ نیس… بعدش بی اعتنا به چریدن پرداخت. بوی گرگ رفته رفته شدت یافت . مثل روز روشن بود که گرگ دارد نزدیک می شود .نزدیک شدن گرگ همان و سفره شدن شکم همان .
الاغ نسل قدیمی پیش خود گفت : گرگ نیس بابا ، گرگ نیس ! …
باز خودش را به بی اعتنایی زد . اما بوی گرگ یواش ، یواش همه جا می پیچید ، الاغ پیر ، هم می ترسید و هم گویی که به آن دور و برها آشنایی ندارد،پیش خود می گفت :
انشا ء الله گرگ نیس. گرگ از کجا می آید اینجا ؟ چطور می تونه منو پیدا کنه ؟ …
همین جوری که داشت به خودش می قبولاند ، صداهای ناخوشایندی به گوشش خورد .صدای گرگ بود، گرگ … الاغ پیرگوشهاش را تیز کرد که صدا را بشنود . خودش بود ، صدای گرگ.
از آنجا که اصلاٌ و ابدا ٌ دلش نمی خواست گرگ این طرفها پیداش بشود ، پیش خود گفت : نه باب ، این که صدای گرگ نیس ، به خیالم رسیده …
بعد باز شروع به چریدن کرد . اما صدا رفته رفته نزدیک می شد . الاغ نسل قدیمی چند باره خواست به خودش به قبولاند که : گرگ نیس آره که نیس . این صدا نمی تونه صدای گرگ باشه …
صدای وحشت آور گرگ باز هم نزدیکتر شد . الاغ پیش خود گفت : نه ، نه … کاشکی گرگ نباشه … گرگ این طرفها می خواد چکار ؟
از طرف دیگر بس که می ترسید ، چشمهاش تو حدقه اینور آنور می چرخید ، یکهوچشمش افتاد به سر کوههای پیش روش .گرگی میان مه دیده می شد.
آه ، ما ! ما الاغها !… ما جماعت الاغها هم سابق بر این درست مثل جماعت آدمها حرف می زدیم . ما هم برای خودمان زبان به خصوصی داشتیم . موزون و شیرین و خوشایند صحبت می کردیم. چه عالی حرف می زدیم و چه ترانه های دل انگیز سر میدادیم. البته ما الاغها به زبان آدمها حرف نمی زدیم ، به زبان خود الاغها حرف می زدیم . زبان الاغها زبانی بود انعطاف پذیر ، لطیف و غنی .
ما جماعت الاغها آنوقت ها عرعر نمی کردیم ، بعدها عرعر کردن را پیشه ی خود کردیم .
همانطور که می دانید حالا تمام خواستها ، احساسها ، آرزوها ، تلخکامی ها و شادیهامان را برای همدیگر و شما انسانها – که آقای ما باشید – تنها بوسیله عرعر کردن می فهمانیم . راستی عرعر کردن چیست ؟ عرعر کردن عبارت از این است که صداهایی پشت هم با دو هجای کشیده به شکل ” آآآآ – ای ی ی ی “یکی از ته گلو و دیگری از جلو دهان خارج شود . عرعر کردن همین است . زبان غنی ما یواش یواش تحلیل رفت تا آخرش محدود شد به همین صدای دو هجایی . آخر مخلوقی مثل ما چطور می تواند تمام احساسات خود را با این یک شبه کلمه بفهماند ! …
دلتان نمی خواهد بدانید چطور شد که زبان غنی و وسیع الاغها مرد و بعدش ما الاغها شروع به عرعرکردیم؟ اگردلتان بخواهد موبه مو خواهم گفت . جان مطلب اینجا است که زبان ما به تته پته افتاد و زبان الاغها را یکسر فراموش کردیم از آن روز به بعد فقط می توانیم عرعر بکنیم و می کوشیم که تمام احساساتمان را با همین صدای دو هجایی کشیده به فهمانیم .این واقعه که چطور زبانمان به تته پته افتاد، مربوط به زمانهای قدیم است .
از نسلهای قدیم قدیم الاغ پیرنری بود.روزی این الاغ پیر نسل قدیم تک وتنها تو صحرا می چرید،می چرید و به زبان الاغها خوش ، خوش ترانه می خواند .یهو بوی به بینیش خورد،اما بوی مطبوعی نبود.بوی گرگ بود .
الاغ پیر پیش خود گفت: نه بابا،بوی گرگ نیس… بعدش بی اعتنا به چریدن پرداخت. بوی گرگ رفته رفته شدت یافت . مثل روز روشن بود که گرگ دارد نزدیک می شود .نزدیک شدن گرگ همان و سفره شدن شکم همان .
الاغ نسل قدیمی پیش خود گفت : گرگ نیس بابا ، گرگ نیس ! …
باز خودش را به بی اعتنایی زد . اما بوی گرگ یواش ، یواش همه جا می پیچید ، الاغ پیر ، هم می ترسید و هم گویی که به آن دور و برها آشنایی ندارد،پیش خود می گفت :
انشا ء الله گرگ نیس. گرگ از کجا می آید اینجا ؟ چطور می تونه منو پیدا کنه ؟ …
همین جوری که داشت به خودش می قبولاند ، صداهای ناخوشایندی به گوشش خورد .صدای گرگ بود، گرگ … الاغ پیرگوشهاش را تیز کرد که صدا را بشنود . خودش بود ، صدای گرگ.
از آنجا که اصلاٌ و ابدا ٌ دلش نمی خواست گرگ این طرفها پیداش بشود ، پیش خود گفت : نه باب ، این که صدای گرگ نیس ، به خیالم رسیده …
بعد باز شروع به چریدن کرد . اما صدا رفته رفته نزدیک می شد . الاغ نسل قدیمی چند باره خواست به خودش به قبولاند که : گرگ نیس آره که نیس . این صدا نمی تونه صدای گرگ باشه …
صدای وحشت آور گرگ باز هم نزدیکتر شد . الاغ پیش خود گفت : نه ، نه … کاشکی گرگ نباشه … گرگ این طرفها می خواد چکار ؟
از طرف دیگر بس که می ترسید ، چشمهاش تو حدقه اینور آنور می چرخید ، یکهوچشمش افتاد به سر کوههای پیش روش .گرگی میان مه دیده می شد.
معنی نامهای ولینجق و شیشوان شهرستان مراغه
ولینجق در اصل والین جاک در زبان پهلوی بوده است یعنی جایگاه بالینی و پهلویی. لابد آن در پهلوی تپه یا کوه یا دره قرار دارد. شیشوان می تواند مرکب باشد از کلمات پهلوی شی (از ریشه شَیَن=یعنی جا)و شوان (چوپان)یا شاین (شایان). در مجموع یعنی جایگاه چوپانان یا جایگاه توانا و شایسته.
ولی نظر به قدمت رفاه و ثروتمندی اهالی شیشوان می توان ریشه اوستایی شی-ایش-ونت یعنی محل دارای ثروت و خوشی را هم برای آن در نظر گرفت.
معنی لفظ کویر
و. بارتولد در تذکره جغرافیای تاریخی ایران در صفحه 159 (ترجمه حمزه سردادور) می گوید که اتوماشک (جلد 2 ص 582) اصل کلمه کویر را از فرس قدیم گَور (گودال و حفره) دانسته است. ولی خود بارتولد برای آن ریشه عربی قفر یا قفور قائل است که در معنای صحرای بی آب و علف آمده است. اما نظر به قالبهای شش ضلعی بزرگ (حجرات مسدس) که در کنار هم شوره زارهای کویری ایران را پوشانده اند. بهتر آن است که این شکل فعلی را از کلمه عربی کُوار یا کِوار بگیریم که به معنی دارنده شکل حجرات مسدس عسل می باشد. ظاهراً این قالبهای شش ضلعی بزرگ همشکل و کنار هم شوره زاری مخصوص شوره زارهای کویری ایران است چه در صحراهای عربستان و ترکستان و آفریقا بدین کلمه بر نمی خوریم. دلیل دیگرش آن است که اعراب این نام دقیق را به صورت کویر(حالت جمع کِوار یا کُوار= شش ضلعیهای شبیه خانه عسل) جایگزین کلمه ایرانی گَور (گودال و حفره) نموده اند.
جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰
از جمشیدی که در سمت چین مقتول گردیده منظور همان داریوش سوم است
در روایات ایرانی داریوش سوم -که مطابق نقش کهنی یونانی لباس موبدی بر تن میکرده است- در نقش جمشیدی (=شاه موبدی) ظاهر میگردد که بعد از فرار طولانی سرانجام در سمت چین (در خراسان) به دست عمال ضحاک ماردوش (در اینجا منظور اسکندر مار دوست) مقتول میگردد. در باب مار دوستی اسکندر و مادرش در کتاب «چنین کنند بزرگان» نوشته ویل کاپی، ترجمه نجف دریا بندری می خوانیم:
"پدر اسکندر، فیلیپ دوم، مقدونی بود. فیلیپ آدم تنگنظری نبود. شراب زیاد مینوشید و هشت تا زن گرفت. اسکندر، چنانکه انتظار میرود، فقط فرزند یکی از این زنها بود. بعد از آنکه در جنگهای میان آتن و اسپارت یونانیان خودشان را ضعیف و فرسوده کردند، فیلیپ به این نتیجه رسید که باید رهبری یونانیان را برعهده بگیرد و آرمانهای یونانی را پیش ببرد. به این جهت به یونان لشکر کشید و یونانیان را تحت فرمان خود درآورد.
البته بزرگترین آرمان یونانیها این بود که خود را از حکومت فیلیپ خلاص کنند؛ اما فیلیپ در شمارش آرمانها جر زد و گفت که این یک آرمان قبول نیست. از آنجا که آدم نباید در شمارش آرمانها جر بزند، فیلیپ عاقبت بهسزای اعمالش رسید؛ یعنی به دست یکی از دوستان یکی از زنهایش، اولیمپیاس، کشته شد هرچند باید اذعان کرد که قتل او ارتباط مستقیمی با مسئله شمارش آرمانهای یونانی نداشت.
اما اولیمپیاس، که از قضا مادر اسکندر هم بود، اخلاقش قدری غیر عادی بود. مثلاً در اتاق خوابش آنقدر مار و افعی مقدس نگه میداشت که فیلیپ پس از مجالس میگساری جرأت نمیکرد به خانه برود. اولیمپیاس به اسکندر گفت که پدر حقیقی او زئوس آمون، یا عامون است، که یک خدای مصری و یونانی بود به شکل مار. معلوم نیست چهطور به این نتیجه رسیده بود. ظاهراً مار در زندگی او نقش مهمی داشته است.
اسکندر این حرف را باور کرد و خیلی هم مفتخر شد؛ چون که شبها تا دیروقت بیدار مینشست و لاف میزد که من مارزادهام. یک بار سیزده نفر مقدونی را اعدام کرد، چون که گفته بودند اسکندر بیخود میگوید، اصلاً مارزاده نیست. البته اگر آن سیزده نفر خوب فکرش را میکردند مسلماً این حرف را نمیزدند. بیشتر اتفاقات بدی که برای آدم پیش میآید بر اثر بیفکری است."
در باره داستان شکست و سرگردانی جمشید در شاهنامه می خوانیم: در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیدهها نهان میداشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.
چو صد سالش اندر جهان کس ندید................ ز چشم همه مردمان ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین.................... پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاکش آورد نا گه به چنگ............... یکایک ندادش زمانی درنگ
به اره مر او را به دو نیم کرد.............. . جهان را از او پاک و بی بیم کرد
در اواخر عهد هخامنشی و دوران افول هخامنشی دو خواجه درباری منتفذی صاحب عنوان باگواس به معنی دلخواه خدا (باگ-وس) یا فرستاده خدا (باگو-آس) بوده اند که از این دو یکی از بین برنده اردشیر سوم و فرزندانش و روی کار آورنده داریوش سوم بود و چون می خواست وی را نیز از بین ببرد داریوش سوم پیش دستی کرد و او را به حضور طلبید و جام زهر خورانید. باگواس دیگر دوست محبوب اسکندر شده بود. این می رساند که فساد درباری و الهیات مغان در آن آشفته بازار اواخر هخامنشی به هم رسیده بوده اند. ظاهراً داریوش سوم با استفاده از عنوان مؤبدی توانسته بود نظم و نسق نسبی به امور بدهد که در مقابل حمله اسکندر مقدونی کفاف نکرد. شغل اولیه داریوش سوم آستاند (ایستنده [بر ارابه]) یعنی چاپاری بود که احکام شاه را به ولات و رؤسا و قشون ایالات می رسانید. لقب او را کودومان (کی-دومان یعنی شاه مؤبد نهایی) قید کرده اند.
"پدر اسکندر، فیلیپ دوم، مقدونی بود. فیلیپ آدم تنگنظری نبود. شراب زیاد مینوشید و هشت تا زن گرفت. اسکندر، چنانکه انتظار میرود، فقط فرزند یکی از این زنها بود. بعد از آنکه در جنگهای میان آتن و اسپارت یونانیان خودشان را ضعیف و فرسوده کردند، فیلیپ به این نتیجه رسید که باید رهبری یونانیان را برعهده بگیرد و آرمانهای یونانی را پیش ببرد. به این جهت به یونان لشکر کشید و یونانیان را تحت فرمان خود درآورد.
البته بزرگترین آرمان یونانیها این بود که خود را از حکومت فیلیپ خلاص کنند؛ اما فیلیپ در شمارش آرمانها جر زد و گفت که این یک آرمان قبول نیست. از آنجا که آدم نباید در شمارش آرمانها جر بزند، فیلیپ عاقبت بهسزای اعمالش رسید؛ یعنی به دست یکی از دوستان یکی از زنهایش، اولیمپیاس، کشته شد هرچند باید اذعان کرد که قتل او ارتباط مستقیمی با مسئله شمارش آرمانهای یونانی نداشت.
اما اولیمپیاس، که از قضا مادر اسکندر هم بود، اخلاقش قدری غیر عادی بود. مثلاً در اتاق خوابش آنقدر مار و افعی مقدس نگه میداشت که فیلیپ پس از مجالس میگساری جرأت نمیکرد به خانه برود. اولیمپیاس به اسکندر گفت که پدر حقیقی او زئوس آمون، یا عامون است، که یک خدای مصری و یونانی بود به شکل مار. معلوم نیست چهطور به این نتیجه رسیده بود. ظاهراً مار در زندگی او نقش مهمی داشته است.
اسکندر این حرف را باور کرد و خیلی هم مفتخر شد؛ چون که شبها تا دیروقت بیدار مینشست و لاف میزد که من مارزادهام. یک بار سیزده نفر مقدونی را اعدام کرد، چون که گفته بودند اسکندر بیخود میگوید، اصلاً مارزاده نیست. البته اگر آن سیزده نفر خوب فکرش را میکردند مسلماً این حرف را نمیزدند. بیشتر اتفاقات بدی که برای آدم پیش میآید بر اثر بیفکری است."
در باره داستان شکست و سرگردانی جمشید در شاهنامه می خوانیم: در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیدهها نهان میداشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.
چو صد سالش اندر جهان کس ندید................ ز چشم همه مردمان ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین.................... پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاکش آورد نا گه به چنگ............... یکایک ندادش زمانی درنگ
به اره مر او را به دو نیم کرد.............. . جهان را از او پاک و بی بیم کرد
در اواخر عهد هخامنشی و دوران افول هخامنشی دو خواجه درباری منتفذی صاحب عنوان باگواس به معنی دلخواه خدا (باگ-وس) یا فرستاده خدا (باگو-آس) بوده اند که از این دو یکی از بین برنده اردشیر سوم و فرزندانش و روی کار آورنده داریوش سوم بود و چون می خواست وی را نیز از بین ببرد داریوش سوم پیش دستی کرد و او را به حضور طلبید و جام زهر خورانید. باگواس دیگر دوست محبوب اسکندر شده بود. این می رساند که فساد درباری و الهیات مغان در آن آشفته بازار اواخر هخامنشی به هم رسیده بوده اند. ظاهراً داریوش سوم با استفاده از عنوان مؤبدی توانسته بود نظم و نسق نسبی به امور بدهد که در مقابل حمله اسکندر مقدونی کفاف نکرد. شغل اولیه داریوش سوم آستاند (ایستنده [بر ارابه]) یعنی چاپاری بود که احکام شاه را به ولات و رؤسا و قشون ایالات می رسانید. لقب او را کودومان (کی-دومان یعنی شاه مؤبد نهایی) قید کرده اند.
اویس قرنی همان زرتشت ایرانیان نزد یمنی ها بوده است
نام اویس قرنی لابد بعد از آمدن سپاه ایرانی وهریز (ابنای احرار) در عهد انوشیروان به یمن و بیرون راندن حبشی ها از آنجا از روی ترجمه نام و نشان زرتشت و اوستا پدید آمده است چه نام اویس به صور عویص قرنی و اویس قرنی معانی مختلفی میدهد که جملگی با معانی اوستا و زرتشت سازگاری دارند: عویص در لغت عرب به معنی کار سخت و مشکل و سخن غامض و پیچیده و سخن نامأنوس و عجیب و غریب است. و قَرَن در لغت عرب به معانی پیوند دادن دوچیز و نیز در حالت اسمی به معنی شتری است که آن را با شتر دیگر به هم بسته باشند. در مقابل در نزد ایرانیان افسمن به معنی یک بسته بیت اندیشه است و اوستا (افد-ستا، اپس-ستاک، اوس-ستا) به معنی اشعار شگرف ستایش می باشد. یعنی شعر در دین زرتشتی به معنی یک بسته اندیشه موزون بوده است. از این رو قرن ترجمه عربی کلمه اوستایی اوس (افس، یعنی بسته بیت) بوده است یا ترجمه نام زرتشت (زرتوشترا) که در عهد ساسانی به معنی دارنده شتر زرین گرفته میشده است. ولی با توجه به این القاب مختلف زرتشت زریادر و زریر (دارنده زرین تنی) و شاهزاده ابراهیم ادهم بلخی ( پدر بور امتهای فراوان) زرتشت (زرتو-ائشتَ) یا زرتوشترا (زرتو-ائشت-ره) در اصل دارنده تن زرین معنی می داده است. یعنی عویص قرنی در مجموع حاوی نامهای زرتشت و اوستای وی بوده است و بعد تفحصات فراوان در امر ترجمه توسط یمنی ها و ایرانی های ساکن یمن بدین شکل پدید آمده بوده است. لذا نام اویس قرنی به صورت عویص قرنی در اصل به معنی شاعر و پدید آورنده اشعار شگرف (=اوستا) معنی می داده است. از سوی دیگر نام اویس به صورت اِویس در اوستا به معنی مرد مجرد و بی زن و بچه است که این مفهوم نیز در مورد اویس قرنی مد نظر قرار گرفته است. پیداست ریشه نام اویس از سوی دیگر نشانگر جزء اول نام اوستا (اوس-ستا) و ترجمه آن می باشد. از اینجا در مجموع می توان چنین نتیجه گرفت که خود نام قرآن نیز با کلمه قرن (بسته شعر، بیت) پیوند دارد و جمع مکسر عربی آن است. با توجه به کلمه مرکب اوستایی گائو-رئو- ان یعنی ابیات دینی باشکوه و سرودهای کهن کردان یعنی گورانی معلوم میگردد که در یمن برای نام قرآن دو ریشه اوستایی و عربی مرتبط وجود داشته است و محمد نام کتاب خود را از همین زوج نام یمنی و ایرانی استخراج کرده بوده است. نام عویص قرنی از سوی دیگر می توانست به معنی دارنده شتری که حادثه بسیار سخت و ناگوار برایش رخ داده در نظر گرفته شود. از اینجاست که نام اویس قرنی- زرتشت را در قرآن به صورت صالح (مرد نیکوکار و صلح دوست) در می یابیم که قومش به خاطر پی کردن شتر مقدس وی با صیحه بلند آسمانی (به یونانی یعنی مگافونی) به غضب الهی گرفتار میگردد. در اصل منظور از مگافونی (صیحه بلند آسمانی)، ماگوفونی (به یونانی یعنی مغ کشی) بوده است که داریوش اول در کودتای خود علیه خانواده کوروش (پسران کورش یعنی کمبوجیه و وهیزداته بردیه و پسرخوانده و داماد کورش یعنی گائوماته بردیه) مسبب واقعه ماگوفونی یعنی مغ کشی شد. در واقع گائوماته بردیه به نیابت از کمبوجیه و بردیه سنگین وزن در غیاب کمبوجیه در سفر جنگی وی به امور امپراطوری هخامنشی را اداره می نمود. چون شایعه خبر مرگ کمبوجیه در مصر به ایران رسید وی بعد از مشورت با وه یزداته بردیه در جنوب فارس حکومت خود به نیابت از وه یزداته بردیه رسمی اعلام کرد. گائوماته بردیه پیشتر در عهد کورش در بلخ حاکم بود و از آنجا بر امور هندوستان نظارت می نمود. وی در بلخ و هندوستان بیشتر تحت لقب گوتمه بودا (سرود دان منور) و لقمان (به افغانی لوک مان = یعنی مرد درشت اندام) و گوتمه مهاویرا (سرود دانی که قهرمان بزرگ است) معروف بود و در زادگاهش آذربایجان تحت القاب زریادر و زریر و زرتشت؛ و در فارس تحت القاب گائوماته بردیه (سرود دان تنومند) و پاتیزیت (نگهبان سرودهای دینی) معروف بوده است. وی با اعلام اصلاحات عجیب و خارق العاده خویش از جمله بخشیدن سه سال مالیات رعایای امپراطوری هخامنشی محبوب ملل امپراطوری هخامنشی شده بود. اسم اصلی گائوماته بردیه یا همان زرتشت سپیتمان را کتسیاس به صورت سپیتاک پسر سپیتمه ذکر کرده است. وی در عهد پدرش سپیتمه حاکم ولایات جنوب قفقاز یعنی اران و ارمنستان و آذربایجان بوده است. بعد از به قتل رسیدن پدرش سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) توسط کوروش سوم، محل ساتراپی وی از سوی کورش بلخ و شمال غربی هندوستان تعیین شد. هرتسفلد باستان شناس معروف آلمانی نخستین کسی است که زرتشت اساطیری را در وجود سپیتاک پسر سپیتمه شناسایی کرد.
چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰
ریشه ایرانی صفات تفضیلی و عالی انگلیسی بِتِر و بِستbetter, best
عادل اشکبوس در وبلاگ خود نام شناسی و ریشه واژه ها صفات تفضیلی و عالی بیقاعده انگلیسی بتر و بست را علی القاعده دارای ریشه ایرانی بهتر و بهشت (بهترین)شمرده است. در این صورت این کلمات با قبیله سئورومتی یازیگ (تیرانداز) یعنی اسلاف صربها (به لغت سانسکریت یعنی تیرافکنان) به انگلیس رفته است. چون رومیها در سال 175 میلادی گروه بزرگی از یازیکها را متشکل از 5500 جنگاور برای دفاع از مرز بریتانیا در مقابل اسکاتلند از مجارستان کنونی به شمال بریتانیا مهاجرت داده بودند. سئورومتها (دارندگان شمشیر یا زرهپوشان خورشید پرست) دارای دو زبان ایرانی و اسلاوی بوده اند. اینان همان قوم سئیریمه اوستا و قوم سلم شاهنامه هستند.
اشتراک در:
پستها (Atom)