شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۰

معنی نام کرُوات

مطابق بررسیهای میلان هوستیچ نویسنده کتاب از هرخوائیتیا تا کرواتیا لغات بسیاری در زبان کرواسی قدیم ریشه ایرانی دارند و از اینجا بدین نتیجه رسیده است که کرواتها در اساس ایرانی تبارند و از هرخوائتیا (سرسوتی= سرزمین پُر آب، آراخوزی، رخج) یعنی ناحیه آواکانا (=افغان، محل آب) به کرواسی نقل مکان نموده اند. اما تادئوتس سولیمیرسکی از وزرای فرهنگ سابق لهستان در کتاب سرمتها به درستی کرواتها را از قبایل سئورومات معرفی می نماید که از اقوام آریایی شمال قفقاز بوده اند و به قول هرودوت دو زبانی بودند (لابد ایرانی و اسلاوی). ایرانشناسان به درستی سئورومتها را همان قوم سلم شاهنامه (سئیریمه اوستا) می دانند که مطابق نویسندگان رومی و کتب اوستا و پهلوی و شاهنامه ایرانیان (مادها و پارسها) خود را از خویشاوندان نزدیک ایشان می شمردند. نام سئورومات (تمام پوشیده [از جوش]) یا طبق قاعده تبدیل حروف "س" و "م" به "ه" و "و" هئورواتیه (تمام پوشیده [از جوشن]) به جز شاخه یازیگ ایشان (صربها) خود و اسب خود را در جنگ تمام جوشن پوش می نموده اند. یازیگ (تیرانداز) نام مجاری (نئوری) صربها (به سانسکریت سئوروَ ها یعنی تیر اندازان) بوده است. نام سئورومتی کهن دیگر ایشان ایسدون (ایشو زون= یعنی دارندگان سلاح تیر یا تیراندازان) بوده است. گروه آنتای سئورومتها (یعنی کناریها) همان بوسنی ها (= کناری های امروزی) هستند. نام آمازون (همه سلاح= تمام پوشیده از سلاح) که آن را به شاخه ای از سئوروماتها اطلاق می نموده اند، مطابق خود نام سئوروماتها (کرواتها) است. مسلم به نظر میرسد هیئت بومی نام کرواتها یعنی هرُوات به همان معنی تمام و کامل پوشیده از جوشن است یعنی معادل هئورواتیه اوستایی و نام کروات از همین هیئت عاید گردیده است. استاد محمد مقدم بدون اطلاع از ریشه ایرانی نام کروات بحثی بر سر ریشه ایرانی نام کراوات نموده و آن را به وساطت هیئت کوئیرِت بر گرفته از کلمه کوئیریس اوستایی به معنی گریوبان، گردنبند و سینه بند یا جوشن و زره گرفته است. کوئیریس در یشتهای اوستا و کتاب پهلوی بندهش نام کوهی در ایرانویج (شهرستان مراغه) است که اکنون در محل به هیئت کیلگزی تلفظ میگردد. جالب است که هیئت لاتینی نام سینه بند (زره و جوشن) یعنی کوراتیا نیز به نام کراوات شبیه است. بی جهت نیست که کراوات در کرواسی به عنوان سمبل کرواتها پذیرفته شده بوده است.

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۰

معنی نام دانسفهان

در وبلاگ تات نشینان گفته شده است: "نام روستای قديمی و شهر نو پا “دانسفهان“ در كتابها به صورت “ زدانسقان“، “دان اصفهان“، “دانسپهان“، “اسفقنان“ و به لهجه اهالی “ دُنسبُن“ آمده است."
به نظر می رسد صور مختلف این نام مرکب باشند از دان (محل) و سپان (منسوب به سپه یعنی سگ) یا مرکب از زی دان (محل زیست) و سگان یا مرکب از اسپه (سگ) و کانان (منسوب به محل). یعنی در مجموع نام این روستا به معنی محل محافظت و نگهداری سگان است. این معنی نشان از قدمت باستانی این روستا دارد. در نزد مغان سگ موجودی ستودنی و مقدس به شمار می رفته است. نزد کادوسیان گیلان (کات- اوزیان= سگپرستان) سنت سگپرستی رایج بوده است. نام بومیان دیرین آذربایجان یعنی کوتیان نیز به مفهوم سگپرستان است. به نظر می رسد ایشان نیاکان کادوسیان بوده باشند.
اما نام اصفهان یعنی اسپدانا با توجه به نام پارتی- ارمنی آنجا یعنی جی (منسوب به اسب) نه از ریشه سپه (سگ) بلکه از ریشه اسپ یعنی اسب می باشد.

معنی بوئین زهرا

نام بوئین زهرا را میشود به صورت بو-یئون زئیره یعنی منطقه معطر سرسبز و زرین باز سازی کرد. نام ناحیه باستانی دستبی (دشتبی، یعنی دشت آبی و سرسبز) با نام بوئین زهرا مطابقت می نماید. نام ایزد آباد (یزد آباد) هم که در منابع قدیمی در سمت آن ذکر گردیده است مطابق قصبه عصمت آباد حالیه است.
پیشینه : بوئین زهرا منطقه ای قدیمی است . بنابر منابع ، در دوره ساسانیان بستام با سپاهی مرکب از صد هزار مرد برای جنگ با خسرو از دشت آبی عبور کرد (نولدکه، ص 724). این ناحیه در مغرب تهران کنونی است و ایزدآباد[احتمالاً یزدآباد] به این ناحیه تعلق داشته است (همان، ص 733). به نوشته حمدالله مستوفی (1366ش الف، ص 777)هنگامی که موسی بن بوقا (موسی بن بغا کبیر)، پس از هارون الرشید (حک : 170ـ193) حاکم ولایت قزوین شد، ناحیه زهرا از ری جدا و جزو قزوین گردید.

از نواحی قدیمی بوئین، یزدآباد(محل کنونی آن دقیقاً مشخص نیست)از دهستان دشت آبی، سگزآباد (حدود هفده کیلومتری مغرب بوئین) و ابراهیم آباد (حدود هجده کیلومتری بوئین و پنج کیلومتری شمال غرب سگزآباد) است .

در قرن چهارم ، کسی که از ری به زنجان (زنگان) جز از راه قزوین می رفت، از دهی به نام یزدآباد از توابع دَستبی می گذشت (اصطخری، ص 214). در زمان خلفای اموی، دستوا (منظور دستبی) مرکز ضرابخانه بود و این ، در ناحیه ای بود که مهمترین قریه آن یزدآباد نام داشت (لسترنج، ص 238). در همین زمان ، قسمتی از دستوا تابع ری و قسمتی دیگر تابع همدان بود و راه مستقیم ری به آذربایجان از آن می گذشت . در زمان خلفای عباسی ، دستوا (دستبی)تابع قزوین گردید.

به نوشته حمدالله مستوفی در قرن هشتم ، شال و سگزآباد از دیههای معتبر قزوین بودند (1362ش ب، ص 59) و آثار به دست آمده (ظروف سفالی ) در «قره تپه » سگزآباد نیز مشهور است (ورجاوند، ص 34). در دوره صفویه، ابراهیم آباد ده بزرگ و پر محصولی بوده است (همان، ص 264). در دورة قاجاریه در 1248 به نوشته شیروانی (ص 262، زهرا بلوکی از قزوین بود و حدود سی دِه آباد داشت . آبش از قنات و هوایش نیکو بود. سکنه آن بیشتر ترک و مابقی تاجیک [=تات] بودند و همه آبادیهای آن در زمین هموار قرار داشت . در 1310ش، بلوک زهرا از لحاظ تقسیمات حکومتی جزو قزوین شمرده می شد و از جنوب به زرند و از مشرق به ساوجبلاغ تهران محدود بود. مرکز آن، عصمت آباد(حدود نُه کیلومتری بوئین و سرجاده شاه عباسی، معروف به جاده اصفهان ) بود (کیهان، ج 2، ص 369، 371).

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

معنی برخی از روستاهای بسطام

مجن (محل چاله و مغاک)، نکارمن (محل مراقبت)، ابرسج (سنگ بزرگ)، قهج (محل کوهی)، میقان (محل واقع در گودی یا ابری)،گرمن (محل کوهی)، خیج (محل گراز یا محل خوب)، مزج (محل بزرگ یا محل می)،جیلان (محل گیاه)، خرقان (محل گود یا محل مِی خواری یا محل بزرگ).

چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۰

معنی خونج و فال و چهرگان

نام شهرکهای جنوبی خونج و فال (پال) در سمت فارس را می توان به ترتیب به معنی محل خوان (خانقاه) و محل تهیه ریسمان یا محل اسب یدکی گرفت.
در سمت شمال غربی ایران در نواحی همدان و شبستر دو قصبه به نام چهرگان وجود دارند که نامشان به ظاهر به معنی اصیل و آشکار و محل تخم می باشد. ولی به نظر می رسد این اسم از تلخیص چخرکان اوستایی به معنی محل چرخ عاید شده است.

معنی نام براهویی

نام براهو به صورت پَراهو در اوستا به معنی جهان دیگر است. از این معنی بر می آید که براهویی ها همان پریکانیان عهد باستان یعنی مردم کناری ناحیه گدروسیا(سیستان و بلوچستان عهد باستان) می باشند.از نامهای پارس (کناری) و ایراهستان (سرزمین زیرین) و لارستان (سرزمین کناری)در کنار نام براهویی و پریکانیان معلوم میگردد که نام کهن تر سواحل ایرانی دریای عمان و خلیج فارس به معنی سرزمین کناری و زیرین بوده است. بر این پایه و نیز به جهت مسیر رودهای دجله و فرات و کارون مردمان بابل و آشور نیز خلیج فارس را دریای سترگ پایینی می نامیده اند.

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰

ریشه و معنی نام قهدریجان

نظر به اینکه گفته شده است که قبلا شهر قهدریجان به صورت قلعه ای با چهار دروازه بوده است؛ لذا نام اصلی شهر "چهار دری گان" بوده است و تلخیص یافته و تبدیل به چهدریجان و جهدریجان و گهدریجان(قهدریجان)شده است. نامهای فارفائان، قهجارستان و قولطان (قورتان) که در خبر حمدالله مستوفی در نزهة القلوب به همراه نام قهدریجان در ناحیه اصفهان نام برده شده اند به ترتیب می توانند به معنی محل فربه کننده، محل کوهسار و محل گود یا محل گور باشند.

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

معنی نام توت در فرهنگ ایرانی

کلمات اوستایی توَ و توَت به معنی منسوب به تو و از آن تو است و کلمه پهلوی تُو-ت به معنی مربوط به قسمت و بخش؛ لذا ریشه لغت توت از هر زبانی که بوده (ایرانی یا سامی) آن در زبان و فرهنگ ایرانی به معنی میوه ای بوده است که در مالکیت همگانی است.

ریشه های اسطورهً رستم و اسفندیار

نظر به اینکه در اوستا و کتب پهلوی از نبرد رستم تاریخی (آترادات پیشوای آماردان) و اسفندیار (در واقع هم لقب گائوماته بردیه و هم لقب قاتل او داریوش اول در قرون بعد) سخنی به میان نیامده است. خود این دو به فاصله زمانی بیش از یک قرن از هم زیسته اند. لذا اسطوره این نبرد را نیز نظیر برخی حماسه ها همانند اسطوره "رستم و سهراب" و "سهراب و گرد آفرید" و " رستم و کاموس کشانی" بعدا شکل گرفته است که در آنها دارندگان القاب مشابه در دوران باستان و این دوره های نسبتاً متأخر در روایات شفاهی گذشتگان با هم در آمیخته و یکی شده اند. نامی که به ظاهر مشابه سپنداته (مخلوق مقدس) یا اسفندیار (یاری شده مقدس) در عهد ساسانیان دیده میشود همانا اسپیدس (سفید) است که به قول مارکوارت ایرانشناس معروف آلمانی نام یا لقب همان سردار معروف قباد ساسانی یعنی شاهپور است. اسپیدس در سال 505 یا 506 میلادی با سلر رومی (به معنی تند وتیز) پیمان متارکه ای امضاء کرد. پروکوپیوس میگوید که اسپیدس پدر زن قباد بود. بنا به روایت کتاب استیلس این سپاهبذ نام یا لقب بویه (کامیاب) را داشت. این لقب با سرگذشت پیروزی شیرین شاهپور بر سردار معروف دیگر قباد یعنی سوخرا (سهراب) همخوانی دارد که اسطوره رستم (پهلوان) و سهراب (سوخر) از آن به یادگار مانده است نه اسطوره رستم و اسفندیار. قباد که می خواست خود را از نفوذ سردار معروف و سالخورده ساسانی زرمهر (سوخرا) رهایی دهد پس رقابتی را که در بین زرمهر (سوخرا، سهراب) و سردار دیگرش شاهپور مهران وجود داشت مغتنم شمرد و شاهپور را که در این زمان ایران سپاهبذ (رستم دوران) و در عین حال سپاهبذ سواد (عراق و بابل) بود با خود همراه کرده و با توطئه زرمهر (سوخرا) که قبلاً در سمت سمنگان و نزد خشنواز به نمایندگی از شاه ایران دلیریها کرده بود به کشتن داد. این واقعه در سراسر ایران بر سر زبانها افتاد و این مثل از آن پیداشد که : "آتش سوخرا فرومرد و باد شاهپور وزیدن گرفت." با وجود این در تاریخ ذکری از این شاهپور مهران نیست. چنانکه اشاره شد مارکوارت وی را با اسپیدس (سفید) سالهای بعد یکی می داند. به هر حال این وقایع در روایات شفاهی که به شاهنامه رسیده است به صورت تراژدی رستم و سهراب مدون شده است. چنانکه در روایات اساطیری ایرانی می خوانیم تراژدی رستم و سهراب در زمان کیکاوس (در واقع کیوس پسر مهتر قباد که گرایش مزدکی داشت) رخ داده بود.
اما اسطوره رستم اسفندیار مربوط به واقعه تاریخی کودتای داریوش علیه گائوماتای مغ (سپیتاک بردیه) داماد و پسرخوانده کوروش می باشد: واقعه ای متأخر که اندکی مشابهت با داستان رستم و اسفندیار (جاماسپ) داردعبارت است از روایت کور شدن و کشته شدن جاماسپ (اسفندیار) توسط قباد وسپاه سیستانی و هپتالی وی است. که این در عهد مربوط به جاماسپ (مؤبد کشنده، برادر قباد) است که بزرگان ساسانی بعد از خلع قباد و زندانی کردن وی در انوشبُرد (دژ فراموشی) او را به جانشینی قباد تعیین میکنند. ولی ارتش سالار سیاوش (و یا همسر-خواهر قباد) به حیله او را از آنجا نجات داد و قباد به پیش پادشاه هیاطله در شرق (سمت خراسان و سیستان) فرار کرده و با کمک ایشان (به شرط پرداخت خراج به هپتالان) باز گشته و سلطنت ایران را بدون هیچ مقاومتی از جاماسپ (کشنده مؤبد) گرفت و او را کور کرد و کشت. اما در روایات قدیم و اوستایی جاماسپ (مغ کش) عنوان داریوش (در مقام پهلوان=رستم) است که برادر فرشوشتر (شاه جوان، منظور کوروش سوم) و داماد زرتشت (گائوماته بردیه) و وزیر گشتاسپ (پدر داریوش) معرفی گردیده است. از آنجایی که برادر گائوماته بردیه یعنی مگابرن ویشتاسپ نیز عنوان ویشتاسپ (گشتاسپ) داشته است. لذا در روایات دینی و ملی داریوش اول نیز به سادگی با سهو و خطا صاحب عنوان سپنداته (اسفندیار) گردیده و با مخاصم مقتول خویش گائوماته بردیه در این عنوان اشتراک یافته است. شایعه مرگ کمبوجیه در مصر گائوماته بردیه را به عنوان نائب السلطنه کمبوجیه و برادرخوانده و شوهر خواهر وی بر آن داشت که بعد از ملاقات وه یزداته بردیه سنگین وزن(معنی بردیه) پسر کوچک کوروش در سمت فیروز آباد فارس، حکومت خود را با اصلاحات عمیق اجتماعی رسمی اعلام نماید. ولی برای مردم جای این سؤال باقی بود چرا به جای وه یزداته بردیه پسر کوروش، گائوماته مغ (سپیتاک بردیه، سپنداته مغ بلند قامت) داماد و پسرخوانده کوروش بر مسند قدرت نشسته است گرچه مردم از حکومت و اصلاحات وی، از جمله معاف کردن سه ساله خراج ملل امپراطوری هخامنشی بسیار راضی بودند و شورشی صورت نمی گرفت.
در واقع این حادثه کشته شدن جاماسپ (مغکش) برادر قباد همخوانی داشته است با روایات دینی کشته شدن گائوماتای مغ ملقب به سپنداته (اسفندیار) و گرشاسپ ([موبد] کشنده راهزنان) به دست داریوش (سپنداته غیر حقیقی، جاماسپ قدیمی) و شش تن سران پارسی همدست وی. همین دو روایت تاریخی متفاوت از دو عهد تاریخی دور از هم به واسطه تشابهه القاب و اسامی در روایات شفاهی عهد ساسانی در آمیخته و به صورت اسطوره تاریخی واحدی به شاهنامه فردوسی و ملحقات شاهنامه رسیده است. مطابق خبر هرودوت قضیه این ترور و کودتای داریوش و شش تن سران پارسی همراه وی از این قرار بود: "...در این حال هفت نفر هم قسم مذکور (داریوش و شش تن سران پارسی همدستش) به قصد داخل شدن به قصر سلطنتی بیرون رفتند، بی آنکه از قضیه پرکساسپس- که در موضوع بردیه ها سخن گفته و خود را از بام برج انداخته بود- آگاه باشند. بعد چون در راه این قضیه را شنیدند، لازم دانستند از نو مشورت کنند. اوتانس و رفقای او عقیده داشتند که با اوضاع جدید و هیجان مردم حمله را به قصر باید به تأخیر انداخت. داریوش و رفقای او بر این عقیده بودند که باید فوراً رفت و نقشه را اجرا کرد. بر اثر اختلاف مشاجره ای تولید شد. در این حال هم قسم ها دیدند که هفت جفت قوش در آسمان دو جفت کرکس را دنبال کرده و پرهای آنها را می کنند. پس از دیدن این منظره هر هفت نفر متحد شده به طرف قصر روانه شدند. دم درب بزرگ، چنانکه داریوش پیش بینی کرده بود قراولان نظر به اینکه هر هفت نفر از خانواده های درجه اول بودند با احترام آنها را پذیرفته مانع از عبورشان نشدند. وقتی که پارسی ها وارد قصر شدند به خواجه سرایانی بر خوردند که می رفتند اخبار شهر را به شاه برسانند. اینها از هفت نفر مزبور پرسیدند برای چه داخل قصر شده اند و گفتند که دربانها از چنین غفلت سخت مجازات خواهند شد. هم قسم ها اعتنایی نکرده خواستند رد شوند؛ ولی خواجه سرایان مانع شدند. در این حال آنها شمشیرهایشان را برهنه کرده خواجه ها را کشتند و بعد دوان داخل اطاقهای بیرونی قصر شدند. در این وقت هر دو مغ در اتاقی نشسته از عاقبت قضیه پرکساسپس صحبت می کردند و چون قال و مقال خواجه سرایان را شنیدند، سرشان را از اطاق بیرون آورده دریافتند که قضیه از چه قرار استو فوراً به طرف اسلحه شتافتند. یکی کمانی بدست گرفت و دیگری نیزه ای(منظور از مغی که به رسم فرمانروایان کمان در دست داشته است همان گائوماته بردیه بوده است. در واقع زرتوشترا به معنی دارنده کمان حکومتی زرین است. و منظور مغ همراه وی که نیزه در دست داشته و محافظ بوده است احتمالا پسر عموی وی مدیوماه بوده است.) بعد جنگ شروع شد و کمان به کار نیامد، چه دشمنان خیلی نزدیک بودند. مغ دیگر با نیزه دفاع کرده و زخمی بر ران آسپاتی نس و چشم انتافرن زد. انتافرن کورشد ولی نمرد. مغ دیگر که کمان در دست داشت چون دید کاری از آن ساخته نیست، به خوابگاهی که مجاور اطاق بیرونی بود دوید و خواست در را ببندد ولی از عقب او داریوش و گبریاس داخل شدند. گبریاس به مغ چسبید و داریوش در تردید افتاد که چه کند زیرا می ترسید که اگر ضربتی وارد آرد به گبریاس تصادف کند. بالاخره گبریاس پرسید چرا بیکار وایستاده ای؟ داریوش جواب داد می ترسم ضربتی به تو بزنم. گبریاس گفت بزن اگر هر دو بیافتیم. داریوش ضد و مغ افتاد. بعد سر هر دو مغ را بریدند و دو نفر از هم قسمها از جهت ضعفی که بر آنها مستولی بود، در قصر ماندند. پنج نفر دیگر سرهای بریده را به دست گرفته بیرون دویدند و مردم را جمع کرده از قضیه آگاه ساختند. بعد هر مغی را که در راه می دیدند، می کشتند. وقتی که پارسها از کار هفت نفر مذکور آگاه شده دانستند که مغ ها آنها را فریب داده بودند، شمشیرهای خود را برهنه کرده هر مغی را که می یافتند می کشتند. اگر شب در نرسیده بود، پارسها تمامی مغ ها را کشته بودند. این روز بزرگترین عید دولتی پارسی ها است چه میگویند در آن روز دولت آنها از دست مغ ها نجات یافت (هرودوت این روز را ماگوفونی نامیده است یعنی مغ کشی و گوید در این روز مغ ها از منازل خویش بیرون نمی آیند. قرآن ماگوفونی به مگافونی یعنی صیحه بلند آسمانی تفسیر کرده و گوید که در این روز قوم صالح دارنده شتر مقدس با صیحه آسمانی به غضب خدا گرفتار شدند).هرودوت در ادامه گوید (کتاب سوم، بند 80-88): "پنج روز بعد، هم قسمها جمع شده در باب اوضاع آتیه دولت مذاکره کردند. در این موقع نطقهایی شد که برای یونانیها مورد تردید است، ولی فی الواقع این نطقها شده است."

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

بررسی معنی نامهای مُغ و ماگان

ایرانشناسان کلمات مَغ و مُغ را به معانی متفاوتی از جمله بزرگوار، انجمنی و دهش و پاداش گرفته اند که جملگی اسم معنی و صفت هستند و به نظر جامع و واحدی در این باب نرسیده اند. نگارنده قبلاً وجه اشتقاق ما-گا (سخن سنج، سخنور و دانای سرودهای دینی) را با توجه به لقب سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه یعنی گائوماته را برای آن مناسب می دید. ولی اکنون بر این باورم که این نام بسیار دیرین است و به عهد تجمع هند واروپاییان در هزاره پنجم پیش از میلاد می رسد. چه مغان صرفاً دانای سرودهای دینی نبوده اند و عالم علوم مختلف عصر خویش از جمله پزشکی و ستاره شناسی به شمار می رفتند. بدین ترتیب بود که در این راه متوجه نام هندواروپایی جام آیینی و درمانی شراب هئومه مغان شدم که اسم ذاتی است که سمبُل بارز ایشان بوده است. این برداشت تازه ای است که تا کنون از انظار پنهان مانده است: لذا بر این پایه باید گفت اگر در فرهنگ لغات هند و ژرمنی دنبال ریشه لغت مُغ در بیائیم برای آن کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) را در می یابیم. چنانکه کلمات فارسی مَغ (گود و ژرف)، مغاک (جای گود و ژرف) و کلمه پهلوی موگ (کفش) و واژه های سانسکریتی موکها (دهان)، موک (تهی و گنگ و لال) و کلمه کُردی ماک (کنام و لانه کوهی) نشان میدهند، ریشه کلمه ژرمنی موگ (لیوان و آبخوری) در زبانهای هندوایرانی به معنی چیز توخالی و گود و ژرف است که نمونه مشخص آن کاسه و پیاله است. و ما هم در نقش برجسته مغی در اصطخر و هم در مجسمه زرین مغ سکایی در دستانشان پیاله شراب مقدس هوم را مشاهده می نمائیم. در واقع هرودوت نیز می گوید که نام اسکیتان (تورانیان حاکم استپهای اورآسیا) از کلمه یونانی اسکیت (پیاله) گرفته شده که سمبل قومی ایشان (در واقع پیاله آیینی موبدان آنان) بوده است. جالب است که نام پادشاه اساطیری ایرانیان مادی یعنی جمشید (صاحب جام جهان بین اساطیری) هم در اصل جام خشئته یعنی شاه مؤبد صاحب جام بوده است. بنا براین تردیدی نمی ماند که کلمه مغ بسیار کهن هندواروپایی به معنی پیاله بوده است. در این رابطه کلمهً فارسی مخ به معنی آتش هم جلب توجه می نماید که در فرهنگ لغات نسبتاً متأخر فارسی دیده میشوند. ولی نظر به تأخر پیدایی آن را می توان آن را مأخوذ از همسایگان شمالی گرفت. چونکه در زبان روسی کلمه ای به شکل مِخی به فانوس اطلاق شده است: مطابق لغت نامه دهخدا مخ .[م َ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان). آتش را گویند. (آنندراج) (انجمن آرا). آتش. (فرهنگ رشیدی). آتش و نار. (ناظم الاطباء):
در خلوت تنگ یافت آن شیخ کرخ
بس گرم تنور کی شب از سورت مخ جامی (از فرهنگ رشیدی).
بنابراین معلوم میشود همان طوری که نام اسکیتان از نام مغان ایشان مأخوذ بوده است، نام مادها و کاسیان هم از نام مغان و ایزد و الهه شراب ایشان گرفته شده بوده است. نام کاسی بر گرفته از نام ایزد و الهه قبیله ای ایشان یعنی کاشو و کاشیتو (ایزد و الهه کاسه شراب مقدس) است که بعداً با کلمه لُر (یعنی دُرد شراب) جایگزین شد. نام دیگر کاشّو یعنی ایمیریا (دانای جهان مردگان) ایزد حامی سلاله پادشاهی است. در اساطیر ودایی وی تحت اسامی ییمه (همزاد) و وارونا (ایزد پشتیبان جهان تاریک زیرین) ظاهر میشود. در وداها مادَ (شراب) نامی بر الهه وارونی همزاد ایزد وارونا است. مغان ماد به جای ایزد وارونی و وارونا ایزد خاص ماد و شراب مقدس را هئومه (شراب هوم) می نامیدند و بعداً وی را با سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ مطابقت داده و یکی می گرفته اند. ظاهراً ایزد دارو و درمان یعنی ائیریامن (نجیب منش) را هم به جای همان ییمه، هئومه منظور می داشته اند. چون لفظ ماد در سانسکریت همچنین مترادف با آریا به معنی نجیب و شریف می باشد. بنابراین از ایرانویج (ایران اصلی، شهرستان مراغه) مراد مرکز مغان سرزمین ماد بوده است.

تندیس میان تهی زرین از کاهن بزرگ اسکیتی (مُغ) که پیاله و تیردانی در دست دارد. از کول اوبا در اوکراین. حدود قرن چهارم پیش از میلاد، ارتفاع پنج اینچ.
اما در رابطه با اینکه آیا نام سرزمین پارس هم از نام طبقه مغان پارس و از کلمهً فارسی پارچ اخذ شده است یا نه؟ مطابقت این نام را در رابطه با نام بسیار دیرین بلوچستان و هرمزگان یعنی ماگان مورد بررسی قرار میدهیم:
بنا به اخبار سومری مربوط به عهد گوده آ (بین سالهای 2141-2122 قبل از میلاد) در نزد سومریان ماگان باستانی نام ناحیه بین عیلام و ملوخا (مه لوکا = سرزمین بزرگ یعنی هندوستان) بوده است. نوشته سومری راجع به گودآ گوید: " از عیلام (سرزمین خدا)عیلامیان و از شوش شوشیان آمدند. ماگان و ملوخا (مه لوکا = به سانسکریت یعنی سرزمین بزرگ = هندوستان) الوارهای خود را از کوههایشان بریدند و گودئا همه آنها را به شهر گیرسو آورد." نظر به بومی بودن نام سه مملکت دیگر نام آیا ماگان در بین عیلام و هندوستان نیز نامی بومی بوده است؟ بومی به کدام زبان؟ برخی به غلط در کنار نام ملوخا، نام کتاب حماسی هندوان یعنی مهابهاراته (یعنی پر از جنگهای بزرگ) را هم نامی کهن بر هندوستان تصور می نمایند. اما خود نام ماگان یعنی همانجایی که بعداً مُکران خوانده شده است در اساس به معنی نام سرزمین قوم مَک یا مُک بوده است. معهذا بعدا بابلیان و آشوریان نام ماگان را در معنی سرزمین کشتی (درخشندگی فلزات، به یونانی یعنی فلز گرانبها و مروارید) به عنوان سرزمین پر تمساح به خطا به مصر اطلاق می نمودند. شاید چون کشتی های مصری را این سرزمین تمساح دار پر زرق و برق تر از کشتی های آموگانی جنوب ایران و ملوخا دیدند. اگر معنی سومری ماگان (سرزمین کشتی درخشان) را در باب نام ماگان دیرین صادق بدانیم، در این صورت این نام اشاره به سرزمین بلمرانان خلیج فارس و دریای عمان بوده است. در این رابطه نام سرزمین مُکران بیشتر جلب توجه می نماید که در لغت اوستایی می توان آن را به معنی سرزمین جایگاه کناری از ریشه اوستایی موچ (کنار گذاشتن و دور انداختن) یا از کلمات پهلوی موک و مَچ معانی درخت خرما و تمساح یا به معنی نترس و یا ماهیگیر و ماهی خوار یا کلاً به معنی محل موک (؟) گرفت. اما از این میان کدامشان مراد بوده است؟ می دانیم که در عهد هخامنشی و ساسانی این ناحیه را مُک و پریکانه (محل کناری) و پارادنه (پیرامونی) می نامیدند. نامهای لار و پارس هم در زبانهای ایرانی به همین معنی محل کناری می باشند. نام سومری این نواحی می توانست ایم کور یا ایم ماتوم (سرزمین کناری) باشد که کشوری بدین نام ذکر نشده است. لذا نام سومری ماگان (در معنی سرزمین کشتی رانان و ماهیگیران) صرفاً به سرزمین ساحل نشینان شمالی خلیج فارس و دریای عمان می توانست به مردم آئوتیا (سرزمین آب پیشه گان، رفت و آمد کنندگان در آب) اطلاق گردد. در عهد مسعودی هنوز نام دریای مُکران به جایگزینی نام ماگان بر خلیج فارس اطلاق میشده است. اگر نام مُکران را بر گرفته از کلمه سومری ماگور (قایق) بگیریم در این صورت سرزمین ماگان همان ولایت مُکران خواهد شد. مارکوپو نام بلوچستان را به صورت کسماکوران (سرزمین ماکوران، جای ماهیخوران) آورده است و جغرافی نویسان عهد اسلامی به همراه نام مُکران از ماکوران (معادل نام سومری ماگوران یعنی سرزمین قایق یا به فارسی ماهیخواران) هم اسم برده اند که در این صورت اصل باید همان سرزمین ایختوفاقها (ماهیخواران) و ائوتی ها (آب پیشه گان) باشد. گفتنی است کلمه اوستایی مَگ به عنوان ریشه ایرانی نام سرزمین مگان و در معنی پیشواز از کار ترسناک هم می تواند اشاره به امر قایقرانی یا کشتی رانی در خلیج پر جزر و مد فارس و دریای عمان در سمت تنگه هرمز بوده باشد. یا به تفسیر دیگر اشاره به جنگجویان یا حتی تمساحهای بلوچستان یا خارپشتهای مارخوار سیستان . می دانیم نام گِدروسیا به شکل گُدهه روشیا در سانسکریت به معنی محل تمساح خشمگین است. در کتیبه پرسپولیس خشایارشا از آکوفیچیاها (کوفچها) اسم برده شده است که نامشان از ریشه اوستایی "آخوفشیا" به معنی سروران دارای دستار تاج خروسی (=بلوچ) است که به سبب فقر سرزمین شان غالباً به راهزنی روی می آوردند. اگر نام گدروسیا به شکل اوستایی گت رئوژیا (محل روباه) بازسازی نمائیم در این صورت این نام مطابق اراباه (محل روباه خوب) در خبر نئارک دریاسالار اسکندر خواهد بود و منظور از روباه خوب همان جوجه تیغی مار خوار شجاع که در اوستا سگی مقدس به شمار آمده است. بدین ترتیب در می یابیم که گدروسیا و اراباه نامهایی ایرانی بر بلوچستان و سیستان بوده اند. از اینجا به پیدایی ریشه نام مگان میرسیم چون کلمات عربی مَکی و مَکو (ریشه نامهای مک و مگ و ماگان و مکران) به معنی لانهً جوجه تیغی و خرگوش و غیره می باشد. بر این اساس معلوم میشود ماگان (یعنی محل لانه خارپشت) نه نامی سومری بلکه در اساس نامی سامی (اکدی و عربی و غیره) بوده است. بنابراین نام باستانی رسمی کهن ایرانی بلوچستان گدروسیا هم چنانکه اشاره شد بی تردید به معنی جایگاه جوجه تیغی می باشد و نامهای اوستایی نواحی سیستان سمت ایران دوزکه (محل زوزاک=جوجه تیغی) و وئکرته (محل بادخیز)- بنا به فرگرد اول وندیداد که خارپشت در آنجا لانه دارد- بوده است. مطابق فرهنگ ایران باستان تألیف استاد پورداود "یاقوت در معجم البلدان در طی سخن از سیستان از ابن الفقیه نقل کرده می نویسد: در هنگام گشایش سجستان (سیستان) به دست عربها مردمان آنجا میگفتند که نباید خارپشت ها را کشت و و نه آنها را راند زیرا که آنها مارها را می کشند. سجستان پر است از مار در هر خانه آن دیار یک خارپشت نگه می دارند. پلوتارخوس نویسنده یونانی 46 تا 120میلادی میگوید: مغان پیروان زرتشت، خارپشت را بسیار گرامی میدارند. اما از موش آبی بسیار بدشان می آید. عقیده دارند هر که بیشتر از آن بکشد بیشتر از بخشایش ایزدی برخوردار گردد.". در فرگرد اول وندیداد در باره همین ناحیه وئکرته (بادخیز، اشاره به بادهای صد و یک روزه سیستان و بلوچستان) یا دوزکه (یعنی محل خارپشت، همان دزدآب، زاهدان حالیه) می خوانیم هفتمین بخش از جاهای مراتع و عشیره ها که اهورامزدا آفرید وئکرته (سرزمین بادخیز) است، آنجا که خارپشت لانه دارد، آفت این سرزمین که اهریمن آفرید زن جادو (اشاره به پئیریکا و پریکانیان بلوچستان) یعنی خنه ثئیتی (پری پوشاننده آبها) است که خود اشاره به نام زاهدان (محل زهکشی) یا همان دزد آب دارد. بنابراین سرزمین دوزکه و یا وئکرته همان گدروسیای منابع کهن یونانی و ماگان منابع سومری و اکدی است. ظاهراً نام کهن دیگر سیستان یعنی نیمروز هم به صورت نمه روژ معنی محل پرستش خارپشت (روباه ترکی) را میدهد گرچه بهتر است آن را مأخوذ از نیمرئوک اوستایی (به معنی محل کانال) بگیریم چه در این صورت آن معادل زابلستان (زه-ور-ستان) خواهد بود.
بنابراین اساساً نام خلیج پارس (فارس) را هخامنشیان یا یونانیان صرفاً از عهد هخامنشیان به مناسبت مجاورت امپراطوری پارسیان هخامنشی و ترادف هیئت ایرانی نام لارستان با پارس و پاسارگاد (جایگاه پشتی) بدین خلیج داده اند. این بدان معنی است که یونانیان و رومیان با پیروی از ایرانیان هخامنشی آگاهانه نام خلیج پارس را جایگزین خلیج ماگان (به سومری یعنی سرزمین کشتی ها و بلمها یا به اکدی سرزمین جوجه تیغی) یا اسامی دریای آب شور و دریای سمت طلوع آفتاب نموده اند. یعنی در مجموع معلوم میشود نام کهن آن ماگان ربطی با نام پارس و کلمهً مَغ (مغ، ماگ، موگ، ظرف گود) و مغان پارس نداشته است. یعنی نام همان مغانی که استرابون از قول اراتستن ایشان را به عنوان یکی از قبایل بزرگ ناحیه فارس یاد نموده است و خود لفظ پارس هم به معنی کناری بوده و ربطی با کلمه فارسی پارچ نداشته است.
نام بلوچ هم ربطی با کلمه پارچ و پارچه ندارد ولی دستار تاج خروسی برخی از رؤسای ایشان یعنی بلوچ در این باب دخیل است. احتمال تلخیص و تبدیل آن از حروف نام قبیله سکایی و پارتی مهاجر بدین نواحی یعنی پرتوسوره یا پرتو- اوژ (علی القاعده همان پَهلوچ یعنی پهلوان نیرومند) یعنی ملت پادشاه گندوفارس (گندآور)هم وجود دارد که در ناحیه شرقی بلوچستان (توران) سکنی گرفته بوده اند.. یعنی مگانیهای این نواحی در تاریخ بسیار مقدم بر بلوچان بوده اند.
در اینجا در رابطه با نام سرزمین ماگان مقاله تحقیقی ایرج افشار در باب اسم قدیمی بلوچستان را ضمیمه می نمائیم:
نام بلوچستان در کتیبه‌های میخی داریوش هخامنشی در بیستون و تخت جمشید، «ماکا» یا مکه (maka) ضبط شده است که استان [ساتراپ] چهاردهم بوده است.
این سرزمین را در زمان ساسانیان کوسون (جایگاه بادگیر) می‌گفتند، اما قدیمی‌ترین نام آن همان «ماکا» یا «مکه» است که هرودوت نیز آن را مکیا یا میکیان خوانده است. این نام‌ها تا پیش از ظهور اسلام، میان مردم منطقه معمول بوده است؛ زیرا در قرن اول هجری که اعراب بر این سرزمین دست یافتند، نام آن «مکران» بوده است و جغرافی‌نویسان اسلامی نیز آن را با همین املا ضبط کرده‌اند.
استاد بارتولد در وجه نام‌گذاری بلوچستان می‌نویسد:
«از قرار معلوم آرین‌ها، منطقه ساحلی را بعد از کرمان تصرف کرده‌اند و ظاهراً این ولایت، نام یونانی خود گدروسیا - گدروزیا را از نام آن شعبه از ملت ایران که هرودوت «دروسیایوی» نامیده، گرفته است. اسم کنونی ولایت - که مکران است - اسمی نیست که قومی از اقوام آرین، روی این خطه گذاشته باشد. به عقیده علما، کلمه مکران مشتق از نام یک قوم دراوی [دراویدی] است که یونانی‌ها «ماکای» یا «موکای» می‌گفتند و در کتیبه‌های میخی «ماکا» و «ماسیا» خوانده می‌شود. در کتاب بیزانسی - که از جغرافی‌نویسان یونان است - اسم ولایت به شکل «ماکاره‌نه» دیده می‌شود.»

به عقیده هولدیچ، جهانگرد انگلیسی، مکران مرکب از دو واژه فارسی «ماهی» و «خواران» یعنی ماهی‌خواران است که براثر کثرت استعمال، به مکران تبدیل شده است.
سایکس می‌نویسد:
«در ایام [سلطنت] اسکندر کبیر، مکران را به واسطه قرب جوار دریا، ایکتیوفاجی یا ماهی‌خوران و ناحیه مشرف به داخله کشور را گدروسیا می‌نامیدند.»
یونانیان به بلوچستان «اراباه» نیز می‌گفتند. زیر نئارک دریاسالار اسکندر مقدونی - که به سال ۳۳۶ ق.م. با کشتی‌های تحت فرماندهی خود از مصب رود سند گذشته و به سواحل مکران و تنگه هرمز رسیده است - می‌گوید:
«اوایل آبان ماه (مطابق با دوم اکتبر ۳۳۶ ق.م.، مصادف با سال یازدهم سلطنت اسکندر) سفر تاریخی خود را شروع کردم. اوایل آذر ماه همان سال به سواحل اراباه (نام یونانی بلوچستان) رسیدیم.»
برخی بر این باورند که در گذشته‌های بسیار دور در سرزمین بلوچستان باتلاق وجود داشته است و ارانیا یا ایرنیا در زبان سانسکریت به معنی «باتلاق» است و از ترکیب این واژه با مکه تلفظی پدید آمده که به مرور زمان به مکران «سرزمین باتلاق‌ها» اطلاق شده است.
در حوالی سند، مکران را با کاف مفتوح تلفظ می‌کنند. از این رو می‌توان گفت که مکران مرکب از دو کلمه ران (باتلاق) و مکا است.
به هر حال قرن‌ها سرزمین کنونی بلوچستان، مکران نامیده می‌شده است. جهانگردان عرب نیز به نام مکران یا مکوران از این منطقه یاد کرده‌اند.
مارکوپولو از سرزمین بلوچستان به نام «کسماکوران» یا «کسمه‌کوران» (محل ماهی خوران) یاد نموده است. وی می‌نویسد:
«کسماکوران ایالتی است که شاهی بر آن حکومت می‌کند. مردم آن با زبان خاص خود گفتگو می‌کنند. بیشتر مردم آن مسلمان هستند، هر چند که بت‌پرستان هم در آنجا زندگی می‌کنند.»
نویسندگان قرون سیزده، چهارده و پانزده میلادی غالباً برای تسمیه [نام‌گذاری] تام ایالت، کلمه کیج و مکران را استعمال می‌کردند و به همین جهت مارکوپولو ولایت مربور را کسمه‌کوران نامیده است.

ظاهراً در گذشته‌های بسیار دور، طایفه دیگری به نام کوچ (ظاهراً براهویی‌ها) با بلوچ‌ها خویشاوندی داشته و فردوسی در شاهنامه از دو طایفه مجاور یکدیگر کوچ و بلوچ نام برده است.
ریچارد فرای می‌گوید:
« بی‌شک مردم بلوچ ایرانی که نام خود را به سرزمین پهناوری داده‌اند که میان رود سند و خلیج فارس در یک سو و اقیانوس هند و شهرهای ایرانی کرمان و بم و شهرهای افغانی فراه و قندهار در دو سوی دیگر واقع است، پیش از سده یازدهم پس از میلاد به این قسمت نیامده بودند.»
برخی بر این باورند که در قدیم، بلوچ‌ها در ارتفاعات گیلان زندگی می‌کرده‌اند و پیش از هجوم اعراب به ایران، به مکران و بلوچستان مهاجرت کرده‌اند و از این زمان است که کلمه بلوچستان از نام این قوم گرفته شده و در نام‌گذاری این سرزمین به کار رفته است.
منبع:
بلوچستان و تمدن دیرینه آن - تألیف: ایرج افشار - ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی - چاپ اول، بهار ۱۳۷۱ - صفحات ۲۶ و ۲۷.(بر گرفته از وبلاگ خدنگ).