شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۸

دو گور دخمه صحنه متعلق به پادشاهان الیپی (از جمله تالتا و نیبه) در نیمه اول حکومت مادها به نظر می رسند

گوردخمه صحنه یا گوردخمه دربند در بدنهٔ کوه شوق علی واقع در شمال شهر صحنه و سمت راست رود دربند در استان کرمانشاهِ ایران حجاری شده‌است. این گوردخمه‌ها در بین اهالی محل به قبر کیکاوس، فرهاد تراش و گور شیرین و فرهاد معروف است. در طول مسیر رسیدن به گور دخمه صحنه، که برخی آن را یکی از نادرترین گوردخمه‌های دو طبقه مادها می‌دانند. به فاصله یک صدمتری از گوردخمه بزرگ، گوردخمه دیگری وجود دارد که جهت آن به سوی شرق است. با توجه به این که نوع تراش این گوردخمه شبیه گوردخمه بزرگتر است، بنابراین می‌توان گفت که این دو دخمه هم زمان ساخته شده‌اند.
چون این گور دخمه ها نه تصویر و نه نوشته دارند متعلق به اوایل مادها در منطقه الیپی (محل حکومت خاندان تالتا) به نظر می آیند. ستون و سر ستونهای تخت جمشیدی مانند آن به تقلید ستون و سر ستونهای شهر دور-شاروکین (خُرس آباد) ساخته شده اند.

معنی محتمل قوری (غوری) و کتری

نام قوری (غوری) را با نام ولایت غور افغانستان (به لغت پشتون یعنی کوهستان) ربط می دهند. ولی این نام به صورت غوری-کا در سنسکریت به معنی غُل غُل جوشنده است و با خود واژهٔ غُل و غُر در غُل غُل و غُرغُر هم ریشه است.
घुरिका f. ghurikA snorting
घुर्घुरक m. ghurghuraka gurgling or murmuring sound
घुरघुरायते verb ghuraghurAyate { ghuraghurAya } snort
نام شهر غوریان افغانستان را هم می توان در سنسکریت به معنی دارای چشمهٔ جوشان گرفت.
کلمۀ قلیان را با غَلَیان (جوشش) در عربی سنجیده اند. شباهتش به غُل فارسی تصادفی به نظر می رسد. غَلی در قاموس قرآن به معنی جوشیدن آمده است.
واژهٔ کِتری را می توان برگرفته kettle زبانهای اروپایی (به معنی ظرف گود برای جوشاندن) گرفت:
kettle (n.)
"metal vessel used for boiling or heating liquids over a flame," Old English cetil, citel (Mercian), from Proto-Germanic *katilaz (compare Old Saxon ketel, Old Frisian zetel, Middle Dutch ketel, Old High German kezzil, German Kessel), which usually is said to be derived from Latin catillus "deep pan or dish for cooking," diminutive of catinus "deep vessel, bowl, dish, pot," from Proto-Italic *katino-.

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۸

مشابه های سنسکریتی سیر و سرکه

نامهای ایرانی سیر (سیرکَو، سیک پهلوی) و سرکه با کلمات سنسکریتی سگره (حاوی مواد سمّی) و چوکره (ترشک، سرکه) مطابقت می نمایند:
सगर adj. sagara containing poison
चुक्र m.n. cukra sorrel
चुक्र m.n. cukra vinegar made by acetous fermentation

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۸

معنی نام چشمۀ قرآنی بهشتی سلسبیل

دکتر محمد خزائلی در فرهنگ اعلام قرآن در مورد واژۀ سلسبیل که به قول لغت شناسان قدیم آن را به معنی آب گوارا و پیوسته جاری معرّب از زبانهای ایرانی می آورد، ولی اتیمولوژی آن را نمی داند: "لفظ سلسبیل در آیۀ ۱۸سورۀ انسان مذکور است: «عیناً فیها تسمی سلسبیلا». اهل بهشت از چشمه ای در بهشت سیراب میشوند که سلسبیل نامیده میشود.
اجزاء سلسبیل در اساس به وضوح در لغات هندوایرانی سَرَسَ (سَلَسَ، گوارا و زیبا و نیرومند) و بیل (چشمه) دیده میشوند یعنی آن به معنی چشمۀ گوارا و نیرومند است. جزء بیل در نامهای جغرافیایی ایرانی همچون خامده بیل (چشمۀ سیراب کننده)، اندبیل (چند چشمه)، اردبیل (اردی-بیل: دارای آب رود یا چشمه بالنده، رود اردوی-سور-اناهیتَ اوستا) و چشمه بیل معروف پاوه دیده میشود. به نظر می رسد نام قرآنی چاه ویل جهنم قرآن نیز صورتی از این واژه بوده باشد:
सरस adj. sarasa (salasa) fresh, beautiful, juicy, powerful
बिल n. bila opening
از آن جایی که در قاموس قرآن، سلسبیل نام چشمه ای بهشتی به شمار رفته است و مطابق حدیث نبوی منقول در عجایب المخلوقات این چشمه کوه سبلان (هُکر اوستا) یعنی همان چشمهٔ اردویسور اناهیت اوستا ( چشمه پاک بالنده نیرومند) است که چشمه ای بهشتی به شمار رفته است، لذا نام سلسبیل با اردبیل (دارای چشمهٔ بالنده) و چشمهٔ سرئین آن یعنی چشمهٔ زیبا مطابق می‌گردد.

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۸

اتیمولوژی واژۀ کُردی میژو

واژۀ میژو (تاریخ) در کُردی در خود زبان کُردی به صورت ویژ-زو به معنی گفتار دیر زمان است. واژۀ کُردی دیگر برای تاریخ یعنی دیروک (منسوب به زمان دیرین) گواه آن است.

در مورد ریشهٔ محتمل ایرانی و ریشۀ اصلی سامی واژهٔ تاریخ

روزنتال اشتقاق‌های گوناگونی برای واژه تاریخ آورده است: اَرْخُو در اکدی، یرْحْ در عبری، یرَحْ در آرامی، وَرْخ در اتیوپیایی و وْرْخ در عربی جنوبی (یمن). وی احتمال می‌دهد که ریشه واژه تاریخ، توریخ (در سامی به معنای ماه) است و تاریخ از مُوَرَّخ یا مؤَرِّخ اشتقاق یافته است و اشتقاق‌های دیگر را نمی‌پذیرد.
امّا تاریخ (تار-ریخ به تلفظ ایرانی) در سنسکریت و تارَخ (تَر-رَخ) در زبانهای ایرانی را می توان به معنی خراش گذشت زمان معنی کرد و منظور از آن را علامت گذاری روزها و ماه‌ها و سالها با کشیدن شیار روی دیوار و زمین دانست. جالب است که واژهٔ اوستایی شَن مَئویه که یاد آور نام شنبه است به معنی زَخم، شیار، شکاف و بریده است و در کتاب لغت قدیمی منتهی الارب معنی نام روز شنبه، شیار آمده است.
حتی می توان جزء کار در کلمات پهلوی کاران (تاریخ) و کارنامک (تاریخ) را به معنی واژۀ اوستایی کَر (بریدن و چاک دادن و شیار کشیدن) و گار در روزگار پارسی میانه (تاریخ) را به معنی اوستایی گَر (کشیده شدن و علامت گذاری شدن) گرفت. واژۀ پرگار (پره-گار، حلقه کِش) از این ریشه به نظر می رسد. ولی خود واژۀ تاریخ بدین صورت ترکیبی خود در منابع هندوایرانی کهن نیامده است. بر عکس ریشۀ سامی آن از کلمۀ أْرخ (ماه) مسلّم به نظر می رسد:
در ویکشنری ریشۀ واژۀ تاریخ کلمۀ أْرخ (ماه) در زبانهای سامی آمده است:
From the root ء ر خ‎ ‎(ʾ-r-ḵ‎). Assimilated version of تَأْرِيخ‎ ‎(taʾrīḵ‎), verbal noun of أَرَّخَ‎ ‎(ʾarraḵa, “to date, to write the date” ).
صورت مختلف کلمه ماه در زبانهای سامی با آن همخوانی دارد:
warḫu [ITI : ] (n.) [Time] month
Variants : arḫu, urḫu
Comparison with other Semitic languages :
• Syriac : yarḥā ܝܰܪܚܳܐ
• Hebrew : yārēḥa יָרֵחַ "moon"
Ugaritic : yrḫ "moon"

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۸

مطابقت کوراوغلوی اساطیری با بابک خرمدین

رد پای نام اصلی بابک خرمدین یعنی حسن در داستانهای رزمی کوراوغلو:
ظاهراّ نخستین محققی که ولو به اختصار و گذرا به شباهت اسطورهٔ کوراوغلو به حماسهٔ بابک اشاره کرده است، صمد بهرنگی است. در اینجا به وجوه اشتراک این دو حماسهٔ آذربایجانی می پردازیم مبنی بر اینکه بن مایهٔ اسطوره کوراوغلو همان حماسهٔ بابک خرمدین است:
نام دژ بَذ بابک یعنی بلند و نیرومند به وضوح مطابق چملی بِل (کمرهٔ مه آلود) یعنی دژ کوراوغلو است و دو نام حسن کُرد اوغلو پسر کوراوغلو و دلی حسن (حسن دیوانه سر یا حسن دلیر) سردار بی باک و دلیر کوراوغلو نشانه هایی از بابک خرمدین (حسن) را بر خود دارند. مورد اول اشاره به تبار مادی بابک خرمدین و یا پهلوانی او (گُرد بودن وی) است و مورد دوم نشانه بی باک بودن و دلیر بودن او است. در مقام دوم نام او در سفر جنگی ارزروم به همراه دمیرچی اوغلو دلیر حسن یاد میشود، دمیرچی اوغلو دلیر حسنی که همانند بابک خرمدین (حسن) در این نواحی سمت ارمنستان و ارزروم دستگیر و سپس سلاخی میشود. از قرار معلوم بابک خرمدین در قلعه بَذ مه آلود (چملی بل) در ترانه های حماسی که با تنبور می خوانده است خود را کورو اوغلو (پسر کورو/کوروش) تخلص می نموده است. داستان کودکی کوراوغلو به عنوان پسر علی یا آلوو کیشی (آذر مرد) و حامی وی همین مهتر اسبان آسیب دیده از خانهای ستمگر به وضوح یاد آور داستان مادی خبر کتسیاس در باره کودکی کوروش به عنوان پسر آترادات پیشوای مردان (یعنی پسر مخلوق آتش فرزند جنگاوران) است که در سمت گیلان به تحریک مهتر اسبان که از خان مادی خود آسیب دیده بود، دست به قیام می زند. داستان فراری دادن نگار توسط کوراوغلو هم بسیار شبیه فراری دادن گلنار توسط اردشیر بابکان است. به نظر میرسد این روایات حماسی کهن ایرانی در پیش خرمدینان بسیار رایج و پر ارج بوده اند.
از قرار معلوم شغل پدر بابک خرمدین (حسن) فروش "اسلحه" (زیت/زین، از ریشه زی= سلاح) بوده است که نویسندگان عرب به سهو یا به عمد زیت/زین ایرانی (اسلحه) در شغل وی را مطابق زَیت عربی (روغن) آورده و شغل او را روغن فروش گرفته اند. بنابراین در اساس از دمیرچی اوغلو دلی حسن (حسن دلیر آهنگر زاده) کسی به غیر از بابک خرمدین (حسن) منظور نبوده است. نام پدر بابک خرمدین (کوراوغلو) در اسطورهٔ وی، به جای عبدالله یا عامر (نامهای پدر بابک خرمدین)، علی (آلوو) ذکر شده است. جالب است نام خلفای بغداد مخاصم بابک خرمدین در سفر جنگی داغستان (در اینجا منظور دغا-استان= سرزمین مکاران) در رابطه با حسن کوراوغلو (بابک)، عرب پاشا آمده و نام مادر حسن کوراوغلو به جهت عکس العمل در مقابل تهمت ناروای معاندین مؤمنه خانم ذکر شده است. ظاهر نام کورو (کوروش) که بابک خود را در ترانه های حماسی اش بدان تلخص می‌کرد، برداشت پسر مرد کور را برای وی همراه آورده است. بر این پایه است که در مورد بابک خرمدین گفته شده است مادرش (ماهرو) از یک چشم نابینا بوده است.
معنی نامهای افشین بر مبنای اسطوره حماسی آذری کوراوغلو:
نامهای مختلف افشین را به صور افشین، کیدر، خیذر و حیدر آورده اند از این میان حیدر در عربی به معنی شیر است. جالب است که در مقام مقایسه و مقابله در اسطوره بومی آذری بابک خرمدین که به صورت کوراوغلو باقیمانده است، نام افشین به صورت کچل حمزه (شیر تاس) ذکر شده است. لابد خود نام افشین در رابطه با این عنوان کچل است چه آن به وضوح ترکیبی از حرف نفی "اَ" و "فش" (کاکل) و علامت نسبت "ین" است. لاجرم این نامگذاری به جهت سنت از ته تراشیدن موی سر فرمانروایان به سنت برخی قبایل آسیای میانی باستان بوده است، چه می دانیم نام افشین علاوه بر نام افشین معروف عنوان عمومی فرمانروایان اسروشنه بوده است. پس در مجموع می توان چنین نتیجه گرفت که صور مختلف نامهای دیگر افشین در رابطه با معنی شیر درنده بوده اند. چه نام کیدر به وضوح یاد آور کیدارا بینانگذار کوشانیان کوچک در سمت جنوب افغانستان بوده است. این نام را می توان به معنی آنکه می درد (شیر درنده) معنی نمود. کلمه سانسکریتی کتاره (قدّاره) گواه این معنی است. کلمه خیذر را هم می توان شکلی از همین کلمه یا از ریشه خد اوستایی به معنی کَنَنده و درنده گرفت.

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۸

ریشۀ و معنی محتمل گل سوسن

در ویکشنری سوسن را نامی یونانی-ایرانی دانسته ولی حدس زده اند که منشأ مصری داشته باشد. با توجه به اجزاء هندواروپایی نام سوسن در لغت نامه هندواروپایی پوکورنی، معنی به اندازۀ کافی خوب و زیبا برای آن به دست می آید:
su-, sū- su̯e-lo- good, well
sā-, sə- IE sāno-s enough, satiate, sufficient

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۸

ریشۀ واژه های بُت و دیو

ریشۀ واژه های بُت و دیو
با توجه به واژه های فارسی بوزه (تنۀ درخت) واژۀ بُت به معنی تندیس به نظر می رسد.
भूत adj. bhUta being or being like anything
بر این پایه نام دیو در مقام خدای نامطلوب بر گرفته از کلمۀ دِوَ در سنسکریت به معنی تندیس و بُت است.
देव m. deva idol
در کتیبه خشایارشا هم دیو به جای تندیس خدایانی نظیر مردوک است. بر این پایه منظور از دیوان (منسوبین به دیو) و دیویسنان (دیوپرستان) به ویژه مردم امپراطوریهای آشور و بابل بوده اند.
در نوشتهٔ موسوم به دئوه به‌ جای مانده از خشایارشا در پارسه آمده است:
4b- و در بین آن سرزمین‌ها ، سرزمین‌هایی بودند که در گذشته در آنجا دیوان (دئوه) ستایش می‌شدند. پس به خواست اهورا‌مزدا، من مکان‌های عبادت دیوان (دیودان ها) را نابود ساختم و دستور دادم: «دیگر هیچ دیوی نباید ستایش شود». هر جا که دیوان عبادت می‌شدند در آن مکان من اهورا‌مزدا را در زمان مناسب و با مراسمی درخور نیایش نمودم.

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۸

اتیمولوژی قبراق

سر ترکی و فارسی بودن قبراق که به صورت کیوراک در ترکی ترکیه نیز مصطلح است، بحث است. در لغت نامۀ دهخدا قبراق جایی فارسی آمده است و در جای دیگر به صورت غبراغ ترکی: "قبراق. [ ق ِ ] (ص) چست و چالاک. و چون لفظ عربی و ترکی نیست باید با غین نوشته شود. (فرهنگ نظام ). (در فرهنگ پهلوی مکنزی هم بر این اساس پهلوی اعلام شده است. در سنسکریت واژۀ jAgarUka به معنی بیدار و shighra به معنی تند است که تنها اندکی شباهت به چالاک و قبراق دارند). غبراغ. [ غ ِ ] (ترکی ، ص) غِبْراق. قِبْراق. جلد. چابک. چست. چالاک. || زود." بر پایۀ فرهنگ نظام و فرهنگ پهلوی مکنزی به قول دوستمان مهدی فاطمی، "قبراق از پارسی میانه: gubrāg پدید آمده است به معنی بیدار، چالاک. و با واژگان فارسی دری گربز و جربزه (کربزه= دارای تن کاری) همریشه است".
قبراق (قیوراق آذری) به شکل گُو-راک در ترکی آذری به معنی "[تند و تیز] مانند شرارۀ آتش" است. بر این اساس اصل ایرانی قبراق را می توان از کلمهٔ مرکب اوستایی جَه-بَرِجَ (جَه-برگه، درخشندهٔ جهنده، جَرّقه) گرفت.
«قبراق: چالاک، زرنگ. پارسی میانه: .gubrāg .پارسی میانه: gubrāstan, gubrās: بیدار کردن، بیدار شدن. پارسی دری: گربز: محیل، مکار، زرنگ. پارسی نو: جربزه: توانایی،عرضه. (مهدی فاطمی)».
به ظاهر این گوبراس می تواند ریشه نام گوبریاس عهد هخامنشیان باشد. گرچه هیئت گئوبروۀ آن معنی دارندۀ چهارپایان زیاد را می دهد.