دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۴۰۲
مطابقت اوشنر اساطیری اوستا و بلعم باعورای تورات با زانسان (بسیار ماهر) فرمانروای اصفهان
Correspondence of Oshnar in Avesta and Balaam in Torah with Zansan (very skillful) ruler of Isfahan
در اساطیر ایرانی اوشنر (بسیار دانا) وزیر خردمند کیکاوس (پادشاه پارتاکّی، سرزمین کنار چشمه ها، کاشان) پسر کی اپیوه (گرامی) است که در تاریخ معادل خشتریتی پادشاه کارکاشی (کاشان) پسر اوپیته (اوپیس) است که از مقابل اسرحدون پادشاه آشور به شهر آمُل پناه برد ولی بعد سپاهیان آشوری مهاجم به شهر آمُل (دیوان مازندران) را در آغاز حکومت آشوربانیپال شکست داد و ماد مستقل شد. در عهد او و پدرش اوپیته (اوپیس) متحد مقتدر آنها در منطقه زانسان (فوق العاده ماهر) فرمانروای پارتوکّی (کنار رودخانه، اصفهان) بوده است که با اوشنر دانای اساطیری قابل تطبیق است.
दंसन n. dansana (dhansana) marvellous power or skill
لذا منظور از کاوهٔ اساطیری ناحیهٔ اصفهان همین زانسان (اوشنر) به نظر می رسد:
कवि m. kavi intelligent man
"از شخصیت هایی که پیوستگی نزدیکی با پادشاهی کیکاوس دارد «اوشنر» می باشد که در فروردین یشت از فره وشی او یاد شده و در آفرین زرتشت نیز از او به عنوان گزیده ی خرد نام رفته است.
در ادبیات پهلوی وی با کیکاوس پیوستگی دارد. به روایت کتاب هفتم دینکرت، اوشنر فره ایزدی که جمشید را ترک گفته بود، نصیب برد.
اوشنر رایزن و وزیر اعظم (فرمذار) کاوس بود و هفت کشور جهان را از سوی او اداره می کرد. اوشنر حتی در زهدان مادر نیروی شگفت آوری از خود نشان داد و همین که زاده شد به اهریمن حمله برد.
وی در جدال با مخاصمین پیروز می شود و به کشورهای آریایی پندهای خردمندانه می دهد. به روایت بندهشن، اوشنر با دسیسه هایی که دیوان می کنند به امر کیکاوس از پای در می آید."
شخصیت بلعم باعورا (پیر صاحب الاغ در بین مردمان) در تورات ترکیبی از شخصیتهای اوستایی ثریت (سریت، پیر، زال) و اوشنر (پئوروجیرَ، بسیار دانا) به نظر می رسد که در تورات او را با موسی و یوشع و سرزمین اسرائیل ربط داده و بومی آنجا نموده اند:
بَلعَم باعورا یا بَلعَمبن باعور (به عبری: בלעם בן בעור) شخصیتی در داستانها و روایتهای یهودی و اسلامی است. او را دانندهٔ اسم اعظم دانستهاند که از این دانش خود سوء استفاده کرد. برخی او را با بلعام بن بعور که داستان آن در فصل ۲۲ سفر اعداد آمدهاست یکی دانستهاند.
مطابق تورات بلعم باعورا در زمان موسی نبی میزیست و خداوند او را به مقام مستجابالدعوه رساند تا بتواند با بنی اسرائیل به فلسطین غلبه کند اما در اثر نافرمانی دچار عذاب الهی شدند.
داستان بلعم باعورا در تورات: "او از علمای بنیاسرائیل بود، و کارش به قدری بالا گرفت که اسم اعظم میدانست و دعایش به استجابت میرسید. روایت شده: موسی با جمعیتی از بنیاسرائیل به فرماندهی یوشع بن نون و کالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به سوی شهر (بیتالمقدس و شام) حرکت کردند، تا آن را فتح کنند و از زیر یوغ حاکمان ستمگر عمالیق خارج سازند. وقتی که به نزدیک شهر رسیدند، حاکمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنیاسرائیل) رفته و گفتند از موقعیت خود استفاده کن و چون اسم اعظم الهی را میدانی، در مورد موسی و بنیاسرائیل نفرین کن. بَلْعَم باعورا گفت: «من چگونه در مورد مؤمنانی که پیامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرین کنم؟ چنین کاری نخواهم کرد.»
آنها بار دیگر نزد بَلْعم باعورا آمدند و تقاضا کردند نفرین کند، او نپذیرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نیرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه کرد، که سرانجام بَلْعم حاضر شد بالای کوهی که مشرف بر بنیاسرائیل است برود و آنها را نفرین کند. بَلْعم سوار بر الاغ خود شد تا بالای کوه رود. الاغ پس از اندکی حرکت سینهاش را بر زمین مینهاد و برنمیخاست و حرکت نمیکرد، بَلْعم پیاده میشد و آنقدر به الاغ میزد تا اندکی حرکت مینمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهی به سخن آمد و به بَلْعم گفت: «وای بر تو ای بَلْعم کجا میروی؟ آیا نمیدانی فرشتگان از حرکت من جلوگیری میکنند.» بَلْعم در عین حال از تصمیم خود منصرف نشد، الاغ را رها کرد و پیاده به بالای کوه رفت، و در آنجا همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنیاسرائیل را نفرین کند اسم اعظم را فراموش کرد و زبانش وارونه میشد بهطوریکه قوم دشمن را نفرین میکرد و برای بنیاسرائیل دعا مینمود.
به او گفتند: چرا چنین میکنی؟ گفت: «خداوند بر ارادهٔ من غالب شدهاست و زبانم را زیر و رو میکند.» در این هنگام بَلْعم باعورا به حاکمان ظالم گفت: اکنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حیله و نیرنگ باقی نماندهاست. آنگاه چنین دستور داد: «زنان را آراسته و آرایش کنید و کالاهای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنیاسرائیل برای خرید و فروش ببرند، و به زنان سفارش کنید که اگر افراد لشکر موسی خواستند از آنها کامجویی کنند و عمل منافی عفّت انجام دهند، خود را در اختیار آنها بگذارند، اگر یک نفر از لشکر موسی زنا کند، ما بر آنها پیروز خواهیم شد.» آنها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرایش کرده به عنوان خرید و فروش وارد لشکر بنیاسرائیل شدند، کار به جایی رسید که «زمری بن شلوم» رئیس قبیله شمعون دست یکی از آن زنان را گرفت و نزد موسی آورد و گفت: «گمان میکنم که میگویی این زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمیکنم.»
آنگاه آن زن را به خیمهٔ خود برد و با او زنا کرد، و این چنین بود که بیماری واگیر طاعون به سراغ بنیاسرائیل آمد و همهٔ آنها در خطر مرگ قرار گرفتند. در این هنگام «فنحاص بن عیزار» نوهٔ برادر موسی که رادمردی قویپنجه از امرای لشکر موسی بود از سفر سررسید، به میان قوم آمد و از ماجرای طاعون و علّت آن باخبر شد، به سراغ زمری بن شلوم رفت. هنگامی که او را با زن ناپاک دید، به آنها حمله نموده هر دو را کشت، در این هنگام بیماری طاعون برطرف گردید. در عین حال همین بیماری طاعون بیست هزار نفر از لشکر موسی را کشت. موسی بقیه لشکر را به فرماندهی یوشع بازسازی کرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را یکی پس از دیگری فتح کردند."
ارتباط نام و نشان بلعم باعورا (پیر بین مردم) با ثریت (سریت، پیر، زال) که او هم مانند اوشنر همکار و معاصر کیکاوس (خشتریتی) بوده است:
जरठ adj. jaraTha (zarita, thrita) old
در فارسی ج، ز، س، ث گاهی بدل هم آمده اند.
اسطورۀ مشابه آنها:
مطابق تورات و روایات اسلامی زمانی که بلعم (پیر میان مردم) خواست برای نفرین حضرت موسی و قومش برود، الاغ او از حرکت باز ایستاد. بلعم او را کتک زد و این عمل، سه مرتبه تکرار شد. سپس حیوان به اذن الهی به سخن آمد و به بلعم گفت که ملائکه را میبیند که جلوی او را میگیرند. ولی با وجود این بلعم مرتکب گناه شد. گناهی که مطابق روایات اسلامی او را در رابطه با سگان هار قرار داد.
متقابلاً به روایت کتاب پهلوی دینکرد "تورانیان روان کاوُس را تباه کردند و او به ثریت (پیر) فرمان داد که گاو مرز یاب بین ایران و توران را بکشد. گاو به زبان آدمیان با او سخن گفتن آغاز کرد که اگر به این گناه مبادرت کنی دچار ملامت و سرزنش وجدان خواهی شد و.... سرانجام سگان وحشی در جنگل او را دریدند."
موسی (برگرفته از آب) و یوشع (منجی) در این اسطورهٔ توراتی به جای کی قباد (پدر اپیوه، اوپیس) و کیکاوس (خشتریتی) هستند که اولی داستان کودک در گهواره به آب رها شدهٔ مشابهی با موسی دارد و دومی به یاری آترادات پیشوای آماردان (گرشاسب، رستم هفتخوان مازندران) پسر ثریته آشوریان مهاجم به مازندران به رهبری رئیس رئیسان شانابوشو را در زیر حصار شهر آمل شکست داد و ماد را برای نخستین بار در تاریخ مستقل نمود.
یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۴۰۲
معنی نام شهر دارابگرد (داراب قدیم)
نظر به اینکه گرداگرد حصار بلند شهر دارابگرد خندق آب عمیقی کنده بوده اند، بنابراین دار-آب-گِرد/گَرد به معنی شهر دارای خندق آب گرداگرد بوده است:
در فاصله ۶ کیلومتری شهرستان داراب آثار شهر کهن دارابگرد نخستین پایتخت سلسله ساسانیان و یکی از قدیمیترین شهرهای ایران باستان قرار دارد. این شهر که قدمت آن به عصر هخامنشیان میرسد. پیرامون شهر حصار مخروطی عظیمی از گل رس و سنگ و ملات آهک ساخته شده که ارتفاع آن به بیش از ۱۰ متر میرسد این دیوار در طول زمان دچار فرسایش شده و ارتفاع آن اکنون به حدود ۷ متر میرسد وجود ماده چسبندهای درمیان ملاط و گل به کار رفته در دیوار سبب شده با گذشت بیش از ۲۶۰۰ سال این دیوار با تخریب کم پابرجا و استوار باقی بماند. پشت دیوار خندق بزرگی برای حفاظت بیشتر از شهر ایجاد نموده بودند که دسترسی به شهر را در مواقع خطر بسیار مشکل میکردهاست. عمق این خندق بیش از ۱۰ متر و عرض آن حدود ۵۰ متر بودهاست که این قسمت نیز دچار فرسایش شدهاست این خندق پیوسته مملو از آب بوده و به گفته مورخین متقدم در آن گیاهانی بوده که به دور پای افرادی که وارد خندق میشدهاند میپیچیده و مانع از شنا کردن آنها میشدهاست. آب مورد نیاز خندق از رودخانههای اطراف از جمله رود بال تأمین میشدهاست.
در رابطه با ارتباط لفظی نام شهر داراب با داراب شاه کیانی (در اصل نوذری) گفتنی است:
نام داراب شاهنامه از دارَیَ وَهو (در اصل دارای ثروت) گرفته شده است. ولی در شاهنامه جزء اول آن "دار" به معنی چوب (صندوق چوبی) و جزء دوم آن به صورت بِ (بی، باشنده) و نیز آب تصور شده است و از آن اسطورهٔ نوزاد رها شده در صندوق چوبی در آب رودخانه پدید آمده است. داراب شاهنامه مطابق داریوش دوم سلف دارای دارایان (داریوش سوم) است:
धर adj. dhara possessing
वसु n. vasu (vahu) riches
معنی نام لامرد و لار
نام لامرد را با لامردون بختیاری یعنی چادر دامداران سنجیده اند. نام قدیمی احشام لامردون آن گواه درستی این نظر است.
نام لار را میشود با واژه های لَر به معانی جوی سیلاب و کنار فارسی و لیر به معنی مسکن و لَر (لار) به معنی تخته سنگ در زبان بختیاری سنجید در مجموع معنی مسکن کنار نهر سیلابی فصلی، به ویژه معنی مساکن واقع بر تخته سنگها برای آن مناسب می اُفتد. چون در این رابطه نام قصبهٔ خُلار فارس را می توان محل صدور تخته سنگ و سنگ آسیاب خوب معنی کرد که بدان معروف است.
معنی نامهای شیراز و پارس (پاسارگاد) The meaning of the names of Shiraz and Pars (Pasargad)
مطابقت شیراز با آربوای نقشه های بطلمیوسی:
نظر به یکی بودن محل و معنی آنها، این دو، نامهای محل واحدی بوده اند: چون واژهٔ هاربهورای سنسکریت (محصول لذیذ، انگور) می توانست به آربوا تلخیص یابد یا مترادف آن باشد. و خود نام شیراز را نیز می توان به معنی محل بارور شدن رز (تاک) گرفت:
हारभूरा f. hArabhUrA grape
हार adj. hAra delightful
bhura: product
हार adj. hAra delightful
भव m. bhava prosperity, product
भावुक adj. bhAvuka productive
نام پارس نیز به معنی سرزمین انگور خیز به نظر می رسد:
نظر به اینکه کوروش در خواب آستیاگ به سان تاک جهانگیری ظاهر میگردد که از بطن ماندانا روییده بود، لذا نام پارس با توجه به شواهد سنسکریتی آن می تواند به معنی محل انگور خیز باشد. مطابق منابع یونانی در کاخ هخامنشیان تاک زرینی که بر کاجی پیچیده بود، نگهداری میشد:
पर्ष m. parSa bundle, cluster
परिसर् f. parisar grape.
به نظر می رسد نامهای شیراز (آربوا)، پارس و پاسارگاد در این رابطه باشند: اجزاء پارس و پاسار در نام پاسارگاد با واژه های سنسکریتی پَرشَ (خوشه)، پَریسار (انگور) و جزء کاد با واژهٔ اوستایی گَئِثَ (جا) و واژهٔ فارسی کَت (کَد، جا) قیاس هستند.
نام الههٔ دانهٔ میوه های یونانی یعنی پرسفاته (پرسفونه) را هم که در زبانهای هندوایرانی جسته اند، در این زبانها می توان به معنی الههٔ خوشهٔ انگور گرفت:
Cicero calls Persephatta the seed of the fruits of the fields.
نام بابلی این الهه، گِشتی نانا (الههٔ تاک) و نام اوستایی آن سپنت آرمئیتی (الههٔ میوهٔ لذیذ) بوده است:
स्वन्त adj. svanta auspicious
आरमति{आरम्} verb Aramati[Aram] take pleasure
आरमति{आरम्} verb Aramati[Aram] delight in
نامهای مردوک (خدای جشن نوروز بابلی) و آشّور (خندان و شاد) و اهورامزدا و وارونا نیز در زبانهای هندوایرانی با شراب و شادی مرتبط هستند:
मार्द्वीक adj. mArdvika made of grapes
मार्द्वीक n. mArdvika wine
आशय m. Ashaya pleasure
आशय m. Ashaya soul
सुरा f. surA wine
نام اهورامزدا در هیئت اهورا مَذ دا (سرور خالق خوشی) با معانی فوق مرتبط میگردد. نام وَرِنه اوستایی (خوشی) نیز نام وارونای وداها (معادل اهورامزدا) را با شادی و خوشی و بهترین خدای شادی مربوط می سازد:
माद m. mAda (madha) exhilaration
मद m. mada (madha) excitement
dyu: sky, god
varena (varuna): pleasure
یعنی آسورا وارونا در معنی اوستائی خدای شادی و خوشی و اهورا مزدا در معنی خالق شادی و خوشی به هم می رسند: افزون بر این نام سرزمین اقامتگاهی وارونا یعنی سوخا (سوکها) به معنی شادمانی است و مطابق وندیداد، اهورا مزدا سرزمین خاص خویش ایرانویج را بسیار شادیبخش بیافرید:
Varuna inhabits the kingdom of Sukha, referring to "happiness".
सुख n. sukha happiness
مناسبت روز هرمز (اهورامزدا) با شراب و شادی:
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی تن دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
جمعه، مهر ۱۴، ۱۴۰۲
معنی نام شهر تیران اصفهان
نام تیران را با تهران سنجیده اند و خود تهران به صورت اوستایی تهرایی-ان به معنی محل منسوب به پناهگاههای زیر زمینی است که در سفرنامه های قدیمی از آنها یاد شده است. جالب است که در شهرستان تیران دو شهرک زیر زمینی کشف گردیده است.
کلمهٔ تهرایی (پناهگاه) در اوستا حاوی رمز نام تهران است. اکثر محققین موقع بررسی نام تهران به کتابهای فرهنگ واژه های اوستا و یادداشتهای گاثاها مراجعه نکرده اند تا آن را در یابند. شهرهای تبریز (تورز، محل مخفیگاههای نیرومند) و سامن (محل آرامش، کارخوندیر) هم دارای مخفی گاههای زیر زمینی گسترده بوده اند:
Śamana (शमन, “the settler”)
kar: stone
अधस्तात्खनति{खन्} verb 1 adhastAtkhanati[khan] cave
धीर adj. dhira firm
معنی نام شهرهای قمشه، فلاورجان، نطنز، اردستان و سمیرُم و نجف آباد اصفهان
نام قمشه (شهرضا) با توجه به سابقهٔ وجود آب انبار در آن مرکب از واژه های قُم (کوم، آب انبار) و شه (شی، جا) به نظر می رسد. نام قمشه در نزهة القلوب حمدالله مستوفی، کُمندان آمده است یعنی محل دارای آب انبار.
فلاورجان از تلخیص نام قدیمی آن یعنی فیروزان (فیروز ور جان، فلُورجان، محل دژ پیروز) پدید آمده است که در کتب جغرافیایی قدیم از آن یاد گردیده است.
نطنز (به لفظ اوستایی نه تنج، نه نیرومند و بزرگ) به همان معنی بلیده (شهر کوچک) است که کتب جغرافیایی قدیم در مورد آن به کار رفته است.
نام اردستان که در کتیبه های آشوری به صورت سرزمین طلا آمده است به معنی محل ثروت است:
अर्थ m. artha wealth
نام سمیرُم می تواند به معنی شهر گسترده باشد:
स्मेर adj. smera expanded
उम m. uma town, city
نام نجف آباد که در عهد حمدالله مستوفی هفشوبه (هفت جوبه/جویه) نامیده میشده است با اضافه شدن دو جوب دیگر تبدیل به «نُه جوب آباد» (نُجف آباد/نَجف آباد) شده است.
چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۴۰۲
اتیمولوژی زنبق (چمپک) و بنفشه و یاسمین و سوسن
زنبق در زبانهای هندوایرانی به معنی دارای بوی مطبوع به نظر می رسد:
चनस् n. chana[s] satisfaction
boyak: smell
زنبق ایرانی گل بومی ایران است که در بهار نمایان میشود. گیاه زنبق با گلی معطر و دوست داشتنی، گرامی نزد ایرانیان است.
اتیمولوژی بنفشه
بنفشه به پهلوی ونفشک ترکیب ونَ (گیاه)، فَشک (وَشَک، عطر افشان) به نظر می رسد:
vana: plant
वासक adj. vAsaka perfuming
گفته شده، گلهای بنفشه منفرد، زیبا و به رنگ بنفش، بهندرت سفید یا گلی و معطر است.
اتیمولوژی یاسمین
نام گل بسیار معطر یاسمین به معنی گل معطر است:
यश m. yasa fame
सौमन m.f. saumana flower
اتیمولوژی نام گل سوسن
نام گل سوسن به صورت اوستایی و سنسکریتی سوچ-چنَ به معنی گل مطبوع روشن و سفید است:
शुचि adj. suchi white
चनस् n. chana[s] satisfaction
معنی واژهٔ آژیر
واژهٔ آژیر که در شاهنامه و لغت نامه ها به معانی هوشیاری و بانگ خطر آمده است در اساس به صورت سنسکریتی اَجیرا به معنی حسّ است:
अजिरा n. ajirA any object of sense
یکی نغز پولاد زنجیر داشت
نهان کرده از جادو آژیر داشت
به پستان چنین خشک شد شیر از اوی
دگرگونه شد رنگ و آژیر از اوی
دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۴۰۲
ریشهٔ اوستایی واژه های ناز و نازک و نازنین و نغز
واژهٔ اوستایی نَئِزَ naeza به معنی بی زوری و شوخی در گفتار مأخذ واژه های ناز و نازک و نازنین و نغز در فارسی به نظر می رسد. واژۀ روسی نیژ-نی یعنی نازک و لطیف نیز از این ریشه است.
معنی نام شهر مَرو (مارگیانه، مرغیانه)
نام این شهر را به ظاهر می توان با واژه های مرغ (مُرغ، پرنده) و مَرغ (چمنزار) و مَرغ (کُشنده) سنجید. و حمدالله مستوفی در نزهة القلوب می آورد: «هوای مرو متعفن است و در او بیماری بسیار بود و به تخصیص علت آبش از مرو رود است و قنوات زمینش شورناک». هیئت اوستایی مئورو آن را هم می توان به معنی کشنده گرفت. بر این اساس نام پارسی کهن مرو یعنی مرگوش (مرگ-اوش) را هم می توان به معنی محل دارای مرگ و میر دانست.
این معنی از توصیف نام مرو (مئورو) در سرزمینهای آفریدهٔ اهورامزدا در کتاب اوستایی وندیداد محسوس است: "سومین از جاها و شهرهای بهترین که من اهورا مزدا بیافریدم مرو (مئورو) است با مردم دلیر و اشه گرا (راستی گرا). آنگاه انگره مینو برای آن آفت را فراز آفرید: خونریزی و سرکشی و نافرمانی را."
ولی با توجه به معنی سنسکریتی آن معانی فوق ظاهری به نظر می رسد و نام مرو در اصل به معنی محل سدّ مخزنی بوده است:
نظر به توصیفات جغرافی نویسان عهد اعراب از سدهای آب پر نگهبان رود مرو آبِ (مرغاب) شهر مرو بزرگ و کوچک، نام مرگوش کهن، مرو قرون وسطی، به معنی محل دارای سد مخزنی آب (جای انبار کردن آب) بوده است:
मर्वति {मर्व्} verb marvati {marv} fill
घोष m. ghosha of water
بر این اساس نام گئوش اوروَن اوستایی مترادف اِئا (ایزد معبد آبهای ژرف) سومری است:
gava-udha: deep water
aora: lower, nether
वन n. vana abode, place
اشتراک در:
پستها (Atom)