یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۴۰۴
معنی نام لُر
نام کاسی نیاکان لُران در منابع بابلی کهن با نام گیاه تاک معادل گرفته شده است. نام خود «لُرستان» هم در نقشههای بطلمیوسی «سین گیان» به معنای «محل گیاهزاری» یا «سرزمین گیاهان و مراتع» ذکر شده است. این نام همچنین به «اوروهٔ پر چراگاه» در اوستا اشاره دارد که به معنای چراگاه است و با نام تپه گیان (که نزد آشوریان به صورت «آریارمی» آمده و سپس به صورت «آریا اوروه» یعنی دارای مراتع عالی بازسازی شده) نیز تطابق دارد. نام مارافیان (مردم مناطق چمنزاری) در اتحادیهٔ قبایل پارس هم متعلق به لُرها به نظر می رسد. نام شاخه جنوبی ایشان یعنی کیسیان را هم می توان به صورت اوستایی گئیثیه یعنی منسوب به گیاه و نیز با کاسی (گیاه تاک) سنجید که اینان به همراه اوکسیان (ماسپیان اتحادیهٔ قبایل پارس) ایل بختیاری را تشکیل داده اند.
شنبه، مهر ۱۲، ۱۴۰۴
مهاجرتهای بزرگ سکاها به ایران و شمال بین النهرین
وقتی صحبت از مهاجرت آریائیها به ایران میشود معمولاً از دو قوم ماد (مغ) و پارس یاد میگردد در حالی که اسکان سکاها در ایران که نقش بازوی نظامی را داشته اند کمتر از مادها و پارسها نبوده است. آماردان، ماسپیان (اوکسیان، نیاکان بختیاریها)، کردوخیها (کُردان)، پارتها، سیستانیها و ارانیها شناخته ترین آنها بوده اند.
جمعه، مهر ۱۱، ۱۴۰۴
نام و نشان اعضاء اتحادیهٔ قبایل ماد و پارس
The meaning of the names of the members of the Median and Persian tribal alliance
معنی نامهای اعضاء اتحادیهٔ قبایل ماد:
١- نام بوسیان در معنی دانایان و استادان یاد آور نام قبیلهٔ مادی و پارسی ساگارتیان (سنگ کنان، گورانها) است.
٢- بودیان (مردم مناطق جنگلی، مردم بودائوای باستانی) در سمت شهرزور (منطقهٔ جنگلی) به نظر می رسند.
٣- ستروخاتیان (دارندگان کلاهخود بلند، یا محکم سخن گویندگان) نیاکان سکایی- کیمری کُردان بوده اند.
۴- آریزانتیان (مردم مراتع خالی از سکنهٔ اسکان یافته، آریبی های کتیبه های آشوری= صحرانشینان) مردم حواشی کویر در سمت کاشان به نظر می رسند.
۵- پارتاکانیان (مردم کنار رود) اصفهانی ها منظور هستند.
۶- مغها (مردم انجمنی) مطابق خود قوم ماد (به اکدی یعنی مردم انجمنی) می باشند. اینکه نام ماد و پارس در اوستا ذکر نمیشوند اولی به سبب اکدی آن که ترجمهٔ واژهٔ مُغ است و دومی به سبب مأخوذ بودن آن از نام بسیار باستانی پرهشی (مارهاسیوم، نام مرودشت در نقشه های بطلمیوسی، محل خوشی) است که برای مغان مفهوم روشنی نداشته است به جای آن از نام ورنه (محل خوشی، به عنوان زادگاه فریدون/کوروش) مشترکاً برای پارس و خوزستان استفاده کرده اند.
معنی نام اعضاء اتحادیهٔ قبایل پارس :
ساکنین باستانی خراسان و نواحی مجاور شمالی و شرق و غرب آن:
بنا به هرودوت چهار طایفهٔ چادرنشین اتحادیۀ قبایل پارس عبارتند از: دائیها (داهه ها، داغ کننده ها یا منسوبین به مار)، مردها (آماردان، کشندگان، شکارچی ها)، دروپیکها (دربیکان، دری ها، دارندگان برگ هئومه)، ساگارتیها (ساگارتیان شرقی، استادان، مردم دانا و انجمنی).
این مردمان در کنار مردم شهر و روستانشین پانتالیان (مردم پارت، خراسان) در شمار اتحادیه قبایل پارس ساکنین خراسان و نواحی مجاور آن را از شمال و شرق و غرب تشکیل می داده اند.
به غیر از پانتالیان (مردم سرزمین راه، پارت)، بقیۀ قبایل شهر و روستانشین اتحادیۀ قبایل پارس عبارت بودند: پاسارگادیان (دارندگان رمه های عالی، شبانکاره؟)، مارافیان (مردم منطقهٔ گیاهان و مراتع، لُرها)، ماسپیان (گسترده رفاه ها، همان بختیاریها) ، دروسیان (قوم کنار دریا، مردم درنگیانه، سیستان) و گرمانیان (کرمانیان، سنگ کنان).
در قطعهٔ اوستایی ائوگمدئچا از تورانیان دانو (سکاها) در کنار رود کاریزها (چاهو-کارون) یاد شده که یک سوار نیزه بدست آنها با کلاهخود بلند سکایی در یک مُهر عیلامی هم دیده میشود. لذا استرکی های بختیاری می توانند گروهی از ستروخاتیان (بلند خودان)/ تورانیان دانو در بختیاری باشند، به نظر می رسد جنگاوران اوکسیان که منابع یونانی از رشادت ایشان و نیز کوسیان (کاسیان، نیاکان لرها) و مَردان (آماردان سکایی) یاد می کنند، مربوط بدیشان بوده اند. هخامنشیان با دادن مستمری اوکسیان را ساکت می نموده اند. نام دانو (مرفه) و اوکسی (خوشبخت) با نام بختیاری پیوند می خورد. مطابق کتب پهلوی افراسیاب تورانی (مادیای اسکیتی) هفت رودخانه قابل کشتی رانی را مهار کرده و مردمانی را کنار آن ها سکونت داد. معلوم میشود مردمان بومی غرب ایران توسط سکاها ایرانی َشده اند. اگر نام ماسپی (مس-پی) را به معنی گسترده رفاه بگیریم از ماسپیان اتحادیه قبایل پارس همین مردمان اوکسی/دانو/بختیاری منظور شده است.
هوش مصنوعی AI چنین اطلاعاتی از مادها و پارسها بدست می دهد:
مادها و پارسها دو گروه اصلی از مردمان آریایی بودند که به فلات ایران مهاجرت کردند؛ مادها در شمال غرب ایران (مناطقی مانند همدان و آذربایجان) ساکن شدند و اولین حکومت بزرگ را تشکیل دادند، در حالی که پارسها در نواحی مرکزی و جنوب ایران مستقر شده و بعدها امپراتوری هخامنشی را بنا نهادند. این دو قوم از طریق اتحاد و تداخل فرهنگی، نقش مهمی در شکلگیری تمدن و تاریخ ایران باستان ایفا کردند.
قوم ماد
موقعیت و پراکندگی: مادها در مناطق شمال غربی فلات ایران، شامل نواحی همدان، کردستان و آذربایجان امروزی سکونت گزیدند.
تاریخچه: آنها به تدریج وارد فلات ایران شده و در اواخر هزاره دوم و اوایل هزاره اول پیش از میلاد، قلمرو خود را گسترش دادند.
دستاوردها: مادها موفق به ایجاد اولین حکومت بزرگ و شاهنشاهی آریایی در ایران شدند و پایههای بسیاری از جنبههای فرهنگی و قانونی را برای پارسها فراهم کردند.
قوم پارس
موقعیت و پراکندگی: پارسها در مناطق مرکزی و جنوبی فلات ایران، از جمله مناطقی مانند پارسه (پاسارگاد) و انشان سکنی گزیدند.
ارتباط با مادها: پارسها بخش دیگری از مهاجرت آریاییها به ایران بودند و از قبایل دیگری نظیر آریزانتیان، که با مادها نیز پیوند داشتند، شکل گرفتند.
دستاوردها: پس از اتحاد با مادها، پارسها قدرت گرفتند و در نهایت شاهنشاهی هخامنشی را پایهگذاری کردند.
رابطه و پیوند میان ماد و پارس
اتحاد و همکاری: مادها و پارسها در اتحاد قبایل شرکت داشتند و از جمله طایفه ساگارتی (زاکروتی) که در مناطق مادنشین و پارسنشین حضور داشت، خط پیوند خونی میان این دو قوم را نشان میدهد.
تأثیرات فرهنگی: مادها بر بسیاری از جنبههای فرهنگی پارسها تأثیر گذاشتند؛ برای مثال، پارسها روشهایی چون استفاده از کاغذ پوستی به جای لوح گلی و سبک معماری با ستونهای فراوان را از مادها به ارث بردند.
ظهور هخامنشیان: در نهایت، پارسها بر مادها غلبه کرده و با تشکیل شاهنشاهی هخامنشی، نخستین امپراتوری بزرگ ایران را بنیان نهادند که زمینههای آن در دوران مادها فراهم شده بود.
منابع عمده:
١- تاریخ ایران باستان، تألیف حسن پیرنیا.
٢- تاریخ ماد، تألیف ایگورمیخائیلویچ دیاکونوف، ترجمهٔ کریم کشاورز.
٣- فرهنگ سنسکریت آنلاین.
۴- فرهنگ واژه های اوستا، تألیف احسان بهرامی.
5- AI
تصویر سوار سکایی (تورانی) بر مُهر عیلامی قرن هفتم و ششم پیش از میلاد.
همای چهرزاد (نجیب زادهٔ ثروتمند) همان پروشات (بسیار ثروتمند) ملکهٔ پر نفوذ عهد داریوش دوم و اردشیر دوم هخامنشی بوده است.
Homayeh Chehrzad is the same Parushat from the Achaemenid dynasty.
دارای دارایان (دارا) که از اسکندر شکست خورده و کشته میشود همان داریوش سوم است.
داراب همان داریوش دوم و همایه (ثروتمند) همان همسر وی پروشات (بسیار ثروتمند) خواهر ناتنی او است که دختر اردشیر دراز دست (اردشیر بهمن) و زن پر نفوذی در دربار داریوش دوم و پسرش اردشیر دوم بوده است. او در روایات ملی با آمستریس (ملکهٔ نیرومند) همسر پر نفوذ خشایارشا (بهمن اسفندیار) مشتبه شده است:
مطابق تواریخ پروشات، پریشاد یا پریزاد (پارسی باستان: Parušyātiš؛ سده ۵ پیش از میلاد) یکی از ملکه های قدرتمند و پرآوازهٔ دوران هخامنشیان، همسر داریوش دوم و مادر اردشیر دوم هخامنشی بود. او در زمان پادشاهی همسر و پسرش نفوذ بسیاری در دربار داشت. پروشات به سیاستپردازی، کاردانی، سختدلی و خشونت با دشمنانش معروف است. او در طول دوره فرمانروایی شوهرش داریوش دوم و پسرش اردشیر دوم تا زمان مرگش برای چهل سال نفوذ به شدت زیاد و بزرگی داشت و نقش مشاور سیاسی را برای هر دو شاهنشاه بر عهده داشت. طبق گفتههای تاریخنگاران، نقش نیرومند پروشات یکی از علل اصلی نابودی شاهنشاهی هخامنشی بودهاست.
در شاهنامه همای چهرزاد بیشتر در کسوت آمستریس همسر خشایارشا (بهمن) ظاهر شده است ولی نام داراب (داریوش دوم) او را به اصلش پریشات پیوند می دهد:
بخش پادشاهی همای چهرزاد – شاهنامه فردوسی (از ویکی شاهنامه)
همای بر جای پدر بهمن اسفندیار بر تخت می نشیند و روش دیگری را بر می گزیند در ابتدا به سپاهیان بار و پاداش می دهد و از نظر دادگر و عدالت از پدر خود پیشی می گیرد. همای از بهمن باردار است و می داند بنا بر وصیت بهمن فرزند او باید پادشاه باشد. لذا هنگامی که زمان زایمان فرا می رسد بدنیا آمدن فرزند را مخفی کرده و به همگان می گوید که کودک هنگام زایمان مرده است.
همای بدنبال شناخت هرچه بیشتر جهان دوران خویش است . بنابراین سفیران خود را به سراسر گیتی فرستاده و از هرچه در جهان می گذرد مطلع می شود. تمام گیتی از داد و عدل او بهره برده و در هرجای سخن از کردار و کارهای او بود. تا اینکه فرزند او هشت ماه می شود. همای دستور می دهد فرزند را در گهواره ای نهاده که تمام با با مشک و گلاب و عنبر خوش بو شده بود. دستور میدهد تمام گهواره را با قیر اندود می کنند و آن گهواره را پر از جواهرات و گهر های گران قیمت می کنند و به بازوی بچه نیز دستبندی از گوهر شاهوار می بندند و نیم شب صندوق را آب فرات می اندازند.
همای دستور می دهد نگهبانی در کنار رودخانه برود تا ببیند چه بر صندوق می آید. نگهبان به دنبال صندوق رفته می بیند صندوق درکنار رودخانه به دست رخت شویی می افتد. رخت شو صندوق را دیده و در صندوق را می گشاید و کودک را می بیند. کودک و صندوق را شتابان همراه خود به خانه می برد. فرزند آنها تازه مرده بوده طوری که هنوز زن مردرختشوی شیر داشت. زن مرد رخت شو تا کودک را می بیند، همچون فرزند خود او را می پذیرد و او را داراب نام می نهد. اما با داشتن آن همه طلا و جواهرات دیگری لازم نبود آنها در آن شهر زندگی کنند.
برای همین خانه و کاشانه را رها کرده همراه با صندوق و داراب به شهر دیگری رفته خانه ای درخور می خرند. با طلا و جواهرات صندوق، برای خود نام و رسمی دست و پا می کنند. اما مرد رختشو با وجود ثروتی که داشته همچنان به کار قبلی خود می پردازد و داراب را چنان در ناز و نعمت بزرگ کردند که به او آسیبی نرسد. داراب چون بزرگ شد. جوانی قدرتمند و با فر و یال شد وبا افراد بزرگتر از خود کشتی می گرفت و کسی را یارای مقابله با او نبود و مدام شکایت به نزد مرد رختشوی می برند و او داراب را نصیحت می کرد که به شغل رخشتویی بپردازد.
روزی داراب از او خواست که او را به اسب سواری و تیر اندازی بگذارد و او مرد رختشویی نیست. پدر پذیرفته و برای او معلمی درخور و مناسب می یابد داراب به سرعت پیشرفت کرده و به جنگ آوری تمام عیار تبدیل می شود. روزی که پدر در خانه نبود، داراب مادر را در خانه تنها گیر آورده و از او می خواهد واقعیت را بگوید که او کیست و پدر و مادر واقعی او چه کسانی هستند زیرا او به هیچ وجه شبیه او و مرد رخشتشویی نیست مادر از ترس جان خویش واقعیت را به داراب میگوید و داراب طلب پول می کند. زن رختشویی اندک پولی که باقی مانده بود به داراب میدهد.
داراب اسبی می خرد که زین و لگام کهنه ای داشته و از شهر می رود به مرز ایران و روم در آنجا میهمان مرد مرزبانی می شود که همچون فرزند خویش او را می پذیرد. روزی رومیان ناگهان به ایران حمله کرده و مرد مرزبان کشته می شود. خبر به همای رسیده به رشنواد سرلشگر خود دستور به جمع آوری سربازان می دهد. که داراب نیز داوطلب می شود. لشگریان در مقابل همای رژه می روند. به محض اینکه همای چشمش به داراب می افتد در پستان خود احساس درد کرده و از پستانش شیر می آید. همای می پرسد که این سوار کیست، هر چند اسب و وسایل کهنه ای دارد اما به نظر می رسد از نژاد نامداری باشد. لشگریان به آوردگاه می رسند.
شب هنگام طوفان شدیدی شده و باران می گیرد. داراب به خانه قدیمی رفته و زیر طاقی پناه میگیرد. رشنواد شب هنگام جهت بررسی وضعیت لشگر به اردوگاه می آید و هنگام عبور از آن خانه قدیمی ندای می شنود. گویا ندا به طاقی دستور میدهد که نریزد، زیرا مهمانی ارجمند در زیر آن خفته است و این ندا را سه بار می شوند به آن خانه قدیمی رفته و می بیند جوانی زیر طاقی خوابیده است. رشنواد میخواهد که داراب را نزد او بیاورند. چون داراب از زیر طاقی خارج می شود، طاق خراب می شود. رشنواد تعجب کرده او را به خیمه خود می برد.
دستور می دهد که جامعه های تازه همراه با ابزارهای جنگی در خور و اسب به او بدهند و از او می پرسد که او کیست. داراب هرچه از زن رختشویی شنیده بازگو می کند. رشنواد به سرعت افرادی را برای آوردن رختشویی و همسر او می فرسد. روز نبرد فرا رسیده و داراب در جنگ خوش می درخشد و تمام سپاه روم را در نوردیده و باعث پیروزی سپاه ایران می گردد. قیصر روم تسلیم شده و حاضر به پرداخت خراج می گردد.
از آن طرف رختشویی و زن او را نزد رشنواد آورده آنها نیز همان داستان را برای رشنواد می گویند. رشنواد به سرعت سواری را به نزد همای فرستاده و همره با سرخ گوهری که به بازوی داراب بسته بوند و یک نامه که داستان را برای او بازگو کند. همای به محض دریافت نامه شروع به گریه می کند و از کار اشتباه خود یعنی مخفی کردن فرزند و رها کردن او بر آب اظهار پشیمانی می نماید. به آتشکده گنج و گوهر فراوان برای پوزش از گناه خود می بخشد.
داراب همراه با رشنواد وارد شهر شده و توسط همای استقبال می شود. همای در همان ابتدا از داراب پوزش می طلبد. داراب او را نزد خود خواسته ضمن درود و سلام کردن، مادر خود او را می بخشد. همای تمام اندیشمندان و بزرگان را دعوت کرده و داستان را برای آنها بازگو می کند. تمامی بزرگان و لشگریان به داراب ادعای احترام کرده و او را پادشاه می نامند. جشنی بزرگ بر پا می شود سپس داراب مرد رختشویی و همسر او را هم به پیش خوانده و به آنها گنچ و گوهر فراوان می بخشد.
سهشنبه، مهر ۰۸، ۱۴۰۴
اصول آزادی و عدالت اجتماعی در ایران باستان و اسلام شیعی
Principles of freedom and social justice in ancient Iran and Shiite Islam
عدالت که اصل اول قوانین اجتماعی و اخلاقی به شمار می رود به نامهای ارت و اشَ (راستی و درستی) و رشن (عدالت) در ایران باستان شناخته شده و معروف بوده اند و برای وی فرشته هایی با همین نامها قائل بوده اند. در آیین شیعی هم اصل عدالت به اصول دین افزوده شده است ولی آن به معنی عدالت اجتماعی و اخلاقی نیست و تفسیر جالبی ندارد (خدا عادل است و ظالم نیست). چون اگر عدالت را به عدالت اجتماعی تسّری دهند با تضاد اسلام و کفر متناقض می گردد. اگر این تناقض به نفع آزادی و عدالت اجتماعی حلّ میشد اسلام شیعی با مدرنیته سازگار می گردید. ولی واژهٔ آزادی در قاموس اوستایی مغان هم مورد توجه قرار نگرفته است گرچه در دورهٔ اشکانی و ساسانی آزادگان نام طبقه ای اجتماعی بوده است:
अदिति f. aditi freedom
به جای این رفع تناقض در موضوع "عدالت" و "اسلام و کفر" به نفع آزادی و عدالت اجتماعی با توجیهاتی ناروا و سفسطی برای فریب خلق به مسخ معنی عدالت پرداخته اند:
این فقیهان قیاس شوند با ابوحنیفه که او را یکی از فقهای اصلاحگر میدانند. وی در راه استخراج احکام فقهی روشی غیر از دیگر فقها در پیش گرفت. نقل است که میگفت: «اگر رسولالله در زمان ما میزیست همینها را میگفت که من میگویم». پیروان ابوحنیفه، مذهب و روش او را اهل رأی مینامند زیرا ابوحنیفه قائل به رأی است چنان که بعد از صدور هر فتوایی و حکمی عنوان میکرد «این سخن ما رأی است و بهترین سخنی است که بر آن دست یافتهایم، پس هر که بهتر از سخن ما آورد، او از ما به صواب نزدیکتر است».
سفسطه های مذهبی مرتضی مطهری در مورد عدالت:
«از نظر ما ریشهٔ اصلی و ریشهٔ ریشه های طرحهای علمی و عملی مسأله عدل را در جامعه اسلامی، در درجهٔ اول، در خود قرآن کریم باید جستجو کرد. قرآن است که بذر اندیشهٔ عدل را در دلها کاشت و آبیاری کرد و دغدغهٔ آن را چه از نظر فکری و فلسفی و چه از نظر عملی و اجتماعی در روحها ایجاد کرد.»
«عدل قرآن، آنجا که به توحید یا معاد مربوط میشود به نگرش انسان به هستی و آفرینش شکل خاصی میدهد و به عبارت دیگر نوعی «جهانبینی» است. آنجا که به نبوت و تشریع و قانون مربوط میشود یک «مقیاس» و «معیار» قانونشناسی است. به عبارت دیگر جای پایی است برای عقل که در ردیف کتاب و سنت قرار گیرد و جزء منابع فقه و استنباط به شمار آید. آنجا که به امامت و رهبری مربوط میشود یک «شایستگی» است، آنجا که پای اخلاق به میان میآید آرمانی انسانی است، و آنجا که به اجتماع کشیده میشود یک «مسئولیت» است».
«بحث جبر و اختیار خود به خود بحث «عدل» را به میان می آورد، زیرا رابطة مستقیمی است میان اختیار و عدل از یک طرف و جبر و نفی عدل از طرف دیگر، یعنی تنها در صورت اختیار است که تکلیف و پاداش و کیفر عادلانه مفهوم و معنی پیدا می کند.»
«دسته ای که طرفدار عدل و اختیار شدند، معتزله و دستهٔ دیگر که طرفدار جبر و اضطرار گردیدند اشاعره نام گرفتند. هر کدام از این دو دسته، عدل الهی را به گونه ای خاص تفسیر کردند و این شروع ماجرا بود.»:
«اشاعره معتقد بودند معنی عادل بودن ذات حق، این نیست که او از قوانین قبلی به نام قوانین عدل پیروی نمی کند بلکه این است که او سر منشأ عدل است، آنچه او می کند عدل است نه اینکه آنچه عدل است او می کند. عدل و ظلم، متأخر و منتزع از فعل پروردگار است. فعل پروردگار مقیاس عدل است.»
اما به اعتقاد معتزله «عدل، خود حقیقتی است و پروردگار به حکم اینکه حکیم و عادل است طرحهای خود را با معیار و مقیاس عدل انجام می دهد.»
دامنهٔ این مسأله خواه نا خواه گسترش یافت و به بحث حسن و قبح ذاتی و عقلی افعال رسید. آیا بطورکلی کارها دارای صفت ذاتی حسن و یا صفت ذاتی قبح می باشند؟ یا این همه قراردادی و اعتباری است؟ و چون سخن از صفات ذاتی افعال به میان آمد قهراً پای عقل و استدلال عقل در اکتشاف این صفات به میان آمد. این بحث به این صورت مطرح شد که آیا عقل در ادراک اشیاء، «استقلال» دارد و به تنهایی قادر به درک و تشخیص آنهاست یا به کمک و راهنمایی مرجعی مانند شرع نیاز است؟ اینجا نیز اختلاف دو گروه متکلمین دنبال شد؛ یک دسته طرفدار حسن و قبح عقلی شدند و گفتند فرمان شارع تابع حسن و قبح و صلاح و فساد واقعی اشیاء است و دستة دیگر منکر حسن و قبح شدند و گفتند حسن و قبح اشیاء تابع دستور شرع است:
«دربارهٔ عدل و ظلم هم که مربوط به حقوق و حدود مردم است و یک موضوع اجتماعی است، این حساب پیش آمد مطابق نظر عدلیه، در واقع و نفس الامر حقّی است وذی حقّی و ذی حق بودن و ذی حق نبودن خودش یک واقعیتی است، قبل از آن هم که دستور اسلام برسد حقی و ذی حقی بود، یکی به حق واقعی خود می رسد و یکی محروم می ماند، اسلام آمد و دستورهای خود را طوری تنظیم کرد که هر حقی به ذی حق خود برسد، اسلام دستورهای خود را مطابق حق و عدالت تنظیم کرد… حق و عدالت امری است که اگر اسلام هم دستور نمی داد باز حقیقتی بود و حقیقت بودنش طوری نمی شد.»
مطابق نظر دستهٔ دوم «حق و ذی حق بودن و نبودن و همچنین عدل و ظلم حقیقت ندارد و تابع این است که شارع اسلام چگونه قانون وضع کند.»
شنبه، مهر ۰۵، ۱۴۰۴
همای چهرزاد همان پروشات هخامنشی است
دارای دارایان (دارا) که از اسکندر شکست خورده و کشته میشود همان داریوش سوم است.
داراب همان داریوش دوم و همایه (ثروتمند) همان همسر وی پروشات (بسیار ثروتمند) خواهر ناتنی او است که دختر اردشیر دراز دست (اردشیر بهمن) و زن پر نفوذی در دربار داریوش دوم و پسرش اردشیر دوم بوده است. او در روایات با آمستریس (ملکهٔ نیرومند) همسر پر نفوذ خشایارشا (بهمن اسفندیار) مشتبه شده است:
پروشات، پریشاد یا پریزاد (پارسی باستان: Parušyātiš؛ سده ۵ پیش از میلاد) یکی از ملکه های قدرتمند و پرآوازهٔ دوران هخامنشیان، همسر داریوش دوم و مادر اردشیر دوم هخامنشی بود. او در زمان پادشاهی همسر و پسرش نفوذ بسیاری در دربار داشت. پروشات به سیاستپردازی، کاردانی، سختدلی و خشونت با دشمنانش معروف است. او در طول دوره فرمانروایی شوهرش داریوش دوم و پسرش اردشیر دوم تا زمان مرگش برای چهل سال نفوذ به شدت زیاد و بزرگی داشت و نقش مشاور سیاسی را برای هر دو شاهنشاه بر عهده داشت. طبق گفتههای تاریخنگاران، نقش نیرومند پروشات یکی از علل اصلی نابودی شاهنشاهی هخامنشی بودهاست.
معنی لب شِکر
ی
نظر به طبیعی و مادرزادی بودن لب شِکری آن ترکیبی اوستایی از شی (جای گرفتن) و کَری (بریدگی) به نظر می رسد.
چرا نام کوروش و هخامنشی در اوستا و شاهنامه بدین هیئت خود نیامده اند؟
فریدون شاهنامه به معنی دوست منش مترادف هخامنشی، ثراتئونه اوستا به معنی مرد سیلابی مترادف خود کوروش است. اوستا را مغان ماد نوشته و نامهای پارسی کوروش و هخامنشی را به زبان خود ترجمه کرده اند.
هرودوت نام هخامنشیان شاخهٔ کوروش را فرتریان (پیشدادیان) و اوستا و شاهنامه نام شاخهٔ داریوش را نوذریان (فرمانروایان نو) از اعقاب فریدون آورده اند. کیانیان معاصر و پیشتر از ایشان، یعنی خاندان کیاخسار (کیخسرو) هم همان پادشاهان ماد بوده اند.
مطابق گاتاها، زبان اوستایی زبان مسمغان رغه (ری) بوده است.
زبان دینی و اصطلاحاتی مغان با زبان عادی تفاوت داشته است. حتی به جای نام خود پادشاهان ماد معادل اوستایی آنها را آورده اند. مثل لقبهای اسدالله غالب و مولای متقیان آخوندها که ما هم می فهمیم منظور کیست.
پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۴۰۴
شهر ویران شدهٔ جزنق همان منطقهٔ روستاهای چیکان، هرق و علمدار در شرق و جنوب شرق شهر مراغه است
یاقوت حموی از آتشکده و قصرساسانی شهر جزنق (محل جنگجویان) در جوار مراغه یاد کرده است که آثار ویرانهٔ آنها تا مدتی پیش از انقلاب در بین این روستاها نزدیک علمدار، در منطقهٔ کاراجیک (محل جنگجویان) دیده میشد. نظر به مندرجات کتابهای پهلوی این همان آتشکدهٔ باستانی آذرگشنسب جنگجویان در کوهپایه سهند بوده است که آتش آن در عهد خسرو انوشیروان یا خسرو پرویز به شیز (تخت سلیمان نقل) شده بود.
تپهٔ تاقدیسی بلند هرق (هاراک، محل نگهبانی، برزه) محل دژ دفاعی شهر و روستای چیکان (چی-کان، محل قضاوت و داوری دینی) قسمت مرکزی جزنق بوده است که بنا به کتاب پهلوی دینکرد اوستای عهد ساسانی در آن که تحت نام شیچیکان (محل قضاوت کردن) آمده نگهداری میشده است. در سال 1348 دو مُهر اوستایی به سنگ رستی سفید از زیر بنای مسجد چیکان پیدا شد که حروف اوستایی در قاعدهٔ آنها حک شده که دوباره با ملات آهکی به زیر بنای قسمت جدید مسجد برگردانده شد. نگارنده در کودکی شاهد این فرآیند بوده است.
تصویر روستای چیکان مراغه حدود بیش از ٨٠ سال پیش. از کشتی گیر سنگین وزن معروف مراغه، محمود صدیق زاده.
چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۴۰۴
Sveriges namn har anknytning med sol-ljus-eld guden Ull-Frej
Sammanfattning:
Vad har guden Frej gemensamt med guden Ull i Sveriges namn i nordiska mytologin:
1- de forntida grekerna visade Hyperborea (Norden) som sol-ljus guden vinters hemvist och han påminner mest sol-ljus guden Ull (glans, härlighet). Från andra sidan har Sveriges speciella gud varit Frej med binamnet Skirner (den strålande). Frej i betydelsen vän är från andra sidan synonym med östliga sol-ljus guden Mithra (vän).
2- Ull är skidåkare och Frej är ägaren av redskapet skidbladner, som kan vecklas ihop och stoppas i en pung. De här visar att de här varit identiska i början.
3- Det låter att svearnas namn har anknytning med både gudar Ull och Frej. Med andra ord Ull kan vara en aspekt av Frej, eftersom både slaviska sol-ljus -och eld gudar Svarog och Svarogich har varit identiska med Ull:
Enligt nordiska mytologin har Ull (Ollerus) från vaner varit högste gud före asadyrkan. Detta stämmer även om den unge guden Frej som stamfader på ynglingar (svener, svenskar), men namnen sweden och firaesi(svears namn hos Ptolemaios) i betydelsen eld gud dyrkarna hör till sol-eldguden Ull, med andra ord förenar gudarna Ull och Frej sig i svenskarnas olika gamla namn.
Nordiska sol-ljus guden Ull har även varit eldens gud och nordiska kremering tradition hör till hans kult:
Enligt Grimnismal:
”Ulls gunst äger alla gudars, den först mig frälsar ur flamman.”
Grundläggande källorna: Åke Ohlmarks -och Åke Hultkrantz skrifter.
Varifrån kommer namnen Sverige och Sweden?
Gåtan har en enkel lösning: Eftersom svenskar dyrkade sol-eldens gud, fick de namnet sve[d]ar.
Svensk etymologisk ordbok av Elof Hellquist (2 sveda):
Nyligen har jag sett varianter av ordet sveda/ sve[d]a (bränna) i svensk etymologisk ordbok av Elof Hellquist, som löser gåtan av både namnen Sweden och Sverige, dvs. ordet sveda, som uttalades även svea ligger i grunden av dem.
I så fall betyder de här två namnen "landet av folk som dyrkar sol-eldguden Ull (glans)":
Oden säger: “Ulls gunst äger alla gudars den först mig frälsar ur flamman.” (Grímnismál 42)
Nordiska sol-eldgudens senare namn dvs. Ull (glans) son av gudinnan Siv är ett annat namn till gamla Sveda-/Svea-. Saxo nämner att Ollerus (Ull) ersatte Oden som högste gud.
I ett kväde omtalas man avlägger ed vid Ulls "ring" (symbol till solguden):
Wulthus ett ord i silverbibeln som betyder gudomlig strålglans är härlett ur Ull. Ull anses vara en kvarleva av bronsålderns ljus-eld gud. Valborgsmässa är kristeniserade festen av ljus-eld-skogsguden Wulthus (Phul, Ull):
Vul-kan (phul-kana, bål-kana): brandspray, कण m. kaNa spray
Otto Sjögren skriver i Sveriges historia, häfte 7 att "ljusets och livets modergudinna hette hos venederna Siva (Siv), vars namn betyder den ljusa eller vita."
Han skriver i häfte 9 att "Folket kallade sig svear, vilket namn redan den gamla prosakrönikan och efter henne Laurentius Petri härledde av svedjandet (sveda)."
Götarnas asadyrkan har ersatt den gamla svearnas sol-eldsdyrkan.
Ptolemaios nämner svenskar, samer och finländare i tur och ordning under namnen firasoi (eldgud dyrkare), fauonai (fä-unnai, renskötare) och finnoi (finländare, sumpmarkfolket).
Namnet Ull har även haft liknande berydelse som samernas under eldstaden boende, Sarakka (lapp/trassel gudinnan) som var främst de havande kvinnornas eldgudinna. Både män och kvinnor offrade till henne. Samerna hade henne “alltid på tungan och i hjärtat”. Vars namn kommer av sarrat, fläka sönder senor till trådämnen. Samerna har inspirerats sin gudinnas namn av svenskarnas eldguds (Ulls) namn.
Etymologin av Asken Yggdrasill
Jag tror att den korrekta etymologin av detta namn är:
Ygg: huge, द्रु m. dru tree, शिला f. shilA (syll) top of the pillar supporting a house.
tree (n.): "perennial plant growing from the ground with a self-supporting stem or trunk from which branches grow," Middle English tre, from Old English treo, treow "tree," also "timber, wood, beam, log, stake;" from Proto-Germanic *trewam (source also of Old Frisian tre, Old Saxon trio, Old Norse tre, Gothic triu "tree"), from PIE *drew-o-, suffixed variant form of root *deru- "be firm, solid, steadfast," with specialized senses "wood, tree" and derivatives referring to objects made of wood.
sill (n.): Middle English sille, from Old English syll "beam, threshold, large timber serving as a foundation of a wall," from Proto-Germanic *suljo (source also of Old Norse svill, Swedish syll, Danish syld "framework of a building," Middle Low German sull, Old High German swelli, German Schwelle "sill"), perhaps from PIE root *swel- (3) "post, board" (source also of Greek selma "beam").
Man har redan trott: yggdrasill betyder "idegranpelare", som härleder yggia från *igwja (som betyder "idegransträd") och drasill från *dher- (som betyder "stöd").
Idegranen som blev symbol till eld-skog guden Ull (Ask). Ask (aska, egentligen glödande kol) syftar på sol-eldguden Ull: Ask (Ull) och Embla (Jumala/Jubmel) som räknades förfäder till svenskar och samer/finskar.
About roten of svea (sven):
The name svea itself had the meanings light and fire in ancient times:
Shivini (Urartian: 𒀭𒅆𒄿𒌑𒄿𒉌, romanized: dši-i-u2-i-ni), also known as Siuini, Artinis, Ardinis, was a solar god in the mythology of the Iron Age kingdom of Urartu in the Armenian Highlands.[a] He is the third god in a triad with Khaldi and Theispas. The Assyrian god Shamash is a counterpart to Shivini. He was depicted as a man on his knees, holding up a solar disc. His wife was most likely a goddess called Tushpuea who is listed as the third goddess on the Mheri-Dur inscription.
Armen Petrosyan and other scholars argue that his name derives from a Hittite source, and is, therefore, of the same Indo-European origin as the names of Ancient Greek Zeus and Roman Jupiter.
Zeus: supreme god of the ancient Greeks and master of the others, 1706, from Greek, from PIE *dewos- "god" (source also of Latin deus "god," Old Persian daiva- "demon, evil god," Old Church Slavonic deivai, Sanskrit deva-), from root *dyeu- "to shine," in derivatives "sky, heaven, god." The god-sense is originally "shining," but "whether as originally sun-god or as lightener" is not now clear.
Norse sun-fire god Ull (shine) and his mother Siv (light) are equivalents to these gods and They are another names for Sveda-/Svea-:
In Hittite:
siu-, siuna- (c., §73): god
In Slavonic:
Svarog: *Skvara, Old Russian: Skvara (skvara), Old Church Slavonic Skvara (skvara) (fire, flame, sacrifice, smoke, vapors).
In Sanskrit:
Svar (स्वर्).—i. e. sū + an (with r for n), I. n. ([Rigveda.] i. 105, 3), The sun.
In avesta:
Khvan (svan): shining
Hvara (khvara, svara): shiner
In Persian:
Su- (sva-): light
In German:
sun (n.)
"the sun as a heavenly body or planet; daylight; the rays of the sun, sunlight," also the sun as a god or object of worship; Middle English sonne, from Old English sunne "the sun," from Proto-Germanic *sunno (source also of Old Norse, Old Saxon, Old High German sunna, Middle Dutch sonne, Dutch zon, German Sonne, Gothic sunno "the sun"), from PIE *s(u)wen-, an alternative form of root *sawel- (svar-) "the sun."
Shivini, a drawing based on an image on an object (a belt) from the History Museum of Armenia
Svearnas namn I förhållande guden Frej
Det låter att man har tolkat Frejs svenskar till ”de med galthjälm”, som har varit en senare uppfattning:
Torslunda helmet: Two warriors with boars upon their helmets (Frejs svener, ynglingar).
Namnet Frej i avestaiska betydelsen “vän” syftar väl på hans guda släkte namn “van” (vän) även på den östliga sol-ljus guden Mithra och Arya:
मित्र n. mitra friend
मित्र m. mitra sun
अर्यमन् m. aryaman bosom friend
अर्यमन् m. aryaman sun
Arya (अर्य). A friend
Enligt Otto von Friesen är svear ett adjektiv med betydelsen «de besläktade» alltså «släkten, fränderna (friends), stam förvanterna».
Nordiska folkstammar hos Ptolemaios
Ptolemaios nämner svenskar, samer och finländare i tur och ordning under namnen firasoi (eldgudsdyrkarna, väringar, svenskar), fauonai (fä-unnai, renskötarna, samer) och finnoi (finländarna, sumpmarkfolket, finländare).
De andra nordiska folkstammarna hos Ptolemaios:
Om chaideinoi (avigt folk) och levoni (samlare):
Enligt Ptolemaios bodde de i nordväst och central av Skandinavien. De har varit norrmän och finnvedingar (smålänningar):
Chaideinoi har fått även namnen hill-evioner och hyperbore'er.
Hill-evioni (avioni): de som är i avig sidan av berget.
Hyperbore'er (de övernordliga) har varit norr-avigner: norrmän.
Om dauciones och gutae som enligt Ptolemaios bodde i södra Skandinavien:
Dauciones (daner) låter att betyda de som har haft skräckinjagande krigshundar.
Gutae (götar) kan betyda häst skötare:
घोट m. ghoTa horse
Skandinavien enligt Ptolemaios:
”Västra delen” bebos av (1) Chaedini
”Östra delen” bebos av (2) Favonae och (3) Firaesoi
”Norra delen” bebos av (4) Finni
”Södra delen” bebos av (5) Gutae och (6) Dauciones
"Mellersta delen" bebos av (7) Levoni
اشتراک در:
پستها (Atom)