شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۹
معنی نام کومان
نامهای قزاق ترکی و تور ایرانی و کومان سکایی و هسینگ نو چینی مترادف هم به معنی عاصی و عصبانی و جنگاور نام جنگجویان هون و سکایی و اسلاوی بوده اند:
कुमनस्adj. kumana[s] angry
اطلاق نام تور به گرگ هم به سبب حالت خشمگینانۀ آن در حالت تهاجم و دفاع است. تور اساطیر ایرانی به عنوان پادشاه تورانی مطابق پارتاتوا است که یونانیان لیکوس (گرگ) می نامیده اند. واژۀ تُرک نیز از همین واژۀ تور (گرگ) یعنی حیوان توتمی شان گرفته شده است.
در خاورمیانه هم نامهای مردم مارتو/ آمورو/ هابیرو در سمت سوریه معنی خشمگین و عصبانی و جنگجو را می داده است که منابع بابلی کهن چنین از ایشان یاد می کنند: «مارتو که غلات را نمی شناسد... مارتو که خانه و شهر را نمی شناسد، دهاتیان بیابانی... مارتو که قارچ نمی چیند... که زانویش را برای کشت خم نمی کند، که گوشت خام می خورد، که تمام عمر خانه ندارد، که پس از مرگش به خاک سپرده نمی شود.»
مطابقت تُرکمنها با تورگیش های باستانی
قبیلۀ بزرگی از ترک زبانان قدیم به نام تورگیش که کثیرالعده بوده و گاهی با ترکان (دارندگان توتم گرگ، اخلاف هونها) و تبتیان و چینیان علیه آن دیگری ائتلاف می کرده است، دست آخر در همسایگی قرقیزها اسکان گرفت. نام تورگیش را به صورت توروک-ایش در زبان ترکی می توان به معنی دارندگان کلاهخود مخروطی گرفت. کلاهخود فلزی و نوک تیز ترکان و مغولان بر روی کلاه پشمی استوار می شد که این کلاه پشمی بزرگ اکنون هم زنده است. نام ترکمن هم به صورت ترک (ترگ)- مان (من) در زبانهای ایرانی به معنی خانوار دارندۀ کلاهخود است. بر این اساس ترکمن ها همان تورگیش های باستانی هستند که ترجمۀ ایرانی نام قدیمی خود را که مشابه آن نام قدیمی هم است، بر خود نگهداشته اند.
جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۹۹
مطابقت اوسیج اوستا با مسیح و مسیحیان
نظر به اینکه در اوستای عهد ساسانی نامهای گرهم (رباخوار)، کرپن (نقاش، پیکره کش) و بندو (بُندوس، دانشمند)/ کاوی (دانشمند) به ترتیب کلیمیان، مانی و مانویان، مزدک (دانا) و مزدکیان منظور شده اند، لذا نام اوسیج (با روغن تدهین شده) مربوط به مسیح/کریستوس (با روغن تدهین شده) و مسیحیان است:
उशिज् m. usij ghee
پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۹
نظری بر اصطلاح آل عباء (آل کساء)
مسلم به نظر می رسد واژۀ عبا در آل عباء بر گرفته از واژۀ فارسی اَبا (همراه) بوده باشد چه واژۀ اَبا، در پهلوی اَپا-ک، در اوستایی اَئیبی به صورت اَبا-هیه در سنسکریت به معنی داخلی و درونی و خویشاوند است. بنابراین آل عباء در اساس بر گرفته از کلمۀ نیمه عربی و نیمه فارسی آل-اَبا (وابستگان همراه و درونی) است:
बाह्य adj.bAhya (vA) outer
अबाह्यadj. abAhya (avA) internal
متقابلاً در آیین زرتشتی پنج نوع آتش درخشان و فرّهمند (پنج آلوو ابا) وجود داشته است:
अलुम m. aluma (aluva) fire
आभा f. AbhA (ba) splendor
مطابق لغت نامۀ دهخدا: آل عباء. [ل ِ ع َ] (اِخ) حضرت رسول اکرم و امیرالمؤمنین علی و فاطمۀ زهرا و حسن و حسین صلوات اﷲعلیهم. و از این رو به ایشان آل عباء گویند که زمانی در زیر یک عبا خفته بودند و برحسب اخبار جبرئیل نیز بیامد و در زیر آن عباء ششم آن گردید کسب شرف و مرتبت را. و به جای آل عبا، پنج تن و پنج تن آل عبا نیز گویند.
چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۹
آیا منصور حلاج به آیین مانوی بوده است؟
دلایلی استواری برای آن وجود دارد:
۱- گفته شده است که منصور حلاج پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان و بودائیان به بغداد بازگشت و نقطه تمرکز فعالیتهای خود را در آنجا قرار داد. او در میان مردم میگشت و با انجام اموری خارقالعاده آنها را به عقاید خویش دعوت میکرد و به آنان این طور میگفت که مهدی موعود از طالقان (تالاب-کان) ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است.
۲- اناالحق گویی و تأکید بر موعود بودن منصور حلاج با مانی (تسلی دهنده، فارقلیط) مشترک است. عنوان حلاج او در نطقه مقابل صورت هَلاج به معنی گوینده اخبار غیر متعارف و غیر مورد اعتماد بوده است که نشان از اعتقاد التقاطی مانوی وی دارد، به او داده شده است.
۳- نام اصلی منصور حلاج را ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر آورده اند. لذا عنوان حسین منصور وی می تواند از مانی صور حسین یعنی مانی دارای نقاشیهای زیبا به عاریت گرفته باشد. هیئت یونانی کورپیکوس لقب مانی و همچنین کَرپن اوستا به معنی پیکره کش و نقاش منسوب به مانی و مانویان می باشند.
۴- نحوۀ اعدام شدن با پوست کنده شان در راه آرمان ادعای موعودگری مشابه است که می تواند شرح مشترک آن به سبب مرید و مرادی بودن آنان عاید شده باشد:
ابن ندیم و بیرونی و اکتاارکلای شرح اعدام مانی را میدهند. مرگ او را با کندن پوست یا بریدن سر وی ذکر میکنند. اطلاعات از دوران آخر زندگی او، فقط محدود به چند روز آخر است. مانی را بهرام اول در حدود ۲۷۳ میلادی دستگیر کرد. بهرام دستور میدهد مانی را بکشند و پوست او را به کاه انباشته کنند و بر یکی از دروازههای شهر گندیشاپور آویزان کنند و همچنین دستور میدهد پیروان او را از ایرانشهر برانند.
زاندرمان با رد نظریه اعدام، مثلهکردن پیکر مانی را تأیید میکند و مینویسد که این کار برای آن انجام شد تا مرگ مانی بهصورت اعدام در نظر بیاید. سپس سر از تن او جدا کردند و سر جداشده را به دروازهٔ شهر آویختند. اثیمار یکی از حواریون مانی، کالبد تکهتکه را در خانهاش نگهداری میکرد و سپس باقیماندهٔ جسد را در تیسفون به خاک سپردند.
متقابلاً در شرح اعدام منصور حلاج گفته شده است:
رفتار شطحگونه و رفتار عجیب و خارقالعاده حلاج باعث شد که معتزلیان او را به حیلهگری و شعبده محکوم کنند. سرانجام حلاج بر اثر فتوای ابوبکر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر واجب بودن قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیریهای ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در بغداد دستگیر و نزد برخی از قضات و روحانیون معروف و سرشناس، بازجویی شد. پس از گفت و شنودهایی در آن مجلس، علما و قضات آن عصر، از جمله «قاضی ابوعمرو» فتوا به حلیت خونش داده و وی را مهدورالدم اعلام کردند. آن گاه، وی را به زندان افکنده و منتظر فرمان مقتدر عباسی ماندند. مقتدر، در پاسخ شان گفت: اگر علما، فتوا به ریختن خونش دادند، وی را به جلاد بسپارید تا هزار تازیانه بر او بزند و اگر هلاک نشد، هزار تازیانه دیگر بزند و سپس او را گردن زنند. حامد بن عباس، وی را به محمد بن عبدالصمد، رئیس شهربانی وقت سپرد تا در تاریکی شب، در کنار رود دجله و در داخل محوطه شهربانی، وی را هزار تازیانه زدند و سپس دستها و پاهایش را قطع و آنگاه، سرش را از بدن جدا نمودند و تن بیجانش را در آتش سوزانیدند و خاکسترش را در دجله ریخته و سرش را پس از مدتی آویختن بر روی پل بغداد به خراسان (مرکز اصلی پیروان حلاج) فرستادند، تا درس عبرتی برای پیروانش باشد.
۵- مطابق منابع شیعی در مقالۀ تشیع و اتهام زندقه (حمید رضا مطهری محمدعلی چلونگر) یکی از بزرگان صوفیه که متهم به زندقه (مانیگری) شده، ابوعبداللّه حسین بن منصور حلّاج (309-224) است. او اصالتی ایرانی داشت، و نزد افرادی همچون سهل بن عبداللّه تستری، عمرو مکی و ابوالقاسم جنید بغدادی شاگردی کرده بود. (بغدادی، [بیتا]، ج8، ص112) وی در سال 270ق پس از بازگشت از حج به تبلیغ در میان مردم پرداخت و در پی بروز اختلاف میان او و عمرو مکی و بهعنوان اعتراض به او، خرقه از تن بهدرآورد و به سفر پرداخت و ضمن سفر به نقاط مختلفی چون خراسان، طالقان، بصره، واسط، و شوشتر، مردم را بهسوی خدا دعوت میکرد. (همان، ص113)
حلاج به دلیل بروز افکار و افعال سِحرگونه متهم به کفر و زندقه شد و پس از دستگیری و محاکمه او را هزار ضربه شلاق زدند و در روز سه شنبه 24 ذیقعده سال 309ق به دار آویختند. (سلمی، 1406ق، ص308)
اگرچه حلاج بهاتهام زندقه دستگیر و اعدام شد، اما نظر علما و دانشمندان دربارة او مختلف است. افرادی از اهلسنت مانند ابن تیمیه در زندیق بودن او تردید نکرده و بر قتل او به این اتهام تصریح کرده است. وی منکران سزای او را نادان و منافق معرفی کرده و گفته است: هر کسی بگوید قتل حلاج ناروا بوده، یا منافق ملحد است یا نادان گمراه. (ابن تیمیه، 1418ق، ج35، ص69) همو در جای دیگر گفته است: شیخ ابویعقوب نهر جوری، دختر خود را به ازدواج حلاج درآورد؛ اما هنگامی که از زندیق بودن او مطلع شد، او را از وی جدا کرد. (همان، ص70) ابنحجر عسقلانی هم از او با عنوان زندیق یاد کرده و کشته شدن او را بر اثر زندقه دانسته است. (عسقلانی، 1414ق، ج2، ص314)
نظر بزرگان شیعه نیز درباره او مختلف است. برخی نظیر شیخ صدوق (م 381ق)، حلاج و طرفدارانش را ملحد و زندیق میدانست؛ چنانکه پدرش نیز حلاج را لعنت کرد و از مجلس خود بیرون راند. (طوسی، 1411ق، ص246-247) شیخ طوسی (م 460ق) هم ضمن ردّ افکار و عقاید حلاج او را لعنت و تکفیر کرده است. (همان، ص264)
برخی دیگر مانند قاضی نوراللّه شوشتری او را شیعه، ولی از مذمومین دانسته و گفته است: مخفی نماند که علمای شیعه حسین بن منصور را شیعیمذهب میدانند؛ اما بهواسطۀ غلو و مانند آن که از او صادر شده است، او را داخل در مذمومان نوشته اند. (شوشتری، 1377، ج2، ص38)
بزرگان صوفیه هم دربارۀ حلاج اختلاف دارند. بسیاری از آنها برضد او موضع گرفتهاند و ضمن طرد وی از صوفیه، کردارش را به شعبده، و عقایدش را به زندقه نسبت دادهاند. (بغدادی، [بیتا]، ص112 / سلمی، 1406ق، ص307) برخی دیگر، او را قبول داشته و ضمن ثناگویی و تعریف و تمجید از حلاج، او را عالم ربانی دانسته اند. (بغدادی، [بیتا]، ص112 / سلمی، 1406ق، ص308) برخی نیز حتی او را تالیتلو پیامبران دانسته اند؛ چنانکه ابن جوزی از ابراهیم بن محمد نصرآبادی نقل میکند که دربارۀ حلاج گفته است: اگر بعد از پیامبران و صدیقین موحدی باشد، همان حلاج است. (ابنجوزی، 1421ق، ص176).
سهشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۹
معنی محتمل نام کتاب دیسناد
دیسناد را که نام کتاب مزدک (دانا) یا بُندوس (دوستدار دانش) دانسته اند به سنسکریت و اوستایی می توان به معنی ارمغان متفکر گرفت:
धिष्ण्य adj. dhiSNya mindful
ददाति verb dadAti {dA} give (gift)
بر این اساس نام کاوی (دانشمند) که در اوستا به همراه کرپن (نقاش، مانی) یاد شده مربوط به بُندوس/مزدک می باشد.
به نظر می رسد از نام بِندوَ (فریبکار) که در اوستا معاند زرتشت به شمار رفته و در اواخر ساسانی وارد اوستا شده است همان بُندوس (مزدک، ملقب به کودک دانا) منظور است. چون عنوان دیگر بُندوس یعنی زرتشت خورگان پیش مغان در نقطه مقابل نام زرتشت سپیتمان ظاهر میشده است.
مزدک/بُندوس/زرتشت خورگان (مبشر پیام زرین درخشان) اهل شهر فسا (شهر دارای مانع) به شمار رفته است.
زرتشت خورگان و بندوس القاب خود مزدک بامدادان است. چون اهل فسا بودن و پیامبر مزدکیان بودن و اشتراک معنی نام آنها، آنان را به هم می رساند.
دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۹
Achaeans name means horse owners
Achaean name comes from eku (horse). Achaeans Troja horse suggests this.
نظری به نام آخایی
بسیار محتمل است نام آخاییها/آکایی ها که از سمت کرت آمده و در شمار اقوام دریایی فاتح سرزمین هیتیان و تروا بوده اند، از کلمۀ اِکو (اسب) گرفته شده و با آهو و آسو هندوایرانی به معنی تند و تیز هم ریشه است. لذا اسب چوبین تروا می تواند نشانگر آخاییهای اتحادیه قبایل اقوام دریایی باشد.
در کنار نام پارس به معانی پلنگ و پایندۀ سرو، معنی تاک نیز برای آن بسیار محتمل است
نظر به اینکه کوروش در خواب آستیاگ به سان تاک جهانگیری ظاهر میگردد که بطن ماندانا روییده بود، لذا نام پارس با توجه به شواهد سنسکریتی آن می تواند به معنی انگور باشد. مطابق منابع یونانی در کاخ هخامنشیان تاک زرینی که بر کاجی پیچیده بود، نگهداری میشد:
पर्षते verb parSate {parS} grow wet
परिसर् f. parisar grape.
خود نام کوروش هم به صورت کوروهه (کوروسه) در سنسکریت به معنی درخت است:
कुरुह m. kuruha tree
جاسک به معنی محل ماهیگیران
نامهای قدیمی که برای شهر و مردم جاسک آورده اند، جملگی در سنسکریت محلماهیگیری و محل مردم ماهیگیر معنی می دهند: بدیس (ماهی)، کارپلا (چپله، ماهی)، جاسک (جهشه-که، ماهیگیر)، کفشک (کا-جهشکه، دوستدار ماهیگیری) و شیهو (شِوَ-هو، ماهیگیر). این اسامی یاد آور نام ایختوفاق (ماهیخواران) است که یونانیان باستان برای مردم این سمت اطلاق نموده اند.
در آن سمت نام بندر گواتر با توجه به جنگل بزرگ گواتر و واژۀ سنسکریتی گوترَ (جنگل) به معنی جنگل است.
یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۹
معنی محتمل دشتبی، قاقازان، خرقان، آوج
دشتبی را به معنی دشت آبی (دشت آبیاری شونده) گرفته اند. قاقازان می تواند از وای وزان (محل بادهای سخت) اخذ شده باشد که بدان مشهور بوده است. خرقان می تواند به معنی دارندۀ چشمۀ سترگ باشد. نام آوه/آوج به خاطر دور افتادگی آن از روستاهای مجاور می تواند از اَوَ اوستایی یعنی دور و کناری اخذ شده باشد.
ترکیب سوگند را سئوک-وَنت گرفته اند یعنی دارای درخشندگی و شعله ور سازی که همچنین نام گوگرد بوده است. بنابر این جزء گند بر خلاف ظاهر آن در آن به کار نرفته است. خود گوگرد می تواند از وی-وَ-ارت اوستایی به معنی مادۀ درخشان اخذ شده باشد. جالب است بنا به استاد پورداود واژۀ جیوه هم به معنی جنبنده و روان در اوستا به کار رفته است.
اشتراک در:
پستها (Atom)