یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۴۰۰

معنی گیزین کیسی (گودین تپه) و قزوین

به نظر می رسد نام باستانی گودین تپه یعنی گیزین کیسی که به همراه بیت ایشتار (کنگاور) و نیشا (نهاوند) یاد شده به معنی محل نگهبانی نیرومند بوده است:
गूढ {गुह्} adj. ppp. gUDha {guh} covered
क्षय m. kshaya abode, strong
نام گیزین کیسی به ظاهر شباهتی با نام قزوین دارد، ولی با توجه به روایت کهنی که كشوین را به پهلوی به معنی کنج نگریستن گرفته است، هیئت کشوین/گَئیث وین نام قزوین به معنی محل دیده بانی درخشان با نامهای کهن راژیا (محل دارای کنگرۀ دیده بانی) و ارساس (ارِذَ- اس، محل دارای کنگره های تیراندازی) منسوب بدان، همخوانی دارد. نام اردپای منسوب به قزوین را هم میشود به صورت اَرِذَ (گوشه)- پا (پاییدن) به معنی محل دارای کنگره های نگهبانی گرفت. حتی حدیث ابواب جنه قزوین هم می تواند اشاره به کنگره های مخفیگاهی نگهبانی آن باشد.
از دروازه تانائیس (محل کنگره های متوالی نیرومند) در خبر خارس میتیلنی هم که در سمت غرب ولایت رغه (ری) قرار داشته، می تواند همان شهر قزوین اراده شده باشد.
بنابراین قزوین می تواند در کتیبه های آشوری همان دژی باشد که در آن سو با نام آندیرپاتیانو یعنی محل نگهبانی نیرومند ذکر شده است:
अण्डीर m. aNDIra strong
Patiano: the place of the fortress

جمعه، آبان ۰۷، ۱۴۰۰

مطابقت جمشید و هیمدال

جمشید همزاد درخشان با هیمدال (درخشان کنندۀ جهان، ایزد سفید) و ایلمارینن اسکاندیناوی و فنلاند و ایلیامورمت اسلاوها و اشوین های هندوان (نگهبانان پل آسمانی) مشابهت دارد که جملگی با جهان زیرین و یا نگهبانی پل آسمانی و پل آخرت مرتبط هستند.

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۴۰۰

معنی هشتجین و هشترود (هِشتَری) و هشتگرد

به نظر می‌رسد هشتجین در اصل ایشته جین یا هِشته جین یعنی جای به پایین گذاشتن خواسته و بازار بوده است، چون در عهد مادها در آن سمت شهرک معتبری به نام پان زیش (جایگاه خرید و فروش) قرار داشته است.
بر این پایه نام هشترود یا هِشتَری را می توان به صور اوستایی ه‍ِشته رَئوت و ه‍ِشته رَئه به معنی دارای بازار با شکوه گرفت. چون مرکز هشترود یعنی سراسکند (محل چادرها) مطابق شهر کولسره (سرای دامداران) باستانی در بین مراغه و میانه است که طبق کتاب مراغۀ یونس مروارید، مطابق جغرافی نویسان قرن چهارم هجری، یکی از مراکز مهم آذربایجان بود و در آن، در بازار سر هر ماه قمری گاهی صد هزار تا یک میلیون رأس گوسفند معامله میشد.
نام هشتگرد سمت کرج را هم نظر به مطابقت گنگ دژ سیاوش (دژ گرداگرد سیاوش، گنجۀ اران) با سیاوخش گرد، می توان به معنی محل بازار گرداگرد و محصور گرفت.
راجع وجه تسمیۀ هشتگرد چنین آورده اند:
میر جلال الدین محدث ارموی (احیاگر میراث مکتوب شیعی) در این باره نوشته است: «هشتورد یا هشتجرد همان هشتگرد فعلی است.» منتجب الدین نیز در کتاب الفهرست، از شخصیت فخر آور هشتجردی به عنوان یک چهره شیعی و فاضل یاد کرده و می نویسد که او دیندار و فاضل بوده است. عبدالجلیل قزوینی در جای دیگری هم از «دهخدای فخرآور هشتوردی و پسرش جمال الدین عبدالصمد غازی شهید» یاد کرده اما راجع به چگونگی شهادت او مطلبی نگفته است. این اسناد تاریخی ضمن بیان وجه تسمیۀ هشتگرد به زیست گروهی از شیعیان اثناء عشری در قرن ششم هجری در آن محل تصریح کرده اند که در متون تاریخی از آن به عنوان «هشتورد» یا «هشتجرد» نام برده شده است. وَرد و وَرتیتن پهلوی همان گَرد و گَردیدن است.

نام روستای مُره جین خلخال

نام روستای مُره جین خلخال بسیار قدیمی و به معنی جایگاه احاطه شده [با کوه و جنگل] و سخت گذر است:
روستای مُره جین نزدیک خلخال و در دامنه های کوه آق داغ یا سفید کوه قرار دارد، منطقه مرتفع کوهستانی جنگلی هست. مردم بدان نواحی کوچیدند برای اینکه مخفی باشند و از هجوم ها برکنار بمانند:
मुर n. mura surrounding
मुर n. mura encompassing
मूरadj. mUra impetuous
jin: place

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۴۰۰

ریشه های محتمل واژۀ نگین

احتمال دارد نگین در اصل واژۀ سومری باشد:
Nigin/Surround(to)
در زبانهای هندوایرانی می توانست به معنی «به پایین کار گذاشته شده [در انگشتر]» باشد:
ni: down
घिण्णते {घिण्ण्} verb ghiNNate {ghiNN} take

شنبه، آبان ۰۱، ۱۴۰۰

سوورا و اشترای جمشیدی اوستا شیپور و خنجر بوده اند

م- هدایتی سوورا را کرنا، معادل صور (شیپور، [گاودُم، در اساس گائو-دُوان: آواز پراننده]) در نام صور اسرافیل (شیپور بندۀ منوّر خدا) گرفته است:
स्वर m. svara musical note
स्वार m. svAra sound
ولی م-هدایتی در مورد دومی، اشترا (خنجر، شمشیر) به بیراهه رفته و آن را نیز نوعی بوق و کرنا گمان کرده است. در حالی خدای شیپور روز قیامت مردمان قدیم اسکاندیناوی هیمدال (درخشان کنندۀ دنیا، معادل جمشید، همزاد درخشان) نیز سلاحش شمشیر است. در اینکه هیمدال از نُه مادر دریایی زاییده شده است، یاد آور خدای با بوق دمندۀ بادهای دریاها تریتون یونانیان است که نامش به معنی از سومی یا به تفسیری، پدید آمده از سه تن است. جم در نزد کنعانیان ایزد جوان دریا بوده است. هیمدال نیز نظیر جمشید پدید آورندۀ طبقات اجتماعی به شمار رفته است. مطابق اساطیر هندوایرانی ثراتئونه (ترائی تنه، از سه تن، خدای آبها، ائای نیمه انسان نیمه ماهی)، اژدهای سه سر (آپسو) را کشت که می توانست به کشته‌ و مغلوب شدن سپیتمه جم و آژدهاک (آستیاگ) توسط کوروش (ثراتئونه، مرد سیلاب مانند) تفسیر گردد.
در فرهنگ لغات اوستایی احسان بهرامی اشترا به معنی خنجر آمده است. معنی سنسکریتی سیخک (در اساس سوراخ کننده) برای اشترا در مورد سلاح های اشرافی و شاهانه عهد باستان یعنی شمشیر و خنجر هم مناسب می افتد:
खन adj. khana digging
jara (gara): doing
تحقیقات دیگران در این باب چنین است (وبلاگ کرسی آزاد اندیشی):
البته در ترجمۀ روایت اوستایی فرگرد دوم وندیداد در مورد جمشید و سوورا و اشترای وی در مورد عصا و شمشير و همچنین نگین یا گاودم اختلاف وجود دارد. برخی هديۀ خداوند را عصا و برخی شمشير می دانند؛ زمانی كه فردوسی در شاهنامه جمشيد را «خداوند شمشير و گاه و نگين» می خواند محتمل است که اشاره ای به اين شمشیر یا انگشتری داشت باشد.
اصل اوستایی این دو کلمه ی مورد اختلاف یکی"اشترا" (Aštrā) است که به عصا، چوب دستی، شمشیر و یا تازیانه ترجمه شده است و دو دیگر سوورا (Suwrā) که به نگین، انگشتری و نفیر ترجمه شده است. بارتولومه آن را تیر زرّین، دارمستتر مهر زرّین، لومِل حلقۀ زرّین و بیلی هم آن را سیخک یا چوبی برای راندن چارپایان معرفی می کند. (کریستن سن، 1377 :302). مرحوم دکتر تفضلی در مقاله ای به نام "سوورای جمشید و سوورای ضحاک" به بیان این اختلاف نظرها پرداخته اند و نهایتاً اشترا را به معنای تازیانه و سوورا را به معنی گاودم یا همان شیپور ذکر کرده اند. ایشان معتقدند که کلمۀ سوورا در متون پهلوی به "سوراک اومند" یعنی سوراخ دار برگردانده شده است؛ یعنی صفت جای موصوف را گرفته و به جای شیپور سوراخ دار فقط صفت سوراخ دار ذکر شده است. در این خصوص ایشان به ذکر روایتی از کتاب نهم دینکرد می پردازد که اتفاقاً با موضوع ما در این مقاله ارتباط مستقیم دارد زیرا علاوه بر این که شاهد مثالی است برای کلمه ی سوورا در معنای گاودم، معلوم هم می کند که علاوه بر جمشید، ضحاک هم دارای شیپوری بوده است و یا به عبارتی ضحاک پس از مغلوب ساختن جمشید گاودم اسرارآمیز او را هم تصاحب کرده و البته بر خلاف جمشید از آن در راه نادرست بهره می گیرد.
در کتاب مذکور (دینکرد) که بر اساس متون اوستایی تدوین شده درباره ی ضحاک چنین آمده است: "این نیز که چون به او آگاهی می رسید که به نظر می رسدکه کسی زن و خواستۀ شایسته ای
دارد، وی (ضحّاک) او را با"سوراک اومند زرین" (به سوی خود) در می- کشید، آن بنده را محکوم می کرد، به جای پنهانی، به لانۀ (خویش) می آمد."(تفضلی ، 2535 :4) در همین خصوص روایتی در کتاب "البدء و التاریخ" مقدسی ذکر شده است که در واکاوی عنصر اسطوره ای گاودم جمشید و مکالمه ی آن با عناصر مشابه شایان ذکر است: "و گفته اند که وی (ضحاک) فرمانروای هفت اقلیم بود و در همان جایی که نشسته بود هفت مشاره ساخته بود، برای هر اقلیمی مشاره ای و آن عبارت بود از دمی زرین و هرگاه می خواست افسون خویش را به منظور وارد کردن مرگ یا بلا یا گرسنگی به اقلیمی بفرستد درآن مشاره می دمید و به اندازۀ دمیدن وی، آن اقلیم را آسیب می رسید و هر گاه در اقلیمی زنی زیبا یا ستوری فربه می یافت درآن مشاره می دمید و با افسون خویش آن را به سوی خویش می کشید."(همان).
مهرداد بهار هم با ترجمۀ سوورا به معنی نگین مخالفت می کند و معتقد است که سوورا را به هيچ وجه نمی توان نگين دانست."اگر بتوان سوورا را از ريشه ی"سو"(sav-*) به معنی صدا کردن
دانست، با سوفار و نفير که روايات نيز آن را تأييد می کنند، مشابهت دارد." (بهار،1376 :229(
"در بندهشن نیز سوورا صفت شاخ خرسه پای است، لذا مترجمان پهلوی آن را ابزاری آوایی چون گاودم معنی کرده اند. در ادبیات ودایی نیز نشانی از ساز بادی جمشید است." (نقوی، 1379: 240) در ریگ ودا آمده است: "این نی خدایان است که می نوازد و آوازهای روحانی از هر سو شنیده می شود و به این محیط زیبایی خاص می دهد." (همان جا). در مهابهاراته هم ضمن توصیف شکوه جم یا همان یَمَه که یادآور توصیفات اوستا از"ورجمکرد" است، در خصوص نواخته شدن موسیقی در پیشگاه یم، قهرمان نامیرا، چنین آمده است: "گَندَروَه های نامی بسیار و اَپسَرَه های بسیار، هربخشی از آن سرا را با موسیقی، هم با سازها و هم با نواها، و با صدای خنده و رقص پر می کنند. (کریستن سن،1377 :26). در روایات اسلامی هم از بوق یا کَرنای سلیمان سخن رفته
محصل، 1380: 195)است ؛ شیپوری بلند آواز، گوش نواز و شادمان کننده که سلیمان به وسیله ی آن کارگزارانش را آگاه می کرده است." (راشد
به هر روی کلمات سوورا در اوستا، سوراک اومند در دینکرد و مشاره در کتاب "البدء و التاریخ" مقدسی که به عنوان "منفخه من ذهب" یا شیپور زرّین توضیح داده شده است و نمودهای مختلف آن در ماجراهای جمشید، ضحاک، سلیمان، سوشیانت و اسرافیل همگی اشاره به یک عنصر اساطیری واحد دارند که همان گاودم یا شیپوری اسرارآمیز است که در روایات مختلف نمودهای گوناگون یافته است.

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۴۰۰

احتمال هندوایرانی بودن اصل واژۀ دُور

واژۀ دورَک (دورگ، معرب به دورق) در برهان به معنی دایره و سبو آمده است. به نظر می رسد واژۀ دُوری به معنی بشقاب نیز از آن گرفته شده است.
واژۀ دُور در قرآن آمده است ولی ممکن است عربها به نوبه خود دور را از زبانهای هند و ایرانی یا لاتین، یونانی گرفته باشند، چون ظاهراً در زبانهای سامی دیگر دیده نمیشود:
tour: from PIE root *tere- (1) "to rub, turn."
[Pokorny 1. tu̯er- : tur-, and tu̯r̥- :: to twirl, turn]
در فرهنگ لغات اوستایی dvar به معنی دویدن و جهیدن (در اساس گردیدن) آمده است.
ह्वरते {ह्वृ} verb 6 Atm hvarate {hvR} turn
و در سنسکریت h به dh تبدیل پذیر است:
ध्वरति {ध्वृ} verb dhvarati {dhvR} bend

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۴۰۰

معنی نامهای رودهای سیردریا و آمودریا

نظر به واژۀ سنسکریتی گَئوره (سرخ) که می توانست به صورت گُل تلفظ گردد، نام گلزریونِ سیردریا (سیحون) به معنی دریای سرخ نیرومند (گُل-زار-یَئون) بوده است. سیر در این نواحی به معنی سرخ (سور پهلوی) است:
गौर adj. gaura  (gol) reddish
zraya (darya): sea
yaona: strong
گلزریون در لغت نامۀ دهخدا:
گلزریون. [گ ُ زَ] (اِخ) نام رودخانه ای هم هست که این شهر [شهر چاچ] را به نام آن رودخانه خوانند. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). نام رودخانه ای است که از پهلوی آن شهر میگذرد. (جهانگیری):
بد آن آب را نام گلزریون
بدی در بهاران چو دریای خون.
فردوسی.
لابد نام رود سیردریا (دریای سرخ یا سریع) یا یاکسارتس (رود سریع) به صورت سیر-ئون (دارای آبهای سریع یا سرخ) بیان می شده است که به قیاس از نام جیحون تبدیل به سیحون شده است:
जीर adj. jira (sira) speedy
यक्षति {यक्ष्}  verb yakshati {yaksh}  speed on
uruda (urut): river
در تبدیل جزء جیرَ به سیرَ گفتنی است که مطابق لغت نامۀ دهخدا در زبانهای ایرانی حرف ج گاه به س بدل گردد: «ج» بدل به «س» شود:
آج = آس.
بوج = بوس:
ای فلک بوج (بوس) داده بر کف پاج
هیچ نیکی ز تو نداشته باج. (سوزنی)
ریواج = ریواس.
در مقابل نام آمودریا (دریای نیرومند) یا وَخش (نیرومند، بالنده)، به صورت جیهانَ (بالنده) هم بیان می شده است که تبدیل به جیحون شده است:
ama: strong
वक्षति {वक्ष्} verb 1 vakshati {vaksh}  be strong or powerful
जिहान adj. jihAna  flying
به نظر می رسد اعراب فاتح ماوراء النهر شباهتی بین نام این رودها با سیحان و جیحان سمت جنوب فلات آناتولی دیده و این نامها بر اینها رسمیت بخشیده اند.
جیحون و حوادث آن در شاهنامه (از مریم جعفری و رضا اشرفی زاده):
محل داستان‌های شاهنامه عمدتاً در اطراف جیحون بوده است.(بهار،1373: 132)
در شاهنامه [بر خلاف اوستا که در آن از توران بیشتر سکاییان پادشاهی شمال قفقاز و از افراسیاب تورانی همانا مادیای اسکیتی شکست دهندۀ مادها و کیمریان مراد است]، توران مملکتِ ترکان و
چینیان است که بواسطۀ جیحون یا آمودریا از ایران جدا می‌شود. (حمیدیان، 1383: 31) کیخسرو چند بار آزمون گذر از آب را به جای می‌آورد. نخست زمانی است که گیو، کیخسرو را همراه خود به ایران می‌آورد و کیخسرو بدون کشتی از آب می‌گذرد و باعث شکست افراسیاب میگردد. »
بـه آب انـدر افگنـد خسـرو سیـاه
چو کشتی همی‌ راند تـا باژگاه«
(شاهنامه، 296: 3480)
در شاهنامه، جیحون مرزی بوده که داستان‌های تاریخی و کهن ملی که سرشار از مبارزة جوانمردانة ایرانیان با تورانیان فریدونِ نژاد ایرانی (آریایی)، در آن‌جا روی نموده و یاد آن را زنده می‌کرده است. در دورۀ کیقباد،‌ افراسیاب در جنگ با ایرانیان، شکست سختی خورده و از جنگ رستم میگریزد و به نزد پشنگ می‌رود. پشنگ با شنیدن سخنان افراسیاب، بر آن می‌شود تا نامه‌ای آشتی جویانه به کیقباد نویسد، وی در نامه‌اش یادآور می‌شود:
»
سـزد گـر بـمانیــم ما هم بــر آن
نـگــردیـم از آیـیـن و راه ســران
زخـرگـاه تــا مـاورالـنّهــــر در
کـه جیحـون میانستش اندر گـذر
بـر و بــوم مـا بـود هـنـگـام شــاه نـکـرد اندریـن مـرز ایــرج نـگـاه«
(شاهنامه، دبیرسیاقی،ج1، 326/224-226)
»
همان بخـش ایـرج بد ایران زمین که از آفــریـدون بدش آفــریـــن«
(شاهنامه، دبیر سیاقی، ج1، 327/227)
»
مگـر رام گردد بـدیـن کـیـقـبـاد
سـر مــرد بـخـــرد نـگـــردد زداد
کس از ما نبینند جیحون به خواب وز ایـران نیـایـنـد ازیـن سـوی آب«
(شاهنامه، دبیرسیاقی،ج1، 327/238-239)
همچنین دو جنگ گِران که در کنار دروازه‌های بلخ، میان دو سپاه ایران و توران روی می‌دهد، تورانیان شکست‌خورده و گریزان از رود آموی گذشته و به سُغد نزد افراسیاب می‌روند. سیاوش نیز وارد شهر بلخ می‌شود و تا رود آموی به دست ایرانیان می‌افتد. چنانکه در نامه‌ای سیاووش برای کیکاووس می‌نویسد:
»
کنـون تـا به جیحــون سـپــاه جـهـــان زیـر فــرّ کـلاه منســت«
(شاهنامه، 219/672)
از سوی دیگر، افراسیاب خوابی می‌بیند و از آن خواب سخت به هراس می‌افتد. افراسیاب پس از شنیدن سخن خواب‌گزاران بر آن می‌شود که با ایرانیان آشتی کند. پس گرسیوز را برای آشتی به نزد رستم و سیاوش می‌فرستد. یکی از پیشنهادهای این پیمان که افراسیاب کرد، چنین بود:
»
زمین تا لب رود جیحون مراست به ‌سغدیــم و ایـن پادشاهــی جداست«
(شاهنامه، 223/806)
افراسیاب در اندیشۀ یاری رسانیدن به پیران بود که می‌شنود تورانیان در جنگ شکست سختی خورده و پیران ویسه نیز کشته‌شده و سپاه کیخسرو به نزدیک رود آموی رسیده‌است.
»
که لشکر به نزدیک جیحون رسید همـه روی کـشــور سپـه گستـریـد«
(شاهنامه، 544/249)
نام جیحون در نوشته‌های فارسی با دو معنا و مفهوم به‌کار رفته ‌است، یکی رود آموی که نام باستانی آن «وخش» بوده و یونانیان آن را به گونه «اُکُسس» و در لاتین «اُکسوس» خوانده‌اند. سرچشمه این رود از کوههای پامیر است که پس از طی مسافت 2620 کیلومتر به دریاچه خوارزم «وخش» می‌ریزد. (یارشاطر، 1354: 187)
به رود جیحون، رود بلخ یا رود کالف و ترمذ و خوارزم نیز گفته‌اند.
(مسعودی، 1356: 222).
در ابیات زیر جیحون به مفهوم مطلق رود به‌کار رفته است:
»
زمین کـوه تـا کـوه پرخـون کنیم ز دشمـن بیـابـان چـو جیحـون کنیم«
(شاهنامه، 163/311)
»
سپاهــی کـه هنگام ننگ و نبــرد ز جیحــون بـه‌ گــردون بـرآورد گــرد«
(شاهنامه، 470/67)
در ابیات زیر، جیحون را می‌توان به دو گونه گزارش کرد، نخست همان رود آموی،‌ و دیگر به معنای رود:
»
نبـاشـد گــذر جــز به فـرمـان شـاه همان نـیـز جیحــون میانجـی بــراه«
(شاهنامه، 986/1560) »کــه بستــد نیـایش ز بـهــرامشـاه که جیحون میانجیست مـا را بـراه« (شاهنامه، 1018/123)

معنی نام گلزریونِ رود سیردریا (دریای سرخ)

نظر به واژۀ سنسکریتی گَئوره (سرخ) که می توانست به صورت گُل تلفظ گردد، نام گلزریونِِ سیردریا (سیحون) به معنی دریای سرخ گون (گُل-زار-ئون) بوده است.
گلزریون در لغت نامۀ دهخدا:
گلزریون. [گ ُ زَ] (اِخ) نام رودخانه ای هم هست که این شهر [شهر چاچ] را به نام آن رودخانه خوانند. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). نام رودخانه ای است که از پهلوی آن شهر میگذرد. (جهانگیری):
بد آن آب را نام گلزریون بدی در بهاران چو دریای خون.
فردوسی.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۴۰۰

مطابقت کدکستان با شهر ابیورد

به نظر می رسد نام شهر ابیورد (دژ گرداگرد پشتی) صورتی از نام ساسانی «کدکستان» به معنی محل در سایه و پشتی باشد که این نام در مُهر ساسانی به ریخت kadakestān ostāndār آمده است. (سرچشمه: خداداد رضاخانی، نگاه دوباره ساسانیان به شرق ایران، 2017 و Gyselen 2002: 224):
कदक m. kadaka awning
مطابق عنایت الله رضا، اَبیوَرْد، یا باورد، از شهرهای ایران در سده‌های میانه که در شمال خراسان بر دامنۀ شمالی کوههای هزار مسجد واقع بوده و شیب آن به سوی صحرای قراقوم کشیده می‌شده است. خرابه‌های این شهر کهن در جمهوری ترکمنستان، در حدود ۸ کیلومتری غرب ایستگاه قهقهه از راه آهن ماوراء خزر بر سر راه عشق‌آباد به مرو قرار دارد (مینورسکی، ۱۶۷؛ دانشنامه). دورتر از ابیورد کهنه، قریۀ دیگری واقع است که آن نیز در گذشته ابیورد نام داشت و اکنون پِشتک نامیده می‌شود (بارتولد، III / 130).
در متون قدیم نام ابیورد با یاء مجهول ضبط شده است (نک‍ : مارکوارت، ایرانشهر، 61). این نام را به صورت باورد و اَباورد نیز نوشته‌اند (ابن اثیر،۱/ ۲۳؛ ابوالفداء، ۴۴۵). ژوستن مورخ رومی، ضمن بحث دربارۀ شهر دارا، تختگاه تیرداد اشکانی، محل آن را در منطقۀ کوه زَاپه‌اورته‌نُن نوشته است (پیرنیا،۳/ ۲۲۰۷). ژوستن این نام را به صورت اپه اورته‌نن نیز آورده و پلینیوس نام ابیورد را اپه‌ورته‌نه ضبط کرده است (مارکوارت، «بررسیها ... »، 628، حاشیۀ ۱). از این‌ رو می‌توان گفت که کوه مزبور نیز به همان نام ابیورد نامیده می‌شده است. ایسیدوروس خاراکسی که در آغاز تاریخ مسیحی می‌زیسته، این نام را به صورت اپه‌ورکتیکه و منطقۀ ابیورد را به صورت اپه‌ورکتیکنه ضبط کرده و آن را محلی در دامنۀ شمالی جلگۀ پارتی نزدیک نسا (نیسایه) و بخش سفلای رود تجن نوشته که تا سرزمین سرخس گسترده شده است (پاولی، II / 2681-2682). این نام ترکیبی است از اَپه و وَرتکه. این منطقه در گذشته‌های دور خارج از سرزمین پارت واقع شده بود. چنین به نظر می‌رسد که نهر مشروب کنندۀ آن به تجن نمی‌رسید و در ریگزارها فرو می‌رفت (همانجا). به نظر می‌رسد که ابیورد در روزگار پارتیان وجود داشته است. به نوشتۀ پلینیوس اپه‌ورته‌نه در سرزمین پارت نزدیک شهرآبادِ دارا واقع شده بود (همانجا).
ابیورد منطقه‌ای مستحکم شامل پاسگاههای دفاعی مرزی بوده است که در برابر حملات مهاجمان دشتهای داخلی آسیا بنا شده بود. یزدگرد دوم پادشاه ساسانی نیز به منظور جلوگیری از حملۀ مهاجمان، دژ شهر یزدگرد را بنا نهاد. پس از او پیروز در همان ناحیه دژ شهر پیروز را ساخت که نام آن همراه ابیورد در سدۀ ۶ م به عنوان منطقۀ فعالیت نسطوریان آمده است (مارکوارت، ایرانشهر، 73). در مجمع کلیسایی بابای در سال دوم پادشاهی جاماسب (۴۹۹ م)، از اسقفهای طوس، ابرشهر، مرو و گرگان یاد شده است. در مجمع کلیسایی جاثلیق یوسف (۵۵۳ م)، اسقفهای مرو، مرو رود و ابیورد به نمایندگی حضور داشتند (همان، 61).
در ادوار بعد مردم خیوه سراسر این خطه را تاغ‌بویو، یا داغ‌بویو (جانب کوه) و مقابل آن را که منطقۀ مسیر سفلای آمودریاست، سوبویو (جانب آب) می‌خواندند. از آن زمان اصطلاح ترکی اَتَک که به معنای دامنه است، پدید آمد و سراسر خطۀ ممتد بر دامنه‌های شمالی کوهستان از جمله ابیورد، نسا، سرخس و آخال به همین نام اتک نامیده شد (بارتولد، III / 132).