یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۴۰۴
اتیمولوژی ماش، لوبیا و باقالی
به نظر می رسد که هر سه نام ریشهٔ هندواروپایی دارند: ماش به معنی حبهٔ رسا و تندرستی بخش به دانهٔ غالباً سبز آن گفته شده است. لوبیا در زبانهای هندواروپایی به معنی حبهٔ سفید است و باقالی (پاخلا) ظاهراً به معنی دانهٔ راحت پزنده است و آن درشت تر از لوبیا است.
ریشهُ هندواروپائی واژه های پول و تومان و ریال و رأی
واژهٔ پول را با اوبولوس یونانی (افلُس/فُلُس که در عربی آن را جمع فَلس گرفته اند) و پوند لاتین سنجیده اند، معهذا واژهٔ سنسکریتی پولَ به معنی معیار و میزان نیز مفهومی منطقی برای آن است:
पुल n. pula size
ریشهٔ تخاری هندوایرانی واژهٔ تومان:
در زبان ترکی-مغولی واژهٔ تومان به معنی ده هزاراست. بنا به اتیمولوگ های ترکیه آن در اصل از واژهٔ مرکب تخاری هندوایرانی تو-مانه به معنی به اندازهٔ بسیار زیاد گرفته شده است:
तवस् adj. tavas (tu) strong.
मान n. mAna measure.
واژهٔ اوستایی بئور (بیور) به معنی ده هزار بزرگترین عدد اوستایی به معنی بی حدّ در رابطه با این معنی تومان (به اندازهٔ بسیار زیاد، ده هزار) است:
वी vī (bi). 1) To go away, depart.
वाराही f. vArAhi (vara) measure.
ریشهٔ واژه های ریال و رأی:
واژه «ریال» از واژهٔ اسپانیایی و پرتغالیِ «رِئال» (real) گرفته شده است که به معنای «شاهی» یا «شاهوار» و همچنین نام سکهٔ نقرهٔ رایج در آن کشورها بود. ریشهٔ این واژه به کلمهٔ لاتین «رِگالیس» (regalis) به معنی «شاهنشاهی» برمیگردد که صفتی از کلمهٔ «رِکس» (rex) به معنی «شاه» است. از این ریشه است واژهٔ اوستائی و سنسکریتی رَجی به معنی شاه: کلمهٔ «رای» (به صورت راج یا راجه) به معنی پادشاه یا حاکم در زبان فارسی کهن، به خصوص در مورد فرمانروایان هند، به کار میرفته است. برای مثال، در ابیاتی از شاعران فارسیزبان مانند «عنصری» و «فردوسی»، رای به این معنی دیده میشود. واژهٔ عربی یا معرب رأی که بدین شکل خود در قرآن ذکر نشده، معرب از آن در معنی نظر و حکم و قصد مستقیم به نظر می رسد: گفته میشود واژهٔ «رأی» (نظر، اندیشه) در پارسی میانه (پهلوی) که در آن راج (شاه) و رای/راذ (داوری) به هم رسیده و یکی شده به صورت «رای» به کار میرفته و به معنای شکوه، جلال، دولت، و ثروت و همچنین به معانی ساماندهی و راهنمایی و قصد و خواست و داوری بوده است:
rex(n.)
"a king," 1610s, from Latin rex (genitive regis) "a king," related to regere "to keep straight, guide, lead, rule" (from PIE root *reg- "move in a straight line," with derivatives meaning "to direct in a straight line," thus "to lead, rule;" source also of Sanskrit raj- "king;" Old Irish ri "king," genitive rig).
از سوی دیگر مسلّم به نظر می رسد به ویژه واژۀ رای فارسی (داوری) با واژۀ رأی عربی (دیدن) مشتبه شده است:
نظر به تبدیل پذیری حرف "ز" اوستایی به وساطت حرف ذ به حرف ی (نظیر راذ: رای) واژۀ اوستایی رَز (رَاذ، داوری درست کردن به) همانست که امروز رای گوییم و در شاهنامه به کرّات آمده است. اصلاً در پهلوی راذ/رای به معانی رای و فهم و هوش و عقل و نیز به معانی شکوه و جلال و راهنمایی و رهبری آمده است. ولی کلمۀ رأی در عربی به معنی دیدن و دانستن و نگاه کردن است.
پسوند آل هم در کلمات فارسی گودال و دنبال کاربرد مشابهی با پسوند نسبت آل در ریال (پادشاهی) دارد.
در مورد ریشهٔ ایرانی رأی مطلب زیر بسیار جالب است که در آن مرحوم ابوالفضل خطیبی (در فرهنگستان زبان و ادب فارسی) رای و رأی را دارای شکل و معنی مشابه و اولی را فارسی و دومی را عربی می داند و به واسط های هندواروپایی آنها به نفع اصالت ایرانی آن پی نبرده و می گوید:
"در متون منظوم و منثور فارسی دو واژۀ «رای» و «رأی» فراوان بهکار رفته اند. «رأی» در عربی یعنی «نظر» و «عقیده» و «تدبیر» و «بصیرت» و «مشاوره» و «حُکم» و «فتوا»، و همین معنیها وارد زبان فارسی نیز شدهاست. «رای» نیز معنیهاي متعددی دارد، بدین شرح: «نظر»، «عقیده»، «تدبیر»، «مصلحت»، «قصد» و «آهنگ»، «منظور» و «مقصود»، «هوش»، «خِرَد»، «خواست» و «اراده»، «شیوه» و «روش»، «رسم» و «آیین» و «فرمان». «رای»، چنانکه در ادامهٔ بحث معلوم خواهد شد، اصالتاً فارسی است، ولی چون «رأی» هم، باز به شرحی که خواهد آمد، بدون همزه تلفظ میشده، همیشه بهدقت نمیتوان گفت کدامیک از این معانی فارسی است و کدام عربی. چند فعل مرکّب هم هست که با «رای» ساخته شدهاست، مانند «رای آوردن» به معنی «قصد کردن»، «رای انداختن» به معنی «چاره جویی کردن»، «رای جستن» به همان معنی، «رای زدن» به معنیهای مختلف و جز آنها. با «رای» چند ترکیب نیز ساخته شدهاست که از آن جمله است:
«رای آمدن به چیزی»، به معنی «قصد آن چیز کردن» و «رای چیزی (کاری) داشتن»، به معنی «قصد انجام دادن چیزی یا کاری داشتن» (برای معنیهای مختلف «رای»، ← دهخدا، ذیل همین مدخل). پس گذشته از شباهت ظاهری «رای» و «رأی» به لحاظ خط و داشتن معنیهای نزدیک به یکدیگر، عامل مهم دیگری نیز سبب شدهاست تا این دو واژه در زبان فارسی با یکدیگر خَلط شوند و آن اینکه مطابق یک قاعدۀ آوایی، آن دسته از واژه های عربی که در پایان آنها همزه است، هنگامی که وارد زبان فارسی شده اند، همزهٔ پايانی شان معمولاً حذف شدهاست؛ مثلاً «املاء» و «انشاء» به «املا» و «انشا» تبدیل شده اند. بهعلاوه، شاهدهايی هست که گاهی همزه در میان واژه نیز حذف شده؛ مثلاً در برخی متون «مسله» بهجای «مسئله» و «شان» بهجای «شأن» بهکار رفتهاست. از این رو، «رأی» عربی پس از ورود به زبان فارسی، همزۀ میانیاش افتاده و «رای» تلفظ شده و با «رای» فارسی درآمیختهاست."
اهل رأی و امام آن:
ابوحنیفه یا ابوحنیفه النعمان بن ثابت بن زوطا بن مرزبان (۸۰ - ۱۵۰ هجری قمری/۶۹۹-۷۶۷ میلادی) فقیه و متکلم نامدار کوفه و پایهگذار مذهب حنفی از مذاهب چهارگانهٔ اهل سنت و ایرانی الاصل است. اهل سنت او را «امام اعظم» و «سراج الائمه» لقب دادهاند.
ابوحنیفه را یکی از فقهای اصلاحگر میدانند. وی در راه استخراج احکام فقهی روشی غیر از دیگر فقها در پیش گرفت. نقل است که میگفت: «اگر رسولالله در زمان ما میزیست همینها را میگفت که من میگویم». پیروان ابوحنیفه، مذهب و روش او را اهل رأی مینامند زیرا ابوحنیفه قائل به رأی است چنان که بعد از صدور هر فتوایی و حکمی عنوان میکرد «این سخن ما رأی است و بهترین سخنی است که بر آن دست یافتهایم، پس هر که بهتر از سخن ما آورد، او از ما به صواب نزدیکتر است».
منابع عمده:
١- تومان، واژهای با ریشهٔ ایرانی (تُخاری). از مهرداد ایرانمهر.
٢- مقالهٔ رای و رأی از ابوالفضل خطیبی (در فرهنگستان زبان و ادب فارسی).
٣- فرهنگ لغات سنسکریت، آنلاین.
۴- فرهنگ لغات پهلوی به فارسی، تألیف بهرام فره وشی.
۵- AI.
۶-Online etymology dictionary.
٧- فرهنگ واژه های اوستایی، تألیف احسان بهرامی.
سهشنبه، شهریور ۲۵، ۱۴۰۴
اَوَگانه (افغان) به معنی سرزمین و مردم کناری یا مردم نجیب و آریایی
معلوم میشود نام افغان ها به معنی مردم کناری بوده است و عنوان اَبَگان که لقب بوده به معنی شخص نجیب و محترم بوده است.
अवगण adj. avagaNa separated from one's companions
आभग m. Abhaga one who is to be honoured by a share
نام پارادان (پَرَ-دان) در کتیبه های ساسانی یا همان ناحیۀ اپاریتی های کهن (پسیانی های اردوی تخاران) در معنی سرزمین کناری مطابق سرزمین پشتونها (مردم پشتی و کناری) است.
جمعه، شهریور ۲۱، ۱۴۰۴
معنی ایرانویج (ائیرینه وئجه، مراتع عالی خالی از سکنه) و توران
ایرانویج دارای زمستان بسیار طولانی و سرد و دارای مار در وندیداد به سرزمین سرد داهه های دارای توتم مار در سمت خوارزم شبیه است:
چون خود نام خوارزم را هم می توان سرزمین مار و سرمای سترگ معنی نمود که در فرگرد اول وندیداد در توصیف ائیرینه وئجه آمده اند:
ह्वार m. hvAra serpent
zam: ground
ولی کتابهای پهلوی به صراحت اطراف کوه اسنوند (سهند) را ایرانویج معرفی می نمایند. دلیل نامگذاری این دو سرزمین به ائیرینه وئجه (مراتع عالی خالی از سکنه) در مورد سرزمین داهه ها (منسوبین به افعی= سئورومات/سرپ، خویشاوندان و متحدین ماساگتها/روکسولانهای کرُوات) دشتهای سرد و استپی کم جمعیت و در مورد اطراف کوه سهند مراتع خالی از سکنه اطراف کوه سهند (اسنَونت= دارای مراتع خالی از سکنه) به سبب زمستان سرد و طولانی و پر برف آن است. آریاورتهٔ هندوان (سرزمین مراتع آریایی) در نوشته های کهن هندوان نیز چنین سرزمینی است که بنا به محمد جواد مشکور در مورد آن آمده است: "در آریاورته صد زمستان و صد خزان روی داده است":
इरिण n. iriNa barren soil
इरण n. iraNa barren
विजय m. vijaya superiority
आर्य adj. Arya suitable
Vārtā (वार्ता, “agriculture”) refers to animal husbandry, field, grassland
در فرگرد یکم وندیداد، بند ۳و۴ آمده است:
»بهترین ناحیهای که اورمزد آفرید ایرانویج است. اما پتیاره آن زمستان دیوآفریده، دهماهه و انواع مار جهنده است. خوشی این ناحیه به حدی است که اورمزد میگوید اگر سرزمینهای دیگر را دارای خوشی نمیآفرید، همهٔ مردم به ایرانویج میرفتند و جایی برای سکونت باقی نماند«.
در اساطیر ایرانی زمین به هفت پاره یا اقلیم بخش شد. اقلیم میانی خونیرَس (سرزمین ارابه های درخشان، خاستگاه پارتیان) نام دارد که به اندازهٔ آن شش اقلیم دیگر است. ایرانویج در خونیرَس قرار دارد. اورمزد در ایرانویج چیزهای زیادی را آفرید. رودهای زادگاهی زرتشت سپیتمان یعنی رود وهدائیتی (موردی چای)، رود دارجه (رودخانهٔ مغانجیق، شاخهٔ موردی چای)، گاو اِیوداد یا یکتا آفریده، گیومرث، کوههای هوگر و اوسِندام و رأس پل افسانهای چینود در آنجاست. نخستین حیوانات که دو گاو نر و ماده بودند و همهٔ انواع گیاهان در ایرانویج آفریده شدند. ایرانویج امنترین جای خونیرَس است به طوری که وَرِجَمکَرد در آنجا ساخته شده است. سرور ایرانویج یکی از بیمرگان، یعنی ونجدبیش، است. زردشت در ایرانویج ظهور کرد. طبق روایات متاخر ایرانویج در آذربایجان است. میگویند خورشیده به اندازهٔ ایرانویج است. در اعتقادات ایرانی، ایرانویج آرمانشهر ایرانیان است. در مینوی خرد، مشخصات این آرمانشهر بدین شرح آمده است و پیداست که اورمزد ایرانویج را از دیگر جایها و روستاها بهتر آفرید و نیکیش این است که زندگی مردم در آنجا سیصد سال است و زندگی گاوان و گوسفندان صد و پنجاه سال و درد و بیماری کم دارند و دروغ نمیگویند و شیون و مویه نمیکنند و دیو آز به تن آنان کمتر مسلط است و ده مرد از نانی که میخورند سیر میشوند و به هر چهل سال از زنی و مردی فرزندی زاده شود و قانونشان بهی و دینشان پوریوتکِشی است و چون بمیرند پارسایند و رد (سرور) آنان گوبدشاه (توگدامه کیمری یا پسرش سانداخشترو) است و از ایزدان سرور و پادشاهشان سروش است.
معنی نامهای تور و توران
واژهٔ تور که در اوستایی و سنسکریت به معنی رمندهٔ نیرومند است در روسی به معنی بُزکوهی (توتم سکاها) است. خود واژهٔ سکا هم با توجه به شواهد و قرائن در سنسکریت و زبانهای ایرانی به همین معنی به نظر می رسد. بنابراین توران یعنی سرزمین مردم دارندهٔ توتم بزکوهی و تور ایزد رعد اساطیر اسکاندیناوی همان تور نیای اساطیری تورانیان (سکاها) می باشد چون حیوان توتمی وی بزکوهی است. کلاهخود شبیه شاخ بلند سکاها و کلاهخود شاخدار رستم سیستانی و کلاهخود شاخدار وایکینگهای پرستندهٔ تور گواه این نظر هستند:
معنی نامهای سکا و تور و اسکیث و اسکلوت:
واژهٔ سکا که در فارسی باستان به صورت -saka آمده، از مشتقات ریشه باستانی sak* به معنی «رفتن، گشتن، گردیدن» و به معنی تند و روان گردنده است. در اصل منظور از آن توتم بزکوهی سکاها بوده است که به روسی تور یعنی نام دیگر سکاها میشود. بر این پایه نام اسکیث به صورت سکا-ایث به معنی گرامی دارندهٔ بزکوهی بوده است. نظر به واژهٔ اسکول (بزکوهی) در زبان های سکایی بلوچی و کُردی نام کهن اسکلوت آنان نیز به همین معنی است که به صورت اسکلاو (صقلاو، صقلاب) مأخذ نام ملل اسلاو شده است.
این گفتار بیانگر این است که سرزمین توران در ابتدا و اصل بیشتر به سرزمین سکاهای پادشاهی شمال دریای سیاه اطلاق میشده است. واژهٔ اسکیث نیز که در مورد آنان به کار رفته است به صورت سکا- ایس به معنی گرامی دارندهٔ بزکوهی است. به خصوص واژهٔ روسی- سکایی تور (بزکوهی) مؤید این نظر است؛ علاوه بر اینکه افراسیاب تورانی که از قفقاز به غرب آسیا هجوم آورده و در کنار دریاچهٔ چیچست (ارومیه) توسط کیخسرو (کیاخسار) دستگیر و اعدام شده بود مطابق مادیای اسکیتی کشورگشای سکاهای سلطنتی شمال دریای سیاه است که توسط کیاخسار (کیخسرو) در کنار دریاچهٔ ارومیه غافلگیر شده و به قتل رسیده است:
محتوای شرح واقعۀ دستگیری و قتل مادیای اسکیتی (افراسیاب) مطابق خبر هرودوت از این قرار است:
»مادیای اسکیتی از دروازه دربند قفقاز گذشته و فرائورت (فرود سیاوش) را در شهر گنجه شکست داده و به قتل رساند. او به مدت بیست و هشت سال در آسیای مقدم به قتل و غارت و ویرانی پرداخت و از مقّرش در ماننا به دور دستها رفت و در کیلیکیه توگدامۀ کیمری (اغریرث) را شکست داده و بکشت و از مرز مصر با هدایای فرعون پسامتیخ بازگشت و آشوربانیپال پادشاه آشور یکی از شاهدختهای آشوری را به ازدواج وی در آورد. ولی سرانجام مادیای اسکیتی توسط کیاخسار (در واقع متحد وی در ماد کوچک) به میهمانی خوانده شد و در یک شبیخون کیاخسار شکست خورده و به قتل رسید«.
اوستا و شاهنامه داستان دستگیری و مقتول شدن مادیای اسکیتی را به دو صورت دستگیر شدن افراسیاب توسط هوم عابد و شکست قراخان توسط گستهم نوذری ضمن یک شبیخون شرح داده اند که از مجموع آنها چنین معلوم میشود که میهمانی و جشن با شراب و شادی که بعداً به جشن سکائیه معروف شد، توسط سپیتمه لهراسب (یرواند، هوم عابد) برای اسکیتان و مادیای اسکیتی (افراسیاب) ترتیب داده شد و سردار مهاجم شبیخون زنندۀ کیاخسار (کیخسرو)، آریارمنه (احتمالاً خواهر زادۀ کیاخسار، گستهم نوذری) بوده است که مادیا و سران سپاهش را در آن میهمانی غافلگیر می کند و مادیا (نیوکار مادس خبر موسی خورنی، مادیای تبهکار)/ فارنوس خبر کتسیاس (نفرین شده)، دستگیر و میخ بر پیشانیش کوبیده شده و بر دیوار برجی مصلوب میگردد. خود کیاخسار (کیخسرو) همزمان بدین محل در نزدیکی آتشکدۀ قدیمی آذرگشنسب در کوهپایۀ سهند رسیده بود و در این واقعه حضور داشته است. مکان این واقعه طبق اشارات اوستا محل به هم نزدیک شدن و تلاقی سه رودخانه اوژدان وَن (صافی)، اپَ غژارَ (سیل چایی چیکان) و ونگهزدا (موردی چای) در کنار شهر مراغه و معبد مهری ورجوی مراغه (هنگ افراسیاب) بوده است که در شاهنامه به جای معبد مهری مراغه غار هامپهول مراغه منظور گردیده است.
لذا گنج ناحیهٔ "زیویه" (پایگاه سکاها در پارسوای ماد) باجهایی بوده است که مادیای اسکیتی (افراسیاب) از نواحی غربی خاورمیانه ستانده بوده است.
کیاخسار (کیخسرو) بعد از فارغ شدن از کار سکاها به نبرد با آشوریان (دیوان دژ بهمن) در گیر با بابلیان پرداخت و مطابق اوستا ائوروَ ساره (ساراک) را در بین حلوان (جنگل آریائیان) و شهرزور (جنگل سفید) شکست داد. در شاهنامه شرح این واقعه نیامده و به جای آن به ویرانی دژ بهمن (نینوا) توسط کیخسرو (کیاخسار) پرداخته شده است.
معنی نامهای کوزاک، قزاق و کوزر (خزر)
نام کوزاک را در زبانهای اسلاو می توان به معنی بزوحشی (بزکوهی) یعنی مترادف سکا و تور و اسکیث و اسکلاو گرفت ولی نام قزاق چنانکه از سفرنامه ابن فضلان در بارهٔ ساکنین قزاقستان بر می آید به سبب پرستش توتم غاز وحشی آنان بوده است. در پردهٔ نمدین پازیریک نقش انسان-پلنگ-گوزنی (توتم ماساگتها/آلانها/روکسولانها) در حال نبرد با غاز وحشی (توتم قزاقها) به تصویر کشیده شده است.
به نظر می رسد نام کوزر (خزر) ربطی با نامهای کوزاک و قزاق ندارد و به سبب تقدیس زغال برافروخته (کوز) در نزد خزرها و خاقان خزرها که یاقوت حموی یاد کرده، عاید شده است.
در باب نام قوم سائینی (سواران شمشیرزن) در اوستا
در شاهنامه ایرج (آریا) و تور (سکا) سلم (سئورومات) برادر به شمار رفته اند که از یشتهای اوستا گرفته شده اند که در آن به پاکدینان اقوام آریایی (ایرانیان)، تور (سکاها)، سئیریمه (سئورومات)، دائی (داهه) و سائینی (سواران شمشیرزن) درود فرستاده شده اَست: सायिन् m. sAyin horseman از این میان تنها نام سائینی ناشناخته است که ظاهراْ یادآور نام قوم شمالی سَوار (سابیر) است که نامش به اشکال مختلف زیر یاد شده است و معنی اسب سوار یا شمشیرزن می دهد و با آتّاسیهای سمت خوارزم (به معنی دارندگان اسبان نیرومند یا دارندگان شمشیر نیرومند) در خبر استرابون همخوانی دارند. Säbir / Sabïr / Sabar / Säβir / Sävir / Savar / Sävär / Sawār / Säwēr सबार [sabāra].—n. rider; 1. a person who is riding or who can ride a horse. saber: sword. با توجه اینکه در منابع تاریخی از شرکت زنان سابیر در جنگها سخن به میان آمده و آنان از لحاظ زبان با سکاها متفاوت و از تیره های مجاری-سئوروماتی بوده اند، این ویژگیها آنان را با آمازونهای باستانی مطابق نشان میدهند. به نظر می رسد این یکجا و برادر نامیده شدن پنج قوم آریایی آسیای میانه در اوستا سابقهٔ دیرینه ای در فرهنگ ایران باستان داشته است. منابع عمده: ١- وندیداد اوستا ترجمه و تألیف هاشم رضی. ٢- تاریخ ماد تألیف دیاکونوف، ترجمهٔ کریم کشاورز. ٣- یشتهای اوستا ترجمه و تألیف ابراهیم پورداود. ۴- مقدمه ای بر دین ایران باستان، تألیف ماندالا ویلیام، ترجمهٔ خسرو قلی زاده. ۵- رسالهٔ زادبوم زرتشت، تألیف دکتر جیوانجی جمشیدجی مودی، ترجمهٔ رشید شهمردان. ۶- گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران، تألیف جواد مفرد کهلان. ٧- فرهنگ لغات سنسکریت، آنلاین
در باب نام قوم سائینی (سواران) در اوستا
در شاهنامه ایرج (آریا) و تور (سکا) سلم (سئورومات) برادر به شمار رفته اند که از یشتهای اوستا گرفته شده اند که در آن به پاکدینان اقوام آریایی (ایرانیان)، تور (سکاها)، سئیریمه (سئورومات)، دائی (داهه) و سائینی (سواران) درود فرستاده شده اَست:
सायिन् m. sAyin horseman
از این میان تنها نام سائینی ناشناخته است که ظاهراْ یادآور نام قوم شمالی سَوار (سابیر) است که نامش به اشکال مختلف زیر یاد شده است و معنی اسب سوار می دهد و با آتّاسیهای سمت خوارزم (به معنی دارندگان اسبان نیرومند) در خبر استرابون همخوانی دارند.
Säbir / Sabïr / Sabar / Säβir / Sävir / Savar / Sävär / Sawār / Säwēr
सबार [sabāra].—n. rider; 1. a person who is riding or who can ride a horse.
به نظر می رسد این یکجا و برادر نامیده شدن پنج قوم آریایی آسیای میانه در اوستا سابقهٔ دیرینه ای در فرهنگ ایران باستان داشته است.
سهشنبه، شهریور ۱۸، ۱۴۰۴
معنی نامهای سکا و تور و اسکیث و اسکلوت
واژهٔ سکا که در فارسی باستان به صورت -saka آمده، از مشتقات ریشه باستانی sak* به معنی «رفتن، گشتن، گردیدن» و به معنی تند و روان گردنده است. در اصل منظور از آن توتم بزکوهی سکاها بوده است که به روسی تور یعنی نام دیگر سکاها میشود. بر این پایه نام اسکیث به صورت سکا-ایث به معنی گرامی دارندهٔ بزکوهی بوده است. نظر به واژهٔ اسکول (بزکوهی) در زبان های سکایی بلوچی و کُردی نام کهن اسکلوت آنان نیز به همین معنی است که به صورت اسکلاو (صقلاو، صقلاب) مأخذ نام ملل اسلاو شده است.
آيا واژهٔ عربی جِنّ ریشهٔ هندوایرانی در جئینی اوستایی (جِنّ) دارد؟
گفته میشود واژهٔ جنّ در عربی مشتق از ریشهٔ «ج ن ن» به معنای پوشش و استتار است و برخی معتقدند معنای اصلی پوشش و استتار در بیشتر مشتقات این ریشه وجود دارد مانند جَنین که در رحم مادر پنهان است. بنابر نظر برخی محققان، جنّ در اعتقادات ایرانی برگرفته از فرهنگ اسلامی و عربی است و عدهای دیگر احتمال میدهند باورهای خرافی مربوط به جنّ در میان ایرانیان، بازتاب موجوداتی در اعتقاد ایرانیانِ قبل از اسلام است که بعداً به جنّ تغییر نام دادهاند و با اعتقادات عربها درباره جنّ، که پس از اسلام به
ایران وارد گردیده، آمیخته شدهاند.
از سوی دیگر واژهٔ جِنّ به صورت وینیه (گینیه) در سنسکریت مطابق معنی عربی آن به معنی پوشیده و مخفی و سرّی و به صورت جَئینی در اوستا و سنسکریت به معنی ایرانی آن جِنّ است. جیم (پنهان) در تداول عامیانه با آن مرتبط به نظر می رسد:
विनय adj. vinaya (ginaya) secret
گفته میشود، جن ها قدرت خود بر انسانها را معمولاً با تسخیر آنان نشان می دهند: بسیاری از مردان و زنان با نیرنگ جنها تسخیر و حتی جادو میشوند و عقل و گاهی جان خود را از دست می دهند. تصور میشد که صرع و جنون در انسانها برآمده از طلسم است. مردان و زنانی که محبوب جنها میشدند عقل و قضاوت خود را از دست می دادند و عاشقان بیگانه کاملاً آنها را تسخیر می کردند. این باور با معنی هندوایرانی دیگر جِن به معنی تسخیر همخوانی دارد:
जयिन् adj. jayin conquering
معنی نام روستای سعد وقاص
با توجه به اینکه سعد وقاص به حدود روستای کوچک به ظاهر موسوم به سعد وقاص نیامده است، نام این روستا می تواند از ستَو گاس پهلوی به معنی روستای ضعیف و خرد معرب شده باشد.
اتیمولوژی دوزخ و برزخ
واژهٔ «دوزخ» پارسی است و از واژهٔ پهلوی «دُژ-اَخو» (زندگی بد) گرفته شده است که در واقع «جهان زشت» یا «دژنگه» (دنیای زشت) است و در مقابل «وهیشت اخو» (بهشت یا محل نیکوترین زندگی) قرار میگیرد. بر این پایه برزخ به صورت ورِچَ-اَخو به معنی زندگی میانی (زندگی محل تقسیم بندی) خواهد بود:
वर्ध m. vardha dividing
یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۴۰۴
مطابقت ابدالیها (مردم برگزیده) با اِورگِتها (خیّرها)
Correspondence of the Abdali (Chosen People) with the Euergetes (Good Ones)
در منابع یونانی کهن در افغانسـتان از مردمی به نامهای آگریاسپ (پیشکشی کنندهٔ اسب)، آداسپ (بخشندهٔ اسب) و آریماسپ (دارای اسبان آرام) و به یونانی اِوِرگِت (خیّر) نام برده شده اند که به کوروش و اسکندر کمک کرده اند. این مردم مطابق قبیلهٔ پشتون ابدالیها (مردم بر گزیده) به نظر می رسند.
الان در فیسبوک این مطلب را دیدم که در سالهای قبل در این باب نوشته ام و فراموش کرده بودم:
مطابقت ابدالیها (مردان خیّر و بخشنده) با مردم باستانی دادیک (بخشندگان)
یونانیها در سمت آراخوزیا (رخج) از مردمی به نامهای اِوِرگِت (خیّر) و دادیک (بخشنده، عادل) یاد کرده اند که بر خلاف ظاهر آن ربطی با نام تاجیکان ندارد، بلکه مطابق نام عربی ابدالی ها(مردم خیّر و بخشنده) است که از ترجمۀ نام دادیک عاید شده است و این نام ابدالی به نوبۀ خود بر خلاف ظاهرش ربطی با نام هپتالیان ندارد:
حسن پیرنیا در جلد دوم تاریخ ایران باستان، زیر عنوان اسکندر در آگریاسپ، رُخّج، پارپامیزاد و باختر، در صفحات ۱۶۸۳ و ۱۶۸۴ از روی منابع یونانی نام مردم دادیک (عادل و بخشنده و خیّر) را تحت نام یونانی اِوِرگِت (خیّر) و نام ایرانی آگریاسپ (نگهدارنده اسبان برتر) را در سمت رُخج (قندهار) و شمال گدروسیا (بلوچستان) چنین معرفی میکند:
" اسکندر پادشاه مقدونی پس از آنکه به کارهای زرنگ (سیستان بعدی) تمشیتی داد و یک نفر والی برای هرات معین کرد، به طرف مردمی راند که موافق نوشته های مورخین یونانی اِوِرگِت (خیّر= دادیک) نام داشت. دیودور گوید (کتاب 17، بند 81): این مردم وقتی معروف به آریماسپ (آرام کننده اسبان، یا دارای اسبان رام) بودند و حالا ایشان را به نام یونانی اورگت (خیّر) نامند. وجه تسمیه از این جاست که کورش در موقع لشکرکشی در صحرایی بی آب و علف دُچار قحطی شد. به طوری که سربازان او یکدیگر را می خوردند. در این وقت این طایفه با سه هزار ارابه که مملو از آذوقه بود، به کمک کورش شتافت و در ازای این همراهی غیر مترقب، کورش این مردم را از دادن مالیات معفو داشت و هدایای زیاد به آنها داده، اسم طایفه را به اورگت (=دادیک) تبدیل کرد. اسکندر هم که بدین محل رسید، مردم با آغوش باز او را پذیرفتند و او هدایای زیاد به آنها داد. اهالی گدروسیا (بلوچستان پاکستان و ایران) نیز -که در همسایگی مردم آریماسپ سکنی دارند – اسکندر را خوب پذیرفتند. این روایت گفته های هرودوت را راجع به لشکرکشی کورش به مشرق ایران، تأیید می کند ولی زمان این کشورگشایی ها محققاً معلوم نیست.
کنت کورث در این باب چنین گوید (کتاب7، بند 3): این مردم را در ابتدا آگریاسپ (نگهدارنده اسبان برتر) می نامیدند. ولی، چون کورش در اینجا به واسطه وفور آذوقه و سخاوت مردم از خطرات قحطی و سرما برست. از این زمان آنها را اِوِرگِت نامیدند...
روایت آریان هم نوشته های دیودور و کنت کورث را تأیید میکند. او گوید (کتاب 3، فصل 9،بند 3) که اسم این مردم در ابتدا آگریاسپ (نگهدارنده اسبان برتر) بود و چون در سفر جنگی کورش بر ضد سکاها به او کمک کردند، از آن زمان به اِوِرگِت (منظور دادیک=بخشنده و عادل) معروف گشتند. بعد مورخ مزبور از این مردم تمجید کرده، گوید که این ها به سایر خارجی ها شبیه نیستند، مانند یونانیها متمدن زندگانی میکنند و با عدالت آشنا هستند. اسکندر به آنها آزادی داد هر قدر زمین می خواهید، انتخاب کنید، ولی آنها زمین کمی انتخاب کردند.
ژوستن هم از مردم اِوِرگِت ذکری کرده است. مطابق تروگ پمپه اسم سابق این مردم آداسپ (بخشندۀ اسبان) بوده است."
اشتراک در:
پستها (Atom)