یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹

تحقیقی در باب نام و نشان چرکس ، لزکی و آبخاز

نام چرکس را در زبان بومیان قفقاز غربی به معنی مردم کوهستانی گرفته اند. این نام به صورت گئیرکاس یا کئیر کاس در زبان اوستایی نیز به همین مفهوم یا به مفهوم پرستندگان بزکوهستانی (قوچ وحشی) است. نام سرزمین کنونی ایشان در قفقاز یعنی آدیغه را نیز به معنی منسوب سرزمین بلند آورده اند که نشانگر کوهستانی و چراگاهی بودن نام کهن آنجا یا پرستش توتم قوچ وحشی از سوی ایشان است. نامی هم که استرابون به صورت کرکت برای چرکسها آورده در زبانهای ایرانی به همین حیوان توتمی کوهستانی و یا سرزمین چراگاهی است. باز نام گروه بزرگ ایشان کابارد در زبان ترکی به همین معنی مردم ارتفاعات هستند. ایشان اما واژه چر بدین هیئت خود در زبان اوستایی اشاره به چراگاه و چرنده و در زبان ترکی اشاره به سرباز جنگجو یا قوچ وحشی دارد که هر دو مورد مفهوم قابل تعمقی را همراه دارند. چون اولی متناسب با شرایط اقلیمی و طبیعی سرزمین چرکسها در قفقاز و مفهوم دومی و حتی اولی هم یاد آور عنوان مردم کوزاک (قوچاق، جنگی) است که نام چرکسها با این نام قرین است. حال باید دید که در این باب چگونه اصل فرع را از هم جدا کرد. خانم هموطنی به نام نسرین در وبلاگ خود مراقی ها (یا مراغی های قزوین) را از تبار چرکسها سنجیده و مقایسه نموده است. اگر این نظر درست باشد در این صورت کلمه چراگاه معادل مراغی (مرغزاری و چراگاهی) از این میان اساسی تر است. گرچه این مفهوم خود مترادف و همنشین نام کوهستانهای چراگاهی است. ایشان به نقل از دهخدا از طبقه پشه ای (لابد از ریشه پاشایی و پادشاهی) و وورق (جنگجو، قوچاق؛ کوزاک)؛ آزادلی (آزادشدگان) در میان ایشان یاد کرده و می افزاید که "مراغیان الموت دارای دو شاخصه مهم هستند: ۱-اعتقاد به تناسخ و بازگشت ارواح در قالبهای جسمی متناسب.۲- احساس شدید به پاک نگهداشتن آب و محیط زندگی و حتی المقدور زیستن درکنار رودخانه ها.عارف قزوینی شاعر دوران مشروطیت از مراقی ها بوده است." پایه استدلال سخن وی بر این مبنااست که مراقیان/ مراغیان کسانی را که به کیش و آیین آنها نباشند پشه ای گویند که این نام طبقه بالادست حکومتی در نزد چرکسها است. نظر این بانو درست می نماید چون وجه اشتراک تاریخی قومی بین ما مراغه ای ها و مراغیان قزوین جز در تشابهه اسمی وجود ندارد و این خود منشأ غیر مراغه ای ولی به اعتباری مترادف مراغه ای بودن ایشان را متضمن است. اگر ایشان از مراغیان قدیم بودند باید سنن نیرومندی از زرتشتی گری را در فرهنگ خود به میراث می داشتند که عملاً چنین نیست. نام ایشان به احتمال قریب به یقین از نام گروه اجتماعی جنگجویان وروق گرجی (علی القاعده همان موروقها، موروقی ها، مراقی ها) اخذ شده است. در مورد مهاجرت داده شدن چرکس به سمت شرق آذربایجان و سایر نقاط ایران در نوشته علی‌ پور صفر قصابی‌نژاد می خوانیم: "چرکس ها و مشایخ‌ صفوی:در نیمه دوم‌ قرن‌ نهم‌، بارها به‌ جنگ‌ با چركسها پرداختند و هزاران‌ برده چركسی‌ را با خود به‌ اردبیل‌ آوردند (فضل‌اللّه‌ بن‌ روزبهان‌، ص‌ 268ـ270؛ باربارو، ص‌ 99؛ سفرنامه بازرگان‌ ونیزی‌ در ایران‌ ، ص‌ 401). غلامان‌ و كنیزان‌ چركس‌ مورد توجه‌ شاهان‌ صفوی‌ بودند. مادر پری خان‌ خانم‌ (دختر شاه ‌طهماسب‌ اول‌) و مادر شاه ‌سلیمان‌ اول‌ از كنیزان‌ چركس‌ بودند (كمپفر، ص‌ 25ـ26، 55، 61؛ تتوی‌ و همكاران‌، ص‌700؛ دالساندری‌ ، ص‌ 441). جنگ‌ با چركسها در اواسط‌ سلطنت‌ شاه‌ طهماسب‌ اول‌، بار دیگر صورت‌ گرفت‌ (نویدی‌، ص‌ 96؛ باكیخانوف‌، ص‌ 96). چركس ها در رقابت‌ خونین‌ طرفداران‌ حیدر میرزا و اسماعیل ‌میرزا (پسران‌ شاه ‌طهماسب‌ اول‌) و قتل‌ حیدر میرزا نقش‌ اساسی‌ داشتند (اسكندر منشی‌، ج‌ 1، ص‌ 208ـ209؛ روملو، ج‌ 3، ص‌ 1507). بعضی‌ از غلامان‌ چركس‌، نظیر فرهاد بیگ‌ چركس‌ و بهبودخان‌ چركس‌، صاحب‌ مقامات‌ عالی‌ شدند (اسكندر منشی‌، ج‌ 2، ص 967 ،789، 955).غلامان‌ چركس‌ یكی‌ از گروههای‌ اصلی‌ ارتش‌ شاه ‌عباس‌ اول‌ و جانشینان‌ او بودند .تعداد غلامان‌ مملوک‌، اعم‌ از چركس‌ و گرجی‌ و ارمنی‌، در دوره شاه‌ سلیمان‌ اول‌ بین‌ پانزده‌ تا هجده‌ هزار نفر و شمار چركسها و گرجیان‌ و داغستانیهای‌ اصفهان‌ در همان‌ زمان‌ حدود سی‌ هزار نفر بود (دلاواله‌ ، ص‌ 344ـ346؛ كمپفر، ص‌ 89، 197). در عصر صفوی‌، صدها خانوار چركس‌ در بلوك‌ دِزْكرد فارس‌ اسكان‌ یافتند. روستای‌ چركس‌ در بلوك‌ دِزكرد فارس‌ یادگار همین‌ مردم‌ است‌ (فسائی‌، ج‌ 2، ص‌ 1318، 1618؛ دومورینی، ص‌ 56).
گروهی‌ از چركسها در محله ماهنو و اطراف‌ بقعه مقام‌ حسین‌ در شوشتر سكونت‌ داشتند. حكومت‌ شوشتر در سالهای‌ سلطنت‌ شاه ‌صفی (حك: 1038ـ1052)، مدتی‌ در اختیار شبلی‌ سلطان‌ چركس‌ و خاندان‌ او بود (جزایری‌، ص‌ 21، 46ـ47). "
در شبکه اطلاع رسانی استان قزوین در باب مراغیان می خوانیم به توتم بزکوهی قفقازی ایشان بر خورد می کنیم که به صورت کله بزی (بز کوهی سروران) بر جای مانده است: "مراغی ها یا کله‌بزى‌ها: در استان قزوین، و به ویژه در منطقهٔ رودبار، گروهى مشهور به «مراغی» یا «کله‌بزی» نیز زندگى مى‌کنند که گویش، نوع پوشش، آداب و رسوم و وابستگى قومى آنان بسیار جالب‌‌توجه و درخور توجه ویژه است. در زیر به خصوصیات این گروه اجتماعى به اجمال اشاره مى‌کنیم:
دربارهٔ‌ اصل و تبار این گروه، تاکنون هیچ‌گونه تحقیق و بررسى علمى صورت نگرفته است. پژوهش‌هاى پراکنده‌اى که دربارهٔ این قوم انجام شده‌اند همگى بر آن‌‌اند که این مردم پس از فتح مراغه به دست سپاهیان اسلام در ۱۲۰۰ سال پیش، مراغه را رها کرده و به این منطقه مهاجرت کرده‌اند و به همین دلیل نیز به مراغى‌ها معروف هستند. این گروه، خارج از مناسبات قومى خود، به «پشه‌ای» نیز معروف هستند که وجه تسمیهٔ آن نیز مشخص نیست. این گروه بیش‌تر در منطقهٔ رودبار الموت اسکان دارند و بیش‌تر به کار کشاورزى مى‌پردازند. اما در مورد وجه تسمیهٔ «کله‌بزى‌ها» روایت است که گویا وقتى یکى از بزرگان مراغى‌ها به ناحیهٔ رودبار سفر مى‌کند و ریش سفیدانِ مراغى با یک کل بز به پیشواز او مى‌روند، آن شخص به همراهان خود مى‌گوید : «کل‌بزى‌ها آمدند.» از آن تاریخ به بعد، مراغى‌ها به کله‌بزى‌ها نیز معروف شده‌اند. در چند روستای بخش « رودبار الموت » و« رودبار شهرستان » مردمانی با زبان و اعتقادات خاص زندگی می کنند . گفته میشود آنها مهاجرانی هستند که از منطقه « مراغه » به این مکان کوچ کرده اند..
در مجموع بیشتر دلایل در باب وجه اشتقاق نام چرکس دال بر آن است که ایشان نیز نظیر سکاها و چچن ها و اینگوشهای قفقاز به نام توتم بزکوهی شان نامگذاری شده بوده اند. جالب است که نام بومیان دیرین آذربایجان یعنی گوتیان را نیز در وجه اشتقاق گو- تی(کوهی) می توان به معنی دارندگان توتم بزکوهی گرفت. نگارنده قبلاً این نام را غالباً با توجه به معنی اسلاوی و مازندرانی کوتی آن به معنی سگپرست گرفته ام و حال از این با توجه به سنت کهن فراگیر بزکوهی پرستی مردمان قفقازی کفه سنگین را به نفع توتم بزکوهی می بینم.
در مورد لزکی ها برپایه نام توتم کهن ایشان می توان به واژهً لزگی لاز-گی (لاز-گی-ایل، عقاب سفید دریایی سفید سر) توجه نمود چه در درفش ملی ایشان تصویر همین پرنده عقاب دریایی نقش بسته است. بر این اساس به نظر میرسد سرزمینی نه چندان بزرگ و معتبری که در قرون وسطی به نام لاچین (به ترکی یعنی سرزمین شاهین وعقاب) در جوار ایران نام برده شده همین سرزمین لزگیها در قفقاز بوده است. حتی می توان نام ریشه نام مردم قفقاز تبار لاز در غرب قفقاز را بر این پایه از ریشه همین ریشه لاز (مردم دریایی یا عقاب دریایی) به معنی مردم دریانورد گرفت. چون منابع کهن لازها هار متصف نموده اند به اینکه "ایشان در دریانوردی مهارتی تام دارند". گرچه در وجه غالب معنی نام لاز همان معنی چچنی آن یعنی مترادف با گرجستان و کلخید به معنی مردم شخم زن و کشاورز است.
بر این اساس مقابله نام لزگی با لولوبی یعنی نام بومیان کهن آذربایجان در این مسیر به بیراهه رفتن است. چه معنی کلمه فارسی لاغ (علی القاعده صورتی از کلمه لاو، به معنی گیسوی بافته؛) نام مردم لولوبی را گیسو بافتگان نشان میدهد. می دانیم که در لوح نارام سین لولوبیان بومیان دیرین آذربایجان با گیسوهای بافته نشان داده شده اند. از سوی دیگر میدانیم توتم اعقاب ایشان تات (کاتوزی، کادوسی یعنی پرستندگان سگ نر ونیرومند) سگ بوده است. اما در زبان چچنی قفقاز واژه لیچگاه به معنی مخفی و پوشیده و سری برای نام لولوبیان مناسب می افتد. اگر فعل فارسی لو دادن (افشاء راز کسی کردن) و لولو (موجود کوهستانی مرموز و ترسناک) و یا به عبارت بهتر هر سه مفهوم را توأم با هم اساس بگیریم، در این صورت به نام بومیان دیرین لولوبی آذربایجان و اران عهد باستان می رسیم. شاید بر همین اساس باشد که در اساطیر کهن ایرانی نام همسر هوشنگ (دانا= ماد= بودها/بوذا) نیای اساطیری ایرانیان گوزگ (پنهان و مخفی و سّری) معرفی گردیده است. این بدان معنی است که گوتیان باستانی پرستندهً بزکوهی-سگ اساطیری بز شاخ زوج قبیلهً لولوبیان قفقازی تبار به شمار میرفته اند. شکل ترکیبی سگ- بزکوهی همین توتم این مردمان نشانگر آن است که حیوان توتمی لولوبیان سگ بوده است. اینکه مطابق خبر هرودوت و تصاویر کتیبه های آنوبانینی سلطان لولوبی و نارامسین البسه لولوبیان شبیه لباس سگپرستان کاسپی-کادوسی بوده است؛ به وضوح گویای سگپرستی همین مردم و هم تباری اینان با همدیگر است. لذا تاتها (اخلاف کادوسیان) هم از اعقاب همان بومیان لولوبیان قفقازی-زاگروسی تبار بوده اند که به تدریج ملیت ایرانی پذیرفته اند.
مورد سوم یعنی نام آبخاز با توجه به ریزشگاه معروف رود اتیگوری آنجا که بزرگترین سد قفقاز نیز بر روی آن احداث شده است و همچنین صور اسامی کهن آن از جمله آپسو (آب شیرین) و آباسگی (جریان سریع آب رودخانه) که در منابع کهن بدان استناد شده است؛ باید اشاره به همین رود ریزشگاهی و آبشاری اتیگوری آنجا در زبانهای ایرانی قدیم بوده باشد. یعنی در اساس این نام تأکید بر خیز برداشتن و سرعت سریع جریان آب رودخانه "اتیگوری (به ظاهر مرکب از ایتی= به ترکی یعنی سریع و کلمه کور یعنی رودخانه) است.
عنایت الله رضا در دایرة المعارف بزرگ اسلامی (دبا) چنین معلوماتی را از نام و نشان آبخاز در اختیار ما میگذارد:
ابخاز، جلد: 2،شماره مقاله: 609: اَبْخاز، یا ابخازیه، سرزمینی در شمال غرب قفقاز و کرانۀ شرقی دریای سیاه که نام کنونی آن جمهوری شوروی سوسیالیستی خودمختار ابخاز است و 600‘8 (آکینر، 222) یا 700‘8 کم‍ 2 («مردم قفقاز» ، II/373) وسعت و 000‘521 نفر جمعیت (آمار 1984م) دارد که در هر کم‍ 2 حدود 60 نفر زندگی می‌کنند. این جمهوری بخشی از جمهوری شوروی سوسیالیستی گرجستان و شامل مناطقی از ارتفاعات رشته‌کوههای قفقاز تا کرانۀ دریای سیاه است که از ناحیۀ گاگرا در شمال تا مصب رود اینگوری در جنوب، امتداد دارد. مرکز این جمهوری شهر سوخوم (بنابر گویش محلی: سوخومی) است که در کنار دریای سیاه واقع شده است و 000‘124 نفر جمعیت (آمار 1984م) دارد (آکینر، همانجا). نام ابخاز در زبان محلی و زبان روسی به صورت ابخازیا (همو، 221؛ «مردم قفقاز»، همانجا) و در متون فارسی و عربی به صورت ابخازیه آمده است. گاه این نام را ابخازستان نیز نوشته‌اند . (TA, I/74) ساکنان شبه جزیرۀ آناتولی قوم ابخاز را آبازا می‌نامیدند (همان، I/14). در مآخذ آشوری و دیگر مآخذ عهد باستان از جمله مآخذ یونانی از نیاکان مردم ابخازیه که در سواحل دریای سیاهِ قفقاز سکنی داشتند، یاد شده است که خود را آپسوا می‌نامیدند. در نوشته‌های مورخان باستان از جمله آریان و پلینیوس نام ابخاز به صورت آباسکوی و اباسگی آمده است (بارتولد، II(1)/861). ابخاز در نوشته‌های پروکوپیوس مورخ سدۀ 6 م به صورت اباسگی ذکر شده است (II/533). این نام در تألیفات مورخان و جغرافی‌نویسان سده‌های نخست اسلامی به چند صورت آمده است: ابن خردادبه، (ص 123) ، اصطخری (ص 187)، مسعودی (1/226) و یاقوت (1/78، 858، 2/58) ابخاز آورده‌اند؛ طبری ابخز (2/101) و ابوالفداء (ص 374) ابخاس نوشته است؛ ابن حوقل آن را به دو صورت اللایجان و الابخاز آورده است (2/348)؛ در احسن التقاسیم به صورت الابخان نوشته شده که احتمالاً حاصل خطای کاتب است (مقدسی، 374)؛ ابن رسته آن را به صورت «لوغر» آورده (ص 139). مارکوارت بر این عقیده است که لوغر نگارش تحریف شده‌ای از «اَوْغَز» و «اَوْغَزیّه» و درواقع همان ابخاز و ابخازیه است (ص 176)؛ بلاذری این نام را به صورت افخاز و افخاد ذکر کرده است (ص 197)؛ ابوالفداء گذشته از نام قوم و سرزمین به وجود شهری به نام ابخاس (ابخاز) نیز اشاره کرده و نوشته است که «این شهر کوهستانی بر ساحل دریای قِرِم (دریای سیاه) بر خلیجی پیشرفته در خشکی در مشرق شهر سوخوم با اندک میلی به شمال قرار گرفته است» (ص 338)....

۱ نظر:

محمد جمشیدپور گفت...

با مقاله ای تحت عنوان زیر به روز هستم.

گندی شاپور و سهم آن در تمدن اسلامی >>> http://nikoosegal.blogspot.com