شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۲

سکارئوسها یا همان سکائیان دروپیکی (دربیکی، دری) قوم ساسانیان بوده اند

نویسندگان یونانی و رومی در میان مهاجمان آسیای میانی به سمت افغانستان و هندوستان که در آغاز قرن اول پیش از میلاد اتفاق افتاد از سکا- راوکها (سکا- رئوسها) نام می برند و شرقشناسان با توجه به نام و خاستگاه ایشان به درستی آنان را از سکاها بر شمرده اند. نام سکا- رئوسها را به سادگی می توان به معنی سکائیان دارندۀ ریواس (ریواج، برگ هئومه) گرفت چه در افغانستان هوم (هئومه) به همان ریواس گفته میشود. این بدان معنی است که سکارئوسها همان سکائیان برگ هومه کتیبه های داریوش و سکائیان پارسی دروپیکی و دادیک خبر هرودوت (به معنی دارندگان گیاه دارویی) و دربیکان خبر کتسیاس هستند که نامشان بعدها به صورت دری و تاجیک در آمده است. مطابق منابع کهن هندی هندوان بعد از گذشت بیش از یک قرن این قبیله مهاجم و مهاجر سکایی را از هندوستان به سمت افغانستان و ایران باز پس راندند. پی گیری تبار ساسانیان معلوم می دارد که این سکائیان دری رانده شده از هندوستان همانا قبیله ساسانیان بوده اند. خود نام ساسان که به صورت ساو-سان در سانسکریت به معنی فشارنده ساقه هوم برای گرفتن شیره آن است، در واقع نشانگر نام قبیله و نیای قبیله ای ساسانیان است.
مرحوم علی مظاهری در کتاب دو جلدی جاده ابریشم خود به گواه از منابع بیزانسی و چینی تبار ساسانیان را از سکائیان سرزمین کوشانیان (افغانستان) شمرده است. از آنجائیکه کتسیاس میگوید که سپیتاک سپیتمان پسرخوانده کوروش فرمانروای دربیکان (در سمت بلخ) بوده است و هرتسفلد معتقد است که این فرد همان زرتشت سپیتمان تاریخی است، لذا در مجموع بدین نتیجه می رسیم که ساسانیان از قدیم و پیش از مهاجرتشان به غرب فلات ایران در عهد اشکانیان به کیش زرتشت بوده اند و زبان دری دربار ایشان در اصل معنی زبان دروپیکی (دربیکی، تاجیکی) را می داده است. فردوسی در شاهنامه به درستی مسکن پیش از فارس ایشان را همان هندوستان شمرده است:
ساسان. (اِخ) ابن دارا (ساسان دوم ) به روایت فردوسی در شاهنامه فرزند دارا آخرین پادشاه کیانی است که بعد از پدر به هند گریخت . فردوسی گوید:
چو دارا به رزم اندرون کشته شد
همه دوده را روز برگشته شد
پسر بد مر او را یکی شادکام
خردمند وجنگی و ساسان به نام
پدر را بدانگونه چون کشته دید
سر بخت ایرانیان گشته دید
از آن لشکر روم بگریخت اوی
به دام بلا برنیاویخت اوی
به هندوستان در، بزاری بمرد
ز ساسان یکی کودکی ماندخرد
برین هم نشان تا چهارم پسر
همی نام ساسانش کردی پدر
شبانان بدندی و گر ساربان
همه ساله با درد و رنج گران . (شاهنامه چ بروخیم ج 7 ص 1923)
از قرار معلوم روایتهای مختلفی از انتساب ساختگی نسب سانیان به هخامنشیان (دارایان) وجود داشته که در اخبار فردوسی (تحت عنوان ساسان اول) و دیگران باقی مانده است:
ساسان. (اِخ) ابن بهمن بن اسفندیار ملقب به ساسان الاکبر مطابق روایات افسانه ای که در شاهنامه و نیز در کلیۀ کتابهای تاریخ و لغت آمده ، جدّ سلسلۀ ساسانی است . در برهان قاطع آمده : نام پسر بهمن بن اسفندیار است که از همای دخت که هم خواهر و هم مادر او و هم زن و هم دختر پدر او بود گریخت ، گویند چون بهمن ، همای دختر خود را ولیعهد گردانید ساسان از خوف جان به کوهسار گریخت و سیاحت پیشه کرد، جمعی از درویشان براو گرد آمدند و در هیچ مسکنی منزل نساخت و در هیچ موضعی وطن نگرفت بدین معنی آن طایفه را که به انواع گدائی و اصناف سؤال، جواهر و نقود از دکان و کیسه های مردم استخراج میکردند ساسان نامند. (برهان). او [بهمن] را پسری بود نام او ساسان از زنی نام او شیوذ ۞ از فرزندان طالوت ملک. (ترجمه ٔ تاریخ طبری چ مشکور ص70 ). در شاهنامه آمده :
پسر بود او را یکی شیرگیر
که ساسانش خواندی ورا اردشیر
یکی دخترش بود نامش همای
هنرمند و بادانش و پاک رای
پدر درپذیرفتش از نیکوی
بدان دین که خوانی ورا پهلوی
همای دل افروز تابنده ماه
چنان بد که آبستن آمد ز شاه
چو شش ماه شد پر ز تیمار شد
چو بهمن چنان دید بیمار شد
چو از درد، شاه اندر آمد ز پای
بفرمود تا پیش او شد همای
چنین گفت کاین پاک تن چهرزاد
ز گیتی فراوان نبوده ست شاد
سپردم بدو تاج و تخت بلند
همان لشکر و گنج و بخت بلند
ولیعهد من او بود در جهان
هم آنکس که زو زاید اندر نهان
چو ساسان شنید این سخن خیره شد
ز گفتار بهمن دلش تیره شد
به سه روز و دو شب بسان پلنگ
از ایران بمرزی دگر شد ز ننگ
دمان سوی شهر نشاپور شد
پر از درد بود از پدر دور شد
زنی را ز تخم بزرگان بخواست
همی خویشتن داشت با خاک راست
همی داشت تخم کیی در نهفت
ز گوهر بگیتی کسی را نگفت
زن پاک تن پاک فرزند زاد
یکی نیک پی پور فرخ نژاد
پدر نام ساسانش کرد آن زمان
مر او را بزودی سرآمد زمان . (شاهنامه چ بروخیم ج 6 صص1755 -1757). سکارئوسها یا همان سکائیان دروپیکی (دربیکی، دری) قوم ساسانیان بوده اند .
در مجمل التواریخ و القصص آمده : «کی بهمن ، پسر اسفندیار بود و مادرش را نام اسنور ۞ بود از فرزندان طالوت الملک ، و نام او اردشیر بود، کی اردشیر دراز انگل خواندندی او را و به بهمن معروف است ، و او را درازدست نیز گویند... و او را پسری بود نامش ساسان ، و دختری همای . (همان کتاب ص30). بهمن را پسری بود نام وی ساسان ، چون بهمن پادشاهی دختر را داد، [وی] ننگ آمدش از این کار و به دور جای برفت و نسب خویش پوشیده کرد، و گوسفند چند بدست آورد و همی داشتی تا به هندوستان اندر بمرد، و از وی پسری ماند هم ساسان نام بود، تا پنجمین پسر همچنان [ساسان] نام همی نهادند، و روزگار اندر محنت و شبانی کردن همی گذاشتند تا پاپک پادشاه اصطخر خوابها دید که بجایگاه گفته شود. (همان کتاب ص 32 و33). چون بهمن گذشته شد از وی پنج فرزند ماند. دو پسر یکی ساسان دیگر دارا... ساسان با آنکه عامل و عالم و مردانه بود رغبت بپادشاهی نکرد و طریق زهد سپرد و در کوه رفت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی چ تهران ص44). او [ بهمن ] را پسری بود ساسان نام و دختری همای نام بهمن همای را زن کرد و پادشاهی به دختر داد ساسان از رشک بعبادت مشغول شد. (تاریخ گزیده چ عکسی ص89). ۞ به عقیده ٔ یزدانیان ساسان نخست تارک دنیا شد و بپادشاهی نپرداخت و خود را در حکمت و ریاضت کامل ساخت و اولاد خود را نیز به تحصیل دانش و فرزانگی وصیت کرد و همه ٔ اولاد اودر سلک کاملین منسلک شده اند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نخست ساسان بزعم مؤلف دساتیر پانزدهمین پیغامبر ایرانی بوده است ۞ . رجوع به فرهنگ ایران باستان پورداود ص 34 و مزدیسنا در ادبیات فارسی معین چ 1 ص 50 و 51 شود.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۲

معنی نام کُردان زازاک (زازا)

این جانب قبلاً نام زازاک را کلمه ای توتمی به معنی سگپرست گرفته بودم، اما امروز با تذکر به جای دوستمان کردوان افتخاری که برای آن ریشه اوستایی به معنی رها و مطرود و فراموش شده پیداکرده اند، بدین نتیجه رسیده ام که این نام باید به معنی رهایان و آزادان و دور افتادگان (از امپراطوریهای ساسانی و بیزانس) بوده باشد. چه در شرفنامه از دونیای اساطیری کردان به اسامی بوختان (مردم بوحتان یا آزادان) و باچان (بوچان، رهایان) اسم برده شده است که از این میان نام دومی یعنی باچان (رهایان) به وضوح نشانگر نام کُردان زازاک (زازا) است. می دانیم در اساطیر عهد اسلامی غالباً کُردان را مطرودین و رها شدگان ازدربار ضحاک و سلیمان شمرده اند.

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۲

معنی لفظی نام کمبوجیه

kaamabhogeshhu = to sense gratification در فرهنگ لغت سانسکریت در رابطه با واژه کمبوجیه به این کلمه و معنی اخیر آن بر می خوریم یعنی احساس ارضاء کردن. از اینجا می توان بدین نتیجه رسید که کلمه کمبوجیه در فارسی مرکب از اجزاء کام و بو (بودن) و جیه (جهان و زندگی) درک می شده است یعنی در مجموع کسی که در زندگی کامیاب است.

معنی نام اوستایی آثویه

کلمه سانسکریتی "آثَوی-کَ" athavika * = betterبه معنی بهتر می رساند که نام اوستایی آثویه به معنی آریایی و نجیب می باشد. اگر این همانی کوروش هخامنشی و فریدون (یعنی منسوب به خانواده دوست منش= هخامنشی) را قبول داشته باشیم، در این صورت لفظ اوستایی آثویه نظیر لفظ شاهنامه ای فریدون ترجمه ای از نام هخامنش و هخامنشی می باشد چون در واقع هرودوت نیز در مورد پارسیان هخامنشی می گوید که ایشان خود را آرتیان یعنی پاکان و نجبا می نامند لذا این نام و خود نام آثویه معادل ایرج و آریا از سویی به معنی دوست منش (هخامنش، فریدون، آریا، ایرج) و از سوی دیگر به معنی نجیب (آریا، ایرج) هستند.
الان که بعد گذشت ماهها دو باره به نام آثویه و آبتین می رسم بدین نظر رسیده ام: احتمال بسیار ممکن در این باب این است که اصل آثویه همان آسپیان کتابهای پهلوی به معنی منسوب به آ-سپی یعنی سگ بسیار جنگی (پلنگ/یوز پلنگ) بوده باشد و از روی پوست پلنگ درفش کاویانی میدانیم که آن معنی نام پارس و نام توتم پلنگ/یوز پلنگ پارسیان بوده است. بنابراین آثویه یعنی پارسی.
کلاً به نظر می رسد اسطورۀ داوُد (گرامی) و سلیمان (مرد صلح) در تورات از تاریخ و اساطیر مربوط به کوروش (مرد سیلابی) فرزند کامبوجیه (دوستدار آسایش و خوشی) گرفته شده و در شمار پادشاهان کهن یهودیه جا داده شده است. چون در اساطیر ایرانی نام کمبوجیه در رابطه با فریدون (دوست منش، کوروش هخامنشی) آثویه (منسوب به رفاه و خوشی) است. بلقیس (صاحب گیسوان زیاد) در روایات اسلامی مربوط به سلیمان مطابق تومیریس است که نامش می توانست در روایات ایرانی به معنی پرگیس گرفته شود. نام مقبره کوروش (مزار سلیمان که تصحیف به مادر سلیمان شده است) در اساس سیلاومان (مرد سیلاب مانند) بوده است که در زبانهای سامی به معنی مرد صلح گرفته شده است. نام اوستایی کوروش یعنی ثراتئونه را هم میشود به معنی مربوط به رودخانه سیلابی (کورو) گرفت. نام دریاچه تخت سلیمان (شیز) هم اشاره چشمه سیلابی درون آن است.

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۲

اصل اسکیتی و میتانی سلسله اساطیری پیشدادیان

پیشدادیان اصلی اوستا از سویی مطابق پارالاتهای اسکیتی (= پیشدادیان) و از سوی دیگر همانا پادشاهان میتانی و ماننایی (مهری، میتانی شرقی) یا همان پیشدادیان خونیرث (سرزمین ارابه های درخشان) مراد هستند. یعنی در روایات اوستایی تحت نام پیشدادیان این دو سلسله اساطیری و تاریخی با هم ترکیب شده اند: در مورد اول که آرتورکریستن سن آغازگر اصلی بحث آن است، نام پادشاهان اساطیری اسکیتی منقول از هرودوت یعنی تارگیتای (پدر مردم گیتی)، لیپوکسائیس (پادشاه مردم کناری) پادشاه ائوخاتها (دارندگان خانه های خوب= وندهای سمت اوکراین و لهستان)، آرپوکسائیس (پادشاه سرزمین ارابه) پادشاه تراسپیان (سه اسبی ها، روسها) و کاتیاریان (جادوگران، مجارها) و کولاکسائیس (پادشاه عشیره) به عنوان پادشاه کُّل سرزمینهای اسکیتان و سرانجام اسکولو (پادشاه دارنده جام) به ترتیب معادل کیومرث (مرد گیتی)، سامک (سیامک، پادشاه کناری)، تهمورث (پهلوان سرزمین ارابه)، هوشنگ (پادشاه سرزمین خوب) و جمشید (پادشاه صاحب جام) می باشند.
در مورد دوم یعنی مطابقت پیشدایان خونیرث با پادشاهان میتانی در منابع اوستایی از پادشاهی به نام اوزَوَ (یاری دهنده) یا زو یاد شده است که مطابق کتب پهلوی کیقباد (دایائوکو نخستین پادشاه ماد) را به فرزندی پذیرفته بود. در واقع منابع آشوری عهد سارگون دوم نیز میگویند که دایائوکو (کیقباد) برای استحکام دولت خویش با رؤسای اول پادشاه اورارتو و ایرانزو پادشاه ماننا قرار دادهای دوستی منعقد کرده و با ایشان متحد شده بود به همین سبب سارگون وی را از دژش در سمت میانه به هامات سوریه تبعید نمود و خود با ایرانزو پادشاه ماننا طرح دوستی ریخت و او را تابع خود کرد. ماننا به معنی سرزمین خوشی نامی بوده است که آشوریان به سرزمین مهرانو (میتانی شرقی) داده بودند. میتانیها و ماننا پرستنده ایزد مهر (میثره) بوده اند. لذا دلیل اینکه ایرانزو (اوزو، زو) از پادشاهان پیشدادی به شمار آمده است به دلیل تعلق وی و قومش به میتانی های پیشین یعنی پیشدادیان قدیمی بوده است. در باب انطباق میتانیان با پیشدادیان همین سه نکته کافی است که 1- ایشان همواره در نبرد با دیوان (آشوریان) بوده اند.2- پایتخت ایشان واشوکانی یعنی شهر ارابه ها بوده است که مطابق با خونیرث اوستا (سرزمین ارابه یا سرزمین ارابه های درخشان) یعنی سرزمین پیشدادیان است. 3- سر سلسله میتانیان پراترنه نام داشته است یعنی کسی که نخست و پیشین و فراتر است و این معنی پیشداد است.

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۲

Qaşqai adınin mənası fars dilində

Əgər biz Qaşqai adininin kompozisiyasini kaş- kayi Köhnə fars dilində bilək, bu halda o "parlaq şeyi sitayiş edənlər" deməkdir. Bu yanğın-ott Tabiti skif ilahəsi ilə sinonimidir ki hər ikisinin adları (parlaq) mənasinə olor. Beləliklə Qaşqai adı ilə uyğun bu fərziyyə irəli gəlir ki arandaki Otilər (atəşpərəstlərin, aranilər, azərilər) həmən Qafqaz mənşəli Bayatlar (Bəiləri ot olalanlar) sayıla bilır. Biz bilirik ki bayatlar öz adlarıni köhnə və mifik Qaşqai lideri Bayatdan almişlar.

معنی ایرانی نام قشقایی

اگر نام قشقایی را به صورت کاش-کایی بر گرفته از زبانهای قدیم ایرانی بگیریم، در این صورت آن به معنی "منسوب به پرستنده ماده درخشنده" (کاش-کا-یی) و مترادف نام الهه آتش سکایی یعنی تابیتی (تابنده و درخشان) خواهد بود. با این فرض به مطابقت این نام با نام اوتیان اران (آتش پرستان، ارانیها، آذریها) می رسیم که این مردم قفقازی در ایران قدیم بیشتر با نام بایات (بَی آت یعنی سروران دانده اسب، یا بَی اوت یعنی آنانکه سرورشان آتش است) شناخته شده اند. می دانیم که قشقایی ها نیز طایفه ای به نام بیات دارند و رهبر باستانی معروف خود را نیز تحت نام بیات معرفی می نمایند.
در واقع در تاریخ در سرزمینی که تنها یکبار از مردم آن در عهد تیموریان به عنوان قشقایی یاد شده است غالباً از قبیله بیات (اسب پرور یا آتش سرور) در حوالی آن جا یاد گردیده است. این نشانگر آن است قشقایی ها (به تصور من همان اوتی ها، ارانیها) در معیت و تحت رهبری بیاتها (به تصور من همان سابیران، به سکایی اسپاران یعنی دارندگان اسب) بدین ناحیه کنونی شان در جنوب غربی ایران رسیده اند:
مطابق گفته علی پور صفر قصابی نژاد در دایرة المعارف بزرگ اسلامی: "تاریخ ورود قبیله بیات به فلات ایران ، چندان روشن نیست، اما از برخی منابع تاریخی برمی آید که این مردم ظاهراً در اوایل قرن پنجم و مقارن حملات غزان و سلجوقیان در فلات ایران پراکنده شده و در مسیر کوچ نظامی خود تا صحاری شام و سواحل مدیترانه پیش رفته اند. در این پیشرویهای پرماجرا، گروههایی از این قبیله بتدریج در بعضی نواحی خراسان بزرگ، عراق عجم، کردستان و لرستان استقرار یافتند. چنانکه خبر انتصاب امیرسنقر بیاتی (مقتول 511) به نیابت حکومت بصره از جانب امیر آق سنقر بُخاری، اقطاع دار این ولایت، از سابقه دراز حضور بیاتها در ایران و عراق عرب حکایت می کند (ابن خلدون، ج 4، ص 93). استقرار قبیله بیات در بعضی نواحی غربی ایران ، پس از چندی ، به تشکیل دولت محلی کوچکی در اراضی میان لرستان کوچک و عراق عرب انجامید، اما خصومت حاکمان بیات و اتابکان لُر، سرانجام به انقراض حکومت بیات منجر شد و اتابک شجاع الدین خورشید شاه، حاکم لرستان که از دست اندازیهای مکرر ترکان بیات به متصرفات خویش خشمگین بود، بر سر آنان تاخت. در نتیجه، آخرین حاکم بیات هزیمت یافت و قلمرو او که به ولایت بیات مشهور بود، به تصرف سپاه خورشیدشاه درآمد (حمدالله مستوفی، 1362ش الف، ص 553؛ معین الدین نطنزی، ص 54 ـ 55؛ بدلیسی، ص 60). نام ولایت بیات در قرون بعد نیز در منابع دیده می شود. عطاملک جوینی، در نیمه دوم قرن هفتم، در گزارش کوتاهی راجع به اشتغالات دیوانی خود در تاریخ جهانگشای، از برانداختن باجهای قدیم بلاد تُسْتَر و بیات سخن گفته است (ج 1، ص 25). نام ولایت بیات در اواخر قرن هشتم در ردیف نامهای ولایات معتبری چون بغداد، عراق عرب، خوزستان و لرستان قرار گرفت (شمس منشی، ج 2، ص 170ـ171). در قرون بعد، نام این ولایت بر حوزه محدودی اطلاق می شد که مشهورترین ناحیه آن قلعه بیات، بر سر راه دزفول و عراق عرب ، بود (نویدی، ص 101). نادرشاه هنگامی که از عراق عرب به سوی خوزستان می رفت تا شورش محمدخان بلوچ را سرکوب کند، بر سر راه خود، در این قلعه توقف کرد (استرآبادی، ص 223). ویرانه این قلعه امروزه در کشور عراق برجاست (لسترنج، ص 69ـ70).
مشیرالدوله تبریزی (متوفی 1279)، در شرح مأموریتش برای تشخیص و تعیین مرزهای ایران و عثمانی، «قریه بیات» را از توابع پشتکوه لرستان دانسته و از پراکندگی بیاتها در توابع شوشتر و دزفول خبر داده است (ص 102).
میدان فعالیت سیاسی طوایف بیات در تاریخ ایران، محدود به پشتکوه لرستان نبود؛ گروههایی از اینان در جنگهای شیخ ابواسحاق اینجو (متوفی 758) و امیر مبارزالدین محمد مظفری (ح 700ـ 765) شرکت داشتند (وزیری کرمانی ، ص 384ـ385). در حکومت زندیه نیز بیاتها صاحب نفوذ بودند و مهر علی خان بیات اسلاملو، از جمله بزرگان شیراز در زمان کریم خان زند و علی مرادخان زند بود (غفاری کاشانی، ص 165، 188، 191، 476). بیاتهای شیراز که تا اوایل قرن چهاردهم در یکی از گذرهای محله اسحاق بیگ به خرید و فروش اسب اشتغال داشتند، احتمالاً بازماندگان طوایف چادرنشین بیات فارس بودند که بتدریج از شیوه زندگی پدران خود دست کشیده و یکجانشین شده بودند (فسائی، ج 2، ص 919)...
تا همین اواخر، چندین تیره و طایفه چادرنشین بیات در میان ایلات خمسه و قشقایی فارس و همچنین در میان ترکمنهای شمال ایران به سر می بردند (فیلد، ص 256، 264؛ کیهان، ج 3، ص 80، 376؛ پیمان، ص 221، 224، 233؛ کتابچه نفوس استرآباد، ص 238). غیر از این مردم، هزاران خاندان شهری و روستایی دیگر در زنجان و تهران و کرج و شیراز و زرند و کرمان و مشهد و نیشابور و اراک و نهاوند و دیگر شهرهای ایران به سر می برند که با عنوان خانوادگی بیات شناخته می شوند."

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۲

معنی کلمه اوستایی همیستار

کسی از دوستان از ریشه و معنی دقیق واژۀ - گویا - اوستایی "همستار" که همچون صفت برای سپندمینو و انگرمینو می آید، آگاه است؟(مهرداد ملکزاده)
Nima Shifteh برافکننده. هماورد. ham+mid, برانداختن =mid
Nima Shifteh معنی دقیق = هماورد. رقیب. مخالف. یسنا 16 بند 8. یسنا 8 بند 6. یسنا 61 بند 2-5
Nima Shifteh یسنا 48 بند 12. وندیداد فرگرد دهم بند 17. مهریشت بند 16.
Javad Mofrad جناب نیما آیا بهتر نیست جزء "ایستار" را با کلمه فارسی ستردن (محو کردن) مقابله کنیم که ظاهرا در کلمه بیدستر بکار رفته است؟
Nima Shifteh نه! همیستار از مصدر مید گرفته شده که ارتباطی با ستردن ندارد. ستردن از ریشه دیگری است.
Tirdad Philologist ستردن میشه پاک کردن و به کل با همیستار فرق داره!
Javad Mofrad جناب تیرداد ستردن (استردن) به معنی محو کردن هم هست: استردن . [ اُ ت ُ دَ ] (مص ) ستردن . پاک کردن . (جهانگیری ). پاک ساختن . (برهان ). محوساختن . (جهانگیری ). محو کردن . (برهان ) : از جا نبرد چیزی آنرا که تو جا دادی غم نسترد آن دل را کو را ز غم استردی . (مولوی) لغت نامه دهخدا
Nima Shifteh اونجا که در اوستا همستار اومده در زند همیمال اومده.
Javad Mofrad شاید اصطلاح عامیانه مالاندن (در جدل مغلوب کردن) ربطی با جزء مال همیمال داشته باشد. در حالی که در همال فقط پسوند نسبت "ال" دیده میشود.

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۲

معنی نام مازندران

نظرتون دربارۀ ریشه شناسی نام "مازندران" چیست؟Mehrdad Malekzadeh
مَذن یا مئُذن به معنی خوشی می تواند ریشه نام مازندران باشد. توصیف بهشت این جهانی مازندران توسط فردوسی گواه آن است. یعنی با توجه به توصیف بهشتی مازندران در داستان سفر جنگی کیکاوس به مازندران توجیه مَئُذَنَ-داران یا مَذَن- داران یعنی محل منسوب به دارندگان خوشی بسیار مناسب می نماید. کلمۀ دیو هم که در رابطه با مازندران است در اوستا به معنی خوشنود بودن و از دل پسندیدن آمده یعنی معادل یا صفت مکملی بر مئذن یا همان مذن است. بنابراین برداشت مذن-دیو-ران یعنی محل خوشی مسحور کننده نیز از آن متصور است:
به بربط چو بایست بر ساخت رود برآورد مازندرانی سرود که مازندران شهر ما یاد باد همیشه بر و بومش آباد باد که در بوستانش همیشه گلست به کوه اندرون لاله و سنبلست هوا خوشگوار و زمین پرنگار نه گرم و نه سرد و همیشه بهار نوازنده بلبل به باغ اندرون گرازنده آهو به راغ اندرون همیشه بیاساید از خفت و خوی همه ساله هرجای رنگست و بوی گلابست گویی به جویش روان همی شاد گردد ز بویش روان دی و بهمن و آذر و فرودین همیشه پر از لاله بینی زمین همه ساله خندان لب جویبار به هر جای باز شکاری به کار همه کشور آراسته ز دیبا و دینار وز خواسته بتان پرستنده با تاج زر همه نامداران به زرین کمر

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۲

وَهروت و اَرنگ همان رودهای فرات و دجله هستند

در ولایت مرکز حکومتی امپراطوری ساسانی دو رود فرات و دجله جاری بوده است که کتب پهلوی از اینان تحت نام وهروت و ارنگ (رنگها) نامبرده اند ولی ایرانشناسان در تعیین محل وهروت (رود نیک و دارای آب صاف) و اَرنگ (یعنی آب سیلابی) با هم اختلاف دارند گروهی به سمت سیحون و جیحون و گروهی به سمت سند و هیرمند و گروهی به سمت ولگا و گروهی به سمت ارس و سر انجام دارمستتر به سمت دجله متوجه شده است. از این میان طرفداران سیحون (سیر دریا) و جیحون (آمودریا) بودن وهروت و ارنگ بیشتر هستند گرچه مندرجات کتب پهلوی به وضوح بیشتر اشاره به فُرات و دِجله دارند.
استاد پورداود در جلد اول یشتها در مقاله رنگها= ارنگ گوید: "در اوستا رَنگها اسم رودی است با آنکه مکرراً در اوستا از آن اسم برده شده است و در کتب پهلوی غالباً به آن برمیخوریم باز تعیین محل آن مشکل و بطور حتم نمیدانیم که کدام از رودهای معروف حالیه در قدیم چنین نامیده میشده است . به واسطه ٔ قاصر بودن عبارات اوستا و درهم و برهم بودن مندرجات کتب پهلوی راجع به آن مستشرقین هر یک رود معروفی را حدس زده اند، وندیشمان گمان میکند که در اوستا از رود رنگها، سند مقصود باشد. هارلز مینویسد که آمودریا (جیحون) از آن اراده شده است . اشپیگل و یوستی و گایگر به سیردریا حدس زده اند. دُلاگارد بسیار دور رفته و آن را رود معروف روسیه وُلگا پنداشته است. دارمستتر بکلی از مشرق منحرف گشته آن رادر مغرب عبارت از دجله دانسته است. مارکوارت می نویسد از بندهشن که ذکرش بیاید مفهوم میشود که رنگها (ارنگ) رود زرافشان باشد در سغد. بارتولومه و وست آنرا رود داستانی و افسانه ونیم افسانه تصور کرده اند. بی شک در عهد اوستا رنگها اسم رود مخصوص معروفی بوده است و بعدها به مرور زمان ازتعیین محل آن قاصر آمده اند تا آنکه در عهد تدوین کتب پهلوی که حالا در دست داریم این رود رنگ و روی رود معنوی گرفته یا به قول برخی از مستشرقین مثل رود افسانه ای شده است. در میان احتمالات مذکوره سِند و وُلگا کمتر جالب دقت است مندرجات اوستا نیز تا به یک اندازه بر خلاف این است که رنگها در مغرب و از آن دجله مقصود باشد. در بندهش بسا کلمه ٔ اَرَگ یا ارنگ بجای رنگهای اوستا استعمال شده است...
فصل بیستم کتاب بندهش می گوید:
دو رود از شمال (اپاختر، لفظاً یعنی سمت پشتی) البرز (هربورچ) یکی به سوی مغرب (خوروران) جاری است و موسوم است به اَرنگ و دیگری به سوی مشرق (خوراسان) جاری است و موسوم است به وهروت".
در اینجا اپاختر البرز (یعنی سمت پشتی البرز) با کوهستانهای شمال عراق و ارنگ با شاخه های شرقی رود دجله (که به سمت جنوب غربی جاری هستند) و وهروت با فرات (که در جهت جنوب شرقی جاری است) مطابق می باشند."
بارتولومه کلمه ای اوستایی به شکل رنگه را به معنی سرکش و سرپیچی کننده و طغیانگر گرفته است. از اینجا می توان چنین نتیجه گرفت که نام رود رنگها به معنی رودخانه سیلابی و طغیانگر بوده است و این معنی طغیانگر بودن با مضمون مصرع معروف خاقانی "در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان" و معنی ایرانی نام ایرانی تیگریسِ (تیز) و اروند (تیز) و معنی سومری آن ادیگنا (رود تیز) همخوانی دارد و در واقع این نامهای ایرانی آن ترجمه ای از این نام سومری هستند. اما در مورد نام وَهروت (به معنی رود نیک و دارای آب صاف) به نظر می رسد که آن را از ترجمه نام توراتی آن یعنی ایوفرات (پرثمر و پرسود) و نیز با توجه به ظاهر خود نام رود فرات (قابلیت تبدیل "ف" به "و"، "آ" به "اُ" یا "او") و با مّد نظر داشتن اهمیت این رودخانه در نزد صحرانشینان شمال شبه جزیره عربستان ساخته اند.
در فرگرد اول وندیداد در باره رود رنگها (ارنگ) می خوانیم: "شانزدهمین جا و مسکن قبیله ای که اهورامزدا بیافرید اوپه اوذئشو رنگها یعنی سرزمین کنار امواج یا سر چشمه رود سیلابی دجله است. ساکنین آنجا سر و بزرگ ندارند. اهریمن در آنجا زمستان دیو داده پدید آورد و تئوژیه را در آنجا مسلط نمود."
در اینجا بی تردید با قوم تئوژیه با قبیله کُرد توژیک ناحیه کوههای درسیم در سرچشمه شمالی فرات سر و کار داریم که تا قرن پیش قدرت نظامی مهمی به شمار می رفته اند و مطابق نوشته و. نیکیتین در کتاب کرد و کردستان ایشان تا سالهای پنجاه قرن نوزدهم مستقل بودند می توانستند سی تا چهل هزار مرد جنگی خود را برای نبرد مسلح کنند. معلوم میشود توژیک (تئوژیه) در گذشته های دور نامی معادل کُرد بوده و آن به مردم کُرد سرچشمه های رودهای دجله و فرات اطلاق میشده است ولی بعد ها به تدریج از دامنه کاربرد این نام دیرین کاسته شده است چه واژۀ توژیک در زبان کُردی به معنی خنجر کش و قداره بند است و این همچنین معنی لفطی نام کرداک (کر-داک یا کارد-اک، کردوک، یعنی شخص بُرنده)، کورتی (کیرتی، کِرِتی، یعنی بُرنده)، کرمانج (کر-مان-ج، یعنی خانوار بُرنده) و نام کُردان سورانی (سور-ان-ی یعنی منسوب شمشیر و خنجر) است.
اگر اندکی در مندرجات کتاب پهلوی بندهش و بهمن یشت دقت کنیم به وضوح منظور از رودهای وهروت و ارنگ را همان فرات و دجله در خواهیم یافت. قسمتی از نوشتار استاد پور داود در جلد اول یشتها در مقاله رنگها= ارنگ را در این باب آورده و توضیحات خود را در داخل پرانتز بر آنها می افزائیم:
"مطابق فصل بیستم کتاب بندهش هیجده رود دیگر که از سرچشمه ارنگ و وهروت بر می خیزد دو باره به ارنگ و وهروت می ریزند. ارنگ و وهروت به اقصی حدود زمین (منظور سمت آبادان که گفته میشده است ورای آن عمارت نیست، مطابق حمدالله مستوفی در نزهتة القلوب لیس قریة وراء عبادان) میروند و به دریا ریخته میشوند. تمام کشورهای از آنها سیراب می گردند. هر دو باز در دریای فراخکرت (خلیج فارس و دریای عمان) به هم میرسند... پس از شرحی از این قبیل باز در فقره هشت همین فصل بندهش آمده است: "من دوباره متذکر میشوم که ارنگ رودی است در خصوص آن گفته میشود که آن از البرز (امتداد البرز به سمت غرب) می آید و به مملکت سوراک (آسور، آشور) می رود و در اینجا آن را آمی (آمو یعنی آب نیرومند، شّط) می نامند... بندهش در متمّم فقره مذکور ارنگ را تا به مملکت مصر سوق در آنجا بدان اسم نیو (نیل؟) می دهد (در واقع این آشفته گویی به دلیل موقعیت جغرافیایی دجله=ارنگ بوده که بین ایران و مصر واقع شده است).
بسا در کتب پهلوی اروند به جای ارنگ آمده است... چه از بعضی کتب به وضوح بر می آید که اروند در پهلوی اسم دجله است. از این قبیل در فصل سوم از بهمن یشت در فقره 5 از اروند و فرات و آسورستان اسم برده شده است. در فقرات 21 و 38 باز اسم اروند دیده میشود. بهمن یشت که به خصوصه از آخرالزمان صبحت می دارد یکی از علایم ظهور سوشیانس را جنگی که در عراق واقع خواهد شد، بر می شمارد. بنابراین اروند در آنجا کلیة ً به معنی دجله است. در فقره 2 از فصل 92 دادستان دینیک آمده است: آبی که از اردویسور ناهید (ارس) بر می خیزد به اندازه تمام آبهایی است که در جهان جاری است به استثنای اروند... محل اردویسور ناهید در سپهر (شمال) است. اشپیگل اروند را همان همان ارنگ بندهش و رنگهای اوستا دانسته است [ولی] مثل انکتیل دُپرون آن را با سیر دریا یکی می داند. چنانکه ملاحظه میشود در کتب پهلوی اروند هم برای دجله استعمال شده است چنانکه فردوسی به صراحتاً می گوید:
اگر پهلوانی ندانی زبان به تازی تو اروند را دجله خوان
می توان گفت که متأخرین کلمه اروند را در پهلوی به جای اَرَک یا ارنگ استعمال کرده اند چه زادسپرم به عینه مثل فقره اول از فصل بیستم بندهش از این دو رود اوستایی اسم برده گوید از شمال کوه البرز دو رود بیرون می آید ولی به جای آن که مثل بندهش به یکی از این دو رود ارنگ و به دیگری وهروت اسم بدهد اولی را "اروند" و دومی را "وه" می نامد...."
ولی استاد پورداود در ادامه صحبتهای خود به پیروی از مارکوارت و برخی ایرانشناسان دیگر اصرار دارد که بایستی به طور حتم رود رنگها (ارنگ) را باید مشرق ایران جستجو کرد و از غرب به ویژه رود دجله صرف نظر کرد.