یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۲
معانی ایرانی و سامی نام سه مغی که گویا پیشاپیش به دیدار مسیح نوزاد شتافته بودند
١- مِلخیور: این نام را می توان به معنی دارنده شراب هومِ "انگور" (مُل، مِلاخ) معنی کرد.
٢- گسپار (جسپار): در لغت اوستایی به صورت گاث- پرَ به معنی دارندۀ سرودهای شفاهی فراوان است.
٣- بالتسار: این نام را می توان علی القاعده در سانسکریت و زبانهای ایرانی به صورت پارثه سار باز سازی و به معنی سرور ستارگان سنبله یعنی منجم گرفت.
دوباره که بررسی می کنم، ملخیور (ملکی-ور) به معنی دارای شراب مقدس انگور یا مل-کیور (سازنده شراب مقدس) و گاث-پَئُیری به معنی دارای سرودهای برتر و بل-تاس-ار به معنی دارای تاسهای نجومی فراوان می بینم. قبلاَ اینان را برگرفته از نام رعایای گندوفارس ماهیخواران، کاسپاتیریان و پرتو [سار] ها به حساب می آوردم. مسیحیان گندوفارس را نخستین فرمانروای پذیرنده مسیحیت می انگاشته اند.
معانی سامی ملخیور، گسپار و بالتسار را در زبانهای سامی به ترتیب شاه شهر، سرور گنج و خدا شاهی داده است، آورده اند.
شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲
ریشه اوستایی کلمۀ معرب نقرس
کلمه نکریس در کُردی به معنی شوم و بد و نقرِس (نام مریضی) در عربی به معنی حادثه و مصیبت بزرگ و بسیار ناگوار آمده است. چون این کلمه در دستور زبان عربی صرف نشده است، لذا معّرب بودن آن مسلم است. این واژه را در عنوان اوستایی مادیای اسکیتی یعنی فرَ- انگرَس- یَن یعنی فرد بسیار بد کردار شاهد هستیم. بنابراین ریشه این کلمات کُردی و معرب، کلمات اَنگرَس (انگره-اَس) و انگریس (انگره- ایس) اوستایی یعنی دارای بدی گسترده و بزرگ و نیرومند هستند.
جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۹۲
ریشه کلمات دیو و دیلم در سانسکریت
فعل دی در سانسکریت به معنی خراب کردن آمده است، لذا این کلمه را می توان ریشه واژۀ دیو شمرد. چه مصداق این مفهوم را در تعریف فردوسی از دیو در می یابیم:
"تو مر دیو را مردم بد شناس کسی کاو ندارد ز یزدان سپاس"
محمد جواد مشکور در کتاب ایران در عهد باستان هیئت قدیمی نام دیلم را به صورت دیلوم آورده است. از اینجا می توان علی القاعده ریشهمحمد جواد مشکور در کتاب ایران در عهد باستان هیئت قدیمی نام دیلم را به صورت دیلوم آورده است. از اینجا می توان علی القاعده ریشه سانسکریتی- اوستایی دِیر- وم را برای آن قائل شد یعنی جایگاه یا شخص منسوب به استواری و نیرومندی و محکمی و پرزوری چه ریشه این کلمه به شکل dhira در سانسکریت موجود است. لابد از این ریشه است نام میله و اهرم مقامی که در فارسی دیلم گفته میشود. تبدیل حرف "ر" اوستایی دِیروم به "ل" پهلوی دیلوم (دیلم) روی قاعده است.
کلمه دْرو در اوستا به معانی نیرومند بودن و پابرجا بودن و نیز به معنی چوب و نیزه است. بنابراین معلوم میشود از دیروم یا دِیروم (دیلوم) معنی مردم و سرزمین دارندۀ نیزۀ نیرومند منظور می شده است. ولی این عنوان نزد مغان تحریف و سوء تفسیر به دْرْونت های ورنه یعنی دروغپرستان سرزمین پوشیده از جنگل (=گیلان) شده است. اما عنوان دیوان مازنی (دیوان سرزمین خوشی) ریشه در حمله آشوریان به رهبری شاناباشو سردار آشوربانیپال به شهر آمول (آمُل مازندران) دارد که در تعقیب خشثریتی (کیکاوس) بدانسوی لشکر کشیده بود ولی در آنجا توسط آترادات پیشوای آماردان (رستم/گرشاسپ) کشته و لشکرش تار و مار شده و سرزمین ماد مستقل شده است.
تخت سلیمان همان کولومان باستانی (محل به قتل رسیدن سارگون بدست اسکیتان) است
مطابق ویکیپدیای فارسی "استوانهٔ راسام علیرسم میگویند که سارگوندوم در طی لشکرکشی سال ۷۰۵ پ. م. در آسیای صغیر هلاک شد. ولی اشترک قبیله یا جنگجویان کولومان را که ظاهراً موجب هلاکت سارگوندوم گشته همان ساکنان دژ مادی کیلمان و یا کولومان میداند. ای. م. دیاکونوف - « منابع آشوری بابلی در تاریخ اورارتو »[۸۷] شمارهٔ ۳۹، ذیل سال ۷۰۵ پ. م. اشاره میکند که سارگوندوم بخاطر « کولومیان » هلاک شد اشترک « کولومیان » را در خاک ماد میداند."
در زبان کُردی واژه های کول و قول به معانی جوشش و غلت و ترشح آب می باشند. بنابراین دژ کولومان (یعنی محل جوشش و بیرون جاری شدن آب) همان شیز (محل ترشح و تراوش آب) می باشد که در کتب پهلوی به نام گنجک افراسیاب معروف شده است. چه نام رسمی آن در عهد اشکانی و ساسانی فراَسپ (دارای اسبان فراوان) بوده است که ترجمه نام ایشپاکای (پادشاه سواران) یا همان اسپارگاپییتس (پادشاه سواران) است که در فارسی نامش به فراسپ و افراسیاب ترجمه شده است. این عنوان ایرانی به نواده او مادیای اسکیتی (ملقب به فرنگرسین= بسیار بدکردار) نیز اطلاق گردیده است. مطابق نظر تاریخ اجتماعی ایران باستان هم سارگون دوم (زئینگو تازی) در جنگ با همین ایشپاکای (افراسیاب صاحب فر ایزدی) در آذربایجان کشته شده است.
بنابراین در واقع همین کولومان (محل تراوش آب) بوده است که تبدیل به سُلیمان (در واقع سیلاو-مان= خانه پر آب) در نام تخت سلیمان شده است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران نام شیز (تخت سلیمان) را به صورت گنجک ساخته افراسیاب در آذربایجان ذکر کرده است.
پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۲
دیلمون اساطیری هم مطابق لبنان است هم بحرین
Thorkild Jacobsen's translation of the Eridu Genesis calls it "Mount Dilmun" which he locates as a "faraway, half-mythical place".The promise of Enki to Ninhursag, the Earth Mother: For Dilmun, the land of my lady's heart, I will create long waterways, rivers and canals, whereby water will flow to quench the thirst of all beings and bring abundance to all that lives.
(LIBBU/Heart)
Mu/Tree
Telloh/Mound
The name Mount Lebanon traces back to the Semitic root lbn, meaning "white", likely a reference to the snow-covered mountains.
Mount Lebanon is mentioned in the Old Testament several times. King Hiram I of Tyre sent engineers with Cedar wood which was abundant in Mount Lebanon, to build the Jewish Temple of Jerusalem. Since then the Cedar species known scientifically as Cedrus libani is often associated with Mount Lebanon. The Phoenicians used cedar to build ships in which they sailed the Mediterranean, thus they were the first to establish villages in Mount Lebanon and would live from cutting down Cedars and sending them to the coast.
از این معلومات ویکیپدیا و لغات سومری/انگلیسی چنین نتیجه میشود همانطورکه برخی از محققین گمان کرده اند از دیلمون تاریخی/ اساطیری که به همراه نواحیی در سمت مصر و لبنان برده شده است، در اصل همان ناحیه جبل درختان سدر سفید پوست لبنان منظور بوده است که این چوبهای آن را از آن راه دور به سومر صادر میکرده است و منظور کوه درختان سدر سفید پوست بوده است نه کوه پوشیده از برف سفید آن که در استناد به معنی ریشه سامی نام لبنان یعنی لبن (سفید) از آن به عمل آمده است. چه تِل- مو-ن به لغت سومری به معنی "[سرزمین] تپه درختان [سِدر] پوست سفید" است. منابع کهن نام دیگر دیلمون را "نی- توک" آورده اند گویا در زبان اکدی به معنی محل روغن است. در عهد یونیان در خلیج فارس جزیره ای به نام تیلوس (تیله) وجود داشته است که مطابق همان بحرین است. در فرهنگ لغت آنلاین سومری/انگلیسی نام دیل-مون/تیل-مون به معنی "سرزمین بدون نیاز" گرفته شده است گرچه که توصیفات سومریان از جغرافیای دیلمون در اسطوره انکی و نین خورساگ، آنجا را سرزمینی هم نسبتاَ فقیر و هم غنی نشان میدهند. ولی مسلم می نماید بعدها از دیلمون صرفاً همان بحرین اراده شده است. این را نامهای تیلوس و اَوال و میشماهیک (مشماهیک) قدیم بحرین به وضوح نشان می دهند: کلمه طَلّه در عربی به معانی زیبای شگفت انگیز، نسیم لذت بخش، شراب گوارا، مرغزاریکه باران ریز بر آن باریده و رفاه در پوشاک و خوراک است. اَوال می تواند مأخوذ از اَولیٰ یا اُولیٰ یا سزاوارتر در زبان عربی باشد. میشماهیک را زبانهای ایرانی را می توان "سرزمین پر از غذای ماهی" یا "سرزمین صدف-مروارید (مرده ماهی)" معنی کرد. چه این معانی این اسامی به روشنی مطابق معنی "سرزمین بی نیاز" فرهنگ لغت آنلاین سومری/انگلیسی هستند. نام نی- توک هم به سومری به صورت نی- ته-کی به معنی سرزمین شیئی زیبا و خوب یعنی جای مروارید است. بر این پایه دیلمون/تیلمون/تیلوس به معنی جای زیبای شگفت انگیز آبها یعنی سرزمین مروارید است.
از مطالب فوق چنین بر می آید که در عهد باستان دو تیلمون/ تِلمون در شمال غربی و جنوب شرقی بین النهرین یعنی لبنان و بحرین وجود داشته است که اولی محل صدور مس و چوب به سومر بوده و دیگری جزیره دورافتاده ای در خلیج فارس بوده است. یکی گرفتن آنها از قدیم باعث آشفتگی اخبار مربوط جای آنها می شده است. لابد دلیل اینکه در بین النهرین باستان جای ماگان و ملوخا هم که گاهی با بلوچستان و دره سند و گاهی با مصر و اتیوپی مطابقت داده می شده است به دلیل وجود همین دو تیلمون/تِلمون در شمال غربی و جنوب شرقی بین النهرین بوده است.
سر انجام نظر به معنی نام باستانی دیلمون یعنی کوه درختان می توان آن را همان ناحیه جنگلی کهگیلویه به شمار آورد:
معنی کُهگیلویه: کُه= کوه است. گی (درخت، گیاه)-لاویه (به سانسکریت و کُردی یعنی مربوط به لانه و مکان بیرونی) در مجموع یعنی کوهستان جنگلهای طبیعی است. نام لُری آن کر-ککو به کُردی به صورت کر کَکَو یعنی کوه درختان جنگلی است: کر= کوه سخت مرتفع. کَکَو= نوعی درخت جنگلی. گویا گیلویه یعنی درخت جنگلی در منطقه به زالزالک وحشی اطلاق میگردد.
بندر دیلم خلیج فارس همان بندر ماهروبان (ماهرویان) قدیم است
Maryam Tehrany
درود . دیلم / دیلمان / دیلمون............................ ریشه و معنای نام بندر دیلم در مرز بین خوزستان و بوشهر و نیز دیلمان گیلان به چه معناست ؟ نخست دیلم جنوب بوده است یا دیلمان شمال ؟ آیا ارتباطی بین دیلم و دیلمان با دیلمون بهشت میان رودانی ها وجود دارد ؟
Javad Mofrad در مورد دیلم که نام قصبه سرکشان بوده است. شاید منظور دارندگان سلاح نیزه- چوبدستی یا دیلم.
Payam Bhr Payam Bhr بندر دیلم در گذشته اسمش مهروبان بوده...امروز در لفظ محلی دیلوم
تلفظ میشه. با اینحال شاید دیلم اشاره ای به حکومت طولانی دیلمیان در نواحی خلیج فارس داشته شاید اسم بندرگاه و یا روستایی بوده که بعد ها به شهر تبدیل شده و اسم خودش رو عمومیت داده است.
Javad Mofrad این نظر کیست؟ به هر حال درست می نماید. پسران ابوکالنجار دیلمی این شهر ماهروبان را در تصرف داشته اند، لابد از آن وقت به بعد نام دیلمان پیدا شده است: مطابق ناصر خسرو (( ... شهری بزرگ است بر لب دریا نهاده بر جانب شرقی و بازاری بزرگ دارد و جامعی نیکو اما آب ایشان از باران بود و غیر از آب باران چاه و کاریز نبود که آب شیرین دهد . ایشان را حوضها و آبگیرها باشد که هرگز تنگی آب نبود، و در آن جا سه کاروانسرای بزرگ ساخته اند هر یک از آن چون حصاری است محکم و عالی، و در مسجد آدینه آن جا بر منبر نام یعقوب لیث دیدم نوشته . پرسیدم از یکی که حال چگونه بوده است گفت که یعقوب لیث تا این شهر گرفته بود ولیکن دیگر هیچ امیر خراسان را آن قوت نبوده است . و در این تاریخ که من آن جا رسیدم این شهر به دست پسران اباکالنجار بود که ملک پارس بود . و خواربار یعنی ماکول این شهر از شهرها و ولایتها برند که آن جا بجز ماهی چیزی نباشد، و این شهر باجگاهی است و کشتی بندان، و چون از آن جا به جانب جنوب بر کنار دریا بروند ناحیت توه و کازرون باشد و من در این شهر مهروبان بماندم به سبب آن که گفتند راهها ناایمن است از آن که پسران اباکالنجار را با هم جنگ و خصومت بود و هر یک سری می کشیدند و ملک مشوش کشته بود ....)). مطابق لغت نامه دهخدا، ابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) چند تن از سلاطین دیالمه و یکی از امراء گرگان (آل زیار) کنیت گونه ای داشته اند که آن در کتب گاهی بصورت ابوکالنجار و گاهی ابوکالنجر و گاهی ابوکالیجار آمده است . ابوریحان در آثارالباقیه (چ زاخائو ص 133) در جدول ملوک دیالمه دوبار این کلمه را بصورت ابوکالنجر (پدر کارزار) آورده است.
از آنجاییکه معلوم میشود دیلمون باستانی مطابق کهگیلویه در سمت شمال این بندر است، لذا احتمال ارتباط نام دیلم با دیلمون وجود دارد.
دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲
معنی مشترک نامهای خونیرث٬ ائیرینه وَئِجه٬ [مها]بهاراته و آریاوَرته
امروز سر کلاس تفریحی نقاشی توانستم معنی مشترک این نامها را در زبان اوستایی و سانسکریت به ترتیب به معنی سرزمین ارابه های درخشان (خونی-رثَ)٬ سرزمین ارابه های شریف و مینوی (ائیرینه-ویجَیه) و سرزمین [بزرگ] ارابه های با شکوه ([مها]-بها-رتَ) و سرزمین ارابه های شریف (آریا-ورته) دریابم و با توجه به توصیفات هرودوت از فرهنگ اسکیتان جای اصلی این سرزمین را در نواحی شمالی اوکراین جستجو نمایم. این نتیجه یادداشت نویسی چند روزه از لغات سانسکریتی اوپانیشادها است.
در ضمن در یافتم که یَمه در سانسکریت سوای مطابقتش با اسکیث (شاه اسکولو= یامَ/جام) همچنین به صورت یامه به معنی «[فرمانروای سرزمین] ارابه» مطابق با آرپوکسائیس اساطیر اسکیتی به معنی فرمانروای سرزمین ارابه است که این هم به نوبهُ خود از سوی دیگر مطابق نام تهمورث پیشدادی شاهنامه (یعنی پهلوان سرزمین ارابه) است. از سوی دیگر در یافتم که در ترجمه تاریخ هرودوت ابزار طلایی مقدس نازل شده بر پسران تارگیتای همان طور که محمد جواد مشکور آورده است٬ در اساس عبارت بوده اند از گردونه (= ورته، به نشانی سرزمین مردم آرپوکسائیس)٬ تبر (نشانه تاورها) و پیاله زرین (سمبل اسکیتان) که در برخی منابع در ترجمه تاریخ هرودوت به جای گردونه ترجمه دیگری از آن را به صورت گاوآهن و زنجیر آورده اند.
در بعضی جاها به سهو آریاورته به همین معنی جایگاه آریائیها و در بعضی جاها به معنی چمنزار آریائیها آورده اند ولی آن بدین معانی مأخوذ از واژۀ یورت است که به معنی چمنزار و مسکن از زبانهای ترکی و مغولی به ایران و هند رفته است. به گفته استاد پورداود در فرهنگ ایران باستان کلمه وَرِته طبق قاعده تبدیل "و" به "گ" ریشه واژه گردونه است. وردنه نیز از این ریشه است. نظر به این دو کلمه فارسی صورت وَرته آن نیز وجود داشته است. وَرت پهلوی ریشه واژه گِرد است. لذا نام آریاورته ریشه اوستایی و سانسکریتی دارد. چون در لغات سانسکریت هم واژۀ ورته در کلمات وَرتی (چیزی که می چرخد) و ورتیته (گردیده، گرد) حفظ شده است. به احتمال زیاد ورطۀ عربی نیز از این اوستایی و سانسکریتی ریشه بوده در اصل به معنی جایی است که آب می چرخد (گرداب)؛ چون در قاموس قرآن این لغت ذکر نشده است.
در اساطیر اسکیتی پادشاه سرزمین ارابه ها (آرپوکسائیس)، فرمانروای روسها (تراسپیان) و مجارها (کاتیاریان) ذکر شده است. این می رساند که در اساس سرزمین سردسیری ارابه ها - که ریگ ودا و وندیداد تحت عناوین آریاورته و ایرانویج در مورد آن می گویند "در آن صد زمستان و صد خزان روی داده است" و "ده ماه در آن زمستان است" - در نواحی سردسیری بین اوکراین، روسیه سفید و روسیه قرار داشته است. چه در کتاب عروج انسان نوشته ج. برونوسکی صفحه 96 در باره محل و نشانی نخستین ارابه ها می خوانیم: " اولین چرخها در جنوب روسیه در حدود سه هزارسال پیش در جنوب روسیه اختراع گشته است. این چرخها که از جنس چوب و توپر بودند به قطعه چوبی مسطح و قدیمی تر یا به نوعی سورتمه وصل میگردید و از آن برای کشیدن بار استفاده میشد. بدین ترتیب اولین گاریها و ارابه ها ساخته شد. از این مرحل، چرخ و محور دو پایۀ اصلی اختراعات را تشکیل داده است. به عنوان مثال از آن وسیله ای ساخته شد که برای خورد کردن گندم به کار می رفت و در آن از نیروهای طبیعی استفاده میشد."
مطابق کتاب پهلوی زادسپرم مهاجرت ایرانیان (آریائیان) از خونیرث به کشورهای دیگر در عهد هوشنگ پیشدادی (لیپوکسائیس) بر پشت [ارابۀ گاوی] گاو سرسئوک (پیشانی سفید) صورت گرفت.
یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲
سَبدا ریشه هند و ایرانی واژۀ صدا در زبان فارسی است
Javad Mofrad
با توجه به شَبدا در سانسکریت و شاوت در زبانهای ژرمن می توان حدس زد که صورتی از آن در زبانهای ایرانی رایج بوده است که بعداً با کلمه صدای عربی جایگزین شده است. معادل این کلمه در پارسی باستان زبا (زوا) است که می توانست به صورت زبانگهه هم بیان گردد بنابراین کلمات زبان و بانگ وارثین آن می نمایند. ولی شباهت شبدا (سبدا)ی سانسکریت به صدای عربی- فارسی این تصور را پیش می آورد که ممکن است کلمه ای مشابه خود صدا هم (به جز زبا) در زبان فارسی وجود داشته است؛ بنابراین باید سؤال کرد که صدا و معادل آن در زبان و لهجه شما دوستان چیست؟
Amin Rafiee به لهجۀ شولی: بانگ ..... خود واژه ی صدا ریشه ی عربی نداره چراکه لغت همخانواده ای در زبان عربی نداره...عربی : صوت.
Javad Mofrad من هم تلاشم بر این است که بینم آیا صدا که در عربی انعکاس صوت از کوهستان است، اساس همین واژه صدای فارسی است یا نه.
Javad Mofrad واژه اوستایی سروتَ از ریشه سرو که استاد پورداود به معنی به معنی سخن و گفتار گرفته بسیار جلب توجه می نماید. ظاهراً کلمه فارسی سوت زدن از این ریشه می باشد. لابد هیئت خلاصه شده ای از این سروتَ معادل صدا گرفته شده است. و در این میان اصلش گم شده است. این کلمه را به معانی متفاوتی گرفته اند: سرودن، آواز نشاط آمیز خواندن، نیایش، شنیدن و سخن و گفتار، ولی اصطلاح عامیانه سوت زدن به منظور صدا کردن را در این رابطه منظور نکرده اند. می توان تصور کرد هیئتهای مختلفی از سروتَ در بین قومهای ایرانی در معانی نسبتاَ متفاوتی رایج بوده است که دو شکل آن سوت و سُرودن شده است. هیئت سومی هم بوده که به صدا تبدیل شده است مثلاً به شکل سوتا یا سُتا یا سَتا.
Javad Mofrad واژۀ شروت (سروت) در سانسکریت هم از جمله به معنی صدا و صوت آمده است. ولی مشابهت واژۀ صدای فارسی با واژۀ سانسکریتی شَبدا (سبدا) به معنی آواز و صدا و صوت به وضوح بیشتر از سروت می باشد. لذا در مجموع بدین نتیجه می رسیم که واژه صدای فارسی هیئتی از همین واژۀ سانسکریتی شَبدا (سبدا) بوده است، نه سروت که تبدیل به سرود شده است. لغت نامه دهخدا نیز صدا را معرب کلمه فارسی سدا می داند ولی در تعیین ریشه آن وامانده به دنبال مفهوم عربی آن یعنی انعکاس صوت می رود.
شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۲
ریشۀ اوستایی و سانسکریتی نامهای شهر مراغه
١- اوئیش تیش به لغت اوستایی به معنی دارندۀ آب درخشان است. می دانیم نام رودخانه آن صافی در کتاب پهلوی دینکرد در رابطه با زرتشت، آریخشان (آو- رخشان) یعنی دارای آب رخشنده (درخشنده) ذکر شده است.
٢- بر اساس نام فوق می توان نام افرازها رود آن را به صورت افروزیها رود (دارای رود فروزنده) بازسازی نمود.
بر این پایه معنی دو نام قدیمی دیگر آن یعنی اِندادها رود و مراغه را نیز باید در همین رابطه جستجو کرد. در اینجا لغات سانسکریتی اِندهه و مریچی (علی القاعده به هیئت اوستایی مریغی) به معنی درخشان و صاف و روشن به کمک می آیند. تبدیل مریچی به مریغی نظیر تبدیل افروچ (افروز) به فروغ است. بنابراین نامهای مریغی آوَ (مراغه) و اِندادها رود ( اندادیها رود) به ترتیب به معنی دارای آب درخشان و دارای رود درخشان بوده اند.
امروز برای خود نام مراغه ترکیب اوستایی "مَه- رَئوغ (رَئوچ) – آوَ" را یافتم یعنی دارای آب بسیار روشن. لذا باید از ترکیب سانسکریتی مریچی آوَ صرف نظر کرد.
حالا چند روز بعد بادیدن واژه مَرِزَ اوستایی (پاک و درخشان) که علی القاعده می توانست به مَرِغَ تبدیل شود و با مریچی سانسکریتی (درخشان)همریشه است دو باره در ترکیب مَرِغَ آوَ به همان معنی دارای آب پاک و درخشان رسیدم.
معمای خواب گرشاسپ و ریشه هندی و ایرانی واژه های سُکر و دیبا
وقتی لغت نامه سانسکریت را مرور میکنیم ریشه برخی از مفاهیم و اسطوره ها با آنها به سادگی روشن میگردد. کتب پهلوی می گویند کرساسپ (گرشاسپ، در هم شکننده راهزنان) در دشت پیشانسی به خواب و رؤیایی عمیق فرو رفته در حالی که برف بر او می بارد. این گفته از آنجا عاید شده است که جزء سپ در نام وی با کلمه سانسکریتی سپن (خواب یا حالت ملکوت، رؤیا، کرخی) سنجیده شده است.
ریشه کلمۀ معرب سُکر را در کلمات سانسکریتی سُکه (خوشحال ساختن) و شُکره (سکره یعنی شیره مخمر سومای خالص) پیدا می کنیم. این کلمه درفر هنگ قاموس قرآن هم ذکر شده است: سکر (بر وزن قُفْل) مستى. (و بر وزن فَرَسْ) شراب و چيز مست كننده (راغب).
واژۀ دیبا (دیپاک پهلوی) به وضوح از ریشه سانسکریتی دیپا یعنی روشن و درخشنده و برق زننده اخذ شده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)