جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۹۰

وفس محل بزچلو ها

در ارتباط ناحیه وفس با بزچلوها گفته میشود: "بُزچلو(بوزچلو) یکی از طوایف و ایلات آذربایجان بود که در اوایل سلطنت صفویه (حدود 500 سال قبل) به منطقه وفس کوچانده شد. به دلیل قدرت و شجاعتی که این ایل در جنگ¬های صفوی، نادری و قاجار از خود نشان داد، آن منطقه به نام بلوک بزچلو معروف شده و در تاریخ در کنار اسامی سایر بلوکات عراق عجم همچون وفس، آشتیان، تفرش، کزاز و شراء ذکر گردید."
اما حمدالله مستوفی جغرافی نویس عهد مغول در نزهة القلوب نام همین منطقه وفس را به صورت بوسین (یعنی منطقه مربوط به بُزان) آورده است بنابراین بزچلوها نام خود را از نام همین منطقه وفس (دارای چشمه خوب) گرفته بوده اند. حمدالله مستوفی در ذکر نواحی ساوه از این منطقه چنین یاد می کند: "چهارم ناحیه بوسین در او چهل و دو پاره دیه است: راودان (جایگاه خوب، قصبه رکین)، ازناوه (آفتابگیر، قصبه ازناو)، سمیرم (جایگاه سرما، قصبه سمقاور)، مرق (مرگ خرابه)، وفس (دارای دامهای خوب) و خیجین (محل چشمه، قصبه خنجین) معظم قرای آن. مستوفی نامهای میلادجرد (میلاجرد)، کمجان (کمیجان) و فامره (فامرین) را در شمار قصبات همدان یاد کرده است. این جانب قبلاً بیت کاپسی را به سبب تشابه اسمی با وفس ربط می دادم ولی اکنون متوجه شدم آن با توجه به معنی محل قرابه های بزرگ برای کاپسی آن با ناحیه ملایر (محل انگور) مطابقت دارد.
بنابراین از مادهای بوسین خبر هرودوت نه کُردان (دارندگان توتم بزکوهی) یا سکائیان کردوخی بلکه مردم مادی نواحی ولایات همدان و ساوه مراد بوده است. چه کردها در خبر هرودوت صرفاً تحت نام ستروخاتیان (دارندگان خانه های سفت و سنگی=کرمانجها) یاد شده اند. این جانب قبلاً در نوشته های خود بوسیان را با کردان (سکائیان، دارندگان توتم بزکوهی) مقابله می نمودم که اکنون این نظر را مخدوش می بینم.نام مردمان برچلو و بُزچلوی وفس مرکب از الفاظ بُز و بره بعلاوه پسوند نسبت پهلوی "چ" بعلاوه پسوند نسبت ترکی "لو" می باشد. به نظر می رسد نام برچلو بعداً به قیاس از نام بُزچلو در منطقه وفس پدید آمده است.در فرهنگنامه های اوستایی و فارسی و کُردی نام کمیجان به دو معنی است یا محل بزرگ و عمده و توده و انبار است یا محل خمیده.اگر این قصبه خمیدگی بارزی نداشته باشد مفهوم اولی درست به نظر می رسد.

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۰

قصبات مهم اطراف تبریز در خبر نزهة القلوب حمدالله مستوفی

توضیحات از سوی این جانب در داخل پرانتزها آورده میشود: "... و تبریز را هفت ناحیه است. اول مهرانرود و به طرف شرقی شهر است. از در شهر تا آنجا پنج فرسنگ و کندرود (کندر، کندوان) و اسفنج (اسفنجان) و سعد آباد (سعید آباد، سیدآوا) از معظمات آن است. دوم ناحیه سردرود و صحرا به طرف جنوبی مایل به غرب به یک فرسنگی شهر افتاده استو دیههای سردرود و باغات شهر متصل است و اکثر باغستان آن موضع با هم پیوسته است. چنانکه فرق نتوان کرد از توابع کدام دیه است و میوه های خوب دارد و سردست (؟) و دوشت (؟) و جولاندرق (آخولا؟) و الغانبدر (القابندر، ایلخچی؟) و کجاباد و لاکدرج (سرین دیزج؟) از معظمات آن ناحیه صحرا. غله روست آب سراو رود بر زراعت آنجا نشیند. سیم ناحیه باویل رود مشهور است و در زاویه غرب و جنوب است و بر چهار فرسنگی شهر افتاده است و ولایتی سخت نزه است و به حقیقت همچون یک باغ و ناسخ نسخه سغد سمرقند و غوطه دمشق و رشک شعب بوان و ماشان رود همدان است و بیست و پنج دیه است و باویل و خور شاه (خسروشاه)، میلان (بیلان، بایرام) و اسکونه (اسکویه) از معظمات آن ناحیه است. چهارم ناحیه ارونق بر غرب شهر است آغازش سه فرسنگی شهر است تا پانزده فرسنگی و عرضش پنج فرسنگ باشد و حاصل نکو باشد و از غله و انگور و میوه مدار تبریز بر ارتفاعات آنجا بشد و سی پاره دیه است و اکثرش معظم که هر یک قصبه است چون سنر (شند آباد) و سنست (بنیس یا سیس) و سلسورد (شبستر) و دابغان (وایغان، وایقان) و کوزه کنان و صوفیان و غیره. پنجم ناحیه رود قاب در پس کوه سرخاب بر شمال بر یک فرسنگی تا چهار فرسنگ شهر است و غله روی تمام دارد. آنجا ده من آرد و شانزده من نان کند و قریب چهل پاره ده است و رودهند (؟) و سارو (ساران) و النجق (آلانق) و اوفرید (اروتد، اربطان) از معظمات آن. ششم ناحیه خانم رود (خواجه؟) و هفتم ناحیه بدوستان هم بر شمال شهر است خلف رود قاب. سی پاره ده است و مادرگاو (باورگا، بابا باغی) و اوریشاق (=محل خانواده های بیگاری دهنده، ینگی اسیران) از معظمات آن. حقوق دیوانی این نواحی صد هزار دینار و کسری است.

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰

سلدوز (نقده) همان شوردیره باستانی است

در تاریخ ماد دیاکونوف در منطقه نقده (سلدوز)حالیه نام شوردیره دیده میشود. جزء دوز (نمک)یادآور جزء شور در نام شوردیره است. بر این اساس نقده از تلخیص نمک ده عاید شده است. در باب وجه اشتقاق سلدوز گفته شده است که آن مرکب از سیل (به ترکی سل) و دوز (به ترکی یعنی نمک)است. نام شوردیره را به پهلوی میشود دارای شورهً وسیع و پایا گرفت.

معنی نام مردمان کُرد زخوران (زعفرانلو)

گفته می‌شود که ایل زخوران (زعفرانلو) که در زمان سلجوقیان در ترکیه و عراق بسر می‌بردند، در آنجا با نام چمشگزک شناخته می‌شده اند.
ظاهراً ارتباطی بین نام چمشگزک (به ترکی یعنی کوچ نشین و گردنده) و زخورانی (زعفرانلو) وجود دارد. در این صورت اساس نام زخوران باید زرخوران ("دارندگان دامهای چراگاهی= دارندگان خورندگان سبزی و علف") به لغت اوستایی باشد.

معنی دهخوارگان (آذرشهر)

نام دهخوارگان را به صورت داخرقان و دخرقان هم ذکر کرده اند. این نام مرکب از جزء اوستایی دا (ذا) یعنی ساختن و دادن و پیشکش کردن و آماده کردن آیین دینی است و جزء خور (خوار) که در لفظ می خواری و شرابخواری (شرابخوری) به کار رفته است و علامت گان که پسوند نسبت یا به معنی مکان است. نام آذری توفارگان به معنی محل منسوب به تفاله انگور است (که لابد بعد از تهیه آب انگور) بدست می آمده است. آذرشهر دارای باغهای انگور فراوانی است. نام نخیرخان (محل شکار) که آن را به دهخوارگان نسبت می دهند متعلق به قصبه مجاور آن قاضی جهان (گاسی گیان= منطقه پر گیاه) بوده است. به نظر می رسد قصبه هایی که در ایران به نام خوارگان معروف بوده و هستند، محل تهیه شراب انگور بوده اند.
نامهای باستانی آجیدی (آو-جیتی= محل گرفتن شیره[انگور]) در کتیبه های سارگون دوم ذکر شده و ماتوستانا (محل شراب) در نقشه های بطلمیوسی هم متعلق به دهخوارگان به نظر می رسند.

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۰

جستاری در بارهً حروف مقطعهً قرآن

به نظر این جانب جواد مفرد کهلان محقق تاریخ ادیان، چون محمد و خدایش اهل سحرو جادو نبوده اند، لذا کاتبین قرآن یا خود محمد یا خدای وی آنها را به عمد یا به سهو معماگونه مطرح ساخته اند. به عبارتی دیگر پشت این کلمات معنی و مفهومی در رابطه با شکل ظاهری این الفاظ وهمچنین القاب محمد و پیامهایش مستتر میباشند. پس روش درست تحقیق در این باب پیداکردن کلماتی مناسب شکل ظاهری آنها و همچنین مناسب با متن قرآنی مربوط بدانهاست.چون این کلمات جملگی درآغاز عبارات قرار گرفته اند پس می توان حدس زد که در حالت خطابی هستند. فی المثل یاسین که من آنرا به معنی ای دانا میگیرم. برای من تعجب آور است که فقهای لغت شیعه و سنی و حتی علمای شرقشناس غرب با چنین بینشی علمی و واقعگرایانه بدین کلمات نگاه نکرده اند: رمز این کلمات وقتی آشکار میشود که به حدیث نبوی معروف "علم را به جویید حتی اگر در سین باشد" توجه کافی مبذول گردد: در اینجا علمای فقه اللغت سین را اصیل ندانسته و آنرا صورت عربی نام سرزنین چین تصور کرده اند.گرچه چین سرزمین دوردستی است و ازاین لحاظ در این جمله مصداق پیدا میکند، ولی چین در خاورمیانه به عنوان سرزمین علم شناخته شده نبود و خود چینیان هم مراکز علم را در هند و روم ( یا به قول خود چینیها تاتسین یعنی چین بزرگ دوردست) می جسته اند.بنابراین باید سین را در حدیث نبوی فوق اصیل دانست به عبارتی روشنتر این خود کلمه سین است که با علم مربوط است. می دانیم که درعربی از این ریشه کلمات سنّ (روشنگری) و سّنت (آیین) را در دست داریم یعنی سین به معنی دانایی بوده که ظاهراٌ لغتی مهجور و ناماًلوف بوده و کمتر کاربرد داشته است.اصلاٌ مسلّم می نماید این کلمه بدین معنی از ریشه کلمهً اوستایی سینگهه (سین ، به معنی معلم ودانا ) باشد واز همینجاست که در فرهنگ ایرانی سین هم به معنی دانای علوم وهم به معنی دیگر آن یعنی عقاب(سئنه اوستایی) گرفته شده و سین مُرو (سیمرغ) پرنده ای اسطوره ای بسیار دانا به شمار رفته است. از اینجا رمز نام سورهً یاسین که خود نام یکی ازحروف مقطعهً قرآن است معلوم میشود. پس یاسین به معنی ای دانای دین و آیین است. دو حرف مقطعهً قرآنی در این رابطه کلمات طاسین و طاها می باشند که به ترتیب معانی ای استاد فرزانه و ای استاد را می دهند. در حلقهً متصل بدینها حرف مقطعهً طاسم (طسم) قراردارد که آن را می توان ای استاد محض و صمیمی معنی نمود. چون به نظر میرسد در این جا "س" به جای "ص" قرار گرفته است. حرف مقطعهً صاد را می توان از ریشهً الصدّ گرفت و آن را ای پیشگیری کننده و دوری نماینده معنی نمود.حرف مقطعهً قاف را باید از ریشهً قفا گرفت و آن را در مجموع ای از پس پیغمبران دیگر فرستاده شده معنی کرد. حامیم (از ریشهً حمیم) معنی ای مهربان، خونگرم و دوست را می دهد. الم را باید به معنی ای ریاضت کش گرفت. الرا یعنی ای جهانبین. المص (المس ) به معنی ای پیامرسان (ای پیامبر) می باشد. المر به معنی ای انسان است. کهیعص (کایَسهُ) به معنی ای دانا و با کیاست است. سر انجام حرف مقطعهً عین سق (عسق) به زبان عربی / سریانی/ عبری به معنی ای بسیار بینا است.

اصلاحیه ای بر تبدیل حروف در سبک شناسی

در کتاب سبک شناسی ملک الشعرای بهار که برای دکترای ادبیات تدوین شده است در تبدیل حروف اوستایی به پهلوی و پهلوی به دری برخی نتیجه گیریهای نسبتاً ناصحیح از تحقیقات ایرانشناسان استخراج شده است که در اینجا بدانها اشاره میگردد: نمونه تبدیل حرف "ث" به "ف" نه از تبدیل روی قاعده حروف بلکه از مقابله دو لقب اوستایی و پهلوی و شاهنامه ای کورش سوم یعنی ثراتئونه (یعنی سومین فرد دارنده این عنوان در سلسله نسب) و فریدون (فری-ایتون، منسوب به دوست منش= هخامنشی) عاید شده است. فریدون در واقع ترجمهً عنوان خانوادگی کورش سوم یعنی هخامنشی است.
مورد دوم تبدیل حرف "ذ" اوستایی به "ت" پهلوی است که مثالی برای آن ذکر نشده است. ولی بر عکس آن درست است چنانکه در تبدیل کلمات اوستایی آثرو (آتهرو) به آتش (آذر) و تبدیل هورخشئته به خورشیذ (خورشید) شاهد آن هستیم.
در واقع در نمونه ارائه شده برای قاعده تبدیل "ها" ی اوستایی به "ل" پهلوی یعنی تبدیل مهرگوش (مرگ آور) به ملکوش این صرفاً حرف "ر" اوستایی است که به "ل" تبدیل شده است نه "ها" (ه) به "ل".
در نمونه مثال تبدیل "ر" به "م" و "ژ" یعنی تبدیل کلمات پهلوی کتارَ به کدام فارسی دری و تبدیل تور به توژ و یا بر عکس تبدیل توژ پهلوی به تور فارسی دری در واقع تبدیل روی قاعده تبدیل حروف اتفاق نیفتاده بلکه تغییرات انجام گرفته بر اساس بنیاد مشترک و حذف و اضافه پسوندهای متفاوت آنها است.
تبدیل "ت" به "ک" و بر عکس آن هم بر اساس قاعده تبدیل حروف نبوده بلکه نتیجه تلخیص انجام گرفته در این باب است. چنانکه تکئش با حذف شدن "ت" تبدیل کیش و توخشاک با حذف شدن جزء "تو" و تبدیل "خ" به "ک" به کوشاک (کوشا) مبدل شده است.
مثال تبدیل شدن هئو سَروه (نیکنام) اوستایی به خسرو (شهریار) فارسی دری خطاست گرچه حرف "ه" به "خ" تبدیل میشود. ولی نام خسرو علی الاصول از تلخیص واژهً خشثرو (شهریار) عاید گردیده است. این دو نام القاب متفاوت هوخشثره (کی خشثرو، کیاکسار خبر هرودوت و گزنفون) پادشاه معروف ماد (کیانی) بوده اند.
تبدیل فراسیاک پهلوی (بسیار تبهکار) به فراسیاب فارسی دری (افراسیاب، پر آسیب) یا در واقع بر عکس آن نتیجه ایجاد نام یا لقب مترادف است. عنوان اوستایی این فرد (مادیای اسکیتی) یعنی فرنگرسین (فر-انگره- سو-ین) به همان معنی شخص بسیار بد آسیب رسان است.
نمونه مثال تبدیل شدن "خ" به "ف" یعنی تبدیل خوره (درخشندگی) به فره (شکوه و جلال) خطاست. چه این دو صرفاً در معنی شکوه و درخشندگی مترادف و معادل هستند نه مبدل همدیگر.
نام اوستایی سپنداته (سپندیات پهلوی یعنی مخلوق مقدس) از روی قاعده تبدیل حروف اوستایی و پهلوی به فارسی دری تبدیل به اسفندیار (یاری شدهً مقدس) نشده است. بلکه این دو در تاریخ اساطیری ایران عناوین شخص واحدی بوده اند که همانا نام اصلی وی سپیتاک (فرد سفید) پسر سپیتمه (سفید رخسار) بوده است که داماد و پسر خوانده کورش سوم بوده و در بلخ و شمال هندوستان حکومت میکرده است. این فرد صاحب در تاریخ ادیان صاحب عناوین مختلفی از جمله گوتمه بودای بلخ ، زریر (زریادر، زرین تن)، گائوماته بردیه، صالح دارنده شتر زرین و زرتشت (زرین اندام) بوده است.

ارگان (ارجمان) همان چرام (تل گرد) حالیه است

حمدالله مستوفی در نزهة القلوب از شهری به نام ارجمان (خانه پرارج، ارجان، ارگان) نام می برد که در سمت اقلید قرار داشته است. بنا به نوشتهً جغرافی دانان قدیم این شهر به فاصله شصت فرسنگ از شیراز و شصت فرسنگ از سوق الاهواز قرار گرفته بوده و نخل و زیتون و آب فراوان داشته است. این شهر به وضوح با چرام (گرامی) یا تل گُرد حالیه در شرق دهدشت کهگیلویه مطابقت دارد.

معنی نام اقلید

به علت تغییر و تبدیلات حروف فارسی در طول تاریخ ریشه نام اقلید ناشناخته مانده به طوری گروهی برای خالی نبودن عریضه نام اقلید را با توجه به برخی فرهنگنامه نامه های قدیمی از جمله جهان نامه با کلمه کلید مطابق دانسته اند. در صورتی صور قدیمی نام اقلید به شکل آزرگارتا (چراگاه آباد، با حذف حرف "ر" ساکن همان آزرگاتا) یا آزارگاتا (آزرگاتا، یعنی محل کشتزار و چراگاه) برای ما مشخص است و نام کهن اقلید یعنی آزارگاتا با تغییر و تبدیل حروف "ذ" (ز) به "گ" (ق)، "ر" به "ل" و "گ" به "ی" تبدیل به آگلیات و اقلید شده است. اگر به فارسنامه های ابن بلخی و ناصری و نیز نزهة القلوب حمدالله مستوفی نیز نظر کنیم شهر اقلید صرفاً به کشاورزی و باغداری و سر سبزی و سردسیری و اعتدال معرفی شده است گفته شده است همین شهر آزارگاتا (آزرکات یعنی محل کشتزار و چراگاه) در عهد کورش بوده و محل چراگاه اسبان کورش به شمار می رفته است. چنانکه از گفتار ابن بطوطه بر می آید به سبب دشواری تلفظ اکلیات (اگلیات) و اقلید از آن لفظ کلیل (سست و کند و درمانده شده) را با توجه با قابل تبدیل بودن "د" (ذ) به "ل" در زبان پهلوی برای این شهر ساخته بوده اند. توضیحات ویکپیپدیا در گفتار جغرافی نویسان قدیم راجع بدین شهر به خوبی ما را در اثبات وجه اشتقاق مذکور اقلید یاری می نماید. گرچه در ابتدا ریشه پیشنهادی آن برای اقلید بسیار ناشیانه وعامیانه است:
"اقلید اولین شهر بزرگ از نظر جمعیت در شمال فارس است. درباره واژه اقلید گمانهایی چند وجود دارد اما گمانی که بیشتر تاریخ نویسان نسبت به آن اتفاق نظر دارند، این واژه همانا عربی شده واژه کلید است. در گویش مردم نیز به صورت کلید و کلیل هنوز به کار می‌رود که گونه‌ای از واژه اکلیل (تاج) است.
اقلید کلمه‌ای عربی و به معنی کلید و احتمالا کلید یک کلمه یونانی می‌باشد. این شهر به دروازه و کلید گشایش و فتح فارس مشهور بوده و در گذشته یکی از بلاد مهم به شمار می‌رفته‌است. کلید به مرور زمان به کلیل و بعد به اقلید تغییر نام پیدا نمود و هنوز هم عده‌ای به آن کلیل می‌گویند و مفهوم مجازی آن، کلید گشایش سرزمین فارس است. به این معنی که هر‌کس می‌خواسته فارس را فتح کند، اول بایستی اقلید را فتح کند. اقلید شهر کهن‌سالی است و در دوران‌های پیش از اسلام منطقه آبادی بوده‌است. هم اکنون از دوران ساسانیان چند اثر ارزنده در اقلید و پیرامون آن وجود دارد که حوض دختر گبر با سنگ‌نوشته پهلوی‌اش یکی از آن هاست.
در فارسنامه ابن بلخی درباره اقلید چنین نوشته شده‌است: «اقلید شهرکی کوچک است و حصاری دارد و جامع و منبر دارد و هوای آن در سردسیر معتدل است و درست، آب آن خوش است و روان، [و در آن] میوه باشد از هر نوعی ... ». هم چنین در فارسنامه ناصری نیز درباره اقلید چنین می‌خوانیم : « [اقلید در لغت عرب معنی کلید است که آن را مفتاح گویند. یعنی آن بلوک، کلید گشودن مملکت فارس است و هر که آن را فتح نمود گویا فارس را فتح نموده است.] اقلید در دامنه کوهای زاگرس قرار دارد. رودخانه از میان آن جاری است در دو جانب این رودخانه باغ‌های پر از درختان سردسیری است مکانی با صفا و نزهت گاهی دلگشا است... "
حمدالله مستوفی در نزهة القلوب در باره این شهر می آورد: "اقلید شهری کوچک است و حصاری دارد و هوایش معتدل است و آب روان دارد و در او از همه نوع میوه است و غله بوم."
و در لغت نامه دهخدا در باب آن می خوانیم: "اقلید. [ اِ ] (اِخ ) بلوکی است از فارس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در پنج فرسنگی جنوبی آباده در دامنه ٔ کوه افتاده شهری است در استخر فارس و دارای ولایت و مزارع است . (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ). شهرکی کوچک است و حصاری دارد و دارای جامع و منبر و هوایی سردسیری و معتدل است و آبی خوش و روان دارد. محصول آن انواع میوه جات و غله . (نزهة القلوب حمدالله مستوفی[به نقل از فارسنامه ابن بلخی چنانکه در لغت نامه دهخدا آمده]). اقلید السرمق .(صورالاقالیم اصطخری ). به پارسی آن هر دو کلمه را کلید و سرمه خوانند. (جهان نامه)."
در واقع اقلید السرمق صورالاقالیم اصطخری چنانکه از توضیح ابن بلخی بر می آید در اساس اقلید و السُرمق به معنی اقلید و سُرمق (سئورمک= دارای رمه های سودمند، قصبه سورمق حالیه در شمال شرقی اقلید) است نه چیز دیگر.

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۰

معنی طرقبه، بوزجان و زاوه

طرقبه شهرستان مشهد در پهلوی تُرغبذ نامیده شده است که به معنی محل نگهداری اسب کهر است. زاوه (زه-آوه، نام سابق تربت حیدریه) به معنی محل زهکشی شده است. بوزجان (نام سابق تربت جام) و بوژجان به معنی محل نگهداری بُز یا محل آزاد است.