دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۲
بررسی ریشه و معنی نام قزاق
ابتدا این فرض به نظرم رسید که نام قزاق ریشه سکایی دارد ولی معانی اساسی سکایی و ترکی آن را تنها بعد از نظم و نسق دادن به نظریات متقدمین قزاق در این باب، در تطبیق با مندرجات تاریخ هرودوت راجع به مردمان سمت غرب قزاقستان، دریافتم.
ویکیپدیا در مادّه قَزّاق می نویسد: "قزّاق نام واحدی نظامی در اوکراین بود. این نام را نباید با قوم قزاق که مردمانی در قزاقستان و دیگر مناطق آسیای میانه هستند اشتباه گرفت.". معهذا در ویکیپدیای انگلیسی ریشه این دو نام یکی به شمار رفته است. ویکیپدیای فارسی همانجا در ماده قزاق و قزاقستان می آورد: "ساکنان اصلی منطقه امروزی قزاقستان از اقوام ایرانیتبار اسکیت بودند. مردمان ترک تبار از سده پنجم به اینسو آغاز به نفوذ و کوچ در منطقه کردند. هونها در اوایل سده هشتم قبل از میلاد به این منطقه آمدند و در سالهای بعدی ترکان قبچاق که از کوهستانهای آلتای آمده بودند در حوالی دریاچه آرال ودشت قبچاق ساکن شدند قزاقها شعبه ای از ترکان قبچاق هستند."
ولی آرتور کسلر در قبیله سیزدهم به نقل از تاریخ روس در سال 1023 میلادی از قبیله شمال قفقازی به نام کازوگیان یاد می کند که نیروی نظامی بزرگی در کنار خزرها بوده اند. در مورد این قبیله در پاورقی توضیح داده شده است کازوگیان (کاسوگیان) یا کاساکها قبیله قفقازی زیر فرمان خزرها بوده اند و ممکن است اسلاف قزاقها باشند.
از اینجا می توان چنین نتیجه گرفت که کازوکیان (به ترکی یعنی ایل کاز) به عنوان دارنده هسته اصلی نام و نشان قزاقها و قُزاقها (کوساک ها) در قفقاز در بین اوکراین و قزاقستان سکنی داشته اند. از اینجا این سؤال پیش می آید که این کدامین قوم باستانی خبر هرودوت و دیگران است که در این تاریخ تحت این نام ظاهر شده است. برای این کار باید به بررسی نامهای قزاق و قزّاق و نامهای باستانی مربوط بدین نواحی بپردازیم تا شاید به نتایج نسبتاً مطلوب برسیم.
در ریشه یابی های بدون اساس تاریخی «قزاق» را در زبان ترکی غالباً به معنی فراری (قاچاق)، دلیر (قوچاق)، بی-خانمان، حادثه¬جو و طغیان¬گر گرفته اند و وجود این معانی را برای آن چنین توجیه نموده اند که مردم و قبایل عصیانگر از سمت خیوه و خوارزم به سرزمین قزاقستان کنونی فرار کرده و در آنجا پناه می گرفته اند و از این جا این نام بدین سرزمین اطلاق شده است. در حالی که چنانکه گفته شد آن در قرن دهم میلادی هم نام قوم به خصوصی در منطقه قزاقستان حالیه و شمال کوهستان قفقاز بوده است.
جستجوهای من در باب تبار باستانی قزاقان نام قوم آرگی پایی خبر هرودوت را نشان می دهد که نامشان در زبانهای اوستایی و سانسکریت و سکایی به معانی دارای نوشابۀ با ارزش (آرگی- پایی) و پاینده سلامتی و تندرستی و فارغ کننده بیماری و درد و رنج[میهمانان] (آرُگیه-پایی) بوده است. نظر به سنت سرتراشیدگیِ (تاسیِ) ایشان این نام در اصل از ریشه سکایی- سانسکریتی کاساگ (کاش-اک) به معنی موی سر تراشیده بوده است که بعداَ برای ظاهر این نام سکایی کاساک (کاسوک) معنی توتمی ایل و تبار غاز سفید از خود زبان ترکی بیرون تراویده است. هرودوت نام این مردم را در ارتباط با تاس ها (نیاکان باشقیرهای عسل پرور) آورده و این دو قبیله بزرگ ترک را یکی گرفته است: "تا این سرزمین سکاها (اسکیتان) که من (هرودوت) شرح دادم زمین مسطحی است با خاک گیاهی، اما بعد از آن زمین سفت و سنگلاخی است. اگر آدم از این منطقه سنگلاخی عبور کند در کنار کوه بلندی (اورال) به مردمی می رسد که مرد و زن آن از هنگام تولد تاس (باشگقیر/باشگرد) هستند و بینی تحت و چانه دراز دارند. آنها زبان به خصوصی دارند ولی لباس سکایی می پوشند و از میوه درختان تغذیه می کنند. نام درخت پونتیکون است و تقریباً به اندازه یک درخت انجیر. میوه آن به قدر لوبیا است ولی هسته دارد. زمانی که میوه آن می رسد آب آن را فشار داده و از یک پارچه به عنوان صافی می گذرانند و آن را آسکی می نامند. آنها آن را می لیسند و یا آن را با شیر مخلوط کرده، می آشامند. و از رسوب آن کیک درست کرده و می خورند. آنها رمۀ زیادی ندارند، برای اینکه چراگاه خوبی ندارند. هر یک زیر درختی سکنی دارند و در زمستان روی درخت را با یک چادر نمدی سفید می پوشانند. اما در تابستان چادر ندارند. هیچکس با ایشان کاری ندارد چونکه ایشان مقدس به شمار می روند و آنها هیچ سلاح جنگی ندارند. همه مجادلات قبایل همسایه توسط ایشان حل و فصل میشود و آن پناهجویی که بدیشان پناهنده میشود بدین وسیله از هر گونه تعقیبی آزاد میگردد، نام ایشان آرگی-پایی است."
چنانکه اشاره شد ابن فضلان نیز دورنا دوست (قزاق) را همنشین وهمجوار باشگردها (تاسهای شیره پرور) ذکر می نماید که دیدیم یکی شان حامل نام سکایی قدیمی و دیگریشان حامی مترادف ترکی همان نام است. همچنانکه دیدیم در خبر هرودوت نیز اخبار مربوط بدیشان در هم آمیخته است.
ولی اساطیر مردم قزاق ریشه نام مردم قزاق یا کازوک را به وضوح به غاز سفید (غاز-آک) یا غازْ سفیدْ سرور (غاز-آقا) و ایل غاز (غاز-اوک) می رسانند. می دانیم ابن فضلان موقع عبور از غرب قزاقستان حالیه در سمت مجاور باشگردها (سر تاسان) از دورنا پرستی مردم آن نواحی خبر می دهد و می گوید: " جمعی درنا را پرستش می نمودند. به من گفتند آنها با جماعتی از دشمنان خود می جنگیدند و از ایشان شکست خوردند و درنا پشت سر ایشان صدا کرد و در اثر آن دشمن بعد از پیروزی شکست خورد. از این جهت دورنا را می پرستند و می گویند: این خدای ما است و این ها کار اوست. او دشمنان ما را شکست داده است. از این رو آنها این حیوان را پرستش می کنند." لابد درنا در اینجا (خبر ابن فضلان) معادل همان غاز سفید اساطیر قزاق گرفته شده است که در اینجا به ذکر آن می پردازیم.
مقاله زیر در مورد تاریخ و معنای اسم قوم قزاق اثر پروفسور قزاق تبار نور غالی جوسب بای استاد تاریخ دانشگاه پکن می باشد که نام قزاق را به درستی هم بر اساس اسطورۀ روشن و صریح غاز سفید متن مقاله اش بدین معنی و همچنین به مفهوم جوانمرد گرفته است، در حالی که در اساس این نام همچنین صورت سکایی کاساک (کاش-اک) به معنی موی سر تراشیده (تاس) حضور داشته است.
"قزاق یعنی جوانمرد
بخشی از دیدگاههایی كه در خصوص معنای اسم «قزاق» بیان گردیده، از تركیب و امتزاج حكایات تاریخی با اطلاعات و دانسته های شجره ای موجود در میان ملت قزاق، پدید آمده است. حكایات و شجره های قزاقی، واژگان «قزاق»، «آلاش alaş و جوز jüz را در پیوند با یکدیگر معنا پیدا می کنند. در یك حكایت قدیمی رایج قزاقی، صحبت از وجود رهبر جوانمردی است. به نام قالشا قادر(kalşa kadir) او قشونی گرد می آورد، سركرده ی آنها می شود و با دشمنان زیادی جنگ می کند. (قالشاقادر) درنبردی به سختی مجروح میشود. او بدون نفرات، آب و جان پناه، در بیابان تنها می ماند.درد جراحتهایش به تدریج افزایش می یابد. او كه از رمق افتاده است، هر قدر تلاش می كند، نمی تواند سرپا بایستد، به زمین می افتد. در آستانه مرگش «غاز سفیدی» پروازكنان از آسمان فرود می آید، با چكاندن قطرات آب در دهان وی، او را از بی آبی نجات می دهد و وی را به كنار دریاچه ای وسیع و درخشان منتقل می كند. این غاز «پری زاده ای بود كه به صورت «آق قیز» (Ak kız)- دختر سفید چهره- درآمده بود.او پوشش «غاز سفید» را از تن خارج میکند.به دختری پاك و بی غش تبدیل شده، به مداوای جراحات "قالشاقادر" می پردازد. قالشا قادر با این دختر سفید چهره (Ak kız) ازدواج می نماید. فرزند پسری كه از ازدواج آنها به دنیا می آید، قزاق نامیده می شود.
«قزاق» صاحب سه پسر به نام های: آق آریس «Akaris»، بك آریس «Bekaris» و جان آریس«Janaris» می شود. گفته می شود كه اولوجوز Ulu cüz از آق آریس، اورتا جوز Orta cüz از بك آریس و کیشی جوز kishy cuz از جان آریس نسب یافته اند. در این حكایت، آنچه جلب توجه می كند، دختر بودن نماد خاستگاه قوم قزاق است. بر اساس این حكایت، در دوره ی سلطه ی نظام مادر سالاری، متوسل شدن به غازسفید (Ak- kaz) و پرستیده شدن غاز، ردپای خود را در باورهای پدید آمده ی آن دوره بر جای می گذارد.
در طایفه «قبچاق» قزاق ها، عشیره ای با نام «غاز» وجود دارد. در زمان های قدیم، به دریاچه ی بالكاش ((آب غاز یا دریاچه ی غاز)) گفته می شد. علاوه بر این در آن منطقه شهری به نام «شهر غاز» هم وجود داشت. به شکل «غاز سفید» درآمدن، پروازكنان از آسمان فرود آمدن، بر دریاچه ای درخشان نشستن، عاشق (پری زاده) شدن و ازدواج با او، از درونمایه هایی است كه در داستان های قزاقی به تكرار دیده می شود. قزاقها (غاز سفید) را پرنده ای «خوش یمن و مبارك» می شمرند و شكار آن را جایز نمی دانند. باغشی های قزاق (شامانها) که انسان ها را شفاء می دهند- پرهای «غاز سفید» را بر روی سر خود قرار می دهند و به او توسل می جویند. قزاق ها، لاشه ی «غازهای سفید» مرده را بر دیوار می آویزند و پرهای آنها را بر روی سینه ی كودكان نصب می كنند. این هم از بقایای توسل جستن به «غاز سفید» و اعتقاد قدیمی در اسناد مكتوب چینی نیز شبیه به اطلاعات موجود در داستان های مردمی قزاق- كه در بالا به آن اشاره رفت- وجود دارد. در یکی از این منابع آمده است: منشاء تركان از این قوم است. آنها در شرق «هون ها» بودند. رئیس قبیله ی آنها «آپان» نام داشت. او صاحب 17 برادر بود. «اجن شیدو Ejenşido» یكی از این برادران فرد «مقدسی» بود كه می توانست باران بباراند. او دو زن داشت. یكی از آنها «پری تابستان» و دیگری «پری زمستان» بودند. یکی از این زنان چهار فرزند به دنیا آورد. یكی از فرزندان به «غاز سفید» تبدیل شد. دیگری اراضی بین رودهای آباکان (Abakan) كن (Ken) در قزاقستان را موطن خود قرار داده، كیگو Kig (قرقیز Kirgiz) نامیده شد... اگر تعبیراتی را كه در خصوص معنای اسم قزاق، بیان شده، گروه بندی نمائیم، به سه قسمت قابل تقسیم هستند:1- بر اساس آنچه كه از حكایات تاریخی رایج در میان ملت قزاق مستفاد می شود، اصل كلمه ی قزاق، از پرنده ای قدیمی كاز- آك كوك Kaz- akkuk كه پذیرفته شده همان «غاز» است، منشاء گرفته است، و یا آنچه از آن پرنده متولد شده است و به دیدگاهی اطلاق می شود كه در قیاس با «غاز» پدید آمده است...
«آبای قونان بای اولو» اوزان و روشنفكر بزرگ قزاق كه در قرن 19/م، در مقاله اش با عنوان «درباره ی منشاء قزاقها» می نویسد: هنگامی كه اعراب به آسیای مركزی لشكركشی نمودند (قرن 8/م) قزاقهای «كوچرو» را «خیبایی» (Khibayi) یا «خوزاقی» (Khuzagi) نامیدند. «خیبایی» به معنای كسانی بود كه در «چادرهای نمدی» زندگی می كردند. كلمه ی «خوزاقی» از نام مردمان كوچ نشین سرزمین های اعراب گرفته شده بود. یكی از خوانین آن دوره، وقتی شیوه ی زندگی كوچ نشینان را می بیند، می گوید: اینها براستی غاز- آق (Kaz-ak) هستند، مخصوصاً به «غاز» برگشته شباهت دارند. بنابراین هم خود آنها و هم ملت های دیگر، شروع كردند به اینكه آنها را قزاق بنامند. آنها قبلاً خود را «اولوس(ملت)» می نامیدند و از قضیه رد می شدند.«ابوبكر دیبای اولو» پژوهشگر قرن 19 قزاق، مدعی است كه كلمه «قزاق» از دو نام « پرنده غاز» و اوزاق(Uzak) تشكیل شده است».
به نظر پ. توكتاروف P.Toktarov نویسنده، كلمه ی قزاق از كلمات غاز (پرنده) و آپپاك (Appak) تركیب یافته است. او بیان می كند كه اصل قزاق آق غاز Ak- Kaz (غاز سفید) است... آ. عبدالرحمانوف معتقد است چون ریشه ی «قزاق» از «قاز kaz و اوغ oğ ساخته شده، بنابراین دو قسمتی است. اوغ oğ در زبان های تركی باستان، به معنای «نژاد» و «قوم» آمده است. تفسیر او اینگونه است كه كلمه ی قزاق از نظر ریشه ی پیدایش اولیه اش، با كلمات قاز- اوغ (اوق) (Kaz- oğ|ok) یعنی با قبایل قاز Kaz ارتباط و پیوند دارد...
تل كوجا جان اوزاكوف در ماه مارس 1983، در مجله جولدوز (ستاره)، منتشره در آلماتی، در مقاله ای با عنوان «منشاء اسم قزاق» می نویسد كه: بخش اول اسم قزاق، یعنی كاز، كاس، در زبان های اورال، آلتای، قفقاز و دیگرزبان ها به معنای مرد، جوانمرد، رادمرد و شخص می باشد. اسم ملت قزاق امروزی، از دو عنصر و جزء Kaz , ak تشكیل شده است. جزء اول آن Kaz كاز به معنای مرد، جسور، جوانمرد، آدم و شخص و بخش دوم آن Ak علامت جمع می باشد. بدین ترتیب «اسم قزاق» در قدیم به معنای «اشخاص و جوانمردان واقعی» رادمردان جسور بوده است."
اگر این وجه اشتقاق اخیر درست باشد که به نظر هم میرسد همین طور باشد، نشانگر آن است که این نام و معنی ترکی قزاق (جوانمرد با فتوت) بر اساس موضوع پناه دادن پناهندگان فراری، به مردم آرگی پایی (پاینده سلامتی پناهندگان، جوانمرد، فتی) بدیشان داده شده است و نام قزاق از برآیند دو ریشه نیرومند جوانمرد و موی سر تراشیدۀ ترکی و سکایی آن پدید آمده و لذا بر اسامی دیگر ایشان تفوق یافته و رسمیت پیدا کرده است.
توضیح: این مقاله صورت خلاصه شده ی كتاب «تاریخ قدیمی قزاقستان» است كه چاپ اول آن در سال 1987 بوده است. كتاب حاصل تلاش گروهی از دانشمندان قزاق است كه نام آنها معلوم و مشخص نیست. آنها این كتاب را در جمهوری خلق چین نوشته و به چاپ رسانده اند. «مرادخان قاتی» كتاب را پس از برگرداندن به حروف كریل قزاقی، بسال 1993 در آلماتی چاپ نمود. متن مقالۀ نورغالی جوسب بای از وبلاگ ( naimans.blogfa.com) گرفته شد.
http://kazak.blogfa.com/post/14/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%82%D8%B2%D8%A7%D9%82
شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۲
نام کَلماکره به کُردی و لُری به معنی کُنام مربوط به انجیر وحشی یا کنام سنگی است
مطابق گزارش خبر گزاری مهراز نام غار باستانی کلماکره: «"کلماکره" از سه کلمه جداگانه "کل"، "ما" و "کره" تشکیل شده است. "کل" در گویش مردم لرستان نوعی حیوان حلال گوشت کوهی با شاخ های کمانی رو به بالا و نرینه بز کوهی است. کلمه "ما" نیز با توجه به مفهوم محلی به صورت پسوند مان به معنای ماوا و مکان استقرار به کار برده می شود که ترکیب این کلمه به معنای ماوای بزکوهی است. گویا یک شکارچی محلی در تعقیب یک بز کوهی به این غار پرماجرا دست یافته است. کلمه "کره" نیز نام درختی است مشابه درخت انجیر که در بدو ورود به غار با آن مواجه می شویم که در مجموع می توان نتیجه گرفت که "کلماکره" به معنای ماوای کل و درخت انجیر است یا به تعبیری روشن تر، اختصاصات غار را نشان می دهد.»
اما واژه کُردی کَلما (به معنی کُنام خرس و پلنگ) نشانگر آن است که در این گزارش معنی جزء اول درست درک نشده است. لذا این نام را می توان به معنی کُنام مربوط کره (انجیر وحشی) گرفت.
درست تر خواهد بود اگر جزء دوم یعنی کره را هم به معنی کُردی آن سنگ بگیریم لذا کلماکره در مجموع ترکیب موصوف و صفت به معنی کنام سنگی است.
ریشه واژه اوستایی خرفستر (جانور زیانکار و اهریمنی)
کانگا ریشه این کلمه را خرَپ، خرفس دانسته به معنی زیانکار بودن و پست و کثیف و خزنده بودن، ولی بارتولومه ریشه خرَپ را جداگانه به معنی سهیم بودن و نفع و سود داشتن و طرف آرزو و یا نگرانی و خواهش بودن، آورده است. نظر بارتولومه درستتر می نماید؛ چون جزء ستر به معنی ستردن و از بین بردن است. بنابراین خرفستر یعنی از بین برنده سود و سهم و آرزو یا همان جانور زیانکار و اهریمنی.
ریشه اوستایی واژه سَگ
این کلمه به سادگی می تواند بر گرفته از ریشه اوستایی "سا" بوده باشد که استاد پور داود آن را در صفحه 134 یادداشتهای گاثاها به معنی راندن و از خود دور کردن آورده است. بنابراین واژه سگ را می توان مرکب از "سا" و جزء "اَگ" (پسوند اسم فاعل و صفت فاعلی) گرفت، یعنی حیوانی که دشمن را می راند و دور می کند. در فرهنگ واژه های اوستایی احسان بهرامی "سا" به معنی نابود کردن و از هم بریدن گرفته شده است که دقیق به نظر نمی رسد، ولی به هر حال یادآور مفهوم سگ در گفته فوق و معنی نام قدیمی دیگر سگ یعنی سپاکو است که استاد پورداود ریشه آن را در صفحه 196 یادداشتهای گاثاها به صورت "سپا" به معنی افکندن و دور انداختن آورده است. غالباً تصور شده است که کلمه سگ از تلخیص یا تحریف سپاکو عاید شده است؛ امّا در مجموع معلوم میشود دو کلمه سپا کو و سَگ دو ریشه جداگانه داشته، ولی مترادف با هم به معنی دفاع کننده و دور کننده دشمنان بوده اند.
جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۹۲
ریشه واژه گُربه
۶ مهر ۱۳۹۲
واژه های گَر و بغ در لغت اوستایی به ترتیب به معنی فرو بردن و سهم و تکه می باشند. لذا در مجموع نام گُربه به معنی فرو برنده تکه و سهم است. شکل پهلوی نام گُربه، گُربک است. از همین ریشه گَر اوستایی و گُر پهلوی است کلمه فارسی قورت دادن (گُر-ایتی دادن) یعنی عمل فرو بردن غذا در گلو که فرهنگنامه های فارسی به خطا ترکی گمان شده است. عمل فرو بردن غذا در گلو در ترکی یوتماک (اوتماق) است.
کهد khadدر سانسکریت نیز به معنی پاره کردن و بلعیدن و کت در کُردی (گربه و پاره کننده) با واژه کات (گربه) و بریدن در زبانهای اروپایی مربوط نشان میدهد.
ریشه واژه های زالزالک و زرشک
Esmaeel Kohan
در تصویر زیر دو گیاه را میبینیم که یکی زالزالک و دیگری زرشک است. در گیلکی به زرشک میگن : میالسکmiyalesk و به زالزالک وحشی میگن: میارخ miyarex.(البته در گیلکی به زالزالک ، ولیک و کـِچیل هم میگن).
گونه ی گیاهی هر دو درختچه یکی است یعنی crataegus.....
اگه در واژه ی miyalesk جای s و k را عوض کنیم میشود miyarex..و من مطمئنم ریشه ی این دو واژه یکی است...حدثم زبان یونانی بود اما نه در یونانی و نه در هیچ زبان دیگری نتوانستم معادل یا هم ریشه ای برای این واژه پیدا کنم مگر در زبان آلبانیایی که واژه ی murriz را دارند که تا حدودی هم از لحاظ معنایی و هم واژگانی به miyarex نزدیک است. آیا در گویش شما یا دانش زبانی تان واژه ای معادل این واژه دارید؟
Javad Mofrad میشود حدس زد جزء "میا" در این میوه ها خود همان میوه است، بدین ترتیب باید لِسک و رِخ باید ویژگیهایی در این میوه ها باشند. تلاش میکنم ببینم چیزی پیدا می کنم.
Esmaeel Kohan ممنون آقای مفرد....ولی یه حسی به من میگه این واژه یا سلتی هست یا یونانی..
Javad Mofrad لِسک به معنی لخت و عریان و رِخ (رَخ، راخ) به معنی شکسته و در هم شکسته و پاره ویژگیهای آنها را می رسانند.
Javad Mofrad به احتمال زیاد نامگذاری شمالیها محلی بوده است، شاید خود زالزالک از ریشه زر-زر-ک باشد و اشاره به رنگ زرد میوه آن. زرشک شاید از ریشه اوستایی زَرِش (شاد کننده) بوده باشد. در روستای ما کوهی است که همین نام اوستایی را دارد ولی ریشه آن باید زَرِش اوستایی باشد که به معنی سر راست است. زالزالک می تواند از زرولیک، زرگلیک، زرزلیک اخذ شده باشد. نام روستای زالزالک خیز زرج آباد (زرنجیلاباد سابق) در خلخال گواه آن است.
بحثی در باب محل سیماش (شیمشکی)
Hosein Javadi Mack
روزتون خوش
.................
از استادان و کارشناسان گرامی باستان شناسی در خواست دارم دیدگاه خودشان را درباره ی جایگیری "سیماش" در جغرافیای امروزی بفرمایند و همچنین دیدگاه باستان شناسان بزرگ مانند استاد ارفعی،دنیل تی پاتس و ... را درباره ی همین موضوع همراه با منبع نوشتار ایشان بازگو کنند.
با سپاس
Maryam Tehrany هنوز جایگاه دقیق سیماش معلوم نیست . باستان شناسان درباره سیماش نظرهای مختلف دارند برخی حدود لرستان امروزی برخی محدوده ای از شمال خوزستان برخی حدود اصفهان و برخی..... می بینید که پراکندگی نظرها درباره سیماش بر اساس حدس است.
حمید رضا والتر هینتس موقعیت شوش را تایید میکند، " اوان " را در شمال شوش، " انزان" را نزدیک شیراز و " سیماشکی" را نزدیک خرم اباد میداند. پیر آمیه " شوش" را تایید میکند، " اوان و سیماشکی" را در جنوب شوش میداند و " انزان" را نزدیک شیراز میداند. جرج کامرون " شوش" را تایید میکند و " اوان" را در شمال شوش میداند و " سیماشکی" را در غرب اصفهان میداند. فرانتس والا از نقطه نظر زبان شناسی " شوش " را " هان تان " دانسته و موقعیت آن را تایید میکند، " اوان" را در شمال شوش میداند و دو مکان دیگر را نمیتواند جایابی کند.
Mithradata Median Magus آقای جوادی عزیز (و دیگر دوستان) چند بار در این صفحه من دربارۀ دو نوع رویکرد کمینه نگر (minimalistic) و بیشینه نگر (maximalistic) در پژوهشهای جغرافیای تاریخی توضیح داده ام؛ در نگاه کمینه نگر فواصل بریده می شود و در نگاه بیشینه نگر کش می یابد! اما در مجموع تجربه نشان داده نگاه کمینه نگر خطرناک تر از نگاه بیشینه نگر است؛ و بیشینه نگری به نگاه متعادل بسیار نزدیک تر است تا کمینه نگری! دربارۀ شیمش (Šimaš)، در متون اصلی: شیمشکی (Šimaški) کی پسوند شناسۀ نام جایهاست که غالباً به نام نمی چسبد و در دنبالۀ نام خوانده نمی شود) ولی در مورد شیمش گویا سنتاً شکل شیمشکی هم پدید آمده بوده؛ در هر صورت من شخصاً به واسطۀ کاوش در گیان و با نگاهی نزدیک تر به بیشینه نگری با رابرت هنریکسُن که شیمشکی را زاگرس می جوید موافقم، مقالۀ او را قبلاً در آرکایو گذاشته ام:
Hosein Javadi Mac khttp://archive.org/...
Javad Mofrad نامی که اکنون در کوهستان زاگروس اندک شباهتی به نام شیماش باستانی دارد سمیرم است.
Maryam Tehrany خیر آقای مفرد گرامی اینگونه باشد شیمبار هم آغازش شباهت دارد... برای شیمش باید بیشتر صبر کنیم باشد که از پس پرده برون آید.
Javad Mofrad ظاهراَ معنی شیمبار بسیار معمایی نیست و به صورت شیمی بار در کُردی به معنی دارای محصول تمشک است و این دشت دارای محصول تمشک: "دشت شیمبار در پائین ترین نقطه و دامنه کوه دلا قرار دارد و شامل تنگ سو (تنگستان) پل نگین (خدا آفرید) ، گذرگاه امام زاده صالح ابراهیم می باشد . زیبایی این دشت موقعی چشم و دل انسان را به خود جلب می کند که از ارتفاعات تاراز و یا از بالای کوه دلا به تماشای آن بنشیند . وقتی از ارتفاعات بالا به این دشت و شط نگاه می کنی ان را مانند یک چمن زیبا و یک دست مانند چمن زمین فوتبال مشاهده خواهی کرد در صورتیکه وقتی به دشت نزدیک می شوی شاهد ارتفاع برخی از درختان این دشت که بیش از سه متر ارتفاع دارند می شوی درختان گوناگونی از جمله بلوط ، رز ، انار ، بادام وحشی ، تمشک ، بید و ... در این دشت روئیده و قد بلند کرده اند ریشه ی این درختان در برخی از جاها آنچنان در هم تنیده شده است که هر کس قادر به عبور در این شط نخواهد بود." منبع (اندیکا - شیمبار شیمبار ( شیرین بهار ) دشت و شطی که در نوع).
Maryam Tehrany اما شیمبار در بختیاری است و معنای بختیاری امروزی آن همیشه بهار است شیم بهار= شیمبار..... منظور این بود که معنای ظاهری آن را احتمال نمی دهم اما برخی واژه های خاصی در شمال خوزستان نیاز به تحقیق بیشتر دارد مثل تمبی - کینو - شلا - للر(فتحه روی ل و فتحه مجدد روی ل) - کتک(ضمه روی ک و ضمه روی ت) و...... همانگونه که دوستان پیشتر اشاره کردند ریشه یابی و ریشه شناسی واژه ها بسیار تخصصی است و باید از شباهت های ظاهری پرهیز کرد.
Javad Mofrad در فرهنگ واژگان بختیاری سید علی صالحی می توان از روی اجزاء "تمبی-کینو-شلا[ل]-للر" و "کُتک" (اسم طایفه) به ترتیب معانی تُمبی زار طویل ایل للر (تُمبی اسم گیاهی است) و سگوند را پیدا کرد.
پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۲
معنی نام دشت شیمبار چهارمحال بختیاری
ظاهراَ معنی شیمبار بسیار معمایی نیست و به صورت شیمی بار در کُردی به معنی دارای محصول تمشک است و این دشت دارای محصول تمشک: "دشت شیمبار در پائین ترین نقطه و دامنه کوه دلا قرار دارد و شامل تنگ سو ( تنگستان ) پل نگین (خدا آفرید) ، گذرگاه امام زاده صالح ابراهیم می باشد . زیبایی این دشت موقعی چشم و دل انسان را به خود جلب می کند که از ارتفاعات تاراز و یا از بالای کوه دلا به تماشای آن بنشیند . وقتی از ارتفاعات بالا به این دشت و شط نگاه می کنی ان را مانند یک چمن زیبا و یک دست مانند چمن زمین فوتبال مشاهده خواهی کرد در صورتیکه وقتی به دشت نزدیک می شوی شاهد ارتفاع برخی از درختان این دشت که بیش از سه متر ارتفاع دارند می شوی درختان گوناگونی از جمله بلوط ، رز ، انار ، بادام وحشی ، تمشک ، بید و ... در این دشت روئیده و قد بلند کرده اند ریشه ی این درختان در برخی از جاها آنچنان در هم تنیده شده است که هر کس قادر به عبور در این شط نخواهد بود." منبع (اندیکا - شیمبار شیمبار ( شیرین بهار ) دشت و شطی که در نوع).
معنی و ریشه نام شهر اَسالم
طبق ویکیپدیا "اَسالِم یکی از شهرهای استان گیلان در شمال ایران است.این شهر با جمعیت ۳۹٬۵۷۵ نفر در بخش اسالم شهرستان تالش قرار دارد. در دورههایی نیز مرکزیت شهرستان تالش را داشتهاست.
ناورود از این شهر میگذرد، آن را به دوبخش تقسیم میکند و پس از طی چند کیلومتر به دریای خزر میریزد."
بر این مبنی ابتدا نام ناو رود را علی القاعده می توان صورتی از ناب رود (ناف رود، یعنی رود خالص و سرچشمه ای) به شمار آورد و این خود به وضوح نشانگر آن است که شهر اَسالم کنار آن در اصل آوسالم (دارای آب سالم) بوده است که بدین هیئت تلخیص یافته است.
در مجموع یعنی نام رودخانه ناورود (دارای رود ناب) هیئت اصلی نام این شهر بوده است و اسالم را ترجمه نیمه فارسی و نیمه عربی آن از دوره اسلامی. اگر نام رودخانه ناورود نبود در این صورت معانی آلترناتیو محتمل برای نام اسالم بیشتر می شد.
ریشه فارسی واژه چاق
احتمال بسیار دارد چاکِ شمالیها (زمین پر آب و علف) از ریشه سانسکریتی آن به معنی سیر کردن و سیر بودن، بوده باشد. بنابراین کلمه چاق فارسی به معنی فربه از همین ریشه است. ریشه ترکی (سکایی؟) آن در اصل سالم و تندرست (=ساغ یا ساق) است که -تداعی گر معنی فارسی آن هم هست -با معنی ایرانی آن قاطی شده است. چاق بدین صورت در ترکی معنی عهد و دوران را می دهد. معادل چاق فارسی در ترکی آذری کئوک و در عثمانی شیشمان است.
اشتراک در:
پستها (Atom)