A philosophic theory about the origin of the universe
Albert Einstein’s theory of relativity provides an explanation to the origin of the universe:
According to comments made about Einstein’s theory of relativity concerning the structure and functions of the cosmos it has been stated: “If we move an object with physical matter with the speed of light this object’s mass (resistance) becomes infinitely large, and the dimension of time will expand so that the time of this object doesn’t change; it will be stable and variable. The object will be contracted in the extension of the movement, i.e. the object is located in contracted space. In other words; an object in such a position will transform into a photon.”
Einstein came to the conclusion that the force must be infinite for this process taking place in the universe (both on a microscopic and macrocosmic dimension). This process therefore is impossible to take place. But what can you say about the photons themselves that move in this enormous speed? Are they anything but compressed, speeding pieces of space? There is a paradox here that can be solved in the following way:
In the beginning there was a revolution in the void of the universe. An infinite driving force from every direction created those particles we today can identify as the creation’s smallest building stones revealed in experiments done in gigantic particle accelerators, for example like that in CERN. These particles were from the beginning moving with the speed of light an infinite amount of photon particles were created which built the universe observable to man today. The big bang theory says that in the beginning the universe burst at once. We can complete this by saying that it was the heavenly void that burst by its own infinite driving force from every direction.
According to the Bible: “And God said, ‘Let there be light’ and there was light.”
And
According to the Koran: God (himself) is “the light of the heavens’ and the earth’s”.
And
According to the Avesta: “light is in a perpetual war wit the darkness”.
چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵
نظریه فلسفی در مورد پیدایش جهان
یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵
تاریخ باستانی بلخ و مزارشریف
ابومنصور محمد دقیقی در شاهنامه کناره گیری لهراسپ (سپیتمه جمشید) را از تاج و تخت ایران و واگذاری آن به پسرش گشتاسپ ( در اصل مگابرن ویشتاسپ برادر بزرگ زریادر زرتشت /سپنداته) چنین به نظم کشیده است:
چوگشتاسپ را داد لهـراسپ تخـت
فرود آمد از تخت و بر بست رخت
بــه بـلخ گــز يـن شـد بـران نـوبـهـا ر
که يــزدان پـرســتـان بـدان روزگـار
مــر آن جــای را داشـتـنـــدی چـنـان
که مــر مـکه را تــازيان ايــن زمـان
دقیقی در تمثلی از شيوه عبادت خدا، و سپاس خرد ، نماز لهراسب (هوم عابد، سپیتمه جمشید) رابه نگاره گری گرفته، بی پيرايه چنين می گويد:
ببست آن در آفرين خانه را
نماند اندرو خويش و بيگانه را
بپوشيد جامهء پرستش پلاس
بيفگند پاره فروهشت موی
سوی روشن داد گر کرد روی
همی بود سی سال پیشش بپای
برينسان پرستيد بايد خدای
نيايش همی کرد خورشيد را
چنان بوده بُد راه جمشید را.
فردوسی گرچه محل قتل لهراسپ (سپیتمه جمشید، داماد و ولیعهد آستیاگ) توسط ارجاسپ ( آراسپ سردار کورش) را -که در اصل به فرمان کورش سوم (فریدون) صورت گرفته بود- به پیروی از دقیقی همان شهر بلخ یعنی محل فرمانروایی سپیتاک زرتشت (سپنداته بردیه) پسر سپیتمه جمشید در عهد کورش می شمارد ولی آتشکدهً نوش آذر (آتش جاودانی) محل این قتل را به درستی در همان سمت آتشکدهً آذرگشنسب سمت شهر مراغهً آذربایجان (رغهً زرتشتی) نشان می دهد چه این تنها آتشکده ایران باستان بوده است که آتش آن جاودانی به شمار می رفته است. کلاٌ سبب این اغتشاش تولد سپنداته زرتشت پسر سپیتمه جمشید (لهراسپ) در رغهً آذربایجان و حکومت اولیهً وی در ولایات اران و ارمنستان و آذربایجان و در عهد پدر زن و پدر خوانده اش کورش حکومت طولانی وی در شرق فلات ایران یعنی ناحیهً دربیکان (دریها) در بلخ (باختر) بوده است. چنانکه نظامی نیز در اشعارش در اسکندر نامه به اشتباه افتاده و آتشکدهً بلخ یعنی زاریاسپ به معنی آتش هزاراسپی ها (اسلاف اصلی هزاره جات حالیه) را همان آذر گشنسپ خوانده است: به بلخ آمد و آتش زردهشت به طوفان شمشیر چون آب کشت بهار دلفروز در بلخ بود کزو تازه گل را دهن تلخ بود پری پیکرانی در او چون بهار صمنخانه هایی چو خرم بهار درو بیش از اندازه دینار و گنج نهاده به هر گوشه بی دست رنج زده موبدش نعل زرین بر اسپ شده نام آن خانه آذرگشسب به هر حال فردوسی واقعه قتل لهراسپ به دست ارجاسپ را چنین به رشتهً نظم کشیده است : شهنشاه لهراسپ در شهر بلخ بکشتند و شد روز ما تار و تلخ وز آنجا به نوش آذر اندر شدند رد و هیربد را همه سر زدند ز خونشان به مرد آتش زردهشت چنین بد کنش خوار نتوان شمرد. روایات کهن ایرانی جملگی محل قتل سپیتمه جمشید را سمت بلخ وهندوستان پنداشته اند در حالی که مطابق مندرجات اوستا می دانیم مکان حکومت وی قفقاز و آذربایجان بوده است و لابد قتل وی نیز دراین ناحیه اتفاق افتاده چه گزنفون در کورشنامهً خود در این رابطه از شهر شوش -که در اینجا باید مراد همان شهر شوشی قراباغ باشد- نام می برد. ناگفته نماند پیش از سپیتمه جمشید، جم (یمه، ایمیریا) دیگری پیش آریائیان هندوایرانی وجود داشته است که خدای دانای خاندان شاهی به شمار می رفته است. وی همان است که نزد پارسیان اهورا مزدا یعنی سروردانا و نزد هندوان برهما یعنی خالق دانا نامیده شده است. در اساطیر هندوایرانی یمه و یمی همچنین نخستین خدا- انسانهای میرا به شمار رفته اند. از سوی دیگر نظر به اینکه نام یمه (جم، جمشید) با نام ور (به معنی برگزیدن) یعنی ریشهً نام زوج خدایان آریایی وارونا (قانونگذار آسمانی) و خواهر همزادش وارونی پیوسته است؛ پس از این جا معلوم میشود نام وارونا نیز اساساٌ با جمشید و اهورامزدا و برهما پیوند داشته است و این موضوع در اوستا به صورت ور جمشید ظاهر شده است. ثانیاٌ یمی خواهر همزاد یمه با وارونی که دارای لقب ماد (الههً دانای شراب /هوم) بوده یکی بوده است. می دانیم نام یمه و خواهر همزادش یمی در نزد کاسیان (اسلاف لران) به صورت کاششو (درخشان)/ ایمیریا (سرور دانا) و کاشیتو نامیده می شده اند از این جا معلوم میشود که چرا جم (یمه) در اوستا جمشید (یعنی همزاد درخشان) نام گرفته است. نام کاشیتو با الهه شراب سومری یعنی گشتیننا مطابقت داده شده است. در رابطه با وارونا گفتنی است در وداها در تثلیث ایزدان آریایی وارونا (جمشید) و میثره (مهر) و ائیریامن، این دو ایزد اخیر به ترتیب ایزدان خورشید و اجاق خانوادگی محسوب می بوده اند. چه نظیر آن را در تثلیث سواروگ (ایزد آسمان روشن) و داژبوگ (خورشید) و سواروگیج (آتش) در نزد اسلاوهای عهد باستان سراغ داریم. با توجه به سنت پرستش هوم (شراب مقدس) از مطالب فوق همچنین میتوان نتیجه گرفت که مادهای دیرین نام خود را مشتق از همین نام ماد (می، شراب/هوم) یعنی لقب الهه وارونی می دانسته اند که دراین صورت این امر باید در دوران مادر سالاری جامعهً آنان صورت گرفته باشد. بر اساس همین مطابقت نام سپیتمه جمشید (یعنی سپیتمه شاه موبدان) با یمه (جمشید) خدای خاندان شاهی و شراب است که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران زریادر زرتشت و برادربزرگش مگابرن ویشتاسپ را زادهً آفرودیت آسمانی (یمی، ماد، وارونی) و آدونیس (ایعنی سرور من، به بیان دیگر همان اهورا مزدا/ یمه) آورده است حال بعد از ذکر این مقدمات تاریخی/ اساطیری خود موضوع اساس مشترک بودایی / زرتشتی معابد ویران شدهً بلخ و معبد تغییر مضمون دادهً مزار شریف را مورد بر رسی قرار می دهیم : معابد بلخ و مزار شریف اختصاص به شخصی داشته اند که در تاریخ که در تواریخ دینی و عرفانی با نامهای مختلفی همچون بردیه ،گئوماته زرتشت، گوتمه بودا، مهاویرا، ابراهیم خلیل الله، ابراهیم ادهم، ایوب، عزرا، یافث، شمشون، صالح، یحیی ابن زکریا، لقمان، بایزید بسطامی، دقوقی، بهلول، آصف ابن برخیا، بلعم ابن باعورا،هدهد (هودابن هود)، هرمس، هوشنگ، بیژن،اسفندیار، زریر ، ایرج و آرای آرایان خوانده شده اند. نگارنده در سالهای اخیر در اثبات این همانی بودن این افراد سلسله مقالاتی را منتشر نموده است ولی از آنجاییکه هنوزنگارش مبحث اساسی بلخ و مزار شریف به تعویق افتاده بود، نکات تاریکی در باب یکی بودن گوتمه بودا با گئوماته زرتشت باقی مانده بود که خوانندگان این مقالات به حّق جای سؤال اساسی در این باب می دیدند. مانع اقناعی شدن مطالب همانا این امر می بود که چرا موطن گوتمه بودا به روایت بودائیان نه بلخ (محل حکومت طولانی زرتشت) و نه آذربایجان (محل حکومت اولیه و محل ولادت وی) بلکه نپال دور افتاده پنداشته شده که ظاهراٌ در تاریخ عالم قابل توجهی از آن دیار سر بیرون نیاورده است. این سؤال را به دو صورت می توان پاسخ داد: نخست این که نام نپال را به زبان سانسکریت می توان سرزمین میان کوهستان معنی نمود که پیداست این مفهوم به سادگی می توانست نزد هندوان در باب مناطق کوهستانی شرق فلات ایران یعنی بلخ نیز به کار رود. اما به نظر این جانب گره این نامگذاری همانا بیشتر در خود نام دیر معروف و قدیمی شهر بلخ یعنی نوویهاره (نوبهار) نهفته بوده است که علی القاعده طبق تبدیل حروف "و" به "ف" و "پ" و "ر" به "ل" در زبانهای کهن هندواروپایی به سادگی می توانست به صورت نپال یا تلفظی بسیار مشابهً آن دربیاید. بنابراین نپال بودا نه نپال حالیه بلکه همان سرزمین باختریا (بلخ) بوده است که گئوماته زرتشت (بردیه) از سوی پدر خوانده اش کورش سوم (فریدون) سالهای طولانی در آنجا حکومت روحانی و سیاسی خود را داشته است. سند بی بدیلی که در باب یکی بودن گوتمه بودا ( بم معنی لفظی سرود دان منور) با گئوماته زرتشت ( به معنی لفظی سرود دان زرین تن) در رابطه با همین بلخ موجود می باشد. این است که بنا به گفتهً هیون تسانگ زایر چینی که حدود سال 630 میلادی از بلخ دیدن نموده در بلخ دو معبد به نام نو ویهاره (نوبهار) وجود داشته است که ازاین میان آن که قدیمی تر بوده نو- سنگها- رامه خوانده می شده است که آن را به سادگی می توان به معنی محل آموزش مردم معنی نمود. به قول وی در تالار بزرگی که با طرز با شکوهی آراسته شده بود، تندیسی از بودا دیده می شد که آن را با احجار گرانبها ساخته بودند. از چند سال پیش از هیون تسانگ در آنجا تندیسی از خدایی موسوم پی چامن (واچورانا) دیده می شد، و این خدا حافظ و نگاهبان این معبد عظیم به شمار می رفت. هیون تسانگ می نویسد که در معبد نواسنگهارامه میان تالار جنوبی طشت کوچکی بود که در آن بودا خود را شست و شو می داد. این طشت از یک پارچه سنگ و فلز بود که کسی آنها را نمی شناخت و دارای الوان درخشان بود. در این معبد جاروب بودا را که از گیاه کیاچه بود، نگاه داشته بودند و نیز دندان بودا در این صومعه قرار داشت. هر شش روز یکبار مؤمنان روزه دار می آمدند و این اشیای مقدس را زیارت می کردند." پیداست که این اشیاء را به حکم عقل سلیم باید بومی همین نپال (نوویهاره) بلخ بدانیم نه آن نپالی که کشور کوهستانی پرت و دوردستی از عالم تمدن بوده و مرکزی هم برای علم و دانش بشری نبوده است. در باب خود کلمه نوَ که هم در نام نو سنگهارامه و هم در باب نام دیگر آنجا یعنی نوویهاره دیده میشود می دانیم که آن در زبانهای آریایی هندوایرانی می توانست به صورت نابی، نابهی، ناپت وناف در آید که به معنی جای میانی و مرکزی است و این ها خود معلم می دارند که نام یکی از دومعبد نوبهار بلخ که همان نوسنگهارامه باشد نه به معنی دیر نو بلکه به معنی دیر میانی و مرکزی بوده است. در واقع هیون تسانگ نیز همین معبد نوبهار را کانون بودائیان شمرده است. شمس الدین انصاری مؤلف نخبة الدهر آنجا را خانه ماه (مه) یعنی خانه خود سرور بزرگ (گوتمه بودا/ گئوماته زرتشت) آورده است. که این موضوع خود پای بودا را از نپال به سوی بلخ می آورد یعنی همان شهری که در تاریخ ملقب به ام البلاد، بلخ الحسنه (بلخ زیبا)، بلخ بامی (بلخ مشعشع)، بلخ شایگان، بلخ ارودان (بلخ بی نقص)، بلخ شاهستان، خیرالتراب ، عروس شهر های جهان و قبة الاسلام بوده است. خود نام بلخ را سید ابوالقاسم سمرقندی در کتاب تاریخ بلخ به درستی صورتی از کلمه برخ و به معنی جای تقسیم [آبها] گرفته است. می دانیم مارکوارت نیز نام کهن آنجا یعنی باختر (بخذی اوستا) را به همین آورده است. درستی این وجه اشتقاق از آنجا معلوم میشود که در این منطقه آب رود بلخ آب به هیجده نهر منشعب شده است که نامهای شان نیز معلوم است. خود نامهای افغان و افغانستان هم وجه تسمیه مشابهی دارند: چنانکه می دانیم استاد عبدالاحمد جاوید به استناد متن هندی، قرن ششم میلادی از منجم معروف هندی "ورهامهیرا" در کتاب برهات سمهیتا از خود سرزمین اصلی افغانها به صورت اوگانه یاد کرده است. و به قول جهانگرد معروف چینی هیون تسانگ از قبیله ای به نام "ایوکین" در جبال سلیمان یاد می کند. پروفسور عبدالحی حبیبی لفظ "آوگان" را با کلمهً افغان مرتبط می داند و اشعار فردوسی را مثال می آورد که در آن کلمهً آوگان دوبار به کار رفته است. علاوتاٌ کلمات ابگانآ، اپگانآ، اغوان و غیره را نویسندگان امریکایی در ریشه و اساس کلمهً افغان قرار می دهند." اما چنانکه استاد بارتولد در جغرافیای تاریخی ایران اقرار می کند: " محققین تاریخ و لغت هنوز نتوانسته اند مآخذ کلمه افغان را معلوم کنند." در صورتی که به نظر نگارنده این سطور نام این سرزمین و مردم آن معنی ساده ای با پشتوانهً لغوی و تاریخی بسیار استوار دارد و آن این است که این نام به معنی جایگاه دارندهً سّدهای آب بوده است چه نام کهن ایرانی همین مکان افغانها یعنی هرهوائیتی (آراخوزی در تلفظ یونانیها) به معنی سرزمین دارندهً سّدهای آب است. افزون بر این شکل کهن هندی نام آنجا یعنی سرسواتی به معنی پر آب (سیر آب، هیر آب) بوده که پیداست که این نامها بر اساس نام کهن رود بزرگ آنجا یعنی هتوتمنت ( یعنی پر سد) پدید آمده اند. جالب است که نام کنونی این رود یعنی هیرمند (هلمند) را نیز می توان به معنی دارندهً سد رودخانه ای گرفت. حال برویم بر سر موضوع معبد باستانی شهر مزار شریف یا همان زاریاسپ باستانی (شهر کهن هزاره جات) که مقبرهً امام علی پنداشته میشود. یکی از علمای ایرانشناس که نگارنده نام وی را به سهو در یادداشتها قید نکرده ام با غّلو و اغراق اولیه می گوید: "با توجه به اینکه در مشرق زمین هیچ شهری بر مبنای مسائل مادی به وجود نمی آمد. بلکه انگیزهً شهر سازی افسانه و مسائل دینی و تقّدس شهر است که جامعه را به دور خود جمع می کند. در شهر بلخ تپه ای هست که به اعتقاد گروهی حضرت سلیمان (در واقع کورش سوم که پادشاه و حامی یهود هم بوده و مقبره اش مزار سلیمان نام دارد) و به اعتقاد دیگر حضرت ابراهیم خلیل الله (زرتشت، ابراهیم ادهم، بودا که طالبانها پیکرهً بر افراشته اش را نابود کردند) در آنجا مدفونند و همین سبب شده است که زبدگان دنیا به بلخ بیایند و خانه سازند که در کنار قبر سلیمان یا ابراهیم یا هر مقدس دیگری باشند." الهه مفتاح در جغرافیای تاریخی بلخ و جیحون می آورد: " ازیک نسخهً اوستای پهلوی قرن هشتم میلادی که از سمرقند یافته شده گفته شده است که در بلخ زیبا سپنداته (زرتشت) یک نین بک یعنی آتشکدهً دارای گنبد بنا نمود." لابد کتسیاس مورخ و طبیب یونانی دربار هخامنشیان نام نینوس افسانه ای آشور را- که در این باب لاجرم از نام نینوه پایتخت آشوریان گرفته شده است- باتوجه به نام همین آتشکده نین بک با شهر بلخ ربط داده است. این آتشکده مزار شریف را کتب پهلوی تحت نام ونابک (خدای پیروزی و فتح = بهرام) به خوبی می شناسند که آن به وضوح با نام مزار شریف و نام کهن قرون وسطایی آنجا خیبر (یا خیران) که در لغت پهلوی به صورت خوَبر معنی سودرسان و سودمند و نیکوکار و دوستدار خدا است، پیوند دارد که می دانیم اینها القابی بوده که به آتش بهرام داده می شده اند. طبق کتاب پهلوی شهرستانهای ایران" اندر بلخ بامی (بلخ درخشان) شهرستان ونابگ را اسفندیار گشتاسپان (سپیتاک زرتشت) ساخت و ورجاوند آتش بهرام (آتش ایزد جنگ و پیروزی) را آنجا بنشاند.". طبق مندرجات زاتسپرم شهر ونابگ در نزدیکی رودخانه تور (وخش، اوخشن= گاو) در مجاورت مرز توران است. افزون بر این ها مطابق نسخهً هندی بندهش که در آن نام این شهر و آتشکدهً آن به صورت فربغ (به همان معنی خدادوست و نیکوکار) ذکر گشته و افزوده شده که مکان آن نزدیک کوهی به نام رُشن (روشن، لابد منظور کوه بابای بامیان که معنی دارای روشنی است) در کابلستان قرار گرفته است. چنانکه اشاره شد نام رسمی کهن این آتشکده در منابع یونان باستان زاریاسپی (هزار اسپ دارنده) یا آردراسپی (آتش زاراسپیها) یا همان آدریاسپ (آد- زاراسپ) یعنی آتش هزار اسپیها بوده که صورت اخیر می توانست آتش اسپ نیز معنی شود . می دانیم اسب نر یکی از صور بهرام ایزد رعد و جنگ آریائیان بوده است. پیداست که این نام، اسم این آتشکده را با آتشکدهً معروف جنگجویان در آذربایجان یعنی آذرگشنسپ (یعنی آتش اسپ نر) پیوند داده و با آن مشتبه می ساخته است. در این باب گفتنی است بودا/ زرتشت صلح دوست خود از طبقهً جنگجویان محسوب می بوده است و از این جاست که بودا یکی از مظاهر ویشنو (ایندره، بهرام) به شمار آمده است و تحت عنوان گوتمه (دانای سرودهای دینی) از سرودگویان وداها، ملقب به راهو گنه یعنی سرکوب کنندهً راهزنان می باشد. کلمانت راهب بزرگ اسکندرانی که در قرن دوم وسوم میلادی می زیسته است حتی از مشاهدهً تندیس آفرودیت تانایا (آفرودیت دانا) در بلخ سخن رانده است که باید این تندیس متعلق به مادر زرتشت یعنی آمیتی دا (دانای آشیانه) یا همان مهامایا (دانای بزرگ) مادر بودا بوده باشد چه خارس میتیلنی مادر زریادر زرتشت را از زبان ایرانیان آفرودیت آسمانی نامیده است. در مجموع از مطالب فوق معلوم میشود چرا مزارشریف یا همان خیبر (خوَبر، خیران) قرون وسطی مقبرهً امام علی تصور گردیده است که می دانیم مقبره اش در نجف در عراق است: پیداست نام کهن این قصبه یعنی خیبر (در اصل خوَبر) مطابق می شده با قلعه خیبر یهودیان نزدیک مدینه که به دست علی بن ابی طالب پیشوای جنگجوی مسلمین فتح گردیده بود و از جانب دیگر مسلماٌ در عهد بازیابی دوبارهً این مکان مقدس باستانی در دوره سلاجقه هنوز اخبار انتساب محل همین آتشکدهً معروف به ونابک (خداوند پیروزی) یعنی به ایزد جنگ و پیروزی آریائیان بهرام کاملاٌ فراموش نشده بوده است. نتیجتاٌ دو رهبر ملکوتی جنگجوی عرب (علی) و عجم (بهرام) به توسط نام خیبر در ساختمان آتشکدهً بهرام ونابک (مزارشریف بعدی) به هم رسیده و یکی شده اند: و. بارتولد در تذکرهً جغرافیای تاریخی ایران و گ.لسترنج در کتاب جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی و قایع مربوط به کشف دوبارهً این مکان را (با تغییر و تحولات آن از انتساب واقعی آن به ابراهیم خلیل الله فرزند خواندهً آذر= آگرادات کورش به امام علی که در اساطیر ایرانی نامش با آلوو= آتش مشتبه گردیده) چنین شرح می دهند: و. بارتولد می آورد:"مزارشریف در شرق بلخ واقع و امروزه مهمترین مکان مقدس مسلمانان این ایالت است. معلوم نیست که در زمان قدیم در همین جائی که اکنون مکان مقدس مسلمانان است مکان مقدسی از بودایی و دیگری بوده یا نه. در قرون وسطی قریهً خیبر دراینجا واقع بوده، به طوری که کارناتی سیاح تعریف می کند. در نیمهً اول قرن دوازدهم شایعه ای منتشر شد که علی (ع) خلیفه در همین جا مدفون است. عده ای مدعی بودند که پیغمبر را در خواب زیارت کرده و این واقعه را از خود حضرت رسول شنیده اند. در مجلس والی صحبت این داستان به میان آمد. فقیهی جداٌ اظهار نمود که این مطلب حقیقت ندارد، زیرا علی هرگز بدین صفحات قدم نگذاشته است. شب مرد فقیه در عالم رؤیا دید که ملائکه نزد وی آمدند و او را سوی قبر بردند و جسد علی (ع) را که به همان حال اصلی باقی بود نشان دادند. از این که نسبت کذب به پیغمبر داده بود مورد ضرب و ملامتش قرار دادند. فقیه با آثار ضربات وارده از خواب بیدارشد و شتابان به سوی والی رفت و ماوقع را نقل کرد. والی به اتفاق جماعت کثیری از مردم به محل موعود در آمد و جسد خلیفه را که به حال اصلی باقی بود معاینه کرد و امر داد که در آنجا مقبرهً عالی بنا کنند. حکایت کارناتی با اینکه موهوم و افسانه است، با این حال نقل قول صحیحی است از آنچه در بلخ شنیده بود.. مضمون اشعار فارسی آنجا نیزبه همین منوال است و به طوری که ییت تعریف می کند اشعار را به دور ضریح کنده اند. بنای کنونی مزار از ابنیه ای است که به طوز نسبی چندان قدمتی ندارد. این بنا را سلطلان حسین بایقرا از اولاد تیمور در سال 1481 میلادی (886هجری) ساخته است. بنای قدیمی را چنگیز خان خراب کرد و از قراری اسفزاری مورخ می نویسد قبر علی (ع) مجدداٌ در سال 885 هجری قمری کشف شد. مزار با گنبد کبودش یگانه عمارت بر جستهً شهری است که در نزدیکی مکان مقدس ایجاد گردیده است. نایب علی خان والی که مذهب تشیع داشت در سال 1866 مزار شریف را مقر خود قرار داد و از این تاریخ مزار شریف مهمترین شهر ترکستان افغانستان شد." گ. لسترنج در این باب می نویسد: " امروز بلخ از شهرهای بزرگ و مهم افغانستان است، و مزار شریف که گویند قبر حضرت علی ابن ابی طالب (ع) است . درآنجا می باشد. میر خواند گوید: " در شهور سمهً خمس و ثمانین و ثمانمائه که معین السلطنة و خلافة میرزابایقرا در قبة الاسلام بلخ لوای ایالت مرتفع گردانیده بود، شمس الدین محمد نام که نسلش به بایزید بسطام (زرتشت) اتصال می یافت به بلخ شتافت و کتاب تاریخی ظاهر ساخت که زمان سلطان سنجر سلجوق تصنیف کرده بودند و مکتوب بود که مرقد شاه اولیا علی ابن ابی طالب در قریهً خیران در فلان موضع است. میرزا بایقرا سادات سادات و اعیان و قضاة را جمع آورده و به قریهً مذکوره که تا بلخ سه فرسخ است. تشریف بردند. درموضع گنبدی (=نین بکی) دید که قبری در میان او موجود بود. فرمود تا آن را حفرنمایند، لوحی از سنگ سفید پیدا شد بر آن منقش بود که هذا قبر اسدالله اخ رسول الله علی ولی الله. لاجرم همگان روی نیاز بر آن خاک پاک بردند. میرزا بایقرا قاصدی به دارالسلطنهً هرات فرستاد خاقان منصور بدان جانب نهضت فرموده قبه ای در کمال ارتفاع بنیاد نهاده، در اطراف آن ایوانها و بیوتات طرح انداخت و قریهً خواجه خیران از کثرت عمارت و زراعت صفت مصر گرفته و به اندک زمانی آن مقدار جمعیت دست داد که شرح آن بگفتن و نوشتن راست نیاید."
یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵
شهر ری و چشمه آن
تا آن جایی که این جانب مطلع می باشد تا کنون تحقیق اساسی و کلی در باب تاریخ و جغرافیای اساطیری چشمه های معروف ایران صورت نگرفته است. نگارنده در این رابطه گامهایی برداشته و بر می دارد تا پایه ای برای تحقیقات آتی گردد. این عزم از چندی پیش، علی الخصوص از آن زمان حادث شد که در سفر اخیر خود به تهران و شهر ری با دوستان و خویشاوندان سببی خود حسین نصیری خواه و رضا حسنی فیروزآباد صحبتهایی در باب نام چشمهً علی شهر ری به میان آمد. رضا معتقد بود که این چشمه به ناهید الههً آبهای ایرانیان تخصیص داشته است و دلیلش وجود نام کوه بی بی شهربانو در جوار شهر ری بود و حسین نصیری خواه در این رابطه و در قیاس با این چشمه غار چشمه ای باستانی در روستای زادگاهیش در بخش فراهان اراک که با نام پهلوی خنه جین (جایگاه چشمهً پوشیده)نامیده میشود سخن به میان آورد که هردو گفته را قابل بررسی دیدم. به خواهش این جانب حسین توضیحاتی در باب این روستا که دارای غاری باستانی با حوض آبی و اتاقهایی سنگی در درون آن می باشد، به عمل آورد که برایم محقق شد نام این روستا از همین نام پهلوی غار/ حوض باستانی آن گرفته شده است. خواهیم دید این نوع وجه تسمیه در باب شهر ری نیز صدق می کند یعنی این چشمهً معروف این شهر بوده که نام خود را به شهر ری داده است. چنانکه اشاره شد رضا حسنی و دوستانش چشمه علی را با نام کوه بی بی شهربانوی شهر ری که معدن سیمان و بی آب و علف است ربط داده و خود این را با نام ناهید ، الههً آبهای ایرانیان باستان و ایشتار الههً مادر بومیان لّولّوبی ایران باستان مربوط می پنداشتند. در این رابطه باید گفت در ایران پیش از مادها در نزد بومیان لولوبی این نواحی که دارای فرهنگ و زبان سومری و اکدی بودند ایشتار (الههً بسیار خوشگذران آسمان) بزرگترین خدایان محسوب می شد و این نشانگر سنت جوامع باستانی مادرسالار درون فلات ایران می باشد؛ لذا استبعادی ندارد که از عهد آمدن مادها این چشمه به ناهید نیز منتسب شده باشد. به هر حال نام کهن جوی و چشمهً آب علی که به قول ابن حوقل سوری نی (چشمه و جوی آب جشن و شادی) نام داشته، نشانگر انتساب آن به ایشتار الهه جشن و شادی لولوبیها (یعنی مردم کوهستانی) می باشد. اما بی شک با روی کار آمدن دولت مقتدر ماد این چشمه به خود قهرمانان مرد ایران باستان نظیر کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) و زریادر زرتشت (بردیه، بیژن) اختصاص یافت. چنانکه ذکرش بیاید حمدالله مستوفی در نزهة القلوب آبادگر این شهر را هوشنگ پیشدادی (زرتشت قانونگذار) معرفی نموده است. چنانکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده ایرانیان باستان معتقد بوده اند که بیژن (زرتشت) کیخسرو (کیاخسارو، هووخشتره) را در چشمهً معروفی که صد البته می توانست همان چشمه علی گازرانها و دامداران شهر ری باشد غسل تعمید داده و وی را جاودانی ساخته است. این بدان معنی است که این چشمه همان چشمهً معروف حیوان یا خضر مسلمین است که گفته میشده است خضر(خشیه خشتروس خبر موسی خورنی، همان هوو خشتره) از آب آن نوشیده و جاودانی گشته است. گفتنی است در تورات نام کیخسرو و جّدش کیکاوس خنوخ آمده که به لغت عبری به معنی کشور گشا و به لغت اوستایی به معنی بادشاه چشمه می باشد. می دانیم أر ان سوی در اساطیر اسلامی از چشمهً اسماعیل (فرائورت، سیاوش، اربیان) که همان چشمه فین (زلال) کاشان مراد می باشد، یاد شده است. در این جا باید اشاره نمود که بیژن (زرتشت) فرزند نبیرهً دختری کیخسرو یعنی آمی تیدا(دانای آشیانه) بوده است که به همراه خواهرش آموخا (همانکه باغهای معلق بابل یا حصار دفاعی آن به نام وی بنا گردید) و عروسش آتوسا (دختر کورش) در تاریخ ایران معروفترین زنان و شهرهای آفاق بوده اند. نامهای دیگر به جای مانده مادر زرتشت از جمله عبارتند از ماندانا (دانای خانه)، پان ته آ (نگهبان نیرومند) ، گرد آفرید ، عاد (انجمنی) ، سنگهواک (سخندان) ، دوغدو (سخنور) و شهرنواز ، که پیداست در نام شاهنامه ای اخیر با نام بی بی شهربانو مترادف می گردد. پیداست نام زن افسانه ای امام حسین شیعیان یعنی شهر بانو هم که دختر یزدگرد به شمار آمده ربطی با همین نام مادر زرتشت یعنی شهر نواز دختر آستیاگ داشته است. بی شک در این جا نام بانویه از دختران یزدگرد سوم تنها رل واسطه ادا کرده است. در اصل چنین وصلتی اتفاق نیفتاده و ایرانیان خواست مصلحتی دلشان را برای اهداف سیاسی خود به زبان آورده اند. وجود جزء تحبیب بی بی در نام بی بی شهربانو نشان می دهد که این کوه به عنوان جان پناه اهالی شهر ری در روزهای جنگ مورد استفاده قرار می گرفته است. دو نام کهن شهر ری یعنی شهر ارشک (شهر مرد درست کردار) و رام اردشیر(رامش دهندهً شهریار نیک) به وضوح حاکی از انتساب این شهر به کیخسرو/ هووخشتره (شهریارنیک) و زرتشت می باشند. خود نام چشمه علی ( والا مقام) با نامهای زرتشت به صور آرا ، اران ، ایرج ، اراک و آلاک یعنی منسوب به شخص تجیب و والا مقام، مترادف می باشد. کتاب پهلوی دینکرد اشاراتی در باب شهر ری (رغه) دارد که نشان می دهد که نام شهر رغهً آذربایجان (به معنی شهر واقع در دشت، شهر زادگاهی زرتشت) در کنار مراغه با شهر ری (راغا) با هم مغشوش می شده اند. چه در روایات کهن نا م شهر ری را به دختری اساطیری به نام رون (رُوان) نسبت می دهند که این در نام اساطیری جد مادری زرتشت یعنی فراهیم روان (ثروتمند و شکوهمند) دیده میشود. این نام اساطیری نشان می دهد که نام شهر ری از ریشهً اوستایی رئه یعنی با شکوه گرفته می شده است و جزء کهن دیگر نام این شهر یعنی غا (خا، کا) نیز به معنی کان و چشمه می باشد. بنابراین شهررغه (ری) به معنی شهر دارای چشمه با شکوه بوده است. این معنی را نام کهن دیگر این شهر یعنی اوروپو[س] یعنی دارای آب گسترده اثبات و مستدل می نماید. در نزهة القلوب حمدالله مستوفی تاریخ و جغرافیای شهر ری چنین ذکر شده است: "تومان ری: این تومان را شهری سوای ری نبوده است. اکنون که ری خراب شده است ورامین شهر آنجاست و مواضع دیگر که ذکرش متعاقب می آید. هریک قصبه شده و حقوق دیوانی آنجا هفت صد تومان بوده وملک ری به عظمتی بوده که حکومتش در اول عمر سعد علیه اللعنة باعث قتل امیرالمومنین حسین بن علی رضعهما شد و آن حکایت مشهور است. ری از اقلیم چهارم است و ام البلاد ایران و به جهت قدمت آن را شیخ البلاد خوانند طولش از جزایر خالدات عو.ک و عرض از خط استوا له.ل. شهر گرمسیر است و شمالش بسته و هواش متعفن و آبش ناگوارنده و در او وبا بسیار بود و در این معنی گفته اند: دیدم سحرگهی ملک الموت را به خواب بی کفش می گریخت ز دست وبای ری گفتم تو نیز گفت چو ری دست بر کشد بو یحیی ضعیف چه سنجد به پای ری و در مضحکات آمده که اصفهانی و رازی را در باب خوشی شهر با هم مناظره شد. هر یک هنر شهر خویش را عرض میکرد. اصفهانی گفت خاک اصفهان مرده را تا چهل سال نریزاند. رازی گفت خاک ری مردهً سی چهل ساله را بر دردکان به داد و ستد دارد و نمی راند و بدین مضحکه اصفهانمی را ملزم گردانید. شهر ری را شیث (اپیوه) بن آدم (دایائوکو) عم ساخت. هوشنگ پیشدادی (زرتشت) عمارت آن افزود و شهری بزرگ شد. بعد از خرابی منوچهر (خورشیدچهر، تیگران) بن ایرج (بردیه زرتشت، پسر خواندهً کورش) ابن فریدون (کورش) تجدید عمارتش کرد. باز خراب یافت امیرالمومنین المهدی بالله محمد بن ابودوانیق عباسی احیای عمارت آن کرد و شهر عظیم شد. چنانکه گویند سی هزار مسجد و دو هزار و هفت صد و پنجاه مناره در آن بود. دور باروش دوازده هزارگام است و طالع عمارتش برج عقرب. اهل شهر را بر سر سنگی با هم مخاصمت افتاد زیادت از صد هزار آدمی به قتل آمدند و خرابی تمام به حال شهر راه یافت و در فترت مغول به کلی خراب شد و در عهد غازان خان ملک فخرالدین رئی به حکم یرلیغ در او اندک عمارتی افزود و جمعی را ساکن گردانید..."
سرزمین تمیشه و کوسی
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد نشست اندران نامور بیشه کرد
کجا در جهان کوس خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی
چنانکه از فحوی کلام فردوسی در این باب بر می آید در عهد وی جای ولایت کوسی مشخص نبوده است و وی با صداقتی خاص بدین امر اذعان می کند. فریدون جنیدی در کتاب تحقیقی خود زندگی و مهاجرت آریائیان در رابطه با فریدون شاهنامه به بررسی مکان این ولایات پرداخته که اولی یعنی تمیشه را بدون اشاره به معنی لفظی آن به سان خود فردوسی به درستی در سمت مازندران و گیلان دانسته ولی دومی را هم که معنایی برای آن ذکر ننموده به اشتباه در همان سمت مازندران و گیلان حدس زده است. در صورتی که نام کوسی در تاریخ ایران باستان نام بسیار آشنایی است: کوسی نام ولایت کوسیان اسلاف لران بوده اند که قریب به پنج قرن در بابل حدود نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد حکومت نموده اند. در اوستا و شاهنامه از میان پادشاهان آنجا از یک تن که همان آگوم کاک رمه (اژدهای دارندهً نیزه خونین) فاتح بابل باشد تحت نام اژی دهاک (ضحاک) نام برده شده است. از عهد وی پادشاهان بابلی و خدای مخصوص آنان مردوک (مارشکل) در اساطیر ایرانی تحت نام آزی دهاک (ضحاک) نامیده شده اند و لابد از همین جاست که درشاهنامه مدت سلطنت ضحاک هزارسال یاد گردیده است. سوای اینها نام آستیاگ آخرین پادشاه ماد و شانابوشو سردار آشوری نیز در شمار ضحاکان شاهنامه قرار گرفته اند. چنانکه اشاره شد جملگی این اژی دهاکها در اساطیر ایرانی تبدیل به یک فرد واحدپسیار معمر و ظالمی شده اند. به نظر این جانب ذکر شدن این دو مکان در کنار هم از آن جا صورت گرفته که ولایت ورنه (جنگلهای پوشیدهً مازندران و گیلان) در نزد مغان و اوستا مسقط الرأس فریدون (کورش پارسی) به شمار می آمده است. ولی به قول کتسیاس آنجا تنها محل سفارت وی در زمان آستیاگ بوده است نه زادگاه وی.چنانکه می دانیم سرزمین زادگاهی او به گواهی تاریخ همانا سرزمین پارس می بوده است. بنابراین رفتن از تمیشه به ولایت کوسی سمت لرستان و بابل حرکت ازآغاز سفیری وی تا فتح بابل را معنی می داده است. این دو نام را از جهتی دیگر نیز می توان با هم مقابله نمود و آن اینکه تمیشه را می توان به معنی تم بیشه (یعنی بیشهً تاریک= ورنه اوستا) گرفت. در مفابل آن جنگل سفید آریانیان یا همان باغیستانون اوروس منابع یونانی به معنی بیشهً سفید قرار داشته که همانا مناطق جنگلی بین ایران و بابل بوده است همانجا که بنابه مندرجات اوستا هئوسرو (کیخسرو، هووخشتره) ائوروسار (ساراک پادشاه آشور) را شکست داده و عمر امپراطوری فدرتمند و جابر آشور برای همیشه به سر آورده است و این مهمترین حادث ای است که در عهد باستان در این مرزهای جنگلی ایران و آشور/ بابل صورت گرفته است. اما حادثه بسیار مهم دیگری که در عهد مادها قریب هفتاد سال پیش از نابودی آشور به دست کیخسرو صورت گرفته بود شکست دهشتبار لشکریان آشوری در زیر حصار شهر آمل مازندران بوده توسط آترادات پیشوای مردان (رستم/ گرشاسب) بوده است. چنانکه پیراشک محقق چک در یافته یک کتیبه آشوری از مذاکرهً صلح سردار آشوری شانابوشو ملقب به رئیس رئیسان با خشتریتی (کیکاوس) و لشکریان محاصره شده وی در شهر آمل خبر می دهد. آشوربانیپال تتیجه این لشکرکشی را که برای ایشان چز شکست دهشتبار نبوده به عمد مسکوت گذارده اند ولی روایات ملی ایرانی در طی سه روایت کاملا مجزا از هم حماسه شکست دادن آشوریان را بازگویی کرده اند : هفت خوان رستم شاهنامه که ضمن آن رستم (براندزندهً ستمگران) در طی هفت مرحله از جمله کشتن ارژنگ(خوش نگار) سالار مازاندرها به دیو سفید مازندران (سالار دیوان بزرگ= آشوریان) می رسد و وی را به قتل رساند و کیکاوس (خشتریتی) و همراهانش را از بند دیوان مازندران آزاد می سازد. مطابق اوستا کرساسپ (گرشاسپ، یعنی در هم شکنندهً راهزنان) در پیشینگه (بیشه) در کنار دریای فراخکرت (مازندران) دیوان تحت رهبری گندرو زرین پاشنه (به معنی معطر زرین کفش) که در شاهنامه گنجور ضحاک به شمارآمده است ،همراه با خود وی را به قتل می رساند. این دو مطلب به وضوح نشانگر یکی بون گرشاسپ و رستم می باشد. اما روایت سوم که نگارنده بسیار دیر بذان پی برده ام همانا واقعه پاره کردن قرارداد پیشنهادی ضحاک (در اینجا منظور آشوربانیپال و سردارش شانابوشو) توسط کاوه آهنگر است که نام و تاریخ و مکان ظهورش در اسطورهً عبری و آرامی آهیگر (اخگر) مربوط به همان عهد آشوربانیپال و سمت ماد می باشد. بنابراین نام اصلی کاوه آهنگر، کوی آخیگر (= آترادات فرمانروا) بوده است. که در عهد هخامنشیان کورش سوم را برای هرچه محبوبتر ساختن وی، پسر همین آترادات پیشوای مردان (=آلوو شاه مردان) به شمار می آورده اند. ناگفته نماند خود نام آترادات به معنی مخلوق آتش بوده است. در همین رابطه بوده که استرابون مترادف نام آترادات را به صورت آگرادات نام اصلی خود کورش قید نموده است. در مجموع معلوم می گردد از دیو سفید معطر و زرین پاشنهً مازندران همان شانابوشو سردارآشوری مذاکره کننده با خشتریتی (کیکاوس) در زیر حصار شهر آمل مازندران بوده است. و این همان ضحاک ماردوشی بوده است که اسطوره اش با گرشاسپ / کاوهً آهنگر پیوسته است چه خود نام شانابوشو در زبان مادها (زبان اوستایی) می توانست ترکیبی از کلمات شانه- بو (بودن)-و شو (شوا، شیبا، مار) به شمار آید. یعنی آن که در شانه هایش مار رونیده است. به نظر می رسد از نام ماراگ دوس عرب خبر گزنفون نیز دراصل همین فرد منظور بوده است. در اساطیر شاهنامه در مقابل نام دیو سفید نام اخوان دبو نیز پدید آمده که آنرا میتوان به معنی دیو نادرخشان و تیره معنی نمود.
شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵
کوثر
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یارب که را داور کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمهً کوثر کنم (حافظ)
در اوستا جمشید (شاه موبدان) در بالای کوه هوکر (خوب کنش) که همان کوه سبلان (لانهً سود) می باشد به الههً آبها ناهید فدیه می آورد تا وی را در روی زمین بزرگترین شهریار بگرداند. می دانیم چشمه ناهید(چشمهً آب گرم معدنی معروف سرئین) در دامنهً این کوه و دریاچهً ناهید (اورویس) در قلّه آن واقع شده اند و اینجا مکان پرستش همین الههً آبهای ایرانیها به شمار می رفته است. خود جمشید (موبد درخشان) همان سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ و پدر سپیتاک زرتشت بوده است. طبق اسناد تاریخی او مدتهای مدیدی از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) در شمال و جنوب قفقاز حکومت نموده است. وی اصلاٌ از مغان درون سرمتهای دوردست (آنتاها، اسلاف بوسنیها) بوده است. در روایات قرآنی کوه سبلان (سئولان)- که در تفاسیر به خطا با جزیرهً سیلان اشتباه شده- مکان هبوط آدم ابوالبشر به شمار آمده است. این برداشت از آنجا حادث شده که نزد ایرانیان سپیتمه جمشید و پسرش سپیتاک زرتشت (هوشنگ) پرذات یعنی نخستین قانونگذاران نامیده می شده اند. ولی نام پرذات (پیشداد) علاوه بر این معنی نخستین مخلوق را نیز می داده است و این معنی در نزد ملل سامی یهود و عرب مورد توجه قرار گرفته و از اینجاست که ترجمه عبری نام پادشاهان مادی و پیشدادی در تورات در مقام نخستین انسانها قرار گرفته اند. اما تورات بر خلاف قرآن مکان بهشتی نخستین مخلوقات را نه در کوه سبلان بلکه درنواحی پر آب شمال بین النهرین قرار داده است. به غیر از این جم یک جم (یمه) دیگری نیز در میان ملل آریایی به عنوان خدای مرگ و میر و حامی خاندان پادشاهی و همچنین نخستین خدا- پادشاه میرا وجود داشته است که پارسیان وی را همچنین در مقام خدائیش اهورامزدایش می خوانده اند.بی شک نام دیگر همین خداست که به صورت [تخت] جمشید به پاسارگاد اطلاق شده است. به هرحال همنامی این دو باعث اشتراک اساطیر آنان و معروفیت هر چه بیشتر جمشید گردیده است. نام اسلامی دیگر کوه سیلان (سئولان، سبلان) یعنی سراندیب را به لغت اوستایی به سادگی می توان دارای قلّه درخشان معنی نمود که این مترادف نام سبلان در کتیبه های آشوری یعنی اوش دیریکا (دارای قلّه روشن)است. ظاهراٌ کوثر در زبان عربی به معنی چشمه یا حوض دارای آب فراوان گرفته می شده است. پیداست که معنی ایرانی آن کوهسر بوده است چه کتاب پهلوی بندهش به صراحت می گوید "در قلّه (=تئیره، کوهسر) کوه هوکر (سبلان) دریاچهً اورویس (یعنی دارای یخهای گسترده) قرار دارد." آشکار است که واژهً کوثر عربی شکل و معنی نامهای ایرانی کوهسر و اورویس (دارای یخهای گسترده) یکجا با هم در خود جای داده است. در یک حدیث نبوی مسلمین هم به همجوار بودن چشمه/ حوض کوثر با یک نهر/ چشمه معروف که به وضوح مطابق چشمه آب معدنی سرئین (زیبا) می باشد اشاره شده است: " پیامبر فرمودند به معراج که رفتم به دو نهر رسیدم یکی نهر کوثر که از آن نوشیدم) و یکی نهر رحمت که در آن غسل کردم". حمدالله مستوفی قزوینی در نزهت القلوب مطالبی را در بارهً کوه سبلان آورده که معلوم می دارد چرا پیش مسلمین دریاچهً زیبا و یخ آلود قلّه سبلان (کوهسر، کوثر) چشمه ای بهشتی و آن جهانی به شمار آمده است: " کوه سبلان در آذربایجان از جبال معروف است و بلاد اردبیل و سراه و پیشکین و آباد و ارجاق و خیاو در پای آن افتاده است؛ کوهی سخت بلند است و از پنجاه فرسنگ دیدار می دهد. دورش سی فرسنگ باشد و قلّه او هرگز از برف خالی نبود و بر آنجا چشمه است اکثر اوقات آب او یخ بسته بود از غلبهً سرما و درکتاب عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات زکریا بن محمد قزوینی از رسول عم مرویست: من قراء فسبحان الله حین تمسون و حین تصبحون و له الحمد فی السموات و الارض و عشیاٌ و حین تظهرون یخرج الحی من میت و یخرج المیت من الحی و یحیی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون کتب الله تعالی له من الحسنات بعد و ذلک به مقدار ورقة ثلج یسقط علی سبلان و ما سبلان یا رسول الله قال جبل من بین ارمنیة و آذربایجان علیه عین من عیون الجنة و فیه قبر من قبورالانبیاء و در تاریخ مغرب گوید که آن چشمه را آبی در غایت سرد است و در حوالیش چشمه های آب سخت گرم است و سوزان و جاری است." شاعران پارسی گوی ابیاتی را متضمن نام کوثر سروده اند که در فرهنگنامه دهخدا برخی از آنان ذکرشده اند و ما به سلیقه خود ابیاتی را از میان آنها گلچین می کنیم:
آبش همه از کوثر و از چشمهً حیوان
خاکش همه از عنبر و کافور عجین است (منوچهری)
صحراش منقش همه مانندهً دیبا
آبش عسل صافی مانندهً کوثر(ناصر خسرو)
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
و آنجا می ناب و شهد و شکر باشد (عمرخّیام)
به بوتراب که شاه بهشت و کوثر اوست
خدای کعب و ترابش کواعب و اتراب (خاقانی)
چونکه آب خوش ندید آن مرغ کور
پیش او کوثر نماید آب شور(مولوی)
عارضش باغی دهانش غنچه ای
بل بهشتی در میانش کوثری(سعدی)
بیا ای شیخ و از خمخانهً ما
شرابی خور که در کوثر نباشد(حافظ)
حافظ را به شناسیم
و این نیز به مراسم میزد مهری و نوشیدن شراب و مجلس انس و صفا در مهرابه ها است، و بیت بعدی یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود اما این مراسم در کمال ادب و با توجه به وقار و اخلاق خاص مهری برگذار می شده است و آز آن صوفی مآبی و درویشی که همراه با کثافت کاری تاخلاقی و ایجاد خلسه و نشئه بود به دور می بود: یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب آن که اوخندهً مستانه زدی صهبا بود و در بیت بعدی به کلاه فریژی، یا کلاه شکستهً مهری اشاره می کند. این کلاهی است که از قسمت فوقانی به سوی جلو بر گشته وبه اصطلاح شکسته است و مهری دینان برای تشخیص به پیروی از میترا به سر می نهادند. همچنین به پیک خورشید در قالب مه نو اشاره می کند: یاد باد آن که نگارم چو کله بشکستی در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
شکی نیست که این غزل را حافظ با توجه به آیین میترا که خود از سالکان آن بوده سروده است. در باره این غزل و سایر غزلهای حافظ که اشارات صریحی در این باب دارد، جای مطالعهً بسیار است." شهاب الدین سهروردی فیلسوف کُرد/ ایرانی و محیی حکمت اشراق حدود دوقرن قبل از حافظ به صراحت از ایمان به مهر سخن می راند که ما آن را از مقالهً تجلی آئین مهر در دوران بعد از اسلام، تألیف عبدالرفیع حقیقت در اینجا ضمیمه می نماییم:" شهاب الدین یحیی سهروردی تنها فیلسوف بزرگ و شجاع ایرانی بود که پرده از روی عرفان کهن ایران که همان آیین مهر باشد برداشت و در رسالهً فارسی در حقیقت عشق خود دربارهً گاوی که (نزد مهرپرستان/ یزیدیان) معروف است که مهر می کشد عارفانه چنین نوشته است: " از آن صنعت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند و از آن صنعت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر(میر، امیر) خوانند." سپس می گوید مهر و عشق بنده ای است خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شده است و سلطان اول و ابد شحنگی کونین بدو ارزانی داشته است و این شحنه هر وقتی بر طرفی زند و هر مدتی نظر به اقلیمی کند و در منشور او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نهد می باید که خبر بدان شهر رسد گاوی ازبرای او قربانی کنند که "ان الله یأمرکم ان تذبحو بقرة" و تا گاو نفس را نکشد قدم در آن شهر ننهد و بدن انسان بر مثال شهری است که اعضای او کگوی های او و رگهای او جویهاست که در کوچه رانده اند و حواس و پیشه وران اند که هریکی به کاری مشغول اند. و نفس گاوی است که در این شهر خرابیها می کند و اورا دو سرو (شاخ) است، یکی حرص و یکی امل و رنگی خوش دارد، زردی روشن است فریبنده (گاو درخشان و خورشیدی)، که هرکه در او نگاه کند خرم شود (قیاس شود با خر دّجال).... نه پیر است که "البرکة مع اکابرکم" بدو تبریک جویند و نه جوانست که فتوای " الشباب شعبة من الجنون" قلم تکلیف از وی بردارند، نه مشروع دریابد نه معقول فهم کند، نه به بهشت نازد نه از دوزخ ترسد. نه به آهن ریاضت زمین بدن را بشکافد تا مستعد آن شود آن شود که تخم عمل افشاند و نه به دلو فکرت از چاه استنباط آب علم می کشد تا به واسطهً معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان خود کامی چون افسار گسسته می گردد و هر گاوی لایق این قربانی نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هر کس را آن دل نباشد که این قربانی تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید."....یکی از مورخان قرن پنجم میلادی (؟) گوید: خورشید را بدان اعتبار مهر خوانده اند که احسان بی منت و عدل شامل دارد. مهر یا میثرا در وهله اول و بالذات به معنی عشق است، ولی عشق مادام که در ممکنات جریان دارد آلوده مشوق است و شوق از وجدان چیزی و فقدان چیزی بر نمی خیزد. چون عشق(مهر) در نتیجهً تطورات از آلایش شوق پاک شود عشق حقیقی می گردد." در مجموع می توان گفت حافظ از لحاظ احساسی ایزد مهر و خورشید را که به همراه مادر زمین خدایان طبیعی ما می باشند پرستش می نموده است ولی از لحاظ منطقی آن را هم چندانکه باید و شاید قبول نداشته است و گر نه نمی سرود: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر به نه چو نه دیدند حقیقت ره افسانه زدند. پیداست روح سرکش و بی قرار حافظ بالاتر از این بینشهای باستانی و طبیعت گرایانه بوده است چنانکه جایی می گوید: در اندرون من خسته دل ندانم چیست که من خموشم او در فغان و در غوغاست جای دیگر در رد ادیان و مذاهب زمان خویش می سراید: بیا تا گل برافشانیم و طرحی نو در اندازیم بساط کهنه بر چینیم و طرحی نو در اندازیم سر انجام به قول محمودی بختیاری با بیت دیگری از حافظ شرفی دیگر به این گفتار بخشیم : بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد علیقلی محمودی بختیاری در فرهنگ و تمدن ایران در باره همین اوراق و کتب مورد نظر می آورد حافظ در اینجا آن را در معنی مطلقش به جای قرآن و به اصطلاح کتب آسمانی دیگر می گیرد.
دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۵
گرشاسپ
این دو قهرمان قهرمانان ایران باستان یعنی بردیه زرتشت و آترادات پیشوای مردان (رستم دستان) بوده اند که اولی نخستین فرمانروای تاریخ است که خواست عدالت اجتماعی و دانش در جهان حاکم شود و دومی سرداری بوده که یک قرن پیش از آن لشکریان متجاوز ابرقدرت برده داران آشور (دیوان مازندران) را در مازندران، در زیر حصار شهر آمل به صلابه کشید و ایران را برای نخستین بار در تاریخ متخد و مستقل نمود: نگارنده قریب سه دهه است بر روی اساطیر اوستایی و شاهنامه ای تحقیق می کند و به تدریج دریافته است که ایرانیان باستان حتی در شرایط سخت تاریخی گفتار نیک را تنها به عنوان شعار مذهبی خویش به کارنبرده اند، بلکه در هر صنف اجتماعی که بودند، خاصه در جایگاه موبدان، بدان معتقد بوده و به آن عمل می نموده اند.از همین روست که روایات شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا داستانهایی از همان نوع دروغها و افسانه های خاورنامه ای نیستند. بلکه اساطیری بر اساس حوادث مهم تاریخ کهن ایران می باشند. این روایات اساطیری تنها به بررسی علمی و تجزیه و تحلیل تحقیقی و قیاسی نیاز دارند تا حوادث و شخصیتهای مشتبه شدهً تاریخی از هم مشخص و متمایز گردند. از جمله روایات و افراد اساطیری شاهنامه که این جانب قبلا در اصالت تاریخی آنها تردید داشتم نام گرشاسب در شمار پادشاهان پیشدادی و اسطورهً کاکوی نبیرهً دختری ضحاک و نام کاوهً آهنگر شاهنامه می بود که خوشبختانه رمز آنها اکنون بعد از سالیان متمادی رخ می نمایند. در این رابطه ابتدا باید بگویم همانطوریکه ایرانشناسان داخلی و خارجی می گویند شاهنامه فردوسی و گرشاسبنامه اسدی طوسی به درستی بین گرشاسپ سردار قهرمان معروف دورهً پادشاهان میانی کیانیان (مادها) و گرشاسپ شاه فرهمند پیشدادی فرق گذاشته اند. ما در این جا ثابت می کنیم که این هردو قهرمانان بی بدیل تاریخ ایران باستان یعنی بردیه زرتشت و آترادات پیشوای مردان (رستم دستان) بوده اند: گرشاسپ سردار بی مانند ایرانیان که در شاهنامه تبدیل به نیای دوم رستم دستان شده است چنانکه مارکوارت دریافته است در واقع خود وی می باشد چه این هردو نام را می توان به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران گرفت. نگارنده اکنون تردیدی ندارم که نام اصلی گرشاسپ/ رستم همانا آترادات (مخلوق آتش) پیشوای آماردان بوده است که کتسیاس طبیب و مورخ یونانی پادشاهان میانی هخامنشی نام وی را در مقام پدر اسطوره ای کورش سوم ذکر نموده است. اخیراٌ سند تاریخی معتبری هم راجع بدان به دست آورده ام چه منابع یهودی و آرامی کهن از اسطورهً فرد معروفی به نام آهیگر (آخیگر، اخگر= آترادات) در سمت ایران صحبت می دارند و به سبب محبوبیت بیش از حد قهرمان ایرانی آن، او را به خود منتسب می دارند چه بی شک پیروزی وی بر آشوریان ستمگر باعث شعف همه ملل تحت ستم آشوریان از جمله آرامیان و یهود نیز گردیده بود. جالبی این اسطوره همانا تاریخ آن است که متعلق به نیمه اول قرن هفتم پیش از میلاد یعنی عهد همان کیکاوس (خشتریتی) و گرشاسپ/ رستم است. چون پیداست نام آخیگر(اخگر) و آترادات (مخلوق آتش) نام واحدی را ارائه می کنند. از جانب دیگر آشکار است این نام در هیئت آهیگر به وضوح یادآور نام کاوهً آهنگر اساطیر ایرانی است که در مقابل ستم ضحاک (آژی دهاک ،پادشاهان آشوری و بابلی) قد علم می کند. در این رابطه جالب است که پوست ببر یا پلنگ درفش کاویانی (سمبل پارسها) با نام ببر بیان (پوست ببردرخشان جنگلهای مازندران) یعنی نام جنس لباس رزمی رستم ارتباط پیدا می کند. بر اساس اساطیر گرشاسپ نامه و معتقدات کهن زرتشتیان و شاهنامه این قیام کننده در مقابل ظلم و ستم ضحاک تازی تبار از سویی همان گرشاسپ/ رستم و از جانب دیگر کاوه آهنگر (اخگر) است که این خود اینهمانی بودن آنان را به وضوح نشان می دهد. گفتنی است اسطورهً رستم (در معنی پهلوان) علاوه بر گرشاسپ (آترادات) شامل حماسه آفرینی بلاش چهارم (بلخش، به مغنی لفظی پهلوان بلند قامت) و گندوفار (گندآور) از پادشاهان اشکانی و پهلوی نیز می باشد.بنابر این انتساب مقام پدری آترادات (گرشاسپ، کاوهً آهنگر) به کورش به خاطر کسب وجاهت بیشتر برای کورش سوم بوده است چون آترادات) حتی از نظر تاریخی بر کورش دوم (توس نیای کورش سوم) که سپهسالار مادها در عهد کیاخسارو (کیخسرو) بوده، مقدم است. گفتنی است گزنفون در کورشنامه خود کورش دوم و سوم را به سهو یکی گرفته است و در تورات بین این دو کورش که تحت نامهای داود و سلیمان صرفاٌ پادشاهان یهود به شمار رفته اند نام کمبوجیه دوم از قلم افتاده است. در این رابطه گفتنی است گزنفون در کورشنامه از اسطورهً فردی به نام آراسپ (دارندهً اسب سرخ) یاد می کند که در تقابل با زن نقاب پوش و شجاعی به نام پان ته آ (نگهبان نیرومند یا نگهبان شخص نیرومند، محافظ شاه) و شوهر وی آبرادات (مخلوق ترک دنیا کننده، میرا) است که این خود یکی از منابع کهن اسطورهً سهراب (سرخ فام) و گرد آفرید شاهنامه است. به نظر می رسد دو سهراب دیگری که در اسطورهً سهراب شاهنامه شریک شده اند یکی همانا وناسپ سورهاپ (سهراب دوستدار اسبان) پادشاه سرمتهای پادشاهی (باسیلی، سیراک) است که در اواخر قرن دوم میلادی در رأس سپاهیان باسیلی و خزری از سمت شمال قفقاز به سوی ارمنستان لشکرکشی نموده بود. سهراب سوم همانا سوخرا (سرخ) سردار دورهً قباد ساسانی است که در میدان کشتی به دست سردار نیرومند (رستمی) به نام شاپور مغلوب شده و سپس مقتول می گردد . به هر حال گردآفرید (پان ته آ) در اصل در مقام آمیتی دا (ماندانا، دوغدو) مادر بردیه زرتشت (گئوماتای مغ) قرار دارد چه در مجموع در اسطورهً گرجی امیران و اسطورهً عمران کتاب اساطیر آذری ده ده قورقود، مرزبانی به نام بکیل (مرزبان خداگونه) در دورهً شاه آبادگر (کورش) مورد غضب شاه قرار می گیرد و به حال مرگ می افتد ولی پسر نامیرای وی که قهرمانی به نام امیران (شاهزاده بی مرگ) است جایگاه پدر را درهمان سمت آذربایجان و اران و ارمنستان پر می نماید. می دانیم که بردیه زرتشت نیز تحت نام اسفندیار در شاهنامه رویین تن به شمار رفته است و کتسیاس نام رسمی بردیه زرتشت (گئوماته) را همانا سپنداته (مخلوق مقدس، اسفندیار) ذکر می نماید. بنابر این تردیدی نمی ماند که از پان ته آ (نگهبان نیرومند) و آبرادات (مخلوق میرا) در خبر کورشنامهً گزنفون خود سپیتمه جمشید پیشدادی و زنش آمیتی دا (دختر آستیاگ) منظور بوده اند. کتسیاس صریحاٌ می گوید که سپیتمه به فرمان کورش کشته شد چه وی رسماٌ داماد و ولیعهد آستیاگ آخرین پادشاه ماد به شمار می رفت. می دانیم که سیتمه جمشید (یمه، یمیر) در اوستا و وداها و حتی در اِداهای اسکاندیناوی نخستین پادشاه میرا به شمار رفته است. و این همان فرد تاریخی است که در روایت کورشنامهً گزنفون به صورت آبرادات (مخلوق فانی) به عنوان شوهر پان ته آ ذکر شده است. نا گفته نماند مرکز حکومت آبرادات شهر شوش ذکر شده که منظور همان شهر شوشی قراباغ است نه شوش موسوم به دانیال. می دانیم که سپیتمه جمشید و پسرش سپیتاک زرتشت (بردیه، گرشاسب شاه) و نوه اش تیگران در اران و ارمنستان و آذربایجان حکومت نموده اند. شاهنامه در مورد گرشاسپ شاه (بردیه زرتشت) به سه مطلب مهم اشاره می کند: یکی اینکه وی از تبار جمشید پیشدادی (سپیتمه، آستی گاس) است و دیگری اینکه نه سال (در اصل نه ماه) فرمانروای سرتاسری امپراطوری ایرانیان بوده و سر انجام اینکه حکومت وی عادلانه و خردمندانه بوده است: پسر بود زو را یکی خویش کام پدر کرده بودست گرشاسپ نام بیامد نشست از بر تخت و گاه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه چو به نشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فر از این مطلب که گرشاسپ شاه پسر زو (اوزو، یاری کننده) معرفی گردیده معلوم میشود که زو پسر توماسپ (دارندهً اسبان پایدار و مقاوم) همان سپیتمه جمشید (پوروشسپ) پدر زرتشت منظور است، گرچه ایرانزو پادشاه ماننایی حامی کیقباد (دایائوکو) نیز در تاریخ اساطیری ایران اوزو یعنی یاور ایرانیان نامیده شده است. نام توماسپ در جاهای دیگر اوستا اوروت اسپ (لهراسب،دارندهً اسبان تیز) ذکر گردیده است.جالب است که در کتب پهلوی نام جد زرتشت (گئوماته بردیه) پئیتراسپ یعنی دارندهً اسبان پایدارآمده که به وضوح گویای نام توماسپ می باشد. در مجموع گرشاسپ و نیا/ پدرش جمشید که با هندوستان و افغانستان مربوط گردیده اند در اصل همان بردیه زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید منظور می بوده اند. به نظر می رسد هم لقب بودن آترادات (آهیگر) و بردیه زرتشت در عنوان گرشاسپ یعنی در هم شکننده راهزنان یکی از عللی بوده که باعث گردیده رستم تور گیلی/ گرشاسپ مازندران یا همان آترادات پیشوای مردان مازندران، اهل زابلستان به شمار آید. در واقع آن گرشاسپ زابلستان خود بردیه زرتشت درشت اندام (تنائوخسار)/ گئوماته (گوتمه بودا) بوده که در عهد کورش به مدت قریب به سه دهه در سمت شرق افغانستان (بلخ و حوالی آن) و شمال هندوستان فرمانروایی نموده است. چنانکه اشاره شد هیچ اسطورهً شاهنامه بی پایه و حکمت نیست. از این مقوله است نام کاکوی نبیرهً دختری ضحاک (آستیاگ) که آن به واسطه تباه شدن نام نیای مادریش آستیاگ در این مقام در نقش منفی ظاهر شده است. فرهنگ معین به طور خلاصه این نبیره آستیاگ را چنین معرفی می نماید:" کاکوی (کاکویه) از پسر زاده های سلم بن فریدون و دختر زادهً ضحاک بود که به دست منوچهر(به اشتباه سام نریمان آورده شده) کشته شد." در این مطلب کوتاه شاهنامه ای اسناد معتبری نهفته است که تا کنون مورد توجه هیچ محققی قرار نگرفته است: کاکوی در زبان بابلی (اکدی) به معنی فرد منسوب به شمشیر است و خود سلم نام نوعی شمشیر و همچنین نام ایرانی متأخر قوم سئورومات (دارندگان شمشیر) می باشد که قوم نیای پدری بردیه زرتشت بوده اند و اکنون اعقابشان صرب وکروات و بوسنی نامیده میشوند. ابومنصور بغدادی به درستی پیامبر خرمدینان یعنی شروین( زرتشت شاهزاده، امیران) را منسوب به قوم زنج (یعنی قبایل مادرسالار سرمات/ سئورومات) نموده است. سوای این منابع کهن ارمنی و یونانی نیز نام زرتشت را با ملکه سمورامت ( در اصل قوم سئورومات) ربط داده اند. لقب گرشاسپ برای بردیه زرتشت هیچ استبعادی ندارد چه وی در منابع ودایی تحت نام گوتمه ملقب به راهوگنه (سرکوب کنندهً راهزنان) است و در خود منابع کهن زرتشتی وی تحت نام بهرام ورجاوند (یعنی نجیب کشندهً دشمن) موبد موبدان و گنجور و وزیر پشوتن (کورش) به شمار آمده است که در حوادث مقدم بر روز رستاخیز در هزارهً هوشیدر از سوی هندوستان به سمت ایران می شتابد و درفش پیروزمند کاویانی به یاری پشوتن بر می افرازد. در پایان راجع به معروفیت و محبوبیت جهانی بی نظیر گرشاسپ شاه/ بردیه زرتشت/ گوتمه بودا باید اضافه نمود؛ در طلیعهً تاریخ ایران باستان سه خاندان وجیه المله کیانی (مادی) و پیشدادی (مغان سئوروماتی) و هخامنشیان شاخهً کورش (انشانی) زمانی متحد و کنار هم و زمانی دیگر تحت رهبری مادها و در عهدی دیگر تحت رهبری پیشدادیان و هخامنشیان به توالی حکومت کرده اند و عضو مشترک این خاندان سلطنتی یعنی سپیتاک زرتشت (گئوماته بردیه، سپنداته) بوده که از سویی نوهً دختری آستیاگ آخرین پادشاه ماد (اخرورهً اوستا)، از سوی دیگر پسر سپیتمه جمشید (هوم، گودرز)، داماد و ولیعهد آستیاگ و دستگیر کننده مادیای اسکیتی (افراسیاب) و از جانب دیگر پسر خوانده و داماد کورش سوم (فریدون و پشوتن شاهنامه) بوده است. در کنار این قابلیتهای والای فرهنگی و سیاسی عدالتخواهانهً و انساندوستانهً وی و همچنین قدرت جسمانی و روحی اعلای او این پشتوانهً اجدادی و فامیلی وی را به درستی تکمیل می نموده است. از همین روست که هرودوت گئوماته بردیه را محبوب بی مثال آسیائیها معرفی کرده است و نیز به همین سبب می باشد که القاب آرا و ایرج (نجیب) و ابراهیم خلیل (پدر امتهای بسیار که دوست صمیمی خداست) بر وی تخصیص یافته است.
یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵
اردبیل
با توجه به منابع غنی زبانهای قدیم و جدید ایرانی که در فرهنگنامه های فارسی و پهلوی و اوستایی بر جای مانده است می توان معمای بسیاری از نامهای جغرافیایی ناشناخته ایران را حل نمود. برای نمونه در این باب در روزنامهً انترنتی آتورپاتکان نام یک روستای قدیمی در شمال آذربایجان شرقی، در قراچه داغ، که آستامال نامیده میشود، مورد بررسی قرارگرفته و تفسیرهایی دوراز ذهن به صورت آس (؟)- تم (؟)- آل از معنی لفظی آن داده شده است. در صورتی که با یک نگاه به لغت نامه های فارسی معلوم میشود که آستا (استه) در فارسی به معنی استر است و معنی کلمهً عربی مال هم که روشن است. یعنی به عبارت ساده نام این روستا به همان معنی نام شهرهای استر آباد و آستارا(آستاوریای منابع کهن یونانی) است. نظیر این نوع نامگذاری روی قصبهً کلیبر و عشیرهً کرد کلخوران می توان سراغ گرفت که اولی به معنی دارندگان گاومیش و دومی به معنی تغذیه کنندگان از گوشت گاومیش ی شکارچیان گوزن است. همین مقوله است نامهای کهن شهر اردبیل که تلاشهای ناموفقی برای تعیین و تبیین آن صورت گرفته از جمله توجیه آن به شهر مقدس که قانع کننده نیستند چون معانی درست نامهای آن وقتی عاید میگردند که معنی واحد و مشترکی مانند رگ سرخی آنها را به هم مربوط ساخته باشد: قدیمی ترین نامی که برای شهر اردبیل ذکر شده همانا روتومنی خبر کتیبهً رازلیق آرگیشتی دوم از پادشاهان اورارتویی است که آن را به سادگی می توان دارای رودخانهً پر ماهی معنی نمود. و این با نام کنونی رودخانهً این شهر یعنی ماهی رود (بالیقلو چای) مهر تأیید می خورد. نام کهن دیگر این شهر یعنی باذان- پی- روذ به معنی قلعهً کنار رود می باشد. نامهای کهن دیگر شهر اردبیل یعنی اردوی-ال و ارتوی- ایت منابع اسلامی و ارمنی را به سادگی می توان مرکب از کلمهً اوستایی اردوی (رود بالنده) و پسوندهای نسبت آل و ایته گرفت یعنی شهر یا قلعه مجاور رودخانه ً بالنده. بنابراین فرضیه ترکیب نام اردبیل از ارد (مقدس) و بیل (شهر) اصالت ندارد چه در اوستا نام رودخانهً این شهر که اردوی-سور- اناهیت (رود نیرومند پاک و بالنده) آمده و وبه نام ایزد بانوی آبهای ایرانیان باستان یعنی ناهید نامگذاری شده بسیار معروف است. کلاٌ منطقه شهرستان اردبیل خصوصا کوه سبلان (هوکر اوستا، به معنی خوب کنش و جایگاه پر سود) و چشمهً سرعین(چشمهً آب گرم معدنی سرئین به معنی منسوب به الهه زیبای آبها ناهید) و دریاچهً زیبای یخ بستهً قلعهً سبلان (اورویس اوستا یعنی گرد) به الههً آبهای ایرانیان باستان یعنی اردویسور اناهیت یا همان ناهید اختصاص داشته است. هاشم رضی در فرهنگ نامهای اوستا مطالبی را در باب این رودخانهً اوستایی از کتاب پهلوی بندهشن نقل نموده اس است که آن را در این جا می آوریم:" در بندهشن، در فصل سیزدهم، هنگامی که از آفرینش سخن به میان است از رود ناهید گفتگو شده است. نخستین مرحله آفرینش، خلقت آسمانهاست. دومین مرحله، آفرینش آبهای جهان است. هنگامی که اهورا مزدا آبها را آفرید، آبها به سوی دریای فراخکرت (اقیانوس) که درجانب جنوب کوه البرز بر بسیط زمین گسترده شده بود سرازیر شدند. آبهای هزار دریاچه در این دریا جای دارد و هریک از این دریاچه ها، آبش دارای خواصی جداگانه است. دریاچه ها در کوچکی و بزرگی یکسان نیستند. پاره ای شان آن قدر بزگند که در چهل روز یک سوار ورزیده نمی تواند گردش را به پیماید. سر چشمهً این دریا از قلّهً البرز کوه می باشد که به واسطه رود اردویسور اناهیتا جاری میشود، تا به کوه هوکر برسد از صد هزار گذرگاه زرین می گذرد. در قلّهً کوه هوکر دریاچه مقدس اورویس قرار دارد. آبها پس از گذر ازآن همه گذرگاه، برای تصفیه شدن کامل به این دریاچه می ریزند. در سوی دیگر این دریاچه معبری قرار دارد که آبها پس از تصفیه شدن از آنجا خارج میشوند. آنگاه یک شاخه از این آبها جدا شده و از کوه اوسین دُم ( قوشه داغ ، زوج کوه سرچشمهً تلخه رود)به دریای فراخکرت جاری گشت. بقیهً آبها تبدیل به باران شده و بر سطح زمین فرو می ریزد. و سرچشمهً همهً این آبها، چشمهً اردویسور اناهیتا است." بر اساس همین اعتقاد به بانوی ایزد باکره آبهای کوه مقدس سبلان بوده که خاقانی شروانی چنین اشعاری سروده است: قبلهً اقبال قلهً سبلان دان کو زشرف کعبه وار قطب کمال است کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد جامهً احرامیان که کعبهً حالست در خبری خوانده ام فضیلت آن را خاست مر آرزوش قرب سه سال است رفتم تا بر سرش نثار کنم جان کوست عروسی که امهات جبال است چادر بر سر کشید تا بن دامن یعنی بکرم من این چه لاف محال است مُقعد چندین هزارسالهً عجوزی بکر کجا ماند این چه نادره حالست موسی و خضر آمده به صومعهً او صومعه دارد مگر فقیر مثالست هست همانا بزرگ بینی آن زال چادر از آن عیب پوشی زالست گفتم چادر ز روی بار نگیری بکر نهً شرم داشتن چه مجالست گفت پس از چارمه که چادر من باد خرقه کند بهر عرس جای جمال است از پس بکران غیب چادر غیرت بفکن خاقانیا که بر تو حلال است.
شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵
The Wousouns
The Wousounians are Bulgarians´ forgotten forefathers
Recently it has come to my knowledge that the Wousounians presented in ancient Chinese sources in Middle Asia are in fact the forefathers of the ancient Bulgarians:
1- According to ancient Chinese sources the Wousounians had red hair and blue eyes (a fact fore some, or majority of the Bulgarians).
2- They were so strong and numerous that the both the Huns And Chinese sent their princesses to their kings to become their wives. They had access to 30 000 bowman prepared to make war.
3- They were the worst neighbours to Huns. They appeared on the Huns´way to Europe and they disappeared from Middle Asia efter the Huns moved to Slavic tribes in Eastern Europe.
4- As the ancient Bulgarians they were grooms and most of their rich men possesed around 4000 horses each.
5- Accordin to historical indications they were in majority among the Utigurian and the Kutigurian Huns when they constructed the Bulgarian alliance. The Hun/Turkish word “bulgar” (dulolar) means “a collection of different peoples”. This name is contradictory to the name of the Sabirian Huns which means the ramified Huns. The name of Huns means Cavalry and the possesers of horses.
6- According to Chinese sources “their lifestyle was similar to that of the Huns” and was hence easier attached to the Bulgarian alliance.
7- Their language belonged, according to Herodotos and Turfan sources, to the Indo- European languages. It was more related to Russians (Western Traspians) an Tokharians which was more related to Western European rather than Indo- Iranian. The Wousounian names of their leaders are pronounced in Chinese as Kwenmo, Talo and Youtsi which are not Ural- Altaic.
The name of the Wousounians is Skythic (Indo-Iranian), which means “Those who have fine dogs”. According to Chinese sources They -under the name Khishko (“those who have fine dogs”)- believed themselves to descendants from two brown dogs as they had brown hair and blue eyes. In the Avesta (the ancient Iranian religious book) this mythical progenitor-dog is called Takhmoropa which means the doglike hero. Furthermore the ancient Iranian myths in the Sandbad book talk about a big and strong dag called Uzin (Uzin),which is a variety of Wouson. In the Skythian myths, retold by Herodotos, he is named Arpoxais (the winged dogs king, or the king of “Europa= the fine wagons land”) as king of the Traspian (“grooms”, Wousouns and Russian) and Katiarian (Sauromats; Serbo-croats´ forefather)
It is false theory that the Huns have mixed with Hungarians (Neurians) and built the Magyars nation: The Hungarians (Magyars) are just the famous mythical Wolf howling (wolf figure being) Neurians, in Herodotos history, because their third name, i.e Hongri (Öngör), means the people of magician (=Neurian, Magyar) in Turkish (not the folktribe of the Huns Which might be considered). To prove that the ancient Bulgarian scripts which are blieved to be mixed with Macedonian language in fact are written in Wousoun slavic. It seems to have been white Huns (The Hoautians, “the glorified people”), who lived in middle Asia, not have been another large group of the Wousounians because their language was Skythian (Sanskrit-Iranian) which can be described as a blending between Iranian languages and Sanskrit. Concerning the Katiarian we must add that they were parted in three large groups when they lived between the rivers Don and Volga and the areas around: The name of Jazikian means “bow shovlers” in hungarian. In Iranian myths they are mentioned as Serv- king which means the royal Serbs. The Amazons, which means the “those deressed in armour”, have been forefathers of the Croats, i.e the royal Sauromats (=Basilies; Siraks). The Antaian Sauromats means “by the side living Sauromats- sarmats” (=“Bosnians”).
Sauromats
Sauromats are forefathers of the Serb-Croats
Milan Hustich proves with the help of handreds of Aryan words included in the Croatian laguages that the Croats derive their origen from Aryan (indo- iranian) tribes. They are the forefathers of the Serbo-Croats. This can be concluded from Milan Hustich thesis which Tadeusz Sulimirski (the auther of the book of the sarmats) also confirms. The second language of the Sauromats was Skythian, an indo-iranian language. We know that the Sauromats had lived between two Aryan tribes; one in the east and one in the west and that their language adn culture had been influenced from them. Herodotos proves that the ancient home district of the Sauromats (Sarmats) was situated between the rivers Don and Volga. West from these lived the Skythian (the Skolot). They were ruled by an indo- iranian tribe. The name of Skythian mythical king was Kolaxais: the first part of his name, i.e kola is an Aryan word meaning family, and the sekond part of this name, i.e xais is an iranian word meaning king. The name of the Skythian (Slovons´ forefathers, Skolo-t) means bowl in the ancient Indo- German language but originally the word skolo (bowl) comes from Skythian and Persian. Their subdued peple war slavic tribes which their name derives from the royal Skythian´s own name, i.e Skolot (Skolo-t): Suffixen “t” is marking the plural form in Skythian, and the name Skyth is greece word meaning bowl, the Sun´s symbol.
To the east of the Sauromts lived av Slavic tribe whose wives were equal to men. They were called Issedones (= Jazics; “the people of the bowmen”, Serbs´forefathers). They altred their the skulls of their children. This tradition was also carried out by the Alans and Sauromts. Furthermore the Sauromts society was matirarchical as was the Issedons. That is why Plinius the older was of the opinion that the Serbs was an Alanian tribe like their neighbours to the est. A big mistake in historyography that struck the Sauromats were considered being a Slavic people and closely related to the Iranians. The problem occured when the ancient Iranians considered themselves being closely related to the Sauromats. The Avesta (the old holy book of the iranians) pays tribute to the Sauromats calling them Sairima (“free´mens”, or “the royal rulers”). The Rman writers Plinius and Diodrus have written that”Iranians say that the Sauromats are related to us”. The Sirak (the royal ruling Sarmats”) is their other Iranian/skythian name.
According to Herodotos the native tounge of the Saromats was Amazonian, a language which differed so widely from Skythian that they could not understand each other. But Sauromts had access to their second and international language Skythian, though their dialect was poor depending on their Amazon mothers failed in teaching the feather language (Skytian) in a acceptable way. We know that Sauromats moved to the Balkan Peninsula and to Poland during 300- 150 B.C. Here they were called Sarmatians , Jazigs and Ixamatians (“those with metallic helmets”.
The etymological evidences listed below show us that Serbo-Croats are descendans from Sauromts/ Issedons:
1- The word Sauromat (the variety sau-roh-imati) means in Slavic languages “people who are dressed in armour. The letter prt of the variety of this word mean ring-mail or scaly armour in Sanskrit and Skythian. The name Sauromt has originally belonged to the Croats; that their name meaning “dressed in armour” in Latin.
2- Their Iranian ,i.e Sairima means in Medic- Skythian “the people of all suitors”, which is synonym to the Skythian name of Sauromats,i.e Catiars.
3- The mtthical name Amazon also means”people that are completly dressed in armour and scaly armour”. The name Amazon has been common for the Sauromats with the exeption of the Issedons (the bowmen). They have been forefathers of the Croats;i.e Sauromats.
4- The name of the Serbs in the variety Sarb (=Sarva) means in the Skythian and Sanskrit “all whole and free people”). The Skyths also called Serocroats (Sauromts/ Issedons) Catiars, which has the same meaning as Serb and Croat in the ancient Iranian: The Skythic languages belonged to Iranian language groups though the vocabulary is closer to Sanskrit. The Serb has been another name for Issedons (Jazics).
5- The name of the Croats (Hrovat) means the people of the Suitors and free´men in the anciant Iranian languages and it means “those that dressed in armour” in Latin. This is also applicable to the Amazons (“those dressed in armour”) which has been the synonymous name of the leading group of the Sauromats ( Sirika which means the royal leaders in the ancient Iranian languages). The Name Jazic means bowmen in the Hungarian, which has been synonymous to Issedon, i.e the forefathers of the Serbs. Antayian Sarmats have been the forefathers to the Bosnians: The words being synonymous meaning “those by the side livning Sarmatian people”. We know the Sauromats (which means the possesers of swords in the old persian) with their Long swords and scaly armour have been the ancient Chevalies (Katafrakts). It is a remarkable the name Hrovat (Crovat) in the Avesta is synonymous with Serb in Sanskrit meaning the people of the suitors.