شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۷
معنی سنسکریتی نام مازندران
جالب است که نام مازندران را در سنسکریت و کُردی می توان به معنی محل درندۀ بزرگ (ببر) گرفت. از اینجا معلوم میشود چرا به گفته والری فلاک مردم مازندران سگان را گرامی می داشته اند و کاسپیان (گرامی دارندگان سگان) نامیده می شده اند:
महन् adj. mahan (mazan) big
दारण adj. dAraNa teari
جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۹۷
بررسی اساس تاریخی اصحاب ایکه، اصحاب کهف، اصحاب رقیم و اصحاب الاُخدود
اصحاب ایکه (اصحاب سبت)
دکتر محمد خزائلی در کتاب خود "اعلام قرآن" با آوردن معنی لفظی سرزمین ایلا (سرزمین بیشه ها) گره معمای اصحاب سبت برای تحقیق قاطع ودقیقتر آماده کرده است. وی در تألیف خود به درستی سرزمین ایلا (ایله) را با مترادف قرآنی اش "ایکه" یعنی سرزمین بیشه ها مطابقت داده است. نگارنده بیش از یک دهه است این نام سرزمین اخیر را با نام سرزمین روسیه (به روسی یعنی سرزمین بیشه ها) تطبیق داده و پیامبر اساطیری این مردم را با کولاکسائیس اساطیر سکایی (یعنی فرمانروای قبایل شمالی) را یکی در یافته ام که مطابق شعیب (رهبر ملوکوتی قبایل متعدد) پیامبر اصحاب ایکه مطابقت دارد.
اصحاب سبت و اصحاب ایکه/ایله (صاحبان "سرزمین بیشه= روشیا") قرآن در واقع اشاره به مردم روس و خرسان (روسان) سمت قطب شمال بوده است اصحاب سبت قرآن که در سورۀ اعراف قرآن یاد شده و در تفاسیر با همان مردم اصحاب ایکه/ایله قرآن یکی گرفته شده است، مربوط به روسیه و نواحی سمت قطب شمال است. چه در نقشه های جغرافیایی و نجومی قدیم اروپا، سپتن تریونال رگیون و سپتن تریو به ترتیب در لاتین به معنی محل هفت ورزاو، نماد قطب شمال و هفت ستارۀ پرنور خرس بزرگ و خرس کوچک قطبی در نجوم هستند و در روایات اساطیری اسلامی این اخبار سرزمین سمت روسیه (روشیه، یعنی سرزمین بیشه ها) و هفت ستاره نماد قطب شمال را که از قدیم در هم آمیخته در نظر گفته میشده اند، تحت نام سرزمین اصحاب سبت در سمت ایله (سرزمین بیشه ها) آمده است و تصور شده است که این مردم این منطقه خرسان ماهیخوار قطبی به سبب ماهیگیری در روز شنبه (سبت) بر اثر غضب خداوندی به بوزینه یا خوک تبدیل شده اند. ولی در واقع سبت در اینجا صورتی از همان سپت لاتینی به معنی هفت بوده و از بوزینگان/خوکان ماهیگیر مذکور در اساس خرسان شمالی و قطبی و خود روسها (به لفظ اسلاوی یعنی خرسها) منظور بوده اند : لابد از سرزمین ایله (بیشه ها) همان روسیه (روشیه، به روسی یعنی سرزمین بیشه ها یا سرزمین مردم اسب پرور) و خود مردم روس (به زبانهای اسلاو به معانی خرس و بیشه) مراد بوده است که در اوستا تحت نام وئوروبرشتی یعنی سرزمین بیشه های گسترده ذکر شده است. یعنی اوستا، روسیه را به معنی سرزمین بیشه ها و قرآن در مجموع آن به معنی سرزمین بیشه ها و سرزمین خرسان ماهیگیر گرفته است. نام قوم مدین (دانا) و شعیب (فرمانروای قبایل) روایات قرآنی هم که در رابطه با نام اصحاب ایله/ایکه آمده اند به وضوح یاد آور نام کشورگشای بزرگ اسکیتی مادیا (افراسیاب) و خود کولاکسائیس (پادشاه قبایل) یعنی فرمانروای اساطیری تمامی اسکیتان (از جمله ملل آرپوکسائیس یعنی تراسپیان و کاتیاریان) هستند. نام برادر بزرگتر کولاکسائیس، لیپوکسائیس (پادشاه سرزمین زیبا= به یونانی ایو-روپه) آمده و فرمانروای اوکاتیان (مردم سرزمین هموار= لهستانیها/پولن ها) به شمار رفته است.
اسطورۀ اصحاب سبت بر اساس منابع مسلمین (بر گرفته از سایت غدیر): "و اسئلهم عن القريه التى كانت حاضرة البحراد يعدون فى السبت اذتاتيهم حيتا نهم يوم ستبهم شرعا...(سوره اعراف : 164) موسى بن عمران به بنى اسرائيل تعليم فرموده بود كه درايام هفته يك روز را به عبادت خدا اختصاص دهند و كارهاى دنيائى و خريد و فروش راتعطيل كنند. روزى كه براى اين كار تعيين شد، روز جمعه بود ولى بنى اسرائيل خواستند كه روز عبادت آنها روز شنبه باشد و به همين جهت روز شنبه روز عبادت بنى اسرائيل و روز تعطيل آنها شد. روزهاى شنبه ، موسى بن عمران ، در مجمع بنى اسرائيل حاضر مى شد و آنها را موعظه مى كرد و پند مى داد. سالها به اين ترتيب گذشت و بنى اسرائيل روز شنبه را محترم مى شمردند. و آن را مخصوص عبادت خداوند مى دانستند و در آن روز كسى دست به كارى از كارهاى دنيا نمى زد و فقط به عبادت و ذكر و تسبيح و تقديس پروردگار مى گذشت . موسى از دنيا رفت و تغييراتى در زندگى بنى اسرائيل بوجود آمد و تحولاتى ايجاد شد، اما اين روش (احترام از روز شنبه) در ميان بنى اسرائيل همچنان ادامه داشت . دوران پيامبرى داود فرا رسيد و در آن زمان جمعى از بنى اسرائيل كه در قريه یا سرزمین «ايله » (بیشه) در كنار دريا سكونت داشتند احترام روز شنبه را از بين بردند و بر خلاف فرمان موسى در آن روز دست به صيد ماهى زدند و آن داستان از اين قرار بود: روزهاى شنبه كه صيد ماهى بر آنها حرام بود، كنار دريا ماهى بسيار ديده مى شد و در روزهاى ديگر ماهى ها به قعر دريا مى رفتند و به ساحل نزديك نمى شدند. دنيا پرستان بنى اسرائيل ، دور هم نشستند و با يكديگر گفتند: بايد فكرى كرد و از اين رنج و زحمت خلاص شد. روز شنبه كنار دريا ماهى فراوان و صيد آسان است و روزهاى ديگر ماهى ها در دل دريا مى روند و ما با زحمت بى حساب و رنج طاقت فرسا موفق به صيد آنها نمى شويم . در همان مجلس تصميم گرفتند نقشه اى بكار برند و از ماهى ها استفاده كنند و آن نقشه اين بود كه نهرها و جدولهائى از دريا منشعب كنند و ماهى ها را در آن محبوس كنند و در روز يكشنبه اقدام به صيد آنها نمايند. همين كار را كردند و نهرهائى را از دريا جدا نمودند، روزهاى شنبه ماهيها آزادانه در آن نهرها مى آمدند ولى هنگام شب كه ماهيها مى خواستند به دريا بر گردند جلو نهرها را مى بستند و آنها را در نهرها زندانى مى كردند و روز بعد همه آنها را صيد مى نمودند. خردمندان و متدينين قوم ، آنها را نصيحت كردند و از مخالفت امر خداوند بيم دادند؛ ولى نتيجه نداد و در دل آن گروه دنيا پرست تأثيرى نكرد. مدتها به اين ترتيب گذشت و متدينين از پند و نصيحت گنه كاران خود دارى نمى كردند. ولى چون نصايح آنان بى اثر بود، جمعى از آنها دست از موعظه كردن كشيدند و سكوت كردند و حتى به نصيحت كنندگان مى گفتند: چرا اينقدر به خودتان زحمت مى دهيد و چرا موعظه مى كنيد كسانى را كه خدا وند هلاكشان خواهد كرد، يا به عذاب دردناكى گرفتارشان خواهد فرمود. نصيحت كنندگان مى گفتند مااين قوم را پند مى دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم . بارى سخن خردمندان اثرى نكرد و آن گروه بكار خود ادامه دادند و به صيد ماهى مشغول بودند و از اين عمل اظهار خوشحال مى كردند و آن را موفقيتى براى خود مى شمردند. چون به اين منوال روزگارى گذشت و سخن حق در آن مردم گنه كار سودى ننمود، خداوند متعال آن جمعيت سركش را به صورت حيواناتى مسخ كرد و پس از سه شبانه روز عذابى فرستاد و آنان را هلاك كرد. و تنها كسانى كه نهى از منكر مى كردند از عذاب خدا مصون ماندند."
اصحاب کهف و رقیم
در فرهنگ فارسی معین نام دقیانوس به درستی به ترایانوس دکیوس فرمانروای رومی آزار دهنده مسیحیان نسبت داده شده است. ولی تصور شده است که نام دقیانوس از تحریف دکیوس (دقیوس) عاید شده است، در حالی که به وضوح به نظر می رسد آن تلخیص دو عنوان دکیوس-ترایانوس وی بوده باشد.
به نظر می رسد چادر رومی ده نفره یعنی دکانوس به عنوان غار(cave، کهف) هم در اسطوره دخالت داده شده است. لابد از همین روی محمد بن جریر طبری عده اصحاب کهف را با سگ آنها ده نفر دانسته است.
دکیوس ترایانوس از جمله قدیس مرکوریوس (مرد پیام) سردار سکایی الاصل زادۀ شهر اِسکِنتوس کپادوکیه ترکیه (محل رسا کنده شده) را به قتل رسانده بود. شهر اسکِنتوس با توجه به معنی لفظی آن می تواند همان شهر مجموعه غارهای درین کویی کپادوکیه بوده باشد. معنی نام اسکنتوس (رسا کنده شده) یادآور نام اصحاب رقیم (نوشته) است. لابد نام قوم وی سکا بوده است که در اساطیر به صورت سگ اصحاب کهف در آمده است.
نامهای شهر فیلادلفیا (محبت برادرانه) و افسوسِ (مطلوب) متعلق به اصحاب کهف هم در روایات مسیحی یادآور نام فیلوپاتر (دوستدار پدر) متعلق به مرکوریوس و زادگاه وی اِسکِنتوس (محل رسا کنده شده) به نظر می رسد.
نام معروفترینِ فرد اصحاب کهف یعنی یملیخا (مشاور سؤالات) به وضوح مطابق ترجمه سامی نام مرکوریوس (مرد پیام) می نماید.
در سوره کهف به اصحاب کهف و اصحاب رقیم اشاره شده است. اصحاب رقیم (نوشته) از سوی دیگر سنگبشته های داریوش را به یاد می آورد ولی چنانکه اشاره شد اصحاب کهف و دقیانوس بیش از آنکه نشانگر داریوش و مغلوبین به زنجیر کشیده شده اش باشند یاد آور دکیو[س-ترا]یانوس فرمانروای رومی است. ولی قبلا در زمان آریامهری محققی در رادیو نام دقیانوس را با داریوش می سنجید. اگر اصحاب کهف را همین اصحاب رقیم منظور بداریم معلوم میشود که کتیبه بیستون نیز با داستان اصحاب کهف و رقیم ارتباط داده میشده است. خصوصا که از ۱۰ نفر به زنجیر کشیده نفر آخری سکونخا فرمانروای سکاها است که لابد در اساطیر به صورت سگ اصحاب کهف ظاهر شده است. در این صورت نام دقیانوس در اساس از ترکیب شکل اکدی نام داریوش یعنی «داریاموس» و غار-چادر ده نفره رومی (دکانوس) برگرفته شده است.
اصحاب الاُخدود
موضوع اصحاب الاُخدود قرآن و شان نزول این آیه مشخص است و آن بابت بلیه بزرگی بوده است که بر اعراب جاهلی نازل شد و آن عذاب چیزی نیست جز تنبیه یاغیانِ جاهلی بدستِ هوبِه سُنبا یا همان شاپور دوم (ذوالاکتاف) که شانه های آنها را با زنجير به یکدیگر دوخت.
اصحاب الاُخدود که در قرآن، سورۀ البروج از ایشان به صراحت سخن رفته، بی تردید همان اعرابی بوده اند که شاپور دوم ساسانی در تلافی تجاوز ایشان به سرزمینهای آبادِ ايرانيه بین النهرین، آنان را کشتارنموده و برای عبرت سایرین کتف یا سینهً جملگی ایشان را سوراخ کرده بود. مورخین قدیم اسلامی از جمله محمد بن جریرطبری، پادشاه عامل کشتار اصحاب الاُخدود (صاحبان شکاف) را ذوالنواس (صاحب شکافها) ذکرکرده اند. و ما می دانیم که در تاریخ دنیا فرد شاخص این امر همان شاپور دوم ساسانی، ملقب به شاپور ذوالاکتاف (به پهلوی هوبه سُنبا یعنی سوراخ کنندهً شانه ها) است که در قرن چهارم میلادی میزیسته است، ولی برخی تواریخ اسلامی تاریخ وقوع کشتارِ اصحاب الاُخدود را حدود دو قرن بعد یعنی آغاز قرن ششم میلادی ذکر نموده اند.
همچنین در تفاسیر قرآنی ذکر شده است که شکافهای ایجاد شده بر شانه های اعراب صحرانشین مهاجم را استعاره از کانال بزرگی دانسته اند که بروی زمین ایجادشده وبه جهت در آتش افکندن این متمردین از دین و آیین مرسوم و کهنه محلی بوده است و آنان را در آن کانال سوزانده اند! در حالی که به حکم منطق برای سوزاندن یک عده کافر دین و آیین کهن دیگر نیازی برای ایجاد یک خندق عظیم و پر خرج در پیش ایل و عائلهً این ناکرده گناهان نبود، لذا بسیار منطقی است که در اینجا موضوع ایجاد حُفره سوزناک را نه دردل زمین، بلکه همانطور که تواریخ گواهی میدهد بر کتفهای یک عده زیادی از اعراب صحرانشین بدانیم که رفاه خود را در غارت سرزمینهای آباد همسایه میدیده اند.
موضوع آتش در این سوره را می توان به سنت آتش پرست دانستنِ ساسانیان منجمله شاپور دوم و سپاه وی منسوب نمود، خصوصاٌ آن که قرآن با کلماتی از آتش اصحاب الاُخدود یاد میکند که یادآور کنار آتش قرارگرفتن زرتشتیان میباشد! و متن آیه چنین است :
"... سوگند به آسمانی که دارای برجهاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواه و مورد گواهی، مرگ بر آتش افروزان گودال پرآتش، آتشی دارای هیزم و آنگاه که آنان بر کنار آن نشسته بودند. و آنان بر آنچه در حقّ موًمنان می کردند، گواه بودند..."
در مورد مؤمن خوانده شدن این اعراب مغضوب گفتنی است: "گویند گروهی از اهل حیره نزد کسری انوشیروان رفتند که نامشان همه با عبد شروع میشد. کسری گفت : پس شما همه عباد هستید. یا چون شاهپور به آنان حمله کرد، ایشان شعاری از این قرار برگزیدند: یا آل عبادالله، از آنجا آنها را عباد خواندند... از سوی دیگر گروه بیشماری از اهل حیره به آیین مسیحیت گرویده بودند که به دستههای مختلفی تقسیم میشدند و هر دسته از یکی از مذاعب نصاری پیروی میکردند. در این میان نسطوریان بزرگترین جمعیت مسیحی را تشکیل میدادند. دلیل آن نیز پناهنده شدن گروهی از ایشان به دربار ایران و حمایت ساسانیان از آیین آنان بوده است. (از ویکیپدیا)"
به هر حال در تفاسیر، گناه این متمردین رابر خلاف اصل آن، نه سنت غارت و چپاول و آدمکشی صحرانشینان! چنان که بعدها زیر لوای اسلام صورت گرفت، بلکه تجاوز از حریم دین و آیین تفسیر کرده اند و پیداست که در اصل روایت قرآنی از حادثه بزرگ سرکوب تعداد کثیری ازجنگجویان مهاجم عرب شبه جزیرهً عربستان سخن می رفته است، نه فی المثل گناه بی گناهی مسیحی شدن یک عده قلیلی از یهود چنانکه بعدها تصّور گردیده و موضوع چندان با اهمیتی نبوده و آبی را از آب تکان نمیداده است. تعّجب آور است که نه از مورخین و محققین جدید و نه از مورخین قدیم کسی بدین موضوع اهمیت خاصی نداده و بدان پی نبرده است گرچه همین موضوع ظاهراٌ ساده برای نگارنده نیز به مدت سه دهه لاینحل مینمود. ظاهراً حتی مولوی نیز در مثنوی معنوی بدون نام بردن از اصحاب الاُخدود روایت جعلی و مصادره به مطلوب شدۀ سوزانده شدن یهودیان مسیحی شده را چنین به نظم کشیده است:
بعد ازین خونریز درمان ناپذیر/ کاندر افتاد از بلای آن وزیر
یک شه دیگر ز نسل آن یهود/ در هلاک قوم عیسی رو نمود
گر خبر خواهی ازین دیگر خروج /سوره برخوان و السما ذات البروج
سنت بد کز شه اول بزاد/ این شه دیگر قدم در وی نهاد
هرکه او بنهاد ناخوش سنتی / سوی اونفرین رود هر ساعتی
نیکوان رفتند و سنتها بماند/ و ز لئیمان ظلم و لعنتها بماند
آن جهود سگ ببین چه رأی کرد/ پهلوی آتش بتی برپای کرد
کآنک این بت را سجود آرد برست / ورنه آرد در دل آتش نشست
چون سزای این بت نفس او نداد/ از بت نفسش بتی دیگر بزاد
مادر بتها بت نفس شماست / زانک این مار و این بت اژدهاست
آهن و سنگست نفس و بت شرار/ آن شرار از آب میگیرد قرار
سنگ و آهن زآب کی ساکن شود/ آدم با این دو کی ایمن بود
ناصحان گفتند از حد مگذران / مرکب استیزه را چندین مران
ناصحان را دست بست و بند کرد/ ظلم را پیوند در پیوند کرد
بانگ آمد کار چون اینجا رسید / پای دار ای سگ که قهر ما رسید
بعد از آتش چهل گز بر فروخت/ حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
اصل ایشان بود زآتش ابتدا/ سوی اصل خویش رفتند انتها
هم ز آتش زاده بودند آن فریق / جزوها را سوی کل آمد طریق
آتشی بودند مؤمن سوز و بس / سوخت خود را آتش ایشان چو خس
اسطورۀ اصحاب فیل، نبرد وهرز دیلمی و مسروق ابرهانی به حالت نیمه استعاره است
طیر ابابیل سورۀ الفیل قرآن که به معنی مرغان پراکنده گرفته شده است در اساس همان لشکر وهرز تیر انداز دیلمی است که توسط انوشیروان از تیسفون بابل برای مقابله با فیل سواران حبشی به یمن فرستاده شده بوده است:
محمد جواد مشکور در کتاب خود ایران در عهد باستان می آورد: "در آغاز قرن ششم میلادی حبشی های مسیحی به عربستان حمله برده و یمن را به تصرف در آوردند. سردار حبشی که یمن را فتح کرد، ابرهه نام داشت. وی کلیسایی به نام قلیس در صنعا پایتخت یمن بنا نهاد، و آن را خواست مرکز حج عرب قرار دهد و برای خراب کردن خانه ی کعبه به مکه روی آورد. ولی چنانکه در تواریخ مسطور است موفق نشد و به علت طاعون [منظور سنگریزان اساطیری] در سال 542 میلادی از نیمه راه باز گشت."
اینکه ابرهه خیال تصرف مکه را داشته می تواند حقیقت داشته باشد ولی اینکه صرفاً برای ویران کردن معبد کعبه دست به چنین اقدامی ناموفق زده باشد، منطقی به نظر نمی رسد؛ چون در آن عهد خانه کعبه برای کل مردم شبه جزیره عربستان، از جمله یمن، معبد مرکزی مهمی به شمار نمی رفته است که احساس دینی مسیحی متقابل ابرهه را بر انگیخته باشد. ثانیاً چنانکه تصور شده عهد وی با ولادت محمد تقارن نداشته است. لذا این گفته از ساخته های پسینیان در آغاز عهد اسلامی است و در این رابطه موضوع دیگری که آن را معجزه عهد ولادت پیامبر اسلام شمرده اند، مّد نظر بوده است. چه از سوی دیگر با اندکی دقت معلوم میگردد داستان ابابیل و اصحاب فیل مربوط به لشکر ایرانی وهریز (وهرز) می باشد که در حدود سال 570 میلادی (عهد تولد محمد پیامبر اسلام) با لشکری به تعداد 800 نفر محکوم جنگی در 8 کشتی از راه خلیج فارس به یمن رسید. دو کشتی وی در راه غرق شد، و شش کشتی با 600 تن به سواحل حضرموت رسیدند. فرمانده حبشیان وقتی این گروه اندک را دید، اعتنایی نکرد اما بسیاری از مردم یمن که از بیداد حبشیان به تنگ آمده بودند، با لشکریان ایران توأم شدند و شمارهٔ این گروه را پنجاه هزار تن نوشتهاند. مردم به فرماندهی این گروه توانستند حبشیان را از یمن بیرون کنند و حتی آنها را دنبال کردند و تا حبشه تاخت و تازهایی نمودند و سیف بن ذی یزن را به پادشاهی یمن نشاندند. به این ترتیب از آن پس یمن فرمانبردار ایران شد و سیف بن ذی یزن نیز خراج به دربار ایران می فرستاد ولی چندی نگذشت که چند تن از حبشیان که در خدمت او مانده بودند، او را کشتند. وهرز دوباره از طرف انوشیروان مأمور شد که فتنهٔ یمن را فرو نشاند و خود از طرف دولت ساسانی در آنجا به حکمرانی بپردازد. بدینگونه تا ظهور اسلام مردم یمن تبعیت از حکمرانان ایرانی میکردند و بازماندگان گروهی که انوشیروان به یمن فرستاد را اعراب ابناء احرار مینامیدند.
طبری، ماجرای رویارویی وهرز و شاه حبشیِ یمن را چنین روایت کرده است:
"… و چون سپاه برای جنگ ایستاد، وهرز گفت: «شاه آنان را به من بنمایید.«
گفتند: «آن مرد را که بر فیل نشسته و تاج بر سر دارد و بر پیشانی او یاقوت سرخ هست میبینی؟«
وهرز گفت: «آری«
گفتند: «شاهشان همان است.«
…آنگاه کمان به زه کرد و چنانکه گفتهاند از بس سخت بود که کس آن را زه نتوانست کرد و بگفت تا ابروهای وی را ببستند. آنگاه تیری به کمان نهاد و سخت بکشید و رها کرد که به یاقوت پیشانی مسروق خورد و در سر وی فرو شد و از پشت سر به در آمد و از مرکب بیفتاد و حبشیان بر او گرد آمدند و پارسیان حمله بردند و هزیمت در حبشیان افتاد…"
دلیل این گفته سوای تقارن عهد تولد پیامبر با واقعۀ اصحاب فیل و آمدن وهریز، وجود نام ابابیل به عنوان مخاصمین در کنار نام اصحاب فیل است که در عربی به معنی دسته های پراکنده و نیز به معنی دسته پرندگان است که حالت مفرد اصلی ایرانی آن یعنی از از ابابیل همانطور که گفته شد سپاه ارسالی انوشیروان از شهر تیسفون سرزمین بابل است یعنی در اصل سپاه وهرز منظور است که از راه دریا برای نبرد با آل ابرهه به یمن رسیده بودند.
لابد نام ایرانی وهریز یا وهرز (به ظاهر یعنی خوب آراینده صفوف لشکر) در نزد اعراب یمنی به صور فریز و فرِز هم تلفظ میشده است که بدین هیئت اخیر به معنی نشانه رفتن و تخته سنگ مجزا شده آمده است. لابد موضوع سنگریزی ابابیل بر سر فیلان لشکر حبشی آل ابرهه از همین معانی وهرز (وهریز) و سپاهیان دریانورد بابلی وی (ابابیل) بر خاسته است؛ بعلاوه اینکه تیر وهرز سنگ یاقوت سرخ پیشانی مسروق ابرهانی سپاه رهبر سپاه فیل سواران حبشی را شکافته بر مغز او اصابت کرده بود.
در اینجا داستان اصحاب فیل را به عینه از سایت مجازی قرآن نقل می کنیم:
داستان اصحاب فيل و هلاكتشان در قرآن
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ تَرَ كَيْف فَعَلَ رَبُّك بِأَصحَبِ الْفِيلِ(1)
أَ لَمْ يجْعَلْ كَيْدَهُمْ فى تَضلِيلٍ(2)
وَ أَرْسلَ عَلَيهِمْ طيراً أَبَابِيلَ(3)
تَرْمِيهِم بحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ(4)
فجَعَلَهُمْ كَعَصفٍ مَّأْكولِ(5)
به نام الله رحمان و رحيم
. 1آيا نديدى پروردگارت چه بر سر اصحاب فيل آورد؟
. 2آيا نقشه هاى شومشان را خنثى نكرد؟
. 3آرى، پروردگارت مرغانى را كه دسته دسته بودند، به بالاى سرشان فرستاد.
. 4تا با سنگى از جنس كلوخ بر سرشان بكوبند.
. 5و ايشان را به صورت برگى جويده شده درآورند.
((سوره مباركه فيل))
در اين سوره به داستان اصحاب فيل اشاره مى كند، كه از ديار خود به قصد تخريب كعبه معظمه حركت كردند، و خداى تعالى با فرستادن مرغ ابابيل و آن مرغان با باريدن كلوخهاى سنگى بر سر آنان هلاكشان كردند، و به صورت گوشت جويده شان كردند. و اين قصه از آيات و معجزات بزرگ الهى است ، كه كسى نمى تواند انكارش كند، براى اينكه تاريخ نويسان آن را مسلم دانسته، و شعراى دوران جاهليت در اشعار خود از آن ياد كرده اند اين سوره از سوره هاى مكى است.
))الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل((
منظور از ((رؤ يت)) معناى لغوى آن يعنى ديدن به چشم نيست، بلكه علمى است كه به مانند احساس با حواس ظاهرى ظاهر و روشن است. و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه مگر علم يقينى پيدا نكردى كه چگونه پروردگارت با اصحاب فيل رفتار كرد، و اين قصه در سال ولادت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) واقع شد.
((الم يجعل كيدهم فى تضليل ((
مراد از كيد آنان سوء قصدى است كه در باره مكه داشتند و مى خواستند بيت الحرام را تخريب كنند، و كلمه ((تضليل)) و ((اضلال))هر دو به يك معنا است، و كيد آنان را در تضليل قرار دادن ، به معناى آن است كه نقشه آنان را نقش بر آب ساخته، زحماتشان را بى نتيجه سازد، آنها راه افتادند تا كعبه را ويران كنند، ولى در نتيجه تضليل الهى، خودشان هلاك شدند.
)) و ارسل عليهم طيرا ابابيل((
كلمه ((ابابيل)) - به طورى كه گفته اند - به معناى جماعت هايى متفرق و دسته دسته است ، و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى جماعت هاى متفرقى از مرغان را بر بالاى سر آنان فرستاد. و اين آيه، و آيه بعديش عطف تفسير است بر آيه ((الم يجعل كيدهم فى تضليل)).
)) ترميهم بحجاره من سجيل((
يعنى آن ابابيل مرغان اصحاب فيل را با سنگ هايى كلوخين هدف گرفتند. و معناى كلمه ((سجيل)) در قصص قوم لوط گذشت . ((فجعلهم كعصف ماكول))
كلمه ((عصف)) به معناى برگ زراعت است، و عصف ماكول به معناى برگ زراعتى - مثلا گندم - است كه دانه هايش را خورده باشند، و نيز به معناى پوست زراعتى است مانند غلاف نخود و لوبيا، كه دانه اش را خورده باشند، و منظور آيه اين است كه اصحاب فيل بعد از هدف گيرى مرغان ابابيل به صورت جسدهايى بى روح در آمدند، و يا اين است كه سنگ ريزه ها (به درون دل اصحاب فيل فرو رفته) اندرونشان را سوزانيد.
بعضى هم گفته اند: مراد از ((عصف ماكول)) برگ زراعتى است كه آكال در آن افتاده باشد، يعنى شته و كرم آن را خورده و فاسدش كرده باشد. و آيه شريفه به وجوه ديگرى نيز معنا شده كه مناسب با ادب قرآن نيست.
سهشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۷
کارا (خَرَ، کهَرَ) به معنی سترگ و انبوه بوده است
کهَرَ در سنسکریت به معنی سترگ و انبوه به صور شره (کره، کارا)، کاره و کار (خَر، خارا) و کارگ به ترتیب در ژرمنی و روسی و فارسی باستان و ارمنی به گروه کثیر باقی مانده است. بر این اساس نامهای کاراباغ و کاراکلیسا به معانی دارای باغهای انبوه و کلیسای بزرگ و سترگ هستند. نام ترکی قره داغ بعداً به قیاس از نام کاراباغ ساخته شده است. به ظاهر به نظر می رسد نام فارسی خرچنگ به قیاس از کلمۀ کارسین-اوس یونانی (خرچنگ) پدید آمده است.
یکشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۷
داستان جشن یهودی پوریم، یادآور جشن مگافونی (مغ کشی) عهد داریوش و جشن تولد خشایارشا است
نامهای خشایارشا (خشیَه-اَرِشَ= پادشاه نیرومند) و اخشوروش (اخشاه-ویرو-اوش، شاه نیرومند) که مترادف به نظر می رسند به صورت نام خشایارشا و لقب داریوش اول در جشن پوریم به هم رسیده اند. دستور کشته شدن مُردِخای (خواهان کشتن) یادآور همان دستور خشایارشا مبتنی بر ذوب تندیس مردوک (Marduk, Merodach، کُشنده) خدای بابل و کشته شدن مسیستس (خواهان کشتن یا خواهان بزرگی) همسر ارتاینته (نجیب دلپذیر) و برادر خشایارشا است و نیز کشته شدن هامان (دارای زمزمه های دینی خوب) مطابق کشته شدن گائوماته مغ به توسط داریوش و جشن مغ کشی اولاد وی است:
نگارنده قبلاً در وبلاگ خود فرهنگ و اندیشه مقاله ای تحت عنوان "جشن آتش پوریم یهود (هامان سوزی) ریشه در جشن آتش چهار شنبه سوری دارد" آوردم که سایت وزارت خارجه اسرائیل نیز آن را به عینه از این وبلاگ بازگویی نموده است. در اینجا به جنبه هایی از این مطابقت می پردازم که در گفتار قبلی از آن غفلت شده است.
اخشوروش (شاه نیرومند) که در کتاب اِستر (ایشتار) آن را معادل خشایارشا و ملکه وَشتی را همان آمستریس همسر وی گرفته اند. از سوی دیگر اخشوروش مطابق خود داریوش قاتل گائوماته بردیه (هامان= دارای زمزمه های دینی خوب) است. استر (ایشتار، به قول کتسیاس ملکه فاحشه مقدس بابلی، در اینجا منظور آتوسا دختر کوروش یا ارتاینته عروس داریوش) همان طور که هرودوت اشاره می کند آتوسا مادر خشایارشا ابتدا همسر گائوماته بردیه بعد همسر داریوش بوده است و از خود مردوخای ( در معنی شاهکش) پسر عموی استر نیز در اساس داریوش مدّ نظر بوده است. ولی در مقام آنکه دستور قتل او داده شد سوای مسیستس برادر مقتول خشایارشا، مطابق مجسمه طلایی مردوک در بابل است که خشایارشا بعد از فرو نشاندن شورش بابل دستور ذوب آنرا داد. نویسندگان کتاب استر تورات این وقایع مربوط به خشایارشا و واقعۀ مغ کشی پدرش داریوش را در کتاب استر تورات در هم آمیخته اند.
مطابق کتیبه بیستون تاریخ جشن روز مغ کشی پارسیان شاخه داریوش قتل او داده شد یعنی تاریخ قتل گائوماته بردیه دهم باگایادیش (29سپتامبر) بوده است که به ظاهر از نظر زمانی شباهتی با سیزده بدر و چهار شنبه سوری ندارد که نزد مغان جشنهای دور ریختن ایام نحس تاریخی بوده اند. ولی ایرانیان سال را به دو فصل سرد و گرم تقسیم می نموده اند و این روز در دهم نیمه فصل سرما هم یاد آور روز منحوس سیزده بدر فروردین و هم چهار شنبه منحوس پیش از آغاز سال نو بابلی و ایرانی و هم عید پوریم یهود در سر نیمه فصل گرم می باشد که جشن بابلی و ایرانی مهم آغاز سال بوده است. یعنی لابد در اینجا یک جا به جایی در محل جشن ایام آغاز فصل سرما به آغاز فصل گرما صورت گرفته است که این خود ریشه بابلی معروف و کهنی در سر سال بهاری داشته است. به نظر می رسد یهود همچنین نام قبیلۀ مغ (در معنی سهم و بهره و بخش) در جشن پارسی مغ کشی را در زبان خویش به جشن پوریم یعنی عید بخت و قرعه و اقبال ترجمه و با آن مرتبط نموده اند که از سویی یادآور خود جشن نوروز مردوک و تموز بابلی (جشن پیشگویی محصولات کشاورزی سال نو بر اساس سبزیهای آزمایشی ایام نوروزی و سیزده بدر آن در بابل و ایران) است و از سوی دیگر نام پوریم و جشن آتش آن به صورت پریو-میه (پیروزی بر آسیب) در سنسکریت یاد آور جشن چهار شنبه سوری ایرانی مقدم بر جشن نوروز است که در واقع جشن رفع شومی و آسیب شب چهار شنبه سوری بوده است:
प्रजय m. prajaya victory, मय m. maya injuring.
چنانکه کتسیاس میگوید گائوماته بردیه تحت عناوین سپیتاک پسر سپیتمه و سپنتداته (اسفندیار) در عهد پدر زن و پدر خوانده خویش کوروش، حاکم سکائیان دربیکی سمت بلخ بوده است و از آنجا بر امور هندوستان نظارت میکرده است چون در شمار سپاهیان وی از فیلان و سواران هندی یاد شده است. هرتسفلد همین سپیتاک پسر سپیتمه (در واقع همان گائوماته بردیه) را همان زرتشت سپیتمان بلخ می داند. در واقع از گوتمه بودای بلخ از قبیله سکیا نیز همین گائوماته بردیه حاکم سکائیان دربیکی سمت بلخ مراد می باشد. گوتمه بودا (یعنی سرود دینی دان دانای قبیله سکاهای دربیکی سمت بلخ) و گائوماته (سرود دان دینی) یکی از چندین لقب معروف وی بوده اند.
مطابق کتیبه بیستون گائوماتای مغ (سپیتاک زرتشت، زریادر- زریر، هامان) معابد کاهنان عوام فریب را ویران می نموده است. ولی این امر باعث نا رضایتی مردم امپراطوری کمبوجیه نمی شده است. چه هرودوت به صراحت می گوید که "مردم آسیا از مرگ او (گائوماته مغ) دریغ خوردند." در قرآن از او تحت نام صالح (نیکوکار) یاد شده است که از قبیله ثمود (سرود گویان معدوم) هستند قومی که مطابق قرآن در واقعه مِگافونی (صیحه بلند آسمانی، در اصل ماگوفونی یعنی مغ کشی) از بین رفته اند.
خود اسطورۀ توراتی ملکه استر (ایشتار، بسیار دلپذیر) و مُردخای و ملکه وَشتی به وضوح مربوط به روایت تاریخی ارتاینته (نجیب دلپذیر) همسر مسیستس (خواهان کشتن یا خواهان بزرگی) برادر خشایارشا و آمستریس (ملکۀ مقتدر) همسر خشایارشا است که هرودوت نقل نموده است: "ملکه آرتاینته از خشایارشا می خواهد که لباس خود را به او بدهد تا او آنرا به تن کند (در کتاب استر هامان این را می خواهد و آن نصیب مُردخای میشود) این عمل که به جای آورده میشود، موجب عصبانیت ملکه آمستریس (وَشتی تورات= بهترین) میگردد و او در جشن تولد خشایارشا وی را مجبور به مجازات آرتاینته و مسیستس می نماید."
داستان کتاب استر تورات با اخشورش (خشایارشا) حاکم امپراطوری عظیم پارس شروع میشود. اخشورش جشن بسیار بزرگی در پایتخت امپراطوری خود در شهر شوش برگزار کردهاست. در روز هفتم این جشن اخشورش به همسرش ملکه وشتی دستور میدهد که زیبایی خود را در برابر مهمانان به نمایش بگذارد. وشتی از این دستور سرباز میزند. اخشورش بسیار خشمگین شده و دستور میدهد او از ملکه بودن خلع شود و زمینه برای انتخاب دختر دیگری از دختران امپراطوری پارس به عنوان ملکه فراهم گردد.
یکی از دختران به نام استر، دختری یتیم است که توسط عموی خود مردخای سرپرستی میشود. زیبایی استر اخشورش را تحت تأثیر قرار میدهد و او استر را به همسری میگیرد. کمی بعد مردخای به توطئه دو نفر از افراد دربار به نام بیغتان و طرش برای کشتن اخشورش پی میبرد. مردخای این امر را به شاه اطلاع میدهد و توطئه گران اعدام میشوند. کمک مردخای مورد توجه شاه قرار میگیرد.
اخشورش هامان را به عنوان وزیر انتخاب میکند. مردخای که در دربار زندگی میکند مورد خشم هامان قرار میگیرد زیرا در برابر او تعظیم نمیکند. هامان متوجه یهودی بودن مردخای میشود و تصمیم میگیرد نه تنها او، بلکه تمامی یهودیان را قتلعام کند. او اخشورش را متقاعد میکند که این کار را انجام دهد و به عنوان ده هزار کیسه سکه نقره پرداخت میکند. او برای انجام توطئه خود قرعه (پور) میاندازد و روز سیزدهم آدار را انتخاب میکند.
وقتی مردخای متوجه این توطئه میشود از استر میخواهد نظر شاه را تغییر دهد. استر از حضور در نزد شاه بدون خواسته شدن میهراسد زیرا حضور سرزده در نزد شاه دارای مجازات مرگ است. او از مردخای میخواهد که به یهودیان بگوید که سه روز روزه بگیرند و در روز سوم او سرزده به نزد شاه میرود. شاه از حضور او خشمگین نشده و او را مجازات نمیکند. شاه استر را به شرکت در جشنهامان دعوت میکند. در هنگام جشن، شاه از استر میخواهد که در جشن روز بعد نیز شرکت کند. هامان دوباره از دست مردخای خشمگین میشود و دستور انجام مقدمات برای اعدام او را میدهد.
آن شب اخشورش دچار بیخوابی میشود و دستور میدهد که اتفاقات دربار برای او خوانده شوند. او به یاد میآورد که مردخای توطئه دشمنانش را خنثی کرده بود و برای اینکار نیز پاداشی دریافت نکرده بود.
در همین زمان، هامان به نزد شاه میآید که اجازه اعدام مردخای را بگیرد. شاه از هامان میپرسد که به نظر او به شخصی که شاه میخواهد پاداش دهد چه پاداشی باید داده شود. هامان که تصور میکند شاه میخواهد او را پاداش دهد میگوید که او باید لباسهای گرانقیمت پوشیده و بر اسبهای شاه تکیه زند. شاه هامان را شوکه کرده و دستور میدهد که این کار برای مردخای انجام شود.
در همین زمان، شاه و استر در جشن دوم شرکت میکنند. در این زمان استر اعلام میکند که او یهودی است و هامان تصمیم دارد قبیله او را نابود کند. اخشورش خشمگین شده و دستور مجازات هامان را میدهد. هامان به پای استر افتاده و از او تقاضای بخشش میکند. در همین زمان اخشورش دوباره به نزد آنان آمده و فکر میکند که هامان قصد تعرض به ملکه او را داشتهاست. اینکار باعث خشم بیشتر او شده و دستور اعدامهامان را میدهد.
شاه دستور قبلی خود را لغو میکند و به یهودیان اجازه میدهد از دشمنان خود انتقام بگیرند. در ۱۳ آدار ۵۰۰ دشمن یهودیان و پسران هامان در شوش به دار آویخته میشوند. یهودیان در سراسر امپراطوری پارس ۷۵۰۰۰ نفر از دشمنان خود را قتلعام میکنند ولی اموال آنان را نمیدزدند. استر نامهای به یهودیان میفرستد و اعلام جشن میکند. اخشورش به حکومت خود ادامه میدهد و مردخای در دربار او قدرتمند میشوند.
یهودیان از آن تاریخ، به یاد این رویداد که به باور ایشان به موجب آن از یک توطئه بزرگ نسلکشی رهایی یافتند، هر سال در ماه عبری آدار جشن میگیرند و آن وقایع را پوریم مینامند. این جشن باستانی و ملی ، همه ساله به عنوان نمادی از همبستگی یهودیان ایران با دیگر هموطنان ایرانی با شور و شوقی وصف ناپذیر توسط یهودیان و گروه هایی از ایرانیان برگزار می شود. جشن پوریم به صورت متغییر بیشتر در ماه اسفند و گاهی در ماه فروردین یعنی همان حدود جشن چهار شنبه انجام می گیرد.
جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۹۷
داریوس مادی تورات در اساس همان آستیاگ است
دانیال نبی تورات دو حاکم پیر مادی یعنی آستیاگ را که دخترش آموخا ملکه معروف بابل بوده و اوگبارو سردار مادی کوتی (بودین، لک) پیر کوروش را که حاکم بابل بوده، یکی کرده است. نام دارا (داریوس) در اساس همانطور که ابوریحان آورده است مطابق آستیاگ (اژدهاک، ثروتمند) است و پادشاه اسبق بر کوروش.
پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۷
معنی و اتیمولوژی محتمل قهرمان
واژۀ قهرمان را معرب می دانند ولی ریشۀ قانع کننده ای برای آن ارائه ننموده اند. می توان آنرا در سنسکریت به معنی مرد نیرومند گرفت:
कल्य adj. kalya (kara, khara) strong, मनु m. manu man
ممکن است نام های کریمان (از نیاکان شاهنامه ای رستم) و قهرمان در معنی پهلوان با این کلمۀ سنسکریتی به معنی نیرو مربوط بوده باشند:
क्रम krama m. strength
این ترکیب در معنی مرد کشنده (معادل آمارد) هم بسیار محتمل به نظر می رسد:
कार kAra m. killing, मनु manu m. man
در فرهنگ معین، واژۀ قهرمان از کوهرومان پهلوی (کار اندیش) گمان شده است. ولی در همین راه معنی دارای منش ستمگرانه در اوستایی و سنسکریت مناسب می افتد:
खरु adj. kharu cruel, मन n. mana thought
ریشه کلمات فراوان، پراگنه، داره و قهرمان:
با مراجعه مستقیم به فرهنگ نامه های سنسکریت به این معانی می توان رسید:
faravan: प्र adverb pra very, वन n. vana plenty
प्रगाण n. pragANa access
धारणा f. dhAraNA concentration
खरु adj. khara very strong, मनु m. manu man
چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۷
داستان ضحاک و کاوۀ آهنگر در روایات قرآنی
در قرآن نام ایشتوویگو (آستیاگ= ثروتمند) همان آخروره اوستا (کسی که ظالم نیست) به صورت ذوالکِفل (صاحب ثروت= لمک تورات) آمده است که در روایات بعد از یسع (نجات دهنده، منظور کیاخسار) به حکومت می رسد. در کتاب بحار الانوار اعتراض ابیض (آ-بهیس= بسیار خروشنده) به او به نحوی یاد آور اعتراض کاوۀ آهنگر (هارپاگ) به آژدهاک (ثروتمند، آستیاگ) است. آژدهاکی که در روایات با اژی دهاک (دارندۀ سمبل مار افعی، مردوک) مشتبه شده است:
در کتاب بحار الانوار روایتی از محمد بن عبدالله نقل شده که خلاصه اش این است:
چون عُمر یسع به پایان رسید، در صدد برآمد کسی را به جانشینی خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع کرد و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم. روزها را روزه بدارد، شبها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانی که نامش عوید یا بن ادریم بود و در نظر مردم خوار میآمد، برخاست و گفت: من این تعهد را میپذیرم. یسع آن جوان را بازگرداند و روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذیرفت و یسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا این که از دنیا رفت و خدای تعالی آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوت برگزید. شیطان که از ماجرا مطلع شد، در صدد برآمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد و او را بر خلاف تعهدی که کرده بود به خشم وادارد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این مأموریت را انجام دهد؟ یکی از آنها که نامش ابیض بود گفت: من این کار را انجام میدهم. شیطان بدو گفت: نزدش برو، شاید خشمگینش کنی. ذوالکفل شبها نمیخوابید و شب زنده داری میکرد و نیمه روز مقداری میخوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از کسی که به من ستم کرده بگیر). ذوالکفل به او گفت: برو و او را نزد من آر. ابیض گفت: من از اینجا نمیروم. ذوالکفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخصی که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من آر. ابیض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من که به من ظلم کرده، به انگشتر توجهی نکرد و به همراه من نیامد. دربان ذوالکفل بدو گفت: بگذار بخوابد که او نه دیروز خوابیده و نه دیشب. ابیض گفت: هرگز نمیگذارم بخوابد، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد. حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل گفت. ذوالکفل نامهای برای او نوشت و تا مهر خود آن را مهر کرد و به ابیض داد. وی برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت یعنی هنگامی که ذوالکفل تازه به خواب رفته بود، بیامد و فریاد زد که شخص ستم کار به هیچیک از اینها وقعی نگذارد پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از بستر خود برخاست و دست ابیض را گرفت و برای دادخواهی از ستم کار به راه افتاد. گرمای آن ساعت به حدی بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب میگذاشتند، پخته میشد. مقداری راه رفتند ولی ابیض دید به هیچ ترتیب نمیتواند ذوالکفل را به خشم درآورد و در مأموریت خود شکست خورد، پس دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد. خدای تعالی نام او را در قرآن کریم ذکر کرده و داستان او را به پیغمبرش یادآوری میکند تا در برابر آزار مردم صبر کند، چنانکه پیمبران بر بلا صبر کردند.
یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷
کوروش (فریدون) همان ذوالقرنین قرآن و لوقرانیم تورات است
مطابقت نام گُرزۀ گاوسر شاهنامه با خود فریدون (کوروش)
نام ذوالقرنین در تورات به عبری لوقرانیم (قوچ دو شاخ) آمده است. نام کوروش هم به صورت کوروشک در پهلوی به معنی قوچ وحشی است. در روایات ملی نیز نام فریدون (کوروش) با گرزۀ گاوسر همراه است که در اساس نه گرز وی بلکه خود همان کوروش، قوچ دو شاخ (ذوالقرنین) شاخزن به مغرب و شمال و جنوب در رؤیای دانیال نبی، در تورات فصل هشتم کتاب دانیال است:
घोराशय adj. ghorAzaya having a cruel feeling towards.
بیامد خروشان بدان دشت جنگ/ به چنگ اندرون گرزۀ گاورنگ (فردوسی: ۲/۱۸۰).
در اساس منظور از نام گرزۀ گاورنگ (قوچ وحشی حمله ور) خود فریدون (کوروش) بوده است.
कुरङ्ग m. kuránga antelope.
اشاره کوروش (ذوالقرنین) و اسکندر (دارای تک شاخ آمون) در تورات، کتاب دانیال نبی، باب هشتم:
1. در سال سوم سلطنت بلشصر پادشاه رؤیایی بر من دانیال ظاهر شد بعد از آنکه اول به من ظاهر شده بود.
2. و دررؤیا نظر کردم و میدیدم که من در دارالسلطنه شوشن (شوش) که در ولایت عیلام میباشد بودم و در عالم رؤیا دیدم که نزد نهر اولای (کرخه) میباشم.
3. پس چشمان خود را بر افراشته دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود و یکی ازدیگری بلندتر و بلندترین آنها آخر برآمد.
4. و قوچ را دیدم که به سمت مغرب و شمال و جنوب شاخ میزد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و بر حسب رای خود عمل نموده بزرگ می شد.
5. و حین اینکه متفکر میبودم اینک بز نری از طرف مغرب بر روی تمامی زمین می آمد و زمین را لمس نمیکرد و در میان چشمان بز نر شاخی معتبر بود.
6. و بسوی آن قوچ صاحب دو شاخ که انرا نزد نهر ایستاده دیدم آمد و بشدت قوت خویش نزد او دوید.
7. و او را دیدم که چون نزد قوچ رسید با او بشدت غضبناک شده قوچ را زد و هر دو شاخ او را شکست و قوچ را یارای مقاومت با وی نبود پس وی را بزمین انداخته پایمال کرد و کسی نبود که قوچ را از دستش رهایی دهد.
8. و بز نر بی نهایت بزرگ شد و چون قوی گشت آن شاخ بزرگ شکسته شد ودر جایش چهار شاخ معتبر بسوی بادهای اربعه آسمان برآمد.
9. و از یکی از آنها یک شاخ کوچک برآمد و بسمت جنوب و مشرق و سرزمین خرم بسیار بزرگ شد.
10. و به ضد خادم آسمان قوی شده بعضی از خادم و ستارگان را بزمین انداخته پایمال نمود.
11. و او حتی خودش را بر ضد رئیس خادم بزرگ کرد و بوسیله او قربانی روزانه گرفته شد و مکان مقدس منهدم گردید.
12. و به سبب عصیان خدمه ایی برضد قربانی روزانه به وی داده شد و آن حقیقت را بزمین انداخت و او عمل نموده کامیاب گردید.
13. و مقدسی را شنیدم که سخن میگفت و مقدس دیگری از آن یک که سخن میگفت پرسید که رؤیا درباره قربانی روزانه و عصیان ویرانی که مکان مقدس و خادم را به پایمال شدن تسلیم میکند چه مدت خواهد بود ؟
14. و او به من گفت تا دو هزار و سیصد روز آنگاه مکان مقدس تطهیر خواهد شد.
15. و چون من دانیال رویا را دیدم و معنی آن را طلبیدم ناگاه شبیه مردی نزد من بایستاد.
16. و آواز آدمی را از میان نهر اولای شنیدم که ندا کرده میگفت ای جبراییل این مرد را از معنی این رویا مطلع ساز.
17. پس او نزد جاییکه ایستاده بودم آمد و چون آمد من ترسان شده بروی خود درافتادم واو مرا گفت ای پسر مرد بدانکه این رویا برای آخر زمان میباشد.
18. و حین اینکه او با من سخن میگفت من بر روی خود برزمین در خواب سنگین میبودم و او مرا لمس نمود در جاییکه بودم بر پا داشت.
19. و گفت اینک من ترا از آنچه در آخر غضب واقع خواهد شد اطلاع میدهم زیرا که انتها در زمان معین واقع خواهد شد.
20. اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آنرا دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان میباشد.
21. و آن بز نر ستبر پادشاه یونان میباشد و آن شاخ بزرگی که در میان دو چشمش بود پادشاه اول است.
22. اما آن شکسته شدن و چهار در جایش بر آمدن؛ چهار سلطنت از قوم او اما نه ازقوت او بر پا خواهند شد.
آیا کوروش همان ذوالقرنین است؟ (برگرفته از سایت تابناک)
علامه طباطبایی در المیزان، پس از بررسی نظریه ابوالکلام آزاد، که اثبات میکند کوروش، پادشاه هخامنشی، همان ذوالقرنینِ ستوده شده در قرآن است، مینویسد: «هر چند بعضی از موارد گفته شده خالی از اعتراض نیست، لکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرانی روشنتر و قابل قبولتر است».
در بخشی از کتاب در فصل هخامنشیان با عنوان «آیا کوروش ذوالقرنین است؟» می خوانیم:
« برخی از مفسران متقدم، مانند وَهب بن منبّه و محمد بن صائب کَلبی و یوسف بن موسی قطان نه تنها در تفسیر سوره کهف، بلکه در چند جای دیگر تصریح کردهاند که ذوالقرنین همان کوروش هخامنشی است. در دوران معاصر، نخستین پژوهشگری که موضوع مطابقت کوروش با ذوالقرنین را پیش کشید سِر سیداحمدخان (1817-1898)، از پیشگامان اصلاحات فرهنگی و بنیادگذار تجدد طلبی اسلامی در هند، بود. مولانا ابوالکلام آزاد (1888-1958)، وزیر فرهنگ دولت وقت هند، نیز همین نظریه را مطرح و به شکل مبسوط تری تبیین کرد. مرحوم علامه طباطبایی نیز، در المیزان، نظر ابوالکلام آزاد را پذیرفته و مشخصات کوروش را بر ذوالقرنین منطبق میداند. علامه طباطبایی در المیزان، پس از بررسی نظریه ابوالکلام آزاد، که اثبات میکند کوروش، پادشاه هخامنشی، همان ذوالقرنینِ ستوده شده در قرآن است، مینویسد: «هر چند بعضی از موارد گفته شده خالی از اعتراض نیست، لکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرانی روشنتر و قابل قبولتر است». آیت الله مکارم شیرازی هم مینویسد: «درست است که در این نظریه نیز نقطههای ابهامی وجود دارد، ولی فعلاً میتوان از آن به عنوان بهترین نظر درباره تطبیق ذوالقرنین بر رجال معروف تاریخی نام برد».
موضوع دیگری که در فراموشی خاطران و تاریخ دوران هخامنشیان و زندگانی کوروش بزرگ در نزد مورخان دوران اسلامی تأثیر فراوانی داشت متروک شدن خط میخی پارسی بود. خط میخی، که میتوانست خاطرات فراموش شده دوران هخامنشیان را به دورانهای بعدی منتقل کند، به علت دشواریهایی که داشت. کارکردش را حتی در دوران خود نیز از دست داد و، پس از سقوط هخامنشیان، رفته رفته کنار گذاشته شد؛ چنانکه در قرن دوم پیش از میلاد به کلی از میان رفت و خط آرامی جای آن را گرفت. افزون بر آن، تعدد خط و زبان در دوران بعدی و رواج یک خط و متروک ماندن زبان و خط دیگری در دورانهای بعدی، عامل مؤثر دیگری در انتقال نیافتن میراث مکتوب از دوران هخامنشیان به دوران بعدی است.
این عوامل هر یک به تنهایی برای مکتوم ماندن زندگی و زمانه کوروش نزد مورخان دوران اسلامی و مفسران قرآنی کافی است. بنابراین، بدیهی است که در منابع تاریخی و تفاسیر متقدم، تلاشی برای انطباق شخصیت قرآنی دوالقرنین با کوروش، پادشاه ایران، صورت نگرفته باشد.
پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که مفسران و مورخانی که کوروش را با ذوالقرنین یکی دانستهاند به کدام ادله و شواهد استناد کردهاند؟
به گفته مفسر بزرگ قرآن کریم، علامه طباطبایی، آنچه نظریه ذوالقرنین بودن کوروش را تأیید میکند اوصاف اخلاقی است که در تاریخ برای کوروش نوشتهاند. کوروش، هم طبق تاریخ و هم عهد عتیق و هم نظر مورخان قدیم، پادشاهی با مروت و جوانمرد و با سخاوت و کریم بوده است؛ چنان که از تاریخ زندگی او و برخوردش با یاغیان و جبارانی که با او میجنگیدند یا او با ایشان جنگیده است نیز مبین آن است؛ و با صفات یادشده از ذوالقرنین در قران کریم مطابقت دارد. ذوالقرنین از طرف خداوند دارای تواناییها و امکانات فراوانی،مانند عقل و تدبیر و فضایل اخلاقی و ثروت و شوکت ظاهری، بوده است.
از دیگر ویژگیهای ذوالقرنین سفرهای او در مسیرهای چندگانه است که شرح آن در آیات قرآنی آمده است. کوروش نیز به غرب و شرق و شمال سفر کرد که شرح آن در تاریخ زندگانیاش آمده است و با سفرهای سهگانهای که در قرآن برای ذوالقرنین ذکر شده منطبق است. نخستین لشکرکشی کوروش به کشور همسایه غربی، لیدی، بود که در شمال آسیای صغیر قرار داشت. در قرآن آمده است که ذوالقرنین در سفر غربیاش احساس کرد خورشید در چشمه گل آلودی فرو میرود؛ مشابه همان صحنهای که کوروش به هنگام فرورفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجکهای ساحل لیدی مشاهده کرده است. لشکرکشی دوم کوروش به جانب شرق بود. از تاریخ زندگی کوروش درمییابیم که این لشکرکشی چندی پس از فتح لیدی روی داد و کوروش طی آن به آرام سازی طغیان بعضی از قبایل وحشی بیابانی مستقر در شرق کشور پرداخت. شاید بتوان تعبیر قرآن طبق آیه زیر را در اشاره به سفرهای ذوالقرنین، با سفرهای جنگی کوروش به منتهای شرق برای مقابله با اقوام بیابانگرد و صحرانورد مطابقت داد که مشاهده کرد خورشید بر قومی طلوع میکند که در برابر تابش آن سایبانی ندارد. «حَتّی اِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قومٍ لَمْ نَجْعَلُ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً: تا گاهی که رسید به محل برآمدن خورشید یافتش برمیآید بر گروهی نگذردهایم برای ایشان جز آن پوششی را» (کهف: 90)
در قرآن کریم از مکان سدی که ذوالقرنین ساخته یاد نشده است و فقط ویژگی اقلیمی آن بیان شده است. کنجکاوی علمی مسلمانان درباره تعیین اماکن تاریخی، که نشانههای آن در قرآن مجید آمده است،در منابع تاریخ ثبت و ضبط شده است. شرح جستوجو برای یافتن سد ذوالقرنین در روزگار واثق خلیفه عباسی در منابع متعدد آمده است. با بررسی متون تاریخ نگاران اسلامی، که درباره اقلیم و شهرها آمده است، میتوان دریافت که مکان این سد در اوایل اقلیم پنجم و ششم بوده است.
میدانیم که کوروش، در لشکرکشی سوم خود به کوههای قفقاز، به تنگهای میان دو کوه رسید و برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی، به درخواست مردمی که در آن منطقه بودند، در فاصله میان دو کوه سد محکمی بنا کرد. این تنگه امروزه تنگه داریال نامیده میشود که در نقشههای موجود میان ولادی میوکز و تفلیس نشان داده میشود. این دیوار همان سدی است که کوروش بنا کرده و با اوصافی که قرآن درباره سد ذوالقرنین بیان کرده کاملاً تطبیق میکند.
موضوع دیگر در انطباق کوروش و ذوالقرنین تناسب نام ذوالقرنین با کوروش است. کهنترین اشاره به موضوع ذوالقرنین را باید در کتاب دانیال نبی، از متون عهد عتیق یهود، جستوجو کرد. آنجا که در رؤیای وی، لوقرائیم در هیئت قوچ ظاهر میشود. لوقرانائیم به زبان عبری همان ذوالقرنین عربی است. این واژه در تورات فقط یک مرتبه آکده است و آن هم در سفر دانیال (کتاب دانیال) است. درباره نام ذوالقرنین و تناسب آن با کوروش گفتهاند: ذوالقرنین را از آن جهت ذوالقرنین، صاحب دو قرن (شاخ)، مینامند که دارای تاج یا کلاه خودی با دو شاخم بوده است. جالب اینکه در نقش برجسته هخامنشی دشت مرغاب، کوروش با تاجی بر سر تصویر شده که دو شاخ همانند شاخهای قوچ بر آن دیده میشود».
تمثال کوروش (ذوالقرنین) در دشت مرغاب
سکۀ اسکندر (ذوالقرن) که به نشانۀ آمون خدای مصری تک شاخی بر سر دارد.
شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۷
مطابقت گرزۀ گاوسر با خود فریدون (کوروش)
نام ذوالقرنین در تورات به عبری لوقرانیم (قوچ دو شاخ) آمده است. نام کوروش هم به صورت کوروشک در پهلوی به معنی قوچ وحشی است. در روایات ملی نیز نام فریدون (کوروش) با گرزۀ گاوسر همراه است که در اساس نه گرز وی بلکه خود همان کوروش، قوچ دو شاخ (ذوالقرنین) شاخزن به مغرب و شمال و جنوب در رؤیای دانیال نبی، در تورات فصل هشتم کتاب دانیال است:
घोराशय adj. ghorAzaya having a cruel feeling towards
بیامد خروشان بدان دشت جنگ/ به چنگ اندرون گرزۀ گاورنگ (فردوسی: ۲/۱۸۰).
در اساس منظور از نام گرزۀ گاورنگ (قوچ وحشی حمله ور) خود فریدون (کوروش) بوده است.
कुरङ्ग m. kuránga antelope
اشتراک در:
پستها (Atom)