شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

روایت اساطیری-تاریخی جالب کتسیاس در باره کورش

تحقیقی در باب روایت کـْتسیاس درباره ی کورش
مقاله استاد پرویز رجبی در باب روایت کتسیاس در باب کورش حاوی اخباری از نیکلای دمشقی است که در تاریخ ایران باستان تألیف پیرنیا قید نشده است لذا نگارنده در اینجا تفحص در باب این مطالب بکر خبر کتسیاس لازم می بیند. یکی موضوع به قتل رسیدن پدر کورش توسط آستیاگ است که با مندرجات شاهنامه و کتب پهلوی مطابقت دارد. کتسیاس نام آترادات پیشوای آماردان (اناریان، مز زنها= مازنها) - یا همان گرشاسپ/رستم شاهنامه قهرمان جنگ مادها و آشوریان در عهد خشثریتی/کیکاوس در زیر حصار شهر آمل را - از برای تعالی نسب کورش سوم در مقام پدر کورش سوم ذکر نموده است. دیگری اسم خواجه سرای پتی ساکاس (رهبر سکاها، مادیای اسکیتی= افراسیاب) است که توسط آستیاگ (تاجدار، در اصل منظور کی آخسارو پدر آستیاگ) مقتول و مصلوب شده است. مطلب سوم جایگاه ارتمبار (صاحب گنج و جام معروف، پدر خوانده کورش) و انافرنه ( شاه فر باخته) پادشاه کادوسی ها در تاریخ اساطیری ایران است که هر دونام متعلق به سپیتمه جمشید پادشاه ولایات جنوب قفقاز و ولیعهد آستیاگ است که متعاقب قتل آستیاگ او نیز به امر کورش به قتل رسید. ولی کورش با زن وی آمیتی دا (دختر آستیاگ) ازدواج نمود و دو پسر وی یعنی مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زرتشت(زریادر) را به پسرخواندگی خود پذیرفت. در خبر موسی خورنی نیز بر افکننده خود اژی دهاک (آستیاگ) سه برادر هستند که در شاهنامه پرمایه (ثروتمند= مگابرن)، کیانوش (شاه –موبد جاودانی، سپیتاک بردیه/زرتشت) و فریدون (جهانگیر) نامیده شده اند. می دانیم مگابرن و سپیتاک به همراه کمبوجیه سوم در شاهنامه همچنین تحت نام سلم (سرور بزرگ) و ایرج (نجیب/زرتشت) و تور (جنگجوی تندخوی) پسران فریدون (کورش سوم) قید شده است. هرودوت نیز مگابرن را برادر تنی کورش انگاشته است. مطابق خبر کتسیاس مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک (زریادر) از سمت کورش به ساتراپی ولایات هیرکانی (گرگان) و دربیکان (دریهای سمت بلخ) انتخاب شدند. مطابق خبر خارس میتیلنی ایشان پیشتر در عهد آستیاگ در ماد سفلی و ولایات جنوب قفقاز حکومت می نمودند. طبق اخبار کتسیاس سپیتاک (امرایوس/آمرگوس) در مقام شاهزاده و داماد کورش از مقرش بلخ بر شمال هندوستان تسلط و نظارت داشته است. از نام یا بهتر بگوئیم عنوان ارتمبار متعلق به سپیتمه (اسپنداس، جمشید) معانی ناخجسته، شوربخت عاید میگردد. چه می دانیم گزنفون نام سپیتمه را آبرادات آورده که به همین معنی مخلوق نگونبخت است. به نظر میرسد موضوع باغ(=ور) معروف جمشید از همین عنوان ارتمبار وی حادث شده است چه این نام همچنین معنی دارنده "باغ(ور) راست و درست" را می دهد. سپیتاک بردیه (گئومات، گوتمه) چنانکه هرودوت اشاره می کند همچنین به مقام دامادی کورش رسید و با آتوسا دختر معروف کورش ازدواج نمود. داریوش از موضوع پسرخواندگی سپیتاک بردیه افسانه بردیه راستین و دروغین را برای فریب افکار عمومی پدید آورده است. نام اویبارو که هیئت صحیح آن هوگائوروه =بوده است لفظاً به معنی سخنگوی خوب (وزیر) است؛ گرچه معنی مهتر نیز از شکل اویبارو آن مستفاد میگردد. نام کادوسی (سگپرست) که مترادف نام کاسپی است در اصل همانا مردم گیلان بوده اند. نگارنده با بومی اصلی مازندران انگاشتن ایشان در وجه اشتقاق نام مازندران (مز- زن- در- ان) یعنی سرزمین مادرسالاران یا پرستندگان الهه آبها و زیبایی ناهید دچار تردید شده بودم.
این قسمت جاالب مقاله استاد رجبی را به عینه نقل می نمائیم :
کتسیاس از مردم کنیدوس، پزشک یونانی اردشیر دوم هخامنشی بود، که حدود 400 پیش از میلاد، 17 سال در دربار ایران زیست. از کتاب او که 23 فصل درباره ی تاریخ ایران تا سال 398، یعنی سال بازگشت او به یونان بود، فقط تلخیصی از فوتیوس و چند قطعه ی دیگر در دست است. گزارش های کتسیاس، که با تکیه بر منابع محلی تهیه شده اند، با نوشته های هرودت اختلاف دارند. از همین روی خاورشناسان میل دارند، که کار کتسیاس را سست و کم ارزش بدانند. در صورتی که حضور 17 ساله ی کتسیاس در دربار ایران، به کار او اهمیتی ویژه می بخشد. شاید خاورشناسان، آگاه و ناخودآگاه بر این باورند، که اگر به کار او اعتبار بدهند، از ارزش کار هرودت، که بسیاری از مورخان یونانی و رومی پس از او بر او تکیه داشته اند، کاسته شود.
من بر خلاف خاورشناسان بر آنم که دست کم و روی هم رفته، باید کم و بیش به گزارش های کتسیاس همان اعتباری را بدهیم که برای نوشته ی هرودت قائلیم. مطلب نادرست و غیرمنطقی در همه ی نوشته های نویسندگان کلاسیک به فراوانی به چشم می خورد. نویسندگان ایرانی و عرب دوره ی اسلامی نیز، بدون استثنا، گاهی در گرداب وهم و خیال غوطه خورده اند. گزینش درست و به دور از تعصب، تنها راه حل این مسأله است. بالاخره جز با استفاده ی درست از این منبع ها کاری از پیش نمی برند.
در گزیده ی فوتیوس از کتسیاس،[6] به نقل از کتسیاس، که اغلب در تقابل با گزارش های هرودت نوشته و حتی در بسیاری از موارد او را دروغگو و داستان پرداز خوانده، آمده است :
«... در مورد بیشترین بخش نوشته اش، خود او شاهد جریان بوده است و هر آنچه را که شخصا موفق به دیدنش نشده از خود پارس ها شنیده است.»
متاسفانه باقیمانده ی نوشته ی کتسیاس، بسیار ناچیز است و بندهای کوتاه آن بیشتر کلاف های سردرگمی اند، که اینجا و آنجا، در نوشته های نویسندگان پس از او آمده اند. با این همه از آنچه که در دست است، می توان سود خوبی جست.
کتسیاس خویشاوندی کورش را با آستیاگ منکر می شود و نام دختر آستیاگ را آمیتیس می آورد، که به هنگام شکست پدرش از کورش، زن مردی (شوهر نخستش) به نام سپیتامَه بوده است. آستیاگ پس از شکستی که از کورش می خورد، به اکباتان گریخته و پنهان می شود. هنگامی که کورش به اکباتان می رسد، به اُیبَرِس (اُیبَر ؟)، یکی از یاران خود دستور می دهد، تا با شکنجه ی آمیتیس، سپیتامه و حتی فرزندان این دو، سپیتَکِس (سپیتَکه ؟) و مِگابِرنِس (بَغَبِرن ؟)، پناهگاه آستیاگ را بیابد. آستیاگ نیز، برای جلوگیری از شکنجه ی فرزندانش، خود را تسلیم می کند. اُیبر او را به زنجیر می کشد، اما کورش نه تنها زنجیر از او برمی گیرد، بلکه او را مثل پدر گرامی می دارد و آمیتیس نیز از حرمت یک مادر برخوردار می شود. بعدها کورش حتی آمیتس را، پس از کشته شدن شوهرش، که به دروغ درباره ی پناهگاه آستیاگ اظهار بی اطلاعی کرده بود، به زنی می گیرد،[7] اما سپیتامه را به گناه پنهان کردن آستیاگ و همچنین دروغگویی می کشد. به گزارش کتسیاس در جنگ کورش با بلخیان، چون بر اینان معلوم شد، که آستیاگ پدر و آمیتیس مادر و همسر کورش شده است به میل خود تسلیم کورش و آمیتیس شدند. پس از چندی چون آمیتیس خواستار دیدار پدر می شود، آستیاگ به دستور اُیبر و به دست خواجه ای به نام پِتیسکاس [8] که مامور آوردن آستیاگ بود، در بیابان رها می شود تا کشته شود. آمیتیس چون پس از دیدن خوابی استنباط می کند، که پدرش کشته شده است، مجازات پتیسکاس را از کورش می خواهد. پتیسکاس تحویل آمیتیس می شود، که به دستور او چشم هایش را می کـَنند و سپس مصلوبش می کنند.[9] دینون به نقل از کتسیاس می نویسد، که کورش اول دبوس دار و بعد محافظ شاه ماد بوده است و در این مقام در خوابی دیده است، که او سه بار در حال دست بردن به خورشید است. این خواب را برای او چنین تعبیر می کنند، که او 30 سال فرمانروایی خواهد کرد. به برداشت درست اشپیگل،[10] منظور از خورشید، فرّ شاهی بوده است.
نقل قول مفصلی که نیکلای دمشقی [11] درباره ی کورش از کتسیاس می آورد، نیز از گزارش هرودت فاصله ی زیادی می گیرد. در مجموع به نظر می رسد، که نقل قول نیکولاوس دمشقی رگه هایی از حقیقت های تاریخی را در خود نهفته باشد. در این گزارش گویی حقیقت با تاریخ آمیخته است. یا دست کم در اینجا مرز غبارآلود میان حقیقت و تاریخ است :
کورش در خانواده ی بسیار فقیری از قبیله ی پارسیِ مَرد (اَمَرد) زاده می شود. پدرش مردی به نام اَترَداد (اَرته داد یا آتَرداد ؟) بود، که از فقر به دزدی تن می داد و مادرش که اَرگـُسته خوانده می شد، با چراندن بزهای دیگران روزگار می گذراند. کورش از شدت فقر به اکباتان رفته و در برابر دریافت غذا و لباس، برده ی یکی از جاروکشان دربار می شود، اما چون سرپرست جاروکش مرد سختگیری بود و او را شلاق می زند، کورش نزد سرپرست مشعل داران می رود و طرف توجه او قرار می گیرد. او کورش را به شاه نزدیک تر می کند و مشعل داری شاه را به او می دهد. کورش در این کار نیز با موفقیت رو به رو می شود و سرانجام به خدمت اَرتمبار، شراب دار مخصوص شاه، درمی آید و به سبب ظرافت و مهارت، حتی مورد توجه شاه قرار می گیرد. این توجه چنان زیاد است که هنگامی که ارتمبار بیمار می شود، کورش را برای جانشینی خود پیشنهاد می کند.
ارتمبار که فرزندی نداشت کورش را به فرزندی خود نیز برمی دارد و چون از بیماری جان سالم به در نمی برد، کورش به میراث هنگفتی دست می یابد. علاوه بر این شاه هم از سر لطف هدیه های گران بهایی به او اعطاء می کند. به این ترتیب بچه ی چوپان دیروز، به مردی ثروتمند و معتبر تبدیل می شود. در همین زمان آستیاگ دختر زیبایش را به همسری سپیتما درآورده و چون پسری نداشت، حکومت را پس از خود به او وامی گذارد. سپس کورش پدر و مادرش را به ماد می آورد، تا آن ها را شریک خوشبختی خود کند.
در اینجاست که مادر کورش به یاد می آورد، که به هنگام بارداری خواب دیده است، که چنان آب زیادی از او رفته که تبدیل به رودی بزرگ شده و تمام آسیا را تا دریا پوشانده است. کورش به پیشنهاد پدرش به تعبیر خواب مادرش می اندیشد و فرمان می دهد تا بزرگ ترین مُعَبر خواب، از بابل آورده شود. این معبر می گوید، که کورش شاه بزرگی خواهد شد و از کورش می خواهد، تا برای مشوش نکردن روحیه ی آستیاگ، او را در جریان امر نگذارد. سپس مقام کورش بالاتر و بالاتر می رود. او در جایی قرار می گیرد که حتی می تواند پدرش را به ساتراپی پارس برساند و در نتیجه مادرش نیز بانوی اول پارس می شود.
در این هنگام اُنافِرنه، شاه جدید کادوسی ها، که همواره با مادها سر دشمنی داشت، برای حفظ منافع شخصی خود با اندیشه ی خیانت به مردمش، پیکی به دربار آستیاگ فرستاده و از وی می خواهد تا نماینده ی امینی را برای مذاکره درباره ی تسلیم کادوسی ها نزد او بفرستد. آستیاگ برای این منظور کورش را برمی گزیند، با این تاکید که او ظرف 40 روز به اکباتان بازگردد. کورش، که خواب مادرش را همواره در سر داشت، می اندیشد، که فرصت برای شورش پارس ها و برانداختن فرمانروایی مادها با کمک کادوسی ها، بسیار مناسب است. معبر بابلی نیز، که در نزدیکی او بود، به این فکر دامن می زند. کورش، سرگرم این فکر، با همراهان خود به مرز کادوسی ها می رسد.
در این هنگام با مردی رو به رو می شوند، که در سبدی پـِهـِن حمل می کرد. به دستور معبر نام و نشان او را جویا می شوند. او مردی است پارسی به نام اُیبرَه، به معنی «خوش خبر». ملیت او به فال نیک گرفته می شود. علاوه بر این چون اُیبَره با خود پهن اسبی حمل می کرد، معبر آن را نشانه ی ثروت و قدرت می داند. کورش او را همراه خود نگه می دارد و همچنان که در راه ماموریت خود است، پس جلب از اعتماد اُیبره، با احتیاط از او درباره ی امکان شورش پارس ها علیه آستیاگ می پرسد. به نظر اویبره، چنین شورشی به پیروزی می رسد؛ باید که با کادوسی ها متحد شد؛ سرزمین کوهستانی پارس برای یک جنگ بسیار مناسب است؛ به ویژه اینکه پدر کورش ساتراپ فارس است. پدر کورش باید، به بهانه ی اینکه آستیاگ برای رویارویی با کادوسی ها به کمک پارس ها نیاز دارد، مردان پارسی را مسلح کند و سپس خود کورش با دریافت مرخصی به پارس برود. اویبره که از خواب مادر کورش آگاهی یافته، به نتیجه ی پیشنهاد خود بسیار اطمینان دارد. در این گفتگوها اویبره همچنین پیشنهاد می کند، که معبر بابلی را بکشند، تا او فرصت خیانت نیافته و آستیاگ را در جریان امر قرار ندهد. کورش با این نظر مخالفت کرده و اویبره را نانجیب می خواند. او نیز از نظر خود عدول نکرده و تصمیم می گیرد که متوصل به حیله شود. معبر بابلی در جریان آیینی دینی، در نتیجه ی یک توطئه، کشته می شود. کورش نخست از اویبره مکدر شده و پس از چندی به رفتار پیشین خود برمی گردد.
کورش پس از قول و قرار با اُنابـِرنه، با بازگشت از کادوسیه برای رفتن به پارس منتظر فرصت است. سرانجام به این نتیجه می رسند که او، به این بهانه که برای پدر بیمارش قصد قربانی کردن دارد و باید به پارس برود، از شاه یک مرخصی طولانی بگیرد. آستیاگ، که از مصاحبت کورش بسیار لذت می برد، برای نخستین بار با تقاضای او مخالفت می کند. تقاضای دوم کورش پاسخ بهتری می یابد و شاه با یک مرخصی پنج ماهه موافقت می کند.
کورش همراه اویبره، که اینک با دریافت اسب و خلعت نزد کورش مانده و مشاور او شده، رو به پارس می نهد، اما همین که خبر سفر او می پیچد، همسر معبر مقتول، به یاد خواب مادر کورش می افتد. سپس او برادر شوهرش را در جریان این خواب قرار می دهد و او نیز در دم آن را با آستیاگ در میان می گذارد. آستیاگ پریشان خاطر شده فورا به 300 سوار ماموریت می دهد، تا به پارس رفته و زنده یا مرده کورش را به اکباتان بازگردانند. این اقدام آستیاگ به شورشی که در پیش بود دامن می زند. کورش تظاهر به اطاعت از اراده ی شاه کرده و قول می دهد که روز بعد به طرف اکباتان حرکت کنند و پس از اینکه در ضیافتی ماموران را به دام شراب می اندازد، به شهر هیربه فرار می کند.
در اینجا نیروی درخواستی از پدرش، که 5 هزار پیاده و هزار سواره بودند، به او می پیوندند. هنگامی که ماموران آستیاک به خود می آیند و سراغ کورش را می گیرند، کورش به آن ها تاخته و حدود 250 نفر از آنان را می کشد. بقیه متواری شده و آستیاگ را در جریان امر می گذارند. مرحله ی تازه ای در زندگی کورش آغاز می شود.
شاید در این بخش از داستان، به رغم وجود ارقام و اعداد بسیار اغراق آمیز، رگه های به حقیقت نزدیک تری از تاریخ پنهان باشد:
آستیاگ با تجهیز یک میلیون پیاده، 200 هزار سوار و 3 هزار ارابه ی جنگی روی به پارس می آورد ! اما در پارس بیکار ننشسته بودند. آن ها نیز 300 هزار پیاده، 50 هزار سوار و 100 ارابه ی جنگی فراهم آورده بودند، که البته با نیروی آستیاگ قابل مقایسه نبود. فقط احتیاط می توانست کمبود نیروی پارس ها را جبران کند. اویبره به فرماندهی کل قوا منصوب می شود. او می کوشد تا استحکامات موجود را مرمت کرده و در حد امکان گذرگاه های باز را، به ویژه در گذرگاه های تنگ مستحکم سازد. مدتی طول نمی کشد که نیروی آستیاگ به شورشیان نزدیک می شود. او از شورشیان برای آخرین بار می خواهد تا دست از نافرمانی بردارند و اعلام می کند، چنانچه به فرمان درآیند، تنها مجازات آن ها زنجیر و زندان خواهد بود. کورش در پاسخ می گوید، بهتر است که آستیاک پارس ها را، که برتر از مادها اند، به حال خود بگذارد و از به بند کشیدن آن ها دست بردارد. همین که به این ترتیب پیشنهاد آستیاگ رد می شود، او فرمان حمله را صادر می کند و در نتیجه جنگ سختی درمی گیرد.
کورش فرماندهی جناح میانی را در دست می گیرد، پدرش جناح راست را و اویبره جناح چپ را. پارس ها و به ویژه فرماندهانشان در شجاعت معجزه می کنند و حتی آستیاگ، که نشسته بر تخت، چشم به میدان نبرد دارد، شگفت زده می شود و با تهدید از سربازان خود می خواهد که در مقابل پارس ها مقاومت کنند. سرانجام برتری نیروی مادها سبب می شود تا کورش دست از جنگ برداشته و با نیروهای خود به درون شهر بازگردد. کورش و یارانش قبول داشتند، که لحظه ی سرنوشت ساز نزدیک است و آن ها باید یا بمیرند یا که پیروز شوند. روز بعد شعله ی جنگ دوباره زبانه می کشد. در حالیکه پدر کورش مامور حفاظت از شهر می شود، کورش و اویبره فرماندهی جنگ را به عهده می گیرند. در این هنگام آستیاگ 100 هزار نفر را مامور گشودن شهر می کند. شهر به تصرف نیروهای آستیاگ درمی آید و پدر کورش را، که سخت زخمی شده است، به حضور شاه می آورند.
آستیاگ، چون می دانست، که کورش بر خلاف نظر پدر خود، سر به شورش برداشته است، اجازه می دهد، تا پدر کورش، به خواهش خود او، به آرامی بمیرد و حتی دستور می دهد، تا او را به احترام دفن کنند. پارس ها، پس از از دست دادن شهر هیبره، ناگزیر از عقب نشینی به پاسارگاد می شوند. آستیاگ به فکر تعقیب آن ها می افتد، اما پیشروی به سختی انجام می پذیرد. اویبره همه ی گذرگاه های تنگ را در اختیار گرفته بود و مادها ناگزیر از عبور از راه های کوهستانی می شوند. با این همه بی شماری از مادها، با دور زدن مانع ها، آن ها را پشت سر می گذارند و پارس ها به فرماندهی کورش و اویبره ناگزیر، شبانه کوه های بلند را ترک کرده به کوه پست تری پناه می برند. در اینجا کورش یک بار دیگر به نیروهای خود تذکر می دهد، که به سرنوشت کودکان و همسران خود در صورت شکست بیندیشند و شجاعانه بجنگند. در کوهی که پناه گرفته بودند، کورش محلی را بازمی یابد، که خانه ی پدریش بود و او در گذشته، روزگاری در آنجا به چراندن بز مشغول بوده است. در دم دست به نیایش می برد و دستور می دهد که برای ایزدان قربانی کنند. این نیایش به بار می نشیند : در دم رعد و برق می شود و پرندگان بشارت بر بام می نشینند و به او بشارت می دهند که او دوباره به پاسارگاد باز خواهد گشت. آنان پس از شامی که می خورند، شب را بر بلندی کوه به سر می آورند.
روز بعد آستیاگ 50 هزار نفر را در پای کوه مستقر کرده و به آنان دستور می دهد، تا همه آن هایی را از حمله به کوه امتناع می ورزند و یا به هنگام حمله عقب نشینی می کنند بکشند. این اقدام واقعا بی رحمانه، پارس ها را تا بلندی کوه عقب می راند. در اینجا پارس ها با زنان و مادران خود رو به رو می شوند، که دامن های خود را بالا زده و از آنان می پرسیدند، که آیا قصد پناه بردن به جایی را دارند که از آنجا چشم به جهان گشوده اند ؟! نیش این استهزا پارس ها را وامی دارد که دست به یک حمله ی نومیدانه ی دیگر بزنند. در نتیجه مادها از کوه رانده شده و دست کم 50 هزار از آنان کشته می شوند.
نیکولای دمشقی در اینجا نقل قول از کتسیاس را به ناگهان ناتمام می گذارد. شاید هم، اگر گزارش خود کتسیاس ناقص نبوده، کتابی که او از کتسیاس در دست داشته، کامل نبوده است. با این همه او می کوشد که داستان ادامه ی کار و جنگ را به نحوی ببندد :
کورش تا شکست نهایی آستیاگ، بعضی از موانع دیگر را از سر راه برمی دارد و سرانجام به تخت فرمانروایی آستیاگ، که برای دستیابی به آن کوشش زیادی شده بود، می رسد. کورش در پرده سرای آستیاگ پس از نشستن بر تخت، دبوس او را به دست می گیرد و اویبره کلاه شاهی را بر سر او می نهد. سپس پارس ها، با ثروت هنگفتی که زیر نظر اویبره قرار گرفته بود، به پاسارگاد باز می گردند. با انتشار خبر شکست آستیاگ، دیگر قوم های مطیع او، برای پذیرفتن کورش به فرمانروایی به او روی می آورند. نخست هیرکانی ها و بعد پارت ها، سکاها و بلخی ها و به دنبال این ها بقیه. آستیاگ نیز که اسیر شده بود به نزد کورش آورده می شود.

سنن بر نشستن کوسه و میرنوروزی بقایای مهر پرستی

سنت بر نشستن کوسه یادگاری از دوران مهرپرستی است

مطابق گفته ابوریحان "در زمان ساسانيان ، آذر اول بهار بوده است (لابد بدین معنی که فروردین ماه نیز به نام آذر/کانون= آتش نامیده میشده است)، ودر نخستين روز آذر مردي بنام (كوسه) بر خري مي نشست و كلاغي به دست مي گرفت و بادبزني بر دست ديگر و خود را باد ميزد و زمستان را وداع مينمود؛ و از مردم چيزي دريافت ميكرد.اين رسم در شيراز رواج داشت." این بیش از هر سنت دیگر نشانگر سنتهای بهرام پرستی و مهرپرستی است که در مراسم ایشان به ترتیب توتمهای خر یاگور خر و کلاغ یا کلاغ سیاه بیش از هر توتم دیگر مورد توجه بوده است. ظاهراً نمی توان نام کوسه را در این باب مأخذی برای کلمه لاتینی کورووسه (مأخذ نام کرواسی و کروات و صرب یعنی اعقاب سرمتها) یعنی منسوب به کلاغ به شمار آورد. چون خود معانی این اسامی کهن کرواتها وصربها یعنی ملت منسوب کلاغ در این رابطه نشانگر آن است این سنن جدید مهرپرستان از مهر پرستی اروپایی وارد ایران شده است؛ چه در اوستای بازمانده از دوره ساسانی به صراحت از سنتهای مهرپرستی خارجی نشر یافته نزد ایرانیان به عنوان سنت دروغگویان در باب ایزد مهر با اهمیت خاص صحبت شده است. مسلم به نظر میرسد در اصل خود کوسه نشانگر مهر ایزد خورشید و جنگ آریائیان(جمشید= جام درخشان) بوده است چون ایزد خورشید و جنگ یک چشم ژرمنهای شرقی و اسکاندیناوی یعنی اودن (نشئه) نیز نظیر مهر (میثره، ایزد گیاه و شراب و شادی) همواره به همراه دو کلاغش نشان داده می شده است. ژرمنها این سنت را باید از آریائیان سرمتی (= یعنی مردم مادرسالار میثره/مهر پرست) به ارث برده باشند. سکاها و اسلاوها این ایزد خورشید را خویتوسورو (خورشید جنگاور) و داژبوگ (خدای پرجوش و خروش و داغ) می نامیده اند. در خوارزم مهر ایزد خورشید را اُمرو و در غرب ایران میر و امیر (حضرت امیر خداگونه= اسدالله غالب) میگفته اند. این عنوان اخیر در نام اساطیری میر نوروزی بهتر بر جای مانده است. مسلم می نماید موضوع عید قربان نیز در اساس بدین خدای خورشید قربانی کننده گاو نر بر میگردد اسم چه نام و نشان مادر و پدر اسماعیل یعنی ابراهیم (یعنی پدر امتهای فراوان، لقب انکی/ائا/اهورامزدا خدای زمین و خرد) و هاجر (حجر=سنگ) جز این خدای میتانی/ایرانی زادهً صخره را نشان نمی دهد. اسماعیل ( خدای شنوا) در اینجا ایزدی به جز ایزد مهر ملقب به هزار گوش و خوش اندام مراد نمی باشد. در مورد صفت خوش اندام باید گفت که ایزد مهر در تصاویر ایزدی بی ریش و جوان و نیرومند مجسم شده است و از اینجاست که موسی خورنی وی را به جای اهورای بی ریش اشتباهاً اهورای تاس معرفی نموده است. صفت کوسه ایزد مهر (جمشید دارای جوانی جاودانی؛ خورشید شکست ناپذیر) گواه ایرانی صادقی در این باب است. گرچه نام اسماعیل از سوی دیگر مطابق ایزد بابلی نینورتا/نبو (دارای نام اعلان شده) است که با چاه و کشاورزی و نبرد و پهلوانی و دانش مرتبط بوده است. گرچه ایزد جوانی که در رابطه با قربانی گاو مقدس عید قربان است صرفاً همانا ایزد مهر آریائیان میتانی/ ایرانی بوده است.
عباس احمدی ضمن مقاله اساطیری خود در باب پیشگویی سقوط جمهوری اسلامی که در اخبار روز منتشر شده؛ نظری جالبی در باب سنن ایرانی بر نشستن کوسه و میر نوروزی آورده که عیناً نقل میشود: "هردوی این آیین ها (جشن بر نشستن کوسه و میر نوروزی که به درستی غالباً هم منشأ به شمار رفته اند) نسخه ی بهداشتی شده ی آیین مادرسالارنه ی شاه کشی در نظام ظالمانه ی پدرسالاری می باشد. بازیگر اصلی درجشن زمستانی کوسه برنشین، کوسه ی خرسوار است. کوسه ی خرسوارهمان شاه موقت است که برای یک روز نقش شاه واقعی را بازی می کند. در انتهای روز، مردم به این شاه یک روزه حمله می کنند و او را از تخت سلطنت به زیر می کشند. تنها تفاوتی که در این جا دیده می شود این است که به جای آن که شاه را به شهادت برسانند، او را کتک می زنند. کوسه ی خر سوار، به جای آن که در تپه ی جلجتا به صلیب کشیده شود، به صورت آیینی مورد حمله قرار می گیرد و ممکن است که کتک مفصلی بخورد، اما واقعا به قتل نمی رسد. کوسه خرسوار در مراسم کوسه برنشین، نسخه ی زمینی شده ی خدای خورشیدی (جمشیدی/مهری) است و به همین علت در فصل زمستان برگزار می شده است.
بازیگر اصلی در جشن بهاری میرنوروزی، امیر اسب سوار است که برای مدت کوتاهی نقش شاه را بازی می کند و پس از آن، از تخت سلطنت به زیر کشیده می شود. امیر اسب سوار در مراسم میرنوروزی (خورشید شاه میرا و موقتی) ، نسخه ی زمینی شده ی خدای درختی است (چنانکه مهر ایزد/آدونیس فینیقیها بوده) و به همین علت در بهار اجرا می گردیده است."
در همین رابطه سایت سورهً مهر مطالبی دارد تحت عنوان شاه بازی دارد که قسمت مربوطه آن نقل میگردد:
در ايران باستان به اين شخص ميرنوروزي (مراسم نوروز در ارتباط با بارآوري و خورشيد است) مي‌گفتند كه در زمان نوروز حكومت را به دست مي‌گرفت و سپس خلع مي‌شد. حافظ خطاب به مير محبوس مي‌گويد:

سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه پيش از چند روزي نيست حكم مير نوروزي

بيضايي در «نمايش در ايران» در مورد ميرنوروزي مي‌نويسد: «از مقولة اين جشنها خصوصاً دو تا هست كه بايد از آنها ياد كرد. يكي دستة «كوسه» است كه پس از اسلام هم ادامة خود را حفظ كرد و در قرنهاي پنجم و ششم با تغيير كوچكي در شكل و هنگام برگزاري بدل به دستة (ميرنوروزي) يا (پادشاه نوروزي) شد كه همچنان تا نيم قرن پيش در شهرهاي آباد و امروزه در ولايات دورافتاده جاري بوده و هست. ميرنوروزي مرد پست و كريه‌چهره‌اي بود كه در روزهاي نوروز براي مضحكه و شادي چند روزي بر تخت مي‌نشست و به جاي پادشاه يا امير واقعي حكمهاي مسخره‌اي صادر مي‌كرد، براي مصادرة اموال فلان ثروتمند يا به بند كشيدن فلان زورمند، اين بازي ظاهراً براي تفريح و خنده بوده است، ولي در عمق آن مي‌توان نمونه‌اي از عكس‌العملهاي كينه‌جويانة مردم زيردست را نسبت به زبردستان ديد. دستة ميرنوروزي با حفظ همين روحية هجوآلود ماية نمايشي هم داشته است؛ با شبيه‌سازيهاي لازم و قرارهاي قبلي براي اعمال و اجرا. كسي كه به سال 1302 شمسي اين ماجرا را در بجنورد ديد ـ‌‌‌ مرحوم محمد قزويني‌ ـ آن را چنين يادداشت كرد: «در دهم فروردين ديدم جماعت كثيري سواره و پياده مي‌گذرند كه يكي از آنها با لباس فاخر بر اسب رشيدي نشسته و چتري بر سر افراشته بود. جماعتي در جلو و عقب او روان بودند، يك دسته هم پياده به‌عنوان شاطر و فر‌ّاش كه بعضي چوبي در دست داشتند،‌ در ركاب او يعني پيشاپيش و جنبين و عقب او روان بودند. چند نفر هم چوبهاي بلند در دست داشتند كه بر سر هر چوبي سر حيواني از قبيل گاو يا گوسفند بود، يعني استخوان جمجمه حيوان، و اين رمز آن بود كه امير از جنگي فاتحانه برگشته و سرهاي دشمنان را با خود مي‌آورد، دنبال اين جماعت انبوه كثيري از مردم متفرقه روان بودند و هياهوي بسيار داشتند. (مقايسه شود با دستة‌ كوسه و دستة كراسوس) تحقيق كردم، گفتند كه در نوروز يك نفر امير مي‌شود كه تا سيزده عيد امير و حكمفرماي شهر است و بعد از تمام شدن سيزده دورة ‌امارت او به سر مي‌آيد. ... گويا در يك خانواده اين شغل ارثي بود» (مجلة يادگار، سال اول، شمارة 3 كه در اين مورد سه شاهد از كتابهاي تاريخ جهانگشاي جويني، تذكرة دولتشاه سمرقندي و ديوان حافظ آورده است).

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۷

امام زمان

امام زمان

مرغ باغ ملکوت
حال هم
در چاه است
ولی
از ته چاه سیه
خیز بر داشته است.
نور را می بیند
نور خورشید خدا
وُ
نور شبتابان را
گرچه او
در چاه است
و زمان میگذرد
و رقیبان
در اوج؛
فارغ
از
سیر و سلوک
هفت اشراق زمین
مرغ نالان
وطن
حالیا
در چاه است
گر چه
او
سی مرغ است
و
روز موعود گهان
دورناگون
به پرواز آید.
جمکران
چاه نفرین مقدس
دریاب!
وی
همان
جمع کرورانِ
رها
ایران است.

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷

Asken yggdrasil har babylonisk ursprung

Asken Yggdrasil har sina rötter i babyloniska myter

Myten om ”Gilgamesh och hans undervärlds resa” berättar att det växte ett träd vid namn Huluppu vid floden Eufrats i begynnelsen. Tre jättar bodde i detta träd, Örnen Anzu på toppen av trädet, Jungfrun Lilit i mitten av trädet och en orm under trädet. Gilgamesh dödade ormen och befriade Anzu och Lilit. De bildade tillsammans två statyer vid namn Pukku och Mukku från toppen och basen av trädet Huluppu.

Myten om Huluppu
Dikten börjar i början, "när det var BEHÖVLIG först komma vidare," när brödet började vara bakat i ugnar av helgedomar, och när den första separationen inträffade, som av himlen och jorden (Frayne 2001:130; Wolkstein & Kramer 1983: 4). En våldsam storm röjt en huluppu (poppel?) Träd. Inanna räddade det och planterade det i hennes "heliga lund" på Uruk (Frayne 2001: 131). Hon väntade på den för att få tillräckligt stort för att kunna göras i en stol och en säng. Tyvärr, tre varelser fast i trädet: i sina rötter "en orm som fruktar spell" i sin koffert en lilitu, en kvinnlig anda, och i dess filialer i Anzu fågel. Det går inte att skaka av sig själv i dessa inkräktare, gråtmild Inanna begärt hennes bror Utu, solen gud, för att hjälpa till. Han vägrade, men Gilgamesh, Uruk: s krigare kung, inte. Efter den tungt beväpnade hjälte "smällde" ormen, den andra flydde. Gilgamesh skära ner trädet, tog de grenar för sig själv, och gav bagageluckan till Inanna….

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

معانی نامهای کهن شهر کرکوک

معنی لفظی نام شهر کرکوک

برای نام شهر کرکوک چهار نام قدیمی و جدید ذکر شده است: آرّاپخا که گویا در زبان هوریانی به معنی شهر بوده است، کور کوره (شهر دارای کوره= معبد مدّور)، کور خنی (شهر دارای معبد) و کرکوک (مرکب از کلمات سامی و فارسی کر و کوک) که به معنی شهر دارای معبد گنبد دار است. از مفهوم مشترک سه نام متأخر می توان حدس زد که نام آرّاپخا در اساس به معنی شهر دارای معبد بوده است. چه در فرهنگ لغات سامی عبری تورات می توان آن را در هیئت آرافکا به معنی "شهر دارای معبد مستحکم" گرفت.

منشأ سکایی و سئورومتی ناهید الهه زیبایی و آبهای ایرانیان

اردویسور آناهیتا همان الهه زیبایی آریائیان سکایی/تائوری یعنی آرخیم پسه/ایفی ژنی است
جالبترین مقاله تحقیقی که در باب نام و نشان الهه ناهید، بعد از آن چه در جلد اول یشتهای پورداود و فرهنگ اعلام هاشم رضی دیده ام مقاله ای از استاد پرویز رجبی است. معهذا در هیچ کدام مقابله ای بین نام الهه زیبایی سکایی یعنی آرخیم پسه (آراسته بسیار زیبا و با شکوه) که با آفرودیت آسمانی معادل بوده و الهه اردویسوراناهیتای اوستایی صورت نگرفته است. نام این الهه سکائیان پادشاهی شمال دریای سیاه (قوم افراسیاب تورانی اساطیری) در تک نگاشته هرودوت ضمن شرح لشکرکشی داریوش به سرزمین سکاهای شمال دریای سیاه در باب اقوام سکایی و سرزمین سکاها و آداب و سنن ایشان ثبت شده است. در حالی که در اخبار کهن یونانی جشن الهه آناهیتا به صراحت در رابطه با سکاها یاد شده است و پیکرکهای گلی آناهیتا مکشوفه در ماوراء النهر نیز جای تردیدی در سکایی بودن اصل اردویسور اناهیتا (ناهید) بر جای نمی گذارد. این مطلب ما را به پیدایی مفهوم اساسی جزء اول نام پر رمز و راز اردوی سور اناهیتا رهنمون میگردد: از جز اول اردوی نباید بالاینده بلکه آرایش یافته )از ریشه پهلوی آراد- وی) مراد شده باشد و در مجموع این نام باید به معنی آرایش یافته توانا و پاک یعنی ترجمه ای از همان نام سکایی معروف وی یعنی آر-خی –ایم پسه یعنی "بسیار زیبا و با شکوه آرایش یافته" است. از جانب دیگر تاورهای شمال دریای سیاه این الهه را تحت نام ایفی ژنی (به یونانی یعنی زن نیرومند= آمازون زبان سکایی) به عنوان الهه باکره می پرستیده اند و اسیران دریایی با کوبیدن به مغزشان برایش قربانی می نموده اند. این موضوع بیانگر آن است که ایفی ژنی همانند واریانت ایرانیش اردوی سور اناهیتا با آبها پیوستگی داشته و الههً نیرومند آبها به حساب می آمده است. اگر نامهای یاکسامات (تیرهً تبرداران) از قبایل سئورومات با تاورها (تبرداران) و همچنمین شاخه ایرانی آنها تبریان یا مازنها(مز- زنها= پرستندگان الهه بزرگ) یکی بدانیم در این صورت پرستش اردویسور اناهیتا با قبیله سئورومتی و مادی مغان در سمت دشت مغان و همچنین قبیله سکایی و سئورومتی اصل تبریان مازندران در ایران هخامنشی رواج پیدا کرده است. در تأیید این نظر گفتنی است که مساکن تاورها و یاکساماتها در حوالی مصب رود دن یکی بوده و در سمت جنوب دشت مغان چشمهً آب گرم معدنی معروف سرئین (زیبا) چشمه مقدس اردویسور اناهیتا به شمار می آمده است. جالب است که محل فدیه آوری سپیتمه جمشید اوستا و شاهنامه نیز کوه هوکر یعنی سبلان قید شده و رعایای وی از جمله کاتوزیان (کادوسیان) همان مردم نواحی سمت اران و گیلان ذکر شده اند. در رابطه نام اوکراین (به لغت اسلاوی یعنی سرزمین مرزی) نگارنده سر انجام بدین نتیجه رسیده است که این نام از همان نام لاتینی سرزمین باستانی داکیا (سرزمین رعایای کشاورز) یعنی نواحی غربی اوکراین اخذ شده و به معنی منطقه اسلاوهای کشاورز است. اشتقاق نام اوکراین از واژه مرکب اکو- ریونا (منطقه تبرداران) در شرق اوکراین حالیه بعید به نظر میرسد گرچه نام یونانی/سرمتی یاکسامت که معادل نام سکایی تائوره(تبریها) است، گواهی برای درستی این فرضیه به نظر می رسد. در اسطورهً سکایی پسران تارگیتای (پدر مردم گیتی) که هرودوت در باب اصل و نسب آریائیان سکایی شمال دریای سیاه نقل نموده از گاو آهن (داکیائیها، اسلاوها)، طناب (تراکیائیها/مردم بالکان)، تبر (تاورها) و پیاله (اسکیت، اسکلاو، سکائیان پادشاهی) به عنوان سمبلهای ملل سکایی سمت شمال دریای سیاه یاد شده است. جالب است که کنت کورث نیز به هنگام صحبت سفرای سکائیان آسیای میانه با اسکندر عناصر اسطوره ای سکائیان آسیای میانه و سمت شمال دریای سیاه به ترتیب گاوآهن (داکیاییها، اسلاوها)، تیر (اوغوزها)، نیزه (سئوروماتها) و جام (اسکیتان، سکاهای پادشاهی) قید کرده است.
قسمتی از مقاله استاد پرویز رجبی در باب نام و نشان الهه آناهیتا (ناهید) را از پایگاه پژوهشی آریابوم در اینجا می آوریم: "و صفت هایی که امروز از آناهیتا در دست داریم، نمی توانند برای یافتن مبداء آناهیتا تعیین کننده باشند. زیرا در گشت و گدار تاریخی آناهیتا، بسیاری از خصائل خدایان همگن به او داده شده است. پیوند میان «آنائیتیس» یونانی با ایزد بانوی آب و باروری ایران، حاصل همین برخوردهای فرهنگی است.[21]↓ اگر وجود آناهیتا در میان خدایان مادی در غرب ایران، که «گیرشمن»[22]↓ مطرح می کند به اثبات برسد، آنگاه به همان نسبتی که نظر نیبرگ مبنی بر تورانی بودن آناهیتا کم اعتبار می شود، احتمال اصلیت بومی (غیر آریایی) آناهیتا از قوت بیشتری برخوردار می گردد، که در این صورت صفحات غربی و جنوب غربی فلات ایران مورد نظر است. البته کشف پیکرک های گلی آناهیتا در کوی کریکلان قلعه، زارتپه، و رَخشا در بخارای غربی، تالی برزو، در 6 کیلومتری جنوب سمرقند [23]↓ جلب توجه می کنند.
در این میان نظر «تارن»[24]↓ جالب توجه است. به نظر او در زمان اردشیر دوم هخامنشی، از آمیزش عناصرالاهه ی آب سیحون با عشتار رب النوع بابلی آب، ایزدبانوی ایرانی آناهیتا به وجود آمده و در سراسر قلمرو هخامنشیان تبلیغ شده بود. همو جشن ویژه ی سکایه (صقایه) را نیز که از آیین های مربوط به آناهیتا است برگرفته از بابل می داند. با اینکه این نظر درباره ی اصلیت آناهیتا قابل تأمل است، بابلی بودن جشن سکایه، همان طوری که از نام این جشن برمی آید، به طور قطع نمی تواند درست باشد. وقتی سردار ایرانی کاپادوکیه موفق به نافرجام گذاشتن هجوم سکاها به ارمنستان و آسیای صغیر شد، دستور داد، تا محلی را خاکریز کرده و در آنجا یک معبد آناهیتا بسازند. در این معبد هر سال جشنی به نام سکایه برگزار می شده است. «استرابون» در کتاب 5 خود،[25]↓ بی ذکر منبع می نویسد، برخی می گویند، هنگامی که کورش سکاها را شکست داد، روز پیروزیش را به الاهه ی میهنش تخصیص داد؛ هر جا معبد آناهیتا وجود دارد این جشن برگزار می شود. در این جشن مردان لباس سکایی به تن کرده و پس از میگساری با یکدیگر و زنان همراهشان به زد و خورد می پرداختند. این مراسم یادآور خوردن ِشکستی از سکاها بوده است، که در آن به حیله، آن ها را مست کرده و در حال خواب و مستی و رقص از پای درآورده بودند. «ویندیشمن»[26]↓ معتقد است که این آیین بایستی مربوط به زمانی از پیش از کورش بوده باشد. «اشپیگل»[27]↓ در ایرانی بودن آیین سکائیه تردید دارد و با تکیه بر گزارش «بروسوس» که این جشن در بابل نیز گرفته می شده است، احتمال می دهد که نام جشن از واژه ی صائبی شاقا [28]↓(آشامیدن) برگرفته شده باشد.[29]↓"
در پایان به مناسبت اینکه در اینجا نامی از سئوروماتها (قوم سلم برادر ایرانیان) به میان آمد مطلب زیر را که حاوی کنکاشهای اخیر نگارنده است در پی آمد مطلب فوق ضمیمه می نماییم:
معنی نامهای صرب و کروات

نگارنده طی سه دهه تلاشهای زیادی برای پیدایی ریشه ایرانی نامهای این خویشاوندان نژادی نزدیک ایرانیان که اعقاب سئوروماتها هستند به عمل آورده است چون در این راه از سوی هیچ محققی همراهی نشدم؛ به مصداق یک دست صدا ندارد؛ کارهای تفحصی من هم در این راه به کندی پیش رفته است. قبلاً بعد از کنار گذاشتن معانی موسیاه و مادرسالار برای سئورومات هر دوی نامهای سئورومتی هئوروات (خوروات) و صرب (سرو) در زبانهای اوستایی و سانسکریت به معانی همه کس و هرکس (آزادگان) گرفته ام. در حالی که نام صرب(سرَوَ) و سئورو را در زبان اوستایی به ترتیب می توان به معنی تیر افکن و نیزه دار گرفت. بنابراین نامهای صرب و کروات (=کرُواذ) به ترتیب معنی لفظی تیراندازان و دارندگان سلاح برنده (شمشیر) بوده اند: نامهای کهن عمومی سئورومت و سرمت را علاوه بر تیرهً نیزه داران و تیراندازان می توان دارندگان برگستوان و پوشندگان زره و خفتان و همچنین تیره سروران و آزادگان (=صرب) گرفت. از آنجاییکه نام گروه پیشرو سرمتها به سمت بالکان در زبان مجاری یازیگ(تیرانداز) قید شده است؛ لذا محملترین معانی لفظی اصلی سرمت و سئورومات همان تیرانداز و نیزه دار است. چنانکه می دانیم یونانیان این مردم را همچنین تحت نام آمازون (تمام سلاح یا دارندگان سلاحهای نیرومند یا زنان نیرومند) میشناختند و بر این اساس معنی لغوی دیگر سرمت یعنی مادرسالار با توجه به پرستش الهه آبها یعنی اردویسور اناهیت نزد آنان کاملا دارای اساس و بنیان است می دانیم که معنی لفظی نام آمازون در زبان یونانی (به معنی بی پستان) داستانسراییها کرده و زنان آمازون را تیر اندازانی معرفی نموده اند که برای سادگی امر تیر اندازی پستان راست خود را می سوزانده اند. به هر حال ضمن این اساطیر اهمیت فن تیراندازی در نزد قبایل سئورومات و مقام مادرسالاری نزد ایشان بخوبی و درستی قید گردیده است. مسلم به نظر میرسد بوسنیها (کناریها) بازماندگان گروه سئورومتی آنتاها (کناریها) می باشند. احتمال دارد نامهای باسیلی(پادشاهی) و سیراک ( صربهای خرد یا سروران خرد) متعلق به همین گروه سئورومتی بوده اند که دیرتر از بقیه از سمت شمال کوهستان قفقاز به سمت بالکان رهسپار گردیده اند. طبق شواهد و قرائن تاریخی سپیتمه جمشید (پدر سپیتاک زرتشت) داماد و ولیعهد آستیاگ که از عهد مادیای اسکیتی (آفراسیاب) و کی آخسارو(کی خسرو، هوخشتره) در ولایات جنوب کوهستان قفقاز میرانده متعلق به همین سئورومتهای آنتایی (کناری) بوده است چه در شجره نامه سپیتاک زرتشت به صراحت از جمشید و دوراسرو (صرب دوردست و کناری) و سپیتمه [جمشید زیبا] و خود زرتشت (زرین تن) نام برده شده است. نام قبیله سئورومتی مخها (مغها، دارندگان زبان اوستایی) که در دشت مغان و حوالی آن سکنی گزیده بودند، در زبانهای یونانی و اسلاوی به معنی دارندگان شمشیر یعنی مترادف نام کروات است. بر این مبناست که میلان هوستیچ مورخ کرواتی با توجه به شواهد تاریخی و اسناد زبانشناسی به درستی کرواتها را از خویشاوندان و تبار ایرانیان شمرده است.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

بزرگداشت کورش بزرگ ایرادی ندارد ولی ما بیشتر مدیون ملی شدن نفت دکتر مصدق دموکرات و میهن پرست بزرگ هستیم؛ نه شهنشاهان دیکتاتور و غیر دیکتاتوردور و نزدیک

چرا بزرگداشت برای بزرگترین قهرمان سیاسی قرن نه ولی بزرگداشت برای کشور گشای سیاس و دوهزار ششصد سال پیش و صرفا خوب در میان شاهان. لابد این سنگ قیمتی بزرگ را استبداد پسندان فریبکار برای جمع آوری قلوب ملی گرایان غلتانده اند.در حالی که دامن زدن به احساسات ناسیونالیستی در ایران چند ملیتی و به رسمیت نشناختن حق و حقوق هویتی ایشان عواقب وخیم دارد، من هم در روزگار جوانی فرقی بین ناسیونالیسم و میهن پرستی قائل نبودم. حالا ولی خوب میفهمم برای حفظ ایران وطنپرستی دارو و درمان و ناسیونالیسم سم مهلک است. کورش سوم(ثراتئونه= یعنی سومین) که همان فریدون(از خاندان فرد دوست منش= هخامنش) شاهنامه است و از سر عقب ماندگی و نکبت فرهنگی مان هنوز آنها را یکی گمان نمی کنیم. مگر ما میخواهیم کشورگشایی کنیم که بزرگداشت برای یک کشور گشای سیاس کهن بگیریم. اگر منظور بنیانگذار دولت سرتاسری در ایران باشد همان کیخسرو (کی آخسارو؛ هوخشتره) ارجهیت دارد که در تاریخ ایران مقدم بوده و اوستا به درستی وی را متحد کننده کشور نامیده است. گرچه این رئیس سیاس قبایل ماد و پارس امپراتوری برده برده داران آشور را چنگیز وار از روی زمین محو کرد ولی شاه قهرمان بزرگ کتابهای دینی و فرهنگی بزرگ مردم ایران یعنی اوستا و شاهنامه همین کیخسرو است.از لحاظ مقام و محبوبیت تنها سردار و پهلوان بزرگ مقدم بر وی یعنی آترادات پیشوای آماردان(رستم/گرشاسپ هفتخوان مازندران) با وی برابری می کند که در عهد پدر بزرگ کی آخسارو (کیخسرو) یعنی خشتریتی/کیکاوس نخستین پیروزی نظامی بزرگ ایرانیان را در برابر تجاوزکاران اشوری در زیر حصار شهر آمل مازندران رقم زد و ایران مستقل بنیاد نهاده شد. .

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

ریشه ترکه (شاخه نو رسته) ریکا، کیجا و کوته

ریشه واژه های ترکه (شاخه نو رسته) ریکا، کیجا و کوته

در زبان مازندرانی به نوزاد حیوانات کوته گفته میشود و ما در آذربایجان در زبان آذری آن را به صورت گده و گوده تلفظ نموده و آنها را در مقام تحقیر در مورد بچه های شرور بکار می بریم و غالباً آن را با کلمه فارسی گدا معادل میگیریم. ولی کلمه فارسی گدا از ریشهً سانسکریتی جاتکه (گدا) اخذ شده است. لذا کلمات کوته ، کوتولو و کوچلو باید از همان ریشهً واژهً فارسی کودک (کوتکَ اوستایی) گرفته باشد. امّا واژه ترکه را که در این رابطه مطرح است، باید مرکب از واژهً تر (شاخه و ساقهً نورسته) و علامت تصغیر "ک" شمرد. اشتقاق ترکه از تر و راکه و یا ریکا (به مازندرانی یعنی بچه، نوزاد) که برخی اخیراً بدان گمان می برند، اشتباهی به نظر می رسد چه کلمه راکه یا ریکا خود مرکب از رو (رسته، روییده) و همان علامت تصغیر "ک" می باشد. به نظر میرسد نام مازندرانی کیجا یعنی دختر مرکب باشد از کی (که او) و زا که از ریشهً زاییدن است. در جایی با توجه به ظاهر اسامی، کیجا را به معنی کوی جا و ریکا را به معنی شکارچی گرفته ام.
واژه ریدگ پهلوی معنی پسر جوان شباهت زیادی به ریکای مازندرانیها به معنی پسر دارد. لابد ریدکا بوده و حرف "د" به تلخیص افتاده است. در سانسکریت هم کلمه ای به شکل ریددهه riddha به معنی افزایش و رشد آمده است. از کلمه جوان هم چنین مفهومی اراده میشود.

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

معنی لفظی نامهای جندق و ترود

معنی نامهای ترود و جندق که استاد پرویز رجبی کتاب معروفش را به نام این قصبه های شمال و جنوب کویر نمک نامگذاری نموده است: در اوستا کلمه ثروت(ترود)# به معنی جوی آب است و نظری را هم که استاد رجبی در این باب برای نگارنده ارسال نمود؛ تقریباً همین است منتهی ایشان آن را به معنی دارای دو رود کم اب میگیرند. اما نظر به نام دو دژ مضاعفی که به نامهای تارویی (دژ کوچک) و تارماکیس (دژ بزرگ)در مکان شهر تبریز حالیه در کنار هم قرار داشته اند و خود نام تبریز (تبرمایس قدیم)از تلخیص همین نام تارماکیس (دژ بزرگ) عاید شده است؛ لذا معنی آلترناتیو دیگر نام ترود(در تر کیب تارو-اوذ، در این باب دارای احتمال ضعیف تر) این است که آن به معنی روستای دارای دژبلند گرفته گردد. جندق هم بیش از آنکه به معنی شهر و قصبه باشد به معنی جای کنده شده یا قصبه دارای خندق حفاظتی است.
#thraota
اکنون بعد از مدتها که از در گذشت استاد رجبی میگذرد در مورد ترود به نتایج دیگری نیز رسیده ام که در همین رابطه هستند:
ترود را سوای دارای نهر باریک و جوی آب همچنین می توان بر گرفته از تهرو-ئیتی اوستایی گرفت یعنی مردمی که در ته پناهگاهای زیر زمینی و غارها رفت و آمد و زندگی میکنند. چون مردم آنجا غارهایی در کلوتها ایجاد کرده و در آنها می زیسته اند، لذا از تَر (محل محافظت) یا تهرو (پناهگاه) در نام ترود می تواند همین پناهگاههای غاری بوده باشد. احتمال کمی هم وجود دارد در اصل تَیَ- رود یعنی دارای رود پنهان و زیر زمینی بوده باشد.

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

پادوهای ارتجاع مزین سلطنت

خواستم از جوانان روزنامکی و پیران میرفطروسی و آجودانی که از سر بی سر و سامانی و بی سرپرستی به دنبال رضاشاه دیکتاتور بیسواد میدوند و این ضد مشروطه واقعی قهرمان مشروطه سلطنتی(به مثابه جمهوری دیکتاتوری ولایت فقیه)معرفی می نمایند؛ حرفی بزنم دیدم که کسی حرف دل مرا جلوتر با همان بیت شعری که می خواستم شروع نمایم به خوبی زده است و راهم کوتاه شد.لبّ سخن من این بوده و هست اگر رضا خان در همان سمت سردار سپهی باقی می ماند از نظر مشت آهنینش یک قهرمان ملی میشد؛ ولی با پااز حریم سپهبدی به سلطنت استبدادی گذاشتن؛ و تغییر و تبدیل قوانین اساسی مشروطه به استبدادی عواقبش همین روزهای سیاه دیکتاتوری پشت دیکتاتوری است که تجربه میکنیم و درس عبرت هم نمیگیریم.در باب جریان تبدیل قوانین مشروطه به استبدادی توسط مثلث داور ، نصرت الدوله و تیمورتاش و.. که در دوره رضا شاه اتفاق افتاده است؛ خواندن کتاب بی نظیر بازیگران عصر طلایی ابراهیم خواجه نوری برای این راستگرایان پیر و جوان توصیه میشود.فی المثل القبیح به کسی که فرد را قهرمانانه از رودخانه گذر داده حق تجاوز قائل نشوند.
والا به مصداق همان عبارت فارسی معروف آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند..
نقدی بر کتاب در دست چاپ خاطرات اردشیر زاهدی


دارا نيروئي- لوس انجلس



هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد



پس از آنان دیگر، ناگهان چشممان بجمال کتاب خاطرات اردشیر زاهدی دارد روشن می شود که قسمتهائی از آن در تاریخ 10 شهریور 1384 بر روی سایت roozonline.com تحت عنوان « کودتای 28 مرداد دروغ است» به چاپ رسیده است.

ما کاری بکار سایر مطالب خاطرات ایشان نداریم که اینروزها خاطره نویسی مد روز است و از شعبان تا رمضان همه دست بقلم شده اند و اولاد وطن را در برابر سیلی از اطلاعات متناقض حیران و انگشت به دهان رها کرده اند، اما نسبت به ماجرای 28 مرداد نمی توانیم ساکت بمانیم که « اگر خاموش بنشینی گناه است»

اگر کسی میداند که این حضرات بدنبال چه چیز هستند بالای غیرت ما را روشن کنند. ما و تعداد بسیاری از یاران از حل این معما درمانده ایم که براستی این آقایان چه منظوری از تحریف واقعیات روشن ترازروز دارند. در اینکه بساط سلطنت در ایران برای همیشه برچید ه شده است جای شکی نیست و بسیار ساده اندیشی و آرزوپروری است که تصور کنیم اولاً مشروطه سلطنتی در ایران حاکم گردد، ثانیاً رضا پهلوی شاه آن مشروطه مفروضه بشود و ثالثاً در آن رژیم مفروضه مهجوره مجهوله پست سفارت کبرا یا وزارت علیا نصیب جناب اردشیر زاهدی گردد. ( از دوستان ریاضی دان خواهشمندیم درصد- یا در هزار- و یا درمیلیارد چنین احتمالی را محاسبه و اعلام نمایند.)

پس سبب چیست که آقای اردشیر زاهدی و امثالهم همواره سعی در خراب کردن چهره خدشه ناپذیر دکتر محمد مصدق و منزه جلوه دادن محمد رضا شاه و نفی کودتای 28 مرداد دارند؟ پاسخ این سئوال را سعی می کنیم حتی الامکان در این یادداشت روشن کنیم.

اگر چه « آش آنقدر شور است که خان هم فهمیده است» و اکنون عالم و آدم دقیقاً و با جزئیات باخبرند که این کودتای ننگین- که آثار شوم آن تا به امروزچون يوغ برگردن نحيف ومانند زنجيرگران برپاي مردم محروم ایران سنگینی میکند- چگونه انجام پذیرفت، لکن برای آگاهی جوانان عزیز مملکت و آن دسته از کسانی که ممکن است تحت تاثیر نوشته های عوامفریبانه اي مانند خاطرات اردشیر زاهدی قرار گیرند، چند نکته از نوشته ایشان را پاسخ می دهیم:

1- آقای اردشیر زادهدی می نوسند: " در مرداد 1332 پادشاه به موجب قانون اساسی در غیاب پارلمان، از اختیار خودش در عزل و نصب وزیران استفاده کرد و فرمان برکناری نخست وزیری که قانون اساسی را زیر پا گذاشته بود و مثل دیکتاتورها عمل میکرد صادر کرد."

پاسخ: فرمان عزل نخست وزیر به تاریخ 22 مرداد صادر شده و در ساعت 1:30 بعد از نیمه شب بامداد 25 مرداد در زمانی که نخست وزیر در منزل خود در خواب بوده است توسط سرهنگ نصیری بدرب منزل ایشان برده می شود در حالکی که چند کامیون سرباز مسلح نیز از کامیونها پیاده شده و در کنار سرهنگ نصیری صف کشیده بودند. اشاره آقای اردشیر زاهدی به قانون اساسی تداعی این نکته است که بر اساس بند 42 متمم همان قانون اساسی( و بر اساس سابقه مسافرت شاه به لندن و واشنگتن) پادشاه می بایستی قبل از حرکت به خارج شورای سلطنت را معین و به دولت ابلاغ ميكرد.

آیا حرکت عجولانه شاه و نوع ابلاغ فرمان و عدم اطلاع احدی از آحاد ملت از اینکه پادشاه مملکت به چه مدت و به چه مقصدی خاک وطن را ترک کرده است محکمترین دلیل برای هر عقل سلیمی نمی باشد که موضوع برکناری در کار نبوده بلکه توطئه نظامی که همان کودنا باشد طرح ریزی شده است؟ (1)

2- آقای زاهدی می نویسند: " چرا امریکایی ها چهل سال است از عهده کوبا در چند قدمی خودشان بر نمی آیند و چرا نتوانسته اند وضع لیبی را عوض کنند؟ وقتی پای عراق و افغانستان به میان می آید امریکا باید میلیارد ها دلار به گفته خودشان خرج کند، اما یک دولت ملی و قانونی مردمی را با شصت هزار دلار در چند ساعت می توانند بردارد؟"

پاسخ: الف) در مورد عراق و افغانستان و لیبی به نظر می رسد جناب اردشیر زاهدی تقویم خود را گم کرده باشند. چرا که شرایط زمانی فعلی را با شرایط 52 سال قبل ( زمان کودتای امريکائی- انگلیسی) دارند مقایسه می کنند.

ب) اما چرا حریف کوبا نمی شوند؟ زیرا که در داخل کوبا نظمامیان خیانتکاری مثل فضل الله زاهدي وجاسوسان مزدوري مانند جمال امامی و میر اشرافی و خودفروختگان عوامفریبي همچون آیت الله کاشانی و خود شیفتگان قدرت طلبی مثل محمد رضا شاه دست همکاری به امپریالیست امریکا نمی دهند.

ج) در مورد رقم دلاری این کودتا نیز آقای اردشیر زاهدی باز یک تکه از کل تصویر را ملاک قرار داده اند به این معنا که رقم 60000 دلار رقمی بوده است که سازمان سیا در اختیار فضل الله زاهدی قرار داده تا بین سایر افسران میهن پرست!! تقسیم کنند که البته بعداً این رقم به 135,000 دلار افزایش پیدا کرده است. علاوه بر اینها پس از موفقیت کودتا سازمان سیا مبلغ یک میلیون دلار به به شخص سرلشگر بازنشسته زاهدی پرداخت کرده است. هم چنین به برادران رشیدیان ماهانه مبلغ 10 هزار دلار، به آیت الله کاشانی مبلغ 10,000 دلار پرداخته است و نیز بین اوباش و اجامر و چماقداران و چاقوكشها که در صبح 28 مرداد محیط پایتخت را به آشوب کشانده و رعب و وحشت در شهر بوجود آوردند مبلغ 900,000 دلار تقسیم کرده است. به علاوه بلافاصله بعد از برقراری دولت کودتا به فوریت مبلغ 5 میلیون دلار کمک بلاعوض در اختیار ان دولت گذاشته شد.(2) ( که اگر این ارقام را به نرخ امروزی محاسبه کنیم خواهیم دید که سر به مليونها ها دلار خواهد زد چراکه در آن زمان نفت به قیمت زیر یک دلار به فروش می رفت)



3- آقای زاهدی می نویسند: " ادعای باطل کرمیت روزولت را در کتابش باور می کنند اما کسی به بقیه حرفهایش در همان کتاب توجه نمی كند که گفته است فقط معدودی همکار داشت و روی پشتیبانی ارتش و مردم از شاه حساب می کرد..."

پاسخ: آقای اردشیر زاهدی از طرفي اعتراض دارند که چرا مردم ادعای باطل کرمیت روزولت را باور می کنند و از طرف دیگر اعتراض می کنند که چرا مردم به بقیه حرفهایش ( لابد این قسمت حرفهای کرمیت روزولت باطل نیست) توجه نمی کنند! بالاخره آقای زاهدی تکلیف مردم را روشن نمی کنند که نوشته های کرمیت روزولت ادعای باطلی است یا نه، شاید هم 50 درصد راست و 50 درصد باطل باشد آن هم به سليقه و انتخاب آقای زاهدی.



4- آقای اردشیر زاهدی می گویند: " من فکر می کنم در اسناد وزارت خارجه امریکا بهتر می شود دید که امریکائی ها تا چه اندازه از واقعه 28 مرداد مبهوت شده بودند. در همان اسناد سیا که چند سال بعد از 28 مرداد نوشته شده آمده است که " در 28 مرداد یک اتفاق باور نکردنی افتاد. بعد از اعلام خبر پیروزی مردم امریکائيها باور نمی کردند و می گفتند شوخی است."

پاسخ: اتفاقاً آقای اردشیر زاهدی در این قسمت یک حقیقت را متذکر شده اند و آن اینکه پس از اینکه كودتا در 25 مرداد شکست می خورد، سازمان سیا به کرمیت روزولت دستور می دهد که فوراً خاک ایران را ترک کند اما روزولت که این شکست را نمی توانسته بپذیرد طرح جایگزین را که همانا کودتای دوم باشد به مورد اجرا می گذارد. به این ترتیب پر واضح و طبیعی است که سازمان سیا که کار سرنگونی دکتر محمد مصدق را منتفی شده میدانست در حالی که منتظر ورود روزولت بود ناگهان با شنیدن خبرموفقیت نقشه جایگزین واقعاً و براستی شگفت زده شود و اعلام دارد که " در 28 مرداد یک اتفاق باور نکردنی افتاده..... این یک شوخی است."



5- آقای اردشیر زاهدی اضافه می کنند:" خیلی جای تاسف است که عده ای در داخل و خارج ایران سال های متمادی به یک مقدار دروغ چسبیده اند و هر چه حقایق تازه منتشر می شود باز همان دروغها را تکرار می کنند. پس فایده ای اسناد چیست؟"

پاسخ: بنظر ما نیز واقعاً و حقیقتاً جای تاسف بسیار است که که عده معدودی مثل اردشیر زاهدی آن هم فقط در خارج مملکت به مقداری دروغ و اوهام چسبیده اند و هر چه حقایق تازه در هزاران کتاب و مقاله و سند بطور روزمره منتشر می شود دنیای اوهام و خیالات خود را رها نمی کنند و 28 مرداد را کماکان قیام ملی می نامند تا آنجایی که احتمالاً امر بخودشان هم مشتبه شده باشد. اما فایده اسناد در این است که آنان که مهر میهن و غم مردم در سینه و سر می پرورانند با خواندن نوشته های بنده و اردشیر زاهدی و دیدن تناقض های آشکار به صرافت مطالعه می افتند و دست بکار مقایسه می شوند و مراجعه به همان اسناد را راه دریافت حقیقت و دلیل راه خود خود به فر دانائی می بینند و بر آنها ست که از لابلای آن اسناد طریق روشن آینده وطن را دریابند.



6- آقای اردشیر زاهدی می نویسند:" با استفاده از مقررات حکومت نظامی هر کسی را که دلش (مصدق) میخواست به زندان می انداخت و هر مدت که میخواست در زندان نگاه می داشت. در سال های 1331 و 1332 حدود 75 نفر از مهمترین سیاستمداران مملکت زندانی شدند. روزنامه ها پشت سر هم به وسیله حکومت نظامی توقیف می شدند، شخصیت های مملکت یا در زندان بودند یا فراری بودند و یا از ترس لجن مال شدن ساکت می ماندند. حتی خود شاه مملکت از همه کنار کشیده و از تهران خارج شده بود که دست نخست وزیر باز باشد."

پاسخ: آقای اردشیر زاهدی اسامی (هیچیک) از 75 نفر نفر زندانی را که به قول ایشان " از مهمترین سیاستمداران مملکت" بوده اند و هم چنین نام ( هیچیک) از " شخصیت های مملکت" را که در زندان یا فراری بودند و یا گوشه نشینی پیشه کرده یودند را ذکر نکرده اند.

به نظر می رسد که شرح و بسط اوضاعي را که ایشان تحریر کرده اند مربوط به سالهای 1332 تا 1335 بوده و تنها جای عاملین آن یعنی محمد رضا شاه و دکتر مصدق و تاریخ آن بر اساس اوهام ایشان جابجا شده باشد. شاید هم منظور آقای زاهدی از شخصیت های فراری همانا اعضای خانواده پهلوی باشد که بدرستی و به حق به دستور دولت اجازه ورود به کشور را نداشتند. هم چنین که لابد خود آقاي زاهدی فهرست روزنامه های توقیف شده ادعائی را در اختیار دارند چرا که طبق آمار رسمی مملکتی در آن دوران بیش از 50 روزنامه مخالف دولت در مملکت انتشار می یافت که دکتر مصدق کتباً به شهربانی دستور داده بود که مزاحم نشریات مخالف دولت نشوند.

7- آقای زاهدی در قسمت دیگری می نویسند: " روز 28 مرداد مصدق به ارتش دستور داد مردمی را که تظاهرات می کردند به گلوله ببندند. آن روز حدود 400 نفر از مردم مخالف مصدق کشته و یا زخمی شدند."

پاسخ: اسناد مدون و غیر قابل انکار نشان می دهد که با وجود تقاضا و اصرار تعداد زیادی از ملیون و نظامیان میهن پرست برای اجازه تیر اندازی به شورشیان و اخلالگران دکتر محمد مصدق هرگز چنین اجازه ای را صادر نکرده است. و نیزبراي رقم 400 نفری که ایشان بدان اشاره دارند پایه و اساس قابل اتکاء موجود نیست.

جمع بندي كلي:

آقاي اردشير زاهدي با سماجت و لجاجت بارزي حقايق هزاران بار نوشته شده ي مربوط به دوران اسفند ماه 1331 تا 28 مرداد 1332 را انکار می کنند و با خطاب کردن واهی دروغ به خاطرات کرمیت روزولت این ماجرا را آنچنان که به دلخواه و آرزو و رویای خودشان بوده است ترسیم کرده اند بنحوي که انگار که ایشان در شهر کورها زندگی می کنند. معلوم نیست که چرا نوشته های آقای روزولت دروغ ولکن ادعاهای آقای زاهدی درست باید باشد زیراکه کرمیت روزولت در کتاب خاطرات خود دلیلی برای دروغپردازی ندارد. به عکس این آقای اردشیر زاهدی است که دلایل بی شماری برای نفی و وارونه جلوه دادن کودتای نا مردمی و شرم آور 28 مرداد دارد که ایشان بلاشک فرزند و داماد 2 نفر اصلی و مقدم کودتا بوده اند و سالهای سال با تمام بی کفایتی و تنها براي دستخوش و پاداش عاملیت پدرشان در کودتا در سمت وزیر خارجه و یا به عنوان سفیر کبیر ایران در واشنگتن با بودجه کلان بی حد و مرز از- کیسه ملت مظلوم ایران- مشغول نوعی سلطنت ،تاخت وتاز و عیش و عشرت بوده اند.



بنابراین فقط شاید چنین باید پنداشت که دلیل این ادعای پوچ این باشد که آقای اردشیر زاهدی هنوز در مستی و نشئه مهمانیهای افسانه ای آن دوران بسر می برند، در دل کین مصدق را دارند که محبوبیت جاودانی پیرمرد را بر نمی تابند و در سر خیالات و رویای بازگشت بدان ایام را می پرورانند و بهمین خاطر کماکان به این ادعاي مضحک ادامه می دهند.



در خاتمه برای اینکه طریق انصاف را پیش گرفته باشيم و خواننده را به تصمیم گیری شخصی و اختیاری راهبرده باشیم مطلب را به این طریق جمع بندی می کنیم:

آقای زاهدی در متن نوشته های خویش جمله اي را نوشته اند تحت عنوان " سئوال من این است" اینک سئوال ملت هم این است که : اگر کتاب روزولت دروغ است پس کتاب " تمام مردان شاه" نوشته استفن کینرز هم دروغ است؟(3) آيا کتاب " سیاست خارجی امریکا و شاه" نوشته گازیوروفسكي هم دروغ است؟ اظهارات و معذرت خواهی بیل کلینتون از ملت ایران هم دروغ است؟ سخنان مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه اسبق ایالات متحده امریکا که در نیویورک تایمز 18 مارچ 2000 بچاپ رسیده هم دروغ است؟ آیا خاطرات ژنرال شوارتسکف که در تاریخ دهم مرداد 1332 با گذرنامه سیاسی و دو چمدان حاوی میلیون دلار وارد تهران شده و به ملاقات شاه رفت هم دروغ است؟ آیا خاطرات برادران دالاس و طرح " عملیات آژاکس" هم دروغ است؟ آیا لغت آژاکس که به معنای چکمه و با لگد کسی را از جائی بیرون انداختن است همینطوري و اتفاقی روی عملیات براندازی دولت دکتر مصدق گذاشته شده بود؟ و .... اگر بخواهیم که تمامی کتابها و مقالات و گزارشات و اسناد محرمانه منتشر شده مربوط به واقعه 28 مرداد را فقط نام ببریم به واقع بیش از دهها صفحه را در برخواهد گرفت که لزومی برای اینکار نیست که عاقل را اشارتی کافی است.(4)



پانویس ها

(1) فرمان کذائی برکناری صد البته که توسط کرمیت روزولت در اختیار سرهنگ نصیری قرار میگیرد. لابد این نکته هم که در بیش از یک صد جلد کتاب نوشته شده است بزعم آقای اردشیر زاهدی دروغ است.

(2) رجوع فرمائید به کتاب" سیاست خارجی ایالات متحده و شاه" نوشته گازیوروفسكي

“Us foreign policy & The Shah” Gasiorowski

(3) کتاب " تمام مردان شاه" All the shah’s men نوشته استفن کینزر. بر اساس بیش از 500 جلد کتاب و رساله و سند و مقاله به رشته تحریر درآمده است. فهرست تمامی این کتابها و مقالات و اسناد در انتهای متن انگلیسی کتاب " تمام مردان شاه" تحت عنوان یادداشتها یا notes ذکر گردیده است. مراجعه فرمایید و لذت ببريد.

(4) برای یافتن کتب بیشتر مراجعه فرمائید در سایت google وجستجو کنید: سیاست خارجی ایالات متحده و خاورمیانه و شگفت زده شوید از تعداد و تنوع آنها كه اكثرشان هم درباره ايران هستند.

همچنين در سايت AMAZON ميتوانيد جستجو فرماييد تحت عنوان ايران- شاه- خاورميانه