چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۸

بالقاسون و بلاساغون شهرهای قبلی و بعدی دختران اساطیری آمازون (هونها،قرقیزها) بوده اند

پایتخت دیرین هونها (گرازسروران، آمازون یعنی همه زنان کاملاً مسلح نزد سکاها) در آسیای میانه که به نام بالقاسون (بالخاسون یعنی شهر مردمانی که توتم شان گراز است= شهر هونها) یاد شده است، باید همان شهری باشد که نامش بر روی شهر بالخاش و دریاچه بالخاش در شرق قزاقستان باقی مانده است. می دانیم قرقیزان پیش از آمدنشان به قرقیزستان کنونی بین دریاچه های بایکال و بالخاش بوده است یعنی همان ناحیه که محل استقرار اصلی نیاکان هون ایشان بوده است. این بدان معنی است که شهر بالقاسون (شهر هونها) به غیر که بلاساغون (شهر سکاها) پایتخت بعدی اعقاب هونها (یعنی قرقیزان) است که نامش در اخبار مورخین عهد تسلط اعراب به صورزونگاریا (به سکایی شهر زنان؛ به مغولی یعنی شهر سمت چپ)، قزبالیغ (به ترکی شهر زنان) و قربالیغ (شهر جنگجویان) و بلدة النساءهم ذکر شده است. جای این شهر باستانی در کنار رودخانه چو در غرب دریاچه ایسیک گول ذکر شده است. نگارنده حال با توجه به نتایج تحقیقاتی اخیر خود در باب یکی بودن هونها با اسلاف قرقیزان متوجه این نکته گردیده است که از آمازونهای اساطیری یونانیان (قوم همه زنان مسلح و جنگجو) همان قبایل فرمانرواییهون، حاکمان بالا دست کهن استپهای آسیا بوده است و اینان به غیر از متحدان سکایی شان ووسونها (مردم سگپرست اسلاف بلغاران) مراد بوده اند؛ چون هرودوت نیز که جایگاه قوم آمازون (هون یا همان انارر یعنی مرمان زن سیمای بی ریش و کم ریش) را در سمت شرق قبایل سئورومات و سکاها نشان میدهد و ایشان را قومی بی ریش و گیس وری بیگانه زبان با سکاها می آورد که در اتحاد و مجاورت مردمانی سکایی (در اینجا منظور ووسونها یعنی اسلاف بلغاران) می زیسته اند. هرودوت ضمناً قبیله سئوروماتها (قوم سلم، اسلاف صربوکرواتها) را مرکب از اختلاط و امتزاج سکاهای آریایی و همین آمازونهای آلتایی (هونها) می آورد. نام شهر بلاساغون را به چهار صورت می توان معنی نمود: شهر سکاها (شهر مردم گوزن پرست= آلان)، شهر جنگجویان سلاخ گر، شهر سمت راست، شهر سلامتی که از این میان اولی مفهوم درست تر و اساسی تری را اراده می نماید. گرچه در مقام مقابله نام بخش زونگاریا به معنی سکایی یعنی شهر زنان و به مغولی یعنی شهر جناح چپ نیز برای آن مفاهیم جا افتاده بوده است؛ چنانکه از نامهای مختلف این شهر بر می اید ازآنها همچنین مفاهیم شهر جنگجویان و شهر سالم و زیبا نیزاراده میشده است. در موقع رانده شدن تخاران (مه یوئه چیها، مأجوج یعنی یوئه چیهای بزرگ، یأجوج بزرگ) از سمت ترکستان چین که توسط موتو (مته، ماناس اسطوره ای قرقیزان) رهبرهونها صورت گرفت، شهر بلاساغون و حوضهً دره چو نه در دست هونها بلکه در دست متحدین ایشان ووسونها یعنی اسلاف بلغاران بوده است و ایشان تخاران را از آن ناحیه به سوی سغد راندند. در ترکان اوغوز-اویغور نیز در دره رود اورخون پایتختی به نام قرابالقاسون (شهر بزرگ "مردم گراز پرست= اوغوز") داشته اند که به غیر از بالقاسون شمال دریاچه بالخاش بوده است. به احتمال زیاد این شهر پایتخت جنوبی هونها در زمان حکومت ایشان بر نواحی واقع در شمال مرزهای چین بوده است. نام بوغوخان که به عنوان سازنده اساطیری شهر بلاساغون ذکر شده در زبان مغولی به معنی گوزن نر (آلان؛ ماساک) است که نام سکائیان شرقی بوده است و این همچنین عنوانی بوده است برای شمنان و جادوگران مغول. لابد از اینجاست که افراسیاب تورانی جادوگر (مادیای اسکیتی فرمانروای جهانگشای شمال دریای سیاه) و بوغوخان به عنوان بانی شهر بلاساغون به هم رسیده اند. نظر به نام هون (خیون= مردم گراز پرست) میتوان اصل نام قرقیز را به معنی گرازپرستان جنگجو گرفت. ولی در نزد سکاها از آن مفهوم قوم دختران جنگجو مستفاد شده و ایشان به نام آمازون یعنی دختران تمام سلاح خوانده شده اند که یونانیان باستان نیز به نوبه خود در زبان یونانی از آن مفهوم دختران تیرانداز بی پستان را اراده نموده اند. شهری که در سمت محل تلاقی رودهای کورا و ارس به عنوان مرکز اران به نام ترکی بیلقان (بیل خان= شهر شاهی) و بلاشجان (بَی-اَیلَش-گان= شهر شاهنشین) خوانده شده است به خطا با نامهای بالقاسون (شهر هونهای گراز پرست) و بلاساغون (شهر سکاهای گوزن پرست) در آسیای میانه مقایسه و مقابله شده است. نام ایرانی این شهر پایتاکاران نیز به معنی پایتخت و شهر شاهی اران است. در مورد اینکه معنی لفظی اصلی و اولی بلاساغون شهر سکاها (گوزن پرستان آلانی و وسونی) بوده است همین بس که نام بنیانگذار اساطیری آن یعنی بوقوخان به معنی زبان مغولی گوزن سرخ فام است.
جالب است که نام خیتانها را هم که منشأ نام سرزمین ختی (چین شمالی کهن) است به همان معنی مردم گراز پرست یا در میان گرازان می باشد که اکنون در نام مردم تونقوز (گراز) زنده مانده است. نزد چینیان نام عام تاتار (مردم صحراگرد کناری، به ترکی قراختائیان=مردم جنگاور کناری گرازپرست، رعایای قیراخ خان/قره خان اساطیری) برای قبایل صحراگرد هون (قرقیز و تونقوز وغیره) به کار رفته است. از اینجا این نتیجه گیری نیز قابل کسب است که نام قرقیز را در اساس می توان از ریشه ترکی قیراخ-اوز یعنی سروران کناری یعنی مترادف همان نام تاتار گرفت. بسیار جالب است که هرودوت در اسطوره معروف اسکیتی مربوط به اسکیتان پادشاهی شمال دریای سیاه نام پادشاه اساطیری هونها /تاتاران را در سمت جنوب سیبری را به صورت لیپوکسائیس (لیپو خشائیس) یعنی "پادشاه سرزمین واقع در لبه و انتهای زمین" ذکر می نماید و نام مردم وی را ائوکاتیان (ائیوی کاتیان) می آورد که به معنی "مردم سرزمین کناری" است یعنی مترادف همان نامهای تاتار و قرقیز و قراختای. خود نام تاتار را که با توجه به کلمه چینی تهاتا در زبان هم به معنی مردم کناری معنی نموده اند، در اصل در زبان سکایی به صورت ته تار به معنی "مردم سمت انتهای زمین" است یعنی همان مردمی که یونانیان و رومیان سکائیان ماوراء حدود نامیده اند. بنابراین ائوکات، هون (از ریشه چینی های=گراز) و تاتار و قرقیز نامهای مختلف یک قوم واحد صحراگرد نیرومند شمال مرزهای چین بوده اند که این قوم تاریخی در مراحل زمانی مختلف تاریخ خود تحت یکی از این اسامی خود بیشتر برجسته شده است. در باب معنی نام همسایگان مغول ایشان گفتنی است که چهار نام چینی و ترکی و مغولی ایشان یعنی قنقرات (از ریشه چینی یونگ- و یا گُنگ-)، کالموک، آوار (در هیئت آگوا-ار) و مغول جملگی به معنی مردم دارای روح و آتش جاودانی می باشند. لابد این اعتقاد به جاودانگی روح مغولان را شجاع و بی باک از مرگ می نموده است.
مطابق فرهنگنامه دهخدا "بلاساغون شهری است بزرگ در ماوراءالنهر نزدیک به کاشغر و پایتخت افراسیاب بود و تا زمان سلطنت گورخان تعلق به اولاد افراسیاب داشته . (برهان) (از آنندراج ) (ازانجمن آرا). شهری است بزرگ در ثغور ترک در ماورای نهر سیحون درنزدیکی کاشغر. (از معجم البلدان). مملکت وسیع است [ازولایات نصف الشرقیه] و از اقلیم ششم و هفتم و هوایش بغایت سرد است و بیشتر مردمش صحرانشین ، و مواشی و دواب بسیار دارند و علفزارهای نیکو باشد واز ارتفاعات، غله اندکی دارند. (نزهة القلوب ج 3 ص 256). پایتخت خانیه ترکستان ، واقع در ساحل راست رود چو در شمال غربی ایسیک کول . (فرهنگ فارسی معین ). این لغت ترکی است ولی در اشعار شعرا استعمال شده و ترکان آن را قوبالیغ خوانند. (از آنندراج ) (از انجمن آرا).و رجوع به بلاساقون و نخبة الدهر دمشقی ص 221 و جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ص 519 شود:
آسمان فعلی که هست از رفتن او برحذر
هم قدرخان در بلاساغون و هم خان در طراز. منوچهری .

آفرین زین هنری مرکب فرخ پی تو
که به یک شب ز بلاساغون آید به طراز. منوچهری .

و گر خان را به ترکستان فرستد مهر گنجوری
پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری .

رومیان یک سر گریزند از خطر سوی خطا
قیصر از بیم بلا سوی بلاساغون شود. معزی .

گوئی به بلاساغون ترکی دو کمان دارد
گر زین دو یکی گم شد ما را چه زیان دارد. مولوی . "
در فرهنگنامه ویکیپدیا چنین اطلاعاتی از شهر بلاساغون تدوین شده است:
" بَلاساغون (نام‌های دیگر: بلاسغون، بلاساقون) شهری کهن در سغد بود که بعدها از تختگاه‌های خاقان‌های ترک آسیای میانه شد و بازمانده‌های آن در محدوده قرقیزستان کنونی قرار دارد.[۱]
این شهر توسط مردم ایرانی‌تبار سغد بنیاد شد و زبان سغدی دست کم تا سدهٔ ۱۱ میلادی در آن رواج داشت.
مکان جغرافیایی: درباره جای دقیق این شهر اختلاف وجود داشته، اما از پژوهش‌هایی که در سده ۲۰ به انجام رسید چنین برمی‌آید که بلاساغون در گستره رودخانه چو نهاده است. بارتولد که خود در این نواحی به پژوهش پرداخته این گمانه را مطرح می‌کند که بلاساغون در محل ویرانه‌های کنونی آق پشین در منطقه فرونزه قرار داشته است. به نوشته او ویرانه‌های بورانه در تقماق قدیم، که در پنج-شش کیلومتری این ویرانه‌ها نهاده بوده است، نیز بخشی از بلاساغون کهن بوده است. گویا بورانه تلفظ قرقیزی واژه تازی مناره است.
تاریخ: جوینی درباره تاریخ و چگونگی بنای این شهر روایتی افسانه‌ای بدست می‌دهد. به نوشته او:
بوقوخان *[۲] شخصی پیر را با جامه‌ها و عصای سپید به خواب دید که سنگ یشمی صنوبری شکل بدو داد و گفت اگر این سنگ را محافظت توانی کرد، چهار حد عالم در ظل امر تو شود. وزیر نیز موافق آن خوابی دید. بامداد باز استعداد لشکر آغاز نهادند و متوجه اقالیم غربی گشت و چون به حد ترکستان رسید، صحرایی متنزه دید، علف و آب بسیار. به نفس خود آنجا مقام کرد و شهر بلاساغون که اکنون قربالیغ می‌گویند بنا نهاد.
در سده‌های نخستین اسلامی بلاساغون تختگاه خاقان ترکش بود. چون این خاقان ترکش نسب خود را به افراسیاب اسطیری می‌رسانید، بعدها در متون فارسی و تازی دوره اسلامی دودمان شاهی او آل افراسیاب خوانده می‌شد.
هارون بغراخان قراخانی(۳۹۲) و طغان‌خان قراخانی(۴۰۴) آن را تختگاه خویش کردند. آوازه بلاساغون در این زمان چنداد بلند بود که عین القضات همدانی در یکی از نامه‌های خود از آن چنین یاد کرده است:*[۳]
گویند به بلاساغون مردی دو کمان دارد گرزان دو یکی بشکست ما را چه زیان دارد؟
به نوشته کاشغری، مردم بلاساغون در این زمان به زبان‌های سغدی و ترکی سخن می‌گفته‌اند.
زمان دقیق پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون روشن نیست، اما به نظر می‌رسد این موضوع ربطی به فرآیند خشکسالی عمومی ترکستان نداشته باشد. چنین می‌نماید که پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون، همچون دیگر شهرهای گستره رود چو و ایله، نتیجه سیاست مغولان در تخصیص گستره این دو رود به کوچ‌نشینان و راندن مردمان شهرنشین به نواحی دیگر باشد.
در نیمه سده سده ۱۳ خان‌های خوقند بر آن شدند که زندگی شهری را در بلاساغون بازگردانند، اما این شهر دیگر هرگز رونق گذشته را بازنیافت.
مهمترین اثر بجا مانده از معماری بلاساغون، مناره‌ای است که چه بسا در روزگار قراخانیان بنا شده است.
منابع و پانویس‌ها
انوشه، حسن(به سرپرستی). دانشنامه ادب فارسی: ادب فارسی در آسیای میانه. چاپ اول(ویراست دوم)، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۰، ISBN 964-422-417-5 (جلد اول). ‏
1. ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ Barthold, W. "Balāsāg̲h̲ūn or Balāsaḳūn." Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2008. Brill Online. UNIVERSITEITSBIBLIOTHEEK LEIDEN. 11 March 2008
2. ↑ خان افسانه‌ای ترکان که همان افراسیاب است.
3. ↑ در کلیات شمس تبریزی غزلی هست که مطلع آن همین بیت است. "
سرانجام مشروحترین اطلاعات از نوشته احمد زکی ولیدی طوغان به دست می آید:
بلاساغون (بلاسغون):از پایتختهای خاقانهای ترک آسیای مرکزی در قرن اول و دوم . نام این شهر در متون تاریخی بسیارآمده است . چون سمعانی (رجوع کنید به فاراب * ) این نام را به صورت «بلادسغور» ضبط کرده و یاقوت دو جزء آن را درهم ادغام کرده و بلاساغون خوانده درباره محل شهر اختلاف پیدا شده است ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 35). سرانجام در قرن گذشته معلوم شده است که بلاساغون شهری در حوضه رود چو بوده است (برتشنایدر ج 1 ص 226ـ 272). بارتولد نیز که شخصا در این نواحی تحقیق کرده (1897 ص 39) ادعا می کند که به احتمال قریب به یقین بلاساغون در محل خرابه های فعلی آق پشین قرار داشته و خرابه های بورانه در تقماق قدیم واقع در پنج تا شش کیلومتری این خرابه ها نیز بقایای شهر دیگری درکنار بلاساغون بوده است . خرابه های بورانه را ترکان محلی «شو» می نامیده اند (بارتولد 1935 ص 80). حیدرمیرزا دوغلات که این ناحیه را شخصا دیده نوشته است که بورانه تلفظ قرقیزی کلمه عربی «مناره » است ومغولها در قرن دهم آن خرابه ها را به این نام می خوانده اند. قبر امام محمد فقیه بلاساغونی که در 711 وفات یافته در اینجاست و سنگ قبر آن نیز هم اکنون موجود است .
بویژه از نوشته های بیرونی و محمود کاشغری بوضوح فهمیده می شود که بلاساغون و شهر شو (یا شویاب ) درمحل خرابه های آق پشین و تقماق قدیم (بورانه) قرار داشته است . بیرونی در جدولی که برای تعیین طول و عرض جغرافیایی بلاد معروف زمان خود تنظیم کرده طول و عرض بلاساغون ونقاط همجوار آن ـچون اسفیجاب (اسپیجاب / سیرام ) چادقال (چاتقال ) طراز قوچقارباشی برسغان و آت باشی را به درجه و دقیقه تعیین کرده است (رجوع کنید به طوغان <توصیف بیرونی از جهان > ص 50ـ 52). در این جدول بلاساغون در ده درجه شرقی طراز (اولیاآتا) هفت درجه غربی برسغان (بارسکائون در کرانه جنوب شرقی ایسیق گول ) و فقط در بیست دقیقه شمالی قوچقارباشی (جلگه مرتفع قوچقارآتای فعلی ) نشان داده شده است . محمود کاشغری (ج 3 ص 325) نیز معبر «زانپی » را که امروزه معبر شمسی نامیده می شود «گذرگاه بین قوچونقارباشی و بلاساغون » و همچنین معبر «یوان اریق » را که همان جوان آریق فعلی است «جلگه مرتفعی در جوار بلاساغون » معرفی می کند (همان ج 3 ص 106). قصبه «أردوا» نیز که در آثار عربی در عداد شهرهای حوضه رودچو نام برده شده ( رجوع کنید به مقدسی ص 275) در کتاب محمود کاشغری (ج 1 ص 112) قصبه ای در جوار بلاساغون معرفی شده است . همین مؤلف (ج 3 ص 306) قلعه شو یا شویاب (حصن شو و حصن شویاب ) را قلعه ای در جوار بلاساغون معرفی می کند و روایتی دارد مشعر براینکه شو فرمانروای ترک پس از بازگشت از کوههای «آلتین طاغ » و آمدن به بلاساغون این قلعه را در نزدیکی شهر بنا کرده است . قلعه کهن شو یا شویاب بنابه منابع چینی نیز در جنوب رودخانه چو بوده ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 31) و با توجه به مسافات ذکر شده موقعیتی منطبق با حوالی تقماق فعلی داشته است . به این ترتیب شو (شویاب و در منابع چینی «سوئی ـ یه ـ چینگ » یا «قلعه شو») در «تقماق قدیم » که امروزه نیز به همان نام است در محل خرابه های بورانه قرار داشته است . اگر از قوچقارباشی حرکت کنیم و از طریق معبر شمسی (زانپی ) به شهر «تقماق جدید» در کرانه رود شمسی روانه شویم نخستین بقایایی که در دشت دیده می شود خرابه های آق پشین است . در وقایع نامه تانگ (گینی ج 1 بخش 2 ص شصت و شش ضمیمه ) شهر «فی ـ لو ـتسیان ـ کیون » نیز که نشانی آن در فاصله بیست لی (شش تا ده کیلومتری ) مشرق (در واقع جنوب شرقی ) «صوـیه » داده شده با آق پشین مطابقت دارد. بدین سان باید گفت که این هرسه شهر یکی بوده اند.
شهری هم که در ابن خرداذبه (ص 29) از آن به عنوان «ولایت خاقان ترکش » (مدینه خاقان الترکشی ) و درکتاب الخراج تألیف قدامه بن جعفر (ص 206) «شهرخاقان ترک » یادشده با در نظر گرفتن مسافاتی که ارائه داده اند با بلاساغون و آق پشین قابل تطبیق است . بلاساغون با نامهای غز اردو غزاولوش و غز بالیغ نیز شناخته شده است (رجوع کنید به کاشغری ج 1 ص 60 112). نام غز اردو در منابع چینی نیز مشاهده می شود ( رجوع کنید به برتشنایدر ج 1 ص 226: هو ـ ز ـ و ـ لو ـ دو). این نام که در منابع عربی و فارسی به صورت «بلاساقون » و «بلاساغون » ضبط شده در کتاب مقدسی به اشکال ولاسکون و بلاساکن آمده است . جزء دوم قره بالقاسون پایتخت اویغوری در کنار رودخانه اورخون و نام بالقاس در صحرای قزاق احتمال دارد که با بلاساقان پایتخت هونها که به قفقاز جنوبی مهاجرت کرده اند یکی باشد (رجوع کنید به طوغان ابن فضلان ص 193). اگر ضبط بالقاسون اصیل باشد و جزء آخر آن را «سین » و به معنای قبر و شهر بگیریم این کلمه به صورت بالقاسین و یا بالیق یسین قابل توضیح است . اما نام فی ـ لو ـ تسیان ـ کیون که در تاریخ خاندان تانگ آمده است تقریبا همین ضبط بلاساغون را منعکس می کند.
بنیانگذاری شهر به زمانهای افسانه ای نسبت داده می شود. جوینی (ج 1 ص 43) روایتی نقل می کند دایر بر این که بلاساقون را بوقوخان افراسیاب پی افکنده است . کاشغری (ج 3 ص 306) قولی درباره وجود این شهر درزمان لشکرکشی اسکندر مقدونی به آسیای میانه روایت کرده است . به نظرمی رسد که در سده های نخستین اسلامی این شهر پایتخت خاقان ترکش بوده و «مدینه »ای که ابن خرداذبه در کتاب خود ذکر می کند همان «بلاساغون » است .
مقدسی (ص 275) بلاساغون را شهری بزرگ و ثروتمند و پرجمعیت خوانده است . نظام الملک (ص 189) اشاره می کند که این شهر را ترکان کافر در 333 به تصرف درآورده اند و سامانیان برای نجات آن لشکرکشی کرده یا قصد لشکرکشی داشته اند. از این اشاره می توان استنباط کرد که بلاساغون پیش از 333 مدتی در دست سامانیان بوده است (رجوع کنید به بارتولد 1977 ص 243 256 ] ترجمه کریم کشاورز ج 1 ص 548 [ ). در حدودالعالم (گ 18) و زین الاخبار گردیزی ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 102) که در قرن چهارم تألیف یافته اند وضع حوضه رود چو در دوران حکومت یبغوهای قرلق (149ـ225) شرح داده شده است و با اینکه قریه ها و قصبات متعدد آن معرفی شده نامی از بلاساغون به میان نیامده و به ذکر قلعه سویاب ] شویاب [ که در نزدیکی آن بوده اکتفا شده است . ظاهرا چون در آن زمان قلعه شویاب اهمیت بیشتری کسب کرده بود نام آن بر بلاساغون نیز دلالت می کرده است .
یک قرن بعد بلاساغون را یکی از مراکز قره خانیان می یابیم چنانکه هارون بغراخان بن موسی (متوفی 382) و طغان خان ( رجوع کنید به بیهقی چاپ مورلی ص 98 665 ] چاپ فیاض ص 106 [ ) آن را پایتخت خود قرار داده اند. یوسف خاص حاجب که کتاب قوتادغو بیلیگ را در 462 تألیف کرده است اهل بلاساغون بوده است . ] در نامه های عین القضات همدانی (مقتول در 525) در مثلی به شعر نام این شهر آمده است : گویند ببلاساغون مردی دو کمان دارد/ گر زان دو یکی بشکست ما را چه زیان دارد (ج 1 ص 303) [ . کاشغری (ج 1 ص 31) می گوید که اهالی بلاساغون به زبانهای سغدی و ترکی سخن می گفته اند و در ترکی اهالی نواحی آرغو که از اسفیجاب تا بلاساغون امتداد می یافته نارسایی وجود داشته است . کاشغری در جای دیگری از کتابش (ج 1 ص 391 و بعد) می نویسد که گروهی از سغدیان حوالی بخارا و سمرقند به بلاساغون مهاجرت کرده و عادات وسنن و کسوت ترکان را پذیرفته بودند و اشاره می کند که اینان را «سغدک » می نامیده اند. در سکه های زمان قره خانیان نام شهر به جای بلاساغون «قزاردو» ضرب می شد (در فهرست واسمر «قزاردو» نوشته شده که «قرااردو» خوانده شده است ). قره ختاییان در 519 بلاساغون را به تصرف درآوردند و پایتخت خود کردند. در منابع چینی ضمن شرح این واقعه نام شهر «غز اردو» آمده است ( رجوع کنید به برتشنایدر ج 1 ص 18). میرخواند ( روضه الصفا ج 5 ص 22) ضمن اشاره به همان رویداد متذکر می شود که مغولان بلاساغون را «غوبالیغ » می نامیده اند که به معنای «شهر زیبا» است . بارتولد نیز با استناد به نوشته میرخواند می پذیرد که به این شهر نام غوبالیغ و غوآبالیغ نیز داده شده است . اما در تاریخ جهانگشای جوینی (ج 2 ص 87) که منبع میرخواند بوده در ذکر همان حادثه آمده است که مغولان بلاساغون را قزبالیغ می نامیده اند (غزبالیغ در نسخه های دیگر این اثر به صورتهای «قربالیغ » و «غربالیغ » نیز ضبط شده و مارکوارت عنوان غزبالیغ را پذیرفته و به معنای «شهر اوغوز» گرفته است ). به هر صورت آشکار است که «قزبالیغ » ضبط دیگری از «غزبالیغ » است. هنگامی که محمد خوارزمشاه در 607 گورخان قره ختایی را در نزدیکی تلس شکست داد اهالی مسلمان بلاساغون قیام کردند و به فرمان گورخان به طرزی فجیع قتل عام شدند. بلاساغون هنگام آمدن مغولان در قلمرو بوزارخان ملک آلمالیق قرار داشت که ظاهرا او نیز از قره خانیان بود. او در 615 به میل خود از چنگیزخان اطاعت کرد و اولاد چنگیزخان نیز از طریق وصلت با این خاندان خویشاوند شدند. بلاساغون در زمان مغولان نیز همچنان مرکزی فرهنگی بود و دانشمندان زیادی در این شهر به ظهور رسیدند. جمال قرشی مؤلف کتاب ملحقات الصراح (کتابی که حاوی اطلاعات مهمی درباره تاریخ قره خانیان ومغولان است و در 700 تألیف شده ) نیز اصلا بلاساغونی است . حیدرمیرزا دوغلات کاشغری اسامی دانشمندان متعدد برخاسته از بلاساغون را در همین اثر جمال قرشی خوانده و باور نکرده است شهری که در زمان وی خرابه ای بیش نبوده روزگاری مرکز فرهنگی آنچنان مهمی بوده باشد (دوغلات ص 364). در نسخه ای از ملحقات الصراح که برجای مانده ( رجوع کنید به بارتولد > ترکستان در عهد هجوم مغول < ج 1 ص 128ـ 152 ] ترجمه کریم کشاورز ج 1 ص  138 [ ) از دانشمندانی سخن می رود که از شهرهای کاشغر ختن فرغانه و چاچ برخاسته اند اما از بخش راجع به بلاساغون خبری نیست و فقط استطرادا نام دو دانشمند ـاحمدبن ایوب بلاساغونی که استاد خود مؤلف بوده و پدر او ایوب بن احمد البلاساغونی ـ ذکر شده است (ص 141). جمال قرشی در کتاب خود به درگذشت دانشمند تیگین نوه بوزارخان که به روزگار او نواحی آلمالیق و بلاساغون را اداره می کرده در 657 در غزبالیغ اشاره کرده است . نام غزبالیغ در رسالات مربوط به شجره قره خانیان نیز که امروزه در دست است دیده می شود ( > صورتجلسه علمی باستانشناسی ترکستان < ج 4 ص 88).
به هرحال این شهر در زمان مغولان بلاساغون نام نداشته و به غزبالیغ معروف بوده است اما دانشمندان آن دیار به شیوه سابق همچنان خود را «البلاساغونی » می خوانده اند. آخرین دانشمندی که نسبت بلاساغونی داشته وما می شناسیم محمد فقیه است که حیدرمیرزا تاریخ وفات او را برسنگ قبرش 711 خوانده است . به گفته همین مؤلف این سنگ قبر را عمرخوجا آهنگر نوشته است . از این معلومات چنین برمی آید که غزبالیغ در 711 وجود داشته است . پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون همانطور که طوغان در > خطوط اصلی تاریخ ترک < (ص 39) نیز آورده است ربطی به نظریه ادامه خشکسالی در ترکستان ندارد.
انقراض بلاساغون نیز مانند شهرهای دیگر حوضه های دو رود چو و ایله در نتیجه اجرای تصمیمات قوریلتای (شورای ) خانهای مغول در 668 در تخصیص حوضه های این دو رود به کوچ نشینان و انتقال دادن شهرنشینان به مناطق دیگر صورت گرفته است ( رجوع کنید به طوغان > ترکستان امروزی و گذشته نزدیک آن < چاپ دوم ص 61 111). در اواسط قرن سیزدهم / نوزدهم بر اثر تدابیر خوانین خوقند زندگی شهری در این منطقه احیاشد. در خرابه های آق پشین که پیشتر شهر بلاساغون بوده و شویاب که تقماق قدیم بوده است سنگ قبرهایی متعلق به مسیحیان به دست آمده که به زبان ترکی و حروف سریانی نوشته شده است . بارتولد عکس مناره (بورانه )ای را که این خرابه ها به نام آن خوانده شده اند منتشر کرده است ( رجوع کنید به 1897 لوحه ششم ). این مناره چنانکه از معماریش برمی آید اثری است از زمان قره خانیان اما در آنجا هیچ کتیبه اسلامی بر جای نمانده است .
منابع : ابن خرداذبه کتاب المسالک و الممالک چاپ دخویه لیدن 1967 ] واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد ترکستان نامه : ترکستان در عهد هجوم مغول ترجمه کریم کشاورز تهران 1366ش [محمدبن حسین بیهقی تاریخ چاپ مورلی] همو تاریخ بیهقی چاپ علی اکبر فیاض تهران 1356ش [ عطاملک بن محمد جوینی کتاب تاریخ جهانگشای چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی لیدن 1911ـ1937 ] حدودالعالم من المشرق الی المغرب چاپ منوچهر ستوده تهران 1340ش ص 84ـ 85 عبدالله بن محمد عین القضاة نامه های عین القضات همدانی چاپ علینقی منزوی و عفیف عسیران تهران 1348ـ1350ش [ قدامة بن جعفر کتاب الخراج چاپ دخویه لیدن 1967 محمودبن حسین کاشغری دیوان لغات الترک محمدبن احمد مقدسی کتاب احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم چاپ دخویه لیدن 1967 محمدبن خاوندشاه میرخواند تاریخ روضه الصفا بمبئی 1271/1856 حسن بن علی نظام الملک سیاستنامه چاپ شفر...."
احمد زکی ولیدی طوغان (د. ا. ترک) / (مهران بهاری، وبلاگ تورکولوژی ایران)

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

معنی نامهای اقوام اساطیری که غالباً ترکیبی از پسوند سار دارند

نسناس (نساناس= قوم زنان، آمازونهای سئورومتی، اسلاف صربها)؛ گلیم گوشان (اورانگوتانهای سرزمین مالزی)، اسب ساران (سروران اسب دار، مغولان)،سگساران (سابیران، ووسونها، کادوسیان)، گرگساران (ترکان)، مرغساران (قرقیزان، سیمرغیان چین و ایران و ارمنستان)، زاغساران (مردم زاگروس نشین یا سلتهای زاغپرست)، خرس ساران (مردم چهارتوقیری به مغولی، توغوز ارسین به تخاری، آیی یاورو به ترکی)، شترساران (سروران شتر دار در عربستان)، مردم پهن بینی (ساکنین شبه جزیره هندوچین)، فیل ساران (نواحی جنگلی فیل پرور و فیلسوار هند) و سرانجام یمونه (مردم یاک-غژغاوپرور تبت، یا سرزمین یمه= نواحی جنوبی، یمن، سرزمین یونانیان). در مورد اینکه از گلیم گوشان همان اورانگوتان ها (به زبان مالزی یعنی مردان جنگل) یا اینگوشان قفقاز (ائن گوشان به ترکی-فارسی یعنی پهن گوشها) منظور شده است. بیت شعری ازمنوچهری و این تصویر را ملاحظه نمایید:
برروی هوا گلیم گوشان بینی دلها ز نوای مرغ ، جوشان بینی.

ریشه نام برخی از بافته های سنتی

جاجیم: این کلمه را در زبان پهلوی میتوان به صورت جاچین باز سازی نمود. نام پلاس را می توان از لاتینی پائیلس گرفت که به معنی حصیر و نی است. نام کلیم یا گلیم را می توان از ریشه پهلوی گله-ایم گرفت :با توجه به قابل تبدیل بودن حرف "ر" به "ل" در زبان پهلوی و فارسی از ریشه گره و گره زدن بعلاوه پسوند جمع اوستایی و سانسکریتی رایج "ایم" است. یعنی در مجموع آن به معنی بافته شده به طریق گره زدنهای متوالی است. بدیهی است نام قالی هم از همین ریشه است چه نام اروپایی قالی یعنی کارپت هم که از زبان ارمنی اخذ شده از ریشه کلمه کار یعنی گره و گره زدن در زبان ارمنی است. ولی بوب یا ارنبوب را می توان از ریشه های اکدی و آرامی بافته شده تارهای کشیده و تارهای کشیده پشم گوسفند گرفت: ارن به آرامی معنی پشم گوسفند و بوب به معنی تارهای کشیده است. خورجین به وضوح از ترکیب خوار (خوراک) و جین (جا) ساخته شده است. نمد یا نمت را می توان مرکب از اجزاء پهلوی نی (زیر) و پت (انداخته شده) در مجموع یعنی زیر انداز گرفت.

دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

معنی و مفهوم اصطلاحات زرتشتی نماز برساد، سدره و برسمن

از آنجایی که اساس دین مغان زرتشتی با مسائل اجتماعی و کشاورزی بوده است؛ لذا بهتراست کلمه برسمن را از ترکیب کلمات اوستایی بِرِثَ (میوه دادن) و مئینو (ذات و منش) گرفته شوند. یعنی آن در اصل وسیله دعای و زمزمه و سحر مراسم باردهی درختان میوه دار بوده است که بعداً در حالت تعمیم یافته به عنوان وسیله جادویی پیروزی در امور دیگر نیز بکار رفته است. اسامی اوستایی ورشنوم (اعمال نُه گانه) یا نشوه (نُه شیوه و عمل) که نام مراسم تطهیر آلودگان به امراض و نجاسات به نُه شیوه در طول نُه شب بوده ، ربطی با این کلمه ندارد.در مورد گاهانبار و نماز برساد گفتنی است: گاهانبار را در سنت زرتشتی به چهار معنی مختلف گرفته اند: نخست به معنی زمان های به ثمر رسیدن يا بار دادن ، دوم زمان انبار کردن،سوم زمان بارعام دادن، چهارم زمان گاهان(گاتها) خوانی، که از این میان مفهوم اولی با توجه به سفره معروف میوه آنها درست می نماید چه سوای خود معنی گاهان-بار نام دعای در اساس مربوط بدان یعنی برساد هم در اوستا هم در ریشه لغات بَر (نتیجه و میوه دادن) وستو (نماز و ستایش) یا ترکیب بِرِث (میوه و نتیجه) و ایس (دعا) همین معنی نتیجه و اختتام تبرک آمیزو برکت دهنده نماز را اراده می نماید. در صورت اخیر به ریشه ایرانی نام عابد اساطیری معروف برصیصا (برث ایس) یعنی لقب مانی و دومین سئوشیانت زرتشتی یعنی اوخشیت نمنگهه (پروراننده نماز) میرسیم. این خود نشانگر آن است که ریشه این نماز و حتی نمازهای دیگر زرتشتیان از عهد مانویان و از آداب سنن ایشان اخذ شده است. می دانیم حتی ترتیب و تعداد نمازهای پنجگانه اسلامی به الهام از نمازهای مانوی (زندیقان، صدیقین) پدید آمده است. و این نتیجه ما را به مقابله نام سئوشیانت دوم با خود مانی رهنمون میگردد. با اندکی تعمق در باب ریشه ایرانی نام عابد اساطیری معروف برصیصا (برث ایس=پروراننده نماز) یعنی لقب مانی و حتی به نام دومین سئوشیانت زرتشتی یعنی اوخشیت نمنگهه (پروراننده نماز) میرسیم. این بدان معنی است که از سئوشیانت دوم یا اوشیدر بامی (بیمرگ درخشان= مانی درخشان) همانا خود مانی بنیانگذار نمازهای پنجگانه مانوی منظور بوده است که ترتیب و توالی نماز مسلمین نیز به قیاس از زمازهای آنها پدید آمده است. موضوع یکی شدن مانی با سئوشیانت دوم معلوم میدارد از سئوشیانت اول یعنی پروراننده قانون عدل و داد خود سپیتاک زرتشت (گائوماته بردیه) و از سئوشیانت سوم یعنی استوت ارته (استوار کننده قانون عدل و داد) همانا مزدک بامدادان (اهل نیسای میانی در غرب افانستان) مراد می بوده است که زادگاهش در سمت دریای هامون ذکر میگردد. گرچه زرتشتیان پیش از اسلام کورش سوم یعنی فریدون/ثراتئونه را تحت نام ون جوت بیش یعنی درخت رنج دا به عنوان منجی و سئوشیانت ایرانویج (ایران اصلی) به شمار می آوردند. این بدان معنی است که از نظر زرتشتیان همین کورش سوم منجی آخرالزمان یعنی سئوشیانت سوم تصور میشده است. اما بر این پایه وجود مانی در این فهرست، این باور بدین صورت خود باید از مزدکیان به زرتشتیان رسیده باشد چون تنها فرق دینی ایشان بوده که این هر سه پیامبر ایرانی را گرامی میداشته اند. یعنی اگر خوب دقت کنیم سومین سئوشیانت در اصل زرتشتی خود همان کورش سوم یا ثراتئونه (سومین) بوده است که لابد مزدکی ها وی را با مزدک جایگزین نموده بوده اند. گرچه در نماز کنونی زرتشتیان برساد (در ترکیب بر-ساد) یا برسد (بر-سد) همچنین دارای ریشه سامی اکدی قابل توجه "دعای تبرک الهی" نیز می باشد. می دانیم بعد از تسلط اعراب مردم انقلابی نقاط مختلف ایران بیش از دو فرقه زرتشتی و مانوی طرفدار آیین مزدکی شدند و اینان خود به تدریج در کسوت باطنی گری با علویان انقلابی مخلوط و سرانجام در آنها به تحلیل رفتند. بنا به توضیح هاشم رضی ، نماز برساد هم اکنون در مقام همان تشهد نماز مسلمین است. در مقام مقابله اساس باید تسعد یعنی سعادت و میمنت باشد که به تشهد قلب شده است : "برساد یا برسد دعایی است که پس از پایان هر نمازی خوانده میشود و در واقع تا این دعای کوتاه خوانده نشود، نیایش یا نماز پایان نمی یابد. ستایش یکتا خداوند یا نام ستایش خدا (معادل اشهد ان لاالله الا الله در تشهد) را هر هنگامی که باشد، به عنوان ثواب و تبرک می خوانند." معلوم نیست چگونه این کلمه را صرفاً لغتی پازند- هزوارش یعنی سامی آرامی-اکدی پنداشته اند در حالی که برای آن در لغت اوستایی و فارسی مفهوم روشنتری وجود دارد. ولی برعکس برای کلمه زرتشتی سدره (لباس آیینی گشاد زرتشتیان) که به وضوح از ریشه عربی ستره (لباس پوشاننده) است، ریشه ای اوستایی از ویسترده (وسیع و گسترده) قائل گردیده اند. لذا در مجموع برساد، نماز و دعایی که به جهت عطا و برکت محصولات کشاورزی به جای آورده میشده است. در لغت نامه دهخدا هم کلمه همردیف آن یعنی برسم تقریباً به همین معنی میوه دهی گرفته شده است؛ بدون اینکه مفهوم و منظور اصلی از آن، خوب درک گردیده باشد.
لغت نامه دهخدا:[برسم . ب َ س َ ] (اِ) از کلمه ٔ برسمن اوستایی و مشتق از برز بمعنی بالش و نمو. (از یادداشت به خط مؤلف). شاخه های بریده ٔ درخت است که هریک را در پهلوی تاک و در فارسی تای گویند و باید که از رستنی باشد نه از فلز و از درختی پاکیزه و متأخران گویند از انار باید باشد و مراد از رسم برسم گرفتن که در ایران قدیم بسیار است و دعا خواندن ، اظهارسپاس کردن است نعمتهای خداوند را از نباتات که مایه ٔ تغذیه است . شاخه های باریک به درازای یک وجب که از درخت انار ببرند و رسم بریدنش چنین است که اول برسم چین را که کاردی است و دسته ٔ او هم آهن است پادپادی کنند، یعنی شست و شو دهند، پس زمزمه نمایند، و زمزمه دعایی را گویند که پارسیان بهی کیش یزدانی در وقت شستن تن و خوردن خوردنی و در جمیع عبادات بر زبان رانند، آنگاه برسم را ببرند همچنین پس از بریدن برسم دان را پادپادی کنند. و اندکی از برسم که چیده اند بلندتر باشد و برسم را درون آن نهند هرگاه که خواهند نسکی از نسکهای زند بخوانند یا عبادت کنند یا تن شویند یا چیزی خورند چند دانه از به رسم بجهت آن کار معین است که از برسمدان بدر آورند و بدست گیرند بجهت خواندن نسک وندیداد سی و پنج عدد در دست گیرند و چون یک بار آن نسک خواندند آن برسمها باطل شوند و برای خواندن نسک یشت بیست و چهار به رسم بدست گیرند و هنگام خوردنی و خوردن پنج برسم بدست گیرند و از شرائط به رسم بدست گرفتن ، پاکیزگی تن و لباس است . (آنندراج ) (انجمن آرا). چیزی است که مغان در وقت پرستش آتش و جز آن بدست گرفته پرستند. (شرفنامه ٔ منیری ) :

بدو گفت شاه آنچه داری بیار
خورش نیز با برسم آید بکار. فردوسی .

سر وتن بشوییم برسم بدست
چنان چون بود شاه یزدان پرست . فردوسی (از شرفنامه ٔ منیری).

ز دستور پاکیزه برسم بجست
دو رخ را بآب دو دیده بشست . فردوسی .

یکی ژند و وست آر با برسمت
بگو پاسخ از هرچه وا پرسمت . فردوسی .

و رجوع به الجماهر ص 67 و فرهنگ ایران باستان ص 271 و یشتها ج 1 ص 32، 160 و 556 و مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی شود.
- باژ و برسم ؛ باژ، دعاهای مختصر که زرتشتیان آهسته بر زبان رانند و برسم دسته های بریده ٔ درخت که به هنگام غذا خوردن به دست گیرند و مجموع ، علامت اظهار ستایش بود از نعمتهای خداوند. رجوع به باژ و باژ گرفتن شود.

- برسم بدست یا بمشت ؛ کسی که برسم به دست دارد:

نهادند خوان پیش یزدان پرست
گرفتند پس باژ و برسم بدست
پس ایزدگشسب آنچه اندرز بود
بزمزم همی گفت و موبد شنود. فردوسی .

پرستنده ٔ آذر و زردهشت
همی رفت با باژ و برسم بمشت

فرود آمد از اسب برسم بدست به زمزم همی گفت و لب را ببست. فردوسی

نام و نشان ایزد روسی یاریلو در شناسایی بهتر معادل ایرانی وی ایزد مهر، یاری بزرگی است

سرانجام بعد از مدتها انتظار و جستجو کتابی در باب اساطیر روسها از پیوتر سیمونوف بدست آوردم که برای مقابله و تطبیق خدایان ایران و اسلاو بدان نیاز داشتم. بار اول که موضوع ایزد یاریلو(به لغت اسلاو یعنی ایزد داغ و گرم، به لغت سکایی یعنی ایزد یاری و یاوری) را دیدم صرفاً به جهت ایزد سر سبزی و حاصلخیزی و تاج گل سر وی و فالوس دار به شمار رفتنش به مقابله وی با ایزد حاصلخیزی ژرمنها یعنی فری کشیده شدم و از مقایسه وی با ایزد مهر غافل ماندم. حال که امانت کتاب را تمدید کرده و نظری دوباره بر آن انداختم؛ گنج ناگفته هایی مهم و جالب از آداب سنن ایزد مهر در باب وی مشاهده نمودم. در واقع نظر به معنی اسلاوی نام یاریلو یعنی ایزد داغ و گرم این همان خدای سکایی الاصل اسلاوها یعنی داژبوگ (ایزد داغ و سوزان=خورشید) است که این در اساطیر روسی در مقام پدر یاریلو قرار گرفته است. نام مادر وی لادا (بانوی عطرآگین) آمده است که با توجه به نام الهه زمین اسلاوها یعنی موکوش (الهه نمناکی زمین) همان الهه ایرانی سپنت آرمئیتی (در اساس سپنت ترووائیتی یعنی الهه مقدس آبزاران) است. مطلب بسیار جالب در مورد وی این است که جشن نوروز ایرانی مطابق با روز بازگشت وی از عرش آسمان به سوی زمین و جشن مهرگان مطابق با روز عودت وی به سوی عرش آسمان میگردد که این مطلب در سنن فرهنگ و اساطیر ایرانی در رابطه با ایزد مهر فراموش شده است. از جشن مهرگان همین قدر می دانستیم که این روز جشن شادمانی پایکوبی رعایا و فرمانروایان در کنار هم بوده است. گرچه نگارنده جشن نوروز ایرانی را در رابطه با مردوک ایزد ملی بابلی معادل ایزد مهر و جشن زگموگ بابلی می دید ولی دلیل و سندی بر ریشه ایرانی این جشن پیدا نمیکرد گرچه سنت جا افتاده و بومی نوروز اساس ایرانی سومری-آریایی آن را به وضوح نشان میداد. سند تاج گل یاریلو بیانگر آن است که حتی تاج گل سر عیسی مسیح اساطیری مسیحیان نیز مأخوذ از این ایزد خورشید اسلاوی وایرانی است. موضوع نیرو جسمانی و اسب سفید یاریلو و دستان حامل چاودار (به نشانی نان و غلات) و کاسه سر (جام می جنگجویان) نیز قابل توجه است. می دانیم که در سنن مهر پرستی رومیان نیز ایزد مهر حامل جام یا اناری در یک دست است و در تصویر مهری بالای تاق بستان نیز الهه ای ملکوتی بالداری پابرهنه ای کنده کاری شده است که در یک دستش یک جام پر یاقوت یا میوهً پرخوشه انار و در دست دیگرش رشته ای دیهیمی از مروارید یا دانه غلات است. سکاها ایزد مهر را به عنوان ایزد خورشید خویش غالباً اویتوسوروس می نامیده اند که می توان آن را خورشید نیرومند وجنگاور مراتع معنی نمود.
حتی بزرگترین خدای ایرانیان عهد ساسانی یعنی اهورا مزدا را به سادگی می توان تحت سه نام و نشان متفاوت ولی مرتبط سواروگ (ایزد آسمان روشن) و سوانتویت (به لغت اسلاوی یعنی سرور نورانی دانا) و بیلوبوگ (ایزد سفید و نورانی) در نزد ملل اسلاوی مشاهده نمود. این ایزدان یا ایزدی در صور سه گانه از جهات بسیاری با وارونا (خدای آسمانی دانای قوانین) در وداها و اهورامزدا (سرور دانا) در اوستا همسان هستند. از آن جایی که برای بیلوبوگ (ایزد سفید) خدای متضاد همزادی به نام چرنوبوگ (ایزد سیاه) وجود دارد و این یکی خود به وضوح معادل اهریمن و دیو اپوش (ایزد تاریک و سیاه) و سئودئو (سودابه، ایزد سیاه) است؛ لذا اشتراک نام و نشان این خدای سه گانه اسلاوی با اهورامزدا و وارونای ایرانیان تصادفی نبوده است و آنها دارای سرچشمه هندواروپایی مشترکی در ماقبل تاریخ و عهد تاریخی کهن بوده اند. در سنن اسلاوهای بالتیک و لهستان تندیس هشت متری سوانتویت (سرور نورانی دانا) در معبد وی در آرکونا واقع در جزیره روگن در شمال شرقی آلمان به صورت فرد واحدی با چهار سر چسبیده به هم ایجاد شده بوده است که آنها نه نماینده خیر و شر یا روشنایی و تاریکی بلکه صرفا نماینده چهار جهت اصلی زمین بوده اند که وی به عنوان خدای آسمان و زمین بر آن جهات نظارت داشته است. در مقابل خدای جهان زیرین همین اسلاوهای شمال غربی تریگلاو (خدای سه سر) نام داشته که در شهر ستتین در پومرامیا در شمال غرب لهستان معبدی داشته با تندیسی بزرگ و سه سر (به نشانی خدای جهان زیرین، زمین و آسمان) که در آنجا پرستش میشده است. اسب سیاه مخصوص وی که در مقابل اسب سفید مخصوص سوانتویت بوده معلوم میدارد که اساس نامگذاری اینان به چرنوبوگ (ایزد سیاه) و بیلوبوگ (ایزد سفید) به نشانی خدای جهان زیرین و خدای آسمانی بودن آنان، بدیشان اطلاق گردیده است. هندوایرانیان مقام خدای جهان زیرین را به جم (ایزد سیاه همزاد زیرین) اختصاص داده و جایگاه وی را در روی زمین و آسمان به اهریمن و اپوش و رودره (خدای خشمناک و مرگبار سرخ و سیاه)اختصاص داده بودند. بدر اساطیر اسلاو سواروگ- سوانتویت را پدر خدایان داژبوگ (ایزد خورشید/مهر) و سواروگیچ (ایزد آتش، آذر) به شمار آورده اند که از این سنت خبر فرزند اهورامزدا بودن آذر از طریق منابع یونان کهن و منابع ملی قدیم به ما رسیده است ولی منابع اوستایی و ودایی صراحتی در نسبت پدر و فرزندی اهورامزدا/وارونا با میثره (مهر) ندارند و نام ایشان در کنار هم به عنوان اهوراهای بزرگ آریائیها ذکر می نمایند.
ایزد مهر-یاریلو هندوایرانی و اسلاوی معادلهایی به نامهای شیموت (قاصد نیرومند خدایان) و مردوک (آَشّور، شاد و مسرور =ضحاک) نزد عیلامیها و بابلیها داشته است که بعداً منشأ فرشتگان مقرب سامی یعنی میکائیل (عامل و مظهر خدا) و جبرئیل (عامل نیرومند خدا) و عزرائیل (یاور خدا) شده اند.

در اینجا مطلب مربوط به معرفی ایزد یاریلو را به عینه از کتاب اساطیر اساسی روس تألیف پیوتر سیمونوف را به عینه از متن انگلیسی آن ترجمه می نمایم:
یاریلو:
لاریلو فرزند داژبوگ (خدای خورشید تابان) و لادا (الهه زمین) ایزد عشق آتشین و ایزد حاصلخیزی و سر سبزی و تجدید حیات زمین است. او خدایی نیرومند و زیبا و خدای دلیر حافظ دشتها و مراتع است. وی با پاهای برهنه سوار بر اسبی سفید است در حالی یک ردای سفید بر تن و تاجی حلقه ای از گلهای دشت بر سر دارد. در دست چپ او یک دسته چاودار و در دست راست وی جامی از کاسه سر انسان دیده میشود. در آغاز اعتدال بهاری در رابطه با مادرش الهه زمین به سوی زمین می شتابد. با ورود وی تابش خورشید افزایش می یابد و این امر باعث زاد و ولد و سر سبزی زمین و ذوب یخها و برفهای زمستانی میگردد. در مقابل در انتهای تابستان و اوایل پاییز به سوی عرش آسمان بر میگردد. یک آهنگ قدیم روسی در مورد وی میگوید: " هنگامی که او با گامهایش بر روی زمین قدم بر میدارد موجب وفور و برکت محصول چاودار بر روی زمین میشود و زمانی که او با چشمان و گوشهایش نظر بر روی زمین می اندازد موجب رشد و برکت گندمزاران میگردد."

شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸

I kärlekens frånvaro

Det visar sig
nakna sanning
hos kärlekens frånvaro.
De stängda
röda dörrar
och komikern
röda läppar
Det kan finnas.
Då är det lust
leva för sig
i de falskas frånvaro.
Falskan när flyttar sig
dags att komma
sankta ljuset.

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

منظور از مردم هفتواد شاهنامه همان قوم هپتالان بوده اند

داستان هفتواد در شاهنامه، آمیختهً اخبار محل پرورش کرم ابریشم سمت ترکستان چین و مردمان بومی کهن آن نواحی یعنی هپتالان با نام کرمان جنوب ایران است که در افواه عامیانه با کرم ابریشم اساطیری عظیمی برابر گرفته است که از ظاهر نام کرمان (در اشتقاق آن به کرم و علامت نسبت یا جمع ان) پدید آمده است. آشکار است شهرکجاران، به عنوان مقّر هپتالان به وضوح یادآور ناحیه شهرکوچقر-ان همان منطقه حاصلخیزکوچقرکای حالیه در سمت شرقی ایسیک گول (دریاچه آب گرم) در قرقیزستان کنونی است که از مقرهای اصلی حکومت هپتالان بوده است. صور مختلف نام هپتالان یعنی هپتال (هفت ایل)، یتا (به ترکی یعنی هفتان) و هواتون اخبارچینیان (هفتان) جملگی معلوم میدارند که نام هفتواد (هفت ایل و تبار) اشاره به خود نام هپتالان است. می دانیم یفتال (هپتالیت) یعنی همان هفتواد شاهنامه در اساس همان پادشاه هپتالان است که ملقب هفتالیتو(یعنی سروران هپتالان) بوده و در سال 425 میلادی تاج شاهی را بر سر گذاشت. وی با دویست و پنجاه هزاز سپاه از جیحون گذشت و به ایران حمله آورد. ولی بهرام گور در مرو رود به وی شبیخون زد و او را شکست داده و به قتل رساند و تاج او را به آتشکده آذرگشنسب فرستاد. بنابراین در انتساب داستان هفتواد به اردشیر بابکان اشتباه حادی صورت گرفته است. فاتح جنگ حماسی هفتواد؛ بهرام گور از اخلاف اردشیر بابکان بینانگذار سلسله ساسانی بوده است نه خود اردشیر بابکان. با توجه به اینکه حمدالله مستوفی بهرام گور را بانی شهر کرمان به شمار آورده است و همچنین با توجه به خود عنوان گورخوار وی می توان حدس زد که عنوان کرمان (در مفهوم فرد جنگی) و کرم (در مفهوم جنگجوی بزرگ) از نام اصلی هفتالیتو اخذ شده است که در منابع کهن صریحاً قید نشده است ولی لابد همشکلی یا ارتباطی ریشه ای با همین کلمات کرمان و کرم داشته است. هپتالان را شاخه ای از یوئه چی ها (کشاورزان تخاری) به شمار آورده اند که پیشتر از ایشان به ماوراءالنهر و افغانستان رسیده بودند و به سبب وحشتی که از هجوم و کثرت خویش در مردم خاورمیانه ایجاد نموده بودند، تحت نام یأجوج (یوئه چژی، یوئه چی کوچک) و مأجوج (مه یوئه چی= یوئه چی بزرگ) توسط کتب دینی عهد کهن معروف و جاودانه شده اند.
اطلاعات و نظریات پیشین در این باب را می توان در مقالهً محمود کویر می توان رؤیت نمود که پیداست ره زین ره نه چندان تاریک نبرده اند برون.
داستان کرم هفتواد شاهنامه
(از محمود كوير)

داستان هفتواد در شاهنامه‌ی فردوسی و کارنامه‌ی اردشير بابکان آمده است.
هفتواد دو داستان در هم آميخته است: «پيدايش ابريشم در ايران» و ديگری «پايان اشکانيان و بر سر کار آمدن حکومت دين - شاهی ساسانی».

ز شهر کجاران به دريای پارس(در اصل منظور دریای مازندران)
که گويد ز بالای پهنای پارس
يکی شهر بد تنگ و مردم بسی
ز کوشش بدی خوردن هر کسی ...
بدان شهر بی‌چيز و خرم‌نهاد
يک مرد بود نام او هفتواد

شهری‌ است بر پهنه‌ی اساطير؛ نان‌آور خانواده زنان هستند و همه‌گی در کار ريسنده‌گی؛ نام اين شهر در شاه‌نامه‌ی فردوسی «کجاران» و در کارنامک اردشير پاپکان «کلالان» (علی القاعده همان کجاران) آمده است. در اين شهر، مردی می‌زيسته که فردوسی نام وی را «هفتواد» و در کارنامک «هپتن باد» گفته‌اند. هفتواد و هپتن باد و هپتان بوخت و شکل‌های ديگر اين کلمه، به معنی هفتمين پسر، دارای هفت پسر، بخت و اقبال هفتم، آزادشده‌ی هفت آسمان و ... هستند.
فردوسی می‌گويد: بدين‌گونه بر نام او از چه رفت / ازيرا که او را پسر بود هفت
هفتواد هفت پسر و تنها يک دختر داشت. دختر روزها هم‌راه ديگر دختران شهر، دوک نخ‌ريسی برگرفته و در دامنه‌ی کوهی در نزديکی شهر به نخ‌ريسی می‌پرداختند. روزی دختر هفتواد در راه سيبی می‌بيند، آن را از زمين برداشته و به هنگام چاشت در درون آن کرمی می‌يابد. کرم را از ميان سيب بر می‌دارد و در دوک‌دان می‌گذارد و به بخت کرم به رشتن می‌پردازد. آن روز دخترک دو چندان هميشه نخ می‌ريسد. اين داستان روزها ادامه می‌يابد و هر بامداد، دخترک پاره‌يی از سيب پيش کرم در دوک‌دان گذاشته و هر روز بيش از روز پيش نخ می‌ريسد. چون داستان را به مادر و پدر باز می‌گويد، هفتواد آن را به فال نيک گرفته و کرم را گرامی می‌دارد:
تن‌آور شد آن کِرم و نيرو گرفت / سر و پشت او رنگ نيکو گرفت
همی تنگ شد دوک‌دان بر تن‌اش / چو مشک سيه گشت پيراهن‌اش
و از آن پس کار هفتواد و خانواده‌اش از بخت کرم رو به سامان می‌نهد. در شهر حاکمی بوده که با رونق کار هفتواد، به انديشه‌ی ستادن مال و ماليات بيش‌تر از او می‌افتد. هفتواد به پشتی‌بانی هفت پسر و مردمان ديگر شهر، اين ستم را بر نتافته و به جنگ حاکم می‌رود. شايد او نماينده و دست‌نشانده‌ی ساسانی را بر می‌اندازد تا دو باره دولتی اشکانی برقرار کند. پس از شکست دادن وی، هفتواد خود زمام امور شهر کجاران را به دست می‌گيرد:
به نزديک او مردم انبوه شد / ز شهر کجاران سوی کوه شد
يکی دژ بکرد از بر تيغ کوه / شد آن شهر با او همه هم‌گروه ...
يکی چشمه‌يی بود بر کوهسار / ز بخت اندر آمد ميان حصار
يکی باره کرد گرد اندرش / که بينا به ديده نديده سرش
هفتواد بر کوهی نزديک کجاران دژی بنا می‌نهد که از اتفاق چشمه‌يی که در آن کوه بوده در ميان دژ واقع می‌شود. دژ را بارويی می‌کشد و آن گاه از برای کرم که اينک بسان بتی بزرگ مورد پرستش بود و چون پيلی بزرگ شده بود و در صندوقی که هفتواد برای‌اش درست کرده بود، نمی‌گنجيد، حوضی از سنگ و ساروج می‌سازد و کرم را در آن جای می‌دهند.
دولت هفتواد روز به روز در ترقی بود:
چنان شد دژ نامور هفتواد / که گردش نيارست جنبيد باد
حصاری شد آن پر ز گنج و سپاه / نبودی بر آن باره بر باد راه
تا آن که ستاره‌ی بخت اردشير بابکان بلند می‌شود و دولت از اشکانيان می‌ستاند و به هفتواد نيز پيام می‌فرستد تا به فرمان او گردن نهد. اما ساسانيان با کودتايی دينی، حکومت آزاده‌گان اشکانی را در هم می‌شکنند و نخستين حکومت دينی را در ايران بنياد می‌نهند. اين نخستين بار است که آيين زرتشت چون دين رسمی برقرار می‌شود.
هفتواد ارجی نمی‌نهد. چون سپاه اردشير به قصد جنگ با هفتواد حرکت می‌کند، هفتواد با سپاهيان خود در کوه کمين کرده و با نزديک شدن لشکر اردشير بر او می‌تازد و آنان را تار و مار می‌کند. اردشير بار ديگر سپاه ساز می‌کند و به جنگ هفتواد می‌آيد. اين بار پسر هفتواد که فردوسی شاهوی می‌خواندش و از پدر دور بوده نيز به نزد پدر می‌آيد:
برآمد ز آرام و از خورد و خواب / به کشتی برآمد برين روی آب
به کشتی بيامد بر هفتواد / دل هفتواد از پسر گشت شاد
دو سپاه به جنگ می‌پردازند، اما اردشير کاری از پيش نمی‌برد و سپاه را باز می‌خواند:
ز هر سو سپه باز چيد اردشير / پس و پشت او بد يکی آب‌گير
باری، اردشير پس از آن که قيام مهرک جهرمی را در فارس سرکوب می‌کند، نقشه‌يی برای قتل کرم هفتواد طرح می‌کند. در حالی که دژ هفتواد هم‌چنان در محاصره‌ی سپاه او بود، اردشير خود در لباس پيله‌وری به درون دژ راه يافته و در آن‌جا به عنوان يک پيله‌ور خراسانی که آوازه‌ی کرم را شنيده و اينک به حاجت‌خواهی و نذر و نياز به درگاه کرم روی آورده است، با نگه‌بانان کرم طرح دوستی می‌ريزد. شبی آنان را مست و مدهوش کرده و به هنگام چاشت کرم مقداری قلع (ارزيز) گرم در حلقوم وی می‌ريزد و کرم می‌ترکد. با کشتن کرم اردشير به سپاه‌اش در بيرون قلعه علامت داده و آن‌ها قلعه را که اينک ديگر در حصار بخت کرم نبوده تصرف می‌کنند. اردشير هفتواد را می‌کشد و آن گاه پس از تاراج همه‌ی ثروت بی‌کران قلعه، اردشير:
بکرد اندر آن کوه آتش‌کده / بدو تازه شد مهرگان و سده
پس سخن از سرکوبی يک آيين کهن بازمانده از دوران اشکانی و آوردن دين نو يا بهی‌ست.
کجاران يا کلالان و قلعه‌يی را که هفتواد بنا نهاد، بم دانسته‌اند و دروازه‌ی معروف به «کت کرم» (کت در گويش محلی به معنای سوراخ و لانه‌ی حشرات و کد در لغت به معنای خانه و جای‌گاه) در ارگ بم را منسوب به کرم هفتواد و اتاقی را که در قسمت حاکم‌نشين و نزديک به بالای همين دروازه است، محل نگاه‌داری کرم می‌دانند و نام بم را بر گرفته از صدای ترکيدن کرم گفته‌اند.
وجود محله‌ی بسيار قديمی «کوزران» در غرب ارگ بم که از نام کجاران فردوسی يا کلالان کارنامک اردشير پاپکان است، جغرافيای داستان هفتواد را در بم نشان می‌دهد. يکی از نخستين کسانی که به شباهت نام محله کورزان بم با کجاران شاه‌نامه دقت و آن را عنوان کرده است، سر پرسی سايکس انگليسی در کتاب سفرنامه‌ی سايکس است. برخی به اعتبار مصراع «مران حصن را نام کرمان نهاد» در داستان هفتواد، محل دژ هفتواد را در قلعه‌ی دختر کرمان دانسته‌اند، اما بايد توجه داشت که نام کرمان بسيار کهن‌تر از زمان داستان هفتواد، يعنی اواخر دوره‌ی اشکانی و آغاز سلطنت اردشير پاپکان است. گذشته از آن تقدم تاريخی ارگ بم که همراه با قراين ديگر قدمت آن را تا دوره‌ی اشکانی مسلم می‌سازد، از دلايل يکی بودن کجاران و بم است.
در كارنامه‌ی اردشير بابكان هم‌چنين آمده است كه در جنگ دوم، پس از پيروزی اردشير و كشته شدن هفتان بوخت، اردشير «خواسته و زر و سيم از آن به دژ به هزار بار شتر كرد [و] به گوار (اردشير خره) گسيل كرد». طبری نيز اين مطالب را تأييد كرده است. به نوشته‌ی او، اردشير به رستاق كوجران لشكر كشيد و مال و گنج فراوان به دست آورد. اين ثروت بی‌ترديد از توليد ابريشم آن منطقه بوده است.
بنا به روايت کارنامه‌ی اردشير بابکان و شاه‌نامه‌ی فردوسی، هفتواد حکم‌رانی پارتی‌ست که در آغازين سال‌های شاهنشاهی نوخاسته‌ی ساسانی، ميان وی و اردشير نبردی سخت در می‌گيرد.
داستان هفتواد نبرد شاهان مستقل و آزاده‌ی اشکانی با ساسانيان است که با يک کودتای دينی بر آن شدند تا به اشکانيان مسلط شده و با رواج آيين زرتشت، و يک حکومت مرکزی با دين واحد، ريشه‌های يک حکومت فدراتيو و زن‌خدا را بکنند. از همين روست که در کنار هفتواد با شهر زنان نيز روبه‌رو هستيم و قهرمان اصلی اين داستان نيز دختر هفتواد است.
«اندر راه سپاه هفتان بخت خداوند كرم بديشان رسيده آن مال و خواسته و بنه همه‌گی از ياران اردشير بستاند و در كلالان بذر كلال كه كرم آن‌جا جای داشت بود.» (كارنامك اردشير بابكان)
كسروی در حاشيه‌ی كتاب کارنامک اردشير نوشته است: «در شاه‌نامه اين نام را "كجاران" می‌گويد و گويا همان درست‌تر باشد، چه در خط پهلوی اين دو كلمه شبيه هم‌ديگر نوشته می‌شوند و با اندك تحريفی ممكن است "كجاران" "كلالان" شود. اما "كلال" نام دژی‌ست كه در بيرون شهر كجاران بر سر كوهی نهاده و جای‌گاه كرم بوده.
در نزديکی همين شهر کوزران بازمانده‌های يک پرستش‌گاه مهری از دوران اشکانی نيز يافت شده است. چندين سرو با عمر بيش از دو هزار سال در آن نزديک‌ها بوده است. کهن‌ترين آن را که در باغی به نام باغ سروی بود، در همين سال‌های اخير سوزاندند و تنها چند شاخه از آن بازمانده است. در تمام اين ناحيه که تمدن هليل‌رود و جيرفت نيز در نزديکی آن قرار دارد و از سوی ديگر، تمدن شهر سوخته‌ی سيستان، آثار و نشان‌های بسياری از تمدنی بسيار کهن يافت شده است که همه گواه بر رونق آن در زمان اشکانی دارد.
زنده‌ياد فره‌وشی نوشته است: «ناحيه‌ی كرم ممكن است بنا به روايت فردوسی كرمان باشد و نيز ممكن است بنا بر استخری در "مسالك و ممالك"، ناحيه‌ی آباده و كردبجرد باشد.»
باستانی پاريزی نيز در کتاب «کوچه‌ی هفت‌پيچ» می‌نويسد: «بلاش حاکم آخر دوره‌ی اشکانيان با سکنا گزيدن در قلعه‌ی دختر و در جای امن تسلط مستقيمی بر مردم ساکن کجاران (کوزران) داشته است.»
در کتاب «نزهة القلوب» نوشته‌ی حمدالله مستوفی آورده شده: «گويند که کرم هفتواد در آن‌جا با صدايی بم بترکيد، بدان سبب آن را بم خواندند.»
آن‌چه صنيع الدوله در کتاب «مرآة البلدان» آورده و در کتاب جغرافيای تاريخی و «روضة الصفا» بدان اشاره شده، چنين است: «بهمن بن اسفنديار، که او را اردشير درازدست می‌ناميدند، به خون‌خواهی پدرش از استخر به زابل لشکر کشيده و فرامرز پسر رستم از حرکت سپاه بهمن آگاه گشت و به عزم جنگ به سوی لشکر بهمن شتافته و در محل کنونی بم با او برخورد کرده، بهمن پيروز گشته و فرامرز را به دار آويخت.»
«پس از هزاره‌ها، اين دو محل در دو طرف شهر کنونی بم با نام‌های "دارستان" محل تهيه‌ی دار و "دارزين" محل به دار زدن فرامرز، هم‌چنان با همين نام‌ها پابرجايند. (جغرافيای بم)
بهمن بن اسفنديار در محل جنگ به بنای برج و بارو می‌پردازد و جمعيتی را در آن جای داده و از اين جهت آن‌جا را بم (مخفف بهمن) گفتند.
گواهان باستان‌شناسی نشان می‌دهد که ارگ بم شباهت بسياری به شهرهای اشکانی دارد و هسته‌ی اوليه‌ی قلعه (ارگ) بم در اواخر دوره‌ی اشکانيان و اوايل دوره‌ی ساسانيان بر بالای صخره‌يی بلند و استوار در شمال شرقی شهر کنونی بم و بر کناره‌ی رودخانه‌ی پشت‌رود بنا می‌شود.
رشتن و بافتن از اختراعات زنان است. در شاه‌نامه آن را به ديوان که همان زن‌خدايان باستان بوده‌اند، نسبت داده شده است. کرمان و بم و سيستان از کهن‌ترين مراکز پارچه‌بافی و تمدن ايران بوده است. در شاه‌نامه آمده است:
از آن هر يکی پنبه بردی به سنگ / يکی دوک‌دانی ز چوب خدنگ
شدندی شبان‌گه سوی خانه بار / شده پنبه‌شان ريسمان طراز
ماجرای کرم هفتواد را برخی، آغاز صنعت توليد ابريشم و ابريشم‌بافی و نساجی در بم دانسته‌اند که شايد از چين و از طريق جاده‌ی ادويه، يعنی از هند، به بم رسيده و شايد هفتواد در اواخر دوران اشکانی به گونه‌يی به رموز و اسرار آن، که گويا چينی‌ها سعی در پنهان کردن آن داشته‌اند، دست يافته است.
کرمان و بم در قرون اوليه‌ی هجری دارای کارخانه‌جات بافنده‌گی ابريشم، پنبه و پشم بوده است و پارچه‌هايی که در اين منطقه به خصوص در بم بافته می‌شده، به علت دوام و ظرافت خاص از ارزش بالايی برخوردار بوده‌اند. اين پارچه‌ها به مصر، خراسان، عراق و ميان‌دورود صادر می‌شدند و بازرگانان اين مناطق تا قرن چهارم ميلادی، اين پارچه‌ها و پارچه‌های پنبه‌يی را به نام «قمشه» که در بم بافته می‌شده است، می‌خريده‌اند.
مارکوپولو در سفرنامه‌اش اشاره به پارچه‌های ابريشمی ظريفی با نقوش مختلف که توسط زنان و دختران کرمانی بافته می‌شده، كرده و می‌نويسد: «اين پارچه‌ها را برای خان‌ها و سرداران تهيه می‌کنند، پرده‌هايی که توسط آن‌ها تهيه می‌شود، آن قدر زيباست که ديدن‌شان انسان را جادو می‌کند.»
هنوز پته، که ابريشم‌دوزی بر پارچه باشد، از آفرينش‌های هنری آن سامان است.
راه ابريشم (که جاده‌های فرعی به هم پيوسته بسيار داشت) در زمان اشکانيان رونق فراوان داشته و از آن سامان می‌گذشت.
برگ توت که خوراک کرم ابريشم است، در آن ديار به فراوانی وجود دارد. در کنار جاده‌ها آن را می‌کاشته‌اند تا مسافران، به رايگان از ميوه‌اش بخورند و از برگ‌هايش برای خوراک کرم بهره می‌برده‌اند.
بنا بر نوشته‌ی بسياری از تاريخ‌نگاران و جهان‌گردان و مانند آن‌چه در «معجم البلدان» آمده است: «بم در طول تاريخ به صنعت ابريشم مشهور بوده است.»
سرانجام، اردشير دژ را ويران و غارت می‌کند.
داستان با بر افتادن آخرين اشکانيان و سرکوب قيام‌های مردم و بر روی کار آمدن حکومت دين - شاهی ساسانی پايان می‌گيرد.

پی‌نوشت:
برای آگاهی بيش‌تراز تاريخ بم و ارگ بم به اين کارها نگاه کنيد. من در اين نوشتار، از دانش و پژوهش آنان بهره گرفتم و سپاس‌گزار تلاش‌های آنان هستم:
• تارنمای ارگ بم: حميد نوربخش، هم‌راه با ديدگاه‌ها و نظرات کارشناسانه و ارج‌مند ايشان؛
• تارنمای ميراث فرهنگی: ارگ بم. محمد مهريار؛
• جغرافيای شهر بم: محمد مهدی محلاتی؛
• معجم البلدان: ياقوت حموی؛
• يادداشت‌های فراوان و ارزش‌مندِ باستانی پاريزی؛
• کارنامه‌ی اردشير بابکان: بهرام فره‌وشی؛
• مقاله‌ی مسعود آذرنوش در همايش بين المللی باستان‌شناسی؛
• سخن‌رانی شهريار عدل در کنگره‌ی تاريخ معماری ايران.

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

بررسی نام و نشانهای قبایل دهگانه بزرگ حکومتی دولت گوک ترکان

نگارنده این مطلب را نه با انگیزه ملیت گرایی افراطی (که به اقرار فاقد آنم) یا حتی انگیزه معتدل آذری و ترک خود بلکه صرفاً به جهت تدوین یک شناسنامه برای علاقه مندان تاریخ قبایل و اقوام بزرگ قدیم دولت گوک ترک انجام میدهد. چون در این باب عریضه را خالی دیدم و تحقیقات انجام شده را نارسا و متوقف. چه نقل قولهایی که در کتب و مقالات در این باره به عمل می آید بیشتر از قفس اوغلوی قدیم است که آن هم مانند هر کس دیگر در قفس زمانه اسیر است و بدیهی است که علم تاریخ با امکانات جدید پیش میرود و مورخ برجای می ماند و بر خواب میرود. این تحقیق فشرده هم شامل آن اقوام و قبایلی خواهد بود که نام و نشان خود را درتاریخ کنونی از دست داده و در درون اقوام و ملیتهای دیگر مستحیل شده اند و هم آنهاییکه نام و نشان قدیمی خود را حفظ نموده اند. در این باره سوای اطلاعات رایانه ای و کتب راجع به اقوام ایرانی و سکایی، کتاب جامع مهاجران توران زمین نادر بیات را هم در باب گروههای مختلف ترکان در دسترس دارم و امیدوارم که بتوانم کار مؤجز ولی نوین و با ارزش و نسبتاً جامعی را، ارائه دهم. برای این کار سوای سه دهه تحقیق روی اقوام کهن ایرانی و استپ نشینان هندو ایرانی و ترک و مغول اوراسیا (بین مغولستان و روسیه سفید)، گشایشهایی بزرگی هم در سالهای اخیر در این راه بدست آورده ام و آن همانا اسلحه برنده ای است که از موضوع اثبات ترک تبار بودن آلبانهای حکومتی در غرب دریای خزر و داهه ها در شرق این دریا بر گرفته ام، که اکنون بکار آید. برای سادگی ابتدا فهرست وار اقوام بزرگ ترک را که بنا به سروده فردوسی زماندران تا به دریای چین را در اختیار داشتند، با نام و نشان آنها آورده و سپس فهرست قبایل بزرگ شناخته تشکیل دهنده آنها را قید می نمایم:
تُرک: برای این نام معانی مختلفی ذکر شده است. معتبرترین آنها ترک به معنی کلاهخود و ترک به معنی فرمانروا و قانونگذار است. مطابق منابع چینی هیئت اصلی نام قبیله ترک را که توسط هونها برای خدمت آهنگری و بافندگی از سمت شمال شرقی دریای خزر به اورخون در سمت شرق مغولستان کوچ داده شده بودند، توکیو آورده اند. غالباً تصور شده است که یک "ر" در وسط این نام به سبب مشکل بودن تلفظ آن در نوشته چینی ها از قلم افتاده است. بدون شناسایی توتم اصلی ترکان شناسایی درست نام و نشان قبایل ترک به مشکل بر می خورد از این رو هم بوده است خواجه رشیدالدین فضل الله در جامع التواریخ خود هر یک از قبایل بزرگ و کوچک ترک را به همراه توتم ایشان ذکر نموده است.ولی در اثر وی این توتمها انواع عقاب و شاهین است که به قبایل اویغور (بُز اوک=تیره های طلایی حکومتی) در سمت ترکستان چین منتسب است. وی به عمد یا به سبب عدم اطلاع از توتمهای تیره های اوغوز یاد نکرده است. با اندکی دقت می توان متوجه شد که توتم اصلی و درجه اول ترکان گراز و توتم درجه دوم ایشان گرگ بوده است. چون نام های خیون (به مازندرانی یعنی مربوط به گراز، به چینی یعنی خرس)، خزر (خاس ار به سغدی یعنی گراز سرور)، و تغوز ارسین (در اصل یعنی هفت تیرهً گرازان) و تونقوز (گراز، ترکان سیبری شرقی)، توغوز اوغوز (تیره گرازان یا هفت تیره گرازان) و خود اوغوز (هوک اوز، خوک سرور) وغُز (خی اوز، گراز سرور) به وضوح بیانگر این مطلب می باشند. این تیره های صحراگرد ترک از عهد باستان در اطراف دریای خزر به جز سواحل جنوبی آن پراکنده بوده اند. جالب است که این ساکنان جنوب ایرانی نیز نامشان با گراز پیوند دارد چه وراژ گانه (ورکانه، گرگان) و کاس پیانه هم در اصل به معنی منسوب به سرزمین گرازان و گراز خواران می باشند. از این جاست که نامهای مختلف دریای خزر یعنی گرگان، خزر و کاسپیانه جملگی به همین معنی تقریباً مشترک هستند. به نظر میرسد نامهای ایرانی بُلاش (وُلاش= بسیار نیرومند، گراز) و نام روسی بوریس (به زبان اسکیتی به معنی بسیار نیرومند) و نام نیای اساطیری ترکان یعنی گوک بوری (گو-ار خدای آسمان و رعد هونها) از نام گراز گرفته شده اند. لذا توتم گرگ (واری ژرمنها، وهرک ایرانیان) بعداً جایگزین توتم بوری (بورو روسها یعنی گراز) شده و کلمه بوری در زبان ترکی صرفاً به معنی توتم گرگ (واری ژرمنها، وهرک ایرانیان) گرفته شده است. در مجموع می توان گفت تیره های شمالی و شرقی ترکان صحراگرد خود با توتم گراز معرفی می نموده اند و تیره اویغور (ایل سرور و خجسته) چنانکه خواجه رشیدالدین فضل الله قید نمود خود را با توتم انواع عقاب. گرچه این موضوغ عمومیت نداشته چه نام ترکان قرقیز (قرقی سروران) در قرقیزستان که از تیرهای اوغوز بوده اند دارای همان توتم از عقاب و شاهین اویغوران هستند. نامهای تات (تاو-ایت به ترکی یعنی دارندگان سگان تنومند) و تاتار (تات ار، در مفهوم تات سروران) را می توان در رابطه با هم با توجه به ایزد توتمی گرگ آلانها یعنی توتیر (تو- تور یعنی حیوان وحشی نیرومند) به مفهوم گرگساران (یعنی دارندگان توتم گرگ) یا گراز ساران گرفت که نامهای این دو قوم در اساس با نامهای قوم ایرانی کادوسیان (کا-تو- سون= یعنی پرستندگان سگان نیرومند) و قوم نیمه اسلاو- نیمه ترک-ایرانی ووسونها (دارندگان سگان نیرومند، خی شکوها، اسلاف سرخ ریش بلغاران) قابل تطبیق می باشند. ووسونهایی که به همراه هونها از استپهای آسیایی به اروپا هجوم بردند و منشأ اصلی ملیت بلغاران شدند. بنابراین ترکان حکومتی گوک ترک در داشتن همین توتم گرگ با تاتارهای اصلی یعنی ووسونهای متحد و زیردست هونها- که ایشان در اساطیرشان آنان را دشمنان خود معرفی می نموده اند- مشترک بوده اند. در میان آلانهای جنوب قفقاز یا آلوانهای غربی توتم گرگ در مقام خدای حامی گرگان آلانها (تو تیر= گرگ نیرومند یا گراز نیرومند) تورک (پهلوان) نامیده میشده است. چه موسی خورنی از آن به عنوان خدا-پهلوان گرگ/گراز سیمای مردمان سمت دریای سیاه یعنی سمت گرجستان نام برده است. به نظر میرسد تیره های اوغوز که به حاکمیت قبایل ترک میرسیده اند از اویغورها (فرمانروایان و نجبای متمدن) به شمار میرفته اند یعنی این تقسیم بندی قبایل به اویغور و اوغوز سیال و متغیر بوده است.
امّا ترک در نزد ترکان در معنی سکایی آن یعنی گرگ فراموش شده است، نگارنده نخستین بار این مفهوم در رابطه با نام توره (گرگ کوچک) و نام پادشاه معروف اسکیتی/تورانی پارتاتوا (توتیر، تور، لیکوس یونانیها=گرگ) برخورد نمودم. ایشان در زبان خویش آن را به مفهوم حاکم و قانوگذار گرفته و معنی سکایی آن را در توتم گرگ خویش حفظ می نموده اند. زوج قوم ترکان اولیه توکیوهای منابع چینی همان توکومونگها بوده اند که همان ترکمنها می باشند. مسلم به نظر میرسد که ترکان حکومتی امپراطوری بزرگ گوگ ترک برای با پشتوانه نمودن نام و نشان خود سه نام را با معانی متفاوتش در هم ادغام نموده اند:1- تورک به معنی سکایی آن یعنی توتم گرگ ترکان. کلمه فارسی توره با پسوند تصغیر "ه" به معنی شغال به وضوح حاکی از این معنی است. می دانیم مطابق خبر منابع کهن چینی توکیوها سر گرگ توتمی خود را از طلا ریخته و بر دیرک چادر خاقان خود نصب کرده بودند. به طوری که گفته شد. این توتم ایشان بوده است و مسلماً یکی از معانی اصلی بوده است که از نام ترک مفهوم میشده است. 2- تو کیو یا تورکیو (در هیئت دور-چو) به معنی بر سر گذارندگان کلاهخود را باید از این میان کنار گذاشت چه استعمال چنین کلاه خودها در میان ایشان رواج کافی نداشته و سنت جا افتاده ای نبوده است. 3- ترک (تور- کویو) از ریشه کلمه ترکی توره (قانون) و کویو (گذارنده) که در مجموع حاکم و قانونگذار است. این معنی لابد بعد از به قدرت رسیدن ایشان از نام ایشان استخراج میشده است. گر چه در اساس نام ترک یا تورک ریشه آلانی آن به معنی گرگ نیرومند نهفته است. به هر حال این مفهوم اخیر و شکل کنونی آن بعد از تشکیل حکومت گوگ ترکان (ترکان اصیل و حکومتی) بدیشان داده شده است. والاّ این نام پر طمطراق حکومتی یعنی قانونگذار یا حتی قانونگزار نمی توانست مناسبتی با نام و نشان این قبیله آهنگران زیر دست و تبعید شدهً هونها به اورخون داشته باشد.
نه نادر بیات مؤلف علاقه مند به منشأ قبایل ترک و نه ترک لوگ های منابع وی حوصله و جرأت وارد شدن در مبحث بررسی اسامی قبایل اولیه دهگانه گوگ ترکان را به خود نداده اند که به شکل تلفظ چینی شکسته و بسته آن از عهد تجزیه حکومت گوگ ترکان در حدود سال 630 میلادی به دست ما رسیده است. نگارنده از آغاز دیروز با تا پایان امروز با این اسامی دست پنجه نرم کرده ام که تا فرجی در این راه گشوده شود. نتایج این تلاش روی این اسامی تا به حال از این قراراست:
1- شاخهً تولو (شرقیها، اوغوز، تولاش) که نگارنده در معنی خود همین سه نام مذکور مفهوم صحرا گرد را در می یابد. قبایل پنجگانه این شاخه که مساکن شان بین رودخانه یلدوز علیا و تارباقاتای ذکر شده، از این قرارند:
چوموکوئن (خانات منطقه چمنزار و باتلاقی) نام این قبیله به وضوح یادآور قبیله ترک منطقه چومول (باتلاقی) است که در نزدیکی ماناس (همنام قهرمان اساطیری قرقیزها) می زیسته اند. لذا منظور از اینان را باید همان قرقیزها (قرقی سروران) دانست. هولو (خئلو-لو) به زبان سکایی و ترکی یعنی دارندگان توتم گراز تیز دندان. پیداست خزرها و خیونها (یعنی منسوبین به گراز یا خرس)؛ یا شاخه ای غربی از تونقوزها (گرازان) مراد است. میدانیم که هسینگونو ها یا همان هونها (خیونها) پیش از به قدرت رسیدن یوان و یوانها (آوارها) و گوگ ترکان حکمرانان بلا متنازع استپهای اوراسیا بوده اند.. شه شوتی (یعنی صحرانشینان) با شاتی ها و چولو های منابع چینی بعدی که به همین معنی می باشند، مطابقت دارد. لابد ترکمان سالور (چالی اورت، صحرانشین)، ترکان بورچالی (صحراگرد) که قبیله اولی در سمت ترکمنستان و دومی در سمت آذربایجان و گرجستان پراکنده اند و دارای نامی مترادف با این همین قبیله کهن ترک می باشند، از همان تبار هستند. به نظر میرسد تاتار (گرازساران) و خزر (دارندگان توتم گراز) اسم عمومی دیگری بر همین مردم بوده است که در شاهنامه از وجود ایشان در سمت دریای مازندران خبر داده شده است . توکی شه (دارندگان دستار توغ دار) نشانگر نام چهار توقری ها و افشارها (کلاه فش داران و افسر داران) است که سمبل و توتم قبیله ای ایشان شاید به مناسبت تشابه اسمی اولیه عقاب شکارگر تاوشان یعنی خرگوش انتخاب شده بوده است. سر انجام شونی شه (دارایان کلاه قوس و قزح دار) نشانگر نام قشقائیان (دارندگان کلاههای کنگره دار) است.
شاخه پنجگانه نو- شه-پی ( دارندگان پرچم توتم موجود خشمگین= گرگ، تاردوشها، غربیها، صاحبان رعایا، حاکمان، اویغورها) که در عهد حکومت گوک ترکان بین رودخانه های چو و تالاس می زیستند عبارتند از:
آسی کیه کیو (قبیله آهنگران حکومتی) به وضوح مطابق ترکان حکومتی (=سرداران صاحب درفش، سلجوقی ها) است که توانستند امپراطوری جدیدی از ترکان را در آسیای میانه و خاورمیانه به وجود بیاورند. نام اساطیری آسینا در زبان سانسکریتی و سکایی به معنی فرد آهنگر است و آچینا (چینا) در زبان مغولی یعنی گرگ . لذا در اصل از او نه همان نیای توتمی گرگ یا گراز ترکان یعنی بوری بلکه نیای اساطیری آهنگر ایشان مراد بوده است. آسی کیه نی شو(آهنگران رعیتی) که به وضوح یادآور نامشان مطابق ترکمنها (ترکان رعیتی) است. کوشو کیو (قبیله حاکمان قوچ جنگی) که به وضوح یادآور نام قره قویونلوها (قوچ سیاه جنگی) است که می دانیم این مفهوم در رابطه با نام زوج قبیله آنها آق قویونلوها که در این فهرست تحت نام کوشو چو پا ن (قوچ سوون، قوچ پرستان) معرفی شده اند، بهتر مشخص میگردد. جزء سووَن این نام در نام اعقاب ایشان شاه سوون (شاه پرستان) زنده مانده است. پاسایی کان توئن (پاشایان خونریز) به وضوح نشانگر پاشایان عثمانی است که امپراطوری اسلامی بزرگی را به مرکزیت آسیای صغیر به وجود آورده بودند.
در باب این نام ها باید توضیح داده شود که نام آسینای اساطیری ترکان هم در رابطه با نام آسی کیه کویوها (ترکان سلجوقی) به وضوح نام یاد خود آهنگران قبیله توکیو (ترکان اولیه و اصلی) و توکومونگها (ترکمنها) است. معهذا این شغل به ظاهر همچنین نشانگر قبیله ترک کنگر لوها در آذربایجان و اران قدیم است. از سوی دیگر این نام اخیر می تواند اشاره به شاخه ای از قشقائیان یعنی دارندگان کلاهای کنگره دار هم بوده باشد. به هر حال کنگرلوها در عهد پیش از تأسیس و سقوط دولت گوک ترکان در اران سکنی داشته اند که مورخان یونانی و رومی از ایشان در این منطقه نام برده است.چون گوکاسيان می نويسد که نام های ساويرها (سابير، سوار) و کنگرها (کنگرلوها) در آثار استرابن و پلينی بزرگ که در سده اول میلادی می زيسته اند، آمده است. در توضیحاتی توحید ملکزاده در این باب آورده صور اصلی این نام اخیر را کانگلی و خانگر ذکر شده است و این می رساند که این نام نه به معنی معدنچی بلکه به معنی کند و کاو کنندگان خاکها و علوفه های باغها و مزارع بوده است چه فردوسی هم در شمار رعایای قفقازی جمشید از مردمی به نام نسودی (نسو کنندگان) به عنوان یکی از چهار رعیت قفقازی جمشید (سپیتمه تاریخی، داماد و ولیعهد آستیاگ وهمچنین جمشید به عنوان خدای جهان زیرین) یاد کرده است. فردوسی نامهای آن سه قبیله ارانی دیگر را نیساری(جنگجویان ارانی)، هوتخشان (گرگرها)، کاتوزیان (سگپرستان کوه نشین، کادوسیان) قید نموده است. در اینجا زبان ترکی (زبان محلی عمده) و زبان ایرانی مادی-پهلوی (زبان اداری عمده) کنار هم رایج بوده اند. کتاب ترکی بسیار جالب ده ده قورقود براساس روایات منحصر به فرد و اصیل خصوصاً از تاریخ و اساطیر ایرانی یادگار بومیان ترک زبان ارانی است که در تاریخ با نام آلوانها (آلبانها)، آگوانها، اردانها، ارانیها و اوتیان در خبر یونانیان و رومیان و ارامنه و آتورپاتکانیهای کتاب پهلوی شهرستانهای ایران آمده اند که از این میان چهار نام اول جملگی به زبان مادی و آخری به زبان ترکی آذری همگی به معنی مردم سرزمین آتشها (برپایه آتش چشمه های سوزان نفت و گاز سمت باکو) بوده است. ده ده قورقود یعنی پدر توتمی نگهبان حیوانات وحشی (اویستی آلانها)، پدر شاعر و تنبورنواز اساطیری که ارتباطی ریشه ای با جمشید اساطیری ایرانیان و برستیر=پلنگ نیرومند خدای زمین و جهان زیرین آلانها و همچنین توتیر خدای حامی گرگ آلانها و ولِس گرگ سیمای و نی وتنبور نواز اسلاوها و تورک گرگ سیما و نیرومند خبر موسی خورنی دارد. سوای ترکان ارانی که تحت نام سکائیان و تورانیان ازعهد مادیای اسکیتی (افراسیاب معاصر فرائورت و پسرش کی آخسارو/هوخشثره از پادشاهان بزرگ) در این منطقه سکنی گرفته بودند، پای ترکان داهه (چولها، چورها، سیلوها) نیز در روزگار پیش از اعراب به منطقه اران رسیده بوده است؛ چون منابع کهن ارمنی و اسلامی نام منطقه ای درسمت دربند قفقاز را به نام ایشان به صور چور و صول هم ثبت نموده اند. نام قبیله ترکان قفقازی نوقای (به زبان مغولی قوم سگپرست) یاد نام قوم کهن این نواحی یعنی سوار (سو-ار)، سابیر (سپ-ار) است که اجزاء اول آنها خلاصه کلمات ایرانی-سانسکریتی و سکایی سپه (سگ) و سون (سگ) است. لابد شکل ترکی این نام بی ایت (سگسار) بوده است که اکنون بیات گوییم. در باب سگپرستان هم کیش اینان یعنی تات ها و تاتارها گفتنی است تات کلمه ای ترکی است که از تلخیص "تاو-ایت (دارندگان سگان تنومند و توانا)" معنی میدهد. این ترجمه ترکی نام ایرانی کادوسیان است: "کا(پرستنده)-تو (توانا) سوئن (سگ)" در مجموع یعنی دارندگان سگان توانا، چون استرابون در این باب خبر می دهد که "سوغات کادوسیان به اسکندر دو سگ بزرگ بوده است که در نبرد بر شیر غلبه می نمودند." در باب تاتار (تاو ایت آر) گفتنی است که آن در ترکی به معنی "دارندگان سگان تنومند" است. این نام در اصل به قبیله سرخ ریش ووسون متحد هونها در سمت شمال غرب ترکستان چین تعلق داشته است که دارای نامهای ایرانی ووسون یعنی دارندگان سگان خوب و خی شکو یعنی دارایان سگان خوب بوده است. مطابق منابع کهن چینی خی شکوها "نیاکان توتمی و اولیه خود را دو سگ خرمایی به شمار می آوردند". قبیله بزرگ ووسون بعد از مهاجرت به اطراف رودهای ولگا و دون که به همراه متحدانشان هونها صورت گرفت، بلغار (اتحادیه قبابل فراوان) نامیده شدند. این موضوع که بلغاران پیش از مسیحیت در مراسم جشنهای خود سگ قربانی میکرده اند. گویای مقام قدسی و توتمی سگ نزد ایشان بوده است. روسها نام ترکی تاتار ایشان را بر همه قبایل صحرانشین شرقی مرزهای خویش عمومیت داده اند. در غیر این صورت یعنی عدم تطابق نام ووسون با تاتار می توان چنین نتیجه گرفت که منظور از نام تاتار (تاو ایت ار= سگان تنومند و چاق) دارندگان توتم گراز بوده است که در این حالت تاتارها با تنونقوزها مطابقت می یابند که این نظر منطقی تر می نماید. مطابق خبر موسی خورنی "وناسپ سورهاپ در رأس خزران و باسیلها (باسمیلها= هجوم برنده ها) در اواخر قرن دوم میلادی به ارمنستان هجوم آورده بود". این همان خبر شاهنامه ای هجوم گرازان به سرزمین آرمانیان و مأموریت یافتن گرگین میلاد و بیژن اشکانی برای رفع آن است.
در باب یکی بودن گوک ترکان -که در شکل کوگ ترکان (دارندگان توتم "درنده تنومند و چاق=شیر") معنی میدهد- با سلجوقیان کهن (دارندگان رأیت و درفش) گفتنی است که این توتم در مفهوم اخیر بعد از تشکیل امپراطوری کوگ ترک یا گوک ترک به جای توتم ترک (=گرگ) سابق ایشان انتخاب شده بوده است و از این رو هم بوده است که نامهای مرکب از آلپ در نزد سران سلجوقی بسیار مرسوم بوده است. از جمله آلب ارسلان (شیر قهرمان)، غیاث الدین "کی خسرو (کی خشثرو= شیرشاه)" که اساطیر این دو شیر و خورشید را در سکه های سلجوقیان آناتولی و سرانجام درفش دولتی رسمی ایران را برجای نهاده است. در منابع اسلامی کهن در باب اخبار آل سلجوق (آسی کیه کیوهای دولت کوگ ترکان) ایشان را پیش از تشکیل امپراطوری سلجوقیان در مقام فرمانروا و بالا دست خویشاوندان ترکمن خود یعنی همان آسی کیه نی شو های منابع چینی کهن ظاهر گردیده اند.
اگر در اساس نام قومهای اویغور ، آرسین، آرکچیک، هسینگونو و ژوان ژوان (آوار) وجود توتمی نهفته باشد -که مسلم هم می نماید که چنین باشد- آن همانا عبارت از نام خرس می باشد چه نام اویغور در هیئت آیی گوری در زبان ترکی؛ آرسین (از ریشه ایرانی ارس=خرس) و آرکچیک (از ریشه سانسکریتی رکش-یک)، هسینگونو (به ایرانی خشین گون یعنی قهوه ای رنگ=خرس) در زبانهای هندواروپایی و ژوان ژوان در زبان چینی به معنی (موجودات منفوری که به نحو نامطلوبی حرکت میکنند=خرس مانندها)؛ آوارها در زبان ترکی (آیی یاورو = اولاد خرس) مستقیم و غیر مستقیم اشاره بدین معنی دارند. جالب است که نام امپراطوری ترکان اویغور در شمال و غرب چین ژیو خینگ (نه قبیله) نامیده میشده است که با اندکی تغییر در جزء خینگ (قبیله) یعنی در هیئت خیونگ معنی خرس را میداده است. می دانیم این مثل هم زبان زد چینیان بوده و هست که " نه از ببر جنوب بلکه از خرس شمال بترس" و لابد اشاره به توتم ساکنین کهن این نواحی است. در این صورت این سؤال پیش می آید که آیا نام خیونان اوستا از ریشه ایرانی خی (خوک) بوده است یا از ریشه چینی خیونگ یعنی خرس. از آنجایی که می دانیم که نامهای اویغور و آرسین و آرکچیک و هسینگونو-هیون وهمچنین ژوان ژوان و آوار را نامهای قوم واحدی به شمار آورده اند لذا مفهوم خرس آن بر خوک و گراز آن ارجحیت پیدا می کند. نزد ایرانیان نام قبیله حکومتی پارتها یعنی ارشکها (اشکانیان) را از همان ریشه کلمه ایرانی ارش (ارس، خرس) گرفته اند.

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۸

något nytt om de nordiska myternas rötter

Numera går inte att lösa mera gåtor invärtes i nordiska mytologin, men det går bra med grannarnas kultur ärv:

Idag, som jag har börjat korrigera min forsknings arbete om nordiska myternas rötter, har jag hittat både rötter på turs (iriska turc, galtskepnade druider) och "Yggdrasil ask" (den gudomlige ekens tröskel). Namnet druid betyder på walesiska ”ek” och ”ekens trull”. På detta spår hittar jag även betydelsen på själva mytiska Asken (asagudarnas ek). Nu forstår jag varför man har presenterat Yggdrasil både som ask träd och ek träd. mvh

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

شرح و بررسی اهم نکات تاریخی و جغرافیایی کتاب پهلوی شهرستانهای ایران

بعد از سالها آشنایی با این کتاب پهلوی سرانجام حال که کتاب هفت جلدی خود در باب تاریخ اساطیری تطبیقی و جغرافیای تاریخی مربوط بدان را به پایان می رود این امکان عاید شد که نظری تحقیقی تازه ای صرفاً به نکات مبهم مطالب این کتاب پهلوی بیافکنیم. برای جلوگیری از اطاله کلام و سادگی امر توضیحات خود را در آغاز قید می کنم و متعاقباً متن فارسی خود کتاب را از پایگاه پژوهشی آریابوم نقل می نمایم:
گرچه در این کتاب متأخر پهلوی بیشتر انتسابات بر اساس تشابه نام شهرها و نام شخصیتهای تاریخی کهن صورت گرفته است، معهذا در آن اطلاعات تاریخی و جغرافیایی جالبی از عهد باستان نهفته است که ما در اینجا نکات قابل توجه و مهمی را می آوریم که دیگرمحققان –که اساساً ایرانشناسان غربی بودند- آنها را ندیده اند.
در بند دو تا پنج انتساب بنای سمرقند به کاووس (خشثریتی سومین پادشاه ماد) و سیاوش (فرود، چهارمین پادشاه ماد، فرائورت) از افسانه های شایع در منطقه اخذ شده است و بی اساس است. همین طور گرد آوری اوستا در عهد گشتاسپ پدر داریوش حاکم پارت یا گشتاسپ (حاکم گرگان) که برادر بزرگ خود سپیتاک زرتشت بوده وهمچنین موضوع سوزانده شدن اوستای جمع آوری شده مفروض توسط اسکندر بی اساس است. اسکندر خود پاسارگاد را با تمام اسناد و مدارک و اسباب و مصالح آن به آتش کشید. به احتمال زیاد تعالیم اخلاقی گائوماته زرتشت (سرود دان زرین تن) نخستین بار در بلخ و شمال هندوستان که وی از جانب پدرخوانده اش کورش سوم و برادر خوانده سنگین جثه اش بردیه بر این نواحی نظارت داشته است؛ تحت عنوان تعالیم شاهزاده گوتمه بودا (سرود دان منور) تدوین گردیده است. یعنی آشوکا هندوان نخستین فرمانروای زرتشتی/بودایی آسیا بوده است.
در بند ششم نام سغد هفت آشیان نه با ناحیه سغد یعنی دامپروران ناحیه سمرقند بلکه در اساس با هفت هندوی وندیداد یعنی هندوستان مطابقت دارد چه نام سغد (محافظت کننده دامهای پرسود) در اینجا اساساً اشاره به کشور گاوان مقدس یعنی هندوستان یا همان فردذفشو اوستا یعنی ناحیه دامپرور است.
در بند هشتم نام شهر نوازک (یا ونابک) که در سمت بلخ بامیک قرار داشته با شهر دارای آتشکده ونابک (دوستدار خدا) یعنی مزار شریف حالیه مطابقت دارد.
در بند نهم از نامهای جالب یبغو (به ترکی یعنی عامل و امیر)، سنجبو (سنجاق-بی به ترکی یعنی امیر صاحب درفش، ریشه نام سلجوق)، چول خاقان (فرمانروای "مردم پرستنده آلت تناسلی= داهه ها")، گهرم (کُهرم، پرستندگان بزان کوهی، سکاها، قشقایی ها) و تیژاو (که در پهلوی به صورت توگار= تخار نیز قابل بیان است) یاد شده است.
در بند هیجدهم نام قومس پنج برج (دامغان، در قیاس با هکاتوم پلیس= در اصل به معنی هفت شهر، سمنان) و محل قوم چول (داهه) که در سمت شمال غربی سمت پارت قابل توجه است. در منطقه ترکمن صحرا قبرستان با سمبل توتمی آلتهای سنگی از ایشان به یادگار مانده است.نام ترکی این مردم در ایران به صور کارا قوزلو و کارا چولو در نزد ترکمن ها در نام عربی یمود/یموت زنده مانده است چون این هر سه نام اشاره به توتم آلت تناسلی مردانه دارند.
در بند نوزدهم به نظر میرسد از پنج شهر ساخته انوشیروان یعنی خسرو-شاد، و خسرو-مُست آباد، و ویسپ-شاد - خسرو، و هوبوی-خسرو و شاد-فرخ-خسرو به ترتیب شهرهای پنجگانه یا هفتگانه مدائن یعنی بلاش آباد، درزنی زان، تیسفون (خسرو شاد هرمز) ، وه اردشیر و ماخوزا منظور شده باشد.
در بند 25 از دژ اعراب (وری تازیان= دژ اژدها-مردوک پرستان) در حیره یاد میشود که مسلم می نماید همان خورنق (دژ و کاخ با شکوه و جلال باشد) که نعمان پسر منذر برای بهرام گورساخته بوده است.
در بند 27 از دژ بهرام آوند در سمت نهاوند و ماد یاد شده است که با شهر بروجرد مطابقت می نماید.
در بند 29 از وسیمکان (مسکن مس- مغان) ، نیهاوند، ویستون، مسرگان (مس- رغه-کان)، بروزان و مرنزان یا مگانجان (مکان بلم رانان) یاد میگردد که به ترتیب با دماوند ، نهاوند، بیستون، دشت بزرگ خوزستان، بلوچستان و نواحل ساحلی ایرانی خلیج فارس و دریای عمان هستند.
در بند 38 نام افراسیاب با الهه سپندارمذ در رابطه با نام سرسواتی (= پر رود و آب، هراخوائیتی؛ آراخوزی، اواگانه، افغان) مورد توجه قرار گرفته است.
در بند47 نامهای شوش و شوشتر با نام عبری شوشین یعنی گل سوسن ربط داده شده است.
در بند 50 از فریدون (فرد دوست منش=هخامنشی) در اساس در مقام کورش دوم (توس نوذری) سپهسالار کیخسرو (کی خشثرو، هوخشتره) یاد شده که مسروق (ساراک اخرین پادشاه آشور) را در هاماوران یعنی دیارهماوردان آشوری نابود کرده و شاهدخت خود (در واقع نواده مخدومش کیخسرو، به نام آموخا) را در این رابطه برای مودت با متحدشان در ویرانی آشور یعنی بابل به عقد بوخت سرو (بخت النصر) شاهزاده بابل پسر نبوپالسر در می آورد. کورش سوم (فریدون کشورگشا، فاتح بابل و لیدیه و...) در واقع با کسب وجاهت قهرمانی ملی کورش دوم نیای خویش وجاهت خود را در تاریخ دو برابر نموده است.
در بند 55 از شهر اسگر (به عربی یعنی سرخ مایل به قهوه ای) در رابطه با بهرام گور پرورش یافته در سمت حیره (شهر چادرها) سخن رفته است که به وضوح یادآور نام شهر کوفه یعنی محدوده شنزار سرخ است.
در بند 56 شهرستان آذرآبادگان در سمت آذربایجان همان آلبانی (آگوان، آلوان، اران، اوتیا) است که جملگی نامهای آن به معنی محل آتش (لابد به سبب چشمه های نفت و گاز سوزان سمت باکو) است.
در بند 57 در صحبت از شهرستان وان به گلخشن (=منسوب رُز-شاه) یعنی رؤسا فرمانروای اورارتو متحد و حامی دایائوکو (کیقباد) و دژ ارونداسپ وان (توشپا پایتخت اورارتو) سخن رفته است.
در بند 58 شهر گنجک منسوب به افراسیاب تورانی (فراسپ اسکیتی یا مادیای اسکیتی) همان گنجک فراسپ یعنی تخت سلیمان در جنوب آذربایجان است. گنجه قفقاز در کتب پهلوی ساخته سیاوش (فرود/فرائورت چهارمین پادشاه ماد) به شمار رفته است. وی در سمت این شهر توسط کشورگشای غارتگر اسکیتی یعنی مادیا (افراسیاب= پر آسیب) به قتل رسیده است.
در بند 59 از شهری به نام آمل (محل نگهداری احشام) ساخته "زندیق پر مرگ" (مهرگه) به عنوان شهر زادگاهی زرتشت صحبت شده است که همان مراغه (به لغت عربی به همان معنی محل نگهداری احشام، به فارسی محل مرغزار) است که تصادفاً شهر زادگاهی نگارنده هم می باشد.
شهرستان های ایرانشهر
«شهرستان های ایرانشهر»(Šahrestānhā ī Ērānšahr) نام کتابی است به خط و زبان پهلوی/ پارسی میانه/ (Middle Persian) که در سده های دوم و سوم خورشیدی نوشته شده است و به بیان تاریخ، نام و ساختار سیاسی شهرهای «ایرانشهر» و بیان ویژگی این شهرها در تاریخ نگاری ایرانیان می پردازد. این کتاب به گمان پژوهشگران می تواند همان کتاب «یادگار شهرها» باشد که در «بندهش»(بندهشن) از آن یاد شده است و نگارش آن را به فرمان «قباد یکم»(کباد) نسبت داده اند.
به نام دادار نیک افزونی بخش
[شهرستان های ایرانشهر]
به نام و نیرو و یاری دادار اورمزد و بخت نیک
1 شهرستانهایی که در زمین ایرانشهر ساخته شده اند، هر کدام در چه روزگاری، در کجا و بدست کدام سرخدایی ساخته شده است، به تفضیل در این یادگار نوشته شده است.
2 در کوست خراسان شهرستان سمرقند را کاووس پسر قباد بنیان گذاشت. سیاوش پسر کاووس آن را به فرجام رسانید.
3 کیخسرو پسر سیاوش آنجا زاده شد و او آتش بهرام ورجاوند را آنجا نشانید.
4 سپس زرتشت دین آورد. به فرمان شاه گشتاسپ 1200 فرگرد [اوستا] به [خط] ‌دین دبیره بر روی لوحه های زرین کند و نوشت و در خزانه آن آتشکده نهاد.
5 سپس اسکندر ملعون آنرا سوخت و در دریا افکند.
6 سغد را هفت آشیان است، و هفت آشیان آن این است که هفت خدای در آن بود. یکی از آن جمشید، یکی از آن ضحاک، یکی از آن فریدون، یکی از آن منوچهر، یکی از آن کاووس، یکی از آن لهراسب، یکی از آن شاه گشتاسپ.
7 سپس افراسیاب تورانی ملعون در هر یک از آنها نشستگاهی برای دیوان [و] بتکده و بتخانه ساخت.
8 در بلخ بامی شهرستان نوازه را اسفندیار پسر گشتاسپ ساخت.
9 و آتش بهرام ورجاوند (وردج-وند=دارای نیروی سحر آمیز) را آنجا نشانید، و نیزه خویش را آنجا زد و به یبغو خاقان و سنجبو خاقان و چول خاقان و خاقان بزرگ و گهرم و تژاو و ارجاسب شاه خیونان پیام فرستاد که : «به نیزه من بنگرید، هر که به وزش این نیزه بنگرد، همانند این است که به ایرانشهر تازیده.»
10 شهرستان خوارزم را نرسه پسر جهود ساخت.
11 شهرستان مرورود را بهرام پسر یزدگرد ساخت.
12 شهرستان مرو و شهرستان هرات را اسکندر رومی ملعون ساخت.
13 شهرستان پوشنگ را شاپور پسر اردشیر ساخت، و او در پوشنگ پل بزرگی ساخت.
14 شهرستان توس را توس پسر نوذر ساخت و نهصد سال سپاهبد بود. پس از توس سپاهبدی به زریر و از زریر (زرین تن) به بستور (زره بسته) و از بستور به کرزم (سرور رزمجو) رسید.
15 شهرستان نیشابور را شاپور پسر اردشیر ساخت. در آن زمان که پهلیزک تورانی (راهزن تورانی) را کشت، در همان جا فرمود شهرستانی بسازند.
16 شهرستان قاین را کی لهراسب پدر گشتاسب ساخت.
17 در گرگان شهرستانی که آن را دهستان خوانند نرسه اشکانی ساخت.
18 شهرستان قومس پنج برج را ضحاک شبستان خود کرد. اقامتگاه «اشکانیان» آن جا بود. در زمان فرمانروایی یزدگرد پسر شاپور آن را ساخت، در زمان هجوم چول در مقام دژ نگهبانی (ویری پهر) بود.
19 پنج شهرستان را خسرو پسر قباد ساخت و آنها را خسرو-شاد، و خسرو-مُست آباد، و ویسپ-شاد - خسرو، و هوبوی-خسرو و شاد-فرخ-خسرو نام نهاد.
20 [او] فرمود که دیواری که 180 فرسنگ دراز و 25 ارش شاه بلند، 180 دروازه کاخ و در داخل آن دستگرد بسازند.
21 در کوست خوروران، شهرستان تیسفون را ورازه گیوگان به فرمان توس ساخت.
22 شهرستان نصبین را ورازه گیوگان ساخت.
23 شهرستان اورها را نرسه اشکانی ساخت.
24 شهرستان بابل را بابل در فرمانروایی جم ساخته. و او سیاره تیر را در آنجا بست، و طلسم مربوط به هفت سیاره و دوازده برج و قسمت هشتم (آسمان) را با جادوگری زیر مهر (آفتاب) و به مردم بنمود.
25 شهرستان حیره را شاپور پسر اردشیر ساخت و او مهرزاد مرزبان حیره را بر حصار تازیان گماشت.
26 شهرستان همدان را یزدگرد پسر شاپور ساخت که او را یزدگرد خشن می خوانند.
27 در ماد و ناحیه نهاوند و حصار بهرام آوند، بهرام پسر یزدگرد که او را بهرام گور می خوانند شهرستانی ساخت.
28 بیست و یک شهرستان که در پدشخوارگر ساخته شده است، یا ارماییل یا به فرمان ارماییل آن کوهیاران ساخته اند که از [دست] ضحاک کوه را برای فرمانروایی در اختیار گرفتند.
29 کوهیاران هفت هستند : وسیمگان دماوند و نهگان(نیهاوند) و وسپور(ویستون) و سوباران (دنبران) و مسرگان و بروزان و مرنزان (مژانگان).
30 اینان بودند که از [دست] ضحاک کوه را برای فرمانروایی در اختیار گرفتند.
31 شهرستان موصول را پیروز پسر شاپور ساخت.
32 نـُه شهرستان که در جزیره ساخته شده است، [آنها را] امیتوس برادرزاده ی قیصر ساخت.
33 بیست و چهار شهرستانی که در زمین شام و یمن و آفریقا و کوفه و مکه و مدینه ساخته شده است، بعضی را شاهنشاه و بعضی را قیصر ساخته است.
34 در کوست نیمروز، شهرستان کابل را اردشیر پسر اسفندیار ساخت.
35 شهرستان رخود را رهام پسر گودرز ساخت، در آن زمان که اسب-ورز نر تورانی را کشت و یبغو را از آن جا گریزان کرد.
36 شهرستان بست را بستور پسر زریر ساخت، و در آن زمان که شاه گشتاسب برای نیایش دین در کنار [دریاچه] فرزدان بود و بنه گشتاسب و دیگر شاهزادگان را در آن جا مستقر کرد.
37 شهرستان فره و شهرستان زابلستان را رستم، شاه سیستان ساخت.
38 شهرستان زرنگ را نخست افراسیاب تورانی ملعون ساخت و آتش ورجاوند کرکوی را در آنجا نشانید و منوچهر را به پدشخوارگر [محاصره] کرد و [افراسیاب] اسپندرمد را به زنی خواست و اسپندرمد در زمین آمیخت. او [افراسیاب] آن شهرستان را ویران و آن آتش را خاموش کرد و سپس کیخسرو پسر سیاوش آن شهرستان را بازساخت و آتش کرکوی را بازنشانید، و اردشیر بابکان آن شهرستان را به فرجام رسانید.
39 شهرستان کرمان را «قباد» پیروزان شاه کرمان ساخت.
40 شهرستان به-اردشیر را سه فرمانروا ساختند، و اردشیر بابکان آنرا به فرجام رسانید.
41 شهرستان استخر را اردوان شاه «پارتیان» ساخت.
42 شهرستان دارابگرد را دارا پسر دارا ساخت.
43 شهرستان بیشابور را شاپور پسر اردشیر ساخت.
44 شهرستان گور-اردشیرخوره را اردشیر بابکان ساخت.
45 شهرستان توج را هما چهرآزاد ساخت.
46 شهرستان هرمزد-اردشیر و شهرستان رام-هرمز را هرمز دلیر پسر شاپور ساخت.
47 شهرستان شوش و شوشتر را شیشین دخت زن یزدگرد پسر شاپور ساخت که دختر راس الجالوت شاه جهودان و مادر بهرام گور بود.
48 شهرستان جندیشاپور و شهرستان ایران-کرد-شاپور را شاپور پسر اردشیر ساخت و آنرا بیل آباد (بیت لاپات) نام نهاد.
49 شهرستان نهر تیره (کارون) را ضحاک در دوران فرمانروایی [خویش] آنجا را شبستان خود کرد، و زندان ایرانشهر بود و زندان اشکان (دژ فراموشی) نام نهاد.
50 شهرستان هماوران را فریدون پسر آبتین ساخت، و مسروق شاه هماوران را کشت، و زمین هماوران را باز به تصرف ایرانشهر در آورد، و او دشت تازیان را به ملکیت به بخت-خسرو شاه تازی داد به خاطر پیوندی که با او داشت.
51 شهرستان آرست (آرایست، ارجیش) را شاپور پسر اردشیر ساخت.
52 شهرستان آسور و شهرستان به-اردشیر را اردشیر پسر اسفندیار ساخت و اُشک هگر (سازنده کوشک نیکو= ارگامزان خبر موسی خورنی) را به عنوان کندگر و بناگر بر حصار تازیان (خورونق) بگمارد.
53 شهرستان جی (به پارتی ارمنی یعنی شهر اسبان= اصفهان) را اسکندر ملعون پسر فلیپوس ساخت، اقامتگاه جهودان آنجا بود. در دوران فرمانروایی یزدگرد پسر شاپور به خواهش زن خویش شیشین دخت [جهودان را] به‌ آنجا آورد.
54 شهرستان ایران-اسان-کرد-قباد را «قباد» پسر پیروز ساخت.
55 شهرستان اشگر را بهرام پسر یزدگرد ساخت.
56 شهرستان آذربایجان را ایران-گشسب که سپاهبد آذربایجان بود [ساخت].
57 شهرستان ون را ون دختر گلخشان ساخت که به زنی کیقباد درآمد، و تور برادریش کرب با جادوگری آنجا را بصورت دژ اروندسب در آورد، برای حفظ جان خویش.
58 در کوست آذربایجان شهرستان گنزک را افراسیاب تورانی ساخت.
59 شهرستان آمُل را زندیق پر مرگ ساخت. زرتشت پسر اسپیتمان از آن شهر بود.
60 شهرستان بغداد را ابوجعفر که او را دوانیقی خوانند ساخت.
به پیروزی پایان یافت.
فرجام یافت به درود و شادی و رامش.

برگرفته از:
Daryaee, Touraj, "Šahrestānhā ī Ērānšahr: A Middle Persian Text on late antique Geography, Epic, and History", Mazda Publishers, Costa Mesa, 2002