مطابق خبر گزاری فارس ابتكار مرحوم روحانی سید مرتضی عسگري اين بود كه براي اولين بار اسامي 150 نفر از صحابه ساختگي پيامبر اسلام (ص) را فاش كرد و گفت اين افراد اصلا وجود خارجي ندارند و هر چه از ايشان نقل شده دروغ است. ولی به ظاهر منظور وی صرفاً این نیست که همهً ایشان در این عهد وجود خارجی نداشته اند چه در توضیح نوشته های وی آورده اند: در مجموعه مباحث کتابهای «صحابیان ساختگی»، روحانی سید مرتضی عسگری به شرح تعدادی از صحابیان ساختگی میپردازد که با فرصتطلبی و دوستنمایی گرد پیامبر(ص) را گرفته بودند و جزو اصحاب به شمار میآمدند و گاه و بیگاه به عناوین مختلف در مقام تحریک دیگران برآمده و با ایجاد فتنه و آشوب، نظام مجتمع اسلام را بر هم میزدند. ولی نگارنده براساس تحقیقات خود و نظریات اسلام شناسانی که از جمله وجود خارجی سلمان فارسی در عهد محمد را قبول ندارند (هروویتز، ایوانوف)، به وجود شش صحابی - زاهد معروف دیگری در رابطه با وی برخورد نموده و دریافته ام که اینان از فرهنگ ایرانی بین النهرین کهن و یمن به عاریت گرفته شده اند. بنا به منابع اهل سنت، باطنیان شیعه گرای عامل این خلط احادیث دو تن عرب یمنی و کوفی به نامهای عبدالله بن سبا (معاصر محمد و خلفای راشدین) و سیف بن عمر از قبیله بنی تمیم (معاصر هارون و مأمون) بودند. می دانیم قبیله عرب بنی تمیم پیش از عهد اسلام به آیین زرتشتی بودند. به احتمال زیاد خودعبدالله بن سبا نیز از همین قبیله بوده است ولی همنامی پدرش سبا با ولایت صبا (یمن) سبب شده که وی در اخبار تاریخی از اهل یمن به شمار آید.
نگارنده با توجه به اینکه کورش سوم (فرشوشتر پدر خوانده و پدر زن گائوماته زرتشت/سپیتاک بردیه)، سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ، پدر سپیتاک بردیه) و پسر سپیتاک بردیه /زرتشت یعنی تیگران/خورشیدچهر را تحت نامها و جامه های اسلامی و صحابه ای شان سلمان فارسی، مقداد بن اسود و ابوذر غفاری شناسایی نموده بودم؛ در این میان نام و نشان خود زرتشت مردم بین النهرین کهن را خالی می یافتم که امروز با دقت نظر بر روی عمّار (مؤمن جاودانی) بن یاسر (جناح چپ)، ملقب به ابویقظان (پدر بیداری و هوشیاری) از تیره عنسی (باکره و پاک) که توصیفات شیعی ایرانی (باطنی) اغراق آمیزی در باب وی صورت گرفته است، دسترسی بدین گم شده اسطوره ای ایرانیان در کسوت اسلامی اش، در شمار اهل بیت ممکن شد. نگارنده قبلاً نام یمنی و اسلامی شکل زرتشت را در وجود اویس قرنی (=پیامبر صاحب شتر، صالح قرآن) تشخیص داده بودم ولی نام او نه به شمار اهل بیت- صحابه و عشره مبشره بلکه صرفاً به شمار زهاد هشتگانه راه یافته است و محل زندگی وی هم به دور از اطراف بیانگذاران اسلام در یمن به شمار آمده است و محدثین قائل به ملاقات وی با محمد یا خلفای راشدین نشده اند و صرفاً به تأیید و تمجید اغراق آمیز او از زبان محمد اکتفا نموده اند. اسلام قرون آغازین چه سنیگری و چه شیعه گری اش به واسطه عدم گسترش کتابت و مراکز حفاظتی مخصوص از احادیث و روایات نبوی و علوی به سادگی در دسترس احادیث و روایاتی از شخصیتهای دینی و سیاسی کهنه و نو رنگ و جامه عوض نموده و در آن بومی میشده است و عدم وجود سنت نقد و وجود مداحان دینی هم که قادر به تشخیص احادیث سره از ناسره نبوده اند، آنها را در سنت جا می انداخته و رسمیت می داده است.خصوصاً این امر آگاهانه از جانب مردم باطنی ایرانی و سامی بین النهرین و زرتشتیان عرب- که در موقعیت فرهنگی و اقتصادی مناسبی در اسلام نخستین قرار داشته اند - صورت گرفته است. وقتی خلفای عباسی متوجه سیل این جریان انحرافی از اسلام ناب محمدی شدند آنان را به جرم باطنی گری مورد فشار و آزار و کشتار قرار دادند و چماق کفر و الحاد اهل سنت خود را بکار انداختند ولی دیگر دیر شده بود و آنها دخل و تصرفات زیرکانه خود را از جمله وارد کردن نام و نشان عربی/اسلامی شده بزرگ قهرمانان ملی ایرانیان در احادیث نبوی به انجام رسانده بودند. احتمالاً تجربه وارد شدن خودبخودی نام سلمان فارسی زمینه برای یکجا وارد کردن آن پنج تن اساطری دیگر مهیا نموده بوده است. این جریان فرهنگی و سیاسی سرانجام شکل نهایی و نیرومند خود را در آیین علوی ایرانیان یا همان رافضیان پیدا کرد که از غالب این دستاوردهای باطنی و احادیث و روایات علوی ساختگی تحت لوای دین و حدیث و سنت حفاظت نموده و می نماید. به هر روی به نظر میرسد عناوین عنسی (پاک و باکره) و یاسر (منسوب به جناح چپ یا منجی) متعلق به عّمار یاسر در ارتباط با هم پیمان برادری اساطیریش یعنی حذیفه منتسب به عنوان یمان (منسوب دست راست، یمنی و درست کردار) و از تبار عبسی (جنگاور و ترشرو) پدید آمده است. قرینه و متشابه بودن عناوین نشان از منشاً و راوی اولیه مشترک اینان دارد. نام مادر عمّار یعنی سمیه (همنام) نیز حاوی ریشه اساطیری کهن ایرانی است چه القاب دینی کهن پدر و مادر سپیتاک زرتشت یعنی سپیتمه مغ و شاهدخت آمیتیدا (دوغذو) در اوستا و کتب پهلوی به صورت یمه (جم، جمشید) و یمی (جمی) قید شده اند که در زبانهای ایرانی به معنی همزاد و در زبانهای سامی به معنی انجمنی (=مغ) می باشند. لذا در مجموع پدید آورنده و خیاط کسوت اسلامی خود این دو فرد اساطیری صحابه ای معروف در روایات شیعی در اساس فرد یا افراد واحد ایران گرای بوده اند.
عمار یاسر (مطابق دانشنامه رشد):
ابو یقظان عمار بن یاسر عنسی از تبار عبار مذحج یمن و حلیف و همپیمان قبیله بنی مخزوم مکه بود و در حدود 57 سال قبل از هجرت پیامبر در قبیله بنی مخزوم به دنیا آمد. پدرش یاسر و مادرش سمیه از مسلمانان پیشگام و اولین شهیدان اسلام بودند.
عمار در حدود 48 سالگی در نخستین سالهای بعثت و به هنگام اقامت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خانه ارقم اسلام آورد و در این راه تمام آزارها و شکنجهها را به جان خرید.
به علت این که از مهاجران یمنی محسوب میشد و در مکه طرفدار و پایگاه اجتماعی نداشت از مستضعفان به شمار میآمد.
مشرکان بتپرست مکی، مستضعفان ساکن مکه همچون عمار، بلال و صهیب را به دلیل مسلمانشدن شکنجه میکردند و گاهی آنان را برهنه کرده، در برابر تابش آفتاب سوزان حجاز روی ریگهای داغ میخواباندند و کتک میزدند؛ گاهی زره فولادین بر بدن آنان میپوشاندند و آنها را در هنگام ظهر در برابر تابش آفتاب قرار میدادند و گاهی نیز تخته سنگی بزرگ روی سینه آنها مینهادند تا از این طریق آنان را وادار سازند از آیین محمد صلی الله علیه و آله و سلم دست بکشند.
عمار در اثر این شکنجهها به همراه گروهی از مسلمانان به حبشه هجرت کرد و اندکی بعد، پس از آرامش نسبی مکه، به این شهر برگشت و آنگاه به مدینه هجرت نمود.
رسول خدا بین او و حذیفه بن یمان پیمان برادری استوار ساخت. عمار در ساخت مسجد النبی حضور فعال داشت. وقتی با توهین عثمان مواجه شد، پیامبر خدا در شان او، این خبر غیبی را فرمود:«انک من اهل الجنه، تقتلک الفئة الباغیة.» (تو از اهل بهشت هستی. ستم پیشگان تو را خواهند کشت).
او در نبردهای بدر، احد، و جنگ های دیگر و نیز بیعت رضوان همراه رسول خدا حضور یافت و در همه این نبردها از پیشگامان لشگر اسلام بود.
پس از رحلت پیامبر، عمار در کنار سلمان، ابوذر و مقداد از اعضای اصلی هستهی مرکزی تشیع، حضوری فعال داشت.
وی از مخالفان و معترضان به ماجرای سقیفه بود و در مواقع مختلف از امام علی علیه السلام دفاع کرد. برای دفاع از اسلام در جنگ یمامه در سال 12 قمری شرکت جست و گوش خود را از دست داد. عمار مدتی از سوی عمر والی شهر کوفه بود.
در هنگام خلافت عثمان، عمار از مخالفان مشهور حکومت بود و در این راه برای بار دیگر به مقام جانبازی در راه خدا نایل آمد.
نقل است که وقتی عثمان با سخنان منطقی عمار و انتقاد صریح او از چپاول ثروت مسلمانان از ناحیه حکومت، مواجه شد، وی را به شدت مورد ضرب و جرح قرار داد و لگدهای او بر شکم عمار باعث شد عمار به بیماری فتق مبتلا شود.
پس از قتل عثمان، عمار از دعوتکنندگان مردم به بیعت با امام علی علیه السلام و از نخستین بیعتکنندگان با آن امام بود. از آن پس در همه صحنهها یار مخلص و مشاور امین امیر مومنان بود و در جنگهای جمل و صفین نیز شمشیر زد تا این که در سال 37هجری در 94 سالگی به ضرب شمشیر سپاه ستمگر معاویه، در جنگ صفین به فیض شهادت نایل آمد و خبر غیبی پیامبر خدا تحقق یافت.
مرگ عمار امیرالمؤمنین را سخت ناراحت کرد و در کنار پیکر بیجان او فرمود: رحم الله عماراً یوم ولد. . و یوم قتل. . . یبعث حیاً. آنگاه بر پیکر وی نماز خواند و بدنش را در منطقه صفین به خاک سپرد.
منابع: الاصابه ج 2، الاستیعاب ج 2، اسدالغابه ج 4، قاموس الرجال ج 8، الطبقات. ج 3، اعیان الشیعه.
یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸
پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸
تحقیقی در نام و نشان ایلات قره قویونلو و آق قویونلو
در غالب کتب تاریخ و فرهنگنامه ها بدون هیچگونه شک و تردید علمی معانی دارای گوسفندان و دارای گوسفندان سفید را به ترتیب بدین قبایل ترک منظور داشته اند. نگارنده اخیراً آلترناتیو ترکی قویانلو (دستار و کلاه بر سر گذارنده) را در این باب معیار قرار داده و آن را قویاً بر آلترناتیو مرسوم و جای افتاده قویونلو (دارنده گوسفندان و رمه ها) مرجح یافتم و تحقیقات اخیر برخی ایرانشناسان را هم در این باب که از طریق فرهنگ اسلامی رشد انتشار یافته اند به وضوح در تأیید نظر خویش یافتم. تأیید منابع تاریخی هم نه بر رنگ توتم و یا حیوان مقدس مفروض این دو قبیله ترک بلکه بر رنگ دستارهای متداول ایشان تأکید داشته است. در مورد مطابقت آق قویونلوها یا بایندریان(آبادگران) با شاهسونهای قزلباش (سرخ دستاران) بدون سند خاصی از روی شواهد و قرائن تاریخی موجود سخن رفته است که باید اساساً درست باشد چه شاه اسماعیل صفوی و علویان پیرو او با توجه سنت سرخ جامه گان خرمدین (که خصوصاً از گروهای غلات علوی ترکیب یافته بود) لباس و دستار سرخ به عنوان سمبل مذهبی انتخاب شده و آن نوع دستار و البسه به عنوان اتحاد قومی و قبیله ای جایگزین البسه قبیله ای قبلی ایشان گردیده بود. جالب است که در کتاب تاریخی و اساطیری شاه اسماعیل صفوی در سخن رانی مبسوط همسر شاه اسماعیل برای تشجیع لشکریان قزلباش در جنگهای بزرگ به صراحت و تفصیل از حماسه بابک خرمدین یاد گردیده است. معلوم میشود شیعه علوی انقلابی بومی ایران تنها از دوره شاه عباس کبیر با آمدن مستشاران شیعی متحجر لبنانی به رنگ سیاه و سبز عربی در آمده و باورها دینی شکل درباری و صلبی گرفته و از محتوی انقلابی خود خارج شده است. چیزی که دکتر شریعتی آن را -گرچه به طور ناقص ولی- درست درک کرده بوده است. در راستای اقدام انقلابی شاه اسماعیل صفوی برای رسمی نمودن رنگ آیینی خرمدینی و اسماعیلی، سرخ بوده که دستار سفید قبیله اوزون حسن آق قویونلو (نیای مادری شاه اسماعیل) یعنی شاهسون (شاهپرست) را نیز تبدیل به رنگ سرخ تبدیل کرده و نام اخیر یعنی شاهسون را بویژه برای همین قبیله آق قویونلو که در سمت دشت مغان اطراق داشته و دارند، پدید آورده بوده است. اگر در این رابطه تشابه صوتی مراعات شده باشد؛ که بسیار محتمل است، هیئت بنیادی نام قبیله شاهسون قبل از عهد شاه اسماعیل به سبب شأن و شوکت اوزون حسن، شاه حسنلو بوده است. از سوی دیگر نظر به نام و همچنین دستار سیاه ترکان قره پاپاق (سیه دستار) در سمت در آذربایجان غربی در سمت محال سلدوز اورمیه را می توان اعقاب بلافصل همان ترکان قره قویونلو (بر اساس نظر ما قره قویانلو) به شمار آورد. به سبب سماجت و دیرپایی سنتهای قبیله ای در نزد قبایل ترک احتمال زیادی وجود دارد که نام ترکان قاراقالپاق (سیه کلاهان) در بین دریاچه آرال و خزر به سبب هم قومی ایشان با قره قویونلوها بوده که این وجه مسمی را به خود گرفته بوده است. بر این اساس خاستگاه ترکان قره قویونلو و آق قویونلو همان حوالی دریاچه آرال بوده است.
فرهنگ رشد چنین اطلاعاتی تحت عنوان آق قویونلوها در این باب در تهیه و تدوین نموده است:
"آق قویونلوها 908- 880» ق / 1502- 1378 م «
واژه آق قویونلو به چه معناست؟
آق به معنی سفید، قویون «گوسپند»، و لو ، پسوند دارندگی و عبلامت نسبت.
که روی هم به معنی دارنده گوسفند سفید یا منسوب بدان است.
این واژه، نخستین بار در منابع سده 8 ق / 14 م دیده شده است به طوریکه در دورههای پیش از این سده، اثری از آن به دست نیامده است.
وجه تسمیه ی نام آق قویونلوها:
یکی از نشانههای دلبستگی ترکمانان به گوسفند یا وابستگی معیشت آنان به این حیوان به این خاطر است که بیشتر بر سنگ گو خود شکل قوچ میکندند.
باید توجه داشت که در این مورد نظرات محققان مختلف است ؛
برخی گمان بردهاند که در روزگار کهن، بر پرچم قبایل قراقویونلو، نگاره قوچ سیاه، و طوایف آق قویونلو، قوچ سفید نقش میشده است.
اما این شکل، بر پرچم اوزون حسن «وفات 882 ق / 1478 م» پنجمین و نیرومندترین پادشاه آق قویونلو هرگز مشاهده نشده است.
مینورسکی احتمال داده است که این نام، نماد بُتوارهای «توتمی» دیرین این طوایف باشد.
رأی دیگر این است که این نام به رنگ بیشتر گلههای گوسفند هر یک از قبیلههای یاد شده اشاره دارد
»رویمر: دوران فترت ترکمانان، تاریخ ایران میان مغولان و صفویان، ص 263 .«
اما بعید به نظر میرسد که یک قبیله بزرگ دامدار بیابانگرد، بتواند بیشتر دامهای خود را از یک رنگ دلخواه دست چین کند.
از سوی دیگر سخن روزماری کویرینگ زوخه نیز در وجه تسمیه آق قویونلو آشفته مینماید. وی در ایرانیکا نوشته است:
گفته میشود که این نامها به نمادهای بتوارهای کهن اشاره دارد. اما به گفته رشید الدین فضل الله «وفات 718 ق / 1318 م»، ترکان از خوردن گوشت جانداران بتواره خود منع شده بودند. با این وجود با توجه به اهمیت گوشت گوسفند در غذای معمولی بیابانگردان دامدار، بعید به نظر میرسد که قبایل مورد بحث چنین بتوارهای را رعایت کرده باشند. »ایرانیکا: ذیل آق قویونلو. «
نقدی بر آخرین نظر در باب وجه تسمیه ی آق قویونلوها
مطلب نقل شده از روزماری کویرینگ زوخه ، دارای اشکالات متعددی است:
نخست آن که، آن چه رشیدالدین فضل الله تعیین کرده، با «بتواره = توتم» فرق دارد؛
«رشید الدین میگوید: «هر شعبهای از این شعب بیست و چهارگانه جانوری مخصوص کردهاند که اونقون ایشان باشد و اونقون به ترکی به معنی مبارک است ؛ و عادت آن است که هر چه اونقون قومی باشد، آن را قصد نکنند و نیازازند و گوشت آن را نخورند.» تاریخ، ج 1، صص 38 و 73».
»در حقیقت آن چه رشید الدین به عنوان «مبارک» برای قبایل ترک یاد میکند، چیزی از بتواره کم دارد به خصوص که هم معنی کامل با آن نیست. «نگاه کنید به توتم: در دائرة المعارفهای عمومی.
دو دیگر رشید الدین صریحاً بیان میدارد که اونقونِ بایندریان «آق قویونلو»، سنقور «نوعی باز» است .«تاریخ، ص 41»
و از این رو، مسأله اساساً به گوسفند ارتباطی پیدا نمیکند.
سوم، اگر کویرینگ زوخه به جمله دیگر فضل الله نظر دارد که : «در ابتدای کار، یاسا داده بودند که هیچ گوسفند و حیوانات مأکول اللحم ( حیواناتی که گوشت آنها خوراکی است ) را حلق نبرند» به جمله بعدی آن توجه نکرده است که » حلق نبرند بلکه به رسم ایشان سینه و شانه بشکافند«..... .تاریخ، ص 488.
به عبارت دیگر ، از حلق بریدن منع شده، نه کشتن و خوردن گوشت گوسفند.
چهارم اینکه فضل الله یادآوری میکند که نیای ایشان برای فرزندان هر قبیله معین کرده بودند که از گوسفند و دیگر حیوانات مأکول اللحم» کدام اندام از گوشت، نصیب هر شعبه باشد تا .... با یکدیگر نزاع و دل ماندگی نکنند. « تاریخ صص 38 – 45."
فرهنگ رشد چنین اطلاعاتی تحت عنوان آق قویونلوها در این باب در تهیه و تدوین نموده است:
"آق قویونلوها 908- 880» ق / 1502- 1378 م «
واژه آق قویونلو به چه معناست؟
آق به معنی سفید، قویون «گوسپند»، و لو ، پسوند دارندگی و عبلامت نسبت.
که روی هم به معنی دارنده گوسفند سفید یا منسوب بدان است.
این واژه، نخستین بار در منابع سده 8 ق / 14 م دیده شده است به طوریکه در دورههای پیش از این سده، اثری از آن به دست نیامده است.
وجه تسمیه ی نام آق قویونلوها:
یکی از نشانههای دلبستگی ترکمانان به گوسفند یا وابستگی معیشت آنان به این حیوان به این خاطر است که بیشتر بر سنگ گو خود شکل قوچ میکندند.
باید توجه داشت که در این مورد نظرات محققان مختلف است ؛
برخی گمان بردهاند که در روزگار کهن، بر پرچم قبایل قراقویونلو، نگاره قوچ سیاه، و طوایف آق قویونلو، قوچ سفید نقش میشده است.
اما این شکل، بر پرچم اوزون حسن «وفات 882 ق / 1478 م» پنجمین و نیرومندترین پادشاه آق قویونلو هرگز مشاهده نشده است.
مینورسکی احتمال داده است که این نام، نماد بُتوارهای «توتمی» دیرین این طوایف باشد.
رأی دیگر این است که این نام به رنگ بیشتر گلههای گوسفند هر یک از قبیلههای یاد شده اشاره دارد
»رویمر: دوران فترت ترکمانان، تاریخ ایران میان مغولان و صفویان، ص 263 .«
اما بعید به نظر میرسد که یک قبیله بزرگ دامدار بیابانگرد، بتواند بیشتر دامهای خود را از یک رنگ دلخواه دست چین کند.
از سوی دیگر سخن روزماری کویرینگ زوخه نیز در وجه تسمیه آق قویونلو آشفته مینماید. وی در ایرانیکا نوشته است:
گفته میشود که این نامها به نمادهای بتوارهای کهن اشاره دارد. اما به گفته رشید الدین فضل الله «وفات 718 ق / 1318 م»، ترکان از خوردن گوشت جانداران بتواره خود منع شده بودند. با این وجود با توجه به اهمیت گوشت گوسفند در غذای معمولی بیابانگردان دامدار، بعید به نظر میرسد که قبایل مورد بحث چنین بتوارهای را رعایت کرده باشند. »ایرانیکا: ذیل آق قویونلو. «
نقدی بر آخرین نظر در باب وجه تسمیه ی آق قویونلوها
مطلب نقل شده از روزماری کویرینگ زوخه ، دارای اشکالات متعددی است:
نخست آن که، آن چه رشیدالدین فضل الله تعیین کرده، با «بتواره = توتم» فرق دارد؛
«رشید الدین میگوید: «هر شعبهای از این شعب بیست و چهارگانه جانوری مخصوص کردهاند که اونقون ایشان باشد و اونقون به ترکی به معنی مبارک است ؛ و عادت آن است که هر چه اونقون قومی باشد، آن را قصد نکنند و نیازازند و گوشت آن را نخورند.» تاریخ، ج 1، صص 38 و 73».
»در حقیقت آن چه رشید الدین به عنوان «مبارک» برای قبایل ترک یاد میکند، چیزی از بتواره کم دارد به خصوص که هم معنی کامل با آن نیست. «نگاه کنید به توتم: در دائرة المعارفهای عمومی.
دو دیگر رشید الدین صریحاً بیان میدارد که اونقونِ بایندریان «آق قویونلو»، سنقور «نوعی باز» است .«تاریخ، ص 41»
و از این رو، مسأله اساساً به گوسفند ارتباطی پیدا نمیکند.
سوم، اگر کویرینگ زوخه به جمله دیگر فضل الله نظر دارد که : «در ابتدای کار، یاسا داده بودند که هیچ گوسفند و حیوانات مأکول اللحم ( حیواناتی که گوشت آنها خوراکی است ) را حلق نبرند» به جمله بعدی آن توجه نکرده است که » حلق نبرند بلکه به رسم ایشان سینه و شانه بشکافند«..... .تاریخ، ص 488.
به عبارت دیگر ، از حلق بریدن منع شده، نه کشتن و خوردن گوشت گوسفند.
چهارم اینکه فضل الله یادآوری میکند که نیای ایشان برای فرزندان هر قبیله معین کرده بودند که از گوسفند و دیگر حیوانات مأکول اللحم» کدام اندام از گوشت، نصیب هر شعبه باشد تا .... با یکدیگر نزاع و دل ماندگی نکنند. « تاریخ صص 38 – 45."
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸
Vargen blev fri
Faktiskt var det
Kul
Med fina mat
I burken
Och gyllene kedjan
Fast i halsen.
Men vargen ensamme
Saknade öknen.
Nu är tiden inne
Och
bröllopet börjat.
Vargen enade sig
Med sin stora öken.
Och ylade högt
I sin ensamhet
med Sikten
att bryta
På dödstystnaden.
Kul
Med fina mat
I burken
Och gyllene kedjan
Fast i halsen.
Men vargen ensamme
Saknade öknen.
Nu är tiden inne
Och
bröllopet börjat.
Vargen enade sig
Med sin stora öken.
Och ylade högt
I sin ensamhet
med Sikten
att bryta
På dödstystnaden.
تحقیقی در نام و نشان نوروز و مهرگان و هفت سین نوروزی
استکان و نعلبکی چایخوری آن را در زبان ترکی آذری - که حاوی عده زیادی از لغات فراموش شده و غیر فراموش شده پهلوی است- استکان و زیر گوئیم. از این مطلب می توان بدین نتیجه رسید که لفظ سینی در مفهوم ظرف مدور سفالی لعابدار مخصوص که به سبک چینیان یا توسط چینیان ساخته شده باشد از ریشه نام سرزمین چین نبوده بلکه در اساس لغوی خود ترکیبی اوستایی از سی (گسترده، پهن) و نی (زیر) داشته و در اصل به معنی ظرف مسطح و گرد است که اطراف آن دایره ای بر آمده بوده و به عنوان اسباب زیر اغذیه و اشربه پذیرایی به کار رفته است. مانند سینی چای و سینی میوه. بنابراین هفت سین در اساس هفت سینیی پر از غلات سبز شده بوده است که به سبک عید نوروز بابلی، زگموگ (آغاز سال نو) که به خدای بزرگ بابلی مردوک (ایزد مار- اژدهاوش؛ اژی دهاک خدا) یا مخاصم ایرانی وی جمشید/هوم (هنومه، کاشی) اختصاص داده میشده است؛ در بابل همه آنها که در سر ستونهای قرار گرفته بوده اند، انواع غلات برای امتحان موفقیت کشت محصول آن در پیش از آغاز نوروز (=زگموگ بابلی) و پیش از کشت و زر در طبیعت انجام میشده است. در واقع دیوارهای معلق بابل که از عجایب هفتگانه شمرده میشود و به ملکه ایرانی دربار بخت النصر یعنی آموخا (دانا و آموخته) دختر آستیاگ و نواده کی خشثرو (کیخسرو، هوخشثره براندازنده امپراطوریهای آشور و اورارتو) منتسب است، بدین منظور در شهر بابل ساخته شده بوده است. استناد به نام آموخا در این سنت ملکه مادی بابل به وضوح نشان که این سنت همزمان در ایران باستان هم برگزار میشده است. ولی آن نه ویژهً مردوک بلکه به معاند وی جمشید که معادل هوم بابا= پدر شراب مقدس و خدای سر سبزی یا کینگو = به سانسکریت یعنی گیاه مقدس زرین و به لغت سومری-اکدی یعنی سفیر خدایان در اساطیر بابلی می بوده، تخصیص می یافت. مطابق اساطیر دیرین سومری و اکدی بابلی هوم بابا و کینگو به ترتیب بدست گیلگامش (به لغت اکدی یعنی پیرمرد هنوز جوان است؛ در مفهوم ایرانی مخلوق میرای کوهستان= کیومرث/گرشاه پلنگینه پوش) و همکارش انکیدوی گاومثال (معادل گاو اوکدات و سپیتوره اوستا) در جنگل درختان سدر و به دست مردوک قهرمان خدای مار وش بابلی (آژی دهاک-ضحاک) کشته شده اند. این باور در سنتهای اساطیری ایرانیان به صور کشته شدن کیومرث به دست ارزورهً دیو (دیو دارای نیروی جوانی= گیلگامش) و کشته شدن جمشید به دست ضحاک و سپیتوره برجای مانده اند. جالب است که اسطوره جمشید و پیدایی زوج فرزندان کیومرث یعنی مشیه و مشیانه به ترتیب در رابطه با جشن و ایام نوروز و پیدایی آن و جشن مهرگان هستند. در اساطیر سومری از سوی دیگر در باب آفرینش جهان نام این نخستین خدا/مخلوقات به صورت زوج آپسو (آبهای شیرین) و تیامات (آبهای شور) قید شده اند که همان گندهرو (آبهای شیرین و معطر) و همسرش آپسارا (عصاره آبها) هستند که در اساس با همان زوج ایزد/الهه قبایل شراب و شادی ایرانیان یعنی یمه (جمشید، هوم، کاشی) و یمی (جمی، هومی، کاشیتو) اوستا و وداها یکی می باشند همانان که در اوستا نیای اجداد بشر و موجودات شبه انسان به شمار رفته اند. نام این دو در منابع اوستایی و پهلوی همچنین به صورت مهری/مشیه (همزاد مذکر میرا) و مهریانه/مشیانه (همزاد مؤنث میرا) ذکر گردیده اند.
بنابراین نظریه ای غیر مستند و بدون پشتوانه تاریخی که در باب اصل هفت شین بودن هفت سین مطرح شده مستدل نمی نماید گرچه نامهای سرزمین و اقوام بزرگ و دیرین ایرانی ماد، ماننا، میتانی و کاسی جملگی به معنی سرزمین و مردم شراب و شادی بوده و کلمه شین و ترکیبات آن در زبان کُردی به معنی سبز سیر و در پهلوی به معنی زمین و زمینه، زمینه ای می بودند که میتوانستند موجب پیدایی عنوان هفت شین به جای هفت شین گردند. یکی از موانع عمده سنتی عدم پیدایی و به رسمیت افتادن آن همانا نکوهیده بودن شراب نزد اوستای ایرانیان زرتشتی (مطابق مندرجات یسنا) و خصوصاً از عهد اسلامی حرام بودن شراب به طور رسمی و عملی آن و همچنین موضوع معنی لفظی ناشگون واژه شین یعنی زشت در لسان عرب بوده است که مانع فرهنگی بزرگی در این راه می بوده اند. چه سنتهای کنونی نوروزی به تدریج در طول تاریخ از جمله دوره اعراب شکل گرفته اند و شرایط فرهنگی و سیاسی حاکم در این مسیر مهر خود بر آنها زده اند. از سوی دیگر جشن شراب و شادی نه نوروز بلکه جشن مهرگان بوده است که به ایزد شراب و شادی و عهد و پیمان ایرانیان یعنی میثره (مهر) اختصاص یافته بود همان جشنی که پادشاهان هخامنشی نیز در رقص و شراب و شادی آن همراه با مردم شرکت می جسته اند، لابد از اینجا هم هست که بنیاد جشن مهرگان به فریدون (دوست منش=هخامنشی، کورش سوم) منسوب شده است و آن جشن بزرگ هم هفت شین یا هفت سین ویژه ای نداشته است ولی سنتهای نیرومند شراب و شادی مهرگان در نزد مغان پرستنده ایزد مهر لااقل تا عهد حافظ شیراز در گوشه و کنار فلات ایران نیرومند می بوده است. بر این اساس به نظر میرسد یکی از دلایل اطلاق نام بهشت ارم شداد (بهشت ضحاک/مردوک خندان معبود فریدون/کورش در بابل) و تخت جمشید به ترتیب به شهر باستانی بابل در سمت جنوب شهر بغداد و تختگاه با شکوه پاسارگاد به سبب برگزاری جشن نوروز آغاز سال و جشن شکوه شادی و شراب مهرگان پائیزی توسط پادشاهان هخامنشی در این مکانهای با شکوه بوده است. لابد به دلیل و مناسبت همین برگزاری جشن مهرگان در پاسارگاد (خراجگاه) بوده است که کتب پهلوی کورش سوم/فریدون بنیانگذار اساطیری جشن مهرگان را تحت نام درخت عظیم ون جوت بیش (درخت رنج زدای و شادیبخش) جاودانی ایرانویج (پاسارگاد) آورده اند؛ همان درخت اساطیری که مطابق خواب آستیاگ (آزدیاک= ثروتمند) در خبر پدر تاریخ هرودوت از شکم مادر بروئید و بر آسیا و اروپا سایه افکند.
در شاهنامه ی فردوسی به روشنی پیدایی جشن مهرگان را به دوران پادشاهی فريدون نسبت داده است. ولی جالب است که شاهنامه و اوستا نام اصلی فریدون (دوست منش= هخامنشی) یا ثراتئون (سومی؛ منظور عنوان سومی کورش سوم) یعنی خود نام کورش (یعنی قوچ وحشی) را فراموش کرده اند:
فریدون چو شد بر جهان کامکار ندانست جز خویشتن شهریار
به رســم کیان تاج و تخت مهی بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته ســر مهر ماه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشـت از بدی گرفتند هر کــس ره بـخردی
دل از داوری هـا بپرداخـتـنـد به آیین، یکی، جشن نو ساختند
نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام
می روشن و چهره ی شاه نـَو جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو
بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد همه عنبر و زعفران سوختند
پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگارست از و ماه مهر به کوش و به رنج ایچ منمای چهر
بنابراین نظریه ای غیر مستند و بدون پشتوانه تاریخی که در باب اصل هفت شین بودن هفت سین مطرح شده مستدل نمی نماید گرچه نامهای سرزمین و اقوام بزرگ و دیرین ایرانی ماد، ماننا، میتانی و کاسی جملگی به معنی سرزمین و مردم شراب و شادی بوده و کلمه شین و ترکیبات آن در زبان کُردی به معنی سبز سیر و در پهلوی به معنی زمین و زمینه، زمینه ای می بودند که میتوانستند موجب پیدایی عنوان هفت شین به جای هفت شین گردند. یکی از موانع عمده سنتی عدم پیدایی و به رسمیت افتادن آن همانا نکوهیده بودن شراب نزد اوستای ایرانیان زرتشتی (مطابق مندرجات یسنا) و خصوصاً از عهد اسلامی حرام بودن شراب به طور رسمی و عملی آن و همچنین موضوع معنی لفظی ناشگون واژه شین یعنی زشت در لسان عرب بوده است که مانع فرهنگی بزرگی در این راه می بوده اند. چه سنتهای کنونی نوروزی به تدریج در طول تاریخ از جمله دوره اعراب شکل گرفته اند و شرایط فرهنگی و سیاسی حاکم در این مسیر مهر خود بر آنها زده اند. از سوی دیگر جشن شراب و شادی نه نوروز بلکه جشن مهرگان بوده است که به ایزد شراب و شادی و عهد و پیمان ایرانیان یعنی میثره (مهر) اختصاص یافته بود همان جشنی که پادشاهان هخامنشی نیز در رقص و شراب و شادی آن همراه با مردم شرکت می جسته اند، لابد از اینجا هم هست که بنیاد جشن مهرگان به فریدون (دوست منش=هخامنشی، کورش سوم) منسوب شده است و آن جشن بزرگ هم هفت شین یا هفت سین ویژه ای نداشته است ولی سنتهای نیرومند شراب و شادی مهرگان در نزد مغان پرستنده ایزد مهر لااقل تا عهد حافظ شیراز در گوشه و کنار فلات ایران نیرومند می بوده است. بر این اساس به نظر میرسد یکی از دلایل اطلاق نام بهشت ارم شداد (بهشت ضحاک/مردوک خندان معبود فریدون/کورش در بابل) و تخت جمشید به ترتیب به شهر باستانی بابل در سمت جنوب شهر بغداد و تختگاه با شکوه پاسارگاد به سبب برگزاری جشن نوروز آغاز سال و جشن شکوه شادی و شراب مهرگان پائیزی توسط پادشاهان هخامنشی در این مکانهای با شکوه بوده است. لابد به دلیل و مناسبت همین برگزاری جشن مهرگان در پاسارگاد (خراجگاه) بوده است که کتب پهلوی کورش سوم/فریدون بنیانگذار اساطیری جشن مهرگان را تحت نام درخت عظیم ون جوت بیش (درخت رنج زدای و شادیبخش) جاودانی ایرانویج (پاسارگاد) آورده اند؛ همان درخت اساطیری که مطابق خواب آستیاگ (آزدیاک= ثروتمند) در خبر پدر تاریخ هرودوت از شکم مادر بروئید و بر آسیا و اروپا سایه افکند.
در شاهنامه ی فردوسی به روشنی پیدایی جشن مهرگان را به دوران پادشاهی فريدون نسبت داده است. ولی جالب است که شاهنامه و اوستا نام اصلی فریدون (دوست منش= هخامنشی) یا ثراتئون (سومی؛ منظور عنوان سومی کورش سوم) یعنی خود نام کورش (یعنی قوچ وحشی) را فراموش کرده اند:
فریدون چو شد بر جهان کامکار ندانست جز خویشتن شهریار
به رســم کیان تاج و تخت مهی بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته ســر مهر ماه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشـت از بدی گرفتند هر کــس ره بـخردی
دل از داوری هـا بپرداخـتـنـد به آیین، یکی، جشن نو ساختند
نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام
می روشن و چهره ی شاه نـَو جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو
بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد همه عنبر و زعفران سوختند
پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگارست از و ماه مهر به کوش و به رنج ایچ منمای چهر
یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸
دیدگاه دو رگه لیبرالی و استبدادی الهه بقراط
از نوشتارهای این خانم نجیب و محترم ایدئولوژی به وضوح پیداست که وی بینش آمیخته ای دارد از لیبرالیسم و استبداد سلطنتی. تا آنجا که به ایده لیبرالیسم وی مربوط میشود او مسلماً دارای بینش و آرای بسیار خوب و قابل احترام است. ولی دفاع وی از استبداد سلطنتی به شیوه به رخ کشیدن به فاشیسم مذهبی موجود یعنی این مولود خلف آن؛ تمامی نکته سنجی های عالمانه و بسیار عالمانه وی را بی ارزش و در مجموع منفی و حتی منفور می سازد. از رضا شاه ملی گرا که ایرانی مدرن و ملی میخواست ولی دیکتاتوری را مدرنی را به بهانه دولت و مقتدر مرکزی بر ایران مسلط کرد، بسیارعاشقانه یاد میکند؛ گویا بر طبق باور ارتجاعی و عقب افتاده و سست شایع بین طرفداران استبداد سلطنتی وی قهرمان عهد قحط الرجال ایران بود (که در واقع چنین نبود و ایران عقب مانده حتی از عهد پیش از مشروطیت دارای مردان شایسته و مستعد سیاسی فراوان بود از جمله آن 51-52 نفر روشنفکرمعروف که وی به جای استفاده از توانمندیهایشان به حبسشان کشیده بود) و بنا بر توجیهات ناروای طرفداران استبداد سلطنتی؛ ایران به دیکتاتور بیسوادی از نوع رضا شاه نیاز مبرم داشت که در واقع در این صورت در بهترین حالت در ایران به یک نظامی قاطع همچون او تنها در عرصه قوه مجریه حکومت مشروطه حاجت بود. برای هر دیکتاتور سیاسی دیگر نیز می توان حسن و محاسنی بر شمرد ولی این امر در عهد بعد از رنسانس هرگز برای مستدل و قابل قبول ساختن استبداد کافی نیست و موجب عفو و اغماض آن نمیشود. خیلی ساده بگویم به حکم اخلاق و منطق و حقوق اجتماعی به فردی قلدری را که ما را از یک رودخانه مدرنیسم عبور داد نباید این حق نباید داده میشد که در مرحله دوم در فاز سیاسی حقوق حقه مردم مورد تجاوز قرار داده و جامعه ایران را دوباره به رودخانه استبداد پرت بکند. وی و حامیانش از معنی دموکراسی و حقوق حقه مردم و احزاب و نهادهای سیاسی و فرهنگی مستقل کنترل کننده سلامتی و پویایی سیاسی و فرهنگی جامعه بویی نبرده بودند و آنان با از صحنه سیاست کنار زده این نهادهای مدنی و کنترل و سلب اختیار نمودن آنها تصمیم گیرنده همه امور شدند و خلاقیتهای سیاسی و فرهنگی جامعه ایرانی را در فرصت طلایی تاریخ اخته نمودند. خانم الهه، آن هم از نوع بقراطی متوجه نیست که در همین تبدیل حکومت مشروطه به استبداد سلطنتی توسط رضاشاه و همدستانش است که اکنون به شکل یک لایه اش استبداد مذهبی در همان مسیر استبداد پایه گذاری شده توسط وی به طور یک طرفه روان شده و بدینجا رسیده است. فکر میکنم این خانم؛ کتاب کم نظیر تاریخ سیاسی "بازیگران عصر طلایی" ابراهیم خواجه نوری را در این باب هرگزنخوانده اند که در آن به خوبی نشان داده شده است چگونه قوانین مشروطه توسط مثلث معروف داور؛ تیمورتاش و نصرت الدوله دوباره به قوانین استبدادی مطلقه تبدیل شدند یعنی بعد از این تغییر محتوی قوانین مشروطه، از مشروطه مصحفی و کهنه گوری چند برای فریبکاری عوام برجای ماند و عملا سه قوه حکومتی را به شخص شاه (آن هم از نوع شعبانی) تفویض گردیدند. اگر چه رضاشاه آتاتورک ارتشی روشنفکر و تجدد طلب ترک به درستی به عنوان مراد خویش برگزیده بود ولی عملاً در این مسیر ناکام ماند و به جای تعطیلی کلان حزب سرتاسری روحانیون ارتجاع به تخته کردن در احزاب و روزنامه های سیاسی یعنی ارگانهای تنفسی جامعه پرداخت همانطور که مصدق بعد از کودتای 28 مرداد از روی مشاهدات سیاسی میدید: "معلوم است که با این کودتا کلان حزب سیاسی آزاد مذهب میداندار عرصه سیاست ایران خواهد شد". الهه ایراد میگیرد چرا روشنفکران خانلری را روشنفکر نمی دانند ولی جلال آل احمد را روشنفکر حساب می کنند. پر واضح است ناتل خانلری استبداد دولایه شاه و شیخ و سروری غرب را با مهر سکوت بر لب تأیید میکرد و در مقابل جلال آل احمد با وجود مرض دماغی مذهبی خویش حکومت سلطنتی وابسته به غرب را در ایران بر نمی تافت و موضع ناسازگارانه و آشتی ناپذیر با آن و خرمهره های آن داشت. محق هم بود چه خیلی ساده جهان غرب از اسلام به عنوان وسیله تحمیق یک میلیارد مسلمان به بهانه مبارزه با کمونیسم استفاده کرده و میکند. این دین جاهلی سروری جهان غرب را با سرکار گذاشتن مسلمین با هپروت آسمانها و جهان زیرین با کلان جهان مصرفی مسلمانان تضمین کرده است و بلیط راه خمینی هم برای سد رادیکال شدن راه انقلاب به همین منظور تهیه شد. لابد این خانم نجیب تنها از ریش و پشم استبداد و فاشیسم رسوای یک لایه مذهبی خوششان نمی آید که بر گشته به استبداد دو لایه سلطنتی- آیت الهی رضاشاهی عشق میورزد و در عمل افتادن به چاه اندر چاه استبداد دولایه سلطنتی رضا شاه را به چاه استبداد فاشیستی رسوای کنونی ترجیح می دهد. شاه و شیخان وی در جامعه به عمد در امر تحمیق پروری بودند.الهه قرن بیست و یکم این تنها مرض مخصوص شما نیست و چو تو و میر فطروس سوخته دل در این خیل بسیاری هست که خمینی را خر مهره بی ارزش غرب ولی رضاشاه و محمدرضا شاه جواهر مهره غرب بشمار می آورند . تنها دوست سه دهه ای من در باب رضا شاه هم بدین آفت شایع گرفتار است و اخیراً برخورد لفظی شدید که در این باب بین مان صورت گرفت به قطع ارتباطمان منجر شد.
عشق به دیکتاتوری سلطنتی الهه بقراط در نقد و نظری بر کتاب سفرنامه رضاشاه به خوزستان و مازندران، نشر مجله تلاش آلمان سپتامبر 2004 که در آن با نقد و نفی زیرکانه گفتارهای دیکتاتور زدگان و فاشیستهای مذهبی در باب رضا شاه، سعی در روسفید کردن استبداد دولایه شاه-شیخ عصر پهلوی دارد:
"این تنها کتابی است که بر سر نوشتن درباره آن به شدت احساس درماندگی می کنم. از کجای این کتاب بگویم؟ چگونه می توان در یک ستون محدود از آرزوها و اعمال شخصی سخن گفت که چپها و مذهبیون و به اصطلاح ملیون همگی هم صدا با روح الله خمینی همواره وی را «قلدر» و «بی سواد» نامیده اند؟ جز آنکه توصیه کنم: بخوانید! بخوانید تا دریابید ایران در هشتاد سال پیش چگونه بود! بخوانید تا دریابید کسانی که چند سال پیش جسارت کرده و خمینی مؤسس حکومت مطلقه ولایت فقیه را «بنیانگذار ایران نوین» نامیدند، چگونه قصد داشتند خرمهره ای را به ایرانیان قالب کنند! مذهبی ها! این صفحات تاریخ را بخوانید تا دریابید رهبران شما چه اندازه در راه پیشرفت و سربلندی ایران خیانت کرده اند! چپها و راستها! تاریخ معاصر وطن خود را آنگونه که هست بخوانید بدون آنکه آن را به سود سیاست و ایدئولوژی خود تحریف کنید اگرچه به قول پیش گفتار کتاب، رضا شاه «خود را دگرگون کرده بود و کشور را نیز سراپا دگرگون کرد اما آن گام اضافی را نتوانست رو به بزرگی بردارد. در تحلیل آخر، سنگینی واپسماندگی مادی و فرهنگی جامعه تازه بیدار شده از خواب سده ها بر او نیز افتاد و بدتر از همه توفان جنگ جهانی دوم ناگاه و نا آگاه در خودش پیچاند. سرنوشت تاریخی او از یک جنگ جهانی به جنگی دیگر ورق خورد. ولی با همه کاستیها و پایان غم انگیزش، چند رهبر سیاسی و چند کشور دیگر توانسته بودند در آن فاصله از چنان کارهای نمایان برآیند؟»"
عشق به دیکتاتوری سلطنتی الهه بقراط در نقد و نظری بر کتاب سفرنامه رضاشاه به خوزستان و مازندران، نشر مجله تلاش آلمان سپتامبر 2004 که در آن با نقد و نفی زیرکانه گفتارهای دیکتاتور زدگان و فاشیستهای مذهبی در باب رضا شاه، سعی در روسفید کردن استبداد دولایه شاه-شیخ عصر پهلوی دارد:
"این تنها کتابی است که بر سر نوشتن درباره آن به شدت احساس درماندگی می کنم. از کجای این کتاب بگویم؟ چگونه می توان در یک ستون محدود از آرزوها و اعمال شخصی سخن گفت که چپها و مذهبیون و به اصطلاح ملیون همگی هم صدا با روح الله خمینی همواره وی را «قلدر» و «بی سواد» نامیده اند؟ جز آنکه توصیه کنم: بخوانید! بخوانید تا دریابید ایران در هشتاد سال پیش چگونه بود! بخوانید تا دریابید کسانی که چند سال پیش جسارت کرده و خمینی مؤسس حکومت مطلقه ولایت فقیه را «بنیانگذار ایران نوین» نامیدند، چگونه قصد داشتند خرمهره ای را به ایرانیان قالب کنند! مذهبی ها! این صفحات تاریخ را بخوانید تا دریابید رهبران شما چه اندازه در راه پیشرفت و سربلندی ایران خیانت کرده اند! چپها و راستها! تاریخ معاصر وطن خود را آنگونه که هست بخوانید بدون آنکه آن را به سود سیاست و ایدئولوژی خود تحریف کنید اگرچه به قول پیش گفتار کتاب، رضا شاه «خود را دگرگون کرده بود و کشور را نیز سراپا دگرگون کرد اما آن گام اضافی را نتوانست رو به بزرگی بردارد. در تحلیل آخر، سنگینی واپسماندگی مادی و فرهنگی جامعه تازه بیدار شده از خواب سده ها بر او نیز افتاد و بدتر از همه توفان جنگ جهانی دوم ناگاه و نا آگاه در خودش پیچاند. سرنوشت تاریخی او از یک جنگ جهانی به جنگی دیگر ورق خورد. ولی با همه کاستیها و پایان غم انگیزش، چند رهبر سیاسی و چند کشور دیگر توانسته بودند در آن فاصله از چنان کارهای نمایان برآیند؟»"
پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۸
اساس تاریخی روایت نصایح پیامبر به ابوذر با پندهای لقمان حکیم به پسرش و نصایح بزرگمهر به انوشیروان یکی است
در واقع اسامی لقمان حکیم (عالم درشت اندام) و برزویه (بلند قامت) یا بزرگمهر (بزرگمرد قوانین و پیمانها) طبیب سفر کرده بر سمت هندوستان یکی بوده و این دو در واقع همان القاب معروف بردیه زرتشت (=زرتشت تنومند، داماد و پسر خوانده کورش و نائب السلطنه برادرخواندگانش وه یزداته بردیه و کمبوجیه سوم پسران کورش سوم) می باشند. می دانیم وه یزداته بردیه و معاونش گائوماته بردیه (زرتشت) در عهد پدر و پدر خوانده شان کورش، در نیمه شرقی فلات ایران و سمت بلخ و هندوستان حکومت می نموده اند. در باب برزویه طبیب می دانیم که وی در تاریخ با زرمهر یا برزمهر وزیر انوشیروان اشتباه شده لذا اندرز نامه برزویه /بزرگمهر بدین وزیر و پادشاه معروف ساسانی انوشیروان (جاودانی) منتسب شده است. از اینجاست که سبب اشتراک و شباهت زیاد بین اندرزهای بزرگمهر به انوشیروان و پیامبر به ابوذر را در می یابیم که به هیچوجه تصادفی نبوده و از منشأ واحدی اخذ شده اند. لذا از این جاودانی (=انوشیروان) اندرزنامه بزرگمهر به انوشیروان همانا نصایح گائوماته زرتشت (سپیتاک زرتشت، پسر سپیتمه و نواده دختری آستیاگ) به پسر کوچک یا بزرگ خود خورشیدچهر/بستور(= زره بسته) حاکم ارمنستان و آذربایجان مراد می باشد. چه در واقع نصایح پیامبر (در اصل گائوماته بردیه /سپیتاک زرتشت) به پسرش بستور/ابوذر (اباذر غفاری= زره رزین بسته، تیگران/بوران=منسوب به ببر= باران پسر لقمان) است که توسط باطنیان یا مردم ایرانی- سامی بین النهرین به پیغمبر اسلام منتسب شده است. در حالی که نه در میان عشره مبشره مسلمین و در میان زهاد هشتگانه آنان نام و نشانی از شخصی به نام اباذر (ابوذر غفاری) دیده نمیشود. لذا اخبار این جاودانی زرتشتی به همراه جاودانی زرتشتی دیگر کورش سوم یا همان درخت رنج زدای ایرانویج (مرد صلح و سلامتی، سلیمان- سلمان فارسی) توسط ایرانیان و مردم بین النهرین طوری به مدار احادیث نبوی پیامبر اسلام وارد شده است که کمتر کسی به اصالت اسلامی ایشان تردید کرده است. لذا بی جهت نیست این فرد یعنی ابوذرغفاری (بستور پسر زریادر/زرتشت) به همراه سلمان فارسی اساطیری حاکم مداین (کورش فرمانروای بابل؛ پدر خوانده و پدر زن بردیه زرتشت) از اهل بیت پیامبر (در اساس منظور از خانواده زرتشت) به شمار رفته است. در باب نام اساطیری کورش سوم در شمار جاوانیهای زرتشتی یعنی درخت ون جوت بیش (درخت رنج زدای) گفتنی است که نام و نشان کورش سوم (فریدون) و حتی نیای وی کورش دوم (سپهسالار توس، فرزند شاهدخت ماندانا) حتی در خواب داستان تولد کورش نیز به صورت درخت جهانی سایه گستر و غوطه در آب معرفی شده است. شاید به همین دلیل ارتباط نام و نشان وی با درخت بوده است که در اوستا موطن فریدون (کورش سوم) سرزمین ورنه (منطقه پوشییده از جنگل گیلان) محسوب شده است. مسلم به نظر میرسد در پدید آمدن این مفهوم تفسیر نام کورش به "کوی" (درخت)- "اَ- رِش" (بی رنج سازنده) اساس قرار گرفته است. گرچه معنی اصلی نام کورش در زبانهای قدیم ایرانی قوچ وحشی بوده است و از این رو هم هست که نام کورش در قرآن ذوالقرنین یعنی قوچ دارای دوشاخ ذکر شده است. در وجه اشتقاق نام کورش به درخت ون جوت بیش (درخت رنج زدا) و توصیفش به درخت اساطیری غوطه در آب (هوم سفید، گوکران اساطیر زرتشتی) به معنی آرامی-عربی با توجه به معنی آرامی گلیگامش (غیل غمس= درخت عظیم و پیچیده غوطه در آب) یعنی ذوالقرنین جهانگیر اساطیری مردم بین النهرین الهام گرفته شده است. نام ایرانیی که برای سلمان فارسی اساطیری (کورش سوم) یاد شده است یعنی روزبهان (فرزند روزبه) هم نشانی تاریخی درستی است چه نام کمبوجیه دوم پدر کورش سوم به لفظاً به معنی کسی است که در زندگی کامیاب است یعنی همانکه امروزه روزبه یا بهروز گوئیم. مردمان بومی و زرتشتی بین النهرین عهد پیش از اسلام اطلاعات خاصی از زرتشت و پدر و پسر وی و اوستا داشته اند که در نزد مغان زرتشتی ایران به عمد یا به سهو فراموش شده بوده است. از آن جمله نام و نشان پدر زرتشت سپیتمان (صالح و اویس قرنی اعراب) یعنی سپیتمه جمشید (گودرز کشوادگان و هوم عابد شاهنامه، جمشید، هوم و پوروشسپ اوستا) داماد و ولیعهد آستیاگ (ازی دهاک مادی) که نزد ایشان به صور هود (عابد) پیامبر قوم عاد (مردم انجمنی=مغان) و مقداد (زیبا رخ) ابن اسود (سیامک) قید شده است و نیز خود نام بین النهرینی اوستا (ستایش شگرف) یعنی گائو-رئو- ان (سرودهای با شکوه نیایش) که اکنون هم نزد گورانهای کرمانشاهان (اعقاب مغان جنوبی) باقی مانده و به آواز و سرودهای قدیمی و سنتی ایشان گفته میشود. پیداست نام قرآن از همین نام بین النهرینی اوستا یعنی گائو-رئو-ان گرفته شده است. می دانیم که در اوستای زرتشتیان زرتشت سپیتمان نه به عنوان شاهزاده مصلح بشری پسر سپیتمه جمشید و نواده دختری آستیاگ و داماد و پسر خوانده کورش دوم همان فرشوشتر اوستا=شاه جوان، بلکه به عنوان شاعر دینی درباری ویشتاسپ کیانی (در اساس مگابرن ویشتاسپ برادر سپیتاک زرتشت، پادشاه ماد سفلی و بعد پادشاه گرگان) به شمار آمده است. خود سپیتاک زرتشت (زریادر) در عهد پدر و پدربزرگش در ولایات جنوب قفقاز (اران، ارمنستان و آذربایجان) حکومت داشته است؛ زمان کورش سوم مکان ساتراپی وی از آنجا به بلخ و ناحیه دربیکان (دری ها) تغییر داده شد و وی از این منطقه به نمایندگی از جانب وه یزداته بردیه -که به خاطر سنگینی وزنش قادر به تحرک زیاد نبود- بر امور ولایات شرقی امپراطوری کورش سوم و پسرانش از جمله شمال غربی هندوستان نظارت مینمود. در آن نواحی وی نه به عنوان گائوماته زرتشت (سرود دان زرین اندام) بلکه تحت عناوین گوتمه بودا (سرود دان دانا و منور) بنیانگذار آیین بودایی و گوتمه مهاویرا (سرود دان بسیار دانا و قهرمان) بنیانگذار آیین جاین معروف شده است.
نصایح پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم ) به ابوذر
(منبع سایت شیعه نیوز)
آنچه در این نوشتار می آید نصیحت های پیامبر اعظم ـ صلی الله علیه و آله ـ به ابوذر غفاری است. این حدیث در کتاب «مکارم الاخلاق» اثر رضى الدین، حسن بن فضل طبرسى، از علماى قرن ششم هجرى، فرزند امین الإسلام طبرسى(صاحب تفسیر مجمع البیان) آمده است. ایشان این حدیث را از پدرشان با ذکر سلسه سند ذکر می نماید؛[1] سپس این حدیث در کتاب« تنبیه الخواطر و نزهة النواظر» معروف به« مجموعه ورّام» نوشته ورام بن ابى فراس مالکى اشترى (متوفاى 605 هجرى) آمده است. [2] مرحوم مجلسی نیز این حدیث را به نقل از کتاب«مکارم الاخلاق» در جلد 74 بحار الانوار آورده است. ایشان پس از نقل این روایت، سندهای دیگری را ذکر می نمایند.[3] این روایت از طریق ابو أسود دؤلی نقل شده است.
در ترجمه این متن از ترجمه آقای سید ابراهیم میر باقری استفاده شده است.
نصایح پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به ابوذر
ابوذر گفت: روزی در مسجد، خدمت رسول گرامی رسیدم.در مسجد، جز پیامبر اسلام و علی ـ علیهما و آلهما السلام ـ کسی دیگر نبود .خلوت مسجد را مغتنم شمردم و پیش رسول اللّه رفته، گفتم:«ای رسول خدا!پدر و مادرم فدایت ... مرا وصیت و سفارشی کن، تا خداوند مرا به خاطر آن سود دهد.»
فرمود: چه خوب، ای ابوذر ! تو از مایی.تو از خانواده مایی، و تو را سفارش می کنم که آن را خوب فراگیری، وصیت و توصیه ای که در بردارنده تمام راه ها و روش های خیر و خوبی است. اگر آن را بیاموزی و پاسدارش باشی به منزله دو بالی خواهد بود که تو را در پرواز مدد کند.
ای ابوذر!خدا را آنگونه عبادت کن که گویا او را می بینی.اگر تو او را نمی بینی، او تو را می بیند. بدان که سرآغاز عبادت و خداپرستی، «معرفت» و «شناخت» است. او قبل از هرچیز، «اوّل» است و چیزی پیش از او نبوده است.او یکتایی است که دوّمی ندارد.پایندهای است که نهایت ندارد. آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست، پدید آمده از قدرت اوست.او«آگاه» و «توانا» است.
پس از توحید، مرحله دوم «بندگی خدا»، ایمان آوردن به من است و اعتراف و اقرار به این که خداوند مرا به سوی تمامی بشریت، به عنوان «بشیر» و «نذیر» فرستاده است، تا این که خلایق را به فرمان خدا به سوی حق (که خداوند است) دعوت کنم.
پس از توحید و اعتراف به رسالت من، دوستی کردن با «اهلبیت من» است، این خانه و خانوادهای که به خواست خدا و اراده او نجس و پلیدی از آن رفته و به «طهارت» رسیده است و بدان اى ابا ذر! که خداوند خاندان مرا در میان امتم مانند کشتى نوح قرار داده هر کس سوار شد نجات یافت و هر کس دورى کرد نابود شد و مانند باب حطه است در بنى اسرائیل هر کس وارد شد در امان بود.
اى ابا ذر! وصیت مرا یاد بگیر که خوشبخت دنیا و آخرت باشى.
اى ابا ذر! دو نعمت است که در آن دو بسیارى از مردم مغبونند تندرستى و آسودگى.
اى ابا ذر! پنج چیز را پیش از پنج تا غنیمت بشمار: جوانیت را پیش از پیرى؛ تندرستیت را پیش از بیمارى؛ دارائیت را پیش از نادارى؛ آسودگیت را پیش از سرگرمى؛ زندگیت را پیش از مُردن.
ای ابا ذر! از این که کاری را به آینده موکول کنی (و کار امروز را به فردا بیفکنی «تسویف») بپرهیز.تو امروز، در مقابل امروزت هستی، از آینده چه خبر داری؟اگر فردایی داشتی، برای فردایت چنان باش که برای امروزت بودی.و اگر به فردا نرسیدی، بر کوتاهی و قصور امروز، اندوه نخواهی داشت.
ای ابا ذر! چه بسا کسانی که به استقبال روزی می شتابند و در انتظار فردایی هستند ولی هرگز به آن نمی رسند.اگر به اجل و سرنوشت آن بیندیشی، آرزوهای دور و دراز، و مغرور شدن به آنها را دشمن خواهی دانست.
ای ابا ذر!در دنیا چنان باش که گویی غریبی هستی، یا یک رهگذر، و خود را از اهل گور به حساب آور.
اى ابا ذر! بامداد که شد وعدهى شام را به خود مده. هر گاه شام کردى سخن فردا را مگو.
ای ابوذر! قبل از بیمار شدن، از سلامتی ات بهره برداری کن و قبل از مرگ، از حیات خود، چرا که، نمی دانی نام و نشان تو در فردا چیست.
ای ابا ذر! بپرهیز از این که مرگ، در حال لغزش و خطا تو را دریابد، که دیگر نه امکان بازگشتی هست و نه پوزش، پذیرفته می شود و نه تو را برای آنچه به جا نهاده ای می ستایند و نه اشتغالات، عذری به حساب می آید.
اى ابا ذر! بر عمرت، از درهم و دینارت حریصتر باش.
ای ابا ذر! هر یک از شما منتظر چیست؟ ثروتی که طغیان آور است؟ فقری که نسیان آور است؟ مرضی که به فساد می کشد؟ پیری و کهولتی که زمین گیر می کند؟ یا مرگی که شتابان به سراغ می آید؟ یا دجّالی که بدترین غایب مورد انتظار است؟ یا فرا رسیدن قیامت را ؟ و ساعت قیامت، وحشت بارتر و تلخ تر است.
همانا بدترین مردم در قیامت عالمى است که از علمش بهره نگیرد، و هر که علم را براى جلب خاطر و نظر مردم طلب کند به سوى بهشت راه نیابد.
اى ابا ذر! هر که علم را براى فریب مردم تحصیل کند بوى بهشت را استشمام نکند.
اى ابا ذر! چون چیزى از تو بپرسند که ندانى، بگو: «نمی دانم» تا ازعواقب آن آسوده باشى و به آنچه ندانى فتوى مده تا از عذاب قیامت برهى.
اى ابا ذر! جمعى از بهشتیان بر دوزخیان در آیند و از آنها بپرسند: چرا شما جهنمى شُدید که ما از تعلیم و تربیت شما به بهشت در آمدیم؟ جواب دهند: ما به خوبىها امر مىکردیم و خود خوبى نمی کردیم.
اى ابا ذر! حقوق خداوند متعال بیش از آن است که بندگان بتوانند حق همه آنها را اداء کنند و نعمت هاى او بیش از آن است که بندگان شماره توانند کرد؛ ولى صبح و شام در حال توبه باشید.
اى ابا ذر! حقوق پروردگار، بیش از آن است که بندگانش بتوانند ادا کنند. نعمت های خدا ، افزون تر از آن است که بندگان، قدرت شمارش آن را داشته باشند.
ای ابا ذر! تو، در گذشت شب و روز، در حالی به سر می بری که اَجَل ها کم می شود. کارها دقیقاً محفوظ است. مرگ هم ناگهان می رسد. هر زارع و کشتکاری، آنچه را کاشته درو می کند (گندم از گندم بروید، جو ز جو) هرکس به هر چیزی برسد، خداوند عطا کرده، و هرکه از گزند و شرّی محفوظ مانده، خداوند نگهبانش بوده است.
ای ابا ذر! پرهیزکاران، سرورانند و فقها، رهبران هستند. همنشینی با اهل تقوا و فقه، سبب فزونی دانش و دین است. مؤمن، گناهش را همچون صخره ای سنگین می بیند که می ترسد بر سرش بیفتد و کافر، گناه خود را همچون مگسی می بیند که بر بینی اش می گذرد.
ای ابا ذر! هرگاه خداوند، اراده نیکی به بنده ای بکند، گناهانش را همیشه پیش چشمش قرار می دهد و هرگاه خوبی کسی را نخواهد، گناهانش را از یادش می برد.
اى ابا ذر! به خُردى گناه نگاه نکن و لکن عظمت خدایى را که عصیانش کردهاى توجه کن.
اى ابا ذر! مؤمن بر گناهى که کرده از گنجشکى که گرفتار قفس شده (و براى آزادى تقلّا می کند) مضطرب تر و پر هیجانتر است.
اى ابا ذر! هر که عملش با گفتهاش یکى باشد نصیب و بهره خویش را برگیرد و هر که عملش خلاف سخنش باشد به خود ستم روا داشته است.
اى ابا ذر! انسان به واسطه گناهى که می کند از روزى محروم می گردد.
اى ابا ذر! کارى را که به تو هیچ ارتباطى ندارد رها کن و جز به آنچه تو را سود بخشد سخن مگو و زبانت را نگه دار چنان که زر و سیمت را حفاظت مىکنى.
اى ابا ذر! خداوند متعال گروهى را به بهشت مىبرد و چندان که ملال یابند به ایشان عطا مىکند و قومى دیگر در درجات بالاتر فوق آنها منزل می گیرند، دسته اول وقتى ایشان را مىبینند می شناسند و مىگویند: خداوندا اینها دوستان ما بودند که در دنیا با هم بودیم چرا آنها را در مقامى برتر نشاندى؟
جواب آید که: آنها در وقتى که شما سیر بودید گرسنه و روزه دار بودند، و در شب که چشمان شما در خواب خوش بود آنها (به عبادت) بیدار بودند.
اى ابا ذر! خداوند روشنى چشم مرا در نماز قرار داده و نماز را چنان محبوب من ساخته که غذاى لذیذ را براى گرسنه و آب گوارا را در کام تشنه؛ اما گرسنه از غذا سیر شود ولى من از نماز هرگز سیر نمىشوم.
اى ابا ذر! هر که در شبانه روز غیر از نمازهاى واجب 12 رکعت نماز مستحب گزارد خانهاى در بهشت حق واجب اوست.
اى ابا ذر! تو مادام که مشغول نماز مىباشى درب پادشاه جبار و پیروزى را مىکوبى و هر کس باب سلطانى را بکوبد سرانجام به رویش باز گردد.
اى ابا ذر! هیچ مؤمنى به نماز نایستد مگر آن که خوبىها و اجرها بین او تا عرش پراکنده شود و فرشتهاى بر او گماشته شود که بگوید: اى پسر آدم اگر بدانى که چه اجرى براى تو هست از طرف آن که با او در نماز مناجات مىکنى، هرگز از نماز روز نگردانى.
اى ابا ذر! خوشا به حال پرچمداران در قیامت که آن را برداشته بر مردم به سوى بهشت پیشى می گیرند، آنها کسانی اند که در سَحر و غیر سَحر به مساجد مىشتابند.
اى ابا ذر! نماز ستون دین و زبان بزرگ تر است، و صدقه خطا را مىشوید، و زبان بزرگ تر است و روزه سپر از آتش است و زبان بزرگ تر است و جهاد بزرگى و شرف است و زبان بزرگ تر است.
اى ابا ذر! هر درجه بالاتر بهشت نسبت به درجه پائینتر به اندازه بلندى آسمان برترى دارد و گاه بندهاى سر به آسمان بر می دارد نورى بر او می زند که چشمش را خیره می کند در این وقت به فغان آید که این نور چیست؟ پاسخ شنود که این نور برادر مؤمن تو است، پس گِله آغاز کند که خداوندا در دنیا با هم عمل مىنمودیم و چرا مقام او این چنین بر من فزونى دارد، جوابش دهند که عمل او از تو برتر و بهتر بود، بعد به دل وى رضایت داده شود که به مقام خود خشنود باشد.
اى ابا ذر! دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و هیچ مؤمنى در دنیا صبح نکند مگر آن که حزین باشد و چرا حزین نباشد که خداوند به وى بیم داده است که حتما به دوزخ در خواهد آمد ولى وعده بیرون شدن از دوزخ حتمى نیست و در دنیا دچار گرفتاری ها و مصیبت ها و رنج هاى جانگاه مىشود و ستم مىبیند و کمک نمی شود و دل به ثواب خدا بسته و همواره محزون است تا از دنیا جدا شود و آنگاه است که به راحت و مقام ارجمند نایل آید.
اى ابا ذر! خداوند به هیچ عبادتى که بالاتر از حزن طولانى باشد بندگى نشده است.
یا ابا ذر! هر که را علمى داده شده که او را به گریه نیاورد حقیقتاً به او دانشى بىسود داده شده، که خداوند علما را چنین مدح می کند: «آنان که پیش از آن دانش داده شدهاند چون (قرآن و کلمات حق) بر آنها خوانده شود به سجده مىافتند و بینى به خاک مىسایند و می گویند: خداى ما منزه است که وعده او انجام پذیر است، و به سجده افتند و بگریند و بر خشوعشان افزوده گردد.»[4]
یا ابا ذر! هر که مىتواند گریه کند بگرید و هر که نمىتواند گریه کند در دل همواره محزون باشد و حالت گریه بر خود گیرد، که آدم سنگدل از خداى متعال دور است؛ ولى نمىفهمند.
اى ابا ذر! خداوند می فرماید: براى یک بنده، دو بیم و خوف را جمع نمی کنم و نیز وی را دو امن و راحت نمىبخشم. اگر در دنیا از خوف من در امان و فارغ باشد در قیامت گرفتار بیمش سازم و اگر در دنیا از من بترسد از خوف در قیامت در امانش بدارم.
یا ابا ذر! اگر کسى به قدر هفتاد پیغمبر عمل (صالح) دارد باید آنها را به چیزى نشمرد، و همواره در اضطراب باشد که نکند در قیامت نجات نیابد.
یا ابا ذر! بنده گناهکارى را در قیامت مىآوردند و گناهانش را در برابر دیدهاش مىنهند، مىگوید من در دنیا همواره بر این گناه خود ترسان بودم و در نتیجه همین سخن، بخشوده مىگردد.
یا ابا ذر! مردی که به کارهاى خوب خودش تکیه و خاطر جمعى دارد و به نظر خود گناهان صغیره و کوچکى انجام می دهد و (آنها را تا دم مرگ رها نمىکند) در روز قیامت خداوند بر او خشمگین خواهد بود و مرد دیگرى که گناه مرتکب مىشود ولى بعدا آنها را ترک نماید در قیامت در امان خواهد بود.
اى ابا ذر! گاه بندهاى گناه مىکند و بهشت مىرود.
پرسیدم: چگونه یا رسول الله؟
فرمود: گناهش همواره در برابر چشمش مىباشد و از آن توبه می کند و به سوى حق باز می گردد تا به بهشت می رود.
اى ابا ذر! زیرک کسى است که نفس را پَست گرداند و براى پس از مرگ کوشش کند، و عاجز کسى است که از هواى نفس پیروى کند و از خدا آرزوها طلبد.
اى ابا ذر! اول چیزى که از میان امت من برداشته مىشود امانت و خشوع است تا جایى که یک اهل خشوع پیدا نمىکنى.
اى ابا ذر! قسم به آن کس که جانم به دست اوست، اگر دنیا به قدر بال مگسى نزد خدا قیمت داشت به کافرى، شربت آب گوارایى نمی داد.
اى ابا ذر! دنیا و آنچه در آن است ملعون خداست؛ مگر آنچه را که به وسیله آن رضاى خدا به دست آید و براى خدا باشد، و نزد خدا هیچ چیز دشمنتر از دنیا نمىباشد، چون آن را آفرید و از آن روى گردانید و به آن نظر و توجهى نفرمود و تا قیامت نیز نخواهد کرد، و هیچ چیز نزد خدا از ایمان و ترک چیزهایى را که ترک آن را خواسته است محبوب تر نمىباشد.
یا ابا ذر! خداوند متعال به برادرم عیسى وحى کرد: یا عیسى! دنیا را دوست مدار که من آن را دوست ندارم و دل به آخرت ببند که خانه بازگشت تو است (و ابدى می باشد).
یا ابا ذر! جبرئیل همه گنجینههاى دنیا را بر پشت استرى براى من آورد، و به من گفت: که این خزینههاى دنیا است، و قبول آن از ثواب و مقام تو در نزد خداوند نخواهد کاست. گفتم: حبیب من جبرئیل! من به این ها نیازى ندارم که چون سیر باشم خدا را شکر می گویم و چون گرسنه شوم از او غذا مىطلبم.
یا ابا ذر! چون خداوند خواهد به بندهاى نیکى کند و خیر و سعادت را نصیب او گرداند به وى بصیرت در دین و زهد در دنیا و آگاهى به عیوب خویش عطا کند.
یا ابا ذر! هیچ بندهاى در دنیا زاهد نباشد مگر آن که خداوند درخت حکمت را در دلش بنشاند و زبانش را به حکمت گویا کند و او را به عیوب و بیماری هاى دنیا و آرمان هاى آن آگاه سازد و او را به سلامت از دنیا بیرون برد و به بهشت برساند.
یا ابا ذر! چون برادر مسلمان را دیدى که نسبت به دنیا بىرغبت و زاهد است حرف او را گوش ده که به تو حکمت مىآموزد.
گفتم: یا رسول الله! زاهدترین مردم کیست؟
فرمود: آن کس که قبر و پوسیدگى تن در خاک را فراموش نکند و زینتهاى دنیا و اضافه بر ضرورت را رها کند، و جهان باقى ابدى را بر دنیاى فانى برگزیند، و فردا را از عمر خود به حساب نیاورد، و هر آن، چنان پندارد که خواهد مُرد و به سر منزل مردگان خواهد رفت.
اى ابا ذر! خداوند متعال به من وحى نفرموده که مال گرد آورم و لکن وحى فرموده که: خداوند خود را تسبیح گوى و از ساجدین باش، چندان خدا را عبادت کن تا به مقام یقین نایل آیى.
اى ابا ذر! من جامه خشن مىپوشم و بر خاک مىنشینم و انگشت هایم را پس از غذا مى لیسم و بر الاغ برهنه سوار مىشوم و مردم را بر ترک خود مىنشانم (که این ها همه علامت تواضع است) هر کس از روش من رو گرداند از من نیست.
ای ابا ذر! عشق به مال و مقام، از دو گرگ خون خوارى که به آغل گوسفندان زنند و تا صبح از آنها بدرند براى دین انسان خطرناک تر است، بنگر که پس از این واقعهاى از گله گوسفند چه خواهد ماند.
پرسیدم: یا رسول الله! مردم خاضع و فروتن که زودتر از دیگران به بهشت مىروند کسانى هستند که بیشتر به یاد خدا مىباشند؟
فرمود: نه! بلکه فقرای مسلمین، که پاى بر دوش مردم می گذارند (و به سوى بهشت مىروند). خازنان و نگهبانان بهشت به آنها مىگویند که: بمانید تا حساب پس دهید. جواب می دهند که: چه حسابى پس دهیم که به خدا، نه قدرت و منصبى داشتیم که عدل و یا ستم روا داریم و نه مال فراوانى که بخل یا اسراف بکار بریم و لکن خدا را عبادت مىکردیم و دعوت او را اجابت نمودیم.
یا ابا ذر! دنیا دل ها و بدن ها را به خود مشغول می دارد و خداوند از نعمت هاى حلال ما را باز پرسى مىکند تا چه رسد به حرام.
یا ابا ذر! از خداوند خواستهام که رزق دوستان مرا به قدر کفاف قرار دهد و به دشمنانم مال و فرزند بسیار ببخشد.
یا ابا ذر! خوشا به حال زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت، آنان که زمین را نشیمن و خاک را بستر و آب را نوشابه خود ساختند، و کتاب خدا را شعار و دعا را دثار(لباس رویین) خود قرار دادند و دنیا را از خود قیچى کردند و خود را از دنیا جدا ساختند.
یا ابا ذر! کِشت براى آخرت، عمل صالح است و کشت دنیا، مال و فرزند.
یا ابا ذر! خداوند به من خبر داد، که: قسم به عزّت و جلالم که عابدان اجر و مقام گریه را در نیافتهاند که من در اعلاى بهشت بر ایشان کاخى خواهم ساخت که هیچ کس را در آن شریک ایشان قرار نمىدهم.
پرسیدم یا رسول الله! زیرک ترین فرد مؤمنان کیست؟
فرمود: آن کس که بیشتر بیاد مرگ باشد و خود را بهتر براى آن آماده سازد.
یا ابا ذر! چون نور الهى بدل راه یابد دل را وسعت بخشد.
گفتم علامت آن نور چیست؟
فرمود: توجه به جهان ابدى، و کنارهگیرى از دنیاى فریبا، و آمادگى براى مرگ قبل از رسیدن آن.
یا ابا ذر! از خدا بترس؛ ولى براى این که مردم تو را گرامى دارند تظاهر به خداپرستى مکن در حالى که دلت فاسد باشد.
یا ابا ذر! بکوش که در هر کار نیّت صالح داشته باشى حتى در خورد و خواب خود.
اى ابا ذر! خدا را در دل خود بزرگ بدان، نه آنچنان که نادانى، خدا را در نظر مىگیرد چون گرفتار سگى شود به یاد او مىافتد و مىگوید: خدایا این را از من بران، و در پیش خوک می گوید: خدایا! او را رام گردان.
یا ابا ذر! خدا را فرشتگانى است که از خوف او همیشه در حال قیامند و تا نفخ صور سر بر نمی دارند و همى گویند: پاک و منزّهى و ما آن طور که شایسته مقام تو است تو را نمىپرستیم.
یا ابا ذر! اگر کسى عمل هفتاد پیغمبر را داشته باشد از هول قیامت، عمل خود را ناچیز مىبیند که اگر سطلى از آب جوشان دوزخ در شرق عالم ریخته شود، مغز مغربیان به جوش آید، و اگر دوزخ نفس بر آرَد هیچ مَلک و رسولى نماند مگر آن که به زانو در آید و بگوید: خداوندا! به من رحم کن و قیامت چنان است که ابراهیم، اسحاق را از یاد می برد و مىگوید:خداوندا من خلیل توأم، فراموشم مکن.
یا ابا ذر! اگر زنى از بهشت در شبى تیره سر از آسمان دنیا بر آرَد جهان را بهتر از ماه شب چهارده روشن کند، و بوى خوشش به مشام همه مردم زمین برسد، و اگر جامهاى از بهشت به دنیا آید همه از دیدارش دل از دست بدهند، و چشمان از دیدارش خیره گردد.
یا ابا ذر! در تشییع جنازه و به هنگام قرائت قرآن و در وقت جنگ و میدان جهاد، خاموش بمان.
یا ابا ذر! چون به دنبال جنازهاى مىروى عقلت مشغول تفکر و خشوع باشد که تو هم به او ملحق خواهى شد.
یا ابا ذر! نمک نگهدارِ هر چیزى از فساد است؛ ولى اگر نمک فاسد شود چاره و دوایى ندارد، و بدان که دو خوى در شما هست: خنده بىتعجّب و بی جا، و تنبلى بدون فراموشى.
یا ابا ذر! دو رکعت نماز مختصر و با تفکر بهتر است از یک شب نماز بدون حضور قلب.
یا ابا ذر! حق، تلخ و سنگین است، و باطل سبک و شیرین، و چه بسا یک ساعت لذّت و شهوت موجب اندوهى دراز شود.
یا ابا ذر! انسان (در دین خود) کاملا بینا و بصیر نگردد مگر آن که مردم را در راه خدا و انجام وظیفه چون چهارپایان بداند و در عین حال چون بخود مىنگرد، بگوید من از همه کوچکترم.
اى ابا ذر! به حقیقت ایمان نرسى مگر آن که همه مردم را در دینشان، احمق و در دنیاشان، عاقل بدانى.
اى ابا ذر! پیش از آن که به حسابت برسند خود را محاسبه کن، که این محاسبه براى حساب فردایت بهتر است، و پیش از آن که تو را به میزان سنجش نهند خود را بسنج، و خود را براى روز حساب بزرگ آماده کن؛ روزى که هیچ امر پنهانى بر خدا مستور نماند.
یا ابا ذر! از خدا شرم داشته باش، که به خدا من هر گاه به مستراح می روم جامه بر سر مىکشم و از دو فرشتهاى که با من هستند خجالت می کشم
یا ابا ذر! مىخواهى به بهشت بروى؟
گفتم: آرى یا رسول الله پدرم فدایت.
فرمود: آرزوهایت را کم کن و مرگ را جلو و در برابر دیده بدار، و آن طور که باید از خدا شرم داشته باش.
گفتم: یا رسول الله همگى ما از خدا می ترسیم.
فرمود: آن شرم را نمىگویم، و لکن حیاء از خدا این است که مرگ را فراموش نکنى، و شکم را (از حرام) نگهدارى و فکر خود را (از بد اندیشى) حفظ کنى، و هر که مقام عالى آخرت را مىخواهد باید زیور دنیا را رها کند، که اگر چنین باشى به ولایت خدا نایل گشتهاى
یا ابا ذر! دعا براى کار نیک همان قدر کافی است که نمک براى طعام کافی است.
یا ابا ذر! مَثَل آن کس که بدون عمل، دعا مىکند مثل کسى است که بدون کمان، تیر بیندازد.
یا ابا ذر! خداوند به واسطه خوب بودن بندهاى کار فرزند و نوه او را به اصلاح مىآورد و مقام او را در اطرافیان و همسایگان تا زمانى که با آنها است رعایت مىنماید.
یا ابا ذر! خداوند متعال از سه کس به ملائکه می بالد:
کسى که در بیابان بىآب و علفى اذان بگوید و برخیزد و نماز بگزارد، خداوند به ملائکه می فرماید: به این بنده من بنگرید که نماز مىخواند و هیچ کس جز من او را نمىبیند، و هفتاد هزار فرشته نازل مىشوند و پشت سر او نماز مىخوانند و تا فرداى آن روز برایش استغفار مىکنند،
و مردی که شب بر مىخیزد و به تنهایى نماز می خواند و در سجده خوابش مىبرد، خداوند متعال می فرماید: به بندهام بنگرید که روحش نزد من است و بدنش در سجده
و مردی که در میدان جهاد است همه همراهانش فرار کردهاند و او می جنگد تا شهید گردد.
یا ابا ذر! هیچ بندهاى براى سجده من پیشانى بر یکى از نقطههاى زمین نمىنهد مگر آن که آن زمین روز قیامت به سجده او شهادت می دهد و هیچ زمینى نیست که مردمى شب در آن فرود آیند مگر آن که صبحگاه آن زمین بر آنها درود یا لعنت فرستد.
اى ابا ذر! هیچ صبح و شامى نشود مگر آن که نقاط زمین به یکدیگر گویند: اى همسایه من آیا کسى به یاد و ذکر خدا از روى تو گذشته باشد؟ یا سجدهکنندهاى براى خدا پیشانى بر تو نهاده؟ که قسمت هایى از آن جواب دهند:«آرى» و قسمتهایى گویند:«نه» و آن قسمت که جواب مىدهد: «آرى» به جنبش و شادى مىآید که بر همسایهاش برترى یافته.
یا ابا ذر! خداوند متعال چون زمین و درختان را در آن آفرید هیچ درختى نبوده جز آن که بنى آدم از آن سودى می برده، و زمین و درختان همه بر همین منوال بودهاند تا آن که مردم به این کلام کفر آمیز و زشت تکلم کردند که: (خداوند فرزند اختیار کرده)، زمین از این سخن به لرزه آمد و منفعت بعضى از درختان از بین رفت.
یا ابا ذر! زمین بر مرگ مؤمن تا چهل روز مىگرید.
یا ابا ذر! چون بندهاى که در زمین خشک و بىآب و علفى باشد وضو یا تیمم بسازد و اذان گوید و به نماز ایستد، خداوند فرشتگان را فرماید که: پشت سر او صفى چنان طولانى از نماز ببندند که دو طرفش ناپیدا باشد، و با رکوع او به رکوع روند و با سجده او، سجده کنند و بر دعاى او، آمین گویند.
یا ابا ذر! هر که اقامه گوید بدون اذان، جز همان دو ملک موکل او با او نماز نخوانند.
یا ابا ذر! هیچ جوانى نیست که ترک دنیا گوید و جوانى خود را در اطاعت خدا به سر آرَد مگر آن که خداوند اجر هفتاد و دو پیغمبر به او عطا کند.
یا ابا ذر! آن کس که میان جمعى غافل، ذکر خدا گوید چون کسى است که در میان سربازان فرارى به جهاد ادامه دهد.
اى ابا ذر! همنشین خوب، بهتر از تنهایى است، و تنهایى، بهتر از همنشین بد است، و سخن خوب گفتن، بهتر از سکوت است و سکوت از سخن شرّ، بهتر است.
یا ابا ذر! جز با مؤمن منشین، و جز آدم متقى غذاى تو را نخورد و غذاى فاسقان را مخور.
یا ابا ذر! غذاى خود را به کسى ده که براى خدا دوستش دارى و غذاى کسى را بخور که تو را براى خداوند متعال دوست دارد.
یا ابا ذر! خداوند نزد هر سخنگویى، حاضر است، و انسان باید از خدا بترسد و او را در نظر گیرد و بداند که چه مىگوید.
یا ابا ذر! زیادى سخن را رها کن و آن اندازه سخن که حاجت تو را انجام دهد و زندگى تو را اداره کند براى تو کافی است.
یا ابا ذر! براى انسان همین اندازه دروغ کافى است که هر چهمی شنود به زبان آرَد.
یا ابا ذر! هیچ چیز براى زندانى نگهداشتن، بهتر از زبان نیست.
یا ابا ذر! یکى از بزرگداشت هاى خدا، احترام به پیرمرد مسلمان است، و احترام به کسانى که به قرآن، عالم و بدان عاملند، و احترام به سلطان عادل.
یا ابا ذر! کسى که زبانش را نگه ندارد، عملى انجام نداده.
یا ابا ذر! عیب جوى خَلق و مدیحه گو و طعنه زن و ظاهر ساز، مباش.
یا ابا ذر! بنده مادام که اخلاقش بد است مرتباً از خدا دور مىگردد.
یا ابا ذر! کلمه طیّبه صدقه است، و هر قدمى که به طرف نماز بر مىدارى صدقه است.
یا ابا ذر! هر که نداى دعوتکننده خدا (مؤذن) را جواب گوید (و به نماز شتابد) و مساجد را نیکو آباد کند پاداش عمل او بهشت است.
گفتم: پدر و مادرم فدایت یا رسول الله چگونه مساجد را آباد کند؟
فرمود: صدا در آن بلند نکند، و در باطل فرو نرود، و در آن خرید و فروش ننماید و تا در مسجد است لغو را ترک گوید، و اگر نکند در قیامت جز خود را ملامت منماید.
یا ابا ذر! تا در مسجد نشستهاى خداوند به هر نفسى درجهاى در بهشت به تو عنایت مىکند، و ملائکه با تو به نماز مىایستند، و به هر نفسى، ده حسنه برایت مىنویسد و ده گناه از نامهات محو مىسازد.
یا ابا ذر! می دانى که این آیه در چه باره آمده؟ «شکیبایى پیشه کنید و از خدا بترسید، خدا را در نظر داشته باشید تا رستگار شوید.»[5]
گفتم: نه یا رسول اللَّه پدر و مادرم فدایت.
فرمود: پس از نمازى به انتظار نماز دیگر نشستن.
یا ابا ذر! وضو کامل و خوب گرفتن در هواى سرد از کفّارات است، و بسیار به مساجد رفتن، جهاد مىباشد.
یا ابا ذر! خداوند متعال می فرماید: محبوب ترین بندگان نزد من کسى است که به خاطر من با مردم دوستى نماید، و دلش به مساجد بسته باشد، و نیمههاى شب به استغفار برخیزد، اینانند که چون خواهم به مردم زمین عقوبتى فرستم به یاد آنها عقوبت را از ایشان بر می گردانم.
یا ابا ذر! هر نشستنى در مسجد بیهوده است؛ مگر براى سه چیز: نماز خواندن، ذکر خدا، فراگیرى دانش.
یا ابا ذر! به عمل با تقوى بیشتر همّت داشته باش تا به عمل (تنها) که عمل با تقوى کاسته نشود و چگونه عمل مقبول کاسته گردد؟ و حال آن که خداوند متعال می فرماید:« فقط خداوند عمل متقیان را مىپذیرد.»[6]
یا ابا ذر! انسان متقى نخواهد بود مگر آن که از خویشتن حساب کِشد دقیق تر از حساب کشیدن شریکى از شریک خود، تا بداند که لباس و غذا و نوشابهاش از چه ممرّى است، از حرام یا حلال.
یا ابا ذر! هر که خواهد گرامىترین مردم باشد تقوى پیشه کند.
یا ابا ذر! هر که در کسب ثروت بىباک باشد و از هر جا (حلال یا حرام) که رسد ابا نکند خداوند نیز باک نخواهد داشت که از کدام در به دوزخش اندازد.
یا ابا ذر! محبوب ترین شما نزد خدا کسى است که بیشتر به یاد خدا باشد و گرامىترین شما نزد خداوند متقىترین شماست، و نجات یابنده ترین شما از عذاب خدا خائفترین شما است از خدا.
یا ابا ذر! متقیان کسانی هستند که از چیزهایى که از آنها پرهیز لازم نیست پرهیز کنند که به شبههها گرفتار نشوند.
اى ابا ذر! هر که خدا را اطاعت کند ذکر او را گفته؛ اگر چه نماز و روزه و قرائت قرآن او کم باشد.
یا ابا ذر! ملاک و اصل دین، ورع و پارسایى است و سَر دین، اطاعت است.
یا ابا ذر! پارسا باش که عابدترین مردم خواهى بود، و بهترین چیز در دین، ورع است.
یا ابا ذر! فضیلت علم از عبادت بیشتر است، و بدان که اگر چندان نماز گزارید که خمیده شوید، و آن قدر روزه بگیرید که چون نى، لاغر شوید این اعمال سودى نبخشد؛ مگر آن که با ورع و پارسایى همراه باشد.
یا ابا ذر! مردم پارسا و زاهد در دنیا، حقیقتاً از اولیاء الله هستند.
یا ابا ذر! هر که در قیامت بدون سه چیز بیاید زیانکار است.
پرسیدم آنها چیست؟
فرمود: ورع و پارسایى که او را از گناهان حفظ کند، و حلمى که در برابر نادان کارىِ سفیهان او را نگه دارد، و اخلاقى که به وسیله آن با مردم مدارا نماید.
اى ابا ذر! اگر خواهى که قوىترین مردم باشى بر خداى متعال تکیه و توکل کن، و اگر خواهى که گرامی ترین مردم باشى از خدا بترس، و اگر دوست دارى که غنىترین مردم باشى به آنچه نزد خدا است امیدوارتر باش از آنچه در اختیار و در دست تو است.
یا ابا ذر! اگر همه مردم به این آیه عمل کنند خداوند همه آنها را کفایت کند: «هر که تقوى پیشه کند خداوند گشایشى بر او پدید آرَد و از جاى بی گمان به او روزى رساند و هر که به خدا توکل کند خداوند براى او کافى است که خدا هدف و خواسته خود را به انجام مىرساند»[7]
یا ابا ذر! خداى متعال گوید: به عزّت و جلالم هیچ بندهاى خواسته مرا بر خواهش خود مقدم نمی دارد مگر آن که بىنیازیش را در وجودش قرار می دهم و همّتش را متوّجه آخرت می گردانم و آسمان ها و زمین روزیش را به عهده گیرند و تنگى روزى او را بر طرف گردانم، و من براى او برتر از تجارت هر تاجرى باشم.
یا ابا ذر! اگر فرزند آدم از روزى گریزد چنان که از مرگ می گریزد روزى همانند مرگ بىتردید به او خواهد رسید.
یا ابا ذر! می خواهى کلماتى به تو بیاموزم که خداوند به آنها تو را سود دهد؟
گفتم: آرى یا رسول الله!
فرمود: خدا را حفظ کن تا او نیز تو را حفظ کند(یعنى از حدود الهى محافظت نما و آنها را مراعات کن و از حد و مرز الهى خارج نشو) مراقب خدا باش تا همواره او را در جلوى خود بیابى. در راحتى در فکر خدا باش تا در سختى او به یاد تو باشد، و چون حاجتى دارى از خدا بخواه و چون یارى می جویى از خدا بجوى، که قلم آنچه را که تا قیامت شدنى است نوشته است، و اگر همه مردم بکوشند تا نفعى به تو رسانند که خدا مقدر نکرده نخواهند توانست، و اگر بکوشند که ضررى به تو وارد آورند که خداوند مقدر ننموده نخواهند توانست و اگر مىتوانى که با رضا و یقین براى خداى عزّ و جل عمل کنى البته بکن، و اگر نتوانى بدان که در شکیبایى بر ناگواری ها سود نهفته است، و پیروزى در صبر است و گشایش با سختىها است و به دنبال هر سختى، راحتى است.
یا ابا ذر! به غناى خدا بىنیازى بجوى تا خدا تو را بىنیاز کند.
گفتم: آن چیست یا رسول الله؟
فرمود: خوراک صبح و شام است. اگر کسى به روزى الهى قانع باشد، بىنیازترین مردمان است.
یا ابا ذر! خداى متعال فرماید: من از حکیم حرف قبول نمی کنم؛ ولى به همّت و هدف او مىنگرم اگر میل و همّ او در چیزى است که من راضى و خشنود باشم، سکوت او را ثواب حمد می دهم.
یا ابا ذر! خداوند متعال به چهرهها و اموال شما نگاه نمىکند بلکه به دل ها و اعمال شما می نگرد.
یا ابا ذر! تقوى در اینجا است (حضرت اشاره به سینه فرمود).
یا ابا ذر! چهار چیز است که غیر از مؤمن به آن نمىرسد: سکوت که اول عبادت است، فروتنى براى خداى سبحان، و در هر جا به یاد خداى متعال بودن، و کمى ثروت.
یا ابا ذر! همواره در فکر انجام حسنه باش؛ اگر چه به انجام آن نرسى تا از غافلان نوشته نشوى.
یا ابا ذر! هر که اختیار دامن (شهوت جنسى) و دهانش را داشته باشد به بهشت خواهد رفت.
گفتم یا رسول الله ما به گفتههایمان مؤاخذه خواهیم شد؟
فرمود: یا ابا ذر! مگر چیزى جز کشتههاى زبان مردم را به صورت به جهنم مىاندازد؟ که تا خاموش هستى در سلامتى و چون زبان به حرف بگشایى چیزى به نفع یا ضرر تو نوشته مىشود.
یا ابا ذر! گاه کسى در مجلسى کلمهاى مىگوید که مجلسیان را بخنداند و به واسطه همان به قدر زمین تا آسمان به سوى جهنم سقوط مىکند.
یا ابا ذر! واى بر کسى که سخن هاى دروغ می گوید تا مردم را بخنداند. واى بر او! واى بر او! واى بر او!
یا ابا ذر! هر که سکوت کند نجات یابد، بر تو باد به راستگویى، و هرگز کلمهاى دروغ از دهانت بیرون نشود.
گفتم یا رسول اللَّه آن کس که عمدا دروغى گفته توبهاش چیست؟
فرمود: استغفار و نماز پنجگانه گناه آن را مىشوید.
یا ابا ذر! از غیبت بپرهیز، که غیبت از زنا بدتر است.
گفتم چرا یا رسول الله (ص) پدر و مادرم فدایت؟
فرمود: زیرا کسى که زنا می کند و توبه مىنماید خداوند او را می بخشد؛ ولى غیبت بخشوده نشود تا کسى که غیبت او شده راضى گردد.
یا ابا ذر! دشنام به مؤمن، فسق است، و زد و خورد و جنگ با او، کفر است، و خوردن گوشتش از گناهان است، و احترام مال او مثل احترام خون اوست.
گفتم: یا رسول الله (ص) غیبت چیست؟
فرمود: پشت سر برادر مسلمانت چیزى بگویى که بدش بیاید.
گفتم: اگر چه آن چیز در او باشد؟
فرمود: اگر آنچه را که در او است بگویى غیبت است و اگر آنچه در او نیست بگویى تهمت زدهاى.
یا ابا ذر! هر که از غیبت برادر مسلمانى جلو گیرد و از او دفاع کند، بر خداوند عزّ و جل حق است که از آتش نگهش دارد.
یا ابا ذر! هر که پیش او غیبت مسلمانى شود و بتواند او را یارى کند خداى عزّ و جل او را در دنیا و آخرت مدد نماید، و اگر بتواند و او را یارى نکند و از او دفاع ننماید خداوند در دنیا و آخرت او را خوار و بىیاور گزارد.
یا ابا ذر! سخن چین به بهشت نمی رود.
یا ابا ذر! سخن چین در آخرت از عذاب الهى در امان نخواهد بود.
یا ابا ذر! هر که در دنیا دو زبان و دو رو (منافق) باشد در جهنم نیز دو زبانه باشد.
یا ابا ذر! آنچه در مجالس مىگذرد امانت است، و علنى کردن سرّ مسلمان خیانت مىباشد.
یا ابا ذر! در هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه اعمال مردم دنیا به خدا عرضه مىگردد، و براى هر مؤمنى استغفار مىشود مگر براى بندهاى که بین او و برادر مسلمانش کینه باشد، و دستور می رسد که عمل این دو تن را رها کنید تا با هم صلح کنند.
یا ابا ذر! بپرهیز که از برادر مسلمان کناره و قطع رابطه کنى که اعمال تو قبول نخواهد شد.
یا ابا ذر! تو را از کنارهگیرى از برادر مؤمن بر حذر مىدارم و اگر با وى قهر کردى بیش از سه روز طول نکشد که اگر کسى در این حال بمیرد به آتش سزاوارتر است.
یا ابا ذر! هر که دوست دارد مردم در برابرش بایستند جایگاه خود را در جهنم قرار داده.
یا ابا ذر! هر که بمیرد با ذرّهاى تکبر بوى بهشت را نشنود مگر آن که قبل از مرگ توبه کند.
مردى پرسید یا رسول الله من زیبایى و آراستگى را خیلى دوست دارم چنان که می خواهم لباس و کمربند و کفشم قشنگ باشد آیا اشکال دارد؟
فرمود: در دل چگونهاى؟ گفت: دلم به حق عارف است و آرامش دارد.
فرمود: این کبر نیست؛ ولى کبر آن است که حق را رها کنى و روى به غیر حق آورى، و چون مردم را ببینى گمان برى که مال و آبروى هیچ کس به اندازه مال و آبروى تو ارزنده نیست.
یا ابا ذر! بیشتر کسانى که به دوزخ می روند متکبّرانند.
مردى پرسید: یا رسول الله! ممکن است کسى کاملا از کبر پاک شود؟
فرمود: آرى هر که جامه خشن بىارزشى بپوشد و بر الاغ نشیند، و گوسفند بدوشد و با فقرا مجالست کند.[8]
یا ابا ذر! هر که وسایل خانه را خود به دوش کِشد از کبر راحت شود.
یا ابا ذر! هر که از کبر و نخوت، جامهاش به زمین کشیده شود خداوند متعال در قیامت به او نظر نکند.
یا ابا ذر! شلوار مؤمن باید تا نصف ساق باشد و تا غوزک پا نیز اشکال ندارد.
یا ابا ذر! هر که دامنش را بالا برد[9]، و کفش خود را وصله زند، و صورت به خاک نهد از کِبر بِرَهد.
یا ابا ذر! آن که دو جامه دارد، یکى را خود بپوشد و دیگرى را به رفیقش دهد.
یا ابا ذر! مردمى در امت من بیایند و در ناز و نعمت زاییده و بزرگ شوند و همّشان، خور و خواب باشد و چرب زبانى کنند، آنها بدترین امت من هستند.
یا ابا ذر! هر که به پوشیدن لباس زیبا، قدرت داشته باشد و براى فروتنى در پیشگاه حق آن را نپوشد در صورتى که براى آبرو و حیثیت او مضر نباشد و خود را بىآن که مسکنت داشته باشد خوار بدارد، و مالش را در غیر معصیت خرج و انفاق نماید و به بیچارگان و مسکینان کمک کند و با اهل علم و حکمت مجالست نماید، خوش به حال آن که باطنش صالح و ظاهرش نیکو باشد و مردم از شرّ او در امان بمانند، خوش به حال آنکه به علم خود عمل کند و اضافه مال و در آمدش را انفاق نماید، و اضافه بر ضرورت سخن نگوید.
یا ابا ذر! آیا لباس خشن و جامه کهنه براى آن نیست که خود خواهى و فخر فروشى به تو راه نیابد؟
یا ابا ذر! در آخر الزمان مردمى مىآیند که در زمستان و تابستان لباس پشمى مىپوشند و این را وسیله برترى خود بر دیگران مىدانند، که ملائکه زمین و آسمان ها آنها را لعنت خواهند کرد.
یا ابا ذر! مىخواهى از بهشتیان به تو خبر دهم؟
گفتم آرى یا رسول الله!
فرمود: ژولیده غبار آلودى که دو جامه کهنه دارد که مورد توجه و شناسایى مردم نباشد، که اگر این کس خداى را قسم دهد خداوند جوابش دهد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رضى الدین، حسن بن فضل طبرسى ؛ مکارم الأخلاق؛ انتشارات شریف رضى ، قم، چهارم، 1370 ش.
[2] . ورام ابن ابى فراس؛ مجموعة ورام (تنبیه الخواطر)؛ مکتبه فقیه ، قم، اول .
[3] . علامه مجلسى، محمد باقر؛ بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار؛ اسلامیه ، تهران.
[4] . اسراء/108- 109.
[5] .آل عمران/200.
[6] . مائده/30.
[7] . طلاق/2-3 .
[8] . مراد حضرت این است که کارهایی که تکبر را از بین می برد انجام دهد که در آن وقت آن کارها این گونه چیزها بوده است.
[9] . در جاهلیت مردم متکبر و اشراف لباس بسیار بلندی می پوشیدند که دامن آن به زمین ساییده می شد.
پندهای لقمان حکیم (ملقب به ابوالاسود، پدر دانش) به پسرش (باران، ببران/تیگران خورشیدچهر) (برگرفته از مقاله یهسن، دانشنامه اسلام)
فرزندم! سعي كن دوستان زيادي داشته باشي و بدان كه هزار دوست اندك است و يك دشمن هم بسيارفرزندم! به مردم ناسزا مگوي كه آنان را به ناسزا واداري و باعث شوي به خود و پدر و مادرت توهين شود.
فرزندم! مردم را شماتت مكن كه عداوت و كينه تو را در دل خواهند گرفت. نه چندان شيرين باش كه تو را بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند.
فرزندم! خدا را بهتر بشناس و خانه دلت را با عشق و محبت او پر كن.
فرزندم! هر گاه دست تو از مال دنيا تهي باشد و نتواني به خويشان و دوستان خود احسان كني، بينديش و اين كمبود مالي را با روي خوش جبران كن.
فرزندم! هر زمان بخواهي كسي را به دوستي برگزيني، نخست از سر آزمايش او را از خود خشمگين ساز و بنگر تا چه واكنشي دارد. اگر از مرز انصاف و انسانيت خارج نشد، او را به ياري بگزين، و گرنه از او بپرهيز.1
فرزندم! نماز به پا دار و امر به معروف و نهي از منكر كن و در برابر مصيبتهايي كه به تو ميرسد، شكيبا باش كه اين از كارهاي مهم است.2
پسرم! به درستي كه دنيا بي مقدار و عمرت كوتاه است.
پسرم! جاهل را رسول و نماينده خود مگير و اگر شخص عاقلي را براي اين كار نمي يابي، پس خود نماينده خود باش.3
پسرم! با بزرگ مشورت نما و از مشورت با كوچك حيا مكن.
پسرم! هنگام برخورد با مردم، پيش از آنكه سخن بگويي، ابتدا سلام كن و با آنان دست بده.
پسر جان! شر با شر خاموش نشود؛ چنان كه آتش با آتش، بلكه شر را خير فرو مينشاند و آتش را آب.
پسرم! به مرگ كسي شادي مكن، گرفتار را مسخره منما و خير خود را دريغ مدار
پسرم! هرگاه خطايي كردي، به دنبالش صدقهاي بده تا شعلهاش را خاموش كند.
پسرم! تا سوارهاي قرآن بخوان، در حال اشتغال به كار ذكر بگو و زمان فراغت به دعا بپرداز.4
هنگامي كه با جمعي مسافرت كردي، در كارهايت با آنها مشورت كن و در صورت آنها تبسم نما. ..! پسرم
1- داود الهامي، لقمان حكيم پدري نمونه، انتشارات شفق، صص 8-10
2- لقمان:17
3- بحار الانوار، ج13، صص420 و 421
4- تفسير نمونه، ج17، صص 47 و 48
بخشی از پندهای بزرگمهر (زرتشت) به انوشیروان (بستور/خورشید چهر جاودانی پسر کوچک زرتشت)
(برگرفته از وبلاگ پَرنیاز، تمدن پر شکوه ایران باستان)
فال نیک باد آن بهتن.بهروان و بهخواسته را.ایدون باد.
1- من بزرکمهر بختگان.دیوان بد شبستان شهر استیگان خسرو و دریگ بد.این یادگار را به یادگاری و نیروی ایزدان و دیگر همه مینویان برای آموزش نیکو و به فرمان داده شد خسرو شاهنشاه برای بهبودن و شایستن فرهنگ آنان که بنابر پذیرفتاری (=پذیرش) ایزدان عالی مقام به نیکو آفرینشی و شایستگی فراز آفریده شده اند کردم (=بوجود آوردم) و به گنج شایگان نهادم.
2- چون همه چیز گیتی گذرا و آشفته و در حال تغییر است.او را نیز که یزدان بپاید به او دهش دهد. کوشش بی رنج او را به فریاد رسد مال ستبر اندوزد و به بزرگترین کار و پادشایی رسد برتری گیرد و نام بزرگ خواهد و به صورت پر آوازه ای به کار افروزش (=گسترش) مان و میهن پردازد او را زندگی دراز و افزایش فرزند و پیوند (باشد).بزرگ امیدی و نیک جهشی در کار و امور او (باشد).(در چنین شرایطی) سود مردمان و پایش نام و کار پادشایی و دیگر امور همه فرخ و در گیتی یکی بر دیگری گواه و همداستان.
3- به صورت خیلی جدی در مورد این چند امر باید بسیار دور اندیش بود و اگر بسیار هم به طور انجامد در درازای صد سال تن به فرجام و پادشایی به نیستی و در درازای چهار صد سال دوده به آشفتگی نام به فراموشی و بی یادی و مان و میهن به ویرانی و آلودگی و ناف و پیوند به فرود تری و نیستی و کوشش وبه بی بری و رنج و بهره به نهیگی و قدرت به حکام زمانه و مال ب هاو ماند که زمان فرخی برای او مقدر شده باشد و چیز فرشگردی ماند و نیاشوبد و فقط اهلایی نام است که فرشگردی است و کنش نیک است که به وسیله هیچکس ربودن نتوان.
4- اکنون از آنجا که مرا کام به کوشش اهلایی ورزیدن و پرهیز از گناه کردن است.ایدون به جز در مواردی که از کنش به فرمایش حکام زمانه و دشپادشاهی ناچارم.گناه را منکرم به میل تا جایشکه مرا دانش دوری جستن باشد.به هستی ایزدان و نیستی دیوان و دین و روان و بهشت دوزخ و محاسبه پس از مرگ (=آمار روز چهارم پس از مرگ) و رستاخیز و تن پسین بی گمانم.مرا به اهلایی و آسایش از هر نیکی گیتی و مینو بر تن و جان و روان کامکارتر است و (پایش) نامم را در گیتی واژه ای (=سخنی) چند بر این یادگار نوشتم که:
5- از مردم کدام فرخ تر؟
6- آنکه بی گناه تر.
7- چه کسی بی گناه تر؟
8-آ نکه بر قانون یزدان راستر بایستد (=استوارتر باشد) و از قانون دیوان به پرهیزد.
9- قانون یزدان کدام و قانون دیوان کدام است؟
10- قانون یزدان بهی و قانون دیوان بدتری است.
11- چه بهی و چه بدتری است؟
12- بهی اندیشه نیک گفتار نیک و کردار نیک و چه اندیشه بد و گفتار بد و کردار بد؟
13- چه اندیشه نیک اندیشه و گفتار نیک و کردار نیک و چه اندیشه بد و گفتار بد و کردار بد؟
14- اندیشه نیک اعتدال در اندیشه و گفتار نیک راستی و کردار نیک رادی است.
15- اندیشه بد افراط در اندیشه (=عدم تعادل در اندیشه) و گفتار بد دروغزنی و کردار بد بخل است.
16- اعتدال در اندیشه رادی راستی افراط در اندیشه بخل و دروغزنی چیست؟
17- اعتدال در اندیشه این که (هر کس) زوال پدیده (های) گیتی را ببیند (و) کام به چیزی برد که از بهر آن تن به مجازات و روان به دوزخ نرسد.
18- رادی این که (کسی) بهره (=حق) تن را از تن (و) بهره (=حق) روان را از روان باز نگیرد.
19- راستی این که (هر کس) نسبت به روان خود راست (=صادقانه) و نا فریبکارانه رفتار کند.
20- افراط در اندیشیدن این که (کسی)گیتی را جایگاه (آرامش) و مینو را نا آرام پندارد و کام بر آن چیز (ی) برد که آشفتگی تن مجازات پاد افره از فرجام آن باشد.
21- بخل این که (کسی) بهره (=حق) تن را از تن و بهره (=حق) روان را از روان باز دارد.
22- دروغزنی این که (کسی) تن به کامه (=شهوت) (و) روان را به فریب وادارد.
23- در بهی چه کسی کامل تر است؟
24- آن که داناتر است.
25- و چه کسی دانا تر است؟
26- آنکه فرجام تن را بداند.دشمن روان را بشناسد (و خود را در) پانیدن خویشتن از دشمن روان و بی بیم داشتن (از آن) بسیار (توانا) داند.
27- فرجام تن چیست (و) آن دشمن (که) دانایان (باید با) توان هر چه بیشتر (آنرا) بشناسد کدام است؟
28- فرجام تن (عبارتست از) آشفتگی کالبد و دشمن روان این چند دروج است که گناگ مینو برای فریفتن و گمراه کردن مردمان در برابر مردمان فراز آفرید.
29- آن دروج کدام و چند است؟
30- آزو نیاز و خشم و رشک و ننگ و شهوت و کین و بوشاسب (=غفلت) و دروج بدعت و تهمت.
31- از این چند دروج کدام ستمگرتر؟
32- آز ناخرسند تر و بی چاره تر است.
33- نیاز آسیب رسانتر و اندوه مند تر است.
34-و خشم بد سلطه تر و ناسپاس تر است.
35- رشک بد کامه تر و بد امید تر است.
36- و ننگ ستیزگر تر است.
37- و شهوت خودخواه تر و آشفتار تر است.
38- و کین سهمگین تر و نا بخشنده تر است.
39- بوشاسب (=غفلت) گاهل تر و فراموشین تر (=فراموشکار تر) است.
40- و دروج بدعت نهفتارتر و فریفتار تر است.
41- و تهمت ناسپاس تر است.
42-....
در وبلاگ فارسی تینا نصایح برگزیده بزرگمهر چنین ذکر شده است:
پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند . مال هم مایه سربلندی و آسایش است ، و هم سبب خواری و پریشانی .
اگر به آیین خرد صرف شود آفریننده شادی و برآورنده نام نیک است ، اما اگر بنهند و نخورند یا چنانکه باید بکار نبرند بهای سنگ و گوهر شاهوار یکی است .
اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ .
توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست .
بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است .
آنکه در طلب کمال است باید خرد ور و با دانش باشد .
به بسیار گفتن آبروی خود مبر .
خوشا به حال پیمان منشانی که وجودشان به پیرایه پاکی و شرم آراسته شده .
اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .
باید پیوسته به پروردگار بی همتا رو آوریم ، در هر کاری او را بینا دانیم و باور کنیم که روزی ده مختار اوست .
آز مایه نگرانی و تشویش خاطر است .
در حق کسی که قدر نیکمردی نشناسد نیکی نشاید .
گشاده دلان بختیارانند .
آسوده حال کسی است که بردبار است .
آن که آرزوی سروری دارد باید هنر بسیار داشته باشد.
هرگز در کژی و کاستی نمی کوبد و جز ره رادی و راستی نمی پوید .
هفت چیز نشان بی خردی است : خشم آوردن بر بی گناه ، بخشش به ناسزاوار ، ناسپاسی به یزدان ، پراکندن راز ، دست زدن به کار ناسودمند ، اعتماد به مردمان نا استوار ، لجاج و ستیهندگی در درغگویی .
کسی که در انجمن خاموش بماند دل آسوده است . هوش و دل و جان از شنیدن و به خاطر سپردن سخن دانندگان توشه می یابد .
هنر خردمند در این است که عیب خویش را دریابد و به رفع آن بکوشد .
چون به کسی اجازه دادی که در حضورتو سخن بگوید بر او درشتی و تندی مکن و بمان تا سخنش را به پایان برد .
چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود .
از دانش آموختن هیچ زمان ناآگاه ممان ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد .
خرد ، آدمی را گرانبهاترین چیز است ، و خداوند خرد در هر دو جهان کامروا و سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد .و اگر این نیز نداشت دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد .
آنکه در آموختن جهد نمی کند هرگز نباید در انجمن دانایان لب به گفتار بگشاید .
دوستان برای نخجیر دشمنان چون تیر و پیکان اند .
در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است .
تن به تن آسانی و کاهلی نباید سپرد . کاری باش و از این راه شادی و آسایش فراهم کن .
چون بخشنده ای با مستحق بخشش و کرم کرد در دل احساس شادی و فرح کند ، و ببالد . اما نیکی کردن به ناسزاوار روا نیست ، چه او هرگز قدر احسان را نمی شناسد و همچنانکه از خار خشک گل نمی روید ، ارج نهادن به نیکی را نمی داند. اگر از گنگی یا کری چیزی بپرسیم دور نیست که به گونه ای پاسخ گوید ، اما نشدنی است که نااهل و ناسزاوار قدر احسان را بشناسد و سپاس گوید .
بد نژادان و بدگوهران اشتباه کار را باید از درگاه خویش براند تا نیکان از گزندشان در امان بمانند .
شهریاری در خور آفرین است که مردمان راستگو و پرهیزگار از او گزند نیابند . و شراندیشان و بدان از بیمش اشتباه و گناه نکنند .
رشک بردن زهر جان است ، و همنشینی و همزبانی با مردمان سخن چین و دو روی پر گزند .
اگر کسی نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته می شود .
خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دلازرده می شود ، هرگز دل نمی بندد .
گرانبهاترین خلعت ایزدی خرد است . اگر زورمندی بی خرد باشد در حقیقت ناتوان و خوار و بی خریدار است .
مرگ نادان به از زندگی اوست .
اگر روزی به چیزی نیازمند شدی به ملک و مال و دیگر اسباب حشمت و بزرگی خویش مناز . به کار و پیشه ای بپرداز که نامت سبک و ننگین نشود .
دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد.
در نظر مردم سخن سنج قدر سخن بیش از گنج است . بزرگمهر بختگان
کوشیدن به کار ناشدنی خلاف خرد است که در آهن به آب رخنه نتوان کرد .
مبادا که از دشمن همزور بیم کنی ، اما اگر در نبرد سستی نمایی نگون بخت و شکسته می شوی .
بیهوده گوی در نظر هیچ کس قدر ندارد . بزرگمهر بختگان
ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد .
آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد .
فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .
برترین دانش ها یزدان پرستی است .
دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر .
دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است .
کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد .
خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد .
اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری .
در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید .
برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .
دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند .
هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود .
کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد .
به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی ، خوار داشتن رای خردمندان ، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها . سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد .
برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست .
فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند .
کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری می جوید . نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است .
اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شیر از آن می هراسد . اگر کوه با همه سنگینی و عظمت و صلابت که وی راست فرمان شاه را سبک دارد تیره رای خیره سری بیش نیست . به هنگام نبرد هوشیار و نگهدار تن خویش باش . چون دشمن در برابر تو ایستاد بر آشفته مشو و تدبیر نیکو کن . دل کسی که خاطر شاه دادگر از او مکدر باشد جایگاه دیو است . هر کس را سرنوشتی مقدر است . یکی روز و شب در طلب سربلندی و سروری به جان می کوشد و بهر ه اش جز خستگی و فرسودگی و نامرادی چیزی نیست . به تعبیر دیگر در کنار چشمه روشن و گوارا تشنه می ماند. از سوی دیگر بی هنری بختیار ، بی آنکه تن به کار و کوشش بسپارد ، روزگار بر او می خندد و از همه گونه آسایش و آرامش برخوردار می گردد . پروردگار چنین خواسته و تدبیر بر تقدیر کارگر نمی افتد .
دانش برترین داده های یزدان پاک است . خردمند همیشه سرور است ، هر که تن درست و نیرو دارد هرگز سخن نادرست نمی گوید . دروغگویان همه بیمار و ناتوان و زبون اند .
آنکه طالب آسایش جان و تن است باید شکیبا و بردبار باشد ، در دوستی و داد و ستد با مردم کژی و کاستی و فریبکاری نکند . چون گناهی از کسی بیند و بر او دست یابد ببخشد ، و کینه خواه و تیز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد .
آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند ، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد .
بخشنده نیکخوی آن کس است که به بخشش جانش را آراسته گرداند . دور از جوانمردی است که بخشنده بر آن کسی که چیزی به او داده یا خیری رسانده منت نهد . ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدی که زر بر سپاه خویش نپراگند ، مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد ، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد ، خردمندی که زود خشم بود ، و به چیز کسان طمع ورزد ، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد ، و آنکه کارگاه و یا بنیادی سترگ را به کاهلی سپارد ، و بی خردی که خردجوی نباشد .
آدمی باید از گناه بپرهیزد ، هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد .
خرد بر سر جان چون افسری تابنده است و مدارا و مهربانی به قدر همسنگ خرد است .
آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است .
روشندل و نکته دان کسی است که سخنان کوتاه و پر معنی بگوید . دل اهل دانش وقتی شاد می گردد که بردبار بوده و مردم بی شرم را به خویش نزدیک نکند .
زورمندترین و پر گزنده ترین اهرمن آز است ، که دیوی است ستمکار و دیر ساز .
خردمند هرگز غم آنچه را از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد . همرزمان هوشیار اختیار کن ، و اگر خصم بر تو تیز گردیداز او برمتاب . اما چون یقین کردی که در برابر او تاب پایداری نداری به جنگ مکوش و با خصم پر توان میاشوب .
در خوردن اندازه نگهدار که پر خوردن مایه زورمندی نیست .
چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن .
اگر بخردی هرگز گرد بدی مگرد ، که نیکوترین کسان آن بود که بیرون و دترونش پاکیزه و نیک باشد .
دل آدمی بنده آرزوست ، سرشتها یکسان نیست ، هر کس خویی دارد ، و جویا و خواهان چیزی است .
خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نیکخو جهان پر از شادی و شکوه می نماید . بهره خردمندان و امید واران همیشه شادکامی است .
دبیر اگر رایمند و هوشمند باشد ، خط نیکو بنویسد ، کم گو ، پارسا، شکیبا ، با دانش ، راستگوی، وفادار ، و تازه روی باشد شرف همصحبتی فرمانروا را می یابد .
هر که را زر و سیم و خواسته است باید در خرج کردن اندازه نگهدارد ، نه چندان گشاده دست باشد که مدتی کوتاه بی چیز و بینوا گردد ، و نه چندان در نگهداری آن بکوشد و برخود سخت بگیرد که به مال اندوختن و خست طبع منسوب و معروف شود .
هرگز سخنی که خرد نپسندد بر زبان میاور .
دانا هرگز برده و زبون خواسته نمی شود ، و در راه اندوختن مال ، خویش را در تنگی و رنج نمی افگند .اما خصم خرد و روان روشن ، کردار بد است .
شتاب زدگی از سبکساری باشد ، و هر که شتابزده باشد و آهستگی ندارد همواره پشیمان و غمناک باشد ، و مردم سبکسار در چشم مردمان حقیر باشد .
فرو ریزی سلسله های بزرگ از آن جهت است که بر کارهای بزرگ کاردان خُرد و نادان گماشتند ، و دیگر آن که دانش را و اهل دانش را دشمن داشتندی .
خردوران همیشه به راه آزادگان و راستان می روند .
خود رایی و خودبینی ، همه کام و مراد خود طلبیدن و دیگران را نامراد و خوار و زبون خواستن ، راه اهرمن ، و دل به بهی و نیکی سپردن راه یزدان است .
آنکه پیروی خرد است دل به هوس نمی سپارد .
هر که را جان نگهبان تن باشد و خرد به او فرمانروایی کند زندگیش سراسر آسایش و روشنی است.
توانگر راستین کسی است که آز در دلش راه نیافته است .
شاه به دانایی و خاطر نگهداشتن مردمان نامبردار است نه به خودستایی و کبر و خودبینی و بیدادگری .
پرحرف را که دشمن راستی و خصم روان پاک است هرگز نپذیر .
بیزاری بجوی از کسی که دریغش می آید که کسی از نیکی و یاری کس دیگر بهره یابد ، نه دانشور است و نه می خواهد که از دانش دیگران سود جوید .
دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد.
آنکه خشم بر او چیره نشود و بر گنهکار سخت نگیرد از گزند در امان است .
دیو خشم چنان پر جوش و خروش است که هوش و خرد را زبون خویش می کند . دیوی پر آژنگ چهر که به هیچ مهربانی آرام نگیرد .
هر کس از بند آز برهد ، و پیوسته بی نیاز بماند براستی نیکبخت است .
ناسپاس رای و شرم ندارد .
خرد در پیکار با دیوان برنده ترین سلاح ها ااست در برابر شمشیر تیز دیو ، خرد جوش است و جان بدان روشن .
درگاه فرمانروا بسان دریاست ، جوینده ای از دریا ریگ به کف می آورد و دیگری دُر شاهوار .
کسی که بنده گنج و درم نباشد هرگز پراگنده خاطر و دژم نمی گردد .
هیچکس پر آوازه و به نیکی سمر نمی گردد مگر آنکه از بدیها بپرهیزد .
برای رسیدن به هدف و مقصود بهترین راه آن است که از راه راست رو نگر داند و از گناه بپرهیزد ، بی گمان آرام ، و کام و نام نصیبش می شود .
کسی که به آنچه دارد رضا و خرسند است هرگز رنج و تیمار و بدی در دلش راه نمی یابد .
ارزش هر کس به قدر خرد اوست .
مردم خوش منش خویشتن دار همیشه در نظر همگان گرامی اند .
خردمندی که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمی شود .
گیتی همه فسانه و باد است ، و آنچه بر آدمی می گذرد سراسر خواب و خیال را ماند ، آنچنانکه آدم وقتی از خواب بیدار می شود از آنچه به خواب دیده اثر نمی یابد ، تلخیهای و شیرینی های زندگی نیز پایدار نمی ماند .
سخنهای بلند و نیکو را فراموش مکن که سخن بر تخت شاهی تاج است .
خرسندترین آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد .
امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد .
آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نیوشاتر است ، امیدوارترین کسان است .
کسی لیاقت سرفرازی و سروری را دارد که فروتن ، بخشنده باشد ، بکوشد ، بجوید ، با همراهان همدل در طلب دانش و تجربه سفر کند ، و همیشه با همه کس به مدارا و آهستگی رفتار نماید .
کسی که دلش از بیم نداری و بینوایی نلرزد وجودش همیشه لبریز شادی است .
بد خو چنان به رنج اندر است که از زندگانی و تندرستی و خواسته لذت نمی برد .
سنگین ترین چیزها برای آدم بار گناه است .
بهترین خو سازش و آشتی خواهی است .
هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشا باشد ، به آنچه سزاوار است می رسد .
بیهوده گویان پند آموزند ، زیرا هشیاران عیب ایشان را به دیده می نگرند و از بیهوده گویی می پرهیزند .
نصایح پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم ) به ابوذر
(منبع سایت شیعه نیوز)
آنچه در این نوشتار می آید نصیحت های پیامبر اعظم ـ صلی الله علیه و آله ـ به ابوذر غفاری است. این حدیث در کتاب «مکارم الاخلاق» اثر رضى الدین، حسن بن فضل طبرسى، از علماى قرن ششم هجرى، فرزند امین الإسلام طبرسى(صاحب تفسیر مجمع البیان) آمده است. ایشان این حدیث را از پدرشان با ذکر سلسه سند ذکر می نماید؛[1] سپس این حدیث در کتاب« تنبیه الخواطر و نزهة النواظر» معروف به« مجموعه ورّام» نوشته ورام بن ابى فراس مالکى اشترى (متوفاى 605 هجرى) آمده است. [2] مرحوم مجلسی نیز این حدیث را به نقل از کتاب«مکارم الاخلاق» در جلد 74 بحار الانوار آورده است. ایشان پس از نقل این روایت، سندهای دیگری را ذکر می نمایند.[3] این روایت از طریق ابو أسود دؤلی نقل شده است.
در ترجمه این متن از ترجمه آقای سید ابراهیم میر باقری استفاده شده است.
نصایح پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به ابوذر
ابوذر گفت: روزی در مسجد، خدمت رسول گرامی رسیدم.در مسجد، جز پیامبر اسلام و علی ـ علیهما و آلهما السلام ـ کسی دیگر نبود .خلوت مسجد را مغتنم شمردم و پیش رسول اللّه رفته، گفتم:«ای رسول خدا!پدر و مادرم فدایت ... مرا وصیت و سفارشی کن، تا خداوند مرا به خاطر آن سود دهد.»
فرمود: چه خوب، ای ابوذر ! تو از مایی.تو از خانواده مایی، و تو را سفارش می کنم که آن را خوب فراگیری، وصیت و توصیه ای که در بردارنده تمام راه ها و روش های خیر و خوبی است. اگر آن را بیاموزی و پاسدارش باشی به منزله دو بالی خواهد بود که تو را در پرواز مدد کند.
ای ابوذر!خدا را آنگونه عبادت کن که گویا او را می بینی.اگر تو او را نمی بینی، او تو را می بیند. بدان که سرآغاز عبادت و خداپرستی، «معرفت» و «شناخت» است. او قبل از هرچیز، «اوّل» است و چیزی پیش از او نبوده است.او یکتایی است که دوّمی ندارد.پایندهای است که نهایت ندارد. آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست، پدید آمده از قدرت اوست.او«آگاه» و «توانا» است.
پس از توحید، مرحله دوم «بندگی خدا»، ایمان آوردن به من است و اعتراف و اقرار به این که خداوند مرا به سوی تمامی بشریت، به عنوان «بشیر» و «نذیر» فرستاده است، تا این که خلایق را به فرمان خدا به سوی حق (که خداوند است) دعوت کنم.
پس از توحید و اعتراف به رسالت من، دوستی کردن با «اهلبیت من» است، این خانه و خانوادهای که به خواست خدا و اراده او نجس و پلیدی از آن رفته و به «طهارت» رسیده است و بدان اى ابا ذر! که خداوند خاندان مرا در میان امتم مانند کشتى نوح قرار داده هر کس سوار شد نجات یافت و هر کس دورى کرد نابود شد و مانند باب حطه است در بنى اسرائیل هر کس وارد شد در امان بود.
اى ابا ذر! وصیت مرا یاد بگیر که خوشبخت دنیا و آخرت باشى.
اى ابا ذر! دو نعمت است که در آن دو بسیارى از مردم مغبونند تندرستى و آسودگى.
اى ابا ذر! پنج چیز را پیش از پنج تا غنیمت بشمار: جوانیت را پیش از پیرى؛ تندرستیت را پیش از بیمارى؛ دارائیت را پیش از نادارى؛ آسودگیت را پیش از سرگرمى؛ زندگیت را پیش از مُردن.
ای ابا ذر! از این که کاری را به آینده موکول کنی (و کار امروز را به فردا بیفکنی «تسویف») بپرهیز.تو امروز، در مقابل امروزت هستی، از آینده چه خبر داری؟اگر فردایی داشتی، برای فردایت چنان باش که برای امروزت بودی.و اگر به فردا نرسیدی، بر کوتاهی و قصور امروز، اندوه نخواهی داشت.
ای ابا ذر! چه بسا کسانی که به استقبال روزی می شتابند و در انتظار فردایی هستند ولی هرگز به آن نمی رسند.اگر به اجل و سرنوشت آن بیندیشی، آرزوهای دور و دراز، و مغرور شدن به آنها را دشمن خواهی دانست.
ای ابا ذر!در دنیا چنان باش که گویی غریبی هستی، یا یک رهگذر، و خود را از اهل گور به حساب آور.
اى ابا ذر! بامداد که شد وعدهى شام را به خود مده. هر گاه شام کردى سخن فردا را مگو.
ای ابوذر! قبل از بیمار شدن، از سلامتی ات بهره برداری کن و قبل از مرگ، از حیات خود، چرا که، نمی دانی نام و نشان تو در فردا چیست.
ای ابا ذر! بپرهیز از این که مرگ، در حال لغزش و خطا تو را دریابد، که دیگر نه امکان بازگشتی هست و نه پوزش، پذیرفته می شود و نه تو را برای آنچه به جا نهاده ای می ستایند و نه اشتغالات، عذری به حساب می آید.
اى ابا ذر! بر عمرت، از درهم و دینارت حریصتر باش.
ای ابا ذر! هر یک از شما منتظر چیست؟ ثروتی که طغیان آور است؟ فقری که نسیان آور است؟ مرضی که به فساد می کشد؟ پیری و کهولتی که زمین گیر می کند؟ یا مرگی که شتابان به سراغ می آید؟ یا دجّالی که بدترین غایب مورد انتظار است؟ یا فرا رسیدن قیامت را ؟ و ساعت قیامت، وحشت بارتر و تلخ تر است.
همانا بدترین مردم در قیامت عالمى است که از علمش بهره نگیرد، و هر که علم را براى جلب خاطر و نظر مردم طلب کند به سوى بهشت راه نیابد.
اى ابا ذر! هر که علم را براى فریب مردم تحصیل کند بوى بهشت را استشمام نکند.
اى ابا ذر! چون چیزى از تو بپرسند که ندانى، بگو: «نمی دانم» تا ازعواقب آن آسوده باشى و به آنچه ندانى فتوى مده تا از عذاب قیامت برهى.
اى ابا ذر! جمعى از بهشتیان بر دوزخیان در آیند و از آنها بپرسند: چرا شما جهنمى شُدید که ما از تعلیم و تربیت شما به بهشت در آمدیم؟ جواب دهند: ما به خوبىها امر مىکردیم و خود خوبى نمی کردیم.
اى ابا ذر! حقوق خداوند متعال بیش از آن است که بندگان بتوانند حق همه آنها را اداء کنند و نعمت هاى او بیش از آن است که بندگان شماره توانند کرد؛ ولى صبح و شام در حال توبه باشید.
اى ابا ذر! حقوق پروردگار، بیش از آن است که بندگانش بتوانند ادا کنند. نعمت های خدا ، افزون تر از آن است که بندگان، قدرت شمارش آن را داشته باشند.
ای ابا ذر! تو، در گذشت شب و روز، در حالی به سر می بری که اَجَل ها کم می شود. کارها دقیقاً محفوظ است. مرگ هم ناگهان می رسد. هر زارع و کشتکاری، آنچه را کاشته درو می کند (گندم از گندم بروید، جو ز جو) هرکس به هر چیزی برسد، خداوند عطا کرده، و هرکه از گزند و شرّی محفوظ مانده، خداوند نگهبانش بوده است.
ای ابا ذر! پرهیزکاران، سرورانند و فقها، رهبران هستند. همنشینی با اهل تقوا و فقه، سبب فزونی دانش و دین است. مؤمن، گناهش را همچون صخره ای سنگین می بیند که می ترسد بر سرش بیفتد و کافر، گناه خود را همچون مگسی می بیند که بر بینی اش می گذرد.
ای ابا ذر! هرگاه خداوند، اراده نیکی به بنده ای بکند، گناهانش را همیشه پیش چشمش قرار می دهد و هرگاه خوبی کسی را نخواهد، گناهانش را از یادش می برد.
اى ابا ذر! به خُردى گناه نگاه نکن و لکن عظمت خدایى را که عصیانش کردهاى توجه کن.
اى ابا ذر! مؤمن بر گناهى که کرده از گنجشکى که گرفتار قفس شده (و براى آزادى تقلّا می کند) مضطرب تر و پر هیجانتر است.
اى ابا ذر! هر که عملش با گفتهاش یکى باشد نصیب و بهره خویش را برگیرد و هر که عملش خلاف سخنش باشد به خود ستم روا داشته است.
اى ابا ذر! انسان به واسطه گناهى که می کند از روزى محروم می گردد.
اى ابا ذر! کارى را که به تو هیچ ارتباطى ندارد رها کن و جز به آنچه تو را سود بخشد سخن مگو و زبانت را نگه دار چنان که زر و سیمت را حفاظت مىکنى.
اى ابا ذر! خداوند متعال گروهى را به بهشت مىبرد و چندان که ملال یابند به ایشان عطا مىکند و قومى دیگر در درجات بالاتر فوق آنها منزل می گیرند، دسته اول وقتى ایشان را مىبینند می شناسند و مىگویند: خداوندا اینها دوستان ما بودند که در دنیا با هم بودیم چرا آنها را در مقامى برتر نشاندى؟
جواب آید که: آنها در وقتى که شما سیر بودید گرسنه و روزه دار بودند، و در شب که چشمان شما در خواب خوش بود آنها (به عبادت) بیدار بودند.
اى ابا ذر! خداوند روشنى چشم مرا در نماز قرار داده و نماز را چنان محبوب من ساخته که غذاى لذیذ را براى گرسنه و آب گوارا را در کام تشنه؛ اما گرسنه از غذا سیر شود ولى من از نماز هرگز سیر نمىشوم.
اى ابا ذر! هر که در شبانه روز غیر از نمازهاى واجب 12 رکعت نماز مستحب گزارد خانهاى در بهشت حق واجب اوست.
اى ابا ذر! تو مادام که مشغول نماز مىباشى درب پادشاه جبار و پیروزى را مىکوبى و هر کس باب سلطانى را بکوبد سرانجام به رویش باز گردد.
اى ابا ذر! هیچ مؤمنى به نماز نایستد مگر آن که خوبىها و اجرها بین او تا عرش پراکنده شود و فرشتهاى بر او گماشته شود که بگوید: اى پسر آدم اگر بدانى که چه اجرى براى تو هست از طرف آن که با او در نماز مناجات مىکنى، هرگز از نماز روز نگردانى.
اى ابا ذر! خوشا به حال پرچمداران در قیامت که آن را برداشته بر مردم به سوى بهشت پیشى می گیرند، آنها کسانی اند که در سَحر و غیر سَحر به مساجد مىشتابند.
اى ابا ذر! نماز ستون دین و زبان بزرگ تر است، و صدقه خطا را مىشوید، و زبان بزرگ تر است و روزه سپر از آتش است و زبان بزرگ تر است و جهاد بزرگى و شرف است و زبان بزرگ تر است.
اى ابا ذر! هر درجه بالاتر بهشت نسبت به درجه پائینتر به اندازه بلندى آسمان برترى دارد و گاه بندهاى سر به آسمان بر می دارد نورى بر او می زند که چشمش را خیره می کند در این وقت به فغان آید که این نور چیست؟ پاسخ شنود که این نور برادر مؤمن تو است، پس گِله آغاز کند که خداوندا در دنیا با هم عمل مىنمودیم و چرا مقام او این چنین بر من فزونى دارد، جوابش دهند که عمل او از تو برتر و بهتر بود، بعد به دل وى رضایت داده شود که به مقام خود خشنود باشد.
اى ابا ذر! دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و هیچ مؤمنى در دنیا صبح نکند مگر آن که حزین باشد و چرا حزین نباشد که خداوند به وى بیم داده است که حتما به دوزخ در خواهد آمد ولى وعده بیرون شدن از دوزخ حتمى نیست و در دنیا دچار گرفتاری ها و مصیبت ها و رنج هاى جانگاه مىشود و ستم مىبیند و کمک نمی شود و دل به ثواب خدا بسته و همواره محزون است تا از دنیا جدا شود و آنگاه است که به راحت و مقام ارجمند نایل آید.
اى ابا ذر! خداوند به هیچ عبادتى که بالاتر از حزن طولانى باشد بندگى نشده است.
یا ابا ذر! هر که را علمى داده شده که او را به گریه نیاورد حقیقتاً به او دانشى بىسود داده شده، که خداوند علما را چنین مدح می کند: «آنان که پیش از آن دانش داده شدهاند چون (قرآن و کلمات حق) بر آنها خوانده شود به سجده مىافتند و بینى به خاک مىسایند و می گویند: خداى ما منزه است که وعده او انجام پذیر است، و به سجده افتند و بگریند و بر خشوعشان افزوده گردد.»[4]
یا ابا ذر! هر که مىتواند گریه کند بگرید و هر که نمىتواند گریه کند در دل همواره محزون باشد و حالت گریه بر خود گیرد، که آدم سنگدل از خداى متعال دور است؛ ولى نمىفهمند.
اى ابا ذر! خداوند می فرماید: براى یک بنده، دو بیم و خوف را جمع نمی کنم و نیز وی را دو امن و راحت نمىبخشم. اگر در دنیا از خوف من در امان و فارغ باشد در قیامت گرفتار بیمش سازم و اگر در دنیا از من بترسد از خوف در قیامت در امانش بدارم.
یا ابا ذر! اگر کسى به قدر هفتاد پیغمبر عمل (صالح) دارد باید آنها را به چیزى نشمرد، و همواره در اضطراب باشد که نکند در قیامت نجات نیابد.
یا ابا ذر! بنده گناهکارى را در قیامت مىآوردند و گناهانش را در برابر دیدهاش مىنهند، مىگوید من در دنیا همواره بر این گناه خود ترسان بودم و در نتیجه همین سخن، بخشوده مىگردد.
یا ابا ذر! مردی که به کارهاى خوب خودش تکیه و خاطر جمعى دارد و به نظر خود گناهان صغیره و کوچکى انجام می دهد و (آنها را تا دم مرگ رها نمىکند) در روز قیامت خداوند بر او خشمگین خواهد بود و مرد دیگرى که گناه مرتکب مىشود ولى بعدا آنها را ترک نماید در قیامت در امان خواهد بود.
اى ابا ذر! گاه بندهاى گناه مىکند و بهشت مىرود.
پرسیدم: چگونه یا رسول الله؟
فرمود: گناهش همواره در برابر چشمش مىباشد و از آن توبه می کند و به سوى حق باز می گردد تا به بهشت می رود.
اى ابا ذر! زیرک کسى است که نفس را پَست گرداند و براى پس از مرگ کوشش کند، و عاجز کسى است که از هواى نفس پیروى کند و از خدا آرزوها طلبد.
اى ابا ذر! اول چیزى که از میان امت من برداشته مىشود امانت و خشوع است تا جایى که یک اهل خشوع پیدا نمىکنى.
اى ابا ذر! قسم به آن کس که جانم به دست اوست، اگر دنیا به قدر بال مگسى نزد خدا قیمت داشت به کافرى، شربت آب گوارایى نمی داد.
اى ابا ذر! دنیا و آنچه در آن است ملعون خداست؛ مگر آنچه را که به وسیله آن رضاى خدا به دست آید و براى خدا باشد، و نزد خدا هیچ چیز دشمنتر از دنیا نمىباشد، چون آن را آفرید و از آن روى گردانید و به آن نظر و توجهى نفرمود و تا قیامت نیز نخواهد کرد، و هیچ چیز نزد خدا از ایمان و ترک چیزهایى را که ترک آن را خواسته است محبوب تر نمىباشد.
یا ابا ذر! خداوند متعال به برادرم عیسى وحى کرد: یا عیسى! دنیا را دوست مدار که من آن را دوست ندارم و دل به آخرت ببند که خانه بازگشت تو است (و ابدى می باشد).
یا ابا ذر! جبرئیل همه گنجینههاى دنیا را بر پشت استرى براى من آورد، و به من گفت: که این خزینههاى دنیا است، و قبول آن از ثواب و مقام تو در نزد خداوند نخواهد کاست. گفتم: حبیب من جبرئیل! من به این ها نیازى ندارم که چون سیر باشم خدا را شکر می گویم و چون گرسنه شوم از او غذا مىطلبم.
یا ابا ذر! چون خداوند خواهد به بندهاى نیکى کند و خیر و سعادت را نصیب او گرداند به وى بصیرت در دین و زهد در دنیا و آگاهى به عیوب خویش عطا کند.
یا ابا ذر! هیچ بندهاى در دنیا زاهد نباشد مگر آن که خداوند درخت حکمت را در دلش بنشاند و زبانش را به حکمت گویا کند و او را به عیوب و بیماری هاى دنیا و آرمان هاى آن آگاه سازد و او را به سلامت از دنیا بیرون برد و به بهشت برساند.
یا ابا ذر! چون برادر مسلمان را دیدى که نسبت به دنیا بىرغبت و زاهد است حرف او را گوش ده که به تو حکمت مىآموزد.
گفتم: یا رسول الله! زاهدترین مردم کیست؟
فرمود: آن کس که قبر و پوسیدگى تن در خاک را فراموش نکند و زینتهاى دنیا و اضافه بر ضرورت را رها کند، و جهان باقى ابدى را بر دنیاى فانى برگزیند، و فردا را از عمر خود به حساب نیاورد، و هر آن، چنان پندارد که خواهد مُرد و به سر منزل مردگان خواهد رفت.
اى ابا ذر! خداوند متعال به من وحى نفرموده که مال گرد آورم و لکن وحى فرموده که: خداوند خود را تسبیح گوى و از ساجدین باش، چندان خدا را عبادت کن تا به مقام یقین نایل آیى.
اى ابا ذر! من جامه خشن مىپوشم و بر خاک مىنشینم و انگشت هایم را پس از غذا مى لیسم و بر الاغ برهنه سوار مىشوم و مردم را بر ترک خود مىنشانم (که این ها همه علامت تواضع است) هر کس از روش من رو گرداند از من نیست.
ای ابا ذر! عشق به مال و مقام، از دو گرگ خون خوارى که به آغل گوسفندان زنند و تا صبح از آنها بدرند براى دین انسان خطرناک تر است، بنگر که پس از این واقعهاى از گله گوسفند چه خواهد ماند.
پرسیدم: یا رسول الله! مردم خاضع و فروتن که زودتر از دیگران به بهشت مىروند کسانى هستند که بیشتر به یاد خدا مىباشند؟
فرمود: نه! بلکه فقرای مسلمین، که پاى بر دوش مردم می گذارند (و به سوى بهشت مىروند). خازنان و نگهبانان بهشت به آنها مىگویند که: بمانید تا حساب پس دهید. جواب می دهند که: چه حسابى پس دهیم که به خدا، نه قدرت و منصبى داشتیم که عدل و یا ستم روا داریم و نه مال فراوانى که بخل یا اسراف بکار بریم و لکن خدا را عبادت مىکردیم و دعوت او را اجابت نمودیم.
یا ابا ذر! دنیا دل ها و بدن ها را به خود مشغول می دارد و خداوند از نعمت هاى حلال ما را باز پرسى مىکند تا چه رسد به حرام.
یا ابا ذر! از خداوند خواستهام که رزق دوستان مرا به قدر کفاف قرار دهد و به دشمنانم مال و فرزند بسیار ببخشد.
یا ابا ذر! خوشا به حال زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت، آنان که زمین را نشیمن و خاک را بستر و آب را نوشابه خود ساختند، و کتاب خدا را شعار و دعا را دثار(لباس رویین) خود قرار دادند و دنیا را از خود قیچى کردند و خود را از دنیا جدا ساختند.
یا ابا ذر! کِشت براى آخرت، عمل صالح است و کشت دنیا، مال و فرزند.
یا ابا ذر! خداوند به من خبر داد، که: قسم به عزّت و جلالم که عابدان اجر و مقام گریه را در نیافتهاند که من در اعلاى بهشت بر ایشان کاخى خواهم ساخت که هیچ کس را در آن شریک ایشان قرار نمىدهم.
پرسیدم یا رسول الله! زیرک ترین فرد مؤمنان کیست؟
فرمود: آن کس که بیشتر بیاد مرگ باشد و خود را بهتر براى آن آماده سازد.
یا ابا ذر! چون نور الهى بدل راه یابد دل را وسعت بخشد.
گفتم علامت آن نور چیست؟
فرمود: توجه به جهان ابدى، و کنارهگیرى از دنیاى فریبا، و آمادگى براى مرگ قبل از رسیدن آن.
یا ابا ذر! از خدا بترس؛ ولى براى این که مردم تو را گرامى دارند تظاهر به خداپرستى مکن در حالى که دلت فاسد باشد.
یا ابا ذر! بکوش که در هر کار نیّت صالح داشته باشى حتى در خورد و خواب خود.
اى ابا ذر! خدا را در دل خود بزرگ بدان، نه آنچنان که نادانى، خدا را در نظر مىگیرد چون گرفتار سگى شود به یاد او مىافتد و مىگوید: خدایا این را از من بران، و در پیش خوک می گوید: خدایا! او را رام گردان.
یا ابا ذر! خدا را فرشتگانى است که از خوف او همیشه در حال قیامند و تا نفخ صور سر بر نمی دارند و همى گویند: پاک و منزّهى و ما آن طور که شایسته مقام تو است تو را نمىپرستیم.
یا ابا ذر! اگر کسى عمل هفتاد پیغمبر را داشته باشد از هول قیامت، عمل خود را ناچیز مىبیند که اگر سطلى از آب جوشان دوزخ در شرق عالم ریخته شود، مغز مغربیان به جوش آید، و اگر دوزخ نفس بر آرَد هیچ مَلک و رسولى نماند مگر آن که به زانو در آید و بگوید: خداوندا! به من رحم کن و قیامت چنان است که ابراهیم، اسحاق را از یاد می برد و مىگوید:خداوندا من خلیل توأم، فراموشم مکن.
یا ابا ذر! اگر زنى از بهشت در شبى تیره سر از آسمان دنیا بر آرَد جهان را بهتر از ماه شب چهارده روشن کند، و بوى خوشش به مشام همه مردم زمین برسد، و اگر جامهاى از بهشت به دنیا آید همه از دیدارش دل از دست بدهند، و چشمان از دیدارش خیره گردد.
یا ابا ذر! در تشییع جنازه و به هنگام قرائت قرآن و در وقت جنگ و میدان جهاد، خاموش بمان.
یا ابا ذر! چون به دنبال جنازهاى مىروى عقلت مشغول تفکر و خشوع باشد که تو هم به او ملحق خواهى شد.
یا ابا ذر! نمک نگهدارِ هر چیزى از فساد است؛ ولى اگر نمک فاسد شود چاره و دوایى ندارد، و بدان که دو خوى در شما هست: خنده بىتعجّب و بی جا، و تنبلى بدون فراموشى.
یا ابا ذر! دو رکعت نماز مختصر و با تفکر بهتر است از یک شب نماز بدون حضور قلب.
یا ابا ذر! حق، تلخ و سنگین است، و باطل سبک و شیرین، و چه بسا یک ساعت لذّت و شهوت موجب اندوهى دراز شود.
یا ابا ذر! انسان (در دین خود) کاملا بینا و بصیر نگردد مگر آن که مردم را در راه خدا و انجام وظیفه چون چهارپایان بداند و در عین حال چون بخود مىنگرد، بگوید من از همه کوچکترم.
اى ابا ذر! به حقیقت ایمان نرسى مگر آن که همه مردم را در دینشان، احمق و در دنیاشان، عاقل بدانى.
اى ابا ذر! پیش از آن که به حسابت برسند خود را محاسبه کن، که این محاسبه براى حساب فردایت بهتر است، و پیش از آن که تو را به میزان سنجش نهند خود را بسنج، و خود را براى روز حساب بزرگ آماده کن؛ روزى که هیچ امر پنهانى بر خدا مستور نماند.
یا ابا ذر! از خدا شرم داشته باش، که به خدا من هر گاه به مستراح می روم جامه بر سر مىکشم و از دو فرشتهاى که با من هستند خجالت می کشم
یا ابا ذر! مىخواهى به بهشت بروى؟
گفتم: آرى یا رسول الله پدرم فدایت.
فرمود: آرزوهایت را کم کن و مرگ را جلو و در برابر دیده بدار، و آن طور که باید از خدا شرم داشته باش.
گفتم: یا رسول الله همگى ما از خدا می ترسیم.
فرمود: آن شرم را نمىگویم، و لکن حیاء از خدا این است که مرگ را فراموش نکنى، و شکم را (از حرام) نگهدارى و فکر خود را (از بد اندیشى) حفظ کنى، و هر که مقام عالى آخرت را مىخواهد باید زیور دنیا را رها کند، که اگر چنین باشى به ولایت خدا نایل گشتهاى
یا ابا ذر! دعا براى کار نیک همان قدر کافی است که نمک براى طعام کافی است.
یا ابا ذر! مَثَل آن کس که بدون عمل، دعا مىکند مثل کسى است که بدون کمان، تیر بیندازد.
یا ابا ذر! خداوند به واسطه خوب بودن بندهاى کار فرزند و نوه او را به اصلاح مىآورد و مقام او را در اطرافیان و همسایگان تا زمانى که با آنها است رعایت مىنماید.
یا ابا ذر! خداوند متعال از سه کس به ملائکه می بالد:
کسى که در بیابان بىآب و علفى اذان بگوید و برخیزد و نماز بگزارد، خداوند به ملائکه می فرماید: به این بنده من بنگرید که نماز مىخواند و هیچ کس جز من او را نمىبیند، و هفتاد هزار فرشته نازل مىشوند و پشت سر او نماز مىخوانند و تا فرداى آن روز برایش استغفار مىکنند،
و مردی که شب بر مىخیزد و به تنهایى نماز می خواند و در سجده خوابش مىبرد، خداوند متعال می فرماید: به بندهام بنگرید که روحش نزد من است و بدنش در سجده
و مردی که در میدان جهاد است همه همراهانش فرار کردهاند و او می جنگد تا شهید گردد.
یا ابا ذر! هیچ بندهاى براى سجده من پیشانى بر یکى از نقطههاى زمین نمىنهد مگر آن که آن زمین روز قیامت به سجده او شهادت می دهد و هیچ زمینى نیست که مردمى شب در آن فرود آیند مگر آن که صبحگاه آن زمین بر آنها درود یا لعنت فرستد.
اى ابا ذر! هیچ صبح و شامى نشود مگر آن که نقاط زمین به یکدیگر گویند: اى همسایه من آیا کسى به یاد و ذکر خدا از روى تو گذشته باشد؟ یا سجدهکنندهاى براى خدا پیشانى بر تو نهاده؟ که قسمت هایى از آن جواب دهند:«آرى» و قسمتهایى گویند:«نه» و آن قسمت که جواب مىدهد: «آرى» به جنبش و شادى مىآید که بر همسایهاش برترى یافته.
یا ابا ذر! خداوند متعال چون زمین و درختان را در آن آفرید هیچ درختى نبوده جز آن که بنى آدم از آن سودى می برده، و زمین و درختان همه بر همین منوال بودهاند تا آن که مردم به این کلام کفر آمیز و زشت تکلم کردند که: (خداوند فرزند اختیار کرده)، زمین از این سخن به لرزه آمد و منفعت بعضى از درختان از بین رفت.
یا ابا ذر! زمین بر مرگ مؤمن تا چهل روز مىگرید.
یا ابا ذر! چون بندهاى که در زمین خشک و بىآب و علفى باشد وضو یا تیمم بسازد و اذان گوید و به نماز ایستد، خداوند فرشتگان را فرماید که: پشت سر او صفى چنان طولانى از نماز ببندند که دو طرفش ناپیدا باشد، و با رکوع او به رکوع روند و با سجده او، سجده کنند و بر دعاى او، آمین گویند.
یا ابا ذر! هر که اقامه گوید بدون اذان، جز همان دو ملک موکل او با او نماز نخوانند.
یا ابا ذر! هیچ جوانى نیست که ترک دنیا گوید و جوانى خود را در اطاعت خدا به سر آرَد مگر آن که خداوند اجر هفتاد و دو پیغمبر به او عطا کند.
یا ابا ذر! آن کس که میان جمعى غافل، ذکر خدا گوید چون کسى است که در میان سربازان فرارى به جهاد ادامه دهد.
اى ابا ذر! همنشین خوب، بهتر از تنهایى است، و تنهایى، بهتر از همنشین بد است، و سخن خوب گفتن، بهتر از سکوت است و سکوت از سخن شرّ، بهتر است.
یا ابا ذر! جز با مؤمن منشین، و جز آدم متقى غذاى تو را نخورد و غذاى فاسقان را مخور.
یا ابا ذر! غذاى خود را به کسى ده که براى خدا دوستش دارى و غذاى کسى را بخور که تو را براى خداوند متعال دوست دارد.
یا ابا ذر! خداوند نزد هر سخنگویى، حاضر است، و انسان باید از خدا بترسد و او را در نظر گیرد و بداند که چه مىگوید.
یا ابا ذر! زیادى سخن را رها کن و آن اندازه سخن که حاجت تو را انجام دهد و زندگى تو را اداره کند براى تو کافی است.
یا ابا ذر! براى انسان همین اندازه دروغ کافى است که هر چهمی شنود به زبان آرَد.
یا ابا ذر! هیچ چیز براى زندانى نگهداشتن، بهتر از زبان نیست.
یا ابا ذر! یکى از بزرگداشت هاى خدا، احترام به پیرمرد مسلمان است، و احترام به کسانى که به قرآن، عالم و بدان عاملند، و احترام به سلطان عادل.
یا ابا ذر! کسى که زبانش را نگه ندارد، عملى انجام نداده.
یا ابا ذر! عیب جوى خَلق و مدیحه گو و طعنه زن و ظاهر ساز، مباش.
یا ابا ذر! بنده مادام که اخلاقش بد است مرتباً از خدا دور مىگردد.
یا ابا ذر! کلمه طیّبه صدقه است، و هر قدمى که به طرف نماز بر مىدارى صدقه است.
یا ابا ذر! هر که نداى دعوتکننده خدا (مؤذن) را جواب گوید (و به نماز شتابد) و مساجد را نیکو آباد کند پاداش عمل او بهشت است.
گفتم: پدر و مادرم فدایت یا رسول الله چگونه مساجد را آباد کند؟
فرمود: صدا در آن بلند نکند، و در باطل فرو نرود، و در آن خرید و فروش ننماید و تا در مسجد است لغو را ترک گوید، و اگر نکند در قیامت جز خود را ملامت منماید.
یا ابا ذر! تا در مسجد نشستهاى خداوند به هر نفسى درجهاى در بهشت به تو عنایت مىکند، و ملائکه با تو به نماز مىایستند، و به هر نفسى، ده حسنه برایت مىنویسد و ده گناه از نامهات محو مىسازد.
یا ابا ذر! می دانى که این آیه در چه باره آمده؟ «شکیبایى پیشه کنید و از خدا بترسید، خدا را در نظر داشته باشید تا رستگار شوید.»[5]
گفتم: نه یا رسول اللَّه پدر و مادرم فدایت.
فرمود: پس از نمازى به انتظار نماز دیگر نشستن.
یا ابا ذر! وضو کامل و خوب گرفتن در هواى سرد از کفّارات است، و بسیار به مساجد رفتن، جهاد مىباشد.
یا ابا ذر! خداوند متعال می فرماید: محبوب ترین بندگان نزد من کسى است که به خاطر من با مردم دوستى نماید، و دلش به مساجد بسته باشد، و نیمههاى شب به استغفار برخیزد، اینانند که چون خواهم به مردم زمین عقوبتى فرستم به یاد آنها عقوبت را از ایشان بر می گردانم.
یا ابا ذر! هر نشستنى در مسجد بیهوده است؛ مگر براى سه چیز: نماز خواندن، ذکر خدا، فراگیرى دانش.
یا ابا ذر! به عمل با تقوى بیشتر همّت داشته باش تا به عمل (تنها) که عمل با تقوى کاسته نشود و چگونه عمل مقبول کاسته گردد؟ و حال آن که خداوند متعال می فرماید:« فقط خداوند عمل متقیان را مىپذیرد.»[6]
یا ابا ذر! انسان متقى نخواهد بود مگر آن که از خویشتن حساب کِشد دقیق تر از حساب کشیدن شریکى از شریک خود، تا بداند که لباس و غذا و نوشابهاش از چه ممرّى است، از حرام یا حلال.
یا ابا ذر! هر که خواهد گرامىترین مردم باشد تقوى پیشه کند.
یا ابا ذر! هر که در کسب ثروت بىباک باشد و از هر جا (حلال یا حرام) که رسد ابا نکند خداوند نیز باک نخواهد داشت که از کدام در به دوزخش اندازد.
یا ابا ذر! محبوب ترین شما نزد خدا کسى است که بیشتر به یاد خدا باشد و گرامىترین شما نزد خداوند متقىترین شماست، و نجات یابنده ترین شما از عذاب خدا خائفترین شما است از خدا.
یا ابا ذر! متقیان کسانی هستند که از چیزهایى که از آنها پرهیز لازم نیست پرهیز کنند که به شبههها گرفتار نشوند.
اى ابا ذر! هر که خدا را اطاعت کند ذکر او را گفته؛ اگر چه نماز و روزه و قرائت قرآن او کم باشد.
یا ابا ذر! ملاک و اصل دین، ورع و پارسایى است و سَر دین، اطاعت است.
یا ابا ذر! پارسا باش که عابدترین مردم خواهى بود، و بهترین چیز در دین، ورع است.
یا ابا ذر! فضیلت علم از عبادت بیشتر است، و بدان که اگر چندان نماز گزارید که خمیده شوید، و آن قدر روزه بگیرید که چون نى، لاغر شوید این اعمال سودى نبخشد؛ مگر آن که با ورع و پارسایى همراه باشد.
یا ابا ذر! مردم پارسا و زاهد در دنیا، حقیقتاً از اولیاء الله هستند.
یا ابا ذر! هر که در قیامت بدون سه چیز بیاید زیانکار است.
پرسیدم آنها چیست؟
فرمود: ورع و پارسایى که او را از گناهان حفظ کند، و حلمى که در برابر نادان کارىِ سفیهان او را نگه دارد، و اخلاقى که به وسیله آن با مردم مدارا نماید.
اى ابا ذر! اگر خواهى که قوىترین مردم باشى بر خداى متعال تکیه و توکل کن، و اگر خواهى که گرامی ترین مردم باشى از خدا بترس، و اگر دوست دارى که غنىترین مردم باشى به آنچه نزد خدا است امیدوارتر باش از آنچه در اختیار و در دست تو است.
یا ابا ذر! اگر همه مردم به این آیه عمل کنند خداوند همه آنها را کفایت کند: «هر که تقوى پیشه کند خداوند گشایشى بر او پدید آرَد و از جاى بی گمان به او روزى رساند و هر که به خدا توکل کند خداوند براى او کافى است که خدا هدف و خواسته خود را به انجام مىرساند»[7]
یا ابا ذر! خداى متعال گوید: به عزّت و جلالم هیچ بندهاى خواسته مرا بر خواهش خود مقدم نمی دارد مگر آن که بىنیازیش را در وجودش قرار می دهم و همّتش را متوّجه آخرت می گردانم و آسمان ها و زمین روزیش را به عهده گیرند و تنگى روزى او را بر طرف گردانم، و من براى او برتر از تجارت هر تاجرى باشم.
یا ابا ذر! اگر فرزند آدم از روزى گریزد چنان که از مرگ می گریزد روزى همانند مرگ بىتردید به او خواهد رسید.
یا ابا ذر! می خواهى کلماتى به تو بیاموزم که خداوند به آنها تو را سود دهد؟
گفتم: آرى یا رسول الله!
فرمود: خدا را حفظ کن تا او نیز تو را حفظ کند(یعنى از حدود الهى محافظت نما و آنها را مراعات کن و از حد و مرز الهى خارج نشو) مراقب خدا باش تا همواره او را در جلوى خود بیابى. در راحتى در فکر خدا باش تا در سختى او به یاد تو باشد، و چون حاجتى دارى از خدا بخواه و چون یارى می جویى از خدا بجوى، که قلم آنچه را که تا قیامت شدنى است نوشته است، و اگر همه مردم بکوشند تا نفعى به تو رسانند که خدا مقدر نکرده نخواهند توانست، و اگر بکوشند که ضررى به تو وارد آورند که خداوند مقدر ننموده نخواهند توانست و اگر مىتوانى که با رضا و یقین براى خداى عزّ و جل عمل کنى البته بکن، و اگر نتوانى بدان که در شکیبایى بر ناگواری ها سود نهفته است، و پیروزى در صبر است و گشایش با سختىها است و به دنبال هر سختى، راحتى است.
یا ابا ذر! به غناى خدا بىنیازى بجوى تا خدا تو را بىنیاز کند.
گفتم: آن چیست یا رسول الله؟
فرمود: خوراک صبح و شام است. اگر کسى به روزى الهى قانع باشد، بىنیازترین مردمان است.
یا ابا ذر! خداى متعال فرماید: من از حکیم حرف قبول نمی کنم؛ ولى به همّت و هدف او مىنگرم اگر میل و همّ او در چیزى است که من راضى و خشنود باشم، سکوت او را ثواب حمد می دهم.
یا ابا ذر! خداوند متعال به چهرهها و اموال شما نگاه نمىکند بلکه به دل ها و اعمال شما می نگرد.
یا ابا ذر! تقوى در اینجا است (حضرت اشاره به سینه فرمود).
یا ابا ذر! چهار چیز است که غیر از مؤمن به آن نمىرسد: سکوت که اول عبادت است، فروتنى براى خداى سبحان، و در هر جا به یاد خداى متعال بودن، و کمى ثروت.
یا ابا ذر! همواره در فکر انجام حسنه باش؛ اگر چه به انجام آن نرسى تا از غافلان نوشته نشوى.
یا ابا ذر! هر که اختیار دامن (شهوت جنسى) و دهانش را داشته باشد به بهشت خواهد رفت.
گفتم یا رسول الله ما به گفتههایمان مؤاخذه خواهیم شد؟
فرمود: یا ابا ذر! مگر چیزى جز کشتههاى زبان مردم را به صورت به جهنم مىاندازد؟ که تا خاموش هستى در سلامتى و چون زبان به حرف بگشایى چیزى به نفع یا ضرر تو نوشته مىشود.
یا ابا ذر! گاه کسى در مجلسى کلمهاى مىگوید که مجلسیان را بخنداند و به واسطه همان به قدر زمین تا آسمان به سوى جهنم سقوط مىکند.
یا ابا ذر! واى بر کسى که سخن هاى دروغ می گوید تا مردم را بخنداند. واى بر او! واى بر او! واى بر او!
یا ابا ذر! هر که سکوت کند نجات یابد، بر تو باد به راستگویى، و هرگز کلمهاى دروغ از دهانت بیرون نشود.
گفتم یا رسول اللَّه آن کس که عمدا دروغى گفته توبهاش چیست؟
فرمود: استغفار و نماز پنجگانه گناه آن را مىشوید.
یا ابا ذر! از غیبت بپرهیز، که غیبت از زنا بدتر است.
گفتم چرا یا رسول الله (ص) پدر و مادرم فدایت؟
فرمود: زیرا کسى که زنا می کند و توبه مىنماید خداوند او را می بخشد؛ ولى غیبت بخشوده نشود تا کسى که غیبت او شده راضى گردد.
یا ابا ذر! دشنام به مؤمن، فسق است، و زد و خورد و جنگ با او، کفر است، و خوردن گوشتش از گناهان است، و احترام مال او مثل احترام خون اوست.
گفتم: یا رسول الله (ص) غیبت چیست؟
فرمود: پشت سر برادر مسلمانت چیزى بگویى که بدش بیاید.
گفتم: اگر چه آن چیز در او باشد؟
فرمود: اگر آنچه را که در او است بگویى غیبت است و اگر آنچه در او نیست بگویى تهمت زدهاى.
یا ابا ذر! هر که از غیبت برادر مسلمانى جلو گیرد و از او دفاع کند، بر خداوند عزّ و جل حق است که از آتش نگهش دارد.
یا ابا ذر! هر که پیش او غیبت مسلمانى شود و بتواند او را یارى کند خداى عزّ و جل او را در دنیا و آخرت مدد نماید، و اگر بتواند و او را یارى نکند و از او دفاع ننماید خداوند در دنیا و آخرت او را خوار و بىیاور گزارد.
یا ابا ذر! سخن چین به بهشت نمی رود.
یا ابا ذر! سخن چین در آخرت از عذاب الهى در امان نخواهد بود.
یا ابا ذر! هر که در دنیا دو زبان و دو رو (منافق) باشد در جهنم نیز دو زبانه باشد.
یا ابا ذر! آنچه در مجالس مىگذرد امانت است، و علنى کردن سرّ مسلمان خیانت مىباشد.
یا ابا ذر! در هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه اعمال مردم دنیا به خدا عرضه مىگردد، و براى هر مؤمنى استغفار مىشود مگر براى بندهاى که بین او و برادر مسلمانش کینه باشد، و دستور می رسد که عمل این دو تن را رها کنید تا با هم صلح کنند.
یا ابا ذر! بپرهیز که از برادر مسلمان کناره و قطع رابطه کنى که اعمال تو قبول نخواهد شد.
یا ابا ذر! تو را از کنارهگیرى از برادر مؤمن بر حذر مىدارم و اگر با وى قهر کردى بیش از سه روز طول نکشد که اگر کسى در این حال بمیرد به آتش سزاوارتر است.
یا ابا ذر! هر که دوست دارد مردم در برابرش بایستند جایگاه خود را در جهنم قرار داده.
یا ابا ذر! هر که بمیرد با ذرّهاى تکبر بوى بهشت را نشنود مگر آن که قبل از مرگ توبه کند.
مردى پرسید یا رسول الله من زیبایى و آراستگى را خیلى دوست دارم چنان که می خواهم لباس و کمربند و کفشم قشنگ باشد آیا اشکال دارد؟
فرمود: در دل چگونهاى؟ گفت: دلم به حق عارف است و آرامش دارد.
فرمود: این کبر نیست؛ ولى کبر آن است که حق را رها کنى و روى به غیر حق آورى، و چون مردم را ببینى گمان برى که مال و آبروى هیچ کس به اندازه مال و آبروى تو ارزنده نیست.
یا ابا ذر! بیشتر کسانى که به دوزخ می روند متکبّرانند.
مردى پرسید: یا رسول الله! ممکن است کسى کاملا از کبر پاک شود؟
فرمود: آرى هر که جامه خشن بىارزشى بپوشد و بر الاغ نشیند، و گوسفند بدوشد و با فقرا مجالست کند.[8]
یا ابا ذر! هر که وسایل خانه را خود به دوش کِشد از کبر راحت شود.
یا ابا ذر! هر که از کبر و نخوت، جامهاش به زمین کشیده شود خداوند متعال در قیامت به او نظر نکند.
یا ابا ذر! شلوار مؤمن باید تا نصف ساق باشد و تا غوزک پا نیز اشکال ندارد.
یا ابا ذر! هر که دامنش را بالا برد[9]، و کفش خود را وصله زند، و صورت به خاک نهد از کِبر بِرَهد.
یا ابا ذر! آن که دو جامه دارد، یکى را خود بپوشد و دیگرى را به رفیقش دهد.
یا ابا ذر! مردمى در امت من بیایند و در ناز و نعمت زاییده و بزرگ شوند و همّشان، خور و خواب باشد و چرب زبانى کنند، آنها بدترین امت من هستند.
یا ابا ذر! هر که به پوشیدن لباس زیبا، قدرت داشته باشد و براى فروتنى در پیشگاه حق آن را نپوشد در صورتى که براى آبرو و حیثیت او مضر نباشد و خود را بىآن که مسکنت داشته باشد خوار بدارد، و مالش را در غیر معصیت خرج و انفاق نماید و به بیچارگان و مسکینان کمک کند و با اهل علم و حکمت مجالست نماید، خوش به حال آن که باطنش صالح و ظاهرش نیکو باشد و مردم از شرّ او در امان بمانند، خوش به حال آنکه به علم خود عمل کند و اضافه مال و در آمدش را انفاق نماید، و اضافه بر ضرورت سخن نگوید.
یا ابا ذر! آیا لباس خشن و جامه کهنه براى آن نیست که خود خواهى و فخر فروشى به تو راه نیابد؟
یا ابا ذر! در آخر الزمان مردمى مىآیند که در زمستان و تابستان لباس پشمى مىپوشند و این را وسیله برترى خود بر دیگران مىدانند، که ملائکه زمین و آسمان ها آنها را لعنت خواهند کرد.
یا ابا ذر! مىخواهى از بهشتیان به تو خبر دهم؟
گفتم آرى یا رسول الله!
فرمود: ژولیده غبار آلودى که دو جامه کهنه دارد که مورد توجه و شناسایى مردم نباشد، که اگر این کس خداى را قسم دهد خداوند جوابش دهد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رضى الدین، حسن بن فضل طبرسى ؛ مکارم الأخلاق؛ انتشارات شریف رضى ، قم، چهارم، 1370 ش.
[2] . ورام ابن ابى فراس؛ مجموعة ورام (تنبیه الخواطر)؛ مکتبه فقیه ، قم، اول .
[3] . علامه مجلسى، محمد باقر؛ بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار؛ اسلامیه ، تهران.
[4] . اسراء/108- 109.
[5] .آل عمران/200.
[6] . مائده/30.
[7] . طلاق/2-3 .
[8] . مراد حضرت این است که کارهایی که تکبر را از بین می برد انجام دهد که در آن وقت آن کارها این گونه چیزها بوده است.
[9] . در جاهلیت مردم متکبر و اشراف لباس بسیار بلندی می پوشیدند که دامن آن به زمین ساییده می شد.
پندهای لقمان حکیم (ملقب به ابوالاسود، پدر دانش) به پسرش (باران، ببران/تیگران خورشیدچهر) (برگرفته از مقاله یهسن، دانشنامه اسلام)
فرزندم! سعي كن دوستان زيادي داشته باشي و بدان كه هزار دوست اندك است و يك دشمن هم بسيارفرزندم! به مردم ناسزا مگوي كه آنان را به ناسزا واداري و باعث شوي به خود و پدر و مادرت توهين شود.
فرزندم! مردم را شماتت مكن كه عداوت و كينه تو را در دل خواهند گرفت. نه چندان شيرين باش كه تو را بخورند و نه چندان تلخ باش كه به دورت افكنند.
فرزندم! خدا را بهتر بشناس و خانه دلت را با عشق و محبت او پر كن.
فرزندم! هر گاه دست تو از مال دنيا تهي باشد و نتواني به خويشان و دوستان خود احسان كني، بينديش و اين كمبود مالي را با روي خوش جبران كن.
فرزندم! هر زمان بخواهي كسي را به دوستي برگزيني، نخست از سر آزمايش او را از خود خشمگين ساز و بنگر تا چه واكنشي دارد. اگر از مرز انصاف و انسانيت خارج نشد، او را به ياري بگزين، و گرنه از او بپرهيز.1
فرزندم! نماز به پا دار و امر به معروف و نهي از منكر كن و در برابر مصيبتهايي كه به تو ميرسد، شكيبا باش كه اين از كارهاي مهم است.2
پسرم! به درستي كه دنيا بي مقدار و عمرت كوتاه است.
پسرم! جاهل را رسول و نماينده خود مگير و اگر شخص عاقلي را براي اين كار نمي يابي، پس خود نماينده خود باش.3
پسرم! با بزرگ مشورت نما و از مشورت با كوچك حيا مكن.
پسرم! هنگام برخورد با مردم، پيش از آنكه سخن بگويي، ابتدا سلام كن و با آنان دست بده.
پسر جان! شر با شر خاموش نشود؛ چنان كه آتش با آتش، بلكه شر را خير فرو مينشاند و آتش را آب.
پسرم! به مرگ كسي شادي مكن، گرفتار را مسخره منما و خير خود را دريغ مدار
پسرم! هرگاه خطايي كردي، به دنبالش صدقهاي بده تا شعلهاش را خاموش كند.
پسرم! تا سوارهاي قرآن بخوان، در حال اشتغال به كار ذكر بگو و زمان فراغت به دعا بپرداز.4
هنگامي كه با جمعي مسافرت كردي، در كارهايت با آنها مشورت كن و در صورت آنها تبسم نما. ..! پسرم
1- داود الهامي، لقمان حكيم پدري نمونه، انتشارات شفق، صص 8-10
2- لقمان:17
3- بحار الانوار، ج13، صص420 و 421
4- تفسير نمونه، ج17، صص 47 و 48
بخشی از پندهای بزرگمهر (زرتشت) به انوشیروان (بستور/خورشید چهر جاودانی پسر کوچک زرتشت)
(برگرفته از وبلاگ پَرنیاز، تمدن پر شکوه ایران باستان)
فال نیک باد آن بهتن.بهروان و بهخواسته را.ایدون باد.
1- من بزرکمهر بختگان.دیوان بد شبستان شهر استیگان خسرو و دریگ بد.این یادگار را به یادگاری و نیروی ایزدان و دیگر همه مینویان برای آموزش نیکو و به فرمان داده شد خسرو شاهنشاه برای بهبودن و شایستن فرهنگ آنان که بنابر پذیرفتاری (=پذیرش) ایزدان عالی مقام به نیکو آفرینشی و شایستگی فراز آفریده شده اند کردم (=بوجود آوردم) و به گنج شایگان نهادم.
2- چون همه چیز گیتی گذرا و آشفته و در حال تغییر است.او را نیز که یزدان بپاید به او دهش دهد. کوشش بی رنج او را به فریاد رسد مال ستبر اندوزد و به بزرگترین کار و پادشایی رسد برتری گیرد و نام بزرگ خواهد و به صورت پر آوازه ای به کار افروزش (=گسترش) مان و میهن پردازد او را زندگی دراز و افزایش فرزند و پیوند (باشد).بزرگ امیدی و نیک جهشی در کار و امور او (باشد).(در چنین شرایطی) سود مردمان و پایش نام و کار پادشایی و دیگر امور همه فرخ و در گیتی یکی بر دیگری گواه و همداستان.
3- به صورت خیلی جدی در مورد این چند امر باید بسیار دور اندیش بود و اگر بسیار هم به طور انجامد در درازای صد سال تن به فرجام و پادشایی به نیستی و در درازای چهار صد سال دوده به آشفتگی نام به فراموشی و بی یادی و مان و میهن به ویرانی و آلودگی و ناف و پیوند به فرود تری و نیستی و کوشش وبه بی بری و رنج و بهره به نهیگی و قدرت به حکام زمانه و مال ب هاو ماند که زمان فرخی برای او مقدر شده باشد و چیز فرشگردی ماند و نیاشوبد و فقط اهلایی نام است که فرشگردی است و کنش نیک است که به وسیله هیچکس ربودن نتوان.
4- اکنون از آنجا که مرا کام به کوشش اهلایی ورزیدن و پرهیز از گناه کردن است.ایدون به جز در مواردی که از کنش به فرمایش حکام زمانه و دشپادشاهی ناچارم.گناه را منکرم به میل تا جایشکه مرا دانش دوری جستن باشد.به هستی ایزدان و نیستی دیوان و دین و روان و بهشت دوزخ و محاسبه پس از مرگ (=آمار روز چهارم پس از مرگ) و رستاخیز و تن پسین بی گمانم.مرا به اهلایی و آسایش از هر نیکی گیتی و مینو بر تن و جان و روان کامکارتر است و (پایش) نامم را در گیتی واژه ای (=سخنی) چند بر این یادگار نوشتم که:
5- از مردم کدام فرخ تر؟
6- آنکه بی گناه تر.
7- چه کسی بی گناه تر؟
8-آ نکه بر قانون یزدان راستر بایستد (=استوارتر باشد) و از قانون دیوان به پرهیزد.
9- قانون یزدان کدام و قانون دیوان کدام است؟
10- قانون یزدان بهی و قانون دیوان بدتری است.
11- چه بهی و چه بدتری است؟
12- بهی اندیشه نیک گفتار نیک و کردار نیک و چه اندیشه بد و گفتار بد و کردار بد؟
13- چه اندیشه نیک اندیشه و گفتار نیک و کردار نیک و چه اندیشه بد و گفتار بد و کردار بد؟
14- اندیشه نیک اعتدال در اندیشه و گفتار نیک راستی و کردار نیک رادی است.
15- اندیشه بد افراط در اندیشه (=عدم تعادل در اندیشه) و گفتار بد دروغزنی و کردار بد بخل است.
16- اعتدال در اندیشه رادی راستی افراط در اندیشه بخل و دروغزنی چیست؟
17- اعتدال در اندیشه این که (هر کس) زوال پدیده (های) گیتی را ببیند (و) کام به چیزی برد که از بهر آن تن به مجازات و روان به دوزخ نرسد.
18- رادی این که (کسی) بهره (=حق) تن را از تن (و) بهره (=حق) روان را از روان باز نگیرد.
19- راستی این که (هر کس) نسبت به روان خود راست (=صادقانه) و نا فریبکارانه رفتار کند.
20- افراط در اندیشیدن این که (کسی)گیتی را جایگاه (آرامش) و مینو را نا آرام پندارد و کام بر آن چیز (ی) برد که آشفتگی تن مجازات پاد افره از فرجام آن باشد.
21- بخل این که (کسی) بهره (=حق) تن را از تن و بهره (=حق) روان را از روان باز دارد.
22- دروغزنی این که (کسی) تن به کامه (=شهوت) (و) روان را به فریب وادارد.
23- در بهی چه کسی کامل تر است؟
24- آن که داناتر است.
25- و چه کسی دانا تر است؟
26- آنکه فرجام تن را بداند.دشمن روان را بشناسد (و خود را در) پانیدن خویشتن از دشمن روان و بی بیم داشتن (از آن) بسیار (توانا) داند.
27- فرجام تن چیست (و) آن دشمن (که) دانایان (باید با) توان هر چه بیشتر (آنرا) بشناسد کدام است؟
28- فرجام تن (عبارتست از) آشفتگی کالبد و دشمن روان این چند دروج است که گناگ مینو برای فریفتن و گمراه کردن مردمان در برابر مردمان فراز آفرید.
29- آن دروج کدام و چند است؟
30- آزو نیاز و خشم و رشک و ننگ و شهوت و کین و بوشاسب (=غفلت) و دروج بدعت و تهمت.
31- از این چند دروج کدام ستمگرتر؟
32- آز ناخرسند تر و بی چاره تر است.
33- نیاز آسیب رسانتر و اندوه مند تر است.
34-و خشم بد سلطه تر و ناسپاس تر است.
35- رشک بد کامه تر و بد امید تر است.
36- و ننگ ستیزگر تر است.
37- و شهوت خودخواه تر و آشفتار تر است.
38- و کین سهمگین تر و نا بخشنده تر است.
39- بوشاسب (=غفلت) گاهل تر و فراموشین تر (=فراموشکار تر) است.
40- و دروج بدعت نهفتارتر و فریفتار تر است.
41- و تهمت ناسپاس تر است.
42-....
در وبلاگ فارسی تینا نصایح برگزیده بزرگمهر چنین ذکر شده است:
پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند . مال هم مایه سربلندی و آسایش است ، و هم سبب خواری و پریشانی .
اگر به آیین خرد صرف شود آفریننده شادی و برآورنده نام نیک است ، اما اگر بنهند و نخورند یا چنانکه باید بکار نبرند بهای سنگ و گوهر شاهوار یکی است .
اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ .
توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست .
بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است .
آنکه در طلب کمال است باید خرد ور و با دانش باشد .
به بسیار گفتن آبروی خود مبر .
خوشا به حال پیمان منشانی که وجودشان به پیرایه پاکی و شرم آراسته شده .
اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .
باید پیوسته به پروردگار بی همتا رو آوریم ، در هر کاری او را بینا دانیم و باور کنیم که روزی ده مختار اوست .
آز مایه نگرانی و تشویش خاطر است .
در حق کسی که قدر نیکمردی نشناسد نیکی نشاید .
گشاده دلان بختیارانند .
آسوده حال کسی است که بردبار است .
آن که آرزوی سروری دارد باید هنر بسیار داشته باشد.
هرگز در کژی و کاستی نمی کوبد و جز ره رادی و راستی نمی پوید .
هفت چیز نشان بی خردی است : خشم آوردن بر بی گناه ، بخشش به ناسزاوار ، ناسپاسی به یزدان ، پراکندن راز ، دست زدن به کار ناسودمند ، اعتماد به مردمان نا استوار ، لجاج و ستیهندگی در درغگویی .
کسی که در انجمن خاموش بماند دل آسوده است . هوش و دل و جان از شنیدن و به خاطر سپردن سخن دانندگان توشه می یابد .
هنر خردمند در این است که عیب خویش را دریابد و به رفع آن بکوشد .
چون به کسی اجازه دادی که در حضورتو سخن بگوید بر او درشتی و تندی مکن و بمان تا سخنش را به پایان برد .
چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته می شود .
از دانش آموختن هیچ زمان ناآگاه ممان ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد .
خرد ، آدمی را گرانبهاترین چیز است ، و خداوند خرد در هر دو جهان کامروا و سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد .و اگر این نیز نداشت دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد .
آنکه در آموختن جهد نمی کند هرگز نباید در انجمن دانایان لب به گفتار بگشاید .
دوستان برای نخجیر دشمنان چون تیر و پیکان اند .
در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است .
تن به تن آسانی و کاهلی نباید سپرد . کاری باش و از این راه شادی و آسایش فراهم کن .
چون بخشنده ای با مستحق بخشش و کرم کرد در دل احساس شادی و فرح کند ، و ببالد . اما نیکی کردن به ناسزاوار روا نیست ، چه او هرگز قدر احسان را نمی شناسد و همچنانکه از خار خشک گل نمی روید ، ارج نهادن به نیکی را نمی داند. اگر از گنگی یا کری چیزی بپرسیم دور نیست که به گونه ای پاسخ گوید ، اما نشدنی است که نااهل و ناسزاوار قدر احسان را بشناسد و سپاس گوید .
بد نژادان و بدگوهران اشتباه کار را باید از درگاه خویش براند تا نیکان از گزندشان در امان بمانند .
شهریاری در خور آفرین است که مردمان راستگو و پرهیزگار از او گزند نیابند . و شراندیشان و بدان از بیمش اشتباه و گناه نکنند .
رشک بردن زهر جان است ، و همنشینی و همزبانی با مردمان سخن چین و دو روی پر گزند .
اگر کسی نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته می شود .
خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دلازرده می شود ، هرگز دل نمی بندد .
گرانبهاترین خلعت ایزدی خرد است . اگر زورمندی بی خرد باشد در حقیقت ناتوان و خوار و بی خریدار است .
مرگ نادان به از زندگی اوست .
اگر روزی به چیزی نیازمند شدی به ملک و مال و دیگر اسباب حشمت و بزرگی خویش مناز . به کار و پیشه ای بپرداز که نامت سبک و ننگین نشود .
دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد.
در نظر مردم سخن سنج قدر سخن بیش از گنج است . بزرگمهر بختگان
کوشیدن به کار ناشدنی خلاف خرد است که در آهن به آب رخنه نتوان کرد .
مبادا که از دشمن همزور بیم کنی ، اما اگر در نبرد سستی نمایی نگون بخت و شکسته می شوی .
بیهوده گوی در نظر هیچ کس قدر ندارد . بزرگمهر بختگان
ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد .
آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد .
فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .
برترین دانش ها یزدان پرستی است .
دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر .
دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است .
کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد .
خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد .
اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری .
در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید .
برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .
دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند .
هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود .
کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد .
به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی ، خوار داشتن رای خردمندان ، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها . سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد .
برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست .
فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند .
کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری می جوید . نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است .
اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شیر از آن می هراسد . اگر کوه با همه سنگینی و عظمت و صلابت که وی راست فرمان شاه را سبک دارد تیره رای خیره سری بیش نیست . به هنگام نبرد هوشیار و نگهدار تن خویش باش . چون دشمن در برابر تو ایستاد بر آشفته مشو و تدبیر نیکو کن . دل کسی که خاطر شاه دادگر از او مکدر باشد جایگاه دیو است . هر کس را سرنوشتی مقدر است . یکی روز و شب در طلب سربلندی و سروری به جان می کوشد و بهر ه اش جز خستگی و فرسودگی و نامرادی چیزی نیست . به تعبیر دیگر در کنار چشمه روشن و گوارا تشنه می ماند. از سوی دیگر بی هنری بختیار ، بی آنکه تن به کار و کوشش بسپارد ، روزگار بر او می خندد و از همه گونه آسایش و آرامش برخوردار می گردد . پروردگار چنین خواسته و تدبیر بر تقدیر کارگر نمی افتد .
دانش برترین داده های یزدان پاک است . خردمند همیشه سرور است ، هر که تن درست و نیرو دارد هرگز سخن نادرست نمی گوید . دروغگویان همه بیمار و ناتوان و زبون اند .
آنکه طالب آسایش جان و تن است باید شکیبا و بردبار باشد ، در دوستی و داد و ستد با مردم کژی و کاستی و فریبکاری نکند . چون گناهی از کسی بیند و بر او دست یابد ببخشد ، و کینه خواه و تیز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد .
آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند ، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد .
بخشنده نیکخوی آن کس است که به بخشش جانش را آراسته گرداند . دور از جوانمردی است که بخشنده بر آن کسی که چیزی به او داده یا خیری رسانده منت نهد . ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدی که زر بر سپاه خویش نپراگند ، مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد ، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد ، خردمندی که زود خشم بود ، و به چیز کسان طمع ورزد ، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد ، و آنکه کارگاه و یا بنیادی سترگ را به کاهلی سپارد ، و بی خردی که خردجوی نباشد .
آدمی باید از گناه بپرهیزد ، هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد .
خرد بر سر جان چون افسری تابنده است و مدارا و مهربانی به قدر همسنگ خرد است .
آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است .
روشندل و نکته دان کسی است که سخنان کوتاه و پر معنی بگوید . دل اهل دانش وقتی شاد می گردد که بردبار بوده و مردم بی شرم را به خویش نزدیک نکند .
زورمندترین و پر گزنده ترین اهرمن آز است ، که دیوی است ستمکار و دیر ساز .
خردمند هرگز غم آنچه را از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد . همرزمان هوشیار اختیار کن ، و اگر خصم بر تو تیز گردیداز او برمتاب . اما چون یقین کردی که در برابر او تاب پایداری نداری به جنگ مکوش و با خصم پر توان میاشوب .
در خوردن اندازه نگهدار که پر خوردن مایه زورمندی نیست .
چون دانستی که خدا از خاکت آفریده کردنکشی و خود رایی مکن .
اگر بخردی هرگز گرد بدی مگرد ، که نیکوترین کسان آن بود که بیرون و دترونش پاکیزه و نیک باشد .
دل آدمی بنده آرزوست ، سرشتها یکسان نیست ، هر کس خویی دارد ، و جویا و خواهان چیزی است .
خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نیکخو جهان پر از شادی و شکوه می نماید . بهره خردمندان و امید واران همیشه شادکامی است .
دبیر اگر رایمند و هوشمند باشد ، خط نیکو بنویسد ، کم گو ، پارسا، شکیبا ، با دانش ، راستگوی، وفادار ، و تازه روی باشد شرف همصحبتی فرمانروا را می یابد .
هر که را زر و سیم و خواسته است باید در خرج کردن اندازه نگهدارد ، نه چندان گشاده دست باشد که مدتی کوتاه بی چیز و بینوا گردد ، و نه چندان در نگهداری آن بکوشد و برخود سخت بگیرد که به مال اندوختن و خست طبع منسوب و معروف شود .
هرگز سخنی که خرد نپسندد بر زبان میاور .
دانا هرگز برده و زبون خواسته نمی شود ، و در راه اندوختن مال ، خویش را در تنگی و رنج نمی افگند .اما خصم خرد و روان روشن ، کردار بد است .
شتاب زدگی از سبکساری باشد ، و هر که شتابزده باشد و آهستگی ندارد همواره پشیمان و غمناک باشد ، و مردم سبکسار در چشم مردمان حقیر باشد .
فرو ریزی سلسله های بزرگ از آن جهت است که بر کارهای بزرگ کاردان خُرد و نادان گماشتند ، و دیگر آن که دانش را و اهل دانش را دشمن داشتندی .
خردوران همیشه به راه آزادگان و راستان می روند .
خود رایی و خودبینی ، همه کام و مراد خود طلبیدن و دیگران را نامراد و خوار و زبون خواستن ، راه اهرمن ، و دل به بهی و نیکی سپردن راه یزدان است .
آنکه پیروی خرد است دل به هوس نمی سپارد .
هر که را جان نگهبان تن باشد و خرد به او فرمانروایی کند زندگیش سراسر آسایش و روشنی است.
توانگر راستین کسی است که آز در دلش راه نیافته است .
شاه به دانایی و خاطر نگهداشتن مردمان نامبردار است نه به خودستایی و کبر و خودبینی و بیدادگری .
پرحرف را که دشمن راستی و خصم روان پاک است هرگز نپذیر .
بیزاری بجوی از کسی که دریغش می آید که کسی از نیکی و یاری کس دیگر بهره یابد ، نه دانشور است و نه می خواهد که از دانش دیگران سود جوید .
دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد.
آنکه خشم بر او چیره نشود و بر گنهکار سخت نگیرد از گزند در امان است .
دیو خشم چنان پر جوش و خروش است که هوش و خرد را زبون خویش می کند . دیوی پر آژنگ چهر که به هیچ مهربانی آرام نگیرد .
هر کس از بند آز برهد ، و پیوسته بی نیاز بماند براستی نیکبخت است .
ناسپاس رای و شرم ندارد .
خرد در پیکار با دیوان برنده ترین سلاح ها ااست در برابر شمشیر تیز دیو ، خرد جوش است و جان بدان روشن .
درگاه فرمانروا بسان دریاست ، جوینده ای از دریا ریگ به کف می آورد و دیگری دُر شاهوار .
کسی که بنده گنج و درم نباشد هرگز پراگنده خاطر و دژم نمی گردد .
هیچکس پر آوازه و به نیکی سمر نمی گردد مگر آنکه از بدیها بپرهیزد .
برای رسیدن به هدف و مقصود بهترین راه آن است که از راه راست رو نگر داند و از گناه بپرهیزد ، بی گمان آرام ، و کام و نام نصیبش می شود .
کسی که به آنچه دارد رضا و خرسند است هرگز رنج و تیمار و بدی در دلش راه نمی یابد .
ارزش هر کس به قدر خرد اوست .
مردم خوش منش خویشتن دار همیشه در نظر همگان گرامی اند .
خردمندی که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمی شود .
گیتی همه فسانه و باد است ، و آنچه بر آدمی می گذرد سراسر خواب و خیال را ماند ، آنچنانکه آدم وقتی از خواب بیدار می شود از آنچه به خواب دیده اثر نمی یابد ، تلخیهای و شیرینی های زندگی نیز پایدار نمی ماند .
سخنهای بلند و نیکو را فراموش مکن که سخن بر تخت شاهی تاج است .
خرسندترین آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد .
امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد .
آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نیوشاتر است ، امیدوارترین کسان است .
کسی لیاقت سرفرازی و سروری را دارد که فروتن ، بخشنده باشد ، بکوشد ، بجوید ، با همراهان همدل در طلب دانش و تجربه سفر کند ، و همیشه با همه کس به مدارا و آهستگی رفتار نماید .
کسی که دلش از بیم نداری و بینوایی نلرزد وجودش همیشه لبریز شادی است .
بد خو چنان به رنج اندر است که از زندگانی و تندرستی و خواسته لذت نمی برد .
سنگین ترین چیزها برای آدم بار گناه است .
بهترین خو سازش و آشتی خواهی است .
هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشا باشد ، به آنچه سزاوار است می رسد .
بیهوده گویان پند آموزند ، زیرا هشیاران عیب ایشان را به دیده می نگرند و از بیهوده گویی می پرهیزند .
شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸
نام روستای زیبای آقمشهد شهرستان ساری در رابطه با جنگل سفید اساطیری است
نام این روستا را لابد در اصل از نام ترکی آن آق مئشه (بیشه سفید) گرفته اند. نظر به نام اساطیری جنگل سفید شاهنامه این نام بسیار قابل توجه میگردد یعنی همان جنگلی اساطیری که ویلیام جکسن مستشرق امریکایی جایش را در سوی خراسان سراغ گرفته است. حتی دو بخش تشکیل دهنده این روستا یعنی کلیج خیل و کمر خیل نیز نامهای مرکب فارسی-ترکی می باشند و به ترتیب به معنی مردم دارنده احشام بزرگ و مردم دارنده احشام کوچک می باشند که این معانی با معنی لفظی شهر آمل یعنی محل نگهداری احشام، قرین و مطابق میگردد. وجود جانوری به نام گراز در این مناطق مؤید این معنی است که نام خود منطقه گرگان بزرگ (مازندران و گرگان) در اساس نه به معنی سرزمین گرگها بلکه به معنی سرزمین گرازان (وراژان) است که علی القاعده می توانست به صور گراگان و گرگان تلفظ گردد. در کّل در عهد باستان تقسیم بندی جنگلهای مازندران با دو اصطلاح تم-بیشه (جنگل سیاه و تاریک) و جنگل سفید به جای می آورده اند که به هر دو نام در شاهنامه اشاره شده است. از اینجا مسلم به نظر میرسد که نام اساطیری شاهنامه ای دیو سفید در اساس دیو جنگل سفید بوده است و منظور از آن شانابوشو (مخلوق ایزد نابو) دارای مقام رئیس رئیسان (سپهسالار=ائوروساره) سردار آشوربانیپال که در آغاز حکومت وی- که خود در راه سفر جنگی اش به مصر بود- از سوی او در رأس گروهی از سپاهیان آشوری برای مذاکره و تسلیم خشثریته (=شهریار نیرومند، کیکاوس اوستا و شاهنامه) به مازندران، به مقصد شهر آمل مازندران فرستاده شده بود. این سپاه در زیر حصار شهر آمل توسط آماردان (تپوریان، مازنها) توسط آماردان به فرماندهی آترادات (مخلوق آتش) پیشوای آماردان قتل عام شدند و ایرانیان نخستین دولت مقتدر و ملی خود را در تاریخ تجربه کردند. محبوبیت این سردار به قدری بوده است که تحت القاب گرشاسپ و رستم (هر دو به معنی در هم شکننده ستمگران و راهزنان) تبدیل به قهرمان قهرمانان تاریخ ایران گردیده است. از اینجا ست که پارسیان عهد هخامنشی کورش سوم (فریدون) را پسر واقعی همین آترادات پیشوای مردان میشمردند و مادها فرمانروای محبوب خویش فرائورت (سیاوش)- چنانکه در شاهنامه بر جای مانده است- پرورش دهنده وی به شمار می آوردند. در شاهنامه این حماسه حماسه های ایرانیان تحت عنوان هفتخوان رستم در مازندران و در اوستا سوای فتوحات گرشاسپ در کنار دریای فراخکرت (در اینجا منظور دریای مازندران) در مطلب زیر قید گردیده است ولی این فتح در این قسمت اوستا نه به نام او بلکه به نام فرمانروای مخدوم وی یعنی خشثریته (در حقیقت نام معادلش خشثرو، خسرو) ثبت شده است. چون خشثریته (شهریار نیرومند) و نواده اش هووخشثره (شهریار نیک) در عنوان خشثره (شهریار نیرومند) اشتراک داشته اند و هر دو در روایات ملی مطابق واقعیتهای تاریخی به درستی شکست دهنده دیوان (آشوریان) معرفی شده اند. لذا پیروزی قطعی مادها به رهبری هووخشثره (کی آخسرو، کیخسرو) بر آشوریان تحت رهبری ساراک در خاک آشور با این حماسه در آمیخته است؛ نگارنده قبلاً بر اساس همین پیروزی قطعی مادها بر آشور جایگاه جنگل سفید را همان جنگلهای زاگروس می پنداشت، گرچه میدانستم نبرد پیروزی قطعی ایرانیان بر آشور در این نواحی صورت نگرفته است. نبرد جنگل سفید در اصل همان نبرد دیو جنگل سفید هفتخوان رستم در مازندران، در اطراف شهر آمل بوده است.
دراوستا یشت 15 (رام یشت)، بندهای 31-33 چنین آمده است:
"اَوروَسارَی (یعنی سرور بزرگ، در اصل یعنی شانابوشو، ملقب به رئیس رئیسان) بزرگ در جنگل سپید، در برابر جنگل سپید، در میان جنگل سپید، بر تخت زرّین، بر بالش زرّین، بر فرش زرّین، در برابر بَرسَمِ گسترده با دستان سرشار او را بستود... و از وی خواستار شد: ای اندروایِ زبردست! مرا این کامیابی ارزانی دار که پهلوانِ سرزمین-های ایرانی¬ استوار دارندهء کشور –{کی}خسرو- ما را نکشد؛ که خویشتن را از چنگ کیخسرو بتوانم رهاند. کیخسرو او را برافکند در همهء جنگل ایرانیان. اندروای زبردست، این کامیابی را بدو ارزانی داشت و کیخسرو کامروا شد."
فردوسی در شاهنامه می آورد:
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد نشست اندران نامور بیشه کرد
کجا در جهان کوس خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی
از این دوبیت معلوم میشود آمل در منطقه جنگل درختان تنک (جنگل سفید) قرار داشته و جوارش را جنگلهای پرپشت و تاریک (=ورنه اوستا) پوشانده بوده است. نام کوسی (یعنی سرزمین گراز) بیت دوم نیز مختص مازندران و گرگان (ورازکان یعنی سرزمین گرازان) بوده است. بنابراین نام کاسپی به معنی خورندگان گوشت گراز بوده است. از آنجاییکه دریای مازندران در عهد باستان اساساً به نامهای دریای کاسپی و گرگان خوانده میشده است لذا این سؤال پیش می آید که نام متأخر دوره اسلامی این دریا یعنی خزر در اصل از کلمه خنزیر یعنی خوک و گراز مشتق نبوده است؟
معرفی روستای آقمشهد به قلم اسماعیل علیزاده (از وبلاگ آقمشهد): در اساس روستای زیبای آقمشهد در 35 کیلومتری جنوب شهرستان ساری با طبیعتی بسیار زیبا وچشم اندازهایی متنوع با وسعتی بالغ بر 50000 هکتار،یکی از دیدنی ترین روستاهای بهشت ایران(مازندران) می باشد.
این روستا از دو بخش کلیج خیل و کمرخیل تشکیل شده که نقطه انفصال این دو بخش آبگیری 5 هکتاریست.دو امامزاده به نامهای امام زاده علی اکبر درشمال و امام زاده حاضربن موسی کاظم در جنوب،آب بندان وآبگیر مرکز روستا، چشمه ها وآبشارهای متعدد، حیات وحش متنوع (از جمله پلنگ،خرس، شوکا،گوزن،خرگوش،انواع پرندگان به خصوص سلطان زیباییهای طبیعت؛ قرقاول مازندران و حیوان نجیبی به نام گراز!) تپه های تاریخی با نامهای کیجا قلعه،قلعه اردشیر،قلعه شاه نشین و...از دیگر نقاط دیدنی این روستا می باشند.
متاسفانه با پیشرفت مثلا تکنولوژی،زیستگاه بیشتر حیوانات جنگل وبیشتر از آن خود جنگل در معرض خطر ونابودی است.
دراوستا یشت 15 (رام یشت)، بندهای 31-33 چنین آمده است:
"اَوروَسارَی (یعنی سرور بزرگ، در اصل یعنی شانابوشو، ملقب به رئیس رئیسان) بزرگ در جنگل سپید، در برابر جنگل سپید، در میان جنگل سپید، بر تخت زرّین، بر بالش زرّین، بر فرش زرّین، در برابر بَرسَمِ گسترده با دستان سرشار او را بستود... و از وی خواستار شد: ای اندروایِ زبردست! مرا این کامیابی ارزانی دار که پهلوانِ سرزمین-های ایرانی¬ استوار دارندهء کشور –{کی}خسرو- ما را نکشد؛ که خویشتن را از چنگ کیخسرو بتوانم رهاند. کیخسرو او را برافکند در همهء جنگل ایرانیان. اندروای زبردست، این کامیابی را بدو ارزانی داشت و کیخسرو کامروا شد."
فردوسی در شاهنامه می آورد:
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد نشست اندران نامور بیشه کرد
کجا در جهان کوس خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی
از این دوبیت معلوم میشود آمل در منطقه جنگل درختان تنک (جنگل سفید) قرار داشته و جوارش را جنگلهای پرپشت و تاریک (=ورنه اوستا) پوشانده بوده است. نام کوسی (یعنی سرزمین گراز) بیت دوم نیز مختص مازندران و گرگان (ورازکان یعنی سرزمین گرازان) بوده است. بنابراین نام کاسپی به معنی خورندگان گوشت گراز بوده است. از آنجاییکه دریای مازندران در عهد باستان اساساً به نامهای دریای کاسپی و گرگان خوانده میشده است لذا این سؤال پیش می آید که نام متأخر دوره اسلامی این دریا یعنی خزر در اصل از کلمه خنزیر یعنی خوک و گراز مشتق نبوده است؟
معرفی روستای آقمشهد به قلم اسماعیل علیزاده (از وبلاگ آقمشهد): در اساس روستای زیبای آقمشهد در 35 کیلومتری جنوب شهرستان ساری با طبیعتی بسیار زیبا وچشم اندازهایی متنوع با وسعتی بالغ بر 50000 هکتار،یکی از دیدنی ترین روستاهای بهشت ایران(مازندران) می باشد.
این روستا از دو بخش کلیج خیل و کمرخیل تشکیل شده که نقطه انفصال این دو بخش آبگیری 5 هکتاریست.دو امامزاده به نامهای امام زاده علی اکبر درشمال و امام زاده حاضربن موسی کاظم در جنوب،آب بندان وآبگیر مرکز روستا، چشمه ها وآبشارهای متعدد، حیات وحش متنوع (از جمله پلنگ،خرس، شوکا،گوزن،خرگوش،انواع پرندگان به خصوص سلطان زیباییهای طبیعت؛ قرقاول مازندران و حیوان نجیبی به نام گراز!) تپه های تاریخی با نامهای کیجا قلعه،قلعه اردشیر،قلعه شاه نشین و...از دیگر نقاط دیدنی این روستا می باشند.
متاسفانه با پیشرفت مثلا تکنولوژی،زیستگاه بیشتر حیوانات جنگل وبیشتر از آن خود جنگل در معرض خطر ونابودی است.
جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۸
بررسی نام و نشان قبایل قدیم و جدید کًرد در ارتباط تباری مستقیم آنها با یکدیگر
گوتی ها (کردوخیها؛ کُردها، یعنی مردم پرستنده بزکوهی=شکا، سکا) نیاکان کردان شکاک هستند. ظاهراً این بزکوهی اساطیری همانطوریکه در نقش برجسته دوغو بایزید دیده میشود به صورت نیمه بزکوهی و نیمه پلنگ یا نیمه شیر یا نیمه سگ (خیمری اساطیری یونانیان) مجسم میشده است. به نظر میرسد این بدان دلیل بوده که صور مختلف نام گوتی یا کوتی هم به معنی بزکوهی و هم موجود سگسان بوده است. مفهوم این توتم مشترک سکاها و کوتیان- کیمریان گواه اساس قومی مشترک ایشان است : لغت نامه دهخدا چنین اطلاعاتی را از ناحیه کرچیخ یعنی ولایت حالیه شکاکها (دارندگان توتم نیمه بزکوهی) به دست میدهد:
"کرچیخ . [ ک ُ ](اِخ)
مرکب این کلمه در جغرافیای قدیم ارمنستان اشاراتی در باب ولایت کرچیخ دیده می شود، بنابر قول آدنتس
از دو جزء است : کرتیچ + آیخ و معنی آن کرد است ، چنانکه آترپاتیخ یعنی ساکنان آتروپاتن(آذربایجان). در زمان فوستوس بیزانسی قرن چهارم میلادی ، ولایت کرچیخ بلوکی بوده است نزدیک سلماس و خاک آن میان جولامرک و جزیره ٔ ابن عمر گسترده بوده است . و شامل نواحی زیر می شده است: کردوخ و ولایات ثلاث معروف به کردریخ یا کردیخ و آی توآنخ و آی گرخ و چند محل دیگر. (از کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص 97)."
ماننایی ها (میتانیها)- سورانی ها: ماننا یا میتانی به معنی مردم شراب و شادی که از نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد تا قدرت گرفتن مادها حکومت نیرومندی در سرتاسر شمال بین النهرین و شمال غربی ایران تشکیل داده بودند؛ امروز نامشان در نام لهجه کُردی سورانی (جشن و شادی و سرور) و فرهنگ شراب دوستی علویان منطقه بر جای مانده است. در این رابطه گفتنی است در خبر مسعودی در رابطه با سنن شراب و شادی و ایزد آن نزد کًردان در شمار قبایل کًرد از سورانی و مهرانی نام برده است. سلسله اساطیری پیشدادیان ایران در خونیرث (سرزمین ارابه های خوب) همان میتانیان است که مقر حکومتشان در واشوکانی ( شهر ارابه های خوب) یعنی شهر کردنشین حسیکه کنونی در سوریه است. برای اطلاع از موضوع این همانی پادشاهان میتانی-ماننایی با پادشاهان پیشدادی خونیرث به مقاله اینجانب در این باب مراجعه شود. گفتنی است نام آریائیان کاسی (لُر) و خود نام ماد نیز در این رابطه بوده و به ترتیب به معنی مردم پرستنده الههً سرمست شراب و شادی می باشند.
هوریان-اوراماناتیها: مردمان قفقازی تبار هوری (ماه پرست) که در نامشان بر روی منطقه اورامانات (=سرزمینهای هوریان) باقی مانده است. طبق سنت پرستش دانای سیمیار (پرستنده سین=ماه یا همان هوری) و پیر شالیار (زروان پیر) در این منطقه کردنشین باید اسلاف اصلی مردم این منطقه بوده باشند. در تاریخ باستان هوریان را قبیلهً آریائیان میتانی رهبری می نموده اند. خود میتانیان ایزد میثه (مهر) را به عنوان خدای خورشید و شادی و جنگ و مهر در رأس خدایان دیگر می پرستیده اند. مخلوطی از آئین مهر پرستی آریائیان میتانی و آیین بابلی پرستش ائا و پسرش مردوک در ترکیب با اسلام نزد یزیدیان (پرستندگان چشمه ساران) حفظ شده است. میتانیان و هوریان به همراه مردم بین النهرینیاشنوناک (عبریها، مردم عمران اساطیری تورات و قرآن) و مردم سوریه ای ماری (قوم مریم عمران) در ترکیب اتحادیه قبایل هیکسوس (پادشاهان بیگانه یا شاهان شبان) از حدود اواخر قرن هیجدهم پیش از میلاد یک قرن و نیم مصر سفلی را تصرف نمودند و نام ایزدان قبیله ای خود یعنی میثه (ایزد خورشید و عهد و پیمان) و هوری (ایزد ماه) را تحت نامهای موسی -موسه و هارون در تورات و نزد مصریان از خود به یادگار گذاشتند. جالب است نام آخرین فرمانروای هیکسوسی میثر سفلی یعنی کاموسه (=روح همزاد موسه) و فرعون مصرعلیایی حریف وی اهموسه (=برادر موسه) که هیکسوسها از مصر به سوی فلسطین باز پس رانده است و هر دو نامشان در ترکیبی از نام موسه (میثه، میثره، ایزد مهر) است، بسیار قابل توجه می باشند.
کیمریان - زازا (دملی): مطابق منابع کهن آشوری و یونانی در نیمه اول هزاره اول پیش از میلاد در غرب نواحی کردنشین حالیه که در مجاورت ناحیه کیمریان کاپادوکیه قرار گرفته بود، گروهی از کیمریان (گیمریان، گومریان= پرستندگان خیمریا= نیمه بزکوهی- نیمه سگسان) سکنی گرفته بودند. نام و نشان این مردم را می توان در نام و نشان کُردان زازا (دملی) شناسایی نمود چه در لغتنامه عربی کهن تاج العروس نام زازا به صورت زرزائیه قید شده است که این نام و همچنین نام دیگرشان دملی به معنی دارندگان زبان و گفتار سفت و زمخت و پُر گو هستند. می دانیم که این همچنین معنی لفظی نام قوم ستروخاتیان نیز هست که هرودوت آن را در شمار یکی از شش قوم تشکیل دهنده اتحادیه اقوام ماد آورده است. اگر نام ستروخات را به معنی دارندگان خانه های سفت و سنگی بگیریم در این صورت این نام بیانگر نام کردان کرمانج (خانه سنگی، ساگارتی) است. به هر روی آشکار است که نام گومر (کیمری) مترادف با نام گوتی و کُرد و کردوخ به معنی مردم دارنده توتم خیمریا بوده است. مسلم به نظر میرسد نامهای مترادف ستروخات و زرزائیه از ترجمه عامیانه نام گومر (کیمری) به پُرگو و بسیار گو عاید گردیده است.
گوران-مغان: کرمانشاه مطابق خبر خارس میتیلنی در باب زریادر (گائوماته زرتشت) و خبر کتیبه بیستون به تناوب محل سکونت مگابرن ویشتاسپ و برادرکوچکش زریادر (گائوماته زرتشت مغ) بوده است. می دانیم همین ناحیه محل ترور شدن گائوماته زرتشت توسط داریوش و همراهانش می باشد و دخمه وی نیز همراه با تصویر حاکی شده بلند وی در روستای سکاوند بخش هرسین قرار گرفته است. این امر نشان میدهد که قبیله بزرگی از مغان همانند مغان سمت دشت مغان در همان ناحیه کرمانشاهان سکنی داشته اند. نام گوران (گائو-رئو- ان) را می توان به معنی دارندگان سرودهای دینی با شکوه (=افدستا، اوستا) معنی نمود. مسلم به نظر میرسد نام قرآن به وساطت مردم بین النهرین از نام قبیله روحانی ماد اخذ شده است. چه کُردان سرودهای دینی و ملی کهن خود را هنوز هم گورانی می نامند.
ساگارتیان (دارندگان خانه های سنگی)- دارندگان لهجه کًردی کرمانجی: نظر به محل قیام چیتران تخمه ساگارتی که خود را از تبار فرمانروایان ماد معرفی میکرد و محل دخمه کی خشثرو (هوخشتره، کیخسرو) در دره شهر زور (حوالی سلیمانیه) تردیدی باقی نمی ماند که نام زبان کُردی عمده یعنی کُرمانجی (منسوب خانه سنگی) از نام همین مردم حکومتی قوم ماد پدید آمده است. این نام از نظر معنی و موقعیت جغرافیایی مردم مسما بدان با نام لولوبیان (رعایا و کشاورزان مناطق کوهستانی) در آذربایجان و کردستان ایران عهد باستان مطابقت پیدا می کند. نظر به نام کردان علوی موسوم به فعلی که تقریباً مترادف نام نکوهش بار باطنی (عمادی) نزد اعراب دوره خلفا است؛ به نظر میرسد نام لهجه کردی عمده دیگر کردان یعنی بادینی از تلخیص همین نام باطنی پدید آمده است. در رابطه با خود فرمانروایان بزرگ قوم اصلی و بزرگ ماد یعنی ساگارتیان گفتنی است. نگارنده ضمن کتاب گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران و طی مقالات تکمیلی بعدی، یکی بودن کیانیان با پادشاهان ماد را با دلایل روشن اثبات نموده است.
"کرچیخ . [ ک ُ ](اِخ)
مرکب این کلمه در جغرافیای قدیم ارمنستان اشاراتی در باب ولایت کرچیخ دیده می شود، بنابر قول آدنتس
از دو جزء است : کرتیچ + آیخ و معنی آن کرد است ، چنانکه آترپاتیخ یعنی ساکنان آتروپاتن(آذربایجان). در زمان فوستوس بیزانسی قرن چهارم میلادی ، ولایت کرچیخ بلوکی بوده است نزدیک سلماس و خاک آن میان جولامرک و جزیره ٔ ابن عمر گسترده بوده است . و شامل نواحی زیر می شده است: کردوخ و ولایات ثلاث معروف به کردریخ یا کردیخ و آی توآنخ و آی گرخ و چند محل دیگر. (از کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص 97)."
ماننایی ها (میتانیها)- سورانی ها: ماننا یا میتانی به معنی مردم شراب و شادی که از نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد تا قدرت گرفتن مادها حکومت نیرومندی در سرتاسر شمال بین النهرین و شمال غربی ایران تشکیل داده بودند؛ امروز نامشان در نام لهجه کُردی سورانی (جشن و شادی و سرور) و فرهنگ شراب دوستی علویان منطقه بر جای مانده است. در این رابطه گفتنی است در خبر مسعودی در رابطه با سنن شراب و شادی و ایزد آن نزد کًردان در شمار قبایل کًرد از سورانی و مهرانی نام برده است. سلسله اساطیری پیشدادیان ایران در خونیرث (سرزمین ارابه های خوب) همان میتانیان است که مقر حکومتشان در واشوکانی ( شهر ارابه های خوب) یعنی شهر کردنشین حسیکه کنونی در سوریه است. برای اطلاع از موضوع این همانی پادشاهان میتانی-ماننایی با پادشاهان پیشدادی خونیرث به مقاله اینجانب در این باب مراجعه شود. گفتنی است نام آریائیان کاسی (لُر) و خود نام ماد نیز در این رابطه بوده و به ترتیب به معنی مردم پرستنده الههً سرمست شراب و شادی می باشند.
هوریان-اوراماناتیها: مردمان قفقازی تبار هوری (ماه پرست) که در نامشان بر روی منطقه اورامانات (=سرزمینهای هوریان) باقی مانده است. طبق سنت پرستش دانای سیمیار (پرستنده سین=ماه یا همان هوری) و پیر شالیار (زروان پیر) در این منطقه کردنشین باید اسلاف اصلی مردم این منطقه بوده باشند. در تاریخ باستان هوریان را قبیلهً آریائیان میتانی رهبری می نموده اند. خود میتانیان ایزد میثه (مهر) را به عنوان خدای خورشید و شادی و جنگ و مهر در رأس خدایان دیگر می پرستیده اند. مخلوطی از آئین مهر پرستی آریائیان میتانی و آیین بابلی پرستش ائا و پسرش مردوک در ترکیب با اسلام نزد یزیدیان (پرستندگان چشمه ساران) حفظ شده است. میتانیان و هوریان به همراه مردم بین النهرینیاشنوناک (عبریها، مردم عمران اساطیری تورات و قرآن) و مردم سوریه ای ماری (قوم مریم عمران) در ترکیب اتحادیه قبایل هیکسوس (پادشاهان بیگانه یا شاهان شبان) از حدود اواخر قرن هیجدهم پیش از میلاد یک قرن و نیم مصر سفلی را تصرف نمودند و نام ایزدان قبیله ای خود یعنی میثه (ایزد خورشید و عهد و پیمان) و هوری (ایزد ماه) را تحت نامهای موسی -موسه و هارون در تورات و نزد مصریان از خود به یادگار گذاشتند. جالب است نام آخرین فرمانروای هیکسوسی میثر سفلی یعنی کاموسه (=روح همزاد موسه) و فرعون مصرعلیایی حریف وی اهموسه (=برادر موسه) که هیکسوسها از مصر به سوی فلسطین باز پس رانده است و هر دو نامشان در ترکیبی از نام موسه (میثه، میثره، ایزد مهر) است، بسیار قابل توجه می باشند.
کیمریان - زازا (دملی): مطابق منابع کهن آشوری و یونانی در نیمه اول هزاره اول پیش از میلاد در غرب نواحی کردنشین حالیه که در مجاورت ناحیه کیمریان کاپادوکیه قرار گرفته بود، گروهی از کیمریان (گیمریان، گومریان= پرستندگان خیمریا= نیمه بزکوهی- نیمه سگسان) سکنی گرفته بودند. نام و نشان این مردم را می توان در نام و نشان کُردان زازا (دملی) شناسایی نمود چه در لغتنامه عربی کهن تاج العروس نام زازا به صورت زرزائیه قید شده است که این نام و همچنین نام دیگرشان دملی به معنی دارندگان زبان و گفتار سفت و زمخت و پُر گو هستند. می دانیم که این همچنین معنی لفظی نام قوم ستروخاتیان نیز هست که هرودوت آن را در شمار یکی از شش قوم تشکیل دهنده اتحادیه اقوام ماد آورده است. اگر نام ستروخات را به معنی دارندگان خانه های سفت و سنگی بگیریم در این صورت این نام بیانگر نام کردان کرمانج (خانه سنگی، ساگارتی) است. به هر روی آشکار است که نام گومر (کیمری) مترادف با نام گوتی و کُرد و کردوخ به معنی مردم دارنده توتم خیمریا بوده است. مسلم به نظر میرسد نامهای مترادف ستروخات و زرزائیه از ترجمه عامیانه نام گومر (کیمری) به پُرگو و بسیار گو عاید گردیده است.
گوران-مغان: کرمانشاه مطابق خبر خارس میتیلنی در باب زریادر (گائوماته زرتشت) و خبر کتیبه بیستون به تناوب محل سکونت مگابرن ویشتاسپ و برادرکوچکش زریادر (گائوماته زرتشت مغ) بوده است. می دانیم همین ناحیه محل ترور شدن گائوماته زرتشت توسط داریوش و همراهانش می باشد و دخمه وی نیز همراه با تصویر حاکی شده بلند وی در روستای سکاوند بخش هرسین قرار گرفته است. این امر نشان میدهد که قبیله بزرگی از مغان همانند مغان سمت دشت مغان در همان ناحیه کرمانشاهان سکنی داشته اند. نام گوران (گائو-رئو- ان) را می توان به معنی دارندگان سرودهای دینی با شکوه (=افدستا، اوستا) معنی نمود. مسلم به نظر میرسد نام قرآن به وساطت مردم بین النهرین از نام قبیله روحانی ماد اخذ شده است. چه کُردان سرودهای دینی و ملی کهن خود را هنوز هم گورانی می نامند.
ساگارتیان (دارندگان خانه های سنگی)- دارندگان لهجه کًردی کرمانجی: نظر به محل قیام چیتران تخمه ساگارتی که خود را از تبار فرمانروایان ماد معرفی میکرد و محل دخمه کی خشثرو (هوخشتره، کیخسرو) در دره شهر زور (حوالی سلیمانیه) تردیدی باقی نمی ماند که نام زبان کُردی عمده یعنی کُرمانجی (منسوب خانه سنگی) از نام همین مردم حکومتی قوم ماد پدید آمده است. این نام از نظر معنی و موقعیت جغرافیایی مردم مسما بدان با نام لولوبیان (رعایا و کشاورزان مناطق کوهستانی) در آذربایجان و کردستان ایران عهد باستان مطابقت پیدا می کند. نظر به نام کردان علوی موسوم به فعلی که تقریباً مترادف نام نکوهش بار باطنی (عمادی) نزد اعراب دوره خلفا است؛ به نظر میرسد نام لهجه کردی عمده دیگر کردان یعنی بادینی از تلخیص همین نام باطنی پدید آمده است. در رابطه با خود فرمانروایان بزرگ قوم اصلی و بزرگ ماد یعنی ساگارتیان گفتنی است. نگارنده ضمن کتاب گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران و طی مقالات تکمیلی بعدی، یکی بودن کیانیان با پادشاهان ماد را با دلایل روشن اثبات نموده است.
چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸
تحقیقی دربارۀ اساطیر پیدایی شطرنج و معنی لفظی آن
از سمت راست: فیل، اسب، سرباز، وزیر (فرزین)، رخ (قلعه)، شاه.
برای کلمه شترنج (چترنگ هندوان) در فرهنگنامه ها معانی لفظی غله مخلوط و چهار گروه نظامی را آورده اند که به نظر میرسد از میان نظریه دومی اساسی درست و در حقیقت نیمه درست است. گرچه روایتی عامیانه و متأخر از ابوریحان بیرونی در باب شطرنج، آن را با همان مفهوم غله مربوط میسازد: مطابق روایت ابوریحان بیرونی در داستان پیدایی شطرنج شرهام (دارای روش بُرّا و شکست دهنده) راجه هند به وزیر خود سیسا (معلم) بن دهیر (دانا) متعهد میشود در مقابل اختراع شطرنج دانه های گندم بر اساس محاسبه خاص خود سیسا به وی اهدا کند. در نزد ابوریحان بیرونی خود نام مشابه این پادشاه در داستان ارسال شطرنج توسط دیوشیرم (دارای روش بُرّای خدایگانی) راجه هند به ایران نیز که از برای آزمودن خرد و دانایی ایرانیان دربار انوشیروان صورت گرفته تکرار شده است که گویند بزرگمهر بُختگان هم در برابر آن تخته «نرد» (نیواردشیر / نردشیر) را بساخت و به هندوستان فرستاد؛ داستان روائی این امر در رساله پهلوی ماتیگان چترنگ آمده است، ر . ک: ایران در زمان ساسانیان (کریستن سن)، ترجمه رشید یاسمی.
امّا مسلم به نظر میرسد نام شترنج یا چترنگ در اصل سانسکریتی دیرینه اش از ریشه کلمات چاتوره (دانش و مهارت) و رنگ (گروهها و ستونهای نطام ارتش) یا بر اساس تلفظ ایرانی آن مرکب از کلمات سانسکریتی و اوستایی شاترو (دشمن) و انچ (مات نمودن) ترکیب یافته است که در مجموع آنهامعنی دانش نظامی مات نمودن لشکریان دشمن را بدست می دهند .لذا وجه اشتقاق اول به معنی دانش لشکرکشی و جابجایی نیروهای نظامی در مقابل لشکریان مخاصم است. در تأیید این معنی گفته شده است نام شطرنج در ادبيات سنسكريت نخستين بار در اين اثر آمده. در اين داستان نام شطرنج «شتورنگا» برده شده كه گفتهاند: «اشاره بدو جناح قشون هند مينمايد». در تأیید این معنی واژه رخ در شاهنامه و در اصطلاح شترنج نیز به همین معنی رده، سامانه و صف نظامی است. از اینجا معلوم میشود چرا تیمور لنگ جهانگشا ودارای لشکر جرار شترنج باز ماهری بوده است. وجه اشتقاق دوم با خود اصطلاح کیش (راندن) و مات (تسلیم کردن) در شطرنج مطابق است که مسلم به نظر میرسد از یک معنی لفظی خود شترنج استخراج شده است چه در لغت اوستایی واژه انچ به معانی راندن و دور کردن و مات نمودن است. می دانیم کلمه کیش درفارسی و پهلوی به معنی راندن و دور کردن همچنین به معنی دانش و آیین و روش است. لذا در کّل اگر صورهندی-ایرانی نام شترنج یعنی چترنگ یا شاترو-انچ را مرکب از ریشه های چاتوره (مهارت و دانش اساسی)-یا شاترو (دشمن) و انچ بگیریم (مات کردن) بگیریم راه درستتر و اساسی را رفته ایم و در این صورت آنها در مجموع به معنی دانش مات کردن دشمن خواهند بود.
در شاهنامه فردوسی ضمن اسطورهً شترنج از دو فرمانروا به اسامی جمهور (سّری، مرموز) و برادرش مای (دانا) و پسران ایشان به اسامی گو (جیوا یعنی زنده و فاتح) و طلخند (مغلوب و سرنگون) در سمت شهر سندلی (مرکز "سند= هند اصلی") نام برده شده اند که با توجه به معنی اسامی شان بسیار بعید به نظر میرسد اسامیی تاریخی بوده باشند. گروهی با توجه به شباهت نام مای با نام پادشاه سکایی هند مائوئس خواسته اند داستان پیدایی شترنج را بدین خاندان منسوب بدارند که صحیح نمی نماید.
داستان دانه گندم درخواستی سیسا مطابق گفته ابوریحان بیرونی از این قرار است:
شرهام شاه ، پادشاه هندوستان را وزیری بود که علاوه بر حس فداکاری ، فکری کنجکاو و تصوری خلاقه داشت و بدین سبب نزد شاه منزلتی بس رفیع پیدا کرده بود آن چنان که در کلیه امور بدون مشورت او ، قدمی برنمی داشت نامش سیسابن دهیر بود. وی روزی یکی از نمونه های تصور خلاقه اش را که اختراع شطرنج بود به حضور شاه آورد و اظهار داشت اعلیحضرتا برای آنکه از کار خسته نگردند و آرامش و استراحتی بفرمایند ، سرگرمی موافقی بنام شطرنج خدمتشان معرفی می گردد و شروع به شرح و بسط نمود.
شاه گفت:" وزیر من مرد روشن بین و آزاده ای است که نیازهای حقیقی ما را برای تمام لحظات منظور و ما را خرسند می سازد ، وزیر باید در برابر اختراع خود پاداشی تقاضا نماید ". وزیر گفت:" من هیچگاه در جستجوی امتیازات مادی نبوده و زندگی قهرمانی خود را فقط در راه خدمتگزاری به مردم خواستار بوده ام."
شاه افزود:" ما همیشه از مواهب مشورتی تو برخوردار بوده ایم و چاره ای جز تعیین پاداش خود نخواهی داشت". وزیر گفت:" در اینصورت دستور فرمایند که در خانه اول شطرنج یک دانه و در خانه دوم دو دانه و در سوم ، چهار دانه و به همین نحو هر خانه بعدی را دو برابر قبلی گندم بگذارند". شاه با تعجب از این پیشنهاد به ظاهر غیر معقول و ناچیز ، کیسه بزرگی از گندم طلبیده به نحوی که قرار بود عمل شد ، توده گندمها در برابر چراغهای نورانی قصر به خودنمایی پرداخت ، چون به خانه بیستم رسیدند گندمها تمام شده بود.
شاه در اندیشه فرورفته ، حساب کرد دید وزیرش از او 18446744073709551615دانه گندم که محصول 2000سال دنیای روزبود ، خواسته است." (بر گرفته از مقاله زکاوت وزیر، دکتر رضا پاکنژاد).
درمقاله ابوالفضل خطیبی، فرضیه ای دربارۀ پیدایش شطرنج و ارتباط میان رخ و قلعه می خوانیم: "در شاهنامه داستان پیدایش شطرنج در ضمن داستانی با عنوان « گو و طلخند» در بخش پادشاهی نوشین¬روان(خسرو انوشیروان) آمده است. داستان از این قرار است که پادشاهی به نام جمهور در هند بر هندوان از کشمیر تا مرز چین فرمانروایی می¬کرد. او در حالی که پسر خردسالی به نام گَو داشت، بمرد و پس از او بزرگان کشور برادرِ جمهور به نام مای را که از سوی برادر بر دَنبَر حکمرانی داشت، به پادشاهی برداشتند و او بیوۀ جمهور را نیز به زنی گرفت. پس از مدتی مای نیز در حالی که پسر خردسالی به نام طلخند داشت، درگذشت، در حالی که تلحند ۲ ساله و گو ۷ ساله بود و بزرگان، ادارۀ کشور را به مادر فرزندان جمهور و مای سپردند تا پسران به سنّی برسند که لایق پادشاهی باشند. گو و طلخند بزرگ شدند و هریک جداگانه نزد مادر می¬آمدند که پادشاهی از آنِ کیست و:
بدین مام گفتی که تخت آنِ تست/خردمندی و رای و بخت آنِ تست
به دیگر پسر هم برین¬سان سَخُن/ همی¬راندی تا سَخُن شد کَهُن[1]
گو و طلخند هر کدام گمان می¬کردند مادر می¬خواهد آن دیگری را پادشاهی دهد و هر یک خود را سزاوار پادشاهی می-دانست: گو بدان سبب که بزرگتر و پسر پادشاه اول است و طلخند بدان سبب که پسر بلافصلِ فرمانروای پیشین است. سرانجام اختلاف بالا گرفت و پسران هریک برای خود وزیری برگزیدند و در ایوان شاهی دو تخت نهادند و بر آن بنشستند. بزرگان کشور که در انتخاب یکی از پسران ناتوان بودند، گروهی به گو و گروهی دیگر به طلخند پیوستند. در نتیجه بین گو و طلخند جنگ درگرفت. هریک بر پیلی نشسته جنگ را فرماندهی می¬کرد. سرانجام طلخند چون بسیاری از یارانش را از دست داد واز پیروزی خود ناامید گشت، بر زینِ پیل بمرد. مادر چون خبر یافت، آتشی برفروخت تا خود را بسوزاند، ولی گو سر رسید و مادرش را در آغوش گرفت و بدو گفت که مرا به برادرکشی متهم مکن! طلخند خودش مرد. من برای تو شرح می¬دهم که طلخند چگونه مرد و چنانچه نپذیرفتی، در پیشِ تو خود را به آتش می¬افکنم. پس مادر از گو خواست تا بگوید که طلخند چگونه بر پیل جان داد. گو، موبدان و دانشمندان را از سراسر هند به سندلی، پایتخت خود فراخواند و صحنۀ جنگ و چگونگی مردن طلخند را برای آنان شرح داد و از آنان خواست تا به او بگویند که این ماجرا را چگونه برای مادرش وصف کند که او آرام گیرد.موبدان و دانشمندان تختی چهارگوش از آبنوس ساختند و آن را به صد خانه تقسیم کردند و طبق توصیف گو پیادگان و سواران و پیلان و وزیران هر دو سپاه را که صورتکهای آنها را از ساج و عاج ساخته بودند، بر روی تخت آرایش دادند. بقیۀ ماجرا را از روی شاهنامه بخوانیم:
زمیدان چو برخاست آوازِ کوس/جهاندیدگان خواستند آبنوس
3350یکی تخت کردند ازو چارسوی/دو مردِ گرانمایه و نیک¬خوی
همانند آن کنده و رزمگاه/ به روي اندرآورده رويِ سپاه
بر آن تخت صد خانه کرده نگار/ خراميدنِ لشکر و شهريار
پس آنگه دو لشکر زِ ساج و زِ عاج/ دو شاه سرافراز با فرّ و تاج
پياده پديد اندر او با سوار/ صفت کرده آرايشِ کارزار
3355از اسپان و پيلان و دستورِ شاه/ مبارز که اسپ افگند بر سپاه
همه کرده پيکر بهآيينِ جنگ/ يکي تيز و جنبان، يکي با درنگ
بياراسته شاه قلبِ سپاه/ زِ يك دست فرزانة نيكخواه
اَبَر دست شاه از دورويه دو پيل/ زِ پيلان شده گَرد همرنگِ نيل
دو اشتر برِ پيل كرده بهپاي/ نشانده بر ايشان دو پاكيزهراي
3360به زير شتر در دو اسپ و دو مرد/ كه پرخاش جويند روزِ نبرد
مبارز دو رخ بر دو روي دو صف/ زِ خونِجگر بر لب آورده كف
پياده برفتي زِپيش و زِپس/ كجا بود در جنگ فريادرس
چو بگذاشتي تا سر آوردگاه/ نشستي چو فرزانه بر دستِ شاه
همان نیز فرزانه یک خانه بیش/نرفتی، نبودی ازین شاه پیش
3365سه خانه برفتي سرافراز پيل/ بديدي همه رزمگه از دو ميل
سه خانه برفتی شتر همچنان/بر آوردگاه بر دمان و دنان
همان رفتن اسپ سه خانه بود/ به رفتن يكي خانه بيگانه بود
نرفتي كسي پيشِ رخ كينهخواه/ هميتاختي او همه رزمگاه
هميراند هريك به ميدانِ خويش/ به رفتن نكردي كسي كمّوبيش
3370چو ديدي کسي شاه را در نبرد/ به آواز گفتي که اي شاهْ بَرد
[شه از خانة خويش برتر شدي/ همي تا بر او جايْ تنگ آمدي]
وُزآنپس ببستند بر شاه راه/ رخ و اسپ و فرزين و پيل و سپاه
نگه کرد شاه اندر آن چارسوي/ سپه ديد افگنده پُر چين به روي
از آب و زِ کنده بر او بسته راه/ چپوراست و پيشوپس اندر سپاه
3375شد از رنج و از تشنگي شاه مات/ چنين يافت از چرخِ گردان برات
زِ شطرنجِ طلخند بُد آرزوي/ گَوْ آن شاه آزاده و نيکخوي
هميکرد مادر به بازي نگاه/ پُر از خون دل ازبهرِ طلخند شاه
همه کام و رايش به شطرنج بود/ زِ طلخند جانش پُر از رنج بود
3380هميشه هميريخت خونين سرشک/ بر آن درد، شطرنج بودش بزشک[2]
بدین¬سان شطرنج اختراع شد. خوانندگان علاقه¬مند برای شرح هریک از بیتهای بالا و نیز کل بیتهای داستان، می¬توانند به یادداشتهای بنده مراجعه کنند[3]. نگارنده هنگامی که یادداشتهای این بخش از شاهنامه را می نوشتم، ساعتهای بسیار به تحقیق دربارۀ پیشینۀ تاریخی آن سپری کردم و به ویژه از طریق اینترنت به همه جا سرک کشیدم تا شاید سرنخی به دست آورم. البته به گمانم از این همه کوشش و گشت و گذار دست خالی بازنگشته¬ام. اجازه بدهید نخست این نکته را یادآور شوم که این داستان به واقع یک تراژدی است. نبرد بین دو برادر که هردو خود را سزاوار پادشاهی می¬دانند و در این ادعا به نوعی محق هم هستند. ماجرایی چون مرگ جمهور، جانشینی برادرش مای و مرگ زودهنگام مای و خردسال بودن گو و طلخند، پسران جمهور و مای، البته بسیار نادر است و کمتر روی میدهد. در این شرایط خاص منشأ تراﮊدی تقابل دو گونه مشروعیت پادشاهی است. از بین دو پسر از یک مادر، یکی بزرگتر (گو)، پسر پادشاه ماقبل آخر (جمهور) و دیگری کهتر (طلخند)، پسر پادشاه آخر (مای) کدام یک دارای مشروعیت بیشتری است؟
1- گو مدعی است که چون برادر بزرگتر و پسر پادشاه ماقبل آخر است، به پادشاهی سزاوارتر است. به ویژه بر این نکته تأکید میکند که اگر او در زمان مرگ پادشاه ماقبل آخر، بالغ بود، خود جانشین پدرش میشد و هرگز پادشاهی به مای نمیرسید.
2- طلخند مدعی است که پسر بزرگتر بودن مشروعیت نمیآورد و شایستگی معیار گزینش، جانشین مای است و چون خود پسر پادشاه آخر است، طبق اصل معمول جانشینی در نظام پادشاهی، اوست که سزاوار پادشاهی است. البته طلخند بر نکته اخیر آشکارا تأکید نمیکند، از همین رو خواننده طی خواندن داستان نخست حق را به گو میدهد، به ویژه آنکه طلخند برخلاف گو به یارانش فرمان میدهد تیغهای کینه را برکشند، ولی درنهایت کشته شدن جوان ناکام داستان حس ترحم را در خواننده سخت برمیانگیزد...
[1] . تصحیح نگارنده و جلال خالقی مطلق، بنیاد میراث ایران، نیویورک 1387/2008؛ تهران، مرکز دایرۀ المعارف بزرگ اسلامی 1387، ص323، ب2905-2906.
[2] .همان، ص358-360
[3] . جلال خالقی مطلق، یادداشتهای شاهنامه، بخش سوم و چهارم، بنیاد میراث ایران، نیویورک،2008/1387. ...."
یعقوبی نیز روایتی همسان فردوسی را بیان میکند: "زنی خردمند بر هندوستان فرمانروایی میکرد دشمن به کشور او تاخت و یکی از ۴ فرزند او در جنگ کشته شد. مردم برای آگاه کردن پادشاه، دست به دامان دانشمندی به نام غفلان (غافلگیر کننده) شدند و او شترنگ را پدید آورد که جنگی بدون کُشتار بود. سپس آن را به شاگرد خود یاد داد و در حضور پادشاه با او بازی کرد و در پایان گفت: شاه مات، ملکه به خود آمد و دریافت دیدگاه او چیست. پس به غفلان گفت آیا پسرم کشته شد؟ غفلان گفت تو خود فرمودی. ملکه پس از پایان کار سوگواری از غفلان حاجت خواست، غفلان به قراری که گذشت، گندم خواست و چون کار محاسبه گندم به دشواری کشید، گفت مرا نیازی بدان نیست؛ زیرا (منبع سایت آریاپارس) ".اندکی از دنیا مرا بسنده است
بازگویی فردوسی از درونشُد شترنگ به ایران به احتمال زیاد برپایه ی ماتیکان چترنگ(از آثار پهلوی و ساسانی) به نظم کشیده شده است: فرستاده ی رای، پادشاه هند با هزار بار شتر به درگاه نوشین روان می آید. از پیشکش های شاه هند به پادشاه ایران یک تخت شترنگ هست. فرستاده افزون بر پیشکش کردن هدایا پیام رای را نیز میرساند:
کسی کو به دانش برد رنج بیش ** به فرمای تا تخت شطرنج پیش
نهند و زهر گونه رای آورند ** که این نغز بازی به جای آورند
بدانند هر مهره ای را بنام ** که چون راند بایدش و خانه کدام
پیاده بدانند و پیل و سپاه ** رخ و اسپ و رفتار فرزین و شاه
اگر فرهیختگان و دانشمندان ایرانی توانستند این بازی را یاد بگیرند و از آن سر در بیاورند، همان باژ همیشگی را به بارگاه شاه ایران میفرستیم، اما اگر چنین نشد، چون در دانش و خرد از ما شکست خورده اند، افزون بر اینکه نباید باژی از ما بخواهید که باید به پرداخت باژ به ما نیز تن در دهید، چرا که دانش برتر از هر چیزیست.
انوشیروان یک هفته زمان خواست و پس از آنکه همه بزرگان و اندیشمندان از رمزگشایی بازی درماندند، بُزُرگمهر دانشمند و پُرآوازه، پس از دیدن بازی اینچنین میگوید:
من این نغز بازی به جای آورم *** خرد را برین رهنمای آورم
و چنین میکند پس از یک روز و یک شب به همه ی ریزه کاری های آن پی میبرد در بارگاه انوشیروان به فرستاده ی رای چنین میگوید:
بیاراست دانا یکی رزمگاه * به قلب اندرون ساخته جای شاه
چپ و راست صف برکشیده سپاه ** پیاده به پیش اندورن رزم خواه
هشیوار دستور بر دست شاه ** به رزم اندرونش نماینده راه
بیاراسته پیل جنگی دو سوی ** به جنگ اندرون همگنان کرده روی
وزو برتر اسپان جنگی به پای ** نشانده بر ایشان دو پاکیزه رای
هماورد گشته رخان بر دو روی ** به دست چپ و راست پرخاشجوی
چو بوزرجمهر آن سپه را براند ** همه انجمن در شگفتی بماند
سپس بزرگمهر دانا بازی نَرد را می آراید و تخته نرد برای رای فرستاده میشود و هندوان از رمزگشایی آن در میمانند و باژ همیشگی از هند به دربار انوشیروان سرازیر میشود. ریچارد فرای بدین نتیجه رسیده است که: "شطرنج را برزویه ی پزشک (بزرگمهر)، به همراه شماری نسک سانسکریت از هندوستان به ایران آورده است (منبع سایت آریاپارس).
شطرنج درداستان کهن هندی راوانا- چون توجه شده است كه هندوان به جنگ رغبتي ندارند و آنرا حرام ميدانند ازينرو با انديشه سازندگي شطرنج جور نميآمده اين داستان را سرويليم جونز خاورشناس انگليسي بنياد گذار انجمن آسيائي بنگال از قول پانديتي چنين نقل ميكند:
«در كتابهاي قديم حقوقي هندوان نامي از شطرنج بميان آمده است و مخترع آن زن راوانا پادشاه سرانديب معرفي شده ك هدر هنگام حمله «راما» به پايتخت سرانديل همسرش «راوانا» را بوسيله آن سرگرم نگاهداشته است.»
اين روايت ميخواهد با يك نقلقول قدمت شزرنج را به چهار تا پنجهزار سال پيش برساند ولي معلوم نيست كه اين روايت تا چه اندازه جنبه تاريخي داشته باشد.
اين داستان را عبدالعزيز المظفر نويسنده عرب چنين نقل ميكند:
«راوان پادشاه لانكا در 3800 سال پيش از ميلاد مسيح دلبستگي بسيار به جنگ داشت. زن او مانداداري ميخواست از بسياري محبت بشوهر كاري كند كه از دلبستگي او بجنگ بكاهد ازينرو بساختن بازي مخصوصي كه دو رده سپاهيان را در برابر هم نشان دهد پرداخت تا پادشاه بآن سرگرم شود و نيز گفتهاند مانداداري گروهي از دانشمندان را به ساختن اين بازي واداشت و نام شاتران جاي بر آن نهاد و گفتهاند معني «شاتران» در زبان سنسكريت دشمن و معني «جاي» پيروز شونده ميباشد كه شاتران جاي بمعني پيروز شونده بر دشمن باشد و پادشاه راوان يا راوانا بر راما پيروز گشت.»
اين داستان را بلاقي چنين نقل ميكند:
«پادشاهي به علتي از اسب سواري محروم گشت روزي به حكيمان و مشاوران خود گفت چارهاي بينديشند تا بتواند بيسواري اسب و ياري اسلحه و جنگ و ستيز در برابر صفوف دشمن زورآزمائي كند. حكيمي بنام لجلاج بخانه رفت و بساط شطرنج بهمراه خويش آورد و روش بازي كردن آنرا بپادشاه آموخت پادشاه خرسند گشت و بخ حكيم انعاماتي داد و بقيه زندگانياش را با شطرنج خوش بگذرانيد.
«پس از درگذشت وي ملكه بيوهاش كه باردار بود زمام امور كشور دردست گرفت پس از چندي پسري آورد و اورا شاهبخت ناميد. شاهبخت زير تربيت آموزگاران شايسته بزرگ شد و جاي پدر بگرفت جنگها كرد و پيروز شد ولي درميدان كارزاري كه با حريفي زورمند روبرو بود جان خود را از دست بداد كسي از ميان سرداران و همداهان ياري آن نداشت كه از سرنوشت شاهبخت مادر را آگاه سازد و مادر بسبب ناآگاهي از پسر آرامش و تاب و توان نداشت.
«روزي حكيمي فرزانه نزد ملكه بيوه بار يافت او را دراندوه بسيار ديد انگيزه چنين حالي از وي بپرسيد او نگراني خويش به حكيم گفت حكيم وي را دلداري داد و از هر درسخني گفت تا از شطرنج سخن بميان آمد و ملكه را بدان متمايل ساخت و روش بازي بوي بياموخت ملكه شطرنج را نيك ياد گرفت و در آن بازي ورزيده گشت و بيشتر اوقات بدان اشتغال يافت.
«روزي ملكه با حكيمي كه باو شزرنج آموخته بود سرگرم بازي شطرنج بود حكيم ميباخت و غلبه با ملكه بود كه يكبار از دهان ملكه «شاه مات» شنيده شد حكيم بازي را همانجا متوقف ساخت و بملكه گفت چنين است سرنوشتي كه پسرتان در ميدان جنگ با آن روبرو شده است و بدينترتيب خبر شكست و درگذشت پسرش را بوي داد از آن پس بازي شطرنج در هندوستان متداول گشت.»
چنانكه ديده ميشود اين داستان بچند جور گفته شده و داستان بالا اگرچه يك داستان هندي است اما از نام شاه و چگونگي جنگ و اصطلاح شاه مات معلوم ميشود كه بيشتر يك داستان ايراني است تا هندي و آنگاه افسانهآميز است.
ما ميدانيم كه شاه نزد ايرانيان از ديرباز ارج و گرامي بوده و در بسياري از حماسهها و داستانها و بازيها وارد شده و اينك اساس شطرنج برمات شدن يا شكست است ازينرو به عقايد ايراني نزديكتر است بويژه چنانكه خواهيم ديد در هرجا شطرنج هست اين نام را از ايراني گرفتهاند حتي در زبانهاي هندي و گجراتي و بنگالي و كشميري و ار دو كه در شبه قاره هند و پاكستان از ديرباز رواج داشته است.
نظام اجتماعي آريائيها از ديرباز با جنگاوري و شاه و وزير و سوارنظام و پيادگان و فيل و قلعهكوب و مانند آن ارتباط داشته ازينرو بآساني ميتوان يافت كه زندگاني كدام دسته و مردم آريائي اقتضاي چنين بازي را داشته است. (برگرفته از مقاله شطرنج در داستانهاي ايراني، به قلم: مجيد يكتائي، سایت بهنام)
برای کلمه شترنج (چترنگ هندوان) در فرهنگنامه ها معانی لفظی غله مخلوط و چهار گروه نظامی را آورده اند که به نظر میرسد از میان نظریه دومی اساسی درست و در حقیقت نیمه درست است. گرچه روایتی عامیانه و متأخر از ابوریحان بیرونی در باب شطرنج، آن را با همان مفهوم غله مربوط میسازد: مطابق روایت ابوریحان بیرونی در داستان پیدایی شطرنج شرهام (دارای روش بُرّا و شکست دهنده) راجه هند به وزیر خود سیسا (معلم) بن دهیر (دانا) متعهد میشود در مقابل اختراع شطرنج دانه های گندم بر اساس محاسبه خاص خود سیسا به وی اهدا کند. در نزد ابوریحان بیرونی خود نام مشابه این پادشاه در داستان ارسال شطرنج توسط دیوشیرم (دارای روش بُرّای خدایگانی) راجه هند به ایران نیز که از برای آزمودن خرد و دانایی ایرانیان دربار انوشیروان صورت گرفته تکرار شده است که گویند بزرگمهر بُختگان هم در برابر آن تخته «نرد» (نیواردشیر / نردشیر) را بساخت و به هندوستان فرستاد؛ داستان روائی این امر در رساله پهلوی ماتیگان چترنگ آمده است، ر . ک: ایران در زمان ساسانیان (کریستن سن)، ترجمه رشید یاسمی.
امّا مسلم به نظر میرسد نام شترنج یا چترنگ در اصل سانسکریتی دیرینه اش از ریشه کلمات چاتوره (دانش و مهارت) و رنگ (گروهها و ستونهای نطام ارتش) یا بر اساس تلفظ ایرانی آن مرکب از کلمات سانسکریتی و اوستایی شاترو (دشمن) و انچ (مات نمودن) ترکیب یافته است که در مجموع آنهامعنی دانش نظامی مات نمودن لشکریان دشمن را بدست می دهند .لذا وجه اشتقاق اول به معنی دانش لشکرکشی و جابجایی نیروهای نظامی در مقابل لشکریان مخاصم است. در تأیید این معنی گفته شده است نام شطرنج در ادبيات سنسكريت نخستين بار در اين اثر آمده. در اين داستان نام شطرنج «شتورنگا» برده شده كه گفتهاند: «اشاره بدو جناح قشون هند مينمايد». در تأیید این معنی واژه رخ در شاهنامه و در اصطلاح شترنج نیز به همین معنی رده، سامانه و صف نظامی است. از اینجا معلوم میشود چرا تیمور لنگ جهانگشا ودارای لشکر جرار شترنج باز ماهری بوده است. وجه اشتقاق دوم با خود اصطلاح کیش (راندن) و مات (تسلیم کردن) در شطرنج مطابق است که مسلم به نظر میرسد از یک معنی لفظی خود شترنج استخراج شده است چه در لغت اوستایی واژه انچ به معانی راندن و دور کردن و مات نمودن است. می دانیم کلمه کیش درفارسی و پهلوی به معنی راندن و دور کردن همچنین به معنی دانش و آیین و روش است. لذا در کّل اگر صورهندی-ایرانی نام شترنج یعنی چترنگ یا شاترو-انچ را مرکب از ریشه های چاتوره (مهارت و دانش اساسی)-یا شاترو (دشمن) و انچ بگیریم (مات کردن) بگیریم راه درستتر و اساسی را رفته ایم و در این صورت آنها در مجموع به معنی دانش مات کردن دشمن خواهند بود.
در شاهنامه فردوسی ضمن اسطورهً شترنج از دو فرمانروا به اسامی جمهور (سّری، مرموز) و برادرش مای (دانا) و پسران ایشان به اسامی گو (جیوا یعنی زنده و فاتح) و طلخند (مغلوب و سرنگون) در سمت شهر سندلی (مرکز "سند= هند اصلی") نام برده شده اند که با توجه به معنی اسامی شان بسیار بعید به نظر میرسد اسامیی تاریخی بوده باشند. گروهی با توجه به شباهت نام مای با نام پادشاه سکایی هند مائوئس خواسته اند داستان پیدایی شترنج را بدین خاندان منسوب بدارند که صحیح نمی نماید.
داستان دانه گندم درخواستی سیسا مطابق گفته ابوریحان بیرونی از این قرار است:
شرهام شاه ، پادشاه هندوستان را وزیری بود که علاوه بر حس فداکاری ، فکری کنجکاو و تصوری خلاقه داشت و بدین سبب نزد شاه منزلتی بس رفیع پیدا کرده بود آن چنان که در کلیه امور بدون مشورت او ، قدمی برنمی داشت نامش سیسابن دهیر بود. وی روزی یکی از نمونه های تصور خلاقه اش را که اختراع شطرنج بود به حضور شاه آورد و اظهار داشت اعلیحضرتا برای آنکه از کار خسته نگردند و آرامش و استراحتی بفرمایند ، سرگرمی موافقی بنام شطرنج خدمتشان معرفی می گردد و شروع به شرح و بسط نمود.
شاه گفت:" وزیر من مرد روشن بین و آزاده ای است که نیازهای حقیقی ما را برای تمام لحظات منظور و ما را خرسند می سازد ، وزیر باید در برابر اختراع خود پاداشی تقاضا نماید ". وزیر گفت:" من هیچگاه در جستجوی امتیازات مادی نبوده و زندگی قهرمانی خود را فقط در راه خدمتگزاری به مردم خواستار بوده ام."
شاه افزود:" ما همیشه از مواهب مشورتی تو برخوردار بوده ایم و چاره ای جز تعیین پاداش خود نخواهی داشت". وزیر گفت:" در اینصورت دستور فرمایند که در خانه اول شطرنج یک دانه و در خانه دوم دو دانه و در سوم ، چهار دانه و به همین نحو هر خانه بعدی را دو برابر قبلی گندم بگذارند". شاه با تعجب از این پیشنهاد به ظاهر غیر معقول و ناچیز ، کیسه بزرگی از گندم طلبیده به نحوی که قرار بود عمل شد ، توده گندمها در برابر چراغهای نورانی قصر به خودنمایی پرداخت ، چون به خانه بیستم رسیدند گندمها تمام شده بود.
شاه در اندیشه فرورفته ، حساب کرد دید وزیرش از او 18446744073709551615دانه گندم که محصول 2000سال دنیای روزبود ، خواسته است." (بر گرفته از مقاله زکاوت وزیر، دکتر رضا پاکنژاد).
درمقاله ابوالفضل خطیبی، فرضیه ای دربارۀ پیدایش شطرنج و ارتباط میان رخ و قلعه می خوانیم: "در شاهنامه داستان پیدایش شطرنج در ضمن داستانی با عنوان « گو و طلخند» در بخش پادشاهی نوشین¬روان(خسرو انوشیروان) آمده است. داستان از این قرار است که پادشاهی به نام جمهور در هند بر هندوان از کشمیر تا مرز چین فرمانروایی می¬کرد. او در حالی که پسر خردسالی به نام گَو داشت، بمرد و پس از او بزرگان کشور برادرِ جمهور به نام مای را که از سوی برادر بر دَنبَر حکمرانی داشت، به پادشاهی برداشتند و او بیوۀ جمهور را نیز به زنی گرفت. پس از مدتی مای نیز در حالی که پسر خردسالی به نام طلخند داشت، درگذشت، در حالی که تلحند ۲ ساله و گو ۷ ساله بود و بزرگان، ادارۀ کشور را به مادر فرزندان جمهور و مای سپردند تا پسران به سنّی برسند که لایق پادشاهی باشند. گو و طلخند بزرگ شدند و هریک جداگانه نزد مادر می¬آمدند که پادشاهی از آنِ کیست و:
بدین مام گفتی که تخت آنِ تست/خردمندی و رای و بخت آنِ تست
به دیگر پسر هم برین¬سان سَخُن/ همی¬راندی تا سَخُن شد کَهُن[1]
گو و طلخند هر کدام گمان می¬کردند مادر می¬خواهد آن دیگری را پادشاهی دهد و هر یک خود را سزاوار پادشاهی می-دانست: گو بدان سبب که بزرگتر و پسر پادشاه اول است و طلخند بدان سبب که پسر بلافصلِ فرمانروای پیشین است. سرانجام اختلاف بالا گرفت و پسران هریک برای خود وزیری برگزیدند و در ایوان شاهی دو تخت نهادند و بر آن بنشستند. بزرگان کشور که در انتخاب یکی از پسران ناتوان بودند، گروهی به گو و گروهی دیگر به طلخند پیوستند. در نتیجه بین گو و طلخند جنگ درگرفت. هریک بر پیلی نشسته جنگ را فرماندهی می¬کرد. سرانجام طلخند چون بسیاری از یارانش را از دست داد واز پیروزی خود ناامید گشت، بر زینِ پیل بمرد. مادر چون خبر یافت، آتشی برفروخت تا خود را بسوزاند، ولی گو سر رسید و مادرش را در آغوش گرفت و بدو گفت که مرا به برادرکشی متهم مکن! طلخند خودش مرد. من برای تو شرح می¬دهم که طلخند چگونه مرد و چنانچه نپذیرفتی، در پیشِ تو خود را به آتش می¬افکنم. پس مادر از گو خواست تا بگوید که طلخند چگونه بر پیل جان داد. گو، موبدان و دانشمندان را از سراسر هند به سندلی، پایتخت خود فراخواند و صحنۀ جنگ و چگونگی مردن طلخند را برای آنان شرح داد و از آنان خواست تا به او بگویند که این ماجرا را چگونه برای مادرش وصف کند که او آرام گیرد.موبدان و دانشمندان تختی چهارگوش از آبنوس ساختند و آن را به صد خانه تقسیم کردند و طبق توصیف گو پیادگان و سواران و پیلان و وزیران هر دو سپاه را که صورتکهای آنها را از ساج و عاج ساخته بودند، بر روی تخت آرایش دادند. بقیۀ ماجرا را از روی شاهنامه بخوانیم:
زمیدان چو برخاست آوازِ کوس/جهاندیدگان خواستند آبنوس
3350یکی تخت کردند ازو چارسوی/دو مردِ گرانمایه و نیک¬خوی
همانند آن کنده و رزمگاه/ به روي اندرآورده رويِ سپاه
بر آن تخت صد خانه کرده نگار/ خراميدنِ لشکر و شهريار
پس آنگه دو لشکر زِ ساج و زِ عاج/ دو شاه سرافراز با فرّ و تاج
پياده پديد اندر او با سوار/ صفت کرده آرايشِ کارزار
3355از اسپان و پيلان و دستورِ شاه/ مبارز که اسپ افگند بر سپاه
همه کرده پيکر بهآيينِ جنگ/ يکي تيز و جنبان، يکي با درنگ
بياراسته شاه قلبِ سپاه/ زِ يك دست فرزانة نيكخواه
اَبَر دست شاه از دورويه دو پيل/ زِ پيلان شده گَرد همرنگِ نيل
دو اشتر برِ پيل كرده بهپاي/ نشانده بر ايشان دو پاكيزهراي
3360به زير شتر در دو اسپ و دو مرد/ كه پرخاش جويند روزِ نبرد
مبارز دو رخ بر دو روي دو صف/ زِ خونِجگر بر لب آورده كف
پياده برفتي زِپيش و زِپس/ كجا بود در جنگ فريادرس
چو بگذاشتي تا سر آوردگاه/ نشستي چو فرزانه بر دستِ شاه
همان نیز فرزانه یک خانه بیش/نرفتی، نبودی ازین شاه پیش
3365سه خانه برفتي سرافراز پيل/ بديدي همه رزمگه از دو ميل
سه خانه برفتی شتر همچنان/بر آوردگاه بر دمان و دنان
همان رفتن اسپ سه خانه بود/ به رفتن يكي خانه بيگانه بود
نرفتي كسي پيشِ رخ كينهخواه/ هميتاختي او همه رزمگاه
هميراند هريك به ميدانِ خويش/ به رفتن نكردي كسي كمّوبيش
3370چو ديدي کسي شاه را در نبرد/ به آواز گفتي که اي شاهْ بَرد
[شه از خانة خويش برتر شدي/ همي تا بر او جايْ تنگ آمدي]
وُزآنپس ببستند بر شاه راه/ رخ و اسپ و فرزين و پيل و سپاه
نگه کرد شاه اندر آن چارسوي/ سپه ديد افگنده پُر چين به روي
از آب و زِ کنده بر او بسته راه/ چپوراست و پيشوپس اندر سپاه
3375شد از رنج و از تشنگي شاه مات/ چنين يافت از چرخِ گردان برات
زِ شطرنجِ طلخند بُد آرزوي/ گَوْ آن شاه آزاده و نيکخوي
هميکرد مادر به بازي نگاه/ پُر از خون دل ازبهرِ طلخند شاه
همه کام و رايش به شطرنج بود/ زِ طلخند جانش پُر از رنج بود
3380هميشه هميريخت خونين سرشک/ بر آن درد، شطرنج بودش بزشک[2]
بدین¬سان شطرنج اختراع شد. خوانندگان علاقه¬مند برای شرح هریک از بیتهای بالا و نیز کل بیتهای داستان، می¬توانند به یادداشتهای بنده مراجعه کنند[3]. نگارنده هنگامی که یادداشتهای این بخش از شاهنامه را می نوشتم، ساعتهای بسیار به تحقیق دربارۀ پیشینۀ تاریخی آن سپری کردم و به ویژه از طریق اینترنت به همه جا سرک کشیدم تا شاید سرنخی به دست آورم. البته به گمانم از این همه کوشش و گشت و گذار دست خالی بازنگشته¬ام. اجازه بدهید نخست این نکته را یادآور شوم که این داستان به واقع یک تراژدی است. نبرد بین دو برادر که هردو خود را سزاوار پادشاهی می¬دانند و در این ادعا به نوعی محق هم هستند. ماجرایی چون مرگ جمهور، جانشینی برادرش مای و مرگ زودهنگام مای و خردسال بودن گو و طلخند، پسران جمهور و مای، البته بسیار نادر است و کمتر روی میدهد. در این شرایط خاص منشأ تراﮊدی تقابل دو گونه مشروعیت پادشاهی است. از بین دو پسر از یک مادر، یکی بزرگتر (گو)، پسر پادشاه ماقبل آخر (جمهور) و دیگری کهتر (طلخند)، پسر پادشاه آخر (مای) کدام یک دارای مشروعیت بیشتری است؟
1- گو مدعی است که چون برادر بزرگتر و پسر پادشاه ماقبل آخر است، به پادشاهی سزاوارتر است. به ویژه بر این نکته تأکید میکند که اگر او در زمان مرگ پادشاه ماقبل آخر، بالغ بود، خود جانشین پدرش میشد و هرگز پادشاهی به مای نمیرسید.
2- طلخند مدعی است که پسر بزرگتر بودن مشروعیت نمیآورد و شایستگی معیار گزینش، جانشین مای است و چون خود پسر پادشاه آخر است، طبق اصل معمول جانشینی در نظام پادشاهی، اوست که سزاوار پادشاهی است. البته طلخند بر نکته اخیر آشکارا تأکید نمیکند، از همین رو خواننده طی خواندن داستان نخست حق را به گو میدهد، به ویژه آنکه طلخند برخلاف گو به یارانش فرمان میدهد تیغهای کینه را برکشند، ولی درنهایت کشته شدن جوان ناکام داستان حس ترحم را در خواننده سخت برمیانگیزد...
[1] . تصحیح نگارنده و جلال خالقی مطلق، بنیاد میراث ایران، نیویورک 1387/2008؛ تهران، مرکز دایرۀ المعارف بزرگ اسلامی 1387، ص323، ب2905-2906.
[2] .همان، ص358-360
[3] . جلال خالقی مطلق، یادداشتهای شاهنامه، بخش سوم و چهارم، بنیاد میراث ایران، نیویورک،2008/1387. ...."
یعقوبی نیز روایتی همسان فردوسی را بیان میکند: "زنی خردمند بر هندوستان فرمانروایی میکرد دشمن به کشور او تاخت و یکی از ۴ فرزند او در جنگ کشته شد. مردم برای آگاه کردن پادشاه، دست به دامان دانشمندی به نام غفلان (غافلگیر کننده) شدند و او شترنگ را پدید آورد که جنگی بدون کُشتار بود. سپس آن را به شاگرد خود یاد داد و در حضور پادشاه با او بازی کرد و در پایان گفت: شاه مات، ملکه به خود آمد و دریافت دیدگاه او چیست. پس به غفلان گفت آیا پسرم کشته شد؟ غفلان گفت تو خود فرمودی. ملکه پس از پایان کار سوگواری از غفلان حاجت خواست، غفلان به قراری که گذشت، گندم خواست و چون کار محاسبه گندم به دشواری کشید، گفت مرا نیازی بدان نیست؛ زیرا (منبع سایت آریاپارس) ".اندکی از دنیا مرا بسنده است
بازگویی فردوسی از درونشُد شترنگ به ایران به احتمال زیاد برپایه ی ماتیکان چترنگ(از آثار پهلوی و ساسانی) به نظم کشیده شده است: فرستاده ی رای، پادشاه هند با هزار بار شتر به درگاه نوشین روان می آید. از پیشکش های شاه هند به پادشاه ایران یک تخت شترنگ هست. فرستاده افزون بر پیشکش کردن هدایا پیام رای را نیز میرساند:
کسی کو به دانش برد رنج بیش ** به فرمای تا تخت شطرنج پیش
نهند و زهر گونه رای آورند ** که این نغز بازی به جای آورند
بدانند هر مهره ای را بنام ** که چون راند بایدش و خانه کدام
پیاده بدانند و پیل و سپاه ** رخ و اسپ و رفتار فرزین و شاه
اگر فرهیختگان و دانشمندان ایرانی توانستند این بازی را یاد بگیرند و از آن سر در بیاورند، همان باژ همیشگی را به بارگاه شاه ایران میفرستیم، اما اگر چنین نشد، چون در دانش و خرد از ما شکست خورده اند، افزون بر اینکه نباید باژی از ما بخواهید که باید به پرداخت باژ به ما نیز تن در دهید، چرا که دانش برتر از هر چیزیست.
انوشیروان یک هفته زمان خواست و پس از آنکه همه بزرگان و اندیشمندان از رمزگشایی بازی درماندند، بُزُرگمهر دانشمند و پُرآوازه، پس از دیدن بازی اینچنین میگوید:
من این نغز بازی به جای آورم *** خرد را برین رهنمای آورم
و چنین میکند پس از یک روز و یک شب به همه ی ریزه کاری های آن پی میبرد در بارگاه انوشیروان به فرستاده ی رای چنین میگوید:
بیاراست دانا یکی رزمگاه * به قلب اندرون ساخته جای شاه
چپ و راست صف برکشیده سپاه ** پیاده به پیش اندورن رزم خواه
هشیوار دستور بر دست شاه ** به رزم اندرونش نماینده راه
بیاراسته پیل جنگی دو سوی ** به جنگ اندرون همگنان کرده روی
وزو برتر اسپان جنگی به پای ** نشانده بر ایشان دو پاکیزه رای
هماورد گشته رخان بر دو روی ** به دست چپ و راست پرخاشجوی
چو بوزرجمهر آن سپه را براند ** همه انجمن در شگفتی بماند
سپس بزرگمهر دانا بازی نَرد را می آراید و تخته نرد برای رای فرستاده میشود و هندوان از رمزگشایی آن در میمانند و باژ همیشگی از هند به دربار انوشیروان سرازیر میشود. ریچارد فرای بدین نتیجه رسیده است که: "شطرنج را برزویه ی پزشک (بزرگمهر)، به همراه شماری نسک سانسکریت از هندوستان به ایران آورده است (منبع سایت آریاپارس).
شطرنج درداستان کهن هندی راوانا- چون توجه شده است كه هندوان به جنگ رغبتي ندارند و آنرا حرام ميدانند ازينرو با انديشه سازندگي شطرنج جور نميآمده اين داستان را سرويليم جونز خاورشناس انگليسي بنياد گذار انجمن آسيائي بنگال از قول پانديتي چنين نقل ميكند:
«در كتابهاي قديم حقوقي هندوان نامي از شطرنج بميان آمده است و مخترع آن زن راوانا پادشاه سرانديب معرفي شده ك هدر هنگام حمله «راما» به پايتخت سرانديل همسرش «راوانا» را بوسيله آن سرگرم نگاهداشته است.»
اين روايت ميخواهد با يك نقلقول قدمت شزرنج را به چهار تا پنجهزار سال پيش برساند ولي معلوم نيست كه اين روايت تا چه اندازه جنبه تاريخي داشته باشد.
اين داستان را عبدالعزيز المظفر نويسنده عرب چنين نقل ميكند:
«راوان پادشاه لانكا در 3800 سال پيش از ميلاد مسيح دلبستگي بسيار به جنگ داشت. زن او مانداداري ميخواست از بسياري محبت بشوهر كاري كند كه از دلبستگي او بجنگ بكاهد ازينرو بساختن بازي مخصوصي كه دو رده سپاهيان را در برابر هم نشان دهد پرداخت تا پادشاه بآن سرگرم شود و نيز گفتهاند مانداداري گروهي از دانشمندان را به ساختن اين بازي واداشت و نام شاتران جاي بر آن نهاد و گفتهاند معني «شاتران» در زبان سنسكريت دشمن و معني «جاي» پيروز شونده ميباشد كه شاتران جاي بمعني پيروز شونده بر دشمن باشد و پادشاه راوان يا راوانا بر راما پيروز گشت.»
اين داستان را بلاقي چنين نقل ميكند:
«پادشاهي به علتي از اسب سواري محروم گشت روزي به حكيمان و مشاوران خود گفت چارهاي بينديشند تا بتواند بيسواري اسب و ياري اسلحه و جنگ و ستيز در برابر صفوف دشمن زورآزمائي كند. حكيمي بنام لجلاج بخانه رفت و بساط شطرنج بهمراه خويش آورد و روش بازي كردن آنرا بپادشاه آموخت پادشاه خرسند گشت و بخ حكيم انعاماتي داد و بقيه زندگانياش را با شطرنج خوش بگذرانيد.
«پس از درگذشت وي ملكه بيوهاش كه باردار بود زمام امور كشور دردست گرفت پس از چندي پسري آورد و اورا شاهبخت ناميد. شاهبخت زير تربيت آموزگاران شايسته بزرگ شد و جاي پدر بگرفت جنگها كرد و پيروز شد ولي درميدان كارزاري كه با حريفي زورمند روبرو بود جان خود را از دست بداد كسي از ميان سرداران و همداهان ياري آن نداشت كه از سرنوشت شاهبخت مادر را آگاه سازد و مادر بسبب ناآگاهي از پسر آرامش و تاب و توان نداشت.
«روزي حكيمي فرزانه نزد ملكه بيوه بار يافت او را دراندوه بسيار ديد انگيزه چنين حالي از وي بپرسيد او نگراني خويش به حكيم گفت حكيم وي را دلداري داد و از هر درسخني گفت تا از شطرنج سخن بميان آمد و ملكه را بدان متمايل ساخت و روش بازي بوي بياموخت ملكه شطرنج را نيك ياد گرفت و در آن بازي ورزيده گشت و بيشتر اوقات بدان اشتغال يافت.
«روزي ملكه با حكيمي كه باو شزرنج آموخته بود سرگرم بازي شطرنج بود حكيم ميباخت و غلبه با ملكه بود كه يكبار از دهان ملكه «شاه مات» شنيده شد حكيم بازي را همانجا متوقف ساخت و بملكه گفت چنين است سرنوشتي كه پسرتان در ميدان جنگ با آن روبرو شده است و بدينترتيب خبر شكست و درگذشت پسرش را بوي داد از آن پس بازي شطرنج در هندوستان متداول گشت.»
چنانكه ديده ميشود اين داستان بچند جور گفته شده و داستان بالا اگرچه يك داستان هندي است اما از نام شاه و چگونگي جنگ و اصطلاح شاه مات معلوم ميشود كه بيشتر يك داستان ايراني است تا هندي و آنگاه افسانهآميز است.
ما ميدانيم كه شاه نزد ايرانيان از ديرباز ارج و گرامي بوده و در بسياري از حماسهها و داستانها و بازيها وارد شده و اينك اساس شطرنج برمات شدن يا شكست است ازينرو به عقايد ايراني نزديكتر است بويژه چنانكه خواهيم ديد در هرجا شطرنج هست اين نام را از ايراني گرفتهاند حتي در زبانهاي هندي و گجراتي و بنگالي و كشميري و ار دو كه در شبه قاره هند و پاكستان از ديرباز رواج داشته است.
نظام اجتماعي آريائيها از ديرباز با جنگاوري و شاه و وزير و سوارنظام و پيادگان و فيل و قلعهكوب و مانند آن ارتباط داشته ازينرو بآساني ميتوان يافت كه زندگاني كدام دسته و مردم آريائي اقتضاي چنين بازي را داشته است. (برگرفته از مقاله شطرنج در داستانهاي ايراني، به قلم: مجيد يكتائي، سایت بهنام)
اشتراک در:
پستها (Atom)