پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

رستم تاریخی و اساطیری اصلی همان آترادات پیشوای آماردان است

دکتر بهمن سرکاراتی استاد ما که یادش گرامی باد، در مقاله خود تحت نام "رستم یک شخصیت تاریخی یا اسطوره ای؟" نتیجه میگیرد که رستم (ریشه کن کننده ستمگران) نه گرشاسپ (در هم شکننده راهزنان) است که مارکوارت میگوید و نه گندوفارس (گندآور) در سمت سیستان که هرتسفلد می پندارد. ولی از آنجاییکه نگارنده در طی چهار دهه به طور اختصاصی در تطبیق تاریخ مدون و تاریخ اساطیری و حماسی ایران به تفحص پرداخته ام، بر این باورم که وی اساساَ همان گرساسپ دیوکش کنار دریای فراخکرت (مازندران) است ولی حماسه هایش از گندوفارس پهلوها و پادشاهان بلاش نام (ولخش= بسیار نیرومند و پهلوان) هم متأثر شده است. در واقع رستم هفتخوان مازندران بومی مازندران با مردمی سگپرست (سگیستانی) بوده است. اسم تاریخی وی را همانطور که کتسیاس ذکر نموده است آترادات پیشوای مردان (آماردان) بوده است. که ایرانیان عهد هخامنشی برای ترفیع مقام هر چه بیشتر کوروش او را فرزند همین آترادات پیشوای آماردان، قهرمان بزرگ دوره مادها معرفی می نموده اند. در کتاب آذربرزین نامه هم نام این قهرمان مازندرانی در رابطه آتش به صورت آذر برزین (مخلوق آتش بلندپایه) و نیز به صورت رستم تورگیلی (رستم پهلوان گیلانی) ذکر شده است. در خبر کتاب یهودی- آرامی توویت نام این قهرمان منجی آهیگر (اخگر) قید شده است که این خود از سوی دیگر یادآور نام کاوه آهنگر قهرمان رهایی بخش است که در رابطه با فریدون (کوروش) است. ممنون از دوست عزیز خسرو بهدین که مطلب مربوط به داتام (پهلوان) معاصر اردشیر دوم در اخبار یونانیان باستان را گوشزد کرد. ولی داتام مّد نظر من آن داتام اول- یکی از چهار داتام آخر بحث مربوط به داتام کاریایی- است، چه جالب است که خبر حسن پیرنیا هم در این رابطه با نام و نشان این قهرمان آماردی – گیلی مورد نظر من مطابق است: وی در صفحه 1147 تاریخ ایران باستان به نقل از کوروشنامۀ گزنفون از داتامَ نامی به معنی لفظی مخلوق نیرومند و پهلوان (=رستم) نام می برد که رئیس کادوسیان (گیلانیان) و متحد کوروش (فریدون) بوده است.
واقعه تاریخی حماسی مربوط به رستم/گرشاسپ از این قرار بوده است که مطابق کتیبه ای آشوری، آشوریان در آغاز عهد آشوربانیپال برای تنبیه شورش مادها به رهبری خشتریتی پادشاه کارکاشی (کاشان) و تسلیم وی سردار خویش شانوبوشو رئیس رئیسان را با لشکری به سوی شهر آمل مازندران می فرستند ولی بعد اخبار مربوط به این لشکرکشی به عمد در کتیبه های آشوری مکتوم میگردد در حالی که ماد مستقل شده است. این بدان معنی است که شانابوشو و لشکرش در پای حصار شهر آمل دچار شکست وحشتناکی از آماردان و مادها شده اند و ایران مادی مستقل شده است. از ایران شناسان تنها کسی که برای این کتیبه آشوری نظر خاصی مبذول کرده است، همانا پیراشک محقق چک بوده است. ولی وی نتوانسته است نظر خویش را با استفاده از منابع ملی ایرانی در باب هفتخوان رستم مازندران (نبرد گرشاسپ با دیوان کنار دریای فراخکرت) و آزادی کیکاوس (خشثریتی) به خوبی اثبات نماید؛ به احتمال زیاد وی از اسطوره هفتخوان رستم در مازندران مطلع نبوده است.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۲

معنی نام کُهگیلویه و بویر احمد

معنی کُهگیلویه: کُه= کوه است. گی (درخت، گیاه)-لاویه (به سانسکریت و کُردی یعنی مربوط به لانه و مکان بیرونی) در مجموع یعنی کوهستان جنگلهای طبیعی است. نام لُری آن کر-ککو به کُردی به صورت کر کَکَو یعنی کوه درختان جنگلی است: کر= کوه سخت مرتفع. کَکَو= نوعی درخت جنگلی. گویا گیلویه یعنی درخت جنگلی در منطقه به زالزالک وحشی اطلاق میگردد.
نظر به معنی نام باستانی دیلمون یعنی سرزمین جنگلهای درختان دارای پوست سفید می توان آن را همان ناحیه جنگلی کهگیلویه به شمار آورد. نام قبیله پارسی باستانی دروسی در معنی محتمل مردم جنگلی نیز می تواند اشاره به مردم این منطقه باشد.
نام بویر احمد به صورت بئور همث یعنی همواره ده هزار نفر، یاد آور نام اتابکان هزاراسپی قدیم منطقه است.

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۲

نام و نشان آماردان و داریان و کادوسیان

کنت کورث در باب آماردان (آدمکشان) سمت مازندران و درۀ سفید رود می گوید: "غذای آنها از گوشت حشم شان و نیز از گوشت حیوانات وحشی است. غارهایی در کوه میکنند و آنجا با عیال و اطفالشان زندگی میکنند. از فلاخن به عنوان سلاح و زینت سر استفاده می کنند." در اینکه اینان سنت غارنشینی داشته و از سلاح فلاخن استفاده می نموده اند، با ساگارتیانِ (غارنشینانِ) قداره بند سمت کردستان مشترک بوده اند که اینان خود در برخی منابع تحت نام مردان (آدمکشان) ظاهر میشوند.
از آنجائیکه لولوبیان باستانی کردستان هم همان البسه ارخالق کاسپی ها را داشته اند و نامشان به صورت لولوپی در زبان سانسکریت به معنی ویرانگر می باشد، لذا می توان نتیجه گرفت اینان اسلاف همان مردمی هستند که بعداَ در منطقه کردستان تحت نامهای ساگارتی (غارنشین)، ستروخات (خانه سنگی)، کیرتی (قداره بند) و مرد (آدمکش) خوانده شده اند و نیاکان کردان سورانی (شمشیر بندان) هستند.
نام اسلاف دیلمیان (دارندگان سلاح نیزه و چوبدستی) مطابق داریان منابع کهن یونانی یعنی دارندگان درخت و چوب و نیزه هستند که این مفاهیم خود از سوی دیگر همچنین ارتباط دارند با نام گیلانیها (گیه- لانها) که به معنی مردم مناطق جنگلی هستند.
نام کادوسیان را با توجه به سنت سگپرستی ایشان می توان مرکب گرفت از کَئیتی اوستایی (=کاتی/ کادو یعنی دوستدارنده) و سَی (یکی از اشکال واژۀ سگ در زبان کُردی). لذا اینان باید نیای تاتها باشند که صوری از نامشان در زبان کُردی به معنی منسوبین به سگ می باشد. چه اشکالی از واژۀ تات به صورتهای توته و توت در کُردی به معنی سگ و کلمه ای برای راندن سگ به کار می رود.

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۲

معنی نام کوروش بر اساس فرهنگ لغات کُردی

واژۀ کور در زبان کُردی به معنی بُزنر دو ساله، ژرف و کوه بلند آمده است. به دلایل زیر این مفاهیم در ارتباط با مفاهیم نام کوروش هستند:
بُز نر دو ساله و کوه: واژۀ کوروشک در پهلوی به معنی نوعی میش بزرگ آمده است (فرهنگ لغات پهلوی صفحه 342) و دانیال نبی، کوروش را در رؤیای خویش به صورت قوچ وحشی / بُز[کوهی] شاخزن (ذوالقرنین) می بیند. کلمۀ کور در زبان سومری هم به معنی کوه است. بنابراین کورو در زبانهای ایرانی به معنی منسوب به کوه به سادگی می توانست به معنی بُز کوهی/ قوچ وحشی گرفته شود که در لغت پهلوی کوروش-ک شاهد آن هستیم. جالب است یک پادشاه عیلامی که در بین سالهای 2550 -2600 بر اور پیروز شده است کوریشّک نام داشته است.
[آب] ژرف: کلمۀ فارسی کُوره به معنی سیلاب و واژۀ بلوچی کور به معنی رود کوهستانی و اصطلاح آب کُّر (آب دارای حجم و عمق کافی) است. لابد با توجه به همین معنی است که آستیاگ در رؤیای خویش دختر خود ماندانای باردار به کوروش را در حالی می بیند چندان از شکم وی آب برفت که آب همه جا را فرا گرفت. لابد بر این اساس است که ریشه نام شخصیت اوستایی مشابه وی ثرَاِ تَئونه به صورت ثرَاُته به معنی رود آب آمده است.
به سبب شباهت علامت حروف پهلوی "او" و "ای" کوروشک را کوریشک هم خوانده اند. مهرداد بهار در کتابهای بندهش و پژوهشی در اساطیر ایران آن را به صورتهای کوروشک، کوریشک، کوریشَگ و کوروشه آورده است. توصیفی که کتابهای پهلوی از کوروشک / کوریشک آورده اند با قوچ وحشی خواب دانیال کاملاً همخوانی دارد: " در خواب دیدم که نزدیک نهر اولا هستم و قوچی در برابر آن ایستاده دو شاخ داشت یکی از شاخها از دیگری بلندتر بود و آن قوچ را به سمت مغرب و شمال و جنوب شاخ زنان؛ و هیچ حیوانی در مقابلش مقاومت نتوانستی کرد." در بخش نهم بندهش در مورد کوروشک می خوانیم: "کوروشک میش اسب مانند شاخی بزرگ و یک کوپه (شاخ کوتاه حجامتی) دارد و او را به بارگی گیرند". مهرداد بهار می افزاید در گزیده های زادسپرم گفته شده میش کوروشک نه چون یک اسب بلکه باید گوسفندی بزرگ بوده باشد: "در شب، بهمن و سروش اهلا، میش کوروشک شیرپستان را به کنام گرگ (غارگرگان) بردند. او تا روز گواره گواره شیر به کودک (زرتشت) می داد. در بامداد مادر زرتشت بدان امید که استخوان وی را از کنام بیرون بیاوردن، ممکن باشد، به آن جای شد و کوروشک بیرون آمد، فراز دوید؛ مادر اندیشید که گرگ است."

جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲

ریشه و معنی نام زبان دری و دو تیرۀ بزرگ کُرد

احتمال زیادی دارد که زبان دربیکی و دری گرچه زبان قبایل قوم سکایی و پارسی بزرگ واحد دروپیکیان (دربیکان) بوده اند و سرانجام هم زبان دربیکی و دری ساسانی هر دو تحت نام دری خوانده شده اند، از نظر ریشه لغوی کاملاَ با هم مطابق نبوده اند؛ چه کلمۀ بلوچی دریک به معنی جست و خیز کننده مطابق با کلمه کُرد در زبان سانسکریت درست به همین معنی، یادآوری ویژگی بزکوهی، توتم مشترک نیاکان سکایی کُردان کردوخی و ساسانیان بوده اند. لابد از همین جاست که طبری و ابن اثیر در خطاب اردوان پنجم اشکانی به اردشیر بابکان ساسانی آورده اند: "ای کُرد نژاد که در چادر کُردان بزرگ شده ای که تو رارخصت داد که تاج بر سر گذاردی؟". در واقع فردوسی هم در رابطه با همین توتم بزکوهی کُردان کردوخی است که نسل کُردان با توتم بُزان (در واقع بُزان کوهی) ربط داده است. چون در مورد نام کُرد قابل تذکر است که دو گروه سورانی (شمشیر بند) و کُرمانجی (خانوار دارنده توتم بُزکوهی) در عهد باستان دو نام مشابه کیرتی (قداره بند) و کردوخ (کر-داک= دارندۀ توتم حیوان کوهی/ بزکوهی) را داشته اند که به تدریج تحت نام واحد کُرد یکی شده اند. سورانی ها (یعنی شمشیربندان یا خنجر بندان) را با توجه به اسلحه شمشیر کوتاه مادیهای ساگارتی (زاکروتی) در خبر هرودوت می توان از همین قبیله مادی به شمار آورد که نام خود را به کوهستان زاگروس داده اند. میدانیم که چیتران تخمه رهبر ساگارتیان غربی در سمت اربیل و کرکوک علیه داریوش قیام نموده بوده است.
Hadi Mohamadi آقای مفرد گرامی! همانطور کە ابن اثیر و و طبری هم اشارە کردەاند ساسانیان از تبار کردهای زاگرس بوداند، و همچنین زبان رسمی دورەی ساسانیان زبان پهلوی یا بە تعبیری کردی کهن بودەاست، و زبان فارسی دری بعد از شکست ساسانیان و در مناطق تاجیکستان و تاخارستان بوجود می آید و بعدها توسط دو سلسلەی طاهریان و سامانیان بسط و توسعە می یابد و دیگر مناطق ایران را در بر می گیرد. متاسفانە تاریخ ایران خیلی مبهم و پڕ از دروغ و جعلیات است...
Javad Mofrad به هر حال در عهد هخامنشیان دربیکان سکایی کتسیاس یا همان دروپیکیان پارسی هرودوت که داریوش سکائیان برگ هئومه می خواند، در سمت تاجیکستان می زیسته اند. این مردم زبانشان دری خوانده میشود. زبان ساسانیان هم که گفته میشود عودت داده شدگان سکائیان ماوراء النهر از هندوستان به ایران می باشند باز دری خوانده میشود این اسناد ساسانیان را از همان سکائیان پارسی ماوراء النهر نشان میدهد. گرچه دری را در زبان بلوچی نه به معنی دربیکی بلکه به معنی سکا (بزکوهی) در می یابیم. گروهی از مورخین عهد اعراب ساسانیان را به کُردان شبانکاره زاگروس منتسب نموده اند. ولی آمدن ساسانیان از سمت هند چیز دیگری میگوید. در حالی که سکائیان کیمری تبار کُرد از راه قفقاز به ایران رسیده اند. اینان صرفاً در توتم بز کوهی (= سکا) با هم مشترک بوده اند که این در عهد اعراب باعث کُرد به حساب آمدن ساسانیان تصور شده است. در صورتی که سند تانگ شو چینیها و آمیانوس مارسلینوس بیزانسیان، ساسانیان را از سکائیان و از سکائیان سمت افغانستان و ماوراء النهر معرفی می نمایند. این نتیجه دو جلد کتاب تحقیقی در باره نیاکان باستانی کُرد و کتاب مهاجران جاده ابریشم است که بیش از 16-19 سال پیش آنها را تألیف کرده ام و بعد از آن هم قضیه را پی گرفته ام. به هر حال نکات مبهم همواره وجود خواهد داشت و تحقیقات با امکانات عصر مدرن در مجموع بیش از آنکه بر ابهامات بیفزایند، موضوعاتی را روشن ساخت.
در تواریخ کهن یونانی در ارتباط با کُردان از مَردان (آدمکشان) در سمت پارس (کوهستان زاگروس و کرمان) و آذربایجان و دره سفید رود سخن گفته شده است و مسعودی در کتاب خود التنبیه والاشراف (چاپ اروپا، صفحه 88) از کُرد (بزکوهی) بن مَرد (آدمکش) بن صعصعه (جست و خیز کننده / بزکوهی) بن حرب (جنگ) سخن می راند. منظور از این مَردان (آدمکشان) باید همان ساگارتیان قداره بند (اسلاف سورانی ها و آماردان و کرمانیها) بوده باشند که آترادات پیشوای آماردان (رستم دستان تاریخی هفتخوان مازندران) از میان ایشان برخاسته است.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۲

آیا نامهای کاسپی و تپور مترادف با هم به معنی ارخالق پوش بوده اند؟

قبلاَ از نام ولایت بزرگ کهن کبود جامه مازندران بدین نتیجه رسیده بودم که نام کاسپیان می تواند به معنی کاس-پوشان (پوشندگان جامۀ کبود) باشد. ولی امروز در فرهنگ لغات بلوچی-پشتون-فارسی به دو لغت مترادف تپّور بلوچی و کوسی پشتون به معنی نمد بر خوردم که این نتیجه گیری را تغییر می دهد. از آنجایی هرودوت در شرح اسلحه و لباس کاسپیان ایشان را صاحب ارخالقی از پوست بُز معرفی می نماید؛ لذا این تصور پیش می آید که به سبب همین ارخالق این مردم کاسپی و تپور خوانده شده اند. چه مفاهیم ارخالق و نمد در لغت نامه دهخدا در جایی به هم می رسند:
ارخالق . [ اَ ل ِ / ل ُ ] (ترکی ، اِ) (ظ. از: ارخا، پشت + لیک یا لِق ، علامت نسبت ؛ بمعنی پشتک . منسوب به پشت) قبائی کوتاه تر در زیر قبای مردان . جامه ای که طلبه ٔ علوم دین و کسبه زیر قبا پوشیدندی . || نیم تنه ٔ روئین زنان . || نوعی از قماش نازک.
نمد: || هر پوشاکی که از پشم و یا کرک مالیده ترتیب دهند. (ناظم الاطباء). نیم تنه ٔ نمدی . بالاپوش نمدین . کپنک .(فرهنگ فارسی معین ). بالاپوشی که از نمد سازند و چوپانان و ساربانان برای محفوظ ماندن از باران و سرما آن را به دوش افکنند یا بر سر کشند.
ممکن است کلمۀ پشتونی کوسی برای ریشۀ کاسپی گمراه کننده باشد چه در خبر کنت کورث مردم تپوری و کاسپی در کنار هم رعایای فرادت ساتراپ داریوش سوم در هرکانه معرفی شده اند؛ لذا بر این اساس می توان تصور کرد که این دو مردم همسایه به واسطه البسه شان ارخالق و نمد بدین نامها مسمی شده بوده اند.ممکن است جزء کاس در نام کاسپی با کلمه کاس زبان بلوچی به معنی پشم گوسفند مربوط بوده باشد.

جُستاری در نام و نشان ساسان و ساسانیان

مطابق گفتۀ علی مظاهری در جلد دوم کتاب جادۀ ابریشم، منابع بیزانسی و چینی (آمیانوس مارسلینوس و تاریخنامه تانگ شو) تبار ساسانیان از سکاها است. آمیانوس مارسلینوس گوید: "همه آلانها دارای انضباط سپاهیگری هستند و در سایه همین قسم زندگی است که ساسانیان نیز که اصلاً سکایی نژاد هستند تا این درجه استعداد جنگی دارند (صفحۀ 759 جلد دوم جادۀ ابریشم). تاریخنامه تانگ شو چینیان نیز می گوید: " شاه پوسه (پادشاهان ساسانی پارس) زادۀ یک شاخه جدا شده از کوشان شاهان (سکائیان سمت افغانستان) بود (صفحۀ 717 جلد دوم جادۀ ابریشم). این گفتۀ منبع چینی با مندرجات کتاب پهلوی اردشیر بابکان و شاهنامه فردوسی همخوانی دارد که ساسانیان را ایرانی تبارانی مهاجر به سمت هندوستان عودت داده شده از آنجا به سمت پارس معرفی می نمایند. این اسناد تاریخی با دلایل لغوی و اساطیری که ما آنها را نقل خواهیم کرد مُهر تأیید می خورند.
حال این سؤال پیش می آید که ساسانیان از کدام تیرۀ سکائیان- ایرانیان بوده اند؟ ابتدا باید یاد آوری شود قبیله ای که در تاریخ هم سکایی و هم پارسی معرفی شده است همانا سکائیان پارسی دروپیکی (دربیکی، دری) هستند. از آن جایی که زبان درباری ساسانیان همین زبان دری (دروپیکی، دربیکی) بوده است. جواب سؤال مشخص می شود یعنی در جستجوی تبار ساسانیان به نام قوم سکایی- پارسی دروپیکی (دربیکی) یا همان دری می رسیم که به خطا آن را بر گرفته از واژۀ در بار (دربار ساسانی) گرفته اند.
از بررسی متون تاریخی مربوط به کوچ اجباری کوشانیان (یوئه چی ها، تُخاران) از ترکستان چین که توسط هونها صورت گرفت که متعاقب این کوچ بزرگ ایشان نیز به نوبه خود سکاهای سر راه خویش را به سوی افغانستان و شمال غربی هندوستان به حرکت در آوردند، از روی منابع یونانی معلوم میشود که این اقوام سرازیر شده به سوی افغانستان و هندوستان شمالغربی عبارت بوده اند از چهار قوم کوشانیان (یوئه چی ها، تُخاران)، آسیانی ها (توره ها، یعنی شمشیر زنان)، پاسیانی ها (پاثیانی ها، پهلوانان) و قومی به نامهای ساراوک، سکاراوک، سکارولی (منسوبین به توتم بزکوهی باشکوه). از این میان جای فرمانروای سه قوم کوشان، آسیانی و پاسیانی به ترتیب در نواحی مرکزی افغانستان، در نواحی بلوچستان پاکستان و نواحی دره هیرمند و سیستان مشخص است. ولی جایگاه اقامت و فرمانروایی ایشان مشخص نشده است یعنی در مقام فرمانروایی قرار نداشته اند. گفته میشود اینان به همراه دو قوم سکایی مهاجم آسیانی و پاسیانی از سمت سیستان (سگستان) به سوی پاکستان کنونی و شمال غربی هند رفته اند. لابد ایشان در اینجا تحت فرماندهی آسیانی ها یعنی توره های ولایت توران پاکستان، در حوالی کویته و کلاته که خود اینان نیز تبار سکایی و سرمتی داشته اند، به هندوستان حمله برده و قسمتهای شمال غربی هندوستان را متصرف و در آنجا سکنی گزیده اند. چه مطابق تذکره جغرافیای تاریخی ایران تألیف بارتولد، یکی از فصول کتاب تروگ پمپی که مفقود گردیده، عنوان زیر را داشته است: "چگونه پاسیانها (سکاها) نزد تخاران پادشاه شدند".
بنابراین در مجموع معلوم میشود که از میان چهار قوم مهاجر و مهاجم سکاروکها تنها قبیله ای بوده اند که در مقام رأس حاکمیت قرار نداشته اند، گرچه در حاکمیت آسیانی ها سهمی داشته اند چه نام ساساسا (منسوب به قوچ وحشی/ بزکوهی باشکوه) به سجع خروشتی (آرامی شرقی) و ساسائو (مربوط به بزکوهی) به یونانی در سکه های هند و سکایی ذکر شده که آن را با نام ساسان (مربوط به قوچ وحشی/ بزکوهی) باز شناخته اند (ریچارد فرای تاریخ باستانی ایران، صفحۀ 455).
چنانکه اشاره شد کتاب پهلوی اردشیر بابکان و شاهنامه نیز به صراحت به تبار [سکایی-] پارسی دری (دروپیکی، دربیکی) ساسانیان اشاره دارند به قول این کتابها این ایرانیان چند نسل در آنجا به حالت تبعید می زیسته اند. در واقع نامهای دری (مربوط به گیاه)، دروپیکی (مربوط به شیره غذایی گیاهی، دربیکی) نشان میدهند که ایشان همان سکائیان پارسی برگ هئومه بوده اند که در شمالشرقی امپراطوری هخامنشی در سمت تاجیکستان و فرغانه حاکم ساکن بوده اند. چینی ها این مردم را تحت اسامی سی (سکایی یا ساهی/سهی به معنی نیرومند و با شکوه)، سایی (سکایی، ساهی/سهی)، سیک (سکا یا سای-ایک، سهیک) و سایی وانگ (سکائیان خوب و با شکوه) که در مجموع معلوم میشود این نامهایشان به معنی دارنده توتم بزکوهی /قوچ وحشی باشکوه بوده است. صورتی از نام سکا به صور شکا، دکه و تکه به معنی قوچ وحشی و قوچ در زبان فارسی محفوظ مانده است. نام ساراوک اینان را همچنین می توان به معنی منسوبین به قوچ با شکوه (ساهی/سهی- راک) گرفت. خود کلمه فارسی راک (قوچ) را می توان از ریشه رَئو- ک یعنی موجود با شکوه حساب نمود.
این قوچ وحشی/ بزکوهی توتمی سکائیان پارسی دری را در اسطوره های فرارکنیز اردوان با اردشیر بابکان و خوان دوم هفتخوان مازندران رستم پیدا می کنیم که در آنها قوچ وحشی به نشانۀ فّر ایزدی اردشیر و رستم را در این ماجراهای پر خطر یاری می نماید. لابد این خوان دوم هفتخوان رستم به تأثر از این توتم ساسانیان پدید آمده است. اینکه نسب ساسانیان دری تبار و دارندگان توتم قوچ وحشی به سلسله کیانیان شاخه ویشتاسپ هخامنشی وصل شده است، سوای تعلق این مردم سکایی به قبایل پارسی و مصالح سیاسی می تواند این باشد که نام معروفترین هخامنشیان یعنی کوروش هم به معنی قوچ وحشی بوده است. چه این نام به صورت کوروش- ک در فرهنگ پهلوی- فارسی بهرام فره وشی به معنی نوعی قوچ آمده است. می دانیم که در رؤیای دانیال نیز کوروش هخامنشی به صورت قوچ وحشی شاخ زن ظاهر میشود و از همین معنی هم که لقب قرآنی ذوالقرنین (صاحب دو شاخ) برای کوروش پیدا شده است.
پس در مجموع معلوم میشود که معنی نام توتمی ساسان (منسوب به سکا، شکا، بزکوهی/ قوچ وحشی) حلقه واسط شجره نامه ساسانیان با کوروش هخامنشی و ساسانیان بوده است. در سانسکریت نام شاسا (ساسا) سوای بزکوهی/ قوچ وحشی به معنی آهو و خرگوش هم هست که دکتر علی مظاهری در جلد دوم کتاب جادۀ ابریشم از این میان معنی خرگوش را برای آن در نظر گرفته است در حالی که معانی نامهای این مردم سکایی- پارسی به علاوۀ فره ایزدی قوچ وحشی اسطوره فرار اردشیر بابکان به وضوح اشاره به همین توتم ساسا (بزکوهی/ قوچ وحشی) دارد. مطابق منابع کهن هندی، هندوان تنها از قرن سوم میلادی توانستند این سگها (سکاها، منظور آسیانی/پاسیانی ها) را از سرزمین هندوستان بیرون کنند (بارتولد، تذکرۀ جغرافیای تاریخی ایران، صفحه 57) ولی نظر به پنج نسل ساسانیان در هند ساسانیان حدود یک قرن پیش از این اقدام هندوان است که از هندوستان به پارس رسیده اند. اینکه در اینجا هندوان کلمه سگ را برای این مردم سکایی/ پارسی بکار برده اند به سبب آن است که در واقع ریشۀ سگ و سکا (بزکوهی/ قوچ وحشی) یعنی "سا" (از خود راندن و دور کردن) مشترک می باشد. این دو کلمه مترادف بوده اند گر چه کار برد متفاوتی پیدا کرده اند. از همین روی هم هست که بعضی جاها از جمله در نام سگستان (سیستان) کلمۀ سگ به جای سکا (شکا، قوچ وحشی/ بزکوهی) قرار گرفته است.
نام طایفۀ بازرنگی فارس را که اردشیر بابکان با آن نسبت خونی نزدیک داشته است می توان به صورت سانسکریتی "بهاس- رَنکو" و به صورت اوستایی و پهلوی "با-چ –رنگ-ی" به معنی پرستنده بزکوهی درخشان گرفت. در این رابطه طبری و ابن اثیر میگویند که اردوان خطاب به اردشیر بابکان نوشته است: " ای کُرد نژاد (سکایی) که در چادر کُردان پرورده شده ای ترا که رخصت داد که آن تاج بر سر گذاردی". لابد در اینجا نام بازرنگی با کُرد و کُرمانج و سکا (هر سه به معنی خانواده دارنده توتم بزکوهی) معادل گرفته شده است.
تکمله:
مطابقت سکا-رئوکه ها و آسیانی/پاسیانی های منابع کهن یونانی با دربیکان و بلوچان
نام سکا- رئوکه را به معنی سکاهای فرمانروایی گرفته اند. ولی از آنجایی که یکی از اقوام سکایی-پارسی بزرگ ماوراء النهر دروپیکیان (دربیکان) یا همان سکائیان برگ هئومه بوده اند و مطابق کتاب جاده ابریشم علی مظاهری گیاه هوم در افغانستان به ریواس (ریواه) گفته میشود، می توان تصور کرد که نام سکا- رئوکه در اصل سکا- ریواه-که یعنی همان سکائیان برگ هئومه بوده است. مطابق منابع کهن هندی بعد از گذشت بیش از دو قرن و نیم هندیها ایشان را از دره سند به سوی فلات ایران راندند. نظر به پیدایی قوم ساسانی بازرنگی ها (گرامی دارندگان بزان کوهی) در فارس و اینکه شاهنامه ساسانیان دارندگان زبان درباری دری (دربیکی) را بازگشت کنندگان از هند می شمارد، می توان تصور کرد اینان همان قوم ساسانیان بوده اند و قوم سکایی همراه ایشان که در بلوچستان اقامت گزیدند همان پسیانی ها (تاج خروسی ها)/ آسیانی (پرستندگان عقاب یا به قول خودشان بالدار آسمانی) نیاکان سکایی بلوچان بوده اند.

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۲

مطابقت وارباک، خشثریتی و کیکاوس

در خبر موسی خورنی و کتسیاس، وارباک (آرباک، صاحب چشمه بزرگ و حوض مانند) پادشاه ماد که با اسرحدون پادشاه آشور در گیر بوده است مطابق خشثریتی سومین پادشاه ماد و خداوند شهر کار کا-شی (کلنی جایگاه چشمه) است و این نام ها خود مترادف نام کی اوس (کی کاوس، پادشاه سرزمین چشمه) در اوستا و شاهنامه هستند. اینکه منابع سریانی می گویند وارباک به دست اسرحدون در کیلیکیه کشته شد، از اینجاست که توگدامه کیمری متحد مادها و معاند آشوریان در کیلیکیه بدست مادیای اسکیتی (داماد پادشاه آشور) کشته شده است.

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲

آیا نام ایزد میثره به معنی ایزد "جهان بزرگ آتش" (خورشید) است؟

ریشۀ نام ایزد میثره موکل آفتاب را به صور میتره و مئیتهری در سانسکریت به معانی دوست و دوستی و محبت می یابیم. این معنی را برای موکل آفتاب بعضی نمی پذیرند. من امروز در جستجوی معنی همین وجه دوم در این باب به ترکیب دو کلمه سانسکریتی مَه (بزرگ) یا مهی (جهان بزرگ) و اَتهر (آتش) رسیدم که می تواند ریشۀ اصلی نام ایزد میثرَ (میتهرَ) در مقام موکل خورشید بودن وی بوده باشد. القاب اساطیری امیران و اَمُرایی وی که در خبر کتسیاس و اسطوره گرجی امیران باقی مانده است به معنی بیمرگ هستند. این مفهوم نزد رومیان به صورت خورشید شکست ناپذیر به ایزد خورشید میترایی اطلاق میشده است.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۲

معنی فارسی نام جزیرۀ سِری

در افزوده های لغت نامه دهخدا در باره لفظ سَره آمده است "هم معنی پهن می‌باشد" بنابراین، این کلمه علی القاعده از تلخیص واژه فارسی مرکب سر راست یا یکسر (سر راست، مستقیم) عاید شده است که علی القاعده کلمه "یک" از اول یکسر حذف شده و با یک "ه" یا "ی" نسبت در آخر جایگزین شده است و یا در اصطلاح سر راست در اثر تکرار تلفظ و ساده شدن جز صامت "ست" از آخر آن حذف گردیده و آن تبدیل به سَرّه یا سَره شده است. این می رساند نام جزیره سِری از همین لفظ سره با افزون شدن علامت نسبت "ی" و حفظ علامت نسبت مترادف آن "ه" پدید آمده است. چون به توصیف ویکیپدیا ویژگی این جزیره هموار بودن نسبی آن است: "این جزیره فاقد پستی و بلندی بوده و نسبتاً مسطح است". معانی سوری (سرخ) و سِرّی مناسبت ویژه ای با موقعیت جغرافیایی و شرایط اقلیمی آن ندارند.