یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸
شهر خور(لار)همان شهر خودیمری عهدباستان است
در یک کتیبه مربوط شوتروک ناخوته پادشاه معروف عیلامی بعد از تصرف لیان (بوشهر) از تصرف شهر خودیمری صحبت شده است که لابد در نزدیکی آن قرار داشته است و در این حوالی شهر خور-لار لارستان که زمانی مرکز سرتاسرایالت بین بوشهر تا بندرعباس بوده است. در عهد ویرانی عیلام توسط آشور بانیپال از این ناحیه و پارسواش (پارس) نام برده شده است که به به آشوربانیپال اظهار اطاعت نموده اند. مرکز این ناحیه یعنی خودیمری که با شهر خور مطابقت می نماید با توجه تواریخ یونانی و زبان و لهجه محلی کنونی این ناحیه ازلران (کاسیان) و کردان (کرداکها) تشکیل شده بودند و ایزد کاسی ایمیریا (سرور دانا)یعنی ایزد خاندان پادشاهی و ایزد مرگ و میر را پرستش مینموده اند که بعدا به صورت جمشید (شاه مؤبد) و اهورامزدا (سرور دانا)تبدیل به خدای خاندان پادشاهی هخامنشیان شاخه داریوش گردیده است.
نام ایزد کاسی ایمیریا یا همان یمه/جمشید ایزد جهان زیرین در اسم مراسم سوگواری لری چمر زنده مانده است
در لرستان و ایلام نام و نشان این ایزد در اسم مراسم عزاداری سنتی یعنی چمر زنده مانده است. این نام باید ترکیبی از واژه های کهن ایرانی چی (دانش قضاوت و آیین) و میر (مردگان)بوده باشد؛ چون این اسم ایزد خاندان پادشاهی کاسیان (اسلاف باستانی لران) یعنی ایمیریا (مرکب از ای=دانا، میریا (به(یعنی مردگان) به همین معنی است. نام این ایزد در فلات ایران و هند بیشتر به صورت یمه(جم شناخته شده است. این نام در نزد کافرهای پاکستان و افغانستان به صورت ایمرو باقی مانده و ایزد جهان زیرین به شمار میرود. جالب است که در اسکاندیناوی نیز خدایی به همین نشانه ها ییمیر خوانده شده است که با یمه و ایمرو یکی به شمار رفته است.بعید نیست که نام یمه (جم)مأخذ نام چاه جمکران هم بوده باشد چون سنتهای با کمی تغیر و تحول و تغییر شکل در سلسله نسلها تداوم پیداکرده است.
در اینجا مقاله ای در باب مراسم سوگواری سنتی لری و ایلامی چمر را ضمیمه می نمائیم:
سيما ابراهيمي _ايلام سرزمين زاگرسنشين با بيش از 10 هزار سال قدمت و مملو از پتانسيلهاي سنتي در غرب نقشه ايران جاي گرفته است. مردم اين ديار ده هزار ساله پس از گذشت ساليان سال هنوز جذب مدرنيزه نشدهاند، به همين خاطر است که همچنان جشنها، عادات و رسمهاي اجتماعي و سنتي در اين استان به قوت خود پا برجا است.
ايلامنشنيان همچنان براي اين مراسم و آئينهاي بومي سرزمينشان ارزش خاصي قائل هستند، "چمر" مراسم ويژه سنتي و نمايش تصويري و عيني از آئين مرثيهاي و عزاداري محلي در اين استان است.
در مقدمه مقاله "مراسم چمر در ايلام" نوشته آقايان فرخي و کيايي چنين آمده است که: اين سوگ-آواز پيشينهاي کهن دارد، با اساطير آغاز دوره نوسنگي ارتباط مييابد که در ايران، فينيقيه و اسکندريه اين مراسم را بعد از برداشت گندم يعني زمان خشکيدن گياهان انجام ميدادند.
در لغتنامههاي مختلف در برابر واژه چمر تعابير و معاني گوناگوني بيان شده که مجموعاً معاني مشترک و مشابهي را شامل ميشود. به نظر من، چَمر مرکب از چی (توجه و اندیشۀ آرامش) و مَر (مرده) است. در مجموع یعنی عزاداری برای مردگان. در فرهنگ مردوخ چمر به معناي دايره و حلقه و (چه مه ري) را دهل عزا ذکر کرده است. در لغتنامه دهخدا چمر به معني آشکار و ظاهر و در فرهنگ عميد به معناي محيط و دايره و هر چيز دايره مانند ذکر شده است، به طور کلي واژه چمر ميتواند از کلماتي مانند (چه مه ره)) يعني (چشم به راه ) و منتظر کسي يا مسافري بودن و يا (چم و چمانن)به معناي خم و خم شدن (کنايه از پشت از غم دولا شدن )گرفته شده باشد.
يک روز در سرزمين ناشناختهها
آفتاب بالا آمده و نور زرد رنگي بر محوطه چمرگاه تابيده است. نواي سرنا و دهل همه جا را تحت تملک خود در آورده. اين نواي غم انگيز خبر از درگذشت شخصي سرشناس يا بزرگ يک ايل را ميدهد و آهنگ چمر در سوگ و عزاي اين شخص نواخته ميشود.
اين نواي غم انگيز تنها بيان کننده اوج اندوه نيست، بلکه با اجراي اين مقام از موسيقي عزا همه خواهند فهميد که بزرگي از ميان ايل و يا طايفهاي مرده است. همه با شنيدن صداي آهنگ چمر دست از کار کشيده و به محل سوگواري ميشتابند.
از دور گروههايي منظم که لباس تيره و سنتي بر تن دارند به چشم ميخورند در اين دسته عظيم که از طوايف و تيرههاي دور و نزديک به منظور همدردي با خانواده عزادار به اين مراسم آمدهاند؛ بيشتر ريش سفيدان و مردان و زنان ميانسال در آن جمع حضور دارند که هر گروه با حمل کردن بار مواد غذايي همچون برنج، گوسفند، روغن، قند و حتي در مواردي هيزم آمدهاند تا باري از دوش صاحب عزا بردارند و اين هزينه تنها به خانواده متوفي تحميل نشود، اين عمل به نوعي تجلي کننده روح تعاون و همکاري در ميان قبايل است.
صداي (هي داد هي بيداد) به گوش ميرسد، اين صداي مردان بزرگ قوم خانواده عزادار بود که با لباس محلي و تيره برتن در حالي که روي پيشاني و شانههاي خود را گل گرفته و نوارهايي پهن از سياه چادر را به شيوه حمايل برتن دارند به اسقبال مدعوين ميروند و با تکرار جمله هي داد هي بيداد به همديگر تسليت ميگويند.
مدعوين براي اينکه به مراتب همدردي خود تجسمي عيني ببخشند از گلي که در تشت يا تغاري
آماده شده به شانهها و پيشاني خود ميمالند.
استقبال کنندگان مدعوين را به درون سياه چادرهايي که از قبل آماده شده جهت استراحت و صرف چاي و نهار هدايت ميکنند و پس از پذيرايي از آنان بر حسب رعايت سن و مقام با اجازه خانواده متوفي توسط شخصي که يک سيني با يک کارد به همراه دارد به نشانه احترام و پاسخ به عمل ابراز همدردي مدعوين، به پاک کردن گلهاي شانهها و پيشاني آنها ميپردازند.
زنان به شيوه ديگري استقبال ميکنند
اين بار صداي "وي وي واي واي" به گوش ميرسد. اين صدا آنچنان ريز وتند وسريع تکرار ميشود که آهنگ غمانگيزي در فضا طنين انداز شده است. اين نواي حزنآلود بستگان درجه يک خانواده عزادار است که باسربندهاي تيره، لباسهاي مشکي، صورت خراشيده و پيشاني و شانههاي گل گرفته شده به نحوي که چادر و عباي مشکي آنها بر روي شانهها افتاده به استقبال زنان مدعو ميروند. با حرکتهاي موزون هر دو دست که روي صورت، به صورت مماس فرود ميآيد و عبارت "وي وي واي واي" که به طور ريز و تند وسريع تکرار ميکنند. سپس زنان مدعو را به جايگاه و يا محل استقرار گروه زنان (مويه خوان يا مور آر) مشايعت و همراهي ميکنند.
مراسم چمر اجرا ميشود
زنان، مردان، زنان مويه خوان، نوازندگان ساز و دهل و گروه شاعران محلي (بهتر گوها يا کرها) هر کدام در قالب يک گروه و به طور منظم در جايگاه مخصوص خود قرار ميگيرند. صداي سرنا و دهل در ميدان چمرگاه ميپيچد. بستگان و اقوام صاحب عزا دور هم جمع شدهاند و در دو صف جداگانه زن و مرد ولي مرتبط به هم بر روي خطي دايرهوار در چمرگاه صف بستهاند. نخست مردان صف بسته و علمها و کتلها را در قسمتهاي مختلف صف جاي دادهاند. سپس زنان پارچهاي سياه را جلوي خود گرفته و در انتهاي صف مردان صف ميبندند.
(به ايشها) و (رو کرها) در چند دسته چهار تا شش نفري و معمولاً در دستههاي مختلف به همراه نوازندگان موسيقي که آلاتشان دهل و سرنا است به سرودن شعرهاي فيالبداهه با آهنگي خاص و بسيار غم انگيز در رثاي متوفي ميپردازند، همسرايان ضمن سرودن همزمان شعرشان به همراه نوازندگان دهل و سرنا و به آرامي حول ميداني دايره شکل که صفوف فشرده مردان و زنان ميهمان آن را احاطه کردند به حرکت در ميآيند.
در وسط ميدان چمرگاه با تيرهاي چوبي کوتاه سکويي معروف به کتل ساخته شده بود که لباسها، تفنگ و عکس متوفي را به همراه گل بر روي آن نصب ميکنند و همچنين اسب متوفي را نيز با پارچه تزئين و به کتل ميبندند.
سپس زنان جداي از مردان و در گوشهاي از ميدان صفوف فشردهاي را تشکيل ميدهند و عدهاي از زنان که به (مور آرها) معروف هستند و صداي رسا و دل انگيز دارند به دور کتل حلقه زده و به صورت جمعي يا انفرادي اشعاري غم انگيز در رثاي متوفي ميسرايند.
در نزديکي ظهر از ميهمانان جهت صرف نهار در سياه چادرهايي که قبلاً در يک يا دو رديف برپا شده دعوت به عمل ميآورند، غذاي چمر معمولاً چلو گوشت است که در سينيهاي بزرگ و براي هر سه يا چهار نفر يک سيني گذاشته ميشود. پيش از غروب آفتاب مردان و زنان گرد علم و کتلها جمع ميشوند و پس از شيون بسيار پيرمردان قوم کتل خاص مرده را باز ميکنند و مراسم پايان مييابد .
مناطق روستايي مکاني مناسب براي اجراي چمر
سرپرست معاونت ميراث فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع داستي و گردشگري استان ايلام در اين باره ميگويد : مراسم چمر بايد در محيطي باز برگزار شود تا شرايطي براي پذيرايي از ميهمانان، چادر زدن و پخت و پز فراهم باشد. بنابراين اين مراسم در مناطق روستايي استان که داراي محيطهاي وسيعي هستند، برگزار ميشود.
نريمان ملک احمدي ميافزايد: در چمرگاه که محوطه اجراي آيين سوگواري چمر است، در پارهاي از مواقع و به لحاظ شرايط خاص محل و موقعيت اجتماعي و اقتصادي فرد متوفي، سکويي مخروطي شکل از سنگ (خشکه چين يا توام با ملات) ساخته ميشود و معمولا يک کتيبه سنگي که بر روي آن تاريخ فوت و عنوان چمر حک شده است را در داخل آن سکو قرار ميدهند تا يادگاري از فرد فوت شده به جا ماند. و از آن به عنوان نماد چمر گاه ياد ميشود.
سازمان ميراث فرهنگي ايلام در جستجوي شناسايي چمرگاههاي پابرجا
چندي پيش "چمرگاه " که اولين نماد ملموس آيين سوگواري چمر در استان ايلام است، در فهرست آثار ملي به ثبت رسيد. رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان ايلام در اين خصوص ميگويد: در استان ايلام به لحاظ شرايط خاص آن و از جمله وقوع جنگ تحميلي و تسطيح اراضي براي کشاورزي توسط مردم، تا کنون توانستهايم تعداد معدودي از چمرگاههاي استان که پابرجا هستند را شناسايي کنيم.
فريدون محمدي ميافزايد: نماد چمرگاه "هجدان" دشت صالح آباد، نمونه سالم و کاملي از چمرگاههاي استان است که با ثبت در فهرست آثار ملي علاوه بر حفاظت آن در برابر عوامل مخرب زمينه ثبت نمونههاي مشابه به آن در سراسر استان فراهم ميشود.
وي مي گويد: تعدادي از اين چمرگاهها در مناطق ايل نشين همچون ايل ملکشاهي، خزل و اکوارزي به جا مانده و مابقي اين چمرگاهها هنوز شناسايي نشده است.
رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان ايلام معتقد است: در مراسم چمر کارکردهاي اجتماعي خاصي مشاهده ميشود که از جمله آن ميتوان همبستگي اجتماعي در قالب نمادهاي سنتي، ابراز همدردي در شکل تاثرات جمعي، اشعار حماسي و وصف حماسههاي گذشتگان در قالب کلماتي که در دستهجات چمر به کار ميبرند، مدح فضائل و خوبيهايي که توسط انسانها صورت ميگيرد در قالب توصيف متوفي با الفاظي که به (رو رو) و افرادي را که اين اشعار را ميخوانند به (رو رو کر ) مشهورند، را نام برد.
محمدي اين گونه عنوان کرد: اين مراسم طي سالهاي اخير براي مراسم ارتحال امام خميني(ره) در استان ايلام برگزار ميشود.
چمرگاه پلي بين مردم شناسي و باستان شناسي
ملک احمدي اين نماد که شايد پلي بين مردم شناسي و باستان شناسي باشد را از جمله آثار ملموس حوزه مردم شناسي عنوان ميکند که براي نخستين بار در استان ايلام به همت کارشناسان سازمان به ثبت رسيده است .
اين کارشناس مردمشناسي ميگويد: کار ثبت آثار معنوي يا غيرملموس در حوزه مطالعات مردمشناسي با توجه به مشکلات اجرايي آن و از جمله فرمهاي تخصصي پيچيده و بار مالي در دست انجام بوده و بدين لحاظ زمانبر است.
شايد با ثبت شدن مراسم چمر در کنار اين چمرگاه به ثبت رسيده، يک مجموعه کامل از يک مراسم سوگواري در ايلام در خاطره همگان باقي بماند و ديگر هيچ خطري مبني بر کمرنگ شدن، اين آئين را تهديد نخواهد کرد.
مسئول ثبت آثار معنوي استان ايلام در اين باره به ميراث آريا ميگويد: اطلاعاتي در خصوص اين آئين گردآوري شده است و اداره ثبت آثار معنوي شاخه مردم شناسي استان ايلام در صدد است با تکميل تحقيقات به منظور جمعآوري اطلاعات از اين آئين بومي، آن را در فهرست آثار معنوي به ثبت برساند.
مراسم چمر تداعي کننده ارزشهاي اجتماعي
در مجموع، مراسم چمر در استان ايلام تداعي کننده ارزشهاي اجتماعي نظير: برابري، تعاون، اتحاد، نظم، تعادل و توازن است. حرکت صفوف مردان و زنان در کنار هم نشانه مساوات و برابري زنان و مردان در عرصه زندگي است. مراسم چمر مجموعهاي از ارزشهاي انساني و اسلامي در کنار همياري و دوستي است که در قالب حرکاتي عيني و ملموس به تصوير کشيده ميشود تا از اين طريق از حقوق عرفي و شخصيت معنوي عزيزان از دست رفته و انسانهاي مصلح و خداجو تجليل شود. اميدواريم آثار اين مراسم با شکوه سنتي و اعتقادي، ماندگار بماند و ايام بر آن تسلط نيابد./
در اینجا مقاله ای در باب مراسم سوگواری سنتی لری و ایلامی چمر را ضمیمه می نمائیم:
سيما ابراهيمي _ايلام سرزمين زاگرسنشين با بيش از 10 هزار سال قدمت و مملو از پتانسيلهاي سنتي در غرب نقشه ايران جاي گرفته است. مردم اين ديار ده هزار ساله پس از گذشت ساليان سال هنوز جذب مدرنيزه نشدهاند، به همين خاطر است که همچنان جشنها، عادات و رسمهاي اجتماعي و سنتي در اين استان به قوت خود پا برجا است.
ايلامنشنيان همچنان براي اين مراسم و آئينهاي بومي سرزمينشان ارزش خاصي قائل هستند، "چمر" مراسم ويژه سنتي و نمايش تصويري و عيني از آئين مرثيهاي و عزاداري محلي در اين استان است.
در مقدمه مقاله "مراسم چمر در ايلام" نوشته آقايان فرخي و کيايي چنين آمده است که: اين سوگ-آواز پيشينهاي کهن دارد، با اساطير آغاز دوره نوسنگي ارتباط مييابد که در ايران، فينيقيه و اسکندريه اين مراسم را بعد از برداشت گندم يعني زمان خشکيدن گياهان انجام ميدادند.
در لغتنامههاي مختلف در برابر واژه چمر تعابير و معاني گوناگوني بيان شده که مجموعاً معاني مشترک و مشابهي را شامل ميشود. به نظر من، چَمر مرکب از چی (توجه و اندیشۀ آرامش) و مَر (مرده) است. در مجموع یعنی عزاداری برای مردگان. در فرهنگ مردوخ چمر به معناي دايره و حلقه و (چه مه ري) را دهل عزا ذکر کرده است. در لغتنامه دهخدا چمر به معني آشکار و ظاهر و در فرهنگ عميد به معناي محيط و دايره و هر چيز دايره مانند ذکر شده است، به طور کلي واژه چمر ميتواند از کلماتي مانند (چه مه ره)) يعني (چشم به راه ) و منتظر کسي يا مسافري بودن و يا (چم و چمانن)به معناي خم و خم شدن (کنايه از پشت از غم دولا شدن )گرفته شده باشد.
يک روز در سرزمين ناشناختهها
آفتاب بالا آمده و نور زرد رنگي بر محوطه چمرگاه تابيده است. نواي سرنا و دهل همه جا را تحت تملک خود در آورده. اين نواي غم انگيز خبر از درگذشت شخصي سرشناس يا بزرگ يک ايل را ميدهد و آهنگ چمر در سوگ و عزاي اين شخص نواخته ميشود.
اين نواي غم انگيز تنها بيان کننده اوج اندوه نيست، بلکه با اجراي اين مقام از موسيقي عزا همه خواهند فهميد که بزرگي از ميان ايل و يا طايفهاي مرده است. همه با شنيدن صداي آهنگ چمر دست از کار کشيده و به محل سوگواري ميشتابند.
از دور گروههايي منظم که لباس تيره و سنتي بر تن دارند به چشم ميخورند در اين دسته عظيم که از طوايف و تيرههاي دور و نزديک به منظور همدردي با خانواده عزادار به اين مراسم آمدهاند؛ بيشتر ريش سفيدان و مردان و زنان ميانسال در آن جمع حضور دارند که هر گروه با حمل کردن بار مواد غذايي همچون برنج، گوسفند، روغن، قند و حتي در مواردي هيزم آمدهاند تا باري از دوش صاحب عزا بردارند و اين هزينه تنها به خانواده متوفي تحميل نشود، اين عمل به نوعي تجلي کننده روح تعاون و همکاري در ميان قبايل است.
صداي (هي داد هي بيداد) به گوش ميرسد، اين صداي مردان بزرگ قوم خانواده عزادار بود که با لباس محلي و تيره برتن در حالي که روي پيشاني و شانههاي خود را گل گرفته و نوارهايي پهن از سياه چادر را به شيوه حمايل برتن دارند به اسقبال مدعوين ميروند و با تکرار جمله هي داد هي بيداد به همديگر تسليت ميگويند.
مدعوين براي اينکه به مراتب همدردي خود تجسمي عيني ببخشند از گلي که در تشت يا تغاري
آماده شده به شانهها و پيشاني خود ميمالند.
استقبال کنندگان مدعوين را به درون سياه چادرهايي که از قبل آماده شده جهت استراحت و صرف چاي و نهار هدايت ميکنند و پس از پذيرايي از آنان بر حسب رعايت سن و مقام با اجازه خانواده متوفي توسط شخصي که يک سيني با يک کارد به همراه دارد به نشانه احترام و پاسخ به عمل ابراز همدردي مدعوين، به پاک کردن گلهاي شانهها و پيشاني آنها ميپردازند.
زنان به شيوه ديگري استقبال ميکنند
اين بار صداي "وي وي واي واي" به گوش ميرسد. اين صدا آنچنان ريز وتند وسريع تکرار ميشود که آهنگ غمانگيزي در فضا طنين انداز شده است. اين نواي حزنآلود بستگان درجه يک خانواده عزادار است که باسربندهاي تيره، لباسهاي مشکي، صورت خراشيده و پيشاني و شانههاي گل گرفته شده به نحوي که چادر و عباي مشکي آنها بر روي شانهها افتاده به استقبال زنان مدعو ميروند. با حرکتهاي موزون هر دو دست که روي صورت، به صورت مماس فرود ميآيد و عبارت "وي وي واي واي" که به طور ريز و تند وسريع تکرار ميکنند. سپس زنان مدعو را به جايگاه و يا محل استقرار گروه زنان (مويه خوان يا مور آر) مشايعت و همراهي ميکنند.
مراسم چمر اجرا ميشود
زنان، مردان، زنان مويه خوان، نوازندگان ساز و دهل و گروه شاعران محلي (بهتر گوها يا کرها) هر کدام در قالب يک گروه و به طور منظم در جايگاه مخصوص خود قرار ميگيرند. صداي سرنا و دهل در ميدان چمرگاه ميپيچد. بستگان و اقوام صاحب عزا دور هم جمع شدهاند و در دو صف جداگانه زن و مرد ولي مرتبط به هم بر روي خطي دايرهوار در چمرگاه صف بستهاند. نخست مردان صف بسته و علمها و کتلها را در قسمتهاي مختلف صف جاي دادهاند. سپس زنان پارچهاي سياه را جلوي خود گرفته و در انتهاي صف مردان صف ميبندند.
(به ايشها) و (رو کرها) در چند دسته چهار تا شش نفري و معمولاً در دستههاي مختلف به همراه نوازندگان موسيقي که آلاتشان دهل و سرنا است به سرودن شعرهاي فيالبداهه با آهنگي خاص و بسيار غم انگيز در رثاي متوفي ميپردازند، همسرايان ضمن سرودن همزمان شعرشان به همراه نوازندگان دهل و سرنا و به آرامي حول ميداني دايره شکل که صفوف فشرده مردان و زنان ميهمان آن را احاطه کردند به حرکت در ميآيند.
در وسط ميدان چمرگاه با تيرهاي چوبي کوتاه سکويي معروف به کتل ساخته شده بود که لباسها، تفنگ و عکس متوفي را به همراه گل بر روي آن نصب ميکنند و همچنين اسب متوفي را نيز با پارچه تزئين و به کتل ميبندند.
سپس زنان جداي از مردان و در گوشهاي از ميدان صفوف فشردهاي را تشکيل ميدهند و عدهاي از زنان که به (مور آرها) معروف هستند و صداي رسا و دل انگيز دارند به دور کتل حلقه زده و به صورت جمعي يا انفرادي اشعاري غم انگيز در رثاي متوفي ميسرايند.
در نزديکي ظهر از ميهمانان جهت صرف نهار در سياه چادرهايي که قبلاً در يک يا دو رديف برپا شده دعوت به عمل ميآورند، غذاي چمر معمولاً چلو گوشت است که در سينيهاي بزرگ و براي هر سه يا چهار نفر يک سيني گذاشته ميشود. پيش از غروب آفتاب مردان و زنان گرد علم و کتلها جمع ميشوند و پس از شيون بسيار پيرمردان قوم کتل خاص مرده را باز ميکنند و مراسم پايان مييابد .
مناطق روستايي مکاني مناسب براي اجراي چمر
سرپرست معاونت ميراث فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع داستي و گردشگري استان ايلام در اين باره ميگويد : مراسم چمر بايد در محيطي باز برگزار شود تا شرايطي براي پذيرايي از ميهمانان، چادر زدن و پخت و پز فراهم باشد. بنابراين اين مراسم در مناطق روستايي استان که داراي محيطهاي وسيعي هستند، برگزار ميشود.
نريمان ملک احمدي ميافزايد: در چمرگاه که محوطه اجراي آيين سوگواري چمر است، در پارهاي از مواقع و به لحاظ شرايط خاص محل و موقعيت اجتماعي و اقتصادي فرد متوفي، سکويي مخروطي شکل از سنگ (خشکه چين يا توام با ملات) ساخته ميشود و معمولا يک کتيبه سنگي که بر روي آن تاريخ فوت و عنوان چمر حک شده است را در داخل آن سکو قرار ميدهند تا يادگاري از فرد فوت شده به جا ماند. و از آن به عنوان نماد چمر گاه ياد ميشود.
سازمان ميراث فرهنگي ايلام در جستجوي شناسايي چمرگاههاي پابرجا
چندي پيش "چمرگاه " که اولين نماد ملموس آيين سوگواري چمر در استان ايلام است، در فهرست آثار ملي به ثبت رسيد. رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان ايلام در اين خصوص ميگويد: در استان ايلام به لحاظ شرايط خاص آن و از جمله وقوع جنگ تحميلي و تسطيح اراضي براي کشاورزي توسط مردم، تا کنون توانستهايم تعداد معدودي از چمرگاههاي استان که پابرجا هستند را شناسايي کنيم.
فريدون محمدي ميافزايد: نماد چمرگاه "هجدان" دشت صالح آباد، نمونه سالم و کاملي از چمرگاههاي استان است که با ثبت در فهرست آثار ملي علاوه بر حفاظت آن در برابر عوامل مخرب زمينه ثبت نمونههاي مشابه به آن در سراسر استان فراهم ميشود.
وي مي گويد: تعدادي از اين چمرگاهها در مناطق ايل نشين همچون ايل ملکشاهي، خزل و اکوارزي به جا مانده و مابقي اين چمرگاهها هنوز شناسايي نشده است.
رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان ايلام معتقد است: در مراسم چمر کارکردهاي اجتماعي خاصي مشاهده ميشود که از جمله آن ميتوان همبستگي اجتماعي در قالب نمادهاي سنتي، ابراز همدردي در شکل تاثرات جمعي، اشعار حماسي و وصف حماسههاي گذشتگان در قالب کلماتي که در دستهجات چمر به کار ميبرند، مدح فضائل و خوبيهايي که توسط انسانها صورت ميگيرد در قالب توصيف متوفي با الفاظي که به (رو رو) و افرادي را که اين اشعار را ميخوانند به (رو رو کر ) مشهورند، را نام برد.
محمدي اين گونه عنوان کرد: اين مراسم طي سالهاي اخير براي مراسم ارتحال امام خميني(ره) در استان ايلام برگزار ميشود.
چمرگاه پلي بين مردم شناسي و باستان شناسي
ملک احمدي اين نماد که شايد پلي بين مردم شناسي و باستان شناسي باشد را از جمله آثار ملموس حوزه مردم شناسي عنوان ميکند که براي نخستين بار در استان ايلام به همت کارشناسان سازمان به ثبت رسيده است .
اين کارشناس مردمشناسي ميگويد: کار ثبت آثار معنوي يا غيرملموس در حوزه مطالعات مردمشناسي با توجه به مشکلات اجرايي آن و از جمله فرمهاي تخصصي پيچيده و بار مالي در دست انجام بوده و بدين لحاظ زمانبر است.
شايد با ثبت شدن مراسم چمر در کنار اين چمرگاه به ثبت رسيده، يک مجموعه کامل از يک مراسم سوگواري در ايلام در خاطره همگان باقي بماند و ديگر هيچ خطري مبني بر کمرنگ شدن، اين آئين را تهديد نخواهد کرد.
مسئول ثبت آثار معنوي استان ايلام در اين باره به ميراث آريا ميگويد: اطلاعاتي در خصوص اين آئين گردآوري شده است و اداره ثبت آثار معنوي شاخه مردم شناسي استان ايلام در صدد است با تکميل تحقيقات به منظور جمعآوري اطلاعات از اين آئين بومي، آن را در فهرست آثار معنوي به ثبت برساند.
مراسم چمر تداعي کننده ارزشهاي اجتماعي
در مجموع، مراسم چمر در استان ايلام تداعي کننده ارزشهاي اجتماعي نظير: برابري، تعاون، اتحاد، نظم، تعادل و توازن است. حرکت صفوف مردان و زنان در کنار هم نشانه مساوات و برابري زنان و مردان در عرصه زندگي است. مراسم چمر مجموعهاي از ارزشهاي انساني و اسلامي در کنار همياري و دوستي است که در قالب حرکاتي عيني و ملموس به تصوير کشيده ميشود تا از اين طريق از حقوق عرفي و شخصيت معنوي عزيزان از دست رفته و انسانهاي مصلح و خداجو تجليل شود. اميدواريم آثار اين مراسم با شکوه سنتي و اعتقادي، ماندگار بماند و ايام بر آن تسلط نيابد./
چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸
تحقیقی در باب نام و نشان مزدک و زادگاهش و فیلسوف مردمگرای مرجع وی
نامهای بندوس (بون- دا- اوک= مخلوق دانای منسوب به بن و زهدان)، مزدک (دانای، دانای خُرد) و زرتشت خورگان (زرتشت خُرد) که نام مؤسسین آیین مزدکی به شمار رفته جملگی نام مشترک دو فرد در مقام مراد و مرید بوده اند که در مقام استاد و شاگرد این مکتب عدالتخواه معرفی شده اند. می توان تصور نمود که مزدک ایرانی خود را به نام استادش بدین القاب ملقب ساخته بوده است. اما با توجه به همین مفاهیم نام اصلی وی باید شروین بوده باشد چه خرمدینان مزدک را تحت نام کودک دانا (مزد-ک) و شروین (پرهوش) تقدیس می نموده اند. لذا مسلم می نماید نام اصلی مزدک ایرانی شروین بوده است که اشتباهاً این نام را متعلق به قاتل وی یعنی نوشیروان دانسته اند. به ظاهر چنین می نماید که افسانه سفر بندوس به روم شرقی و آشنایی نزدیک با نظریات افلاطون در باب مدینه فاضله درتوجیه پیدایی عقاید مساوات طلبانه معروف مزدک پدید آمده است. اما شواهد متقن از جمله پیروی مزدک ایرانی ازتعلیمات مانی بر آمده از سمت چین -که در واقع باید همان منسیوس باشد- وی باید مرید این سیاستمدار مردمی چین باستان بوده باشد که در ایران تحت نامهای بندوس (بُند-اوس= دوستدار دانش و یادگیری) و مانی (دانا، جاودانی) و منوسئوس (دانای عالیمقام) معروف شده بوده است. مسلم می نماید که مزدک به همراه قباد از نزد اخشنواز پادشاه هیاطله به ایران آمده و در شهر نیشابور سکنی گزیده بود. می دانیم که قباد بعد از کشته شدن پدرش پیروز توسط اخشواز پادشاه هیاطله، 8 سال به عنوان گروگان نزد اخشنواز در سمت افغانستان زیسته بود و در این مدت عمویش بلاش حکومت می نمود. لذا تعالیم مزدک ایرانی با توجه به زادگاه شرقی وی (امپراطوری هپتالان که هم مرز چین بود) میتواند منبعث از منسیوس (به چینی یعنی فرزند بزرگ نیکو) وزیر چینی مردم دوست و اصلاح طلب حدود سال 330میلادی باشد که خاقان چین را تشویق به گشودن انبارهای غلات برای جلوگیری از مرگ ومیر قحطی زدگان نموده بود. می دانیم که مزدکیان خود را به پیروی از معنی لفظی نام منسیوس درست دینان می نامیده اند. و آیین زرتشتی را با محک منطق فلسفه اجتماعی منسیوسی می پالوده اند که موفق نشدند. در عوض چینیان به فیلسوفان بزرگ خود کنفسیوس، منسیوس، مودزو، لائوتزه و مئوتسو اکتفا نکرده و در طی قرون و اعصار از ایرانیان و هندوان تعلیمات انسانگرانیانه و انقلابی گائوماته زرتشت/گوتمه بودا و از اروپائیان تعلیمات انقلابی و هومانیستی مارکس را اخذ کردند. نیاکان ما نه تنها از گائوماته زرتشت، مانی و مزدک مان پشتیبانی کامل نکردند هر سه قهرمان فرهنگی خود را به وضع فجیعی به قتل رساندند و بعد از مرگشان هم خوانین و مغان درباری برای خاموشی آتش این مردم دوستان شروع به افترا و شخصیت کشی ایشان نمودند. در باب این وزیر اصلاح طلب و مردم دوست و معاصرش مودزو چنین گفته شده است:
"((مودزو)) آرزو مى كند كه اصل ((مهر به همه )) معیار جهانى كردار باشد. او مى گوید اى كاش:
((...گوش هاى شنوا و چشم هاى بینا به یارى هم پاسخ مى دادند؛ اندام ها نیرومند مى شدند تا براى هم كاركنند..))....... این جامعه آرمانى انسان مودزو تنها با تمرین ((مهر به همه )) پدید مى آید. اصل ((بى آزارى )) از اصل ((مهر به همه)) ناشى مى شود. آن كه دیگران را دوست مى دارد، باید هواخواه بى آزارى باشد.
تعالیم ((منسیوس )) و ((مودزو)) (معاصر منسیوس). هر دو مكتب با جوهره كنفوسیوس خود بر ((انسانیت )) و حكومت انسانى تكیه دارند آنجا كه ((منسیوس )) به پیروى از كنفوسیوس ((حكومت نیك )) را حكومت انسانى مى داند، ((مودزو)) فرضیه جامعه آرمانى انسانى را مبتنى بر دو اصل ((بى آزارى )) و ((مهر به همه )) مطرح مى سازد.
:منسیوس مى گفت
مودزو هواخواه آموزش مهر به همه بود و او به میل خود تن خود را سر تا پا در این راه انسانیت مى فرسود. به گفته لیانگ. جى . چاس : مغز این سخن ، كل آموزش مودزو را در خود دارد. اصل بى آزارى مودزو از آموزش مهر به همه او شكفته مى شود."
در میان نواحیی که به عنوان خاستگاه مزدک ذکر شده اند نام نسا (لفظاً یعنی جای آرامش کاروانها) که ابوریحان بیرونی قید نموده درست تر از بقیه اقوال می نماید. بدین دلایل که منظور از این نسا باید همان نیسای میانی یعنی میمنه (میمند، یهودیه) در شمال غربی افغانستان باشد؛ چه عنوان بامدادان مزدک به وضوح گواه این معنی است. از سوی دیگر نام مدریا (آمو دریا= رود همانند دریای نیرومند) که نام مسکن وی به شمار آمده در تأیید و تکمیل درستی این نظر است. لابد در عهد تسلط اعراب به سهو این رود را با رود بزرگ دجله در عراق و همچنین استخر فارس یکی گرفته و زادگاه مزدک را در سمت آن نواحی جستجو نموده اند. قید نام شهر فسا (پس، پشتی) را نیز در این باب می توان به دوردست بودن میهن شرقی خاستگاهی مزدک از مراکز دولت ساسانی به شمار آورد.
مزدک و آموزه های او(از وبلاگ تاریخ ایران، کورش محسنی)
مزدک پور بامداد از اهالی پارس بود که جنبش مزدکیان را آغاز کرد و تا اندازه ای در کار خویش پیروز بود. شمار زيادی از توده ی مردم را پی رو خود کرد و برای زمانی کوتاه فرمانروایی ایران را نیز در دست گرفت. برخی زادگاه او ر ا استخر پارس و برخی ساحل چپ رود دجله و جایگاه کنونی کوت العماره که آن را مدریا مینامیدند و ابوریحان بیرونی او را نسایی میداند. جنبش مزدک از سال 494 زادروز(میلادی) آغاز و در 30 سال یعنی 524 زادروز(میلادی)دنبال شد. در این میان جنش مزدک را که گستره ی بزرگی از ایران را در بر میگرفت, مردمان بی چیز شهری و کشاروزان و دهگانان خاور در زمان سده های میانی(قرون وسطا) همراهی میکردند. مزدک را بیشتر میتوان یک بهینه ساز(مصلح) اجتماعی در آن زمان دانست تا یک پیامر با آیین و کیش ویژه. در هر رو مزدک برخی آموزه ها و باورهای دینی(زرتشت) را نیز درخور بهبود و میدانست. نگره ایست که مزدک در راه بازسازی و توانمند سازی آیین مزدیستا بود که در اثر قوانین بیدادگرانه ی زرتشتیان و ساسانیان رو به نابودی گذاشته بود. مزدک فردی خردمند و دانا و باهوش و و در تزار اجتماعی در جایگاه بالایی بود. در بیشتر منابع میتوان به رخنه ی او در دربار قباد پادشاه ساسانی پی برد. همچنین او در آن زمان جزو چند موبد زرتشتی تراز اول کشور بشمار میرفت. بنیان آموزه های مزدك بسان زرتشتيان , زروانيان , مانويان و پيروان "گنوسي" رايج در ايران . آسياي غربي و روم بر دو اصل استوار است:
1) اصل روشنايي
2) اصل تـاريكـي
اين دو اصل بگونه ی تصادفي به هم مي پيوندند وباز بصورت اتفاقي از هم جدا مي شوند. آیين مزدك كه در واقع تلفيقي از باورهای زررتشتي و مانوي و برخي آداب و رسوم جوامع روستايي است , به خدايي كه چون پادشاهان بر تخت نشسته و در عرش قرار دارد باورمند است .كارهاي خوب را از آن " مدبر الخير " و كارهاي بد را ناشي از عمل " مدبر الشر " مي دانند. باورهای مزدك پس از سركوبي و حتي در دوران اسلامي نيز هوادارانی داشته است .صلح خواهي , آشتي جويي و دادگري و از بين بردن تبعيضات و دوگانگی های اجتماعي از ويژگیها ي مزدكيان بوده است . مزدك ريشه ي اين تبعيضات را در عملكرد " ديوان " خدمه ي شر مي داند. كلمان هوار پژوهشگر ارزشمند اروپايي در نسک(کتاب) خودش " ايراني و تمدن ايراني " در صص 143و144 اصول اعتقادي " مزدك " را اينگونه ارزيابي مي كند : "تعاليم مزدك كه بر اساس اعتقاد به دو مبدا نور و ظلمت شكل گرفته از عقايد ماني گرفته شده است . از ديد مزدك , آب و آتش و خاك عناصر اصلي سازنده ي اين جهانندوحتي ريشه ي خير و شر نيز از اين 3 عنصر است . پاكي هاي اين 3 عنصر خير و اجزاي تيره آن شر را بوجود مي آورد . مزدك عالم روحاني را بسان عالم زميني دانسته و به خداي كرسي نشين در آسمان كه 4 نيروي تميز ,عقل , حافظه و سرور در خدمتش و 7 وزير بنامهاي سالار , پيشكار , پلوان ؟؟ كاردان , دستور و كودك اجرا كننده ي اوامرش بودند اعتقاد داشت . دكتر باقري كه از پژوهشگران پرآوازه ی ايران در خصوص اديان پيش از اسلام مي باشد , در اثر پيشين صص 143و144 عقايد مزدك را بيشتر موشكافي مي كند : "مزدك انسانهارا برابر مي دانست و آنها را به برابري و درستي و برادري بين خود دعوت و نوع دوستي و مساعدت و تعاون و مهمانوازي و دوري جستن از تعلقات مادي و امور دنيوي را به هواداران خود سفارش مي كرد ." در آموزه های مزدك حتي رعايت حال جانوران نيز تا كيد شده بودو مروت بر حيوانات عاملي براي افزوده شدن بر خير دروني بشر تلقي مي گرديد. به دید مزدک خداوند روزی را برای هر کس برابر آفریده تا انسانها به گونه ی برابر از آن بهره مند شوند. و در دراز مدت زیاده خواهی شماری باعث شده که غنی و تهی دست بوجود آید. مزدک مخالف وجود حرمسراها بود و به این باور داشت که حتی زنان اضافی را باید از ثروتمندان گرفت و به گونه ی برابر در میان توده ی مردم و فقرا داد تا در جهان برابری پدید آید. در پایان مزدک در سال 528 یا 529 زادروز(میلادی) بدست انوشیروان کشته شد. در این میان بر پایه ی منابع حدود 12 هزار تن اعدام شدند. اما گویی مزدک و آیین او در میان توده ی مردم ریشه دوانده بود تا زمان درازی پیروان او به حیات خود ادامه و در زمانها و مكانهاي مختلف با عناويني چون :خرميّه- سپيد جامگان- سرخ جامگان ( محمره)-به قيام خود ادامه دادند. نام آورترين اين قيامها قيام " بابك خرم دين " در كوههاي كليبر در آذربايجان ايران است كه مدت 23 سال عرصه را بر حاكمان عباسي تنگ كرد و سر انجام طي خدعه اي اسير و در زمان " المتعصم " به شكل فجيعي كشته شد . در شاهنامه ی فردوسی بزرگ نيز نام مزدک و کارهای او بارها آمده است:
دانايی و خير خواهی مزدک:
بـــيامد يــــکي مــــــرد مـــــزدک بـنام سخـنـگوي با دانش و راي و کـــــــــام
گرانــــــــــمايه مردي و دانـش فـــروش قــــــــباد دلاور بـــــــــــــدو داد گــــوش
بـه نزد جـهاندار دسـتــــــور گشـــــــت نگـهـبان آن گنـج و گنــــجور گــــــشت
زخشکي خورش تنگ شد در جـهان ميان کــــــــــهان و ميــــــان مـــــــهان
ز روي هــــــوا ابــــــــــر شـــــد ناپـديـد بـه ايران کـسي برف و بــــاران نديــــد. نام بُندوس که به عنوان اسم استاد مزدک آمده است به صورت بُند-اوس به معنی دوستدار دانش است: बुन्दते verb bundate { bund } learn उष m. uSa lover
"((مودزو)) آرزو مى كند كه اصل ((مهر به همه )) معیار جهانى كردار باشد. او مى گوید اى كاش:
((...گوش هاى شنوا و چشم هاى بینا به یارى هم پاسخ مى دادند؛ اندام ها نیرومند مى شدند تا براى هم كاركنند..))....... این جامعه آرمانى انسان مودزو تنها با تمرین ((مهر به همه )) پدید مى آید. اصل ((بى آزارى )) از اصل ((مهر به همه)) ناشى مى شود. آن كه دیگران را دوست مى دارد، باید هواخواه بى آزارى باشد.
تعالیم ((منسیوس )) و ((مودزو)) (معاصر منسیوس). هر دو مكتب با جوهره كنفوسیوس خود بر ((انسانیت )) و حكومت انسانى تكیه دارند آنجا كه ((منسیوس )) به پیروى از كنفوسیوس ((حكومت نیك )) را حكومت انسانى مى داند، ((مودزو)) فرضیه جامعه آرمانى انسانى را مبتنى بر دو اصل ((بى آزارى )) و ((مهر به همه )) مطرح مى سازد.
:منسیوس مى گفت
مودزو هواخواه آموزش مهر به همه بود و او به میل خود تن خود را سر تا پا در این راه انسانیت مى فرسود. به گفته لیانگ. جى . چاس : مغز این سخن ، كل آموزش مودزو را در خود دارد. اصل بى آزارى مودزو از آموزش مهر به همه او شكفته مى شود."
در میان نواحیی که به عنوان خاستگاه مزدک ذکر شده اند نام نسا (لفظاً یعنی جای آرامش کاروانها) که ابوریحان بیرونی قید نموده درست تر از بقیه اقوال می نماید. بدین دلایل که منظور از این نسا باید همان نیسای میانی یعنی میمنه (میمند، یهودیه) در شمال غربی افغانستان باشد؛ چه عنوان بامدادان مزدک به وضوح گواه این معنی است. از سوی دیگر نام مدریا (آمو دریا= رود همانند دریای نیرومند) که نام مسکن وی به شمار آمده در تأیید و تکمیل درستی این نظر است. لابد در عهد تسلط اعراب به سهو این رود را با رود بزرگ دجله در عراق و همچنین استخر فارس یکی گرفته و زادگاه مزدک را در سمت آن نواحی جستجو نموده اند. قید نام شهر فسا (پس، پشتی) را نیز در این باب می توان به دوردست بودن میهن شرقی خاستگاهی مزدک از مراکز دولت ساسانی به شمار آورد.
مزدک و آموزه های او(از وبلاگ تاریخ ایران، کورش محسنی)
مزدک پور بامداد از اهالی پارس بود که جنبش مزدکیان را آغاز کرد و تا اندازه ای در کار خویش پیروز بود. شمار زيادی از توده ی مردم را پی رو خود کرد و برای زمانی کوتاه فرمانروایی ایران را نیز در دست گرفت. برخی زادگاه او ر ا استخر پارس و برخی ساحل چپ رود دجله و جایگاه کنونی کوت العماره که آن را مدریا مینامیدند و ابوریحان بیرونی او را نسایی میداند. جنبش مزدک از سال 494 زادروز(میلادی) آغاز و در 30 سال یعنی 524 زادروز(میلادی)دنبال شد. در این میان جنش مزدک را که گستره ی بزرگی از ایران را در بر میگرفت, مردمان بی چیز شهری و کشاروزان و دهگانان خاور در زمان سده های میانی(قرون وسطا) همراهی میکردند. مزدک را بیشتر میتوان یک بهینه ساز(مصلح) اجتماعی در آن زمان دانست تا یک پیامر با آیین و کیش ویژه. در هر رو مزدک برخی آموزه ها و باورهای دینی(زرتشت) را نیز درخور بهبود و میدانست. نگره ایست که مزدک در راه بازسازی و توانمند سازی آیین مزدیستا بود که در اثر قوانین بیدادگرانه ی زرتشتیان و ساسانیان رو به نابودی گذاشته بود. مزدک فردی خردمند و دانا و باهوش و و در تزار اجتماعی در جایگاه بالایی بود. در بیشتر منابع میتوان به رخنه ی او در دربار قباد پادشاه ساسانی پی برد. همچنین او در آن زمان جزو چند موبد زرتشتی تراز اول کشور بشمار میرفت. بنیان آموزه های مزدك بسان زرتشتيان , زروانيان , مانويان و پيروان "گنوسي" رايج در ايران . آسياي غربي و روم بر دو اصل استوار است:
1) اصل روشنايي
2) اصل تـاريكـي
اين دو اصل بگونه ی تصادفي به هم مي پيوندند وباز بصورت اتفاقي از هم جدا مي شوند. آیين مزدك كه در واقع تلفيقي از باورهای زررتشتي و مانوي و برخي آداب و رسوم جوامع روستايي است , به خدايي كه چون پادشاهان بر تخت نشسته و در عرش قرار دارد باورمند است .كارهاي خوب را از آن " مدبر الخير " و كارهاي بد را ناشي از عمل " مدبر الشر " مي دانند. باورهای مزدك پس از سركوبي و حتي در دوران اسلامي نيز هوادارانی داشته است .صلح خواهي , آشتي جويي و دادگري و از بين بردن تبعيضات و دوگانگی های اجتماعي از ويژگیها ي مزدكيان بوده است . مزدك ريشه ي اين تبعيضات را در عملكرد " ديوان " خدمه ي شر مي داند. كلمان هوار پژوهشگر ارزشمند اروپايي در نسک(کتاب) خودش " ايراني و تمدن ايراني " در صص 143و144 اصول اعتقادي " مزدك " را اينگونه ارزيابي مي كند : "تعاليم مزدك كه بر اساس اعتقاد به دو مبدا نور و ظلمت شكل گرفته از عقايد ماني گرفته شده است . از ديد مزدك , آب و آتش و خاك عناصر اصلي سازنده ي اين جهانندوحتي ريشه ي خير و شر نيز از اين 3 عنصر است . پاكي هاي اين 3 عنصر خير و اجزاي تيره آن شر را بوجود مي آورد . مزدك عالم روحاني را بسان عالم زميني دانسته و به خداي كرسي نشين در آسمان كه 4 نيروي تميز ,عقل , حافظه و سرور در خدمتش و 7 وزير بنامهاي سالار , پيشكار , پلوان ؟؟ كاردان , دستور و كودك اجرا كننده ي اوامرش بودند اعتقاد داشت . دكتر باقري كه از پژوهشگران پرآوازه ی ايران در خصوص اديان پيش از اسلام مي باشد , در اثر پيشين صص 143و144 عقايد مزدك را بيشتر موشكافي مي كند : "مزدك انسانهارا برابر مي دانست و آنها را به برابري و درستي و برادري بين خود دعوت و نوع دوستي و مساعدت و تعاون و مهمانوازي و دوري جستن از تعلقات مادي و امور دنيوي را به هواداران خود سفارش مي كرد ." در آموزه های مزدك حتي رعايت حال جانوران نيز تا كيد شده بودو مروت بر حيوانات عاملي براي افزوده شدن بر خير دروني بشر تلقي مي گرديد. به دید مزدک خداوند روزی را برای هر کس برابر آفریده تا انسانها به گونه ی برابر از آن بهره مند شوند. و در دراز مدت زیاده خواهی شماری باعث شده که غنی و تهی دست بوجود آید. مزدک مخالف وجود حرمسراها بود و به این باور داشت که حتی زنان اضافی را باید از ثروتمندان گرفت و به گونه ی برابر در میان توده ی مردم و فقرا داد تا در جهان برابری پدید آید. در پایان مزدک در سال 528 یا 529 زادروز(میلادی) بدست انوشیروان کشته شد. در این میان بر پایه ی منابع حدود 12 هزار تن اعدام شدند. اما گویی مزدک و آیین او در میان توده ی مردم ریشه دوانده بود تا زمان درازی پیروان او به حیات خود ادامه و در زمانها و مكانهاي مختلف با عناويني چون :خرميّه- سپيد جامگان- سرخ جامگان ( محمره)-به قيام خود ادامه دادند. نام آورترين اين قيامها قيام " بابك خرم دين " در كوههاي كليبر در آذربايجان ايران است كه مدت 23 سال عرصه را بر حاكمان عباسي تنگ كرد و سر انجام طي خدعه اي اسير و در زمان " المتعصم " به شكل فجيعي كشته شد . در شاهنامه ی فردوسی بزرگ نيز نام مزدک و کارهای او بارها آمده است:
دانايی و خير خواهی مزدک:
بـــيامد يــــکي مــــــرد مـــــزدک بـنام سخـنـگوي با دانش و راي و کـــــــــام
گرانــــــــــمايه مردي و دانـش فـــروش قــــــــباد دلاور بـــــــــــــدو داد گــــوش
بـه نزد جـهاندار دسـتــــــور گشـــــــت نگـهـبان آن گنـج و گنــــجور گــــــشت
زخشکي خورش تنگ شد در جـهان ميان کــــــــــهان و ميــــــان مـــــــهان
ز روي هــــــوا ابــــــــــر شـــــد ناپـديـد بـه ايران کـسي برف و بــــاران نديــــد. نام بُندوس که به عنوان اسم استاد مزدک آمده است به صورت بُند-اوس به معنی دوستدار دانش است: बुन्दते verb bundate { bund } learn उष m. uSa lover
شرح و بررسی نکات تاریخی بدیعی که در تحقیقات جهانشاه درخشانی "در کتاب آریائیان در منابع کهن خاور نزدیک در سومین و دومین هزاره پیش از میلاد" نهفته است.
نام ماننا بر اساس شواهد لغوی اوستایی، هیتی و مصری مطالب وی می توان به معنی سرزمین گردنبند و زیور آلات معنی نمود. نام منطقه مکشوفه گنج معروف ماننایی یعنی زیویه که از ریشه زیب (زیور آلات) می باشد به وضوح حاکی از این معنی لفظی ماننا است. نگارنده قبلا معانی سرزمین ماه و سرزمین پایینی را برای این نام منظور داشته است که از چنین پشتوانه باستانشناسی بر خوردار نیستند.نگارنده در پی پیدایی معنی لفظی قوم سئیریمه اوستا آن را از ریشه اوستایی به معنی کامل زرهپوشندگان گرفته بودم. جهانشاه درخشانی در این باب به لغت اکدی سیری یَم و کلمه هوری سَریَم به معنی زره استناد کرده است. می دانیم جنگجویان باستانی سئورومات (قوم سئیریمه اوستا، نیاکان صربوکرواتها) خود و اسبانشان را در جنگها کاملا زرهپوش می نموده اند.درخشانی کوششی در نشان دادن ریشه آریایی نام سرزمین وسوسه انگیز سوبارتو (نواحی کوهستانی شمال بین النهرین)نموده است که خطا است چه معنی سومری-اکدی نام این سرزمین یعنی سرزمین مردم آزاد و رها که به وضوح نشانگر شرایط اقلیمی و تاریخی کهن آنجاست به طور منطقی حق مطلب را ادا می نماید. وی در باب مرتوهایی که نامشان به همراه آموریهای سمت سوریه یاد گردیده است یادآور میشود که این نام آریایی و به معنی آدمکش و جنگاور است یعنی مترادف است با نام ماریانی یعنی جنگجویان و لشکریان آریائیان میتانی که ایشان هم در هزاره دوم پیش از میلاد به شمال بین النهرین و سوریه رسیده بودند. به هر حال مردم مرتو در شمال بین النهرین سکنی داشته اند. به عبارتی ایشان در خدمت نظامی آموریان (یعنی سامیان غربی) قرار داشتند و با ایشان متفاوت بوده اند. این نظر وی هم درست می نماید چون گوتیان آریایی این نواحی جنگجویان خود را مرتو می نامیده اند و در منابع کهن یونانی نام کُرد (کردوخی، گوتی) غالبا با نام مرد همراه است. چنین وضعی در نزد خویشاوندان شرقی گوتیان یعنی کاسپیان (سگپرستان) هم وجود داشته است چه ایشان نیز قبیله جنگجویان خویش را مرد و آمارد می نامیده اند. نام و نشان دیگر این قبیله یعنی قبیله مادرسالار تپوری که یادآور نام قوم مادرسالار تائوری شمال دریای سیاه است و لباس سکایی ایشان که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر از آن خبر داده است؛ نشانگر آن است که سواران دارنده کلاه دراز سکایی که تصویر یکی شان بر مهری عیلامی از قرن هفتم پیش از میلاد نقش بسته است مربوط به همین مرتوها است. از همین جاست که نام ایزد سکاییان آلانی توتیر را به صورت تیروتور در میان خدایان عیلامی مشاهده می نمائیم. نام مرتو در این باب ربطی با ماروت/ماروتاش ایزد جنگ و باد آریائیان کهن ندارد. نام هاروت و ماروت هم که در اساطیر ارامنه با کوه آرارات (یعنی کوه آتشفشانی) ربط داده شده اند، در اساس به معنی کوهستان آتشفشان و کوهستان مار/اژدها می باشند که نامهایی بر خود کوه آرارات بوده اند. در اوستا به نبردی بین تورانیان دانو (سکائیان کنار کارون) و خشتاویها (پارسها) اشاره شده است. بر اساس وجود همین مردم در سمت خوزستان و فارس است که استرابون به قول آراتستن در سمت فارس در کنار پارسها از مردم کرد و مارد (مرتو) و مجوس (گوران) یاد میکند. جالب است که نامهای پارس (به زبان سکایی یعنی پلنگ) و کورش (قوچ وحشی= کردوخ) بیانگر خویشاوندی قبیله ای و فرهنگی نزدیک پارسها و سکاها است. می دانیم هرودوت سکائیان برگ هئومه سمت تاجیکستان (سرزمین دادیکان) را تحت نام دروپیکی (دربیک، دریها، ، نیاکان ساسانیان) گروهی از چادرنشینان پارسی به شمار آورده است. بنابراین نام پارسوایی که منابع آشوری به مردم کردستان ایران اطلاق نموده اند و غالبا با نام پارس مقابله میشود در رابطه با همان توتم بزکوهی- پلنگ مشترک پارسها و گوتی ها بدیشان اختصاص یافته است. این توتم (کورش، گوتی، کیمری، خیمریا) را غالبا به صورت جانوری خیالی با ترکیبی از پلنگ یا شیر با بز کوهی/قوچ وحشی نشان می داده اند. در اساطیر گرجی کوروشای جاودانه نام سگبالداری است که جاودانه با امیران (مهر) به بند دورانی ابدی گرفتار آمده است. درخشانی مطابق منابع کهن بین النهرین از مرتو به عنوان خدای عشایر جلگه نشین و سرور کوهستان سنگ لاجورد در سمت بدخشان یاد نموده و مادر وی را الهه کوهستان شرقی و سرزمین ماگان (بلوچستان/مکران) آورده است که پیداست این ویژگیهای نخستین انسان ایرانیان یعنی کیومرث (شاه جنگاور و پلنگینه پوش) ملقب به گرشاه (شاه کوهستان) که می دانیم در سمت بلخ و بامیان نام ایرانی وی بر روی کوهی زنده است. مرتو نیز مانند کیومرث انسان عهد شکار و گوشتخوار و بانی معبدی در جانب بلخ و نا آشنا با غلات معرفی شده است.
جهانشاه درخشانی در نوشتار خود به مطلب بسیار جالبی به نام ایزدی سومری مهدیانّا (یعنی قاضی بزرگ آسمان) و معبد وی کبته (محل ازدحام) در کتیبه های سومری و اکدی اشاره میکند. این نام در زبان عربی می توانست به مهدی زمان و مهدی آخرالزمان تعبیر و تفسیر گردد. ولی وی ارتباط این مطلب مهم را با مهدی موعود کعبه و نبرد هنگام بازگشت عیسی موعود در محل کوه هارماگدون (محل ازدحام) همان قرقیسیا (شهر رهبران روحانی و کشیشان) منسوب به مهدی موعود شیعیان می باشد، در نیافته است. جالبتر اینکه نام کعبه در زبان سومری به صورت کئوبئو به معنی معبد خداست. از معنوی لفظی مهدیانّا یعنی قاضی بزرگ آسمان معلوم میشود که این بغ (بئو یعنی ایزد بخشنده و سهم دهنده و تقدیر) همان ایزد آسمان سومریان یعنی آنو (ایزد آسمان و طول عمر و زمان) می باشد. بنابراین از بت مخصوص خانه کعبه هبل (ایزد تقدیر و تفأل) همان آنو/مهدیانا مراد بوده است. براین مبنا از جزیره خضرا (سرسبز) که مسکن اساطیری امام مهدی و خانواده اش به شمار آمده همان ناحیه هلال خصیب (سرزمین هلالی حاصلخیز و سر سبز) در شمال بین النهرین و سوریه منظور است.
در ارتباط با نام خدای ملی آشوریان یعنی آشّور که وی آن را با آسورا (اهورای) آریائیان مقابله نموده است نظر وی صحیح نمی نماید چه این نام به زبانهای سامی به معانی خندان (=ضحاک)، سیاه و آغازین است که وی را با اهریمن ایرانیان مطابقت میگرداند. اما مسلم می نماید که این نام سامی در پدید آمدن نام اهورامزدا (در اساس سرور نورانی ، ایزد نور، ناستیه وداها یعنی ایزد روز و خیّر ) دخیل بوده است. چه خود آشور به جای نام همزاد تاریک و شب و شرارت وی یعنی دسره یعنی شرور قرار گرفته است. اهورامزدا و برهما در مقام ایزد دانایی با انکی/ائا سومریان مطابق می باشند و برادر شرور همزادش اهریمن (شیوا) با ایشکور/آداد.
جهانشاه درخشانی در نوشتار خود به مطلب بسیار جالبی به نام ایزدی سومری مهدیانّا (یعنی قاضی بزرگ آسمان) و معبد وی کبته (محل ازدحام) در کتیبه های سومری و اکدی اشاره میکند. این نام در زبان عربی می توانست به مهدی زمان و مهدی آخرالزمان تعبیر و تفسیر گردد. ولی وی ارتباط این مطلب مهم را با مهدی موعود کعبه و نبرد هنگام بازگشت عیسی موعود در محل کوه هارماگدون (محل ازدحام) همان قرقیسیا (شهر رهبران روحانی و کشیشان) منسوب به مهدی موعود شیعیان می باشد، در نیافته است. جالبتر اینکه نام کعبه در زبان سومری به صورت کئوبئو به معنی معبد خداست. از معنوی لفظی مهدیانّا یعنی قاضی بزرگ آسمان معلوم میشود که این بغ (بئو یعنی ایزد بخشنده و سهم دهنده و تقدیر) همان ایزد آسمان سومریان یعنی آنو (ایزد آسمان و طول عمر و زمان) می باشد. بنابراین از بت مخصوص خانه کعبه هبل (ایزد تقدیر و تفأل) همان آنو/مهدیانا مراد بوده است. براین مبنا از جزیره خضرا (سرسبز) که مسکن اساطیری امام مهدی و خانواده اش به شمار آمده همان ناحیه هلال خصیب (سرزمین هلالی حاصلخیز و سر سبز) در شمال بین النهرین و سوریه منظور است.
در ارتباط با نام خدای ملی آشوریان یعنی آشّور که وی آن را با آسورا (اهورای) آریائیان مقابله نموده است نظر وی صحیح نمی نماید چه این نام به زبانهای سامی به معانی خندان (=ضحاک)، سیاه و آغازین است که وی را با اهریمن ایرانیان مطابقت میگرداند. اما مسلم می نماید که این نام سامی در پدید آمدن نام اهورامزدا (در اساس سرور نورانی ، ایزد نور، ناستیه وداها یعنی ایزد روز و خیّر ) دخیل بوده است. چه خود آشور به جای نام همزاد تاریک و شب و شرارت وی یعنی دسره یعنی شرور قرار گرفته است. اهورامزدا و برهما در مقام ایزد دانایی با انکی/ائا سومریان مطابق می باشند و برادر شرور همزادش اهریمن (شیوا) با ایشکور/آداد.
سهشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸
ریشه ایرانی لغت کشیش
لغت هند و ایرانی کشیش را چون در زبانهای آرامی و سریانی یافته اند، آن را لغتی سامی به شمار آورده اند در حالی که اگر چنین بود در زبانهای سامی شناخته شده دیگر یعنی اکدی، آشوری، عبری و عربی ریشهً واضحی برای این نام پیدا میشد. در حالی که این معنی لفظی و ریشه واضح آن را در زبانهای ایرانی پیدا میکنیم: برای نشان دادن آن کلمات اوستای چیش (دانش) از ریشه "چی" (علم دین، دانش آیین معادل چیه پهلوی) را در دست داریم که علی القاعده صورتی از کلمه کیش است. نام کهن پارسی هخامنشی چیش پیش در واقع به معنی پیرو کیش و آیین است. لغت اوستایی "ای" (دانستن) و "ش" علامت پسوند حالت اسمی است. از همینجاست که موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی از هوخشتره (کی آخسارو، کیخسرو) ویرانگر آشور و فاتح اورارتو تحت نام کسیسو تریوس (کِش-ای- سوتروس) یعنی شاه روحانی منجی نام برده است. می دانیم که لغت اوستایی "کی" عنوان فرمانروایان ماد که متضمن مقام روحانی آنان بوده است. از نامهای اساطیری کی آخسارو یا همان کی خشثرو که در سمت کردستان می توان به دو نام خضر (خشثره، خسرو، شاه) و دقوقی (دخیوکی یعنی شاه روحانی کشور) نام برد. که هر دو در مقام منجی کشتی داستان طوفان بزرگ دریا (در واقع به آب بستن نینوا و شهر آشورمراکز امپراطوری آشور) هستند. در تصویر دخمه کی آخسارو در دره شهر زور کردستان عراق کی اخسارو را با کمانی که به حالت عصا بر دست دارد، در کنار آتشدان برجسته خورشیدی معبدی دخمه ای شکل مهری می بینیم که در سمت دیگر آتشدان موبدی با همان حالت کمان به دست مراسم نیایش را به جای می آورد.
همان لغت نامه دهخدا اطلاعات ناقص ولی مفیدی در باب لغت کیش و کشیش داده است:
کیش (اِ) :دین و مذهب . (فرهنگ رشیدی ). به معنی دین و مذهب و ملت هم آمده است . (برهان ). مرادف آیین و مذهب است . (آنندراج ). ملة. (دهار) (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). در اوستا، تکئشه
ارمنی ، کش اعتراف ، عهد). پهلوی ، کِش)
در اوستا، تکئشه درمورد آیین اهریمنی استعمال شده ، در مقابل دئنا (دین ). ولی در فارسی کیش به معنی مطلق آیین و دین آمده . حاشیه ٔ برهان چ معین
دقیقی: چار خصلت برگزیده ست
به گیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوت رنگ و ناله ٔ چنگ
.می خون رنگ و کیش زردهشتی
آرامی: قس . (ناظم الاطباء)،.کشیش [ ک َ / ک ِ ](اِ): پیشوا و راهنمای ترسایان و عالم آنان . قسیس (برهان) یادداشت مؤلف: . پیر، کاهن . شیخ ، کاهن (حاشیه ٔ برهان مصحح دکتر معین)
از چه سعید اوفتاد و از چه شقی شد
.زاهد محرابی و کشیش کنشتی
.ناصرخسرو
کشیشان را کشش بینی و کوشش
.به تعلیم چو من قسیس دانا
.خاقانی
وین طرفه که موبدی گرفته ست
.با یک دو کشیش رنگ کشخان
.خاقانی
ز خارا بود دیری سال کرده
.کشیشانی بدو در سالخورده
.نظامی
.قسیسی مست که کشیش می خوانند از نزدیک ... (جهانگشای جوینی)
حلقه گرد او چو زر گرد عریش
.همچنانکه بت پرستان بر کشیش
.مولوی
کشیشان هرگز نیازرده ز آب
.بغلها چو مردار در آفتاب
.سعدی
همان لغت نامه دهخدا اطلاعات ناقص ولی مفیدی در باب لغت کیش و کشیش داده است:
کیش (اِ) :دین و مذهب . (فرهنگ رشیدی ). به معنی دین و مذهب و ملت هم آمده است . (برهان ). مرادف آیین و مذهب است . (آنندراج ). ملة. (دهار) (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). در اوستا، تکئشه
ارمنی ، کش اعتراف ، عهد). پهلوی ، کِش)
در اوستا، تکئشه درمورد آیین اهریمنی استعمال شده ، در مقابل دئنا (دین ). ولی در فارسی کیش به معنی مطلق آیین و دین آمده . حاشیه ٔ برهان چ معین
دقیقی: چار خصلت برگزیده ست
به گیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوت رنگ و ناله ٔ چنگ
.می خون رنگ و کیش زردهشتی
آرامی: قس . (ناظم الاطباء)،.کشیش [ ک َ / ک ِ ](اِ): پیشوا و راهنمای ترسایان و عالم آنان . قسیس (برهان) یادداشت مؤلف: . پیر، کاهن . شیخ ، کاهن (حاشیه ٔ برهان مصحح دکتر معین)
از چه سعید اوفتاد و از چه شقی شد
.زاهد محرابی و کشیش کنشتی
.ناصرخسرو
کشیشان را کشش بینی و کوشش
.به تعلیم چو من قسیس دانا
.خاقانی
وین طرفه که موبدی گرفته ست
.با یک دو کشیش رنگ کشخان
.خاقانی
ز خارا بود دیری سال کرده
.کشیشانی بدو در سالخورده
.نظامی
.قسیسی مست که کشیش می خوانند از نزدیک ... (جهانگشای جوینی)
حلقه گرد او چو زر گرد عریش
.همچنانکه بت پرستان بر کشیش
.مولوی
کشیشان هرگز نیازرده ز آب
.بغلها چو مردار در آفتاب
.سعدی
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
آیا حسین بن منصور حلاج، مانی در آمده به کسوت اسلام صوفیانه نیست؟
منصور حلاج به دلایل موضوع تشابه دار آویز گردیدن و سوختن (به مثابه پوست کنده شدن مانی) و صفت صوفی اش و توصیف شکل کتابهای منسوب به وی و مقایسه ای که عرفای قدیم غالبا بین او و بایزید بسطامی (تنومند مونس خدا یعنی بردیه زرتشت در کسوت اسلام صوفیانه) به عمل آورده اند، مرا به تطبیق وی با مانی رهنمون میگردد و من رأی قاطع خود را حال که در این باب مقاله به انتها رسیده که ضمن مقابله نام و نشان مکان زادگاهی و قتلگاهشان و معانی لفظی نامهای ایشان و کتابهایشان به پایان رسیده است رأیی آری است. چون قبل از شروع این مقاله در این باب اندیشه و تفحصی ننموده بودم. خیلی ساده بگویم در اسطوره پر راز و رمز اسلامی حلاج قصاوت با وی به جرم انااحق گفتن او که با دار آویز گردیدن و سوزانده شدن جسد وی همراه است قانع کننده نیست و جواب جرم و تاوان عمل نه چندان مشخص منسوب به او را نمی دهد. القاب و شهرت سرتاسری وی در آسیا نیز همین را میگویند:" او را صفت ها بسیار است اهل هند او را ابوالمغیث نوشتندی , اهل چین ابوالمعین , اهل خراسان ابوالمهر , اهل فارس ابوعبدالله الزاهد و اهل خوزستان حلاج الاسرار و در بغداد مصطلم (مستأصل کننده) و در بصره مخبر خواندند". اگر این گام های نخستین درست باشد (که حال بعد از به پایان بردن جمع و تدوین نظرات میگویم هست) معانی حسین (نیکو)، منصور (پیروز) و حلاج (=هلاو زبان کٌردی یعنی به دار آویخته شده [یا به تعبیری سوزانده شده]، به ظاهر به معنی حّلال معماها) در این رابطه معلوم مینماید که ما قبل از واقعه کربلا حسین شهید دینی بزرگی از خویش داشته ایم که در اصل تحت نام بدعت صوفیانه مانی (زندیق) توسط خود رهبران خودکامه ساسانی و روحانیون قشریمان پوست کنده و به دار آویخته شده یا سوزانده شده بود ولی آیین او حتی در دوره مسلمین دیری پایید. جالب است که مانویان در سالگردهای روزهای حبس و اعدام مانی را مراسم سوگواری و روزه گیری به جا آورده و روز متعاقب آن را که تصور میکردند مانی در این روز به بهشت نور صعود کرده،با عید بم (=نور)جشن میگرفته اند. در این رابطه ماه رمضان (علی القاعده مأخوذ از روزه مزان= روزه بزرگ مانویان) و عید فطر (پرهیز و فترت، آشتی) اسلام نیز با روزه یکماهه مانوی و عید بم مانوی مطابق میگردد. سنت اوگوستین (روحانی معروف مسیحی که قبلا مانوی بوده) روز اعدام مانی را مقارن با خود همان روز عید بم آورده است. مانویان این ماه را چقشپت (سکیساپد= ماه حرام و پرهیز،فترت، ماه محرم) می نامیده اند که از سوی دیگر با ماه نذری و عزاداری محرم منسوب به امام حسین شیعیان مطابقت می یابد. بنابراین نذری ماه محرم و فطریه منشأ واحدی در دین مانوی داشته اند. ابهامات و غبار کهن تاریخی نیز که دور شخصیت منصور حلاج را فرا گرفته وی را از زمان خلفای عرب دورتر میبرد و ما را گامی دیگر در اثبات این نظر فراتر می برد. نام خدایگانی اصلی منتسب به حلاج یعنی ابو مغیث (پدر فریاد رس) فرا گام دیگری در این مسیر است. روحانیون درباری منتسب به عهد اساطیر اسلامی عقایدحلاج را مانند مغان دربار ساسانی در باب عقاید دینی مانی، موجب انحراف و فتنه و فساد به شمار آورده اند. بنا به غالب روایات حلاج نیز مانند اصلش مانی مدعی منجی بودن بوده است. هر دوی این اصل و بدل به سمت خوزستان و بین النهرین منسوب بوده و در آن سوی نیز مصلوب گردیده اند و در روایات در طی حیاتشان برای هر دو سفری علمی و تبلیغی به سمت هندوستان برایشان ذکر شده است. مانی در خوزستان به حضور شاهپور رسیده یعنی همانجایی که موطن حلاج قید شده است. عقاید صوفیانه و گنوستیکی حلاج هم با عقاید ریاضت و رهبانیت و تجرد گنوستیکی مانی همخوانی بسیاری دارد. یحیی (زنده ماندگار) رهبر ملکوتی صابئین خوزستان و جنوب عراق یعنی سرزمین مانی-حلاج در واقع پیروان رنگ تعلق مسیحی پذیرفته مانی ( زنده ماندگار) می باشند. مانی را در روایات تاریخی هم از همین فرقه دینی صابئین به شمار آورده اند. در اینکه حلاج معروف صاحب مکتب فلسفی خاص خود و فرقه و پیروان متشکل شخص خود معرفی نشده است، دلیل مهمی بر قدمت مکتب ما قبل اسلامی اصل وی در ایران عهد ساسانی است. محل دستگیری و قتل این هردو در سمت مدائن-بغداد (پایتخت ساسانیان/خلفای عباسی)- خوزستان ذکر شده است. صورت نام کتابهای معروف منسوب به حلاج یعنی نورالاصل، کبریت الاحمر (زر سرخ)،طاسین الازل، طواسین، جوهرالاکبر، بستان المعرفت، و هیاکل به وضوح به ترتیب با کتابهای مانی و مانوی کفالیون (اصل، سرور نیک، همان شاپورگان)، ارژنگ (کتاب تصاویر مقدس) ، انجیل زنده، اسفار (کتب پر راز)، گنج زندگان (کنزالاحیاء مطابق کنزا یعنی کتاب اصلی صابیان)، کتاب رازان (در چم رزان) و کتاب کوان (غولان) مطابقت می نمایند. نظر به نام پدر حلاج یعنی منصور (پیروز) مسلم می نماید که نام پدر مانی یعنی فاتک از ریشه و معنی لغت سامی فاتح گرفته میشده است. به زبان ساده مانویان زیر سلطه مسلمین رهبر دینی خود را تحت کسوت عربی و اسلامی منصور حلاج وارد مدار باورهای اسلامی ساخته اند همانطوریکه زرتشتیان، زرتشت خویش را در عهد آغاز اسلام به کسوت اویس قرنی، بایزید بسطامی و شاهزاده ابراهیم ادهم بلخی در آورده و مقبول باورهای مسلمین اش نموده اند.
اعدام مانی/منصور حلاج
منشأ الهامی مانوی/صابی نماز و روزه مسلمین
نماز در سه آیین توحیدی خاص آیین اسلام است ولی این سنت از جانب خود اسلام
وضع نشده ، بلکه کلیه اجزای آن (وضوف نیت، قنوة، رکوع و سجود) از آیین مانوی
اقتباس شده است، حتی اینکه اگر آب نبود برای وضو می توان به خاک تیمم
کرد.اوقات ادای نمازهای اسلامی همان اوقات نمازهای مانوی یعنی پیش از طلوع
خورشید ، نیمروز ، شامگاه و شبانگاه است.
بر خلاف نماز، رسم روزه داری در نزد اعراب جزیرة العرب سابقه ای قدیمی و ما
قبل اسلامی داشته است، چنانکه به روایت مورخان اسلامی عبدالمطلب جد محمد
سالی یکبار برای عبادت "الله" که قبیله قریش متولی معبد او بود انزوا می گزید و در
این مدت روزه می گرفت. ولی در زمان ظهور اسلام سابقه مهم دیگری نیز در همین
زمینه وجود داشت و آن روزه یک ماهه مانویان در هر سال بود که به یادبود زندان و
مرگ مانی گرفته می شد و با روز مقدس " به ما(بم، بام= نورانی) " ، معادل روز فطر مسلمانان پایان
می یافت. این روزه که همزمان با عید پاک مسیحیان بود در ماه فروردین برگزار می
شد. در نخستین سال مهاجرت به مدینه، محمد روز دهم محرم را که یک روز مذهبی
قدیمی معادل با دهم تشرین یهودیان بود برای روزه تعیین کرد، اندکی بعد از آن تمام
ماه کلیمیان (ماه کیپور) را ماه روزه مسلمانان مقرر گذاشت ، ولی بعد از قطع رابطه
با یهودیان مدینه و تغییر فبله مسلمانان از بیت المقدس به مکه ، این ماه عبادت را به
ماه رمضان تغییر داد(منبع وبلاگ سیری در واقعیتهای مذهبی).
به مناسبت ارتباط و انتساب نماز و روزه اسلامی به مانی/حلاج به مانویان در ارتباط با صابیان توضیحات زیر را در این باب ضمیمه می نمائیم:
نماز و روزه نزد صابئین یعنی قوم مانی (یحیی)
این مردم که مانی از بین ایشان برخاسته است. آیینی ترکیبی از ادیان کهن بین النهرین دارند و با مانویان، فرقه گنوسی عرب یعنی حنفا پیوند داشته اند. نماز عبادت روزانه آنان مى باشد. در روز سه مرتبه نماز مى خوانند: قبل از طلوع آفتاب، بعد از زوال خورشید، قبل از غروب خورشید. روحانى بزرگ خود را ریشاما (کاهن بزرگ و دانا) گویند. ابوالحسن نویدى در كتاب اختصارات مى گوید: اینان هر روز سه بار نماز مى خوانند و براى ستارگان ثابته یك نماز به نام صلاه تطوع انجام مى دهند و هر سالى سى روز روزه دارند كه هشت روز آن پیوسته و هفت و شش روز آن را پراكنده و بقیه را هر طور خواستند انجام مى دهند. در ایام روزه گوشت نمى خورند و هر ماه چهار قربانى دارند كه به نام ستارگان انجام مى شود. این قربانیان باید خروس باشند. خون خروس در زمین دفن مى شود و استخوان آن را مى سوزانند و گوشت شتر و كبوتر و ماهى نمى خورند.
در این جا مطالبی را از سایت دولتی فرهنگسرا به عینه نقل می نمائیم؛ با این تذکر که داستان مصلوب شدن که با کاه به پوست کنده شدن وی همراه است. در اینجا با روایتهای سوزانده شدن جسد وی همراه گردیده است.
حسين منصور حلاج (از سایت فرهنگسرا)
"ابومغيت عبدالله بن احمد بن ابي طاهر مشهور به حسين بن منصور حلاج از عارفان نامي ايران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجري است. وي از مردم بيضاي فارس بود. ولادت او در آن سامان به احتمال در سال 244 هجري اتفاق افتاده است.
پدر حلاج بنظر ميرسد که به کار پنبه زني مشغول بوده و به مناطق نساجي ايالت خوزستان که در آن وقت از تستر(شوشتر حاليه) تا واسط(شهري در کنار دجله، بين بصره و کوفه) امتداد داشته، مسافرتي کرده و پسر را با خود همراه برده است.
حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتي پرداخته و تا سن دوازده قرآن را از بر کرده است و سپس در پي فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مريد سهل بن عبدالله تستري شده است و سهل تستري به او اربعين کليم الله (چله نشستن بر طريق موسي پيغمبر) را آموخته است.
حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصري شاگردي کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکي خرقه تصوف پوشيده و به طريقت مأذون گرديده است.
حسين در آنجا دختر ابويعقوب اقطع بصري را به زني گرفت و چون عمروبن عثمان مکي با اين وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بين عمرو مکي و اقطع بصري اختلاف مي بود. جنيد بغدادي(نهاوندي) به حلاج پند ميداد که شکيبا باشد. حلاج به اطاعت جنيد چندي طاقت آورد و شکيبائي کرد تا اينکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت.
حلاج در سال 270 هجري به سن بيست و شش براي انجام فريضه حج نخستين بار به مکه رفت و در آنجا کلماتي مي گفت که وجد انگيز بود و حالي داشت. در مراجعت از مکه به اهواز به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفيان قشري و ظاهري به مخالفت برخاست و خرقه صوفيانه را از سر کشيد و به خاک انداخت و گفت که اين رسوم همه نشان تعلق و عادت است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز نهضت عرفان ايراني) رفت و پنج سال در آن ديار بماند، پس از پنج سال اقامت در مشرق ايران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد براي بار دوم با چهارصد مريد، بار سفر مکه را ببست و دومين حج را نيز گذراند، در اين سفر بود که بر او تهمت نيرنگ و شعبده بستند.
پس از اين سفر به قصد جهانگردي و سياحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پيروان ماني و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمير رفت، و در آنجا به کاروانيان اهوازي که پارچه هاي زربفت طراز و تستر را به چين ميبردند و کاغذ چين را به بغداد مي آوردند، همراه شد و تا تورقان چين، يکي از مراکز مانويت، پيش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا براي سومين و آخرين بار به مکه رفت و در اين سفر در وقوف به عرفات از خدا خواست که " خدايا رسوايم کن تا لعنتم کنند ".
چون از مکه به بغداد برگشت، چنين مي نمايد که در طريق ارشاد و حقيقت برخلاف مصلحت ظاهري، قدم گذاشته و کلماتي گفته که تعبير به ادعاي خدائي کرده اند، و از همين جاست که حسين بن منصور در نظر پاره اي از مشايخ تصوف مقبول و در نظر بعضي ديگر مطرود است؛ در جامع بغداد فرياد کشيد (مرا بکشيد تا من آرام يابم و شما پاداش يابيد).
در شورش بغداد به سال 296 هجري حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال در خفا ميزيست. سرانجام او را يافتند و به بغدادش بردند و بزندان انداختند. مدت اين زندان نه سال بطول انجاميد و در آخر در جلسه محاکمه اي که با حضور (ابوعمرو حمادي) قاضي بزرگ آماده بود، ابو عمرو خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزير خليفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجري نزديک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذي القعده، او را به فجيع ترين وضع شلاق زدند و مثله کردند و بدار کشيدند و سربريدند و سوختند و خاکسترش را به دجله ريختند.
نقل کرده اند که در آن سال آب دجله فراوان بالا آمد و بيم غرق شهر بغداد ميرفت.
از حلاج کتابهاي فراوان نقل شده است از جمله:
"طاسين الازل و الجوهر الاکبر"، "طواسين"، "الهياکل"، "الکبريت الاحمر"، "نورالاصل"، "جسم الاکبر"، "جسم الاصغر"، و "بستان المعرفة". علاوه بر اين از حلاج ديوان اشعاري به زبان عربي باقيمانده که در اروپا و ايران به چاپ رسيده است.
مرحوم عباس اقبال آشتياني در مورد حلاج و دعاوي وي مينويسد: " در ايام غيبت صغري، يعني در دوره اي که طايفه اماميه منتظر انجام زمان غيبت و ظهور امام غايب بودند و زمام اداره امور ديني و دنيائي ايشان در دست نواب و وکلا بود، حسين بن منصور حلاج بيضائي صوفي معروف در مراکز عمدهً شيعه مخصوصا در قم و بغداد به تبليغ و انتشار آراء و عقايد خود پرداخت و در نتيجه چند سال مسافرت و وعظ عده اي از شيعيان اماميه و رجال درباري خليفه را به عقيدهً خويش درآورد. حلاج به شرحي که مصنفان اماميه نقل کرده اند در ابتدا خود را رسول امام غايب و وکيل و باب آن حضرت معرفي ميکرده و به همين جهت هم ايشان ذکر او را در شمار (مدعيان بابيت) آورده اند و در موقعي که به قم پيش رؤساي آن شهر رفته بود و ايشان را به قبول عنوان فوق مي خوانده است، رأي خود را در باب ائمه به شرحي که در فوق نقل شد اظهار داشته و همين گونه مقالات باعث تبري شيعيان امامي قم از او و طرد حلاج از آن شهر شده است."
پروفسور ادوارد براون درباره حلاج مي نويسد: "راست است، نويسندگاني که تراجم احوال اولياء و اوتاد و پيران طريقت را نوشته اند؛ حسين بن منصور حلاج را اندکي به شکل ديگري معرفي کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه ميان هم وطنانش پايدار است و شاعران صوفي منش مانند فريد الدين عطار نيشابوري و حافظ و امثالهم اکثر نام وي را با ستايش ذکر مي کنند.
منصور را براي تعليمات بدعت گذارانه اش در بغداد و اطراف دستگير ساختند و سرانجام به قتل رسانيدند، اتهامي که به او وارد ساختند و بيشتر در اذهان و خاطرات مانده است اين بود که در حال جذبه فرياد (انا الحق) برآورده بود و صوفيه اين بيان را در نتيجه وجد و حال ميدانند که عارف در حال شهود جمال حق از خود بيخود شود و کليه تعينات و مظاهر خارجي وجود را نبيند و گناه او را تنها اين دانند که اسرار را فاش و هويدا کرد و عموماً او را از قديسين و شهداء به شمار آورده اند.
ابن نديم در الفهرست، حسين بن منصور حلاج را طور ديگر معرفي ميکند و ميگويد، وي مردي محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفيه آراسته و جسورانه مدعي دانستن همه علوم شده؛ ولي بي بهره بوده و چيزي از صناعت کيميا بطور سطحي مي دانسته و در دسائس سياسي خطرناک و گستاخ بوده است. دعوي الوهيت کرده و خود را مظهر حق خوانده و به تشيع معروف بود، لکن با قرامطه و اسماعيليه هم پيمان و همداستان بوده است.
اين نديم چهل و پنج کتاب را که منصور حلاج تأليف کرده نام برده، و اين کتابها را به طرز باشکوهي گاهي با آب طلا بر کاغذ چيني و گاه بر حرير و ديبا و امثال آن نوشته و در تجليد آن دقت خاص داشته و جلدهاي عالي و نفيسي براي آنها تهيه کرده و اين عمل وي ما را بطور جدي به ياد مانويان مي اندازد.
حسين بن منصور حلاج ايراني است و آباء و اجدادش پيرو کيش مجوس (زرتشت) بوده اند و اجمالا گو اينکه غزالي در مشکوة الانوار در مقام دفاع از او برآمده است، نميتوان زياد شبهه و ترديد کرد که اين شخص از قيد مقبولات عامه و موازين شرعيه به غايت آزاد بوده است.
لکن شخصيت وي عجيب و تأثير افکار او در اذهان هموطنانش عميق است و پاره اي اشعار عربي او محکم و بديع است. رويهم رفته حلاج ايراني بود. عارفان وحدت وجودي مسلمان که بعد از غزالي آمدند همه ايراني بودند، اما حلاج با شهادت خود درس بزرگي به آنان داد و آنها در حالي که عميقا وحدت وجودي بودند کم کم به متصوفه نزديک شدند و بدين طريق رج شاعران صوفي ايران شروع مي شود که صوفي وحدت وجودي هستند، يعني ترکيبي از هر دو.
به نظر پيروان و طرفداران حلاج خدا اشکال مختلفي دارد: نخست به صورت آدم به جهان آمده، سپس موسي شد، عيسي شد، محمد شد، علي شد، و بالاخره حلاج شد.
حلاج که خود را يکي از اشکال زميني خداوند ميدانست در مقابل فلسفه مابعدالطبيعه (متافيزيک) اسماعيليه نقطه ضعف بزرگي داشت و اين فلسفه نوعي فلسفه مجوسي بود و بهمين جهت حلاج به همراهان و پيروان خود ميگفت که آنها در حقيقت ارواح زنده شده موسي، عيسي، و محمدند، اين امر باعث شد که علماء خداشناس بر ضد او اقامه دعوي کنند و به مخالفتش برخيزند و مجازاتش نمايند و بالاخره هم چنانکه ديديم حلاج با رشادت و عظمت تمام شهيد شد.
جنجال دعوي مهدويت يا آخرين منجي بودن حلاج
در تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان، نيمه دوم قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجري دوره آشوب و بي سرو ساماني و بالاخره ادعا و جنجال دعوي مهدويت و بهتر بگوئيم انتظار شديد ظهور آخرين منجي که ايرانيان از قديم ترين زمان به آن معتقد بودند و در دوره هاي اسلامي به صورت ديگر جلوه گر شده بود، محسوب مي شود.
ابوريحان بيروني در باب اين مطلب و مدعيان متعدد منظور مورد بحث در بالا همراه با يک سلسله تعصبات شديد بر ضد آنان چنين مي نويسد: « سپس مردي متصوف از اهل فارس بنام حسين بن منصور حلاج ظهور کرد و در آغاز کار مردم را بمهدي دعوت نمود و گفت او از طالقان ظهور خواهد کرد و از اينرو حلاج را گرفته و بمدينةالسلام بردند و در زندانش بيفکندند، ولي حيله اي کرد و چون مرغي که از قفس بگريزد از زندان گريخت. و اين شخص مرد شعبده باز بود و با هر کسي که روبرو ميشد موافق اعتقاد او سخن ميراند و خود را به لطائف حيل بدو مي چسبانيد. سپس ادعايش اين شد که روح القدس در او حلول کرده و خود را خدا دانست و باصحاب و پيروان خويش نامه هايي که معنون بدين عنوان بود بنگاشت: از هوهوي ازلي اول، فروغ درخشان لامع و اصل اصيل و حجت تمام حجتها و رب ارباب و آفريننده سحاب و مشکات نور و رب طور که در هر صورتي متصور مي شود به بنده خود فلانکس. و پيروان او نامه هايي را که باو مي نوشتند چنين افتتاح مي کردند: خداوندا از هر عيبي پاک و منزه هستي، اي ذات هر ذات و منتهاي آخرين لذات يا عظيم يا کبير گواهي مي دهيم که آفريدگار قديم و منير هستي و در هر زمان و اواني بصورتي جلوه کرده اي و در زمان ما بصورت حسين بن منصور جلوه گر شده اي، بنده کوچک تو که نيازمند و محتاج تست و بتو پناه آورده و بسوي تو بازگشت و انابت نموده و بخشايشت را اميدوار است اي داننده غيبها.
چنين مي گويند: حسين بن منصور کتابهاي زيادي در دعوي خود تصنيف کرد، مانند کتاب نورالاصل، جسم اکبر، جسم اصغر، و مقتدر بالله در 301 هجري از او آگاه شد و هزار تازيانه اش زد، دست و پاي او را بريد و به نفت او را آتش زد تا آنکه لاشه او بسوخت و خاکسترش را بدجله ريختند و هر عذابي که بدين مرد کردند سخني نگفت و روي خود را ترش ننمود و لب نجنبانيد.
و طايفه اي از پيروان او باقي ماندند که بدو منسوبند و مردم را بمهدي مي خواندند و ميگفتند که از طالقان ظهور خواهد کرد و اين مهدي همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمين را پر از عدل و داد خواهد کرد. چنانکه پر از جور و ظلم شده بود و در برخي از اين اخبار ملاحم گفته شده که مهدي محمد بن علي است، حتي اينکه مختار بن ابي عبيده ثقفي چون مردم را به محمد حنفيه دعوت کرد باين خبر استشهاد نمود و گفت مهدي مذکور او است و تا زمان ما برخي از مردم منتظر او هستند و مي گويند که زنده است و در جبل رضوي، چنانکه بني اميه خروج سفياني را که در ملاحم ذکر شده منتظرند. همچنين در آن اخبار گفته شده که دجال مضل از اصفهان مي آيد ولي اصحاب نجوم گفته اند که از جزيره رطائل پس از گذشتن چهارصد و شصت و شش سال از سالهاي يزدگردي بيرون خواهد آمد. در انجيل علاماتي که مردم را از خروج او انذار مي کنند ذکر شده و کتب نصرانيها دجال را به يوناني انطخريوس گويند. چنانکه ماوناذروس اسقف مصيصه در تفسير انجيل ذکر کرده و اصحاب سيره روايت نموده اند که چون عمر بن خطاب وارد شام شد، يهود دمشق او را ملاقات کردند و گفتند که سلام بر تو اي فاروق، توئي که رفيق و مصاحب ايلياء هستي؛ بخدا سوگند ياد مي کنيم که نخواهي برگشت تا آنکه شام را بگشائي و در اين هنگام عمر از ايشان پرسيد که دجال کيست؟ گفتند که او از سبط بنيامين است و شما عربها بخداوند قسم که در چند ذراع بباب مانده او را خواهيد کشت.» لازم به توضيح است که سال شهادت حسين بن منصور حلاج 309 هجري بوده است.
شيخ محمد فريدالدين عطار نيشابوري در کتاب تذکرةالاولياء خود درباره حسين منصور حلاج چنين نوشته است: « آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود که هم در غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بي قرار. شوريده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدي عظيم داشت، و رياضتي و کرامتي عجب. علي همت و رفيع و رفيع قدر بود و او را تصانيف بسيار است به الفاظي مشکل در حقايق و اسرار و معاني محبت کامل. فصاحت و بلاغتي داشت که کس نداشت. و دقت نظري و فراستي داشت که کس را نبود. و اغلب مشايخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمي نيست، مگر عبدالله خفيف و شبلي و ابوالقاسم قشيري و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعيد بن ابواخير قدس الله روحه العزيز و شيخ ابوالقاسم گرگاني و شيخ ابوعلي فارمدي و امام يوسف همداني رحمةالله عليهم اجمعين در کار او سيري داشته اند و بعضي در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشيري گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضي او را به سحر نسبت کردند و بعضي اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانيدند. و بعضي گويند از اصحاب حلول بود. و بعضي گويند تولي به اتحاد داشت. اما هر که بوي توحيد به وي رسيده باشد هرگز او را خيال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که اين سخن گويد سرش از توحيد خبر ندارد... اما جماعتي بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خيال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را "حلاجي" گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقليد محض فخر کرده اند. چنانکه دو تن را در بلخ همين واقعه افتاد که حسين را. اما تقليد در اين واقعه شرط نيست، مرا عجب آمد از کسي که روا دارد که از درختي اناالله برآيد و درخت در ميان نه، چرا روا نباشد که از حسين اناالحق برآيد و حسين در ميان نه.... بعضي گويند حسين منصور حلاج ديگرست و حسين منصور ملحدي ديگرست و استاد محمد زکريا و رفيق ابو سعيد قرمطي بود و آن حسين ساحر بوده است. اما حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفيف گفته است که حسين منصور عالمي رباني است. و شبلي گفته است که من و حلاج يک چيزيم، اما مرا به ديوانگي نسبت کردند خلاص يافتم، و حسين را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودي اين دو بزرگ در حق او اين نگفتندي. اما ما را دو گواه تمام است و پيوسته در رياضت و عبادت بود و در بيان معرفت و توحيد و درزي اهل صلاح و در شرع و سنت بود که اين سخن ازو پيدا شد. اما بعضي مشايخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دين بود، بلکه از آن بود که ناخشنودي مشايخ از سرمستي او اين بار آورد. » سپس داستان بر دار شدن او را چنين بيان داشته است:
نقلست که در زندان سيصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمي دهي؟! گفت: ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم. اگر خواهيم بيک اشارت همه بندها بگشائيم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ريخت ايشان گفتند اکنون کجا رويم که در زندان بسته است. اشارتي کرد رخنها پديد آمد. گفت: اکنون سر خويش گيريد. گفتند تو نمي آئي؟ گفت: ما را با او سري است که جز بر سر دار نمي توان گفت. ديگر روز گفتند زندانيان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کرديم. گفتند تو چرا نرفتي؟! گفت: حق را با من عتابي است نرفتم. اين خبر به خليفه رسيد؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشيد.
پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمي گرد آمدند. او چشم گرد مي آورد و ميگفت: حق، حق، اناالحق.... نقلست که درويشي در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، يعني عشق اينست. خادم او در آن حال وصيتي خواست. گفت: نفس را بچيزي مشغول دار که کردني بود و اگر نه او ترا بچيزي مشغول دارد که ناکردني بود که در اين حال با خود بودن کار اولياست. پس در راه که مي رفت مي خراميد. دست اندازان و عياروار ميرفت با سيزده بندگران، گفتند: اين خراميدن چيست؟ گفت: زيرا که بنحرگاه (محل کشتار) ميروم. چون به زير دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پاي بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چيست؟ گفت: معراج مردان سردار است. پس ميزري در ميان داشت و طيلساني بر دوش، دست برآورد و روي به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد.
پس هر کسي سنگي مي انداخت، شبلي موافقت را گلي انداخت، حسين منصور آهي کرد، گفتند: از اين همه سنگ هيچ آه نکردي از گلي آه کردن چه معني است؟ گفت: از آنکه آنها نمي دانند، معذوراند ازو سختم مي آيد که او مي داند که نمي بايد انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چيست؟ گفت: دست از آدمي بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در ميکشد قطع کند. پس پاهايش ببريدند، تبسمي کرد، گفت: بدين پاي خاکي ميکردم قدمي ديگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانيد آن قدم را ببريد! پس دو دست بريده خون آلود بر روي در ماليد تا هر دو ساعد و روي خون آلود کرد؛ گفتند: اين چرا کردي؟ گفت: خون بسيار از من برفت و دانم که رويم زرد شده باشد، شما پنداريد که زردي من از ترس است، خون در روي در ماليدم تا در چشم شما سرخ روي باشم که گلگونه مردان خون ايشان است. گفتند: اگر روي را بخون سرخ کردي ساعد باري چرا آلودي؟ گفت: وضو ميسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نيايد الا بخون. پس چشمهايش را برکندند قيامتي از خلق برآمد. بعضي ميگريستند و بعضي سنگ مي انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنيد که سخني بگويم. روي سوي آسمان کرد و گفت: الهي بدين رنج که براي تو بر من مي برند محرومشان مگردان و از اين دولتشان بي نصيب مکن. الحمد الله که دست و پاي من بريدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار مي کنند. پس گوش و بيني ببريدند و سنگ و روان کردند. عجوزه اي با کوزه در دست مي آمد. چون حسين را ديد گفت: زنيد، و محکم زنيد تا اين حلاجک رعنا را با سخن خداي چکار. آخر سخن حسين اين بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببريدند و نماز شام بود که سرش ببريدند و در ميان سربريدن تبسمي کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسين گوي قضا به پايان ميدان رضا بردند.
علامه محمد اقبال لاهوري درباره بردار کشيدن حسين منصور حلاج چه زيبا سروده است:
کم نگاهان فتنه ها انگيختند بنده حق را بدار آويختند
آشکارا بر تو پنهان وجود بازگو آخر گناه تو چه بود؟"
اغلب شعرای متقدم از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به وی اختصاص داده اند. فصلی از کتاب تذکره الاولیاء عطار به او اختصاص دارد. حافظ در باره وی می گوید: .
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
: ایضا از ابوالسعید ابوالخیر
روزی که انالحق به زبان می آورد منصور کجا بود خدا بود خدا
از سایر شعرای متقدم ایرانی که تحت تأثیر فلسفه و شخصیت وی بوده و ابیات زیادی در رابطه با وی دارند، می توان به شیخ محمود شبستری، سنایی، مولوی، عراقی، مغربی، شاه قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی اشاره نمود.
اعدام مانی/منصور حلاج
منشأ الهامی مانوی/صابی نماز و روزه مسلمین
نماز در سه آیین توحیدی خاص آیین اسلام است ولی این سنت از جانب خود اسلام
وضع نشده ، بلکه کلیه اجزای آن (وضوف نیت، قنوة، رکوع و سجود) از آیین مانوی
اقتباس شده است، حتی اینکه اگر آب نبود برای وضو می توان به خاک تیمم
کرد.اوقات ادای نمازهای اسلامی همان اوقات نمازهای مانوی یعنی پیش از طلوع
خورشید ، نیمروز ، شامگاه و شبانگاه است.
بر خلاف نماز، رسم روزه داری در نزد اعراب جزیرة العرب سابقه ای قدیمی و ما
قبل اسلامی داشته است، چنانکه به روایت مورخان اسلامی عبدالمطلب جد محمد
سالی یکبار برای عبادت "الله" که قبیله قریش متولی معبد او بود انزوا می گزید و در
این مدت روزه می گرفت. ولی در زمان ظهور اسلام سابقه مهم دیگری نیز در همین
زمینه وجود داشت و آن روزه یک ماهه مانویان در هر سال بود که به یادبود زندان و
مرگ مانی گرفته می شد و با روز مقدس " به ما(بم، بام= نورانی) " ، معادل روز فطر مسلمانان پایان
می یافت. این روزه که همزمان با عید پاک مسیحیان بود در ماه فروردین برگزار می
شد. در نخستین سال مهاجرت به مدینه، محمد روز دهم محرم را که یک روز مذهبی
قدیمی معادل با دهم تشرین یهودیان بود برای روزه تعیین کرد، اندکی بعد از آن تمام
ماه کلیمیان (ماه کیپور) را ماه روزه مسلمانان مقرر گذاشت ، ولی بعد از قطع رابطه
با یهودیان مدینه و تغییر فبله مسلمانان از بیت المقدس به مکه ، این ماه عبادت را به
ماه رمضان تغییر داد(منبع وبلاگ سیری در واقعیتهای مذهبی).
به مناسبت ارتباط و انتساب نماز و روزه اسلامی به مانی/حلاج به مانویان در ارتباط با صابیان توضیحات زیر را در این باب ضمیمه می نمائیم:
نماز و روزه نزد صابئین یعنی قوم مانی (یحیی)
این مردم که مانی از بین ایشان برخاسته است. آیینی ترکیبی از ادیان کهن بین النهرین دارند و با مانویان، فرقه گنوسی عرب یعنی حنفا پیوند داشته اند. نماز عبادت روزانه آنان مى باشد. در روز سه مرتبه نماز مى خوانند: قبل از طلوع آفتاب، بعد از زوال خورشید، قبل از غروب خورشید. روحانى بزرگ خود را ریشاما (کاهن بزرگ و دانا) گویند. ابوالحسن نویدى در كتاب اختصارات مى گوید: اینان هر روز سه بار نماز مى خوانند و براى ستارگان ثابته یك نماز به نام صلاه تطوع انجام مى دهند و هر سالى سى روز روزه دارند كه هشت روز آن پیوسته و هفت و شش روز آن را پراكنده و بقیه را هر طور خواستند انجام مى دهند. در ایام روزه گوشت نمى خورند و هر ماه چهار قربانى دارند كه به نام ستارگان انجام مى شود. این قربانیان باید خروس باشند. خون خروس در زمین دفن مى شود و استخوان آن را مى سوزانند و گوشت شتر و كبوتر و ماهى نمى خورند.
در این جا مطالبی را از سایت دولتی فرهنگسرا به عینه نقل می نمائیم؛ با این تذکر که داستان مصلوب شدن که با کاه به پوست کنده شدن وی همراه است. در اینجا با روایتهای سوزانده شدن جسد وی همراه گردیده است.
حسين منصور حلاج (از سایت فرهنگسرا)
"ابومغيت عبدالله بن احمد بن ابي طاهر مشهور به حسين بن منصور حلاج از عارفان نامي ايران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجري است. وي از مردم بيضاي فارس بود. ولادت او در آن سامان به احتمال در سال 244 هجري اتفاق افتاده است.
پدر حلاج بنظر ميرسد که به کار پنبه زني مشغول بوده و به مناطق نساجي ايالت خوزستان که در آن وقت از تستر(شوشتر حاليه) تا واسط(شهري در کنار دجله، بين بصره و کوفه) امتداد داشته، مسافرتي کرده و پسر را با خود همراه برده است.
حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتي پرداخته و تا سن دوازده قرآن را از بر کرده است و سپس در پي فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مريد سهل بن عبدالله تستري شده است و سهل تستري به او اربعين کليم الله (چله نشستن بر طريق موسي پيغمبر) را آموخته است.
حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصري شاگردي کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکي خرقه تصوف پوشيده و به طريقت مأذون گرديده است.
حسين در آنجا دختر ابويعقوب اقطع بصري را به زني گرفت و چون عمروبن عثمان مکي با اين وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بين عمرو مکي و اقطع بصري اختلاف مي بود. جنيد بغدادي(نهاوندي) به حلاج پند ميداد که شکيبا باشد. حلاج به اطاعت جنيد چندي طاقت آورد و شکيبائي کرد تا اينکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت.
حلاج در سال 270 هجري به سن بيست و شش براي انجام فريضه حج نخستين بار به مکه رفت و در آنجا کلماتي مي گفت که وجد انگيز بود و حالي داشت. در مراجعت از مکه به اهواز به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفيان قشري و ظاهري به مخالفت برخاست و خرقه صوفيانه را از سر کشيد و به خاک انداخت و گفت که اين رسوم همه نشان تعلق و عادت است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز نهضت عرفان ايراني) رفت و پنج سال در آن ديار بماند، پس از پنج سال اقامت در مشرق ايران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد براي بار دوم با چهارصد مريد، بار سفر مکه را ببست و دومين حج را نيز گذراند، در اين سفر بود که بر او تهمت نيرنگ و شعبده بستند.
پس از اين سفر به قصد جهانگردي و سياحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پيروان ماني و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمير رفت، و در آنجا به کاروانيان اهوازي که پارچه هاي زربفت طراز و تستر را به چين ميبردند و کاغذ چين را به بغداد مي آوردند، همراه شد و تا تورقان چين، يکي از مراکز مانويت، پيش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا براي سومين و آخرين بار به مکه رفت و در اين سفر در وقوف به عرفات از خدا خواست که " خدايا رسوايم کن تا لعنتم کنند ".
چون از مکه به بغداد برگشت، چنين مي نمايد که در طريق ارشاد و حقيقت برخلاف مصلحت ظاهري، قدم گذاشته و کلماتي گفته که تعبير به ادعاي خدائي کرده اند، و از همين جاست که حسين بن منصور در نظر پاره اي از مشايخ تصوف مقبول و در نظر بعضي ديگر مطرود است؛ در جامع بغداد فرياد کشيد (مرا بکشيد تا من آرام يابم و شما پاداش يابيد).
در شورش بغداد به سال 296 هجري حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال در خفا ميزيست. سرانجام او را يافتند و به بغدادش بردند و بزندان انداختند. مدت اين زندان نه سال بطول انجاميد و در آخر در جلسه محاکمه اي که با حضور (ابوعمرو حمادي) قاضي بزرگ آماده بود، ابو عمرو خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزير خليفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجري نزديک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذي القعده، او را به فجيع ترين وضع شلاق زدند و مثله کردند و بدار کشيدند و سربريدند و سوختند و خاکسترش را به دجله ريختند.
نقل کرده اند که در آن سال آب دجله فراوان بالا آمد و بيم غرق شهر بغداد ميرفت.
از حلاج کتابهاي فراوان نقل شده است از جمله:
"طاسين الازل و الجوهر الاکبر"، "طواسين"، "الهياکل"، "الکبريت الاحمر"، "نورالاصل"، "جسم الاکبر"، "جسم الاصغر"، و "بستان المعرفة". علاوه بر اين از حلاج ديوان اشعاري به زبان عربي باقيمانده که در اروپا و ايران به چاپ رسيده است.
مرحوم عباس اقبال آشتياني در مورد حلاج و دعاوي وي مينويسد: " در ايام غيبت صغري، يعني در دوره اي که طايفه اماميه منتظر انجام زمان غيبت و ظهور امام غايب بودند و زمام اداره امور ديني و دنيائي ايشان در دست نواب و وکلا بود، حسين بن منصور حلاج بيضائي صوفي معروف در مراکز عمدهً شيعه مخصوصا در قم و بغداد به تبليغ و انتشار آراء و عقايد خود پرداخت و در نتيجه چند سال مسافرت و وعظ عده اي از شيعيان اماميه و رجال درباري خليفه را به عقيدهً خويش درآورد. حلاج به شرحي که مصنفان اماميه نقل کرده اند در ابتدا خود را رسول امام غايب و وکيل و باب آن حضرت معرفي ميکرده و به همين جهت هم ايشان ذکر او را در شمار (مدعيان بابيت) آورده اند و در موقعي که به قم پيش رؤساي آن شهر رفته بود و ايشان را به قبول عنوان فوق مي خوانده است، رأي خود را در باب ائمه به شرحي که در فوق نقل شد اظهار داشته و همين گونه مقالات باعث تبري شيعيان امامي قم از او و طرد حلاج از آن شهر شده است."
پروفسور ادوارد براون درباره حلاج مي نويسد: "راست است، نويسندگاني که تراجم احوال اولياء و اوتاد و پيران طريقت را نوشته اند؛ حسين بن منصور حلاج را اندکي به شکل ديگري معرفي کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه ميان هم وطنانش پايدار است و شاعران صوفي منش مانند فريد الدين عطار نيشابوري و حافظ و امثالهم اکثر نام وي را با ستايش ذکر مي کنند.
منصور را براي تعليمات بدعت گذارانه اش در بغداد و اطراف دستگير ساختند و سرانجام به قتل رسانيدند، اتهامي که به او وارد ساختند و بيشتر در اذهان و خاطرات مانده است اين بود که در حال جذبه فرياد (انا الحق) برآورده بود و صوفيه اين بيان را در نتيجه وجد و حال ميدانند که عارف در حال شهود جمال حق از خود بيخود شود و کليه تعينات و مظاهر خارجي وجود را نبيند و گناه او را تنها اين دانند که اسرار را فاش و هويدا کرد و عموماً او را از قديسين و شهداء به شمار آورده اند.
ابن نديم در الفهرست، حسين بن منصور حلاج را طور ديگر معرفي ميکند و ميگويد، وي مردي محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفيه آراسته و جسورانه مدعي دانستن همه علوم شده؛ ولي بي بهره بوده و چيزي از صناعت کيميا بطور سطحي مي دانسته و در دسائس سياسي خطرناک و گستاخ بوده است. دعوي الوهيت کرده و خود را مظهر حق خوانده و به تشيع معروف بود، لکن با قرامطه و اسماعيليه هم پيمان و همداستان بوده است.
اين نديم چهل و پنج کتاب را که منصور حلاج تأليف کرده نام برده، و اين کتابها را به طرز باشکوهي گاهي با آب طلا بر کاغذ چيني و گاه بر حرير و ديبا و امثال آن نوشته و در تجليد آن دقت خاص داشته و جلدهاي عالي و نفيسي براي آنها تهيه کرده و اين عمل وي ما را بطور جدي به ياد مانويان مي اندازد.
حسين بن منصور حلاج ايراني است و آباء و اجدادش پيرو کيش مجوس (زرتشت) بوده اند و اجمالا گو اينکه غزالي در مشکوة الانوار در مقام دفاع از او برآمده است، نميتوان زياد شبهه و ترديد کرد که اين شخص از قيد مقبولات عامه و موازين شرعيه به غايت آزاد بوده است.
لکن شخصيت وي عجيب و تأثير افکار او در اذهان هموطنانش عميق است و پاره اي اشعار عربي او محکم و بديع است. رويهم رفته حلاج ايراني بود. عارفان وحدت وجودي مسلمان که بعد از غزالي آمدند همه ايراني بودند، اما حلاج با شهادت خود درس بزرگي به آنان داد و آنها در حالي که عميقا وحدت وجودي بودند کم کم به متصوفه نزديک شدند و بدين طريق رج شاعران صوفي ايران شروع مي شود که صوفي وحدت وجودي هستند، يعني ترکيبي از هر دو.
به نظر پيروان و طرفداران حلاج خدا اشکال مختلفي دارد: نخست به صورت آدم به جهان آمده، سپس موسي شد، عيسي شد، محمد شد، علي شد، و بالاخره حلاج شد.
حلاج که خود را يکي از اشکال زميني خداوند ميدانست در مقابل فلسفه مابعدالطبيعه (متافيزيک) اسماعيليه نقطه ضعف بزرگي داشت و اين فلسفه نوعي فلسفه مجوسي بود و بهمين جهت حلاج به همراهان و پيروان خود ميگفت که آنها در حقيقت ارواح زنده شده موسي، عيسي، و محمدند، اين امر باعث شد که علماء خداشناس بر ضد او اقامه دعوي کنند و به مخالفتش برخيزند و مجازاتش نمايند و بالاخره هم چنانکه ديديم حلاج با رشادت و عظمت تمام شهيد شد.
جنجال دعوي مهدويت يا آخرين منجي بودن حلاج
در تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان، نيمه دوم قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجري دوره آشوب و بي سرو ساماني و بالاخره ادعا و جنجال دعوي مهدويت و بهتر بگوئيم انتظار شديد ظهور آخرين منجي که ايرانيان از قديم ترين زمان به آن معتقد بودند و در دوره هاي اسلامي به صورت ديگر جلوه گر شده بود، محسوب مي شود.
ابوريحان بيروني در باب اين مطلب و مدعيان متعدد منظور مورد بحث در بالا همراه با يک سلسله تعصبات شديد بر ضد آنان چنين مي نويسد: « سپس مردي متصوف از اهل فارس بنام حسين بن منصور حلاج ظهور کرد و در آغاز کار مردم را بمهدي دعوت نمود و گفت او از طالقان ظهور خواهد کرد و از اينرو حلاج را گرفته و بمدينةالسلام بردند و در زندانش بيفکندند، ولي حيله اي کرد و چون مرغي که از قفس بگريزد از زندان گريخت. و اين شخص مرد شعبده باز بود و با هر کسي که روبرو ميشد موافق اعتقاد او سخن ميراند و خود را به لطائف حيل بدو مي چسبانيد. سپس ادعايش اين شد که روح القدس در او حلول کرده و خود را خدا دانست و باصحاب و پيروان خويش نامه هايي که معنون بدين عنوان بود بنگاشت: از هوهوي ازلي اول، فروغ درخشان لامع و اصل اصيل و حجت تمام حجتها و رب ارباب و آفريننده سحاب و مشکات نور و رب طور که در هر صورتي متصور مي شود به بنده خود فلانکس. و پيروان او نامه هايي را که باو مي نوشتند چنين افتتاح مي کردند: خداوندا از هر عيبي پاک و منزه هستي، اي ذات هر ذات و منتهاي آخرين لذات يا عظيم يا کبير گواهي مي دهيم که آفريدگار قديم و منير هستي و در هر زمان و اواني بصورتي جلوه کرده اي و در زمان ما بصورت حسين بن منصور جلوه گر شده اي، بنده کوچک تو که نيازمند و محتاج تست و بتو پناه آورده و بسوي تو بازگشت و انابت نموده و بخشايشت را اميدوار است اي داننده غيبها.
چنين مي گويند: حسين بن منصور کتابهاي زيادي در دعوي خود تصنيف کرد، مانند کتاب نورالاصل، جسم اکبر، جسم اصغر، و مقتدر بالله در 301 هجري از او آگاه شد و هزار تازيانه اش زد، دست و پاي او را بريد و به نفت او را آتش زد تا آنکه لاشه او بسوخت و خاکسترش را بدجله ريختند و هر عذابي که بدين مرد کردند سخني نگفت و روي خود را ترش ننمود و لب نجنبانيد.
و طايفه اي از پيروان او باقي ماندند که بدو منسوبند و مردم را بمهدي مي خواندند و ميگفتند که از طالقان ظهور خواهد کرد و اين مهدي همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمين را پر از عدل و داد خواهد کرد. چنانکه پر از جور و ظلم شده بود و در برخي از اين اخبار ملاحم گفته شده که مهدي محمد بن علي است، حتي اينکه مختار بن ابي عبيده ثقفي چون مردم را به محمد حنفيه دعوت کرد باين خبر استشهاد نمود و گفت مهدي مذکور او است و تا زمان ما برخي از مردم منتظر او هستند و مي گويند که زنده است و در جبل رضوي، چنانکه بني اميه خروج سفياني را که در ملاحم ذکر شده منتظرند. همچنين در آن اخبار گفته شده که دجال مضل از اصفهان مي آيد ولي اصحاب نجوم گفته اند که از جزيره رطائل پس از گذشتن چهارصد و شصت و شش سال از سالهاي يزدگردي بيرون خواهد آمد. در انجيل علاماتي که مردم را از خروج او انذار مي کنند ذکر شده و کتب نصرانيها دجال را به يوناني انطخريوس گويند. چنانکه ماوناذروس اسقف مصيصه در تفسير انجيل ذکر کرده و اصحاب سيره روايت نموده اند که چون عمر بن خطاب وارد شام شد، يهود دمشق او را ملاقات کردند و گفتند که سلام بر تو اي فاروق، توئي که رفيق و مصاحب ايلياء هستي؛ بخدا سوگند ياد مي کنيم که نخواهي برگشت تا آنکه شام را بگشائي و در اين هنگام عمر از ايشان پرسيد که دجال کيست؟ گفتند که او از سبط بنيامين است و شما عربها بخداوند قسم که در چند ذراع بباب مانده او را خواهيد کشت.» لازم به توضيح است که سال شهادت حسين بن منصور حلاج 309 هجري بوده است.
شيخ محمد فريدالدين عطار نيشابوري در کتاب تذکرةالاولياء خود درباره حسين منصور حلاج چنين نوشته است: « آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود که هم در غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بي قرار. شوريده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدي عظيم داشت، و رياضتي و کرامتي عجب. علي همت و رفيع و رفيع قدر بود و او را تصانيف بسيار است به الفاظي مشکل در حقايق و اسرار و معاني محبت کامل. فصاحت و بلاغتي داشت که کس نداشت. و دقت نظري و فراستي داشت که کس را نبود. و اغلب مشايخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمي نيست، مگر عبدالله خفيف و شبلي و ابوالقاسم قشيري و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعيد بن ابواخير قدس الله روحه العزيز و شيخ ابوالقاسم گرگاني و شيخ ابوعلي فارمدي و امام يوسف همداني رحمةالله عليهم اجمعين در کار او سيري داشته اند و بعضي در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشيري گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضي او را به سحر نسبت کردند و بعضي اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانيدند. و بعضي گويند از اصحاب حلول بود. و بعضي گويند تولي به اتحاد داشت. اما هر که بوي توحيد به وي رسيده باشد هرگز او را خيال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که اين سخن گويد سرش از توحيد خبر ندارد... اما جماعتي بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خيال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را "حلاجي" گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقليد محض فخر کرده اند. چنانکه دو تن را در بلخ همين واقعه افتاد که حسين را. اما تقليد در اين واقعه شرط نيست، مرا عجب آمد از کسي که روا دارد که از درختي اناالله برآيد و درخت در ميان نه، چرا روا نباشد که از حسين اناالحق برآيد و حسين در ميان نه.... بعضي گويند حسين منصور حلاج ديگرست و حسين منصور ملحدي ديگرست و استاد محمد زکريا و رفيق ابو سعيد قرمطي بود و آن حسين ساحر بوده است. اما حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفيف گفته است که حسين منصور عالمي رباني است. و شبلي گفته است که من و حلاج يک چيزيم، اما مرا به ديوانگي نسبت کردند خلاص يافتم، و حسين را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودي اين دو بزرگ در حق او اين نگفتندي. اما ما را دو گواه تمام است و پيوسته در رياضت و عبادت بود و در بيان معرفت و توحيد و درزي اهل صلاح و در شرع و سنت بود که اين سخن ازو پيدا شد. اما بعضي مشايخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دين بود، بلکه از آن بود که ناخشنودي مشايخ از سرمستي او اين بار آورد. » سپس داستان بر دار شدن او را چنين بيان داشته است:
نقلست که در زندان سيصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمي دهي؟! گفت: ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم. اگر خواهيم بيک اشارت همه بندها بگشائيم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ريخت ايشان گفتند اکنون کجا رويم که در زندان بسته است. اشارتي کرد رخنها پديد آمد. گفت: اکنون سر خويش گيريد. گفتند تو نمي آئي؟ گفت: ما را با او سري است که جز بر سر دار نمي توان گفت. ديگر روز گفتند زندانيان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کرديم. گفتند تو چرا نرفتي؟! گفت: حق را با من عتابي است نرفتم. اين خبر به خليفه رسيد؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشيد.
پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمي گرد آمدند. او چشم گرد مي آورد و ميگفت: حق، حق، اناالحق.... نقلست که درويشي در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، يعني عشق اينست. خادم او در آن حال وصيتي خواست. گفت: نفس را بچيزي مشغول دار که کردني بود و اگر نه او ترا بچيزي مشغول دارد که ناکردني بود که در اين حال با خود بودن کار اولياست. پس در راه که مي رفت مي خراميد. دست اندازان و عياروار ميرفت با سيزده بندگران، گفتند: اين خراميدن چيست؟ گفت: زيرا که بنحرگاه (محل کشتار) ميروم. چون به زير دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پاي بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چيست؟ گفت: معراج مردان سردار است. پس ميزري در ميان داشت و طيلساني بر دوش، دست برآورد و روي به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد.
پس هر کسي سنگي مي انداخت، شبلي موافقت را گلي انداخت، حسين منصور آهي کرد، گفتند: از اين همه سنگ هيچ آه نکردي از گلي آه کردن چه معني است؟ گفت: از آنکه آنها نمي دانند، معذوراند ازو سختم مي آيد که او مي داند که نمي بايد انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چيست؟ گفت: دست از آدمي بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در ميکشد قطع کند. پس پاهايش ببريدند، تبسمي کرد، گفت: بدين پاي خاکي ميکردم قدمي ديگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانيد آن قدم را ببريد! پس دو دست بريده خون آلود بر روي در ماليد تا هر دو ساعد و روي خون آلود کرد؛ گفتند: اين چرا کردي؟ گفت: خون بسيار از من برفت و دانم که رويم زرد شده باشد، شما پنداريد که زردي من از ترس است، خون در روي در ماليدم تا در چشم شما سرخ روي باشم که گلگونه مردان خون ايشان است. گفتند: اگر روي را بخون سرخ کردي ساعد باري چرا آلودي؟ گفت: وضو ميسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نيايد الا بخون. پس چشمهايش را برکندند قيامتي از خلق برآمد. بعضي ميگريستند و بعضي سنگ مي انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنيد که سخني بگويم. روي سوي آسمان کرد و گفت: الهي بدين رنج که براي تو بر من مي برند محرومشان مگردان و از اين دولتشان بي نصيب مکن. الحمد الله که دست و پاي من بريدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار مي کنند. پس گوش و بيني ببريدند و سنگ و روان کردند. عجوزه اي با کوزه در دست مي آمد. چون حسين را ديد گفت: زنيد، و محکم زنيد تا اين حلاجک رعنا را با سخن خداي چکار. آخر سخن حسين اين بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببريدند و نماز شام بود که سرش ببريدند و در ميان سربريدن تبسمي کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسين گوي قضا به پايان ميدان رضا بردند.
علامه محمد اقبال لاهوري درباره بردار کشيدن حسين منصور حلاج چه زيبا سروده است:
کم نگاهان فتنه ها انگيختند بنده حق را بدار آويختند
آشکارا بر تو پنهان وجود بازگو آخر گناه تو چه بود؟"
اغلب شعرای متقدم از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به وی اختصاص داده اند. فصلی از کتاب تذکره الاولیاء عطار به او اختصاص دارد. حافظ در باره وی می گوید: .
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
: ایضا از ابوالسعید ابوالخیر
روزی که انالحق به زبان می آورد منصور کجا بود خدا بود خدا
از سایر شعرای متقدم ایرانی که تحت تأثیر فلسفه و شخصیت وی بوده و ابیات زیادی در رابطه با وی دارند، می توان به شیخ محمود شبستری، سنایی، مولوی، عراقی، مغربی، شاه قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی اشاره نمود.
جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۸
خوخنوری نام باستانی نورآباد ممسنی است
یکی از مراکز حکومتی عیلامیان شهری به نام خوخنوری بوده است. اجزاء این نام را تقریبا با حالت پس و پیش آن در نام نور آباد فارس واقع در منطقه ممسنی را (در غرب استان فارس و در شرق کهکیلویه و بویر احمد)شاهد هستیم. با این تذکر که جزء خوخ در نام خوخنوری می توانست با کاخ و کوخ فارسی معادل گرفته شده و با کلمه جغرافیایی مصطلح فارسی آباد جایگزین گردد.معنی عیلامی این نام دانسته نیست و یا لااقل ما که فرهنگ لغت عیلامی در دسترس نداریم؛ از آن بی خبریم. در زبانهای سامی می توان برای آن معنی دارای هلوهای زیبا را پیدا نمود.
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸
معنی نام شهر اهواز
نام کنونی شهر اهواز نه چنانکه تصور میشود از نام کهن خوزستان یعنی اوجا (به عیلامی یعنی نیشکر، به پارسی جایگاه خوب) بلکه از نام عیلامی کهن و بومی این شهر یعنی اوکسین گرفته است؛ چه نام ایرانی اهواز را می توان ترکیبی از کلمات آه (بد)و وز (باد وزان) معنی کرد. تاریخ نویسان و جهانگردان عهد اسلامی نیز از جمله احمد بن محمد همدانی، نویسنده حدودالعالم، همین رو این شهر را محلی بد آب و هوایی توصیف نموده اند و ضمن اینکه در رابطه با این مفهوم ظاهری افزوده اند که مردمش دچار تب و زردی رخسار هستند.ولی مسلم به نظر میرسد این مفهوم از ترجمه شکل ظاهری نام عیلامی باستانی این شهر یعنی اوکسین که که با برداشت پارسی مرکب از اوک (آهوک=بد هوا)و شین (جا)می باشد،عاید گردیده است. لابد نام عیلامی اوکسین به زبان عیلامی مفهوم دیگری داشته است. که میشود از نادر کسان عیلام شناس موجود در این باب نظر خواست. جالب است که در زبان عربی نیز ریشه این نام یعنی وکس به معنی آسیب رسان است.
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸
گناه پایه نه از شیخ و شحنه است
گنه ز شاه و خمین-خامنه نیست
آن یکی خدمت میهن به سبک جاهلی
و این یکی
حکم شریعتش اجرا نموده است
ما ملتیم مرده به استبداد
ز خود بیگانه و مغز باخته
به قول دوستدارمان
"روزمره و دینخو"
زانکه در اساس هم
در آراتتا و ماد کیانی
اینسو کوش سیران و کیقباد
خود شیخ الشیوخ مهین میهن اند.
زینکه نیاکان نیک ما خانه
بر روی پل لرزان نموده اند.
و از این ویرانگاهها است
که
شیطان لعبته باز جهانی
بازی خونین نموده است
بهر نفع خویش.
نیز زاین رو است
که زیر این پل لرزان ما چیده است
بساط حیلت و غارت
بهر غذای صنعت خویش
و واسفا
که
در این دزد بازار جهانی
اکثریت این زادگان ارض
نه پای بر خطه خرد و بازوان جمع
بلکه
در کج راهه گان دوردست
به کورش کشورگشایمان
و یا به نزدیکتر
به دینداران دار و چفت زن
افتخاری عبث
و بس بلیغ کنند.
جملگی سرکارمان نهاده اند
با نماز و روزه اجباری
به نام کتاب و دین
از برای خدای بی نیاز
در اصل
از برای
بنده ماوراء خودپرست پر نیاز وی
چون
به گفته عطار عقلمان
سیمرغ معهودمان
نیست جز همان
جمع آحاد خود باز یافته
ز خود بیگانی مان
آن یکی خدمت میهن به سبک جاهلی
و این یکی
حکم شریعتش اجرا نموده است
ما ملتیم مرده به استبداد
ز خود بیگانه و مغز باخته
به قول دوستدارمان
"روزمره و دینخو"
زانکه در اساس هم
در آراتتا و ماد کیانی
اینسو کوش سیران و کیقباد
خود شیخ الشیوخ مهین میهن اند.
زینکه نیاکان نیک ما خانه
بر روی پل لرزان نموده اند.
و از این ویرانگاهها است
که
شیطان لعبته باز جهانی
بازی خونین نموده است
بهر نفع خویش.
نیز زاین رو است
که زیر این پل لرزان ما چیده است
بساط حیلت و غارت
بهر غذای صنعت خویش
و واسفا
که
در این دزد بازار جهانی
اکثریت این زادگان ارض
نه پای بر خطه خرد و بازوان جمع
بلکه
در کج راهه گان دوردست
به کورش کشورگشایمان
و یا به نزدیکتر
به دینداران دار و چفت زن
افتخاری عبث
و بس بلیغ کنند.
جملگی سرکارمان نهاده اند
با نماز و روزه اجباری
به نام کتاب و دین
از برای خدای بی نیاز
در اصل
از برای
بنده ماوراء خودپرست پر نیاز وی
چون
به گفته عطار عقلمان
سیمرغ معهودمان
نیست جز همان
جمع آحاد خود باز یافته
ز خود بیگانی مان
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۸
کوتیان همان نیاکان آریایی تورانی کردان کردوخی هستند
دیاکونوف در تاریخ ماد کوتیان یا گوتیان را تباری عیلامی یا قفقازی قائل شده و ضمناً میگوید: "در کتیبه های اکدی گاهی لغاتی از زبان گو (یعنی زبان مردم "سرزمین رودخانه ها = اورارتو، نائیری"، که وی احتمال میدهد همان زبان قوم گوتی/ کوتی باشد) یاد شده ولی متأسفانه برای جمع آوری این لغات اقدامی به عمل نیامده است". ما هم که دسترسی بدین لغات نداریم این لغات را دور زده و از راههای دیگر هندو ایرانی بودن زبان گوتی را معلوم می نمائیم.اصطلاح کوتی در زبان مازندرانی و زبان اسلاوها به معنی سگ و در زبانهای ایرانی کهن به صور گوتی یا کوتی به معنی بزکوهی و قوچ وحشی است. اگر نام کاسپیان به لغت اوستایی به معنی سگپرست و کوتیان (ساکنین کهن آذربایجان و نواحی کردنشین) را هم به همین مفهوم بگیریم، در این صورت نژاد و فرهنگ کاسپیان با کوتیان مرتبط میگردد، ولی مردم جنگلی بومی مازندران و گیلان نمی توانستند قادر به کوچ دسته جمعی باشند، لذا نام گوتی یا کوتی بیشتر به مفهوم دوم آن یعنی دارندگان توتم بزکوهی که مترادف نامهای سکا و کًرد (کورو-تی= بز-کوهی) هم هست، منطقی تر به نظر میرسد. معهذا این هر دو معنی در توتم سگسان شاخدار سکایی-کوتی که یونانیان خیمریا (بز-شیر، کیمری) نامیده اند به هم رسیده اند و گوتیان می توانستند همجواران غربی خویشاوند کاسپیان خود بوده باشند. مسلم به نظر میرسد نام بت زرین گوساله سامری قرآن اشاره به همین توتم کیمری (گومری= گاو کشتارگر) مردم کوتی-کیمری است. نگارنده که قبل از تدوین همین مقاله نیاکان کردوخیها با کمی تردید همان سکائیان آریایی مهاجرین سکایی اواخر قرن هفتم پیش از میلاد می انگاشتم به خطا رفته بودم. چه سکائیان کردوخی تحت اسامی گوتی و کیمری از اواخر هزاره سوم پیش از میلاد در شمال بین النهرین و کپادوکیه سکنی گرفته بوده اند. باستانشناسان تمثال سر پادشاهی کوتی را که بر سرش دستار کُردی است از همدان پیدا نموده اند که از حیث ظاهر هم با بسیاری از مردم آذربایجان و مردمان زاگروس نشین (کردان و لران) مشابهت دارد. اگر این مجسمه سر را به دارنده به حکم منطق به شاه کوتی دارنده طولانی ترین سالهای سلطنت یعنی ایارلاگاب با 15 سال سلطنت منتسب کنیم به راه منطقی رفته ایم؛ گرچه تضمینی برای آن نیست. غالب محققان و ایرانشناسان بر اساس منابع موجود کُردان را در درجه نخست اعقاب همان گوتیان به شمار آورده اند که لا اقل تا عهد داریوش اول هخامنش کردانن را رسماً تحت همین نام گوتیان/کوتیان می شناخته اند. ای.م. دیاکونوف در تایخ ماد ضمن گفتار کوتیان در رابطه با این مجسمه سر حرف پر مغزی در باب دلیل عقب ماندگی ذهنی جوامع خاورمیانه (خصوصا دارندگان دین اسلام یادگار عهد برده داری) زده است که ارزش بازگویی دارد: "حکومتهای استبدادی موجب خرد کردن شخصیت (مسخ شخصیت) در مشرق باستانی شده است".
در قسمت علیای رود دیاله در نقش صخره برجسته ً شیخ خان پادشاه کوتی دستار بر سری با تبر زینی بر کمر و کمانی در دست پا را روی دشمن مغلوب نهاده است. نام این شخص را دیاکونوف لی شیر پیر اینی (به اکدی یعنی برومند باد خلف ما) خوانده است و کامرون و شیل آن را تاردونی پسر ایکی قرائت نموده اند که مسلم به نظر میرسد حق با دیاکونوف باشد. چون عنوان اکدی لی شیر پیر اینی به وضوح مطابق نام فرمانروای کوتی اینی ماباگش (=اینی ما باوش به زبان کردی یعنی پایدار بماند خلف ما) می باشد. اگر باگش (باوش) را در اصل نام خدای اژدهاوش خرد و زمین کوتی یعنی باب در خبر موسی خورنی بشماریم به خطا نرفته ایم. این ایزد به همراه تیران (ایزد قوچ-پلنگ شکل رعد) و واهاگن (ایزد عقاب - هما شکل جنگ و خورشید) تثلیث پسران تیگران (ایزد پلنگ بالدار شکل آسمان، زروان) به شمار رفته است. نظر به کلمه کردی شوش یعنی دانا اسم دیگر باب/باگش باید همین شوش بوده باشد. بنابراین، این ایزد در اساس با خدای این شوشیناک عیلامیان و ائا/انکی سومریان یعنی خدای خرد و آبها و زمین و دونیاش کاسیان و اهورامزدای پارسیان یکی می بوده است. لذا به نظر میرسد اصل ایزد اوستایی اشی (راستی و عدالت) اژی یعنی ایزد اژدهاوش بوده است. از در نقش بر جسته بایزید در ارمنستان دو روحانی تمثال سگسان شاخدار و مقدسی را روی پایه ای همراهی می نمایند، چون این منطقه از نواحی مسکونی کوتیان کهن یا همان سکائیان کیمری بوده است؛ لذا سگسان مربوطه را می توان تمثال خدای قومی سکائیان کیمری یا کوتیان به شمار آورد. نام این ایزد سکایی-کوتی را در مقابله فرهنگهای منطقه جنوب قفقاز و نواحی دور و نزدیک آن می توان معین نمود. آلانهای آریایی سکایی خدایی داشته اند به نام توتیر (تیر نیرومند) و ترکان آذری اران (اوتیان، ارانیان، آلوانیان، آغوانیان) همین ایزد و توتم قبیله ای را بیشتر تحت عنوان پیر دانا، شاعر، نویسنده تنبورزنی به نام ده ده قورقود (پدر حامی مردمی با توتم جانوران وحشی و درنده) معرفی می نموده اند و ارامنه نیز وی را به عنوان ایزد دانش و کتابت خود از آریائیان تورانی کوتی (کیمریان، کردوخیان) به عاریت گرفته بودند. ایرانیان کهن این ایزد را تحت نامهای تور و تیر می شناختند و ایزد و نیای قبیله ای تورانیان (سگساران و گرگساران اطراف دریای مازندران) محسوب می داشتند. از همین نام توتمی است که نامهای توران و تورک پدید آمده است. جالب است که ایزد سکایی الاصل تور اسکاندیناوی هم همواره به همراه توتم دو بزکوهی اش نشان داده شده است. بر این اساس نام آخرین پادشاه کوتی یعنی تیریکان را می توان از همین نام توتمی و خدایگانی مأخوذ دانست. انتخاب چهارمین ماه سال ایرانی به نام تیر و چهارمین روز هفته سغدی را به نام تیر روز می توان در همان موضوع نحوست چهارشنبه سوری شمرد که ایرانیان با آتشهای مقدس خود را از آن نحوست این شب همین شب محافظت می نموده اند . جالب است که ترکان مانوی ماه چقشباط (مأخوذ از لغت سانسکریتی سیکسا پدَ یعنی ماه امر به پرهیز) خود را -که یاد آور نام چهارشنبه است- با عید بم خویش ("که در آن زمستان از بین رفته و زمین پرشکوفه میشده") در همان روزهای عید نوروز جمشیدی ایرانیان که به مناسبت بازگشت روح به طبیعت بود، جشن میگرفته اند. در تأیید و تأکید این موضوع باید گفت روز سیزدهم هر ماه زرتشتی (از جمله روز خانه منحوس سیزده بدر در ماه فروردین) نیز به نام این ایزد تورانی تیر روز نامیده شده است. در مقابل روز هفتم و ماه هفتم مقدس سال به بزرگترین و محبوبترین خدای ایرانیان یعنی ایزد مهر یا همان امشاسپند امرداد (مخلوق مقدس جاودانی، ایزد امری= خورشید بیمرگ و جاودانی خوارزمیان) تعلق یافته بوده است. تصور میشد که به هنگام جشن مهرگان یعنی مهر روز مهرماه نخستین زوج همزاد انسانها به نام مشیه (میثیه/مهر، خورشید) و مشیانه (میثیانه/مهریانه، ماه) به شکل دو ساقه ریواس به هم پیچیده از نطفه کیومرث از زمین بروئیدند و پس از آن تبدیل به دو انسان نر و ماده بسیار شبیه به هم شدند. در جشن "بگمود" (خدای ویرانگر) یا همان تیرگان در منطقه کُرد و سریانی نشین آدیابنه در کنار چشمه ای که در آن غسل تعمید می کردند، کودکی را با بر آتش افکندن از برای این ایزد تورانی و سامی یعنی تیر-آداد قربانی می نموده اند و بعد با انداختن تیر ها بر هوا شادمانی کرده و به خانه بر میگشتند. به قول ابوریحان بیرونی ایرانیان در این روز ظرفهای آشپزخانه را شکسته و به درون آتش می افکندند و چنان وا نمود میکردند که از اسارت افراسیاب (یعنی فرمانروای بسیار آسیب رسان) آسوده شده اند و در آبها آبتنی می نمودند چون معتقد بودند که کیخسرو (کی آخسارو، هوخشتره بنیانگذار ایران) در این روز در چشمه ای از نبیره خود بیژن (فرد بسیار دانا/منظور سپنداته زرتشت)غسل تعمید گرفته است. جالب است که بیرونی جای دیگر جشن تیرگان را با موضوع کتابت ربط داده و آن را به ویگرد/ تخموروپه (سگبالدار نیرومند آسمانگرد) یعنی برادر هوشنگ مربوط مربوط می سازد و میگوید که مردم در این روز پوشاکی از نوع لباس دبیران بر تن میکردند.
اسامی فرمانروایان کوتی (سکائیان کهن) ترکی نیستند. اینان همانند آلانهای آریایی در پرستش این ایزد توتمی با ترکان (گرگساران) اشتراک داشته اند. نام ده ده قورقود (پدر توتمی جانوران درنده) به وضوح حاکی از تجمع دو ملیت مختلف کوتی (سکا) و ترک (گرگسار) در اران بوده است که به تدریج مردم آذری زبان آن دیار را تشکیل داده اند. این ایزد توتمی نزد گرجیان تحت نام کوروشا به عنوان سگبالدار اساطیری و شکارگر بزان کوهی یاد شده است. این نام در فرهنگ لغت پهلوی به صورت کوروشک نوعی قوچ وحشی به شمار رفته است. از اینجا معنی کلمه کوروش هم معلوم است و همچنین آشکار میگردد چرا در نام نیاکان فریدون (کورش سوم) در کتاب پهلوی بندهش عنوان تور (= کوروش) در شجره نامه وی چندین بار تکرار گردیده است. این نام در اوستا بیشتر به صورت تخموروپه (پلنگ پهلوان) ظاهر گردیده است که نظیر اصل خود تیر ایزد نامش با پیدایی و رواج کتابت همراه است. جالب است که موسی خورنی قاتل آژی دهاک مادی یعنی کورش سوم را تحت نام مترادفش تیگران (ببر، پلنگ) ذکر نموده و وی را به اشتباه نه خود کورش سوم بلکه متحد ارمنی وی تصور نموده است. جالب تر اینکه خود کلمه پارس در زبان سکاها به معنی پلنگ (سگبالدار) بوده که از زبان سکائیان نزد ترکان به یادگار مانده است. درفش کاویانی هخامنشی هم از چرم این حیوان توتمی ایرانیان پارسی و سکایی تشکیل یافته بوده است. از آنجاییکه کتب پهلوی محل زایش نخستین انسان یعنی گیه مرتن یا کیومرث و همزاد گاو شکل وی را کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه در جنوب کوه سهند) یعنی سرزمین کوتیان باستانی نشان داده و پلنگینه پوشش معرفی می نمایند؛ لذا باید از کیومرث هم در اصل همین توتم سگسان شاخدار کوتیان اراده شده باشد. چه جزء اول این اسامی مطابق گئو (چهارپا) و جز دوم آنها برابر مر تن (موجود درنده و کشنده) است که بعدها به پیروی از معتقدات بابلی از آن معنی جاندار میرنده اراده گردیده است. صورت ایرانی نام کیمریان باید گومر یان بوده باشد که به معنی مردم منسوب به جانور چهارپای درنده است. آشور ناسیراپال پادشاه آشوری حدود سال 881 پیش از میلاد در جنگ با نورآداد فرمانروای لولوبی تا کوه نیسیر (به سومری یعنی کوه "ماربزرگ=اژدها") پیش رانده بود. در بین النهرین باستان این کوه را محل توقف کشتی اوتناپیشتیم (نوح) می دانستند. بنابراین نیسیر (به لولوبی کی نی پا) باید همان کوه آرارات (همان "ماسیس=بزرگ" نزد ارامنه) باشد. به نظر میرسد این کوه به ایزد اورارتویی/هوریانی تیشپا/ توشپا (ایزد کشتارگر آسمانی) اختصاص یافته بود چه در اوستا و کتب پهلوی این کوه تحت نام ارزور (کوه جنگجوی اهریمنی نیرومند) آمده و مکان کمین اشرار و راهزنان معرفی شده است و در زبان کُردی توشپا به معنی پایگاه زیرین موجود موذی و شرور می باشد. ارامنه کوه آرارات را با هاروت (ایزد طوفان و هوا، هاربه کاسیان) و ماروت (ایزد طوفان و جنگ، ماروتاش کاسیان) و الهه جهان زیرین ساندرامت (سپنتارمذ، ارش کی گال سومری یعنی بانوی جایگاه بزرگ در زیرزمین) مربوط می دانستند. جالب است کردان این نواحی شکاک نام دارند که مترادف سکا و کوتی است و بی شک اعقاب ایشان. موسی خورنی نیز حوالی شرقی کوه آرارات را مسکن اژدها زادگان (به ارمنی ویشپازوننر) آورده است که بی تردید اشاره به معنی لفظی کهن به یادگار مانده این کوه می باشد. این کوه را در بین النهرین عهد باستان به گوتیان (کوتیان) منسوب می داشته اند و از همینجاست که نام محل توقف کشتی نوح در قرآن کوه جودی (یعنی کوه گوتیان) قید شده است. می دانیم اوتوخگال پادشاه سومری شهر اوروک و دشمن بیرحم گوتیان، گوتیان را مارگزنده کوهستان و متجاوز به حریم خدایان (سومر= سرزمین محروسه خدایگانی) نامیده است. نام لولوبی کوه نیسیر /آرارات یعنی کی نی پا در زبان کردی به معنی منطقه شخم زده شده و حک شده است که نام عربی کوه آرارات یعنی حارث از ترجمه همین نام عاید شده است. ظاهرا این نام اشاره به سنگواره نهنگ دریایی عظیمی است که هنوز هم نزد معتقدان مذاهب کشتی نوح تصور میگردد. نام ترکی کوه آرارات یعنی آگری (از ریشه آغیر=سنگین و بزرگ) یادآور نام ارمنی کوه آرارات یعنی ماسیس (بزرگ) می باشد. موضوع به زمین نشستن کشتی نوح/اوتناپیشتیم در کوه آرارات/نیسیر از معنی لفظی سومری نام اورارتو (زمان به زمین نشستن کشتی) بر خاسته است. لولوبیان رعایای کوتیان و کاسیان که در سرتاسر شمال غرب فلات ایران پراکنده بودن نامشان را در اسم کنونی لُر از خود به یادگار گذاشته اند.
ياكوبسن مستشرق دانماركي، نويسنده فهرست اسامي پادشاهان سومر و ديگران، براساس مدارك واسناد موجود مكرر اشاره كرده است كه کوتيان شاه نداشتند و به همين دليل استكه شاهان کوتي درمدتهاي معيني حكومت كرده اند و بعد ازخاتمه این مدت، كناررفته و ديگري جاي اوراگرفته است، مگردرمواردي كه حاكم دوباره انتخاب شده وحكومتش طولاني بوده،مثل ايارلاگاب كه پانزده سال سلطنت كرد و يا قبل ازخاتمه مدت حكومتش درگذشته است،مثل تيريكا يا تيريكان كه چهل روزسلطنت كرده است.اين امراي کوتي هيچگونه قرابتي باهم ديگرنداشتند چنانكه ياكوبسن درفهرست شاهان ذكركرده است،تكرار يك اسم درحقيقت انتخاب آن براي باردوم است. بنابراين گفته روشن مي شود كه درعهد بسياركهن يكي ازاقوام کوتی در آذربایجان و کردستان،نظامي حكومتي،مبتني براصول دمكراسي قبیله ای داشته ومردم اين قوم شاهان خودراانتخاب مي كردند.اسامي اين شاهان عبارتنداز:1-ايمتا،2-اينگه شوش يااينگيشو، 3-سارلاگاب يا كي كي لاگاب،4-شولمه يا ايارلاگاش،5-الولومش،6-ايني ماباگش يا الي ماباكاش، 7-اينگه شوش ياايكش هوش يا ايگه شائوش،8 - ايرلگب ياايارلاگاب،9- ايباته،10- ايارلاكابه يا ايارلانگاب،11- كوروم،12- خابيلكين،13- لائه رابوم،14- ايراروم،15- ايبرانوم-16- خابلوم، 17- پوزورسوئن،18- ايارلاگاندا،19- سي اوم،20-نامعلوم،21-تيريگان.
همانگونه كه مي بينيم درانتهاي نام سارلاگاب یا کی کی لاگاب، ایرلگب یا ایارلاگاب، ایارلانگاب جزء گاب به صورت پسوندی مکرر شده است و این جزء در زبان های سکایی به گاپ یا گپ معنی شاه و فرمانروا بوده است و در لهجه های ایرانی به معنی نیرومند و ستبر بر جای مانده است. همچنین نام کورو (که با پسوند اکدی اوم همراه است) در زبانهای ایرانی و سکایی مترادف با کورتی (کُرد) به معنی قوچ وحشی و بزکوهی بوده است. این گواه آن است که کردوخیان (کورو- تی ها) همان کوتیان عهد باستان بوده اند که حتی در زمان کوروش (که علی القاعده نام خودش نیز از همین ریشه به معنی قوچ- شیر وحشی است) تحت همان نام قدیمی شان کوتی یا گوتی نامیده می شده اند. از اینجا معلوم میشود نام کوتیان (گوتیان) نه صرفا به معنی مازندرانی و اسلاوی آن یعنی دارندگان توتم سگ بلکه همچنین و در اصل به معنی دارندگان توتم گاو کوهی (منظور قوچ وحشی و بزکوهی) بوده است و چنانکه گفته شد این همچنین معنی لفظی سکا و اسکیت یعنی نام سکاها هم می باشد.
براین اساس معانی محتمل اسامی این فرمانروایان بر اساس فقه اللغت سانسکریتی، سکایی و ایرانی از این قرار است: ایمتا (دانای نجیب که بدین معنی مترادف هوشنگ و ایرج است)، اینگه شوش (دانای طریقت)، سارلاگاب (شاه رعایا) یا کی کی لاگاب (کسی که شاه و رئیس دینی قبیله است)، شولمه (چوپان و رمه دار)، ایارلاگاش (مؤبد یاور همگان)، الولومش (مخلوق آتش)، اینی ما باگش یا الی ما باگش (پایدارمانده توسط ایزد)، ایارلاگاب (شاه مؤبد آتش)، ایباته (سرور دانا)، کوروم (قوچ وحشی)، خابیل کین (به لغت اکدی دریغ از فرزند اصلی= هابیل، تموز)، لائه رابوم (به زبانهای سامی یعنی مؤبد خدایگانی)، ایرا روم (دارای نیروی با شکوه )، ابرانوم (بخشنده)، خابلوم (به لغت اکدی یعنی دریغ از فرزند اصلی)، پوزور سوئن (به زبان اکدی یعنی بسیار ثروتمند)، سی اوم (سود رسان، مبارک) و سرانجام تیریکان که به معنی پرستنده ایزد روحانی کاتبی یعنی تیر است که از کوتیان به ارامنه به ارث رسیده بوده است. دژ مستحکم آشوری خارخار(دیواندره حالیه) واقع در ماد غربی در عهد باستان به نام همین ایزد توتمی درنده و شاخدار و ناخوشایند و ویرانگر ایرانیان و تورانیان یعنی تیر، تیریکان نامیده میشده است.
در قسمت علیای رود دیاله در نقش صخره برجسته ً شیخ خان پادشاه کوتی دستار بر سری با تبر زینی بر کمر و کمانی در دست پا را روی دشمن مغلوب نهاده است. نام این شخص را دیاکونوف لی شیر پیر اینی (به اکدی یعنی برومند باد خلف ما) خوانده است و کامرون و شیل آن را تاردونی پسر ایکی قرائت نموده اند که مسلم به نظر میرسد حق با دیاکونوف باشد. چون عنوان اکدی لی شیر پیر اینی به وضوح مطابق نام فرمانروای کوتی اینی ماباگش (=اینی ما باوش به زبان کردی یعنی پایدار بماند خلف ما) می باشد. اگر باگش (باوش) را در اصل نام خدای اژدهاوش خرد و زمین کوتی یعنی باب در خبر موسی خورنی بشماریم به خطا نرفته ایم. این ایزد به همراه تیران (ایزد قوچ-پلنگ شکل رعد) و واهاگن (ایزد عقاب - هما شکل جنگ و خورشید) تثلیث پسران تیگران (ایزد پلنگ بالدار شکل آسمان، زروان) به شمار رفته است. نظر به کلمه کردی شوش یعنی دانا اسم دیگر باب/باگش باید همین شوش بوده باشد. بنابراین، این ایزد در اساس با خدای این شوشیناک عیلامیان و ائا/انکی سومریان یعنی خدای خرد و آبها و زمین و دونیاش کاسیان و اهورامزدای پارسیان یکی می بوده است. لذا به نظر میرسد اصل ایزد اوستایی اشی (راستی و عدالت) اژی یعنی ایزد اژدهاوش بوده است. از در نقش بر جسته بایزید در ارمنستان دو روحانی تمثال سگسان شاخدار و مقدسی را روی پایه ای همراهی می نمایند، چون این منطقه از نواحی مسکونی کوتیان کهن یا همان سکائیان کیمری بوده است؛ لذا سگسان مربوطه را می توان تمثال خدای قومی سکائیان کیمری یا کوتیان به شمار آورد. نام این ایزد سکایی-کوتی را در مقابله فرهنگهای منطقه جنوب قفقاز و نواحی دور و نزدیک آن می توان معین نمود. آلانهای آریایی سکایی خدایی داشته اند به نام توتیر (تیر نیرومند) و ترکان آذری اران (اوتیان، ارانیان، آلوانیان، آغوانیان) همین ایزد و توتم قبیله ای را بیشتر تحت عنوان پیر دانا، شاعر، نویسنده تنبورزنی به نام ده ده قورقود (پدر حامی مردمی با توتم جانوران وحشی و درنده) معرفی می نموده اند و ارامنه نیز وی را به عنوان ایزد دانش و کتابت خود از آریائیان تورانی کوتی (کیمریان، کردوخیان) به عاریت گرفته بودند. ایرانیان کهن این ایزد را تحت نامهای تور و تیر می شناختند و ایزد و نیای قبیله ای تورانیان (سگساران و گرگساران اطراف دریای مازندران) محسوب می داشتند. از همین نام توتمی است که نامهای توران و تورک پدید آمده است. جالب است که ایزد سکایی الاصل تور اسکاندیناوی هم همواره به همراه توتم دو بزکوهی اش نشان داده شده است. بر این اساس نام آخرین پادشاه کوتی یعنی تیریکان را می توان از همین نام توتمی و خدایگانی مأخوذ دانست. انتخاب چهارمین ماه سال ایرانی به نام تیر و چهارمین روز هفته سغدی را به نام تیر روز می توان در همان موضوع نحوست چهارشنبه سوری شمرد که ایرانیان با آتشهای مقدس خود را از آن نحوست این شب همین شب محافظت می نموده اند . جالب است که ترکان مانوی ماه چقشباط (مأخوذ از لغت سانسکریتی سیکسا پدَ یعنی ماه امر به پرهیز) خود را -که یاد آور نام چهارشنبه است- با عید بم خویش ("که در آن زمستان از بین رفته و زمین پرشکوفه میشده") در همان روزهای عید نوروز جمشیدی ایرانیان که به مناسبت بازگشت روح به طبیعت بود، جشن میگرفته اند. در تأیید و تأکید این موضوع باید گفت روز سیزدهم هر ماه زرتشتی (از جمله روز خانه منحوس سیزده بدر در ماه فروردین) نیز به نام این ایزد تورانی تیر روز نامیده شده است. در مقابل روز هفتم و ماه هفتم مقدس سال به بزرگترین و محبوبترین خدای ایرانیان یعنی ایزد مهر یا همان امشاسپند امرداد (مخلوق مقدس جاودانی، ایزد امری= خورشید بیمرگ و جاودانی خوارزمیان) تعلق یافته بوده است. تصور میشد که به هنگام جشن مهرگان یعنی مهر روز مهرماه نخستین زوج همزاد انسانها به نام مشیه (میثیه/مهر، خورشید) و مشیانه (میثیانه/مهریانه، ماه) به شکل دو ساقه ریواس به هم پیچیده از نطفه کیومرث از زمین بروئیدند و پس از آن تبدیل به دو انسان نر و ماده بسیار شبیه به هم شدند. در جشن "بگمود" (خدای ویرانگر) یا همان تیرگان در منطقه کُرد و سریانی نشین آدیابنه در کنار چشمه ای که در آن غسل تعمید می کردند، کودکی را با بر آتش افکندن از برای این ایزد تورانی و سامی یعنی تیر-آداد قربانی می نموده اند و بعد با انداختن تیر ها بر هوا شادمانی کرده و به خانه بر میگشتند. به قول ابوریحان بیرونی ایرانیان در این روز ظرفهای آشپزخانه را شکسته و به درون آتش می افکندند و چنان وا نمود میکردند که از اسارت افراسیاب (یعنی فرمانروای بسیار آسیب رسان) آسوده شده اند و در آبها آبتنی می نمودند چون معتقد بودند که کیخسرو (کی آخسارو، هوخشتره بنیانگذار ایران) در این روز در چشمه ای از نبیره خود بیژن (فرد بسیار دانا/منظور سپنداته زرتشت)غسل تعمید گرفته است. جالب است که بیرونی جای دیگر جشن تیرگان را با موضوع کتابت ربط داده و آن را به ویگرد/ تخموروپه (سگبالدار نیرومند آسمانگرد) یعنی برادر هوشنگ مربوط مربوط می سازد و میگوید که مردم در این روز پوشاکی از نوع لباس دبیران بر تن میکردند.
اسامی فرمانروایان کوتی (سکائیان کهن) ترکی نیستند. اینان همانند آلانهای آریایی در پرستش این ایزد توتمی با ترکان (گرگساران) اشتراک داشته اند. نام ده ده قورقود (پدر توتمی جانوران درنده) به وضوح حاکی از تجمع دو ملیت مختلف کوتی (سکا) و ترک (گرگسار) در اران بوده است که به تدریج مردم آذری زبان آن دیار را تشکیل داده اند. این ایزد توتمی نزد گرجیان تحت نام کوروشا به عنوان سگبالدار اساطیری و شکارگر بزان کوهی یاد شده است. این نام در فرهنگ لغت پهلوی به صورت کوروشک نوعی قوچ وحشی به شمار رفته است. از اینجا معنی کلمه کوروش هم معلوم است و همچنین آشکار میگردد چرا در نام نیاکان فریدون (کورش سوم) در کتاب پهلوی بندهش عنوان تور (= کوروش) در شجره نامه وی چندین بار تکرار گردیده است. این نام در اوستا بیشتر به صورت تخموروپه (پلنگ پهلوان) ظاهر گردیده است که نظیر اصل خود تیر ایزد نامش با پیدایی و رواج کتابت همراه است. جالب است که موسی خورنی قاتل آژی دهاک مادی یعنی کورش سوم را تحت نام مترادفش تیگران (ببر، پلنگ) ذکر نموده و وی را به اشتباه نه خود کورش سوم بلکه متحد ارمنی وی تصور نموده است. جالب تر اینکه خود کلمه پارس در زبان سکاها به معنی پلنگ (سگبالدار) بوده که از زبان سکائیان نزد ترکان به یادگار مانده است. درفش کاویانی هخامنشی هم از چرم این حیوان توتمی ایرانیان پارسی و سکایی تشکیل یافته بوده است. از آنجاییکه کتب پهلوی محل زایش نخستین انسان یعنی گیه مرتن یا کیومرث و همزاد گاو شکل وی را کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه در جنوب کوه سهند) یعنی سرزمین کوتیان باستانی نشان داده و پلنگینه پوشش معرفی می نمایند؛ لذا باید از کیومرث هم در اصل همین توتم سگسان شاخدار کوتیان اراده شده باشد. چه جزء اول این اسامی مطابق گئو (چهارپا) و جز دوم آنها برابر مر تن (موجود درنده و کشنده) است که بعدها به پیروی از معتقدات بابلی از آن معنی جاندار میرنده اراده گردیده است. صورت ایرانی نام کیمریان باید گومر یان بوده باشد که به معنی مردم منسوب به جانور چهارپای درنده است. آشور ناسیراپال پادشاه آشوری حدود سال 881 پیش از میلاد در جنگ با نورآداد فرمانروای لولوبی تا کوه نیسیر (به سومری یعنی کوه "ماربزرگ=اژدها") پیش رانده بود. در بین النهرین باستان این کوه را محل توقف کشتی اوتناپیشتیم (نوح) می دانستند. بنابراین نیسیر (به لولوبی کی نی پا) باید همان کوه آرارات (همان "ماسیس=بزرگ" نزد ارامنه) باشد. به نظر میرسد این کوه به ایزد اورارتویی/هوریانی تیشپا/ توشپا (ایزد کشتارگر آسمانی) اختصاص یافته بود چه در اوستا و کتب پهلوی این کوه تحت نام ارزور (کوه جنگجوی اهریمنی نیرومند) آمده و مکان کمین اشرار و راهزنان معرفی شده است و در زبان کُردی توشپا به معنی پایگاه زیرین موجود موذی و شرور می باشد. ارامنه کوه آرارات را با هاروت (ایزد طوفان و هوا، هاربه کاسیان) و ماروت (ایزد طوفان و جنگ، ماروتاش کاسیان) و الهه جهان زیرین ساندرامت (سپنتارمذ، ارش کی گال سومری یعنی بانوی جایگاه بزرگ در زیرزمین) مربوط می دانستند. جالب است کردان این نواحی شکاک نام دارند که مترادف سکا و کوتی است و بی شک اعقاب ایشان. موسی خورنی نیز حوالی شرقی کوه آرارات را مسکن اژدها زادگان (به ارمنی ویشپازوننر) آورده است که بی تردید اشاره به معنی لفظی کهن به یادگار مانده این کوه می باشد. این کوه را در بین النهرین عهد باستان به گوتیان (کوتیان) منسوب می داشته اند و از همینجاست که نام محل توقف کشتی نوح در قرآن کوه جودی (یعنی کوه گوتیان) قید شده است. می دانیم اوتوخگال پادشاه سومری شهر اوروک و دشمن بیرحم گوتیان، گوتیان را مارگزنده کوهستان و متجاوز به حریم خدایان (سومر= سرزمین محروسه خدایگانی) نامیده است. نام لولوبی کوه نیسیر /آرارات یعنی کی نی پا در زبان کردی به معنی منطقه شخم زده شده و حک شده است که نام عربی کوه آرارات یعنی حارث از ترجمه همین نام عاید شده است. ظاهرا این نام اشاره به سنگواره نهنگ دریایی عظیمی است که هنوز هم نزد معتقدان مذاهب کشتی نوح تصور میگردد. نام ترکی کوه آرارات یعنی آگری (از ریشه آغیر=سنگین و بزرگ) یادآور نام ارمنی کوه آرارات یعنی ماسیس (بزرگ) می باشد. موضوع به زمین نشستن کشتی نوح/اوتناپیشتیم در کوه آرارات/نیسیر از معنی لفظی سومری نام اورارتو (زمان به زمین نشستن کشتی) بر خاسته است. لولوبیان رعایای کوتیان و کاسیان که در سرتاسر شمال غرب فلات ایران پراکنده بودن نامشان را در اسم کنونی لُر از خود به یادگار گذاشته اند.
ياكوبسن مستشرق دانماركي، نويسنده فهرست اسامي پادشاهان سومر و ديگران، براساس مدارك واسناد موجود مكرر اشاره كرده است كه کوتيان شاه نداشتند و به همين دليل استكه شاهان کوتي درمدتهاي معيني حكومت كرده اند و بعد ازخاتمه این مدت، كناررفته و ديگري جاي اوراگرفته است، مگردرمواردي كه حاكم دوباره انتخاب شده وحكومتش طولاني بوده،مثل ايارلاگاب كه پانزده سال سلطنت كرد و يا قبل ازخاتمه مدت حكومتش درگذشته است،مثل تيريكا يا تيريكان كه چهل روزسلطنت كرده است.اين امراي کوتي هيچگونه قرابتي باهم ديگرنداشتند چنانكه ياكوبسن درفهرست شاهان ذكركرده است،تكرار يك اسم درحقيقت انتخاب آن براي باردوم است. بنابراين گفته روشن مي شود كه درعهد بسياركهن يكي ازاقوام کوتی در آذربایجان و کردستان،نظامي حكومتي،مبتني براصول دمكراسي قبیله ای داشته ومردم اين قوم شاهان خودراانتخاب مي كردند.اسامي اين شاهان عبارتنداز:1-ايمتا،2-اينگه شوش يااينگيشو، 3-سارلاگاب يا كي كي لاگاب،4-شولمه يا ايارلاگاش،5-الولومش،6-ايني ماباگش يا الي ماباكاش، 7-اينگه شوش ياايكش هوش يا ايگه شائوش،8 - ايرلگب ياايارلاگاب،9- ايباته،10- ايارلاكابه يا ايارلانگاب،11- كوروم،12- خابيلكين،13- لائه رابوم،14- ايراروم،15- ايبرانوم-16- خابلوم، 17- پوزورسوئن،18- ايارلاگاندا،19- سي اوم،20-نامعلوم،21-تيريگان.
همانگونه كه مي بينيم درانتهاي نام سارلاگاب یا کی کی لاگاب، ایرلگب یا ایارلاگاب، ایارلانگاب جزء گاب به صورت پسوندی مکرر شده است و این جزء در زبان های سکایی به گاپ یا گپ معنی شاه و فرمانروا بوده است و در لهجه های ایرانی به معنی نیرومند و ستبر بر جای مانده است. همچنین نام کورو (که با پسوند اکدی اوم همراه است) در زبانهای ایرانی و سکایی مترادف با کورتی (کُرد) به معنی قوچ وحشی و بزکوهی بوده است. این گواه آن است که کردوخیان (کورو- تی ها) همان کوتیان عهد باستان بوده اند که حتی در زمان کوروش (که علی القاعده نام خودش نیز از همین ریشه به معنی قوچ- شیر وحشی است) تحت همان نام قدیمی شان کوتی یا گوتی نامیده می شده اند. از اینجا معلوم میشود نام کوتیان (گوتیان) نه صرفا به معنی مازندرانی و اسلاوی آن یعنی دارندگان توتم سگ بلکه همچنین و در اصل به معنی دارندگان توتم گاو کوهی (منظور قوچ وحشی و بزکوهی) بوده است و چنانکه گفته شد این همچنین معنی لفظی سکا و اسکیت یعنی نام سکاها هم می باشد.
براین اساس معانی محتمل اسامی این فرمانروایان بر اساس فقه اللغت سانسکریتی، سکایی و ایرانی از این قرار است: ایمتا (دانای نجیب که بدین معنی مترادف هوشنگ و ایرج است)، اینگه شوش (دانای طریقت)، سارلاگاب (شاه رعایا) یا کی کی لاگاب (کسی که شاه و رئیس دینی قبیله است)، شولمه (چوپان و رمه دار)، ایارلاگاش (مؤبد یاور همگان)، الولومش (مخلوق آتش)، اینی ما باگش یا الی ما باگش (پایدارمانده توسط ایزد)، ایارلاگاب (شاه مؤبد آتش)، ایباته (سرور دانا)، کوروم (قوچ وحشی)، خابیل کین (به لغت اکدی دریغ از فرزند اصلی= هابیل، تموز)، لائه رابوم (به زبانهای سامی یعنی مؤبد خدایگانی)، ایرا روم (دارای نیروی با شکوه )، ابرانوم (بخشنده)، خابلوم (به لغت اکدی یعنی دریغ از فرزند اصلی)، پوزور سوئن (به زبان اکدی یعنی بسیار ثروتمند)، سی اوم (سود رسان، مبارک) و سرانجام تیریکان که به معنی پرستنده ایزد روحانی کاتبی یعنی تیر است که از کوتیان به ارامنه به ارث رسیده بوده است. دژ مستحکم آشوری خارخار(دیواندره حالیه) واقع در ماد غربی در عهد باستان به نام همین ایزد توتمی درنده و شاخدار و ناخوشایند و ویرانگر ایرانیان و تورانیان یعنی تیر، تیریکان نامیده میشده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)