چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۴

اتیمولوژی واژهٔ دگیرمان (دئیرمان، آسیاب)

ترکیب واژهٔ دگیرمان/تگیرمان (آسیاب) را در ترکی مرکب از تِگیر و مان گرفته و مأخذ هر دو را نامعلوم اعلام داشته اند. ولی این دو به صورت تیگِر (بُرنده، خُرد کننده)- مان (خانه) در زبانهای ایران شرقی معنی خانهٔ آرد کردن را می داده اند.

معنی اصلی عجم و عرب در زبان اکدی-آسوری (The original meaning of Ajam and Arab in the Akkadian-Assyrian language)

عجم به صورت اَگمُّ (اَجَم) در زبان سامی اکدی به معنی ساکن نواحی پر آب در نقطه مقابل نام عرب به معنی بیابان نشین بوده است.اَگمُّ (اَجمَ، منسوب به نواحی پر آب‌) در اکدی -آسوری معادل جَم (اَلجمَّ) عربی است که کسانی قبلاً به وجود این یکی پی برده اند ولی متوجه معنی متضاد عرب (بیابان نشین) و اجم (عجم: منسوب به ناحیهٔ پر آب) نشده اند:
agammu (ajamu):
[Humanities → Geography]
a marsh, a lagoon, wet mud , silt.
ḫarbānu:
[Humanities → Geography]
desert dweller ;
ḫarābu : G. to be(come) deserted Š. to devastate, lay waste Št. to be devastated
ḫaradu (1) : [Humanities → Geography] a desert place (?) ;
ḫarbu (1) : [Humanities → Geography] deserted ; n. : desert.
وجود دو اصطلاح متقابل عرب و عجم به پیش از حاکمیت عربها بر عجمها بر میگردد. ولی اعراب لغت اکدی اجم (مردم نواحی پر آب) را به مفهوم عامیانهٔ عربی گنگ و لال آن (عجم) گرفته و فصاحت زبان عربی را مقابل آن نهاده اند.
در واکاوی واژه ی عجم و پژوهش سبک شناسی این واژه در رابطه با بیت معروفی از برخی نسخ شاهنامه (بسی رنج بردم در این سال سی/عجم زنده کردم بدین پارسی) گفته شده است این که واژهٔ عجم در چند بیت اصیلِ شاهنامه به کار رفته است، نشان می دهد که واژهٔ عجم نزدِ فردوسی به هیچ عنوان افادهٔ توهین نمی کرده، بلکه صرفا معنای نژادی داشته و نسبت به واژهٔ عرب (صحرانشین)، مرجح هم بوده است.
عجم در لغت نامهٔ دهخدا. [ ع َ ج َ] (اِخ) خلاف عرب. (اقرب الموارد). غیر عرب از مردم. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ایران و توران و مردم غیر عرب را نیز عجم گویند. (غیاث اللغات). || مردم ایران. ایرانی:
کجا شد فریدون و ضحاک و جم
مهان عرب خسروان عجم.
فردوسی.
مرغان بر گل کنند جمله به نیکی دعا
بر تن و بر جان میر بارخدای عجم.
منوچهری.
مرد را چون هنر بباشد کم
چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم.
سنایی.
تا آخر ایام یزدجردبن شهریار که آخر ملوک عجم بود بدین قرار بماند.(کلیله و دمنه).
تو کعبه ٔ عجم شده او کعبه ٔ عرب
او و تو هر دو قبله ٔ انسی و جان شده.
خاقانی.
غم ترکان عجم کان همه ترک ختنند
نخورم چون دل شادان به خراسان مانم .
خاقانی.
همه ملک عجم خزانه ٔ من
در عرب ماند خیلخانه ٔ من.
نظامی.
یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی (ص) فرستاد. (گلستان).
که را دانی از خسروان عجم
ز عهد فریدون و ضحاک و جم.
سعدی (بوستان).
چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم.
سعدی (بوستان).

سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۴۰۴

سور به معنی پناهگاه نیرومند هندوایرانی به نظر می رسد

در ملحقات لغت نامهٔ دهخدا سور را به معنی دیوار قلعه و حصار آورده ولی آن را به نقل از برهان اصل آن را عربی انگاشته اند که از لغات قرآنی هم هست؛ ولی این کلمه در پهلوی به معنی پناهگاه نیرومند آمده است که بر گرفته از کلمهٔ اوستایی و سنسکریتی سورَ به معنی نیرومند (پناهگاه نیرومند، سور-وَر) است:
Śūra (शूर).—a. [śūr-ac] Brave, heroic, valiant, mighty
در فصلی از بندهشن که عنوان "نبرد آفریدگان مادی با اهریمن" دارد ("بخش هشتم" در ترجمهٔ مرحوم مهرداد بهار)، دربارهٔ کوهها می‌گوید (ص ۱۰۳-۱۰۴ از چاپ آقای پاکزاد):
ciyōn gōwēd ku frāz dād ēstēnd sūr ō āsrōnān ud artēštārān ud wāstaryōšān.
"در اوستا چنین گوید که (کوهها) را آفریده‌اند که سور روحانیون و جنگاوران و کشاورزان و شبانان باشند."
چون در خود اوستا، زامیادیشت هم به جای واژهٔ سور، در اینجا درَئونَ (درو-ئون، پناهگاه نیرومند) آمده است.
سور در ملحقات لغت نامهٔ دهخدا:
سور. (سُ وَ). (ع اِ) دیوار قلعه. (برهان). باره ٔ شهر. (منتهی الارب). مربض.(نصاب الصبیان). دیوار حصار. (دهار). بارو، ج، اسوار. اسیران. (مهذب الاسماء). باره. (تفلیسی) (مجمل اللغة). دیوار قلعه و شهرپناه. (غیاث): با کالیجار بترسید و سوری استوار گرد بر گرد شهر «شیراز» درکشید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 133). در سور سر رسیده و دیده بچشم سر خلوت سرای قَدَمَت بی چون و بی چرا. خاقانی.
گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن گه از راه صفت بر خوان اخوان الصفا رفتن.
خاقانی.
از آن جماعت در اندرون حصار گریختند و بسور و قصور آن اعتصام جستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی).
کنونم نگه کن به وقت سخن
بیفتاد یک یک چو سور کهن. سعدی.

فیروزان و شندر کهن ناحیهٔ غار (خوار، گرمسار) با فیروز کوه و شریف آباد همخوانی دارند

فیروزان (فیروز کوه/فیروز کوی، دیمه/ده بزرگ) چنانکه طبری آورده به معنی ساختهٔ فیروز ساسانی است و شندر به معنی محل دارای کندوی عسل به نظر می رسد:
مطابق لغت نامهٔ دهخدا: غار. (اِخ) نام بلوکی به نزدیکی طهران. ناحیتی به جنوب غربی طهران. در نزهة القلوب حمداﷲ مستوفی آمده: و طهران و فیروزان از معظم ناحیت غار (خوار) است. این ولایت به چهار قسم است ناحیت اول بهنام و در او شصت پاره دیه است، ورامین و خاوه از معظم قرای آن ناحیه است . دوم ناحیت سبورقرچ و در او نود پاره دیه است . قوهه و شندر و ایوان کیف (ایوانکی) از معظم قرای آنجاست.

جمعه، فروردین ۰۸، ۱۴۰۴

ریشهٔ واژهٔ مله (شنا کردن) و ملوان در کُردی و لُری

نظر به اینکه در زبانهای هندوایرانی حرف «پ» به وساطت «و» به حرف «م» قابل تبدیل است (نظیر آپ= آو، وَند= مَند) ریشهٔ هندوایرانی مله و ملوان، پلَوَ و پلَوان سنسکریت است:
प्लव m. plava swimming
प्लव m.n. plava small ship
प्लव m.n. plava boat
प्लव m.n. plava raft
प्लव m.n. plava float
واژهٔ ملوان ربطی به واژهٔ سامی ملّاح (کشتی ران) ندارد چون ترکیب ناهنجار ملّاح بان/ملّاح وان معنی نگهدارندهٔ کشتی ران را می دهد نه معنی خود کشتیبان را. واژهٔ جنوبی بَلم نیز برگرفته از این واژهٔ سنسکریتی پلَوَ (قایق) به نظر می رسد.

دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۴۰۴

مآخذ نامهای تاجیک و پشتون

(Source of Tajik and Pashtun names)
به نظر می رسد نام تاجیک متعلق به تایوئه جیک ها یعنی یوئه جی های بزرگ (تخاران، شاخهٔ اکثریت یوئه جی ها) باشد که بر مخلوط آنان با دربیک/دری زبانان اطلاق شده است. و نامهای افغان و پختون (اشراف) مربوط به هپتالان (ابدالی ها) بوده باشد که به مخلوط آنها با پاکتیک ها اطلاق شده است:
आभग m. Abhaga one who is to be honoured by a share
आप्त adj. Apta respected
अल n. ala excellent
पक्ति f. pakti respectability
چینیها نام تخار ها (شاخهٔ بزرگ یوئه جی ها) را تا-یوئه-جیک (یوئه جی بزرگ، مه یوئه جیک) می نامیدند که این تایوئه جیک، مه یوئه جیک و یوئه جیک مأخذ نامهای تاجیک و مأجوج و یأجوج به نظر می رسند که از سمت دیوار بزرگ چین آمده بودند:
Tā (ता).—Excellence, eminence; greatness.
معنی افغان و پشتون
در گزارش منجم هندی قرن ششم میلادی Varāha Mihira نام افغان به صورت اوگانه به معنی سرزمین سرزمین نجبا و دینداران و در کتیبهٔ شاپور ساسانی به صورت بغانه (منسوب به دینداران و خداپرستان) آمده است. در عهد ساسانی حاکمان آنجا را فغانیش یعنی رهبر افغانها می گفته اند. هندوان باستان افغانستان را آریا ورته (مراتع نجبا) و یونانیان آریانا (سرزمین نجبا) می نامیده اند:
आभग m. Abhaga one who is to be honoured by a share
نشسته در آن دشت بسیار کوچ
ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ.
فردوسی.
من ایدر بمانم نیایم براه
نیابم به افغان و لاچین سپاه.
فردوسی.
نام پختون آن به صورت بختون به معنی منسوب به دینداران و نجبا بوده است و پتهان هندوان (مردم محترم) ترجمه و واژهٔ پشتون صورتی از آن است:
भक्त adj. bhakta faithful
भक्त m. bhakta worshipper
«خ» گاهی بدل ِ «ش» آید:
افراختن = افراشتن.
فراخه = فراشه.
فراخیدن = فراشیدن.
ریشهٔ نامهای تاجیک و دری
نامهای کهن دادیک و تاجیک و دروپیک (دربیک، دری) اشاره به سکاییان پارسی برگ هئومه دارند.
به بیان دیگر نامهای سکاییان پارسی برگ هئومه، دروپیک (درو-پیک، دارای دارو و عصارهٔ خوردنی) و دربیک و دری و دادیک و حتی تاجیک مرتبط و مترادف می نمایند:
सूम m. sUma (hauma) milk
दार्भ adj. dArbha made of bunch of grass
द्रु m. dru tree, drug
पयस् n. payas juice
दाधिक adj. dAdhika made of or mixed or sprinkled with coagulated milk.
दधिक n. dadhika cheese
तेजस् n. tejas fresh butter
तेजस् n. tejas essence
معنی یوئه جی، یوئه جژی و تایوئه جی (تایوئه جیک، تاجیک)
یوئه جی به معنی زوج قوم و یوئه جژی (زوج قوم کوچک) و تايوئجی به معنی (زوج قوم بزرگ، تخار، کوشان) است:
तायते{ताय्} verb 1 tAyate[tAy] spread
युज m. yuja connectors
در تبر زرین بلخ نام یوئه جی با توتم کرکس دو سر ایشان ربط داده شده است:
युङ्क्ते{युज्} verb yunkte[yuj] unite
आज m. Aja vulture
در این تبر آیینی، هپتالیان با توتم گراز و سکائیان بلوچستان با توتم ببر بالدار در دو سوی یوئه جی ها نشان داده شده اند.
منابع عمده:
١- تاریخ ایران باستان، حسن پیرنیا.
۲- ایران در عهد باستان، محمد جواد مشکور.
٣- جادهٔ ابریشم جلد ١ و ٢ علی اکبر مظاهری.
۴- فرهنگ لغات سنسکریت آنلاین.
۵- لغت نامهٔ دهخدا.

معنی ورمز و ورمزیار

ورمز/ورمذ به صورت اوستایی وَر-میث به معنی خانهٔ دوست داشتنی است. بنابراین جشن ورمز ککچای سمنانی ها به معنی جشن دختران خانهٔ دوست داشتنی و نام قصبهٔ ورمزیار آذربایجان به معنی دارای خانه های دوست داشتنی می باشد.

واژهٔ عید معرّب به نظر می رسد

واژهٔ معرّب عید مترادف جشن و شادی است:
एधतु m.f. edhatu [edh] happiness
एधस् n. edhas [edh] happiness
Ida (eda): a female given name: from a Germanic word meaning “happy.”
از سوی دیگر در فرهنگ سنسکریت-فارسی جلالی نائینی واژۀ ایدا iDA به معانی تفریح و تفرج و آسایش و سرزندگی آمده است. این واژه به وضوح می تواند اصل واژۀ معرّب عید باشد؛ چون واژۀ عید در قاموس لغات قرآن ذکر شده است لذا این واژه در زبانهای هندوایرانی و سامی مشترک بوده است:
इडा f. iDA refreshment,
کلمۀ اوستایی ایژَ به معنی خوشبختی و آسایش و آرامش شکلی از این واژۀ سنسکریتی ایدا به نظر می رسد.
کلمۀ مشابه عید (هَدو اکدی) در زبانهای سامی هم وجود دارد ولی شکل سنسکریتی ایدا به عید نزدیکتر است:
ḫadû [ḪÚL : ] (vb. u/u ; stat. ḫadi)
[Moral life → Feelings]
G. to rejoice, be joyful about sth. ; to wish, be willing ; to be content with sth. (+ana) D. to make happy Š. to make s.o. rejoice N. to reach an agreement (?)
Comparison with other Semitic languages :
•Proto-Semitic : *ḫadāw
•Syriac : ḥdi
ܚܕ݂ܼܝ •Hebrew : ḥād‌ā
חָדָה •Ugaritic : ḫdw

معنی نام مرغ اساطیری چمروش

چینا-مروش یا چمروش در اساس به معنی مرغ دانا بوده که در کتب پهلوی به مرغ چینندهٔ مهاجمین معنی شده است. اسطورهٔ آن از آنزوی سومریان (دانای آسمانی) به یادگار مانده که تصور میشد در قلهٔ کوه کارنو (شاخ، دماوند) آشیان دارد. سیمرغ نیز که در قلهٔ دماوند آشیان دارد همان آنزو به نظر می رسد.

داریتیان کهن (درختی ها) و بلاسگانیان عهد ساسانی همان طالشی ها بوده اند

(The ancient Daritians (Trees people) and the Balasganians of the Sassanid era were the same as the Taleshis)
اسقف‌ اِلی‌یا که‌ برای‌ ترویج‌ انجیل‌ به‌ این‌ سرزمین‌ ـ که‌ دیگر بلاسگان‌نام‌ نداشت‌ ـ مأموریت‌ یافته‌ بود، با مردمی‌ روبرو شد که‌ خدایی‌ به‌ نام‌ یَزد را که‌ در درخت‌ بلوطی‌ به‌ نام‌ «شاهِجنگل‌» می‌زیست‌ می‌پرستیدند و بوته‌هایی‌ که‌ پیرامون‌این‌ درخت‌ بودند، «کودکان‌ یَزد» خوانده‌ می‌شدند. اهل‌محل‌ مدّعی‌ بودند که‌ این‌ خدا از اجدادشان‌ به‌ آنان‌ رسیده‌ اسـت‌ (تومادو مارگا، ج 2، ص509-512؛ نیز رجوع کنید به فی‌، ص340ـ 341). یَزد در پهلوی‌ واژه‌ای‌ معمول‌ دالّ برخداست‌. کیشی‌ که‌ اسقف‌ الی‌یا می‌بایست‌ با آن‌ مبارزه‌می‌کرد، آشکارا بر گرفته‌ از اعتقادات‌ مزدایی‌ دوران‌ ساسانی‌ بود که‌ احتمالاً با پرستش‌ محلی‌ درختان‌ مقدس‌ درآمیخته‌بود.
به نظر می رسد نام بلوط که از سردهٔ راشها است در شمال ایران راش، لَش، لاش، آلَش و آلاش بوده است و نامهای طوالش (تَوَ-آلش، محل راش نیرومند) و آلاشت (محل راش) بر گرفته از آنند. در این مورد گفته شده است: در میان ساکنان نقاط جنگلی شمال ایران راش از اسامی متفاوتی برخوردار است. مردمان تالش، کلارستان، شهسوار، کلاردشت، کجور آن را راش، در منجیل و عمارلو راج، در آستارا قزل کز، در کوه درفک و طوالش آلاش و الوش، در مازندران مرس، در نور چلر و در گرگان‌رود قزل آغاج، می‌نامند.
بر این اساس به نظر می رسد نام کهن بلاشگان/بلاسگان آنجا هم در اساس ترکیب با-لاش-گان به معنی محل «دارندگان درخت مقدس راش» (داریتیان منابع کهن یونانی) بوده است.
معنی املش و رشت و گیلان و دیلم
نام درخت راش می تواند به معنی خوشمزه باشد:
रसाय्य adj. rasAyya savoury
نام املش (دارای راش نیرومند، مترادف تالش) و حتّی نام رشت (به صورت رَش- شت، محل راش) نیز بر گرفته از راش به نظر می رسند. نام گیلان و دیلم نیز در معنی محل گیاه هم اشاره به تقدیس درخت راش دارند:
द्रुम m. druma (deluma) tree
در دانشنامهٔ جهان اسلام بدون پی بردن به معنی بلاسگان چنین اطلاعاتی در مورد آن جمع آوری شده است:
"بَلاسَگان‌ (عربی‌: بَلاسَجان‌، بَلاشَجان‌؛ ارمنی‌: بَلَسَکَن‌)، جاینام‌ فارسی‌ مختوم‌ به‌ ـ اَگان‌ (ـ اَکان‌) به‌ معنای‌ سرزمین‌ بلاس‌. به‌ سرزمینی‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ بیشترین‌ بخش‌ آن‌ در جنوب‌ مسیر سُفلای‌ رودهای‌ کُر و ارس‌ قرار دارد، و از جنوب‌ به‌ آتورپاتکان‌ (آذربایجان‌) و از مشرق‌ به‌ دریای‌ خزر محدود است‌.1) در دورهٔ پیش‌ از اسلام‌. سرزمین‌ و ساکنان‌ آن‌. بخش‌ اصلی‌ و مرکز این‌ سرزمین‌ دشت‌ بلسکن‌ بود که‌ در جغرافیای‌ منسوب‌ به‌ موسی‌ خورنی‌، به‌ زبان‌ ارمنی‌ (آدونتز ، ص‌124)، با آلبانیا برابر گرفته‌ شده‌، ولی‌ در واقع‌ همان‌ دشت‌ مُغان‌ (موغان‌) است‌. به‌ روایت‌ ابن‌خرداذبه‌ (ص121) راه‌ بَرزَند * به‌ وَرثان‌ (وَرْتَنَه‌ کِرْت‌) از این‌ دشت‌ می‌گذشت‌. نظر ماریک‌ (هونیگمان‌ و ماریک‌، ص‌81ـ82) دایر بر اینکه‌ بَلاسَگان‌ در زمان‌ ساسانیان‌ تا حدود کوههای‌ قفقاز و تنگة‌ دربند ادامه‌ داشته‌ درست‌ نمی‌نماید، ولی‌ نظر ترور (ص‌75) را باید پذیرفت‌ که‌، بر اساس‌ آن‌، بلاسگان‌ تا حدودی‌ منطبق‌ بر منطقه‌ای‌ است‌ که‌ آئِلیانوس‌، اندر طبیعت‌ جانوران‌ (7/17) از قول‌ امینتاس‌، نویسندة‌ قرن‌ چهارم‌ پیش‌ از میلاد، آن‌ را «سرزمین‌ خزران‌ » خوانده‌ است‌ و در دورة‌ یونانی‌مآبی‌ با نام‌ کاسپیانا نیز شناخته‌ می‌شد (این‌ نام‌ را ارامنه‌ در اوایل‌ قرن‌ دوم‌ پیش‌ از میلاد از مادهای‌ آتورپاتکان‌ اخذ کرده‌ بودند). با در نظر گرفتن‌ اینکه‌ در جغرافیای‌ موسی‌ خورنی‌ ( رجوع کنید به هوبشمان‌، ص4، 267 به‌ بعد، 351ـ352)، بیشتر کاسپیانا در ایالت‌ بعدی‌ پئه‌ای‌تکرن‌ قرار می‌گیرد، می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ که‌ بَلاسَگان‌ منطبق‌ با بخشی‌ از خاک‌ آن‌ ایالت‌ بوده‌ که‌ در جنوب‌ رود کُر قرار داشته‌ است‌.اصطلاح‌ قومی‌ بالاس‌چیک‌، که‌ تنها در زبان‌ ارمنی‌ به‌آن‌ بر می‌خوریم‌، از کلمهٔ بلسکن‌ مشتق‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به مارکوارت‌، ص‌120، هوبشمان‌، ص‌412). گفتة‌ اِلیشِه‌ (30/7، و نیز ص262ـ264؛ لانگلوا، ج‌2، ص227) را که‌ یکی‌ از شاهان‌ بَلاسگانی‌ هون‌ بوده‌ است‌ نباید واقعیت‌ محض‌ تلقی‌ کرد و نتیجه‌ گرفت‌ که‌ ساکنان‌ بلاسگان‌ اصل‌ و نسب‌ هونی‌ داشته‌اند. بلاسگان‌ در عهد ساسانیان‌. در یکی‌ از سنگنوشته‌های‌ سه‌ زبانی‌ شاپور اول‌، که‌ تاریخش‌ اندکی‌ بعد از 260میلادی‌ است‌، برای‌ نخستین‌ بار کلمهٔ بلاسگان‌ دیده‌ می‌شود (پارسی‌ میانه‌ 2/1: n ف Bl'sk ؛ پارتی‌2/1: Bl'skn ؛ یونانی‌ 3/1: رجوع کنید به [?] Balasagene ماریک‌، ص‌49. در این‌ سنگنوشته‌، در فهرست‌ اسامی‌ استانهای‌ ساسانی‌، نام‌ این‌ کشور مستقل‌از آلبانیا برده‌ شده‌ است‌؛ این‌ واقعیت‌ می‌تواند بدان‌ معنی‌باشد که‌ بلسکن‌ حتی‌ اگر کمابیش‌ از مستملکات‌ پادشاهی‌آلبانیا بوده‌، زمانی‌ که‌ اردشیر اول‌ یا شاپور اول‌ آن‌ را تصرف‌ کرده‌اند، نوعی‌ موجودیت‌ سیاسی‌ داشته‌ است‌. از طرفی‌، ابن‌خرداذبه‌ (ص18) شاه‌ بلاسگان‌ (بِلاشجان‌) را از سلاطینی‌ می‌شمارد که‌ اردشیر اول‌ به‌ آنان‌ عنوان‌ شاهی‌بخشیده‌ بود (رجوع کنید به آدونتز، ص‌170) که‌ نشان‌ می‌دهد شاه‌ بلاسگان‌، به‌نوعی‌، انقیاد خویش‌ را به‌ اردشیر (یا شاپور) ثابت‌ کرده‌ و بر اثر آن‌ در شمار دست‌ نشاندگان‌ وی‌ درآمده‌ است‌. بنا به‌ گزارش فاوستوس‌، در زمان‌ سلطنت‌ خسرو دوم‌ گرگوری‌، شاه‌ ارمنستان‌، اسقف‌ ایبِریا و آلبانیا کوشید تا اتباع‌ سرزمین‌ سنه‌سن‌ را به‌ دین‌ مسیح‌ درآورد (سنه‌سن‌ را موسی‌ خورنی‌، 3/3، به‌ نام‌ این‌ سنه‌سن‌ که‌ شاه‌ ماساگِتها (آلانها) بود، بر مردمان‌ دیگری‌ نیز، از جمله‌ بالاسچیکها، فرمانروایی‌ می‌کرد. سپاهیان‌ شاه‌ ماساگتها به‌ ارمنستان‌ حمله‌ بردند، ولی‌ ارامنه‌ آنها را تار و مار کردند و بقایای‌ ایشان‌ به‌ کشور بالاسچیکها (فاوستوس‌،7/3؛ لانگلوا، ج2، ص‌215ـ216) عقب‌ نشستند. بنابراین‌، ظاهراً سنه‌سن‌ حوالی‌ سالهای‌ 335ـ336میلادی‌، بخشی‌ از بلاسگان‌ را اشغال‌ کرده‌ و به‌ جمع‌آوری‌ نیرو پرداخته‌، در حالی‌ که‌، دست‌ کم‌ در ظاهر، دست‌ نشاندهٔ شاه‌ شاهان‌ بوده‌ است‌. در آغاز قرن‌ بعد، مسروب‌ قدیس‌ ، در مأموریت‌ دینی‌ خویش‌، به‌ موعظه‌ و دعوت‌ در بلاسگان‌ پرداخت‌ که‌ به‌ گفتة‌ کوریون‌ (5/11، ص‌34) در آن‌ هنگام‌ به‌ آلبانیا تعلق‌ داشته‌ است‌. این‌ وضع‌ را می‌توان‌ به‌ نوعی‌ دست‌نشاندگی‌ بلاسگان‌ در برابر آلبانیا تعریف‌ کرد.در مورد شورش‌ ارمنستان‌ در برابر ایران‌ در زمان‌ یزدگرد دوم‌، از بلاسگان‌ هم‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌؛ از این‌ قرار که‌ درنبردی‌ در نزدیکی‌ رود لوپ‌نس‌ ، بعضی‌ از اشراف‌ ارمنی‌به‌ شاه‌ بلاسگان‌ و نیروهای‌ او حمله‌ور شدند (الیشه‌،59/4، ص‌147ـ148، لانگلوا، ج‌2، ص‌208؛ مُوسِس‌ کالان‌ کاتواسئی‌، 2/2، ص‌67). از فحوای‌ کلام‌ آشکارا معلوم‌ است‌ که‌ در آن‌ زمان‌ نیروهای‌ بلاسگان‌ در کنار ایرانیان‌ می‌جنگیده‌اند. اما شاه‌ این‌ کشور، که‌ الیشه‌ او را هون‌می‌خواند، در خروج‌ بر ولینعمت‌ ساسانی‌ خود درنگ‌ نکرد؛ و متعاقباً یک‌ لشکر ایرانی‌ را در آلبانیا قتل‌عام‌ کرد، و بعد از آن‌ به‌ دستور یزدگرد دوم‌ به‌ قتل‌ رسید (الیشه‌، 30/7، ص‌263ـ264؛ لانگلوا، ج2، ص‌147ـ 148). بخشهایی‌ که‌ در زبان‌ ارمنی‌ سپندران‌ پروژ و اورمزدپروژ و آتسی‌باگاوان‌ و شاید الوان‌ خوانده‌ می‌شوند و همگی‌ در جنوب‌ کُر قرار دارند احتمالاً در زمان‌ حکومت‌ ساسانیان‌ به‌ وجود آمدند ( رجوع کنید به هوبشمان‌، ص‌352). نام‌ دو بخش‌ اول‌ که‌ در فارسی‌ میانه‌ سپندران‌ پیروز و هرمزد پیروز خوانده‌ می‌شوند، قطعاً اصل‌ ساسانی‌ دارد.مسیحی‌ شدن‌ اهالی‌ بلاسگان‌ و بقایای‌ تمدن‌ ایرانی‌ نزد کافرکیشان‌ دوران‌ متأخر. دو تن‌ در دو مرحله‌ کوشیدند تا اهالی‌ بلاسگان‌ را به‌ دین‌ مسیح‌ هدایت‌ کنند؛ یکی‌ گرگوری‌ که‌ ظاهراً این‌ کار به‌ شهادتش‌ منجر شد، و دیگری‌ مِسروب‌ قدیس‌. اما از نتایج‌ این‌ فعالیتها، و اینکه‌ آیا این‌ کار بعد هم‌ ادامه‌ یافت‌ یا خیر، چیزی‌ نمی‌دانیم‌. واقعیت‌ مسلّم‌ این‌ است‌که‌ در نامه‌ای‌ از یوحنای‌ دوم‌، اسقف‌ اعظم‌ کلیسای‌ ارمنستان‌،در ربع‌ سوم‌ قرن‌ ششم‌، خطاب‌ به‌ اسقف‌ اعظم‌ آلبانیا، کتابِ نامه‌ها (ص‌21: موسِس‌ کالان‌ کاتواسئی‌7/2، ص72)، در میان‌ اسقفان‌ دیگر، از تیموتی‌ اسقف‌ بلاسگان‌، نیز نام‌ برده‌شده‌ است‌. علاوه‌ بر این‌، مُهری‌ به‌ زبان‌ پهلوی‌، متعلق‌ به‌ دورة‌ ساسانی‌ که‌ اخیراً از آن‌ خبر داده‌اند (ژینیو ، ج‌2،ص‌64، نیز رجوع کنید به ص‌5)، به‌ نام‌ «اسقف‌ اعظم‌ کلیسای‌ هلبن‌ و بَلاسَگان‌» منقور شده‌ است‌. در این‌ نوشته‌ هلبن‌ را می‌توان‌ به‌ احتمال‌ زیاد نام‌ پارسی‌ میانة‌ شهری‌ دانست‌ که‌ به‌ زبان‌ ارمنی‌آن‌ را اَلِوان‌ می‌خوانده‌اند (شاید همان‌ شهر آلبانای‌ بطلمیوس‌، 2/11/5 باشد) و حاکم‌نشین‌ ناحیه‌ای‌ به‌ همین‌ نام‌ در بلاسگان‌ بوده‌ است‌.به‌ هر حال‌، واقعیت‌ این‌ است‌ که‌ تا 184/ 800 درمنطقهٔ مُغان‌ تغییر دین‌ صورت‌ نگرفت‌. اسقف‌ اِلی‌یا که‌ برای‌ ترویج‌ انجیل‌ به‌ این‌ سرزمین‌ ـ که‌ دیگر بلاسگان‌نام‌ نداشت‌ـ مأموریت‌ یافته‌ بود، با مردمی‌ روبرو شد که‌خدایی‌ به‌ نام‌ یَزد را که‌ در درخت‌ بلوطی‌ به‌ نام‌ «شاهِجنگل‌» می‌زیست‌ می‌پرستیدند و بوته‌هایی‌ که‌ پیرامون‌این‌ درخت‌ بودند، «کودکان‌ یَزد» خوانده‌ می‌شدند. اهل‌محل‌ مدّعی‌ بودند که‌ این‌ خدا از اجدادشان‌ به‌ آنان‌ رسیده‌ اسـت‌ (تومادو مارگا، ج‌2، ص509، 512؛ نیز رجوع کنید به فی‌، ص‌340ـ 341). یَزد در پهلوی‌ واژه‌ای‌ معمول‌ دالّ برخداست‌. کیشی‌ که‌ اسقف‌ الی‌یا می‌بایست‌ با آن‌ مبارزه‌می‌کرد، آشکارا برگرفته‌ از اعتقادات‌ مزدایی‌ دوران‌ ساسانی‌بود که‌ احتمالاً با پرستش‌ محلی‌ درختان‌ مقدس‌ درآمیخته‌ بود."