شنبه، آبان ۰۱، ۱۴۰۰

سوورا و اشترای جمشیدی اوستا شیپور و شمشیر بوده اند

سوورا را م- هدایتی کرنا معادل صور (شیپور) در نام صور اسرافیل (شیپور بندۀ منوّر خدا) گرفته است. ولی م-هدایتی در مورد دومی، اشترا (شمشیر) به بیراهه رفته و آن را نیز نوعی بوق و کرنا گمان کرده است. در حالی خدای شیپور روز قیامت مردمان قدیم اسکاندیناوی هیمدال (درخشان کنندۀ دنیا، معادل جمشید، همزاد درخشان) نیز سلاحش شمشیر است. در اینکه هیمدال از نُه مادر دریایی زاییده شده است، یاد آور خدای با بوق دمندۀ بادهای دریاها تریتون یونانیان است که نامش به معنی از سومی یا به تفسیری، پدید آمده از سه تن است. جم در نزد کنعانیان ایزد جوان دریا بوده است. هیمدال نیز نظیر جمشید پدید آورندۀ طبقات اجتماعی به شمار رفته است.
مطابق اساطیر هندوایرانی ثراتئونه (ترائی تنه، از سه تن، خدای آبها، ائای نیمه انسان نیمه ماهی)، اژدهای سه سر (آپسو) را کشت که می توانست به کشته‌ و مغلوب شدن سپیتمه جم و آژدهاک (آستیاگ) توسط کوروش (ثراتئونه، مرد سیلاب مانند) تفسیر گردد.

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۴۰۰

احتمال هندوایرانی بودن اصل واژۀ دُور

واژۀ دورَک (دورگ، معرب به دورق) در برهان به معنی دایره و سبو آمده است. به نظر می رسد واژۀ دُوری به معنی بشقاب نیز از آن گرفته شده است.
واژۀ دُور در قرآن آمده است ولی ممکن است عربها به نوبه خود دور را از زبانهای هند و ایرانی یا لاتین، یونانی گرفته باشند، چون ظاهراً در زبانهای سامی دیگر دیده نمیشود:
tour: from PIE root *tere- (1) "to rub, turn."
[Pokorny 1. tu̯er- : tur-, and tu̯r̥- :: to twirl, turn]
در فرهنگ لغات اوستایی dvar به معنی دویدن و جهیدن (در اساس گردیدن) آمده است.
ह्वरते {ह्वृ} verb 6 Atm hvarate {hvR} turn
و در سنسکریت h به dh تبدیل پذیر است:
ध्वरति {ध्वृ} verb dhvarati {dhvR} bend

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۴۰۰

معنی نامهای رودهای سیردریا و آمودریا

نظر به واژۀ سنسکریتی گَئوره (سرخ) که می توانست به صورت گُل تلفظ گردد، نام گلزریونِ سیردریا (سیحون) به معنی دریای سرخ نیرومند (گُل-زار-یَئون) بوده است. سیر در این نواحی به معنی سرخ (سور پهلوی) است:
गौर adj. gaura  (gol) reddish
zraya (darya): sea
yaona: strong
گلزریون در لغت نامۀ دهخدا:
گلزریون. [گ ُ زَ] (اِخ) نام رودخانه ای هم هست که این شهر [شهر چاچ] را به نام آن رودخانه خوانند. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). نام رودخانه ای است که از پهلوی آن شهر میگذرد. (جهانگیری):
بد آن آب را نام گلزریون
بدی در بهاران چو دریای خون.
فردوسی.
لابد نام رود سیردریا (دریای سرخ یا سریع) یا یاکسارتس (رود سریع) به صورت سیر-ئون (دارای آبهای سریع یا سرخ) بیان می شده است که به قیاس از نام جیحون تبدیل به سیحون شده است:
जीर adj. jira (sira) speedy
यक्षति {यक्ष्}  verb yakshati {yaksh}  speed on
uruda (urut): river
در تبدیل جزء جیرَ به سیرَ گفتنی است که مطابق لغت نامۀ دهخدا در زبانهای ایرانی حرف ج گاه به س بدل گردد: «ج» بدل به «س» شود:
آج = آس.
بوج = بوس:
ای فلک بوج (بوس) داده بر کف پاج
هیچ نیکی ز تو نداشته باج. (سوزنی)
ریواج = ریواس.
در مقابل نام آمودریا (دریای نیرومند) یا وَخش (نیرومند، بالنده)، به صورت جیهانَ (بالنده) هم بیان می شده است که تبدیل به جیحون شده است:
ama: strong
वक्षति {वक्ष्} verb 1 vakshati {vaksh}  be strong or powerful
जिहान adj. jihAna  flying
به نظر می رسد اعراب فاتح ماوراء النهر شباهتی بین نام این رودها با سیحان و جیحان سمت جنوب فلات آناتولی دیده و این نامها بر اینها رسمیت بخشیده اند.
جیحون و حوادث آن در شاهنامه (از مریم جعفری و رضا اشرفی زاده):
محل داستان‌های شاهنامه عمدتاً در اطراف جیحون بوده است.(بهار،1373: 132)
در شاهنامه [بر خلاف اوستا که در آن از توران بیشتر سکاییان پادشاهی شمال قفقاز و از افراسیاب تورانی همانا مادیای اسکیتی شکست دهندۀ مادها و کیمریان مراد است]، توران مملکتِ ترکان و
چینیان است که بواسطۀ جیحون یا آمودریا از ایران جدا می‌شود. (حمیدیان، 1383: 31) کیخسرو چند بار آزمون گذر از آب را به جای می‌آورد. نخست زمانی است که گیو، کیخسرو را همراه خود به ایران می‌آورد و کیخسرو بدون کشتی از آب می‌گذرد و باعث شکست افراسیاب میگردد. »
بـه آب انـدر افگنـد خسـرو سیـاه
چو کشتی همی‌ راند تـا باژگاه«
(شاهنامه، 296: 3480)
در شاهنامه، جیحون مرزی بوده که داستان‌های تاریخی و کهن ملی که سرشار از مبارزة جوانمردانة ایرانیان با تورانیان فریدونِ نژاد ایرانی (آریایی)، در آن‌جا روی نموده و یاد آن را زنده می‌کرده است. در دورۀ کیقباد،‌ افراسیاب در جنگ با ایرانیان، شکست سختی خورده و از جنگ رستم میگریزد و به نزد پشنگ می‌رود. پشنگ با شنیدن سخنان افراسیاب، بر آن می‌شود تا نامه‌ای آشتی جویانه به کیقباد نویسد، وی در نامه‌اش یادآور می‌شود:
»
سـزد گـر بـمانیــم ما هم بــر آن
نـگــردیـم از آیـیـن و راه ســران
زخـرگـاه تــا مـاورالـنّهــــر در
کـه جیحـون میانستش اندر گـذر
بـر و بــوم مـا بـود هـنـگـام شــاه نـکـرد اندریـن مـرز ایــرج نـگـاه«
(شاهنامه، دبیرسیاقی،ج1، 326/224-226)
»
همان بخـش ایـرج بد ایران زمین که از آفــریـدون بدش آفــریـــن«
(شاهنامه، دبیر سیاقی، ج1، 327/227)
»
مگـر رام گردد بـدیـن کـیـقـبـاد
سـر مــرد بـخـــرد نـگـــردد زداد
کس از ما نبینند جیحون به خواب وز ایـران نیـایـنـد ازیـن سـوی آب«
(شاهنامه، دبیرسیاقی،ج1، 327/238-239)
همچنین دو جنگ گِران که در کنار دروازه‌های بلخ، میان دو سپاه ایران و توران روی می‌دهد، تورانیان شکست‌خورده و گریزان از رود آموی گذشته و به سُغد نزد افراسیاب می‌روند. سیاوش نیز وارد شهر بلخ می‌شود و تا رود آموی به دست ایرانیان می‌افتد. چنانکه در نامه‌ای سیاووش برای کیکاووس می‌نویسد:
»
کنـون تـا به جیحــون سـپــاه جـهـــان زیـر فــرّ کـلاه منســت«
(شاهنامه، 219/672)
از سوی دیگر، افراسیاب خوابی می‌بیند و از آن خواب سخت به هراس می‌افتد. افراسیاب پس از شنیدن سخن خواب‌گزاران بر آن می‌شود که با ایرانیان آشتی کند. پس گرسیوز را برای آشتی به نزد رستم و سیاوش می‌فرستد. یکی از پیشنهادهای این پیمان که افراسیاب کرد، چنین بود:
»
زمین تا لب رود جیحون مراست به ‌سغدیــم و ایـن پادشاهــی جداست«
(شاهنامه، 223/806)
افراسیاب در اندیشۀ یاری رسانیدن به پیران بود که می‌شنود تورانیان در جنگ شکست سختی خورده و پیران ویسه نیز کشته‌شده و سپاه کیخسرو به نزدیک رود آموی رسیده‌است.
»
که لشکر به نزدیک جیحون رسید همـه روی کـشــور سپـه گستـریـد«
(شاهنامه، 544/249)
نام جیحون در نوشته‌های فارسی با دو معنا و مفهوم به‌کار رفته ‌است، یکی رود آموی که نام باستانی آن «وخش» بوده و یونانیان آن را به گونه «اُکُسس» و در لاتین «اُکسوس» خوانده‌اند. سرچشمه این رود از کوههای پامیر است که پس از طی مسافت 2620 کیلومتر به دریاچه خوارزم «وخش» می‌ریزد. (یارشاطر، 1354: 187)
به رود جیحون، رود بلخ یا رود کالف و ترمذ و خوارزم نیز گفته‌اند.
(مسعودی، 1356: 222).
در ابیات زیر جیحون به مفهوم مطلق رود به‌کار رفته است:
»
زمین کـوه تـا کـوه پرخـون کنیم ز دشمـن بیـابـان چـو جیحـون کنیم«
(شاهنامه، 163/311)
»
سپاهــی کـه هنگام ننگ و نبــرد ز جیحــون بـه‌ گــردون بـرآورد گــرد«
(شاهنامه، 470/67)
در ابیات زیر، جیحون را می‌توان به دو گونه گزارش کرد، نخست همان رود آموی،‌ و دیگر به معنای رود:
»
نبـاشـد گــذر جــز به فـرمـان شـاه همان نـیـز جیحــون میانجـی بــراه«
(شاهنامه، 986/1560) »کــه بستــد نیـایش ز بـهــرامشـاه که جیحون میانجیست مـا را بـراه« (شاهنامه، 1018/123)

معنی نام گلزریونِ رود سیردریا (دریای سرخ)

نظر به واژۀ سنسکریتی گَئوره (سرخ) که می توانست به صورت گُل تلفظ گردد، نام گلزریونِِ سیردریا (سیحون) به معنی دریای سرخ گون (گُل-زار-ئون) بوده است.
گلزریون در لغت نامۀ دهخدا:
گلزریون. [گ ُ زَ] (اِخ) نام رودخانه ای هم هست که این شهر [شهر چاچ] را به نام آن رودخانه خوانند. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). نام رودخانه ای است که از پهلوی آن شهر میگذرد. (جهانگیری):
بد آن آب را نام گلزریون بدی در بهاران چو دریای خون.
فردوسی.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۴۰۰

مطابقت کدکستان با شهر ابیورد

به نظر می رسد نام شهر ابیورد (دژ گرداگرد پشتی) صورتی از نام ساسانی «کدکستان» به معنی محل در سایه و پشتی باشد که این نام در مُهر ساسانی به ریخت kadakestān ostāndār آمده است. (سرچشمه: خداداد رضاخانی، نگاه دوباره ساسانیان به شرق ایران، 2017 و Gyselen 2002: 224):
कदक m. kadaka awning
مطابق عنایت الله رضا، اَبیوَرْد، یا باورد، از شهرهای ایران در سده‌های میانه که در شمال خراسان بر دامنۀ شمالی کوههای هزار مسجد واقع بوده و شیب آن به سوی صحرای قراقوم کشیده می‌شده است. خرابه‌های این شهر کهن در جمهوری ترکمنستان، در حدود ۸ کیلومتری غرب ایستگاه قهقهه از راه آهن ماوراء خزر بر سر راه عشق‌آباد به مرو قرار دارد (مینورسکی، ۱۶۷؛ دانشنامه). دورتر از ابیورد کهنه، قریۀ دیگری واقع است که آن نیز در گذشته ابیورد نام داشت و اکنون پِشتک نامیده می‌شود (بارتولد، III / 130).
در متون قدیم نام ابیورد با یاء مجهول ضبط شده است (نک‍ : مارکوارت، ایرانشهر، 61). این نام را به صورت باورد و اَباورد نیز نوشته‌اند (ابن اثیر،۱/ ۲۳؛ ابوالفداء، ۴۴۵). ژوستن مورخ رومی، ضمن بحث دربارۀ شهر دارا، تختگاه تیرداد اشکانی، محل آن را در منطقۀ کوه زَاپه‌اورته‌نُن نوشته است (پیرنیا،۳/ ۲۲۰۷). ژوستن این نام را به صورت اپه اورته‌نن نیز آورده و پلینیوس نام ابیورد را اپه‌ورته‌نه ضبط کرده است (مارکوارت، «بررسیها ... »، 628، حاشیۀ ۱). از این‌ رو می‌توان گفت که کوه مزبور نیز به همان نام ابیورد نامیده می‌شده است. ایسیدوروس خاراکسی که در آغاز تاریخ مسیحی می‌زیسته، این نام را به صورت اپه‌ورکتیکه و منطقۀ ابیورد را به صورت اپه‌ورکتیکنه ضبط کرده و آن را محلی در دامنۀ شمالی جلگۀ پارتی نزدیک نسا (نیسایه) و بخش سفلای رود تجن نوشته که تا سرزمین سرخس گسترده شده است (پاولی، II / 2681-2682). این نام ترکیبی است از اَپه و وَرتکه. این منطقه در گذشته‌های دور خارج از سرزمین پارت واقع شده بود. چنین به نظر می‌رسد که نهر مشروب کنندۀ آن به تجن نمی‌رسید و در ریگزارها فرو می‌رفت (همانجا). به نظر می‌رسد که ابیورد در روزگار پارتیان وجود داشته است. به نوشتۀ پلینیوس اپه‌ورته‌نه در سرزمین پارت نزدیک شهرآبادِ دارا واقع شده بود (همانجا).
ابیورد منطقه‌ای مستحکم شامل پاسگاههای دفاعی مرزی بوده است که در برابر حملات مهاجمان دشتهای داخلی آسیا بنا شده بود. یزدگرد دوم پادشاه ساسانی نیز به منظور جلوگیری از حملۀ مهاجمان، دژ شهر یزدگرد را بنا نهاد. پس از او پیروز در همان ناحیه دژ شهر پیروز را ساخت که نام آن همراه ابیورد در سدۀ ۶ م به عنوان منطقۀ فعالیت نسطوریان آمده است (مارکوارت، ایرانشهر، 73). در مجمع کلیسایی بابای در سال دوم پادشاهی جاماسب (۴۹۹ م)، از اسقفهای طوس، ابرشهر، مرو و گرگان یاد شده است. در مجمع کلیسایی جاثلیق یوسف (۵۵۳ م)، اسقفهای مرو، مرو رود و ابیورد به نمایندگی حضور داشتند (همان، 61).
در ادوار بعد مردم خیوه سراسر این خطه را تاغ‌بویو، یا داغ‌بویو (جانب کوه) و مقابل آن را که منطقۀ مسیر سفلای آمودریاست، سوبویو (جانب آب) می‌خواندند. از آن زمان اصطلاح ترکی اَتَک که به معنای دامنه است، پدید آمد و سراسر خطۀ ممتد بر دامنه‌های شمالی کوهستان از جمله ابیورد، نسا، سرخس و آخال به همین نام اتک نامیده شد (بارتولد، III / 132).

اتیمولوژی ماهیچه

نظر به اینکه ماهیچه را در لاتین موسکلوس، موش کوچک و لاکارته (سوسمار) می گویند، لذا ماهیچه فارسی را می توان از بنیادِ ماهی کوچک گرفت.

یکشنبه، مهر ۲۵، ۱۴۰۰

مأخذ اصلی نام لُر

مسلّم به نظر می رسد نام الوار (درخت، چوب، تخته) خاستگاه این نام بوده است که این خود بر گرفته از اورورا (درخت، گیاه) در اوستا است که در پهلوی می توانست اُلوار تلفظ گردد و در عهد اعراب آن را صورت جمع واژۀ مفروض لُر گمان کرده اند. پس نامهای اوروۀ پر چراگاه (جای پر گیاه و مرتع) در اوستا و سین گیان نقشه های بطلمیوسی (سرزمین گیاهان و مراتع) و سرزمین مارافی های پارسی (سرزمین مردم مراتع) به جای نام لرستان می باشند.

اتیمولوژی دُوری و بشقاب

دُوری از دورَ اوستایی می آید یعنی با اندازه بسنده، کفایت کننده برای فرد و بشقاب از بوش (آراسته و مناسب) و گپ (گودی) ترکیب یافته است.

معنی محتمل لازان (لاز)

این نام می تواند به معنی مردم مسلّح باشد.
लाय m. lAya weapon
जन m. jana people
لازان می توانند اعقاب خالیبیان خبر هرودوت در سمت لازستان قدیم باشند که مردمی مسلح به سپر، دو گرز منتهی به آهن، کلاهخود دارای شاخهای گاو، جلیقه ای مفرغین، ساقهای سرخپوش و پرستندۀ خدای جنگ آره (آرس) بوده اند و نامشان را می توان جنگاور معنی نمود:
खल m. khala battle
be: being

معنی نام قلعه و کوه اسپیناس (سندان) در سمت آستارا

در ساخت این قلعه از سنگ و ملات ساروج استفاده شده است و این قلعه متصف به قلعۀ سنگی نگهبانی است. از اینجا معلوم میشود که نام اسپیناس مرکب از واژه های اوستایی سپین (سپسن، سپهن، نگهبانی) و آس (سنگ) است و هیئت سندان آن هم به معنی جایگاه نگهبانی سنگی است.