جمعه، مهر ۱۰، ۱۴۰۵

معنی ایرانی کنیسه، کنِشیا و کنشت

واژه های کنیسه، کنِشیا و کنشت (معبد یهودیان) را نامهایی آرامی به معنی محل اجتماع آورده اند ولی آنها در زبانهای کهن ایرانی به صورت کان-ایسَ، کان-ایشیه و کان-ایشت به معنی محل بر آورد شدن آرزو و راز و نیاز (معبد) هستند. اگر هم مانند مزگت (محل خم شدن، مسجد) معادل سامی داشته باشند، در زبانهای ایرانی به چنین مفهوم دینی فراگیر درک میشده اند:
• کاربرد در ادبیات: این واژه در شعر شاعران بزرگ پارسی نظیر فردوسی، سعدی، حافظ و مولوی فراوان به کار رفته است. نمونه از سعدی:
«تو را آسمان خط به مسجد نبشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت»
کنشت طبق لغت‌نامه دهخدا
کنشت. [ ک ُ / ک ِن ِ ] (اِ) به معنی آتشکده است و معبد یهودان. (برهان) (از ناظم الاطباء). آتشکده ٔ پارسیان و محل عبادت آنان بوده چنانکه مسجد و مکه در میان مسلمانان قبله و معبد است. (انجمن آرا) (آنندراج). آتشکده را گویند. (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی). بتخانه، و در رشیدی آتشکده و در برهان... به معنی معبد یهود و در سراج نیز... عبادتخانه ٔ کفار. (غیاث). معبد یهودان خصوصاً و عبادتگاه کافران عموماً. (فرهنگ فارسی معین). در پهلوی «کنشیا» (مجمع) عبری «کنسث» (جامعه)، آرامی «کنوشتا» (کنیسه). (از حاشیه برهان چ معین). نیازشگاه یهودان. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کنیسه. نمازخانه. کلیسا. کلیسیا. کلیسه. مقابل مسجد. نمازگاه . (یادداشت ایضاً): مشتری دلالت دارد بر مزگت ها و منبرها و کنشت و کلیسا. (التفهیم).
ز سرگین و دستار و زربفت و خشت همی گفت با سفله مرد کنشت.
فردوسی.
پدر دیر او بود و مادر کنشت نگهبان و جوینده ٔ خوب و زشت.
فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 5 ص 2385).
مست را مسجد و کنشت یکیست نیست را دوزخ و بهشت یکیست.
سنائی.
اگر رأی جهان آرای فیروزی مرا فیروزی اقطاع مابین الحصنین فرموده بنای کنشتی و سرایی اطلاق فرماید در جهانداری و بختیاری همانا کمال عاطفت افزاید. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 19). جهودان را کنشت است و ترسایان را کلیسیا و گبرکان را آتشگاه. (تاریخ سیستان). و در شارستان مرو کنشتی بنا کرد و آن کنشت به نزدیک بنی اسرائیل بنای بزرگوار بود. (تاریخ بیهق ص 22).
به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت ز بام کعبه ندزدند مکیان دیبا.
خاقانی.
دوزخی افتاده به جای بهشت قیصر آن قصر شده در کنشت.
نظامی.
به عقیدت جهود کینه سرشت مار نیرنگ و اژدهای کنشت.
نظامی.
کنشت و کلیسا خراب کردند. (کتاب النقض ص 510).
وان دگر بهر ترهب در کنشت وان دگر بهر حریفی سوی کشت.
مولوی.
هین چه راحت بود زان آواز زشت کو فتاد از وی به ناگه در کنشت.
مولوی (مثنوی چ خاور ص 336).
ترا آسمان خط به مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت.
سعدی.
همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست همه جا خانه ٔ عشق است چه مسجد چه کنشت.
حافظ.
محراب یهود اگر کنشت است او را چه گنه که سرنوشت است.
امیرحسینی.
برسم هنگام بندگی به جای آوردن ایستاده بود در کنشت رسید وقت انداختن بخور کندور در آتش. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص 8 از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جای بستن خوکان. (برهان) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (ناظم الاطباء). در برهان گفته معبد یهودان و جای بستن خوکان و این عبارتی سخیف است. (انجمن آرا) (آنندراج):
به نیم گرده بروبی به ریش بیست کنشت به صد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت.
عماره (از کتاب احوال و اشعار رودکی ج 3 ص 1195).

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۴۰۵

مطابقت ابتدائی جهوتی (یاه، خدای ماه) مصریان با یهوه

مطابق منابع کهن مصری: "جهوتی؛ خدایی که با کلمه بر آشوب پیروز می‌شود.
هر شب رع وارد دوات می‌شود.
زورق خورشیدی او از میان موانع می‌گذرد.
آب‌های زیرزمینی
دروازه‌ها
سرزمین‌های تاریکی
قلمرو مردگان
نگهبانان
دیوها و هیولاها
پیمودن این مسیر به‌تنهایی ممکن نیست.“
در میان خدایانی که رع را در سفر شبانه همراهی می‌کنند، توت جایگاهی ویژه دارد.
توت، صورت یونانی نام مصری «جهوتی» است.
او خدای ماه، نوشتار، حساب، خرد، جادو و کلام مقدس است.
او را اغلب با سر ایبیس یا در هیئت بابون به تصویر می‌کشیدند.
توت در زورق رع نقشی مهم بر عهده دارد.
او نام‌های حقیقی موجودات دوات را می‌داند.
در سنت مصری، دانستن نام حقیقی یک موجود به معنای داشتن قدرت بر اوست.
یعنی شناخت ماهیت او و توانایی تأثیر گذاشتن بر آن.
توت به زورق خورشیدی کمک می‌کند تا از مناطق خطرناک جهان زیرین عبور کند.
🌟 فرمول‌های جادویی لازم را بر زبان می‌آورد.
🌟 نام نگهبانان را می‌خواند.
🌟 با قدرت کلام نظم را حفظ می‌کند.
🌟 در دفاع از رع در برابر آپوفیس مشارکت دارد.
اگر سِت در زورق رع به‌عنوان نیرویی تهاجمی در برابر مار آشوب، یعنی آپوفیس، ظاهر می‌شود.
توت به شیوه‌ای دیگر عمل می‌کند
سلاح او دانش است.
در جهان‌بینی مصر باستان، کلامی که به‌درستی بر زبان آورده شود می‌تواند دروازه‌ای را بگشاید؛
از مرده محافظت کند؛ دیوی را متوقف سازد.
ماری را خنثی کند؛
و نیروی یک خدا را بازگرداند.
نقش مهم دیگر توت با نظم زمان ارتباط دارد:
سفر شبانه رع به ساعت‌هایی تقسیم شده است:
هر ساعت دروازه‌های مخصوص خود، قلمروهای خاص خود، نگهبانان و خطرات ویژه‌ای
دارد توت، به‌عنوان خدای حساب، اندازه‌گیری، گاه‌شماری و نظم آسمانی، با دقت این مسیر پیوند دارد.
"او به حفظ حرکت جهان در ریتم درست خود کمک می‌کند.
شب باید سپری شود.
خورشید باید از تاریکی عبور کند."
این روایت نشان می‌دهد که کیهان‌شناسی مصر باستان تنها بر نیروی خدایان استوار نیست.
بلکه قدرت دانش نیز می‌تواند در برابر آشوب قرار گیرد.
١. تشابه اسمی یهوه با خدای ماه مصر (یاه، جهوتی):
در مصر باستان خدای ماه دیگری به نام «یاه» (Iah) وجود داشت که گاهی با جهوتی ترکیب می‌شد (یاه-جهوتی که می تواند مأخذ نام یهود و یهودی باشد). برخی به دلیل تشابه صوتی «یاه» با مخفف نام یهوه («یاه» یا «یاهو»)، نظر داده‌اند که این دو یکی هستند:
٢. کتاب‌های فراماسونری و هرمسی:
در برخی متون کهن جادوگری (مانند پاپیروس‌های جادویی یونانی در مصر باستان)، ساحران نام‌های خدایان مختلف از جمله یهوه و توث (جهوتی) را در کنار هم برای طلسم‌ها استفاده می‌کردند که فکر می کنند این کار صرفاً یک ترکیب مذهبی (سینکرتیسم) در اواخر عهد باستان بوده است.
٣.نام معبد یهودیان یعنی سیناگوگ (خانهٔ ایزد ماه)
این نام نشانگر ایزد ماه بودن یهوه در ابتدا است که بعداً با ایزد آسمان و دریا وارونَِای میتانیان درون هیکسوسها به معنی "ای آنکه او (سرّی)" در آمیخته و ماهپرستی با اصل صادراتی مصری به تدریج فراموش شده است:
Sinai: the moon
gog [N] [E] [S]
roof; covering.
Varuṇa (वरुण, “mysterious, hidden”)
لابد نام یهوه با جهوتی (یاه، ماه) پرستی یهودیان با هیکسوسهای (حاکمان خارجی) مهاجم به مصر و بعد یک قرن و نیم پس رانده شده از آن‌جا (عبرانیان) به همراه آورده شده بوده است.
۴. کیدوش لِوانا (تقدیس ماه):
یهودیان آیین ماهانه‌ای به نام «کیدوش لِوانا» (یا «بیرکات هالِوانا») را به جا می‌آورند که برخی افراد آن را به معنی پرستش ماه می‌گیرند.
• نحوه انجام آیین: این مراسم در فضای باز و در نیمه نخست ماه قمری —زمانی که ماه در حال افزایش (رو به بدر) است— برگزار می‌شود؛ شرکت‌کنندگان به ماه می‌نگرند، دعاهای ویژه‌ای را می‌خوانند و خداوند را ستایش می‌کنند.

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۴۰۵

ریشهٔ هندوایرانی واژهٔ معرب عجم

واژهٔ آگمه در سنسکریت (به معنی "دارای دانش مقدس گُنگ"، برهمن، مُغ) منشأ نام عجم به نظر می رسد:
Agama (अगम):—adj. 1. unknowable; uncrossable; unattainable; inaccessible; secret; hidden; 2. immense; incomprehensible.
Āgama (आगम) refers to “religious scripture”.
आगम m. Agama meaningless syllable or letter inserted in any part or the radical word
आगम n. Agama tantra or work in vculcating the mystical worship of ziva and zakti
आगम m. Agama grammatical augment
आगम m. Agama addition
आगम m. Agama anything handed down and fixed by tradition
आगम m. Agama brAhmaNa
आगम m. Agama sacred work
आगम m. Agama collection of such doctrines
आगम m. Agama traditional doctrine or precept
आगम m. Agama science
معنی سنسکریتی برهمن و مغ:
ब्राह्मण m. brAhmaNa one who has divine knowledge
ब्रह्मी adj. brahm[i] holy
मन n. mana thought
मग m. maga magician
واژه های گَبر و جبر (علم سرّی) هم در رابطه با نام مُغ است:
गभीर adj. gabhira (gabhara) secret, deep, mysterious.
بررسی واژه «عجم» در زبان‌های سامی از دو منظر لغت‌شناسی سنتی (عربی) و ریشه‌شناسی باستانی (مانند زبان اکدی) قابل واکاوی است:
۱.
در زبان اکدی (کهن‌ترین زبان سامی)
برخی از پژوهشگران و زبان‌شناسان معتقدند ریشه پیش‌تاریخی و تقابل دو واژه «عرب» و «عجم» به دوران تمدن‌های بین‌النهرین بازمی‌گردد:
• واژه Agammu (یا Ajamu): در زبان سامی اکدی و آشوری، واژه‌ای به صورت agammu وجود داشته که به معنای مرداب، نیزار، آبگیر یا نواحی پرآب و حاصل‌خیز بوده است. • تقابل با واژه عرب: در این دیدگاه، واژه Ajamu برای اشاره به «ساکنان نواحی پرآب و متمدن» (مانند فلات ایران یا خوزستان و بابل) به کار می‌رفته است؛ در حالی که واژه Arabu (به معنی بیابانی) با توجه به واژهٔ اکدی مشابه آن به معنای «صحرانشین و بیابان‌نشین» بوده است:
ḫarābu : G. to be(come) deserted.
ḫarbu (1) : [Humanities → Geography] deserted ; n. : desert.
• تحول معنایی: گفته می‌شود پس از اسلام، اعراب لغت کهن اکدی را با ریشه عربی سه حرفی «ع-ج-م» (به معنی ابهام و گنگی) تطبیق دادند و معنای اولیه جغرافیایی آن فراموش شد. ۲.
در زبان عربی کلاسیک (ریشه سامی ع-ج-م)
در لغت‌شناسی سنتی زبان عربی که خود یک زبان سامی است، این واژه بر اساس ریشه ثلاثی مجرد «ع-ج-م» تحلیل می‌شود:
• معنای اصلی ریشه: این ریشه در زبان عربی به معنای صلابت، پنهان بودن، ابهام و ناواضح بودن است. برای نمونه، در عربی به هسته سخت میوه‌ها (مانند خرما) «عَجَمَه» می‌گویند چون سفت و در درون میوه پنهان است.
• مفهوم گنگی و لالی: از همین رو، فعل «أعجَمَ» به معنی ناروشن و مبهم سخن گفتن است. عرب‌ها هر کسی را که نمی‌توانست زبان عربی را به فصاحت صحبت کند (خواه ایرانی، روم یا یونانی)، «عجم» یا «اعجم» می‌نامیدند؛ زیرا زبان او برای آن‌ها نامفهوم و گنگ جلوه می‌کرد.
• کاربرد برای ایرانیان: به دلیل همسایگی نزدیک و روابط گسترده امپراتوری ساسانی با اعراب، این واژه به مرور زمان تخصیص یافت و به طور خاص برای اشاره به ایرانیان به کار رفت. ولی نظر به این معنی زیرین آگمهٔ سنسکریت و اینکه به غیر از زبان عربی در دیگر زبانهای سامی واژهٔ عجم به معنی گُنگ وجود ندارد، خود واژهٔ عجم معرب از زبانهای هندوایرانی به نظر می رسد:
Agama (अगम):—adj. 1. unknowable; uncrossable; unattainable; inaccessible; secret; hidden; 2. immense; incomprehensible. Āgama (आगम) refers to “religious scripture”.
منابع عمده:
فرهنگ لغات سنسکریت. فرهنگ لغات اکدی. لغت نامهٔ دهخدا. فرهنگ واژه های اوستا، ترجمه و تألیف احسان بهرامی. هوش مصنوعی.

ملکه همای اساطیری در تاریخ اساطیری ایران و خاورمیانه

ملکه همای اساطیری ایران به جای ملکه های بابلی و آشوری، کسمارتی‌دین (زیبای برتر)، حما (دیدنی) و سمیرامیس (تغییر شکل دهندهٔ رها شده) است.
به سبب شباهت ظاهری معنی داراب و موسی اسطورهٔ داراب-همای را به جای سمیرامیس با موسی و سارگون اکدی در آمیخته اند:
اسطورهٔ داراب (یا کی‌داراب، کی داریَ وهو) یکی از داستان‌های مهم و کلیدی در بخش اسطوره‌ای-تاریخی شاهنامه فردوسی و سایر متون کهن ایرانی مانند داراب‌نامه طرسوسی است. داراب از پادشاهان سلسلهٔ کیانیان است که در تاریخ سنتی و اسطوره‌ای ایران، پیوند دهندهٔ دوران اساطیری به دوران تاریخی (دوران هخامنشیان و اسکندر مقدونی) محسوب می‌شود. او را معادل اسطوره‌ای داریوش دوم هخامنشی می‌دانند. نام ملکه کسمارتیدن (ملکهٔ زیبای برتر) مادر بابلی داریوش دوم مطابق نام همای (دارای مایهٔ خوب) است ولی اسطورهٔ وی مربوط به ملکه های آشوری و بابلی پیشین، سمیرامیس و حما (مأخذ نام همای) است.
خلاصهٔ اسطوره و زندگی داراب پسر همای که بر اساس روایت شاهنامه فردوسی آورده شده است:
۱.
ولادت و رها شدن در رود (بن‌مایه اسطوره‌ای) پدر داراب، بهمن (پسر اسفندیار) و مادرش همای چهرزاد بود. بهمن پیش از مرگ، همای را که باردار بود به جانشینی خود انتخاب کرد. همای پس از به دنیا آوردن داراب، برای اینکه پادشاهی را در دست خود نگه دارد، تولد او را پنهان کرد. او نوزاد را همراه با گوهرهای فراوان درون صندوقی چوبی گذاشت و به رود فرات (یا رود کور در فارس) سپرد. صندوق توسط یک گازر (رخت‌شوی) و همسرش از آب گرفته شد. آن‌ها نام کودک را به دلیل گرفته شدن از آب، داراب (دارای آب یا به دست آمده از آب) گذاشتند و او را بزرگ کردند.
۲. جوانی و بازگشت به تخت شاهیداراب با وجود بزرگ شدن در یک خانوادهٔ معمولی، نشانه‌های نژاد پادشاهی و فرّه ایزدی را در رفتار و شجاعت خود نشان می‌داد. او برخلاف میل ناپدری‌اش به سوارکاری و فنون جنگی روی آورد. سرانجام پس از ماجراها و نبردهایی، هویت واقعی او توسط یکی از سرداران سپاه به نام رشنواد کشف شد. همای چهرزاد با دیدن نشانه‌ها، فرزندش را شناخت، از کار خود ابراز پشیمانی کرد و پادشاهی را به داراب واگذار نمود.
۳.
اقدامات و پادشاهی داراب بنیان‌گذاری شهرها: در اسطوره‌ها آمده است که او شهر دارابگرد (داراب فعلی در استان فارس) را بنا کرد.ایجاد سیستم برید (پست): به داراب ایجاد اولین سیستم نامه ‌رسانی و تشکیلات پستی در جهان اساطیری ایران نسبت داده می‌شود.
نبرد با رومیان و ازدواج با ناهید: داراب با سپاه روم (یا فیلقوس، پادشاه یونان) جنگید و پیروز شد. به عنوان بخشی از صلح، او با ناهید، دختر فیلقوس ازدواج کرد. اما داراب به دلیل بوی بدی (معنی عربی حما) که از دهان ناهید می‌آمد، او را در حالی که باردار بود به روم بازگرداند. ناهید در روم فرزندی به دنیا آورد که همان اسکندر مقدونی بود. داراب در ایران نیز با زن دیگری ازدواج کرد و صاحب پسری به نام دارا (داریوش سوم) شد. بنابراین، در اسطوره‌شناسی ایرانی، اسکندر و دارا برادر ناتنی یکدیگر هستند.
مقایسه روایت شاهنامه و داراب‌نامهٔ طرسوسی
داستان داراب علاوه بر شاهنامه، در کتاب مشهور دیگری به نام داراب‌نامه طرسوسی (قرن ۶ هجری) نیز با جزئیات حماسی و عناصر جادویی بیشتری نقل شده است: روایت داراب‌نامه طرسوسی فضای داستان حماسی، ملی و پندآموز اسطوره‌ای، پر از جادو، عناصر فانتزی و جزایر یونان فرزندان داراب، دارا (پادشاه بعدی ایران) و اسکندر مقدونی فیروزشاه (که داستان‌های عاشقانه‌ای دارد).
هدف سفرها: دفاع از مرزهای ایران و داد و دهش.
آزمایش شجاعت، سفر به سرزمین پریان و مهار نفس.
اسطورهٔ داراب نمونه‌ای کلاسیک از بن‌مایه «کودک رها شده در آب» است (مشابه اسطوره موسى، سارگون بزرگ) که نشان‌دهندهٔ گذر قهرمان از سختی برای رسیدن به شکوه پادشاهی است.
بررسی بن‌مایه‌های اساطیری در داراب‌ نامه طرسوسی - متن شناسی ادب فارسی
طرسوسی در این قصه با اقتباس از حماسه ملی ایران، نوعی حماسه تاریخی-دینیِ منثور به دست داده است. بی تردید نقش حماسه ها و شخصیتهای حماسی ملی در این قصه، بسیار است...
منشأ اسطورهٔ ملکه همای شاهنامه به اسطوره های مشهور آشوری و بابلی توراتی بر می گردد:
مطابقت داود و سلیمان و ملکهٔ سبا با حاکمان آشوری اداد نیراری سوم و سلمانسر چهارم و سمیرامیس و حما
اسطورهٔ کهنی که الهام بخش اسطورهٔ داود و سلیمان ملکهٔ سبا (بلقیس) در تورات و قرآن شده است با ادادنیراری (یاری شده توسط ایزد رعد اداد) و پسرش سلمانسر چهارم (حاکم شده توسط ایزد صلح) ملقب به شاه جهان و ملکه سمیرامیس معروف عهد باستان مرتبط هستند که یهودیه خراجگزارشان بوده است:
مضمون داستان سراسر افسانهٔ کتسیاس در بارهٔ سمیرامیس بدین قرار است: سمیرامیس که به وضع معجزه‌آسایی توسط الههٔ سوری درکتو زاده شده و رها شده بود، بوسیلهٔ کبوتران تغذیه می‌شد که شبانان وی را یافته و به سیما سردار آشوری دادند. از آن پس وی زن ساتراپ اننا شد و به اتفاق وی در لشکرکشی ینن علیه باکتریا شرکت جست و اندرزهایی داد که چگونه باکتریا را مسخر سازند. ینن پادشاه سمیرامیس را زن خویش کرد و وی پسری بنام نین برای وی آورد. پس از مرگ نن سمیرامیس فرزند خود نین از مسند حکومت طرد کرد و بابل را بنا کرد و تصویر خویش را بر صخرهٔ بغستان نقر کرد و لیبی و حبشه و مصر را مطیع خویش ساخت و مجدداً در باکتریا و هندوستان جنگ کرد و به نیرنگ پسر خویش را اسیر عشق خویش ساخت…
یکی بودن ملکهٔ سبا (تغییر شکل دهنده، بلقیس) با سمیرامیس (سمورمت):
Seba refers to: “that turns”
نام سمیرامیس (سمورمت) را به معنی رعد آسمان آورده اند ولی او در تواریخ اساطیری همچنین متصف به تغییر شکل دهنده (سبا) است:
Sammu-ramat, thought to mean “Thunder of heaven”
مطابق تواریخ اساطیری در نوشته‌های دیودوروس سیکولوس در هنگام فتح آسیا، نینوس با اصابت یک تیر به شدت زخمی می‌شود و سمیرامیس تغییر لباس می‌دهد و خود را به شکل پسرش در می‌آورد و فرماندهی سپاه نینوس را به عهده می‌گیرد. پس از مرگ نینوس، او به عنوان ملکه بر تخت می‌نشیند و مناطق بیشتری از آسیا را فتح می‌کند.
چنانکه نام نینوس در رابطه سمیرامیس نشانگر نینوا و حاکم نینوا است، نام سلیمان هم در رابطه سبا نشانگر اورشلیم است که جايگزين نینوس و سمیرامیس شده اند.
نام بلقیس (بسیار تغییر شکل دهنده) ملکهُ سبا هم که در رابطه با شهر بالهیکس (بلخ، نورانی) آورده شده است در رابطه با خورشید پرستی و ایزد رعد پرستی (اداد پرستی) سمورامت و همچنین در رابطه با نام شوهر او شمشی اداد (خورشید من اداد خدای رعد) است. به روایت دیگر او زن اداد نیراری سوم هم بوده است. بنا به اسطوره ها او زن پسر خود (اداد نیراری سوم [داود] یا همین طور در رابطه با یکی گرفته شدن او با حما، زن سلماناسار چهارم [سلیمان]) نیز گمان شده است. نام ملکهٔ صبا برای سمیرامیس می تواند با نام اوستایی سوه (پر سود) مرتبط شده باشد که نامی بر بین النهرین (آشور) و گاهی نامی بر ماوراء النهر (سغد) کشور سئوروماتهای خورشید پرست بوده است. لذا نام سمیرامیس (شامیرام، سمّورمت) می توانست با سئورومات و ملکه تومیریس مشتبه گردد. در یونان باستان، سمیرامیس یا شامیرام به عنوان یکی از ملکه‌های افسانه‌ای آشور شناخته می‌شود و بنا به برخی روایات کسی است که باغ‌های معلق بابل برای او ساخته شد. افسانه‌های زیادی در مورد شخصیت شجاع وی نقل شده و تلاش‌های گوناگونی صورت گرفته تا او را به عنوان یکی از شخصیت‌های تاریخی شناسایی کنند. برخی سمیرامیس را همان «شامورامات» یا «شمور-آمات» یا «شمو-رامات»، همسر شمشی-اداد پنجم [و اداد نیراری سوم]، پادشاه آشور در فاصله سال‌های ۸۲۴ تا ۸۱۱ پیش از میلاد مسیح می‌دانند. افسانه‌هایی که از سوی دیودور سیسیلی و ژوستین و دیگران روایت شده‌اند، تصویری از زندگی او و رابطه‌اش با نینوس (پادشاه نینوا) به دست می‌دهند.
نویسندگان تورات تحت عنوان ملکهٔ سبا سرگذشت ملکه سمیرامیس را با ملکه حَما (زن سلمانسر چهارم[سلیمان]) در آمیخته اند:
ملکهٔ سلمانسر، حما نام داشت. آنها در زمان سلطنت اداد-نیراری ازدواج کرده بودند، زیرا کتیبه‌ای از اداد-نیراری او را عروس خود معرفی می‌کند. مقبره حما در سال ٢٠١٧ توسط تریسی ال. اسپوریر در نیمرود، پایتخت زمان سلمانسر، شناسایی شد. اسکلت او نشان می‌دهد که او در جوانی، تنها ١٨ تا ٢٠ سال، در مقطعی از سلطنت سلمانسر درگذشته است، اگرچه علت مرگ قابل تعیین نیست. در کنار او گنجینه‌های مختلفی از جمله تاج طلایی، جواهرات، جواهرات، کاسه‌های طلایی، دستبندها، انگشترها، سنجاق سینه‌ها، گلدان‌ها، مهرها، کلاه‌ها، برگ‌ها، فنجان‌ها و مهرهای استوانه‌ای دفن شده است.
مهر طلایی حما، که ملکه (سمت راست، حما) را در حال ادای احترام در برابر یک الهه (آتارگاتیس، درکتو، الههٔ/مادرِ سمیرامیس) نشان می‌دهد.
نام توراتی بت شبع (دختر سوگند یا دختر سبا) که زن داود و مادر سلیمان معرفی شده و اسطوره اش شباهتی به اسطورهٔ سمیرامیس دارد، حلقه واسط بین داستان سرگذشت سمیرامیس و حما قرار گرفته است.
نام ملکه حما به صورت همای چهرزاد (ملکهٔ زیبای زادهٔ الههٔ اصیل) در ترکیب با سمیرامیس که ازدواج درون خانوادگی داشته است، در اسطورهٔ مشابهی که در. مورد پسر وی، داراب آمده، وارد تاریخ اساطیری ایران شده است. او زن کی بهمن (به معنی شاه "دژ بهمن= نینوا") به شمار رفته که مانند سمیرامیس سی سال حکومت کرده است.
منابع عمده:
یسنا جلد یک، تألیف استاد ابراهیم پورداود. تاریخ ماد تألیف دیاکونوف، ترجمهٔ کریم کشاورز. فرهنگ لغات اکدی به انگلیسی. فرهنگ معین. هوش مصنوعی.

شنبه، مهر ۰۴، ۱۴۰۵

The Meaning of the double names "Lækhia" and "Polen"

معنی زوج نامهای لهستان و پولن در اساطیر سکایی نقل شده توسط هرودوت مردم لهستان (پولن) با سمبل گاو آهن یاد شده اند. واژهٔ لهش (له) در سنسکریت اشاره به گاو آهن و ستون گاو آهن (پوله) دارد. پوله: گمان می‌رود که صورت موضوعی یک کلمهٔ خنثی کهن i-stem باشد، از طریق schwebeablaut از ریشه نیا-هندواروپایی *pleh₂- ("صاف، پهن") آمده است که می تواند به معنی پهنی خیش گاو آهن باشد.
लौहेष adj. lauheSa having a metal pole
The Meaning of the Names "Lækhia" and "Polen"
In Scythian mythology as recounted by Herodotus, the people of Lækhia (*Polen*) are associated with the symbol of the plow. The word *Lahash* (or *Lah*) in Sanskrit refers to the plow and the plow's pole:
लौहेष (lauheSa) – adjective: having a metal pole.
Pole: Speculated to be a thematization of an archaic i-stem neuter, via schwebeablaut from Proto-Indo-European *pleh₂- (“flat, wide”), which can mean the breadth of a plowshare.

Betydelsen av diabolos

Enligt Bibeln är diabolos (djävulen, även kallad Satan) en andevarelse som fungerar som Guds och människornas motståndare.
I enlighet med teologiska motivet har djävulen (Satan, Teufel) blivit utkastad från himlen av gud.
Man tror på denna etymologi om Diabolos:
Dia- (διά): Prefix som betyder "över" eller "genom".
Ballein (βάλλειν) / Ballo (βάλλω): Verb som betyder "att kasta" eller "att kasta".
Men första delen (dia) egentligen betyder gud (dei) som har ersatts av dia. Tillsammans betyder den person som har kastats ner av gud: grekiskans Zeus (genitiv; dios), romarnas Jū- (som i latinets Ju - ppiter > Jupiter, det vill säga fader himmel) och sanskrits Dyaus och verkar följaktligen ha varit beteckningen på den indoeuropeiska himmelsguden. Det senare ordet *deiwos ger en urgermansk form *teiwaz (senare *tīwaz), och finns i latinets divus och deus (”gudomlig” och ”gud”).
Germanska språk: Lånades tidigt in i urgermanskan och gav upphov till exempelvis fornengelskans déofol (engelska: devil), fornhögtyskans tiufal (tyska: Teufel) och fornsvenskans diævul.

مأخذ واژهٔ دیرَک

धुर m. dhura pole
واژهٔ فارسی دور [دراز] هم با آن مرتبط است.

سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۴۰۵

Jul (gau-ul, ags, géola) kan betyda "festivalen av vinterns -och eldens gud Ull"

Oden säger: “Ulls gunst äger alla gudars den först mig frälsar ur flamman.” (Grímnismál 42).
I Poetiska Eddan omnämns han sparsamt, men hans hem Ydalir beskrivs, liksom en Ulls ring som man svor eder vid.
Saxo omnämner en man kallad Ollerus, en latiniserad form av namnet Ull, som för en tid ersatte Oden som högste ledare.
Det verkar att Ulls idegran har blivit julgran.
Ulls Ydalir (Idegran dalarna) omtalas endast på ett ställe i den poetiska Eddan och nämns inte alls i Snorres Edda. Det är i Grímnismáls uppräkning av gudarnas tolv bostäder som namnet förekommer, men endast i en halvstrof. Den återstående strofhalvan ägnas åt Frejs Alvheim, som visar deras koppling till varandra:
Ydala heter det
där Ull en gång
byggde sig sina salar;
Alvheim fick Frej
av de andra gudarna
i tandgåva arla i tiden.
"Elden har en central plats i svenska julfirande, både som en symbol för värme och ljus i vintermörkret, men också som en tradition med djupa historiska rötter. Från de levande ljusen i granen till den sprakande brasan i den öppna spisen förknippar vi julen med eld. Här är en översikt över eldens betydelse under julen, dess historia och hur du hanterar den på ett säkert sätt.
Eldens tre roller i julfirandet
Tradition och mystik:
Förr i tiden trodde man att vintersolståndet var en magisk tid då övernaturliga krafter var i rörelse. Att hålla liv i en eld eller ett ljus under julnatten skyddade hemmet och djuren från onda makter.
Julbocken och julbålet:
Innan jultomten blev populär var julbocken julens symbol. Att bränna halmbockar (som den kända bocken i Gävle) eller att tända stora juleldar på landsbygden är gamla riter för att välkomna ljusets återkomst.
Stämning och gemenskap:
Idag handlar elden mest om mysfaktor. Adventsljusstakar, doftljus och brasor skapar den varma, ombonade atmosfär som vi förknippar med julfrid (julfred)." (AI)
Ulls rättskipning: Ull var också en gud som förknippades med edgång och tingsfred, och man kunde svära vid "Ulls ring".
Kult: Många svenska ortnamn som Ullevi, Ulleråker och Ultuna tyder på en stark och utbredd kult, framförallt under järnåldern.
Enligt Snorre Sturlasson firades den hedniska julen ursprungligen vid midvinter men flyttades till samma datum som den kristna julen på 900-talet.
I detta förhållande vet vi att eldguden Ull även har varit vinterns gud.
Även har midsommarblotet haft egen gud (Tyr):
Midsommarblotet i Adiabene och Kivikstenar i Skåne har gemensamma gud (svärdbärande Tyr)
Skytiska midsommarblotet (Tyr-gan) i Adiabene i södra Anatolien liksom bilder på Kivikstenar i Skåne har hört till sol och krigsguden Tyr som hans svärdbärande staty följs av anhängare i bilden av en av Kivikstenar. Både festivaler har haft människooffer.
Gudarna Tyr och Tor är gemensamma mellan skytiska och nordiska gudarna.
Segerguden Tyr (Ares) har varit midsommarstångens gud
I ena hand och hårknut har han solsymboler och i andra (avbruten hand) och hårknut har han månsymboler. Tyr som himmelsgud och krigsgud är en av de äldsta asagudarna i nordisk mytologi och betraktas som guden för krig, mod och seger. Tyrs roll för seger i strid
Avgör strider:
Enligt mytologin har Tyr stor makt över vem som vinner på slagfältet.
Åkallan för mod:
Vikingar och krigare bad till Tyr och åkallade honom innan strid för att få mod och framgång.

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۴۰۵

نام ایزد مهر/میثرَ در سنسکریت به صور میهیرَ و میترَ به معنی خورشید آمده است

मिहिर m. mihira sun
मित्र m. mitra sun
«خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر»
ترکیب اوستایی میث-رَ را می توان به معنی پرتو انداز گرفت:
मित ppp. mita (mitha) thrown
rae (ray): beam av light

معنی لقب کرپیکوس متعلق به مانی

واژهٔ کرپیکوس را غالباً با واژهٔ کرفه-گر (ثوابکار) سنجیده اند ولی با توجه به هنر نقاشی مانی آن به معنی نقاش (پیکره کش) به نظر می رسد. هوش مصنوعی در این باب می آورد :
"کرپیکوس (Krepikos) یک اصطلاح تاریخی در زبان فارسی است که به معنای نقاش، صورت‌گر یا پیکره‌کش به کار می‌رفته است. این واژه معمولاً در متون قدیمی یا ترجمه‌های کهن برای اشاره به هنرمندانی که تصویر انسان یا موجودات دیگر را رسم می‌کردند، استفاده می‌شد."
خود نام مانی را میشود به معانی اوستایی و سنسکریتی آن دانا و مینوی (روح القُدُسی) گرفت.