فرهنگ و انديشه
پايگاه جواد مفرد كهلان
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۴۰۵
موسی ترکیبی از خدای خورشید و پیمان میثه (میترا) با آخرین پادشاه هیکسوسی، خمودی پیرو میثه (میترا) است
شباهتهای بین موسی و میترا:
شباهتهای بین شخصیت موسی در کتاب مقدس و خدای ایرانی/رومی میترا در درجه اول در اساطیر تطبیقی برجسته شدهاند، که نشان میدهد داستانهای مذهبی اولیه و محبوب اغلب مضامین و بنمایههای مشترکی دارند.
شباهتهای کلیدی:
بر نقشهای آنها به عنوان چهرههای نجات، ارتباط آنها با صخرهها و اعمال معجزهآسای حیاتبخش تمرکز کنید.
شباهتها در آب از صخره: مستقیمترین شباهت، ارتباط با آب الهی است. موسی با عصای خود به کوه هورب (سینا) ضربه میزند تا برای بنیاسرائیل آب جاری کند (خروج ۱۷: ۱-۷).
به طور مشابه، در سنت میترایی، میترا تیری را به سمت صخره پرتاب میکند و باعث میشود آب به بالا فوران کند، که به عنوان "نوشیدنی روحانی" یا "آب حیات" برای حیات بخشیدن تعبیر میشود.
چهرههای نجات: هر دو به عنوان رهبرانی دیده میشوند که قوم خود را نجات میدهند.
موسی بنیاسرائیل را از بردگی در مصر آزاد میکند، در حالی که میترا خدای نجاتدهندهای است که "نور نجاتبخش" میآورد و به پرستندگانش کمک میکند و به عنوان واسطهای بین آسمان و زمین عمل میکند. تولد/خاستگاه نمادین "صخره": میترا به عنوان خدایی که از یک سنگ متولد شده و به عنوان خدایی "متولد شده از سنگ" توصیف میشود، شناخته میشود. برخی از محققان معتقدند که هنر مسیحی و مذهبی اولیه، مسیح را (که اغلب با این اسطورهها مرتبط است) به عنوان "صخره معنوی" که از پی او میآید، به تصویر میکشد که هم تولد میترا و هم سنگی را که موسی به آن ضربه زد، تداعی میکند. خورشید و نور.
ارتباط: میترا خدای خورشید (سول اینویکتوس) است و چهرهٔ موسی پس از حضور در حضور خدا در کوه سینا، درخشان یا تابناک توصیف میشود [خروج ۳۴:۲۹]. استفاده آیینی از آب: هر دو سنت شامل استفاده از آب برای تطهیر معنوی است - غسل تعمید در آیین میترایی و آیینهای شستشو/تطهیر که از طریق موسی به زبان عبری دستور داده شده است.
کتاب مقدس. تفاوتهای زمینهای:
لازم به ذکر است که اگرچه برخی شباهتها وجود دارد، اما متعلق به سنتهای متفاوتی هستند:
میترا یک شخصیت الهی و اسطورهای است که در مرکزیت یک فرقه رمزآلود رومی قرار دارد.
موسی یک پیامبر و قانونگذار تاریخی (در روایت سنتی) در کتاب مقدس عبری است.
نقش رهبری و جنگجو: میترا در اسطورههای ایرانی به عنوان یاور نیروهای خیر و برادر (یا برابر) متاترون (فرشتهای والامقام) در نظر گرفته میشود و شخصیتی پشتیبان در نبردها است. موسی همچنین رهبر بنیاسرائیل و ناجی آنها از اسارت و جنگجوی علیه فرعون است. میترا (میثه) به عنوان خدای قبیله میتانی که هیکسوسها (حاکمان خارجی [مصر]، عبریها) را رهبری میکند، با موسی مصری و موسی عبری مطابقت دارد.
عهد و پیمان:
"میترا" ریشه در "میثه" دارد که به معنای پیمان و دوستی است. موسی همچنین کسی است که پیمان (عهد عتیق) را بین خدا و بنیاسرائیل میآورد.
تردیدهای ساختاری با اسطورههای دیگر: برخی از محققان تلاش کردهاند تا برخی از رفتارهای موسی، مانند شکستن تصویر گوساله سامری (گوساله محافظ)، را با نمادهای میترایی (مانند شکستن گاو قربانی) از طریق تحلیل تاریخی تطبیق دهند.
عصای موسی به مار تبدیل شد و مار نمادی از خدای میترا است.
نامهای فراعنه مصر، کاموسه و اهموسه که هیکسوسها را به کنعان عقب راندند، و همچنین نامهای موسی و میتانی، به نظر میرسد از نام میته (میترا)، خدای قبیلهای قوم میتانی، گرفته شده است.
در نیمهٔ دوم هزارهٔ دوم پیش از میلاد میان نامهای تل العمارنهٔ مصر مربوط به فلسطین نامهای آریایی رهبران میتانی دیده میشود.
همانطور که عیسی مسیح ترکیبی از یک خدا (آدونیس) و یک معلم انقلابی، یهودا، پسر زیپورا است، موسی ترکیبی از یک خدای پیمان، میثه (میترا) و آخرین حاکم هیکسوس مصر، خمودی است:
خمودی (خوشایند) آخرین فرعون هیکسوس از سلسله پانزدهم مصر بود که حدود ۱۵۳۴-۱۵۲۲ قبل از میلاد یا ۱۵۴۱-۱۵۴۰ قبل از میلاد، و از پایتخت خود آواریس در دوره دوم میانی سلطنت کرد. او نماینده آخرین حکومت خارجی شکست خورده در دلتای نیل بود که توسط پادشاه تبس، اهموسهٔ اول، سرنگون شد. خمودی چیزی بیش از تاج و تخت هیکسوس به ارث نبرده بود، زیرا احتمالاً او قبلاً در شاروهن، آخرین دژ هیکسوس در صحرای نگب (غزه در فلسطین) محاصره شده بود.
مثالها و زمینههای کاربرد آخرین فرمانروا: او در قانون تورین (ستون ۱۰، سطر ۲۸) به عنوان آخرین فرمانروای سلسله پانزدهم شناخته شده است.
یافتههای باستانشناسی: تعداد کمی از آثار باستانی وجود دارد؛ تنها دو مهر کلیسایی از اریحا (که اکنون در موزه پتری است) و احتمالاً یک مهر استوانهای از بیبلوس به او نسبت داده میشود.
روایت تاریخی: او به عنوان کسی توصیف شده است که آواریس را به اهموسهٔ اول واگذار کرد و پایان دوره هیکسوس (حدود ۱۵۳۰ پیش از میلاد) را رقم زد.
مترادفها و تفاسیر:
تغییرات نام: در اسناد تاریخی، او همچنین در نوشتههای جوزفوس و یوسبیوس با نامهای آرخلس یا آئوسیس (آسیس/آست) شناخته میشود.
معنی «هیکسوس»: برگرفته از عبارت مصری ḥqꜣ-ḫꜣswt، به معنی «حاکمان از سرزمین بیگانه» است. اگرچه آنها اغلب «شاهان چوپان» نامیده میشوند، اما این احتمالاً یک تفسیر نادرست است.
عناوین: او با نام مستعار «خمودی» و نام مستعار «هوتپیبره» مرتبط است، به معنی «خوشحال کنندهٔ قلب خدای خورشید رع (میترا)».
دوران سلطنت خمودی کلید درک پایان دوره دوم میانی و گذار است.
به نظر میرسد نام اسطورهای آسیه (ناجی و شفادهنده) به عنوان همسر فرعون با شکل آسیس، یکی از القاب خود خمودی، مرتبط باشد.
به طور خلاصه، موسی، آخرین رهبر عبرانیان (هیکسوس)، خمودی (مورد پسند خدای خورشید رع/میترا) است که عبرانیان را از مصر به سرزمین مادریشان بازگرداند. او در تورات به نام خدای خودش، میثه (میترا)، موسی نامیده شده است.
خلاصهٔ مهمترین موارد شباهت موسی و میترا (بر اساس تحلیلهای اسطورهشناختی):
تولد مخفیانه و نجات از مرگ: داستان تولد میترا (میثره، مهر) از یک صخره (یا مادر باکره در غار) و تلاش نیروهای اهریمنی برای نابودی او، شباهت ساختاری به داستان تولد موسی و پنهان شدن او در صندوقچه و نجات از دستور قتل فرعون دارد.
پیوند با نور و کوهستان: میترا ایزد نور، مهر و پیمان است و اغلب در غار (که نمادی از زمین یا آسمان بسته است) ظهور میکند. موسی نیز در کوه سینا با نور الهی مواجه شده و ده فرمان را دریافت میکند. کوه و مکانهای بلند (مکانهای مرتفع) در هر دو سنت جایگاه ارتباط با الوهیت است.
نقش رهبری و جنگاوری: میترا در اسطورههای ایرانی، یاریگر نیروهای نیکی و برادر (یا همرده) متاترون (فرشته بلندمرتبه) دانسته شده و در نبردها حامی است. موسی نیز رهبر قوم بنیاسرائیل و نجاتدهنده آنها از اسارت و جنگجو علیه فرعون است. میترا (میثه) به عنوان خدای قبیله ای میتانیان رهبری کنندهٔ هیکسوسها (حاکمان خارجی [در مصر]، عبرانیان) با موسهٔ مصریان و موسی عبرانیان مطابق می گردد.
میثاق و پیمان: "میترا" ریشه در "میثر" به معنای پیمان و دوستی دارد. حضرت موسی نیز آورنده میثاق (عهد عتیق) میان خداوند و بنیاسرائیل است.
شبهات ساختاری با اسطورههای دیگر: برخی پژوهشگران تلاش کردهاند تا برخی رفتارهای موسی مانند شکستن بت گوساله سامری (نگهبان) را با نمادهای میترا (مانند شکستن دادن گاو قربانی) از طریق تحلیلهای تاریخی تطبیق دهند.
موسی به عنوان آخرین رهبر عبرانیان (هیکسوسها) مطابق خمودی (دلپذیر قلب ایزد خورشید رع/میترا) است که عبرانیان را از مصر به سرزمین اصلی شان بازگرداند. او در تورات به نام خدایش میثه (میترا)، موسی نامیده شده است.
منابع : هوش مصنوهی و محفوظات شخصی
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۴۰۵
Moses är en kombination av sol -och förbundguden Mithras med den siste Hyksos-kungen, Khamudi, en följare till Mithras
Likheter mellan Moses och Mithras:
Likheter mellan den bibliska figuren Moses och den persisk/romerska gudomen Mithras framhävs främst i jämförande mytologi, vilket tyder på att tidiga, populära religiösa berättelser ofta delade gemensamma teman och motiv.
Viktiga likheter:
Fokus på deras roller som frälsningsfigurer, deras koppling till stenar och mirakulösa, livgivande handlingar.
Likheter Vatten från klippan: Den mest direkta parallellen är kopplingen till gudomligt vatten. Moses slår på berget Horeb (Sinai) med sin stav för att släppa ut vatten för israeliterna (2 Mosebok 17:1-7).
På liknande sätt skjuter Mithras i den mithraiska traditionen en pil mot en klippa, vilket får vatten att skjuta upp, vilket tolkas som en "andlig dryck" eller "levande vatten" för att ge liv.
Frälsningsfigurer: Båda ses som ledare som räddar sitt folk.
Mose befriar israeliterna från slaveriet i Egypten, medan Mithras är en frälsande gud som bringar "frälsande ljus" och hjälper sina dyrkare, genom att agera som medlare mellan himmel och jord. Symbolisk "klippa" Födelse/Ursprung: Mithras är känt för att vara född ur en klippa, beskriven som en "klippfödd" gud. Vissa forskare menar att kristen och tidig religiös konst framställer Kristus (ofta förknippad med dessa myter) som den "andliga klippa" som följer, vilket ekar både Mithras födelse och klippan som Mose slog. Sol och ljus.
Association: Mithras är en solgud (Sol Invictus), och Moses ansikte beskrivs som strålande eller skiner efter att ha varit i Guds närvaro på berget Sinai [2 Mosebok 34:29]. Rituell användning av vatten: Båda traditionerna involverar användning av vatten för andlig rening - dop i mithrasisk praxis och tvättnings-/reningsritualer som befalldes genom Mose på hebreiska.
Bibeln. Kontextuella skillnader:
Det är viktigt att notera att även om vissa paralleller finns, tillhör de olika traditioner:
Mithras är en gudomlig, mytologisk figur som är central för en romersk mysteriekult.
Moses är en historisk (inom traditionell berättelse) profet och lagstiftare i den hebreiska bibeln.
Ledarskap och krigarroll: Mithras anses i iranska myter vara hjälparen för godhetens krafter och broder (eller jämlike) till Metatron (en högt uppsatt ängel) och är en stödjande person i strider. Moses är också ledare för israeliterna och deras frälsare från fångenskap och en krigare mot farao. Mithra (Mitha) som Mitanni-stamguden som leder Hyksos (främmande härskare [i Egypten], hebréer) motsvarar den egyptiske Moses och den hebreiske Moses.
Förbund:
"Mithra" är rotat i "Mitha" som betyder förbund och vänskap. Moses är också den som bringar förbundet (Gamla testamentet) mellan Gud och israeliterna.
Strukturella tvivel med andra myter: Vissa forskare har försökt förena en del av Moses beteenden, såsom att bryta samerernas kalvbild (skyddskalven), med mithraiska symboler (som att bryta offertjuren) genom historisk analys.
Moses stav förvandlades till en orm, och ormen är en symbol för guden Mithra.
Namnen på de egyptiska faraonerna Kamose och Ahmose, som drev hyksos tillbaka till Kanaan, liksom namnen Moses och Mitanni, verkar härledas från namnet Mitha (Mithra), Mitanni-folkets stamgud.
Under andra hälften av det andra årtusendet f.Kr. förekommer mitanniska ariska härskarnas namn bland namnen på Tell Amarna i Egypten, relaterade till Palestina.
Precis som Jesus Kristus är en kombination av en gud (Adonis) och en revolutionär lärare, Judas, Zipporas son, är Moses en kombination av en förbundsgud, Mitha (Mithra), och den siste hyksos-härskaren i Egypten, Khamudi:
Khamudi (behaglig) var den siste hyksos-faraon i den femtonde dynastin i Egypten, regerande omkring 1534–1522 f.Kr. eller 1541–1540 f.Kr., och från sin huvudstad Avaris under den andra mellanperioden. Han representerade det slutgiltiga, besegrade utländska styret i Nildeltat, som störtades av den thebanske kungen Ahmose I. Khamudi skulle ha ärvt föga mer än hyksos-tronen, då han möjligen redan var belägrad i Sharuhen, det sista hyksos-fästet i Negevöknen (Gaza i Palestina).
Användningsexempel och sammanhang Slutlig härskare: Han erkänns i Turinkanon (kolumn 10, rad 28) som den slutlige härskaren i den 15:e dynastin.
Arkeologiska fynd: Få artefakter finns; endast två skarabésigill från Jeriko (nu i Petrie-museet) och möjligen ett cylindersigill från Byblos tillskrivs honom.
Historisk berättelse: Han beskrivs som att han förlorade Avaris till Ahmose I, vilket markerar slutet på Hyksos-perioden (ca 1530 f.Kr.).
Synonymer och tolkningar:
Namnvariationer: I historiska dokument är han också känd som Archles eller Aσσις (Assis/Aseth) i Josephus och Eusebius skrifter.
"Hyksos" betydelse: Härledd från den egyptiska frasen ḥqꜣ-ḫꜣswt, som betyder "härskare över främmande länder". Även om han ofta kallas "herdekungar", är detta en sannolik feltolkning.
Titlar: Han förknippas med nomenet "Khamudi" och prenomenet Hotepibre, som betyder "Att behaga solguden Re (Mithras) hjärta".
Khamudis regeringstid är nyckeln till att förstå slutet av den andra mellanperioden och övergången till det nya kungariket.
Det mytologiska namnet Asiya (frälsare och helare) som faraos hustru verkar vara relaterat till formen Assis, en av titlarna på Khamudi sig själv.
Kort sagt, Moses, hebréernas (Hyksos) siste ledare, är Khumudi (välbehaglig för solguden Ra/Mithras hjärta) som ledde hebréerna tillbaka från Egypten till deras hemland. Han kallas Moses i Toran efter sin egen gud Mitha (Mithras).
سهشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۴۰۵
Moses is a combination of the sun -and the covenant god Mithras with the last Hyksos king, Khmudi, a follower of Mithras
Similarities of Moses and Mithra:
Similarities between the biblical figure of Moses and the Persian/Roman deity Mithras are primarily highlighted in comparative mythology, suggesting that early, popular religious narratives often shared common themes and motifs.
Key similarities:
Focus on their roles as saviour figures, their connection to rocks, and miraculous, life-giving.
Similarities Water from the Rock: The most direct parallel is the connection to divine water. Moses strikes Mount Horeb (Sinai) with his staff to release water for the Israelites (Exodus 17:1-7).
Similarly, in Mithraic lore, Mithras shoots an arrow at a rock, causing water to shoot up, which is interpreted as a "spiritual drink" or "living water" to provide life.
Saviour Figures: Both are viewed as leaders who save their people.
Moses delivers the Israelites from slavery in Egypt, while Mithras is a savior god who brings "saving light" and helps his worshippers, acting as a mediator between heaven and earth. Symbolic "Rock" Birth/Origin: Mithras is famously born from a rock, described as a "rock-born" god. Some scholars argue that Christian and early religious art portrays Christ (often associated with these myths) as the "spiritual rock" that follows, echoing both the birth of Mithras and the rock that Moses struck. Sun and Light.
Association: Mithras is a sun god (Sol Invictus), and Moses' face is described as radiant or shining ("shone") after being in the presence of God on Mount Sinai [Exodus 34:29].Ritual Use of Water: Both traditions involve the use of water for spiritual cleansing—baptism in Mithraic practice, and washing/purification rituals commanded through Moses in the Hebrew.
Bible. Contextual DistinctionsIt is important to note that while some parallels exist, they belong to different traditions:
Mithras is a divine, mythological figure central to a Roman mystery cult.
Moses is a historical (within traditional narrative) prophet and lawgiver in the Hebrew Bible.
Leadership and warrior role: Mithras is considered in Iranian myths to be the helper of the forces of goodness and the brother (or equal) of Metatron (a high-ranking angel) and is a supporter in battles. Moses is also the leader of the Israelites and their savior from captivity and a warrior against Pharaoh. Mithra (Mitha) as the Mitanni tribal god leading the Hyksos (foreign rulers [in Egypt], Hebrews) corresponds to the Egyptian Moses and the Hebrew Moses.
Covenant and Covenant: "Mithra" is rooted in "Mitha" meaning covenant and friendship. Moses is also the bringer of the covenant (Old Testament) between God and the Israelites.
Structural doubts with other myths: Some scholars have attempted to reconcile some of Moses' behaviors, such as breaking the Sameri's calf idol (guardian calf), with Mithraic symbols (such as breaking the sacrificial bull) through historical analysis.
Moses' staff turned into a snake, and the snake is a symbol of the god Mithra.
The names of the Egyptian pharaohs Kamose and Ahmose, who drove the Hyksos back to Canaan, as well as the names Moses and Mitanni, appear to be derived from the name of Mitha (Mithra), the tribal god of the Mitanni.
In the second half of the second millennium BC, Mitannian Aryan rulers names appear among the names of Tell Amarna in Egypt, related to Palestine.
Just as Jesus Christ is a combination of a god (Adonis) and a revolutionary teacher, Judas the son of Zipporah, Moses is a combination of a covenant god, Mitha (Mithra), and the last Hyksos ruler of Egypt, Khamudi:
Khamudi (pleasant) was the last Hyksos pharaoh of the Fifteenth Dynasty of Egypt, reigning around 1534–1522 BC or 1541–1540 BC, and from his capital at Avaris during the Second Intermediate Period. He represented the final, defeated foreign rule in the Nile Delta, ousted by the Theban king Ahmose I. Khamudi would have inherited little more than the Hyksos throne, being possibly already besieged in Sharuhen, the last Hyksos stronghold in the Negev Desert (Gaza in palestine).
Usage Examples & ContextFinal Ruler: He is recognized in the Turin Canon (column 10, line 28) as the final ruler of the 15th Dynasty.
Archaeological Findings: Few artifacts exist; only two scarab seals from Jericho (now in the Petrie Museum) and possibly a cylinder seal from Byblos are attributed to him.
Historical Narrative: He is described as losing Avaris to Ahmose I, marking the end of the Hyksos period (c. 1530 BC).
Synonyms & Interpretations:
Name Variations: In historical records, he is also known as Archles or Aσσις (Assis/Aseth) in the writings of Josephus and Eusebius.
"Hyksos" Meaning: Derived from the Egyptian phrase ḥqꜣ-ḫꜣswt, meaning "rulers of foreign lands". While frequently called "shepherd kings," this is a likely misinterpretation.
Titles: He is associated with the nomen "Khamudi" and the prenomen Hotepibre, meaning "Pleasing the Heart of Re (Mithra)".
Khamudi's reign is key to understanding the end of the Second Intermediate Period and the transition into the New Kingdom.
The mythological name Asiya (savior and healer) as the wife of the pharaoh seems to be related to the form Assis, one of the titles of Khamudi himself.
In short, Moses as the last leader of the Hebrews (Hyksos) is Khumudi (pleasant to the heart of the sun god Ra/Mithra) who led the Hebrews back from Egypt to their homeland. He is called Moses in the Torah after his own god Mitha (Mithras).
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۴۰۵
مهمترین موارد شباهت موسی و میثره (بر اساس تحلیلهای اسطورهشناختی)
تولد مخفیانه و نجات از مرگ: داستان تولد میترا (میثره، مهر) از یک صخره (یا مادر باکره در غار) و تلاش نیروهای اهریمنی برای نابودی او، شباهت ساختاری به داستان تولد موسی و پنهان شدن او در صندوقچه و نجات از دستور قتل فرعون دارد.
پیوند با نور و کوهستان: میترا ایزد نور، مهر و پیمان است و اغلب در غار (که نمادی از زمین یا آسمان بسته است) ظهور میکند. موسی نیز در کوه سینا با نور الهی مواجه شده و ده فرمان را دریافت میکند. کوه و مکانهای بلند (مکانهای مرتفع) در هر دو سنت جایگاه ارتباط با الوهیت است.
نقش رهبری و جنگاوری: میترا در اسطورههای ایرانی، یاریگر نیروهای نیکی و برادر (یا همرده) متاترون (فرشته بلندمرتبه) دانسته شده و در نبردها حامی است. موسی نیز رهبر قوم بنیاسرائیل و نجاتدهنده آنها از اسارت و جنگجو علیه فرعون است. میترا (میثه) به عنوان خدای قبیله ای میتانیان رهبری کنندهٔ هیکسوسها (حاکمان خارجی [در مصر]، عبرانیان) با موسهٔ مصریان و موسی عبرانیان مطابق می گردد.
میثاق و پیمان: "میترا" ریشه در "میثر" به معنای پیمان و دوستی دارد. حضرت موسی نیز آورنده میثاق (عهد عتیق) میان خداوند و بنیاسرائیل است.
شبهات ساختاری با اسطورههای دیگر: برخی پژوهشگران تلاش کردهاند تا برخی رفتارهای موسی مانند شکستن بت گوساله سامری (نگهبان) را با نمادهای میترا (مانند شکستن دادن گاو قربانی) از طریق تحلیلهای تاریخی تطبیق دهند.
موسی به عنوان آخرین رهبر عبرانیان (هیکسوسها) مطابق خمودی (دلپذیر قلب ایزد خورشید رع/میترا) است که عبرانیان را از مصر به سرزمین اصلی شان بازگرداند. او در تورات به نام خدایش میثه (میترا)، موسی نامیده شده است.
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۴۰۵
خلاصۀ تحقیقات مهم و سرنوشت
My main mythological research works are proving identity of the Kayanis and Nauzaris with the kings of Media and Achaemenids and proving the oneness of Zoroaster Spitman and Gautama Buddha, with Spitak Spitman (Gaumata Berdiya), and the oneness of Jesus Christ with the revolutionary Jewish teacher, Judas son of Zipporah, and the oneness of Abraham with the mythical Scythian Kolaxais of the city of Beit Shean in Israel, and the oneness of Moses with Mitha (Mithra), the god of the Mitanni within the Hyksos and oneness the promised Mahdi with Abu al-Hasan Yahya ibn Omar Alawi.
کارهای تحقیقی اساطیری اساسی من اثبات این همانی کیانیان و نوذریان با پادشاهان ماد و هخامنشی و اثبات یکی بودن زرتشت سپیتمان و گوتمه بودا. با سپیتاک سپیتمان (گائوماته بردیه) و یکی بودن عیسی مسیح با معلم انقلابی یهود، یهودا پسر زیپورایی. و یکی بودن ابراهیم با کولاکسائیس اساطیری اسکیتان شهر بیت شئان اسرائیل و یکی بودن موسی با میثه (میثره) خدای میتانیان درون هیکسوسها <و یکی بودن مهدی موعود با ابوالحسن یحیی بن عمر علوی است.blockquote>blockquote>
سر نوشت من و گزارشهایم
از کودکی عاشق تاریخ اساطیری و تاریخ ایران باستان بودم و به جنگ مجهولات ریاضی و اساطیری می رفتم. علاقمندی به رشته تاریخ و اساطیر از آنجا شروع شد که کتابهای داستانهای تاریخی و اساطیری و تاریخ و جغرافیای درسی برادرم را که شش سال بزرگتر از من پیشاپیش درسهای خودم با اشتیاق تمام می خواندم. نسبت به اینکه ایران یک تاریخ اساطیری و حماسی جداگانه در کنار یک تاریخ مدون ایران باستان دارد حساس بودم و تشابه داستان فریدون و ضحاک با کوروش و آستیاگ و مشابهت گشتاسپ نوذری با گشتاسپ هخامنشی دلیل بر این همانی آنان تصور میکردم، ولی علم تاریخ را به عنوان تفریح می خواندم و رشتۀ درسی خود را در دبیرستان، ریاضی و در دانشگاه، آبیاری و آبادانی انتخاب کرده بودم.
اما چطور شد که ابتدا به نوشتن گزارش زادگاه زرتشت پرداختم و سپس به گزارش تاریخ اساطیری ایران روی آوردم:
در نوجوانی زمانی که ششم ابتدایی می خواندم از زیر بنای مسجد روستای ما چیکان مراغه دو مُهر بزرگ از جنس سنگ رستی سفید پیدا شد که روی قاعده آنها حروف بزرگی اوستایی و پهلوی کنده کاری شده بود. آن وقت تصور کردم چون از زیر بنای مسجد پیدا شده لابد خط کوفی است که شباهتی به خط های پهلوی و اوستایی دارد. از سوی دیگر برایم سؤال بود که نام شهر مدفون شده کنار روستا به سمت کوه سهند چیست که ویرانه معبد آن کایین گبه (اسب شاهی) نام دارد. وقتی وارد دانشگاه تبریز شدم، از مرگ نا به هنگام مادرم افسردگی و از ماه رمضان تابستان آن سالها آسیب دیدگی گوارشی گرفته بودم که با هم همخوانی پیدا کرده بودند و این امر مرا از تجمعات دور میکرد و به زحمت سر کلاسهای دانشگاه می نشستم و بیشترین وقت آزادم با از خود بیگانگی شدید به تحقیق اساطیر ایران و موقعیت رودخانه های اطراف دریاچه ارومیه در کتابخانه مرکزی دانشگاه تبریز میگذشت؛ در آنجا هنگام بررسی نام و نشان رودخانه های اطراف دریاچه ارومیه از کتاب دریاچۀ چیچست دکتر رحیم هویدا متوجه شدم نام آن شهر ویران شده کنار روستا جزنق بوده و معبد آن همان آتشکده قدیمی آذرگشنسب (آتش اسب نر) آتشکده ارتشیان و پادشاهان در دامنۀ جنوبی کوه سهند قبل از حمل شدن آتش آن به شیز (تخت سلیمان) بوده است که در ارتباط با زادگاه زرتشت است. از روی متن جلد دوم یشتهای استاد پورداود هم متوجه شدم دو محل نگهداری اوستا در اطراف این آتشکده یعنی شسپیکان (محل مرتع) و شیچیکان (محل قضاوت) همان مراغه (محل مرغزاری) -که در قرون اولیه هجری محل مراجعه به کتب ایران باستان بوده- و روستای چیکان آن بوده اند. رشته درسی خودم (آبیاری و آبادانی) فرعی شد و شروع به گزارش زادگاه زرتشت به وزارت فرهنگ و هنر در تهران کردم. جواب تشویق آمیز و پر مهر معاون وزیر فرهنگ را در اردوی عمران ملی بندر عباس دریافت کردم. در ادامه گزارش زادگاه زرتشت پایم به تاریخ اساطیری مربوطه کشیده شد و متوجه این همانی کیانیان و نوذریان با مادها و هخامنشیان شدم. مطلبی در ١٢۰ صفحه تحت عنوان "گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران" تهیه کردم که دکتر بهمن سرکاراتی و دکتر بهروز ثروتیان در جریان آن بودند و دکتر بهروز ثروتیان که از مسئولین انتشارات دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز هم بود، تصمیم به انتشار آن از طریق این نشریۀ دانشگاهی گرفت و نوشته را برای ادیت به آقای جهانگیری در دانشکده ادبیات فرستاد. ولی همزمان موج انقلاب ٥۷ در نشریه اختلال به وجود آورد و در ادامه دو-سه سال بعد از انقلاب بهروز ثروتیان به سبب ارتباط با رژیم شاهنشاهی و من به سبب چند مورد شرکت در جلسات پیشگام و تظاهرات سیاسی از دانشگاه اخراج شدیم و من دفتر و دستکم را به زحمت زیاد به سوئد منتقل کردم و هنوز هم در ادامه راه "گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران" هستم. خود نخستین گزارشم ابتدا در سوئد، بعد در دوره خاتمی در ایران اجازه انتشار یافت و از طریق انتشارات نگین منتشر شد.
حالا ادامه گزارشها به بیش از بیست و پنج جلد چاپ شده و یا نشر اینترنتی شده رسیده است که در تدوین برخی از این نشرهای پر شور اینترنتی که مصادف با کار عملی دیگرم شده بود، شتابزدگی هایی، حتی گاهی به نحوی فاحش صورت گرفته است. با اینکه در آنها اصلاحات متوالی انجام داده ام باز هم مواردی آثار آن شتابزدگیها همچنان باقی است که آن سبب بی اعتمادی برخی از خوانندگان به این تألیفات (ده جلد تاریخ اساطیری تطبیقی ایران) گردیده است که در آنها تمرینات فکری پخته و خام در هم آمیخته اند. در تدوین هشت جلد کتاب مجموعه مقالات که بعد از باز نشستگی زود رس انجام گرفت نظریات پخته تر و منسجم تر از این ده جلد و تألیفات قدیمی ام گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران، دو جلد کتاب نیاکان باستانی کرد، دو جلد در آینه تاریخ و کتاب منتشر نشدۀ مهاجرین جاده ابریشم شده است. مقالات بر گزیده خود را در سایت دانش آکادمیکacademia.edu به اشتراک گذاشته ام. در سوئد بعد از گذشت بیش از یک دهه از طریق پروژۀ دانشگاهی آسپیرانت، شش ماه به تحقیق در باب اساطیر توراتی و ژرمنی پرداختم و کتاب سوئدی رشته سرخ تواریخ اساطیری، محصول آن می باشد که دو بار به چاپ رسیده است. این راه ادامه دار شد. گزارشهای سوئدی چهارتایی شد و گزارشهای فارسی به بیش از سی تا رسیده است.
جمشید به عنوان پادشاه آریائیان سکایی
جمشید (یمه) در مقام پادشاه و خدای هندوایرانی، غالباً به عنوان خدای جهان زیرین به شمار رفته است. ولی دو جمشید تاریخی و اساطیری نیز وجود داشته اند که نام و نشانشان با وی در آمیخته و فرد واحدی گمان شده اند:
١-جمشید به عنوان پادشاه پارس مطابق ابالگامش پادشاه مرهشی (پرهشی، مرو دشت) است که در اواخر قرن سوم پیش از میلاد از ریموش (مار افعی، اژی دهاک) پادشاه بابل شکست سختی خورد و سپاهیانش کشتار شدند.
٢- جمشید پیشدادی به عنوان برادر کوچک هوشنگ (لیپوکسائیس سکاها) و تهمورث (آرپوکسائیس سکاها) مطابق کولاکسائیس سکاها (به معانی پادشاه قبایل و پادشاه جام) یا همان شاه اسکول (پادشاه صاحب جام، جامشید/جمشید) است که نامش به صورت اسکلاو (سکلاو، اسلاو) نام ملل اسلاو شده است.
دوازده برج فلکی [حواریون] ایزد خورشید (مهر)
برج فلکی، تقسیمبندی دوازدهگانه مدار ظاهری خورشید (دایرةالبروج) است که هر یک ۳۰ درجه از ۳۶۰ درجه آسمان را پوشش داده و با ۱۲ ماه سال خورشیدی مطابقت تقریبی دارند. این برجها شامل حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو و حوت هستند که از ابتدای بهار آغاز میشوند.
لیست ۱۲ برج فلکی و ماه مرتبط:
حمل (قوچ/بره): ۱ فروردین - ۳۱ فروردین.
ثور (گاو): ۱ اردیبهشت - ۳۱ اردیبهشت.
جوزا (دوپیکر): ۱ خرداد - ۳۱ خرداد.
سرطان (خرچنگ): ۱ تیر - ۳۱ تیر.
اسد (شیر): ۱ مرداد - ۳۱ مرداد.
سنبله (خوشه): ۱ شهریور - ۳۱ شهریور.
میزان (ترازو): ۱ مهر - ۳۰ مهر.
عقرب (کژدم): ۱ آبان - ۳۰ آبان.
قوس (کماندار): ۱ آذر - ۳۰ آذر.
جدی (بزغاله): ۱ دی - ۳۰ دی.
دلو (ظرفآب/آبریز): ۱ بهمن - ۳۰ بهمن.
حوت (ماهی): ۱ اسفند - ۲۹/۳۰ اسفند.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۴۰۵
معنی نام آزر پدر قرآنی ابراهیم
نامهای آزر و تارح (تارخ، نام توراتی آزر) در معنی حامی و پدر به تارگیتای سکاها به معنی پدر عالی می رسند. خود نام آبرام (پدر عالی) هم همینطور. ولی نام ابراهیم (پدر امتهای فراوان) مطابق کولاکسائیس سکاها (فرمانروای قبایل) پسر کوچک تارگیتای و فرمانروای عموم سکاها است. سکاها در عهد مادها در شهر بیت شئان اسرائیل سکنی گرفتند و آنجا در عهد یونانیان به نام ایشان اسکیتوپل (شهر سکاها) خوانده میشد:
आधार m. AdhAra support
आधार m. AdhAra basis
Eleazar is a Hebrew masculine name meaning "God has helped" or "Whom God helps," derived from El (God) and azar (to help).
त्रायते{त्रै} verb 1 trAyate[trai, thrai] protect, save
تارح در معنی عبری بزکوهی مترادف سکا و تور (نام نیای اساطیری تورانیان) است.
مردم گاهی اوقات هنگام بحث در مورد بتها از «آزر» به عنوان مخفف «اووده زره» استفاده میکنند. در زبان عبری، اووده زره به معنای «پرستش عجیب» است که به پرستش بتها اشاره دارد.
People sometimes use "Azara" as a shorthand for Avodah Zarah when discussing idols. In Hebrew, Avodah Zarah means "strange worship," which refers to worshipping idols.
دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۵
اسب، توتمی آریایی
واژهٔ آریا (به معنی نجیب) می تواند در مقام مقایسه با سکا و تور (به معنی توتم بزکوهی) اشاره به توتم نجیب اسب باشد که در سرزمین استپی اولیهٔ آریاییها فراوان بوده و ارابه اسبی با نام ایشان پیوسته است:
ह्वार्य m. hvArya horse
ولی آریا/ایرج سکاها توتم شیر بوده است
نظر به توتمی بودن نامهای سلم (مار) و تور (بزکوهی) نام برادر ایشان ایرج (اریا، شیر) هم نامی توتمی بوده و اشاره به توتم شیر دربیکان (سکاییان پارسی برگ هئومه) داشته است. نام پسران کولاکسائیس یعنی سئورومات (مارپرست) و سکا (تور، بزکوهی) و دربیک (دری، منسوب به شیر درنده) تحت نامهای شیمیریا و کوروشا به صورت شیر، بزکوهی و مار تبدیل به توتم سکاهای سلطنتی شده بوده است. کوروشای سکاها با کوروش (فریدون) تطبیق داده شده و سلم (سئورومات) و تور و ایرج پسران اساطیری وی به شمار رفته اند.
چون در شجره نامهٔ فریدون (کوروش) در کتاب پهلوی بندهش، آسپیان (مربوط به اسب) در رابطه با فریدون/ایرج (آریایی) به کرّات تکرار شده است:
سلسله نسب فریدون در فصل ۳۱ از فقره ۷ بندهش این طور آمدهاست «فریتون آسپیان پسر پورتورا آسپیان پسر سوک تورا آسپیان پسر پور تورا آسپیان پسر سیاک تورا آسپیان پسر سپید تورا آسپیان پسر کفر تورا آسپیان پسر رمک تورا آسپیان پسر ونفر غشن آسپیان پسر جم پسر ویونگهان. از ویونگهان تا بآسپیان پور تورا، ده پشت بودهاست. هر یک از آنان صد سال زندگانی کردهاست که روی هم رفته هزار سال باشد. این هزار سال مدّت سلطنت ضحاک بودهاست. از آسپیان پور تورا فریدون بوجود آمد کسی که از جم انتقام کشید. از او (یعنی پور تورا) دو پسر دیگر که برمایون و کتایون باشند نیز بوجود آمدند امّا فریدون پرهیزگارتر بودهاست. از فریدون سه پسر بوجود آمدند، سرم (سلم) و توچ و ایریچ .....» (این سه نامهای نیاهای اساطیری قومی در مقام پسران کولاکسائیس سکاها یعنی سئورومات، سکا و دربیک/دری هستند).
هیئت پهلوی آثویان (آثفیان) هم متعلق به آسپیان و به معنی نگهدارندهٔ اسب به نظر می رسد که عنوان پدر فریدون/ایرج (آرای آرایان ارامنه) است :
अश्वया f. azvayA (asvaya) desire to get horses
نام فارس هم به واسطهٔ واژهٔ فَرَس (اسب)/هورس (به فنلاندی وَرس) با نجابت و اسب پیوند می یابد:
पृशनी f. pRzanI gentle
نام فرس که در زبان عربی وارد شده است، به مفهوم ایرانی و آریایی است که برای اعراب هم ردیف سوارکار و شریف بوده است و جنگاوران ایرانی را ”اساوره” یعنی ”اسوریان” و سواران یا "فرسان” و ”فوارس” می گفته اند.
به ظاهر واژهٔ یونانی آلوگو (آروگو، اسب) به معنی سکایی ایرانی رسا رونده هم با آریا و ایرج مرتبط می نماید.
در اوستا هخامنشیان شاخهٔ کوروش (فرشوشتر، دارای ستوران جوان) تحت نام هوگوها (دارای ستوران خوب و نجیب) و شاخهٔ داریوش تحت نام نوذریان (فرمانروایان نو) دارای اسبان تند و تیز یاد شده اند که نام و نشان هر دو خاندان از اهمیت اسب نزد ایشان خبر می دهند. بر اساس روایات «آریان» مورخ یونانی در کتاب آناباسیس اسکندر، در زمان کمبوجیه، مغان مسئول نگهداری از آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد بودند. سهمیه ماهانه آنها برای قربانی کردن، «یک اسب» بود که از شاهنشاه دریافت میکردند تا در نزدیکی آرامگاه برای کوروش بزرگ قربانی کنند.
نامهای روسها (تراسپیان باسنانی) و گوتها (آریماسپیان باستانی) هم در زبانهای ژرمن و سنسکریت به معنی اسب، حیوان توتمی ایشان بوده است.
اسب در ایران (بر گرفته از مقالهٔ اسب ایرانی)
اسب از جانورانی است که از آغاز در میان آریاییها و در فرهنگ اقتصادی و اعتقادی ایرانیان جایگاه ویژه داشته است. جا به جایی آریاییها در حدود هزار و چهارصد سال پیش از میلاد توسط ارابه های اسبی و استفاده مهم از اسب بوده و ارابه های معروف آنها از همه چیز بیشتر توجه تاریخ نگاران را به خود جلب کرده و آنان با اهمیت از آنها یاد کرده اند. گزنفون در یادداشتهای خود آورده است که هر کجا اسبان تندرو ارابه های نیرومند باشد بزرگی حکومت در آنجاست و برای تشویق ملت خود می گوید سواری را باید از ایرانیان آموخت، هر سوار ایرانی با اسب یکی و چسبیده به آن می باشد.امین مارسلن در کتاب خود به نام تمدن شرق می گوید: ایرانیان دلیر بوده و در سواری و تیراندازی کمتر قومی به آنها می رسد. مراتع کشور ایران بسیار بزرگ است و نژاد اسب مخصوصی در آنجا چرا می کند که در تمام دنیا بی نظیر است. ایرانیان به خوبی روی آنها پریده و با چستی و چالاکی بی اندازه سواری خوبی می نمایند و در جایی دیگر می گوید اگر سایر تاریخ نویسان این مراتب را نقل کرده اند من با چشم خود دیده ام.
چينی ها در منابع فرهنگی خود از اسبان تيزتک اشکانی که مؤثرترين ابزار کار پارتيان بوده، نام برده اند. پارت قومی است ايرانی و آريايی که مردان و اسبان جنگي بسيار خوبي داشته و واژهٔ پارتيزان به معنای چريکهای جنگی از نام قوم پارت برداشته شده است به دليل چالاکی و دليری در جنگ با دشمن.
در بازرگانی اشکانيان اسب بسيار مهم بوده است. هم برای حمل و نقل با و هم از برای فروش، اسبان را به جزاير و سرزمينهای خليج فارس می بردند و اعراب با خريد اسب در برابر خرما و همچنين به دست آوردن اسب از راه دزدی و غارت اسبهای مورد نياز خود را تا حدی تامين کرده اند. ضمناً آشوريهای ساکن بين النهرين در انتقال نژاد اسب ايرانی به آن طرف آبهای خليج مؤثر بوده اند.
اشکانيان براي حفظ جان اسبان خود در مبارزه ها بر تن آنها پوششهای فلزی می نهادند و با پوششهای فلزی و چرمی بدن اسبان را می پوشاندند، اين پوششها را در اصطلاح برگستوان می گفتند. برای اثبات اين گفته همان به که سخن فردوسی بزرگ را به خاطر آوريم که در جنگ رستم و اسفنديار فرمود:
کف اندردها نشان شده خون و خاک
همه گبر و برگستوان چاک چاک
تيرداد سوم پادشاه اشکانی که با برادر خود بر سر فرمانروايی در جنگ و ستيز بود از بروز خشکسالي ديرپايی که گريبانگير مردم ايران بود رنج می برد. خوابگزاران به او گفتند کليد اين بدبختی در دست تواست و اين امر پايان نپذيرد مگر با قرباني کردن اسب خود به درگاه خدا که اين امر با تمامی علاقه تيرداد به اسبش در کنار رود فرات انجام گرفت. اين را بايد متذکر شد که قرباني کردن اسب در آيين اول ايرانيان يعنی دين زرتشت و در دين اسلام آزاد نبوده و اين حيوان نجيب از سوي حضرت محمد مکروه اعلام شد تا نسل اين حيوان گرانقدر به انقراض کشيده نشود، پس به گواه تاريخ بدون هيچ ترديدی خاستگاه اين چهارپای برازنده ايران بزرگ و يا ايرانويج يا سرزمين موعود بوده است که محدود از شمال به کناره های درياچهٔ آرال، از خاور به دامنه پامير و ماورالنهر و از جنوب به کرانه های خليج هميشه فارس تا شمال آفريقا و از باختر به ميان رودان (بين النهرين) تا سرزمين بيزانس بوده است تا آنجا که می گويند در سراسر جهان نمی توان اسبی يافت که خون اسب ايرانی در رگهايش روان نباشد، که اين مدعا دور از ذهن نيست چون در اوستا در گاتاهای زردشت در اشتودگات فرگرد ١٧ آمده : از تو می پرسم ای خدا آيا ده ماديان، يک شتر و يک نريان که وعده شده به من خواهد رسيد؟ در اهنودگات فرگرد ۱۹ آمده از آن تو بود نيروی آفريننده ستوران باز در فرگرد ۱۱ خداوند دهقان ستور پرور را برای غمخواری تو مقرر داشت. باستان شناسان از دل خاک سنگ نبشته ها و ستونهايی را برپا ايستاده از کاخهای آپادانا و شوش و تخت جمشيد در کاوشهای خود به دست آورده اند که هر چه ژرفتر به آن می نگريم در آن نقشها از پيکر اسبان نمود بيشتری می يابد و کشف اسکلت چند سوار و اسب در رستم آباد شمال و يا اشياء ديگر همچون لگام و زين در مناطق لرستان و پارس، يک نوع اسب به نام هيپاريون که در مرز چال مراغه کشف شده اتکا ايرانيان را در امور سياسی و نظامی و اقتصادی به اسب اثبات می کند. در سيلک کاشان بقايای زين و برگ، در منطقه سلدوز در پنجاه کيلومتري اروميه لوازم سواری و سوارکاری کشف شده، در تپه گيان در نهاوند و در خوروين در نزديک کردان تصاوير اسب بر روی گلدان کشف شده، در املش گيلان کوزه های سفالين مربوط به ۱۲۰۰ سال پيش از ميلاد که نقش اسب در روی آن حک شده، به دست آمده است.
اسب از ديرباز در خدمت انسان بوده و بار اول اين حيوان به دست ايرانيان تربيت گرديده و به جهان عرضه گشته است. اما قوم ديگر ميوهٔ زحمات آرين را در چپاولگريهای بی رحمانه غارت نموده و حتی به نام خود نامگذاری کرده اند.
کتابهای مورخين مانند هرودوت، هومر، امين مارسلن، آريان و گزنفون ديده می شود که به نام آرياييها احترام گذاشته اند و هرجا بحثي از سوار و سوارکاری به ميان آمده آن را به ايرانيان ربط داده اند. نام اسب را به عنوان بخشی از نام انسانها در دوران باستان در بين ايرانيان رسم بوده، مانند ارجاسب، جاماسب، تهماسب، لهراسب، گشتاسب، بيوراسب، ويشتاسب.
هرودوت تاریخ نویس یونانی در ۲۱۰۰ سال پیش می نویسد: ایرانیان از ۵ تا ۲۰ سالگی سه چیز می آموزند، سوارکاری، تیراندازی و راستگویی.گزنفون می نویسد همه اسبهای ایرانیان در میدان نبرد پوشیده در زره ویژه اسب بوده اند. بر سنگ نبشته های هخامنشی تصاویری از اسبان نقش بسته است. گزنفون در کوروش نامه می گوید کوروش سواری را در دربار مادها نزد پدربزرگ خود آموخت، چون در پارس اسب کمیاب و پرورش آن در سرزمین پارس دشوار بود. البته چگونگی رسیدن به پادشاهی و فتح بابل و اسب دوانی در میدان بابل هم خود داستانی است که در این متن نمی گنجد. هرودوت از لشگرکشی خشایارشا شاه به یونان می گوید: این شاهنشاه در هنگام جنگ با یونانیان به تسالی رسید، در آنجا شنید که اسبهای این سرزمین بهترین اسبهای یونان هستند. خواست آزمایش نماید دستور تاخت داد در این آزمایش اسبهای تسالی واپس ماندند.داریوش اول در سنگ نبشته تخت جمشید می گوید: … سزاوار است که زاد و بومش دارای مردم خوب و اسبهای خوب است. بار دیگر می گوید: این سرزمین پارس را اهورامزدا (خدای بزرگ) به من ارزانی داشت، که سرزمینی زیباست و اسبهای خوب و مردم خوب دارد.هرودوت می گوید رمه اسبهای سپاهیان هخامنشی در بابل نگه داری می شود که هشتصد اسب و شانزده هزار مادیان در آنجا پرورش می یابند. در سیسیلیا در آسیای صغیر هر سال ۳۶۵ اسب سفید به تعداد روزهای سال نگه می داشتند. در سراسر راه مسافرینی که از فارس و بابل به سوی دروازه قفقاز می رفتند چراگاهی وجود داشت در زمان هخامنشیان که پنجاه هزار مادیان در آن چرا می کردند.در تاریخ چینی که در سال ۵۷۲ میلادی به دست وی شو نوشته شده است چنین آمده که ایران دارای اسبهای نام داری است و توانگران کشور دارای چندین هزار از اینگونه چهارپایان هستند. اسبهای بسیاری در تاریخ این سرزمین همواره با سواران جاودان گشته و در کتابهای تاریخی و سینه های مردم و فرهنگ ایرانی ثبت شده اند، مانند: شباهنگ بیژن، رخش رستم، شبدیز خسروپرویز، گلگون گودرز، قران لطفعلی خان زند، بهزاد کمبوجیه، غزال شاه عباس نژاد اسب ایرانی بوده است. استاد پورداود می گوید: همین تکاور گستاخ است که گردونهای خروشنده و تندرو و سواران چست و چالاک را به پهنه کارزار آورده و سرزمین پهناوری از سند تا نوبه و از سند تا کرانه های دریای یونان را از آن هخامنشیان ساخت و در تاریخ چندین هزار ساله این مرز و بوم همواره ایرانیان را سربلند گردانیده است.هرودوت می گوید: خشایارشا در سپاه خود سوارانی از اعراب داشت که بر شتر سوار شده و می تاختند اما در پشت سر اسبها بودند و در جای دیگر می گوید سپاه کوروش چون به سارد پایتخت لیدیا رسید در دشتی با کروزوس روبرو شد و رزم آرایی کردند، کوروش چون سواران را دید هراسید، پس چاره ای اندیشید و دستور داد اشتران را بر آن رزمگاه آوردند. چون اسبان سپاه کروزوس آنها را دیدند هراسیدند و جنگ به سود سپاه کوروش پایان یافت. اسب همواره از شکل و اندام شتر می هراسد و بوی شتر هم برای اسب خوشایند نیست. در نوروزنامه خیام چنین آمده: از صورت چهارپایان هیچ صورتی نیکوتر از اسب نیست. اسب شاه همه چارپایان چرنده است و گویند آن فرشته که گردونه خورشید را کشید به صورت اسبی است سفید رنگ.
در قابوس نامه هم این جمله آمده است که جهان به مردمان، بپای است و مردم به حیوان و نیکوترین حیوانات اسب است و داشتن آن هم کدخدایی است و هم ثروت. درباره پرورش اسب در زمان فرخی سیستانی در کتاب چهار مقاله تالیف ۵۵۰ هجری عروضی سمرقندی، فرخی سیستانی که به دربار امیر ابوظفر روی آورده بود در داغگاه بهار بود که در آن هجده هزار مادیان زهی (مادیانی که کره دار باشد) در مرتع وجود داشت و برای داغ سالیانه در آنجا آتشی افروخته بودند. فرخی در وصف این داغگاه چنین می گوید:
داغگـــاه شهریار اکنون چنان خرم بود
کــــــاندر او از خـــرمی خیره ماند روزگـار
سبزه اندرسبزه همچون سپهر اندر سپهر
خیمه اندرخیمه چون سیمین حصار اندر حصار
بر در پرده سرای خســــرو پیروز بخت
از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار
پرون در کتاب خود به نام اسب تازی می گوید: اسبهای تازی و انگلیسی هر دو از اسبهای ایرانی متولد شده اند.اسب به دو صورت وارد بین النهرین و عربستان شد، اول از طریق آشوریها و دوم به گفته پترمان در کتاب اصل اسب که چنین می گوید: هنگامیکه اسب توسط بازرگانان فنیقی (لبنان کنونی) و کلدانی و ایرانی به عربستان و بین النهرین رسید، نخستین خرید و فروشها در آن زمان انجام گرفت، تا مدتی نام این حیوان بر آنها معلوم نبود و آن را خر کوهستانی یا خر شرقی می گفتند (پاخورا) زیرا از طرف کوهستانهای شرق آن سرزمینها آمده بود. پس از مدتی اعراب کلدانی نام آن را عیناً از بازرگانان پرسیده و به یکدیگر می گفتند. بعدها نام قوم پارس را بر آن نهادند و چون در زبان عربی حرف (پ) وجود ندارد از حرف (ف) استفاده کردند و به این حیوان فرس گفتند، فرس واژه ثلاثی مجرد است یعنی برگرفته از فارسها یا پارسها. در دوره سلطنت توتمس سوم بزرگترین پادشاه مصر که به وسیله وهای فرانسوی در کتاب خود به نام بررسی گورستان راحمزه چنین می گوید: نقوش نفرات و اسبهاییکه در این گورستان به دست آمده و به دقت بررسی شده ثابت می کند اسبهایی که در این مکان نقش بسته شده از جنس اسبهای آرین و پرستاران آنها نیز ایرانی می باشند که برای آموزش و پرورش اسب و سوارکاری به مصر اعزام گردیده اند. مارکوپولو می گوید: در ایران قشنگترین اسبهای شرق وجود دارد و از نظر شهرتشان بازرگانان آنها را برای فروش به هندوستان آورده و به بهای گزاف به دیگران می فروشند. کولن در کتاب نژاد اسبهای جهان می نویسد: در سال ۱۸۲۴ میلادی سواره نظام انگلیسی در هندوستان دارای ۷۵۴۶ اسب بود که از اسبهای ایرانی خریداری و کسریات آن را نیز همه ساله از ایران تهیه می نمودند. سرهنگ دو فیلوت انگلیسی در ترجمهٔ کتاب فرسنامه هاشمی از زبان اردو به انگلیسی چنین اظهار می کند: تشکیل نژاد خون خالص اسبهای انگلیسی امروز از نژاد اسب ایرانی است که در سال ۱۶۲۰ تا ۱۷۵۰ بهترین اسبهای ایرانی خریداری و به هندوستان اعزام می گردید.شوارتز در کتاب پرورش اسب در جهان می گوید در مسافرت ناصرالدین شاه قاجار به اروپا دو اسب ارزشمند آن کاروان را همراهی کردند. یکی به قد ۱۴۸ و بسیار زیبا دارای گردن خوش قواره به ایلخی تزار در روسیه بخشیده شد و دیگر اسبی نیله گلگون به قد ۱۶۲ دارای قامتی موزون که به دولت فرانسه پیشکش گردید.واله دوونسی می گوید: اسبهای عربی و ترکی که به اروپا می آورند همان اسبهای ایرانی اند با این تفاوت که بازرگانان ایرانی آنها را به سرزمین های عرب برای فروش برده و در آنجا می فروشند و بعد به واسطه بازرگانان عرب به اروپا آورده شده و نام عرب بر آن می نهند، در اصل این اسبها ایرانی هستند.بین دولت ایران و دولت فرانسه در زمان شاه سلطان حسین صفوی و لویی چهاردهم، در تاریخ رجب المرجب ۱۱۲۰ هـ.ق مطابق با سپتامبر ۱۷۰۸ م. قراردادی منعقد و طبق آن معاهده در ماده ۲۸ دولت ایران به دولت فرانسه اجازه می دهد سالی هشت سر اسب تخمی و چهار سر مادیان با رضایت مالکین منوط به اینکه از ایلخی شاه نباشد را خریداری کرده و به فرانسه ببرند. البته در اصفهان با نظر میرآخور باشی و در سایر ایالات با نظر حکام از ایران خارج شوند. در ماه اوت سال ۱۷۱۵ در زمان فتحعلیشاه قاجار به مناسبت روابط حسنه بین دولت ایران و فرانسه یکی از اسبهای نامی ایران به رسم پیشکش و هدیه به دربار ناپلئون بناپارت فرستاده شد. همان اسب سفید معروف ناپلئون است که نقاش معروف "هوراس" اسب مذبور را نقاشی کرده است. نام این اسب ((جهان پیما)) بود و پوستش در موزه لوور است. البته اسبهایی به دربار روسیه نیز پیشکش گردید، مهمترین آن اسب پاشا بود.آندره ساکاس در کتاب اسب در یونان و پیترمان فرانسوی در کتاب اصل اسب شرح قضیه اسب اسکندر را چنین بیان می کنند: یکی از اهالی فریژی ایران قدیم که بازرگان بود چندین اسب و مادیان برای فروش به کشور مقدونیه آورده بود. این اسب ها همگی پیشانی برجسته بودند چون اهالی آن حدود چنین اسب های پیشانی برجسته ای را ندیده بودند بنا به عادت ایرانیان قدیم که آن ها را مقدس می پنداشتند، آن ها نیز از این عادت پیروی کردند. روزی فیلیپ پادشاه مقدونیه و اسکند پسرش از بالای کاخ خود تعدادی اسب و مادیان را که در چراگاه مشغول چرا بودند، دیدند. فیلیپ اسب بسیار دوست داشت و سوارکار خوبی بود. ولی به اسکندر گفت که آن اسب شکیل را بگیرد. اسکندر بعد از مدتی تاخت و تاز توانست اسب نامبرده را بگیرد و به نام خود تربیت کند. نام او را بوسفالوس، یعنی پیشانی برجسته نامیدند.اسب خرسان الحجاج خلیفه اموی نیز یکی از بهترین نمونه های اسب های ایرانی بود که بر حسب عقیده داستان نویسان عرب نژاد اصل او از خراسان و به خرسان معروف و مؤسس تیره ای به نام خرسان گردیده که امروز معروف می باشد.پولیپوس یونانی که در سال های ۲۰۱-۱۳۰ پیش از میلاد می زیسته در روزگار خود چنین می نویسد. سرزمین ماد (هگمتانه) از برای مردم و اسب خویش به جای دیگر برتری دارد و آنچنانکه اسبش در سراسر آسیا بهترین است پرورش گاه اسب هایی که از برای آخور پادشاه است در ماد می باشد. به گفته ای تیره اسب حمدانی از این تیره می باشد.
منابع عمده:
١- یشتها، جلد، گزارش استاد پورداود.
٢- اسب در ایران (پارسیان دژ، مهر میهن).
٣- فرهنگ لغات سنسکریت.
۴- تاریخ ارمنستان، تألیف موسی خورنی.
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵
معنی توتمی آریا
واژهٔ آریا (به معنی نجیب) می تواند در مقام مقایسه با سکا و تور (به معنی توتم بزکوهی) اشاره به توتم نجیب اسب باشد که در سرزمین استپی اولیهٔ آریاییها فراوان بوده و ارابه اسبی با نام ایشان پیوسته است:
ह्वार्य m. hvArya horse
چون در شجره نامهٔ فریدون (کوروش) در کتاب پهلوی بندهش، آسپیان (مربوط به اسب) به کرّات تکرار شده است:
سلسله نسب فریدون در فصل ۳۱ از فقره ۷ بندهش این طور آمدهاست «فریتون آسپیان پسر پورتورا آسپیان پسر سوک تورا آسپیان پسر پور تورا آسپیان پسر سیاک تورا آسپیان پسر سپید تورا آسپیان پسر کفر تورا آسپیان پسر رمک تورا آسپیان پسر ونفر غشن آسپیان پسر جم پسر ویونگهان. از ویونگهان تا بآسپیان پور تورا، ده پشت بودهاست. هر یک از آنان صد سال زندگانی کردهاست که روی هم رفته هزار سال باشد. این هزار سال مدّت سلطنت ضحاک بودهاست. از آسپیان پور تورا فریدون بوجود آمد کسی که از جم انتقام کشید. از او (یعنی پور تورا) دو پسر دیگر که برمایون و کتایون باشند نیز بوجود آمدند امّا فریدون پرهیزگارتر بودهاست. از فریدون سه پسر بوجود آمدند، سرم (سلم) و توچ و ایریچ .....» (این سه نامهای نیاهای اساطیری قومی در مقام پسران کولاکسائیس سکاها یعنی سئورومات، سکا و دربیک/دری هستند).
هیئت پهلوی آثویان (آثفیان) هم متعلق به آسپیان و به معنی نگهدارندهٔ اسب به نظر می رسد که عنوان پدر فریدون/ایرج (آرای آرایان ارامنه) است :
अश्वया f. azvayA (asvaya) desire to get horses
نام فارس هم به واسطهٔ واژهٔ فَرَس (اسب)/هورس (به فنلاندی وَرس) با نجابت و اسب پیوند می یابد:
पृशनी f. pRzanI gentle
نام فرس که در زبان عربی وارد شده است، به مفهوم ایرانی و آریایی است که برای اعراب هم ردیف سوارکار و شریف بوده است و جنگاوران ایرانی را ”اساوره” یعنی ”اسوریان” و سواران یا "فرسان” و ”فوارس” می گفته اند.
اشتراک در:
پستها (Atom)