اسب در ایران (بر گرفته از مقالهٔ اسب ایرانی)اسب از جانورانی است که از آغاز در میان آریاییها و در فرهنگ اقتصادی و اعتقادی ایرانیان جایگاه ویژه داشته است. جا به جایی آریاییها در حدود هزار و چهارصد سال پیش از میلاد توسط ارابه های اسبی و استفاده مهم از اسب بوده و ارابه های معروف آنها از همه چیز بیشتر توجه تاریخ نگاران را به خود جلب کرده و آنان با اهمیت از آنها یاد کرده اند. گزنفون در یادداشتهای خود آورده است که هر کجا اسبان تندرو ارابه های نیرومند باشد بزرگی حکومت در آنجاست و برای تشویق ملت خود می گوید سواری را باید از ایرانیان آموخت، هر سوار ایرانی با اسب یکی و چسبیده به آن می باشد.امین مارسلن در کتاب خود به نام تمدن شرق می گوید: ایرانیان دلیر بوده و در سواری و تیراندازی کمتر قومی به آنها می رسد. مراتع کشور ایران بسیار بزرگ است و نژاد اسب مخصوصی در آنجا چرا می کند که در تمام دنیا بی نظیر است. ایرانیان به خوبی روی آنها پریده و با چستی و چالاکی بی اندازه سواری خوبی می نمایند و در جایی دیگر می گوید اگر سایر تاریخ نویسان این مراتب را نقل کرده اند من با چشم خود دیده ام. چينی ها در منابع فرهنگی خود از اسبان تيزتک اشکانی که مؤثرترين ابزار کار پارتيان بوده، نام برده اند. پارت قومی است ايرانی و آريايی که مردان و اسبان جنگي بسيار خوبي داشته و واژهٔ پارتيزان به معنای چريکهای جنگی از نام قوم پارت برداشته شده است به دليل چالاکی و دليری در جنگ با دشمن. در بازرگانی اشکانيان اسب بسيار مهم بوده است. هم برای حمل و نقل با و هم از برای فروش، اسبان را به جزاير و سرزمينهای خليج فارس می بردند و اعراب با خريد اسب در برابر خرما و همچنين به دست آوردن اسب از راه دزدی و غارت اسبهای مورد نياز خود را تا حدی تامين کرده اند. ضمناً آشوريهای ساکن بين النهرين در انتقال نژاد اسب ايرانی به آن طرف آبهای خليج مؤثر بوده اند. اشکانيان براي حفظ جان اسبان خود در مبارزه ها بر تن آنها پوششهای فلزی می نهادند و با پوششهای فلزی و چرمی بدن اسبان را می پوشاندند، اين پوششها را در اصطلاح برگستوان می گفتند. برای اثبات اين گفته همان به که سخن فردوسی بزرگ را به خاطر آوريم که در جنگ رستم و اسفنديار فرمود: کف اندردها نشان شده خون و خاک همه گبر و برگستوان چاک چاک تيرداد سوم پادشاه اشکانی که با برادر خود بر سر فرمانروايی در جنگ و ستيز بود از بروز خشکسالي ديرپايی که گريبانگير مردم ايران بود رنج می برد. خوابگزاران به او گفتند کليد اين بدبختی در دست تواست و اين امر پايان نپذيرد مگر با قرباني کردن اسب خود به درگاه خدا که اين امر با تمامی علاقه تيرداد به اسبش در کنار رود فرات انجام گرفت. اين را بايد متذکر شد که قرباني کردن اسب در آيين اول ايرانيان يعنی دين زرتشت و در دين اسلام آزاد نبوده و اين حيوان نجيب از سوي حضرت محمد مکروه اعلام شد تا نسل اين حيوان گرانقدر به انقراض کشيده نشود، پس به گواه تاريخ بدون هيچ ترديدی خاستگاه اين چهارپای برازنده ايران بزرگ و يا ايرانويج يا سرزمين موعود بوده است که محدود از شمال به کناره های درياچهٔ آرال، از خاور به دامنه پامير و ماورالنهر و از جنوب به کرانه های خليج هميشه فارس تا شمال آفريقا و از باختر به ميان رودان (بين النهرين) تا سرزمين بيزانس بوده است تا آنجا که می گويند در سراسر جهان نمی توان اسبی يافت که خون اسب ايرانی در رگهايش روان نباشد، که اين مدعا دور از ذهن نيست چون در اوستا در گاتاهای زردشت در اشتودگات فرگرد ١٧ آمده : از تو می پرسم ای خدا آيا ده ماديان، يک شتر و يک نريان که وعده شده به من خواهد رسيد؟ در اهنودگات فرگرد ۱۹ آمده از آن تو بود نيروی آفريننده ستوران باز در فرگرد ۱۱ خداوند دهقان ستور پرور را برای غمخواری تو مقرر داشت. باستان شناسان از دل خاک سنگ نبشته ها و ستونهايی را برپا ايستاده از کاخهای آپادانا و شوش و تخت جمشيد در کاوشهای خود به دست آورده اند که هر چه ژرفتر به آن می نگريم در آن نقشها از پيکر اسبان نمود بيشتری می يابد و کشف اسکلت چند سوار و اسب در رستم آباد شمال و يا اشياء ديگر همچون لگام و زين در مناطق لرستان و پارس، يک نوع اسب به نام هيپاريون که در مرز چال مراغه کشف شده اتکا ايرانيان را در امور سياسی و نظامی و اقتصادی به اسب اثبات می کند. در سيلک کاشان بقايای زين و برگ، در منطقه سلدوز در پنجاه کيلومتري اروميه لوازم سواری و سوارکاری کشف شده، در تپه گيان در نهاوند و در خوروين در نزديک کردان تصاوير اسب بر روی گلدان کشف شده، در املش گيلان کوزه های سفالين مربوط به ۱۲۰۰ سال پيش از ميلاد که نقش اسب در روی آن حک شده، به دست آمده است. اسب از ديرباز در خدمت انسان بوده و بار اول اين حيوان به دست ايرانيان تربيت گرديده و به جهان عرضه گشته است. اما قوم ديگر ميوهٔ زحمات آرين را در چپاولگريهای بی رحمانه غارت نموده و حتی به نام خود نامگذاری کرده اند. کتابهای مورخين مانند هرودوت، هومر، امين مارسلن، آريان و گزنفون ديده می شود که به نام آرياييها احترام گذاشته اند و هرجا بحثي از سوار و سوارکاری به ميان آمده آن را به ايرانيان ربط داده اند. نام اسب را به عنوان بخشی از نام انسانها در دوران باستان در بين ايرانيان رسم بوده، مانند ارجاسب، جاماسب، تهماسب، لهراسب، گشتاسب، بيوراسب، ويشتاسب. هرودوت تاریخ نویس یونانی در ۲۱۰۰ سال پیش می نویسد: ایرانیان از ۵ تا ۲۰ سالگی سه چیز می آموزند، سوارکاری، تیراندازی و راستگویی.گزنفون می نویسد همه اسبهای ایرانیان در میدان نبرد پوشیده در زره ویژه اسب بوده اند. بر سنگ نبشته های هخامنشی تصاویری از اسبان نقش بسته است. گزنفون در کوروش نامه می گوید کوروش سواری را در دربار مادها نزد پدربزرگ خود آموخت، چون در پارس اسب کمیاب و پرورش آن در سرزمین پارس دشوار بود. البته چگونگی رسیدن به پادشاهی و فتح بابل و اسب دوانی در میدان بابل هم خود داستانی است که در این متن نمی گنجد. هرودوت از لشگرکشی خشایارشا شاه به یونان می گوید: این شاهنشاه در هنگام جنگ با یونانیان به تسالی رسید، در آنجا شنید که اسبهای این سرزمین بهترین اسبهای یونان هستند. خواست آزمایش نماید دستور تاخت داد در این آزمایش اسبهای تسالی واپس ماندند.داریوش اول در سنگ نبشته تخت جمشید می گوید: … سزاوار است که زاد و بومش دارای مردم خوب و اسبهای خوب است. بار دیگر می گوید: این سرزمین پارس را اهورامزدا (خدای بزرگ) به من ارزانی داشت، که سرزمینی زیباست و اسبهای خوب و مردم خوب دارد.هرودوت می گوید رمه اسبهای سپاهیان هخامنشی در بابل نگه داری می شود که هشتصد اسب و شانزده هزار مادیان در آنجا پرورش می یابند. در سیسیلیا در آسیای صغیر هر سال ۳۶۵ اسب سفید به تعداد روزهای سال نگه می داشتند. در سراسر راه مسافرینی که از فارس و بابل به سوی دروازه قفقاز می رفتند چراگاهی وجود داشت در زمان هخامنشیان که پنجاه هزار مادیان در آن چرا می کردند.در تاریخ چینی که در سال ۵۷۲ میلادی به دست وی شو نوشته شده است چنین آمده که ایران دارای اسبهای نام داری است و توانگران کشور دارای چندین هزار از اینگونه چهارپایان هستند. اسبهای بسیاری در تاریخ این سرزمین همواره با سواران جاودان گشته و در کتابهای تاریخی و سینه های مردم و فرهنگ ایرانی ثبت شده اند، مانند: شباهنگ بیژن، رخش رستم، شبدیز خسروپرویز، گلگون گودرز، قران لطفعلی خان زند، بهزاد کمبوجیه، غزال شاه عباس نژاد اسب ایرانی بوده است. استاد پورداود می گوید: همین تکاور گستاخ است که گردونهای خروشنده و تندرو و سواران چست و چالاک را به پهنه کارزار آورده و سرزمین پهناوری از سند تا نوبه و از سند تا کرانه های دریای یونان را از آن هخامنشیان ساخت و در تاریخ چندین هزار ساله این مرز و بوم همواره ایرانیان را سربلند گردانیده است.هرودوت می گوید: خشایارشا در سپاه خود سوارانی از اعراب داشت که بر شتر سوار شده و می تاختند اما در پشت سر اسبها بودند و در جای دیگر می گوید سپاه کوروش چون به سارد پایتخت لیدیا رسید در دشتی با کروزوس روبرو شد و رزم آرایی کردند، کوروش چون سواران را دید هراسید، پس چاره ای اندیشید و دستور داد اشتران را بر آن رزمگاه آوردند. چون اسبان سپاه کروزوس آنها را دیدند هراسیدند و جنگ به سود سپاه کوروش پایان یافت. اسب همواره از شکل و اندام شتر می هراسد و بوی شتر هم برای اسب خوشایند نیست. در نوروزنامه خیام چنین آمده: از صورت چهارپایان هیچ صورتی نیکوتر از اسب نیست. اسب شاه همه چارپایان چرنده است و گویند آن فرشته که گردونه خورشید را کشید به صورت اسبی است سفید رنگ. در قابوس نامه هم این جمله آمده است که جهان به مردمان، بپای است و مردم به حیوان و نیکوترین حیوانات اسب است و داشتن آن هم کدخدایی است و هم ثروت. درباره پرورش اسب در زمان فرخی سیستانی در کتاب چهار مقاله تالیف ۵۵۰ هجری عروضی سمرقندی، فرخی سیستانی که به دربار امیر ابوظفر روی آورده بود در داغگاه بهار بود که در آن هجده هزار مادیان زهی (مادیانی که کره دار باشد) در مرتع وجود داشت و برای داغ سالیانه در آنجا آتشی افروخته بودند. فرخی در وصف این داغگاه چنین می گوید: داغگـــاه شهریار اکنون چنان خرم بود کــــــاندر او از خـــرمی خیره ماند روزگـار سبزه اندرسبزه همچون سپهر اندر سپهر خیمه اندرخیمه چون سیمین حصار اندر حصار بر در پرده سرای خســــرو پیروز بخت از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار پرون در کتاب خود به نام اسب تازی می گوید: اسبهای تازی و انگلیسی هر دو از اسبهای ایرانی متولد شده اند.اسب به دو صورت وارد بین النهرین و عربستان شد، اول از طریق آشوریها و دوم به گفته پترمان در کتاب اصل اسب که چنین می گوید: هنگامیکه اسب توسط بازرگانان فنیقی (لبنان کنونی) و کلدانی و ایرانی به عربستان و بین النهرین رسید، نخستین خرید و فروشها در آن زمان انجام گرفت، تا مدتی نام این حیوان بر آنها معلوم نبود و آن را خر کوهستانی یا خر شرقی می گفتند (پاخورا) زیرا از طرف کوهستانهای شرق آن سرزمینها آمده بود. پس از مدتی اعراب کلدانی نام آن را عیناً از بازرگانان پرسیده و به یکدیگر می گفتند. بعدها نام قوم پارس را بر آن نهادند و چون در زبان عربی حرف (پ) وجود ندارد از حرف (ف) استفاده کردند و به این حیوان فرس گفتند، فرس واژه ثلاثی مجرد است یعنی برگرفته از فارسها یا پارسها. در دوره سلطنت توتمس سوم بزرگترین پادشاه مصر که به وسیله وهای فرانسوی در کتاب خود به نام بررسی گورستان راحمزه چنین می گوید: نقوش نفرات و اسبهاییکه در این گورستان به دست آمده و به دقت بررسی شده ثابت می کند اسبهایی که در این مکان نقش بسته شده از جنس اسبهای آرین و پرستاران آنها نیز ایرانی می باشند که برای آموزش و پرورش اسب و سوارکاری به مصر اعزام گردیده اند. مارکوپولو می گوید: در ایران قشنگترین اسبهای شرق وجود دارد و از نظر شهرتشان بازرگانان آنها را برای فروش به هندوستان آورده و به بهای گزاف به دیگران می فروشند. کولن در کتاب نژاد اسبهای جهان می نویسد: در سال ۱۸۲۴ میلادی سواره نظام انگلیسی در هندوستان دارای ۷۵۴۶ اسب بود که از اسبهای ایرانی خریداری و کسریات آن را نیز همه ساله از ایران تهیه می نمودند. سرهنگ دو فیلوت انگلیسی در ترجمهٔ کتاب فرسنامه هاشمی از زبان اردو به انگلیسی چنین اظهار می کند: تشکیل نژاد خون خالص اسبهای انگلیسی امروز از نژاد اسب ایرانی است که در سال ۱۶۲۰ تا ۱۷۵۰ بهترین اسبهای ایرانی خریداری و به هندوستان اعزام می گردید.شوارتز در کتاب پرورش اسب در جهان می گوید در مسافرت ناصرالدین شاه قاجار به اروپا دو اسب ارزشمند آن کاروان را همراهی کردند. یکی به قد ۱۴۸ و بسیار زیبا دارای گردن خوش قواره به ایلخی تزار در روسیه بخشیده شد و دیگر اسبی نیله گلگون به قد ۱۶۲ دارای قامتی موزون که به دولت فرانسه پیشکش گردید.واله دوونسی می گوید: اسبهای عربی و ترکی که به اروپا می آورند همان اسبهای ایرانی اند با این تفاوت که بازرگانان ایرانی آنها را به سرزمین های عرب برای فروش برده و در آنجا می فروشند و بعد به واسطه بازرگانان عرب به اروپا آورده شده و نام عرب بر آن می نهند، در اصل این اسبها ایرانی هستند.بین دولت ایران و دولت فرانسه در زمان شاه سلطان حسین صفوی و لویی چهاردهم، در تاریخ رجب المرجب ۱۱۲۰ هـ.ق مطابق با سپتامبر ۱۷۰۸ م. قراردادی منعقد و طبق آن معاهده در ماده ۲۸ دولت ایران به دولت فرانسه اجازه می دهد سالی هشت سر اسب تخمی و چهار سر مادیان با رضایت مالکین منوط به اینکه از ایلخی شاه نباشد را خریداری کرده و به فرانسه ببرند. البته در اصفهان با نظر میرآخور باشی و در سایر ایالات با نظر حکام از ایران خارج شوند. در ماه اوت سال ۱۷۱۵ در زمان فتحعلیشاه قاجار به مناسبت روابط حسنه بین دولت ایران و فرانسه یکی از اسبهای نامی ایران به رسم پیشکش و هدیه به دربار ناپلئون بناپارت فرستاده شد. همان اسب سفید معروف ناپلئون است که نقاش معروف "هوراس" اسب مذبور را نقاشی کرده است. نام این اسب ((جهان پیما)) بود و پوستش در موزه لوور است. البته اسبهایی به دربار روسیه نیز پیشکش گردید، مهمترین آن اسب پاشا بود.آندره ساکاس در کتاب اسب در یونان و پیترمان فرانسوی در کتاب اصل اسب شرح قضیه اسب اسکندر را چنین بیان می کنند: یکی از اهالی فریژی ایران قدیم که بازرگان بود چندین اسب و مادیان برای فروش به کشور مقدونیه آورده بود. این اسب ها همگی پیشانی برجسته بودند چون اهالی آن حدود چنین اسب های پیشانی برجسته ای را ندیده بودند بنا به عادت ایرانیان قدیم که آن ها را مقدس می پنداشتند، آن ها نیز از این عادت پیروی کردند. روزی فیلیپ پادشاه مقدونیه و اسکند پسرش از بالای کاخ خود تعدادی اسب و مادیان را که در چراگاه مشغول چرا بودند، دیدند. فیلیپ اسب بسیار دوست داشت و سوارکار خوبی بود. ولی به اسکندر گفت که آن اسب شکیل را بگیرد. اسکندر بعد از مدتی تاخت و تاز توانست اسب نامبرده را بگیرد و به نام خود تربیت کند. نام او را بوسفالوس، یعنی پیشانی برجسته نامیدند.اسب خرسان الحجاج خلیفه اموی نیز یکی از بهترین نمونه های اسب های ایرانی بود که بر حسب عقیده داستان نویسان عرب نژاد اصل او از خراسان و به خرسان معروف و مؤسس تیره ای به نام خرسان گردیده که امروز معروف می باشد.پولیپوس یونانی که در سال های ۲۰۱-۱۳۰ پیش از میلاد می زیسته در روزگار خود چنین می نویسد. سرزمین ماد (هگمتانه) از برای مردم و اسب خویش به جای دیگر برتری دارد و آنچنانکه اسبش در سراسر آسیا بهترین است پرورش گاه اسب هایی که از برای آخور پادشاه است در ماد می باشد. به گفته ای تیره اسب حمدانی از این تیره می باشد. منابع عمده: ١- یشتها، جلد، گزارش استاد پورداود. ٢- اسب در ایران (پارسیان دژ، مهر میهن). ٣- فرهنگ لغات سنسکریت. ۴- تاریخ ارمنستان، تألیف موسی خورنی.
فرهنگ و انديشه
پايگاه جواد مفرد كهلان
دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۵
اسب توتمی آریایی
واژهٔ آریا (به معنی نجیب) می تواند در مقام مقایسه با سکا و تور (به معنی توتم بزکوهی) اشاره به توتم نجیب اسب باشد که در سرزمین استپی اولیهٔ آریاییها فراوان بوده و ارابه اسبی با نام ایشان پیوسته است:
ह्वार्य m. hvArya horse
چون در شجره نامهٔ فریدون (کوروش) در کتاب پهلوی بندهش، آسپیان (مربوط به اسب) در رابطه با فریدون/ایرج (آریایی) به کرّات تکرار شده است:
سلسله نسب فریدون در فصل ۳۱ از فقره ۷ بندهش این طور آمدهاست «فریتون آسپیان پسر پورتورا آسپیان پسر سوک تورا آسپیان پسر پور تورا آسپیان پسر سیاک تورا آسپیان پسر سپید تورا آسپیان پسر کفر تورا آسپیان پسر رمک تورا آسپیان پسر ونفر غشن آسپیان پسر جم پسر ویونگهان. از ویونگهان تا بآسپیان پور تورا، ده پشت بودهاست. هر یک از آنان صد سال زندگانی کردهاست که روی هم رفته هزار سال باشد. این هزار سال مدّت سلطنت ضحاک بودهاست. از آسپیان پور تورا فریدون بوجود آمد کسی که از جم انتقام کشید. از او (یعنی پور تورا) دو پسر دیگر که برمایون و کتایون باشند نیز بوجود آمدند امّا فریدون پرهیزگارتر بودهاست. از فریدون سه پسر بوجود آمدند، سرم (سلم) و توچ و ایریچ .....» (این سه نامهای نیاهای اساطیری قومی در مقام پسران کولاکسائیس سکاها یعنی سئورومات، سکا و دربیک/دری هستند).
هیئت پهلوی آثویان (آثفیان) هم متعلق به آسپیان و به معنی نگهدارندهٔ اسب به نظر می رسد که عنوان پدر فریدون/ایرج (آرای آرایان ارامنه) است :
अश्वया f. azvayA (asvaya) desire to get horses
نام فارس هم به واسطهٔ واژهٔ فَرَس (اسب)/هورس (به فنلاندی وَرس) با نجابت و اسب پیوند می یابد:
पृशनी f. pRzanI gentle
نام فرس که در زبان عربی وارد شده است، به مفهوم ایرانی و آریایی است که برای اعراب هم ردیف سوارکار و شریف بوده است و جنگاوران ایرانی را ”اساوره” یعنی ”اسوریان” و سواران یا "فرسان” و ”فوارس” می گفته اند.
در اوستا هخامنشیان شاخهٔ کوروش (فرشوشتر، دارای ستوران جوان) تحت نام هوگوها (دارای ستوران خوب و نجیب) و شاخهٔ داریوش تحت نام نوذریان (فرمانروایان نو) دارای اسبان تند و تیز یاد شده اند که نام و نشان هر دو خاندان از اهمیت اسب نزد ایشان خبر می دهند.
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵
معنی توتمی آریا
واژهٔ آریا (به معنی نجیب) می تواند در مقام مقایسه با سکا و تور (به معنی توتم بزکوهی) اشاره به توتم نجیب اسب باشد که در سرزمین استپی اولیهٔ آریاییها فراوان بوده و ارابه اسبی با نام ایشان پیوسته است:
ह्वार्य m. hvArya horse
چون در شجره نامهٔ فریدون (کوروش) در کتاب پهلوی بندهش، آسپیان (مربوط به اسب) به کرّات تکرار شده است:
سلسله نسب فریدون در فصل ۳۱ از فقره ۷ بندهش این طور آمدهاست «فریتون آسپیان پسر پورتورا آسپیان پسر سوک تورا آسپیان پسر پور تورا آسپیان پسر سیاک تورا آسپیان پسر سپید تورا آسپیان پسر کفر تورا آسپیان پسر رمک تورا آسپیان پسر ونفر غشن آسپیان پسر جم پسر ویونگهان. از ویونگهان تا بآسپیان پور تورا، ده پشت بودهاست. هر یک از آنان صد سال زندگانی کردهاست که روی هم رفته هزار سال باشد. این هزار سال مدّت سلطنت ضحاک بودهاست. از آسپیان پور تورا فریدون بوجود آمد کسی که از جم انتقام کشید. از او (یعنی پور تورا) دو پسر دیگر که برمایون و کتایون باشند نیز بوجود آمدند امّا فریدون پرهیزگارتر بودهاست. از فریدون سه پسر بوجود آمدند، سرم (سلم) و توچ و ایریچ .....» (این سه نامهای نیاهای اساطیری قومی در مقام پسران کولاکسائیس سکاها یعنی سئورومات، سکا و دربیک/دری هستند).
هیئت پهلوی آثویان (آثفیان) هم متعلق به آسپیان و به معنی نگهدارندهٔ اسب به نظر می رسد که عنوان پدر فریدون/ایرج (آرای آرایان ارامنه) است :
अश्वया f. azvayA (asvaya) desire to get horses
نام فارس هم به واسطهٔ واژهٔ فَرَس (اسب)/هورس (به فنلاندی وَرس) با نجابت و اسب پیوند می یابد:
पृशनी f. pRzanI gentle
نام فرس که در زبان عربی وارد شده است، به مفهوم ایرانی و آریایی است که برای اعراب هم ردیف سوارکار و شریف بوده است و جنگاوران ایرانی را ”اساوره” یعنی ”اسوریان” و سواران یا "فرسان” و ”فوارس” می گفته اند.
شنبه، فروردین ۲۲، ۱۴۰۵
Namnet Svend (yngling, Yngve Frejs folk, sven, sved) ligger i grunden av namnen Sverige (från roten sve-/sven), svensk och Sweden
Svend är ett skandinaviskt (främst danskt/norskt) mansnamn med fornnordiskt ursprung från ordet svendr, vilket betyder "ung man", "yngling" eller "tjänare/väpnare". Det förknippas med vitalitet och historiskt adel, mest känt genom kung Svend Tveskæg. Ordet används även som synonym till gesäll.
Betydelse och ursprung:
Etymologi: Härstammar från fornnordiska svendr eller swenaz, som betyder ung man, pojke eller krigare.
Historisk kontext: Användes ofta under vikingatiden och medeltiden, ofta som en beteckning för en ung krigare som ännu inte blivit riddare.
Namnet: Dansk och norsk form av det svenska namnet Sven.
Användningsexempel och synonymer:
Gesäll/Hantverkare: Inom danskan används svend för att beskriva en utbildad hantverkare (t.ex. murersvend - murargesäll).
Sven/Ung man: I äldre litteratur eller sammanhang synonymt med yngling, dräng eller tjänare.
Svend Press (Träning): En specifik bröstövning inom styrketräning där man pressar två viktskivor mot varandra.
Synonymer:
Yngling, ung man, gesäll, sven.
Svend (yngling) har varit ett binamn till Yngve Frej (heliga unga Frej) svenskarnas speciella gud
Ynglingaätten var en fornnordisk kungaätt som enligt isländska sagor (särskilt Ynglingasagan och Ynglingatal) härstammade från guden Frej (Yngve-Frej) och regerade i Uppsala före 600-talets slut. Ätten är mest känd från sagalitteratur, men kopplas samman med de tidiga svenska sveakonungarna och senare norska småkungar.
Etymologi och betydelse:
Namnet: Ynglingaätten betyder "Yngves ättlingar" eller "ynglingarna", där ättens grundare anses vara guden Frej, som även kallades Yngve.
Historisk/etymologisk bakgrund: Namnet kommer från fornnordiskans Ynglingar, en klan benämnd efter den mytiska stamfadern Yngve.
Synonymer/relaterade namn: I den fornengelska dikten Beowulf kallas ätten för Skilfingar (fornengelska: Scylfingas).
Källor: Ynglingatal, ett kväde från 900-talet, utgör grunden för ättens genealogi.
Historisk kontext:
Ursprung: Ätten ska ha haft sitt säte i Gamla Uppsala.
Sista kungen: Ingjald Illråde anses traditionellt vara den sista kungen av ätten i Uppsala.
Norsk gren: Enligt traditionen fördrevs ätten till Värmland och senare Norge, där Harald Hårfager hävdades vara en ättling.
Snorre Sturlasson förklarar i Heimskringla att dessa ättlingar till gudarna (Oden, Njord, Frej) senare förklarades som vanliga människor i enlighet med euhemeristisk tradition.
Det verkar att de historiska namnen firasoi (fira-sui), suehans och väringar till svenskar betyder alla tillsammans "unga krigare (=svend, sven)".
Även är det fjärde historiska namnet till svenskar i förhållande med Yngve Frejs namn och hans dyrare (svenskar):
De flesta av forskarna tror att hillevionerna är svenskarna, men jag tror att det inte har tolkat namnet på rätt sätt. Det är egentligen hylle-vi-on-erna det vill säga "dyrkarna av den helige unga guden [Yngve Frej]".
Namnet ingevion (dyrkare av heliga unga gud/gudinnan) hör också till svenskar
Enligt den romerske historikern Tacitus i hans verk Germania (skrivet ca 98 e.Kr.) dyrkades gudinnan Nerthus (Moder Jord) gemensamt av sju nordgermanska stammar.Dessa stammar räknas till den grupp som kallas ingveoner och var bosatta i området kring södra Jylland och danska öarna (östersjöområdet) och norr om dem. De sju stammar som specifikt nämns som Nerthusdyrkare är:
Reudigni (skåningar, daner)
Aviones (norrmän)
Anglii (Angler, engelskmän)
Varini (saxare)
Eudoses (giganter, friser)
Suarines/svardones (svenskar)
Nuithones (?, nåjd folket, samer under svenskarnas styre).
Med tanke på likheten mellan Nerthus plats och Freja/Frig plats, nämligen Fensalarna (Mälaröarna), och Njord och Nersus far-barn-förhållande med Frej och Freja, var de i huvudsakligen en enda gud och gudinna.
Från namnen dömas kan Ingaevoners -och frisernas -och frankernas namn tyda på guden Yngve Frej
Ingaevoner, även ingvaeoner, var en av de germanstammar som jämte herminoner och istvaeoner tillhörde den ursprungliga folkgrupperna av västgermanerna enligt den romerska historikern Tacitus. De anses ha fått sitt namn från sin gud Ing (Frej)
Ingaevonerna (eller ingevonerna) var den folkgrupp som bodde vid nordsjökusten fram till Elbe. De omfattade flera stammar, av vilka chaukerna var de mäktigaste vid århundradena runt vår tideräknings början. En annan stor folkstam bland ingaevonerna var friserna som var bosatta i vad som numera är norra Holland. De var ett av de få folk som förblev bofasta på samma plats under hela folkvandringstiden, nämligen vid nordsjökusten, i Jutland (nuvarande Jylland), Holstein, Friesland och de danska öarna.
Man tror att Yngve Frej också har varit Frankernas speciella gud och deras namn härstammar möjligen av Frej:
Frank: Frey (vänskapens gud) + PIE-rot *ang-/*ank- "att böja sig": De som är beroende av guden Frey. Eftersom Freys hemvist har varit Alvheim/Alfheim (Frankrike och Tyskland), och alver (all-ver, allmän eller Elbeflodens folk) och Alemanni (allmän) och tysk är synonymer.
پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۵
Njord är Neptunus- samt maskulin Nerthus
Njord är i nordisk mytologi en central gud av vanasläktet, som härskar över havet, vinden, fisket och rikedom. Namnet tolkas ofta som att betyda "kraft" eller "styrka", och han är känd som sjöfararnas och handelsmännens gud som bor på platsen Noatun. Njord är far till Frej och Freja.
Havsguden Njord Noaton påminner väl om romerska havsguden Neptunus namn.
Betydelse och funktion:
Havs- och vindgud: Njord styr över sjöfart och havets krafter, och anses lugna vindar och vatten.
Rikedom och handel: Han förknippas med välstånd och tillbads för goda fiskefångster och trygg handel.
Vanernas representant: Njord tillhör vanerna men kom till asarna som fredsgisslan, och representerar en fruktbarhetssida av det nordiska gudapanteonet.
Synonymer/Relaterade begrepp:
Noatun: Njords hemvist, betyder "skeppens plats".
Vaner: Det gudasläkte Njord tillhör (till skillnad från Asarna).
Njordr: Fornvästnordisk form av namnet.
Neptunus: Ofta liknad vid den romerska havsguden, enligt vissa forskare med liknande språkligt ursprung.
Njord förekommer främst i den poetiska och prosaiska Eddan, och är en viktig gestalt i berättelserna om Vanakriget och i myten om när Skade skulle välja make.
Njord som Nerthus:
Nerthus och Njord är språkligt och troligen kultiskt relaterade gestalter. Nerthus (beskriven av Tacitus som en jordgudinna) och Njord (vanagud för hav/vind i Eddan) anses av forskare vara relaterade, där Nerthus kan vara en tidig feminin form eller aspekt av den senare maskulina Njord. Njord är far till Frej och Freja.
Nerthus:
Källa: Beskrivs av den romerske historikern Tacitus i verket Germania (ca 100 e.Kr.).
Egenskaper: Tolkas som Terra Mater (Moder Jord), en gudinna för fertilitet och fred.
Kult: Enligt Tacitus färdades hon i en vagn dragen av kor för att välsigna fält och människor.
Njord (Njǫrðr):
Källa: Huvudsakligen känd från den nordiska Eddan (1200-talet).
Egenskaper: En av vanerna, bosatt i Noatun. Gud över hav, sjöfart, fiske och rikedom.
Familj: Far till Frej och Freja (med en ej namngiven syster/syster-hustru), samt gift med jättinnan Skade.
Kopplingen mellan dem
Språklig likhet: Namnet Nerthus motsvarar språkligt det fornnordiska Njǫrðr.
Teorier: Många forskare menar att de är aspekter av samma gudomlighet, där den kvinnliga jordgudinnan Nerthus utvecklats till den manliga havsguden Njord. Andra menar att det rör sig om ett gudomligt par (syskon) där båda kan ha funnits parallellt.
Njords Noatun ("skeppens plats") är Stockholm
Själva Stockholm betyder skärgårds holmar (Sumpsalarna, Nerthus/Friggs plats):
Stock:
1-stam, timmerstock, balk, stolpe, bjälke, syll
2-samling, besättning, mängd, uppsättning
holm (holme):
holme är en liten, vanligen obebodd ö. Holmar återfinns bland annat i skärgårdar. Ordet används även i en vidare betydelse för små uppstickande bergknallar ute på fält (åkerholme) eller för fast mark omgärdat av en mosse eller sankmark.
I så fall kan mytiska trädet Yggdrasill (Ygg-dra-syll) betyda "skräckinjagande träd/trädstam" och det syftar också på Stockholmsområdet.
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۵
Ostara (Ēostre) är Freja
Ostara (Ēostre, Ishtar, "den ledande") som fruktbarhets gudinna och hennes harar är väl jämförbara med med den nordiska fruktbarhets gudinna Freja ("härskarinnan") som har katter för sina symbol istället harar.
Ostara (Ishtar) har ersätt Freja i Västeuropa, som har varit under Romarrikets styre.
Ostara (eller Ēostre) är en västgermansk gudinna för våren, gryningen och fertilitet, främst känd genom munken Beda venerabilis på 700-talet. Hon förknippas med vårdagjämningen, nystart, ägg och harar som symboler för livets återkomst. Namnet anses ha gett upphov till det engelska och tyska ordet för påsk (Easter/Ostern).
Viktiga punkter om gudinnan Ostara:
Ursprung: Källorna är få och omdiskuterade. Beda venerabilis nämner henne som en gudinna vars månad (Eosturmonath) motsvarade april.
Attribut & Symboler: Ägg och kaniner/harar är starkt förknippade med henne och symboliserar fertilitet och vårens fruktbarhet.
Moderna tolkningar: Många attribut (som haren) är snarare 1800-talskonstruktioner och moderna tolkningar av äldre folktro snarare än belagda myter från vikingatid.
Koppling till våren: I modern neopaganism (Wicca) firas Ostara vid vårdagjämningen (runt 21 mars) för att hedra ljusets och växtlighetens återkomst.
Ostara-firande idag:
Att fira Ostara innebär ofta att dekorera med vårblommor (tulpaner, påskliljor), måla ägg och symboliskt välkomna ljuset efter vintern.
Om Freja
Freja är en av de mest framträdande gudinnorna i nordisk mytologi, förknippad med kärlek, fruktbarhet, skönhet och magi (sejd). Som tillhörande gudasläktet vanerna härskar hon även över krig och död, där hon väljer hälften av de fallna krigarna till sin sal Folkvang. Hon färdas ofta i en vagn dragen av två katter.
Viktiga fakta om Freja:
Roll: Fruktbarhets-, kärleks- och krigsgudinna.
Ursprung: Tillhör vanerna, dotter till Njord och syster till Frej.
Bostad: Fólkvangr ("stridsängen").
Kännetecken: Äger halssmycket Brisingamen, förknippad med katter, och utövar sejdmagi.
Betydelse: Namnet betyder "härskarinnan" eller "älskarinnan".
Freja beskrivs som en viljestark och passionerad gudinna, och hon var även en viktig symbol för linodling och fertilitet. Hon var en av de mest välkända gudinnorna, och hennes inflytande sträckte sig över både liv och död. Frejas Folkvang kan vara Uppsalas Vänge (äng): Folkvang (”krigshärens fält”) var i nordisk mytologi gudinnan Frejas jättelika boning i Asgård. På modern svenska blir namnet Folkvång[1] eller Folkäng och består av fornnordiska/fornsvenska folk som här betyder "krigsfolk" och fornnordiska vang, nutidssvenska vång som betyder "ängsslätt".
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۵
Om gudarna Hönir och Vidar och gudinnan Ran
Hönir (i betydelsen fågel) är Svantovit (i betydelsen dumbom svan, egentligen den heliga= Ve):
"Twit" är ett engelskt substantiv som betyder en fånig, dum eller irriterande person. Det används ofta som ett lättare, brittiskt skällsord (synonymer: idiot, dåre, nöt, dumbom).
Hönir (eller Hœnir) är en gestalt i nordisk mytologi, ofta beskriven som en mystisk asagud som är tystlåten och obeslutsam.
Här är de viktigaste punkterna om Hönir:
Skapandet av människor: Tillsammans med Oden och Lodur (ibland tolkad som Vile) var Hönir med och skapade de första människorna, Ask och Embla, och gav dem liv.
Odens följeslagare: Han uppträder ofta som reskamrat till Oden och Loke, exempelvis i myten om jätten Tjatse.
Gisslan hos vanerna: Efter kriget mellan asar och vaner skickades Hönir till vanerna som gisslan. Han framstod som en bra hövding så länge han var med Mimer, men när han var ensam blev han obeslutsam, vilket ledde till att vanerna kände sig lurade.
Egenskaper: Hönir förknippas med tystnad, mystik och undvikande. Han kallas ibland för "den snabbe guden" eller "långfot", men beskrivs samtidigt som obeslutsam.
Han betraktas som en av de gudar som överlever Ragnarök.
Skapar triaden Oden, Lodur (Loke, Veles) och Hönir (Svantovit) är en annan version av triaden Oden, Vile (Veles) och Ve (Svantovit).
Vidar är Porewit
Vidar (han från skogen) är i nordisk mytologi en av asagudarna, son till Oden och jättinnan Grid. Han är känd som "den tyste guden" och förknippas med styrka, hämnd och uthållighet. Vidar spelar en avgörande roll vid Ragnarök genom att hämnas Oden och döda Fenrisulven, och han är en av de gudar som överlever för att bygga en ny värld.
Porewit (även stavat Porevit, Porovit eller Borovit, "styrkans herre") är en gudom i västslavisk (vendisk) mytologi, särskilt vördad i staden Charenza på Rügen. Han förknippas ofta med skydd av skogar och jakt.
Ran (havsguden Agir hustru) har varit gudinnan av ström
I hydrologiska och geografiska termer är en "run" (i engelska betyder ström och strömning) en typ av bäck. Mer specifikt hänvisar den till en liten, snabbt flödande och jämnt strömmande bäck. Strömningar är vanligtvis djupare och har mindre turbulens än strängar, och bildar släta, snabba kanaler, som ofta används för att beskriva vattendrag i vissa regioner i USA.
Havsguden Ägir (både finska Väinämöinen och Ahti) är gift med Ran (Rån), som i sitt nät fångar in personer som faller i sjön och drar dem ned till sina salar under vattnet. Tillsammans har de nio döttrar, som personifierar havets vågor. Enligt mytologin är det därför vågorna alltid följer nio på varandra.
Vattenväsen i Finsk mytologi: I finsk folktro och mytologi finns andra väsen som förknippas med vatten. Ahti (Ägir) är havets eller vattnets manliga gud/rådare, och hans hustru heter Vellamo (strömmande, Aino= hon med nio döttrar). Tillsammans styr de fisket och sjöfarten.
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۴۰۵
مطابقت کوروش (فریدون) و گئوبروه (اوگبارو) سردار کوروش با فرشوشتر اوستا
نام گئوبروه (هو- گئوبروه، اوگبارو، اویبار) از قبيلهٔ کوتیان می تواند به معنی دارای گاوان و چارپایان برگزیده باشد. نام گئوبروه سردار کوروش که بابل را فتح کرد، در روایات ملی اساطیری تبدیل به گاو برمایه دایهٔ فریدون (کوروش) شده است:
ब्रवीति{ब्रू} verb bravIti[brU] choose
همان گاو کَش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیر سر کار دانان شنید
نام خاندان هوگو (دارندهٔ گاوان خوب) که در اوستا به همراه متحدین شان نوذریان (هخامنشیان) ذکر شده، متعلق یه گئوبروه به نظر می رسد:
مطابقت نامهای هوگوَ و جاماسب اوستا با گئوبروه و پرکساسپَ تاریخی:
در اوستا فرشوشتر (دارندۀ گاوان سالم) و برادرش جاماسب (رفت و آمد کننده با اسب) از خاندان توانگر هوگوَها (دارندگان گلۀ خوب) به شمار رفته و نامشان با نام متحدین شان نوذریان دارای اسبان تند رو (هخامنشیان) همراه گردیده است. نامهای جاماسب (رفت و آمد کننده با اسب، داماد زرتشت سپیتمان) و هوگَوَ (دارندۀ گلۀ خوب)/فرشوشتر یاد آور نامهای تاریخی پرکساسپ و گئوبروه (صاحب گاوان برگزیده) هستند: نام پرکساسپَ (پرورش دهندۀ اسبان) را نیز که در واقعهٔ گائوماتای مغ (سپیتاک سپیتمان) از وی یاد شده است، با نام جاماسب مرتبط می دانند.
اگر هووی (نیک نژاد) دختر فرشوشتر را همان آتوسا دختر کوروش بدانیم فرشوشتر در معنی شهریار جوان (نوذر) مطابق خود کوروش (فریدون) خواهد بود. در یسنا ۵۱ فقره ۱۷ دربارهٔ وصلت زرتشت با هووی آمده است «دختر گرانبها و عزیز را، فرشوشتر هوگو به زنی به من داد و پادشاه توانا اهورامزدا، برای ایمان پاک او دخترش را به دولت راستی رساند.»
در بنیان اسطورهٔ آذری کوراوغلو که بر آساس روایت کتسیاس در باب پیدایی کوروش می باشد آلوو (آتش، آترادات پیشوای مردان) مهتر اسبان برگزیده (معادل اویبار مهتر خبر کتسیاس) پدر اِلهام بخش قیام کوراوغلو (پسر کوروش، تخِلص کوروش زاده توسط بابک خرمدین) است. این نشان میدهد که هوگو (دارِای چارپایان خوب)، فرشوشتر (دارای چارپایان سالم) و گئوبروه در مقام دایه و حامی کوروش (فریدون) پدر او نیز به شمار می رفته است، ولی فرشوشتر در مقام پدر هووی (آتوسا، همسر زریادر سپیتاک سپیتمان، زرتشت سپیتمان) مطابق خود کوروش (فریدون) است.
در شاهنامه در فتح بابل (تحت عنوان بیت المقدس و کنگ دژ "هودج"= دژ گرداگرد "افعی نیرومند= موشخوشو، سمبل مردوک") نام اوگبارو (گاوبرمایه) به همراه نام فریدون (کوروش) ذکر نشده است. در شاهنامه، آستیاگ (آژدهاک، ثروتمند، ضحّاک داخلی) در ایران و مردوک (ماردوش، اَژی دهاک، دارندهٔ سمبل مارافعی، ضحّاک خارجی) در بابل در مقام ضحّاک (خندان، آشّور) یکی شده اند :
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون به راه
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان
بدان تا گذر یابم از روی آب
به کشتی و زورق هم اندر شتاب
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
که مگذار یک پشه را تا نخست
جوازی بیابی و مهری درست
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک بر نشست
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
بر آن بادپایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیتالمقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژهودجش خواندند
به تازی کنون خانهٔ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
چو از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند
ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه
فروزنده چون مشتری بر سپهر
همه جای شادی و آرام و مهر
که ایوانش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود
بدانست کان خانهٔ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
بترسم همی زانکه با او جهان
مگر راز دارد یکی در نهان
بباید که ما را بدین جای تنگ
شتابیدن آید به روز درنگ
بگفت و به گرز گران دست برد
عنان بارهٔ تیزتک را سپرد
تو گفتی یکی آتشستی درست
که پیش نگهبان ایوان برست
گران گرز برداشت از پیش زین
تو گفتی همی بر نوردد زمین
کس از روزبانان به در بر نماند
فریدون جهان آفرین را بخواند
به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۴۰۵
معنی نام گئوبروه (اوگبارو) سردار کوروش
نام گئوبروه (هو- گئوبروه، اوگبارو، اویبار) می تواند به معنی دارای گاوان و چارپایان برگزیده باشد. نام گئوبروه در روایات ملی اساطیری تبدیل به گاو برمایه دایهٔ فریدون (کوروش) شده است:
ब्रवीति{ब्रू} verb bravIti[brU] choose
همان گاو کَش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیر سر کار دانان شنید
نام خاندان هوگو (دارندهٔ گاوان خوب) که در اوستا به همراه نوذریان (هخامنشیان) ذکر شده، متعلق یه گئوبروه به نظر می رسد:
مطابقت نامهای هوگوَ و جاماسب اوستا با گئوبروه و پرکساسپَ تاریخی:
در اوستا فرشوشتر (دارندۀ گاوان سالم) و برادرش جاماسب (رفت و آمد کننده با اسب) از خاندان توانگر هوگوَها (دارندگان گلۀ خوب) به شمار رفته و نامشان با نام متحدین شان نوذریان دارای اسبان تند رو (هخامنشیان) همراه گردیده است. نامهای جاماسب (رفت و آمد کننده با اسب) و هوگَوَ (دارندۀ گلۀ خوب)/فرشوشتر یاد آور نام پرکساسپ و گئوبروه (صاحب گاوان برگزیده) هستند: نام پرکساسپَ (پرورش دهندۀ اسبان) را نیز که در واقعهٔ گائوماتای مغ (سپیتاک سپیتمان) از وی یاد شده است، با نام جاماسب مرتبط می دانند.
اگر هووی (نیک نژاد) دختر فرشوشتر را همان آتوسا دختر کوروش بدانیم فرشوشتر در معنی شهریار جوان (نوذر) مطابق خود کوروش خواهد بود.
شنبه، فروردین ۰۱، ۱۴۰۵
معنی نام شاهنامه ای نستهن
نام شاهنامه ای نستهن تورانی به لغت سنسکریت به معنی بی ریا و به لغت اوستایی به معنی نابود کنندهٔ سپاه است. کاشکی معنی سنسکریتی این نام سرمشق ریاکاران دربار الهی و فراوان می شد:
निशथ adj. nisatha[n] candid
چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۴
Om Balder och hans boning Breidablik
Balder (fornnorska/fornisländska Baldr, isländska Baldur), vilket betyder "lyssande", "bold (järv)" eller "herren", är en gud i nordisk mytologi. Son till Oden och Frigg, make till Nanna och far till Forsete ("Forseti"). Balder bodde i Bredablick.
Breidablik (eller Breiðablik) är i nordisk mytologi guden Balders boning i Asgård, beskriven som den vackraste och renaste platsen där inget ont eller orent kan finnas. Namnet betyder "bred-blick" eller "vid utsikt", vilket anspelar på dess storslagenhet. Det används idag ofta som namn på byggnader med fin utsikt, exempelvis tornet på Skansen.
Betydelse och ursprung:
Mytologi: Breidablik nämns i Den yngre Eddan (Gylfaginning) och Den äldre Eddan (Grímnismål) som Balders och Nannas hem.
Symbolik: Platsen förknippas med ljus, skönhet och fred, helt utan skadliga "skräckrunor" (feiknstafir).
Bokstavlig tolkning: Namnet översätts ofta som "bred utsikt" eller "vida skinande".
Balder (herre) är jämförbar med thrakiska Dionysos (den unga guden)/slaviska Jarilo.
Därför att både har blivit dödad och har tillbaka gång. I förhållande med Balder påminner namnet Höder (den hotande), Oden: Höder (den blinde hotaren) som tillsamans med Loke (Veles) dödar Balder har varit en personifikation av själva den enögde guden Oden (Perun).
Breidablik (utbredda blick) är Europa:
Europa är primärt en världsdel, men namnet härstammar från grekisk mytologi där Europa var en fenicisk prinsessa som bortfördes av Zeus. Namnet tros betyda "vidtskådande" eller "brett ansikte".
Europas ursprungliga betydelse:
I skythiska myter i Herodotus historia, brättas att Lipoxiais (kung till landet vid sidan, kung till agatyrsier) styr folket vid namn aukhater (de som har fina hus= bohmier) och hans gyllene verktyg är plow (symbol till polacker).
Enligt Herodotus hette Lipoxis bror Arpoksais (vagnladets kung) som styrde mitten landet omkring Ukraina. Öster om dem styrdes av deras lilla bror Skyth (skål)/Kolaxais (stammars kung).
Det gamla namnet på ukraina, dvs. Rutenia, kan tas som hjulets land (rota):
Det avestanska namnet Khvaniratha (de magnifika vagnarnas land) och grekernas Europa (eu-ropa, med gott vridmoment) verkar ha samband med det.
Som vi sagt att deras mytologiska kunganamn dvs. Arpoxais (Takhmo-ropa) betyder kung av vagnslandet.
Det vill säga att Eu-rope (med gott vridmoment, med fina vagnar), Khvanirath (land av lyssnade vagnar), Ruthenia (vagnars land, Glonia), Eu-karrona (Ukraine, land av fina vagnar), har haft gemensamma ursprung.
Feniciernas namn i förhållande med Europa kan härstamma från fini-car-er (de med fina vagnar, ruthenier, ukrainare).
Den dödade Dionysos myt har kommit från söder till Baltikum/galindaia (lyssnade bärnstenens land), då är Balders och Baltikums namn anknutna i betydelserna lysande och lysande bärnstenens land:
Dionysos (den lysande unga guden) har en stark och ursprunglig koppling till Thrakien, en region i nordöstra Balkan som i grekisk mytologi ofta ses som en plats för extatisk och vild natur. Även om han är mest känd som en grekisk gud, beskrivs Dionysos ofta som en gudom som kom till Grekland "från utlandet", specifikt från Thrakien och Frygien.
Dionysos uppträder i slaviska mytologi under namn Jarilo:
Namnet "Jarilo" härstammar från den protoslaviska roten *jarъ (relaterat till yar), som översätts till "stark", "rasande", "passionerad" eller "genomsyrad av ungdomlig livskraft". Roten förknippas också med "vår" eller "sommar".
Även om Perun var Jaryłos far, uppfostrade han inte sin son. Istället kidnappade Peruns rival Veles, boskapens, låglandets och underjordens gud, Jaryło kort efter hans födelse. Han förde Jaryło till underjorden Nawia och uppfostrade honom, vilket fick Jaryło att anta några av Veles trickstarkaraktärer. När han växte upp ansågs Jaryło ofta likna Loke i nordisk mytologi på vissa sätt på grund av detta. Kidnappningen tros också vara en viktig orsak till det massiva kriget som ständigt pågår mellan Perun och Veles.
Det finns strukturella och mytologiska likheter mellan Balder och Dionysos, särskilt när man analyserar dem genom komparativ mytologi:
Döende och återuppstående gud:
Både Dionysos och Balder förknippas med teman om död och (potentiell) återkomst. Balder dör och förväntas återvända efter Ragnarök. Dionysos (särskilt i orfisk tradition som Zagreus) dör och återföds, vilket kopplar honom till vegetationens cykel.
Koppling till natur och fruktbarhet: Båda gudarna är djupt knutna till naturens krafter och fruktbarhet. Dionysos är vinets och den vilda naturens gud, medan Balder ofta förknippas med ljuset, sommaren och det växtliga.
Oskuldsfullhet/Offerroll: Balder beskrivs som den mildaste, vackraste och mest älskade av gudarna, vars död är en stor tragedi. Dionysos, särskilt i sin roll som den unga, lidande guden, gestaltar också en form av tragiskt offer.
Faderlig koppling: Båda är söner till respektive panteons högsta gudar: Dionysos är son till Zeus, och Balder är son till Oden.
Sammanfattningsvis kan båda gudarna ses som representanter för livskraft och ljus som möter en tragisk ände, vilket gör dem till centrala figurer i myter om liv, död och förnyelse.
اشتراک در:
نظرات (Atom)