سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۰

واژۀ سرمد (جاودانی) هندوایرانی است

این واژه که در قاموس قرآن ذکر نشده است، به وضوح ریشه هندوایرانی دارد (با تبدیل «و» به «م»، نظیر تبدیل پسوند وند به مند):
सर्वदा indecl. sarvadA always
सर्वदा adverb sarvadA all the time
सर्व adj. sarva whole, entire, all, every
ध adj. dha possessing

ریشۀ واژۀ آهون (نقب)

این واژه که در فرهنگنامه های قدیم به کار رفته است، به معنی کَنده شده به نظر می رسد:
आविहन्ति {आविहन्} verb Avihanti {Avihan} hew at, German heawen
مطابق لغت نامه دهخدا:
آهون. (اِ) رخنه و راه و مجرائی که زیر زمین کنند. نقب. سُمج. سُمجه:
حور بهشتی گرش به بیند بی شک
حفره زند تا زمین بیارد ۞ آهون.
دقیقی.
به آهون زدن در زمین با شتاب
سبکتر روندی ز ماهی در آب.
اسدی.
بن باره سرتاسر آهون زدند
نگون باره بر روی هامون زدند.
اسدی.
منگر سوی حرام و جز حق مشنو
تا نبرد دزد سوی نقد تو آهون.
ناصرخسرو.
دانه مر این را بخوشه ها در خانه ست
بیخ مر آن را بزیر خاک در آهون.
ناصرخسرو.
سر بفلک برکشیده بی خردی
مردمی و سروری در آهون شد.
ناصرخسرو.
بر راه خلق سوی دگر عالم
یکّی رباط یا یکی آهونی ۞.
ناصرخسرو.
مردم بروز در چاهها و آهونها و کاریزهای کهن میگریختند. (راحةالصدور).
|| دائره. زه. طوقه. حلقه: الحماره؛ آنچه گردآهون حوض بنهند... و آن سنگ که صیاد گرد آهون جایگاه خویش بپای کند. (محمودبن عمر ربنجنی). || آبدان:
مشرق بنور صبح سحرگاهان
رخشان بسان طارم زریون است
گوئی میان خیمه ٔ پیروزه
پر زآب زعفران یکی آهون است.
ناصرخسرو.
|| کهف. غار. (برهان). و در بعض فرهنگها معنی معدن نیز بکلمه داده اند. ۞

دوشنبه، بهمن ۰۴، ۱۴۰۰

معرّب بودن واژۀ نقش

به نظر می رسد این واژه که در قاموس قرآن به کار نرفته است، بیش از آنکه با واژه های فارسی نِگاشتن و نِگار (نی-گَر اوستایی) یعنی به سوی پایین کشیدن و نقش کردن چیزی، مرتبط باشد؛ صورتی از نی-کَش اوستایی است که به همان معنی است.

نامهای مختلف کاوۀ آهنگر (کاوۀ آئین گر)

نامهای مختلف کاوۀ آهنگر یعنی کاوه، گابی،جابی، کابی مترادف با ارشک به معنی مؤبد هستند:
अर्चक m. archaka priest
कव्य adj. kavya sacrificial priest
गव f. gava speech
जप m. japa muttered prayer
कबते {कब्} verb kabate {kab} praise

یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۴۰۰

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
اگر ناچیز را چیز جزئی در نظر بگیریم و یزدان را همان مادۀ تاریک سه بعدی جهانی و نیروهای کششی بی نهایت نهفته در آن که باعث انفجار از نقطۀ مرکزی آن شده است، این گفتۀ فردوسی با بیگ بنگ پیوند می یابد. ولی اگر منظور فردوسی از ناچیز عدم مطلق (بدون ابعاد سه گانه/چهار گانه) در نظر بگیریم جایی برای خود یزدان و یا همان مادۀ تاریک بیکران عظیم (فضای مطلق) و بی نهایت نیرومند باقی نمی ماند.
اینشتین گفته است که فضا در حضور ماده منقبض و منسبط میشود و اگر ماده ای تحت تأثیر نیروی بی نهایت بزرگ قرار گیرد آن ماده به یک ذرۀ نور تبدیل میگردد. و به نظر میرسد در پیدایی انرژی و ماده از مادۀ تاریک (فضای تاریک) همین عمل که در مقیاس جهان ما غیر ممکن است، در کیهان مادۀ تاریک جهانی اتفاق افتاده است. دکتر سروش هم ایزد جهان را تقریباً همین نیروی بی نهایت کیهانی معرفی می نماید.
ناچیز. (ص مرکب) بی قدر. بی مقدار. (ناظم الاطباء). پست و ناقابل.(فرهنگ نظام). چیز حقیر. چیز پست. فرومایه. بی ارز. بی ارج. وضیع. ناقابل. بی قابلیت. بی ارزش:
ز خاشاک ناچیز تا عرش راست
سراسر به هستی یزدان گواست.
فردوسی.
همو آفریننده ٔ مور و پیل
ز خاشاک ناچیز و دریای نیل.
فردوسی.
جز این تا بخاشاک ناچیز و پست
بیازد کسی ناسزاوار دست.
فردوسی.
صورتم را که صفر ناچیز است
با الف هم حساب دیدستند.
خاقانی.
گفتم چه بود گیاه ناچیز
تا درصف گل نشیند او نیز.
سعدی.
بگفتا من گلی ناچیز بود
م ولیکن مدتی با گل نشستم.
سعدی.
|| ناکس. فرومایه. پست:
نبد زندگانیش جز هفت ماه تو خواهیش ناچیز خوان خواه شاه.
فردوسی.
هر آنکس که ناچیز بد چیز گشت
وز اندازه ٔ کهتری برگذشت.
فردوسی.
ناچیز که وهم کرده کان چیزی هست
خوش بگذر از این خیال کان چیزی نیست .
عبید زاکانی.
|| نیست و نابود. (ناظم الاطباء). لاشیٔ. عدم. هیچ:
بدان تا توانائی آمد پدید.
فردوسی.
کند چون بخواهد ز ناچیز چیز
که آموزگارش نباید بنیز.
فردوسی.
توانی ز ناچیز چیز آفرید
هم از تو شود چیزها ناپدید.
شمسی (یوسف و زلیخا).
همی گوئی زمانی بود از معلول تا علت
پس از ناچیز محض آورد موجودات را پیدا.
ناصرخسرو.
او زبده ٔ جلال و چو تقدیر ذوالجلال
ناچیز را ز روی کرامات چیز کرد.
خاقانی.
این نقش که نگاشت و از ناچیز بچیز آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 1).
در اندیشه ٔ من چنان شد درست
که ناچیز بود آفرینش نخست.
نظامی.
|| بیهوده. کار بیهوده و بی نتیجه و بی فایده. (ناظم الاطباء). باطل. غار. اُهلول. هَمرَجَة. (از منتهی الارب). لغو. بیهوده. لهو. عبث: وهمان فروگرفت از مال به کار بردن و بر ناچیز و ببازی و نشاط مشغول بودن. (تاریخ سیستان). || بسیار کم. بسیار قلیل. نهایت اندک. مزجاة. بغایت ناچیز. بسیار اندک.
- ناچیزهمت؛ اندک همت. بی همت. دون همت. پست همت:
کنون پنداری ای ناچیزهمت
که خواهد کردنت روزی فراموش.
سعدی.
|| خراب شده. ویران شده.(ناظم الاطباء).

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۴۰۰

معنی نام کوه بی بی شهربانو

قلّۀ دراز این کوه که در جوار شهر ری واقع شده است، بی شک‌در زمان اضطراری جنگها برای مردم ری جان پناه امنی بوده است. بر این اساس نام کوه بی بی شهربانو مرکب است از بی-بی اوستایی (در ترس و وحشت بودن) و شهربانو (نگهبان شهر). در مجموع یعنی کوه نگهبان شهر در زمان ترسناک جنگها.
در اسطورۀ بی بی شهربانو هم وی از ترس دشمنان به کوه شهر ری پناه می برد.

ریشۀ محتمل واژه های موز و مویز

نظر به واژه های مَئذَ اوستایی و مئوچۀ سنسکریت به معانی لذیذ و با مزه و موز این نام از سنسکریت به عربی رفته است و مویز می تواند به معنی میوۀ خشک و کوچک باشد:
मौच n. maucha banana
मोचयति {मुच्} verb caus. mochayati {much} delight
मीवति {मीव्} verb mivati {miv} grow fat or corpulent
icha (iz): little

معنی تُرک در بیت شعر معروف حافظ

واژه تُرک در بیت شعر معروف حافظ می تواند در اوستایی و سنسکریت به معنی بسیار خوشایند و زیبا (تَرک در زبان کُردی) باشد:
तुर adj. tura excelling
क n. ka pleasure

اتیمولوژی محتمل نعناع

جناب ناصر انقطاع واژۀ نعناع را معرّب از واژه ای ایرانی می داند. پیشنهاد وی برای صورت ایرانی آن واژۀ نانو/نانه است که او آن را مناسب برای لای نان معنی می نماید که عامیانه به نظر می رسد. ولی واژه اوستایی ناونگهه (ناونه) به معنی خوشبو و معطر برای آن بسیار منطقی می نماید. قدمت واژۀ نعناع را به عهد زبان هوری-میتانی نیمه هندوایرانی- نیمه قفقازی می رسانند.

پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۴۰۰

مأخذ ایرانی نامهای دینی نکیر و منکر

نامهای نکیر و منکر از باورهای مُغان گرفته شده است:
مطابق باور مغان روان آزاد (اوروَن) سه روز و سه شب پس از مرگ بر بالین مرده خواهد ماند. گروندۀ اشه در بامداد در یک سبزه زار خوشبوئی در می آید که یک باد خوش نیمروزی از روبرو بر او می وزد. پس از آن دئنای او (وجدان او) در اندام یک دوشیزۀ زیبا روی (نکوروی، نکیر) پانزده ساله با او برخورد می کند. دئنا به همراه دو سگ، روان آزاد را به سوی پل چینوت در کوه هَرا می برد و بعد گذر از پل چینوت، وهومنه از روی تخت بر می خیزد و به روان خوش آمد میگوید و روان به گرودنمانه به پیشگاه اهورامزدا و امشاسپندان در می آید. وندیداد و کتب پهلوی شرح سرنوشت روان نگروندگان اشه را که باور آن هم وجود داشته ذکر نکرده اند تنها اشاره می کنند که از پل چینوت سقوط می کنند. در روایات اسلامی دئنای نکوروی (اورون) تصحیف به نکیر و رَومان و مبشر و دئنای زشت روی (ما-نکوروی) تصحیف به منکر شده است.
(معنا و دلیل نام‌گذاری دو فرشته «نکیر» و «منکر» چیست؟ (اسلام کوئیست
پرسش
ریشه لغوی اسامی فرشتگان الهی «نکیر» و «منکر» چیست؟ چرا به آنان نکیر و منکر می‌گویند؟ در کدام آیه از قرآن کریم خداوند تبارک و تعالی درباره این دو فرشته صحبت می‌فرمایند؟
پاسخ اجمالی
از رخدادهاى مهم و حتمى عالم برزخ، سؤال دو فرشته «نَکیر» و «مُنکر» است. از روایات و نیز گفتار متکلمان اسلامی برمی‌آید که سؤال نکیر و منکر حقیقتی غیر قابل انکار است.[1] در روایات از «مُنکر» به «ناکِر» نیز یاد شده است.[2] در قرآن کریم اشاره‌ای به این دو فرشته و نام‌های آنها نشده، ولی در برخی از متون و منابع دینی همچون صحیفه سجادیه[3] نامشان به میان آمده است.
پس از این‌که میّت در قبر قرار می‌گیرد، این دو فرشته به سراغ او آمده و درباره خدا، دین، پیامبر و دیگر امور سؤال می‌کنند.[4] البته فرشتگان دیگری نیز در قبر به سراغ شخص می‌روند که
می‌توان به فرشته‌ای به نام «رَومان» اشاره کرد.[5]
معانی نکیر و منکر
از کتاب‌های لغوی چنین به دست می‌آید که این دو کلمه از ماده «نکر» به معنای انکار کردن و ناپسند دانستن گرفته شده است.[6] اما معانی هر کدام از دو کلمه؛ در صورتی که «منکر» به صورت اسم مفعول خوانده شود[منکَر] به معنای چیز ناپسند و ناشناخته خواهد بود. و اگر آن‌را به صورت اسم فاعل بخوانیم، به معنای کسی است که چیزی را انکار کرده و ناپسند می‌شمارد.[7] شاید بتوان گفت؛ تلفظ صحیح این کلمه، به صورت اسم فاعلی باشد؛ زیرا در برخی از روایات، به‌جای «منکر» واژه «ناکر» آمده است و ناکر هم به معنای انکار کننده است.[8] برخی از کتب لغت
نیز به این شیوه از تلفظ اشاره کرده‌اند.[9] لفظ «نکیر» نیز معنای فاعلی از ماده «نُکر» دارد(یا به صورت صفت مشبه یا صیغه مبالغه) و به معنای چیزی است که ناپسندی و سختی آن شدید باشد.[10] بنابر این، معنای این دو کلمه نزدیک به هم است و فقط از حیث داشتن ثبوت یا شدت با یکدیگر متفاوت‌اند. البته کلمه «نکیر» گاهی به عنوان اسمی به‌معنای انکار به‌کار می‌رود و دلالت بر شدت و سختی می‌کند.[11]
وجه تسمیه
در منابع روایی اشاره‌ای به وجه تسمیه این دو فرشته نشده است. اما با توجه به معانی گفته شده، در توضیح این نام‌گذاری، مطالب مختلفی بیان شده است:
.1به این دلیل که میّت کافر، انکار کننده حق است و آنچه که آن دو فرشته برای او می‌آورند و با آن او را عذاب می‌کنند برایش ناپسند است، به این دو فرشته ناکر و نکیر گفته شده است.[12] .2منکر آن عکس العملی(عدم پاسخ گویی به سؤال‌های نکیر و منکر) است که از کافر سرمی‌زند و نکیر آن رفتاری است که آن دو فرشته با کافر دارند. برخی از شارحین، پس از نقل این سخن،
آن‌را رد کرده و مغایر با روایات وارده فریقین(شیعه و سنت) دانسته‌اند.[13] .3منکر عبارت است از اعمال ناپسندی که انسان در دنیا انجام داده و بعد از مرگ به شکل مناسب با همان اعمال برای او تجسم پیدا می‌کند. اما نکیر، ممکن است که وجه تسمیه آن به این دلیل باشد که وقتی انسان اعمال ناپسند خود را می‌بیند، آن‌را انکار کرده و ناپسند شمارد و خود را به خاطر آن سرزنش کند و تمثل آن حالت انکار، به عنوان نکیر متمثل می‌شود؛ چرا که قوای نفسانی انسان و مبادی آثار آن در عرف شرع فرشته نامیده می‌شود. سپس این انکار باعث می‌شود که شخص به اعتقاداتش مراجعه کرده و آنها را مورد بررسی قرار ‌دهد تا ببیند که آیا عقائدش صحیح است یا فاسد
است؟ تا بداند که آیا اهل نجات خواهد بود یا اهل هلاکت و بدبختی است؟[14]
حال اگر این شخص میت مؤمن باشد، این دو فرشته به صورتی زیبا برای او متمثل می‌شوند که در این حالت به این دو فرشته «مبشر» و «بشیر» گفته می شود و اگر کافر باشد، به زشت‌ترین شکل ظاهر می‌شوند که در این صورت به آن‌دو نام‌های «نکیر» و «منکر» اطلاق می‌شود. البته امکان دارد که این دو فرشته، جدای آن دو فرشته اولی باشند ولی از ظاهر بیشتر روایات چنین به دست می‌آید که این دو، همان دو فرشته اولی هستند و فقط اسمشان تغییر می‌کند. مؤید این نظر، آن است که در بیشتر روایات که از نکیر و منکر سخن به میان آمده، هم برای مؤمن و هم غیر مؤمن
می‌باشد.[15] ________________________________________ [1]. ر.ک: «چگونگی سؤال نکیر و منکر در قبر»، سؤال 44047.
[2]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، محقق، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج 2، ص 633، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1407ق.
[3]. »وَ مَلَکِ الْمَوْتِ وَ أَعْوَانِهِ، وَ مُنْکَرٍ وَ نَکِیرٍ، وَ رُومَانَ فَتَّانِ الْقُبُور»؛ علی بن الحسین(ع)(امام چهارم)، الصحیفة السجادیة، ص 40، قم، دفتر نشر الهادی، چاپ اول، 1376ش.
[4]. کافی، ج 3، ص 237.
[5]. الصحیفة السجادیة، ص 40.
[6]. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 12، ص 239، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش.
[7].ابن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، محقق، طناحی، محمود محمد، ج 5، ص 115، قم، مؤسسه اسماعیلیان، چاپ چهارم، 1367ش؛ ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، محقق، میر دامادی، جمال الدین،‏ ج 5، ص 233، بیروت، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، دار صادر، چاپ سوم، 1414ق.
[8]. بستانی، فؤاد افرام، مهیار، رضا، فرهنگ ابجدی عربی-فارسی، ص 893، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ دوم، 1375ش. [9]. واسطی زبیدی، محب الدین سید محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، محقق، شیری، علی، ج 7، ص 558، بیروت، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ اول، 1414ق.
[10]. همان.
[11]. فرهنگ ابجدی، ص 935. [12]. شیخ مفید، تصحیح اعتقادات الإمامیة، محقق، مصحح، درگاهی، حسین، ص 99، قم، کنگره شیخ مفید، چاپ دوم، 1414ق.
[13]. کبیر مدنی، سید علیخان، ریاض السالکین فی شرح صحیفة سید الساجدین، محقق، مصحح، حسینی امینی، محسن، ج 2، ص 65، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، 1409ق.
[14]. فیض کاشانی، محمد محسن، الوافی، ج‏25، ص 603، اصفهان، کتابخانه امام أمیر المؤمنین علی(ع)، چاپ اول، 1406ق.
[15]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 56، ص 234، دار إحیاء التراث العربی‏، بیروت، چاپ اول، 1410ق.