پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۴۰۰

خطای فاحش در لغت بیدستر در فرهنگ معین که به لغت نامۀ دهخدا هم رسیده است

بنا به یوستی واژۀ ستَرَ در اوستا به معنی خنجر و واژۀ کشَتری (ستری) در سنسکریت به معنی بُرنده و تراشنده و تقسیم کنندۀ همه چیز است.
क्षत्तृ m. kSattR one who cuts or carves or distributes anything
در فرهنگ معین تصویر بیدستر با تنۀ درخت بیدی که آن را سترده و انداخته است، رسم شده است که حاوی رمز نام بید-ستر (قطع کنندۀ درخت بید) است که بدان توجه نشده و دنبال آلترناتیو ضعیف و گمراه کننده ای رفته است:
لغت نامۀ دهخدا: «بیدستر. [دَ ت َ] (اِ مرکب) (از: بی + دست + ار = اره، بی اره) (فرهنگ فارسی معین).»

معنی محتمل لَزگی

لَز و لَزگی به کُردی به چست و چالاک گفته میشود. قابل توجه است واژۀ راسکَ و راسَکَ که علی القاعده صورتی از لزگی هستند در زبانهای ژرمن و سنسکریت به ترتیب به معنی تند و تیز و نوعی رقص هستند. به ظاهر با توجه به درفش لزگیها در زبان خودشان به معنی قوم عقاب دریایی درک شده است. از سوی دیگر با توجه به اینکه شاهان اران را که به سرزمین لزگیها در آن سوی دربند تسلط داشته اند لیزانشاه و خرسان شاه می گفته اند و لوی-زان و خَر-سان به سنسکریت به معنی محل موجود تند و تیز (دار، دال= عقاب) هستند، لذا بیشتر محتمل است که نام مردم لزگی به معنی منسوبین به عقاب باشد.
اگر منظور از لیزان، منطقۀ لاهیج (لیجان) جنوب باکو باشد، این نام می تواند به معنی منطقۀ «مردم دارندۀ سگان تند و تیز و نیرومند» (کادوسیان= مردم دارندۀ سگان نیرومند) باشد. خُرسان را هم میشود محل گود (سفلای رودهای کورا- ارس) معنی نمود.

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۴۰۰

Vad betyder namn Motala och Bohuslän?

Om namnen Motala och Bohuslän har jag kommit på de synpunkter att de är i tur och ordning mötesplatsen av de tilltalade och landskapet med hus av bokträ, eftersom de flesta namn i geografin handlar om de särskilda egenskaper som de områdena har haft:
Motala som tingsplats och dess berömda avrättnings plats "Brökullen" visar att Motala har betytt mötesplatsen av rättegångs tal. Bohuslän betyder bok-hus-län
Liksom bovete (bok-vete).
Växten bok är mer rimligt än den antydde bage-n (fästning) i detta förhållande:
I blandade skogar växer bok tämligen vanligt endast upp till en gränslinje från mellersta Bohuslän till nordöstra hörnet av Kronobergs län, därefter mot norr till Östergötlands gräns sedan mot sydöst till Kalmarsund. Denna linje är den egentliga nordgränsen för Sveriges bokområde.
Namnet Bohuslän började användas på 1400-talet och avsåg till en början endast södra delen av landskapet, där som finns bokträd.

سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۴۰۰

اتیمولوژی واژۀ ناب

در فرهنگ معین واژۀ ناب (ناپ پهلوی) برگرفته از اَن-آپ اوستایی (بی آب) حدس زده شده است. ولی به نظر می رسد آن بر گرفته از واژۀ اوستایی نَبا (سرچشمه و اصل) بوده باشد. ناف هم شکلی از این کلمه است.

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۴۰۰

مکان کنونی شهرهای رویان و بروان

شهرهای کلاردشت و رشت محل کنونی شهرهای باستانی رویان و بَروان هستند: نظر به سر سبز بودن مازندران و گیلان کمتر اتفاق افتاده است که شهر ویران شده برای همیشه متروک گردد، بر این اساس شهر کوهستانی رویان مازندران و بَروان دیلم (گیلان) را باید در میان شهرهای بزرگ این مناطق جست. یکسانی موقعیت جغرافیایی و ترادف لغوی متناظر آنها ما را به سوی شهرهای کلاردشت و رشت رهنمون میگردد:
مطابقت رویان قدیم با کلاردشت (کلار دژ) گای لیسترینج در جغرافیای تاریخی خلافت شرقی، شهری به نام کلار (دارندۀ شکوهمندی) در غرب مازندران را با شهر مرتفع رویان کهن (محل با شکوه) سنجیده است. نام کلار از سوی دیگر به وضوح یادآور شهر کلاردشت (دژ دارندۀ شکوه) است. در این سمت جغرافی نویسان قدیم از شهرهایی به نام کبیره (کلارستاق) و کجه (کُجور) هم یاد نموده اند. در کتاب البلدان در حدود ۱۲۰۰ سال قبل به شهر سعیدآباد مابین کلار (کلار آباد) و رویان (کلار دشت) اشاره شده‌است. بنا به گای لیسترینج دو رویان یکی نزدیک دریا و آن دیگری در سمت کوهستان وجود داشته است.
یاقوت حموی، رویان را کرسی منطقه کوهستانی طبرستان و آمل را کرسی منطقه جلگه ای و اراضی پست ساحلی یاد کرده و قید نموده که در رویان ساختمان‌های خوب و باغستان‌های پر میوه وجود داشته و نزدیک رویان (یا کلار) شهر سعید آباد (مرزن آباد) واقع است.
مطابقت رَشت با بَروان کهن مرکز دیلم (گیلان قدیم) شهر بَروان بوده است که به شکل برَهه- وان به معنی محل درخشان بوده است. حمدالله مستوفی در نزهة القلوب به جای بَروان از رشت نام می برد که نامش به صورت رَئه-شت به همان معنی محل درخشان یعنی معنی بَروان است. به نظر می‌رسد عنوان درخشان آنجا مربوط به محصول ابریشم آن بوده است. واژۀ رَشتَ در اوستایی نیز به معنی درخشیدن و آراستن، اشاره به متاع ابریشم شهر رشت دارد که حمدالله مستوفی در نزهة القلوب بدان اشاره کرده است.
رشت ابتدا قصبه ای بود که در میان دو رودخانه گوهررود و سیاهرود قرار داشت و از این جهت نیز قدمت دیرینه دارد. ولی از جهت سابقه شهری، اولین بار نویسنده حدود العالم و سپس حمدالله مستوفی، در قرن هشتم هجری، از این شهر نام برده است. دو نام قدیمی عربی رشت دارالمرز یا دارالامان بوده که قبل از این دو، به آن بیه یا بیه پس می گفته اند. نام بیه پس در اصل به معنی محل پسین تهیه ابریشم است که در مقابل بیه پیش (لاهیجان=محل پیشین تهیه ابریشم) قرار داشته است. بیه از همان ریشه بو (ابریشم) و بویه (ابریشم کار) است. بنابراین اگر خود نام رشت را هم در رابطه با همین ویژگی این شهر یعنی رشتن مادۀ درخشان ابریشم معنی نمائیم راهی منطقی پیموده ایم. در عهد مسلمین شهری به نام رشت در کنار جیحون در سمت شمال خراسان وجود داشته است که به احتمال زیاد مفهوم آن هم شهر محل تهیۀ ابریشم بوده است.
مطابقت رودسر با نامهای قدیمی دیگر آن هوتم و کوتم در ارتباط با حاکم نشین دیگر دیلم یعنی هوسم گفتنی است: نامهای هوسم و کوتم و رودسر مترادف هستند:
हुत adj. hu[ta] poured out
ग्मा f. gmA (zam) earth
कोटि f. koTi end
ग्मा f. gmA (zam) earth

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۴۰۰

معنی قهرمان

کار اندیش و مباشر را که در باب قهرمان مطرح کرده اند، بدین شکل معانی قانع کننده ای نیستند. لغت نامه هایی هم که ابتدا واژۀ قهرمان را مطرح کرده اند مانند برهان و آنندراج منسوب و متأثر از سبک هندی هستند.
معنی کارفرما برای واژۀ معرّب قهرمان در زبان عربی یاد آور کرامه (فرمان) و کرامنه (مباشر پشتکار دار) در سنسکریت است و ان که علامت فاعلی است:
क्रम m. krama order
क्रमण n. kramaNa approaching or undertaking anything
مطابق لغت نامۀ دهخدا:
قهرمان. [ق َ رَ] (معرب، ص، اِ) وکیل یا امین دخل و خرج. جمع آن قهارمه است و این کلمه عربی نیست. (اقرب الموارد). || پهلوان. دلاور. (ناظم الاطباء). پهلوان مظفر و غیرمغلوب. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || قائم به کارها و خزانه دار و وکیل و نگهدارندۀ آنچه در تصرف او هست. معرب کهرمان. (آنندراج). کارفرما. (برهان) (ناظم الاطباء). ج، قهارمة. (دزی ج 2 ص 415)۞:
اگر اشتر و اسب و استر نباشد
کجا قهرمانی بود قهرمان را؟
ناصرخسرو.
|| قوت و زور و قدرت. (ناظم الاطباء). || حاکم و به معنی حکومت نیز. (آنندراج).

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۴۰۰

معنی مِرمِروس (میرمیرو)

نام یا عنوان سردار بزرگ ساسانی را که در منابع بیزانسی به صورت مِرمِروس آمده، به صورت مهرمهرویه بازسازی کرده اند ولی به نظر می‌رسد اصل آن عنوان میرمیرو یعنی رئیس رئیسان بوده است که از عهد آشوریان به سپهسالاران بزرگ اطلاق می‌شده است.

کاوۀ آهنگر؛ مؤبدی آهنگ-گر بوده است

جالب است که کلمات کاوی و ارچک که مطابق نام کاوه و ارشک هستند در سنسکریت مترادف هم به معنی شاعر و موبد می باشند و مطابق هوفمان، ارشک در آتشکده آذربرزین مهر ناحیه آساک به حکومت رسیده بود. برخی ایران‌شناسان کاوۀ آهنگر سخنور و پسرانش کارن و قباد را مربوط به عهد اشکانی می دانند. مصرع شاهنامه ای "به فرزند من دست بردن چرا" از زبان کاوه، یاد آور قیام ارشک (قباد، فرمانروای روحانی) به سبب نظر لهو فِرِکلِس والی سلوکی بر برادر و جانشین او تیرداد (کارن، جنگاور) می باشد که سبب قتل فِرِکلِس و قیام ارشک می گردد:
कावयते { कव् } verb 10 kAvayate { kav } compose
कव m. kava sound
कवि m. kavi poet
छवि f. chavi (kavi) skin
अर्चक adj. archaka worshipping
अर्चक adj. archaka honouring
अर्चक m. archaka worshipper
अर्चक m. archaka priest
کاوه را بعداً با هارپاگ عهد کوروش (فریدون) مطابقت داده اند. ولی اگر کاوه در اصل هارپاگ بود نامش در اوستا ذکر میشد.

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۴۰۰

ریشۀ هندوایرانی محتمل نام خلیج (پیشرفتگی آب در خشکی)

در پهلوی و اوستایی چات/چاه و خا/خان به معنی چاله و چاه هستند. نتیجه این میشود که هیئت خله/خاله هم برای چاه و شکاف و گودی و چاله و کانال وجود داشته است، چنانکه در واژۀ فارسی خلیدن و خَلّه/کهَلّۀ سنسکریت (کانال) نمود دارد:
खल्ल m. khalla cut
खल्ल m. khalla creek
खल्ल m. khalla canal
ij: ratio extension

معنی نام مناطق سنگلج و نشلج

نامهای این نواحی به محل تقسیم آب به کانالها و محل نشت آب کانال (قنات) می باشند:
रवि m. ravi (ragi) right canal
در مورد نام سنگلج گفته شده است: برخی نام سنگلج را دگرگون‌شدهٔ «سنگ رج» دانسته‌اند. رج به معنی ردیف است و اصطلاح سنگ رج مربوط به تقسیم آب با پاره‌های سنگ بوده‌است.

اتیمولوژی شهر جویم

مطابق مقدسی «جویم دارای تپۀ زیبایی است که با پنج پله بالا روند و در میانش حوضی است که از باران پر شود و هر روز به اندازۀ نیاز از آن بر گیرند.» وجه تسمیه جویم (جَئیوی-یم) به معنی دارای حوض بزرگ ژرف می تواند از آن گرفته شده باشد.
ترکیب اوستایی گَیَه (جَیَه= جای) -آو (آب)- وَئِم (ژرف، گود) یعنی جای آب ژرف برای جویم محتمل‌تر است.

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۴۰۰

نگاه تیزبین و بسیار منطقی احمد کسروی در مورد جغرافیای تاریخی

کتاب کاروند احمد کسروی حاوی مطالب مهمی در بارۀ جغرافیای تاریخی ایران است؛ گرچه زمان وی فرهنگنامه های اوستایی و پهلوی و سنسکریت به فارسی و انگلیسی لااقل در دسترس عامۀ مردم ایران نبود ولی وی با شّم منطق ریاضی نیرومندی که داشت نظریات صائبی در بارۀ ریشۀ برخی نامهای جغرافیایی ایران داده است که برای نمونه به سه مورد معانی نام شمیران، تهران و جهرم در نوشتار وی اشاره میشود که تحت عنوان نام شهرها و دیههای ایران ذکر شده است:
وی نام شمیران را به درستی با زَمی ایرانی به معنی زمستان سنجیده و آن را معادل واژه های هیما در سنسکریت، هیمس لاتین، خیمون یونانی و جمیر ارمنی و زیما در روسی می داند و آن را از جمله در نقطه مقابل نامهای تهران و جهرم به معنی جایگاه گرم می بیند. حدس جالب وی در مورد جهرم درست به نظر می رسد ولی این معنی برای تهران با توجه به واژۀ اوستایی ثرائی/تهرائی thrai (پناه گرفتن) با مشکل مواجه میشود که مطابق سفرنامه ها مردم این قصبه برای امنیت خود و اموالشان از پناهگاههای زیر زمینی استفاده می نموده اند. ولی چنانکه گفته شد دو مورد شمیران و جهرم از این سه مورد کاملاً درست و منطقی است که مورد جهرم را بعد از چندین نظر عوض کردن سرانجام به همان نظر احمد کسروی بزرگ رسیدم:
معنی جهرم نظر به اینکه نام های گابرا در نقشه های بطلمیوسی فارس و زرهم کارنامه اردشیر بابکان را می توان شهر تابستان شدید معنی کرد، لذا نام جهرم چنانکه احمد کسروی حدس زده بود، به معنی شهر تابستان بسیار گرم است:
गभीर adj. gabhira (jafra) grave
hama: hot, summer
धीर adj. dhira strong
hama: hot, summer

معنی نام زیگین ها (زیگِناره ها، کولی های باستانی)

در خبر هردوت نام سیگین های شمال بالکان (هاماکسوبی های منابع یونانی و رومی بعد از هرودوت، یعنی مردم زندگی کننده در ارابه ها) که در ارابه ها می زیسته و از تبار مادها به شمار می رفتند، به معنی مردم گردنده است:
श्यायते {श्यै} verb zyAyate {zyai} move
जन m. jana people

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۴۰۰

معنی نام شهر ترمذ کنار آمودریا (جیحون)

نظر به نام «آب راهۀ» ترمذ و قایقهایی که در آن ساخته می‌شده است، نام ترمذ را می توان بر گرفته از تَرِ-میث اوستایی یعنی محل از این سو به آن سو گذر کردن، گرفت:
ترمذ از نظر جغرافیدانان مسلمان اهمیت بسیار داشت. یعقوبی جای آن را در سمت چپ رود جیحون ذکر کرده است. صفی الدین بلخی نام پیشین آن را «آب راهه» دانسته که بر اثر کثرت استعمال به «آواره» تبدیل شده است. مقدسی از قایقهایی که در آن ساخته می‌شده، سخن گفته است.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۴۰۰

معنی سنسکریتی واژۀ عجم

واژۀ اَجم (عجم) شکلی از اَگمه/هگمۀ ایرانی در سنسکریت مترادف با ساگارتی، مُغ و ماد (مادو اکدی) به معنی مردم انجمنی است:
अज m. aja troop
मय maya consisting of
ولی بسیار محتمل تر این است که این نام واژه های هندوایرانی به جَبر (به هم بسته، انجمنی =گبر) و الجمع در زبان عربی ترجمه شده و الجمع به عجم تلخیص یافته است. چون در خود منابع هندوایرانی کهن واژۀ اجم به جای نام طبقۀ روحانی مغ به کار نرفته است.

معنی فریومد، ملایر و ملکان

نام فریومذ (فریومد) را می توان مرکب از فریو (فرایوِ اوستایی، پُر و فراوان) و مذ (انگور و شراب انگوری) گرفت که بدان مشهور بوده است. نامهای ملایر (محل دارای مذ= مل) در استان همدان و ملکان (انگوران قدیم) در آذربایجان نیز در این رابطه هستند.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۴۰۰

معنی جابلقا (جا-برغه) و جابلسا (جا-برسا)

این دو شهر بسیار بزرگ و پر جمعیت (در واقع کشور) افسانه ای به معانی سرزمین درون سدّ (برغه) و سرزمین انتهایی، به ترتیب چین و ژاپن (ژاپنگو، وی= سرزمین دور) هستند که نام و نشانشان در خاورمیانه افسانه ای شده است:
बर्स m. barsa thin end

دلیل احتمالی بر این که چرا مقبرۀ امام سوم شیعیان به شکل شش ضلعی ساخته شده است

می تواند این بوده باشد که سازندگان مقبره از قبیلۀ بنی اسد، عنوان اَسَد-اَس (بنیاد شده توسط بنی اسد) را با اَسدَس (شش عدد شده) و مُسدَس (شش ضلعی) ربط داده اند.

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۴۰۰

اتیمولوژی محتمل کِویر زبان كُردی

کِویر كُردی به معنی تخته سنگ می تواند در اصل به معنی تکۀ جدا شده باشد:
ka: which
विरह m. vira[ha] separation
واژۀ کویر فارسی را در این رابطه می توان اشاره به قطعۀ شش ضلعی های نمکی کویر نمک دانست.

جمعه، شهریور ۱۲، ۱۴۰۰

مطابقت فُطروس ملک روایات شیعیان با پتروس حواری

گفته شده است «در فلسفۀ عزاداری امام حسین شیعیان از عزاداری مسیحیان قدیم که با فدا شدن مسیح، گناه تمام مسیحیان بخشیده میشود، الهام گرفته شده است». مسیحیان قدیم مراسم زنجیر زنی هم داشته اند که مورد تقلید شیعیان قرار گرفته است (مراسم «روز خون» و یا «آداب‌ورسوم هفت‌روزه» مسیحیان که بسیار شبیه روز عاشورا و مراسم ده روزۀ ماه محرم است). در سوگ سیاوش که تعزیۀ عاشورا با آن مقایسه میشود نه موضوع بخشش گناهان و نه زنجیرزنی وجود داشته است.
یکی از شواهد روشن الهام تعزیۀ ماه محرم از مراسم تعزیه برای عیسی مسیح ماجرای فُطروس ملک است که در اصل همان پطروس حواری مسیحیان به نظر می رسد. واژه های حواری و حوری (مَلک) در ریشۀ حور به معنی شدیداً سفید به هم می رسند:
فُطْرُس در روایات شیعی، فرشته ای رانده شده از درگاه الهی است که به هنگام ولادت امام حسین بال و پر خود را به قنداقۀ ایشان مالید و مورد بخشش خداوند قرار گرفت.
پطرس در انجیل پطرس ترجمۀ یونانی کلمۀ آرامی «کیفا» به معنی «صخره» است. بر اساس انجیل، علت نامگذاری شمعون به «پترس» توسط عیسی اینگونه عنوان می‌شود:
« من بر این صخره کلیسای خود را بنا می‌کنم، و قدرت‌های جهنم، هرگز قادر به نابودی آن نخواهند بود. من کلیدهای ملکوت خدا را در اختیار تو (پطرس) می‌گذارم تا هر دری را بر روی زمین بگشایی در آسمان نیز گشوده شود و هر دری را بر روی زمین ببندی، در آسمان بسته شود.» بر اساس این روایت، کلیسای رم خود را جانشین پطرس و وارث کلید بهشتی می‌داند. اما در انجیل برنابا (بارنابا) که در زمرۀ اسفار مشکوک عهد جدید است، پترس به دلیل این که عیسی را فرزند خدا خواند، مورد خشم وی قرار گرفت و حتی عیسی قصد اخراج پطرس از جمع حواریان را داشت، که با وساطت دیگر حواریون، او را بخشید.
مرگ پترس
در سال ۶۴ میلادی امپراتور روم نرون دستور به آتش زدن روم داد و سپس این تقصیر را بر گردن مسیحی‌ها نهاد. از این رو که پترس رهبر کلیسا بود وی را دستگیر کرده و واژگون به خواست خودش بر صلیب کردند. زیرا خود وی گفت من لیاقت ندارم مانند عیسی مسیح بمیرم.
فطرس ملک
فطرس یا فطروس یا پتروس ملک به اعتقاد مسلمانان نام فرشته‎ای بوده‌است که شفا یافتن او در خرائج راوندی نقل شده‌است. به اعتقاد مسلمانان هنگامی که امام حسین متولد شد خداوند به جبرئیل فرمان داد با گروه بسیاری از فرشتگان به حضور محمد آیند و به او تبریک بگویند. جبرئیل در مسیر فرود از آسمان به زمین فرشته‌ای به نام فطرس (پطرس) را دید که در جزیره‌ای افتاده (خداوند فطرس را مأمور کاری می‌کند و او در آن کار کندی کرده و در نتیجه به کیفر شکست بالهایش گرفتار شده است).
فطرس به جبرئیل گفت: به کجا می‌روید؟ جبرئیل گفت: به سوی محمد. فطرس گفت: مرا نیز با خود حمل و نزد محمد ببر شاید برایم دعا کند؛ جبرئیل خواسته او را پذیرفت و با هم همراه فرشتگان دیگر به حضور محمد رسیدند و تولد حسین را تبریک گفتند. آنگاه جبرئیل ماجرای فطرس را به عرض رسانید. محمد گفت به او بگو پیکرش را به این نوزاد بمالد فطرس همین کار را کرد و همان دم خداوند فطرس را تندرست کرد و به حال اول برگرداند سپس فطرس همراه جبرئیل به آسمان پرگشود.
در روایت دیگر آمده‌است فطرس هنگام پرواز به سوی آسمان به محمد گفت اکنون که من به خاطر وجود حسین شفا یافتم باید حق او را ادا و احسانش را جبران کنم؛ هرکس حسین را زیارت کند زیارتش را به او ابلاغ می‌کنم و هرکس در هر کجا به او سلام کند یا درود فرستد سلام و درود او را به آن خواهم رساند.

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۴۰۰

ریشۀ سنسکریتی هندوایرانی بسیار جالب واژۀ تاریخ

واژۀ سنسکریتی داریکا (دهاریکا، تقسیم گذر زمان) می تواند مأخذ اصلی واژۀ تاریخ باشد:
धारिका f. dhArikA division of time
दारु adj. dAru splitting
दारु adj. dAru breaking
का kA: (21) time
لذا به نظر می رسد واژۀ تاریخ همانست که در زبان کُردی به صورت دیروک و در سنسکریت به صورت داریکا برجای مانده است. گرچه ترکیب تَرِ اوستایی (تَرَ سنسکریتی) به معنی گذر و کا (زمان) به واژۀ تاریخ نزدیکتر است:
तर m. tara (tAre) crossing
به نظر می رسد واژۀ تَرِ اوستایی به معنی گذر در فارسی به صورتهای تیر و دیر در آمده است. بنابراین دیریک کُردی صورتی از واژۀ تاریخ است.

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۴۰۰

معنی نام کوه البروج قفقاز

نام این کوه را که با نام کوه البرز (کوه بسیار بلند) مقایسه میشود، می توان ترکیب اَل (هارَ، بسیار رسا)، بَر (سوار شده، روی هم انباشته) و اوج (بلندی و کوه) یعنی در مجموع کوه روی هم انباشتۀ بسیار بلند گرفت، چون نام ترکی آن مینگی تاو (کوه سوار شده) است.

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۴۰۰

معنی عنوان راسپی مؤبدان و شهرسپ (بنیانگذار اساطیری نماز)

نام راسپی به صورت رِچ-پی در سنسکریت به معنی نگهبان نماز است:
ऋच् f. Rch praise पायु m. pAyu guard
و نام مؤبد اساطیری بنیانگذار نماز، شهرسپ را در این رابطه می توان به معنی مؤبد طنین انداز شهر گرفت:
स्फायते {स्फाय्} verb sphAyate {sphAy} resound
واژۀ سپکو (سگ) را در این رابطه می توان بانگ بر آورنده معنی کرد. در این باب واژۀ سبدا (صدا) نیز در سنسکریت نیز قابل توجه است.
مر او (تهمورث) را یکی پاک دستور بود/که رایش ز کردار بد دور بود
خنیده به هر جای شهرسپ نام/ نزد جز به نیکی به هر جای گام
همه روزه بسته ز خوردن دو لب/ به پیش جهاندار برپای شب
چنان بر دل هر کسی بود دوست/نماز شب و روزه آیین اوست.
نام شهرسپ را با بوذاسف (منوّر) سنجیده اند. ولی به ظاهر نامهای بوذاسف و مرّبی اش بلوهر (بهَرو-هارَ، نگهبان سرور) متعلق به شهرسپ به نظر نمی رسند. گرچه سئوشیانت اوخشیت نمه (پرورانندۀ نماز) مطابق زرتشت/بوذاسف است. نمازهای طولانی مسلمین که برای پُر کردن اوقات مجاهدین بوده، از مقولۀ پرستش متعادل خدا فراتر می‌رود و حالت تلقین خدایی الله و پیامبری محمد و ولایت علی را دارد.

پنجشنبه، شهریور ۰۴، ۱۴۰۰

مطابقت نام افراسیاب (فرنگرسین) با تارگیتای اسکیتان

به نظر می رسد نام افراسیاب تورانی (فرنگرسین اوستا، بسیار هراسناک) که در شاهنامه و اوستا به مادیای اسکیتی کشته شده در کنار دریاچۀ ارومیه داده شده است، در اساس متعلق به تارگیتای، نخستین انسان-درندۀ باورهای اسکیتی (سکایی)، ده ده قورقود قفقازیها (پدر درندگان، وُلوس محتملاً نیمه اژدها شکل روس‌ها) بوده است:
तर्जयति {तर्ज्} verb caus. tarjayati {tarj} frighten
तर्जयति {तर्ज्} verb caus. tarjayati {tarj} threaten
तायते {ताय्} verb 1 tAyate {tAy} protecter, father
نام و نشان گیه مرتن اوستا (کیومرث، مرد سراینده) نیز نظیر ده ده قورقود/ وُلوس در رابطه با موسیقی است:
गायति {गै} verb 1 gAyati {gai} sing to
मृत pap. mRta(n) dead, killer, man
نام فرنگیس به عنوان دخت افراسیاب می تواند از نام فرنگرسین اوستایی (الهۀ نیمه زن، نیمه مار بسیار ترسناک اسکیتان) اخذ شده باشد.

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۴۰۰

معنی پنجشیر (پنجهیر، کجکن)

نامهای پنجشیر و پنجهیر به معنی محل پنج معدن (معادن زمرد و نقره) به نظر می رسند. کجکن هم می تواند به معنی کَث-کان یعنی محل چند معدن باشد:
श्री f. shri wealth
हीर m. hira diamond, emerald, wealth

سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۴۰۰

پیشدادیان فریدونی و نوذریان همان دو شاخۀ هخامنشیان بوده اند

نام فریدون (دوست منش) مترادف هخامنش (دوست منش) که در مورد هخامنش، کوروش اول و کوروش سوم مشترک بوده است در منابع یونانی به عنوان خاندان آگرادات (مخلوق برتر و پیشین) و فرتریان (خاندان حکومتی پیشین) معرفی شده اند که در مقابل نام نئوتریان اوستا (نوذریان، خاندان حکومتی نو) است. این نامگذاری باعث شده است که خاندان کوروش (فریدون) از پیشدادیان (حاکمان پیشین) به شمار رفته و جایگاه آنها در تاریخ به قبل از کیانیان (مادها) و نوذریان (هخامنشیان شاخۀ ویشتاسپ) برده شوند. در اوستا و شاهنامه کیانیان و نوذریان نخستین به درستی معاصر هم گرفته شده و نوذریان از تبار فریدون (کوروش اول) به شمار رفته اند. ویشتاسپ کیانی (مگابرن، تیگران) پسر سپیتمه لهراسب در روایات ملی به سهو با ویشتاسپ نوذری (هخامنشی) یکی شده است. نخستین بار هرتل و هرتسفلد موضوع مطابقت نوذریان با خاندان ویشتاسپ هخامنشی و یکی بودن کیانیان با مادهای سمت کوه البرز و ری را مطرح کرده اند. گر چه نظر ایشان در مطابقت کیخسرو (در واقع کیاخسار) با فریدون (کوروش) سهوی بزرگ بود. هنینگ‌ زبانشناس با کوبیدن و بی اعتبار کردن تحقیقات ایشان لطمۀ بزرگی به تحقیقات ایرانشناسی در زمینۀ مطابقت تاریخ مدون و تاریخ اساطیری و حماسی ایران زده است.

مطابقت نام آوان با شوشتر

نامهای شوش و شوشتر را به معنی محل خوش و محل خوشتر گرفته اند. شوش به نام باستانی خود مانده و حدس میزنند که نام شهر عیلامی آوان نیز با شوشتر جایگزین شده است. معانی سنسکریتی آوان هم گواه آن است:
अवन n. avana pleasure
अवान adj. avAna wet
لذا به نظر می رسد در نام شوشتر هر دو معنی آوان را منظور نموده اند.
نام شوشتر در نزهة القلوب به هر دو صورت تُستر و شُستر ذکر شده است که هر دو هیئت به سنسکریت و اوستایی به معنی خوشتر هستند:
तोष m. tosha pleasure
सुस्थ adj. sustha happy
نام شهر عیلامی آدامدون در سمت آوان یاد آور نام شهر اندیمشک (اریترین کهن) است. خود نام اندیمشک به معنی منسوب به پل بزرگ در واقع نامی بر شهر دزفول (دژ-پُل) بوده است.

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۴۰۰

معنی برزین

نام برزین را به معنی با شکوه گرفته اند. اگر آن را با واژه‌ سنسکریتی بهرگَ (بَرچ اوستایی، درخشندگی) به سنجیم با واژه معرب برق مرتبط میگردد که در زبانهای سامی نیز موچود است:
भर्ग m. bharga: splendour
واژۀ برزین در لغت نامۀ دهخدا:
برزین. [ب َ] (اِ) آتش. (برهان)، (انجمن آرا)، (غیاث اللغات)، (آنندراج). نار. (برهان). انگشت افروخته. آذر :
ز برزین دهقان و افسون زند
برآورده دودی بچرخ بلند.
نظامی.

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۰

معنی شیچیکان و پل چینوت

در کتاب پهلوی دینکرد از محلی به نام شیچیکان در سمت کوه سهند و آتشکدۀ آذرگشنسب قدیمی (کابین گبه) به عنوان محل نگهداری اوستای عهد ساسانی یاد شده است و همچنین کتب پهلوی در آن حوالی از پل چینوت روز رستاخیز بر روی رود دائیتی (موردی چای) سخن می رانند. هر دو نام شیچیکان (چیکان کنونی که دو مُهر اوستایی از زیر بنای مسجد آن پیدا شد) و چینوت به معنی محل نظم و ترتیب آیینی به نظر می رسند:
चिनुते {चि} verb 5 chinute {chi} arrange in order
खनि f. khan[i] cave, place, house.

نام جغول بغول

نظر به تهیه شدن جغول بغول از جگر و روده (باغیرساق) می توان نام این غذا را بر گرفته از زبان ترکی آذری و از کلمات جگر و باغیرساق گرفت.

مطابقت کروزوس ثروتمند با کوراچ ثروتمند تورات (قارون روایات اسلامی)

مطابق تورات، کوراچ (قارون) با ۲۵۰ تن افراد خود مقابل موسی عصیان کرد و خدا با آتش آنها را تنبیه کرد.
و در تواریخ آمده است کروزوس (کوراچ، قارون)، در زمان کوروش بزرگ، پادشاه لیدیه غرب فلات آناتولی امروزی بوده که جنگل را جلو سپاه پارسها‌ آتش میزند که به سارد پایتخت وی نرسند، معروف است که سپاه پارس از روی آتش گذشتند. وقتی آنان به سارد و کاخ کروزس میرسند شخصی نیرومند بنام روسه تسه با گرز از دیوار بسیار بلد بالا میرود و با گرز خود مدافعین را از سر راه بر میدارد و دروازه را باز میکند تا سپاهیان وارد کاخ شوند.....

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۴۰۰

ریشۀ محتمل وضو و دستَماز

وَذ به لغت اوستایی یعنی تر کردن. واژۀ وضو در قرآن نیامده است. در این صورت وَذو یعنی عمل منسوب به تَر کردن و شستن:
विधावति {विधाव्} verb vidhAvati {vidhAv} wash off
دستَماز (دست- وَذ) می تواند به معنی تَر کردن و شستن دست برای نماز باشد.
خود واژۀ نماز به معنی پرستش است:
नमसान adj. namasA[na] worshipping

سه‌شنبه، مرداد ۲۶، ۱۴۰۰

معنی هرات

हरित m. harita lion
हरि m. hari lion
هرات: شیر بیشه در نقش پلکان آپادانا یکی از خراج آورندگان هرات پوست شیر بر تن دارد.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۴۰۰

معنی نام شهر سرخس

نام شهر سرخس می تواند به معنی اوستایی آن در ترکیب سری-اَخش باشد؛ یعنی دارای برج نگهبانی گرداگرد. چون حمدالله مستوفی در نزهة القلوب میگوید که «دور باروی سرخس پنج هزار گام است و قلعه ای محکم از خاکریز دارد.». حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه، در داستان جنگ هفت گردان، از سرخس یاد کرده‌است. کهن‌ترین متن فارسی که از سرخس سخن گفته، «حدودالعالم» (۳۷۲ هـ. ق) است، که می‌گوید: «سرخس شهری است بر راه و اندر میان بیابان نهاده … جایی با کشت و برز بسیار است، و مردمانی قوی ترکیب‌اند و جنگی، و خواستهٔ ایشان شتر است».
گیاه سرخس می تواند به معنی علف دارای برگهای ردیف هم باشد:
सर m. sara string
काश m. kAsa (gaetha) grass

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۴۰۰

نامهای قدیم شهر یزد به معنی دارای تابش نیرومند و برتر و عالی هستند

ایساتیس (ایسَ-تیش) منابع یونانی که به صور ایستیخا (شهر و مرکز درخشان) و ایسائیس (ایسَ-اَش) یعنی نیرومند درخشان هم آمده به همین معنی است و نامهای فرافر (فرَ-فر) یعنی بسیار درخشان و یَزد (یَز-دیو) آن هم به معنی عالی و ستوده درخشان است:
इष adj. isha (isa) strong
तैजस adj. taijasa (tisha) bright
अषते {अष्} verb 1 ashate {ash} shine
kha: city, square
यशस् adj. yaz(as) excellent, यशस् adj. yaz(as) venerated
यशस् adj. yaz(as) honoured
दिदेति {दी} verb 3 dideti {di, diu} shine

شنبه، مرداد ۲۳، ۱۴۰۰

معنی آداپا و اوآنس و تیتی

نام آداپا را به معنی بذر بشر و نام اوآنس را به معنی ایزد معبد آبهای ژرف (اِئا، خالق انسان) آورده اند. نام گیه مرتن اوستایی را نیز میشود در معنی گیاه مرد با معنی بذر بشرِ آداپا مرتبط دانست. در این رابطه نام نخستین زن، تیتی هم معنی انجیر می دهد که با گَئو اِوَک دات (گیاه مخلوق نخستین) بانوی همزاد گیه مرتن همخوانی دارد.

جمعه، مرداد ۲۲، ۱۴۰۰

معنی و محل محتمل دژهای عهد مادی کیلامباتی، کولمان، کیت پات

کیلامباتی (به شکل کوله-امبهتی) را می توان به معنی محل استخر آب گرفت که یادآور شهر کبودراهنگ (تالاب کبود) است.
کولمان به معنی محل برکه مطابق تخت سلیمان است.
کیت پات (محل نگهداری مار) با مریوان همخوانی دارد.

معنی نام صایین دژ (قهود)

معنی نامهای جغرافیایی با توصیفات کهن جغرافیایی آنها ارتباط دارد. نام قهود (گه-اَئوتی= جایگاه سرد) نشان میدهد که نام صایین قلعه به ترکی آذری به معنی دژ سردسیری (سَیین قالا) بوده است که حمدالله مستوفی از سردسیری بودن آن سخن گفته است.

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۴۰۰

نام مِهتر اسبان می تواند به معنی نگهبان بزرگ اسبان باشد

महत् adj. mah[at] great
त्रायते {त्रै} verb 1 trAyate {trai} protect
نام تهران (محل پناهگاههای زیر زمینی) از همین ترَئی سنسکریت و تهرائی اوستا (نگهبانی) ساخته شده است.

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۴۰۰

Etymology of the olempikos

Olempikos can be derived from oleum-pikos (The top of the olive mountain):
The olive tree in Greece was dedicated to Zeus and Hera.
The name Olempikos mountain could be derived from its area name "Elis":
ελιά: olive
Etymology of olive:
From Middle English olyve, from Old French olive (“olive, olive tree”), from Latin olīva (“olive”), from Etruscan 𐌄𐌋𐌄𐌉𐌅𐌀 (eleiva) or Proto-Greek *ἐλαίϝα (*elaíwa), ultimately from Proto-Indo-European *loiwom (compare Old Church Slavonic лои (loi, “tallow”), Old Armenian եւղ (ewł, “oil”)).[1] Displaced native Old English eleberġe, literally "oil berry."
Etymology of oil:
From Middle English oyle, oile (“olive oil”), borrowed from Anglo-Norman olie, from Latin oleum (“oil, olive oil”), from Ancient Greek ἔλαιον (élaion, “olive oil”), from ἐλαία (elaía, “olive”). More at olive. Supplanted Middle English ele (“oil”), from Old English ele (“oil”), also from Latin.
It sounds that the Nordic mythological tree yggdra-sil (the colossal pillar) has been a counterpart to Olempikos.
Etymology of peak (pike):
828 peuk̑-, and peug̑- IE to pink, stab, stick
(Pokorny)

جمعه، مرداد ۱۵، ۱۴۰۰

مطابقت کوش پیل دندان با کوجولا

منظور از کوش پیل دندان روایات ملی همان کوجولای کوشانی است:
कुञ्ज m. kuJja elephant's tusk or jaw
ila: علامت نسبت

پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۴۰۰

معنی نام پایتخت قرقیزستان

نام شهر فرنزه را که از نام فاتح روسی آن گرفته بوده اند به نام قدیمی ترکی آن بِشکک بر گردانده اند که به ترکی معنی محل پنج گودی و برکه را میدهد. عجیب است که دور رفته و آن را به اوزبکی به معنی محل پنج فرمانروا (بِشبک، پِشپک) گرفته اند. صورت بِشبک آن می تواند خلاص شدۀ بِش بِرکه (پنج برکه) باشد که علی القاعده حرف ساکن «ر» در میان این نام مرکب ساقط شده است.

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۴۰۰

مطابقت ایزد رَمّان آشوریان با خدای رحمان اعراب

در رابطه با ملکۀ اساطیری- تاریخی آشور، سمّورمت (سمیرامیس)، دو نام ادّاد نیراری سوم (خدای متعادل آذرخش یاور من است) و رَمّان نیراری سوم (خدای بخشنده یاور من است) به عنوان پادشاه آشور ذکر شده اند. این نشانگر آن است که خدای رحمان اعراب (رَمّان آشوریان) همان ادّاد خدای هوا و رعد بوده است که در صفت رحیم و مهربان با اِل (اللّه) / بعل (فرمانروا) خدای آذرخش مطابقت می نماید.

یکشنبه، مرداد ۱۰، ۱۴۰۰

Etymology of Akademia (The place of leader of citizens)

Aka:
Etymology
From Old Norse aka (“to move, to drive”), from Proto-Germanic *akaną, from Proto-Indo-European *h₂eǵ-. Cognates include Latin agō (“I drive”), Ancient Greek ἄγω (ágō, “to lead”) and Sanskrit अजति (ajati, “to drive, propel, cast”).
Demia: the place of citizens.
Akademia: from French académie, from Latin acadēmīa, from Ancient Greek Ἀκαδημία (Akadēmía), from Ἀκάδημος (Akádēmos), an Athenian hero + -ία (-ía).

اتیمولوژی محتمل نان و چورک و لواش

नाना ind. nAnA separately
معنی bread نیز جدا شده و تکه است.
چورک نیز می تواند به همین معنی بر گرفته از سمت ختن بوده باشد:
छुरति { छुर् } verb 6 churati { chur } cut off
واژۀ لواش هم به صورت لَوَشَ[س] در سنسکریت به معنی از تکه های کوچک درست شونده است:
लवशस् ind. lavasha[s] in small pieces

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۴۰۰

اتیمولوژی واژۀ نخود

نخود می تواند به معنی هستۀ مرکزی جامد باشد:
ना f. nA navel
कूडति {कूड्} verb kUDati {kUD} become firm or fat or solid
خود در کلاهخود هم در این رابطه به نظر می رسد. سختی و جامدی (خود) بین کلاهخود و نخود مشترک است.خوَئیتو در اوستا به معنی به هم پیوستگی و پایداری آمده است.

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۴۰۰

معنی نام رودهای اَرَس (آراکس) و کورا

نظر به اینکه آب ارس همواره گل آلود و آب کورا صاف‌ و روشن است، لذا نام اَرَس (آراکس) را می توان از واژۀ اوستایی اَ-رَخشَ (نا درخشان) و نام کورا را از واژۀ اوستایی خوَر (درخشان) گرفت.
معمولاً نام شهرها و ولایات را به نام افراد نامگذاری می‌کرده اند. نه نام رودها را. کور به بلوچی یعنی رود صاف کوهستانی. آب کُر دینی هم می تواند آب پاک و صاف باشد. خود نام کوروش با توجه به معادل اوستایی آن ثراتئونه (منسوب به رود) به معنی مرد سیلابی مانند است؛ چنانکه در خواب آستیاگ (آژدهاک خبر موسی خورنی) ظاهر شده است.

یکشنبه، مرداد ۰۳، ۱۴۰۰

ارتباط نام ابرام با آرامیها

از آنجاییکه در تورات یعقوب (یاکوبمو یا یاکوبهر «هیکسوسی= عبری، خارجی») به عنوان نوادۀ ابرام، یک آرامی فراری خوانده شده است، پس نام ابرام را می توان به صورت اب-رام (اب- آرام) به معنی نیای اساطیری قوم والا (آرامیها) گرفت.

معنی نام های کهن آبادان

خاراکُس به یونانی به معنی محل نگهبانی شده توسط حصار است. نام آیفاتان (آئوپاتان، اَو-پاتان) خبر مارسیان مورخ رومی قرن چهارم میلادی نیز به همین معنی است.
به نظر می رسد عبارت «وَرای عبادان شهر نیست» در خبر نزهة القلوب حمدالله مستوفی، از ترجمۀ آئوپاتان به «اَوَ» (دور، نیست) و آپاتان (آبادان، آبادانی) عاید شده است. این معنی به صورت صفت پسینی یا سپسینی در آخر نام این خاراکس (به یونانی یعنی دژ محاصره شده با حصار) دیده میشود.
در نقشه های بطلمیوسی نامهای خرمشهر (مهوَره، شهر بسیار با ارزش= بهمنشیر) و اهواز (شهر پایینی، کیسیای سومری) به صورت گران و تریانه (شهر واقع در سمت پایین= ائورمیث اردشیر) ذکر شده اند. استرابون در کنار کیسیان (اهوازیها) از مردمی به نام پراتاکین های دامدار و کشاورز یاد کرده است که می توان آنرا به معنی دارای بازرگانان فراوان و مترادف خوز (خوجا، سرور) گرفت:
pra: very
ठक्क m. Thakka merchant

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۴۰۰

مطابقت سیبور باستانی با سامن

کتیبه های آشوری در سمت نیشا (نهاوند) از شهری به نام سیبور نام می برند که با سامن حالیه مطابقت دارد:
शीभर adj. sibhara delightful
सुम्न n. sumna happiness
सम adj. sama happy

معنی نام شهر فردوس (تون)

نام قدیمی تون به اوستایی به معنی توانا و شایسته آمده است. نام فردوس (پردیس) نیز به صورت پَرَ- دیس به اوستایی به معنی محل بسیار توانگر و دارای آسایش و خوشی بسیار است.
در این رابطه نام روستای زادگاهی فردوسی یعنی پاژ/باژ را می توان به معنی محل دارایی و خراج گرفت. این گفته که فردوسی توسط حسین قتیب، مأمور مالیات طوس، از پرداخت مالیات معاف شده بود، گواه این معنی است:
भजति {भज्} verb bhajati {bhaj} possess
भाग m. bhAga portion

جمعه، مرداد ۰۱، ۱۴۰۰

مطابقت سیزیفوس یونانیها با پاپای سکاها (واناتور ارامنه)

نام یونانی سیزیفوس را می توان به معانی در بند شدۀ نورانی یا دارندۀ پوست بُز نورانی دانست و آن را بر گرفته از اسطورۀ خدای ماه سکاها (پاپای) یا همان واناتور ارامنه (دارندۀ سمبل بزکوهی نورانی) شمرد.

معنی گیزین کیسی (گودین تپه)

به نظر می رسد نام باستانی گودین تپه یعنی گیزین کیسی که به همراه بیت ایشتار (کنگاور) و نیشا (نهاوند) یاد شده به معنی محل نگهبانی نیرومند بوده است.
गूढ {गुह्} adj. ppp. gUDha {guh} covered
क्षय m. kshaya abode, strong
نام گیزین کیسی به ظاهر شباهتی با نام قزوین دارد، ولی هیئت کشوین نام قزوین به معنی محل چرب و نرم با نامهای کهن راژیا (محل با شکوه) و ارساس (محل با ارج) منسوب بدان همخوانی دارد:
क्ष्विण्ण adj. kshviNNa unctuous

جمعه، تیر ۲۵، ۱۴۰۰

نظریۀ فلسفی

همزمان با انقلاب و کمی پیش و بعد از آن در کتابخانه مرکزی دانشگاه تبریز کتابچه های در مورد نسبیت به زبان ساده مطالعه می کردم چنانکه یادم مانده یکی از آنها از برتراند راسل و یکی دیگر از دانشمندان روس بود و سومی که مشخصاتش خوب یادم نمانده است احتمالاً از آیزاک آسیموف بود. در آنها جنبۀ ریاضی و فیزیکی فرمول‌های نظریه نسبیت راجع به جرم، طول، زمان در سرعتهای بالا، از جمله در سرعت نور شرح و بسط داده شده بود. گفته شده بود اگر جسمی با نیروی بی نهایت به حرکت در آید طول آن در مسیر حرکت به سمت صفر و زمان بسط و ثابت و جرم آن به سمت بی نهایت می گراید. اما نتیجه گرفته بودند چنین کار شدنی نیست. ولی ذرۀ فوتون با چنین مشخصاتی در حال حرکت است، تصور کردم اگر این فرمولها را توأم در ارتباط با جهان خرد ذرات بنیادی (میکروکوسما) و جهان به مقیاس بزرگ (ماکرو کوسما) در نظر بگیریم و برای آن ساختار تکوینی قائل بشویم. در آغاز مادۀ تاریک بی نهایت کیهانی بر اثر نیروی کششی بی نهایت خود از نقطۀ مرکزی آن منفجر شده و ذرات فوتون متولد شده اند.
در آن سالها صورت ابتدایی این نظر را در اطراف دانشگاه تهران و دانشگاه تهران به احسان طبری و محمد باقری استاد فیزیک ارائه دادم.

پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۴۰۰

نام روستاهای سمت عجبشیر‌ در اوستا

در فروردین یشت اوستا در کنار نام اپخشیر (پشت آب جاری) که یادآور نام عجبشیر‌ (عقب آب جاری) است، از روستاهایی با نام موژَ، رَئوژدیه، تنویّه و انگهوی یاد شده است که به ترتیب با نام روستاهای موسی درق، راوشت، توتخانه، النجق در اطراف عجبشیر، همخوانی دارند.
apa: out of
क्षीर n kshira water

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۴۰۰

مکان کشور اَرزَهی و کشور سَوَهی اوستا

در اوستا و غالب کتب پهلوی نام کشور شرقی و غربی به ترتیب اَرزَهی و سَوَهی آمده است. ولی مطابق یک نسخۀ کتاب پهلوی بندهش جای آنها بر عکس است. دلیل آن این می تواند باشد که این ها هر دو به معنی ارج و سود گرفته شده اند. به هر حال در منابع سومری نام جنوب عراق (سومر، سَوَهی) کالام دوگ (سرزمین خوب) آمده است که لابد نام سواد عراق (در واقع سرزمین ارجمند پُر سود) از آن گرفته شده است.
امّا نام اَرزَهی شباهتی به نام ارزَوه باستان در سمت غرب آسیای صغیر دارد و نام سَوهی (سَوه) هم شباهتی به نام آسووه در سمت شرق آسیای صغیر عهد باستان. ولی این ظاهری است چون نام اَرزَهی را می توان به معانی متفاوتی گرفت که از آن میان به معنی سرزمین پشتی‌ و کناری (اَرِذَهی) مطابق سرزمین پَشتوها (افغانستان، سرزمین پشتی و کناری) است.

معنی محتمل نام کوه کَینوه (کینوح)

ظاهراً این کوه به سبب ارتفاع زیاد و نزدیکی با دشت کم ارتفاع خوزستان کوی نوح (کشتیبان) به شمار می رفته است:
काय m. kAya habitation
काय m. kAya house
नौ nau ship, navigator
نام این کوه با کی نی پا (نیسیر، کوه نجات) در منابع بابلی که محل ایستادن کشتی اوتناپیشتیم (نوح) در زاگروس مرکزی به شمار می رفت، مشابهت دارد.
काय m. kAya capital
काय m. kAya principal
निप adj. nipa protecting
نام بومی کی نی پا به صورت کینو-پا به سومری به معنی محل آسودن مترادف نیسیر بابلی است.

شنبه، تیر ۱۹، ۱۴۰۰

معنی نام اَبَرکاوان (قشم)

نام ابرکاوان کهن قشم می تواند به معنی محل منسوب به بُرندگان برگ و ساقۀ گیاهان آبهای ساحلی برای تغذیه دامها یا بافتن باشد:
अभ्र n. abhra rattan plant [Calamus rotang - Bot.]
چون مطابق لغت نامۀ دهخدا نام قِشم هم به صورت قَشم تقریباً به همین معنی است: کفانیدن و شکستن برگ خرما و نی و جز آن را جهت بافتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جمعه، تیر ۱۸، ۱۴۰۰

معنی محتمل نامهای اساطیری ارماییل و کُرماییل

نامهای ارماییل و کُرماییل می توانند اشاره به توتم بزکوهی و مار نیاکان کُردان باشند:
राम m. [a]rAma kind of deer
कूर्म m. kUrma name of a serpent

پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۴۰۰

معنی و محل ویشپه اوزاتیش و پاتی گراوان

ویشتاسپ پدر داریوش با مخالفان پارتی و گرگانی خود در پارت در دو محل به نامهای ویشپه اوزاتیش و پاتی گراوان نبرد کرده است که نام یکی از آنها که از قرار معلوم پاتی گراوان باشد در روایات ملی آمد به فریاد آمده است: مطابق کتاب پهلوی بندهش دلیل این که کوه کومش را کوه «آمد به فریاد» خوانند آنست که ویشتاسب، ارجاسب را بدان شکست داد، کوه میاندشت از آن کوه‌ها گسسته‌است، گوید: به کارزار دین چون شکست بر ایرانیان رسید کوه کومش از آن کوه‌ها بگسست میان دشت فرو افتاد و ایرانیان به یاری آن رهائی یافتند و آن را آمد به فریاد خواندند.
पतति {पत्} verb patati {pat} fall
ग्रावन् m. grAvan mountain
نام ویشپه اوزاتیش (محل پرآب) یاد آور شاهرود است و پاتی گرابان (در معنی نگهبان خواهش) می تواند همان حداده (نیک کنش، میهماندوست) در نزدیکی بسطام باشد.
نام قومس (کومش) که به شهرهای دامغان و بسطام اطلاق شده به معنی محل پُر از گلۀ دامها است.
गोमत् adj. gomat (gomas) rich in cattle
نام اوستایی چخره (واقع در پیچ رودخانه) هم متعلق به شاهرود (شیه-رود، واقع در کنار رودخانه) به نظر می رسد:
चक्र n. chakra winding of a river

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۴۰۰

معنی جیرفت

نام جیرفت و هیئت جِردَوس آن به معنی دژ پناهگاهی قدیمی و محل قدیمی به نظر می رسند:
जीरि f. jiri old age
उप्त adj. upta bestrewed or covered with
or
अपधा f. apadhA hiding-place
धव m. dhava(s) possessor

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۴۰۰

مطابقت نامهای تیشتر با تیر و ایندره و اپوش با اکوان دیو و وریتره

نام ایزد اوستایی تیشتر (تیش-تَر) در معنی درخشندگی تیز گذر (برق) یا درخشندگی غرنده با نام پهلوی آن، تیر (رعد) همخوانی دارد.
در مورد ایزد تیر/تیشتر گفته شده است: او مخزن باران را در دریای فراخکرت و یا دریای کیهانی باز می کند. بنابراین او در اصل ایزد رعد و برق آسمان به شمار می رفته است:
तेजस् n. tejas light
तार n. tAra shrill sound
نام اَپوش به صورت اَپَ- اوش می تواند به معنی بی فروغ و تاریک باشد که به صورت اسب سیاه توصیف شده است. غالباً نام آنرا به صورت اپَ-پوشَ به معنی پوشانندۀ آب گرفته اند. احتمال زیاد دارد نام اکوان دیو (گور خر زردی که خطی سیاهی در پشت، از سر یال تا انتهای دم دارد) یعنی دیو بد و بد فروغ را از نام وی گرفته باشند. چون نام اَپوش (پوشانندۀ آب) از سوی دیگر با نام وریتره (پوشاننده، دشمن) دشمن خدا-پهلوان ایندره (کشنده دشمن) مطابق دارد. خود ایندره با رستم کشندۀ اکوان دیو در هیئت روت ستهم (ریشه کن کنندۀ ستمگران) مترادف است. رخش (رخشنده) اسب رستم هم مطابق اوچّیه سرَوَس (رخشندۀ روان) یعنی اسب ایندره (بهرام ایزد) است که به اشکال گوناگون از جمله به صورت اسب سفید متجلی میشده است:
نام دیو اوستایی سپِنجغره (پایندۀ نابودی، کرشنه وداها) نیز در رابطه با اپوش است.
داستانهای جنگ تیشتر/تیر و اپوش و جنگ رستم و اکوان دیو از این قرار هستند:
تیشتر یا تیر (در زبان پهلوی تیشتره و در اوستا تشتر) در باورهای زرتشتی ایزد باران و باروری ‌است. در اساطیر اوستایی تمام آبها زیر فرمان تیشتر می‌باشند.
چون اهورا مزدا جهان را آفريد، ایزد تیشتر را به آبياری جهان دستور داد تا باران از ابر ببارد و زمين را زنده و سيراب گرداند و گياهان را خرمی بخشد و گل ها را بشکفد و رودها و چشمه ها را پرآب سازد و سرزمينهای آريايی را سرسبز و آباد گرداند.
آنگاه ستاره تیشتر طلوع کرد و به ياری هورمزد برخاست. تیشتر ده روز و ده شب در آسمان پرواز کرد و از ابرها باران بباريد. قطرات باران، هريک به درشتی يک پياله بود. پس آب بقامت يک مرد بالا آمد و سراسر زمين را فرا گرفت. جانوران زيان بخش و زهرآگين همه هلاک شدند و به ژرفای زمين فرو رفتند. آنگاه نسيم ايزدی وزيدن گرفت و آبها را به دورترين نقطه زمين راند. از اين آبها دريای اسطوره ای ایرانیان «فَراخکرت» در کنار کوه البرز پديد آمد.
تیشتر گاهى بگونۀ جوانی بلند بالا و نیرومند، با چشمانی درشت و چهره تابنده در می آمد، زمانى به شکل گاو نرى سپید می شد با شاخ و سم زرین و تنی نیرومند و گاهى هم خودش را به صورت اسبى سپید و زیبا با یال و دم و سم زرین و لگام زرنشان در مى آورد.
تیشتر، همانند اهورامزدا، صاحب قدرت است و هرگاه بخواهد به صورت مردی شکوهمند بر گردونهٔ خود آشکار می‌شود که هزار تیر و هزار کمان زرّین و هزار نیزه و هزار خنجر و هزار گرز
فلزین... دارد نماد آسمانی تیشتر ستاره شباهنگ است. در گاهشماری ایرانی-زرتشتی سیزدهمین روز تیرماه جشن تیرگان نام دارد و مردمان در بزرگداشت این ایزد شادی می کنند و به یکدیگر آب می پاشند. دشمن ایزد تیشتر دیو خشکسالی است که اپوش‌دیو نام دارد. در نبردی اساطیری تیشتر پس از چیرگی بر اپوش باران را دوباره برای مردمان به ارمغان می آورد. اَپوش‌دیو (اَپَـئوشَـه) در اسطوره‌های زرتشتی دیو خشکسالی و از بین برنده آب‌هاست و راه باران را می بندد.
اپوش به شکل اسبی اهریمنی، سیاه و زشت و بی یال و دم تصویر می شود. اپوش هماورد تیشتر است و چندین بار برای دشمنی با ایزدان و مردمان در اسطوره های ایرانی وارد می شود. دیو دیگری که او را پلیدی ها یاری می دهد «اسپنجروش» نام دارد. نام او را بیشتر به معنای «از میان برنده و پوشانندهٔ آب» می‌دانند اما برخی آن را به معنای «سد کننده راه پیشرفت» نیز ترجمه کرده اند. اپوش نام پارسی ستاره قلب‌العقرب است که ستاره‌ای پرنور و سرخ‌فام در صورت فلکی کژدم (عقرب) است.
نبرد اپوش‌دیو و ایزد تیشتر:
چون «اهورا مزدا» جهان را آفرید، تیشتر را به آبیاری عالم دستور داد تا از ابرها باران بباراند و و زمین را زنده و سیراب گرداند و سرزمینهای آریایی را سرسبز و آباد گرداند. از دیگر سو «اهریمن»، اَپوش را بر آن گماشت تا باد گرم بوزاند و زمین ها را خشک کند و گل و گیاه را پژمرده سازد و رود و چشمه را بخشکاند. مردمان و جانوران رو به نابودی بودند و از لاشه ی جانوران زیان بخش و زهرآگین که بر زمین مانده بود، زهر تراوید و از آن خاک آلوده شد.
برای آنکه زمین سراسر پاک و شسته شود، تیشتر بگونه اسبی سپید و زیبا با گوش‌های زرین و سم‌های بلند و لگام زرنشان در کنار دریای فراخکرت (دریای افسانه ای اساطیر ایران) فرود آمد. اپوش نیز بگونه ی اسبی سیاه و دم کل و بی یال و بریده گوش به ستیزه با او برخاست.
دو اسب در هم آویختند و سه شبانه روز زور آزمایی کردند. اما در سرانجام این مبارزه، ایزد تیشتر شکست خورد و اپوش‌دیو او را هزار گام از دریای فراخکرت دور انداخت. پس از آن بود که خشکی و تشنگی بر جهان غالب گشت.
تیشتر، پس از شکست از اپوش هراسان شد و خروش برآورد و بدرگاه هورمزد شکوه کرد: «وای برمن، وای بر آبها و گیاهان زمین! وای بر مردمان! چرا از من یاد نمی کنندو مرا نمی ستایند تا از ستایش آنها نیرو گیرم و با دیو خشکی نبرد کنم. ای هورمزد! ای آفریننده جهان، مرا یاری کن و نیرو بخش تا سراسر جهان را سیراب کنم.»
پس از آن هورمزد، تیشتر را یاری کرد و او را نیروی ده اسب و ده شتر و ده گاو و ده رودخانه خروشان بخشید. آنگاه تیشتر با چنین نیروی فراوانی در کنار فراخکرت فرود آمد. در پی او اپوش نیز از جانب اهریمن دگربار به کارزار با او آمد.
در نیمروز تیشتر بر اپوش چیره گشت و او را شکست داد و هزار گام از دریای فراخکرت دورش کرد. پس از آن، تیشتر بانگ شادی و کامیابی بر آورد: «خوشا بر من ای هورمزد! خوشا بر شما ای گیاهان و آب‌های روی زمین! خوشا بر شما ای سرزمین آریایی. اکنون جوی ها پرآب خواهند شد و بسوی کشتزارها و چمن ها روان خواهد گشت.» آنگاه تیشتر دوباره بگونه ی اسب سپید و زیبایی بدریای فراخکرت فرود آمد. دریا را بجوش اورد و از دل آبها موج انگیخت و خروش و تلاطم برپا کرد. از کوهی که در میان دریای فراخکرت است مه برخاست و ابر به جنبش آمد و باد جنوب وزیدن گرفت. آنگاه باد جنوب ابر و مه را پیش راند و باران و تگرگ را بسوی کشتزارها و منزلگاهان هفت کشور برد.
داستان اکوان دیو
روزی کیخسرو با بزرگانش مجلسی آراسته بود و شاد بودند یک ساعت نگذشته بود که چوپانی به درگاه شاه آمد و گفت:
گورخری به گله زده است او چون دیوی است که از بند رها شده است و مانند شیری خشمناک است که یال اسبان را می درد و رنگش چون خورشید زرین با خطهای سیاه بر پشت است. خسرو از نشانیها فهمید که او گورخر نیست چون گورخر زورش به اسب نمی رسد و دیگر اینکه خسرو شنیده بود در نزدیکی گله چوپان چشمه اکوان دیو است. پس شاه نامه ای به رستم نوشت و به گرگین داد تا به او برساند وقتی رستم فرمان شاه را خواند به سرعت نزد او رفت. شاه به رستم گفت: کار بزرگی است پس تمام ماجرا را بازگفت و از رستم کمک خواست. رستم سه روز در مرغزار در میان اسپان جستجو می کرد تا روز چهارم که آن گور را دید. اسبش را حرکت داد و با خود گفت: خوب است او را با کمند بگیرم و زنده نزد شاه ببرم پس کمند انداخت و خواست تا سرش را به بند آورد اما گورخر ناپدید شد. رستم فهمید که او گور نیست و واقعا اکوان دیو است و باید با شمشیر کارش را ساخت. دوباره گور پیدا شد و رستم تیری به او زد ولی بازهم ناپدید شد. رستم در پی او یک روز و یک شب در دشت بود پس تشنه شد و به چشمه ای رسید که آبی چون گلاب داشت. پیاده شد و به رخش آب داد و سپس خوابید و رخش هم شروع به چریدن کرد. اکوان که دید او خواب است مانند بادی آمد و او را از زمین به آسمان برد .رستم ناراحت شد و گفت: دریغ که کارم تمام شد و جهان به کام افراسیاب شد. اکوان به رستم گفت: تو را از هوا به کوه بیندازم یا دریا؟ رستم با خود اندیشید من هرچه بگویم او برعکس عمل می کند پس گفت: مرا به آب نینداز و به کوه بینداز. دیو او را به دریا انداخت همینکه رستم به دریا افتاد تیغ کشید و نهنگان را می کشت و با دست و پای چپ شنا می کرد تا به خشکی رسید و دمی آسود و به نزد چشمه رفت ولی رخش را ندید پس به دنبالش روان شد و او را بین گله افراسیاب یافت درحالیکه نگهبان اسبان درخواب بود. رخش غریو می کشید و دمان بود پس کمند انداخت و سوار او شد و سپس گله اسبان را جلو انداخت. گله دار که سراسیمه بیدار شده بود همراهانش را فراخواند تا کمکش کنند. رستم تیغ کشید و همه را کشت و تنها چوپان فرار کرد و در راه به افراسیاب که برای دیدن گله اسپان می آمد برخورد و ماجرا را گفت. افراسیاب ناراحت شد و به اصرار ترکان به دنبال رستم روانه شد. وقتی رستم آنها را دید کمان کشید و تیراندازی کرد و شصت دلیر ترک را انداخت و بعد با گرز چهل تن دیگر را تباه کرد و هرچه باروبنه و پیل داشتند به چنگ آورد. دوباره اکوان او را دید و گفت: نجات یافتی؟ اما دوباره همان بلا را سرت می آورم. رستم سریع با کمند او را به بند کشید و با گرز بر سرش کوبید و او را در هم شکست و سرش را از تن جدا کرد و خداوند را ستایش نمود.
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمرش آدمی
سپس رستم بر رخش نشست و اسبان و پیلان غنائم را نزد شاه برد و اسبان را بین ایرانیان قسمت کرد و پیلان را به شاه سپرد و ماجرای جنگش را برای شاه بازگفت. دوهفته با شادی نزد شاه بود و سپس دلش هوای زال را کرد و به شاه گفت: باید نزد زال بروم و بعد بازمیگردم تا انتقام سیاوش را از افراسیاب بگیرم .

اتیمولوژی کرباس

کرباس به معنی آن چه از آن لباس تهیه می کنند، می باشد:
करोति {कृ} verb 8 karoti {kR} do
वास m. vAsa garment

شنبه، تیر ۱۲، ۱۴۰۰

معنی نام ثریته/تریته (محافظ، منجی)

نام اوستایی ثریته (تریته) که عنوان نخستین پزشک ایرانی و پدر گرشاسب منجی ایرانیان، به شمار رفته, می تواند به معنی منجی باشد:
तारित ppp. tArita saved
तारित ppp. tArita rescued

جمعه، تیر ۱۱، ۱۴۰۰

منشأ سکایی اسطورۀ دورآت (اسب سفید) و قیرآت (اسب سیاه) در حماسۀ کوراوغلو

رد پای اسطورۀ علی (آلوو) مهتر آسیب دیدۀ اسبان که دو کره اسب از َ آمیزش دو اسب ماده گله با نسل اسبان دریایی برای پسر خود کوراوغلو فراهم می آورد، در اساطیر ودایی-سکایی اشوین ها (زوج اسبان سمبل روز و شب) از نسل حوری-اسب می توان یافت که در رابطه با چیه وَنه (چوپان، مهتر اسبان) آسیب رسیده پدر ائورَوَ (پهلوان) ه‍ستند که به لطف اشوینها به پیروزی و جاودانگی می رسد:
अश्विन् m. ashvin horse-tamer
अश्विन् m. ashvin number two
अश्व m. ashva[in] horses
جزء ونه (چشمه) در نام چیه وَنه (در معنی پوشانندۀ اسب چشمه و دریا) با اسب اساطیری یونانی پگاسوس (چشمه، دریا) مرتبط میگردد.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۴۰۰

معنی نام آبادان و آپادانا

نظر به نام وهومن اردشیر کهن آبادان که می توان آن را به معنی شهر نیک پاک و ثروتمند گرفت، نام آبادان به معنی شهر با شکوه است. چون نام آبادان در نقشه های بطلمیوسی یعنی گران (شکوهمند) گواه این معنی است:
आभा f. AbhA splendor
dana: place
نامهای اروند رود (رود با شکوه) و دجلة العورا (دجلۀ ائوروَ یعنی دجلۀ با شکوه، شطّ العرب) نیز با نام آبادان مرتبط می نمایند.
نام آپادانا می تواند به معنی کاخ و جایگاه مخفی و حراست شده باشد:
अपधा f. apadhA[na] hiding-place

سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۴۰۰

معنی محتمل نام پوشنگ (فسانج), زنده جان

نامهای پوشنگ (فسانج) و نام کنونی آن زنده جان می توانند به معنی جایگاه واقع بر پُشت باشند:
पृष्ठ n. pRSTha (poshta) back
शयन adj. shayana lying down, place
स्कन्ध m. skandha upper part of the back or region from the neck to the shoulder-joint
نام شهر فسا (پشی یای کهن) در فارس نیز می تواند به معنی شهر واقع در پشته باشد. نام باتسینا (محل واقع در پشته) در نقشه های بطلمیوسی فارس هم متعلق به فسا به نظر می رسد.

شنبه، تیر ۰۵، ۱۴۰۰

معنی نام محمود آباد آمل

گفته میشود محمودآباد (آبادی ستوده شده)، وارث و جانشین تمدن منطقه‌ای است که در تاریخ از آن به نام «اهلم» یاد شده است و از قرن دوم هجرت تا دورهٔ قاجاریه و حتی پس از آن در دورهٔ رضاخان نیز این منطقه، پیش بندری برای آمل بوده است. لذا نام محمود آباد را به دو نوع می توان تفسیر نمود: محمود عربی و آباد فارسی و مَه-مود یا مه موت زبانهای قدیم ایرانی یعنی بسیار شاد، سرای بزرگ یا سرای بزرگان بعلاوۀ آباد فارسی. دو نام اهلم (محل شاد) و عین اهلم (محل شاد اصلی، در واقع عین الهم، محل چشمۀ آبگرم) که در این منطقه یاد شده اند و نیز خود معنی نام آمل (محل عالی و با ارزش)، گواه این معنی دوم هستند، شخصی هم که در عهد قاجار به آبادانی محمود آباد افزوده است، نه محمود، بلکه محمد حسن خان نام داشته است:
महान् m. mahA(n) great
मुदा f. mudA gladness
आह्लादयति {आ- ह्ला} verb caus. AhlAdayati {A- hlA} gladden
हेमा f. hemA earth
अमूल्य adj. amUlya precious
अमूल्य adj. amUlya excellent
بر همین اساس شهر قدیمی ماهانه سر (مَهانه سرای، سرای بزرگان) که در اراضی محمود آباد جستجو میگردد، خود محمود آباد (آبادی ستوده شده) به نظر می رسد. در این صورت نام محمود آباد به معنی ایرانی مَه- موت(مَئیث)-آباد گرفته شده است، یعنی آبادی سرای بزرگان.
در منابع قدیمی گفته شده است که فاصلۀ آمل تا عین الهم (عین الهم= چشمۀ آبگرم، ویلبر= دژ چشمه) در سوی دریا، چهار فرسخ (حدود ۲۲ کیلومتر) است و این هم نشانگر محمود آباد دارای چشمۀ آبگرم است. بنابر این عین الهم در اصل معادل عربی ماهان سر (مَه موت آباد) بوده است که شهر، به خصوص دژ آن در طی جنگ تیمور لنگ با مرعشیان ویران شده بود و خود شهر دو باره از جمله توسط محمد حسن خان، آباد شده است.
پیشتر چنین اطلاعاتی از عین الهم و ماهان سر، توسط میثم فلاح جمع آوری شده است:
"منطقه اَهلَم (عِینُ الهَم، اَلهَم)
از سال 132 هجری قمری، آغاز دوران خلفای بنی عباس و حکومت "ابوالعباس سفاح"، نام اَهلم و منطقه اَهلمرستاق که در کنار دریای تبرستان واقع شده بود در تاریخ آمده است (گیلانی 1352: 43). در زمان حکومت "محمد بن زید" (270 تا 287ه.ق)، دوران حاکمیت علویان نیز از منطقه اَهلم نام برده شده است (مهجوری1381: 112). اَهلم، بندر نامی باستانی تبرستان در رویان، در 4 فرسخی آمل به سوی دریا قرار داشته (برزگر 1329: 76) و بندرگاه آمل در مصب رودخانه هراز به دریای خزر بوده است (لسترنج 1383: 395). یاقوت (قرن 6 ه.ق) نیز از اهلم یاد کرده و می گوید، اهلَم (اَلهَم) شهرکی در کرانه دریای آبسکون از بخش های مازندران و در یک مرحله ای آمل است (حموی 1380: 362 و 315). نام اَهلم همواره در کتاب هایی که از تاریخ مازندران سخن به میان می آورند، همراه با "ناتِل و رستمدار" آمده است. چنان بر می آید که از قرن دوم هجری تا زمان افول ستاره اقبال شهر آمل تا زمان زندیه و افشار و تبدیل شدن آن به شهر کوچک، اهلم نیز پیش بندری فعال و پر رونق بوده است (عباسی 1380: 3 ؛ معین 1379: 1928).
اَهلم هم اکنون روستای بزرگی است که در شش کیلومتری غرب شهر محمودآباد قرار دارد. پس از اینکه اهلم مرکزیت خود را از دست داد، در اوایل دوره قاجار، روستای تلیکسر که اکنون جزء محدوده شهری محمودآباد است مورد توجه قرار گرفت و یک مسجد جامع و مدرسه سنتی در آن تأسیس شد. در اواخر دوره قاجار به دلیل اهمیت تجارت از راه دریا، محمودآباد دوباره مورد توجه قرار گرفت و محلی مناسب برای ایجاد اسکله تشخیص داده شد. چرا که در گذشته دور در شرق محمودآباد بندری به نام "دریابار" موجود بوده است[که توسط رومیها ویران شد] (شفیعی 1382: 103). در متون تاریخی، "بندر اَلهم" به صورت‌های "چشمه الهم" (ستوده 1366: 107) و ابوالفداء (قرن 8 ه.ق) آن را به صورت "هَم" نیز نوشته است (شفیعی 1382: 102). مسعودی در کتاب "مروج الذهب" و "معادن الجوهر" می نویسد که روس ها پس از سال 300 هجری (912 میلادی) وارد دریای خزر شدند.... و به سوی آمل در تبرستان راندند… (رضا 1382: 452). به زعم نگارنده مکانی که روس ها در آن سال فرود آمدند به احتمال قریب به یقین همان بندرگاه معروف آمل یعنی "عین الهم" بوده است که امروزه با نام روستای اهلم آن را می شناسیم و در جناح باختری شهر محمودآباد قرار دارد. امروزه یکی از دهستان های محمودآباد که از شمال به دریای مازندران مربوط است، اهلمرستاق نامیده می‌شود. ابن حوقل در قرن 4 هجری قمری نقشه ای را از تبرستان ترسیم می کند که نام "عین الهم" در آن دیده می شود و این شهر را در کنار شهرهای معروف و آبادان آن زمان چون: آمل، ساریه (ساری)، میله، رویان، شالوس (چالوس)، مامطیر، تریجی و کلار می آورد (ابن حوقل 1366: 120).
وی درباره راه های موجود در مازندران نیز می گوید که، از آمل به سوی دریا و به شهر عین الهم یک منزل سبک است و در آنجا نهری است که از آمل می آید (همان 127). ملگونوف در مسافرتی که در سال 1858-1860 میلادی به مازندران داشته، از اهلمرستاق به عنوان یکی از بلوکات آمل یاد کرده و آن را در شمال آمل و در سواحل دریا می شمارد که رود "اهلم رود" یا رود "الم رود" در آن جریان دارد (ملگونوف 1384: 66). اعتمادالسلطنه در زمان ناصرالدین شاه می نویسد که اهلمرستاق از دهات آمل در کنار "اَرَش رود" واقع است و اَرش رود، حد غربی مازندران و شرقی رستمدار است. بنا به تحقیقاتی که انجام گرفت این اهلم میان محمودآباد و تمیشان قرار داشته و اکنون اسکله کهنی در پشت قریه "خشت سر" کم و بیش نمایان است. امروزه به علت تبخیر آب دریا، اهلم دور از دریا قرار گرفته است (اعتمادالسلطنه 1373: 86).
قلعه ماهانه سَر
قلعه مشهور "ماهانه سَر" در پایان قرن هشتم ه.ق به دست امیر تیمور تخریب شده است. تیمور، قلعه ماهانه سَر را که سادات مرعشی بدانجا پناه بردند با مساعدت بحریه ای که کشتیبانان جیحون برای وی فراهم ساخته بودند، متصرف شده و پس از تصرف آن به ساری مراجعت نموده است (بارتولد 1372: 242). مکان این قلعه که اکنون نشانی از آن نیست در چهار فرسخی آمل و نزدیک دریا قرار داشته است (لسترنج 1383: 395 ؛ بیات 1367: 306).
اعتمادالسلطنه می نویسد، "قلعه ماهانه سر" یکی از دژهای تاریخی سده هشتم هجری بود که امروزه ویرانه های آن نزدیکی های بندر محمودآباد از دور پیداست. این دژ در سال 794 هجری پناهگاه جنگجویان مراعشه بر علیه تیمور بوده است. نزدیک آن بر بلندی، حصاری حصین ساخته اند که یک طرف به دریا پیوسته، جانبی که مغاک است، از موج دریا پر از آب شده، حکم دریا داشت، نزدیک به میلی چنانکه از جمیع جوانب آب دریا قلعه را احاطه کرده بود و گرد قلعه درخت های بلند نزدیک به یکدیگر سر به هم فرو برده بودند و از شاخ ها که بر هم بافته بودند درخت ها را به هم بسته و استوار ساخته، حصاری دیگر برافراخته. البته عده ای این دژ را با فرنگیس قلعه روستای رَزِکِه که در 18 کیلومتری آمل به سوی جنوب قرار دارد، یکی می دانند (اعتمادالسلطنه 1373: 230 و 258). ظهیرالدین (815-892ه.ق) نزدیکترین شخص پس از واقعه قلعه ماهانه سر، چندی بعد از این قلعه یاد می کند و می گوید اموال و خزاینی که در ساری و آمل بود بدین قلعه انتقال داده اند و بعضی را در گل پنهان کرده اند (مرعشی 1361: 227).
"حسن بن اسفندیار" می گوید در چهار فرسخی آمل به دریا بیشه ای است که در این ساعت (606ه.ق) آن را "اَسی ویشه" می گویند و قصر و سرای او به دهی بود که اکنون نیز معمور است و به نام ویلبر (ویلیر) که میان دیه "کلینگور و شیرآباد" پشته عظیم و بلند و تند است که اکنون "ماهیه سَری دَز" می خوانند (ابن اسفندیار 1320: 84؛ ستوده 1366: 158؛ رابینو1343: 178). احتمالاً این همان نقطه ای است که بعدها قلعه ماهانه سر در آنجا به وجود آمده است. دکتر ستوده، محوطه ای باستانی به نام "قَلا" را که میان هکردکَل و وَلیک رود دابو در 8 کیلومتری شمال شرق آمل واقع است، مکان احتمالی قلعه ماهانه سر می داند (کیانی 1370: 100). مختصر بیان شود که در بررسی های نگارنده علایم و نشانه ای از این قلعه معروف در سواحل دریای مازندران مشاهده نشده و این حتمال داده می شود که بقایای این قلعه در زیر ساخت و سازهای ساختمانی سواحل محمودآباد مدفون شده باشد."

جمعه، تیر ۰۴، ۱۴۰۰

چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۴۰۰

معنی لغوی نام قفقاز چیست؟

پلینی مورخ و جغرافی نویس رومی از منشأ اسکیتی (سکایی) نام قفقاز یاد کرده است:
خود اسکیتان نام "چوراسری" را به آن کوه می دهند که ایرانیان نام آن را کافکاسوس گرائوکاسیس می نامند یعنی "سفید با برف".
در سنسکریت:
چهرینته {چهرد، چهر}: درخشان
سَهیرا:کوه
در اوستایی
گئیری: کوه
کاس: درخشش
کائوفه: کوه
کاس: درخشش
و این معانی با درخشندگی کوه اساطیری قاف قرآن همخوانی دارد:
گفته شده است پیشینیان کوه قاف را میخ زمین می‌دانستند. جنس آن را از زمرد سبز نوشته‌اند و به باور آن‌ها کبودی آسمان همان روشنایی زمردین است که از این کوه بازمی‌تابد و گرنه آسمان در اصل از عاج سپیدتر است.
تصویر دره داریال و کوه سفید از برف آن

سه‌شنبه، تیر ۰۱، ۱۴۰۰

معانی کِنگیر و سومر و عراق و ایران

نام بومی سومر یعنی کِنگیر مترادف نام ایران (سرزمین اشراف) است:
The Sumerians themselves referred to their land as Kengir, the 'Country of the noble lords' (𒆠𒂗𒄀, k-en-gi(-r), lit. 'country' + 'lords' + 'noble') as seen in their inscriptions.
خود نام سومر هم در سنسکریت مرتبط با آن است:
सुमेरु adj. sumeru excellent
सुमेरु adj. sumeru very exalted
به احتمال زیاد منظور از قلّۀ مقدّس سوخته و ویران شدۀ سومرو (جایگاه عالی) در خبر هسوآن تسانگ زائر معروف چینی همان برج بابل (زیگورات سومر) است.
هیئت توراتی شِنعار سومر را هم می توان در زبانهای ایرانی به معنی جایگاه نجبا گرفت.
نامهای عراق عجم و عراق عرب نیز می توانند در این رابطه از اَئیریه-کو (اِریا-کو) یعنی سرزمین نجبا اخذ شده باشد:
आर्य adj. Arya (airya, erya) noble
कु f. ku earth
مکان کشور اَرزَهی و کشور سَوَهی اوستا: در اوستا و غالب کتب پهلوی نام کشور شرقی و غربی به ترتیب اَرزَهی و سَوَهی آمده است. ولی مطابق یک نسخۀ کتاب پهلوی بندهش جای آنها بر عکس است. دلیل آن این می تواند باشد که این ها هر دو به معنی ارج و سود گرفته شده اند. به هر حال در منابع سومری نام جنوب عراق (سومر، سَوَهی) کالام دوگ (سرزمین خوب) آمده است که لابد نام سواد عراق (در واقع سرزمین ارجمند پُر سود) از آن گرفته شده است.
امّا نام اَرزَهی شباهتی به نام ارزَوه باستان در سمت غرب آسیای صغیر دارد و نام سَوهی (سَوه) هم شباهتی به نام آسووه در سمت شرق آسیای صغیر عهد باستان. ولی این ظاهری است چون نام اَرزَهی را می توان به معانی متفاوتی گرفت که از آن میان به معنی سرزمین پشتی و کناری (اَرِذَهی) مطابق سرزمین پَشتوها (افغانستان، سرزمین پشتی و کناری) است.
مطابقت نامهای کهن ایران و عراق با نام سرزمین خوارزم از این روی می تواند باشد که خود نام خوارزم به صورت خوَر-زم یعنی سرزمین با شکوه و اصیل در نظر گرفته می‌شده است. و در مورد ریشۀ نام ایران گفته شده است:
واژه ایران در فارسی باستان «آئیریانا» و در فارسی میانه به شکل «اِران» بوده، و به معنای «سرزمین مردمان نژاده و نجیب» است. کردها هنوز ایران را با همان نام کهن «اِران» تلفظ می کنند. واژه «آریا» در زبان‌های اوستایی، فارسی باستان و سنسکریت به ترتیب به شکل‌های «اَیریَه»، «آریَه» و «آریه» به کار رفته‌ است. همچنین در زبان سنسکریت «اَریَه» به معنی سَروَر و مهتر و «آریاکَه» به معنی مَردِ شایسته ی بزرگداشت است و آریایی به‌ زبان اوستایی «اَئیریان» و به زبان پهلوی و فارسی دری «ایر» خوانده می‌شود. ایر یعنی «نجیب» و جمع آن «ایران» به ‌معنی «نجیبان» است. این واژه در اوستا به گونۀ «ایران ویج» نیز آمده است.
نام ایران به معنی «سرزمین نجیبان» است و مدت‌ها پیش از اسلام نیز نام بومی آن نیز ایران، اِران، یا ایرانشهر بود.
از نگاه ریشه شناسی «ایر» به معنای نجیب یا نژاده و «ان» پسوند نسبت است. پس ایران یعنی «سرزمین نژادگان»، سرزمین نجیبان». می توان «ان» را نشانه جمع دانست که نتیجه همان می شود و ایران به معنی «سرزمین نجیبان» است.
در شاهنامه دربارۀ ایرج پسر اساطیری سوم فریدون (کوروش) می‌خوانیم:
مر او را که بُد هوش و فرهنگ و رای مر او را چه خوانند؟ ایران خدای ایران در این‌جا به‌معنی جمع «ایر» یعنی آزادگان و «ایران خدای» به‌ معنی پادشاه آزادگان است.
ایرانیان و آریاییان هند که در روزگاران کهن زبان‌های آنان به یکدیگر بسیار نزدیک بود، خود را به این نام خوانده­‌اند. (سیمای ایران تألیف ایرج افشار، ص ۶۷-۶۸-۶۹(
داریوش بزرگ در نوشته‌های نقش رستم و شوش از خود، چنین یاد می‌کند:
»منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین‌های همه‌ زبان، شاه این بوم بزرگ پهناور، پسر ویشتاسب هخامنشی، پارسی، پسر یک پارسی، آریایی، از چهر آریایی (آریایی‌نژاد).« (اومستد، ا.ت. تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ص ۱۶۷)
اریه در نام «اریامنه « (ariyāramna) –اریامنه پدر آرشام پدر ویشتاسب پدر داریوش به کار رفته است – و لفظ «ایریه» در واژه‌ی اوستایی «اَئیرینَه وئجه»، ایران‌ویج (ایران اصلی،ایران‌ویج که در دید زرتشتیان هنوز هم به معنای بهترین و مقدس‌ترین بخش ایران و جهان است) به کار رفته است و در اوستا «اَئیریوخشوثه» کوهی است که آرش، تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی از بالای آن تیری به سوی مشرق انداخت – و همچنین در اوستا نام «ائیریاوه» معادل ایرج (یاری کننده‌ی آریائیها) منظور شده است.

معانی کِنگیر و سومر

نام بومی سومر یعنی کِنگیر مترادف نام ایران (سرزمین اشراف) است:
The Sumerians themselves referred to their land as Kengir, the 'Country of the noble lords' (𒆠𒂗𒄀, k-en-gi(-r), lit. 'country' + 'lords' + 'noble') as seen in their inscriptions.
خود نام سومر هم در سنسکریت مرتبط با آن است:
सुमेरु adj. sumeru excellent
सुमेरु adj. sumeru very exalted
هیئت توراتی شِنعار سومر را هم می توان در زبانهای ایرانی به معنی جایگاه نجبا گرفت.

اتیمولوژی سوسک (سپیرک)

نامهای این حشرۀ موذی مرکب از سو (اذیت کردن) و سپا (ویرانگر) به نظر می رسند. سوسک را می توان به صورت سو-سک به معنی حشرۀ موذی سریع و سپیرک را هم به صورت سپا-ایرک به معنی جنبندۀ ویرانگر گرفت.

دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۴۰۰

معانی محتمل اوغوز و اویغور

نام اوغوز می تواند به معنی اتحادیۀ قبایل و نام اوغوز خان به معنی خان اتحادیۀ قبایل باشد:
ओघ m. ogha abundance
ओढ adj. oDha brought or carried near
نام اویغور را هم در این رابطه می توان مترادف با اوغوز به معنی برخوردار از اتحادیه گرفت.

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۴۰۰

بن مایهٔ اسطورۀ کوراوغلوی آذریها همان حماسهٔ بابک خرمدین است

نام دژ بَذ بابک یعنی بلند و نیرومند به وضوح مطابق چملی بِل (کمرهٔ مه آلود) یعنی دژ کوراوغلو است و دو نام حسن کُرد اوغلو پسر کوراوغلو و دلی حسن (حسن دیوانه سر یا حسن دلیر) سردار بی باک و دلیر کوراوغلو نشانه هایی از بابک خرمدین (حسن) را بر خود دارند. مورد اول اشاره به تبار مادی بابک خرمدین و یا پهلوانی او (گُرد بودن وی) است و مورد دوم نشانه بی باک بودن و دلیر بودن او است. در مقام دوم نام او در سفر جنگی ارزروم به همراه دمیرچی اوغلو دلیر حسن یاد میشود، دمیرچی اوغلو دلیر حسنی که همانند بابک خرمدین (حسن) در این نواحی سمت ارمنستان و ارزروم دستگیر و سپس سلاخی میشود. از قرار معلوم چنانکه ابوالمعالی بلخی در بیان الادیان اشاره کرده «بابک خرمدین در قلعه بَذ مه آلود (چملی بل) ترانه های حماسی با تنبور می خوانده است» و چنانکه از تطابق روایات بر می آید خود را کورو اوغلو (پسر کورو/کوروش) تخلص می نموده است. داستان کودکی کوراوغلو به عنوان پسر علی یا آلوو کیشی (آذر مرد) و حامی وی همین مهتر اسبان آسیب دیده از خانهای ستمگر به وضوح یاد آور داستان مادی خبر کتسیاس در باره کودکی کوروش به عنوان پسر آترادات پیشوای مردان (یعنی پسر مخلوق آتش فرزند جنگاوران) است که در سمت گیلان به تحریک مهتر اسبان که از خان مادی خود آسیب دیده بود، دست به قیام می زند. داستان فراری دادن نگار توسط کوراوغلو هم بسیار شبیه فراری دادن گلنار توسط اردشیر بابکان است. به نظر میرسد این روایات حماسی کهن ایرانی در پیش خرمدینان بسیار رایج و پر ارج بوده اند.
از قرار معلوم شغل پدر بابک خرمدین (حسن) فروش “اسلحه” (زیت/زین، از ریشه زی= سلاح) بوده است که نویسندگان عرب به سهو یا به عمد زیت/زین ایرانی (اسلحه) در شغل وی را مطابق زَیت عربی (روغن) آورده و شغل او را روغن فروش گرفته اند. بنابراین در اساس از دمیرچی اوغلو دلی حسن (حسن دلیر آهنگر زاده) کسی به غیر از بابک خرمدین (حسن) منظور نبوده است. نام پدر بابک خرمدین (کوراوغلو) در اسطورهٔ وی، به جای عبدالله یا عامر (نامهای پدر بابک خرمدین)، علی (آلوو) ذکر شده است.
جالب است نام خلفای بغداد مخاصم بابک خرمدین در سفر جنگی داغستان (در اینجا منظور دغا-استان= سرزمین مکاران) در رابطه با حسن کوراوغلو (بابک)، عرب پاشا آمده و نام مادر حسن کوراوغلو به جهت عکس العمل در مقابل تهمت ناروای معاندین مؤمنه خانم ذکر شده است. ظاهر نام کورو (کوروش) که بابک خود را در ترانه های حماسی اش بدان تلخص می‌کرد، برداشت پسر مرد کور را برای وی همراه آورده است. بر این پایه است که در مورد بابک خرمدین گفته شده است مادرش (ماهرو) از یک چشم نابینا بوده است.

مطابقت آرازیاش با تیکان تَوَ (تکاب)

جایی در نواحی غربی ماد در سمت خارخار (دیواندره) نام آرازیاش یعنی جایگاه شایسته نام داشته است که با تیکان تَوَ (محل بسیار قابل توّجه) همخوانی دارد.
आराधयति {आराध्} verb ArAdhayati {ArAdh} merit
टीका f. TIkA remark
तवस् adj. tava[s] strong

چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۰

معنی نام گُرجی

نظر به واژۀ گُرج کُردی و گُرچَک آذری به معنی زیبا، نام گرجی ها که در آذربایجان به زیبایی مشهور هستند، به معنی زیبا مفهوم می‌شده است.
بنا به لغت نامۀ دهخدا: گرجی. [ گ ُ ] (اِخ) نام قومی از اقوام قفقاز است که به نام محل خود خوانده میشوند. زنان گرجی به تناسب اندام، حسن جمال، ظرافت و لطافت مشهورند.
نامهای آمازون و ایبری و ورزان قوم و سرزمین آنها نیز به معنی قوم و سرزمین مردم زیبا می باشند و احتمالاً از نام خدا-اله‍ۀ زیبایی ایشان اخذ شده بوده است. جالب است که ریشه نام کهن دیگر گرجستان یعنی کُلخیس (کول-ها) نیز در زبانهای هندواروپایی به معنی نجیب و زیبا و دلپذیر و برگزیده است. واژۀ گورگِ -یوس/گورگ-یاس زبانهای اروپایی نیز که منشأ اصلی آن مشخص نشده، به معنی درخشان و زیبا آمده است. این کلمات سنسکریتی نیز نامهای کارتول و ویرک و ویرسهن گرجستان را به معنی سرزمین مردم خدای زیبا و درخشان نشان میدهند:
आम adj. Ama fine, जनि f. jani woman.
गौर gaura adj. beautiful. गौर gaura adj. white. गौर gaura adj. brilliant. जाया jAyA f. woman. गय gaya m. family. चटुल chaTula adj. fine.
विरोक[i] viroka m. [be] Gleaming, विरोक[i] viroka m. [be]Effulgence
विरोक[i]viroka m. [be]Shining, विरोक[i]viroka m.[be]The ray of light.

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۴۰۰

اتیمولوژی محتمل نارنج و انار

نارنج می تواند به معنی میوۀ زرد رنگ باشد:
नाल n. nAla (nAra) yellow orpiment
ظاهراً انار هم می تواند به معنی دارای قدرت هضم کنندگی باشد که خاصیت آن است:
अनल m. anala (anAra) digestive power
ولی از آنجاییکه در اوستا واژۀ هَذَنئپتا (دارای تخمه های با هم) برای انار به کار رفته است. لذا واژۀ انار (هنار کُردی) در اصل از هَن اوستایی به معنی با هم بودن گرفته شده و نظیر نام اروپایی آن به معنی درخت میوۀ دارای تخمه های با هم (درون خوشه ای) است.

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۰

در بارۀ نام ابیازن و زیارتگاه شاه سلطان حسین آن

نام ابیازن نطنز می تواند با توجه به قنات مهم و اساسی آن، آپیه-جین باشد، یعنی محل دارای قنات آب.
زیارتگاه شاه سلطان حسین می تواند متعلق به شاه سلطان حسین صفوی باشد که به سهو مقبره ای در حرم معصومه قم به وی نسبت داده شده است. از قرار معلوم سلطان حسین صفوی در حمله افغانها از اصفهان بدین منطقه پناه برده و در آنجا کشته شده است:
مطابق روایات سنتی «شاه سلطان حسین به اتفاق برخی از سادات جلیل القدر به روستای ابیازن نطنز آمدند و در هر شهر و دیاری لشکریان دشمن آنان را تعقیب می کردند.
ایشان به همراه همراهان بالاخره عازم جبلستان در نزدیکی قلعه کیوان شدند که دو فرسنگ با ابیازن فاصله داشت و هنوز آرام نگرفته بودند که لشکر دشمن از هر سو با سنگ و چوب بر آنان تاختند و استخوان های ایشان را شکسته و آن ها را به شهادت رساندند.»
احتمال زیاد دارد مقبرۀ ابیازن مربوط به تن و مقبرۀ قم شاه سلطان حسین مربوط به سر او باشد. چون به دستور اشرف افغان شاه سلطان حسین را در سمت اصفهان کشته و سرش را به اشرف افغان فرستاده بودند.

امامزاده های عین و غین مقابر بزرگان مغولی به نظر میرسند

ا در رابطه با این مزارهای روستای ازناو شهرستان فامنین همدان که به فاصلۀ ۲۰ متری از هم واقع شده اند، گفته‌شده است: «بنای ساختمان امامزاده «غین» نیز به سبک مغولی از سنگ لاشه و ملات نیز ساخته شده که این بنا در قسمت‌هایی دچار ریزش و فرسودگی شده است.»
این نشان آن است که عین از ایناق مغولی به معنی مقرب و مصاحب یا به معنی عربی شریف و غین هم به معنی قاآن مغولی یعنی فرمانروا بوده است.
از سوی دیگر نظر به دو محل به نام عین غین (رباط کریم و ازناو) می توان تصور کرد عین غین نام واحدی به همان معنی ترکی آنگین (معروف، اشراف) بوده است.

چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۴۰۰

?What does the name Delhi (Dehli) mean

:It can mean a city with a defensive shield
ढाल n. DhAla shield
:The city's mythical and old names, ie. Indrapat (protected by the god of war) and Purana Qila (Old Fort) indicate this
:
पातुम् {पा} infinit. pAtum {pA} to protect
:The Persian term Dehli is "far away" (dur ast), in fact, is Dehli drvu sta, ie. Dehli is standing firm
ध्रुव adj. dhruva stable
ध्रुव adj. dhruva fixed

معنی نامهای باشت و باشتین

نامهای باشت و باشت-ین می توانند به معنی محل پر بار باشند:
भवति {भू} verb 1 bhavati {bhU} become
इष्ट adj. ishTa regarded as good, product.
باشتین. (اِ) باری که از میان شاخ بیرون آید. (فرهنگ رشیدی). باری و میوه ای را گویند که از میان درخت برآید بی آنکه گل و بهار دهد. (برهان قاطع).
तिङ् tin collective.

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۰

مطابقت شهر کهن سلمی (سلموس) با جیرفت

کهن سلمی خبر مارکوپولو و سلموس خبر دیودوروس سیسیلی در سمت جیرفت می توانند خود همان جیرفت (محل شمشیر سازی) باشند. چون سلم (سرم) هم چنانکه در نام سلمانی (سلمیه) دیده میشود، به معنی منسوب به شمشیر است:
जीर m. jira sword, उपेत ppp. upeta possessing
सरु m. saru hilt or handle of a sword, मय maya consisting of

معنی محتمل گدروزیا

نام باستانی بلوچستان یعنی گدروزیا به معنی سرزمین بسیار پر مانع و سخت گذر از نظر شرایط اقلیمی نامناسب بوده است که در بازگشت لشکرکشی اسکندر از هندوستان بدان اشاره شده است:
गाढ adj. gADha very much
रोध m. rodha blockading
گفته میشود اسکندر می­دانست که سرزمین گدروزیا دارای طبیعتی خشن و فاقد منابع غذایی لازم برای تغذیه سپاه و تعلیف احشام است، با وجود این، وی از سر نخوت و غرور و برای نشان دادن قدرت مافوق بشری خود مصمّم گردید تا از آن عبور نماید.

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۴۰۰

نام وایکینگی قارۀ امریکا یعنی وینلند به معنی سرزمین چمنزاری است

نام وایکینگی قارۀ امریکا یعنی وینلند به معنی سرزمین چمنزاری است:
Vinland betyder ängland
L'Anse aux Meadows (från franskans L'Anse-aux-Méduses; "Manetviken") är en plats på Newfoundlands nordligaste spets, i Newfoundland och Labrador, Kanada, där resterna av en nordisk bosättning upptäcktes 1960 av den norske upptäckts- resanden Helge Ingstad och hans hustru, arkeologen Anne Stine Ingstad.
Ven är namn på ett slags gräss i Norden.

پایتخت‌های مادها (کیانیان)

بنا به تاریخ ماد دیاکونوف مقر حکومت دیائوکو (کیقباد) در اطراف شهر میانه بوده است. پسر او اوپیته/اوپیس از آن سو به کارکاشی (کاشان) روی آورد و اینجا در عهد پسر او خشتریتی (کیکاوس) نیز پایتخت بود. خشتریتی (کیکاوس) از آنجا مقابل اسرحدون فرار کرده به شهر آمل مازندران روی آورده بود که در آنجا سپاهیان آشوری متعاقبش به رهبری رئیس رئیسان شانابوشو را شکست داده و ماد را مستقل نموده بود. مقر حکومت پسر او فرائورت (فرود سیاوش) که در شهر گنجه اران کشته شد و همچنین شهر حکومتی اولیه پسر او کیاخسار (کیخسرو) پیش از تصرف کیشه سو (همدان) معلوم نیست. یاقوت حموی شهر ری را ساختۀ کیخسرو (کیاخسار) آورده است. از اواسط عهد کیاخسار که آشور را ساقط کرد، کیشه سو (همدان) تا پایان حکومت پسر او آستیاگ (آخروره، آژدهاک) پایتخت مادها بود.
بلخ به عنوان پایتخت لهراسب کیانی (یرواند، سپیتمه، داماد و ولیعهد آستیاگ) از حکومت پسر وی سپیتاک سپیتمان (گائوماته بردیه، زریر) در آنجا نتیجه گیری شده است.

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۴۰۰

ترادف نام هَنی گلبت قوم میتانی-هوری با کردوک

نام هَنی گلبت به لغت سنسکریت معنی جنگاور جسور می دهد:
हन m. hana killing
गल्भते {गल्भ्} verb galbhate {galbh} be bold or confident
به نظر می‌رسد نام کرداک (کردوک) از ریشه کَر (بریدن) که استرابون و کرنلیوس نپتوس به معنی مرد جنگی دلیر برای جنگاوران ایرانی و کُرد آورده اند، معادل و ترجمۀ نام هنی گلبت (کشندۀ جسور) بوده است.
در پیدایی نام کُرد از کردوک، دو هیئت کُردی-سنسکریتی کورتی (بزکوهی) و کُرد (جهنده، مار) که توتمهای میتانیان-هوریتیان و سکاهای کردستان بوده اند، دخیل بوده است. چون نام گروه کُرمانج را می توان خانوار دارندۀ توتم بزکوهی و نام گروه سوران (به کُردی یعنی چرخنده و لیزخورنده) را می توان منسوب به مار گرفت:
कुरङ्ग m. kur[anga] antelope
गूर्द m. gUrda jump
कूर्द m. kUrda jump
सुरा f. surA snake

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۴۰۰

مطابقت هوریتیها و توروکوها با کورتی ها

برخی از محققین پیشین نام کورتی را با کوتی (منسوبین به توتم سگ، نیاکان لک ها) سنجیده اند؛ ولی نام کورتی به معنی دارندۀ توتم بزکوهی است. از آنجاییکه نام هوریتیان به صورت خوریتیان (کوریتیان) منسوبین به بزکوهی معنی می دهد و همچنین نام توروکو که پروفسور مجید زاده از هوریتیان می داند و بین النهرین تورون در رابطه با جزیرۀ کردو به معنی منسوبین به بزکوهی را می دهند؛ بنابراین می توان نامهای هوریتی (کوریتی) و توروکوها را مربوط به کردوخیها (کورتیها) شمرد. نام دولت آنها میتانی را هم می توان گرامی دارندۀ بزان کوهی گرفت:
mit: to love
एण , एनी m. f. eNa , eni Gazelle
پس نام توروکوهای هوریتی نه با واژۀ ترک (تورکیورت، دارندۀ آیین گرگ) بلکه با واژۀ تور (بزکوهی در قفقاز) مرتبط است که نام اوستایی سکاها از آن اخذ شده است.
نقش بزان کوهی بر سیگیل میتانی-هوریتی

سه‌شنبه، خرداد ۱۱، ۱۴۰۰

معنی محتمل سیموروم

نام باستانی حوضۀ علیای رود دجله یعنی سیموروم می تواند به معنی سرزمین سرما بوده باشد:
हिम adj. hima (simira) cold
بعدها در آن سمت از زاموا (سرزمین زمستانی) و مازموا (سرزمین زمستانی بزرگ) نام برده اند.

دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۰

محل محتمل کیماش، هومورتو و کورتی

در منابع بابلی و عیلامی کهن در شمال شرق و شمال غرب عیلام از سه منطقه و شهر به نامهای کیماش، هومورتو و کورتی (محل بزکوهی) نام برده شده اند که به ترتیب با کوهدشت، لومار و سومار (محل بزان کوهی عالی) مطابق می نمایند. نام کورتی از سوی دیگر با نام هورتی (خوریتیان، هوریتیان) همخوانی دارد.
सु adverb su excellent
मरु m. maru antelope

مطابقت شهر باستانی آوان با آودانان (آبدانان)

نام شهر باستانی عیلامی آوان به وضوح با شهر آودانان (آبدانان) در جنوب استان ایلام قابل قیاس است.
چنین اطلاعاتی در ویکیپدیا از مکان این شهر در ویکیپدیا فراهم کرده اند: "پادشاهی اَوان یا پادشاهی آوان (به لاتین Awan، به سومری: , lugal-e-ne a-wa-anki) اولین دودمان‌ ایلام باستان در بین سال‌های ۲۷۰۰ تا ۱۶۰۰ پیش از میلاد و یک دولت-شهر در غرب ایران بود که امروزه اطلاعات کمی از آن شناخته شده است. مکان این شهر ناشناخته است.
گمان‌ها در مورد جایگاه دولت-شهر اَوان مکان دولت-شهر اَوان روشن نیست و پژوهشگران نظرهای گوناگونی در مورد جایگاه این دولت-شهر مطرح کرده‌اند. پوبل و گوتز، اَوان را در ایلام (منظورشان خوزستان است) و نه چندان دور از شوش می‌دانند. هینز گمان می‌برد اَوان در اطراف دزفول کنونی واقع بوده و محمدزمان خدایی اَوان را در موضع شهر شوشتر می‌داند. هانسمن، با فرض ارتباط معنادار ميان ارجاعات به اَوان و انشان، اَوان را منطقه‌ای می‌داند که پايتخت آن شهر انشان بود. وی محل انشان را در بیضا در استان فارس می‌داند. والات حدس می‌زند که منطقه اَوان در کوههای زاگرس در لرستان، یا شاید در کردستان بوده است."

نظری بر نامهای نواحی عیلام در یک لشکرکشی آشوریان

«بل ابنی» بنا به فرمان های سر به مهری که از سوی آشوربانیپال رسیده بود از ماداکتو (سیمره، در سمت دره شهر) به پیشروی در دره کرخه ادامه داد. فهرستی از شهرهای گشوده شده در دست است. مهمترین آنها که در سرزمین «راشی» قرار داشتند، عبارت بودند از «هامانو»، «بیت ایمبی»، «بوبه»، «بیت بوناکی»، «بیت ارابی».
گروه دوّم شهرهایی بودند که در دره کرخه قرار داشتند یعنی «ماداکتو»، «دور-اونداسی»، «توبا»، «تل توبا»، «دین شاری» و «شوش»؛ و گروه سوّم شهرهایی که مسکن قبایل آرامی بودند همچون «هایا-اوسی»، «گاتودو»، «دائه با» و ... .
چنین برداشتی از نامهای مذکور می توان داشت: در منطقه ای به نام راشی (بزرگ؟): هامانو (حسین آباد، ایلام)، بیت ایمبی (امین آباد)، بوبه (بلین)، بیت بوناکی (بوستانه)، بیت ارابی (ارگوازی، قلعه دره).
در منطقه کرخه ماداکتو (شهر ویران سیمره نزدیک دره شهر)، دورانداسی (چغازنبیل)، توبا/تل توبا (هفت تپه)، دین شاری که محل پرستش الهه رئا بوده مطابق با قصبه عبدالخان است و شوش. در جنوب که مساکن آرامی ها بوده است از هایااوسی (هویزه)، گاتودو (قجریه) و دائه با (تابان) نام برده شده است.
نام شهر باستانی عیلامی آوان با آودانان (آبدانان) در جنوب استان ایلام قابل قیاس است.

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۴۰۰

معنی نامهای ماداکتو (مهرگان کده، سیمره) و مسپذان (سیروان)

به نظر می رسد نامهای شهر ویران شدۀ ماداکتو/مهرگان کده در سمت دره شهر در رابطه با هم به معنی محل مستی و سرخوشی بوده اند. این معنی می تواند به واسطه درختان خرمای آن (میوۀ خرمی و شادی) آن بدان داده شده باشد که حمدالله مستوفی از این میوۀ آن یاد کرده است. از آنجاییکه در اوستا، ایران اصلی (منظور سرزمین مغان ماد) محل شادی و آرامش بخش یاد شده و نام پهله هم در این رابطه است، این معنی بسیار قابل توجه میگردد. مهرگان کده (محل سرخوشی) را با سیمره (محل لذت) و مسپذان (محل بزرگ) را با سیروان (محل پر مسکن) سنجیده اند:
माद m. mAda delight. passion
मद m. mada intoxication
मथर adj. mathara intoxicated
फल n. phala enjoyment
स्मर m. smara sexual love
در نزهة القلوب آمده است: صیمره (سیمره) شهری نیک بوده است و اکنون خرابست درو [در او] خرماست و در همه کوهستان غیر از آنجا خرما نباشد.
نزهه القلوب حمداله مستوفی در سال۷۴۰ ه ق نوشته شده است و در آن سال صیمره و یا همان مهرگان کده ویران بوده است و آن را جز عراق عجم آورده است در صورتی که مورخین قبل از او در قرون سوم و چهارم آن را از ایالت ماد و یا کوهستان (جبال) دانسته اند.
در ص ۲۳ البلدان بن فقیه آمده است:
[ناحیه جبال] این ناحیه را شهرهای پهلویان می نامند و آنها همدان است و ماسبذان و مهرجان قذق که صیمره (کمره) است و قم و ماه بصره (نهاوند) و ماه کوفه (دینور) و کرمانشاهان... یعقوبی شهرهای ایران را به این صورت می شمارد و آن طوری که او بیان میکند مهرگان کده جز استان آذربایجان و یا ماد بوده است:
«و از استان قهستان [کوهستان] : طبرستان و ری و قزوین، زنجان و قم و اصفهان و همدان، نهاوند و دینور و حُلوان، ماسبَذان، مهرجانقَذُق، شهر زور، صامغان (بمیان، محل خوشی، سامن)، آذربایجان و این استان را سپهبدی بود به نام سپهبد آذربایجان.»
نامهای صامغان و بمیان شهر سمت طبرسی (تفرش یعنی محل چشمۀ گرم، گپرش/گرآو) و ولایت جبل (سمت همدان) به معنی محل خوشی، متعلق به سامن کنونی بوده اند:
सौम्य adj. saumya pleasant
वाम adj. vAma pleasant

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۴۰۰

معنی مامطیر، بابُل

نام قدیمی بابُل یعنی مامطیر را می توان به معنی محل خانوار بزرگ یا پُرثروت گرفت:
महान् m. mah[An] great
मात्रा f. mAtrA household
मात्रा f. mAtrA wealth
نام رودخانۀ آنجا، باوُل (بَو-وُل، بابُل) را هم که اکنون نام رسمی شهر است، می توان به ه‍مین معانی پُر جمعیت و پُرثروت گرفت.
جزء بَو (بودن) در نام بوکان (محل چشمه) هم دیده میشود. ولی جزء بو در نام بوشهر از در هم شدن بوش (آراسته، با شکوه) با شهر عاید شده است، چون نام قدیمی آنجا ریشهر (شهر با شکوه و ثروتمند) بوده است.

سه‌شنبه، خرداد ۰۴، ۱۴۰۰

معنی نام خدای سامی اوروتالت

هرودوت می گوید که «اعراب دیونیسوس (خدای نورانی جوان) را اوروتالت می نامند» و اجزاء این نام یعنی اورُ (نور) و تالت (تالیته، جوان) در مجموع به همان معنی دیونیسوس یعنی خدای نورانی جوان می باشند.

مطابقت خنوخ تورات با کیخسرو اوستا

نام توراتی خنوخ (آغازگر اتحاد و گسترش) پسر یارد-میدیان (مادی مقتول، فرائورت، فرود سیاوش) مطابق کیخسرو (کیاخسار مادی) ملقب به متحد کنندۀ ایرانیان است.
در تورات خنوخ معراج می کند و با خدا راه می رود که این در اساطیر ایرانی مختص کیخسرو است. کتاب ارداویراز (سراینده سرود راز های سعادت بعد از مرگ) در واقع به وی (کیخسرو، خنوخ) منتسب بوده است.

دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۴۰۰

مطابقت قوم شعیب قرآن با سکاهای پادشاهی

شعیب در معنی فرمانروای شعبه های اقوام مطابق کولاکسائیس (پادشاه اقوام) پادشاه اساطیری سکاییان شمال دریای سیاه است که نام سرزمین آن ایکه (بیشه) مترادف روشیه (روسیه، وئوروبرشتی اوستا) است. منظور از شعیب تاریخی مادیای اسکیتی (گنوروس، افراسیاب) است که بعد از قتل فرائورت (فرود سیاوش) در گنجه و توگدامۀ کیمری (اغریرث) در کیلیکیه تا مرز مصر رفته و با باج فرعون مصر و مقام دامادی آشوربانیپال به آسیای مقدم باز گشته و بیست و هشت سال در منطقه فرمان رانده بود. در واقع نام مدین (منسوبین به مادیا) که نام قوم وی به حساب آمده از نام خود وی اخذ شده بوده است.
در تورات نام مادیا را با نام قوم مدین و موسی و نام کولاکسائیس (شعیب) را با یترون (برتر، آشوربانیپال) ربط داده اند.

معنی ابیات پهلوی کافی کرجی

ابو الفرج احمد بن محمد ملقب به کافی کرجی مداح مجد الدين علاء الدوله همدانى بود. او آن طوری که حمدالله مستوفی می گوید به زبان کرجی شعر می گفت. منظور از کرج یا کره همان کرج ابودلف است که مابین همدان و بروجرد و گلپایگان قرار داشت و معادل شهر آستانه در حوالی اراک امروزی تخمین زده می شود، اما سوالی که پیش می آید زبان کرجی چگونه زبانی است؟ آیا گویشی
از زبان پهلوی است؟ در زیر چند نمونه از اشعار کرجی به همراه نسخه های متعدد آن آورده می شود که مصحح کتاب تاریخ گزیده مستوفی نسخه های شماره (1) را مورد تایید قرار داده است، آیا می شود معنی این
اشعار را فهمید؟ * کافی کرجی درباره کیخسرو شاه آرمانی هنگامی که وی لهراسب را جانشین خود کرد و دل از دنیا بُرید می گوید:
-
نسخه (1)
غلام كيخسرو هم كه نيكش انديشه بكرد // احين مبان زو بوريت بحرميش كال اودا
-
نسخه (2)
غلام كيخسرو هم كه نيكش انديشه نكرد // اچن ميانه بورت مهر نيش دال و دا -
نسخه (3)
غلام كيخسرو مهم كه نيكش انديشه نكرد // احين ميان بوريت بحر ميس كاله بدا -
نسخه (4)
غلام كيخسرو هم كه نيكش انديشه مكرد // اجين ميانه بودت بهرمش كال ودا
دو بیت شعر پهلوی از کرج ابودلف در کتاب تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی:
غلام کیخسرو می که نیکش اندیشه بکا (غلام کیخسرو هستم که اندیشۀ نیک بکرد)
ازی میانه بورت سحرمش کاله ورا یا
اجینی میانه بورت بهی تعش کالا رموا (از این میانه بخشید کالای لازم برای معیشت و رامش مردم)
کیهان اره میزره بو بکشت کیحی نرسی (جهان گذراست، میگذرد، هستی کش است، به کسی نرسی)
بپای کیحی دَنَشو کهان اره بوللکا (به پای کسی نشو در جهان که زندگی تند گذر است).
* کافی کرجی در شعری درباره زادگاه خود کرج یا کره می سراید:
-
نسخه (1)
مكرودى كان و دى اجانان همسا // نه ر [?] كشان ماند نه بونه شمكشان ماندنه‌شا
زمانه كوردكا و سك فروشان شيرينى // جز اسك و ودى بد [?] ر درشان لرسا
چه نه كه واحى كه كره هزار دينار سره // چه جان كلاسى كه كوه منى مرى مزنه كوا
بليس ان رو [?] ه بليس كه كلودى مدنى // كرش كرا كرد بليس كردى تنيشا
انون اج هر كده بليس ا [?] رون دره صد // كه هاودندى بسوره بليس وايش لعقا
بليس ماى دل ساكرس مسلم نكردند // ثناش ريش و كلك و بتوته شلويه كلا -
نسخه (2)
مكرودى كانه و دى حلان هما // نه ر [?] كشان ماندونه بوسكلشان
هندو سازمانه كوركامك و رسان سرين // حرامك و مردى بدبرند روزشان برسا
چه نه كه واجى كه كره هزار دينار سره // بدان كلاه كوه سى هرى مرنه كواه
احتمالاً معنی دو بیت مکرودی کان و دی اجانان همسا، نه رکشان ماند، بوته شمکشان ماند، نه شا
زمانه کوردکا و یک فروشان شیرینی، جز اسک و ودی بدر، درخشان لرسا از این قرار است:
کجاست چشمه مکرودی؟ و دیدار یاران هم همینطور.
نه نشان از رکشان؟ ماند نه نشان از بونه شمکشان؟.
زمانه پست است و تن فروشان شیرینی، جز اشک و بدی به درها، درهایی که لرزان هستند.
در ادامه: شیطان از آن جهت شیطان است که کلودی ( خیر و صلاح؟) نداند.‌ کسی را که شخم زد، تنش را شیطانی کرد.
اکنون آشکارا هر جا ابلیس صد دره حکم می راند، ثنایش ریش و کلک و بتوته شلویه کلا (کلاً بد کرداری در هر پاره ای؟).
چگونه است که شهر کره ماهی هزار دینار خالص. چه جان کج بینی که کوه منا را مزنه کوه (کوه بسیار سترگ یا کوه دیوان؟) شمارد.
نظر دوستمان بهدین خسرو:
من از ابتدا شروع می کنم و معنی واژگانی را که می دانم می نویسم . به شوند این که معنی بعضی از واژه ها را نمی دانم پس نمی توانم به صورت یک جمله معنی بکنم. 1- مکرودی کانه و دی حلان هما (همسا) = چشمه مکرودی و دی حلان همسایه (همانند هم).
دی حلان = نام روستایی است که تا جاده همدان به ملایر فاصله چندانی ندارد . نزدیک به گردنه زاغه و رو بروی روستای (منگاوی).
2- نه رکشان ماند و نه بوسکلشان= نه خط و نشانشان ماندنی است و نه شکلشان.
رک = خط = فاصله بین دو نقطه زمانه کوردکا و یک فروشان شیرینی =زمانه فراموشکار و یکدیگر فروشان شیرینی است.
جز اسک و ودی بدر درخشان لرسا = جدای از اشک و بدی خودشان هم لرزان.
3- چه نه که واجی که کره هزار دینار سره = چون که (چرا که) مزد دعای سر سفره مراسم دینی در کرج هزار دینار سره.
واج = مبلغ پولی را که دعا خوان در سر سفره مراسم مذهبی دریافت می کند.
((واج)) گفته می شده است.
چه جان کلاسی که کوه منی مری مزنه کوا = چه آدم خسیسی مثل این است که کوه منا را مزنه می کند.

دو بیت شعر پهلوی از کرج ابودلف در کتاب تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی

معنی ابیات پهلوی کافی کرجی غلام کیخسرو می که نیکش اندیشه بکا
(غلام کیخسرو هستم که اندیشۀ نیک بکرد)
ازی میانه بورت سحرمش کاله ورا یا
اجینی میانه بورت بهی تعش کالا رموا (از این میانه بخشید کالای لازم برای معیشت و رامش مردم)
کیهان اره میزره بو بکشت کیحی نرسی (جهان گذراست، میگذرد، هستی کش است، به کسی نرسی)
بپای کیحی دَنَشو کهان اره بوللکا (به پای کسی نشو در جهان که زندگی تند گذر است).

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۰

معنی نام قُمری

نام قُمری به صورت اوستایی کو-مرو به معنی بد آواز است. لابد در مورد خوب و بد بودن صدای قمری دو نظر وجود داشته است. از سویی وی را خوش آواز دانسته اند و از سوی دیگر گفته اند حشرات از آواز قمری می گریزند و صدای آنرا به نوحه تشبیه کرده اند:
ندانم نوحۀ قمری بطرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی.
حافظ.
بر این اساس نام موسیچه، موسی کو تقی این پرنده را می توان به صور موسی-اکه و موسی- کو-تکی به معنی بد آهنگ و دارای آهنگ بد یک نواخت معنی کرد.
یاکریم (یاهو-کریم) و یاهو به معنی دارای آواز یک نواخت و مداوم بوده اند:
यहु adj. yahu restless
क्रम m. krama method

در مورد معنی نام بختیاری

در کتاب پهلوی ائوگمدئچا از تورانیان دانو در کنار رود کاریزها (کارون) صحبت شده است. و نامهای تور و دانو در معانی شجاع و خشمگین و نیرومند با نامهای شوش و اوکسیان و ماسپی و آمردی و بختیاری مترادف می نمایند:
शूष adj. shUsha courageous
दानु adj. dAnu courageous
वक्षति {वक्ष्} verb 1 vakshati {vaksh} be angry
वक्षति {वक्ष्} verb 1 vakshati {vaksh} be strong or powerful
तुर adj. tura strong
मश m. masa anger, पयते {पी} verb 1 payate {pi} overflow
आमर्द m. Amarda rough handling
भक्त adj. bhakta faithful

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۴۰۰

نقش مثبت و منفی مردوک در اساطیر ایرانی

مطابقت مردوک کشندۀ تیامات با فریدون که می توانست به شکل اژدها ظاهر شود:
گفته شده است (م.ط، میثم ططری؟)، مردوک را می توان با فریدون (کوروش مردوک پرست) سنجید؛ چرا که شباهت ها و همسانی هایی با یکدیگر دارند. در منظومه آفرینش بابلی اِنوما الیش روایت های جالبی آمده است: این نوشته در نَسک «بهشت و دوزخ در اساطیر بین النهرین» پیوست شده. گفته شده در عدم، آپسو (آب شیرین) و تیامت (آب تلخ) بودند. از اینان ایزدان پدیدار می شوند. برای پسر و دختر آپسو و تیامت یعنی انشار و کیشار فرزندی به نام نودیمود-ائا (Nudimmud-Ea/خدای زمین) زاده می شود. این فرزند از نیرو و خردی بسیار بهره مند بود. از این رو، در میان دیگر ایزدان اختلاف می افتد. آپسو به تیامت می گوید که ایزدان را نابود کند تا به آرامش برسند. داستان ادامه پیدا می کند، تا آنکه نودیمود-ائا، آپسو را به بند می کشد. با دامکینا (Damkina/همسر راستین) پیوند زناشویی می بندد. از این دو مردوک پدید می آید. دیگر ایزدان از پس تیامت بر نمی آیند تا آنکه نودیمود-ائا، مردوک را برای شکست او می فرستد و غیره... همانی ها از این قرار است: ۱. در شاهنامه ابلیس، ضحاک را مانند بلایی بر سر مردم می فرستد. تیامت نیز چون بلایی بر سر ایزدان و نظم سرزمین است ۲. تا براندازی تیامت، روزگار درازی می گذرد. دوره ی فرمانروایی ضحاک نیز دیر زمان است. ۳. مردوک برای کشتن تیامت رهسپار می شود. فریدون نیز برای کشتن ضحاک چنین است. ۴. مردوک با گرز بر سر تیامت می کوبد. فریدون نیز با گرز گاوسر بر سر ضجاک می زند. ۵. مردوک هاله ای گرد بر سر داد، که این ما را یاد فره ایزدی فریدون می اندازد. ۶. انشار که همراه مردوک است، دارای یک درفش است. این همانی با درفش کاویانی دارد و کاوه همراه فریدون بود. ۷. سخنِ مردوک را برای ترساندن هیولاها بر زبان جاری می شود، همانگونه که نام فریدون نیز برای چیرگی بر دیوان جاری می شود. ۸. کیشار و انشار برای فرو نشاندن تیامت کوشش می کنند، ارمایل و کرمایل برای نجات جوانان و بی تاثیر کار ضحاک دست به کار می شوند. ۹. مردوک بدون درگیری با تیامت، او را شکست می دهد. فریدون نیز بدون جنگ بزرگی، ضحاک را شکست می دهد. تیامت که دو چهره دارد یکی مثبت و دیگری منفی. نخست، نظمی در جامعه برقرار می کند (مثبت)، وانگهی به چهره ای شرور و بی نظم دگرگون می شود (منفی). این می تواند همانی ای با دو چهره مثبت و منفی جمشید دارد. مردوک با داشتن مار موشهوشو، و به زنجیر کشیده شدنش در به دست انشار همانی ای با ضحاک نیز دارد. گویا وی نیز بیش از یک چهره داشته است. به نظر میاد مردوک را می توان از مر-دوهکهه دانست: مر باشد مار و دوهکهه که شباهتی با دهاکه دارد در مجموع به چمِ مار افعی دانست.

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۴۰۰

نام ابراهیم بت شکن می تواند اشاره به خشایارشای شکنندۀ ایزد دارندۀ سمبل مار، مردوک باشد

نام ابراهیم را به صورت اَبرَ-اَهیم در زبانهای هندوایرانی می توان ساقط کنندۀ ایزد مارنشان و مترادف لقب خشایارشای ذوب کنندۀ تندیس مردوک گرفت و این نشانگر ابراهیم بت شکن تلمود و روایات اسلامی است. نام ابراهیم در معنی پدر امتهای بسیار را بعداً به ابرام (سرور عبرانی ها) اختصاص داده اند:
अवारोहयति {अवारुह्} verb caus. avArohayati {avAruh, avra} bring down from
अहिमाय adj. ahimAya multiform or versatile like a snake
मार m. mAra Evil One (snake)
दाहक adj. dAhaka burning
مطابق اوستا شهر بابل مقر اژی دهاک (دارندۀ سمبل مار افعی، مردوک) به شمار می رفته است.
عنوان توراتی اخشوروشِ خشایارشا را هم می توان خشم گیرنده بر ایزد مارشکل گرفت:
अक्ष m. aksha snake
विरोषति {विरुष्} verb viroshati {virush} be very angry with

منشأ ایرانی اساطیر بلعم باعورا و ایوب

( Iranian origin of Bileam Baura and Job)
مطابقت بلعم باعورا با ثریت/اوشنر اوستا:
نامهای بلعم و باعورا منابع توراتی و قرآنی به ترتیب به معنی «پیر بین مردم و بلعنده» و «سوزان» هستند. متقابلاً نامهای اوستایی ثریت و اوشنر به ترتیب به معنی «سومی، پایانی و خورنده» و «مرد سوزان» ملقب به پوروجیرَ «بسیار دانا» و پوروجَرَ «بسیار پیر، زال» پدر گرشاسب/رستم هستند.
اسطورۀ مشابه آنها:
مطابق روایات اسلامی بر اساس برخی منابع زمانی که بلعم خواست برای نفرین حضرت موسی(ع) و قومش برود، الاغ او از حرکت باز ایستاد. بلعم او را کتک زد و این عمل، سه مرتبه تکرار شد. سپس حیوان به اذن الهی به سخن آمد و به بلعم گفت که ملائکه را می‌بیند که جلوی او را می‌گیرند. این داستان در تورات نیز آمده است. متقابلاً به روایت کتاب پهلوی دینکرد تورانیان روان کاوُس را تباه کردند و او به ثریت (سومی) فرمان داد که گاو مرز یاب بین ایران و توران را بکشد. گاو به زبان آدمیان با او سخن گفتن آغاز کرد که اگر به این گناه مبادرت کنی دچار ملامت و سرزنش وجدان خواهی شد و....
خاستگاه ایرانی اسطورۀ ایوب گفته میشود که داستان ایوب در عهد هخامنشیان بر اثر ارتباط یهود با ایرانیان پیدا شده است و در روایات اسلامی به درستی ایوب را فردی بعد از عهد بلعم باعورا یعنی ثریت (اوشنر، زال) دانسته اند. از آنجاییکه نام ایوب را ذوالکِفل (ثروتمند، صاحب دو بار زندگی) آورده اند و آن مطابق نام آستیاگ (ثروتمند) پسر کیاخسار (کیخسرو) است که به صبر و شکیبایی و به بازگشت کننده شهره بوده است، لذا منظور از خود نام ایوب (بازگشت کرده به سوی خدا)، کیاخسار (کیخسرو) است که ایرانیان معتقد بوده اند، از جاودانی ها است و به سوی خدا معراج نموده است و منظور از صاحب صبر و شکیبایی و صاحب دوبار زندگی، پسر وی آستیاگ (آخروره اوستا، کسی که خشمناک نمیشود)/ آژدهاک می باشد.
نام ناحیۀ اوز (محل مشاوره) که دیار ایوب به شمار آمده، یاد آور دژ همدان (محل گرد آمدن) آخرین پایتخت مادها (کیانیان) است.
کتاب ایوب:
کتاب ایوب در کتاب مقدس با معرفی شخصیت ایوب شروع می‌شود که مردی درستکار در سرزمین اوز است. خداوند ایوب را به دلیل کارهای درستش مورد ستایش قرار می‌دهد و در این هنگام شیطان درخواست می‌کند که اجازه داده شود که صداقت ایوب را مورد آزمایش قرار دهد و می‌گوید که دلیل درستکاری ایوب فقط به خاطر این است که خداوند از او حمایت و محافظت می‌کند. خداوند محافظت را از ایوب دور می‌کند و به شیطان اجازه می‌دهد که ثروت او، فرزندان او و سلامتی او را از او بگیرد. با وجود بلاهای بسیار، ایوب خدا را نفرین نمی‌کند، و بلکه روزی که خود در آن به دنیا آمده‌است را نفرین می‌کند. با اینکه او از شرایط به وجود آمده برای خود ناراحت است، خدا را به بی عدالتی متهم نمی‌کند.
بیشتر کتاب ایوب به بحث بین ایوب و سه تن از دوستانش در مورد وضعیت وی اختصاص دارد. ایوب با دوستانش بحث می‌کند که وضعیت او برای آنان قابل فهم نیست زیرا انسان دارای فهم کافی برای فهمیدن دلیل کارهای خداوند نیست. با ساکت ماندن در برابر خداوند ایوب تأیید می‌کند که وضعیت فعلی خود را به عنوان خواست خداوند قبول کرده‌است با اینکه دلیل آن را نمی‌داند. خداوند بعد از اینکه درستکاری ایوب را می‌بیند، سه دوست او را رد کرده و به آن‌ها دستورهایی برای توبه می‌دهد، سپس ایوب را به وضعیتی بهتر از وضعیت قبلی خویش بازمی‌گرداند. ایوب به داشتن هفت پسر و سه دختر آمرزیده می‌شود. دختران او زیباترین دختران تمامی سرزمین می‌شوند. ایوب ۱۴۰ سال دیگر عمر می‌کند و فرزندان فرزندان خود را تا نسل چهارم می‌بیند.
نام نیک آستیاگ (ذوالکفل) در اوستا و قرآن در اوستا آخروره (کسی که سخت خو و خشمناک نیست) که پسر کیخسرو (کیاخسار) از فرمانروایان بزرگ ایران به شمار رفته است، مطابق آستیاگ (ایشتی ویکو= ثروتمند، داریوش مادی) است که نامش در خبر موسی خورنی به صورت آژدهاک (ثروتمند) آمده است. واژه های اوستایی ایشتی و اژدیایی به معنی دارا و ثروتمند بودن هستند.
به احتمال قریب به یقین از ذوالکِفل (صاحب نصیب و بهرۀ فراوان) در قرآن، متصف به کسی که عصبانی نمیشود (آخروره) کسی جز آستیاگ نیست. این حدیث در بحارالانوار به نقل از محمد بن عبدالله در صبر و شکیبایی و عدم خشمناکی وی آمده است:
چون عُمر یسع (منجی، در اصل منظور کیاخسار) به پایان رسید، در صدد برآمد کسی را به جانشینی خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع کرد و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم. روزها را روزه بدارد، شب‌ها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانی که نامش عویدیا (خدمتکار سرور) بن ادریم (عظیم) بود و در نظر مردم خوار می‌آمد، برخاست و گفت: من این تعهد را می‌پذیرم. یسع آن جوان را بازگرداند و روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذیرفت و یسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا این که از دنیا رفت و خدای تعالی آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوت برگزید. شیطان که از ماجرا مطلع شد، در صدد برآمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد و او را بر خلاف تعهدی که کرده بود به خشم وادارد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این مأموریت را انجام دهد؟ یکی از آن‌ها که نامش ابیض بود گفت: من این کار را انجام می‌دهم. شیطان بدو گفت: نزدش برو، شاید خشمگینش کنی. ذوالکفل شب‌ها نمی‌خوابید و شب زنده داری می‌کرد و نیمه روز مقداری می‌خوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از کسی که به من ستم کرده بگیر). ذوالکفل به او گفت: برو و او را نزد من آر. ابیض گفت: من از این‌جا نمی‌روم. ذوالکفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخصی که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من آر. ابیض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من که به من ظلم کرده، به انگشتر توجهی نکرد و به همراه من نیامد. دربان ذوالکفل بدو گفت: بگذار بخوابد که او نه دیروز خوابیده و نه دیشب. ابیض گفت: هرگز نمی‌گذارم بخوابد، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد. حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل گفت. ذوالکفل نامه‌ای برای او نوشت و تا مهر خود آن را مهر کرد و به ابیض داد. وی برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت یعنی هنگامی که ذوالکفل تازه به خواب رفته بود، بیامد و فریاد زد که شخص ستم کار به هیچ‌یک از این‌ها وقعی نگذارد پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از بستر خود برخاست و دست ابیض را گرفت و برای دادخواهی از ستم کار به راه افتاد. گرمای آن ساعت به حدی بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب می‌گذاشتند، پخته می‌شد. مقداری راه رفتند ولی ابیض دید به هیچ ترتیب نمی‌تواند ذوالکفل را به خشم درآورد و در مأموریت خود شکست خورد، پس دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد. خدای تعالی نام او را در قرآن کریم ذکر کرده و داستان او را به پیغمبرش یادآوری می‌کند تا در برابر آزار مردم صبر کند، چنان‌که پیمبران بر بلا صبر کردند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۴۰۰

مطابقت بلعم باعورا با ثریت/اوشنر اوستا

نامهای بلعم و باعورا منابع توراتی و قرآنی به ترتیب به معنی «پیر بین مردم و بلعنده» و «سوزان» هستند. متقابلاً نامهای اوستایی ثریت و اوشنر به ترتیب به معنی «سومی، پایانی و خورنده» و «مرد سوزان» ملقب به پوروجیرَ «بسیار دانا» و پوروجَرَ «بسیار پیر، زال» پدر گرشاسب/رستم هستند.
اسطورۀ مشابه آنها:
مطابق روایات اسلامی بر اساس برخی منابع زمانی که بلعم خواست برای نفرین حضرت موسی(ع) و قومش برود، الاغ او از حرکت باز ایستاد. بلعم او را کتک زد و این عمل، سه مرتبه تکرار شد. سپس حیوان به اذن الهی به سخن آمد و به بلعم گفت که ملائکه را می‌بیند که جلوی او را می‌گیرند. این داستان در تورات نیز آمده است.
متقابلاً به روایت کتاب پهلوی دینکرد تورانیان روان کاوُس را تباه کردند و او به ثریت (سومی) فرمان داد که گاو مرز یاب بین ایران و توران را بکشد. گاو به زبان آدمیان با او سخن گفتن آغاز کرد که اگر به این گناه مبادرت کنی دچار ملامت و سرزنش وجدان خواهی شد و....

خاستگاه ایرانی اسطورۀ ایوب

از آنجاییکه نام ایوب را ذوالکِفل (ثروتمند، صاحب دو بار زندگی) آورده اند و آن مطابق نام آستیاگ (ثروتمند) پسر کیاخسار (کیخسرو) است که به صبر و شکیبایی و به بازگشت کننده شهره بوده است، لذا منظور از خود نام ایوب (بازگشت کرده به سوی خدا)، کیاخسار (کیخسرو) است که ایرانیان معتقد بوده اند، از جاودانی ها است و به سوی خدا معراج نموده است و منظور از صاحب صبر و شکیبایی و صاحب دوبار زندگی، پسر وی آستیاگ (آخروره اوستا، کسی که خشمناک نمیشود)/ آژدهاک می باشد.
نام ناحیۀ اوز (محل مشاوره) که دیار ایوب به شمار آمده، یاد آور دژ همدان (محل گرد آمدن) آخرین پایتخت مادها (کیانیان) است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۴۰۰

مطابقت ملکۀ سبا (بلقیس) از شهر کیتار با بودامیترا ملكۀ کیداری

در منابع یونانی نام سلماناسار (شولمان-آشارو، یاری شده توسط ایزد صلح) از پادشاهان آشوری با نام ایرانی هرمامیتره (یاری شده توسط ایزد عهد و پیمان و صلح) جایگزین گردیده است. این یعنی میتره با شولمان (سلیمان) از خدایان آشوری مطابقت داده می‌شده است. و این نام ملکۀ سبا (سوه، سغد، سرزمین گیاهان سودمند) یعنی بلقیس (ملکۀ سرزمین پر گیاه) از شهر کیتار و سلیمان مربوط به او را با ملکه بودامیترا از سلسلۀ کیداری در سمت سغد و افغانستان پیوند می دهد.
تصاویر سکۀ بودامیثرا

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۴۰۰

آیا منظور از بنای عظیم اِرم (بلندی) در قرآن همان کولوسئوم (بنای عظیم) در روم نیست؟

مطابقت کوه احقاف قرآن با کوهستان آلپ: نام کوهستان آلپ را در زبانهای اروپایی به معانی تپه، کوه بلند و کوه سفید گرفته اند. این معانی با نام کوه احقاف محل تپه ها و کوهها همخوانی دارد. چون نام قوم عاد یعنی مردم انجمنی دور دست سمت کوه احقاف مطابق نام و نشان ژرمن ها (مردم انجمنی) است. افزون بر اینکه نام پیامبر ملکوتی عاد یعنی هود (هوداً) نیز مطابق نام خدای بزرگ ژرمنها یعنی اودن (هودن) است.
مطابقت خود اِرم عاد با کولوسئوم و شهر روم از مطابقت قوم عاد با ژرمنها و رومی ها و نیز از مطابقت شداد و شدید اِرم با رِموس (روموس، شدید) و رومولوس نتیجه میگردد. چون در قاموس تورات نام روم به معنی شدید و قوی آمده است:
در قرآن به بنای ارم اشاره شده و در سوره الفجر آیه ۶ تا ۱۵ آمده‌است:
مگر ندانسته‌ای که پروردگارت با عاد چه کرد (۶) با عمارات ستون‌دار ارم (۷) که مانندش در شهرها ساخته نشده بود (۸) و با ثمود همانان که در دره تخته‌سنگها را می‌بریدند (۹) و با فرعون صاحب خرگاه‌ها [و بناهای بلند] (۱۰) همانان که در شهرها سر به طغیان برداشتند (۱۱) و در آنها بسیار تبهکاری کردند (۱۲) [تا آنکه] پروردگارت بر سر آنان تازیانه عذاب را فرونواخت (۱۳) زیرا پروردگار تو سخت در کمین است (۱۴) اما انسان هنگامی که پروردگارش وی را می‌آزماید و عزیزش می‌دارد و نعمت فراوان به او می‌دهد می‌گوید پروردگارم مرا گرامی داشته‌است (۱۵). مطابق روایات اسلامی شداد، پادشاه ستمگری بود که در زمان حضرت هود (علیه‌السلام) ، از روی غرور و تکبر شهری بسیار پر زرق و برق ساخت که به اصطلاح بهشت او باشد، اما قبل ازز اینکه به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‌ای همراه با صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین کوبید، همه آنها متلاشی شده و به هلاکت رسیدند.
تفسیر سوره فجر بعضی در ذیل آیه ۶ تا ۸ سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاکت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل کرده‌اند. در این آیات چنین می‌خوانیم: «اَلَمْ تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ؛ [۱] آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری که مانندش در شهرها آفریده نشده است.»
حضرت هود و شداد روایت شده: عاد که حضرت هود (علیه‌السلام) مأمور هدایت قوم عاد شد، دو پسر به نام «شدّاد» و «شدید» داشت، عاد از دنیا رفت، شدّاد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع کردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، ‌شدید از دنیا رفت، و شدّاد تنها شاه بی‌رقیب کشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت، هود (علیه‌السلام) او را به خداپرستی دعوت کرد، و به او فرمود: «اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟ هود (علیه‌السلام) بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود. شدّاد گفت اینکه چیزی نیست من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت، کبر و غرور او را از پیروی هود (علیه‌السلام) باز داشت.
بهشت شداد او تصمیم گرفت از روی غرور، بهشتی بسازد تا با خدای بزرگ جهان عرض اندام کند، شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشکرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یک از آن قهرمانان هزار نفر کارگر را سرپرستی می‌کردند و آنها را به کار مجبور می‌ساختند، شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت که هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، ‌و آنها آنچه داشتند فرستادند، آن قهرمانان مدت طولانی به بهشت سازی مشغول شدند، تا این که از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار (قلعه و دژ) محکمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شکوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند که با وزیران و لشکرش برای افتتاح شهر بهشت وارد گردد.
شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسیار عریض و طویلی به سوی آن شهر (که در جزیره العرب، بین یمن و حجاز قرار داشت) حرکت کردند، هنوز یک شبانه روز وقت می‌خواست که به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‌ای همراه با صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین کوبید، همه آنها متلاشی شده و به هلاکت رسیدند.[۲] سایت اندیشه قم، برگرفته از مقاله «ماجرای شداد».
اسطورۀ رموس و رومولوس:
رومولوس و رِموس (به لاتین: Romulus - Remus) برپایهٔ اسطوره‌های رومی دو برادر بنیادگذار شهر رم بودند.
پدربزرگ این دو کودک نومیتر برادر آمولیوس و پادشاه آلبا لونگا بود. نومیتر دختری به نام رئا سیلویا و پسری به نام لائوس داشت. این دو برادر از نسل آئیناس قهرمان تروا بودند. آمولیوس برادرش نومیتر و فرزند پسر او، لائوس را می‌کشد و رئا سیلویا را ناچار می‌کند که راه رهبانیت را بپذیرد تا بدین سان همسری نگزیند و فرزندی که شایستهٔ پادشاهی باشد از او زاده نشود. ولی مارس خدای جنگ شیفتهٔ رئا سیلویا شد و با او گرد آمد. رئا باردار شده و عمویش آمولیوس از این موضوع آگاه می‌شود و رئا سیلویا را به زندان می افکند تا زمان زایمانش فرا رسد. او دو پسر دوقلو می زاید به نام‌ها ی رموس و رومولیوس. آمولیوس خشمگین شده، رئا را زنده به گور کرده و دو پسر خردسال دوقلویش -رمولوس و رموس- را به رود تیبر می سپارد. دو برادر از خیزاب خروشان رهایی می‌یابند و به کرانهٔ رود می‌رسند. ماده گرگی (گرگ کاپیتول) بدان‌ها شیر می‌دهد. این دو بزرگ می‌شوند و آمولیوس را نابود می‌کنند. سپس برفراز تپهٔ پالاسیوم شهر رم را پی می‌نهند و رمولوس نخستین شاه رم می‌گردد.
رومولوس پس از چندی برادرش را به دلیل گذر از قانون می‌کشد و خود نیز در توفانی سخت در می‌گذرد.
روایتی ساده‌تر فئودور پتروویچ کوروفکین، در کتاب «تاریخ روم باستان» روایت سرراست تر و ساده‌تری از «افسانهٔ پیدایش شهر روم» که همان افسانه «رومولو و رما» می‌باشد، دارد:
زمانی دراز بعد از پیدایش شهر روم[=رُم]، افسانه‌ای به وجود آمد مبنی بر اینکه این شهر چگونه و بوسیلهٔ چه کسی ساخته شده‌است. بر طبق این افسانه، سزار یکی از شهرهای لاتینی دستور داد فرزندان خواهرزاده اش، یعنی رومولو و رِما را به رودخانهٔ تیبر افکنند. زیرا از این می‌ترسید که این دو چون بزرگ شوند، وی را از تخت به زیر آورند. کودکان در نقطهٔ کم آبی از رودخانه فروافتادند و ماده گرگی آن‌ها را نجات داد. گرگ با شیر خود ایشان را سیر می‌کرد تا زنده بمانند. سپس چوپانی آن دو کودک را یافت و به خانه بُرد و بزرگشان نمود.
برادران که بزرگ شدند، به جان یکدیگر افتادند. رومولو، رما را کشت و سپس شهر روم را در همانجایی که چوپان ایشان را یافته بود، بنا کرد. سپس آن را به یاد برادر مقتولش (رِما یا همان رموس)، روم نامید و خود سزار این شهر شد.