یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴
منشأ قبیلهً مغان
آرتورکریستن سن ایرانشناس معروف دانمارکی نشان داده است که سلسلهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه با سلسلهً اساطیری پارالاتهای سکاهای پادشاهی شمال دریای سیاه مربوط می باشد. ولی ازسوی دیگر در روایات ملی ایران منقول در اوستا و شاهنامه درباب پیشدادیان(نخستین قانونگذاران) به طور مشخص ازسلسله ای صحبت می کنند که در شمال غرب فلات ایران و قفقاز حکومت نموده اند. روایات ملی ایرانی و خبر بسیار جالب خارس میتیلنی، رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران پرده از روی معمای سلسلهً پیشدادیان تاریخی اوستا و شاهنامه برمی دارند. دکتر احمد تفضلی در کتاب تاریخ ادبیات ایران در پیش از اسلام، اسطورهً تاریخی اساسی مربوطه در این باب را چنین نقل می کند:" از داستانهای عاشقانهً دیگر داستان زریادرس و اوداتیس است که آن را خارس میتیلنی بدین گونه نقل کرده است: آورده اند که هیستاسپس و برادر کوچکش زریادرس از ازدواج آفرودیت (منظور آمیتی دا، دختر آستیاگ) و آدونیس (منظور سپیتمه جمشید، داماد آستیاگ/ اژی دهاک) به دنیا آمده اند. هیستاسپس فرمانروای ماد و سرزمینهای سفلای آن بود و زریادرس بر نواحی علیای دروازه های خزر تا تنائیس (رود دون) حکمرانی داشت. در آن سوی تنائیس، مراثی ها (آدمکشان آماردی/ تپوری یا تائوری) می زیستند که فرمانروای آنان اُمارتس (آماردی نیک، منظور کورش سوم)بود.وی دختری داشت به نام اُداتیس (آتوسا) که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت. اُداتیس زریادرس را به خواب دید و دل بدو بست و زریادرس نیز در خواب مفتون آن دختر شد.زریادرس کوشید تا اُداتیس را به دست آورد، امّا توفیق نیافت. زیرا پدر دختر نمی خواست اورا به مردی بیگانه شوهر دهد. دیری نگذشت که اُمارتس جشن ازدواجی بر گزار کرد که در آن خویشان و نزدیکان و اشراف دربار او حضور داشتند و از اُداتیس خواست که جامی شراب را به کسی بدهد که مایل به ازدواج با اوست. زریادرس، که اُداتیس اورا پیش از آن از ماجرا آگاه کرده بود، به شتاب همراه با گردونه ران خویش از تنائیس گذشت و با لباس سکایی، ناشناس وارد تالار جشن شد و اُداتیس جام اورا پر کرد. به گفتهً خارس میتیلنی این داستان در میان مردم آسیا شهرت بسیار داشته و آن را بر دیوارهای معابد، کاخها و حتی خانه های خصوصی نقاشی می کردند و اشراف غالباٌ نام دختران خویش را اُداتیس میگذاشتند.. به نظر بویس این اسطوره اصل مادی دارد و با آیین پرستش خدای عشق ارتباط داشته است، و بعدها به صورت داستان گشتاسب (ویشتاسپ، هیستاسپ) و کتایون وارد حلقهً داستانهای کیانی شده و در شاهنامه منعکس گشته است." در این باب افزودنی است این اسطوره در اران و روسیه به صورت اسطوره های عاشقانهً بامسی بئیرک (زرین تن= زرتشت) و ایوان ساده(درخشان فروتن) به خوبی حفظ شده است. چنانکه مشهود است این اسطوره به صورت حلقه واسطی اساسی ما را به عمق تاریخ اساطیری ایران می برد. موضوع فرمانروایی زریادرس (زرتشت) در نواحی شمال کوهستان قفقاز باید در اصل مربوط به پدر وی سپیتمه جمشید (پوروشسپ) باشد که لابد توسط مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم)- در مدت 28 سال فرمانروایی اسکیتان درقفقاز و آذربایجان و آسیای صغیر- به عنوان ساتراپ سئوروماتی اسکیتان بدین سمت برگمارده شده بوده است. بی جهت نیست که در اوستا سرزمین پهناور جمشید از سویی شامل سرزمین زمستانی شمال قفقاز و از سوی دیگر آذربایجان با کوه هوکر (سبلان) و رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) می گردد. ابو منصور بغدادی در شرح عقاید و آرای خرمدینان همین سپیتمه جمشید را به عنوان پدر شروین (یعنی زرتشت شاهزاده) از دیار زنج (سرزمین مردم مادر سالار آمازون/ سئورومت یعنی اسلاف صربوکرواتها)معرفی می نماید وخبر شاهنامه و موسی خورنی نیز در باب ارتباط ایرج/زرتشت با قوم سلم/ سئورومت و ملکه سمورامت (سئورومت) گویای همین نکته می باشند. توضیحات بیشتری در این باب بدهیم: اصل سلسلهً پیشدادیان اوستا و شاهنامه از قوم سلم (سئیریمه، سئورومت، سرمت) بوده اند. همچنانکه می دانیم در اوستا و شاهنامه از نخستین سلسلهً پادشاهی ایرانیان با نام پیشدادیان یعنی نخستین قانونگذاران یاد شده است.ولی این نام اوستایی را از سوی دیگر به متابعت از پارالاتهای اسکیتان به معنی نخستین مخلوقات گرفته اند و ازهمینجاست که سلسلهً پیشدادیان از نظر زمانی بر کیانیان (پادشاهان ماد) تقدم گرفته است. در صورتی که سلطنت اینان در برحه ای همزمان و درزمانی دیگر با تقدم زمانی پادشاهان کیانی (مادی) همراه بوده است. کّلاٌ سلسله پیشدادیان شامل کیومرث (گرشاه، یعنی پادشاه میرای کوهستان قفقاز)،مشیک (میرا)، سامک (کناری)، فرواک (واعظ)، جمشید (پادشاه درخشان مغان) یا همان سپیتمه (سفید رخسار) پدر زرتشت، آذر هوشنگ (زرتشت، ابراهیم آزر، آگنار ژرمنها و ایوان روسها) و تهمورث (پادشاه نیرومند پبر و پلنگ مانند، همان تیگران، آرش، خورشید چهر پسرکوچک زرتشت) بوده اند. در اساطیر زرتشتی رواج سنت آتش پرستی ایرانیان بدین سلسله منتسب گردیده است: مطابق کتاب پهلوی زادسپرم مهاجرت ایرانیان از خونیزث (سرزمین راه مادهً زرین ابریشم) به کشورهای خارجی در زمان هوشنگ روی داد و این مهاجرت روی گردهً گاونری موسوم به سر سئوک (پیشانی سفید) صورت گرفت. سه آتش بر روی این گاو روشن بود و چون مهاجران می خواستند از دریا بگذرند این اتشها به دریا فروریخت و گو.هر آنها یکی بود و به سه بهره شد و دوباره درزسه جای فروزان گشت و به آذر فرنبغ (آتش موبدان در فارس) و آذرگشنسب، آتش پادشاهان و ارتشتاران (درآذربایجان) و آذربرزین مهر (آتش کشاورزان در خراسان) موسوم گشت. گفتنی است پادشاهان هخامنشی آتش پرست نبوده بلکه اهورامزدا پرست بوده اند چه بر خلاف پادشاهان پیشدادی و کیانی تصاویر آنان با عکس آتشدان همراه نشده است وبرای اهورامزدا به عنوان ایزد دانای خانواده پادشاهی معبدی به شکل مکعب می ساخته اند. که اینگونه ساختمان مکعبی ازآنان در نقش رستم (کعبهً زرتشت) و پاسارگاد و شوش باقی مانده است. سیاوش اوستا (حسن عباسی)به درستی کعبهً مکّه را نیز اثر هخامنشیان می داند چه لابد هخامنشیان در مقابل 600 تن کندر خراج اعراب، این معبد را برای خدای معادل اهورامزدای آنان یعنی هبل ایزد دانای مرگ ومیر که سمبل آنها ستارهً زحل (کیوان،یعنی ستارهً پادشاهان)بوده، ساخته بوده اند چنانکه معبد اورشلیم یهود نیز به امر کورش سوم (سلیمان) برای رعایای یهودی ایشان باز سازی شده بود. از اینجا معلوم میشود ستارهً بزرگ درفش کیانی نمایانگر همین ستارهً کیوان منسوب به اهورامزدا (نین کلدانیان،نین ایگی آزاک، ایزد دانش آشوریها) بوده است.کلمهً نین سومری به معانی سرور وملک و ملکه بوده است. خود پارس در این درفش در معنی سکایی آن با پوست پلنگ نشان داده شده است. می دانیم که خود اساطیر قرآنی نیز ساخت خانه کعبه را به ابراهیم (پدر وپادشاه جماعت بسیار، کورش، پرخواندهً زرتشت= ابراهیم خلیل سوزاننده بتان) و پسرش اسماعیل (خداشنو، زرتشت) نسبت می دهند. نام اهورا مزدا(برهما) در نزد کاسیها (اسلاف لران) به صورت ایمیریا (ایمرو کافرها) ایزد خاندان پادشاهی آمده که به معانی سرور دانا و دانای مرگ و میر بوده است. بعداٌ این نام با یمه (جمشید) یکی گرفته شده و پاسارگاد به نام وی تخت جمشید نامیده شده است. در اسطورهً زریادر (زرین) وی همان است که در شاهنامه با اسامی زریر (زرین مو) و بیژن (درخشان)، گیو (پهلوان) و اسفندیار روئین تن معرفی گردیده است .ولی کتب تاریخی یونانیان وکتیبه بیستون داریوش وی را با اسامی بردیه (تنومند)و تنائوکسار (بزرگ تن)، سمردیس (به اندازهً سه تن) ، پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) و گئوماته (سرود دان) معرفی می نمایند. چنانکه اشاره شد. سپیتمه جمشید (یعنی مغ سفید رخسار) از سئوروماتها بوده، به طور مشخص از آن گروه از سئوروماتها که آنتایی یعنی کناری نامیده می شده اند و اعقاب آنها اکنون بوسنی نامیده میشوند که نامشان به همان معنی کناری است. اینان در آن روزگار در کنارمصب رود ولگا سکونت داشته اند.و از اینجاست که پسر و پسر خوانده های کورش (فریدون) یعنی کمبوجیه ، ویشتاسپ (مگابرن) و زریادر (بردیه) در شاهنامه با نامهای تور (بد خلق و خوی)، سلم (سروربزرگ) و ایرج (نجیب) ذکر شده و کتب پهلوی نیای دوردست زرتشت را دورا سرو یعنی صرب دوردست یعنی بوسنی نامیده اند. چنانکه از شواهد باستانشناسی و تاریخی بر می آید سئوروماتها (به معنی لفظی قوم مادر سالار) پرستندهً آپی (ناهید، الههً زمین و اب)، خویتوسورو (خورشید جنگاور، مهر) و الهه تابیتی (آذر) بوده اند.گفتنی است پارتها نیز که ریشهً سکایی (اسکیتی) داشته اند همین ایزدان را می پرستیده اند و برای پرچم خود نقش اژدها (سمبل الههً آب و زمین، پریتوی ودایی، پارتی عیلامی) را به کار می بردند. کّلاٌ مادها و سکاها و سرمتها در پرستش این ایزدان مشترک بوده اند و این نشانگر آن است که مادها از سوی قفقاز وارد فلات ایران شده اند. از نفشی سواران سئوروماتی بر تابوتی در آسیای صغیر و همچنین اساطیر یونانی مربوط به حملات آمازونها به کرانه های جنوبی دریای سیاه معلوم میشود که آنان در حملات غارتگرانه بر آسیای صغیر شرکت می جسته اند. مترادف بودن نامهای سانسکریتی و اوستایی سرو ( صرب) و کروات (هئوروات) با کلمات هندوایرانی مغ و جّم سامی به معنی انجمنی ما را رهنمون می گردد به اینکه تصور کنیم که زبان ایرانی سئوروماتها که هرودوت به اختلاف لهجهً آن با زبان ایرانی اسکیتان اشاره می کند همانا زبان اوستایی مغان بوده است . هرودوت می گوید که زبان مادری سئوروماتها، آمازونی (اسلاوی صربی) بوده است و این بیانگر آن است که زبان اوستایی به عنوان زبان دوم ایشان مورد استفاده بوده است. میلان هوستیچ محقق کروات با توجه به ذخایر لغوی ایرانی زبان کرواتها این موضوع را اثبات نموده است. از اینجا همچنین معلوم میشود که در مدت فرمانروایی 28 سالهً اسکیتان در قفقاز و اران و آذربایجان وآسیای صغیر سئوروماتهای مغ به نیابت از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم، یوسف تورات) درفاصلهً ماد بزرگ تا مصب رودهای ولگا و دون حکومت نموده اند. می دانیم که حملات مادیا تا به مرزهای مصر رسید و در آن جا هدایای کلان پسامتیخ، فرعون مصر جلو اسب سواران وی را نگهداشت. این واقعه به همراه تراژدی دستگیری مادیا در قصر زیر زمینی اش، در تورات به صورت اسطوره یوسف کنعان باز گویی شده است. ساتراپ سئوروماتی مغ وی همان است که در اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه با اسامی و القاب جمشید زیبا و دارندهً رمه های خوب ، سپیتمه، پوروشسپ، هوم عابد و گودرز دستگیر کنندهً افراسیاب معرفی گشته است. طبق اوستا و شاهنامه کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) در شکست سکاها و دستگیری و اعدام مادیای اسکیتی از مساعدت همین سپیتمه جمشید یاری گرفته و وی را به مقام دامادی پسرش آستیاگ رسانده است؛ وی همین کار را نیز در موقع نابودی ابر قدرت جبار آشور با ولیعهد پادشاه همدست بابلی خویش انجام داد. کار سییتمه جمشید و موقعیت وی به قدری مهم و بر جسته بوده که وی به مقام ولیعهدی آستیاگ بر گزیده شده بود و بدین سبب کورش بلافاصله بعد از شکست مادها وی را به قتل رساند ، ولی به جهت ملاحظات سیاسی با همسر وی آمیتی دا دختر آستیاگ ازدواج کرد و پسران وی مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک (گئوماته زرتشت) را به پسر خواندگی قبول نموده و دختر خود آتوسا را به همسری سپیتاک زرتشت (بردیه) در آورده و این دو برادر را به ترتیب به ساتراپی گرگان و دربیکان سمت بلخ منسوب نمود. جالب است که در اوستا و شاهنامه مکان فرمانروایی سپیتمه جمشید همان سمت آذربایجان و اران و شمال قفقاز ذکر شده است . در شاهنامه فردوسی به عنوان رعایای فقفقازی جمشید از کاتوزیان (سگپرستان= کاسپیان)، نیساریان (مردم کم ریش، ترک زبانان اران)، نسودیها (کنگرلوها)، اهنوخوشیها (گرگرها) نام برده شده است. بنابراین در فهرست قبایل تشکیل ماد (کشور میانی) که هرودوت آورده در شمار شش قوم تشکیل دهندهً ماد همان طور که بوسیان (یعنی مردم گردنده، کردوخیها) در اصل از سکائیان کیمری بوده اند، قبیلهً مغان نیز اصل سئوروماتی داشته اند، صفات جسمانی زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید به عنوان رهبر قوم مغان گویای همین معنی می باشند و لابد از همینجاست که اسطورهً سلم (سئورومت) و تور (سکا) و ایرج (آریا) به جای نامهای اصلی پسر و پسر خواندگان فریدون (کورش سوم) یعنی کمبوجیه ، مگابرن (ویشتاسپ) و سپیتاک زرتشت (بردیه) قرار گرفته اند.
جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴
درفش کاویانی
کلمهً پارس (پارسی، به لفظ اوستایی به معنی دارای پرش طولانی) در لغت سکایی/ ترکی به معنی پلنگ (پررنگ) است؛ بنابراین درفش کاویانی (یعنی درفش شاهی) از پوست پلنگ/ یوز پلنگ (پلنگ جنگی و شکاری) بوده است و امّا در اینکه ستارهً زیبای آن مّد نظر رعایای یهودی هخامنشیان قرار گرفته بوده، شک و تردیدی نیست؛ چه خود داودی که این ستاره به وی منسوب است همان کورش دوم (توس) سردار محبوب کیاخسار (کیخسرو، هووخشتره) نابود کنندهً امپراطوری برداران جابر آشور بوده است. چنانکه می دانیم گزنفون کورشنامهً خود را در باره همین کورش دوم یعنی نیای کورش معروف (کورش سوم، ثراتئونه، فریدون) نوشته است. ولی یهود وی را علاوه بر کورش دوم در مقام پسرش کمبوجیه دوم نیز قرار داده اند، چه سلیمان (مرد صلح) شخصیت معروف و بزرگ تورات در عرصهً تاریخ کسی جز کورش سوم نبوده است؛ بی جهت نیست که قبر همین کورش در مشهد مرغاب، مادر سلیمان (در اصل مزار سلیمان) نامیده شده است. سوای این در اساطیر ترکی کهن اران یعنی اسطوره ده ده قورقود حلقه واسط اسطورهً نبرد داود با فلسطینیان با کورش دوم (توسه) با مهاجرین سکایی شمال بین النهرین یعنی کیمریان کردوخی، تحت نام کاراجیک چوپان (چوپانی که جنگجوی بزرگی است) ذکر شده است. می دانیم که خود نام کورش در لغت پهلوی به معنی قوچ است. برای آشنایی با مطابقت اصل داود و سلیمان با کورش دوم و سوم بخشی از مقالهً کورش و زرتشت خود را که در این رابطه است، در اینجا می آوریم: با تّوجه به زمینهً مطالعات قبلی خواستم از مندرجات تورات کمک بگیرم که این مستوجب آن میگردید که خاندان سلیمان تورات را با هخامنشیان شاخهً انشان (خانوادهً کورش) به طور اساسی مقابل هم گذاشته و مقایسه کنم این علاوه برکشف اینهمانی آنان سند اضافی درباب هخامنشیان گردید.برای مثال تورات میگوید که برخلاف گفته کتسیاس ،سپیتمه(یهویاداع تورات) پدر سپیتاک (زرتشت، زکریا) به دست کورش کشته نشده بلکه به مرگ طبیعی درگذشته است. در پیگیری نام زکریاهای تورات و انجیل و قرآن به نام چهار زکریا رسیدم که هر چهارتای آنان را بلا استثناء با پدر زرتشت وخود وی مطابق یافتم. با این مقّدمه مقالهً قبلی را که تحت نام پشوتن اوستا (کورش سازندهً سدّ ذوالقرنین دربند داریال قفقاز، سفیانی شیعیان) و خانواده و کنگ دزهای او تنظیم شده بود در اینجا آورده و مطالب تازه را نیز ضمیمهً آن مینماییم: در تورات از کورش تحت چهارنام نوح (جاشین لمک= آستیاگ)، توبل قائن (جهاندار) ، سلیمان (مرد صلح) وخود کورش اسم برده شده است که ازاین میان در نام سلیمان با نام بانی افسانه ای اورشلیم (شهرصلح و سلامتی) یکی گرفته شده چه کورش فرمان تعمیر و ساخت شهر اورشلیم ومعبد آن راصادر کرده بود. و درمقام نوح (آن که زنده ماند، یا تسلّی دهنده= فارقلیط مسیحیان) وی با اوتناپیشتیم (آن که حیات جاودانه یاقت ودر دریای مازندران زیست میکند) در هم آمیخته است. شاید از همینجاست که در اوستا زادگاه فریدون (کورش) مملکت چهارگوشهً ورنه (گیلان) گرفته شده است. به هرحال اوستا آنجاییکه می گوید" ثراتئونه (کورش سوم، فریدون) قایقران پائوروه (پایندهً راه قایق یا پاروزن) را به صورت مرغی در آورده و به آسمان فرستاد" که این همان کبوتر-زاغچهً اوتناپیشتیم (نوح اساطیری) می باشد که برای پیدا کردن خشکی از کشتی به هوا فرستاده شده بود. درفرهنگ نامهای اوستا تاًلیف هاشم رضی اسطورهً پائوروهً برفنواز به نقل از یشت پنجم چنین آمده است:" از برای من ای زرتشت اسپنتمان این اردویسورناهید را بستای،کسی که اورا پائوروه ویفره نواز ستایش نمود،وقتی که یل پیروزمند فریدون وی را در هوا به صورت یک مرغ به پرواز نمودن واداشت. ازاین جهت او سه روز و سه شب در پرواز بود. نمی توانست در آن فرود آید- دردر انجام سومین شب او به سپیده دم رسید، در گاه بامداد روشن و توانا به اردویسورناهید (الههً آبها) ندا در داد- ای اردویسورناهید، الههً رودها، به یاری من بشتاب، مرا اینک پناه ده اگر من زنده به زمین اهورا آفریده وبه خانهً خویش رسم هر آینه من از برای تو در کنار آب رنگها (رود سیلابی دجله) هزار زَور از روی آیین تهیه شده و تصفیه گردیده، آمیخته به شیرنیاز خواهم آورد. آنگاه اردویسورناهید به صورت دختر زیبایی بسیار نیرومند خوش اندام، کمربند در میان بستهً راست بالا، آزاده نژاد و شریف از قوزک پا به پایین کفشهای درخشان پوشیده، با بندهای زرین آنها را محکم بسته، روان شد. او بازوانش را محکم بگرفت چست و چالاک، طولی نکشید که اورا در یک تاخت تند،سالم بدون ناخوشی و بی صدمه،همان طوری که در پیش بود به زمین اهورا آفریده، به خان و مانش رساند. اورا کامیاب ساخت اردویسورناهید، کسی که همیشه خواستاری را که زَور نثار کند و از ره راستین فدیه آورد، کامروا می سازد." حادثهً توفان بزرگ علاوه بر کورش برپادشاه معروف ماد یعنی هووخشتره (کیاخسار ویران کننده آشور)هم -که همان خضر جاودانهً روایات اسلامی است- نسبت داده شده است. به هر حال هردوی اینها سرزمین متمدن بین النهرین زیر سم ستوران خود قرارداده بودند. حادثهً سیل بزرگ (یا همان توقان نوح تورات) به صراحت در داستان کودکی کورش که هرودوت به عنوان روًیا نقل نموده ذکر گردیده است: هرودوت در کتاب اول تاریخ خود بند107 -132 می آورد: "آستیاگ آخرین پادشاه ماد شبی در خواب دید، که از دخترش موسوم به ماندانا (در واقع مادر زرتشت ،پسرخوانده کورش) چندان آب رفت که همدان و تمام آسیا غرق شد. شاه از مغها تعبیر این خواب را خواست وآنها به قدری شاه را از آتیه ترسانیدند که او جرئت نکرد دخترخود را به یکی از بزرگان ماد بدهد. زیرا می ترسید که به یکی ازبزرگان ماد بدهد. زیرا می ترسید که دامادش مدّعی خطرناکی برای تاج وتخت او گردد. بالاخره دختر خود را به کامبیز (کمبوجیهً دوم) که از نجبای ماد و مطیع بود، داد چه او را شاه ماد از یک نفر مادی حدّ وسط پست تر و بی ضررترمیدانست.به خصوص که کمبوجیهً دوم (آثویهً اوستا،لفظاٌ یعنی قانع) شخصی بود ملایم و آرام. پس از آن درسال اوّل این ازدواج، شاه ماد در خواب دید، از شکم دخترش تاکی روئید، که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشاند، تعبیری که مغها از این خواب کردند، به مراتب بیشتر ازخواب اوّلی بر وحشت او افزود... " بی تردید قسمت اوّل این اسطورهً توّلد کورش سوم که میگوید از ماندانا چندان آب برفت که همدان و تمام آسیا غرق شد و با تعابیر دیگری که از آن میشده، مثلاٌ ارتباط داده شدن آن با توفان و بارش برف عظیم زمان جمشید (مانوح تورات، هودقرآن) مورد توجه نویسندگان تورات قرار گرفته است و ایشان اسطورهً کورش را در دو قسمت ذکر کرده اند: یکی طبق خبر هرودوت به عنوان نوادهً دختری لمک (آستیاگ) یعنی توبل قائن (جهاندار) و دیگری چنانکه ذکرش رفت درنقش اوتناپیشتیم (یعنی آنکه به حیات جاودانه دست یافت ، همان اوتراهیس یعنی بسیاردانا) یا همان نوح (آنکه زنده ماند یا تسّلی بخش) جایگزین نموده اند. پس بی جهت نیست که کورش سوم تحت نام پشوتن ( سازندهً سدّ آهنین دربند داریال قفقاز، همان ذوالقرنین قرآن، یا همانکه در روایات شیعیان به نام بدرش آثویه، سفیان و سفیانی نام گرفته است) در اساطیر زرتشتی جزء معروفترین جاویدانیهااست. سندی که جای تردیدی در این جایگزینی و دو قسمتی کردن اسطورهً فرزند و خلف توراتی لمک ( آستیاگ،لفظاٌ یعنی ثروتمند) یعنی نوح (کورش سوم،فریدون) باقی نمیگذارد همانا اسامی پسران وی یعنی سام و حام و یافث می باشد که نسخه بدل اصل ایرانی آن یعنی برادران سلم و تور و ایرج است: با اندکی دقّت وتفّحص در معانی عبری و کلاٌ سامی وهمچنین ایرانی آنها معلوم میشود که روایت توراتی مطابق اصل ایرانی آن سلم وتور و ایرج به ترتیب آمده است: چه کلمهً سام (شام) در عبری و عربی معانی معروف،بزرگ را می داده است که این مطابق معنی سلم اساطیر ایرانی می باشد.که به جای مگابرن برادربزرگ زرتشت است:معنی لفظی سلم به زبانهای ایرانی سرور بزرگ میباشد که این لقب برادربزرگتر سپیتاک زرتشت (ایرج) یعنی مگابرن (وهیشتاسپ) پسرخواندهً بزرگ کورش سوم بوده است. خصال برجستهً تاریخی کمبوجیهً سوم فرزند کورش سوم یا همان تور شاهنامهً فردوسی (لفظاٌ یعنی وحشی و دلیر و نیرومند) وی را با حام (سیاه) مطابق میگرداند. و سر انجام یافث (یعنی وسیع وتنومند) که پدر اساطیری ملل هندواروپایی به شمار رفته کسی به چز سپیتاک زرتشت (زریادر، زریر) یعنی همان تنائوکسار (یعنی بزرگ تن،بردیه،ایرج) پسرخواندهً معروف کورش و داماد وی نبوده است.نام زرتشت به زبان ساده به معنی دارندهً تن زرین میباشد و این با توّجه به اینکه وی وبرادرش که ملّقب به سلم است از نسل دوراسرو (یعنی صربهای دوردست، بوسنیها) یا همان قوم سلم شاهنامه (سئیریمهً اوستا، کرواتها، کّلاٌٌ صربوکرواتها) به شمار رفته، اسم و لقب کاملاٌ با مسمایی برای وی بوده است. گفتنی است که طبق گفتهً کتسیاس طبیب و موّرخ دربار پادشاهان میانی هخامنشی کورش بعد ازپیروزی بر آستیاگ، سپیتمه داماد و ولیعهد وی را نیز مقتول ساخت و با آمیتیدا (ماندانا) دختر آستیاگ و همسر سپیتمه و مادر سپیتاک (زرتشت) و مگابرن (وهیشتاسپ) پسران سپیتمه ازدواج کرد و این دو برادر را به ساتراپی ولایات بلخ و گرگان انتخاب نمود. این سپیتمه(هوم) که کتسیاس میگوید به عنوان جانشین آستیاگ در نظر گرفته شده بود در اساطیر زرتشتی بسیار معروف است ولی اسطورهً وی با جمشید، خدای میرای خورشید هندوایرانیان در هم آمیخته است. دلیل یکی شدن این اسامی شاید این بوده که سپیتمه(پوروشاسپ) و برادرش آراستی دوقلو بوده اند چه یمه (جم) به اوستایی به معنی دوقلو است.شاید هم آن ازتلخیص تلفظ القاب وی یعنی هوم وهئورمه(دارای گله خوب) حادث میگردیده است فی المثل مردم شهرستان مراغه (ایرانویج باستان) اغلب حرف "ر" را -چنانکه در نام هئورمه وجود دارد- "ی" تلفظ میکنند. به هر حال جمشیدی که در ایرانویج (شهرستان مراغه) با اهورامزدا به گفتگو مینشیند همان سپیتمه- هومه (پوروشاسپ، پُر اسب) پدر سپیتاک زرتشت است که حاکم این منطقه بوده و افراسیاب (مادیای اسکیتی) را در اینجا گرفتار کرده است. بنابراین چنانکه از مندرجات بخش وندیداد اوستا برمی آید حادثهً توفان برف و سیلاب (توفان نوح) به وی نیز منتسب بوده است.ازمندرجات زامیاد یشت اوستا به وضوح معلوم میشود که وی واقعاٌ بدست کورش (لفظاٌ یعنی قوچ) کشته شده است چه در آنجا قاتلان وی را سپیتوره (برهً سفید و مقدّس) واژی دهاک (ضحاک، آستیاگ) ذکر کرده اند.و اسطوره وی به قدری معروف بوده که تحت نام زکریا و هود به نویسندگان روایات تورات و انجیل و قرآن رسیده است چه نام زکریا (دارای حافظهً خدایی) با لقب معروف سپیتمه یعنی هوم (هئومه، در معنی دارای دانش خوب و درخشان) مترادف و همسان میگردد. پس بی جهت نیست که در اساطیر اسلامی ذکریا نیز همانند جمشید با درختی که درتنهً آن پناه گرقته (لابد منظور هوم) ، اره میشود.گفتنی است که دراساطیر هندوان نیز یکجا بودا (زرتشت) پسر سومه (هوم) و نیای سلالهً ماه به شماررفته است و جای دیگرمانو ویوسوت (دانای دور درخشنده=اوتراهیس بابلیها، نوح تورات) به عنوان هفتمین مانو پدر دوقلوهای ماه و خورشید یعنی یمه و یمی ذکر شده است و جایی دیگر بودا(زرتشت) خود به عنوان جاودانه آیین بودایی به بودای پنجم ملّقب شده است. دراساطیر کاسیان (اسلاف لران) و همچنین اساطیرکافرهای پاکستان و افغانستان ایمیریا (سروردانا وایزد خاندان پادشاهی) هم به جای اهورامزدا-برهما وهم به جای یمه(جمشید،ایزد میرای خورشید) میباشد. درگرشاسبنامهً اسدی طوسی ، زرتشت (هومان) تحت نام تور (پهلوان=تنائوکسار)، پسر جمشید (هوم) شمرده شده است. براین اساس در انجیلها یحیی (در معنی زنده می ماند) که پسر زکریا به شمار آمده مطابق خود همان سپیتمه زرتشت از جاودانان معروف زرتشتی، جدّ و معرّف و یاورمنجی موعود (سئوشیانت) است. در کتب پهلوی هوم عابد(جمشیدتاریخی) تحت نامهای هوم و ون جوت بیش (درخت رنجزدای) جاودانی ایرانویج (شهرستان مراغه) به شمار آمده است. چون یحیی انجیلها نیزمبشر خبر آمدن منجی مسیحیان یعنی عیسی مسیح می باشد، بنابراین هوم (هود،دانای نیک) و هومان (پسرهوم ، یعنی زرتشت) اصل زکریا و یحیی اساطیری انجیلها بوده اند........ چنانکه درآغاز اشاره شد خانواده داود و سلیمان همان پادشاهان هخامنشی شاخهً انشان می باشند ما در اینجا به معرفی اعضاء آن وپادشاهان مادی مقدم بر آن میپردازیم: قیس (نیرومند) وپسرش شائول(مقتول،مطلوب) یا همان طالوت قرآن یعنی جوان زیبا ویوناتان ( بخشیدهً خدا) پسر شائول به ترتیب مطابق با پادشاهان مادی خشتریتی (نیرومند، کاوس)، فرائورت (فرود، مقتول) وکیاخسار ( متوشائیل تورات ، مرد خدا) می باشند.سلسلهً بعدی(خاندان داود) تورات مطابق اصل آنها پادشاهان هخامنشی شاخهً انشان است که تنها فرق اندکی با مندرجات تاریخ هرودوت دارد: آرام (عالی) به جای ایرج ( نجیب) ایزد قبیله ای ایرانیان است. عمیناداب(آزاد منش) همان هخامنش (دارای منش دوستانه) است.پسر وی نحشون (پیشگو) همان چیش پیش اوّل (قضاوت پیشه) است. شلمون ( مرد صلح) به جای کورش اوّل است. بوعز (باشنده در عزت و نیرومندی) همان کمبوجیهً اوّل (کامروا) می باشد.عوبید (خدمتکار) همان چیش پیش دوم است. یسّا (بخشیده و کامگار) همان کمبوجیهً دوم (کامیاب درجهان،ناتان تورات، آثویهً اوستا به معنی قانع) است. داود (عزیز) همان کورش دوم (قوچ) سردار معروف کیاخسار (کیخسرو)بوده است؛ حتّی نام حریف وی یعنی جلعاد (تنومند=توس شاهنامه) در اصل متعلق به خود وی بوده است. در اینجا به عمد یا به سهو خطایی هم رخ داده جه کورش دوم (داود) پدریسّا(کمبوجیهً دوم) بوده نه پسر او. سلیمان (مردصلح) همان کورش سوم است. رحبعام (وسیع و تنومند) همان تنائوکسار (بزرگ تن،بردیه،سپیتاک زرتشت) است.پسروجانشین وی ابیا (آقا سرورمن است)مطابق اُرتدنر (فرمانروای مردان) پسر زرتشت است.یربعام (ضد مردمی) همان کمبوجیهً سوم است که به بدرفتاربودن متصف بوده است و از پسر( در واقع جانشین و برادرخواندهً وی) یعنی زکریا (دارای حافظهً خدایی) نیز همان گئوماته زرتشت مراد می باشد.
در پایان، مقالهً بسیار جالب درفش کاویانی دکتر کورش آريامنش را که در سایت فرهنگ ایران ثبت گردیده است در این جا ضمیمه می نمائیم:
درفش شکوهمند و سرفراز کاویانی چیست؟
درفش کاویانی بیگمان یکی از پرارزشترین پرچمهای جهان است که از روز آفرینش آدمی و خوی شهریگری (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زیرا این پرچم چندین برتری به همه پرچمهای جهان دارد و فرادادهایی (امتیازاتی) که در آن است درهیچیک از دیگر پرچمها در سراسر جهان یافت نمیشود.۱- این پرچم از دل توده های مردم بیرون آمده و از یک پیشبند چرمی آهنگری دلاور که برای درهم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگران تازی به پا خواست، فراهم آمده است.۲- این پرچم مردمی است و بدست مردم ساده ولی دلیر کوچه و خیابان درست شده و پرچم رسمی کشور بشمار آمده و پذیرفته گشته است. ولی همه پرچمهای دیگر جهان پیمانی (قراردادی) میباشند که از سوی گردانندگان کشور ساخته و پرداخته و به مردم پذیرانده شده اند. تا جایی که من بیاد می آورم هیچ پرچمی در جهان با رأی مردم و همه پرسی برپا نشده است. ازین رو کمتر خواسته مردم در آنها نمایان است. ولی درفش کاویانی بدست مردم ساخته شده و از میان آنها بیرون آمده است.۳- هر کشوری پس از گزینش پرچم برای رنگها و نشانه های آن درونمایه هایی برگزیده است. ولی درفش کاویانی هنگام برافراشته شدن همه درونمایه (معنا و محتوا) خود را بهمراه داشت؛ زیرا در پیکار با دشمن خونخوار و برای سرنگونی او پیشاپیش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد.۴- این پرچم برای آزادی ایران زمین از دست بیگانگان چیره برآن از دل توده های به خروش آمده برپا گردید.۵- این پرچم زنده کننده ابرتنی، والایی و گران منشی (غرور) درهم کوبیده و نابود شده ایران وایرانی است.۶- این پرچم کهن ترین پرچم جهانی میباشد که به دست ایرانی برافراشته شده است.پس در جهان هیچ پرچمی را نمیتوان یافت که اینهمه فراداد، بویژه فراداد نبرد با اهریمن و سرکوبی بیدادگری و رهایی کشور ازدست دشمن... همه را با هم داشته باشد.پس به جا و شایسته است که ما آنرا پرچم سرافراز خویش بدانیم و بر آن سر ستایش فرود آوریم.تاریخ نویسان در باره درفش کاویانی چه مینویسند؟" تاریخ تبری" مینویسد که درفش کاویانی از پوست شیر بود و پادشاهان آنرا به زیب و زیور بیاراستند و زر و سیم و گوهر بر آن پوشاندند، آنرا " اختر کاویان" نیز مینامند که جز در کارهای بزرگ نمی آورند و جز برای شاهزاده ای که به کارهای بزرگ فرستاده میشد، بر نمی افراشتند. مسعودی در " مروج الذهب " آنرا از پوست پلنگ میداند که بر چوبهای بلند می آویختند. او درازیش را دوازده و پهنایش را هشت ارش نوشته است (هر ارش از نوک انگشت تا آرنج دست) .در " برهان قاطع " و " فرهنگ جهانگیری" آمده است که درفش کاویانی چرمی از پوست پلنگ یا ببر بوده که آهنگران هنگام کار بر میان میبستند و کاوه آهنگر آنرا بر سر نیزه کرد و به نبرد با ضحاک پرداخت.استاد " اسکارمن" مینویسد که از سنجش سه بن مایه به دست آمده، تخته سنگ کنده کاری شده پمپیی، سکه های دودمان " فرته کاره " و شاهنامه فردوسی چنین برمی آید که درفش کاویانی تکه چرمی پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه آویخته شده و نوک نیزه از پشت آن بسوی بالا نمودار بوده ست. بر روی این چرم آراسته به پرنیان و ابریشم وگوهرهای ناب، ستاره ای میدرخشیده است. این درفش چهار پره داشته است که در هسته آن دایره کوچکی دیده میشود و دربالای آن همین دایره به چشم میخورد. در بخش پایینی چرم، چهار رشته نوار به رنگهای گوناگون سرخ و زرد و بنفش آویخته شده است که در نوک آنها گوهرهای ناب آویزان میباشند.در نمایشگاه باستانی لوور پاریس در بخش ایران کاسه هایی یافت میشوند که در ته آن درفش کاویانی کشیده شده و بر روی آنها نوشته شده است: 4600 سال یش از زادروز مسیح؛ بدینگونه دست کم کهن بودن درفش کاویانی تا 6600 سال پیش میرود.
درفش کاویانی چگونه برپا گردید؟فردوسی توسی استاد سخن و قهرمان سترگ پیکارجوی تاریخ ایران که با قلم ،منش زخم خورده ایرانیان را مرهم نهاد و درمان کرد و آنها را به منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خویشتن خویش برگرداند، از درفش کاویانی بارها از " اختر کاویانی" یاد کرده است و در برپا خیزی " کاوه آهنگر" چگونگی درست شدن آنرا بازگو میکند که چنین است:پس از آنکه کاوه آهنگر در بارگاه ضحاک ماردوش، به بزرگان بیخرد پیرامون ضحاک میتازد و نامه ای را که آنها برای این خونخوار بیدادگر دستینه (امضا) کرده و او را مردی نیکوکار، نیک سرشت، برجسته و مردمدار شناسانده بودند، از هم میدرد، همراه فرزندش از بارگاه بیرون میرود و به میان توده های به خشم آمده میدود و با پاره کردن پیشبند چرمین خود و بر نیزه کردن آن، پیکاری سهمگین و دشمن کوب را پی میریزد که در این باره فردوسی بزرگ چنین میسراید:
بر او انجمن گشت بازارگاه
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
جهان را سراسر سوی داد خواند
همی بر خروشید و فریاد خواند
بپوشند هنگام زخم درای
از آن چرم کاهنگران پشت پای
همانگه ز بازاز برخواست گرد
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانطور که در گفتار پیش گفته شد، کاوه بسوی فریدون میشتابد و او را می یابد و به یاری مردم او را پادشاه ایران زمین میخوانند. از اینرو فریدون با رایزنی مردم بر درفش کاویانی برسر نیزه که به جنبش درآورنده مردم پر خروش بود ارج مینهد و آنرا غوته ور در زر وسیم گوهری تابناک میکند:
سراندر کشید و همی رفت راست
بدانست خود کافریدون کجاست
به دیدنش آنجا و برخاست غو
بیامد به درگاه سالارنو
به نیکی یکی اختر افکند پی
چو آن پوست بر نیزه بردید کی
ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم
بیاراست آنرا به دیبای روم
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش
این چرم بی ارزش پیشبند آهنگری، بدینگونه برجسته ترین و بزرگترین پدیده فروزانی میگیرد که بر تارک مینشیند و پرتو می افشاند.از آن پس هر پادشاهی که به تخت مینشیند و تاج شاهی بر سر مینهد به آن سوگند یاد میکند و بر پهنه آن زر و گوهر می افشاند و بر آن ارج بیکران مینهد و آنرا میستاید و بر فراز سر ی افرازد و آنرا نماد شکوهمند آزادی و یکپارجگی و نیرومندی کشور بشمار می آورد:
به شاهی به سر بر نهادی کلاه
از آن پس هرآنکس که بگرفت گاه
برآویختی نو به نو گوهران
برآن بی بها چرم آهنگران
بر آنگونه گشت اختر کاویان
ز دیبای پرمایه و پرنیان
جهان را ازو دل پر امید بود
که اندر شب تیره، خورشید بود
همی بودنی داشت اندر نهان
بگشت اندرین نیز چندی جهان
رنگهای درفش کاویانی بررسیها و پژوهشگرهای گسترده نشان میدهد که درفش کاویانی چرم پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه که نوک آن از پشت نمایان بود، آویزان میشده است. در میان پرچم یک ستاره بزرگ یا چهار پره به چشم میخورد که به چهارگوشه آن پایان میافته است. در بالای آن اختر دیگری یافت میشد که چنبره کوچکی بود. بدینگونه در درفش کاویانی دو ستاره در میان و بخش بالایی یافت میشده است. در زیر آن در همه گوشه و کنارهایش، رشته نوارهایی که گویی تا پنج تا میرسید، آویزان بوده است که به زر و سیم و گوهرهای تابناک و ناب زیوربندی شده بودند. رشته های آویزان شده بخش زیرین چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند.فردوسی برگزیدن این سه رنگ را از آن فریدون میداند که خود درفش کاویانی را نیز به زیور و دیبای رومی و ابریشم و پرنیان نیز آذین بندی نمود که در همین باره سراییده است:
همی خواندش کاویانی درفش
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
فردوسی در جایی دیگر نیز به همین سه رنگ انگشت میگذارد و میسراید:
ز تابیدن سرخ و زرد و بنفش
هوا شد بسان پرند درفش
درونمایه رنگهای درفش سرفراز کاویانی چیست؟رنگ سرخرنگ سرخ رنگ روز " تیر" سومین روز هفته ایرانیان باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" میگویند. " تیر" نام فرشته باران نیز میباشد و به یاری و کوششهای اوست که زمین ازریزش باران بهره مند و کشتزارها و مرغزارها سیراب و سبز و خرم میشوند. این رنگ نماد شکوه و توانایی، خروش و جوشش، پایداری برای پاسداری و نگهبانی از مرز و بوم است.این رنگ بر روی پرچم کنونی که در زمان قاجاریه با دو رنگ دیگر سپید و سبز که نشانه خانواده بنی امیه و بنی هاشم میباشد، دیده میشود. رنگ زردرنگ زرد رنگ روز " مهر" پایان هفته است که امروز به آن " یکشنبه" میگویند. این روز نام فروغ و روشنایی را با خود دارد، زیرا زادروز " مهر تابناک" میباشد. این رنگ نشان پاکی و نیکخواهی، نمایانگر فر و بزرگی، روشنگر گران منشی و سروری و بازگو گر درخشندگی، فروزش و روشنایی است.رنگ بنفش
رنگ بنفش رنگ " اورمزد" چهارمین روز هفته است که امروز به آن " پنجشنبه" میگویند. این رنگ نشانه جنگاوری و دلیری و نبرد سرسختانه با دشمن و پیکار در راه آزادی کشور و نگهبانی از یکپارچگی و شکوه آن است . سرنگونی درفش کاویانی به دست تازیاندرفش کاویانی که نماد فر و شکوه آزادی سربلندی و بزرگی ایران زمین بود بدبختانه در هزار و چهارسد سال پیش در تازش تازیان به ایران از دست رستم فرخزاد سپهسالار ارتش ایران بر زمین افتاد و دیگر برافاشته نشد و این اندوه بر دل افسرده ایران پرستان همچنان برجا ماند.امروز بسیاری آنرا به دست فراموشی سپرده اند گروهی از آن یاد نمی آورند، دسته ای آنرا نمیشناسند، برخی بی انگار مانده اند... که همه اینها سخت دردآور و تلخ و رنج دهنده اند. درباره سرنگونی درفش کاویانی و ارزش آن بلعمی (ترجمه تاریخ تبری رویه 30) مینویسد:"چون مسلمانان خزینه ملوک عجم غارت کردند، آن درفش پیش عمرابن الخطاب بماند. پس فرمود تا آن گوهرها بگشادند و آن پوست بسوختند."تبری در " تاریخ تبری" رویه 1600 تا 1603پوشینه چهارم، مینویسد که در جنگ قادسیه ضررین الخطاب، درفش کاویانی را از ایرانیان به تاراج گرفت و دیگر تازیان آنرا به سی هزار درهم خریدند تا پاره پاره کنند و به فروش برسانند. بهای درفش کاویانی هزار هزار و دویست هزار درهم بود.مسعودی (مروج والذهب و معادل الجوهر رویه 82 و 83) مینویسد:" تا زمان یزدگرد سوم آنرا با رستم فرخزاد به سال ۱۶ هجری برای جنگ به قادسیه فرستاد و رستم کشته شد، درفش بدست ضررین الخطاب فهری افتاد و به در هزار هزار دینار تقویم شد. بقولی تصرف درفش بروز فتح مدائن و بقولی به روز فتح نهاوند در سال 16یا 19 یا 20 هجری بود." ثعالبی (غرر اخبار ملوک الفرس، رویه32 تا ۳۹) مینویسد:درفش کاوه پس از پیروزی فریدون به زر و گوهر آراسته شد، علم مقدس ایران بود تا در جگ قادسیه بدست عربی از قبیله نخع افتاد. سعدابن وقاص آنرا جزو ذخایر و جواهر یزدگرد نزد عمرابن الخطاب فرستاد. عمر امر کرد که آنرا از چوبه برگرفتند و خود درفش را پاره پاره کرد و در میان مسلمانان تقسیم کردند.نیازی به گفتن نیست که تازیان چه کشتاری از ایرانیان کردند و با آوردن دین بیابانی خود به سرزمین مهر و مردمی و نیکی و نیکخواهی، چه زشتی و بدبختی و تبهکاریهایی که نیافریدند و چگونه روزگار ایران و ایرانی را سیاه کردند، به گونه ای که پس از هزارو چهارسد سال هنوز نتوانسته ایم از چنگ این آیین سیاه و از چنگ تازیان و تازی زادگان رهایی یابیم. با فرو افتادن درفش کاویانی و سوزانده شدن آن، گذشته شکوهمند ایران نیز به زیر زبانه های آتش فرو رفت و به خاکستر نشست. امروز روزی است که این درفش سرفرازی که هزار و چهارسد سال است سرنکون شده و با فرو افتادن خود، بدبختی و سیه روزی برای مرم و کشور ما آفریده شده است، دوباره برپا گردد تا فرخندگی و بزرگی و گران منشی از دست رفته دوباره به چنگ آید.امیدواریم همه ایران پرستان به یاری برخیزند و برای دوباره زنده کردن دلاوریها و جانباختگان راه ایران زمین نیرو و توانایی مردمی و نیکوخواهانه نیاکان سربلندمان، گذشتها و رادمردیها و مهربانیها و مهرورزیهای بزرگان و بهمنشان نیک نژاد و تباران والاگوهرمان و سرانجام برای سرداران دلیر و سپهسالاران جانباز آریایی که از مرز و بوم مهر و اهورا پاسداری نموده و در این راه گاه جان باخته اند، نماد شکوهمندشان را که به آن سرفراز و خوشبخت بودند و بدست تازیان بدکیش واژگون شده است، از نو برافرازند.در این راه جوانان باید پیشگام شوند و درفش کاویانی باید بر دوش دختران و پسران جوان برافراشته گردد. به امید این روز بزرگ که چندان هم دور نیست.
دکتر کورش آريامنش
تاريخ ترور 27 مه 1996
یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴
زبان آذری
در نزد غالب محققین زبان کهن آذربایجان که دنبال رو منطق هستند تا احساس، مسئلهً زبان آذری به عنوان زبان مردم آذربایجان جنوب رود ارس بدیهی در نظر گرفته شده است؛ ولی وجود نام آذر در این باب لازمه اش این می بوده است که مردم آذربایجان ایران اساساٌ بعد از عهد اسکندر،آذری خوانده شوند ویا نیایی اساطیری با نام و نشان آذر(نه آذرپاد) داشته باشند که می دانیم در اصل چنین نبوده است؛ اسطوره ای هم که در اوستا مربوط به نبرد آذر با آژی دهاک (ضحاک، آستیاگ) است اشاره به نبرد کورش (آرا،آگرادات یعنی مخلوق آتش) با آستیاگ می باشد. ولی بر عکس این موضوع در مورد مردم آذربایجان شمال رود ارس یعنی اران (منسوب به آتش= آذری) یا همان آلوانیا و آگوانی (هردو به معنی سرزمین آتش) صادق است چه به طور ساده سرزمین آران کشورکورش (آرا، یعنی منسوب به آتش) و زرتشت (آرای آرایان) به شمار می رفته است که از این میان دلایل به نفع زرتشت سنگینی می کنند گرچه رود معروف آن جا یعنی کورا نام خود را از کورش دارد معهذا کشور کورش در اوستا نه اران بلکه ورنه (گیلان یعنی سرزمین جنگلی) به شمار می رفته است. در این باب باید افزود که مطابق خبر کتاب پهلوی شهرستانهای ایران، اران و آذربایجان در نام آتور پاتکان (جای نگهداری آتشها) با هم اشتراک داشته اند، بنا بر این نام زبان آذری را می توان نام فارسی همان زبان ترکی مردم آران گرفت چه خود این نام در زبان پر مایهً کردی به معنی سرزمین منسوب به آتش (= آذری) می باشد. پس نزد محققین وجود ریشهً کلمهً آذر در نام آتروپاتکان (آتورپاتکان، منظور آذربایجان جنوب رود ارس) تنها موجب بیراههً فکری در این راه شده است. مسلم به نظر می رسد مردم ترک زبان اران به واسطه کثرت نفوس و فشارهایی که به طور مستمر بر ایشان از سوی مردمان شمال قفقاز وارد می آمده است مجبور به مهاجرت به سوی ماد کوچک (آتروپاتکان) گردیده اند و طبیعی است که از این طریق زبان آذری (ارانی) خویش را نیز به تدریج جایگزین زبان مادی (اوستایی) و پهلوی مردم آذربایجان جنوب ارس می نموده اند و این تأثیر وقتی نقش اساسی به خود گرفت که بر اثر سیادت اعراب زبان پهلوی آذربایجان به حالت درحال احتضار پهلوی معّرب در آمد و گرگرهای اران در زمان رّوادیان خصوصاٌ ابومنصور روادی تبدیل به بازوی حکومتی گردیدند. بنابر این برای شناسایی اصل زبان آذری باید معانی لفظی اسامی اران (سرزمین آتش) و آذربایجان (سرزمین نگهداری آتش یا سرزمین سردار آتروپات) و حتی اسامی ارمنستان (سرزمین مردمی که توتمشان عقاب است) و همچنین گرجستان (یعنی سرزمین مردم کشاورز) مورد مّداقه قرار گیرند: بنیانگذار ایالت آذربایجان (آتروپاتکان) در تاریخ روشن است، چه می دانیم وی آتروپات سردارعهد داریوش سوم و اسکندر مقدونی بوده است. اما بنیانگذار شهرستان آتورپاتکان (اران ، آلوانی، آگوان) طبق کتاب پهلوی شهرستانهای ایران خود زرتشت (اران گشنسب) به شمار آمده است که در این مقام در نزد ارامنه آرای آرایان (آرا پسر آرا همان سپیتاک زرتشت پسر خواندهً کورش) و نزد خود ارانیها، ده ده قور قود (پدر مجرّب آتشهای مقدس، یا همان اران یعنی فرد نجیب و منسوب به آتش) نامیده شده است. قابل توجه است در کتاب پهلوی زاتسپرم مکان فرمانروایی اوّلیه هوشنگ پیشدادی یا همان سپیتاک زرتشت (زریادر) سرزمین بین دو دریای خزر و سیاه به شمار آمده که آتشهای سه گانه مقدس از آنجا به سایر نقاط امپراطوری ایرانیان حمل شده است.مطابق گفتار صریح خارس میتیلنی (رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران) زریادر (دارندهً تن زرین) یا همان زرتشت (زرین تن) در عهد ولیعهدی پدرش سییتمه جمشید، داماد آستیاگ (اژی دهاک) در همین منطقهً اران و ارمنستان و آذربایجان حکومت می کرده است. چنانکه اشاره شد استرابون جغرافی نگار معروف یونانی حتی خود نام کورش (ارا) پدر خواندهً آرای آرایان (زرتشت) را نیز آگرادات یعنی مخلوق آتش آورده است. می دانیم این نام به صورت آترادات در اصل تعلق به قهرمان دورهً خشثریتی کیکاوس یعنی گرشاسپ/ رستم داشته است. گفتنی است در این رابطه به همراه نام اران، آرا (ایرج، زرتشت یا کورش) نام ایزد آریایی آتشهای مقدس یعنی ائیریامن (ایزد نجیب آتشها) نیز مطرح می باشد چه مسلم به نظر می رسد این ایزد، خدای آتش آریائیها یعنی همان آذر بوده است؛ چون همانطوریکه می دانیم آن همچنین نامی دینی بر طبقهً خدمه و موبدان آتشهای مقدس ایرانیان باستان بوده است. در همین راستای نام این ایزد آریایی، نام اوستایی و شاهنامه ای هوشنگ (هوشیار، یا به تعبیری دیگر دارای خان و مان خوب = ائیریامن) را در دست داریم که از سویی مطابق زرتشت (آذرهوشنگ) و از سوی دیگر مطابق با همان ائیریامن یعنی ایزد آتش آریائیها می باشد. می دانیم که یکی از القاب گئوماته زرتشت پیامبر آتش هم هامان یعنی دارای حافظهً خوب بوده است. به هر حال نام ائیریامن، این ایزد بزرگ آتش آریائیها در تثلیث معروف ایزدان آریائیان هندی یعنی وارونا (اهورا مزدا، برهما)، میثره (مهر، ایزد خورشید) و ائیریامن (آگنی، آذر، ایزد آتش) هم حفظ شده است.می دانیم تثلیث معروفتری از این ایزد آریائیان در نزد هندوان به صورت تثلیث برهما (اهورامزدا)، ویشنو (ایندره، بهرام) و شیوا(ائیریامن، آگنی، آذر) وجود دارد.در این باب ناگفته نماند در اساطیر اسلامی و کلیمی از ابراهیم خلیل فرزند آزر(آذر، آگرادات کورش) یا تارح (مرد دوردست، مراد سپیتمه جمشید یا همان جمشید ویونگهان) همان گئوماته زرتشت منظور گردیده است. هرودوت در باب الههً آتش آریائیان سکایی می گوید: سکاهای پادشاهی (اسکیتان) در درجهً نخست تابیتی (آذر تابنده) را می پرستند و وی را الههً بزرگ خویش می شمارند. نظر به اینکه کلمهً ساخ در نزد کاسیان (اسلاف لران) و سئوک در زبان اوستایی مادی به معنی خورشید و فروزان و روشن می باشند، از اینجا می توان چنین نتیجه گرفت که خود کلمه سکا (آتش خورشیدی) نامی بر همین الههً آتش سکاها یعنی تابیتی (یعنی آذر تابنده) بوده است. ناگفته نماند این نام از سوی دیگر یادآور نام الههً آتش ژرمنهای شمالی یعنی ساگا و الههً آتش سامیان یعنی سارآکا (سارامّا) می باشد که نام خود را به سامیان اسکاندیناوی (لاپها) داده است. پس معلوم میشود هر دو گروه ترک و آریایی سکائیان اران ابتدا بیشتر تحت نام سکاها شناخته می شده اند، معهذا نظر به شواهد موجود در اتحادیه قبایل آنجا ترکان آنجا یعنی اوتیان (به ترکی یعنی آذریها) دست بالا و اکثریت را داشته اند و زبان ترکی همینان بوده که به تدریج در اران و آذربایجان جایگزین زبانهای ایرانی مادی و سکایی و پهلوی گردیده و در این نواحی فراگیر شده است.در ارتباط با مکانهای فرمانروایی زرتشت گفتنی است؛ مطابق خبر کتسیاس مکان فرمانروایی سپیتاک زرتشت (گئوماته، بردیه) از اران و ارمنستان و آذربایجان در دورهً پدر خوانده و پدرزنش کورش به بلخ منتقل شد. جالب است که در شاهنامه زرتشت، تحت نام بیژن جوان از مردم ارمنستان (آرمانیان) در مقابل تهاجم گرجیها (گرازان) دفاع می نماید. لذا بی جهت نیست که مغان زرتشتی به خاطر جلوگیری از یکی گرفته شدن زادگاه زرتشت یعنی شهرستان رغهً زرتشتی (مراغه) در ماد کوچک (آذربایجان) با مکان فرمانروایی اولیهً وی یعنی اران و ارمنستان، آنجا را ایرانویج یعنی سرزمین اِران اصلی نامیده اند. از مندرجات اوستا و گفتار کتسیاس و خارس میتیلنی به وضوح چنین بر می آید که محل فرمانروایی اولیهً زرتشت شامل آذربایجان(ماد کوچک) نیز می شده است؛ چه در این زمان پایین تر در ماد بزرگ (ماد سفلی) هم برادر بزرگتر وی ویشتاسپ کیانی (مگابرن) حکومت می نموده است. مطابق گفته کتسیاس، کورش بعد از قتل سپیتمه، مکان فرمانروایی پسر بزرگتر وی یعنی مگابرن را به گرگان منتقل نمود. از گفتار هرودوت و کتسیاس چنین بر می آید که ویشتاسپ کیانی(مگابرن، برادر سپیتاک زرتشت) در حکومت عاجلانهً سرتاسری برادر کوچکش بردیه زرتشت (گئوماته، سپنداته) سهیم بوده است. بی شک پیش از این که سپیتاک زرتشت در آذربایجان و اران و ارمنستان حکومت کند این مناطق توسط خود سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ (اژی دهاک) اداره می شده است؛ چه در شاهنامه چهار قبیلهً تحت فرمان جمشید کاتوزیان، نیساریان ، نسودیها و اهتوخوشی ها ذکرشده اند که جملگی به ترتیب نشانگر نام قبایل کهن تشکیل دهندهً اتحادیهً قبایل اران یعنی کادوسیان، اناریان (ترکان بی ریش)، کنگرلوها و گرگرها می باشند. پس زبان مادی کهن آذربایجان یا همان زبان اوستایی که جایگزین زبان بومیان قفقازی و عیلامی الاصل کوتی (کاسپی، کادوسی، یعنی سگپرست) ولّولّوبی یعنی مردم کوهستانی شده بود، به نوبهً خود توسط زبان خویشاوندش پهلوی یعنی فارسی میانه جایگزین گشته و این خود که دردورهً اعراب تبدیل به نیم زبان مغشوش و در حال سقوط پهلوی معرب گردیده بود، توسط زبان سادهً ترکی ارانی یعنی آذری از دور خارج شده است. در این باب باید توضیح داد کلاٌ زبان پهلوی توسط دو زبان که بیانی ساده داشته اند از میان برداشته شده است که اینها به نوبهً خود از جایگزینی زبان عربی در ایران جلوگیری نموده اند یکی زبان سادهً دری که زبان دربیکان (دروپیکیان، دریها) در سمت بلخ بود کهدر سرتاسر ولایات شرق میانی فلات ایران رواج پیدا کرد و دیگری زبان ارانی (آذری) بوده که در شمال غرب فلات ایران جانشین نیم زبان پهلوی معرب گردید.در مورد انتساب زبان دری (دربیکی) به دربار ساسانی اشتباهی صورت گرفته که بی شک از ترجمه دری به درباری پدید آمده است چه این زبان پارسیان سکایی دربیکی (سکائیان برگ هئومه) بوده، که درفاصله دوردستی از دربار ساسانیان در مدائن (تیسفون) می زیسته اند و زیر سلطه کوشانیان و هپتالان بوده اند نه ساسانیان. ولی چنانکه گفته شد زبان پهلوی معرب آذربایجان نه توسط زبان سادهً دری که در این جا در حد زبان اداری و مراسلاتی متوقف شد، بلکه توسط زبان ساده ترکی ارانی (آذری) جایگزین گردید. می دانیم کتاب اساطیری کهن ارانی ده ده قورقود (اوستا و شاهنامهً ارانیها) بدین زبان نوشته شده است. بی شک مطابق منابع یونانی و ارمنی ترکان اران زبان خود را اوتی یعنی منسوب به آتش می نامیده اند که در نزد مسلمین تحت نام ترجمهً فارسی آن یعنی آذری شناسایی گردیده است. لذا بی جهت نیست که در کتب جغرافی نگاران و سفرنامه نویسان معروف عهد اسلامی یعنی یاقوت حموی و ناصر خسرو از زبان آذری به عنوان زبانی که خویشاوندی وقرابتی با زبانهای ایرانی نداشته یاد شده است. ناصر خسرو زبان دری را تنها زبان مراسلاتی ایشان شمرده ، نه زبان محاوره ای ایشان که قرابتی با زبانهای ایرانی منجمله پهلوی نداشته است چه در غیر این صورت لزومی هم نداشت که از لهجهً پهلوی آذربایجان به عنوان یک زبان قائم به ذات و مستقل صحبت شود. بر عکس چنانکه از کتب نویسندگان عهد اسلامی پیداست زبان پهلوی معرب آذربایجان را که تا عهد صفویه به حیات ضعیف خود ادامه می داده است به عنوان زبانی پهلوی در زمرهً زبان پهلوی سایر ایالات غرب به شمار می آورده اند.نام بازماندهً این زبان یعنی تاتی را میتوان به زبان اوستایی/ پهلوی زبان دزدان معنی کرد. دوستم احمد کیانی می گفت که آنان طی مراسم سالیانه ای که دارند به مرغ دزدی از روستاهای همجوار اقدام می کنند. پس بی جهت نیست که در حماسهً آذری کور اوغلو (بابک خرمدین) قهرمان و سالار راهزنان جوانمرد معرفی می گردد. به هر حال محققین تاریخ و فرهنگ آذربایجان در اینکه وجه تمایزی بین زبان پهلوی معرب در حال احتضار آذربایجان و زبان محاوره ای رو به شکوفایی زبان ترکی ارانی (آذری) قائل نشده اند، به خطا رفته اند که از این مقوله سه نوشتهً تحقیقی را از مجلهً انترنتی نه چندان بی طرف آتورپاتکان در اینجا ضمیمه می نمائیم:
تاريخ زبان دري در آذربايجان
دكتر حسين نوين رنگرز
قديمترين خبر دربارهي «زبان آذري» مردم آذربايجان، متعلق به اواخر قرن و اوايل قرن دوم هجري است. اين خبر را ابن نديم از قول ابن مقفع در كتاب الفهرست (سال 327 ق / 318 خ) نقل ميكند:
«فاما الفهلويه، زباني است كه مردم اصفهان، ري، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان سخن ميگويند»1
طبري در تاريخ خود، ذيل وقايع سنه 235 ق / 228 خ، از شخصي به نام «محمد بن البعيث» نام ميبرد كه با متوسل عباسي به جنگ پرداخته است؛ او مينويسد: «حد ثني انه انشدني بالمراغه جماعه من اشياخها اشعاراً لابن البعيث بالفارسيه و تذكرون ادبه و شجاعه و له اخباراً و احاديث»2. در عبارت فوق، طبري به صراحت زبان مردم آذربايجان را (در اوايل قرن سوم هجري) فارسي ميشمارد.
كسروي نيز با استناد به قول طبري مينويسد: « به نوشته طبري، اين مرد [محمد بن البعيث] شعرها نيز به زبان پارسي يا آذري داشته و ميان آذربايجان معروف بوده است. اگر تا به امروز ميماند، از كهنهترين شعرهاي پارسي به شمار بوده و ارزش شايان در بازار ادبيات داشت»3
در كتاب «البلدان يعقوبي» ميخوانيم: «مردم شهرهاي آذربايجان و بخشهاي آن، آميختهاي از ايرانيان آذري و جاودانيان قدمي، خداوندان شهر (بذ) هستند كه جايگاه بابك (خرمي) بود.»4
در فتوح البلدان بلاذري (تأليف 255 ق / 248 خ) نيز در فصل «فتح آذربايجان» خبر از فهلوي بودن زبان آذربايجان ميدهد.5
در اين كه زبان مردم آذربايجان ايراني بوده، جاي ترديد نيست بيگمان «آذري» از لهجههاي ايراني به شمار ميرفته است. همه مؤلفان اسلامي نخستين سدههاي هجري در اين باره اتفاق نظر دارند.
دانشمند و جهانگرد مشهور سده چهارم هجري به نام «ابوعبدالله بشاري مقدسي» در كتاب خود تحت عنوان «احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم»، كشور ايران را به هشت اقليم تقسيم كرد، و در پيرامون زبان مردم ايران مينويسد:
«زبان مردم اين هشت اقليم عجمي (ايراني) است. برخي از آنها دري و ديگران پيچيدهترند. همگي آنها فارسي ناميده ميشوند»6 وي سپس چون از آذربايجان سخن ميراند، چنين مينويسد:
«زبانشان خوب نيست. در ارمنستان به ارمني و در اران7 به اراني سخن گويند. پارسي آنها مفهوم و نزديك به فارسي است در لهجه.»8
ابوعبدالله محمد بن احمد خوارزمي كه در سده چهارم هجري ميزيست، در كتاب «مفاتيح العلوم»، زبان فارسي را منسوب به مردم فارس و زبان موبدان دانسته است. هم او زبان دري را زبان خاص دربار شمرده كه غالب لغات آن از ميان زبانهاي مردم خاور و لغات زبان مردم «بلخ» است. همو در پيرامون زبان پهلوي چنين اظهار ميدارد:
«فهلوي (پهلوي) يكي از زبانهاي ايراني است كه پادشاهان در مجالس خود با آن سخن ميگفتهاند. اين لغت به پهلو منسوب است و پهله نامي است كه بر پنج شهر [سرزمين] اطلاق شده: اصفهان، ري، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان»9
ابن حواقل در ادامهي سخن، به زبانهاي مردم ارمنستان و اران نيز اشاره كرده و زبان آنها را جز از زبان فارسي دانسته است. وي در اين باره مينويسد: «طوايفي از ارمينيه و مانند آن، به زبانهاي ديگري شبيه ارمني سخن ميگويند و همچنين است مردم اردبيل و نشوي [نخجوان] و نواحي آنها. و زبان مردم بردعه اراني است و كوه معروف به قبق [قفقاز] كه در پيش از آن گفتگو كرديم، از آن ايشان است و در پيرامون آن كافران به زبانهاي گوناگوني سخن ميگويند.»10
در كتاب المسالك و ممالك نيز درباره «آذربايجان» چنين ميخوانيم: «و اهل ارمينيه و آذربايجان و اران به پارسي و عربي سخن ميگويند.»11
ابن حوقل نيز اين مساله را به روشني بيان كرده و مينويسد: «زبان مردم آذربايجان و بيشتر مردم ارمينيه، فارسي است و عربي نيز ميان ايشان رواج دارد و از بازرگانان و صاحبان املاك كمتر كسي است كه به فارسي سخن گويد و عربي را نفهمد».12
علامه قزويني در كتاب بيست مقاله از قول ماركوارت، مستشرق مشهور آلماني كه در كتاب ايرانشهر خود آورده، مينويسد: «اصل زبان حقيقي پهلوي عبارت بوده است از زبان آذربايجان، كه زبان كتبي اشكانيان بوده است. چون ماركوارت از فضلا و مستشرقين و موثقين آنها است و لابد بي ماخذ و بدون دليل سخن نميگويد.»13
مسعودي هم لهجههاي پهلوي، دري و آذري را از يك ريشه و تركيب كلمات آنها را يكي دانسته و همهي آنها را از زمرهي زبانهاي فارسي ناميده است.14 وي در اين كتاب، نكاتي آورده كه خلاصهي آن چنين است: ايران يك كشور است و يك پادشاه دارد و همه از يك نژادند و چند زبان در آنجا مرسوم است كه همه را شمرده و گفته است كه اين زبانها با وجود اختلاف طوري به يكديگر نزديك است كه هميشه اين مردم يكديگر را كم و بيش ميفهمند و مسعودي در آخر گفته است كه زبانهاي مهم ايـران، عبارت از سغدي، پهلوي، دري و آذري است. وي، آذري را هم در رديف زبانهاي اصلي ايران شمرده است.15
بايد توجه داشت كه به رغم فشارهاي زياد عنصر و فرهنگ و زبان عرب بر زبان و فرهنگ ايراني در طول تاريخ، نتوانست زبان و فرهنگ اصيل ايراني را تحت سيطره خود درآورد. ارانسكي، دانشمند شهير شوروي، ضمن بحث مشروح پيرامون اين نكته نوشت: «زبان ادبي پارسي پس از عقب نشاندن عربي در خراسان و ماوراالنهر، اندك اندك در ديگر نواحي ايران (به معناي وسيع كلمه) نيز لسان تازي را منهزم ساخت».16
ياقوت حموي هم كه در سده ششم هفتم هجري ميزيست است، ضمن اشاره به زبان مردم آذربايجان كه همان آذري بود، «آنها [مردم آذربايجان] زباني دارند كه آذري گويند و جز خودشان نميفهمند».17
دكتر محمودجواد مشكور در كتاب نظري به تاريخ آذربايجان مينويسد: «زماني كه به سال 488 ق [474 خ]، ناصر خسرو با قطران در تبريز ملاقات ميكند مردم به زبان پهلوي آذري (فارسي) سخن ميگفتند. اما به فارسي دري نميتوانستند سخن بگويند (به فارسي پهلوي – آذري سخن ميگفتند) ولي تمام مكاتبات خود را به فارسي دري مينوشتند. با اين توضيح كه زبان دري نه تنها در آذربايجان و اكثر ولايات ايران چون گيلان و مازندران، كردستان، بلوچستان و ديگر جاها زبان گفت و گو ميان مردم نبود، بلكه فقط و فقط لفظ قلم و مكاتبات و زبان آموزش درس بود.18
حمدالله مستوفي، در مورد مردم گيلان و نزديكي آن با زبان پهلوي نيز اشارهاي دارد؛ وي در وصف مردم تالش چنين ميگويد: «مردمش سفيد چهرهاند بر مذهب امام شافعي، زبانشان پهلوي به جيلاني باز بسته است.»19
حمدالله مستوفي هم كه در سدههاي هفتم و هشتم هجري ميزيست، ضمن اشاره به زبان مردم مراغه مينويسد: «زبانشان پهلوي مغير است»20 مقصود از مغير، شكل دگرگون يافته زبان آذري است كه از فارسي (پهلوي) باستان منشعب و تحول يافته است.
دكتر محمدجواد مشكور در تداوم زبان آذري در قرن هشتم هجري ميگويد: «در فارسي بودن مكاتبات در آذربايجان قرن هشتم هجري، نامهاي به مهر سلطان ابوسعيد بهادرخان (736-736) در آن استان به دست آمده كه خطاب به مردم اردبيل و به فارسي است كه در آن از دو جماعت مغول و تاجيك21 سخن به ميان آمده و از تركان سخن نرفته است. اين امر نشانگر آن است كه در آن زمان، زبان تركي در ميان مردم آذربايجان غلبه نيافته بود و اكثر مردم مردم به آذري (پهلوي) يا فارسي پهلوي سخن ميگفتند»22 از اين جا روشن مي شود كه مؤلفان و دانشمندان تاريخي تا سده هشتم هجري، زبان مردم آذربايجان را پهلوي (آذري) ناميدهاند. وي درادامه بحث خبري از حمدالله مستوفي (صاحب نزهه القلوب) آورده و از آن نتيجه گرفته است كه:
«در قرن هشتم، هنوز تركان چادرنشين يا ده نشين بودند و به شهرها راه نيافته بودند و ترك و تاجيك (فارس) از هم جدا بودند و مردم تبريز، اردبيل، مشكين شهر، نخجوان، دهخوارقان و ديگر جاها، هنوز زبانشان تركي نشده بود».23
مرحوم عباس اقبال مينويسد: تا حدود سال 780 ق [757 خ]، كه سلسله تركمانان قراقويونلو در آذربايجان مستقر گرديد با وجود چند بار استيلاي طوايف مختلف ترك و مغول بر ايران (سلاجقه، خوارزمشاهيان، چنگيزخان و تيموريان) زبان تركي و مغولي به هيچ روي در ايران شايع نگرديد. يعني پس از بر افتادن اين سلسلهها غير از ايلات معدودي كه لهجههايي از تركي و مغولي داشتند و فقط ما بين خود، به آنها تكلم ميكردند، آثار زبانهاي تركي و مغولي از بلاد عمده و از ميان ايرانيان به كلي برافتاد و در ميان عامه نشاني نيز از آن برجاي نماند و اگر تنهااثري از آنها مشهود باشد (به طور پراكنده و نادر) در كتب تاريخي است كه در آن دورهها نوشته شده. مانند جامعالتواريخ رشيدي و تاريخ و صاف و ظفرنامه و غيره (كه نمونههايي از آثار نثر فارسي در دوران بعد از حمله مغولاند).
استيلاي تركمانان قراقويونلو بر شمال غربي ايران، كه از 780 تا 908 ق [757 تا 881 خ] به طول انجاميد، جمع كثيري از طوايف تركمان را كه به دست سلاجقه از ايران به طرف ارمنستان و الجزيره و آناتولي و سوريه رانده شد و در آن نواحي با وضع ايليايي زندگي ميكردند، به ايران برگرداند.
موقعي كه شاه اسماعيل صفوي براي تصرف تاج و تخت قيام كرد، از آن جايي كه يك قسمت مهم از اين تركمانان به مذهب شيعه درآمده و بر اثر تبليغات شيخ جنيد، جد شاه اسماعيل و سلطان حيدر، پدر او، به نام صوفيان روملو يا اسامي ديگر به اين خاندان (صفوي) گرويده بودند، شاه اسماعيل از ايشان ياري طلبيد. چنان كه هفت هزار نفري كه در اوايل سال 905 ق [878 خ] در ناحيهي ارمنستان، اول بار گرد شاه اسماعيل جمع آمدند، از طوايف مختلف ترك و تركمانان يعني ايلات شاملو، استاجلو، قاجار، تكلو، ذوالقدر و افشار بودند و چون هر يك از ايشان از عهد سلطان حيدر [893- 860 ق / 867- 835 خ] تاجي دوازده ترك از سقولاب يعني چوخاي قرمز به نام تاج حيدري بر سر داشتند، به اسم قزلباش يعني سرخ سر معروف گرديدند.
با تمامي اين احوال، مطابق شواهدي كه در دست است، زبان آذري (فارسي) تا عهده شاه عباس بزرگ در ميان عامه و اهالي آذربايجان معمول بود و حتي مردم تبريز عهد شاه عباس چه علما و چه قضاوت، چه عوام و اجلاف و بازاري، چه افراد خانواده، به همين زبان آذري (فارسي) تكلم ميكردند.24
دكترمحمد جواد مشكور نيز مينويسد:
در دوره صفويان چنانكه از اخبار و اسناد تاريخي معلوم است، در قرن 11 هجري يعني تا اواخر دوره شاه عباس كبير، زبان آذري (فارسي)، همچنان در ميان مردم آذربايجان رايج و معمول بود. چنانكه حتي در تبريز هنوز به شهادت رساله روحي انارجاني (تأليف همان عصر يعني قرن 11 هجري) به همين زبان يعني زبان آذري پدري يا فارسي سخن ميگفتند.25
بنا به نوشته رحيم رضازاده مالك: «گويش آذري (فارسي) تا سالهاي انجامين سده دهم و باشد كه تا نيمه سده يازدهم در آذربايجان دوام آورد.»26
در كتاب «روضات الجنان و جنات الجنان» تأليف حافظ حسيني كربلايي تبريزي چنين آمده كه چون در سال 832 ق [808 خ] ميرزا شاهرخ براي سركوبي ميرزا اسكندر، پسر قرايوسف قراقويونلو، به آذربايجان لشكر كشيد، در تبريز به زيارت حضرت پير حاجي حسن زهتاب، كه از اكابر صوفيه آن زمان بود، آمد و در رشت محلهاي وجود دارد كه در گذشته تركي زبانان آذربايجان در آنجا سكني داشتند. مردم گيلان اين كوي را «كرد محله» (محله كردان) ميناميدند. هنوز هم اين نام در شهر رشت باقي است. در ضمن در گويش گيلكي ميتوان به عنوانهايي چون «كرد خلخالي» «كرد اردبيلي» و از اين گونه اصطلاحات برخورد. اينها همه نشانههايي از نزديكي مردم آذربايجان و كردستان و گيلان و به عبارت ديگر از قرابت تاريخي و فرهنگي و زباني ساكنان سرزمين ماد ميباشد.
استاد محيط طباطبايي در اين خصوص مينويسد: «زبان آذري، شعبهيي از زبان پهلوي عصر ساساني متداول در غالب نواحي شمالي و غربي و جنوب غربي ايران بوده است لهجهاي كه بعد از غلبه مسلمانان بر اين ناحيه تا سده يازدهم هجري، به شهادت سياحتنامه اوليا چلپي، جهانگرد عثماني كه از تبريز در آن زمان ديدن ميكرد، همچنان متداول بوده است.»27
اوليا چپلي ترك كه در سال 1050 ق [1019 خ] در زمان شاه صفي تبريز را ديده، در سياحت نامه خود درباره زبان مردم تبريز در اين عصر نوشته است: «ارباب معارف در تبريز فارسي دري تكلم ميكنند. ليكن ديگران لهجهاي مخصوص (پهلوي) دارند وي در ادامه سخنان خود، جملات گفت و گوهاي اهالي تبريز را نقل كرده است كه استاد مشكور نيز در كتاب خود بدانها اشاره كرده است.»28
از جمله آثاري كه در قرن يازدهم هجري تأليف گرديده و گواه مستندي بررواج زبان آذري در اين قرن است، فرهنگ برهان قاطع اثر محمدحسين برهان تبريزي (تأليف سال 1063 ق / 1164 خ) در حيدرآباد هند ميباشد. اين اثر نشان ميدهد كه در زماني كه مؤلف تبريز را به قصد هند ترك كرده، زبان فارسي در ميان ارباب معارف و مردم عادي رواج داشته است.
به نوشته كسروي: «از عهد مغول تا آخر تيموريان (يا ظهور صفويان) چند شاعر ترك در خراسان پيدا شده اما هيچ شاعر تركي در آذربايجان پيدا نشد».29
حتي شاعراني كه در دوره صفويه پيدا شدند، چون ريشه تاريخي و بومي نداشته، لذا شعرشان لطف و ارزش شعري زيادي نداشت.
بايد گفت كه وجود شاعران تركي گويي كه از آذربايجان برخاستهاند، دليل اين نيست كه زبان باستان آذربايجان تركي بوده است. زيرا كه اولاً از قرن چهارم به بعد اغلب پادشاهان و فرمانروايان ايران ترك بودهاند و طوائفي از تركان به نقاط مختلف ايران كوچيده بودند. لذا بعضي از شعرا، به خصوص گويندگان درباري و متصوفه، اين زبان را فرا ميگرفتند و در مواقع لزوم يا براي تقرب به دربار، يا براي تفنن و هنرنمايي يا برحسب امر و اشارت حكام و يا براي جلب توجه و ترغيب مريدان خود، ملمع يا غزلي به زبان تركي ميسرودند. مانند جلال الدين مولوي و فرزندش سلطان ولد و اديب شرفالدين عبدالله شيرازي ملقب به وصاف (نيم اول قرن هشتم) و نورا (معاصر صاحب ديوان) ابقاخان و غيرهم.30
ثانياً تأسيس دولت صفويه و روي كار آمدن شاه اسماعيل صفوي، تا آنجا كه تواريخ و تذكرهها نشان ميدهد، كسي از شعراي آذربايجان شعري به تركي نگفته است و در صورتي كه ميان شعرايي كه از ساير استانهاي برخاستهاند، بودند كساني كه در مقابل فرمان امير و يا جهت ايجاب محيط مذهبي،مجبور به سرودن شعر تركي شدهاند، مانند عزالدين پدر حسن اسفرائيني31 كه در اوايل قرن هفتم در اسفرائين متولد شده32 و در نيشابور به تحصيل علم و ادب پرداخته، در سخن پارسي و تازي و تركي مهارتي به سزا يافته است و نخستين غزل تركي در ايران نيز بدو منسوب است. مطلع غزل او چنين است:
آييردي كو كلومي بير خوش قمريوز جانفرا دلير نه دلبر؟ دلبر شاهد، نه شاهد؟ شاهد سرور33
عمادالدين نسيمي هم شاگرد خليفه شاه فضلالله نعيمي حروفي، كه براي تبليغ عقايد خود يعني مذهب حروفي، مجبور شده شعرهايي به زبان تركي بگويد. در صورتي كه پيشواي وي شاه فضلالله نعيمي تبريزي تا پايان عمر حتي يك مصراع هم تركي شعر نگفته است. حتي دختر نعيمي به رغم استعداد عجيبي كه در شعر داشت، تا آخرين لحظه حيات. سخن جز به فارسي به زبان نياورد.
از طرفي سبك اشعاري كه گويندگان آذربايجان در زمان صفويه به زبان تركي سرودهاند، خود نشان ميدهد كه اين اشعار پايه و اساس ديريني ندارد و آثار ادبي يك زبان به عبارت ديگر يك لهجه تازه و جوان است و تلفظ و ارزش شعري زياد ندارد و فقط ميتواند مراحل تطور منظم تركي آذري را روشن كند.
به شهادت كتاب تذكره شعراي آذربايجان، در آذربايجان چه در دوران صفويه و چه بس از آن، شعر چنداني به زبان تركي به چشم نميخورد. با اين كه مؤلف، افزون به شعر شاعران بزرگ و عالي قدر آذربايجان، شعر شاعران درجه دوم و سوم محلي را هم نقل كرده، ولي اكثر شاعران گروه اخير نيز به فارسي شعر گفتهاند و كمتر اشعاري به زبان تركي دارند. بنا به شهادت كتاب مذكور، از ميان شاعران بزرگ تنها صائب تبريزي، دو غزل تركي در ديوان معروف خود دارد.34
در كتاب تذكره شعراي آذربايجان صدها شاعر تبريزي معرفي شدهاند كه همگي به فارسي شعر سرودهاند حتي واحد، شاعر قرن 11 هجري كه اشعاري به تركي دارد، باز بيشتر آثار مثنوي و شعرهايش را به فارسي سروده است.
«پس از روي كار آمدن صفويه و ترويج تركي به وسيله آنان و قتل عامهاي متوالي مردم آذربايجان توسط تركان متعصب عثماني در جنگهاي متمادي با ايران، به تدريج زبان آذري از شهرها و نقاط جنگ زده و كشتار ديده آذربايجان رخت بربست و فقط در نقاط دور دست باقي ماند كه آن هم در نتيجه مرور زمان و مجبور بودن ساكن آن نقاط به مراورده با شهرنشينان ترك زبان شده، روي به ضعف و اضمحلال نهاد ولي هنوز باز جاهايي هستند كه به همين لهجهها به نام «تاتي» و «هرزني» تكلم ميكنند.35
يادداشتها
1- ابننديم، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، انتشارات اميركبير، 1366، ص 22.
2- طبري، محمدبن جرير، تاريخ طبري، جلد 7، چاپ دوم، انتشارات اساطير، 1363.
3- كسروي، احمد، شهرياران گمنان، چاپ اول، انتشارات اميركبير، 2537، ص 157.
4- اليعقوبي، احمدبن ابي يعقوب، كتاب البلدان، چاپ ليدن، 1897، ص 38.
5- بلاذري، احمد بنيحيي، فتوحالبلدان، ترجمه دكتر آذرتاش آذرنوش، تصحيح استاد علامه محمد فرزان، انتشارات سروش، 1364، چاپ دوم، صص 87 و 88.
6- المقدسي، شمسالدين ابوعبدالله محمدبن احمد، احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، ترجمه دكتر علينقي وزيري، جلد 1، چاپ اول، انتشارات مؤلفان و مترجمان ايران، 1361، ص 377.
7- اران منطقه بالاي رود ارس را ميناميدند.
8- منبع فوق، بخش دوم، ص 77.
9- خوارزمي محمد، مفتايح العلوم، ترجمه حسين خديو جم، چاپ اول، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، تهران، 1347، ص 112.
10- ابنحوقل، صورهالارض، ترجمه جعفر شعار، انتشارات اميركبير، 1366، چاپ دوم، ص 96.
11- اصطخري، ابراهيم، المسالك و ممالك، ترجمه اسعدبنعبدالله تستري، به كوشش ايرج افشار، مجموعه انتشارات ادبي و تاريخ موقوفات دكتر افشار، 1373، ص 195.
12- ابنحوقل، صورهالارض، ص 96.
13- قزويني، بيست مقاله، چاپ دوم، چاپ دنياي كتاب، 1363، صص 184-183.
14- مسعودي، ابوالحسن علي بن حسيني،التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349، صص 73 و 74.
15- همان منبع.
16- م. ارانسكي، مقدمه فقه اللغه ايراني، ترجمه كريم كشاورز، تهران، انتشارات پيام، 1358، ص 267.
17- حموي، ياقوت، معجمالبلدان، جلد اول، چاپ لايپزيك، 1866، ص 172.
18- ذكا، يحيي، كاروند كسروي، چاپ دوم، 2536، صص 323-371.
19- مستوفي، حمدالله، نزه القلوب، به اهتمام دكتر محمد دبيرسياقي، ص 107.
20- حموي، ياقوت، معجمالبلدان، ص 172.
21- تاجيك در اصطلاح يعني ايراني و ايراني زبان.
22- مشكور، دكتر محمدجواد، نظري به تاريخ آذربايجان چاپ اول، تهران، انجمن آثار ملي، تهران 1349، ص 208 به بعد.
23- همان، صص 239 و 240.
24- اقبال آشتياني، عباس. مجله يادگار، (نقل از كتاب فارسي در آذربايجان به قلم عدهاي از دانشمندان، جلد 1، صص 156 تا 159).
25- محمدجواد مشكور، نظري به تاريخ آذربايجان، انجمن آثار ملي، تهران، 1349، ص 242.
26- رضازاده مالك، رحيم، گويش آذري، رساله روحي انارجان، انجمن فرهنگ ايران باستاني، تهران، 1352، ص 12.
27- طباطبايي، محيط، مجله گوهر، نقل از كتاب زبان فارسي در آذربايجان، ج 1، ص 414.
28- دكتر محمدجواد مشكور، رك: نظري بر تاريخ آذربايجان، ص 242.
29- كسروي، احمد، آذري، زبان باستان آذربايجان، صص 18 و 19.
30- خيامپور، عبدالرسول، ترجمه كلمات و اشعار تركي، مولانا، سال سوم و چهارم، نشريه دانشكده ادبيات دانشگاه تبريز (نقل از زبان فارسي در آذربايجان، جلد 1، صص 267 و 268)/
31- وي، مريد عارف و موحد و مريد شيخ جمال الدين ذاكر، از جمله خلفاي شيخالاسلام علي لالاست.
32- تربيت، محمدعلي، دانشمندان آذربايجان، طبع مجلس، تهران، ص 388.
33- دولتشاه سمرقندي، رك: تذكره الشعرا، به همت محمد رمضان، چاپ دوم، انتشارات خاور، 1366، ص 165.
34- ديهيم، محمد، تذكرهالشعراي آذربايجان، جلد 2، چاپ تبريز 1367، ص 377.
35- كارنگ، عبدالعلي، قاتي و هرزني دو لهجه از زبان باستان آذربايجان، چاپ تبريز 1333، ص 273
پيشينه، زبان و فرهنگ آذربايجان از زبان خودي و بيگانه
يحيي خانمحمد آذري
ز عشــق آذر آبــادگـانــم آن آتـش
نهان ز سينه و در هر نفس شرر ريز است
چسان نسوزم و آتش به خشك و تر نزنم
كه در قلمرو زرتشت حـرف چنگيز است
عارف قزويني
سرزمين آذربايجان از ديرباز حوادثي تلخ و شيرين فراروي تاريخ خود داشته است. گاه حملهي مغول را خنثي كرده و زماني ايلغار عثمانيان را، روزگاري هجوم روسهاي تزاري را از سر گذرانده، و روزي ديگر با همت والاي مردم غيرتمند و غيورش نهضت مشروطيت را پديد آورده و زماني نيز به نيرنگ كجانديشان گرفتار آمده، اما در اين فراز و فرود هميشه استوار و سرافراز از موج خيز حوادث با افتخار و احتشام سربرآورده است.
زبان محاورهاي آذربايجانيان و تاريخ مردم آن ديار هماره محل برخورد آراء و عقايد دانشمندان شرق و غرب بوده است. با وجود انجام تحقيقات دقيق علمي در زمينه زبانشناسي و تاريخ آن سرزمين و ارائه نظريات متقن از سوي پژوهشگران ايراني، اروپايي و عرب، هنوز هم مناقشهي حق و باطل ادامه دارد. در ايرانِ ما، چند تنِ كم شمار در پي قلب و غش حقايق تاريخي و تخريب ذهنيات مردم ساده انديش، عليالخصوص فريب جوانان روشن ضمير ايراناند. اينان براي نيل به اميال و اهداف خود، از دست يازيدن به انواع ترفند و حيل فروگذاري نميكنند و آنچه را كه طي ساليان دراز در مكتب «يولداشها» فرا گرفتهاند، امروز در قالب نطق و خطابه و رساله و كتابهاي قطور عرضه و منتشر ميكنند. حضرات در ظاهر امر متظاهر به دلسوزي براي مردم آذربايجاناند و ميكوشند چنين بنمايانند كه گويا فارسها در درازناي تاريخ، زبان، فرهنگ، قوميت و هويت آذربايجانيان را به طاق نسيان كوبيده و ميكوشند منابع تاريخي و ميراث گرانسنگ باستاني آن را معدوم و كتمان كنند. اما با تاسف بسيار، اينان در باطن نيت شوم جدايي آذربايجان از ايران و الحاق دو سوي شمال و جنوب رود ارس به يكديگر و نهايتا ايجاد فدراسيون آذربايجان بزرگ را در سر ميپرورانند.
بيهيچ ترديد، هدف غايي اينان دانسته يا ندانسته آب به آسياب دشمن ريختن و اجراي منويات پان تركيستهايي است كه همواره سر در كمين دارند تا رويدادي مناسب در منطقه پديد آيد و اينان بار ديگر به تكافو افتند. چون در اين نوشتار پرداختن به اين مبحث مورد نظر نيست، به همين اشاره اكتفا ميكنيم و ادامه آن را به فرصتي ديگر ميسپاريم.
درباره نام و زبان و تاريخ مردم آذربايجان گفتني بسيار است و همانطور كه پيشتر اشاره كرديم، دانشمندان از ابتداي طرح مسئله كه سابقهي تاريخي آن به سدههاي اوليه اسلام ميرسد، مطالعاتي عميق و رسا در اين باره انجام داده و نتايج حاصل را بيكم و كاست ابراز نموده و كتابها پرداختهاند.
اكنون با عنايت به شرايط كنوني و فعاليت شديد و پيگير نيروي مقابل در داخل و خارج كشور، تكرار مكرر نظريات مثبت دانشمندان ضرور مينمايد. زيرا افراد و جريانهاي فرصتطلب از موقعيت پديد آمده (استقلال كشورهاي منطقه قفقاز و آسياي ميانه، تاسيس جمهوري اسلامي در ايران، ايجاد كرسي زبان تركي در دانشگاهها، تامين منابع مالي و فراهم آوردن امكانات از سوي كشورهاي ذينفع)، به خوبي بهرهبرداري كرده، كمر به ايجاد خلل در اركان فرهنگ و تاريخ، به ويژه گسستگي در تار و پود جامعه آذري زبان بستهاند و با سوء استفاده از شرايط حاكم بر منطقه و كشور، مجدانه در پي تاريخسازي، قلب ماهيت و تغيير هويت ايرانيان متكلم به زبان محاورهاي امروزين مردم آذربايجان، ميكوشند كه ذهن مردم اين خطه را با سلاح وهم و تزوير بپرورانند. در اين شرايط است كه وظيفه حكم ميكند هر آذربايجاني آزاده و هر ايراني آگاه و فرهيخته، خاموش ننشيند و توش و توان و دانش مقدور خود را به كار بندد و در رابطه با آذربايجان و مسايل تاريخي آن، به روشنگري اذهان جوانان ميهندوست اهتمام ورزد.
يكي از موضوعات با اهميت كه لازم است پيش از هر عنوان ديگر بدان بپردازيم، همانا ريشهي تاريخي نام آذربايجان و چگونگي پيدايش آن است. مدتي قريب به 2500 سال است كه اين نام به قسمت بزرگي در شمال غرب ايران اطلاق ميشود، اين نام را مورخان، در آثار خود، به اشكال گونهگون قيد كردهاند كه پارهاي از آنها جنبهي تاريخسازي و خيالپردازي دارد كه در پايان به چند نمونه از آن اشاره خواهيم كرد.
شادروان احمد كسروي تبريزي نخستين پژوهشگر است كه در زمان خود با وجود قلت منابع و عدم دسترسي به مطالب و مآخذ لازم براي پي بردن به تاريخ مردم آذربايجان، براي تحقق پيرامون اين رشته گام برداشت. وي براي اولين بار موضوع را به شيوهي علمي تجزيه و تحليل و ريشهيابي كرده، يافتههاي خود را به صورت دفترچهاي (بقول خودش). با نام «آذري يا زبان باستان آذربايگان» منتشر كرد و ديري نپاييد كه از جانب مراجع علمي و مراكز فرهنگي داخل و خارج كشور مورد تاييد و استقبال قرار گرفت. او خود در اين باره ميگويد:
«نخست دوست دانشمند ما آقاي محمد احمدي گفتاري به انگليسي در پيرامون آن در روزنامهي The Times of Mesopotamia نوشته سپس همو دفتر را به انجمن آسيايي لندن The Royal Asiatic Soeiety كه خود از اندامهاي آن بودند پيشنهاد كردند و انجمن، ارجشناسي نموده و شرقشناسي دانشمند به نام سردنيسراس آن را با اندك كوتاهي به انگليسي ترجمه و در مهنامهي انجمن به چاپ رساندند. سپس نيز ايرانشناس روسي ميلر آن را به بررسي آورده و چاپ كردند.
بدينسان دفترچه در زمان اندكي در ميان شرقشناسان اروپا شناخته گرديد و پندارهاي نابجايي كه بسياري از ايشان درباره زبان و مردم آذربايجان داشتند از ميان رفت و نام آذري به معني درست آن در نگارشها به كار رفت، و از همان هنگام موجب پيوستگي ميان من و دانشمندان اروپا گرديد...»
(زبان فارسي در آذربايجان- از انتشارات موقوفات افشار، ص 22)
كسروي در سال 1304 خورشيدي مطابق با 1926 ميلادي كتاب خود را در تهران منتشر كرد و دقيقاً در همان زمان در خارج از ايران كنفرانسي تشكيل شد كه در آن پروفسور مركورات Dr.L.Merquart خاورشناس آلماني دربارهي، «تاريخ و نژاد آذربايجان» سخنراني كرد. آيا نميتوانيم احتمال دهيم كه تقارن تاريخ انتشار كتاب كسروي با زمان برپايي كنفرانس مزبور و موضوع سخنراني پروفسور مرتبط باشد. كسروي دربارهي نام آذربايجان و تطور تاريخي آن مينويسد:
«در زمان اسكندر پيشآمدي در آذربايجان بوده كه نشان نيكي از زبان آنجا بدست داده، و آن خود نام (آذربايجان) است. چنانچه گفتيم اينجا را (ماد خرد) ناميدندي. ولي چون اسكندر به ايران درآمد و به همه جا دست يافت در آذربايجان (آتورپات) نامي از بوميان برخاسته آنجا را نگه داشت، و چون او تا ميزيست فرمانروا ميبود از اينجا سرزمين به نام (آتورپاتگان) ناميده شد و همان كلمه است كه كم كم (آذربايجان) گرديده، و ما ميدانيم كه خاندان آتورپات تا چند سال آن فرمانروايي را نگه ميداشتند و در زمان سلوكيان و اشكانيان برپا ميبودند.»
مولف در ادامه مينويسد:
«اگرچه به اين نام آذربايجان نيز دست بردهاند و در برهان قاطع و ديگر كتابها سخناني دربارهي معني آن توان پيدا كرد، ليكن اينها همه عاميانه است و در بازار دانش ارجي به آنها نتوان نهاد. بيگمان (آذربايجان) نام ايراني است و ما معني آن را بارها باز نمودهايم.»
(آذري يا زبان باستان آذربايگان، احمد كسروي، ص 8)
زنده ياد استاد ابراهيمپور داود در بخش دوم يسنا آورده است:
«شك نيست كه سرزمين آذربايجان بنام شهرياراني كه در آنجا از روزگار اسكندر فرمانروايي داشتند، بازخوانده شده است. آترپات از نامهاي بسيار رايج ايران باستان بوده است. اين نام از دو جزء درآميخته از (آتر = آذر) و پات Pata كه اسم مفعول است از مصدر (پا- Pa) كه در اوستا و پارسي باستان به معني نگاه داشتن و پاس داشتن و پناه دادن بسيار بكار رفته است. همين واژه است كه در پارسي پاييدن شده است. جزء (كان) كه به نام سرزمين پيوسته: آتورپاتكان (معرب آن آذربايجان)، همان است كه در بسياري از نامهاي سرزمينهاي ديگر ايران هم ديده ميشود، از آنهاست: گلپايگان (كلبادگان = گرباذگان معرب آن جربادمان = جرباذقان)». در فروردين يشت پارهي 102 (آترپات)، كه يكي از پاكان و پارسايان است با چند تن از پارسايان ديگر كه نامهاي همهي آنان با واژه (آذر) درآميخته ياد گرديدهاند.
«يكي از اين ناموران كه نامش جاوداني گرديده و بخشي از ميهن ما بدو بازخوانده شده، آتروپات همزمان داريوش سوم شاهنشاه هخامنشي (336- 330 پيش از ميلاد مسيح است). او از ماد و از سپهبدان بود، در جنگ اسكندر، سرداريِ گروهي از لشكريان سرزمينهاي ماد را داشته است»
(يسنا، تفسير ابراهيم پورداود، تهران 1380، ص 131- 130)
آن فقيد در يشتها اشاره ميكند:
«Aterepata كه در پهلوي آترپات و در پارسي آذرباد شده. بزرگترين ايالت ايران، آذربايجان ميهن اصلي پيامبر ايراني، زرتشت نيز از همين ريشه است.»
(همانجا، ص 178)
«در فروردين يشت بخش 102 به يك سلسه اسماء خاص مقدس پارسايان برميخوريم، از آن جمله است آترپات (Aterpat) كه در پهلوي آترپات (Atropat) و در فارسي آذرباد شده است، بزرگترين و مهمترين ايالت ايران، آذربايجان، وطن اصلي پيغمبر ايران، حضرت زرتشت است كه صاحب همين اسم ميباشد. آترپاته، به قول مورخين يوناني آتروپاتس سلسلهي خشتر پاون (ساتراپ) كه پيش از اسكندر مقدوني (ماكدوني) و بعد از او نيز در آنجا حكمراني داشته و اسم خود را به قلمرو امارات خويش داده آترپاتكان Aterpatekan (آذربايجان) ناميدهاند».
(يشتها، پورداود، تهران 1380، ج 1، ص 507)
علامه علياكبر دهخدا مينويسد:
«گويند اين كلمه از آترپاتوس نام يكي از سرداران اسكندر مأخوذ است. صاحب معجمالبلدان و عدهاي ديگر كه قبلاً ياد كرديم گفتهاند: لفظ آذر به معني آتش و پادگان يا بايگان به معني حافظ و خازن است و معني مجموع اين دو الفاظ حافظالنار يا حافظ بيتالنار ميباشد.
(لغتنامه)
ابن مقفع (عبدالله 106- 142 ه ق) نويسندهي ايراني و مترجم چيرهدست در اين باره ميگويد:
«آذربايجان بنام آذربازبن، ايران بن اسود بن نوح عليهالسلام و به روايت ديگر آذرباذبن بيوُراَسف ناميده شده است. در پهلوي آذر = آتش و بايگان = حافظ و خازن به كار ميرود و از تركيب آن دو مفهوم بيتالنار يا خازنالنار حاصل ميگردد. در دنبال اين تعبير ميگويد: مردم آذربايجان را گويشي است كه آن را (آذريه) خوانند و جز از خودشان كسي آن را درنمييابد».
(يسنا، فقرهي (آتورپاتكان)، تهران 1380، ص 129)
دكتر عباس زرياب خويي مينويسد:
«آذربايجان از نام ‹آتروپات› (در يوناني Atropates) مشتق است. آتروپات نام سردار ايراني بود كه در جنگ ميان داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در ‹گاوگامل› (گوگامل) در سپاه ايران فرمانده مادها بوده است».
(دائرهالمعارف بزرگ اسلامي، ج1، ص 194)
گرچه سخن به درازا كشيد و نظرات ديگر سخنوران ايران و عرب، در اين باب، ناگفته ماند، معالوصف به نام و آثار چند تن از آنان اشاره ميكنيم، باشد كه مورد عنايت و مطالعهي علاقمندان قرار گيرد.
متقدمين: ابوسحاق ابراهيم اصطخري (مسالك الممالك)، ابوعبدالله احمد مقدسي (احسن التقاسيم في معرفته الاقاليم)، حمدالله مستوفي (نزهته القلوب)، ياقوت حموي (معجم البلدان)، ابن حوقل (سفرنامه ابن حوقل، ايران در صوره الارض).
متاخرين: دكتر جواد مسشكور (نظري به تاريخ آذربايجان)، عبدالعلي كارنگ (تاريخ تبريز) و (تاتي و هزني)، يحيي ذكاء (جستارهايي درباره زبان مردم آذربايگان)، دكتر محمد امين رياحي (زبان و ادب فارسي در قلمرو عثماني)، نادر پيماني (تاريخ آذربايجان يا آتورپاتكان در آيينهي زمان)، رحيم رئيس نيا (آذربايجان در سير تاريخ ايران) و سايرين.
اكنون به نظريه چند تن از مستشرقين به اختصار اشاره ميكنيم، نه از باب بخشيدن اعتبار به نوشتار خود، آن چنان كه در گذشته نويسندگان و پژوهشگرانمان ميكردند، بلكه من باب آگاهي از عقيدهي آنان.
استرابو جغرافينويس يوناني ماد يا مديا را به دو حصه تقسيم ميكند. حصهي نخست ماد بزرگ شامل همدان (هكمتانه)، تختگاه شاهنشاهي هخامنشيان كشور ماد، كرمانشاهان، اصفهان، قزوين و ري، و حصه ثاني ماد كوچك يا ماد آتروپات.
(دائرهالمعارف جمهوري آذربايجان، ج 1. ص 478)
او در كتاب خود در دورهي اشكاني (نزديك به تاريخ مسيح) مينويسد:
«چون دوران شهرياري هخامنشيان به پايان رسيد، اسكندر مقدوني به ايران دست يازيد، سرداري به نام آتورپات در آذربايگان برخاست و آن سرزمين را كه بخشي از خاك مادان بود، مردم او را به پادشاهي برگزيدند و او خود را مستقل ساخت»
(تبريز و پيرامون، نگارش شفيع جوادي، تبريز، ص 49).
پروفسور مركورات Merkuart خاورشناس آلماني به سال 1926 (1304 ش) در كنفرانسي كه درباره (تاريخ و نژاد آذربايجان) ايراد نمود عقيده دارد:
«كلمه آذربايجان از نام (آتروپاتس) كه ساتراپ ايران در زمان غلبهي اسكندر در اين ايالت بود ناشي ميگردد. (آتروپاتس)، و اخلاف او نه تنها در زمان اسكندر نوعي استقلال بهم كردند، بلكه بعد از او نيز حكومت نمودند تا سرانجام اين سلسله و حكومت مغلوب اشكانيان شد»
(همانجا، ص 47).
مترجم محترم از قول مولف (تاريخ ماد)، ايگور ميخائيلويچ دياكونوف مينويسد:
«بخش اعظم سرزمين ماد در منطقهاي قرار داشت كه بعدها آذربايجان ناميده شد و در جنوب رود ارس بود*»
(تاريخ ماد، ا.م. دياكونوف، ص 1)
همو در ادامه ميگويد:
«نام آذربايجان خود از كلمهي مادي اتروپاتن مشتق است و شكي نيست كه در طي تاريخ پيچ در پيچ و طولاني و كثيرالجوانب پيدايش مردم آذربايجان، عنصر نژادي ماد نقش مهمي بازي كرده، حتي در بعضي ادوار تاريخي وظيفهي هدايت و رهبري را به عهده داشته است»
(همانجا).
ريچارد نلسون فراي مينويسد:
«در ماد اوخيديس، ساتراپ يوناني، به فرمان اسكندر گمارده شد ولي حدود (328 پ م) آتروپاتس برآنجا گمارده شد كه به سبب طول دوران حكومت آنچنان اثر ژرفي برجاي گذاشت كه پارهي شمالي قلمرو او به نام آذربايجان خوانده شد»
(تاريخ باستاني ايران اثر ريچارد نلسون فراي، ترجمه مسعود رجبنيا، تهران 1380، ص 233).
سرانجام رومن گيرشمن بر اين باور است كه:
«در ماد، آتورپات حكومت ميكرد و او نام خود را بدان ناحيه كه به آترپاتكان، آذربايجان امروزه مشهور گرديده، داد»
(ايران از آغاز تا اسلام به خامهي رومن گريشمن، ترجمهي محمد معين، تهران 1366. ص 249).
منيورسكي- بارتولد و هرتسفلد و بسياري ديگر از شرقشناسان و باستانشناسان در اين زمينه نظر مشابه دارند كه تكرار آن موجب اطناب است.
اكنون در دائرهالمعارف جمهوري آذربايجان بخش آذربايجان را مرور ميكنيم و نام كهن آن سرزمين را از زبان ملل مختلف درميآوريم:
1- آتروپاتنا Atropatena (با تلفظ يونان قديم آتروپاتنه Atropatene، آتروپاتيا Atropatia ، دولت و سرزميني تاريخي است، نام امروزين آن آذربايجان است ولي در سير تاريخ از روزگاران كهن و به گويش ملل مختلف به اشكال زير تلفظ شده است:
- آتورپاتكان Aturpatkan (فارس ميانه)
- آتروپاتكان Atropatkan (پارتي- پهلوي)
- آدوربايگان Azorbaigan، آدوربيگان Azorbigan (سرياني)
- آداربيگانا Adarbigana، آدربايگان Aderbaigan (بيزانس)
- آترپاتكان Atrpatakan ، آترپاياكان Atrpayakan و آترپاتاجان Atrpatadjan (ارمني)
- آدارباداقاني Adarbadagani (گرجي)
- آدربادكان Adarbadkan ، آدربيكان Adarbejkan، آذربيجان Azarbidjan (عربي). (دائرهالمعارف جمهوري آذربايجان، باكو 1976، ج 1 ، ص 476)
- آذربايجان، در تلفظ فعلي، گاهي در زبان عوام همزهي آذربايجان تبديل به ها گشته، ها در بايجان يا هادربيجان ميگردد.
- تلفظهايي نيز از قبيل آتروپاتس Atropates در آثار استرابن، آريان و پلوتارك، آتراپس Atrapes در اثر ديودورس، آكروپاتنAcropaten در اثر آميانوس و آتروپاتيا Atropatia در اثر استفن بيزانسي ضبط گرديده است. (آذربايجان در سير تاريخ ايران، رحيم رئيسنيا. تبريز 1379، ص 90).
نتيجه حاصل از آنچه نگاشتيم من حيث المجموع سه برداشت زير است:
الف- آتروپات سردار اسكندر مقدوني بود و همو وي را به ساتراپي ماد كوچك (آذربايجان) برگزيد.
ب- آتروپات از بوميان ماد كوچك بود، برخاست و آنجا را از گزند هجوم سپاهيان اسكندر حفظ كرد و چون تا ميبود، فرمانروا بود، آنجا به نام او بود.
ج- آتروپات نام سردار ايراني بود، در جنگ ميان پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در سپاه ايران فرماندهي ماد را داشت.
* بخش اعظم سرزمين ماد از كهنترين ايام، همدان (هكمتانه)، كرمانشاهان، اصفهان، قزوين و ري بوده و «ماد بزرگ» خوانده ميشد و آذربايجان به تنهايي «ماد كوچك» نام داشت.
ملاحظاتي درباره زبان آذري
(از درآمدن تازيان به ايران تاپایان سدهي هفتم)
دكتر يحيي ذكا
آذري از ديدگاه واژهشناسي و دستور زبان فارسي و صرف و نحو زبان تازي (آذري با ياء مشدد) نسبت به آذربايجان يا آذربيجان را ميرساند (حريري درهالغواص ص 145) و چنين مينمايد كه اين نسبت حتي پيش از درآمدن اسلام به ايران، در ميان ايرانيان و تازيان شناخته بوده است. زيرا نام رستم فرخزاد سردار لشكر ايران در جنگ با تازيان كه خود از مردم آذربايجان بوده «رستم آذري» ياد شده است1 (ثعالبي غرر ص 738 _ مسعودي التنبيه ص 82)
همچنين عبدالرحمن بنعوف از زبان ابوبكر صديق خليفه اول، پيش از گشودن ايران بهدست تازيان آورده است كه او در پايان زندگي در رختخواب بيماري ميگفته است: «ولتألمن النوم علي الصوف الاذربي كما يألم احدكم النوم علي حسك ـ السعدان» (مجرد النحوي. الكامل ص 5) «يعني خواب بر روي پشمينه آذري مرا چنان ميآزارد كه هر يك از شما را خوابيدن بر روي خار خسك»
تازي نويسان نخستين سدهيهاي اسلامي، نام آذربايگان و نسبت بدان را گوناگون ياد كردهاند. زيرا فراگويي اين واژهها، آنچنان كه ايرانيان آنها را بر زبان ميآوردند، براي تازي زبانان دشوار بود، از اينرو، واژهي آذربايجان (آذر+ باي + گان) را به كالبد زبان تازي ريخته «آذَربيجان» و «آذرَبيجان»2 و در نسبت دادن كسي يا چيزي بدان سرزمين گاه ياء مشدد را دنبال بخش نخست نام افزوده «اَذَري» و اَذري»3 و «الاَذَريه» و «الاَذريه» نوشتهاند و گاه به غير قياس ياء را دنبال بخش دوم آورده «اَذربي»4 و «اَذربي» (مجرد نحوي ص 5 و ياقوت ج 1 ص 128) و «الاَذَربيه» و «الاَذربيه» (سمعاني ج 3 ص 93) بهكار بردهاند. گاهي نيز، الف و نون را از پايان نام انداخته، نشانه نسبت را به بازمانده آن افزوده «اَذَرِبيجيه» و «اَذرَبِيجيه» (ياقوت معجم ج 1 ص 160) مينوشتند (صورت اذربيجيده كه در چاپ عكسي انساب سمعاني ليدن آمده، تصحيف اين واژه است).
چنانكه گفته شد نسبتهاي بالا در سه مفهوم «صوف اذرَيي» و «العجمالاذريه» و «لسان يالغه الاذريه» بهكار رفته و منظور از زبان آذري گونهاي گويش ايراني است كه از آغاز سدهيهاي اسلامي، تا نزديك به سدهي يازدهم هجري قمري، كم و بيش مردم آذربايگان بدان سخن گفته و چگامه ميسرودهاند.
زبان آذري در نوشتههاي پيشين پارسي، گاه: فارسي پهلوي (فهلوي و فهلويه)، راژي (رازي، راجي)، شهري نيز ناميده شده است. ليك نام ويژهي آن در ميان ايرانيان همانا «آذري»بوده است.
اين زبان شاخهاي از گروه زبانهاي ايراني غربي است كه در شمال غربي ايران زمين بدان سخن گفتهاند و با زبانهاي آراني و تالشي و گويشهاي خلخالي و همداني و زنجاني و تارمي و زبانهاي كردي و ارمني همبستگيهاي دور و نزديك داشته است.
پيش از اين برخي از نويسندگان به ناروا، «آذري» را به معناي زبان امروزي آذربايجان پنداشتهاند و ميرزا كاظمبيك دربندي براي نخستين بار در كتاب خود به نام «اوبشچايا گراماتيكا توركسگو تاتارسكو يازيكا» كه به سال (1255 هـ . ق / 1839 م.)، در شهر قازان به روسي به چاپ رسيده است، آذري را به اشتباه به مفهوم زبان تركي به كار برده و آن را به شمالي و جنوبي تقسيم كرده است (دائرهالمعارف اسلام متن تركي).
نويسندگان نامه دانشوران نيز در داستان ابوالعلاء معري و خطيب تبريزي، كه در پي خواهد آمد، «الاذربيه» را به اشتباه «زبان تركي» ترجمه كردهاند. ليك اصطلاح «آذري» به معناي تاريخي و دانشي و زبانشناسي و مفهوم درست خود، از سال 1304 هـ . ش ]خورشيدي[. پس از پراكندن رساله «آذري يا زبان باستان آذربايگان» نوشته دانشمندان ايراني آذربايگاني احمد كسروي در ميان دانشوران و زبانشناسان شناخته و متداول گرديده است.
كهنترين ماخذي كه در آن به زبان ويژه آذربايگانيان به نام «پهلوي» اشاره گرديده، گفته عبدالله بنمقفع دانشمند ايراني در گذشته به سال 142 هـ . ق / 709 م. (به نقل ابننديم در الفهرست) است كه گفته بوده: «زبانهاي فارسي (ايراني) عبارت است از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني و پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان، ري، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان» (ابن نديم الفهرست ص 22).
گذشته از اين، ماخذ كهن ديگري كه در آن به زبان مردم آذربايگان ـ بيآنكه نامي بر روي آن گذارد ـ اشاره شده است، فتوح البلدان بلاذري است كه در دههي ششم سدهي سوم هجري (255 هـ . ق / 869 م.) نوشته شده است.
در اين كتاب دربارهي گشودن آذربايگان به دست تازيان مينويسد: «اشعث بن قيس، آنجا را حاد به حان گشود و پيش رفت و حان به زبان مردم آذربايگان حائر را گويند. (بلاذري ص 28) واژه حان در نوشته بلاذري بايد همان «خان»به معناي كاروانسرا و منزل باشد كه درباره آن ياقوت در معجم البلدان در زير ماده «خان لنجان» نوشته است «و هي عجميه فيالاصل و هي المنازل التي يكسنها التجار» (ياقوت ج 2 ص 341).
نويسنده البلدان (تاليف 278 هـ . ق / 891 م.) احمدبن ابي يعقوب اسپهاني معروف به يعقوبي، در گذشته به سال 292 هـ . ق / 904 م.، آذري را به مفهوم مردم منسوب به آذربايگان به كار برده نوشته است: «مردم شهرها و كورههاي آذربايگان، مردم در آميختهاي بودند از ايرانيان كهن «آذريه» و «جاودانيه» شهر «بذ» كه بابك در آن بود، سپس كه گشوده شد تازيان در آن نشيمن گرفتند. (يعقوبي، ترجمه ص 4).
حمزه اسپهاني (280 ـ 360 هـ . ق /893 ـ 970 م.) در كتاب «التنبيه علي حدوث التصحيف» از زبان يك ايراني نومسلمان همروزگار خود به نام زردشت پورآذرخور معروف به ابوجعفر محمدبن موبد متوكلي، زبان مردم آذربايگان را پهلوي ياد كرده، مينويسد: «ايرانيان را پنج زبان بود: پهلوي، دري، پارسي،خوزي، و سرياني. پهلوي زباني بود كه شاهان در نشستهاي خود بدان سخن ميگفتند و اين زبان منسوب است به پهله و پهله نام پنج شهر اسپهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايگان است (حمزه اسپهاني ص 2).
ابيالقاسم عبيدالله بنعبدالله معروف به ابن خردادبه در گذشته حدود سال 300 هـ . ق / 912م.، در كتاب خود به نام «المسالك و الممالك» زير عنوان «بلاد البهلويين» مينويسد: «الري و اصپهان و همدان و الدينور و ماه نهاوند و مهرجان قذق و ماسپدان و قزوين و بهامدينه موسي و مدينه المبارك» (ابن خرداد به ص 57). چنانكه ديده ميشود اين جغرافينويس در رده شهرهاي پهله، نامي از آذربايگان نبرده است!
ابوالحسن علي بن حسين مسعودي كه به سال 314 هـ . ق / 926 م.، از تبريز ديدار كرده، در كتاب «التنبيه و الاشراف» (تاليف 340 هـ . ق/ 951 م.) در شمردن نژادهاي هفتگانه، هنگامي كه از ايرانيان سخن ميدارد، آشكارا از «زبان آذري» نام برده مينويسد: «ايرانيان مردمي بودند كه قلمروشان ديار جبل بود از ماهات و غيره و آذربايگان تا مجاور ارمينيه و آران و بيلقان تا دربند كه بابالابواب است و ري و تبرستان و مسقط (ماساگت) و سيستان و كرمان و پارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايتها پيوسته است. همه اين ولايتها يك كشور بود و پادشاهش يكي بود و زبانش يكي بود و اگر در زباني تنها برخي واژهها و تركيب واژه يكي باشد، زبان يكي است. اگرچه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد. چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبانهاي ايراني (مسعودي صص 76-74).
جهانگرد بغدادي ابوالقاسم محمدبن حوقل (در گذشته حدود سال 370 هـ . ق / 980 م.) در كتاب «صورةالارض» كه آن را به سال (331 هـ . ق / 944 م.) پرداخته است در سخن راندن از آذربايگان و آران و ارمنستان مينويسد: «زبان مردم آذربايگان و زبان بيشتري از مردم ارمنستان فارسي و تازي است، ليك كمتر كسي به تازي سخن ميگويد و آنان كه به فارسي سخن گويند، به تازي نفهمند. تنها بازرگانان و زمينداراناند كه گفتوگو با اين زبان را نيك توانند. برخي تيرهها نيز اينجا و آنجا. زبانهاي ديگر ميدارند. چنانكه مردم ارمنستان و مردم دبيل و نخجوان و پيرامون آنها، به ارمني، مردم بردعه، به آراني سخن گويند و در آنجا كوه مشهوري است كه «قبق» ناميده ميشود و زبانهاي گوناگون فراوان از آن كافران ]منظور مسيحيان است[ در پيرامون آن كوه قرار گرفته است و بيشتر آنان زباني واحد و مشترك دارند» (كسروي ص 11). از نوشته ابن حوقل چنين پيدا است كه منظور او از فارسي يا زبان ايراني، همان زبان آذري است، نه زبان دري.
ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسي استخري، معروف به كرخي در كتاب «المسالك و الممالك» كه آن را به سال (346 هـ . ق / 957 م.) پرداخته است، در نام بردن از آذربايگان و ارمنستان و آران مينويسد: «زبان مردم آذربايگان و ارمنستان و آران فارسي (ايراني) و تازي است جز مردم دبيل و پيرامون آن كه به ارمني سخن ميگويند و نواحي بردعه كه زبانشان، آراني است» (استخري صص 191-192).
ابوعبدالله محمدبن احمدبن يوسف كاتب خوارزمي در مفاتيح العلوم (نوشته به سالهاي 367-372 هـ . ق / 977-982م.) سخن پيشينيان را در اين باره تكرار كرده، مينويسد: «فهلويه يكي از زبانهاي ايراني است كه پادشاهان در نشستهاي خود بدان سخن ميگفتهاند. اين زبان به پهله منسوب است و پهله نامي است كه بر پنج شهر اطلاق ميشده: اسپيهان، ري، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان. (خوارزمي، ترجمه ص 112).
ابوعبدالله بشاري مقدسي در كتاب «احسن التقاسيم» كه آن را به سال (375 هـ . ق/985 م.) نوشته است در شرح جغرافياي جهان اسلام كه از پيش خود، آن را بخشبندي نويني كرده و سرزمين ايران را هشت اقليم شمرده است، مينويسد: «زبان مردم اين هشت اقليم عجمي است جز اينكه برخي از آنها، دري و برخي باز بسته (منغلفه = پيچيده) است و همگي را فارسي (ايراني) نامند». سپس كه از اقليم «رحاب» كه به گمان او سرزمينهاي آذربايجان و آران و ارمنستان را در بر داشت، سخن ميدارد مينويسد «زبانشان خوب نيست در ارمنستان به ارمني، در آران به آراني، سخن ميگويند، فارسيشان را توان فهميد در حرفها به زبان خراساني ماننده و نزديك است (مقدسي ترجمه ص 552).
محمدبن اسحاق معروف به ابن نديم در الفهرست كه آن را به سال (377 هـ . ق/ 978م.) نوشته، گفته ابن مقفع و متوكلي را باز گفته، مينويسد: «زبانهاي فارسي (ايراني) عبارت از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني است. پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان، همدان، ماه نهاوند و آذربايگان (ابن نديم ص 19).
داستاني از نيمه نخستين سدهي پنجم هجري در انساب سمعاني (555 هـ . ق/ 1160 م.) زير نام تنوخي يا ابوالعلاء معري (363-447 هـ./ 973-1055 م.) سخنور و انديشمند تازي و ابوزكريا يحيي بن علي خطيب تبريزي (در گذشته به سال 502 هـ./ 1109 م.) آورده شده كه ياقوت هم آن را در معجم الادبا (جز سوم ص 135) بازنويسي كرده است.
در اين داستان، ابوزكريا درباره هوشمندي استادش گزافه سرايي كرده ميگويد: «روزي در مسجد معرةالنعمان روبهروي هم نشسته بوديم و من چيزي از نوشتههايش را به او ميخواندم، سالها بود كه من در نزد او بودم و در آن مدت كسي از همشهريانم را نديده بودم. ناگهان يكي از همسايگانمان براي گزاردن نماز به مسجد درآمد. او را ديدم، شناختم و از خوشي، حالم بگرديد. ابوالعلاء دريافته گفت: تو را چه شد؟ گفتم پس از سالها، يكي از همشهريانم را ديدم كه به مسجد درآمد. به من گفت: برخيز با او سخن بدار، گفتم: تا كارمان پايان گيرد. گفت برخيز من در انتظار تو ميمانم. پس برخاستم و با او به زبان آذري (اذربيه) گفتوگوي بسيار كردم و هر چيزي كه ميخواستم از او پرسيدم، چون به نزد او بازگشته دوباره روبروي وي نشستم، به من گفت اين چه زباني بود؟ گفتم زبان مردم آذربايگان است. گفت: من اين زبان را نميشناسم و آن را نميفهمم، ليك هر آنچه شما بهم گفتيد به ياد سپردم، آن گاه واژه به واژه هر آنچه ما با يكديگر گفته بوديم، باز گفت: همسايهمان سخت در شگفت شد و گفت:چگونه ميتواند چيزي را كه نميفهمد به ياد سپارد؟! (سمعاني ج 3 ص 90).
در نامه دانشوران كه اين داستان را ياد كردهاند چون ترجمه كنندگان در سرتاسر تاريخ، زبان ديگري براي مردم آذربايگان نميشناختهاند. «اذربيه» را «زبان تركان» ترجمه كرده، گروهي از دانشوران غربي از جمله گاي له استرنج را (ترجمه انگليسي نزهت القلوب) به اشتباه انداختهاند. (نامه دانشوران چاپ دوم ج 2 ص 213). از نوشتههايي كه در اينجا ياد كرديم و چنين برميآيد كه تا آغاز سدهي پنجم هجري همه نويسندگان، تنها به نام بردن از زبان آذري بسنده كرده و هيچ نمونهاي از آن به دست نميدهند و واژه و عبارت و شعري از آن در نوشتههاي خود نميآورند. ليك از سدهي پنجم به اين سو، در برخي از فرهنگها و كتابها، جسته و گريخته واژهها و جملهها و دو بيتيهايي از اين زبان نمونه داده ميشود كه از ديدگاه شناخت چه بود اين زبان ايراني، بسيار پر ارج و گرانبها است و با پژوهش اين نمونهها است كه جايگاه زبان آذري در ميان زبانهاي ديگر ايراني شناخته ميشود و روشن ميگردد و همبستگي آن با ديگر گويشهاي ايراني و زبان پهلوي و دري آشكار ميشود.
در نيمه يكم سدهي پنجم هجري، براي نخستين بار در كتاب «الابنيه عن حقايق الادويه» نوشتهي ابومنصور موفقالدين بن علي الهروي (زنده در سال 447 هـ . ق.) زير عنوان «جلبان» از يك واژه آذري بدينسان ياد شده است: «جلبان بر وزن قربان، غلهاي شبيه به ماش كه در يزد و كرمان ميخورند. جلبان را به قزوين خلر به آذربايجان گلول به خراسان گروهي مُلك گويند (ابومنصور ص 91ـ كيا آذربايگان ص 21).
ماخذ ديگري كه در آن چند واژه آذري ياد گرديده است، لغت فرس (تاليف حدود 458 هـ . ق.) نوشته ابومنصور احمدبن علي معروف به اسدي توسي است كه خود در همان روزگار در آذربايگان و آران ميزيسته و فرهنگ خود را در همانجا براي چامه سرايان آذربايگاني و آراني ـ كه معناي برخي واژههاي مهجور پارسي دري و گويشهاي ديگر ماوراءالنهر و خراسان از سغدي و ختني و تخاري و جز آنها را كه در زبان شعر و ادب ايران به كار ميرفت، درنمييافتند و ناچار نميتوانستند در سرودههاي خود از آنها بهره يابند ـ نوشته است.
در دست نوشت كهني از اين فرهنگ كه به سال 772 هـ . ق/ 137 م. نوشته شده (كيا، مجله ادبيات س 3 ش 3) ده واژه از زبان مردم آذربايگان از جمله: «برز، پور، رجه، رژد، سهراب، شكم خواره، گريوه، گله، مارلوز» ياد شده كه اگر اينها نوشتهي خود اسدي توسي باشد، بايد آنها را از كهنترين نمونهها و واژههاي ديگر همچون، چراغله، شم، كام، كنگر، ملاص، نهره» از زبان آذري ديده ميشود كه گمان ميرود دارندگان آذربايگاني اين دستنوشتها، اين واژهها را سپس در متن يا حاشيه كتابهاي خطي خود افزودهاند و اگر زمان كاربرد آنها، سدهي پنجم هجري هم نباشد، به هر سان از واژههاي زبان آذري شمره ميشود و با ارزش هستند (كيا، آذربايگان ص 29).
باز در نسخه ديگري از اين واژهنامه، چند نمونه آذري از جمله: «انداسنسته»، «بلسك»، «پافتاوه»، «خسينسته»، «داهول»، «دلموت» «فرقوط»، «گمانه»، «گاوآهن» ياد گرديده (ابومنصور توسي، لغت فرس مجتبايي و صادقي ص 234).
از سدهي ششم، به جز يك واژه از گويش آذري مردم خوي («امله» به معناي كسي كه لكنت زبان دارد) انساب سمعاني)، نوشته يا نمونهاي از زبان آذري، تاكنون در كتابهاي پارسي و تازي به دست نيامده است.
در دو دهه نخستين سدهي هفتم هجري، ياقوت حموي نويسنده كتابهاي معجمالادبا و معجمالبلدان (تاليف 623 هـ . ق/ 1226 م.) كه در جهانگرديهاي خود از آذربايگان نيز گذشته، و به سال 610 هـ . ق 1213 م. در تبريز بوده و آگاهيهاي فراواني از سرزمين و مردم اين سامان داشته است، در معجمالبلدان در زير ماده «اَذرَبيجان» عبارتهايي آورده (در پانوشت شماره 3 ياد شده) نوشته است: «مرز آذربايگان از سوي شرق بردعه (؟) و از سوي مغرب ارزنجان است و از سوي شمال به شهرهاي ديلم و گيلان و تارم (؟) ميرسد و آن سرزميني است بس فراخ از شهرهاي نامدارش تبريز است كه اكنون پايتخت و بزرگترين شهر آنجا است. پايتختش پيشترها، مراغه بود. از شهرهايش: خوي، سلماس، ارميه، اردبيل، مرند و جز اينها است و از آنجا سرزميني نيك و كشوري بزرگ و بيشتر كوهستاني است. در آنجا دژهاي فراوان هست و خيرات گسترده و ميوههاي فراوان. من جايي پرباغ و بوستانتر از آنجا نديدهام و هم از فراواني آبها و چشمهها، در آنجا نيازي نيست كه كسي براي آوردن آب به هر جايي برود، زيرا در زير پايشان و به جا كه بنگري آبها روان است، آبي خنك و پاكيزه. مردمش گشادهرو و سرخ چهره و لطيف پوستند، براي آنان زباني است كه به آن آذري (الاذريه) ميگويند و جز خودشان كسي آن را نميفهمد. در مردم آنجا گونهاي نرمخويي و نيكرفتاري هست، جر اينكه در سرشت آنان خست چيره است. اين سرزمين جايگاه فتنه و جنگ است، چيزي كه هيچگاه از آنجا دور نميشود، به اين انگيزه، بيشتر شهرها و روستاهايش ويران است. در اين روزها زير فرمان جلالالدين منكبرني پسر محمدبن تكش خوارزمشاه است ...» (ياقوت، معجم البلدان ج 1 ص 128-129).
ياقوت باز هم در همين كتاب زير ماده ... «فهلو» همان سخنان حمزه اسپهاني و پيشينيان را باز گفته و از زبان شيرويه پسر شهردار افزوده است: «شهرهاي پهله هفت تاست: همدان، ماسبذان، قم، ماه البصره (نهاوند) صيمره، ماهالكوفه (دينور) و كرمانشاهان و سرزمينهاي ري، اسپهان، قومس، تبرستان، خراسان، سيستان، كرمان، مكران، قزوين، ديلم و طالقان، جزو شهرتهاي پهله نيستند (ياقوت ج 4 ص 281)و
از نوشتههاي ياقوت چنين پيداست كه در آغاز سدهي هفتم، يعني در سالهايي كه ايران زمين ميدان تاخت و تاز لشكريان خونخوار مغول بود، هنوز زبان آذربايگانيان و تبريز دست نخورده باز مانده بود و از تركي گويي در آنجا اثري نبود و اين موضوع را نوشتهي زكريا بن محمد قزويني در آثار البلاد (تاليف 674 هـ . ق / 1275 م.) كه ميگويد: «هيچ شهري از دستبرد تركان محفوظ نمانده است مگر تبريز» استوار ميگردد (زكرياي قزويني، بيروت ص 339).
دو قصيده بلند به زبان آذري از سدهي هفتم در دست نوشتي از زينهالمجالس (كتابخانه اياصوفيا شماره 2051) كه به سال 730 هـ . ق، به دست محمدبن احمد السراج تبريزي نوشته شده، بازمانده است كه نمونهاي از يك گونه آذري اين دوره به شمار ميآيد.
نويسنده اين گفتار با پژوهشهايي كه انجام داده است، چنين گمان ميبرد كه قصيدهي نخستين كه در شكايت از روزگار است، به نام امير مجيرالدين يعقوب فرزند ملك عادل ابوبكر بن ايوب از خاندان ايوبيان جزيره (ميافارقين) سروده شده است كه سپس از دوستان و همراهان سلطان جلالالدين خوارزمشاه شد (نسوي، سيره، صص 207ـ 246) و در ميان سالهاي 620-626 هـ . ق. احتمالا به آذري غربي و در شهر اخلاط سروده شده است.
يكي از اين قصيدهها، داراي پنجاه و هفت بيت و ديگري بيست و نه بيت است و برخي ويژگيهاي صوتي و دستوري و لغوي زبان آذري در آنها هويداست و ميتوان آنها را از كهنترين نمونههاي آذري از نواحي غرب آذربايجان به شمار آورد (اديب توسي، نشريه دانشكده ادبيات تبريز س. ش 4 صص 407-367).
افزوده بر اين قصيدهها، چند واژهي آذري نيز از اين سدهي در نوشتهها آورده شده كه يكي از آنها از زبان بابامزيد (مرگ 655 هـ . ق./ 1257 م.) در كتاب «روضات الجنان» كربلايي حسين نوشته شده كه ميگفته: «عبدالرحيم «بوري بوري» (بيابيا) و اين همان واژهاي است كه جلالالدين مولوي بلخي (604-673) در مثنوي از زبان شمس تبريي كه به زبان آذري سخن ميگفته، تكرار كرده است.
از آن جمله است بيست واژه آذري در حاشيه صفحههاي دست نوشت فرهنگ «البلغه» كه به سال 688 هـ . ق./ 1269م. به دست عبدالملك بن ابراهيم بن عبدالرحمان قفالي تبريزي نوشته شده و به دست ما رسيده است (نسخه خطي كتابخانه چستربيتي، دبلين شماره 305) (قفقالي، دست نوشت، البلغه نسخه عكسي كتابخانه مركزي دانشگاه تهران). اين واژههاي آذري، براي نخستين بار از سوي شادروان مجتبي مينوي در ششمين كنگرهي تحقيقات ايراني كه به سال 1355 هـ.ش. در تبريز برگزار گرديده بود، شناسانيده شد، ليك درباره آنها تا دير زماني مطلبي نوشته نشده بود. نويسنده اين گفتار نيز، سپس دو واژه «نشخور» و «مهره» را از همان دست نوشت يافته ]و[**** شماره آنها را به بيست و دو رسانيد كه در يادنامه سلطان القرايي با توضيحاتي چاپ شده است و در همين مجموعه نيز آمده است.
از نيمه دوم اين سدهي، تك واژه آذري «جولخ از گويش مردم خوي در كتاب آثار البلاد قزويني (تاليف 674 هـ . ق. 1275 م.) ياد شده (قزويني، كيا، آذربايگان، ص 9).
از همام شاعر تبريزي (714-636 هـ . ق./ 1314-1238 م.) كه بيشترين سالهاي زندگاني خود را در سدهي هفتم هجري گذرانيده، يك تك بيت آذري در پايان غزلي به فارسي و يك غزل ملمع آذري ـ پارسي كه شش مصرع و يك بيت آن تماما به گويش آذري تبريز است، بازمانده كه هر دو در ديوان شاعر (ص 134) و در كليات عبيد زاكاني (صص 142-126) به چاپ رسيده است.
پينوشتها:
1ـ «و ندب يزدجرد صاحب جيشه رستم الاذري، حرب العرب»
2ـ آذرَبِيجان اعجمي و معرب بقصرالالف و اسكان الذال و همزه في اولها اصل، لان اذر مضموم اليه آخر و روي عن ابوبكر رضيالله عنه، انه قال عليالصوف الاذري و رواه ابوزكريا اَلاَذَري به فتح الذال علي غير قياس (ابومنصور جواليقي المعرب من كلام الاعجمي علي حروف المعجم ص 35).
3ـ قال النحريون النسبه اليه اَذَري بالتحريك و قيل اذري بسكون الذال لانه عندهم مركب من اذر و بيجان فالنسبه الي الشطر الاول و قيل اَذَربي كل قدجاء و هو اسم اجتمعت فيه خمسه موانع من الصرف: العجمه، التعريف و التانيث و التركيب و لحاق الالف و النون مع ذلك، فانه اذا زالت عنه احدي هذه الموانع بطل حكم ابواقي ...» (ياقوت معجم ج 1 ص 128).
4ـ «الاَذرَبي» منسوب الي اَذرِبيجان علي غيرقياس، هكذا تقول العرب و القياس ان يقول بغير باء» (ابن اثير، النهايه غي غريب الحديث ص 22)
سهشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۴
رانش اهريمن
1- طبيعت و توده
همه ي تمدنها و اساطير و دين ها در سرزمين هاي گونه گون، از نمادهاي جانوري سرشار هستند. گاهن خدايان در چهره ي حيوانات مجسم شده و يا ويژگيهاي برتر آنان را پذيرفته و بگونه اي ارتباط خود را با آنان حفظ كرده و تداوم بخشيده اند. گويي درين صورتگري حيواني، خدايان بهتر جلوه گر مي شوند چراكه در هر فرهنگي ، هر حيواني نماد يك ويژگي ِ انساني در باب (اخلاق) است؛ براي نمونه؛ در فرهنگ ما شير نماد شجاعت ، گربه نماد رياكاري ، موش نماد ترس و سگ نماد وفاداريست. حال اگر تركيب اين نمادها را با پيكره ي انسان كه ويژه ي جوامع تكامل يافته ي عصر سنگي ست داشته باشيم ، مفهوم نمادين آن حيوان، ويژگي آن انسان را به بيننده القا مي كند. اساطير و كيش هاي ايران باستان نيز همچون اسطوره هاي يونان و مصر سرشار از نماد هاي جانوري ست. از (تيشتر) خداي باران با آن پيكر اسب گونه و سپيد و با گوشهاي زرين گرفته تا (سيمرغ) يا (سعين) ، آن پرنده ي افسانه كه با برهم زدن بالهاي خود بذرها را در زمين مي پراكند. گفته شده كه اين پرنده بر فراز درختي بنام (همه تخمه) منزل دارد. گردونه ي سروش كه نگاهبان ويژه ي زرتشتيان است را چهار اسپ درخشان و تيزرو كه سم هاي زرين دارند مي رانند. از سوي ديگر (بهرام) كه از برترين ايزدان زرتشتي ست به شكلهاي گونه گون همچون گاوي نر، اسپي سپيد، شتر، گراز ، مرغ و ..الخ در ميآيد.
آنچه در اساطير ايراني موجود است چنانست كه (كيومرث) از دست چپ هرمزد و گاو از دست راست او آفريده شده است. (هُدَيوَش) نيز نام گاوي ست كه در پايان (نبرد نور و ظلمت)بدست (سوشيانس) كشته مي شود و مردم در پي آن زندگي جاويد مي يابند. در داستان (درخت آسوريك) تخيل نويسنده ما را به دياري ميبرد كه مردمش سري همچون سر سگ و با چشم در سينه بوده اند. اما چيزي كه از ميان اين جانوران براي من جالبست نقشيست كه (جغد) دارد. او وظيفه دارد تا انيرانيان را از ميان بردارد. ازيدهاك نيز با سه سر و شش چشم از ديگر جانوران نمادين اسطوره هاي ايراني اند و جايگاه مهمي در باور ايرانيان قديم داشته اند.
2- ارزش سگ
سگ از حيواناتيست كه در دين زرتشتي و در ميان ايرانيان باستان از ارزش و جايگاه ويژه اي برخوردار بوده و جنبه هاي نمادين بسياري يافته است. واژه ي (سگ) در بيشتر لهجه هاي هند و اروپايي و لهجه هاي ايراني وجود دارد و اكنون نيز پابرجاست: اوستا=سپن ، پارسي باستان=سَكا، مادي=سپاخا=اِسپَكو ، پهلوي جنوب غربي=سَك ،كردي=سِه ، كاشاني=اِسپَه ، گيلكي=سيگ، سمناني=اسپا. و چنانچه ميبينيد در لهجه هاي كاشاني و سمناني هنوز ريشه ي اوستايي واژه وجود دارد. هرودت در كتاب خود درباره ي پرورش كورش نوشته است كه او را به گاوباني سپردند كه زني بنام (سپَكو) داشت. كورش از سپكو شير خورد و بزرگ شد و چون نزد پدر و مادر خود بازگشت از سپكو ياد كرد و مهر او را بياد مي آورد. چون نزديكانش واژه ي سپكو به معناي سگ را از زبان او ميشنيدند به مردم گفتند: كورش به خاست ايزدان در بيابان از سگي شير خورد.
در دين زرتشتي سگ (پشوپانه) محافظ (پل چينوت) و نگاهبان گذرگاه ميان دنيا و آخرت است.وظيفه ي پشوپانه اينست كه ارواح پاك را از آسيب اهريمن برهاند و به ارواح پليد و ريمن اجازه ي گذشتن از پل را ندهد. در (روايات داراب هرمز-ديار) از سگي مقدس بنام (زرين گوش) سخن بميان آمده كه پاسبان (كالبد كيومرث) است و بتنهايي از آن كالبد نگهداري ميكند چنانكه هفت امشاسپند نتوانستند از آن نگاهداري كنند اما زرين گوش از عهده ي اينكار برآمده و در گروه محافظان پل (چينود) قرار ميگيرد. بر باور زرتشتيان ، سگ از جمله جانورانيست كه از نطفه ي كيومرث بوجود آمده و بهمين دليل گوشت آن خوردني نيست.
بر طبق باور- داشت ايرانيان باستان، دوشيزه ي زيبايي كه (روان پارسيان) را از ميان كوه البرز ، از فراز پل چينوت ميگذراند و تا گذرگاهي كه از آن ايزدان و مينويان است همراهي و نگهداري ميكند، دو سگ بهمراه دارد.
(يمه) خداي مرگ، دوسگ داشته كه همواره او را همراهي ميكرده اند و كاركرد اصلي انها ترساندن اهريمنان و مراقبت از ارواح بوده است. گفته مي شود ارواح درگذشتگان از يمه(=جمشيد) خاستند كه سگها را براي راهنمايي و نگاهباني انها به سرزمين مردگان بفرستد.
در آيين مهري(ميترايي) سگ، يار وفادار ميتراست و با او بشكار ميرود. (سريت) از ياران زرتشت، گاوي را كه افريده ي اورمزد بود كشت. در پي انجام دادن اين كار ناشايست به دستور كاووس به بيشه يي رفت كه پري سگ پيكري در آنجا مي زيست. او پري را ديد و با ضربه ي شمشيرش بدو نيمه كرد. آن دو نيمه هريك سگي جدا شدند. آنگاه (سريت) انقدر به دو نيم كردن پريان ادامه داد تا اينكه هزار شدند و بر سرش ريختند و او بسزاي عمل خود رسيد.
مشي و مشيانه(=مهري و مهريانه=مهلي و مهليانه=حوا و آدم) هنگامي كه زندگي يافتند آتش روشن كردند و گوسپندي را كه هرمزد به انان داده بود ذبح كردند و آنگاه تكه اي از انرا درون آتش انداختند كه در ديدگاه ايشان عنصري بسيار مقدس بود و قطعه اي ديگر را بسوي آسمان افكندند. سگي كه همرا انان بود دويد و گوشت را ربود و خورد. و چه بسا كه يكي از دلايل تقدس سگ در نزد زرتشتيان همين باشد يعني تغذيه از (گوشت مقدس=گوشت گو+سپند). در گفتاري ديگر درباره ي مشي و مشيانه، آنها تكه اي از گوشت را در آتش و تكه اي را برسم سهم ايزدان در اتش ميافكنند و تكه ي ديگر را به سگ ميدهند. برين پايه مي توان فرض گرفت كه آتش و ايزدان و سگ هرسه از ديرباز سپندينه شمرده مي شده اند كه مشي و مشيانه هريك از سه تكه ي گوشت را به انها ميدهند. در همه ي داستانها و افسانه هايي كه درباره ي سگ گفته شده ، اين جانور مجموعه اي از نمادهاي پيچيده اما شفابخش، وفادار، و راهنمايي است كه (شكار و مرگ) را بنمايش ميگذارد و با (ليس زدن) قدرت پاكيزه سازي خود را آشكار مي سازد. گويي نگاهبان مرز ميان (خود آگاهي و ناخودآگاهي) است. ا. نه تنها درگذشتگان را بدنياي فرودين راهنمايي ميكند بلكه از دنياي ماوراع خبر داشته ، ميانجي دنيا و آخرت است و پيوندي اساطيري با ماوراع دارد.
در دين زرتشتي سگ با انسان هم رتبه است و احكام و ويژگيهايي كه به آن نسبت داده شده با ويژگيهاي انسانها برابري مي كند. گويي اين حيوان اميزه اي از جانوان و مردمان است . در (ونديداد) هشت ويژه گي به سگ نسبت داده شده كه هر ويژگي با يك طبقه از مردم برابرست: نخست-چون يك موبد ديم-چون يك سپاهي سيم-چون يك شبان چارم-چون يك نوكر پنجم-چون يك دزد ششم-چون يك شكارگر شبرو هفتم-چون يك روسپي هشتم-چون يك كودك.
سگ همانند يك موبد راضي ، بردبار و اندك خاهش و سالك است. همانند يك سپاهي و يك شبان، نگاهبان گله است و دشمن را ميراند. مانند يك نوكر خانه، خوراكش ناچيز است و فرمان صاحب خود را مي برد. مانند يك دزد و شكارگر شبرو، تاريكي را دوست ميدارد و چون خوراكي ببيند در مي ربايد و هوشيار است. چون يك روسپي خانه و خوراكش ناچيز بوده ، فرياد ميكند. مانند يك كودك پر خاب و نوازش خاه است. اگر كسي به سگ نگاهبان ده و گله خوراك بد بدهد همانند انست كه به صاحب خانه و خانسالار خوراك بد داده باشد. اگر كه به سگ ولگردي غذاي بد برساند همانند آنست كه به سالكي غذاي بد رسانده باشد.اگر به توله سگي خوراك بد بدهد همانند انست كه به كودكي خوراك بد رسانده باشد و چنين شخص يا اشخاصي سزاوار مجازاتند.
هركسي كه در دنيا از سگ نگاهداري كند و به آن غذا داده ، حيوان را نيازارد، اگرچه دوزخي باشد (زرين گوش) همان سگي كه در آغاز نگاهبان كالبد كيومرث بود و سپس نگاهبان چينود پل شد، آوايي سهمگين در مي دهد چنانكه ديوان از عذاب كردن ان روان دست بر ميدارند ؛ اما اگر كسي در دنيا سگ را ازار دهد ، زرين گوش اجازه گذر از پل چينوت را به او نمي دهد.
ايرانيان باستان برين باور بودند كه ؛ سگ با ياري خروس ارواح پليد و جادوگران را هنگام شب از زمين دور ميكند و سروش را ياري مي نمايد. دشمنِ اهريمن است و چون پارس مي كند درد و رنج و آزار و نافرماني را از بين ميبرد. در (بند هشن) آمده است: از آفريدگان مادي ، سگ ، نگاهبان و از ميان برنده ي دروج و درد است و با چشم همه ي ناپاكيها را از ميان ميبرد.
3- سَگديد( سگ- ديد) و رانش اهريمن از تن
در ديدگاه زرتشتيان باستان، زمانيكه جان از بدن خارج ميشد چون (نسوش) -كه ديويست كه بر اجساد دست مي يازد و آنرا پليد ميكند- بر وي هجوم مي برد، سگ آن جنازه را (مي ديد) و (نسوش) از آن رانده ميشد. در نوشته هاي كهن پهلوي تنها از ده سگ نامبرده شده كه برخي را امروزه از نژاد سگ نميشمارند: سگ گله، سگ شكاري، سگ آبي، توله، خارپشت و..الخ. ازين ميان سگ گله ، سگ خانه و سگ آبي و خارپشت از قداست ويژه اي برخوردار بوده و ميتوانند ديو جسد را بگريزانند. در متون اوستايي از سگ گله به (پَسوش هَعوروَ) نامبرده شده كه (پَسو) بمعناي جانور اهلي ست و (هعوروِ)يعني نگاهبان از مصدر (هر) بمعناي پاس داشتن . همچون واژه ي زينهار! =ازين پاسدار! . (سگ خانه) را نيز (ويش هعورو) يا (ويس هعورو) مي گفتند كه (ويس = ويش) بمعناي خانه است.
در عمل سگديد اگر سن سگ از چهار ماه كمتر باشد نميتواند عمل سگديد را انجام دهد. بنابر آنچه گفته شد سگهايي كه ميتوانند نسوش و ديو را از جسد برانند همان سگ گله، سگ شكاري، سگ خانه و توله يي ست كه بيش از چار ماه داشته باشد. سگ گله درين كار بر ديگر سگان برتري دارد.
رسم سگديد كردن مرده چنين بود كه سگ ( سگي نر،كمتر از چار ماه نداشته باشد،ترجيحن چار چشم باشد يعني بالاي هر چشمش لكه اي باشد، بدن زرد و دوگوش سپيد يا بدن سپيد و گوش زرد داشته باشد) را بر بالين مرده ميآوردند و جسد را به سگ نشان ميدادند . و شايد عقيده برآن بوده كه چون سگ كه دزد و گرگ و دشمن مادي را ميراند در راندن (دروج) و (نسوش)؛پليدي كه از سوي باختر كه جايگاه ديوان ست ميآيد و چون مگس خشمگين و زشت بر جسد مرده حمله ميكند؛ نيز تواناست. سودمندي آيين سگديد درينست كه سگ در (شناخت مرگ) تواناست و توانا به شناخت زنده گان از بيهوشان و مرده گانست.
هنگاميكه انساني از دنيا ميرفت ، در مراسمي جسدش را به (دادگاه و دخمه=برج خاموشان) ميبردند . آنگاه بدنش را با ادرار گاو(=گونر) ضدعفوني ميكردند و آنگاه با آب ميشستند و در آخر به لباس كتان سپيدي ميپوشاندند و كمربند مقدس را به او ميبستند. سپس دو تن در كنارش مي نشست و تا وقتي نفر سيم دعاي ويژه را بالاي سرش ميخاند، تماس خود را با او حفظ ميكردند و انگاه خيشان و ياران براي آخرين بار با او وداع مينمودند و ميبوسيدندش و ميرفتند و ديگر كسي نزد جسد نمي ماند. تنها دو نفر كه با پارچه ي سپيدي بنام (پيوند) بهم مرتبط بودند جسد را حمل ميكردند و روي صحن ميگذاشتند تا خورده شود. و در همه ي اين مراحل سگ نيز حضور مي يافت. آنگاه استخانها را در چاهي كه از آهك پر شده بود مي ريختند تا نابود شود.
البته اين رسم از زادگاه اصلي ايرانيان ؛ ايران-ويج كه سرزميني سرد و يخبندان و در بيشتر ماههاي سال سرد بود برخاسته است. جايي كه بدليل نبود جنگل و كوهستاني و يخين بودن مكانشان، مردگاه را روي كوههاي بلند و قله ها ميگذاشتند تا خوراك كركسها شده و ازبين بروند تا جلوي نفوذ و شيوع بيماري گرفته شود.
در (زادسپرم) آورده شده:
زرتشت از اهورا مزدا مي پرسد: آنكه بگذشت و بمرد و سگ و پرنده تن او را از هم متلاشي كرد و گرگ و كركس ببرد، چگونه دوباره بهم رسند؟
..اهورا مزدا گفت: اين آفريدگان را آنگاه كه نبودند توانستم آفريدن، و اكنون كه بودند اما متلاشي شدند دوباره ساختن آسانترست. زيرا مرا پنج انبار دارست: يكم-زمين؛ كه نگهدارنده ي گوشت و استخان و پي مردمست ديم-آب؛ كه نگاهدار خون است سيم-گياه ؛ كه نگهدار موي تن و سر است چارم-روشني؛ كه پذيرنده ي آتش است پنجم- باد؛ كه جان آفريدگان را هنگام فرشگرد(=رستاخيز) باز دهد.
با نگاه به انچه آمد اجراي آيين سگديد را ميتوان چنين بر شمرد كه 1- سگ زنده يا مرده بودن انسان را ميفهمد. 2- سگ ميتواند اهريمن را از تن دور كند. 3- سگ نماد محافظت و نگاهباني است پس ارواح پليد را از جسد دور ميكند. 4- بپاس وفاداري و خدمات ارزشمندش در اين آيين حضور دارد. 5- نماد نابود ساختن احساسات غير اخلاقي و سمبل اخلاق است. 6- نماد مادر، زمين است. 7- ...
براي دانسته هاي بيشتر نيز بخانيد اينها را:
1-اسطوره هاي ايراني؛ وستا كرتيس
2-ونديداد
3-روايات داراب هرمزديار
4-زادسپرم
5-ارداويراف نامه
6-بندهشن
7-فرهنگ اساطير؛جعفر ياحقي [از اينجا]