पृष्ठ n. pRshTha back [of the body].
پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۴۰۵
نامهای افغان، اَوَگان، اپَگان و پشتون به معنی مردم ناحیهٔ پشتی و دور دست هستند
अपाका ind. apAkA far
अपाक adj. apAka distant
अपाक adj. apAka coming from a distant place
अवगण adj. avagaNa separated from one's companions.
apa-gana: people in the back side.
نام هیتی ها و پایتخت آنها هاتوشا با اشعهٔ خورشید مرتبط می نمایند
دلایل لغوی و باستانشناسی:
हेति f. heti ray of the sun
Old English hat "hot, flaming"
و بی جهت نیست که پادشاهان هیتی خود را با لقب "خورشید من" می نامیده اند.
اشکال پرتو خورشید در فرهنگ باستانی هاتوشا (پایتخت امپراتوری هیتیها در آناتولی)، در قالب آثار معروفی به نام «قرصهای خورشیدی» (Sun Disks یا Güneş Kursu) شناخته میشوند. این نمادهای مفرغی که در اصل متعلق به تمدن پیش از هیتیها یعنی «هاتیها» بودند، دارای اشکال و ساختارهای هندسی ویژهای برای نشان دادن خورشید و پرتوهای آن هستند.
بر اساس یافتههای باستانشناسی، نمادها و پرتوهای خورشید در این آثار به ۴ شکل کلی تقسیم میشوند:
• شکل نیمدایرهای (Semi-circular): حلقهها یا صفحات نیمدایرهای که نمادی از طلوع یا غروب خورشید و کمان آسمان هستند.
• شکل لوزی (Diamond-shaped): در برخی از نسخهها، پرتوها یا بدنه اصلی خورشید به صورت خطوط لوزیشکل و متقاطع طراحی شدهاند که نمادی هندسی از تابش نور خورشید است.
• دایرهای همراه با شاخ گاو (Circular with bulls' horns): پرتوهای خورشید در درون یک دایره محصور شدهاند که روی دو شاخ بزرگ قرار گرفته است. شاخها در این فرهنگ نماد قدرت، باروری و خدای طوفان (تِشوب) بودند.
• اشکال پیچیده همراه با حیوانات و پرندگان: در این مدلها، پرتوهای خورشید به صورت برجستگیهای نوکتیز و مشبک در بالای دایره قرار دارند که نمادی از شکوفایی طبیعت و باروری است. پرندگان (نماد آزادی و روح) و گوزنها (نماد صلح) در میان این پرتوها دیده میشوند.
جزئیات طراحی پرتوها و نمادهای نجومی
• نوکهای تیز بالای قرص: لبههای دندانهدار و تیز در بخش بالایی این صفحات، بازتابدهنده پرتوهای مستقیم خورشید و همچنین نمادی از زایش و خلاقیت طبیعت هستند.
• آویزهای متحرک مفرغی: در بخش پایینی بسیاری از این صفحات، مهرهها یا زنگولههای مفرغی آویزان بودند که هنگام حرکت دادن صفحات در مراسمهای مذهبی، صدایی شبیه زنگ ایجاد میکردند تا ارواح خبیثه را دور کنند.
• قرص خورشید بالدار: علاوه بر این نمادهای مشبک، در نقشبرجستههای سنگی خودِ هاتوشا (مانند معبد یازیلیکایا)، خدای خورشید با یک خورشید بالدار در بالای سرش نمایش داده شده که پرتوهای آن به شکل بالهای گشوده (الهام گرفته از هنر مصر باستان) نماد حفاظت الهی و عدالت است.
پادشاهان هیتی پس از مرگشان در اولین روز پس از مرگش با آتش مقدس سوزانده میشدند. شرح نسبتاً کاملی از مراسم مرگ سلطنتی هیتیها (شالیش واشتایش) باقی ماندهاست که نشان میدهد خاکستر برای مدتی در یک گلدان نقره ای «هوپور» روی تختی در خانهای سنگی گذاشته میشد. دقیقاً نمیدانیم بعد از آن چه اتفاقی میافتاد زیرا سند آسیب دیدهاست. میدانیم که این مراسم چهارده روز به درازا میانجامید و سرانجام خاکستر در محلی که در آن سر اسبها و گاوها را میسوزاندند پراکنده میشد. هیتیها بنابراین آرامگاههای سلطنتی نداشتند. در روز سوم مراسم، پیرزنی ترازو را برداشته تمام طلا، نقره و سنگهای قیمتی شاهزاده یا ملکه را در یک تشت میگذاشت، اما دوغاب سفالی (بیارزش) را در تشت دیگر مینهاد. در پایان مراسم، او ترازو را میشکست و قطعات را به عنوان قربانی به سمت خدای خورشید نگه میداشت. ترازو در زمان قبل از پیدایش سکههای با وزن تضمینشده، نقش مهمی در پرداختها داشت. معنای دقیق این آیین مشخص نیست، اما گذرا بودن ثروت زمینی به وضوح از موضوعات آن است.
چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۴۰۵
کوروش در روایات ملی اوستا و شاهنامه همان ایرج فریدون اساطیر حماسی است
ایرج فریدون که نامش در معنی "نجیب دوست منش (=آریایی هخامنشی)" با نام آریا و ایران پیوند دارد هم می توانست به صورت اضافهٔ پدر و فرزندی (ایرج از خاندان "فریدون=هخامنش") و هم به شکل اضافهٔ صفت و موصوف به معنی "هخامنشی (دوست منش) نجیب" گرفته شود.
فریدون-ایرج تاریخ اساطیری ایران مانند کوروش تاریخی منابع یونانی لقب پدر ایرانیان را داشته اند.
موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی از ایرج تحت نام آرا (نجیب) یاد می کند که به دست ملکه شامیرام (منظور تومیریس ملکهٔ ماساگتها= آلانها) کشته میشود. ولی موسی خورنی ملکه تومیریس را با ملکهٔ آشوری معروف سمیرامیس در آمیخته و تحت نام و اسطورهٔ واحد یاد می کند.
نام و نشان سه پسر سلم و تور و ایرج اساطیری فریدون ایرانیان از اسطورهٔ سکایی پسران کولاکسائیس (پادشاه قبایل فراوان) گرفته شده است که پدر سئوروماتها دارندگان توتم مار، قوم سلم)، پدر ماساگتها (دارندگان توتم بزکوهی و گوزن، تورانیان، آلانها) و پدر دربیکان سکایی و پارسی (ایرانیان) به شمار می رفته است. دربیکان سکایی و پارسی (سکاییان بر هئومه) در هنگام نبرد کوروش با تومیریس ملکهٔ ماساگتها (آلانها) و داهه ها (سئوروماتها) که منجر به مرگ کوروش شد، در سپاه کوروش حضور داشته اند.
دلیل پسر فریدون (کوروش سوم) به شمار رفتن ایرج در روایات ملی ایران از آنجاست که کوروش اول (فریدون اول) پسری به نام آروکو (نجیب، ایرج) داشته است که به گروگان به نزد آشوربانیپال پادشاه آشور فرستاده شده بود.
در مورد مطابقت فریدون (دوست منش= هخامنشی) با کوروش نیز مطالب تاریخ ارمنستان موسی خورنی جالب است. او نام مخاصم مادی کوروش را آژدهاک یعنی ثروتمند آورده که مترادف نام آستیاگ آخرین پادشاه ماد است که توسط کوروش ساقط شده است. این صورت آژدهاک نام آستیاگ بسیار شبیه نام اژی دهاک (ماروَش) لقب مردوک خدای بابل و پادشاهان بابلی است. در شاهنامه آستياگ و پادشاهان بابل (اژی دهاک) تحت نام ضحّاک (خندان= آشّور معادل آشوری مردوک) یکی گردیده و از تازیان (سامیان) به حساب آمده است:
در روایات اساطیری شاهنامه نام و نشان آستیاگ (آژدهاک، ثروتمند) و شهر وی همدان با اژی دهاک (مردوک دارندهٔ سمبل مار افعی موشهوشو) و شهر او بابل بین النهرین در هم آمیخته است :
دژ هوخت کنگ شاهنامه شهر بابل باستان (بَوری اوستا):
به اروندرود، اندر آورد روی
چنان چون بود، شاه دیهیم جوی
اگر پهلوانی، ندانی زبان
به تازی تو اروند را، دجله خوان
چو آمد، به نزدیک اروندرود
فرستاد زی، رودبانان درود
........
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیامدش باک
هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک بر نشست
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
بر آن باد پایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیتالمقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژ هودخش خواندند
بتازی کنون خانهٔ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
بنا به کشفیات باستانشناسی دور شهر بابل باستان را حصار بلند و نیرومند کشیده و بیرون حصار، خندقی گرداگرد کنده و آب فرات را در آن رها کرده بودند. در ایران شهر مدور داراب قدیم با این روش ساخته شده بود.
نام شاهنامه ای دژ بابل باستانی، در اساس دژ هوخت کنگ (دارای خندق آب پیرامونی) در آن سوی اروندرود آمده است که توسط فریدون (کورش) فتح شده است. بی شک در اینجا منظور از بیت المقدس بابل (دروازهٔ خدا) است که در آن سوی رود دریا مانند (اروندرود، دجله) قرار داشته است:
स्व •svá(hva) (possessive)
खात n. khAta ditch
تصاویر موشهوشو، مار-پلنگ سمبل مردوک (خدای شهر بابل) در دروازهٔ شهر بابل (دروازه ایشتار) نقاشی شده بوده است. از این روی آنجا را به جای شهر خدا، دروازهٔ خدا خوانده اند. ایرانیان هم نام بابل را به نام موشهوشو، بَوری (منسوب به ببر [درنده]) می نامیده اند.
منابع عمده:
١- تاریخ هرودوت.
٢- ایران باستان، تألیف حسن پیرنیا.
٣- شاهنامهٔ فردوسی.
سهشنبه، آبان ۰۵، ۱۴۰۵
معنی نام ارمن و ارمنستان
نام قوم هایاسای ارمنستان کهن می تواند به معنی مردم محل آهن یا فلز باشد:
आयस n. Ayasa iron
Hayasa: Martirosyan derives it from Proto-Indo-European *h₂éyos (“metal”), thus "land abounding in metal". ولی خود نام آرمن نه مربوط به هایاسا (مردم محل فلز/آهن؛ هایک نیای اساطیری ارامنه) بلکه مربوط زوج نام آن، ازّی (نجیب، آرا و آرام اساطیری) به معنی مردم نجیب یا منرادف نام پایتخت آنها توشپا (وان) است: Azzi /Ezzi (good) in Hittitian ara- : suitable, good. in Hittitian در رابطه با معنی مردم محل آهن هایاسا گفتنی است نقش مهم ارمنستان در تاریخچهٔ کشف و توسعه فلز آهن شامل ابعاد زیر است: • منبع غنی سنگآهن: فلات ارمنستان به دلیل داشتن ذخایر عظیم و سطحی سنگآهن (مانند معادن تاریخی بزرگ نظیر هرازدان و سوارانتس) شرایط ایده آلی را برای انسانهای باستان فراهم کرد تا بتوانند بدون نیاز به حفر چاههای عمیق، به این فلز دسترسی پیدا کنند. • روایتهای تاریخی یونان باستان: آشیل (Aeschylus)، نمایشنامهنویس نامدار یونان باستان، در آثار خود صراحتاً ارمنستان را محل پیدایش و زادگاه آهن نامیده است. همچنین ارسطو در نوشتههای خود به کیفیت بالای آهن ارمنستان اشاره کرده و میگوید آهن این منطقه زنگ نمیزند. • سایت باستانی متسامور (Metsamor): یکی از کلیدیترین شواهد باستانشناسی عصر آهن در ارمنستان، مجتمع متسامور است. کاوشها در این منطقه نشان داده که یک مرکز متالورژی و ذوب فلزات بسیار پیشرفته از اواخر عصر برنز و اوایل عصر آهن در این ناحیه وجود داشته که کارگاههای ذوب سنگآهن و فرآوری آن را در خود جای داده بود. • اختراع دمهای آهنگری: دانشمندان معتقدند فلات ارمنستان در هزاره دوم پیش از میلاد محل اختراع دمهای هوای مخصوص کورهها بود. این اختراع کلیدی اجازه داد دمای کوره به حد لازم برای ذوب و احیای سنگآهن برسد و عملاً بشر را از عصر مفرغ (برنز) وارد عصر آهن کند. اقوام هایاسا و ازّی اتحادیه قبیلهای و پادشاهی باستانی در عصر برنز است که در هزاره دوم پیش از میلاد (حدود قرن ۱۵ تا ۱۲ قبل از میلاد) در ارتفاعات ارمنستان و بخشهای شرقی آناتولی (حوضه فرات علیا و نزدیکی دریاچه وان) قرار داشت. تاریخچهٔ هایاسا و ازّی این کنفدراسیون از ادغام دو منطقه یا قبیله به نامهای هایاسا (در شمال و حوضه رود چوروق) و ازّی (در جنوب و شمال فرات) شکل گرفته بود. وقایع مهم تاریخ هایاسا-ازّی عبارتند از: رابطه با امپراتوری هِتی: این قلمرو همسایه شرقی امپراتوری قدرتمند هتی (Hittites) بود. منابع خط میخی هتیها سرشار از گزارشهایی درباره روابط پرفراز و نشیب با هایاسا-ازّی است؛ روابطی که بین جنگهای خونین، غارت پایتخت هتیها (خاتوشا) توسط هایاسا، و معاهدات صلح و تبدیل شدن هایاسا به ایالت تحتالحمایه (واسال) در نوسان بود. خاستگاه و ریشهٔ ارمنیان: بسیاری از زبانشناسان و مورخان (بهویژه تاریخنگاران ارمنی) نام «هایاسا» را با نام بومی کشور ارمنستان یعنی «هایاستان» (Hayastan) و نام خود مردم ارمنی «های» (Hay) مرتبط میدانند. پسوند «سا» در زبان هتی به معنای «سرزمین» است، بنابراین هایاسا به معنای «سرزمینِ های» تعبیر میشود. از این رو، این اتحادیه به عنوان یکی از نخستین ساختارهای سیاسی پروتو-ارمنی (نیا-ارمنی) شناخته میشود. فروپاشی: این اتحادیه سرانجام در حدود سال ۱۲۰۰ پیش از میلاد و همزمان با «فروپاشی عصر برنز» (که امپراتوری هتی را نیز نابود کرد) از بین رفت. مردمان این منطقه بعدها با قبایل دیگر ترکیب شدند و پادشاهیهای بعدی منطقه مانند اورارتو (سرزمین رودخانه ها) و نائیری (سرزمین رودخانه ها) را شکل دادند. در زبانهای ایرانی نامهای آرارات و ماسیس و حارث (هاریس) مربوط به کوه بزرگ آرارات که ارامنه کوه آزاد نامیده اند به معانی کوه آزاد (هرَ-رات)، کوه بسیار نیرومند و کوه نیرومند (هَریس) به نظر می رسند. اما نام آرارات در ارتباط لغوی توراتی با نام اورارتو (آلارود، سرزمین رودخانه ها) برگرفته اور-اَرارو-ات-و اکدی به معنی سرزمین رودخانه ها به نظر می رسد. چنانکه اشاره رفت نام ارمن همچنین می تواند مترادف با نام توشپا (وان، محل استقرار لذت و آرامش) پایتخت اورارتو بوده و از آن اخذ شده باشد: आरमण n. AramaNa resting-place आरमण n. AramaNa pleasure आरमण n. AramaNa pause आरमण n. AramaNa enjoyment आरमण n. AramaNa delight तोष m. tosha pleasure तोष m. tosha delight पायु m. pAyu protector पायु m. pAyu guard वनस् n. van[as] desire, love هيئت نیمه اکدی و نیمه مادی اوراشتو نام اورارتو به معنی سرزمین هشت ایالتی است: چون شلمنسر یکم از اورارتو به عنوان یک منطقهٔ جغرافیایی یاد کرده نه یک پادشاهی»؛ و هشت سرزمین را درون اورارتو نام میبرد. شکل نیمه اکدی و نیمه هتی اورواتری نام اورارتو هم به معنی سرزمین آبها است.
شنبه، آبان ۰۲، ۱۴۰۵
معانی کازاک و قزاق (قاسا در منابع کهن چینی)
واژهٔ کازاک می تواند مترادف واژهٔ یونانی اسکیث (دارندهٔ جام) باشد. چون هرودوت نام اسکیتان را با اسکیث یونانی پیوند داده و اینها نام مردمان نواحیی هستند که در سابق اسکیتان (سکاها) در آنجاها می زیسته اند:
काचक m. kAchaka glass
به نظر می رسد نام ولایت سقسین که اغلب همراه با ولایت بلغار (بلغارهای غازان) نام برده شده، برگرفته از واژهٔ سکیث (اسکیث، اسکلاو، صقلاب، دارندهٔ جام، ملت ُ"افراسیاب=مادیای اسکیتی") بوده باشد.
احتمال زیاد دارد که هر دو نام کازاک و کوزاک جداگانه برای این مردم مصطلح بوده است:
چون همچنین معنی دارندهٔ توتم بزکوهی (سکا، تور) برای کوزاک اسلاوی (به معنی بزکوهی، قوچاق ترکی) و معنی دارندهٔ توتم غاز (مطابق خبر ابن فضلان) برای قزاق بسیار محتمل است.
سقسین (سرزمین سکیثان) در لغت نامهٔ دهخدا:
سقسین. [س َ] (اِخ) نام ولایتی است از ترکستان و بعضی سقتین خوانده اند (به سکون قاف و تای قرشت). (رشیدی). نام ولایتی است غیرمعلوم. (برهان). بر طرف شرق این دریا خوارزم و سقسین و بلغار است . (نزهة القلوب چ لندن ص 239). در ساحل شرقی بحرخزر (ترکستان) که به قول یاقوت «منقشلاق» بین خوارزم واین شهر واقع بود. (فرهنگ فارسی معین):
طرفداران ز سقسین تا سمرقند
به نوبتگاه درگاهش کمربند.
نظامی.
و از جانب سقسین و بلغار چون باتو بنفس خود نیامد. (جهانگشای جوینی).
گویند که در سقسین ترکی دو کمان دارد
گرزین دو یکی گم شد ما را چه زیان دارد.
مولوی.
نام قزاق (غاز-پسوند نسبت اک) از زبان سکاییان هندوایرانی (اسکیثان) به یادگار مانده است:
واژهٔ «غاز» در زبان فارسی یک واژهٔ اصیل با ریشهای کهن است که به ریشهٔ نیاهندواروپایی *ǵʰh₂éns (یا به صورت سادهتر*ghans-) بازمیگردد. زبانشناسان معتقدند این ریشه در اصل یک نامآوا (Onomatopoeia) بوده و از صدای فریاد یا بانگ این پرنده الگوبرداری شده است.
سیر تحول و خویشاوندان واژۀ غاز در شاخههای مختلف هندواروپایی به شرح زیر است:
۱. شاخهٔ زبانهای ایرانی
برخلاف این تصور اشتباه که «غاز» یا «قاز» واژهای ترکی است، این کلمه پیش از ورود زبانهای ترکی به ایران در متون اوستایی و پهلوی ثبت شده بود:
• اوستایی: gāsu- یا zāō
• پهلوی (پارسی میانه): gās یا gāz
•فارسی نو: غاز
۲. شاخهٔ زبانهای ژرمنی
این ریشه در نیاژرمنی به صورت *gans- درآمد و سپس به زبانهای امروزی این شاخه ارث رسید:
• انگلیسی: goose (جمع آن geese دچار دگرگونی آوایی شده است)
• آلمانی و هلندی: Gans
• سوئدی: gås
۳. سایر شاخههای هندواروپایی
• سنسکریت (هندوآریایی): haṃsá (हंस)
• لاتین (ایتالیک): ānser (که حرف h اولیه آن در طول زمان حذف شد)
• یونانی باستان: khēn (χήν)
• روسی (اسلاوی): gus (гусь)
• لیتوانیایی (بالتیک): žąsis
بنابراین، واژههای غاز فارسی، Goose انگلیسی، Gans آلمانی و haṃsa سنسکریت همگی همریشه و فرزندان یک واژهٔ واحد در زبان نیاهندواروپایی هستند.
نقش نبرد توتم گوزن-مَرد ماساگتها (آلانهای اسکیثی-سئوروماتی) با توتم غاز قاساها (قزاقها)
منابع عمده:
١- سفرنامهٔ ابن فضلان، ترجمهٔ سید ابوالفضل طباطبایی.
٢- لغت نامهٔ دهخدا.
٣- سایت تاریخ ما.
۴- تاریخ هرودوت.
۵- هوش مصنوعی.
جمعه، آبان ۰۱، ۱۴۰۵
معانی محتمل کازاک و قزاق (قاسا در منابع کهن چینی)
واژهٔ کازاک می تواند مترادف واژهٔ یونانی اسکیث (دارندهٔ جام) باشد. چون هرودوت نام اسکیتان را با اسکیث پیوند داده و اینها نام مردمان نواحیی هستند که در سابق اسکیتان (سکاها) در آنجاها می زیسته اند:
काचक m. kAchaka glass
به نظر می رسد نام ولایت سقسین که اغلب همراه با ولایت بلغار (بلغارهای غازان) نام برده شده، برگرفته از واژهٔ سکیث (اسکیث، اسکلاو، صقلاب، ملت جام) بوده باشد.
احتمال زیاد دارد که هر دو نام کازاک و کوزاک جداگانه برای این مردم مصطلح بوده است:
چون همچنین معنی دارندهٔ توتم بزکوهی (سکا، تور) برای کوزاک اسلاوی (به معنی بزکوهی، قوچاق ترکی) و معنی دارندهٔ توتم غاز (مطابق خبر ابن فضلان) برای قزاق محتمل است.
نقش نبرد توتم گوزن-مَرد ماساگتها (آلانها) و توتم غاز قزاقها
دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۴۰۵
مطابقت الله و کعبهٔ مسلمین با اِلیل و اِکور/اِ-اِنگورای بابلیان
به نظر می رسد عواطف و علاقمندی محمد به نام خدای کهن الله از نام پدر جوانمرگش عبدالله سرچشمه گرفته است و تبلیغ این خدا (اِل، الله) به واسطهٔ مقبولیت او نزد یهودیان و مسيحيان و حنفا تبدیل به آمال محمد شده بود.
نام اِلیل (“اِل-ئیل“) «ایزد روح و باد و آسمان» را که نام اکدی اِنلیل است می توان به معنی خدای خدایان دانست و خود شکل انلیل را در سومری به معنی خدای روح [و باد] گرفته اند و این معنی الله (خدای پنهان) هم هست که نظیر الیل حرف لام در نامش مکرر است. در سنت اوگاریتی اِل را -که با الله مقایسه میشود- با اِلیل (انلیل) یکی می دانسته اند. اِلیل نظیر اِل، پدر و خدای خدایان (اِل-ئیلاه، الله اکبر) به شمار می رفته است:
مکتب نحوی بصره با رد ارتباط مستقیم بین دو کلمۀ اله (اِل) و الله، ساخت «الله» را بیواسطه و آنی (مرتجل) یا به شکل «لاه» از ریشه «ل-ی-ه» میداند که حرف تعریف «اَل» یا واژۀ «اِل» (اله، خدا) به آن چسبیده است. «لاه» به معنی «پنهان بودن» یا «برفراز رفتن و علو یافتن» است. پس «الله» به معنی خدایی است که از دید بندگان پنهان میماند یا والا و متعالی است.
در مجموع معانی خدای پنهان و به دید نیاینده و خدای بزرگتر نام و نشان الله و مکرر بودن حرف لام در نام وی، دارای معبد واسط بین زمین و آسمان او، وی را با اِلیل اکدیان و انلیل سومریان مطابق می گرداند.
اِلیل (اِنلیل) یکی از برترین و قدرتمندترین خدایان در اساطیر سومری، اکدی، بابلی و آشوری بود. او به عنوان خدای باد، هوا، زمین و توفان شناخته میشد و برای قرنها به عنوان شاه خدایان و فرمانروای مطلق جهان بر روی زمین پرستش میشد.
جایگاه و نقش اِلیل در میان خدایان
• فرمانروای کیهان: در سهگانه بزرگ خدایان باستان، آنو (خدای آسمان)، اِلیل (خدای زمین و هوا) و اِنکی (خدای آبها و حکمت و زمین) قرار داشتند. اِلیل عملاً قدرت اجرایی و فرمانروایی بر روی زمین را در دست داشت.
• صاحب لوح تقدیر: بر اساس اسطورهها، اِلیل صاحب «لوح تقدیر» (Tablet of Destinies) بود؛ لوحی که سرنوشت جهان و انسانها روی آن نوشته شده بود و به او قدرت مطلق میداد.
• مرکز پرستش: شهر باستانی نیپور (Nippur) مرکز اصلی ستایش اِلیل بود. معبد بزرگ او در این شهر «اِِ-کور» (E-kur) به معنای «خانهٔ تجمع/معبد یا خانهٔ کوه مانند» نام داشت.
ویژگیها و اسطورههای معروف
• خدای خشمگین و توفان: برخلاف انکی که دوستدار انسانها بود، الیل اغلب به عنوان خدایی سختگیر و خشمگین تصویر میشد. در داستان معروف توفان بزرگ (نوح بابلی/اتناپیشتیم)، این الیل بود که از سروصدای انسانها به ستوه آمد و تصمیم گرفت با فرستادن توفانی بزرگ، نسل بشر را نابود کند.
• جداساز آسمان و زمین: در اساطیر آفرینش، او کسی است که آسمان (پدرش، آنو) را از زمین (مادرش، کی) جدا کرد تا فضا برای زندگی و رشد باز شود.
تغییر نام و جایگاه در بابل در دورهٔ بابلی
با به قدرت رسیدن امپراتوری بابل، خدای محلی بابل یعنی مردوک (Marduk) جایگاه الیل را به عنوان شاه خدایان گرفت. بابلیها بسیاری از صفات، قدرتها و حتی عنوان «بِل» (به معنای سرور/ارباب) را که متعلق به اِلیل بود، به مردوک منتقل کردند.
کعبه معادل اکور بابلیها (معبد اِلیل) و اِ-اِنگورا (معبد انکی/ائا) بوده است:
مکورابه (مکه) مترادف اِکورّو اکدیان به معنی معبد (خانهٔ تجمع) بوده است:
ēkurru [É.KUR:, É.KUR.RA]
[Religion]
temple, chapel
ارتباط آشکاری میان زیگوراتها و «اکورها» (معبد-ها) وجود دارد. اکورها در اسطورهشناسی بینالنهرین و دین آشوری-بابلی نقش ویژهای ایفا میکنند و با خدایانی همچون آنو، اِلیل، انکی و نینهورساگ مرتبط هستند. در «سرود برای اِلیل»، «اکور» (Ekur) پیوند نزدیکی با اِلیل دارد؛ در حالی که در داستان «انلیل/اِلیل و نینلیل»، این مکان اقامتگاه «آنوناکی ها» است، جایی که اِلیل از آن تبعید میشود. ماجرای سقوط اِکور در متن «سوگنامهای برای اور» شرح داده شده است. در اسطورهشناسی، اِکور مرکز زمین و نقطهای دانسته میشد که در آن آسمان و زمین به هم میپیوندند. این مکان با نام «دورآنکی» ("پیوند میان آسمان و زمین") نیز شناخته میشود و یکی از سازههای آن «کیاور» (Kiur) — به معنای «جایگاه بزرگ» — نام دارد. پیوتر میخالوفسکی پیشنهاد کرده است که «انامتیلا» (Enamtila) نیز بخشی از اِکور بوده است. سرودی خطاب به «نانا» (خدای ماه)، پیوند نزدیک میان معابد، خانهها و کوهها را به تصویر میکشد: «ای نانا، در خانهٔ بلندت، در آن خانهٔ محبوبت، خواهم آمد تا ساکن شوم؛ آن بالا، در کوهسارت که معطر به بوی چوب سدر است.».
بر اساس «کتیبهٔ تومال»، نخستین پادشاهی که معبدی برای الیل بنا کرد، «انمباراگسی» — پیشینی گیلگمش — بود که در حدود سال ۲۵۰۰ پیش از میلاد میزیست. اکور معمولاً با معبدی در شهر نیپور مرتبط دانسته میشود که در دوران امپراتوری اکد، توسط «نارامسین» و «شار-کالی-شاری» بازسازی شد. همچنین، این نام در دورههای بعدی برای معبد «آشور» نیز به کار رفته است؛ معبدی که توسط «شلمنسر یکم» بازسازی شد. این واژه میتواند به نیایشگاه اِلیل (انلیل) در معبد «نینایما» (Ninimma) در شهر نیپور نیز اشاره داشته باشد. در «کتیبه گاداس» نیز از آن به عنوان معبدی برای انلیل یاد شده که «بیرون از بابل» ساخته شده است؛ که احتمالاً به «انامتیلا» در غرب بابل اشاره دارد. این واژه در عبارات سومری متعددی به کار رفته است، از جمله: «اکور-ایگی-گال» (e-kur-igi-gal) به معنای خانهٔ تجمع، معبدی که دارای بینایی است»؛ اکور-ایگی-بار-را» "(e-kur-igi-bar-ra) به معنای خانهٔ تجمع، معبدی که میبیند»؛ و "اکور-ماه» (e-kur-mah) به معنای «خانهٔ تجمع، معبد باشکوه». معبد نینازو، ای-کور-مه-سیکل؛ «خانهٔ تجمع، معبد مس پاک (قوانین یا داوری)» - پناهگاه ایشتار، اِ-کور-نام-تی-لا؛ «خانهٔ تجمع، معبد زندگی»، اِ-کور-نی-زو؛ «خانهٔ تجمع، معبد ترسناک» - پناهگاه نینلیل در هورساگ-کالا-ما (احتمالاً نام بعدی اِ-هورساگ-کالام-ما) و غیره.
اِکور به عنوان مکانی برای داوری و مکانی که قوانین الهی الیل از آنجا صادر میشود، دیده میشد. اخلاق و ارزشهای اخلاقی این مکان در اسطورهها ستایش شده است، که ساموئل نوح کرامر پیشنهاد میکند که آن را به اخلاقیترین مکان در کل خاور نزدیک باستان تبدیل میکرد. آیینهای آن نیز به این صورت توصیف میشوند: «ضیافتها و جشنها از طلوع تا غروب خورشید برگزار میشوند» با «جشنهایی که سرشار از شیر و خامه هستند، طرحهای جذاب و پر از شادی». کاهنان جشنهای اِکور به این صورت توصیف میشوند که اِن به عنوان کاهن اعظم، لاگار به عنوان دستیار او، موئس به عنوان رهبر اوراد و دعاها، و گودآ به عنوان کاهن مسئول تزئینات. قربانیها و پیشکشهای غذایی توسط پادشاه آورده میشد که به عنوان «چوپان وفادار» یا «کشاورز شریف» توصیف میشدند.
مطابقت کعبه با E-engura معبد انکی/ائا
واژه E-engura یا É-engur-ra در اساطیر سومری به معنای «خانهٔ آبهای زیرزمینی» یا «خانهٔ آبهای شیرین» است.
این اصطلاح از دو بخش زبان سومری تشکیل شده است:
• É: به معنی خانه یا معبد
• Engur (یا Engurra):
به معنی آبهای ژرف، آبهای شیرین زیرزمینی یا همان مفهوم آپسو است.
جایگاه تاریخی و اساطیری اِ-اِنگورا و مطابقت آن با کعبه و چاه زمزم
در تمدن بینالنهرین باستان، E-engura نام معبد یا اقامتگاه کیهانی انکی (Enki) (خدای حکمت، آفرینش و آبهای شیرین) در شهر باستانی اریدو بود. بر اساس متون کهن سومری، این بنا مستقیماً بر روی آبهای شیرین زیرزمینی ساخته شده بود و نمادی از منشأ حیات و دانش به شمار میرفت.
متقابلاً چاه زمزم در فاصلهٔ حدود ۲۱ متری (در سمت شرق یا جنوبشرقی) کعبه و در محوطه مسجدالحرام قرار دارد. بنابراین کعبه که در جای گود و نزدیک چاه پر آب زمزم قرار گرفته در اساس نه معبد الیل یعنی اِ-کور (معبد واقع در بلندی) بلکه معبد اِئا/انکی (ابراهیم) یعنی اِ-اِنگورا (معبد آب زیر زمینی) به شمار می رفته است.
گرچه تلفظ اِ-کور به اِ-اِنگورا شبیه است، می توانستند با هم مشتبه شوند.
معنی نامهای مکّه و کعبه
نظر به نام مکورابه (مرکز و مقّر خدا) که بطلمیوس برای مکّه (محل تجمع) آورده، نام کعبه را میشود به صورت واژهٔ لوکس بابلی کاپّو-ئه (خانهٔ خدا و بتکده) بر گرفته از زبان اکدی شمرد. این واژهٔ مرکب اکدی در عربی با توجه به ظاهر آن به معنی خانهٔ مکعبی شکل گرفته شده است:
kappu (2) [PA : ] (n.; OB,MB)
1) god, statue
در این باب گفته شده است: "جغرافیای قرن دوم کلودیوس بطلمیوس نام مکورابا (هیِرا پولیس خبر آمیانوس مارسلینوس به معنی شهر مقدس، حج البیت خبر اپیفانیوس) را در غرب شبه جزیره عربستان قرار داده است. در مطالعات مستشرقان اجماع وجود دارد که مکورابا مکه است، و تا حدی کمتر این نام از یک کلمهٔ باستانی عربستان جنوبی برای "معبد" گرفته شده است. این مقاله شناسایی Macoraba به عنوان مکه را به ساموئل بوچارت در سال 1646 ردیابی می کند و تفسیرهای در حال تغییر Macoraba از آن زمان را ارزیابی می کند. نتیجه میگیرد که هیچ اشتقاق رضایتبخشی برای توضیح تفاوت بین نامهای مکه و مکورابا پیشنهاد نشده است، و استدلال میکند که اکنون باید اجماع را کنار گذاشت یا با جدیت بیشتری از آن دفاع کرد."
منابع عمده:
1- Kramer 1983, pp. 115–121.
2- Stone, Adam. "Enlil/Ellil (god)". Ancient Mesopotamian Gods and Goddesses. Oracc and the UK Higher Education Academy. Retrieved 20 December 2020.
3- Wang, Xianhua. The Metamorphosis of Enlil in Early Mesopotamia. pp.
4–22. Retrieved 20 December 2020.
5- Akkadian dictionary.
نام شهرزاد قصه گوی هزار و یک شب از همای چهرزاد گرفته شده است
شهرزاد داستان پرداز که فداکاری کرده و جان خود و زنان حرمسرا را از خطر مرگ نجات می دهد و شهریار بهمن را متعادل می گرداند، از چهار لحاظ مطابق همای چهرزاد است:
فردوسی هما دختر بهمن (اردشیر بهمن، شهریار هزار و یک شب) را شهرزاد می خواند:
یکی دختری بود نامش همای
هنرمند و با دانش و پاک رای
همی خواندندی ورا شهرزاد
زگیتی به دیدار او بود شاد
١- در رابطه با شهریار بهمن (خشیارشا و پسرش اردشیر بهمن) هستند.
٢- نام شهرزاد مطابق لقب چهرزاد (نجیب زادهٔ) همای است.
٣- نام همای در سنسکریت به معنی قربانی است و شهرزاد در مقام قربانی به حرمسرای بهمن راه می یابد:
होम homa m. sacrifice
۴- نام ملکهٔ بابلی کسمارتیدن (ملکهٔ زیبای برتر) دربار اردشیر بهمن، مادر داراب (داریوش دوم) به اوستایی به ظاهر به معنی "به هنگامهٔ مرگ راه حل پیدا کننده" (کوث-مَرت-ایتین) یعنی ویژگی شهرزاد قصه گوی است.
چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۴۰۵
The meaning of Britain (Pritani)
The names Britain and Pritani mean "Land of the beautiful Goddess":
The Celtic goddess Brigantia can mean the nice goddess, therefore, it was synonymous with Pritan[d]ia.
In Scottish Gaelic (Gàidhlig)
• Brèagha[n]– Nice / sweet / lovely
dea (thea): goddess
Pretanī (Britain, the land of pretty goddess, Brigantia)
pretty (adj.)
Middle English pratie "cunning, crafty, clever" (c. 1300 as a surname), from Old English prættig (West Saxon), pretti (Kentish), *prettig (Mercian) "cunning, skillful, artful, wily, astute," from prætt, *prett "a trick, wile, craft," from Proto-Germanic *pratt- (source also of Old Norse prettr "a trick," prettugr "tricky;" Frisian pret, Middle Dutch perte, Dutch pret "trick, joke," Dutch prettig "sportive, funny," Flemish pertig "brisk, clever"), a word of unknown origin.
philologist Hervás y Panduro proposed their link to the Celtic languages, in which the root *tan or *taín means department or region. "In Irish, tan (genitive, tain) expresses the idea of country, territory."
Goddess Brittania (Brigantia):
Celtic goddess: A pre-Christian goddess in Gallo-Roman and Romano-British culture, whose name means “The Exalted One” or “The Nice One,” derived from the Celtic root *brigantī. She is associated with power, victory, war, and healing, and was often likened to Roman goddesses such as Minerva and Victoria. She is considered closely related to the Irish goddess—and later saint—Brigid (Brigit, Bríd, Brit).
Goddess Britannia first appeared on Roman coins during the reign of Emperor Hadrian around AD 119.
سهشنبه، مهر ۲۱، ۱۴۰۵
معنی نام های کهن آبادان
خاراکُس به یونانی به معنی محل نگهبانی شده توسط حصار است. نام آیفاتان (آوی-پاتان، محل حفاظت شده توسط آب) در خبر مارسیان مورخ رومی قرن چهارم میلادی نیز به همین معنی است:
आवयास् m. AvayA[s] water
pAtAn: guard by
خود واژه های فارسی آباد و آبادان به معنی محل تولید به نظر می رسند:
आपादन n. ApAdana producing
چون واژهٔ اوهن پارسی باستان به معنی روستا نیز به معنی محل تولید است:
आवह adj. Avaha producing
نام فارسی روستا نیز در این رابطه است:
واژهٔ پهلوی روستاک مرکب از رُست (از مصدر رُستن، روئیدن) و پسوند صفت فاعلی آک به نظر می رسد یعنی محلی که مربوط به رویانندگی (کشاورزی) است.
بر این اساس خود واژهٔ دِه نیز به معنی محل تولید (داه اوستایی) درک میشده است.
اتیمولوژی پهلوان
پهلوان ترکیب پهله (بهله، بَله) و پسوند دارندگی وان به نظر می رسد:
बल n. m. bala strength
बल n. bala force
बलवान् adj. balavAn strong
شنبه، مهر ۱۸، ۱۴۰۵
مأخذ اوستایی واژه های تیره و تبار
واژهٔ اوستایی تئیره (خویشاوندان نزدیک، فامیل) علی القاعده می تواند به تیره و تبار (توار، نظیر تبدیل جزو به جزء به هم و تبدیل "و" به "ب" مثل آو= آب) مبدل شده باشد.
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۴۰۵
ارتباط نام الیل و الله و یهوه و وارونا و نام و نشان هُبل و خواهران هُبل
نامهای الیل/انلیل و الله و یهوه و وارونا (سرّی) مرتبط به نظر می رسند:
یهوه «منم که منم » یا «هستم آنکه هستم» معنی میدهد (گرچه یهوه همچنین در آغاز نام ایزد ماه بوده است) و احتمال زیاد دارد که «یاهو» (ای آن که او [خدا]) مخفف یهوه باشد. (قاموس کتاب مقدس). نام او برای اهمیت فراوان دادن به وی به اشاره و ایهام یاد میشده است که این مفهوم آن، او را به الله و اِلیل می پیوندد:
معنی نام اکدی اِللیل «ایزد روح و آسمان» که نام انلیل است و خود شکل انلیل را در سومری به معنی خدای روح گرفته اند و این معنی الله (خدای پنهان) هم هست: مکتب نحوی بصره با رد ارتباط مستقیم بین دو کلمۀ اله (اِل) و الله، ساخت «الله» را بیواسطه و آنی (مرتجل) یا به شکل «لاه» از ریشه «ل-ی-ه» میداند که حرف تعریف «اَل» یا واژۀ «اِل» (اله، خدا) به آن چسبیده است. «لاه» به معنی «پنهان بودن» یا «برفراز رفتن و علو یافتن» است. پس «الله» به معنی خدایی است که از دید بندگان پنهان میماند یا والا و متعالی است.
نام و نشان فرزندان انلیل (الیل):
در اساطیر بینالنهرین باستان (سومری، اکدی و بابلی)، انلیل (Enlil) یکی از بزرگترین و قدرتمندترین خدایان، ایزد باد، هوا، طوفان و زمین و همسر ایزدبانو نینلیل (Ninlil) بود.
فرزندان مشهور انلیل که در متون اسطورهای از آنها نام برده شده است عبارتند از:
• نانّا / سین (Nanna / Sin): ایزد ماه و یکی از مهمترین فرزندان او و نینلیل.
• نینورتا (Ninurta): ایزد جنگ، کشاورزی و پیروزی (که در برخی روایتها حاصل پیوند او با نینلیل یا نینهورساگ است).
• نرگال / مسلامتااَ (Nergal / Meslamtaea): ایزد مرگ، بیماری و جهان زیرین.
• نینازو (Ninazu): ایزد شفا و جهان زیرین.
• انبیلولو (Enbilulu): ایزد رودخانهها، کانالها و آبیاری.
• ایشکور / آداد (Ishkur / Adad): ایزد طوفان و باران (در برخی سنّتها پسر انلیل یا آنو).
• پابیلساگ (Pabilsag): ایزدی:= مرتبط با مرزها و قلمروهای قبیلهای.
• نوسکو (Nusku): ایزد آتش و وزیرِ دربار انلیل.
ولی برخی نام و نشان الله را به سهو نه با الیل بلکه با هُبل (هرمس) سنجيده و به سهو او را خدای ماه انگاشته اند:
مطابقت هُبل و خواهرانش (لات، منات و عزّی) با "بعل و دخترانش" و "هرمس و خواهرانش"
در مورد بت هُبل ("او که بعل= خدای مالکیت، هرمس است") گفته شده است:
حدود ۶۰ تا ۶۵ سال قبل از تولد محمد، عمروبن لوحَی رئیس قبیله خزاعه که مکه را در دست داشتند به اتفاق رؤسای قبایل دیگر اطراف مکه به نبطیه و موآب (اردن) رفتند و از آنجا از روی مدل شبه هلنیستی خدای "ذوالشراء (صاحب خرید و فروش) و دخترانش"، "هُبل و خواهران" را به مکه آوردند. تئولوژی "هبل و خواهران" را در عوض "ذوالشراء و دختران" به صورت "هبل و خواهران همگی فرزندان الله" تنظیم کردند.
بُت هُبَل مهمترین و بزرگترین بُتی بود که اعراب در دوران جاهلیت قبل از اسلام در کعبه قرار داده و آن را میپرستیدند و به آن «بت اعظم» میگفتند.
در زمان پیش از اسلام دو قبیله از عرب یعنی بنی کنانه و قریش هبل را پرستش میكردند. هُبل، بت قریش و بزرگترین بت کعبه بود. آن را به صورت انسان تراشیده بودند. جنس آن از عقیق سرخ بود. دست راستش شکسته شده بود و دستی از طلا برایش ساخته بودند.
آن را «هبل خزیمه» میگفتند. «خزیمة بن مدرکة» کسی بود که این بت را در کعبه نصب کرد. هبل در درون كعبه مورد پرستش قرار میگرفت.
ازلام معروف قریش، یعنی تیرهایی که بر آن فعلهای امر و نهی نوشته شده بود، در برابر این بت قرار داشت و پاکی نژاد نوزادان، نکاح، تجارت، سفر، جنگ و نزاع را از او اجازه میگرفتند.
برخی نیز بر این اعتقادند که او با «بعل» عبریان یکی است (گر چه هُبل در اساس نام سامی هرمس یونانیان است) و آن را خدای نعمت، فروانی و زراعت میشناسند.
بُت هبل در هنگام فتح مکه توسط پیامبر اسلام ، همراه با سایر بتها منهدم و نابود شد.
دختران بعل:
در اساطیر و متون کهن کنعانی و اوگاریتی، دختران بعل (ایزد طوفان و باروری) سه ایزدبانو هستند که در «چرخهٔ بعل» (Baal Cycle) از آنها یاد شده است:
سه دختر بعل
• پیدرائی (Pidray):
• به معنای احتمالی «درخشان» یا مرتبط با پدیدههای جوی.
• طلّایی (Tallay):
• به معنای «شبنم» یا «نمنم باران» که مستقیماً با قطرات شبنم و بارانهای سبک کشاورزی پیوند دارد.
• أرسای (Arsay):
• به معنای «زمینی» یا مرتبط با خاک و گسترههای زیرزمینی.
ولی معنی نامهای سه خواهر هُبل نه با دختران بعل بلکه با نام موئیراها، دختران زئوس (بعل) و خواهران هرمس (هُبل) مطابقت دارند:
مطابقت خواهران لات و منات و عزّی با الهه های سهم و تقدیر یونانیان (موئیراها)
خواهران موئیرا (سهم و تقدیر) یعنی کلوثو (ریسنده عمر)، لاخِسیس (سهم دهنده عمر) و آتروپوس (بی بازگشت بُرنده عمر) که تحت رهبری پدرشان زئوسِ تقدیر بوده اند، به وضوح با دختران الله، لات (از ریشه اللَت، به هم بندنده)، منات (از ریشۀ مَنِیّة، بخشیدن تقدیر) و عُزّی (از ریشه عَزَّ، انجام نشدنی کننده) قابل قیاس می باشند. موئیراها تحت نام نورناها (ریسنده ها) به اساطیر کهن اسکاندیناوی هم راه یافته اند. نامهای ایشان اورد (تعیین کننده سرنوشت)، وِرداندی (حفظ کننده) و اسکولد (بُرنده) ذکر شده اند.
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۴۰۵
خدا هِپاس (خدا نگهدار، خدا حافظ)
در زبان و گویش مازندرانی، واژهٔ «هَِپا» و در لُری، هِپاس به معنی نگهبان، مراقب و پایشکننده به کار میرود. این واژه نشان می دهد که واژهٔ سپَس spas اوستایی به معنی پاسداری و نگهداری کردن طبق قاعدهٔ تبدیل حرف «س» به «ه» در پهلوی به صورت هِپاس هم تلفظ میشده است. بر این اساس خدا حافظ پهلوی در اصل خدا هِپاس بوده است. هِپاس (نگهدار) با حافظ عربی جایگزین شده است.
جمعه، مهر ۱۰، ۱۴۰۵
معنی ایرانی کنیسه، کنِشیا و کنشت
واژه های کنیسه، کنِشیا و کنشت (معبد یهودیان) را نامهایی آرامی به معنی محل اجتماع آورده اند ولی آنها در زبانهای کهن ایرانی به صورت کان-ایسَ، کان-ایشیه و کان-ایشت به معنی محل بر آورد شدن آرزو و راز و نیاز (معبد) هستند. اگر هم مانند مزگت (محل خم شدن، مسجد) معادل سامی داشته باشند، در زبانهای ایرانی به چنین مفهوم دینی فراگیر درک میشده اند:
• کاربرد در ادبیات: این واژه در شعر شاعران بزرگ پارسی نظیر فردوسی، سعدی، حافظ و مولوی فراوان به کار رفته است. نمونه از سعدی:
«تو را آسمان خط به مسجد نبشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت»
کنشت طبق لغتنامه دهخدا
کنشت. [ ک ُ / ک ِن ِ ] (اِ) به معنی آتشکده است و معبد یهودان. (برهان) (از ناظم الاطباء). آتشکده ٔ پارسیان و محل عبادت آنان بوده چنانکه مسجد و مکه در میان مسلمانان قبله و معبد است. (انجمن آرا) (آنندراج). آتشکده را گویند. (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی). بتخانه، و در رشیدی آتشکده و در برهان... به معنی معبد یهود و در سراج نیز... عبادتخانه ٔ کفار. (غیاث). معبد یهودان خصوصاً و عبادتگاه کافران عموماً. (فرهنگ فارسی معین). در پهلوی «کنشیا» (مجمع) عبری «کنسث» (جامعه)، آرامی «کنوشتا» (کنیسه). (از حاشیه برهان چ معین). نیازشگاه یهودان. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کنیسه. نمازخانه. کلیسا. کلیسیا. کلیسه. مقابل مسجد. نمازگاه . (یادداشت ایضاً): مشتری دلالت دارد بر مزگت ها و منبرها و کنشت و کلیسا. (التفهیم).
ز سرگین و دستار و زربفت و خشت
همی گفت با سفله مرد کنشت.
فردوسی.
پدر دیر او بود و مادر کنشت
نگهبان و جوینده ٔ خوب و زشت.
فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 5 ص 2385).
مست را مسجد و کنشت یکیست
نیست را دوزخ و بهشت یکیست.
سنائی.
اگر رأی جهان آرای فیروزی مرا فیروزی اقطاع مابین الحصنین فرموده بنای کنشتی و سرایی اطلاق فرماید در جهانداری و بختیاری همانا کمال عاطفت افزاید. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 19). جهودان را کنشت است و ترسایان را کلیسیا و گبرکان را آتشگاه. (تاریخ سیستان). و در شارستان مرو کنشتی بنا کرد و آن کنشت به نزدیک بنی اسرائیل بنای بزرگوار بود. (تاریخ بیهق ص 22).
به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت
ز بام کعبه ندزدند مکیان دیبا.
خاقانی.
دوزخی افتاده به جای بهشت
قیصر آن قصر شده در کنشت.
نظامی.
به عقیدت جهود کینه سرشت
مار نیرنگ و اژدهای کنشت.
نظامی.
کنشت و کلیسا خراب کردند. (کتاب النقض ص 510).
وان دگر بهر ترهب در کنشت
وان دگر بهر حریفی سوی کشت.
مولوی.
هین چه راحت بود زان آواز زشت
کو فتاد از وی به ناگه در کنشت.
مولوی (مثنوی چ خاور ص 336).
ترا آسمان خط به مسجد نوشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت.
سعدی.
همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست
همه جا خانه ٔ عشق است چه مسجد چه کنشت.
حافظ.
محراب یهود اگر کنشت است
او را چه گنه که سرنوشت است.
امیرحسینی.
برسم هنگام بندگی به جای آوردن ایستاده بود در کنشت رسید وقت انداختن بخور کندور در آتش. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص 8 از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جای بستن خوکان. (برهان) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (ناظم الاطباء). در برهان گفته معبد یهودان و جای بستن خوکان و این عبارتی سخیف است. (انجمن آرا) (آنندراج):
به نیم گرده بروبی به ریش بیست کنشت
به صد کلیچه سبال تو شوله روب نرفت.
عماره (از کتاب احوال و اشعار رودکی ج 3 ص 1195).
پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۴۰۵
مطابقت ابتدائی جهوتی (یاه، خدای ماه) مصریان با یهوه
مطابق منابع کهن مصری: "جهوتی؛ خدایی که با کلمه بر آشوب پیروز میشود.
هر شب رع وارد دوات میشود.
زورق خورشیدی او از میان موانع میگذرد.
آبهای زیرزمینی
دروازهها
سرزمینهای تاریکی
قلمرو مردگان
نگهبانان
دیوها و هیولاها
پیمودن این مسیر بهتنهایی ممکن نیست.“
در میان خدایانی که رع را در سفر شبانه همراهی میکنند، توت جایگاهی ویژه دارد.
توت، صورت یونانی نام مصری «جهوتی» است.
او خدای ماه، نوشتار، حساب، خرد، جادو و کلام مقدس است.
او را اغلب با سر ایبیس یا در هیئت بابون به تصویر میکشیدند.
توت در زورق رع نقشی مهم بر عهده دارد.
او نامهای حقیقی موجودات دوات را میداند.
در سنت مصری، دانستن نام حقیقی یک موجود به معنای داشتن قدرت بر اوست.
یعنی شناخت ماهیت او و توانایی تأثیر گذاشتن بر آن.
توت به زورق خورشیدی کمک میکند تا از مناطق خطرناک جهان زیرین عبور کند.
🌟 فرمولهای جادویی لازم را بر زبان میآورد.
🌟 نام نگهبانان را میخواند.
🌟 با قدرت کلام نظم را حفظ میکند.
🌟 در دفاع از رع در برابر آپوفیس مشارکت دارد.
اگر سِت در زورق رع بهعنوان نیرویی تهاجمی در برابر مار آشوب، یعنی آپوفیس، ظاهر میشود.
توت به شیوهای دیگر عمل میکند
سلاح او دانش است.
در جهانبینی مصر باستان، کلامی که بهدرستی بر زبان آورده شود میتواند دروازهای را بگشاید؛
از مرده محافظت کند؛
دیوی را متوقف سازد.
ماری را خنثی کند؛
و نیروی یک خدا را بازگرداند.
نقش مهم دیگر توت با نظم زمان ارتباط دارد:
سفر شبانه رع به ساعتهایی تقسیم شده است:
هر ساعت دروازههای مخصوص خود، قلمروهای خاص خود، نگهبانان و خطرات ویژهای دارد
توت، بهعنوان خدای حساب، اندازهگیری، گاهشماری و نظم آسمانی، با دقت این مسیر پیوند دارد.
"او به حفظ حرکت جهان در ریتم درست خود کمک میکند.
شب باید سپری شود.
خورشید باید از تاریکی عبور کند."
این روایت نشان میدهد که کیهانشناسی مصر باستان تنها بر نیروی خدایان استوار نیست.
بلکه قدرت دانش نیز میتواند در برابر آشوب قرار گیرد.
١. تشابه اسمی یهوه با خدای ماه مصر (یاه، جهوتی):
در مصر باستان خدای ماه دیگری به نام «یاه» (Iah) وجود داشت که گاهی با جهوتی ترکیب میشد (یاه-جهوتی که می تواند مأخذ نام یهود و یهودی باشد). برخی به دلیل تشابه صوتی «یاه» با مخفف نام یهوه («یاه» یا «یاهو»)، نظر دادهاند که این دو یکی هستند:
٢. کتابهای فراماسونری و هرمسی:
در برخی متون کهن جادوگری (مانند پاپیروسهای جادویی یونانی در مصر باستان)، ساحران نامهای خدایان مختلف از جمله یهوه و توث (جهوتی) را در کنار هم برای طلسمها استفاده میکردند که فکر می کنند این کار صرفاً یک ترکیب مذهبی (سینکرتیسم) در اواخر عهد باستان بوده است.
٣.نام معبد یهودیان یعنی سیناگوگ (خانهٔ ایزد ماه)
این نام نشانگر ایزد ماه بودن یهوه در ابتدا است که بعداً با ایزد آسمان و دریا وارونَِای میتانیان درون هیکسوسها به معنی "ای آنکه او (سرّی)" در آمیخته و ماهپرستی با اصل صادراتی مصری به تدریج فراموش شده است:
Sinai: the moon
gog [N] [E] [S]
roof; covering.
Varuṇa (वरुण, “mysterious, hidden”)
لابد نام یهوه با جهوتی (یاه، ماه) پرستی یهودیان با هیکسوسهای (حاکمان خارجی) مهاجم به مصر و بعد یک قرن و نیم پس رانده شده از آنجا (عبرانیان) به همراه آورده شده بوده است.
۴. کیدوش لِوانا (تقدیس ماه):
یهودیان آیین ماهانهای به نام «کیدوش لِوانا» (یا «بیرکات هالِوانا») را به جا میآورند که برخی افراد آن را به معنی پرستش ماه میگیرند.
• نحوه انجام آیین: این مراسم در فضای باز و در نیمه نخست ماه قمری —زمانی که ماه در حال افزایش (رو به بدر) است— برگزار میشود؛ شرکتکنندگان به ماه مینگرند، دعاهای ویژهای را میخوانند و خداوند را ستایش میکنند.
۵.معنی سنسکریتی یهوه
نام یهوه در زبان سنسکریتی میتانیان درون "هیکسوسها (عبرانیان)" به معنی خردمند است و یاه-جهوتی خدای ماه نیز خدای دانش و خرد بوده است:
यह्वा f. yahvA intelligence
خود نام جهوتی به صورت های جیوتی و جیوتیس در سنسکریت به معنی روشنایی و روشنایی ماه است. بر این اساس نام جهوتی در معنی ایزد ماه با میتانیان درون هیکسوسها به مصریان رسیده بوده است:
ज्योति m. jyoti brightness
ज्योतिस् n. jyotis moonlight
٦. نقش یهوه در مقام ایزد ماه
درهم هخامنشی که در استان یهود مدیناتا ضرب شدهاست. شخصیتی که بر روی سکه دیده میشود، یهوه است که نامش ذکر شده و بر روی تخت ماه که بال و چرخ دارد، نشستهاست. پرندهٔ دست او شاهین (سیمرغ) است.
٧مطابقت نام خنسو، خدای ماه مصری با عبری خنسو (مصری باستان: ḫnsw)، یکی از خدایان مصر باستان و خدای ماه بود. نام او به معنای «مسافر» (عبری) است، که به حرکت شبانهی ماه در آسمان اشاره دارد. خنسو گاهی با سر شاهین (سمبل یهوه) و گاهی با سر انسان نشان داده میشده است. واژه «عبری» (Hebrew) در ریشهشناسی خود از فعل «عَبَرَ» به معنی گذشتن، عبور کردن گرفته شده است.
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۴۰۵
ریشهٔ هندوایرانی واژهٔ معرب عجم
واژهٔ آگمه در سنسکریت (به معنی "دارای دانش مقدس گُنگ"، برهمن، مُغ) منشأ نام عجم به نظر می رسد:
Agama (अगम):—adj. 1. unknowable; uncrossable; unattainable; inaccessible; secret; hidden; 2. immense; incomprehensible.
Āgama (आगम) refers to “religious scripture”.
आगम m. Agama meaningless syllable or letter inserted in any part or the radical word
आगम n. Agama tantra or work in vculcating the mystical worship of ziva and zakti
आगम m. Agama grammatical augment
आगम m. Agama addition
आगम m. Agama anything handed down and fixed by tradition
आगम m. Agama brAhmaNa
आगम m. Agama sacred work
आगम m. Agama collection of such doctrines
आगम m. Agama traditional doctrine or precept
आगम m. Agama science
معنی سنسکریتی برهمن و مغ:
ब्राह्मण m. brAhmaNa one who has divine knowledge
ब्रह्मी adj. brahm[i] holy
मन n. mana thought
मग m. maga magician
واژه های گَبر و جبر (علم سرّی) هم در رابطه با نام مُغ است:
गभीर adj. gabhira (gabhara) secret, deep, mysterious.
بررسی واژه «عجم» در زبانهای سامی از دو منظر لغتشناسی سنتی (عربی) و ریشهشناسی باستانی (مانند زبان اکدی) قابل واکاوی است:
۱. در زبان اکدی (کهنترین زبان سامی)
برخی از پژوهشگران و زبانشناسان معتقدند ریشه پیشتاریخی و تقابل دو واژه «عرب» و «عجم» به دوران تمدنهای بینالنهرین بازمیگردد:
• واژه Agammu (یا Ajamu): در زبان سامی اکدی و آشوری، واژهای به صورت agammu وجود داشته که به معنای مرداب، نیزار، آبگیر یا نواحی پرآب و حاصلخیز بوده است.
• تقابل با واژه عرب: در این دیدگاه، واژه Ajamu برای اشاره به «ساکنان نواحی پرآب و متمدن» (مانند فلات ایران یا خوزستان و بابل) به کار میرفته است؛ در حالی که واژه Arabu (به معنی بیابانی) با توجه به واژهٔ اکدی مشابه آن به معنای «صحرانشین و بیاباننشین» بوده است:
ḫarābu : G. to be(come) deserted.
ḫarbu (1) : [Humanities → Geography] deserted ; n. : desert.
• تحول معنایی: گفته میشود پس از اسلام، اعراب لغت کهن اکدی را با ریشه عربی سه حرفی «ع-ج-م» (به معنی ابهام و گنگی) تطبیق دادند و معنای اولیه جغرافیایی آن فراموش شد.
۲. در زبان عربی کلاسیک (ریشه سامی ع-ج-م)
در لغتشناسی سنتی زبان عربی که خود یک زبان سامی است، این واژه بر اساس ریشه ثلاثی مجرد «ع-ج-م» تحلیل میشود:
• معنای اصلی ریشه: این ریشه در زبان عربی به معنای صلابت، پنهان بودن، ابهام و ناواضح بودن است. برای نمونه، در عربی به هسته سخت میوهها (مانند خرما) «عَجَمَه» میگویند چون سفت و در درون میوه پنهان است.
• مفهوم گنگی و لالی: از همین رو، فعل «أعجَمَ» به معنی ناروشن و مبهم سخن گفتن است. عربها هر کسی را که نمیتوانست زبان عربی را به فصاحت صحبت کند (خواه ایرانی، روم یا یونانی)، «عجم» یا «اعجم» مینامیدند؛ زیرا زبان او برای آنها نامفهوم و گنگ جلوه میکرد.
• کاربرد برای ایرانیان: به دلیل همسایگی نزدیک و روابط گسترده امپراتوری ساسانی با اعراب، این واژه به مرور زمان تخصیص یافت و به طور خاص برای اشاره به ایرانیان به کار رفت.
ولی نظر به این معنی زیرین آگمهٔ سنسکریت و اینکه به غیر از زبان عربی در دیگر زبانهای سامی واژهٔ عجم به معنی گُنگ وجود ندارد، خود واژهٔ عجم معرب از زبانهای هندوایرانی به نظر می رسد:
Agama (अगम):—adj. 1. unknowable; uncrossable; unattainable; inaccessible; secret; hidden; 2. immense; incomprehensible.
Āgama (आगम) refers to “religious scripture”.
منابع عمده:
فرهنگ لغات سنسکریت. فرهنگ لغات اکدی. لغت نامهٔ دهخدا. فرهنگ واژه های اوستا، ترجمه و تألیف احسان بهرامی. هوش مصنوعی.
ملکه همای اساطیری در تاریخ اساطیری ایران و خاورمیانه
ملکه همای اساطیری ایران به جای ملکه های بابلی و آشوری، کسمارتیدین (زیبای برتر)، حما (دیدنی) و سمیرامیس (تغییر شکل دهندهٔ رها شده) است.
به سبب شباهت ظاهری معنی داراب و موسی اسطورهٔ داراب-همای را به جای سمیرامیس با موسی و سارگون اکدی در آمیخته اند:
اسطورهٔ داراب (یا کیداراب، کی داریَ وهو) یکی از داستانهای مهم و کلیدی در بخش اسطورهای-تاریخی شاهنامه فردوسی و سایر متون کهن ایرانی مانند دارابنامه طرسوسی است. داراب از پادشاهان سلسلهٔ کیانیان است که در تاریخ سنتی و اسطورهای ایران، پیوند دهندهٔ دوران اساطیری به دوران تاریخی (دوران هخامنشیان و اسکندر مقدونی) محسوب میشود. او را معادل اسطورهای داریوش دوم هخامنشی میدانند. نام ملکه کسمارتیدن (ملکهٔ زیبای برتر) مادر بابلی داریوش دوم مطابق نام همای (دارای مایهٔ خوب) است ولی اسطورهٔ وی مربوط به ملکه های آشوری و بابلی پیشین، سمیرامیس و حما (مأخذ نام همای) است.
خلاصهٔ اسطوره و زندگی داراب پسر همای که بر اساس روایت شاهنامه فردوسی آورده شده است:
۱. ولادت و رها شدن در رود (بنمایه اسطورهای)
پدر داراب، بهمن (پسر اسفندیار) و مادرش همای چهرزاد بود. بهمن پیش از مرگ، همای را که باردار بود به جانشینی خود انتخاب کرد. همای پس از به دنیا آوردن داراب، برای اینکه پادشاهی را در دست خود نگه دارد، تولد او را پنهان کرد. او نوزاد را همراه با گوهرهای فراوان درون صندوقی چوبی گذاشت و به رود فرات (یا رود کور در فارس) سپرد. صندوق توسط یک گازر (رختشوی) و همسرش از آب گرفته شد. آنها نام کودک را به دلیل گرفته شدن از آب، داراب (دارای آب یا به دست آمده از آب) گذاشتند و او را بزرگ کردند.
۲. جوانی و بازگشت به تخت شاهیداراب با وجود بزرگ شدن در یک خانوادهٔ معمولی، نشانههای نژاد پادشاهی و فرّه ایزدی را در رفتار و شجاعت خود نشان میداد. او برخلاف میل ناپدریاش به سوارکاری و فنون جنگی روی آورد. سرانجام پس از ماجراها و نبردهایی، هویت واقعی او توسط یکی از سرداران سپاه به نام رشنواد کشف شد. همای چهرزاد با دیدن نشانهها، فرزندش را شناخت، از کار خود ابراز پشیمانی کرد و پادشاهی را به داراب واگذار نمود.
۳. اقدامات و پادشاهی داراب
بنیانگذاری شهرها: در اسطورهها آمده است که او شهر دارابگرد (داراب فعلی در استان فارس) را بنا کرد.ایجاد سیستم برید (پست): به داراب ایجاد اولین سیستم نامه رسانی و تشکیلات پستی در جهان اساطیری ایران نسبت داده میشود.
نبرد با رومیان و ازدواج با ناهید: داراب با سپاه روم (یا فیلقوس، پادشاه یونان) جنگید و پیروز شد. به عنوان بخشی از صلح، او با ناهید، دختر فیلقوس ازدواج کرد. اما داراب به دلیل بوی بدی (معنی عربی حما) که از دهان ناهید میآمد، او را در حالی که باردار بود به روم بازگرداند. ناهید در روم فرزندی به دنیا آورد که همان اسکندر مقدونی بود. داراب در ایران نیز با زن دیگری ازدواج کرد و صاحب پسری به نام دارا (داریوش سوم) شد. بنابراین، در اسطورهشناسی ایرانی، اسکندر و دارا برادر ناتنی یکدیگر هستند.
مقایسه روایت شاهنامه و دارابنامهٔ طرسوسی
داستان داراب علاوه بر شاهنامه، در کتاب مشهور دیگری به نام دارابنامه طرسوسی (قرن ۶ هجری) نیز با جزئیات حماسی و عناصر جادویی بیشتری نقل شده است:
روایت دارابنامه طرسوسی فضای داستان حماسی، ملی و پندآموز اسطورهای، پر از جادو، عناصر فانتزی و جزایر یونان فرزندان داراب، دارا (پادشاه بعدی ایران) و اسکندر مقدونی فیروزشاه (که داستانهای عاشقانهای دارد).
هدف سفرها: دفاع از مرزهای ایران و داد و دهش.
آزمایش شجاعت، سفر به سرزمین پریان و مهار نفس.
اسطورهٔ داراب نمونهای کلاسیک از بنمایه «کودک رها شده در آب» است (مشابه اسطوره موسى، سارگون بزرگ) که نشاندهندهٔ گذر قهرمان از سختی برای رسیدن به شکوه پادشاهی است.
بررسی بنمایههای اساطیری در داراب نامه طرسوسی - متن شناسی ادب فارسی
طرسوسی در این قصه با اقتباس از حماسه ملی ایران، نوعی حماسه تاریخی-دینیِ منثور به دست داده است. بی تردید نقش حماسه ها و شخصیتهای حماسی ملی در این قصه، بسیار است...
منشأ اسطورهٔ ملکه همای شاهنامه به اسطوره های مشهور آشوری و بابلی توراتی بر می گردد:
مطابقت داود و سلیمان و ملکهٔ سبا با حاکمان آشوری اداد نیراری سوم و سلمانسر چهارم و سمیرامیس و حما
اسطورهٔ کهنی که الهام بخش اسطورهٔ داود و سلیمان ملکهٔ سبا (بلقیس) در تورات و قرآن شده است با ادادنیراری (یاری شده توسط ایزد رعد اداد) و پسرش سلمانسر چهارم (حاکم شده توسط ایزد صلح) ملقب به شاه جهان و ملکه سمیرامیس معروف عهد باستان مرتبط هستند که یهودیه خراجگزارشان بوده است:
مضمون داستان سراسر افسانهٔ کتسیاس در بارهٔ سمیرامیس بدین قرار است: سمیرامیس که به وضع معجزهآسایی توسط الههٔ سوری درکتو زاده شده و رها شده بود، بوسیلهٔ کبوتران تغذیه میشد که شبانان وی را یافته و به سیما سردار آشوری دادند. از آن پس وی زن ساتراپ اننا شد و به اتفاق وی در لشکرکشی ینن علیه باکتریا شرکت جست و اندرزهایی داد که چگونه باکتریا را مسخر سازند. ینن پادشاه سمیرامیس را زن خویش کرد و وی پسری بنام نین برای وی آورد. پس از مرگ نن سمیرامیس فرزند خود نین از مسند حکومت طرد کرد و بابل را بنا کرد و تصویر خویش را بر صخرهٔ بغستان نقر کرد و لیبی و حبشه و مصر را مطیع خویش ساخت و مجدداً در باکتریا و هندوستان جنگ کرد و به نیرنگ پسر خویش را اسیر عشق خویش ساخت…
یکی بودن ملکهٔ سبا (تغییر شکل دهنده، بلقیس) با سمیرامیس (سمورمت):
Seba refers to: “that turns”
نام سمیرامیس (سمورمت) را به معنی رعد آسمان آورده اند ولی او در تواریخ اساطیری همچنین متصف به تغییر شکل دهنده (سبا) است:
Sammu-ramat, thought to mean “Thunder of heaven”
مطابق تواریخ اساطیری در نوشتههای دیودوروس سیکولوس در هنگام فتح آسیا، نینوس با اصابت یک تیر به شدت زخمی میشود و سمیرامیس تغییر لباس میدهد و خود را به شکل پسرش در میآورد و فرماندهی سپاه نینوس را به عهده میگیرد. پس از مرگ نینوس، او به عنوان ملکه بر تخت مینشیند و مناطق بیشتری از آسیا را فتح میکند.
چنانکه نام نینوس در رابطه سمیرامیس نشانگر نینوا و حاکم نینوا است، نام سلیمان هم در رابطه سبا نشانگر اورشلیم است که جايگزين نینوس و سمیرامیس شده اند.
نام بلقیس (بسیار تغییر شکل دهنده) ملکهُ سبا هم که در رابطه با شهر بالهیکس (بلخ، نورانی) آورده شده است در رابطه با خورشید پرستی و ایزد رعد پرستی (اداد پرستی) سمورامت و همچنین در رابطه با نام شوهر او شمشی اداد (خورشید من اداد خدای رعد) است. به روایت دیگر او زن اداد نیراری سوم هم بوده است. بنا به اسطوره ها او زن پسر خود (اداد نیراری سوم [داود] یا همین طور در رابطه با یکی گرفته شدن او با حما، زن سلماناسار چهارم [سلیمان]) نیز گمان شده است. نام ملکهٔ صبا برای سمیرامیس می تواند با نام اوستایی سوه (پر سود) مرتبط شده باشد که نامی بر بین النهرین (آشور) و گاهی نامی بر ماوراء النهر (سغد) کشور سئوروماتهای خورشید پرست بوده است. لذا نام سمیرامیس (شامیرام، سمّورمت) می توانست با سئورومات و ملکه تومیریس مشتبه گردد.
در یونان باستان، سمیرامیس یا شامیرام به عنوان یکی از ملکههای افسانهای آشور شناخته میشود و بنا به برخی روایات کسی است که باغهای معلق بابل برای او ساخته شد. افسانههای زیادی در مورد شخصیت شجاع وی نقل شده و تلاشهای گوناگونی صورت گرفته تا او را به عنوان یکی از شخصیتهای تاریخی شناسایی کنند. برخی سمیرامیس را همان «شامورامات» یا «شمور-آمات» یا «شمو-رامات»، همسر شمشی-اداد پنجم [و اداد نیراری سوم]، پادشاه آشور در فاصله سالهای ۸۲۴ تا ۸۱۱ پیش از میلاد مسیح میدانند. افسانههایی که از سوی دیودور سیسیلی و ژوستین و دیگران روایت شدهاند، تصویری از زندگی او و رابطهاش با نینوس (پادشاه نینوا) به دست میدهند.
نویسندگان تورات تحت عنوان ملکهٔ سبا سرگذشت ملکه سمیرامیس را با ملکه حَما (زن سلمانسر چهارم[سلیمان]) در آمیخته اند:
ملکهٔ سلمانسر، حما نام داشت. آنها در زمان سلطنت اداد-نیراری ازدواج کرده بودند، زیرا کتیبهای از اداد-نیراری او را عروس خود معرفی میکند. مقبره حما در سال ٢٠١٧ توسط تریسی ال. اسپوریر در نیمرود، پایتخت زمان سلمانسر، شناسایی شد. اسکلت او نشان میدهد که او در جوانی، تنها ١٨ تا ٢٠ سال، در مقطعی از سلطنت سلمانسر درگذشته است، اگرچه علت مرگ قابل تعیین نیست. در کنار او گنجینههای مختلفی از جمله تاج طلایی، جواهرات، جواهرات، کاسههای طلایی، دستبندها، انگشترها، سنجاق سینهها، گلدانها، مهرها، کلاهها، برگها، فنجانها و مهرهای استوانهای دفن شده است.
مهر طلایی حما، که ملکه (سمت راست، حما) را در حال ادای احترام در برابر یک الهه (آتارگاتیس، درکتو، الههٔ/مادرِ سمیرامیس) نشان میدهد.
نام توراتی بت شبع (دختر سوگند یا دختر سبا) که زن داود و مادر سلیمان معرفی شده و اسطوره اش شباهتی به اسطورهٔ سمیرامیس دارد، حلقه واسط بین داستان سرگذشت سمیرامیس و حما قرار گرفته است.
نام ملکه حما به صورت همای چهرزاد (ملکهٔ زیبای زادهٔ الههٔ اصیل) در ترکیب با سمیرامیس که ازدواج درون خانوادگی داشته است، در اسطورهٔ مشابهی که در. مورد پسر وی، داراب آمده، وارد تاریخ اساطیری ایران شده است. او زن کی بهمن (به معنی شاه "دژ بهمن= نینوا") به شمار رفته که مانند سمیرامیس سی سال حکومت کرده است.
نام شهرزاد قصه گوی هزار و یک شب از همای چهرزاد گرفته شده است
شهرزاد داستان پرداز که فداکاری کرده و جان خود و زنان حرمسرا را از خطر مرگ نجات می دهد و شهریار بهمن را متعادل می گرداند، از چهار لحاظ مطابق همای چهرزاد است:
١- در رابطه با شهریار بهمن (خشیارشا و پسرش اردشیر بهمن) هستند.
٢- نام شهرزاد مطابق لقب چهرزاد (نجیب زادهٔ) همای است.
٣- نام همای در سنسکریت به معنی قربانی است و شهرزاد در مقام قربانی به حرمسرای بهمن راه می یابد:
होम homa m. sacrifice
۴- نام ملکهٔ بابلی کسمارتیدن (ملکهٔ زیبای برتر) دربار اردشیر بهمن، مادر داراب (داریوش دوم) به اوستایی به ظاهر به معنی "به هنگامهٔ مرگ راه حل پیدا کننده" (کوث-مَرت-ایتین) یعنی ویژگی شهرزاد قصه گوی است.
منابع عمده:
یسنا جلد یک، تألیف استاد ابراهیم پورداود. تاریخ ماد تألیف دیاکونوف، ترجمهٔ کریم کشاورز. فرهنگ لغات اکدی به انگلیسی. فرهنگ معین. هوش مصنوعی.
شنبه، مهر ۰۴، ۱۴۰۵
The Meaning of the double names "Lækhia" and "Polen"
معنی زوج نامهای لهستان و پولن
در اساطیر سکایی نقل شده توسط هرودوت مردم لهستان (پولن) با سمبل گاو آهن یاد شده اند. واژهٔ لهش (له) در سنسکریت اشاره به گاو آهن و ستون گاو آهن (پوله) دارد.
پوله: گمان میرود که صورت موضوعی یک کلمهٔ خنثی کهن i-stem باشد، از طریق schwebeablaut از ریشه نیا-هندواروپایی *pleh₂- ("صاف، پهن") آمده است که می تواند به معنی پهنی خیش گاو آهن باشد.
लौहेष adj. lauheSa having a metal pole
The Meaning of the Names "Lækhia" and "Polen"
In Scythian mythology as recounted by Herodotus, the people of Lækhia (*Polen*) are associated with the symbol of the plow. The word *Lahash* (or *Lah*) in Sanskrit refers to the plow and the plow's pole:
लौहेष (lauheSa) – adjective: having a metal pole.
Pole: Speculated to be a thematization of an archaic i-stem neuter, via schwebeablaut from Proto-Indo-European *pleh₂- (“flat, wide”), which can mean the breadth of a plowshare.
Betydelsen av diabolos
Enligt Bibeln är diabolos (djävulen, även kallad Satan) en andevarelse som fungerar som Guds och människornas motståndare.
I enlighet med teologiska motivet har djävulen (Satan, Teufel) blivit utkastad från himlen av gud.
Man tror på denna etymologi om Diabolos:
Dia- (διά): Prefix som betyder "över" eller "genom".
Ballein (βάλλειν) / Ballo (βάλλω): Verb som betyder "att kasta" eller "att kasta".
Men första delen (dia) egentligen betyder gud (dei) som har ersatts av dia. Tillsammans betyder den person som har kastats ner av gud:
grekiskans Zeus (genitiv; dios), romarnas Jū- (som i latinets Ju - ppiter > Jupiter, det vill säga fader himmel) och sanskrits Dyaus och verkar följaktligen ha varit beteckningen på den indoeuropeiska himmelsguden. Det senare ordet *deiwos ger en urgermansk form *teiwaz (senare *tīwaz), och finns i latinets divus och deus (”gudomlig” och ”gud”).
Germanska språk: Lånades tidigt in i urgermanskan och gav upphov till exempelvis fornengelskans déofol (engelska: devil), fornhögtyskans tiufal (tyska: Teufel) och fornsvenskans diævul.
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۴۰۵
Jul (gau-ul, ags, géola) kan betyda "festivalen av vinterns -och eldens gud Ull"
Oden säger: “Ulls gunst äger alla gudars den först mig frälsar ur flamman.” (Grímnismál 42).
I Poetiska Eddan omnämns han sparsamt, men hans hem Ydalir beskrivs, liksom en Ulls ring som man svor eder vid.
Saxo omnämner en man kallad Ollerus, en latiniserad form av namnet Ull, som för en tid ersatte Oden som högste ledare.
Det verkar att Ulls idegran har blivit julgran.
Ulls Ydalir (Idegran dalarna) omtalas endast på ett ställe i den poetiska Eddan och nämns inte alls i Snorres Edda. Det är i Grímnismáls uppräkning av gudarnas tolv bostäder som namnet förekommer, men endast i en halvstrof. Den återstående strofhalvan ägnas åt Frejs Alvheim, som visar deras koppling till varandra:
Ydala heter det
där Ull en gång
byggde sig sina salar;
Alvheim fick Frej
av de andra gudarna
i tandgåva arla i tiden.
"Elden har en central plats i svenska julfirande, både som en symbol för värme och ljus i vintermörkret, men också som en tradition med djupa historiska rötter. Från de levande ljusen i granen till den sprakande brasan i den öppna spisen förknippar vi julen med eld.
Här är en översikt över eldens betydelse under julen, dess historia och hur du hanterar den på ett säkert sätt.
Eldens tre roller i julfirandet
Tradition och mystik:
Förr i tiden trodde man att vintersolståndet var en magisk tid då övernaturliga krafter var i rörelse. Att hålla liv i en eld eller ett ljus under julnatten skyddade hemmet och djuren från onda makter.
Julbocken och julbålet:
Innan jultomten blev populär var julbocken julens symbol. Att bränna halmbockar (som den kända bocken i Gävle) eller att tända stora juleldar på landsbygden är gamla riter för att välkomna ljusets återkomst.
Stämning och gemenskap:
Idag handlar elden mest om mysfaktor. Adventsljusstakar, doftljus och brasor skapar den varma, ombonade atmosfär som vi förknippar med julfrid (julfred)." (AI)
Ulls rättskipning: Ull var också en gud som förknippades med edgång och tingsfred, och man kunde svära vid "Ulls ring".
Kult: Många svenska ortnamn som Ullevi, Ulleråker och Ultuna tyder på en stark och utbredd kult, framförallt under järnåldern.
Enligt Snorre Sturlasson firades den hedniska julen ursprungligen vid midvinter men flyttades till samma datum som den kristna julen på 900-talet.
I detta förhållande vet vi att eldguden Ull även har varit vinterns gud.
Även har midsommarblotet haft egen gud (Tyr):
Midsommarblotet i Adiabene och Kivikstenar i Skåne har gemensamma gud (svärdbärande Tyr)
Skytiska midsommarblotet (Tyr-gan) i Adiabene i södra Anatolien liksom bilder på Kivikstenar i Skåne har hört till sol och krigsguden Tyr som hans svärdbärande staty följs av anhängare i bilden av en av Kivikstenar. Både festivaler har haft människooffer.
Gudarna Tyr och Tor är gemensamma mellan skytiska och nordiska gudarna.
Segerguden Tyr (Ares) har varit midsommarstångens gud
I ena hand och hårknut har han solsymboler och i andra (avbruten hand) och hårknut har han månsymboler.
Tyr som himmelsgud och krigsgud är en av de äldsta asagudarna i nordisk mytologi och betraktas som guden för krig, mod och seger.
Tyrs roll för seger i strid
Avgör strider:
Enligt mytologin har Tyr stor makt över vem som vinner på slagfältet.
Åkallan för mod:
Vikingar och krigare bad till Tyr och åkallade honom innan strid för att få mod och framgång.
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۴۰۵
نام ایزد مهر/میثرَ در سنسکریت به صور میهیرَ و میترَ به معنی خورشید آمده است
मिहिर m. mihira sun
मित्र m. mitra sun
«خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر»
ترکیب اوستایی میث-رَ را می توان به معنی پرتو انداز گرفت:
मित ppp. mita (mitha) thrown
rae (ray): beam av light
معنی لقب کرپیکوس متعلق به مانی
واژهٔ کرپیکوس را غالباً با واژهٔ کرفه-گر (ثوابکار) سنجیده اند ولی با توجه به هنر نقاشی مانی آن به معنی نقاش (پیکره کش) به نظر می رسد. هوش مصنوعی در این باب می آورد :
"کرپیکوس (Krepikos) یک اصطلاح تاریخی در زبان فارسی است که به معنای نقاش، صورتگر یا پیکرهکش به کار میرفته است. این واژه معمولاً در متون قدیمی یا ترجمههای کهن برای اشاره به هنرمندانی که تصویر انسان یا موجودات دیگر را رسم میکردند، استفاده میشد."
خود نام مانی را میشود به معانی اوستایی و سنسکریتی آن دانا و مینوی (روح القُدُسی) گرفت.
ریشۀ اوستایی واژۀ عشق
کلمهٔ «عشق» به صراحت و با همین لفظ در قرآن نیامده است و ارتباط آن هم با واژهٔ عربی عشقه منطقی نیست.
❇️ در عوض در اوستایی واژۀ «اَش (اَشَ، ایژا)» به معنی فراوانی و فراخی و واژه «کا (کَ)» به معنی مهر ورزیدن و دوست داشتن است. در مجموع «اَش-کا» یا «ایژ-کا» به معنی بسیار دوست داشتن می باشد.
واژۀ سنسکریتی معادل و مشابه «آچکه» (بسیار دوست داشتن یا تمایل به دوست داشتن) است:
आचय m. Achaya aggregation
अचति {अच्} achati {ach} verb tend
आचके {आका} Achake {AkA} verb love.
محمد حیدری ملایری واژهٔ عشق را به درستی معرب از زبانهای ایرانی دانسته، ولی اجزاء آن را به سهو «ایش» (آرزو کردن) و واک «کَ» گرفته است. در صورتی که جزء اول آن «اَش/ایژا» (به فراوانی) و جزء دوم آن «کا» َ(دوست داشتن، کَ) است.
جمعه، شهریور ۲۷، ۱۴۰۵
En ny forskning om de nordiska nationernas/ländernas namn
Själva Skandinaviens namn har anknytning med Skåne och Små[ö]länderna-Finnveden
Små[ö]länderna är synonym med finvedinerna:
Småland betyder små öarnas land (små-ö-länderna), inte små länderna:
Det är ologisk och förnedrande att stora Småland ska kunna betyda små länderna. Däremot visar namnet Öland att termen Små-ö-land användes flitigt.
Beviset är att den ursprungliga smålänningarnas har varit finnvedingar (finhedingar, "folket av skogsmark som ligger mellan träsk- och sjöar"). Ordet ved i finnvedingar i varianten vid betyder skog och guda namnet Vidar betyder "han från skogen":
Småland som nära fyrahundratal små-ö-arnas rike:
Man har sagt att "Smålands sjörike är det sjötätaste området i Småland. Med över tusen sjöar och vattendrag lockar sjöriket till vattennära aktiviteter och boende. Var du än befinner dig så har du närhet till vatten och sjöar.
Sjön Bolmen ("den stora sjön") är Sveriges tionde största sjö och är den som knyter ihop området Smålands sjörike. Sjön har enligt sägnen 365 öar och Bolmsö är den största. Hit går Bolmsöfärjan från Sunnaryd, Smålands enda inlandsfärja.
De otaliga öarna och vikarna upplevs med fördel från båten eller kanoten. Att därefter lägga till i någon av de pittoreska småbåtshamnarna med sin lantliga idyll av rödmålade trähus med vita knutar, blir en angenäm avslutning på dagen." (Smålands sjörike)
Finveden har även varit ett annat namn till Skandinavien (Skåne)
Finvedingar och andra nordiska folkstammar enligt Adam av Bremen:
Hella södra Sverige i söder om götarnas område har tillhört finvedingar.
Då har finveden varit ett annat namn till Skandinavien (Skatin-awjo): Ordet Skandinavien kommer ur det protogermanska Skaðinawjō. Det bildas av skaðin (skaten, utstickande del av en socken som låg i ett annat län) och awjō (ö eller land vid vatten):
Skate som historiskt ord: En skate är en mindre, utstickande del av en socken som låg i ett annat län.
Skate som trädtopp: Ordet kan även betyda toppen eller spetsen på ett träd som påminner väl Asken Yggdrasil.
Sammanfattning:
1- I kartan av Adam av Bremens beskrivning står hela Skåne och Småland under namnet finnvedingar.
2- Det berömda och viktiga namnet till hela Småland, även på Skåne har varit Finnveden som det har varit mycket stort område. Detta namn har inte kunnat försvinna plötsligt från historien. De geografiska berömda namnen har ofta bestått eller översatt.
3- Namnet Finnveden (Fin- veden, sjö-skogars land) har kunnat översättas till små-ö-länder som i sin tur har det kunnat lätt förvandlas till småländerna.
4- Det låter att Finnveden (sjö-skogars land) har varit i själva verket en synonym till Skandinavien och Skåne som Adam av Bremen har jämställt med namnet Finnveden.
5- En betydelse till Skandinavien dvs. sjö-skogars land är synonym med Finnveden och det är mycket logiskt att det inte har varit ett farligt rev i havet som det har givit sitt namn till Skandinavien (Skåne) utan det har varit en synonym till Finnveden (sjö-skogars land).
6- Etymologi av Skåne:
Det danska ordet skou (skog) plus öne (öarna) betyder också skogsöarna och sjöskogarna. Detta är synonym med Finveden, Småölanderna och Skandinavien.
Betydelsen av Norges och Finlands namn
Om Norges namn:
Jag har länge undersökt Herodotus Hyperborea (övernordliga landet) som har varit Norden av Norden och detta är Norge. Jag tror att Norwagen ursprungligen inte har menat Nordens väg eftersom Nordpolen inte har varit något mål för resenärer. Men Norr-avig-en (den aviga Norden) är precis som Norden av Norden (Hyperborea). Två andra namn för forntida norrmän dvs., avioner (i form av avig-oner) stödjer denna åsikt. Viking i betydelsen utsidans folk säkerställer också dem:
Namnet viking betyder också utsidans folk: Enligt svensk etymologisk ordbok av Elof Hellquist betyder ordet vik egentligen "som böjer sig (undan)", "buktar sig", "till vika".
Reudigni kan vara forna vikingar i Jutland (kantlandet):
Reudigni var en germansk stam som omnämns av den romerske historikern Tacitus i hans verk Germania (år 98 e.Kr.). Namnets tolkning: Språk- och historieforskare (bland annat den danske historikern Gudmund Schütte) har föreslagit att namnet ursprungligen kan ha varit Randingi (de som bor i kanten) eller Rendingi. Det kopplas i så fall till Rondings som nämns i det anglosaxiska kvädet Widsith.
Avioner (som också har nämnt av Tacitus) har varit Norges invånare (norrmän):
Ave (ävja) betyder avig utsträckning eftersom ordet ave (ävja) har anknytning med avig enligt svensk etymologisk ordbok av Elof Hellquist och namnet Norwegen (egentligen Norr-avigen) innehåller ändelsen avig-en:
Nordiska stammars totemdjur:
Det låter att vildsvin (svenskarnas speciella gud Freys galt) har varit svenskarnas totem djur och namnet svensk (egentligen den heliga unga eldgudens folk) har anknytning med det: Ordet sve- (su) som betyder den egna och galt har syftat på detta totem djur som klarar i naturen med egen hand. Suehans (svenskar, unga gudens folk) hos Jordanes kan även betyda krigare med galthjälm. Götarnas och danskarnas totemdjur låter att det har varit häst (Odens häst) och varg/krigs hund (Tyrs "Fenrisulven= rysliga vargen):
घोटिका f. ghotikA horse
Dan: de som har fruktansvärda hundar.
Suomi och Finland har gemensamma betydelsen "kärrlandet":
Suomi: Man har sagt att man trodde förr att namnet kom från det finska ordet suo (kärr/mosse) och maa (land). Idag spekuleras språkforskningen att detta inte stämmer rent språkhistoriskt. Istället har de kopplat det till ordet *zeme* (jord) i slaviska språk.
Men den förra teorin har varit rätt eftersom det germanska namnet Finland (kärrlandet) säkerställer denna betydelse.
Namnen lapp och same syftar på snö och vinter:
lopme (samisk): snö
zieme (slavisk): vinter
Häme (hima= snö på skytiska/sanskrit, landskapet Tavastland ["bakre land"] på finska).
Att bokstaven m byts till p (eller tvärtom) i samiska språk beror på ett systematiskt grammatiskt fenomen som kallas för stadieväxling (konsonantgradation).
Samerna har en väl utvecklad känsla för snö. Det finns inte mindre än 200 uttryck som beskriver snö i olika kvaliteter och egenskaper.
Dåvarande åsikter:
Inom svensk namnforskning har Lappland uppfattats som ’lapparnas land’ (Ståhl 1970:142, Pamp 1988:83). Lappi är det finska namnet på Lappland, men betecknar också lapska språket, och i äldre språk (Kalevala) ’same’, medan lappalainen i nutida finska motsvarar svenskans lapp ’same’. I svenska etymologiska uppslagsverk (SAOB, Hellquist) antas lapp vara ett lån från finskan. Men den finske etymologen Erkki Itkonen menar att benämningen lapp har uppkommit i den vikingakoloni som fanns i trakten av Ladoga och därifrån spritt sig både till Skandinavien och Finland. Den skulle egentligen vara en översättning av ett lapskt ord som samerna använder om sig själva men som även betyder ’kil av tyg’, ’våd i kläder’ (jfr Turunen 1981). Ordet har från början en nedsättande innebörd, som i någon mån har hållit i sig. Enligt en annan teori ger ordet lappea i betydelsen ’sida’ en utgångspunkt. Det geografiska namnet skulle i så fall vara det äldsta ’det avsides liggande landet’ (Suomen sanojen alkuperä, de Vries 1961:346). Flera andra teorier refereras i Kulturhistoriskt lexikon för nordisk medeltid: Landskapsnamn.
Namnelement land:
Flera åländska sockennamn och själva landskapsnamnet slutar på -land: Hammarland, Lemland, Lumparland. Men antar att land i dessa fall har betydelsen ’ö’, densamma som uppträder i namnen på de danska öarna Langeland, Lolland och möjligen i Gotland. Ståhl 1964:10 ff., 1970:143. Det torde alltså vara fråga om ett urgammalt namnled. Det uppträder också i bestämd form i många yngre skärgårdsnamn av typen Båklandet, samt som tillägg till namn på öar eller kustområden som omtalas i sjöfararperspektiv: Barö landet, Vexala landet. Om det finns en kontinuitet mellan namnen i obestämd och bestämd form är osäkert. En direkt motsvarighet har elementet land i finskans maa ’stor ö’ (> sv. -mo) som ingår i ett stort antal skärgårdsnamn längs våra kuster. Zilliacus 1989:32 f.
lapp:
Det finns ett stort antal namn med fl. Lapp- i Finlands svenskbygder, liksom i Norrland (en samling från Kalix hos Pellijeff 1985:103 f.). Motsvarande finska ortnamn börjar på Lapin-, Lappa-. En omfattande samling finländska Lapp- namn finns i Åkerblom 1945. I allmänhet har dylika namn ansetts stå i direkt samband med samekulturen. Senaste diskussion hos Vahtola 1991:136 ff. Men Lapp förekommer också som tillnamn, och ordet har andra betydelser i språket som kan tänkas ingå i terrängnamn (åkerlapp ’liten åker’). I några fall (Lappo, fi. Lapua) föreligger sannolikt ett personnamn.
Adogiter ("de som härdar ut" [kölden]) är folk i Hålogaland ("landet som härdar ut kölden")
Även har norska adogiternas koppling med kölden:
Adogit är namnet på ett folk i det farliga norr som omnämns av den gotiske historikern Jordanes i verket Getica från 500-talet.
Historisk bakgrund
Källan: Jordanes skriver att Adogit bor i den norra delen av ön Scandza (Skandinavien).
Beskrivningen: Folket uppges ha fyrtio dagar och nätter av oavbrutet ljus vid midsommar, och motsvarande mörker under vintern.
Tolkning: Forskare tror att namnet kan vara en äldre latinsk form av hålogalandsbor (från Hålogaland (landet som härdar ut kölden) i norra Norge). Vissa språkhistoriker kopplar det också till det fornsaxiska ordet adogian (härda ut).
Namnet ”daner” tycks betyda ”de som skapar förskräckning [med sina krigs hundar]”
Danska vikingarna skapade förskräckning genom sina skepp med drake huvud, eftersom det är en historisk berömd bedjande som syftar på det:
"För nordmännens raseri bevara oss milde Herre Gud”, bad tyskar, friser och fransmän i sina kyrkor. Men troligen var nordborna ändå inte mer brutala än andra folk i Europa. Det var folkslagnamnet daner ”de som skapar förskräckning” som skapat bönen.
Betydelse dauciones (danernas namn hos Ptolemaios): Språkforskare har debatterat det exakta ursprunget, men vissa moderna etymologiska tolkningar antyder en koppling till ord som betyder ”de med skräckinjagande stridshundar”. Andra forskare kopplar dem historiskt, om än vagt, till danskarnas tidiga förfäder.
Även har Kimbererna i forntida Danmark haft berömda krigs hundar:
Kimbrernas krigshundar är kända från antika romerska berättelser om kimbrerkriget (113–101 f.Kr.), där de germansk-keltiska stammarna kimbrer och teutoner stred mot den romerska republiken.
Slaget vid Vercellae (101 f.Kr.): Den mest kända händelsen rörande hundarna inträffade vid kimbrernas slutgiltiga nederlag mot de romerska legionerna ledda av Gaius Marius. När romarna hade brutit igenom kimbrernas linjer och pressat dem tillbaka till deras vagnborg (där kvinnor och barn befann sig), tvingades legionärerna strida mot en sista försvarslinje bestående av stora, aggressiva hundar.
Roll i strid och försvar: Historiska källor beskriver att hundarna inte bara användes direkt på slagfältet utan framför allt som vakt- och försvarshundar för att skydda stammarnas vagnar, tältläger, kvinnor och barn under deras långa folkvandring genom Europa.
Hundtyp: Det rörde sig om mycket stora och kraftiga hundar, sannolikt förfäder till tidiga europeiska mastiffer eller varghundsliknande raser. De var tränade att attackera på kommando och skydda sitt revir till varje pris.
Hundarnas vilda försvar av vagnborgen imponerade stort på de romerska historieskrivarna, som dokumenterade händelsen som ett tecken på kimbrernas kompromisslösa krigskultur.
Själva namnet kimberer (utskjutande kantens folk) är synonym med juter (från engelska jut):
jut (verb)
"att skjuta ut, sträcka sig framåt utanför huvuddelen", från mitten av 1400-talet; en förvanskning av det numera föråldrade verbet *jet*, från fornfranskans *jeter* ("att kasta"), från latinets *iacēre* ("att ligga, vila"), besläktat med *iacere* ("att kasta"; från den urindoeuropeiska roten *\*ye-* "att kasta, driva på"). Avledningar: *jutted*, *jutting*. Som substantiv, "en utskjutande del, en utstickande spets", från 1786.
dan:
Bedrövlig eller förskräcklig: Kan även betyda hemsk eller otursam i vissa äldre eller dialektala sammanhang (t.ex. ”så dant det gick”).
De andra betydelserna av namnet ”daner” i teorierna kring termen:
Topographic root: It comes from the Middle High German word tan, meaning "pine forest," combined with -er to denote someone who lived near one.
Alternative meanings: Some historical records connect it to an occupational name for someone who worked with torches or lighting.
Språkforskare (bland annat vid Københavns Universitet) härleder namnet daner till ett urgermanskt ord som betyder "flat mark" eller "slättland". Danerna var alltså "slättborna", till skillnad från folkgrupper som bodde i mer bergiga skogsområden.
Man ser krigs hundar i foten om Asken Yggdrasil i Chertomlyks vas.
Namnet Svend (yngling, Yngve Frejs folk, sven, sved) ligger i grunden av namnen Sverige (från roten sve-/sven), svensk, Sweden
Svend är ett skandinaviskt (främst danskt/norskt) mansnamn med fornnordiskt ursprung från ordet svendr, vilket betyder "ung man", "yngling" eller "tjänare/väpnare". Det förknippas med vitalitet och historiskt adel, mest känt genom kung Svend Tveskæg. Ordet används även som synonym till gesäll.
Betydelse och ursprung:
Etymologi: Härstammar från fornnordiska svendr eller swenaz, som betyder ung man, pojke eller krigare.
Historisk kontext: Användes ofta under vikingatiden och medeltiden, ofta som en beteckning för en ung krigare som ännu inte blivit riddare.
Namnet: Dansk och norsk form av det svenska namnet Sven.
Användningsexempel och synonymer:
Gesäll/Hantverkare: Inom danskan används svend för att beskriva en utbildad hantverkare (t.ex. murersvend - murargesäll).
Sven/Ung man: I äldre litteratur eller sammanhang synonymt med yngling, dräng eller tjänare.
Svend Press (Träning): En specifik bröstövning inom styrketräning där man pressar två viktskivor mot varandra.
Synonymer:
Yngling, ung man, gesäll, sven.
Svend (yngling) har varit ett binamn till Yngve Frej (heliga unga Frej) svenskarnas speciella gud
Ynglingaätten var en fornnordisk kungaätt som enligt isländska sagor (särskilt Ynglingasagan och Ynglingatal) härstammade från guden Frej (Yngve-Frej) och regerade i Uppsala före 600-talets slut. Ätten är mest känd från sagalitteratur, men kopplas samman med de tidiga svenska sveakonungarna och senare norska småkungar.
Etymologi och betydelse:
Namnet: Ynglingaätten betyder "Yngves ättlingar" eller "ynglingarna", där ättens grundare anses vara guden Frej, som även kallades Yngve.
Historisk/etymologisk bakgrund: Namnet kommer från fornnordiskans Ynglingar, en klan benämnd efter den mytiska stamfadern Yngve.
Synonymer/relaterade namn: I den fornengelska dikten Beowulf kallas ätten för Skilfingar (fornengelska: Scylfingas).
Källor: Ynglingatal, ett kväde från 900-talet, utgör grunden för ättens genealogi.
Historisk kontext:
Ursprung: Ätten ska ha haft sitt säte i Gamla Uppsala.
Sista kungen: Ingjald Illråde anses traditionellt vara den sista kungen av ätten i Uppsala.
Norsk gren: Enligt traditionen fördrevs ätten till Värmland och senare Norge, där Harald Hårfager hävdades vara en ättling.
Snorre Sturlasson förklarar i Heimskringla att dessa ättlingar till gudarna (Oden, Tor, Frej) senare förklarades som vanliga människor i enlighet med euhemeristisk tradition.
Det verkar att de historiska namnen firasoi (fira-sui), suehans och väringar till svenskar betyder alla tillsammans "krigare som dyrkar unga guden Frey (=svend, sven)".
Även är det fjärde historiska namnet till svenskar i förhållande med Yngve Frejs namn och hans dyrare:
De flesta av forskarna tror att hillevionerna är svenskarna, men jag tror att det inte har tolkat namnet på rätt sätt. Det är egentligen hylle-vi-on-erna det vill säga "dyrkarna av den helige unga guden [Yngve Frej]".
Namnet ingevion (dyrkare av heliga unga gud/gudinnan) hör också till Frej dyrkarna i Västeuropa:
Enligt den romerske historikern Tacitus i hans verk Germania (skrivet ca 98 e.Kr.) dyrkades gudinnan Nerthus (Moder Jord) gemensamt av sju nordgermanska stammar. Dessa stammar räknas till den grupp som kallas ingveoner och var bosatta i området kring södra Jylland och danska öarna (östersjöområdet) och norr om dem. De sju stammar som specifikt nämns som Nerthusdyrkare är:
Reudigni (jutar, daner)
Aviones (norrmän)
Anglii (Angler, engelskmän)
Varini (teutono-vari hos Ptolemaos)
Eudoses (friser)
Suarines/svardones (schweriner)
Nuithones: Noatuner, ("de i skeppsplatsen, stockholmare, svenskar"):
Noatun och Njord är två centrala begrepp inom nordisk mytologi som har en direkt koppling till varandra.
Njord (fornvästnordiska Njörðr, maskulina Nerthus) är havets, vädrets, sjöfartens, fiskets och rikedomens gud. Han tillhör guda släktet vanerna men lever tillsammans med asarna i Asgård.
Noatun (fornnordiska Nóatún, betyder "skeppsplats" eller "skeppstunet") är Njords hemvist. Det beskrivs i den Poetiska Eddan som en hall eller borg belägen precis vid havet.
Mytologisk bakgrund:
Njord hamnade i Asgård tillsammans med sina barn Frej och Freja som en fredsgisslan efter det stora kriget mellan asar och vaner. Vid havet i sitt hem Noatun kunde han lugna stormar och hjälpa sjöfarare och fiskare.
Från namnen dömas kan Ingaevoners -och frisernas -och frankernas namn tyda på guden Yngve Frej:
Ingaevoner/ ingvaeoner, var en av de germanstammar som jämte herminoner och istvaeoner tillhörde den ursprungliga folkgrupperna av västgermanerna enligt den romerska historikern Tacitus. De anses ha fått sitt namn från sin gud Ing (Frej)
Enligt en annan källa var ingaevonerna (eller ingevonerna) den folkgrupp som bodde vid nordsjökusten fram till Elbe. De omfattade flera stammar, av vilka chaukerna var de mäktigaste vid århundradena runt vår tideräknings början. En annan stor folkstam bland ingaevonerna var friserna som var bosatta i vad som numera är norra Holland. De var ett av de få folk som förblev bofasta på samma plats under hela folkvandringstiden, nämligen vid nordsjökusten, i Jutland (nuvarande Jylland), Holstein, Friesland och de danska öarna.
Man tror att Yngve Frej också har varit frankernas speciella gud och deras namn härstammar möjligen av Frej.
Med tanke på likheten mellan Nerthus plats och Freja/Frigg plats, nämligen Fensalarna (Mälaröarna), och Njord och Nerthus far-barn-förhållande med Frej och Freja, var de i huvudsakligen en enda gud och gudinna.
Om kopplingen mellan Nerthus och Frigg:
Frigg är gudarnas drottning i nordisk mytologi, även om själva namnet i stället betyder "den älskade" eller "fru". Hennes plats är Sumpsalarna (Stockholms skärgård, Lidingö [ladysö]) som även är gudinnan Nerthus plats.
Nerthus översättas till ‘den vegetativa kraft som våren skall väcka till liv’, betyder den starka [gudinnan] i keltiska.
De tre första kungarna i ynglingaätten är den berömda nordiska gudatriaden:
Yngligaättens Sveigder är Tor:
Den bokstavliga tolkningen till namnet Sveigder skulle då vara något i stil med "den som svänger/rör sig med gudomlig kraft (betydelsen av Tors namn i österleden)".
Snorres teorier (Euhemerism): I inledningen (prologen) till Snorres Edda försökte Snorre Sturlasson förklara de nordiska gudarna ur ett historiskt och kristet perspektiv. Han hävdade då att asagudarna egentligen var vanliga människor– kungar och krigare från Troja och området runt Thrakien– som vandrade upp till Norden. Enligt Snorres text föddes Tor i Thrakien och kallades där för Tror, och hans fosterfar ska ha varit en thrakisk kung vid namn Loricus.
De tre första i Ynglingaätten dvs, Yngve Frej och Fjölner och Sveigder syftar till gudarna Frej, Oden och Tor (som sveakonung och Thrakiekonung):
Sveigder (även Svegder och Swegde, som kunde tolkas på "svearnas kung") var enligt Ynglingasagan kung i Svitjod. Han ska ha efterträtt sin far Fjölner ("den mångfaldiga som döljer sig" eller "den vise", Oden) efter dennes död, och tillsammans med tolv följesmän rest omkring i världen, bland annat till Ryssland och Turkiet där han träffade släktingar (enligt Snorre hade asarna utvandrat från Turkiet). Under en andra resa till Turkiet/Thrakien blev han efter ett dryckesslag av en dvärg lockad att gå in i en stor sten, ty därinne skulle han kunna möta Oden (ursprungligen en gotisk gud). Där inne blev han instängd.
Han skall ha varit gift med Vana (glänsande) av Vanahem och hade med henne sonen Vanlande, som efterträdde honom på tronen.
Yngve Frej (heliga unga guden Freyr) har varit identiskt med ljus-eldguden Ull (glans, härlighet):
I nordiska myter är namnet till Frejs tjänare, Skirner (den glänsande) en aspekt och manifestation på Frej själv liksom den heliga unga guden Ull (glänsande) har haft båt-skidorn Skydbladner. Enligt Saxo ersatte Ollerus (Ull, Frej), Oden som högste gud en gång och som sådan regerade i tio år:
Oden säger: “Ulls gunst äger alla gudars den först mig frälsar ur flamman.” (Grímnismál 42).
Ynglingaättens namn kommer från Yngve Frejs namn (Sven) och hans folk har varit svenskar (den heliga unga eldgudens folk).
Freyr (eller Frej) är en central ljus- och fruktbarhetsgud i den nordiska mytologin. Hans namn har anknytning med franska ordet frire (bränna). Det låter att Frankernas och svenskarnas (Swedes) namn har anknytning med hans kult.
Origin and history of fry (frire):
fry(v.)
late 13c., "cook (something) in a shallow pan over a fire," from Old French frire "to fry" (13c.), from Latin frigere "to roast or fry," which is reconstructed to be from PIE *bher- "to cook, bake" (source also of Sanskrit bhrjjati "roasts," bharjanah "roasting;" Persian birishtan "to roast;" perhaps also Greek phrygein "to roast, bake")...
Om frankernas elddyrkan
Historiska källor ger följande bild av eldens roll i det tidiga frankiska samhället:
1. Elden som rituell rening och symbol:
Inom den germanska kulturen var elden inte bara en praktisk nödvändighet utan också en helig kraft med förmåga att rena och hålla onda andar borta. Särskilt härdens eld (hushållselden) betraktades som centrum för familjens trygghet och det andliga skyddet.
2. "Bränn vad du har ärat."
Den mest kända historiska referensen till frankernas rituella förhållande till eld kommer från biskop Remigius av Reims. När den merovingiske kungen Klodvig I döptes till den katolska tron (sannolikt år 496 eller 498), yttrade biskopen de berömda orden:
"Böj ditt huvud, sicamber [franker]. Ära det du har bränt. Bränn det du har ärat."
Detta uttalande syftar direkt på övergången från hedendomen till kristendomen. Det visar att frankerna under sina hedniska riter offrade till sina avgudar genom att bränna offergåvor, alternativt att de tillbad elden eller brände heliga symboler som en del av sin kult. Som kristna förväntades de nu symboliskt (och ibland bokstavligt) bränna sina gamla hedniska kultföremål.
3. Fortlevnad i folktron
När frankerna väl kristnats försvann inte de gamla eldriterna över en natt. Många av de traditioner som förbjöds av kyrkomöten under tidig medeltid handlade just om att bekämpa folkliga sedvänjor kopplade till eld, såsom att tända rituella eldar vid skördetider (motsvarande valborgs- eller midsommareldar) för att säkra god skörd och skydda boskapen mot sjukdomar.
Från andra sidan säger man att Frej har varit frankernas speciella gud. Då blir resultatet att frankerna har varit eld-ljusgudens Frej anhängare och deras namn härstammar av det, därför att nordiska Alfheim (Alemannernas och frankernas land) troddes vara Frejs och hans skickliga alvers hemvist.
سهشنبه، شهریور ۲۴، ۱۴۰۵
Betydelsen av Norges och Finlands namn
Om Norges namn:
Jag har länge undersökt Herodotus Hyperborea (övernordliga landet) som har varit Norden av Norden och detta är Norge. Jag tror att Norwagen ursprungligen inte har menat Nordens väg eftersom Nordpolen inte har varit något mål för resenärer. Men Norr-avig-en (den aviga Norden) är precis som Norden av Norden (Hyperborea). Två andra namn för forntida norrmän dvs., avioner (i form av avig-oner) stödjer denna åsikt. Viking i betydelsen utsidans folk säkerställer också dem:
Namnet viking betyder också utsidans folk: Enligt svensk etymologisk ordbok av Elof Hellquist betyder ordet vik egentligen "som böjer sig (undan)", "buktar sig", "till vika".
Reudigni kan vara forna vikingar i Jutland (kantlandet):
Reudigni var en germansk stam som omnämns av den romerske historikern Tacitus i hans verk Germania (år 98 e.Kr.). Namnets tolkning: Språk- och historieforskare (bland annat den danske historikern Gudmund Schütte) har föreslagit att namnet ursprungligen kan ha varit Randingi (de som bor i kanten) eller Rendingi. Det kopplas i så fall till Rondings som nämns i det anglosaxiska kvädet Widsith.
Avioner (som också har nämnt av Tacitus) har varit Norges invånare (norrmän):
Ave (ävja) betyder avig utsträckning eftersom ordet ave (ävja) har anknitning med avig enligt svensk etymologisk ordbok av Elof Hellquist och namnet Norwegen (egentligen Norr-avigen) innehåller ändelsen avig-en:
Nordiska stammars totemdjur:
Det låter att vildsvin (svenskarnas speciella gud Freys galt) har varit svenskarnas totem djur och namnet svensk (egentligen den heliga unga eldgudens folk) har anknitning med det: Ordet sve- (su) som betyder den egna och galt har syftat på detta totem djur som klarar i naturen med egen hand. Suehans (svenskar, unga gudens folk) hos Jordanes kan även betyda krigare med galthjälm. Götarnas och danskarnas totemdjur låter att det har varit häst (Odens häst) och varg/krigs hund (Tyrs "Fenrisulven= ryslig. vargen):
घोटिका f. ghoTikA horse
Dan: de som har fruktansvärda hundar.
Suomi och Finland har jämensamma betydelsen "kärrlandet":
Suomi: Man har sagt att man trodde förr att namnet kom från det finska ordet suo (kärr/mosse) och maa (land). Idag spekuleras språkforskningen att detta inte stämmer rent språkhistoriskt.
Men den förra teorin har varit rätt eftersom det germanska namnet Finland (kärrlandet) säkerställer denna betydelse.
Namnen lapp och same syftar på snö och vinter
lopme (samisk): snö
zieme (slavisk): vinter
Att bokstaven m byts till p (eller tvärtom) i samiska språk beror på ett systematiskt grammatiskt fenomen som kallas för stadieväxling (konsonantgradation).
Samerna har en väl utvecklad känsla för snö. Det finns inte mindre än 200 uttryck som beskriver snö i olika kvaliteter och egenskaper.
Dåvarande åsikter:
Inom svensk namnforskning har Lappland uppfattats som ’lapparnas land’ (Ståhl 1970:142, Pamp 1988:83). Lappi är det finska namnet på Lappland, men betecknar också lapska språket, och i äldre språk (Kalevala) ’same’, medan lappalainen i nutida finska motsvarar svenskans lapp ’same’. I svenska etymologiska uppslagsverk (SAOB, Hellquist) antas lapp vara ett lån från finskan. Men den finske etymologen Erkki Itkonen menar att benämningen lapp har uppkommit i den vikingakoloni som fanns i trakten av Ladoga och därifrån spritt sig både till Skandinavien och Finland. Den skulle egentligen vara en översättning av ett lapskt ord som samerna använder om sig själva men som även betyder ’kil av tyg’, ’våd i kläder’ (jfr Turunen 1981). Ordet har från början en nedsättande innebörd, som i någon mån har hållit i sig. Enligt en annan teori ger ordet lappea i betydelsen ’sida’ en utgångspunkt. Det geografiska namnet skulle i så fall vara det äldsta ’det avsides liggande landet’ (Suomen sanojen alkuperä, de Vries 1961:346). Flera andra teorier refereras i Kulturhistoriskt lexikon för nordisk medeltid: Landskapsnamn.
Namnelement
land Flera åländska sockennamn och själva landskapsnamnet slutar på -land: Hammarland, Lemland, Lumparland. Men antar att land i dessa fall har betydelsen ’ö’, densamma som uppträder i namnen på de danska öarna Langeland, Lolland och möjligen i Gotland. Ståhl 1964:10 ff., 1970:143. Det torde alltså vara fråga om ett urgammalt namnled. Det uppträder också i bestämd form i många yngre skärgårdsnamn av typen Båklandet, samt som tillägg till namn på öar eller kustområden som omtalas i sjöfararperspektiv: Barö landet, Vexala landet. Om det finns en kontinuitet mellan namnen i obestämd och bestämd form är osäkert. En direkt motsvarighet har elementet land i finskans maa ’stor ö’ (> sv. -mo) som ingår i ett stort antal skärgårdsnamn längs våra kuster. Zilliacus 1989:32 f.
lapp Det finns ett stort antal namn med fl. Lapp- i Finlands svenskbygder, liksom i Norrland (en samling från Kalix hos Pellijeff 1985:103 f.). Motsvarande finska ortnamn börjar på Lapin-, Lappa-. En omfattande samling finländska Lapp- namn finns i Åkerblom 1945. I allmänhet har dylika namn ansetts stå i direkt samband med samekulturen. Senaste diskussion hos Vahtola 1991:136 ff. Men Lapp förekommer också som tillnamn, och ordet har andra betydelser i språket som kan tänkas ingå i terrängnamn (åkerlapp ’liten åker’). I några fall (Lappo, fi. Lapua) föreligger sannolikt ett personnamn
اشتراک در:
پستها (Atom)