یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

شهر ری و چشمه آن

جغرافیای اساطیری شهر ری و چشمهً معروف آن

تا آن جایی که این جانب مطلع می باشد تا کنون تحقیق اساسی و کلی در باب تاریخ و جغرافیای اساطیری چشمه های معروف ایران صورت نگرفته است. نگارنده در این رابطه گامهایی برداشته و بر می دارد تا پایه ای برای تحقیقات آتی گردد. این عزم از چندی پیش، علی الخصوص از آن زمان حادث شد که در سفر اخیر خود به تهران و شهر ری با دوستان و خویشاوندان سببی خود حسین نصیری خواه و رضا حسنی فیروزآباد صحبتهایی در باب نام چشمهً علی شهر ری به میان آمد. رضا معتقد بود که این چشمه به ناهید الههً آبهای ایرانیان تخصیص داشته است و دلیلش وجود نام کوه بی بی شهربانو در جوار شهر ری بود و حسین نصیری خواه در این رابطه و در قیاس با این چشمه غار چشمه ای باستانی در روستای زادگاهیش در بخش فراهان اراک که با نام پهلوی خنه جین (جایگاه چشمهً پوشیده)نامیده میشود سخن به میان آورد که هردو گفته را قابل بررسی دیدم. به خواهش این جانب حسین توضیحاتی در باب این روستا که دارای غاری باستانی با حوض آبی و اتاقهایی سنگی در درون آن می باشد، به عمل آورد که برایم محقق شد نام این روستا از همین نام پهلوی غار/ حوض باستانی آن گرفته شده است. خواهیم دید این نوع وجه تسمیه در باب شهر ری نیز صدق می کند یعنی این چشمهً معروف این شهر بوده که نام خود را به شهر ری داده است. چنانکه اشاره شد رضا حسنی و دوستانش چشمه علی را با نام کوه بی بی شهربانوی شهر ری که معدن سیمان و بی آب و علف است ربط داده و خود این را با نام ناهید ، الههً آبهای ایرانیان باستان و ایشتار الههً مادر بومیان لّولّوبی ایران باستان مربوط می پنداشتند. در این رابطه باید گفت در ایران پیش از مادها در نزد بومیان لولوبی این نواحی که دارای فرهنگ و زبان سومری و اکدی بودند ایشتار (الههً بسیار خوشگذران آسمان) بزرگترین خدایان محسوب می شد و این نشانگر سنت جوامع باستانی مادرسالار درون فلات ایران می باشد؛ لذا استبعادی ندارد که از عهد آمدن مادها این چشمه به ناهید نیز منتسب شده باشد. به هر حال نام کهن جوی و چشمهً آب علی که به قول ابن حوقل سوری نی (چشمه و جوی آب جشن و شادی) نام داشته، نشانگر انتساب آن به ایشتار الهه جشن و شادی لولوبیها (یعنی مردم کوهستانی) می باشد. اما بی شک با روی کار آمدن دولت مقتدر ماد این چشمه به خود قهرمانان مرد ایران باستان نظیر کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) و زریادر زرتشت (بردیه، بیژن) اختصاص یافت. چنانکه ذکرش بیاید حمدالله مستوفی در نزهة القلوب آبادگر این شهر را هوشنگ پیشدادی (زرتشت قانونگذار) معرفی نموده است. چنانکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده ایرانیان باستان معتقد بوده اند که بیژن (زرتشت) کیخسرو (کیاخسارو، هووخشتره) را در چشمهً معروفی که صد البته می توانست همان چشمه علی گازرانها و دامداران شهر ری باشد غسل تعمید داده و وی را جاودانی ساخته است. این بدان معنی است که این چشمه همان چشمهً معروف حیوان یا خضر مسلمین است که گفته میشده است خضر(خشیه خشتروس خبر موسی خورنی، همان هوو خشتره) از آب آن نوشیده و جاودانی گشته است. گفتنی است در تورات نام کیخسرو و جّدش کیکاوس خنوخ آمده که به لغت عبری به معنی کشور گشا و به لغت اوستایی به معنی بادشاه چشمه می باشد. می دانیم أر ان سوی در اساطیر اسلامی از چشمهً اسماعیل (فرائورت، سیاوش، اربیان) که همان چشمه فین (زلال) کاشان مراد می باشد، یاد شده است. در این جا باید اشاره نمود که بیژن (زرتشت) فرزند نبیرهً دختری کیخسرو یعنی آمی تیدا(دانای آشیانه) بوده است که به همراه خواهرش آموخا (همانکه باغهای معلق بابل یا حصار دفاعی آن به نام وی بنا گردید) و عروسش آتوسا (دختر کورش) در تاریخ ایران معروفترین زنان و شهرهای آفاق بوده اند. نامهای دیگر به جای مانده مادر زرتشت از جمله عبارتند از ماندانا (دانای خانه)، پان ته آ (نگهبان نیرومند) ، گرد آفرید ، عاد (انجمنی) ، سنگهواک (سخندان) ، دوغدو (سخنور) و شهرنواز ، که پیداست در نام شاهنامه ای اخیر با نام بی بی شهربانو مترادف می گردد. پیداست نام زن افسانه ای امام حسین شیعیان یعنی شهر بانو هم که دختر یزدگرد به شمار آمده ربطی با همین نام مادر زرتشت یعنی شهر نواز دختر آستیاگ داشته است. بی شک در این جا نام بانویه از دختران یزدگرد سوم تنها رل واسطه ادا کرده است. در اصل چنین وصلتی اتفاق نیفتاده و ایرانیان خواست مصلحتی دلشان را برای اهداف سیاسی خود به زبان آورده اند. وجود جزء تحبیب بی بی در نام بی بی شهربانو نشان می دهد که این کوه به عنوان جان پناه اهالی شهر ری در روزهای جنگ مورد استفاده قرار می گرفته است. دو نام کهن شهر ری یعنی شهر ارشک (شهر مرد درست کردار) و رام اردشیر(رامش دهندهً شهریار نیک) به وضوح حاکی از انتساب این شهر به کیخسرو/ هووخشتره (شهریارنیک) و زرتشت می باشند. خود نام چشمه علی ( والا مقام) با نامهای زرتشت به صور آرا ، اران ، ایرج ، اراک و آلاک یعنی منسوب به شخص تجیب و والا مقام، مترادف می باشد. کتاب پهلوی دینکرد اشاراتی در باب شهر ری (رغه) دارد که نشان می دهد که نام شهر رغهً آذربایجان (به معنی شهر واقع در دشت، شهر زادگاهی زرتشت) در کنار مراغه با شهر ری (راغا) با هم مغشوش می شده اند. چه در روایات کهن نا م شهر ری را به دختری اساطیری به نام رون (رُوان) نسبت می دهند که این در نام اساطیری جد مادری زرتشت یعنی فراهیم روان (ثروتمند و شکوهمند) دیده میشود. این نام اساطیری نشان می دهد که نام شهر ری از ریشهً اوستایی رئه یعنی با شکوه گرفته می شده است و جزء کهن دیگر نام این شهر یعنی غا (خا، کا) نیز به معنی کان و چشمه می باشد. بنابراین شهررغه (ری) به معنی شهر دارای چشمه با شکوه بوده است. این معنی را نام کهن دیگر این شهر یعنی اوروپو[س] یعنی دارای آب گسترده اثبات و مستدل می نماید. در نزهة القلوب حمدالله مستوفی تاریخ و جغرافیای شهر ری چنین ذکر شده است: "تومان ری: این تومان را شهری سوای ری نبوده است. اکنون که ری خراب شده است ورامین شهر آنجاست و مواضع دیگر که ذکرش متعاقب می آید. هریک قصبه شده و حقوق دیوانی آنجا هفت صد تومان بوده وملک ری به عظمتی بوده که حکومتش در اول عمر سعد علیه اللعنة باعث قتل امیرالمومنین حسین بن علی رضعهما شد و آن حکایت مشهور است. ری از اقلیم چهارم است و ام البلاد ایران و به جهت قدمت آن را شیخ البلاد خوانند طولش از جزایر خالدات عو.ک و عرض از خط استوا له.ل. شهر گرمسیر است و شمالش بسته و هواش متعفن و آبش ناگوارنده و در او وبا بسیار بود و در این معنی گفته اند: دیدم سحرگهی ملک الموت را به خواب بی کفش می گریخت ز دست وبای ری گفتم تو نیز گفت چو ری دست بر کشد بو یحیی ضعیف چه سنجد به پای ری و در مضحکات آمده که اصفهانی و رازی را در باب خوشی شهر با هم مناظره شد. هر یک هنر شهر خویش را عرض میکرد. اصفهانی گفت خاک اصفهان مرده را تا چهل سال نریزاند. رازی گفت خاک ری مردهً سی چهل ساله را بر دردکان به داد و ستد دارد و نمی راند و بدین مضحکه اصفهانمی را ملزم گردانید. شهر ری را شیث (اپیوه) بن آدم (دایائوکو) عم ساخت. هوشنگ پیشدادی (زرتشت) عمارت آن افزود و شهری بزرگ شد. بعد از خرابی منوچهر (خورشیدچهر، تیگران) بن ایرج (بردیه زرتشت، پسر خواندهً کورش) ابن فریدون (کورش) تجدید عمارتش کرد. باز خراب یافت امیرالمومنین المهدی بالله محمد بن ابودوانیق عباسی احیای عمارت آن کرد و شهر عظیم شد. چنانکه گویند سی هزار مسجد و دو هزار و هفت صد و پنجاه مناره در آن بود. دور باروش دوازده هزارگام است و طالع عمارتش برج عقرب. اهل شهر را بر سر سنگی با هم مخاصمت افتاد زیادت از صد هزار آدمی به قتل آمدند و خرابی تمام به حال شهر راه یافت و در فترت مغول به کلی خراب شد و در عهد غازان خان ملک فخرالدین رئی به حکم یرلیغ در او اندک عمارتی افزود و جمعی را ساکن گردانید..."

سرزمین تمیشه و کوسی

بحثی در باب نام ونشان ولایات تمیشه وکوسی درشاهنامه

ز آمل گذر سوی تمیشه کرد نشست اندران نامور بیشه کرد
کجا در جهان کوس خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی

چنانکه از فحوی کلام فردوسی در این باب بر می آید در عهد وی جای ولایت کوسی مشخص نبوده است و وی با صداقتی خاص بدین امر اذعان می کند. فریدون جنیدی در کتاب تحقیقی خود زندگی و مهاجرت آریائیان در رابطه با فریدون شاهنامه به بررسی مکان این ولایات پرداخته که اولی یعنی تمیشه را بدون اشاره به معنی لفظی آن به سان خود فردوسی به درستی در سمت مازندران و گیلان دانسته ولی دومی را هم که معنایی برای آن ذکر ننموده به اشتباه در همان سمت مازندران و گیلان حدس زده است. در صورتی که نام کوسی در تاریخ ایران باستان نام بسیار آشنایی است: کوسی نام ولایت کوسیان اسلاف لران بوده اند که قریب به پنج قرن در بابل حدود نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد حکومت نموده اند. در اوستا و شاهنامه از میان پادشاهان آنجا از یک تن که همان آگوم کاک رمه (اژدهای دارندهً نیزه خونین) فاتح بابل باشد تحت نام اژی دهاک (ضحاک) نام برده شده است. از عهد وی پادشاهان بابلی و خدای مخصوص آنان مردوک (مارشکل) در اساطیر ایرانی تحت نام آزی دهاک (ضحاک) نامیده شده اند و لابد از همین جاست که درشاهنامه مدت سلطنت ضحاک هزارسال یاد گردیده است. سوای اینها نام آستیاگ آخرین پادشاه ماد و شانابوشو سردار آشوری نیز در شمار ضحاکان شاهنامه قرار گرفته اند. چنانکه اشاره شد جملگی این اژی دهاکها در اساطیر ایرانی تبدیل به یک فرد واحدپسیار معمر و ظالمی شده اند. به نظر این جانب ذکر شدن این دو مکان در کنار هم از آن جا صورت گرفته که ولایت ورنه (جنگلهای پوشیدهً مازندران و گیلان) در نزد مغان و اوستا مسقط الرأس فریدون (کورش پارسی) به شمار می آمده است. ولی به قول کتسیاس آنجا تنها محل سفارت وی در زمان آستیاگ بوده است نه زادگاه وی.چنانکه می دانیم سرزمین زادگاهی او به گواهی تاریخ همانا سرزمین پارس می بوده است. بنابراین رفتن از تمیشه به ولایت کوسی سمت لرستان و بابل حرکت ازآغاز سفیری وی تا فتح بابل را معنی می داده است. این دو نام را از جهتی دیگر نیز می توان با هم مقابله نمود و آن اینکه تمیشه را می توان به معنی تم بیشه (یعنی بیشهً تاریک= ورنه اوستا) گرفت. در مفابل آن جنگل سفید آریانیان یا همان باغیستانون اوروس منابع یونانی به معنی بیشهً سفید قرار داشته که همانا مناطق جنگلی بین ایران و بابل بوده است همانجا که بنابه مندرجات اوستا هئوسرو (کیخسرو، هووخشتره) ائوروسار (ساراک پادشاه آشور) را شکست داده و عمر امپراطوری فدرتمند و جابر آشور برای همیشه به سر آورده است و این مهمترین حادث ای است که در عهد باستان در این مرزهای جنگلی ایران و آشور/ بابل صورت گرفته است. اما حادثه بسیار مهم دیگری که در عهد مادها قریب هفتاد سال پیش از نابودی آشور به دست کیخسرو صورت گرفته بود شکست دهشتبار لشکریان آشوری در زیر حصار شهر آمل مازندران بوده توسط آترادات پیشوای مردان (رستم/ گرشاسب) بوده است. چنانکه پیراشک محقق چک در یافته یک کتیبه آشوری از مذاکرهً صلح سردار آشوری شانابوشو ملقب به رئیس رئیسان با خشتریتی (کیکاوس) و لشکریان محاصره شده وی در شهر آمل خبر می دهد. آشوربانیپال تتیجه این لشکرکشی را که برای ایشان چز شکست دهشتبار نبوده به عمد مسکوت گذارده اند ولی روایات ملی ایرانی در طی سه روایت کاملا مجزا از هم حماسه شکست دادن آشوریان را بازگویی کرده اند : هفت خوان رستم شاهنامه که ضمن آن رستم (براندزندهً ستمگران) در طی هفت مرحله از جمله کشتن ارژنگ(خوش نگار) سالار مازاندرها به دیو سفید مازندران (سالار دیوان بزرگ= آشوریان) می رسد و وی را به قتل رساند و کیکاوس (خشتریتی) و همراهانش را از بند دیوان مازندران آزاد می سازد. مطابق اوستا کرساسپ (گرشاسپ، یعنی در هم شکنندهً راهزنان) در پیشینگه (بیشه) در کنار دریای فراخکرت (مازندران) دیوان تحت رهبری گندرو زرین پاشنه (به معنی معطر زرین کفش) که در شاهنامه گنجور ضحاک به شمارآمده است ،همراه با خود وی را به قتل می رساند. این دو مطلب به وضوح نشانگر یکی بون گرشاسپ و رستم می باشد. اما روایت سوم که نگارنده بسیار دیر بذان پی برده ام همانا واقعه پاره کردن قرارداد پیشنهادی ضحاک (در اینجا منظور آشوربانیپال و سردارش شانابوشو) توسط کاوه آهنگر است که نام و تاریخ و مکان ظهورش در اسطورهً عبری و آرامی آهیگر (اخگر) مربوط به همان عهد آشوربانیپال و سمت ماد می باشد. بنابراین نام اصلی کاوه آهنگر، کوی آخیگر (= آترادات فرمانروا) بوده است. که در عهد هخامنشیان کورش سوم را برای هرچه محبوبتر ساختن وی، پسر همین آترادات پیشوای مردان (=آلوو شاه مردان) به شمار می آورده اند. ناگفته نماند خود نام آترادات به معنی مخلوق آتش بوده است. در همین رابطه بوده که استرابون مترادف نام آترادات را به صورت آگرادات نام اصلی خود کورش قید نموده است. در مجموع معلوم می گردد از دیو سفید معطر و زرین پاشنهً مازندران همان شانابوشو سردارآشوری مذاکره کننده با خشتریتی (کیکاوس) در زیر حصار شهر آمل مازندران بوده است. و این همان ضحاک ماردوشی بوده است که اسطوره اش با گرشاسپ / کاوهً آهنگر پیوسته است چه خود نام شانابوشو در زبان مادها (زبان اوستایی) می توانست ترکیبی از کلمات شانه- بو (بودن)-و شو (شوا، شیبا، مار) به شمار آید. یعنی آن که در شانه هایش مار رونیده است. به نظر می رسد از نام ماراگ دوس عرب خبر گزنفون نیز دراصل همین فرد منظور بوده است. در اساطیر شاهنامه در مقابل نام دیو سفید نام اخوان دبو نیز پدید آمده که آنرا میتوان به معنی دیو نادرخشان و تیره معنی نمود.

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵

کوثر

چشمهً یا حوض کوثر در اصل همان دریاچهً قّله سبلان است

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یارب که را داور کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمهً کوثر کنم (حافظ)
در اوستا جمشید (شاه موبدان) در بالای کوه هوکر (خوب کنش) که همان کوه سبلان (لانهً سود) می باشد به الههً آبها ناهید فدیه می آورد تا وی را در روی زمین بزرگترین شهریار بگرداند. می دانیم چشمه ناهید(چشمهً آب گرم معدنی معروف سرئین) در دامنهً این کوه و دریاچهً ناهید (اورویس) در قلّه آن واقع شده اند و اینجا مکان پرستش همین الههً آبهای ایرانیها به شمار می رفته است. خود جمشید (موبد درخشان) همان سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ و پدر سپیتاک زرتشت بوده است. طبق اسناد تاریخی او مدتهای مدیدی از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) در شمال و جنوب قفقاز حکومت نموده است. وی اصلاٌ از مغان درون سرمتهای دوردست (آنتاها، اسلاف بوسنیها) بوده است. در روایات قرآنی کوه سبلان (سئولان)- که در تفاسیر به خطا با جزیرهً سیلان اشتباه شده- مکان هبوط آدم ابوالبشر به شمار آمده است. این برداشت از آنجا حادث شده که نزد ایرانیان سپیتمه جمشید و پسرش سپیتاک زرتشت (هوشنگ) پرذات یعنی نخستین قانونگذاران نامیده می شده اند. ولی نام پرذات (پیشداد) علاوه بر این معنی نخستین مخلوق را نیز می داده است و این معنی در نزد ملل سامی یهود و عرب مورد توجه قرار گرفته و از اینجاست که ترجمه عبری نام پادشاهان مادی و پیشدادی در تورات در مقام نخستین انسانها قرار گرفته اند. اما تورات بر خلاف قرآن مکان بهشتی نخستین مخلوقات را نه در کوه سبلان بلکه درنواحی پر آب شمال بین النهرین قرار داده است. به غیر از این جم یک جم (یمه) دیگری نیز در میان ملل آریایی به عنوان خدای مرگ و میر و حامی خاندان پادشاهی و همچنین نخستین خدا- پادشاه میرا وجود داشته است که پارسیان وی را همچنین در مقام خدائیش اهورامزدایش می خوانده اند.بی شک نام دیگر همین خداست که به صورت [تخت] جمشید به پاسارگاد اطلاق شده است. به هرحال همنامی این دو باعث اشتراک اساطیر آنان و معروفیت هر چه بیشتر جمشید گردیده است. نام اسلامی دیگر کوه سیلان (سئولان، سبلان) یعنی سراندیب را به لغت اوستایی به سادگی می توان دارای قلّه درخشان معنی نمود که این مترادف نام سبلان در کتیبه های آشوری یعنی اوش دیریکا (دارای قلّه روشن)است. ظاهراٌ کوثر در زبان عربی به معنی چشمه یا حوض دارای آب فراوان گرفته می شده است. پیداست که معنی ایرانی آن کوهسر بوده است چه کتاب پهلوی بندهش به صراحت می گوید "در قلّه (=تئیره، کوهسر) کوه هوکر (سبلان) دریاچهً اورویس (یعنی دارای یخهای گسترده) قرار دارد." آشکار است که واژهً کوثر عربی شکل و معنی نامهای ایرانی کوهسر و اورویس (دارای یخهای گسترده) یکجا با هم در خود جای داده است. در یک حدیث نبوی مسلمین هم به همجوار بودن چشمه/ حوض کوثر با یک نهر/ چشمه معروف که به وضوح مطابق چشمه آب معدنی سرئین (زیبا) می باشد اشاره شده است: " پیامبر فرمودند به معراج که رفتم به دو نهر رسیدم یکی نهر کوثر که از آن نوشیدم) و یکی نهر رحمت که در آن غسل کردم". حمدالله مستوفی قزوینی در نزهت القلوب مطالبی را در بارهً کوه سبلان آورده که معلوم می دارد چرا پیش مسلمین دریاچهً زیبا و یخ آلود قلّه سبلان (کوهسر، کوثر) چشمه ای بهشتی و آن جهانی به شمار آمده است: " کوه سبلان در آذربایجان از جبال معروف است و بلاد اردبیل و سراه و پیشکین و آباد و ارجاق و خیاو در پای آن افتاده است؛ کوهی سخت بلند است و از پنجاه فرسنگ دیدار می دهد. دورش سی فرسنگ باشد و قلّه او هرگز از برف خالی نبود و بر آنجا چشمه است اکثر اوقات آب او یخ بسته بود از غلبهً سرما و درکتاب عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات زکریا بن محمد قزوینی از رسول عم مرویست: من قراء فسبحان الله حین تمسون و حین تصبحون و له الحمد فی السموات و الارض و عشیاٌ و حین تظهرون یخرج الحی من میت و یخرج المیت من الحی و یحیی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون کتب الله تعالی له من الحسنات بعد و ذلک به مقدار ورقة ثلج یسقط علی سبلان و ما سبلان یا رسول الله قال جبل من بین ارمنیة و آذربایجان علیه عین من عیون الجنة و فیه قبر من قبورالانبیاء و در تاریخ مغرب گوید که آن چشمه را آبی در غایت سرد است و در حوالیش چشمه های آب سخت گرم است و سوزان و جاری است." شاعران پارسی گوی ابیاتی را متضمن نام کوثر سروده اند که در فرهنگنامه دهخدا برخی از آنان ذکرشده اند و ما به سلیقه خود ابیاتی را از میان آنها گلچین می کنیم:
آبش همه از کوثر و از چشمهً حیوان
خاکش همه از عنبر و کافور عجین است (منوچهری)
صحراش منقش همه مانندهً دیبا
آبش عسل صافی مانندهً کوثر(ناصر خسرو)
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
و آنجا می ناب و شهد و شکر باشد (عمرخّیام)
به بوتراب که شاه بهشت و کوثر اوست
خدای کعب و ترابش کواعب و اتراب (خاقانی)
چونکه آب خوش ندید آن مرغ کور
پیش او کوثر نماید آب شور(مولوی)
عارضش باغی دهانش غنچه ای
بل بهشتی در میانش کوثری(سعدی)
بیا ای شیخ و از خمخانهً ما
شرابی خور که در کوثر نباشد(حافظ)

حافظ را به شناسیم

گرایشهای مهرپرستانهً حافظ
کمتر از ذره نه ئی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشیدرسی رقص کنان (حافظ)
دوستمان منوچهر تقوی بیات که خود و همسرمحترم شان عمری را در بررسی شخصیت حافظ و اشعار وی صرف نموده اند عنوان نمودند که عده ای حافظ را مهرپرست معرفی نموده و وی را محدود کرده اند در حالی که فلسفه و بینش اشعار وی نشانگر اعتقاد به وحدت وجود در اندیشه های او می باشد. نگارنده با توجه به منابع صرفاٌ تاریخی و دینی که در این باب در اختیار داشتم از جمله کتاب تاریخ ادیان کرد از پروفسور توفیق وهبی و تاریخ اشکانیان تألیف عبدالرفیع حقیقت و فرهنگ نامهای اوستای هاشم رضی به بررسی این امر پرداختم و این دو را در آیین مهرپرستی و استحالهً باطنی آن که اساس وشالوده بینش آنها بر پایهً وحدت وجود بوده است توأم یافتم. نگارنده پیش از این بررسی بر این باور بودم که در عهد حافظ مهر پرستی آیینی فراموش شده بوده است ولی با تفحص در تاریخ ادیان کرد معلومم شد همانطوریکه آیین زرتشت در شرق فلات ایران در لباس بودائیگری تجلی نموده در غرب ایران خصوصاٌ نزد یزیدیان آن جامهً مهرپرستی (خورشید پرستی) برتن نموده و در آسمان آبی آنجا و نیز در پرچم ملی کردان در اهتزاز بوده وهست. نگارنده اکنون تردیدی ندارد که نام یزیدی از نام بایزید بسطامی (یعنی گسترده تن و میهن هم کلام خداوند، ابراهیم خلیل الله)، طاووس اولیاء یعنی یکی از القاب معروف سپیتاک زرتشت (گئوماته بردیه) گرفته شده است و در اصل ربطی با یزید نداشته است و نام یزید ممکن است به واسطهً می پرستی (هوم دوستی) وی وارد شده باشد همانکه گویا گفت:"الا یا ایّها الساقی ادرکاسا وناولها". درباب مهرپرستی نیاکان کردان و لران باید گفت که اسلاف میتانی و کردوخی (سکائیان کیمری) و کاسی ایشان خورشید پرست (مهر پرست، میر پرست) بوده اند و همانطوریکه از نامهای پادشاهان معروف اشکانی موسوم به مهرداد بر می آید مهر پرستی در عهد اشکانیان مذهب رسمی دولت ایرانیان و حتی زمان کوتاهی مذهب دولتی رومیان بوده است. بعدها ایرانیان میر را که نام و لقبی برای ایزد خورشید (مهر) و همچنین پیامبرشان سپیتاک زرتشت بوده با امیر لقب امام علی جایگزین ساخته اند.علی الله ایها در واقع زمانی الوو الهی بوده اند. پروفسور توفیق وهبی در این باب گوید: "در واقع خدای متنفذ تمام کردها، مهر بود که عاشقانه او را می پرستیده اند(در تلفظ کردی به مهر، میر گفته میشود)، خدائیکه بدان سوگند یاد می کردند، خدای پیروزیها وقهرمانیها و خدای نجات دهنده ایشان، یعنی همان ایزد خورشید. اورا می پرستیدند و با توجه به تشریفات آئینهای مختلف که بدان وابسته بودند، و در آن مهر پرستش می شد قربانیها می دادند." وهبی در کتابش در نزد یزیدیها از سنت گاوکشی میر (مهر) و کتاب دینی آنان رش (به اوستایی یعنی قانون عدل و داد دینی) و رهبر دینی ایشان عدی (به اوستایی یعنی دانا و بینا، یکی از القاب زرتشت) و بابا شیخ (به مازندرانی پِر مغان، پیر مغان حافظ) سخن می راند که حجتهایی بر برداشتهای عالمانه او می باشند: گفتنی است در مازدران پِر(به کسر پ) به معنی پدر است بنابراین پیر مغان اشعار حافظ همان مقام هفتم و نهایی مهر پرستان یعنی پدر یا پدر پدران بوده است. ایشان دارندهً این مقام را کلاغ مقدس می گفته اند یعنی همان مقامی که در نزد صوفیان سیمرغ ، هد هد یا طاووس شده است. هاشم رضی در کتاب فرهنگ نامهای اوستا در این باب می آورد: "مقام پدر پدران که بسیار پارسا بود و عالی ترین مقام را در مدارج میترایی (مهری) داشت، در ادبیات پارسی، به ویژه در اشعار حافظ پیر مغان شد. مطالعهً اشعار حافظ در بارهً تأثیرات آیین میترایی در وی و همچنین نظر حافظ در بارهً آیین میترا و چگونگی اجمالی آیین میترا در عصر حافظ بسیار جالب است:
حلقهً پیر مغانم ز ازل در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
حافظ اشاره به آیین خود می کند. وی اشاره به ایران گذشته می کند. هنوز همان نیروی راستی و ایمان و درستی ایران باستان در وی بیدار است و اشاره می کند که تدلیس ها و سالوسهای عصر و صوفی بازی و خانقاه نشینی و راهبی که از مشخصات آن عصر شده بود، در وی و همراهانش بی تأثیر است، چون: (بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود) می دانیم روحانیان و بزرگان آیین میترایی نیز مغ خوانده می شدند (لابد همنان که موبدان زرتشتی ایشان را دروغگویان به مهر نامیده اند) و کتیبه هایی در تأیید این مورد موجود است. پیر مغان همان پتر (= پدر) مغان و بزرگ و سرور روحانیان آیین میتراست.
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
پیر ما گفت که در صومعه همت نبود
جای دیگر با حسرت از سپری شدن سلطهً آیین مهر گفت و گو می کند:
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهرهً ما پیدا بود
در این بیت اشاره است به نشان مهر که بر پیشانی مهری دینان، در مدارج معینی داغ می شد. رقم مهر تو بر چهرهً ما پیدا بود اشاره است به نشان مهر (رقم مهر) که بر پیشانی داغ می شد.
یادباد آن که چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
در این بیت با نامبردن از عیسی در واقع از مهر (میثیا= مسیحا) یاد می کند و دلایل این امر امروزه واضح و مشهود می باشد. البته برای آن گروهی که در بارهً مهرو مسیح مطالعاتی داشته باشند.
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
و این نیز به مراسم میزد مهری و نوشیدن شراب و مجلس انس و صفا در مهرابه ها است، و بیت بعدی
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
اما این مراسم در کمال ادب و با توجه به وقار و اخلاق خاص مهری برگذار می شده است و آز آن صوفی مآبی و درویشی که همراه با کثافت کاری تاخلاقی و ایجاد خلسه و نشئه بود به دور می بود:
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که اوخندهً مستانه زدی صهبا بود
و در بیت بعدی به کلاه فریژی، یا کلاه شکستهً مهری اشاره می کند. این کلاهی است که از قسمت فوقانی به سوی جلو بر گشته وبه اصطلاح شکسته است و مهری دینان برای تشخیص به پیروی از میترا به سر می نهادند. همچنین به پیک خورشید در قالب مه نو اشاره می کند:
یاد باد آن که نگارم چو کله بشکستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
شکی نیست که این غزل را حافظ با توجه به آیین میترا که خود از سالکان آن بوده سروده است. در باره این غزل و سایر غزلهای حافظ که اشارات صریحی در این باب دارد، جای مطالعهً بسیار است."
شهاب الدین سهروردی فیلسوف کُرد/ ایرانی و محیی حکمت اشراق حدود دوقرن قبل از حافظ به صراحت از ایمان به مهر سخن می راند که ما آن را از مقالهً تجلی آئین مهر در دوران بعد از اسلام، تألیف عبدالرفیع حقیقت در اینجا ضمیمه می نماییم:" شهاب الدین یحیی سهروردی تنها فیلسوف بزرگ و شجاع ایرانی بود که پرده از روی عرفان کهن ایران که همان آیین مهر باشد برداشت و در رسالهً فارسی در حقیقت عشق خود دربارهً گاوی که (نزد مهرپرستان/ یزیدیان) معروف است که مهر می کشد عارفانه چنین نوشته است: " از آن صنعت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند و از آن صنعت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر(میر، امیر) خوانند." سپس می گوید مهر و عشق بنده ای است خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شده است و سلطان اول و ابد شحنگی کونین بدو ارزانی داشته است و این شحنه هر وقتی بر طرفی زند و هر مدتی نظر به اقلیمی کند و در منشور او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نهد می باید که خبر بدان شهر رسد گاوی ازبرای او قربانی کنند که "ان الله یأمرکم ان تذبحو بقرة" و تا گاو نفس را نکشد قدم در آن شهر ننهد و بدن انسان بر مثال شهری است که اعضای او کگوی های او و رگهای او جویهاست که در کوچه رانده اند و حواس و پیشه وران اند که هریکی به کاری مشغول اند. و نفس گاوی است که در این شهر خرابیها می کند و اورا دو سرو (شاخ) است، یکی حرص و یکی امل و رنگی خوش دارد، زردی روشن است فریبنده (گاو درخشان و خورشیدی)، که هرکه در او نگاه کند خرم شود (قیاس شود با خر دّجال).... نه پیر است که "البرکة مع اکابرکم" بدو تبریک جویند و نه جوانست که فتوای " الشباب شعبة من الجنون" قلم تکلیف از وی بردارند، نه مشروع دریابد نه معقول فهم کند، نه به بهشت نازد نه از دوزخ ترسد. نه به آهن ریاضت زمین بدن را بشکافد تا مستعد آن شود آن شود که تخم عمل افشاند و نه به دلو فکرت از چاه استنباط آب علم می کشد تا به واسطهً معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان خود کامی چون افسار گسسته می گردد و هر گاوی لایق این قربانی نیست و در هر شهری این چنین گاوی نباشد و هر کس را آن دل نباشد که این قربانی تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید."....یکی از مورخان قرن پنجم میلادی (؟) گوید: خورشید را بدان اعتبار مهر خوانده اند که احسان بی منت و عدل شامل دارد. مهر یا میثرا در وهله اول و بالذات به معنی عشق است، ولی عشق مادام که در ممکنات جریان دارد آلوده مشوق است و شوق از وجدان چیزی و فقدان چیزی بر نمی خیزد. چون عشق(مهر) در نتیجهً تطورات از آلایش شوق پاک شود عشق حقیقی می گردد."
در مجموع می توان گفت حافظ از لحاظ احساسی ایزد مهر و خورشید را که به همراه مادر زمین خدایان طبیعی ما می باشند پرستش می نموده است ولی از لحاظ منطقی آن را هم چندانکه باید و شاید قبول نداشته است و گر نه نمی سرود:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر به نه
چو نه دیدند حقیقت ره افسانه زدند.
پیداست روح سرکش و بی قرار حافظ بالاتر از این بینشهای باستانی و طبیعت گرایانه بوده است چنانکه جایی می گوید:
در اندرون من خسته دل ندانم چیست
که من خموشم او در فغان و در غوغاست
جای دیگر در رد ادیان و مذاهب زمان خویش می سراید:
بیا تا گل برافشانیم و طرحی نو در اندازیم
بساط کهنه بر چینیم و طرحی نو در اندازیم
سر انجام به قول محمودی بختیاری با بیت دیگری از حافظ شرفی دیگر به این گفتار بخشیم :
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
علیقلی محمودی بختیاری در فرهنگ و تمدن ایران در باره همین اوراق و کتب مورد نظر می آورد حافظ در اینجا آن را در معنی مطلقش به جای قرآن و به اصطلاح کتب آسمانی دیگر می گیرد.

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۵

گرشاسپ

گرشاسب شاه فرهمند و گرشاسب جهان پهلوان در شاهنامه

این دو قهرمان قهرمانان ایران باستان یعنی بردیه زرتشت و آترادات پیشوای مردان (رستم دستان) بوده اند که اولی نخستین فرمانروای تاریخ است که خواست عدالت اجتماعی و دانش در جهان حاکم شود و دومی سرداری بوده که یک قرن پیش از آن لشکریان متجاوز ابرقدرت برده داران آشور (دیوان مازندران) را در مازندران، در زیر حصار شهر آمل به صلابه کشید و ایران را برای نخستین بار در تاریخ متخد و مستقل نمود: نگارنده قریب سه دهه است بر روی اساطیر اوستایی و شاهنامه ای تحقیق می کند و به تدریج دریافته است که ایرانیان باستان حتی در شرایط سخت تاریخی گفتار نیک را تنها به عنوان شعار مذهبی خویش به کارنبرده اند، بلکه در هر صنف اجتماعی که بودند، خاصه در جایگاه موبدان، بدان معتقد بوده و به آن عمل می نموده اند.از همین روست که روایات شاهنامه و کتب پهلوی و اوستا داستانهایی از همان نوع دروغها و افسانه های خاورنامه ای نیستند. بلکه اساطیری بر اساس حوادث مهم تاریخ کهن ایران می باشند. این روایات اساطیری تنها به بررسی علمی و تجزیه و تحلیل تحقیقی و قیاسی نیاز دارند تا حوادث و شخصیتهای مشتبه شدهً تاریخی از هم مشخص و متمایز گردند. از جمله روایات و افراد اساطیری شاهنامه که این جانب قبلا در اصالت تاریخی آنها تردید داشتم نام گرشاسب در شمار پادشاهان پیشدادی و اسطورهً کاکوی نبیرهً دختری ضحاک و نام کاوهً آهنگر شاهنامه می بود که خوشبختانه رمز آنها اکنون بعد از سالیان متمادی رخ می نمایند. در این رابطه ابتدا باید بگویم همانطوریکه ایرانشناسان داخلی و خارجی می گویند شاهنامه فردوسی و گرشاسبنامه اسدی طوسی به درستی بین گرشاسپ سردار قهرمان معروف دورهً پادشاهان میانی کیانیان (مادها) و گرشاسپ شاه فرهمند پیشدادی فرق گذاشته اند. ما در این جا ثابت می کنیم که این هردو قهرمانان بی بدیل تاریخ ایران باستان یعنی بردیه زرتشت و آترادات پیشوای مردان (رستم دستان) بوده اند: گرشاسپ سردار بی مانند ایرانیان که در شاهنامه تبدیل به نیای دوم رستم دستان شده است چنانکه مارکوارت دریافته است در واقع خود وی می باشد چه این هردو نام را می توان به معنی در هم شکننده راهزنان و ستمگران گرفت. نگارنده اکنون تردیدی ندارم که نام اصلی گرشاسپ/ رستم همانا آترادات (مخلوق آتش) پیشوای آماردان بوده است که کتسیاس طبیب و مورخ یونانی پادشاهان میانی هخامنشی نام وی را در مقام پدر اسطوره ای کورش سوم ذکر نموده است. اخیراٌ سند تاریخی معتبری هم راجع بدان به دست آورده ام چه منابع یهودی و آرامی کهن از اسطورهً فرد معروفی به نام آهیگر (آخیگر، اخگر= آترادات) در سمت ایران صحبت می دارند و به سبب محبوبیت بیش از حد قهرمان ایرانی آن، او را به خود منتسب می دارند چه بی شک پیروزی وی بر آشوریان ستمگر باعث شعف همه ملل تحت ستم آشوریان از جمله آرامیان و یهود نیز گردیده بود. جالبی این اسطوره همانا تاریخ آن است که متعلق به نیمه اول قرن هفتم پیش از میلاد یعنی عهد همان کیکاوس (خشتریتی) و گرشاسپ/ رستم است. چون پیداست نام آخیگر(اخگر) و آترادات (مخلوق آتش) نام واحدی را ارائه می کنند. از جانب دیگر آشکار است این نام در هیئت آهیگر به وضوح یادآور نام کاوهً آهنگر اساطیر ایرانی است که در مقابل ستم ضحاک (آژی دهاک ،پادشاهان آشوری و بابلی) قد علم می کند. در این رابطه جالب است که پوست ببر یا پلنگ درفش کاویانی (سمبل پارسها) با نام ببر بیان (پوست ببردرخشان جنگلهای مازندران) یعنی نام جنس لباس رزمی رستم ارتباط پیدا می کند. بر اساس اساطیر گرشاسپ نامه و معتقدات کهن زرتشتیان و شاهنامه این قیام کننده در مقابل ظلم و ستم ضحاک تازی تبار از سویی همان گرشاسپ/ رستم و از جانب دیگر کاوه آهنگر (اخگر) است که این خود اینهمانی بودن آنان را به وضوح نشان می دهد. گفتنی است اسطورهً رستم (در معنی پهلوان) علاوه بر گرشاسپ (آترادات) شامل حماسه آفرینی بلاش چهارم (بلخش، به مغنی لفظی پهلوان بلند قامت) و گندوفار (گندآور) از پادشاهان اشکانی و پهلوی نیز می باشد.بنابر این انتساب مقام پدری آترادات (گرشاسپ، کاوهً آهنگر) به کورش به خاطر کسب وجاهت بیشتر برای کورش سوم بوده است چون آترادات) حتی از نظر تاریخی بر کورش دوم (توس نیای کورش سوم) که سپهسالار مادها در عهد کیاخسارو (کیخسرو) بوده، مقدم است. گفتنی است گزنفون در کورشنامه خود کورش دوم و سوم را به سهو یکی گرفته است و در تورات بین این دو کورش که تحت نامهای داود و سلیمان صرفاٌ پادشاهان یهود به شمار رفته اند نام کمبوجیه دوم از قلم افتاده است. در این رابطه گفتنی است گزنفون در کورشنامه از اسطورهً فردی به نام آراسپ (دارندهً اسب سرخ) یاد می کند که در تقابل با زن نقاب پوش و شجاعی به نام پان ته آ (نگهبان نیرومند یا نگهبان شخص نیرومند، محافظ شاه) و شوهر وی آبرادات (مخلوق ترک دنیا کننده، میرا) است که این خود یکی از منابع کهن اسطورهً سهراب (سرخ فام) و گرد آفرید شاهنامه است. به نظر می رسد دو سهراب دیگری که در اسطورهً سهراب شاهنامه شریک شده اند یکی همانا وناسپ سورهاپ (سهراب دوستدار اسبان) پادشاه سرمتهای پادشاهی (باسیلی، سیراک) است که در اواخر قرن دوم میلادی در رأس سپاهیان باسیلی و خزری از سمت شمال قفقاز به سوی ارمنستان لشکرکشی نموده بود. سهراب سوم همانا سوخرا (سرخ) سردار دورهً قباد ساسانی است که در میدان کشتی به دست سردار نیرومند (رستمی) به نام شاپور مغلوب شده و سپس مقتول می گردد . به هر حال گردآفرید (پان ته آ) در اصل در مقام آمیتی دا (ماندانا، دوغدو) مادر بردیه زرتشت (گئوماتای مغ) قرار دارد چه در مجموع در اسطورهً گرجی امیران و اسطورهً عمران کتاب اساطیر آذری ده ده قورقود، مرزبانی به نام بکیل (مرزبان خداگونه) در دورهً شاه آبادگر (کورش) مورد غضب شاه قرار می گیرد و به حال مرگ می افتد ولی پسر نامیرای وی که قهرمانی به نام امیران (شاهزاده بی مرگ) است جایگاه پدر را درهمان سمت آذربایجان و اران و ارمنستان پر می نماید. می دانیم که بردیه زرتشت نیز تحت نام اسفندیار در شاهنامه رویین تن به شمار رفته است و کتسیاس نام رسمی بردیه زرتشت (گئوماته) را همانا سپنداته (مخلوق مقدس، اسفندیار) ذکر می نماید. بنابر این تردیدی نمی ماند که از پان ته آ (نگهبان نیرومند) و آبرادات (مخلوق میرا) در خبر کورشنامهً گزنفون خود سپیتمه جمشید پیشدادی و زنش آمیتی دا (دختر آستیاگ) منظور بوده اند. کتسیاس صریحاٌ می گوید که سپیتمه به فرمان کورش کشته شد چه وی رسماٌ داماد و ولیعهد آستیاگ آخرین پادشاه ماد به شمار می رفت. می دانیم که سیتمه جمشید (یمه، یمیر) در اوستا و وداها و حتی در اِداهای اسکاندیناوی نخستین پادشاه میرا به شمار رفته است. و این همان فرد تاریخی است که در روایت کورشنامهً گزنفون به صورت آبرادات (مخلوق فانی) به عنوان شوهر پان ته آ ذکر شده است. نا گفته نماند مرکز حکومت آبرادات شهر شوش ذکر شده که منظور همان شهر شوشی قراباغ است نه شوش موسوم به دانیال. می دانیم که سپیتمه جمشید و پسرش سپیتاک زرتشت (بردیه، گرشاسب شاه) و نوه اش تیگران در اران و ارمنستان و آذربایجان حکومت نموده اند. شاهنامه در مورد گرشاسپ شاه (بردیه زرتشت) به سه مطلب مهم اشاره می کند: یکی اینکه وی از تبار جمشید پیشدادی (سپیتمه، آستی گاس) است و دیگری اینکه نه سال (در اصل نه ماه) فرمانروای سرتاسری امپراطوری ایرانیان بوده و سر انجام اینکه حکومت وی عادلانه و خردمندانه بوده است: پسر بود زو را یکی خویش کام پدر کرده بودست گرشاسپ نام بیامد نشست از بر تخت و گاه به سر بر نهاد آن کیانی کلاه چو به نشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فر از این مطلب که گرشاسپ شاه پسر زو (اوزو، یاری کننده) معرفی گردیده معلوم میشود که زو پسر توماسپ (دارندهً اسبان پایدار و مقاوم) همان سپیتمه جمشید (پوروشسپ) پدر زرتشت منظور است، گرچه ایرانزو پادشاه ماننایی حامی کیقباد (دایائوکو) نیز در تاریخ اساطیری ایران اوزو یعنی یاور ایرانیان نامیده شده است. نام توماسپ در جاهای دیگر اوستا اوروت اسپ (لهراسب،دارندهً اسبان تیز) ذکر گردیده است.جالب است که در کتب پهلوی نام جد زرتشت (گئوماته بردیه) پئیتراسپ یعنی دارندهً اسبان پایدارآمده که به وضوح گویای نام توماسپ می باشد. در مجموع گرشاسپ و نیا/ پدرش جمشید که با هندوستان و افغانستان مربوط گردیده اند در اصل همان بردیه زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید منظور می بوده اند. به نظر می رسد هم لقب بودن آترادات (آهیگر) و بردیه زرتشت در عنوان گرشاسپ یعنی در هم شکننده راهزنان یکی از عللی بوده که باعث گردیده رستم تور گیلی/ گرشاسپ مازندران یا همان آترادات پیشوای مردان مازندران، اهل زابلستان به شمار آید. در واقع آن گرشاسپ زابلستان خود بردیه زرتشت درشت اندام (تنائوخسار)/ گئوماته (گوتمه بودا) بوده که در عهد کورش به مدت قریب به سه دهه در سمت شرق افغانستان (بلخ و حوالی آن) و شمال هندوستان فرمانروایی نموده است. چنانکه اشاره شد هیچ اسطورهً شاهنامه بی پایه و حکمت نیست. از این مقوله است نام کاکوی نبیرهً دختری ضحاک (آستیاگ) که آن به واسطه تباه شدن نام نیای مادریش آستیاگ در این مقام در نقش منفی ظاهر شده است. فرهنگ معین به طور خلاصه این نبیره آستیاگ را چنین معرفی می نماید:" کاکوی (کاکویه) از پسر زاده های سلم بن فریدون و دختر زادهً ضحاک بود که به دست منوچهر(به اشتباه سام نریمان آورده شده) کشته شد." در این مطلب کوتاه شاهنامه ای اسناد معتبری نهفته است که تا کنون مورد توجه هیچ محققی قرار نگرفته است: کاکوی در زبان بابلی (اکدی) به معنی فرد منسوب به شمشیر است و خود سلم نام نوعی شمشیر و همچنین نام ایرانی متأخر قوم سئورومات (دارندگان شمشیر) می باشد که قوم نیای پدری بردیه زرتشت بوده اند و اکنون اعقابشان صرب وکروات و بوسنی نامیده میشوند. ابومنصور بغدادی به درستی پیامبر خرمدینان یعنی شروین( زرتشت شاهزاده، امیران) را منسوب به قوم زنج (یعنی قبایل مادرسالار سرمات/ سئورومات) نموده است. سوای این منابع کهن ارمنی و یونانی نیز نام زرتشت را با ملکه سمورامت ( در اصل قوم سئورومات) ربط داده اند. لقب گرشاسپ برای بردیه زرتشت هیچ استبعادی ندارد چه وی در منابع ودایی تحت نام گوتمه ملقب به راهوگنه (سرکوب کنندهً راهزنان) است و در خود منابع کهن زرتشتی وی تحت نام بهرام ورجاوند (یعنی نجیب کشندهً دشمن) موبد موبدان و گنجور و وزیر پشوتن (کورش) به شمار آمده است که در حوادث مقدم بر روز رستاخیز در هزارهً هوشیدر از سوی هندوستان به سمت ایران می شتابد و درفش پیروزمند کاویانی به یاری پشوتن بر می افرازد. در پایان راجع به معروفیت و محبوبیت جهانی بی نظیر گرشاسپ شاه/ بردیه زرتشت/ گوتمه بودا باید اضافه نمود؛ در طلیعهً تاریخ ایران باستان سه خاندان وجیه المله کیانی (مادی) و پیشدادی (مغان سئوروماتی) و هخامنشیان شاخهً کورش (انشانی) زمانی متحد و کنار هم و زمانی دیگر تحت رهبری مادها و در عهدی دیگر تحت رهبری پیشدادیان و هخامنشیان به توالی حکومت کرده اند و عضو مشترک این خاندان سلطنتی یعنی سپیتاک زرتشت (گئوماته بردیه، سپنداته) بوده که از سویی نوهً دختری آستیاگ آخرین پادشاه ماد (اخرورهً اوستا)، از سوی دیگر پسر سپیتمه جمشید (هوم، گودرز)، داماد و ولیعهد آستیاگ و دستگیر کننده مادیای اسکیتی (افراسیاب) و از جانب دیگر پسر خوانده و داماد کورش سوم (فریدون و پشوتن شاهنامه) بوده است. در کنار این قابلیتهای والای فرهنگی و سیاسی عدالتخواهانهً و انساندوستانهً وی و همچنین قدرت جسمانی و روحی اعلای او این پشتوانهً اجدادی و فامیلی وی را به درستی تکمیل می نموده است. از همین روست که هرودوت گئوماته بردیه را محبوب بی مثال آسیائیها معرفی کرده است و نیز به همین سبب می باشد که القاب آرا و ایرج (نجیب) و ابراهیم خلیل (پدر امتهای بسیار که دوست صمیمی خداست) بر وی تخصیص یافته است.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵

اردبیل

بررسی نامهای کهن شهر اردبیل و کوهها و رودخانهً آن

با توجه به منابع غنی زبانهای قدیم و جدید ایرانی که در فرهنگنامه های فارسی و پهلوی و اوستایی بر جای مانده است می توان معمای بسیاری از نامهای جغرافیایی ناشناخته ایران را حل نمود. برای نمونه در این باب در روزنامهً انترنتی آتورپاتکان نام یک روستای قدیمی در شمال آذربایجان شرقی، در قراچه داغ، که آستامال نامیده میشود، مورد بررسی قرارگرفته و تفسیرهایی دوراز ذهن به صورت آس (؟)- تم (؟)- آل از معنی لفظی آن داده شده است. در صورتی که با یک نگاه به لغت نامه های فارسی معلوم میشود که آستا (استه) در فارسی به معنی استر است و معنی کلمهً عربی مال هم که روشن است. یعنی به عبارت ساده نام این روستا به همان معنی نام شهرهای استر آباد و آستارا(آستاوریای منابع کهن یونانی) است. نظیر این نوع نامگذاری روی قصبهً کلیبر و عشیرهً کرد کلخوران می توان سراغ گرفت که اولی به معنی دارندگان گاومیش و دومی به معنی تغذیه کنندگان از گوشت گاومیش ی شکارچیان گوزن است. همین مقوله است نامهای کهن شهر اردبیل که تلاشهای ناموفقی برای تعیین و تبیین آن صورت گرفته از جمله توجیه آن به شهر مقدس که قانع کننده نیستند چون معانی درست نامهای آن وقتی عاید میگردند که معنی واحد و مشترکی مانند رگ سرخی آنها را به هم مربوط ساخته باشد: قدیمی ترین نامی که برای شهر اردبیل ذکر شده همانا روتومنی خبر کتیبهً رازلیق آرگیشتی دوم از پادشاهان اورارتویی است که آن را به سادگی می توان دارای رودخانهً پر ماهی معنی نمود. و این با نام کنونی رودخانهً این شهر یعنی ماهی رود (بالیقلو چای) مهر تأیید می خورد. نام کهن دیگر این شهر یعنی باذان- پی- روذ به معنی قلعهً کنار رود می باشد. نامهای کهن دیگر شهر اردبیل یعنی اردوی-ال و ارتوی- ایت منابع اسلامی و ارمنی را به سادگی می توان مرکب از کلمهً اوستایی اردوی (رود بالنده) و پسوندهای نسبت آل و ایته گرفت یعنی شهر یا قلعه مجاور رودخانه ً بالنده. بنابراین فرضیه ترکیب نام اردبیل از ارد (مقدس) و بیل (شهر) اصالت ندارد چه در اوستا نام رودخانهً این شهر که اردوی-سور- اناهیت (رود نیرومند پاک و بالنده) آمده و وبه نام ایزد بانوی آبهای ایرانیان باستان یعنی ناهید نامگذاری شده بسیار معروف است. کلاٌ منطقه شهرستان اردبیل خصوصا کوه سبلان (هوکر اوستا، به معنی خوب کنش و جایگاه پر سود) و چشمهً سرعین(چشمهً آب گرم معدنی سرئین به معنی منسوب به الهه زیبای آبها ناهید) و دریاچهً زیبای یخ بستهً قلعهً سبلان (اورویس اوستا یعنی گرد) به الههً آبهای ایرانیان باستان یعنی اردویسور اناهیت یا همان ناهید اختصاص داشته است. هاشم رضی در فرهنگ نامهای اوستا مطالبی را در باب این رودخانهً اوستایی از کتاب پهلوی بندهشن نقل نموده اس است که آن را در این جا می آوریم:" در بندهشن، در فصل سیزدهم، هنگامی که از آفرینش سخن به میان است از رود ناهید گفتگو شده است. نخستین مرحله آفرینش، خلقت آسمانهاست. دومین مرحله، آفرینش آبهای جهان است. هنگامی که اهورا مزدا آبها را آفرید، آبها به سوی دریای فراخکرت (اقیانوس) که درجانب جنوب کوه البرز بر بسیط زمین گسترده شده بود سرازیر شدند. آبهای هزار دریاچه در این دریا جای دارد و هریک از این دریاچه ها، آبش دارای خواصی جداگانه است. دریاچه ها در کوچکی و بزرگی یکسان نیستند. پاره ای شان آن قدر بزگند که در چهل روز یک سوار ورزیده نمی تواند گردش را به پیماید. سر چشمهً این دریا از قلّهً البرز کوه می باشد که به واسطه رود اردویسور اناهیتا جاری میشود، تا به کوه هوکر برسد از صد هزار گذرگاه زرین می گذرد. در قلّهً کوه هوکر دریاچه مقدس اورویس قرار دارد. آبها پس از گذر ازآن همه گذرگاه، برای تصفیه شدن کامل به این دریاچه می ریزند. در سوی دیگر این دریاچه معبری قرار دارد که آبها پس از تصفیه شدن از آنجا خارج میشوند. آنگاه یک شاخه از این آبها جدا شده و از کوه اوسین دُم ( قوشه داغ ، زوج کوه سرچشمهً تلخه رود)به دریای فراخکرت جاری گشت. بقیهً آبها تبدیل به باران شده و بر سطح زمین فرو می ریزد. و سرچشمهً همهً این آبها، چشمهً اردویسور اناهیتا است." بر اساس همین اعتقاد به بانوی ایزد باکره آبهای کوه مقدس سبلان بوده که خاقانی شروانی چنین اشعاری سروده است: قبلهً اقبال قلهً سبلان دان کو زشرف کعبه وار قطب کمال است کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد جامهً احرامیان که کعبهً حالست در خبری خوانده ام فضیلت آن را خاست مر آرزوش قرب سه سال است رفتم تا بر سرش نثار کنم جان کوست عروسی که امهات جبال است چادر بر سر کشید تا بن دامن یعنی بکرم من این چه لاف محال است مُقعد چندین هزارسالهً عجوزی بکر کجا ماند این چه نادره حالست موسی و خضر آمده به صومعهً او صومعه دارد مگر فقیر مثالست هست همانا بزرگ بینی آن زال چادر از آن عیب پوشی زالست گفتم چادر ز روی بار نگیری بکر نهً شرم داشتن چه مجالست گفت پس از چارمه که چادر من باد خرقه کند بهر عرس جای جمال است از پس بکران غیب چادر غیرت بفکن خاقانیا که بر تو حلال است.

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

The Wousouns

The Wousounians are Bulgarians´ forgotten forefathers

Recently it has come to my knowledge that the Wousounians presented in ancient Chinese sources in Middle Asia are in fact the forefathers of the ancient Bulgarians:
1- According to ancient Chinese sources the Wousounians had red hair and blue eyes (a fact fore some, or majority of the Bulgarians).
2- They were so strong and numerous that the both the Huns And Chinese sent their princesses to their kings to become their wives. They had access to 30 000 bowman prepared to make war.
3- They were the worst neighbours to Huns. They appeared on the Huns´way to Europe and they disappeared from Middle Asia efter the Huns moved to Slavic tribes in Eastern Europe.
4- As the ancient Bulgarians they were grooms and most of their rich men possesed around 4000 horses each.
5- Accordin to historical indications they were in majority among the Utigurian and the Kutigurian Huns when they constructed the Bulgarian alliance. The Hun/Turkish word “bulgar” (dulolar) means “a collection of different peoples”. This name is contradictory to the name of the Sabirian Huns which means the ramified Huns. The name of Huns means Cavalry and the possesers of horses.
6- According to Chinese sources “their lifestyle was similar to that of the Huns” and was hence easier attached to the Bulgarian alliance.
7- Their language belonged, according to Herodotos and Turfan sources, to the Indo- European languages. It was more related to Russians (Western Traspians) an Tokharians which was more related to Western European rather than Indo- Iranian. The Wousounian names of their leaders are pronounced in Chinese as Kwenmo, Talo and Youtsi which are not Ural- Altaic.
The name of the Wousounians is Skythic (Indo-Iranian), which means “Those who have fine dogs”. According to Chinese sources They -under the name Khishko (“those who have fine dogs”)- believed themselves to descendants from two brown dogs as they had brown hair and blue eyes. In the Avesta (the ancient Iranian religious book) this mythical progenitor-dog is called Takhmoropa which means the doglike hero. Furthermore the ancient Iranian myths in the Sandbad book talk about a big and strong dag called Uzin (Uzin),which is a variety of Wouson. In the Skythian myths, retold by Herodotos, he is named Arpoxais (the winged dogs king, or the king of “Europa= the fine wagons land”) as king of the Traspian (“grooms”, Wousouns and Russian) and Katiarian (Sauromats; Serbo-croats´ forefather)
It is false theory that the Huns have mixed with Hungarians (Neurians) and built the Magyars nation: The Hungarians (Magyars) are just the famous mythical Wolf howling (wolf figure being) Neurians, in Herodotos history, because their third name, i.e Hongri (Öngör), means the people of magician (=Neurian, Magyar) in Turkish (not the folktribe of the Huns Which might be considered). To prove that the ancient Bulgarian scripts which are blieved to be mixed with Macedonian language in fact are written in Wousoun slavic. It seems to have been white Huns (The Hoautians, “the glorified people”), who lived in middle Asia, not have been another large group of the Wousounians because their language was Skythian (Sanskrit-Iranian) which can be described as a blending between Iranian languages and Sanskrit. Concerning the Katiarian we must add that they were parted in three large groups when they lived between the rivers Don and Volga and the areas around: The name of Jazikian means “bow shovlers” in hungarian. In Iranian myths they are mentioned as Serv- king which means the royal Serbs. The Amazons, which means the “those deressed in armour”, have been forefathers of the Croats, i.e the royal Sauromats (=Basilies; Siraks). The Antaian Sauromats means “by the side living Sauromats- sarmats” (=“Bosnians”).

Sauromats

Sauromats are forefathers of the Serb-Croats

Milan Hustich proves with the help of handreds of Aryan words included in the Croatian laguages that the Croats derive their origen from Aryan (indo- iranian) tribes. They are the forefathers of the Serbo-Croats. This can be concluded from Milan Hustich thesis which Tadeusz Sulimirski (the auther of the book of the sarmats) also confirms. The second language of the Sauromats was Skythian, an indo-iranian language. We know that the Sauromats had lived between two Aryan tribes; one in the east and one in the west and that their language adn culture had been influenced from them. Herodotos proves that the ancient home district of the Sauromats (Sarmats) was situated between the rivers Don and Volga. West from these lived the Skythian (the Skolot). They were ruled by an indo- iranian tribe. The name of Skythian mythical king was Kolaxais: the first part of his name, i.e kola is an Aryan word meaning family, and the sekond part of this name, i.e xais is an iranian word meaning king. The name of the Skythian (Slovons´ forefathers, Skolo-t) means bowl in the ancient Indo- German language but originally the word skolo (bowl) comes from Skythian and Persian. Their subdued peple war slavic tribes which their name derives from the royal Skythian´s own name, i.e Skolot (Skolo-t): Suffixen “t” is marking the plural form in Skythian, and the name Skyth is greece word meaning bowl, the Sun´s symbol.
To the east of the Sauromts lived av Slavic tribe whose wives were equal to men. They were called Issedones (= Jazics; “the people of the bowmen”, Serbs´forefathers). They altred their the skulls of their children. This tradition was also carried out by the Alans and Sauromts. Furthermore the Sauromts society was matirarchical as was the Issedons. That is why Plinius the older was of the opinion that the Serbs was an Alanian tribe like their neighbours to the est. A big mistake in historyography that struck the Sauromats were considered being a Slavic people and closely related to the Iranians. The problem occured when the ancient Iranians considered themselves being closely related to the Sauromats. The Avesta (the old holy book of the iranians) pays tribute to the Sauromats calling them Sairima (“free´mens”, or “the royal rulers”). The Rman writers Plinius and Diodrus have written that”Iranians say that the Sauromats are related to us”. The Sirak (the royal ruling Sarmats”) is their other Iranian/skythian name.
According to Herodotos the native tounge of the Saromats was Amazonian, a language which differed so widely from Skythian that they could not understand each other. But Sauromts had access to their second and international language Skythian, though their dialect was poor depending on their Amazon mothers failed in teaching the feather language (Skytian) in a acceptable way. We know that Sauromats moved to the Balkan Peninsula and to Poland during 300- 150 B.C. Here they were called Sarmatians , Jazigs and Ixamatians (“those with metallic helmets”.
The etymological evidences listed below show us that Serbo-Croats are descendans from Sauromts/ Issedons:
1- The word Sauromat (the variety sau-roh-imati) means in Slavic languages “people who are dressed in armour. The letter prt of the variety of this word mean ring-mail or scaly armour in Sanskrit and Skythian. The name Sauromt has originally belonged to the Croats; that their name meaning “dressed in armour” in Latin.
2- Their Iranian ,i.e Sairima means in Medic- Skythian “the people of all suitors”, which is synonym to the Skythian name of Sauromats,i.e Catiars.
3- The mtthical name Amazon also means”people that are completly dressed in armour and scaly armour”. The name Amazon has been common for the Sauromats with the exeption of the Issedons (the bowmen). They have been forefathers of the Croats;i.e Sauromats.
4- The name of the Serbs in the variety Sarb (=Sarva) means in the Skythian and Sanskrit “all whole and free people”). The Skyths also called Serocroats (Sauromts/ Issedons) Catiars, which has the same meaning as Serb and Croat in the ancient Iranian: The Skythic languages belonged to Iranian language groups though the vocabulary is closer to Sanskrit. The Serb has been another name for Issedons (Jazics).
5- The name of the Croats (Hrovat) means the people of the Suitors and free´men in the anciant Iranian languages and it means “those that dressed in armour” in Latin. This is also applicable to the Amazons (“those dressed in armour”) which has been the synonymous name of the leading group of the Sauromats ( Sirika which means the royal leaders in the ancient Iranian languages). The Name Jazic means bowmen in the Hungarian, which has been synonymous to Issedon, i.e the forefathers of the Serbs. Antayian Sarmats have been the forefathers to the Bosnians: The words being synonymous meaning “those by the side livning Sarmatian people”. We know the Sauromats (which means the possesers of swords in the old persian) with their Long swords and scaly armour have been the ancient Chevalies (Katafrakts). It is a remarkable the name Hrovat (Crovat) in the Avesta is synonymous with Serb in Sanskrit meaning the people of the suitors.

The name of the Russians

The name of the Russians

According to the etymoliogists the name of the Russians derives from the Finnish name Ruotsi ( from the swedish word “rutscha” meaning slide or glide) or from the ancient Swedish roder (rodd=rowing). In this case the name of the Russians derives from the Swedish colonialists name in Russian (Gårdarike, meaning roughly “the realm of the gardens”). The mythical Slavic and Swedish name Rusalki (the comforting valkyria) and Rusla (valkyria participating in Ruslagen) gaurantees this theory. But it is more possible that this name derives from Slavish word rod (“friend”=Frey, the name of the Swedish sacramental God).
Herodotos mentiones the ancient Russians by the names traspian and Androfages which actually means servats and slaves (i.e.Poles and Russian). Herodotos also mentiones the that in the Skytian myths the ancient Slavic mythical king as Lipoxais (coastlands king) and his people as Aukatians, which means horse tamer in the ancient persian. According to the Bible the Gomers (the kimers) sons are Askenas (the people of the eternal Sun, Skyths, Scolot, Sclaves), Rifat (Riphatian, “coastlands Peoples”, Androfages,..), Togarma (the possesers of swords= Sauromats; i.e. the forefathers of Serbo- croats).
The ancient Scandinavians called Russia Gårdarike (the Realem of the gardens), so it is resonable to believe that the name “Russian” also meant the land of the groves, i.e Roshia in the Russian language. There are mythical and historical proves for this etymology: In the Avesta (the ancient Iranian religious book) a large area, north of the Black Sea is mentioned which is called Vourobareshti, meaning the land of the great groves.The opposite name to this is Vourojareshti, which means the land of the great meadows, of course meaning the Russians and Kazachs steppes. In the Indians Rigveda mentioned also this land, and calls it Ariavärta (the meadow of the Arians). The proves revealed in the Koran is crucial because the Koran mentiones Russia as Ayke which means the land of the groves. This land´s mythical king has had the name Shoeib (Peleg in the Bible) meaning “he who distributes the land”. According to the Skytians myths we know that this land distributor originalley was Kolaksais (“the king of the family”), or Skyth (Skolo, “the Suns cup”). Who split Russia and Ukraine between his three sons. There is reson to believe that the name Skyth (Skyt) in the German variety skoz has meant land of the groves, i.e the Vikings´ Gårdarike.The Koran also mentiones this skythic land as Madian which means actually the famous skythic king Madia and Madia´s land. Madia´s Greek name was Gnoros (“the wise”= Madia). Skythes (sclovs) are Slovons´forefathers.
In Vandidad (the yanger part of the Avesta) Ukraine, and Southern Russia mentioned as Chakhra (the wagon land). This is described as the lands of the heros and it is told that the inhabitans burn their dead. This is of course alludes to the name of the Russians as their name also means the people of the wagon in Swedish. In the old iranian myths these lands is called Ratha(in Latin rote, which means wagon). This name has remained in the Persian mythical name Takhmoratha which means the hero of the wagon land. Thakhmoratha (Skythians Arpoxiais) is considred to be the mythical king of the Rutians (derives from Latin word rote, taurs), Dacians (Eu-erpo-ian-s= the fine wagons land/ peoples), Serbo-Croats (Sauromatians, Sarmatian), western traspians (Russians) and Bulgarians (Wousouns, eastern Traspians).
I suggest yet a fourth hypothesis based on two historical and mythological documents: The historical argument is that according to ancient skythian myths, the ancient Bulgarian and Russian has had the skythian name traspians which means the groms or those who use three horses for their wagon. The Russians´ another skythian name was aspalian , also meaning grooms: During the Goths era of the great migration this people was conquered by the Goths on their way to the Ukraine.Thus the question arises what the Russians were called by ancient German tribes? The anser is of course russ (=little horse) which means “wild horse[tamer]” in the ancient German languages. Herodotos mentiones that there existed very wild and white horses in the present day Belarus (white Russia) and Russia.
The mythological argument supporting the teories above is a myth that rescembles the old skythian myths of the ancient progenitor. According to this mythical story three Russian brothers guarding the meadows belonging to the Russian tsar tried to tame a herd of seahorses. The herd was led by three horses (=traspi-s), one bearing the image of the sun, the second the image of the moon and the third the image of the star in their foreheads. Amongst the brothers only the youngest could tame the three horses leading to the rest of the herd being tamed automatically.
It seems that the four sources mentiond above has found each other and allied in the frame of the name Russ.


Hyperborea (Ruotsi,..)


Balticum (Livia,..)

Russia (ancient Traspia)




Gårdarike (Roshia)

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

اشکبوس

نام و نشان فرمانروایان تخاری در شاهنامه

شاهنامه نه تنها حاوی تاریخ ملی کهن ما ایرانیان بلکه حامل نکات تاریخی بدیعی در باب همزبانان افغانی و تاجیکی ماست؛ گرچه این تاریخها به صورت اسطوره در آمده اند یعنی این وقایع تاریخی جنبهً افسانه ای پیدا کرده اند، ولی وقتی پرده از روی افسانه های اساطیری کنار میرود وقایع تاریخی مهم عهد باستان رخ می نمایند. معهذا باید توجه داشت که جنبه های افسانه ای با شیرین و دلپذیر کردن وقایع تاریخی باعث زنده ماندن آنها در خاطره ها گشته اند. از این مقوله است جنگ رستم با اشکبوس، سردار اساطیری سپاه کاموس کشانی است که مطابق شاهنامه در پیوند و اتحاد با تورانیان (سکاها) به فرماندهی افراسیاب و همچنین چینیان بوده اند.بررسی نام کشانی در این رابطه گره گشاست چه آن به وضوح نشانگر قوم کوشان (تخاران، یوئه چی ها/ مه یوئه چی ها) و فرمانروایان مقتدر آن است که از مرزهای شرقی ایران کنونی تا داخل مرزهای چین اصلی فرمانروایی نموده اند. با اندکی دقت در این نامها در می یابیم که خود نامهای کاموس و اشکبوس هم اشاره به همان فرمانروایان کوشانی دارند چه شرقشناسان با توجه به نام فرمانروایان مقدم و متأخر کوشانی آنان را به کادفیس ها (کوجولا کادفیس ، ویما کادفیس) و ایشکاها ( کانیشکا، واشیکا، هوویشکا، اوواسوشکا) آنان را به دو گروه با همین نامها تقسیم نموده اند که شاهنامه و ایرانیان باستان بیش از یک هزاره مقدم بر آنها همین کار را به نحو دیگر انجام داده اند چه بی شک نام کاموس از تحریف و تصحیف همین نام کادفیس و نام اشکبوس ( شاه حامی و پیرو" فرد دانا" = گوتمه بودا همان گئوماته زرتشت) با توجه به همان نام ایشکاها (شاهان) پدید آمده است دکترمحمدجواد مشکور در کتاب ایران در عهد باستان در باب کانیشکا - که نامش با توجه به نام توراتی ایشپاکای اسکیت (ایشاک تورات، اسحق قرآن) یعنی شهسوار و شاه - به معنی شاه جهان است چنین می آورد: " کانیشکا در 120- 160 میلادی به پادشاهی نشست. وی بزرگترین پادشاهان کوشانی است؛ و قلمرو حکومت او گذشته از ایران شرقی و افغانستان شامل حوزهً رود تاریم و ترکستان چین و شمال غربی هند و سواحل گنگ بود؛ و پاتالی پوترا پایتخت قدیم سلسلهً معروف موریاهای هند بدست او افتاد. کانیشکا برای انتقام گرفتن از چینی ها از متصرفات هندی خود از راه وخان گذشته ولایات کاشغر و یارکند و ختن را فتح کرد. و دامنهً فتوحات خود را تا رود تاریم رسانید و سلطنت کوشانی را از هر طرف به یکی از چهار رود جیحون، سند، گنگ و تاریم امتداد داد و پسر پادشاه کاشغر و برخی امیرزادگان چین را به گروگان با خود به پایتخت خویش در بگرام آورد. کانیشکا لقب شاه گنداهارا (گنداور) را داشت. کانیشکا و جانشینان پر اقتدار او بیشتر توجه به هند و ثروت آن کشور داشتند. در نظر کوشانیها هند پر ثروت، جاذب تر و سودمندتر از نواحی بیابانی ایران شرقی می نمود. در همین نواحی سرحد دوکشور اشکانی و کوشانی تقریباٌ قریب به خطی که امروز مشخص سر حد بین ایران و افغانستان است، تثبیت شده بود. جنگ بین کانیشکا و پارت ظاهراٌ در زمان بلاش سوم وقوع یافته است. در متن سریانی مربوط به زمان بلاش چهارم (191-207 میلادی) از سپاهی بزرگ مرکب از مادها و پارسها که به مشرق ایران حمله برده اند به طور مبهم ذکری شده است. در آغاز بلاش محاصره شد و تلفات سنگینی داد، اما سپاهیان او از نو حمله آورده و دشمنان کوشانی را تا دریا عقب راندند. دین بودایی که در عهد آشوکا (=عادل) از خاندان موریاها در شرق ایران انتشار یافت در عهد کانیشکا به منتهی ترقی خود رسید و معابد بودایی زیادی در سراسر مشرق ایران بر پا گردید. می گویند ساختن مجسمه های بزرگ بودا[زرتشت،ابراهیم ادهم، ابراهیم خلیل] در بامیان در زمان کانیشکا آغاز شده است."
بنابراین در اصل اسطورهً کاموس کشانی، نام رستم یعنی(پهلوان بلند اندام) ، در رابطه با اشکبوس به جای بلاش (ولخش=والا- خشیه) است که خود به معنی شاه و پهلوان بلند اندام می باشد نه به جای رستم دستان که همان آترادات پیشوای مردان سردار عهد خشثریتی (سومین فرمانروای ماد، کیکاوس) و شکست دهندهً ابر قدرت آشور در مازندران بوده و حدود هشت قرن قبل از بلاش سوم (رستم اشکانی) و کانیشکا (اشکبوس) می زیسته است.
اصلاحیه: مطابقت کاموس کشانی و اشکبوس با کادفیس کوشانی و ایشکائوس (کان-ایشکا) :در مجموع به نظر میرسد کاموس کشانی و اشکبوس شاهنامه یادآور نامهای کادفیس کوشانی و ایشکائوس (کان-ایشکا) پادشاهان سمت دره سند هستند که در رابطه با جنگ بلاش اشکانی (=رستم/پهلوان اشکانی) با کوشانیان مطرح شده اند.
دلیری کجا نام او اشکبوس همی برخروشید برسان کوس بیامد که جوید از ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد بگرد بشد تیز رهّام با خود گبر همی گرد رزم اندر آمد به ابر بر آویخت رهّام با اشکبوس بر آمد ز هردو سپه بوق و کوس بر آن نامور تیر باران گرفت کمانش کمین سواران گرفت جهانجوی در زیر پولاد بود به خفتانش بر تیر چون باد بود نبد کارگر تیر بر گبر اوی از آن تیزتر شد دل جنگجوی به گرز گران دست بر اشکبوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس بر آهیخت رهّام گرز گران غمی شد زپیکار دست سران چو رهّام گشت از کشانی ستوه به پیچید زو روی و شد سوی کوه ز قلب سپاه اندر آشفت طوس بزد اسپ کاید بر اشکبوس تهمتن بر آشفت و با طوس گفت که رهّام را جام باده است جفت به می در همی تیغ بازی کند میان یلان سر فرازی کند چرا شد کنون روی تو سندروس سواری بود کمتر از اشکبوس تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار کمان بزه را به بازو فگند به بند کمر بر بزد تیر چند خروشید کی مرد رزم آزمای هم آوردت آمد مشو باز جای کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی سرت را که خواهد گریست تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کام مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد کشانی بدو گفت بی بارگی بکشتن دهی سر به یک بارگی تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ آورد به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه به جنگ هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار پیاده مرا زان فرستاد طوس که تا اسب بستانم از اشکبوس کشانی پیاده شود همچو من زدو روی خندان شوند انجمن پیاده به از چون تو پانصد سوار بدین روز این گردش کارزار کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فسوس و مزیح بدو گفت رستم که تیر و کمان ببین تا هم اکنون سر آری زمان چو نازش به اسپ گرانمایه دید کمان را بزه کرد و اندر کشید یکی تیر زد بر بر اسپ اوی که اسپ اندر آمد ز بالا به روی بخندید رستم به آواز گفت که بنشین به پیش گرانمایه جفت سزد گربداری سرش در کنار زمانی بر آسایی از کارزار کمان را به زه کرد زود اشکبوس تنی لرز لرزان و رخ سندروس به رستم بر آنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت بر خیره خیر همی رنجه داری تن خویش را دو بازوی و جان بد اندیش را تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده برو چار پر ّو عقاب کمان را بمالید رستم به چنگ به شست اندر آورد تیر خدنگ برو راست خم کرد و چپ کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست چو سوفارش آمد به پهنای گوش ز شاخ گوزنان بر آند خروشید چو بوسید پیکان سر انگشت اوی گذر کرد بر مهرهً پشت اوی بزد بر بر و سینهً اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس قضا گفت گیر و قدر گفت ده فلک گفت احسنت و مه گفت زه کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد نظاره بریشان دو رویه سپاه که دارند پیکار گردان نگاه نگه کرد کاموس و خاقان چین برآن برز و بالا و آن زور و کین چو برگشت رستم هم اندر زمان سواری فرستاد خاقان دمان کزان نامور تیر بیرون کشید همه تیر تا پَر پُر از خون کشید همه لشکر آن تیر بر داشتند سراسر همه نیزه پنداشتند چو خاقان بدان پّر و پیکان و تیر نگه کرد برنا دلش گشت پیر.....