. اصل و نسب اشو زرتشت سپیتمان پیامبرعدالت اجتماعی جهانشمول
گئوماته ، گئوتمه بودا ، هومان و ایّوب و لقمان نامها و وجوه متفاوت زرتشت سپیتمان هستند:
« زرتشت همان گئوماتای مغ،مصلح اجتماعی بزرگ عهد پادشاهان نخستین هخامنشی ا ست»
این عنوان که برای نخستین بارازطرف این جانب جوادمفردکهلان، نگارندهً کتابهای گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران ونیاکان باستانی کُرد مطرح می شود، در وحله اول بسیارتعجب آوربه نظرخواهد رسید، ولی مطمئن هستم که بعد از ارائهً دلایل آن، استبعاد آن ازبین رفته و این امرتاریخی مهم جلب رضایت خواهد نمود. ابتدا باید بگویم که ا.م.دیاکونوف، مؤلف تاریخ ماد در بحثی که از سقوط دولت ماد به دست کورش هخامنش و هم چنین اصلاحات اجتماعی و اقتصادی گئوماته وموضوع قتل وی به عمل آورده، به نقل از مورخین باستانی یونان یعنی هرودوت و کتسیاس و با استعانت از هرتسفلد ایرانشناس آلمانی می گوید که سپیتمه(پدرزرتشت) با آمیتی دا ("دانای آشیانه ") دختر آستیاگ ازدواج کرد و از این ازدواج صاحب دو پسر گردید که موسوم بودند به سپیتاک ( به معنی لفظی "فردسفید ومقّدس"،همان زرتشت) و مگابرن("دارندهً ثروت بسیار") که بعد از546 سال پیش ازمیلاد از طرف کورش هخامنشی والی ولایات دربیکان در سمت باختر(بلخ) و هیرکانیه (وهرکانه، گرگان) گردیدند این مطلب حاوی اسنادتاریخیِ بسیار مهّمی است، چه این هر دو ولایت درآن زمان تحتِ نظر ویشتاسپ (گشتاسب، پدر داریوش) ساتراپ ولایت بزرگ پارت اداره می شدند. مطالب مذکور را تاریخِ اساطیریِ ایران و منابعِ یونانی هر دو تأیید میکنند: خارس میتیلنی مّورخ ورئیس تشریفاتِ دربار اسکندرمقدونی در ایران نشان می دهد که کورش حّداقّل تا سال546 پیش از میلا د خویشاوند و حامی خویش یعنی ویشتاسپ (گشتاسب) را به حاکمیت ولایات ماد سفلی و ماد کوچک(آذربایجان) برگزیده بود و وی به همراهِ برادرش زریادر(زریر) وزرتشت، فرمانروایِ شهر رغهً آذربایجان براین مناطق حکمرانی می کرد: شهر رغهً آذربایجان در کوهپایهً جنوب غربی کوه سهند قرار داشت و همان شهری بوده که بعدها با نامهای گنجک، کزنا، هروم، برزه و بردع نامیده می شد و مکانش درحدود 8 کیلومتری جنوب شرقی شهر مراغه( رغهً بزرگ یا شهرمتمایزازرغه) قرار دارد.طبق مندرجات اوستا کورش (فریدون) بعد ازسال546 پیش ازمیلاد زریادر(زریربرادر گشتاسب ) را به حاکمیت این نواحی بر گمارده و ویشتاسپ (گشتاسب) و پسران سپیتمه (یعنی سپیتاک و مگابرن) را به حاکمیت نواحی پارت وباختر و گرگان منسوب نموده است. هرتسفلد ایرانشناس بزرگ و تیزبین آلمانی تا اینجا کُنه وقایع را به درستی پیگیری کرده ، ولی در ادامه سرنخ وقایع را گم می کند. چون همین برادران سپیتاک و مگابرن همان کسانی هستند که در تواریخ یونانی به اسم برادران مغ معروف گردیده اند و اسامی و القابشان به صور سمردیس (تنومند، یا دارای دههای فراوان) و اُروپاست (دارای انبارهای گسترده) وپاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی ) ذکر شده است. به قول هرودوت، کمبوجیه وقتی که به سمت مصر لشکرکشی می نمود پاتی زیت (موبد نگهبان سرودهای دینی) را به نیابت سلطنت خویش بر گزید و ادارهً امور کشور را در غیاب خود بر وی محّول نمود. امّا چون بعد از گذشت سه سال و اندی شایعات فوت کمبوجیه در مصر، بر وی رسید حکومت خویش را رسمی اعلام نمود. هرودوت می گوید که برادران مغ مشترکاٌ حکومت می رانده اند. امّا کتسیاس فقط از حکومت یک مغ که همان گئوماتای (یعنی«دانایِ سرودهای دینی») باشد،سخن می راند. به هر حال این مغ برادری به نام مگابرن (ثروتمند) داشت که مفهوم لغوی نامش که به صور مرگید (دارای زمینهای فراوان)، پرومیس(دارای ثروت بسیار) و سمردیس (ثروتمند) نیز آمده ، وی را از القاب و اسامی برادرش گئوماته متمایز می سازد؛ لذا این القاب دیگر گئوماته بوده که با نامهای فرزند دیگرکورش یعنی بردیه ("بلندقامت") و تنائوکسار("تنومند") یکی بوده است. نام بردیه (بردیس) یک شباهت لفظی هم با نام دیگر وی سمردیس(مردیس) داشته است. بنابراین دروغی عمدی درپدید آمدن نام بردیهً دروغین درکار نبوده است و برادران بلند قامت وتنومند مغ خود بردیه های دیگری بوده اند که لابد پیش پارسیان هخامنشی به بردیه های دروغین معروف گردیده اند. گفتنی است که قامت تصویر گئوماتای مغ دردخمهً وی به نزدیکی روستای سکاوند شهرستان نهاوند(نیسایهً باستان)- همان سیکایااواوتی کتیبهً بیستون به معنی لفظی جایگاه نیک- که بر دیوارهً غارکندی کاری شده است، حدود187 سانتیمتر است. مردم عامی ایران آرامگاههای بی نام و نشانی را در سرتا سر ایران پرستش کرده و نیازمی گزارند که از خود منشأ هیچ اثر مهمی نبوده اند و تنها بزرگیشان انساب احتمالی آنان به امامان شیعه می باشد، در حالی که آرامگاه دخمه ای شکل این رهبر و پیغامبربزرگ عدالت اجتماعی خاورمیانه و جهان در کنجِ روستای سکاوند شهرستان نهاوند قرنهای متمادی است که به فراموشی سپرده شده است. کشندهً بردیه پسر کورش نیز در تواریخ یونانی و تاریخ اساطیری ایران معلوم گردیده است: وی پرکساسپَ ( یعنی کشنده فرد برازنده ونیرومند) نام داشته است، همان که در اوستا جاماسپ(یعنی کشندهً مغان ، داریوش) آمده و دامادِ زرتشت معرفی شده است. بنابراین برخلاف گفتهً تروگ پمپه، گئومات قاتل بردیه (تنائوکسار یعنی بزرگ تن، پسر یا پسرخواندهً کورش سوم) نبوده بلکه خود وی می باشد. مطلب بسیارمهم وکلیدی که درمنابح یونانی دررابطه با بردیه ها آمده همانا محلهای حکمرانی بردیه (دراصل بردیهً مغ) می باشد که دریک جا ماد و ارمنستان(بنا به گفتهً گزنفون) و درجای دیگر باختر (بلخ، نزد کتسیاس) عنوان گشته است. میدانیم این هردو جا طبق منابع کهن یونانی و ایرانی محلهای فرمانروایی زرتشت سپیتمان نیز بوده اند که درست در همان مقطع زمانی می زیسته است. بنابراین زرتشت لفظاٌ یعنی دارندهً عصای حکومتی زرین، لقب سپیتاک (نورانی) یا همان گئوماته (دانای سرودهای دینی) بوده است؛ چه این هردونیزساتراپ باختربه شماررفته اند.کتسیاس نام اصلی گئوماته را سپندات آورده که به معنی مخلوق مقدّس است. طبق اوستا و کتب پهلوی این اسم در متعلق به قاتل وی یعنی داریوش نیز بوده است. دلیل این امر باید صلاح دیدهای سیاسی بوده باشد که سپیتاک (سپید و نورانی) یا سپندات (مخلوق مقدّس) را نام داریوش گرفته است. این مخلوط سازی اسامی باعث مغشوش شدن اسامی و سرنوشت آنان در اساطیر ملّی ایران نیز گردیده است؛ چه درآن جا مبلغ دین زرتشتی، سپندات (اسفندیار) نامیده شده که از سوی دیگرهمان داریوش پسر ویشتاسپ (گشتاسب) است.وی درآغاز حکومتش به دست رستم (یعنی پهلوان)- که در این جا هم یادآورگئوماتهً بلندقامت و هم خود داریوش است، کشته میشود. بی جهت نیست که شکل ظاهری نام قاتل زرتشت یعنی براتروش(زخمی کنندهً روی برادر) داریوش (همان آنتاریوش مصریها ) شباهت پیدا می کند. به نظر می رسد این استتار عمدی بوده است. بنابراین زرتشت تنها یک مغ سادهً درباری دربارساتراپ ماد و پارت یعنی گشتاسب، نبوده است؛ بلکه خود حکومت عاجل چهارساله ای در ایران داشته است که رعایای ایرانی درتاریخ خود هر گزشاهد عدالت اجتماعی این چنینی، که وی به وجود آورد، نه بوده اند. بی جهت نیست که هرودوت، پدرتاریخ در باب مقتول شدن وی می گوید: « همه درآسیا به خاطرقتل وی افسوس خوردند و به سوگ نشستند.» قسمتی ازگفتارمحمدجوادمشکور را در باب وی ازکتاب خلاصهً ادیان، بدون دخل و تصرف به عینه در این جا بیان می شود: « گئوماتای مغ روش اشتراکی داشت و مانند لیکورگ یونانی اراضی وسیع و گله های بی شمار و بردگان بسیار از اشراف و ثروتمندان بگرفت و اراضی و گله ها را تقسیم و بردگان راآزاد کرده به کشاورزی گماشت. او بیش از هفت ماه نتوانست پادشاهی کند ، ولی در این مدّت کوتاه به اصلاحات اجتماعی بزرگی دست زد.» در این جا مهمترین دلایل و قرائن یکی بودن گئوماتای مغ با سپیتاک و سپیتمان زرتشت را به اختصار ذکر می کنیم: 1- سپیتاک و زرتشت (زراتشترا) هر دو از خاندان سپیتمه یاد شده اند. به وضوح به نظر می رسد نام یا لقب اساطیریپدر زرتشت یعنی پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان یا اسبان پیر)، درمعنی اخیر به قرائن از ترجمهً نادرست خود نام زرتشت (زرتوشترا)- که در اصل به معنی دارندهً تن زرین است- به دارندهً شتر پیر حادث شده است. این نام را به معنی دارندهً اسب خاکستری نیزآورده اند که آذریها حالا مفهوم آن را به ابوالفضل العباس اختصاص داده اند. یعنی ظاهراٌ یک سنّت زرتشتی در این جا صورت شیعی گرفته است. نام مگابرن ، برادر گئومات را هرودوت به مفهوم عامیانهً آن "مغ گوش بریده" آورده است. 2- برادران مغ یعنی سپیتاک و مگابرن هر دو زیر نظروحمایت ویشتاسپ (گشتاسب) پدر داریوش بودند، چه آن وقتیکه ایشان در سمت ماد حکومت رانده اند، چه آن هنگام که به سمت باختر(بلخ) وهیرکانیه (گرگان) نقل مکان کردند. چنانکه گفته شد روایات تاریخی- اساطیری ملّی ایران نیز از حکومت گشتاسب و زرتشت در دو مقطع زمانی مختلف هم در سوی ماد و هم در سوی پارت و باختر سخن گقته اند. ا.م.دیاکونوف موًلف تاریخ ماد می گوید که" ممکن است بردیه (مرد بلند قامت) پسر آمی تیدا(دختر آستیاگ) و کورش به شمار رفته باشد." در این صورت از بردیه در این جا خود همان گئوماته- سپیتاک (زرتشت سپیتمان) منظور شده است؛ چه نام کورش در این جا به سبب همنامی پسرش بردیه بابردیهً مادی (گئوماتهً مغ) وارد روایت این رابطهً فامیلی شده است. بنابراین ازدواج کورش هخامنشی با آمی تیدا، دختر آستیاگ، نظیر موضوع نوادهً آستیاگ و پسر ماندانا بودن وی افسانه می نماید: مسلماٌ نامهای ماندانا (دانای خانه) وآمی تیدا (دانای آشیانه) نام تاریخی واحدی را ارائه می کنند. مطابق اوستا و شاهنامه، فریدون (کورش) با دو تن از همسران آستیاگ مغلوب شده به اسامی سنگهواک (دانای سخن و آواز) و ارنواک (آواز خوان) ازدواج می نماید، ولی سخنی از نوادهً آستیاگ (ضحاک) بودن وی یا ازدواج او با دختر آستیاگ در میان نیست.قابل توجه است که نام فرنگیس اساطیرسکایی- مادی- پارسی که در رابطه با همین خاندان است، مترادف با بلقیس وزلیخای اساطیر اسلامی به معنی پرگیسو می باشد. سنگهواک و ارنواک نامهای اوستایی آمیتی دا و آموخه ، دختران آستیاگ میباشند.
3- ز مان کشته شدن زرتشت دقیقاٌ در همان دورهً مقتول گردیدن گئوماتای مغ رخ داده است، چه به طوری که می دانیم روایات اوستایی بعد از این واقعه به خاموشی می گرایند و از تواریخ بعدی سخن نمی گویند. دلیل اصلی یکی بودن زرتشت (سپیتاک) پسر سپیتمه (نورانی) یکی همین معاصربودن و حکمران بودن آنان و همچنین القاب مغ (دانای دانش سحرانگیز) و زوتر (سرور روحانی) ایشان است، دیگری این که این تنها گئوماته (دانای سرودهای روحانی) بوده که در شرایطی قرار داشته که عملاٌ می توانست با انگیزه به جمع آوری سرودهای حماسی نیاکان کیانی مادری خود یعنی اوستا (اشعار ستایش) بپردازد، نه یک زرتشت فرضی به عنوان روحانی و شاعر دربار ساتراپ ماد و پارت و باختر یعنی گشتاسب نوذری (هخامنشی) که خود از خاندانی بود که حکومت کیانیان پیشین (فرتریان ، مادها) را بر افکنده بودند. ثالثاٌ چنان که گفته شد یکی بودن مکانهای حکومت بردیه (مرد بلند قامت)- که در اصل منظور به اصطلاح بردیه دروغین پارسیان- وزرتشت سپیتمان می باشد؛ چه به طوری که ذکر گردید ماد کوچک (آذربایجان) و باختر(بلخ) همزمان، هم محلهای فرمانروایی این بردیهً مغ و هم نواحی فرمانروایی زرتشت سپیتمان به شمار رفته است. که این خود این همانی زرتشت پسر سپیتمه (سفید رخسار، نورانی) با گئومات-سپیتاک را به وضوح ثابت می کند. بنابراین اگر به دنبال قبله ای زرتشتی برآئیم این قبله بی شک همان دخمهً گئوماته-زرتشت در سمت قصبهً سکاوند شهرستان نهاوند استان کرمانشاهان خواهد بود. 4-ممکن نبود که یک شاعرو روحانی درباری دربار یک ساتراپ همانند گشتاسپ بدون هیچ اقدام مهم سیاسی بتواند قلب تمام ملّتهای امپراطوری بزرگ هخامنشی، حتّی ماورائ آن را به راحتی اشغال کند.امّا یک روحانی انقلابی در مقام گئومات که هم یک مصلح بزرگ اجتماعی بود و هم از طرف مادر به خاندان وجیه المله کیانی (مادی) تعلق داشت، در موقعیتی قرارداشت که به سادگی می توانست بدین امر مهم نائل گردد؛ لذا وی همان سپیتاک پسرسپیتمه بوده که در تواریخ، بیشتر تحت القاب گئوماتای مغ و زرتشت سپیتمان معروف گردیده است. داریوش روز قتل گئوماته را دهم بغیادیش (مهر ماه) آورده است: این واقعه به دست داریوش و شش تن از همدستان وی به سال 522 پیش از میلاد در قصبهً سیکایه آوائوتی نیسایه یعنی قصبهً سکاوند نهاوند روی داد. 5-فرض وجود دو مغ بزرگ مادی که تحت نظر گشتاسب، پدر داریوش همزمان با هم ، در مقام رئیس ایالت در هر دو ایالت جداگانهً شهر رغهً آذربایجان (پایتخت ماد کوچک) و باختر (بلخ) حکومت کرده باشند، تناقض گویی آشکاری است. بنابراین، این دو قهرمان بزرگ سیاسی و فرهنگی تاریخ ایران فرد واحدی بوده اند و بس. در اوستا نام برادر سپیتاک (زرتشت) یعنی مگابرن(ثروتمند)، حاکم هیرکانی (گرگان)، ثری میثونت(دارندهً ثروت سه برابر) آمده است. کتسیاس خود سپیتاک را تحت سه نام زرتشت، تنائوکسار،سپندات (سپیتاک) حاکم باختر (بلخ) آورده است. 6-تعلق داشتن خانوادهً مادری زرتشت سپیتمان (سپیتاک) به کیانیان (پادشاهان ماد) طبیعتاٌ وی را محبوبتر از دیگر روحانیون مغ می نموده است . خصوصاٌ که قدرت جسمانی و روحانی وی نیز آن را تکمیل مینموده است : پدر بزرگ مادری وی یعنی فراهیم ُروان(یعنی دارندهً ثروت و روغن وسیع) به وضوح همان آستیاگ آخرین پادشاه ماد است که نامش به همان معنی ثروتمند می باشد و دوغدو (دختر)، مادرزرتشت، همان آمی تیدا (دانای آشیانه ) است که دختر آستیاگ بوده است. بی جهت نیست که در اساطیر مربوط به زرتشت بیشتر روی خانوادهً مادری وی تاٌکید شده است. در اوستا همچنین نام دخترکوچک زرتشت (زرتشت کیانی) یعنی پوروچیستا به معنی پردانش وجه تسمیهً مشابهی دارد. 7-چنان که گفته شد، بنا به نوشتهً هرودوت گئوماته (سپیتاک، زرتشت سپیتمان) محبوب مردم آسیا بوده است و بعد از کشته شدن وی همهً مردم آسیا، به جز اشراف پارسی از مرگ اومتاًثر بودند و برای وی گریه می کردند. از اینجا می توان نتیجه گرفت که نام ودائی معادل و مشابهً وی یعنی گئوتمه ازعهد او به بعد در هند معروف گردیده است که از آن جمله است نام گئوتمه بودا موًسس مکتب بودیسم که نامش پیش آریائیان هندوایرانی می توانست دانای قوم و دانای سرودهای دینی معنی شود از همین مقوله بوده و خواهیم دید که وی خود همان گئوماته زرتشت است. گفتنی است خود اوستا به معنی اشعار شگرف دانش دینی بوده و نام مغان(بنا به نظر مستشرقین) به معانی انجمنی و دانای نیروی دانش سحرانگیز می باشد. به طوری که گفته شد خود نام زرتشت(زرتوشترا) به معنی لفظی دارندهً پیکر نورانی وزرین است. در خبر یک مورخ یونان باستان، به نام هرمی پوس لقب نیای خاندان پادشاهی ماد یعنی فرائورت و نیز لقب چهارمین فرد این خاندان یعنی کیکاووس(خشثریتی) به شکل اصلی آن یعنی زَرَت اَشترا آمده که به همان معنی دارندهً عصای زرین ( نشانهً حکومت سیاسی و روحانی) است. چنان که گفته شد زرتشت (زرتوشترا) از سوی مادر بدین خاندان تعلق داشت. نتیجهً گفتار این است که هرودوت و کتسیاس، مورخین یونان باستان، ساتراپ باختر(بلخ) را در فاصلهً زمانی بین سالهای 546 تا526 پیش ازمیلاد- که عهد کورش و پسرش کمبوجیه بوده است- با اسامی سپیتاک(سفید و مقدّس) پسرسپیتمه(داماد آستیاگ)، سپندات (مخلوق مقدّس)، تنائوکسار (تنومند)، بردیه (بلند قامت) و زراتوشترا(زرتشت، دارندهً عصای حکومتی زرین) معرفی می نمایند.از این جا معلوم میشود که این ها اسامی فرد واحدی بوده اند یعنی زرتشت سپیتمان همان بردیهً مغ یعنی گئومات (دانای سرودهای دینی) بوده است که در تاریخ به خطا به بردیهً دروغین معروف شده است. خارس میتیلنی، گزنفون، موسی خورنی و منابع ملّی ایران خاستگاه و محّل فرمانروایی اوّلیّهً زرتشت (بردیه) را شهر رغهً آذربایجان یعنی برزه (بلند)،هروم (بلند) و کزن(مقّرو پایتخت) نشان میدهند که در کنار شهر مراغهً کنونی، به سمت کوه سهند قرار داشته است. قابل است که علی القاعده نام برزه(بردع) با بردیه یکی است ، یعنی این شهر به نام یکی ازا لقاب زرتشت نامیده شده است. به هر حال به گواهی تاریخ وی به همراه حامی خویش گشتاسب به ساتراپی نواحی شرقی فلات ایران یعنی بلخ و خراسان فرستاده شد وسرنوشتی نظیر خلف خویش مزدک پیدا کرد که حکمرانی، در مقام پدر قاتلش، حامی وی شد. بنابر این گئوماته زرتشت در عهد کمبوجیه سه سال واندی نایب السلطنهً امپراطوری بزرگ هخامنشی بوده و هفت ماه هم حکومت عادلانهً خویش را داشت تا این که توسط داریوش و همراهانش به قتل رسید، درحالی که بنا به گفتهً موسی خورنی: "آن مغ تصمیم گرفته بود بر همه حکمفرماشود."
گئوتمه بودا همان گئوماته زرتشت بوده است
چنان که دیدیم بنا به خبر یونانیان باستان از جمله هرودوت و پورفیریوس، گئوماته زرتشت در قرن ششم پیش از میلاد - که به قرن تشکیل ادیان باستانی معروف است - شهرهً آفاق بوده است. به ویژه مردم آسیا وی را بسیار دوست داشته و او را می پرستیده اند. بنابراین، در اینجا این سؤال منطقی پیش می آید که بپرسیم که مردمان سمت آسیای میانه و هندوستان و چین وی را تحت چه نام و نشانی می شناخته اند؛ خصوصاٌ با علم بر این که وی مّدتی در آن سمت و سوی ، در باختر (بلخ) سکونت داشته و در آنجا هم رهبر سیاسی و هم رهبر دینی بوده است. همانجا که بعداٌ مرکز اصلی بودائیگری شده بود و معبد معروف نوبهار بلخ در آن قرار گرفته بوده است ؛ همان معبد بودایی- زرتشتی که نظامی در اسکندر نامهً خود در مورد آن چنین سروده است:
به بلخ آمد وآذر زردهشت به طوفان شمشیر چون آب کشت
بهاردل افروز در بلخ بود کز و تازه گل را دهن تلخ بود
پری پیکرانی در او چون بهار صمنخانه هایی چو خّرم بهار
شواهد و دلایل لغوی و تاریخی روشنی معلوم می دارند که خود گئوتمه بودای تاریخی کسی جز گئوماته زرتشت نبوده است که بعداٌ آیینهایشان در شرق و غرب فلات ایران به صورت دو مکتب جداگانه ای درآمده و درهر دو حالت آن از فلات ایران به تبعید رفته و در شکل بودایی آن در شرق آسیا شکوفا شده است. در ای جا دلایل خود را در باب یکی بودن بودا و زرتشت به اختصار ارائه میدهیم: 1- بودا به معنی منّور و روشن است و اسم اصلی زرتشت یعنی سپیتاک نیز به معنی سفید و روشن می باشد. افزون بر این لقب مهّم ایشان یعنی گئوتمه (دانای"گاتها"، یعنی دانای سرودهای دینی) و گئوماته (دانای سرودهای دینی) یا همان پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) هم یکسان است. می دانیم که گاتها (گاثاها) از سوی دیگر سرودهای دینی خود زرتشت به شمار می آیند. 2- نام والدین بودا یعنی سود دهودانا (مخلوق دانا و پاک تن) و مهامایا (دانای بزرگ) به وضوح با اسامی والدین زرتشت یعنی سپیتمه ( دانای سفید رخسار) و آمیتی دا (ماندانا، دانای خانه) مطابقت دارد.
3- هر دو در قرن ششم پیش از میلاد در سمت شمال هندوستان و شرق فلات ایران فعالیّت روحانی- سیاسی داشته ومعبودشان یعنی برهما (خالق دانا) و اهورمزدا (سرور دانا) اسامی یکسانی داشته اند. 4- مطابق اخبار منابع بودایی و ایرانی شهر زادگاهی این هردو رهبردینی در محل تجمع جنگجویان قرار داشته که در نزدیکی آن کوه مرتفع و پربرفی(= هیمالیا، سهند) واقع شده بود. منظور از هیمالیا یعنی کوه پر برف در اینجا همان کوه سهند آذربایجان است. 5- محّل فعالیّت سیاسی و فرهنگی گئوتمه بودا با قبیلهً سکیا و شهر کاپیلاویستو (خاک سرخ) پیوسته است؛ متقابلاٌ مطابق منابع کهن یونانی و ایرانی ناحیه ساتراپی گئوماته زرتشت ، سرزمین سکاییان دربیکی (سکاییان برگ هئومه، دریها) و شهر سوروگانه (شبورگان، یعنی جایگاه سرخ رنگ) در نزدیکی بلخ(سمت غرب آن) و خود بلخ (= محل تقسیم آبها) بود ه است. افزون بر این می دانیم رودی به نام سرخاب در سمت شرق شهر بلخ جاری است.
6- محّل مدفن بودا یعنی کوسینا گارا (کوهستان مردم نیک بخت) به وضوح یادآور محّل دخمهً گئوماته زرتشت یعنی سیکایا اواوتی( یعنی آبادی خوشبختی، روستای سکاوند شهرستان نهاوند باختران) در ناحیهً کاسیان باستانی و مادهای سگارتی(سنگ کن) می باشد. قابل تذکر است که نام کاسیان (اسلاف لران) به صورت کوسیان نیز ذکر گردیده است: ترجمهً نام کاسیان در نام لران بختیاری و نام شاهنامه ای ارمائیل (یعنی مردم آسوده) برجای مانده است. 7- فرقهً بودایی ماهایانای ژاپنی ها گئوتمه بودا را نظیر گئوماته زرتشت دارای افکار و آمال سوسیالیستی معرفی می نماید. افزون بر این که این هردو تعلیمات اخلاقی اساسی خود را بر روی سه اصل پندارنیک ، گفتارنیک و کردارنیک بنیاد نهاده اند. علاوه براین که هردو مخالف ایجاد معابدخرافه پرستی و مردم فریبی بوده اند. گفتنی است که بودا برای طبقهً برهمنان یک بیگانه محسوب می شد. معهذا گئوماته زرتشت تحت نام گئوتمهً دیگری نزد برهمنان بومی شده است. چون گئوتمه نامی که به عنوان سرایندهً قسمتی از وداها معرفی شده باید همان گئوماته زرتشت باشد چه عنوان مناسب فرمانروایی خانوادگی وی یعنی راهوگنه (کشندهً راهزن) و همچنین لقبش یعنی انگیراس(فرد باشکوه و تنومند) به وضوح یادآور لقب گئوماته زرتشت بلند قامت یعنی تنائوکسار (یعنی دارای تن بزرگ) است. سرودهای ودایی وی از جمله درباب آگنی (آذر، ایزد آتش) و برهما ( اهورامزدا، در مقام ایزد دانایی و آتش) می باشد. تحت این نام و القاب وی در رزمنامهً بزرگ هندوان یعنی مهابهاراته نیز یاد شده است ناگفته نماند گئوتمه بودا در اساطیر به هیئت برهمنی جوان به نام َمگه (مغ) پدیدار میشود که این به وضوح تعلق وی را به طبقهً روحانیان ماد یعنی مغان آشکار میگرداند. 8- سرانجام گفتنی است دوست وخویشاوند و نخستین حّواری بودا یعنی آناندا (ناندا, دانا به طرق مختلف) و زنش یشودهارا (دارندهً پاکی) به ترتیب مطابق با همان مدیوماه (دانای شایسته) پسر عم و نخستین مرید زرتشت و هووی (نیک نژاد) زن زرتشت می باشند. در خبرمولوی که زادهً بلخ بود زرتشت - بودا تحت عنوان صوفی فرزانه ای به نام ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم بور) ظاهر گردیده است. ابراهیم خلیل(کاووس) درواقع نام جدّ جدّ مادرزرتشت بوده است. 9- نام پسربودا یعنی راهوله (= روی هوره) با نام خورشیدچهر پسر زرتشت مترادف است.
هود قرآن وهامان تورات در اصل همان سپیتمه و زرتشت سپیتمان می باشند
در زمانی که ادیان باستانی مهّم جهان شکل می گرفت یعنی تقریباٌحدود بین سالهای 330-600 پیش از میلاد ایران ابرقدرت شناخته شدهً جهان بود و بدین سبب تورات و قرآن نیزنظیر تاریخ هرودوت حاوی اخبار زیادی در باب ایرانیان می باشند:میدانیم در قرآن از قومی بائده یعنی معدوم شده ای به نام عاد سخن رفته که رهبر دینی- سیاسی اصلی ایشان هود نام داشته است. نگارنده را قبلاٌ عقیده براین بود که هود در اصل همان هوتها یعنی ایزد باران و رعد کاسیان (اسلاف لُران) بوده است؛ ولی اخیراٌ دلیل منطقی تری یافته ام که نظر قبلی را منتفی مینماید چه کاسیان حکمرانان بین النهرین در اواسط هزارهً دوم پیش از میلاد بوده اند و این نسبت به زمان محمّد و قرآن بسیار دوراست. ثانیاٌ خود نام عاد ارتباط و ترادفی با نامهای کاسی (آرمانی و خوشبخت) و لُر(نوازنده) نداشته است. ثالثاٌ از هود به عنوان رهبر دینی مردم عاد یاد شده، نه خدای قبیله ای ایشان؛ بنابراین بنابه دلایل آشکاری که ذیلاٌ شرح داده خواهد شد قوم عاد باید همان قوم فراموش شدهً مغان باشد که از مادها (نجبا) بوده اند. زیرا هم نام قوم و هم نام رهبر نامی ایشان مناسبتی تامّ با قوم عاد و رهبرشان هود(=هوم اوستا، دانای نیک) دارد: چه نام قوم مغان یعنی واژهً مغ دقیقاٌ به لغت اوستایی به معنی انجمنی است که این از سوی دیگر معنی لفظی نام عبری عاد نیز می باشد. درکنار آن کلمات سامی حوت درزبان کُردی (به معنی مرد بلندقامت، لندهور) و هود زبان عبری را داریم که به معنی باشکوه و درخشان است. بنابراین به سمت گئوماته زرتشت بلندقامت کشیده می شویم که هم منابع یونانی و هم اساطیر زرتشتی صریحاٌ به قامت بلند وی اشاره کرده اند. اصلاٌ مسلم به نظر می رسد دو نام اساطیری لندهور (پسر خورشید) و عوج ابن عُنق(اوج ابن خنوک)، به معنی لفظی مرد بلندقامت فرزند مرد درخشان متعلق به گئوماته زرتشت (سپیتاک، بودای بامیان) باشند؛ چه همانطوری که ذکرشد نام پدرزرتشت (سپیتاک) یعنی سپیتمه را می توان سفید رخسار و نورانی معنی نمود. درباب مورد غضب ایزدی قرارگرفتن قبیلهً مغان (عاد) باید بگوییم، چنان که هرودوت خاطرنشان میکند در روز قتل گئومات (پاتی زیت) قتل عام بزرگی از مغان به راه افتاد. این واقعه در تورات به صورت اسطورهً قتل هامان (نیک اندیش،یا پسرهوم، گئوماته زرتشت)- به دسیسهً استر(ستاره) و مردخای (شاهکُش)- وجشن دشمن کشی یهود یعنی پوریم (به معنی لفظی بخت و قرعه) متجّلی شده است: هرودوت نیز ازقرعه کشی داریوش وشش تن همدستان وی سرپادشاهی ایران سخن می راند که بعد ازقتل گئوماتای مغ و مغ کشان صورت گرفته است.قابل توجه است عنوان خانوادگی هامان یعنی همداتای(مجری قانون) مترادف با از آن گئوتمهً وداها میبا شد. مطالب اساطیر اسلامی نیز در رابطه با هود و قومش عاد بسیار قابل توّجه می باشند چه ضمن آنهایی که در قصص الانبیاء گردآوری شده اند، درباب هود و قومش عاد از اسامی زئورا (زرین، به عنوان نیای قوم بلند قامت عاد) و زینا (ذانا، دانا، به عنوان مادر هود و دخترنوح) یاد گردیده که به وضوح یادآور نامهای زرتشت (دارندهً پیکرزرین) رهبربلندقامت مغان و آمیتی دا (ماندانا) به معنی لفظی دانای خانه است که مادرسپیتمان زرتشت و دخترآستیاگ (لمک) بوده یعنی همان کسی که در تورات پدرنوح به شمار رفته است. از سوی دیگر از بررسی عمیق تر اسطورهً قرآنی هودمعلوم میگردد که آن هودی که عامل مغضوب شدن وکشتارگردیدن قوم عاد میشود نه خود گئوماته زرتشت "سپیتاک" بلکه خود همان داریوش قاتل گئوماته زرتشت بوده که مگافونی یعنی مغ کشی (عادکشی) به راه انداخت؛ طبق منابع یونانی و ایرانی این قاتل ومقتول در لقب ونام سپندات (مخلوق مقدّس) مشترک بوده اند وسپندات پسر ویشتاسپ (حامی زرتشت)، نام داریوش را- که به معنی نگهدارندهً خوبی است- بعدازقتل گئوماته زرتشت سپیتاک برای جلب رضایت و اعتماد همدستان پارسی خویش برای خود انتخاب نمود. طبق مندرجات قرآن خدای بزرگ (اهورامزدا،انلیل بابلیان) به حمایت از هود (در این جا منظور داریوش، سپندات پسرویشتاسپ) قوم عاد، ملّت هود(منظورمغان تحت فرمان گئوماتهً مغ زرتشت سپیتاک پسرسپیتمه) را منقرض نمود. طبق مندرجات قرآن خداوند بزرگ به حمایت از هود (منظور هوم عابد ) قوم عاد، ملّت هود را منقرض نمود. متقابلاٌ طبق اوستا ایرانیان عقیده داشتند که که در توفان و کولاک بزرگ نچات هوم (جمشید، سپیتمه، گودرز دستگیرکنندهً افراسیاب) و یاران وی به یاریاهورا مزدا (سرور بزرگ و دانا) صورت گرفته است. از آن جاییکه گفته شده قوم عاد به وسیلهً طوفان شدید نابودشد(یعنی همان اسطورهً پناه گرفتن آریاییان در ور جمکرد جمشید در توفان و کولاک بزرگ)، پس در اینجا اهورامزدا درمقام قرینه های بابلی و ودایی خویش یعنی انلیل و وارونا ظاهرگشته است که ایزد آسمان معرفی شده اند و آمده است که دم آنها باد و طوفان است. به نظر می رسد که نام خدای کاسی رعد وبرق و باران یعنی هودها نیز دراینجا درپدید آمدن وشکل گرفتن نام هود نقشی ایفاء کرده است. به هر حال قرآن حقّ مطلب را درمورد زرتشت بلندقامت و پدروی هوم (هود) ادا کرده وتنها تحت همین اسامی صالح دارندهً شتر زرین (که نامش در قرآن همواره با نام هود همراه می باشد) و هود از او و پدر وی بیش از بسیاری از انبیای دیگراسم برده است.
ایّوب وزکریای تورات و لقمان وصالح قرآن(دارندهً شترزرین) نیز همان زرتشت سپیتمان می باشند
نام لقمان حکیم قرآن به معنی فرزانهً درشت اندام به وضوح حاکی ازیکی بودن وی با گئوماته زرتشت( بودای بامیان) می باشد. ضمن این مقاله سند این موضوع ارائه گردیده و اثبات یکسانی زرتشت با زکریا وصالح به مقالهً دیگری موکول میشود. ابتدا این سؤال پیش می آید که آیا در تورات نیز نام و نشانی از زرتشت به میان آمده است یا نه. به نظر من جواب آری است چه ایّوب (به معنی لفظی مورد خصومت قرار گرفته) به وضوح، همان زرتشت سپیتمان است که این با داستانهایی که مربوط به دوران کودکی و خصوصاٌّ نو جوانی وی می باشد کاملاٌ جور در می آید چه داستانهای زندگیش سرشار ازخصومتهایی است که بر وی روا شده است. این نام توراتی و قرآنی د ر خود تورات به معنی " فرد مورد خصومت و امتحان خدا قرار گرفته" مفهوم شده است. بسیار جالب است که در کتاب تاریخی کهن فضایل بلخ نام زرتشت با همین صورت عبری آن یعنی ایّوب بیان شده است. سامی نبودن و بیگانه بودن این نبی توراتی و قرآنی از آن جا مشّخص می گردد که برای وی شجره نامه ای ذکر نمی گردد. چنان که اشاره شد قرآن این نام توراتی زرتشت را نیز می شناسد، ولی در آن وی بیشتر تحت همان عنوان صالح (نیکوکار) و پدرش هود(دانای نیک) معرفی گشته و سورهً یازدهم آن به نام آنها هود خوانده شده است. در تورات نیز- که در آن نام هود ذکر نمی شود- نامی ازعاد به میان آمده که در رابطه با لمک (آستیاگ، آخرین پادشاه ماد) است؛ امّا در این جا آن نام زن اسطوره ای لمک به شمار رفته است که در واقع اشاره به نام قبیلهً مادی مغان ( قوم عاد) می باشد. قابل تّوجه است که ازاین طوفان خانمان بر انداز و قتل عام در اسطورهً توراتی ایّوب نیز یاد می شود که در این وقایع اسفناک وی خانواده و کسان و ثروت خویش را از دست می دهد. تورات مطابق اوستا تعداد دختران ایّوب - زرتشت را سه تن آورده است، ولی تعداد پسران ایّوب هفت تن و تعداد پسران زرتشت سه تن ذکر شده اند. اساطیر اسلامی مذکور در قصص الانبیاء- که ایّوب را مانند گئوماته/ زرتشت حامی فقرا معرفی می نمایند- تعداد دختران ایّوب را همان سه تن و تعداد پسران وی را چهارتن ذکر می کنند که به رقم اوستایی و پهلوی فرزندان زرتشت سپیتمان یعنی سه پسر و سه دختر بسیار نزدیک است. درتکمیل اثبات یکی بودن ایّوب وزرتشت گفتنی است که طبق روایات اسلامی وکلیمی وزرتشتی دایهً دوران مباحث موفقیّت آمیزو مصائبشان زنی است که تصّورمیکند زرتشت- ایّوب توّسط گرگ دریده شده است. باید خبر یکی بودن ایّوب و زرتشت توّسط یهودیان بومی سمت بلخ به نویسندهً کتاب فضایل بلخ رسیده باشد چه دردورهً مسلمین یهودیان درنواحی بلخ وشهرمیمند(یهودیهً افغانستان) بومی بوده و از عهدباستان در این نواحی به امر تجارت اشتغال داشته اند چون منابع کهن آشوری و یونانی ازاعرابی شرقی صحبت می دارند که بین بلخ و گرگان می زیسته اند. پیداست که منظور از اعراب شرقی در اینجا خویشاوندان کلیمی ایشان بوده اند: گفتنی است که نام تاتها و تاجیکان (دادیکان خبر هرودوت)- که آنها را نام اولاد یهود و اعرابی به شمار آورده اند که در میان ایرانیان بزرگ شده اند- باید متعّلق به همین یهودیان شرقی باشند. براین اساس نامهای دادیک (عادل)، تات(به عبری یعنی بخشندهً متمّول)،تاجیک، تازی،ذت و سرت را می توان صاحبان عادل کالا و تاجرامین گرفت چه یونانیان باستان این مردم را خیّرنامیده اند. زبان ایرانی اینان بی تردید از دربیکها(پارسیان دروسی،سکاییان برگ هئومه،دروپیکیان، دریها) گرفته شده است. خود دربیکها و دادیکان در هم آمیخته و ملّت تاجیک را تشکیل داده اند و اکنون دری تنها به زبان ایشان اطلاق میشود. جالب است که تاتهای آذربایجان به دین کلیمی خویش باقی مانده اند، گرچه از لحاظ زبان ایرانی شده اند. نام هندواروپایی کهن چین و آسیای میانی یعنی سریکا باید در اصل متعّلق بدینها بوده باشد چه همانطوریکه اشاره شد تاجیکان ماوراءالنهر را سارت (سرها، صاحبان کالاها) نیزخوانده اند. براین اساس گئوماته زرتشت به هنگام فرمانروایی باختر (بلخ) با این مردم تجارت پیشهً یهودی- ایرانی تماس نزدیک داشته است. دلایل قاطعی که جای هیچگونه شّک وشبهه ای در یکی بودن زرتشت و ایّوب باقی نمی گذارند یکی همانا مشترک بودن نام دختران ایشان است چه نام ایشان که به ترتیب فرنی(فزونی)، ثریتی (نهایی) وپوروچیستا(جوان پردانش) بوده در تورات به جمیمه (فزونی)، قصیه(آخری) وقرن هپوک(جوان زیبا) ترجمه شده است. و دیگری مشترک بودن نام زادگاه ایشان است:ایّوب تورات اهل ناحیهً غریبه ای به نام عوص به شمار رفته است. این کلمه در زبان اوستایی به معنی شهر واقع دربلندی است. بنابراین معلوم میشود که مراد از آن همان شهررغهً آذربایجان بوده که بیشترتحت نامهای قسمت میانی آن به برزه و هروم بوده که این هردوبه معنی شهر واقع دربلندی می باشند. چنان که گفتیم این شهر، خاستگاه و محّل فرمانروایی اوّلیّهً زرتشت بوده است. چنانکه گفته شد ایّوب تورات اهل ناحیه ای به نام عوص به شمار رفته است. این کلمه در زبانهای ایرانی از ریشهً همان کلمهً اوس اوستایی بوده و به معنی مرتفع می باشد. این معنی وقتی بسیار قابل توّجه میگردد که در می یابیم خود نام شهر زرتشت یعنی برزه (رغه) نیز به همین است.هود قرآن را در زبانهای عربی و عبری همچنین می توان مترادف باالقاب زرتشت یعنی گئوماته و گئوتمه وپاتی زیت به معنی دانای سرود دینی گرفت. بنابراین به طور قطع و یقین می توان گفت که نام هود قرآن از ترجمهً همین القاب سپیتاک زرتشت (درخشان و دانای سرود دینی) و نام پدر وی هوم (دانای نیک) حادث شده است. به طوری که گفته شد خود نام زرتشت در مجموع به معنی دارندهً تن زرین و نورانی می باشد و جزء اول نام زرتشت نیز به شکل ایرانی آن درنام زئورای اساطیر اسلامی، به معنی زرین باقی مانده است. به طوریکه بیان کردیم این، نام نیای ا سطوره ای قوم عاد (مغان) به شمارآمده است. چنانکه اشاره شد تورات واقعهً کشته شدن گئوماته زرتشت را در داستان استر و مُردخای بیان می کند: در اصل این اسطوره هدسا(استر) همان آتوسا دختر معروف کورش می باشد که به عقد کمبوجیه نیز در آمده بود و مُردخای (در اصل مردیو کای، "حاکم روستاهای بسیار") از سویی همان مردیس (دارای روستاهای فراوان، برادر گئومات)،از سوی دیگر بردیه پسر کورش است و شخص وزیر شاه یعنی هامان(حافظ سرودهای دینی، به عبری یعنی فراوان زمزمه کننده) خود گئوماته زرتشت است که به قول داریوش معابدی را که وجودشان با آیین مغان سازگاری نداشت ویران میکرد و پادشاه عامل قتل هامان (گئوماته زرتشت) نه خشایارشا بلکه پدر وی داریوش میباشد. دشمنان ادّعایی مورد کشتار یهود هم در اصل همان مغان بوده اند که در آغاز حکومت داریوش، روز قتل گئومات، به تعدادی (شاید نه چندان زیاد) کشتار شدند. به هر حال شایع بوده که پارسیان روز قتل گئومات مغ کشی (به قول یونانیها ماگوفونی) وسیعی راه انداختند و این روز را بعدها به طور مفّصل جشن می گرفته اند. در تورات این مغ کشی را یهود با جشن پوریم خویش مطابقت داده اند. کتسیاس مورّخ یونانی نیز نظیرتورات از شکایت گئومات (سپندات، سپیتاک وپاتی زیت خبر هرودوت ، هامان تورات) از بردیه در حضور شاه (در این جا منظور کمبوجیه) و به قتل رسیدن بردیه سخن گفته است. در اساطیر دورهً اسلامی زرتشت تحت عناوین عُلوان (بلند قامت) و شّداد (قّوی) نیز آورده شده است که در این اسامی مفهوم لقب زرتشت یعنی تنائوکسار (بزرگ تن) بهتر بر جای مانده است. گفتنی است شّداد فرزند عاد (مغ) به شمار رفته و عُلوان نام سردار وی تصّورگردیده است. نام سرزمین شّداد یعنی ارم که در تورات با نام اسطوره ای ظّله( یعنی دلخوشی) مشخّص گردیده است باید همان سرزمین لران بختیاری باشد چه نام اوستایی فرذاخشتی (=بختیار ) نیز نیای اسطوره ای مردم همین سرزمین را نشان می دهد. می دانیم که گئوماته- زرتشت در جوار سرزمین لُران و کُردان به قتل رسیده است و نامهای اساطیری ارماییل و کُرماییل در شاهنامه نشانگر لُرها و کُردها می باشند. گفتنی است مفهومی مشابه با ارم (سرزمین آرامش و آسایش) در کنار رود کورای قفقاز نیزوجود داشته است چه منابع کهن ارمنی و یونانی نامهای آنجا را گاردمان (بهشت) و کامبیسن (سرزمین کامروایی) آورده اند.
شهر و روستای زادگاهی زرتشت
نگارنده براساس تحقیقات اساسی دکترجمشید جی مودی بر این نتیجه رسیده است که روستای مغانجیق شهرستان مراغه همان روستای زادگاهی زرتشت سپیتمان می باشد: در سفر اخیر خود به مراغه، برادرزاده ام خبری را ازیکی از اهالی همین روستای مغانجیق شهرستان مراغه (روستای واقع درپیچ رود دارجهً کتب پهلوی) نقل کرد که جای تردیدی در روستای زادگاهی بودن این روستا باقی نمی گذارد: این فرد ساکن روستای مغانجیق- که نام روستایشان در پهلوی به معنی جالب توجّه جایگاه مغان است- بعد از شنیدن خبر وجود غار زیرزمینی هیدای نیش (کاخ زیرزمینی) که در کتب پهلوی غارگرگان نیز نامیده شده ودرکنار روستای زادگاهی زرتشت قرارداشته ، گفته بود که "این غار باید همان غار باستانی گیرک کُهل روستای مغانجیک ما باشد." پیداست که نام ترکی گیرک (به معنی چهل) از تحریف واژهً گرگ پهلوی حادث شده است. نگارنده خود در دوران کودکی از کودکی اهل این روستا بود خبر وجود این غارعجیب باستانی را شنیده بود، ولی آن هنگام نام محلّی این غار ناگفته مانده بود.دراین ناحیه نام رود مقدّس اوستایی دائیتی (رود شایسته یا خرفسترغان) که شعبهً رود گوتستین (پرآب) بوده به راحتی قابل شناسایی است، چه این همان موردی چای شهرستان مراغه است که شعبهً رود بزرگ جئغاتی (زرینه رود) است. آن سوی میاندوآب، جنوب جئغاتی، رود تاتائو (سیمینه رود) هیئت اوستایی نام خود را که به معنی رودخانهً کوچک است، حفظ نموده است. رود اوستایی دارجه (دراز) که شعبهً رود دائیتی به شمار رفته، همان رودخانهً مغانجیق است که روستای زادگاهی رزتشت یعنی مغانجیق شهرستان مراغه درپیچ آن قرار دارد.در اوستا و کتب پهلوی در این ناحیه ، که در اوستا ایرانویج (ایران اصلی) نامیده شده، ازکوهی به نام کوئیریس (یعنی رشته کوه یا کوهی که به شکل گردنبند است) سخن رفته، که بی شک همان کوهستان شرق مراغه یعنی کیلگزی (کوئیرگاسی) می باشد. در اساطیر اسلامی نام زرتشت در مقام وزیر دانا وخیرخواه سلیمان (کورش سوم) و گشتاسپ (پدر داریوش) آصف ابن برخیا (برگزیده پسر فرد مقدّس) آمده است. پیداست این نام از ترجمهً عربی نام سپیتاک پسر سپیتمه (زرتشت سپیتمان) پدید آمده است. در باب هیئات کهن یونانی خود نام زرتشت باید گفت که هیئت زُرُآسترا به همان معنی دارندهً تن زرین و نورانی است. امّا دو نام یونانی دیگر زرتشت که به صور زابراتاس (زاوراتاس) و آسروسوتس آمده اند باید به معنی نورانی یا درشت اندام و مؤبدسودمند آتش گرفته شوند چه همانطوری که گفته شد اینها خصال برجستهً ویژهً زرتشت سپیتمان بوده اند. یونانیهای باستان به درستی زرتشت را اهل ماد (در اصل مادکوچک، آذربایجان) به شمار آورده اند. چنانکه گفته شد ماندانا (آمیتی دا، دختر آستیاگ) دراصل نه مادر کورش بلکه مادر زرتشت بوده است.نام مادرکورش (فریدون) بنابرشاهنامه، فرانک (سیاه گوش) نام داشته است و این با خبر هرودوت که دایهً کورش را تحت نام سپاکو (سگسان) معرفی کرده همخوانی کامل دارد. سرانجام درمورد ریشهً نامهای رغه و مراغهً آذربایجان،بدین نتیجهً اصولی رسیده ام که هردو این نامها را باید براساس فرهنگنامه های فارسی به معنی مرغزار و چمنزار گرفت چه اشارات صریح کتب پهلوی مبنی براین که شهر رغهً آذربایجان (رغهً زرتشت) از سه بخش آسرون نشین(مؤبدنشین) وارتشتارنشین(جنگجونشین) وواستریوش نشین(کشاورز و دامدارنشین) تشکیل شده بود، معلوم می دارد که هر دوی نامهای رغه و مراغه مترادف هم به معنی مرغزار وآن در اصل اسم همین قسمت شرقی یعنی بخش کشاورز وباغدارشهررغهً آذربایجان(مراغه) بوده است وخود این سه بخش بیشتر تحت نام بخش میانی آن، برزه و هروم (یعنی شهرمرتفع) خوانده می شده است. چون دو بخش دیگراین شهرمرکزی آذربایجان قدیم نیز نامهای خود را در اسامی روستاهای چیکان (محّل داوران دینی)- مغانجیق(جایگاه مغان) وناحیهً کاراجیق(جای جنگجویان= آرسیانشی کتیبه های آشوری)- علمدار(واقع در 8 کیلومتری جنوب شرقی مراغه) حفظ کرده اند. این دو بخش ماتوستانا (جای کتابخانه) وکزکا (کزنا، یعنی شهرمرکزی) نیز نامیده شده اند. گفتنی است اسامی قدیمی دیگر شهرمراغه یعنی افرازیهارود، افراهرود، امدادهارود واندادهه رود به وضوح اشاره به ویژگی موقعیّت رودصافی درمشروبسازی اراضی این شهر باستانی دارند. نام اوستایی رود صافی "ویتنگوهئیتی" است که به همان معنی لفظی دارندهً آب کاملاٌ صاف و زلال می باشد. در اوستا وکتب پهلوی همچنین نام کوههای بزرگ آذربایجان یعنی سهند و سبلان به صور اسنونت (کوه دارندهً ارتفاع زیاد) و هوگرواوسیند (کوه سودمند پاک و روشن) آمده اند. کتیبه های آشوری و اورارتویی نام کوه سهند را به صور آوائوش و آواوسئی آورده اند که اینها را نیزمی توان بسیار بلند معنی نمود. این اسامی کوه سهند به وضوح یادآورعوص تورات یعنی زادگاه ایّوب- زرتشت است.طبق کتب پهلوی نیز کوه سهند در جوار زادگاه زرتشت یعنی رغه (مراغه) قرار گرفته بود وآتشکدهً آن یعنی آذرگشنسب که اکنون ویرانه اش قایین دگبه(آتشگاه استوار) نامیده میشود منزلت مشهد کنونی خراسان را داشت. درباب کتاب دینی منسوب به زرتشت یعنی اوستا گفتنی است که نظر به کلمهً اوستایی "آویستی" (دانش و آگاهی) می توان آن را مترادف با وداهای آریاییان هندی به معنی "دانش دینی" گرفت. خود نام قوم ودیار زرتشت یعنی ماد در سانسکریت مترادف با آریا به معنی پاک و نجیب و درزبانهای ایرانی به معانی دانا و میانی ونجیب بوده است.
نامهای کهن زرتشت در اساطیر کهن آذری ده ده قورقود
سر انجام در این رابطه لازم می آید که به نامهای کهن زرتشت در اساطیر آذری ده ده قورقود پرداخته شود: در اساطیر کهن خود مردم آذربایجان که در نزد ترک زبانان باستانی آذربایجان شمالی (اران یعنی کشور ایرج= کورش/ زرتشت) در مجموعهً اساطیری ده ده قورقود (یعنی پدر آتش مقدس یا تجربه ها، در واقع اوستا و شاهنامهً ترکی زبانان جنوب قفقاز)به یادگار مانده است، نام زرتشت به سه صورت ذکر گردیده است: یکی در شکل خود ده ده قورقود یعنی پدر تجارب ( همان اران خردمند خبر موسی خورنی) ودیگری به شکل ایمران (بی مرگ) پسر بکیل (مرد خداگونه) و سومی در نقش بامسی بئیرک (روشن اندام) پسر بای بورا (یعنی خان زرین)؛ که از این میان ده ده قورقود اندرزگوی سرود خوان کتاب است و به نظر می رسد نام دومی یعنی ایمران از اساطیر گرجی مربوط به زرتشت به آذربایجان شمالی یعنی اران رسیده است؛ چه در اسطورهً گرجی معروف امیران؛ زرتشت و کورش پارسی در رابطه با هم تحت اسامی امیران یعنی شاهزادهً بی مرگ و کورشای پلنگ مانند ذکر شده اند. اما از این میان زرتشت در نقش بامسی بئیرک (زرین تن یا روشن)، که آن به وضوح مترادف القاب معروف وی یعنی زریادر (زرین پیکر) ، زئیری وئیری اوستا(زریر شاهنامه، به معنی لفظی زرین مو) وخود نامهای سپیتاک (فرد سفید) و زرتشت (زرتوشترا، یعنی زرین اندام) و بودا (مّنور)می باشد، بیشتر به اصل زرتشت تاریخی یعنی سپیتاک پسر سپیتمه شبیه مانده است، چه اسطورهً زندگی وی حتی اصیل تر از زرتشت اوستا بر جای مانده است: اسطورهً بامسی بئیرک در کتاب ده ده قورقود در قالب دو روایت ذکر گردیده است، یکی داستان تولد وی و احقاق حق مردم از راهزنان و ازدواج با چیچک بانو ( یعنی گل اندام) دختربای بیجین که منظور همان آتوسا دختر معروف کورش است که در این رابطه به مدت 16 سال به سرزمین دوردستی (منظور بلخ) به تبعید می رود که می دانیم آن همچنین اساس اسطورهً معروف ایرانی بهرام (وهران ، اران نیک ،آرای زیبا، زرتشت) و گل اندام (آتوسا) و حیدر (تیگران، یعنی پهلوان پلنگ مانند پسر زرتشت) می باشد. در اسطوره چنانکه واقعیت داشته وی ازآن سرزمین دور دست (بلخ) پیروز مندانه به سوی وطن باز می گردد. اسطورهً دیگربامسی بئیرک مربوط به فاجعهً ترور وی به دست اوروز(اعلیحضرت، منظور داریوش) و شش تن همدستانش است که روایت دیگری از همان ترور شدن گئوماته زرتشت به دست داریوش و شش تن اشراف پارسی همدست وی می باشد که کتیبهً بیستون داریوش و تاریخ هرودوت به صراحت از آن یاد کرده اند. در جمهوری آذربایجان عهد اتحاد جماهیر شوروی فیلم جالب ده ده قورقود را بر اساس همین اسطورهً بامسی بئیرک ساخته اند، بدون آن که بدانند شخص ده ده قورقود و بامسی بئیرک در اصل همان سپیتاک زرتشت تاریخی می باشند.
نتیجهً گفتار
بودا ، ایّوب و هود هرکدام یک جنبهً خصال و تقدیرات برجستهً گئوماته زرتشت را معرفی مینمایند: بودا نمایانگر پارسایی او و ایّوب بیانگر مشّقات و مباحثات عالمانهً وی و هود درمقام رئیس خیرخواه قوم عاد (مغان) است.مطابق منابع سّنتی زرتشتی، زرتشت جامع این خصال بود. امّا زرتشت اوستا همانند فردوسی شاهنامه بیشتر جنبهً حماسی انقلاب کبیرتشکیل امپراطوری مادها(کیانیان)- پارسیها(نوذریان) به نظم کشیده است، امپراطوریی که برای مادها و پارسیها آزادی و امنیّت آورده بود ، امّا خود در نابودی امپراطوری وحشتناک آشورفاجعه آفریده بود. زرتشت اندکی بعد از این واقعه- که حدود سال 612 پیش از میلاد به دست کیاخسار(کیخسرو) صورت گرفت- زاده شده بود. براساس این که بوداییان، برهمنان، زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان ومسلمین گئوماته زرتشت را تحت عناوین مختلف به عنوان رهبر والای دینی و پیغمبر خود پذیرفته اند، بنابراین باید گفت که زرتشت جهانشمولترین رهبر دینی قرون و اعصار کرهً زمین است. سبب این امراز سویی مردمگرایی و انساندوستی وفلسفهً اخلاقی والای شخص زرتشت، از سوی دیگر موقعیّت جغرافیایی مناسب قلمرو وسیع وی یعنی خونیرث اوستا(لفظاٌ یعنی راه درخشان، ُپل آسیا) بوده است. گفتنی است نامهای پارت وآریانا نیزبه ترتیب درزبانهای ایرانی وسومری به معنی سرزمین راه میباشند. مطابق اوستا و منابع یونانی خونیرث در اصل اسم ماد یعنی سرزمین میانی بوده وآریانا یا همان آراتتای سومریها به معنی لفظی سرزمین راه کناری(= پرتوَ) نام قدیمی خراسان بزرگ بوده است.
در باب نژاد زرتشت گفتنی است که با توجه به معانی غالب نامهای وی وپدرش از جمله سپیتاک- زرتوشترا (زرتشت)- هامان-سپیتمان و هومه- سپیتمه که دراصل به معانی شخص سفید - زرین ودرخشان- سفید دانا می باشند و همچنین قامت بلند زرتشت، وی باید از اصل سکا- اسلاوهای سئورومتی (زرین موهای مادرسالار) بوده باشد که اسلاف کرواتها بوده اند؛چه کتب پهلوی نیای دور دست زرتشت را دوراسرو یعنی صرب دوردستها (= بوسنی) نامیده اند. سرانجام راجع به شخصیت والای اشو زرتشت سپیتمان (گئوماته زرتشت، بودای ایّوب) باید با نظرنویسندهً پروسایی اهل بیتینیهً آسیای صغیر در حدود سال صد میلادی یعنی دیوخری کوستوم هم آواز شد که می گوید: " زرتشت عاشق عدالت و دانش بود." نا گفته نماند که تورات و قرآن برخلاف نام زرتشت نامی از فیلسوفان بزرگ یونان و روم به میان نیاورده اند. از این میان حتی نام قرآنی لقمان (لکمان ، به افغانی یعنی مرد سترگ دانا) که سوره ای به وی اختصاص داده شده است همان زرتشت است که در مقام حکیمی بزرگ است در صورتی که در جای دیگر زرتشت تحت عناوین ایّوب و صالح در تورات و قرآن پیغامبری بزرگ معرفی شده و آیهً های مفصّلی به وی اختصاص یافته است. القاب اسلامی زرتشت یعنی ادهم (بور، سیاه) و لقمان (فرزانهً سترگ، بندهً ستبر) نشان میدهند چرا در روایات مسلمین لقمان حکیم بنده ای سیه چرده پنداشته شده است. در روایات اسلامی لقمان نظیر اصلش زرتشت، آدمی معمر و از قوم عاد (مغان) به شمار آمده و ایوب هم نظیر اصلش گئوماته زرتشت (سپیتاک) از نسل ابراهیم (آرباک، کاوس، خشثریتی سومین پادشاه ماد) ذکر گردیده است. ناگفته نماند درخت طوبی (شادی بخش) در قرآن -که همان درخت ون جوت بیش کتب پهلوی(در اصل به معنی سرود دان مّنوراست) وبه ظاهردرخت رنجزدای معنی می داده است- همان هوم پدر گئوماته زرتشت (بودا= مّنور) است. پس بی جهت نیست که سرو اساطیری کاشمر (به معنی لفظی بسیار درخشان) به زرتشت منسوب میشده است. ظاهراٌ در اوستا و کتب پهلوی و تورات زرتشت تحت سه نام انتزاعی مهم دیگر یعنی نئیریوسنگ (نرسی، پیامبردلیر)، رشن چین (برقرارکنندهً عدالت) و عزرا (ائثره، یعنی معلم،نبی) هم ظاهرگردیده است.
شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴
Zartosht
جمعه، دی ۲۳، ۱۳۸۴
هرودوت پدر تاریخ از لشکرکشی دو مرحله ای کیاخسارو به آشور خبر می دهد که می دانیم این نبرد در آن زمان صورت گرفته است که آشوریان در جبههً جنوب در جنگ خانمان سوزی با اکدیان (بابلیان) بوده اند؛ بنابراین احتمال دارد که کیاخسارو از سوی بابلیها ترغیب به این حمله شده باشد. در خبر هرودوت از نحوهً حملهً اول کیاخسارو به آشور اطلاع چندانی به دست نمی آید؛ ولی از مقابلهً متون روایات ملی شاهنامه و اوستا و دیگر منابع یونانی و کتیبه های آشوری و بابلی تصویر نسبتاً روشنی را از حملات کیاخسارو به آشور را می توان ارائه نمود. هرودوت در این باب روایت شایع ایرانی را مبنی بر کشته شدن فرائورت (فرود، سیاوش، پدر کیاخسارو) در جنگ با آشور ذکر می نماید که اساس درستی نداشته است، ولی چنانکه اشاره شد این روایت شایع جا افتاده ای بوده است؛ چه شاهنامه نیز از کشته شدن فرود (فرائورت) در جنگ با آشور، به صورت کشته شدنش درپای دژ بهمن (نینوا)، در حوالی شهر اردبیل (در اصل آن سوی اربیل) خبر می دهد. اما به هر حال روایت هرودوت و خبر شاهنامه در باب کشته شدن فرائورت (فرود، سیاوش) در نبرد با دیوان دژ بهمن (آشوریان سنگر گرفته در حصار شهر نینوا) درست نبوده است؛ چه شاهنامه وکتب پهلوی و اوستا جای دیگر که فرائورت (فرود) را تحت نام سیاوش (سودرسان) ذکر می کنند به صراحت کشته شدن وی را در سمت کنگ دژ سیاوش یعنی شهر گنجهً اران ذکر نموده و قاتل وی را افراسیاب دوم (مادیای اسکیتی) معرفی می کنند که متحد آشور و داماد پادشاه سفاک آشوری آشوربانیپال (631- 668 پیش از میلاد)بوده است. در واقع هرودوت نیز در جای دیگر ابراز می دارد که در این عهد نبرد سختی بین مادها و سکائیان تحت فرماندهی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) در حوالی شهر گنجهً اران در گرفت و مادها شکست سختی خورده و مقام فرماندهی بر آسیا را از دست دادند. بنابراین باید حملهً دو مرحله ای کیاخسارو (کیخسرو) را از نبرد مادها با اسکیتان (سکائیان پادشاهی شمال دریای سیاه) متحد آشور در جنوب کوهستان قفقاز که در عهد فرائورت (فرود) اتفاق افتاده، جدا نمود؛ گرچه مطابق اوستا نبرد اول کیاخسارو با آشوریان نیز در مقابل متحدان سکایی آنها بوده است؛ ولی این بار در مقابل دیگر سکائیان متحد آنها یعنی کیمریان کردوخی (ساخوها) که در شمال آشور توطن داشته و تحت نسلط آشوریان بوده اند. چون اوستا صریحاٌ می گوید که "توس دلیر در گذرگاه خشتروسئوک (کشور سکاها، منظور کردستان) با پسران دلیر ویسه (یعنی مردم گردنده، کردوخیان) نبرد نمود و تورانیان کردوخی شکست یافتند" و از لحن دوستانه اوستا نیز برمی آید آنان بعد از آن در شمار قبایل و سپاهیان ماد در آمده و در ویرانی آشور دست بالا داشته اند. بنابراین چگونگی حملهً دو مرحله ای کیاخسارو به آشور و متحدان سکایی آنان روشن است گرچه شاهنامه حمله اول کیاخسارو را به آشور را در آن اوانی قرار می دهد که هنوز کیاخسارو به طور رسمی به سلطنت برگزیده نشده بوده و چنانکه اشاره شد آن از سوی دیگر با نبرد فرائورت (فرود) با سکائیان پادشاهی (اسکیتان شمال دریای سیاه) در هم آمیخته شده است. به هر حال داستان حمله به پایتخت آشور (دژ بهمن، نینوا) در شاهنامه به طور مفصل ذکر گردیده، که ما آن را از گزارش اوستایی جلد دوم یشتهای پور داود در اینجا می آوریم: "تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیّار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو (حافظ) پس از چندی خبر کشته شدن سیاوش (فرائورت) در توران به ایران رسید سراسر کشور در ماتم و سوگواری نشست. آتش کین در دلها زبانه کشید. رستم که سیاوش را پروریده بود از پی کینخواهی برخاست سودابه زن کیکاوس را که سبب مهاجرت سیاوش شده بود، کشت. پس از آن با پسرش فرامرز به توران زمین روی نهاد. سرخه پسر افراسیاب و پیلسم برادر پیران در این جنگ کشته شدند. افراسیاب شکست دیده از میدان روی برتافت. از بیم اینکه مبادا کیخسرو (پسر سیاوش) به دست ایرانیان افتد به پیران گفت که اورا بکشد. اما پیران اورا نکشت و به آن طرف دریای چین آرام داد. رستم متدرجاٌ ممالک توران را فراگرفت. ولی چون پادشاه بی فر و گناهکاری مثل کاوس شهریار ایران بود. در نیکبختی و خوشی بروی ایرانیان بسته شد.خشکسالی و قحطی همه را به ستوه آورده بود. شبی سروش، گودرز (سپیتمه جم پدر زرتشت) را به خواب امده بدو گفت که چارهً درد ایران در این است که کیخسرو پسر سیاوش را به ایران آورند و جز گیو (پهلوان، منظور بردیه زرتشت) پسر تو کسی این کار را نتواند ساخت. گیو به امر پدرش گودرز رهسپار دیار توران شد. پس از چندی تفحص به تفصیلی که در شاهنامه مندرج است کیخسرو را پیدا کردهذ و با مادرش فرنگیس (دختر افراسیاب) به ایران آورد. اما کیخسرو پس از ورود به شاهی برگزیده نشد. زیرا توس با سران دیگر همداستان نبود و می خواست که فریبرز (نگونبخت، در اصل همان فرود ، فرائورت) پسر کیکاوس جانشین پدر گردد، نه کیخسرو نوهً کیکاوس که از طرف مادر به افراسیاب تورانی منسوب بود. گیو در این مناقشه به توس گفت که تاج و تخت ایران به کسی می رسد که دارای فر ایزدی باشد وگر نه با بودن تو چرا کیقباد را از البرز آورده و پادشاهی بدو برگذار کردیم: ترا گر بدی فّر و رأی درست ز البرز شاهی نبایست جست.... کسی را دهد تخت شاهی خدای که با فر و برز است و به هوش و رأی پس از گفتگوها و پرخاشها قرار شد که فریبرز و کیخسرو به اردبیل (در اصل اربیل) رفته دژ بهمن (نینوا) را که مقر اهریمن بوده ، تسخیر کنند و هرکدام که به گرفتن آن قلعه کامیاب گشت، پادشاه شود. نخست فریبرز با توس (کورش دوم، ذوالقرنین دوم) لشکر کشیده، به تسخیر دژ بهمن رفتند. چون به نزدیک قلعه رسیدند، زمین همچو آتش بردمید و بدن در میان زره بسوخت . در مقابل گرما تاب نیاورده برگشتند و یقین کردند که کسی در مقابل جادوی اهریمنی تاب چنین گرمای سوزان را نخواهد داشت. پس از آن کیخسرو با گودرز و سپاهیان به سوی دژ بهمن شتافتند. چون کیخسرو به نزدیک دژ بهمن رسید در نامه ای ستایش و درود خداوند نوشته، آن را به نیزهً بلندی بست و به گیو گفت یزدان را یاد نموده، این نامه را به دیوار دژ نه، وفتی که نامه به دیوار دژ نهاده شد خروش از دشت و کوهسار برخاست. جهان تیره و تار شد. پهلوانان جایی را نمیدیدند. کیخسرو اسب سیاه خود را بر انگیخته، به یاران خود گفت که دژ را تیر باران کنند. گروهی از دیوهای قلعه (آشوریان) هلاک شدند. وزان پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سربه سر نا پدید در دژ نمودار گشته کیخسرو داخل دژ شد. یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ پر ازباغ و میدان و ایوان و کاخ در آنجا که آن روشنی بر دمید شد آن تیرگی سر به سر نا پدید به فرمود خسرو بدانجایگاه یکی گنبدی تا به ابر سیاه درازا و پهنای او ده کمند به گرد اندرش طاقهای بلند زبیرون چو نیم از تگ و تازی اسب بر آورد به نهاد آذرگشسب نشستند گرد اندرش موبدان ستاره شناسان هم بخردان کیخسرو پس از یک سال به نزد پدر بزرگش کاوس بر گشت و همه دانستند که فر ایزدی یار ویاور اوست . وی را به شاهی بر گزیدند." پیداست که ایجاد آتشکدهً آذرگشسب که در کوهپایهً سهند و کنار شهر رغهً آذربایجان قرار داشته است ربطی با ویرانی دژ بهمن (نینوا، یعنی شهر ثروت و برکت) ناشته است و بتکده ای هم که در جوار دریاچهً اورمیه توسط کیخسرو ویران شده همان شهر رؤسا (خرابه های بسطام نزدیک خوی) بوده است که توسط رؤسای دوم پادشاه اورارتویی برای اسکان اوراتوییان در خاک مادها ساخته شده بود. در مورد نام های اردبیل و اربیل که در اینجا با هم مشتبه شده اند باید تذکر داد. اربیل (شهر چهارخدا) یکی از قدیمیترین شهرهای بین النهرین است که همواره بدین نام و نشان برجای مانده است. اما قدیمیترین نامهای اردبیل که توسط کتیبه های اورارتویی و منابع کهن ارمنی به ما رسیده است روتومنی ( شهر دارای رودخانهً مینوی) و ارت وت (قلعهً مقدس) آمده است. می دانیم که در عهد باستان شهر اردبیل به واسطهً رودخانهً مقدس آن که از کوه مقدس سبلان (هوکر اوستا) و چشمهً آن سرئین که مکان الههً آبها اردویسور ناهید به شمار می رفته اند، بسیار معروف بوده و مکان مقدسی برای مغان ماد به شمار می آمده است. این شهر یکبار به تصرف اوراتوییها در آمد؛ ولی آشوریها هرگز پایشان بدانجا نرسیده است. حملهً ویرانگرانه کیخسرو به آشور به حدی در خاورمیانه تأثیر بر انگیز بوده که برایش داستان توفان خانمان برانداز ساخته اند که توسط شاهنامه و منابع یونانی ،بابلی و ارمنی به ما رسیده است. مطابق خبر موسی خورنی و بروس مورخ کلدانی و یونانی خشتروس یا خشیه خشتروس (پادشاه نیرومند) که نامهایش در نزد مسلمین خضر و ادریس شده است پیروزمند جاودانی میدان توفان خانمان برانداز جنگ بزرگ بین النهرین بود که ابر قدرت امپراطوری آشور برای ابد فرو بلعید. ولی چون امپراطوری برده داری نیرومند دیگری در سمت جنوب جایگزین آشور شده بود؛ لذا برای قوم یهود هنوز عصر اسارت پایان نیافته بود که این نقیصه نیز حدود نیم قرن بعد توسط کورش سوم با ساقط کردن دائمی دولت بابل تکمیل شد و افسانه ً توفان توح (تسلی دهنده) در تورات به کورش، جانشین لمک (آستیاگ) منتسب گردید. معهذا کیاخسارو (کیخسرو) تحت نامهای یوشع (منجی) ،خنوخ (درخشان) ، متوشائیل (مرد خدا) و ایلیا (مردخداگونه) تنها منجی جاودانی قوم یهود شد. حتی مراد از آن موسی (برگرفته ازآب) که در اساطیر اسلامی به همراه خضر / یوشع در محل تلاقی دریاها به دریانوردی مشغول است همانا خود کیاخسارو (خضر) مراد می باشد. مولوی در مثنوی در باب وی می آورد: از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می کوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغمبری طالب خضرم ز خود بینی بری موسیا تو قوم خود را هشتهً در پی نیکو پیی سر گشتهً کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو باتست و تو واقف براین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم ره زنید می روم تا مجمع بحرین من تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا سالها پّرم به پّر و بالها سالها چه بود هزاران سالها می روم یعنی نمی ارزد بدان عشق جانان کم ندان از عشق نان چنانکه اشاره شد روایات اسلامی ذوالقرنینی ( به معنی لفظی قوچ دو شاخی) را دوست و همنشین و خویشاوند خضر (خشتروس، هووخشتر، کیاخسارو) از جاودانیهای معروف ایرانیان و پهود ومسلمین دانسته اند که همان کورش دوم (قوچ، داود تورات، توس) سردار معروف کیاخسارو(خضر، ادریس، هرمس) است که در واقع گزنفون، کورش نامه خویش را درباب وی نوشته است. من از دوروزه عمر آمدم به جان ای خضر چه می کنی تو که این عمر جاودان داری؟
manshee irani Freshteane moslemin ve yahod
برای نگارنده، زمانی که هنوز به مآخذ ایرانی اساطیر توراتی و انجیلی و قرآنی پی نبرده بود، همانند بسیاری از مردمان کشورهای غیر سامی این سؤال مطرح بود چرا این همه پیغمبر از میان یهود برخاسته اند، پس مثلاٌ سهم ایرانیان که درعهد تجمع انبیاء یعنی در قرن ششم پیش از میلاد در مقام ابر قدرتی خاورمیانه و جهان قرار داشته اند، چه میشود. در پیگیری این سؤال بدانجا رسیدم که اوستای اولیه و شفاهی ایرانیان مأخذ اصلی تورات و این خود مأخذ اساطیرانجیل و قرآن بوده است. فی المثل ایزد مهر (میثه، موسی) ، کیاخسارو (خنوک، یوشع)، کورش (سلیمان) و زرتشت (ابراهیم خلیل ،ایوب،عزرا، یافث) خدا-قهرمانان اصلی تورات که در اصل متعلق به ایرانیان بوده اند در تورات زیردستان یهودی آنها تبدیل به خدا - قهرمانان قوم یهود شده اند. به طور کلی و مختصر باید گفت که اکثر قهرمانان اساطیری ادیان سامی یا ایرانی و یا در رابطه فرهنگی نزدیک با ایرانیان بوده اند. برای قوّت کلام باید اضافه نمود زرتشت در قرآن افزون بر اینها تحت نام صالح و لقمان ظاهر شده و نزد هندوان و مردم شرق و جنوب شرق آسیا با نامهای مهاویرا و بودا پرستش میشود. به بیان ساده میشود گفت که اکثر مردم دنیا در به طور رسمی یا تشریفاتی در پرستش زرتشت / بودا سهیم و شریک هستند و زرتشت مردم گرا و معتقد به عدالت اجتماعی و اقتصادی قلوب مردم دنیا را بیش از دو هزاره تسخیر نموده است. در همین رابطه برایم بدیهی و روشن شد که فرشتگان مقرب خدایان سامی نیز از دستگاههای عریض و طویل قبیلهً دین آفرین مغان ایران بیرون تراویده است. ما در اینجا بحث را محدودتر کرده و به ذکر و توضیح مطالب مربوط به منشأ فرشتگان مقرب خدا در نزد یهود و مسلمین می پردازیم. چهار فرشتهً مقرب خدای اینان عبارتند از اسرافیل، میکائیل، عزرائیل و جبرئیل که ما در اینجا به ترتیب اصل ایرانی زرتشتی آنهارا معرفی مینمائیم:
اسرافیل: اسرافیل که نامش در مآخذ عبری به صورت سرافیم یعنی درخشان مثل آتش آمده است، به معنی درخشان خدایی است و در اصل همان فرشتهً آذر منابع زرتشتی است که مانند اسرافیل با روز قیامت سر و کار دارد. برای آشنایی با این نقش وی بهتر است نقش فرشتگان را در روز رستاخیز(قیامت) رااز کتاب دینهای کهن ایران تألیف هنریک ساموئل نیبرگ، ترجمه دکتر نجم آبادی ذکر می نماییم: در ارداویرابنامه چگونگی سفر ارداویراف در جهان زیرین چنین توصیف شده است: " روان مرده پس از سه گام به پل چینوت (قضاوت) می رسد. برای روان نیکان این پل فراخ میشود تا به اندازهً درازای نه نیزه میرسد، و او از روی پل میگذرد، سروش و آتور (آذر) اورا همراهی می نمایند و مهر (ایزد عهدوپیمان)، رشن (فرشتهً عدالت) ، وایو (فرشتهً باد خوش) ، دئنا ( فرشته نیایش) و وهومنه (فرشتهً منش نیک) او را در راه بهشت و دوزخ زیر پل چینوت رهبری و نگهبانی می کنند ." پس مسلم به نظر می رسد صور (الصور، یعنی شیپور اسرافیل فرشتهً آتش) نیز خود از کلمهً پهلوی آثور یعنی آتش اخذ شده است. می دانیم که مسلمین معتقد هستند که در روز قیامت، مردگان با شنیدن صدای صور اسرافیل یعنی شیپور فرشتهً آتش زنده خواهند شد. میکائیل: نام میکائیل در عبری به معنی کسی که مثل خداست معنی شده است. واین به وضوح نشانگر نام نشان میثه (میثره، موسی، مهر) ایزد معروف عهدو پیمان آریائیان است که نامش بر روی ماه مهر زنده مانده است. می دانیم که این ایزد همچنین در طبیعت، ایزد گردندهً خورشید پر مهرو محبت به شمار می رفته است. چنانکه اشاره شد وی را حامی و پشتیبان نیکان در روز قیامت به شمار می آورده اند. جشن معروف ماه مهر ایرانیان نیز به وی اختصاص داشته است که مسعود سعد سلمان در موردش چنین اشعار نغزی سروده است : روز مهرو ماه مهرو جشن فرخ مهرگان مهر بیفزا ای نگار ماه چهر مهربان مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ و ندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان میثره (میثه، مهر) همچنین در اساطیر سامی با کاموسه (= روح موسی، آخرین فرمانروای پادشاهان شبان در مصر) و یهودای جلیلی پسر زیپورایی رهبر فرقهً مشتاقان آزادی یهود از دست رومیان در هم آمیخته و موسی صاحب ده فرمان ایزدی و لقب پیغمبر مهرو محبت عیسی روح الله را پدید آورده است. جبرئیل : این نام به معنی مرد خدا بی تردید اشاره به همان نئیریوسنگ اوستا یعنی مرد پیغام یا پیغامبر است. ازنام صفت شاهزاده بودن وی چنین معلوم میشود که ابتدا مراد از وی همان گئوماته زرتشت (بردیه، ایرج) پسرخواندهً معروف فریدون (کورش) بوده است که بعداٌ تحت این نام تبدیل به فرشته ای معروف گردیده است. در فرهنگ نامهای اوستایی هاشم رضی در مورد این ایزد و فرشتهً پیام و آتش معروف اوستایی می خوانیم: " نریوسنگ از این جهت که پیک ایزدی است. با سروش نیز همانندی دارد؛ اما از لحاظ مقایسه در قسمت اهمیت پیک ایزدی بودن، نریوسنگ را را با سروش نمی توان مورد مقایس قرار داد چون سروش در این زمینه شهرت بیشتری داشته و اصولاٌ مطلق ایزد وحی و الهام خدایی شناخته میشود؛ در حالی که نریوسنگ همواره حامل پیامهای خداوندی نمی باشد؛ به هر حال این ایزد نیز چون سروش حامل پیامهای اهورا مزدا است و هردو را با جبرئیل فرشتهً وحی و الهام از طرف خداوند در دیانت اسلامی می توان مورد مقایسه قرار داد.... در قسمتهایی دیگپر از اوستا نیز نریوسنگ با همین وظیفه و موقعیت کارگزار است. در فرگرد نوزدهم وندیداد یکی از دیوان به نام ویزرش (آزارندهً هوشیاران) راهنمای ارواح پلیدان و شریران است به بدترین مکان، قلمرو اهریمنی و تاریکی مطلق.اما روان پارسایان همنشین و قرین با ایزدانی بزرگ و نامی میشوند. نخست از نزدیک فروغ ابدی، روشنی همیشگی و لایزال، یعنی اهورا مزدا می گذرند. امشاسپند بهمن تهنیتشان می گوید و روان پارسایان شاد و سرخوشند و در فردوس، بهترین مکان و جایی که لبریز از روشنایی ابدی است وارد میشوند، در حالیکه نریوسنگ، پیک اهورا مزدا نیز با آنان است. عزرائیل:این نام که به معنی یاور خداست به وضوح مطابق با همان سروش اوستا به معنی لفظی بنده و خادم فرمانبردار خدا می باشد. هاشم رضی در کتاب فرهنگ نامهای اوستا بارهً این امشاسپند یعنی فرشتهً بی مرگ و مقدس می آورد: " سروش (به اوستائی سرئوش) یکی از ایزدان مزدیسنان (زرتشتیان) است و پیک خدایی به شمار می رود. کلمهً اوستایی سرئوشَ به معنی فرمانبرداری و اطاعت است. این واژه نیز در اوستا چه بسا که مطابق معمول، به عنوان اسم مجرد استعمال شده است و چه بسا نیز از آن ایزد ویژه ای اراده شده است. سروش یکی از کهن ترین ایزدان آیین زرتشتی است که در گاثا ها نیز نامش مذکور است با صفت مزیشتَ یعنی بزرگتر در اوستا مشخص می باشد. در گاثاها علاوه بر آن که به عنوان اسم مجرد زیاد اسم مجرد زیاد استعمال شده است. چندین بار نیز در هیئت ایزدی نمایان می باشد که گروه مؤمنان به هنگام از او یاری می جویند. مقام سروش در ادبیات دینی مزدایی آن قدر بود که وی را در شمار امشاسپندان قرار دادند. چنانکه می دانیم برای آن که شش امشاسپند را به عدد مقّدس هفت امشاسپند ارتقاء دهند گاه سپنت مئینوَ (روان مقدس، ذات مقدس اهورامزدا) در رأس شش امساسپند قرار دادند و گاه خود اهورا مزدا را و سروش ر هفتمین مشاسپند به شمار آوردند. اما مهمترین وظیفهً سروش که در ادوارمتأخربرایش تعیین کرده اند، وظیفهً داوری ومحاکمه ارواح است و این که یکی از کارگزاران و عاملان مهم جهان پسین است. اما نبایستی از این اشاره چنان فهم شود که سروش پیش از این با این وظیفه و عنوان بیگانه بوده است، چون در گاثاها این وظیفهً سروش نیز روشن است که در جهان پسین سرنوشت شریران و نیکان را تعیین می کند.... چنانکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقی اشاره میکند روز هفدهم هرماه ایرانیان نزد زرتشتیان موسوم است به سروش و سروش نگهبان این روز می باشد... مسعود سعد سلمان که در بارهً سی روز پارسی، سی قطعه سروده است، دربارهً سروش در این قطعه چنین گفته است: روز سروش است که گوید سروش باده خور باده مطرب نیوش سبز شد از سبزه همه بوستان لعل می آرای صنم سبزپوش... " چنانکه پیداست عزرائیل ترسناک باورهای خداترسانهً اسلامی در اساس خود یعنی سروش نه تنها خوفناک نبوده بلکه موجب دلخوشی انسانها می بوده است. بر اساس شقاوت و ترسناکی عزرائیل، مولوی در مثنوی اشعاری سروده است که در اینجا ذکر میشود: حق به عزرائیل می گفت ای نقیب بر که رحم آمد ترا از هر کئیب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت برکی بیشتر رحم آمدت از که دل پرسوز بریانتر شدت گفت روزی کشتئی بر موج تیز من شکستم زامر تا شد ریزریز پس بگفتی قبض کن جان همه جز زنی و غیر طفلی ز آن رمه هر دو بر یک تختهً در ماندند تخته را زآن موجها می راندند باز گفتی جان مادر قبض کن طفل را بگذار تنها ز امر کن چون زمادر بگسلیدم طفل را خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا پس بدیدم دور ماتمهای زفت تلخی آن طفل از فکرم نرفت گفت حق آن طفل را از فضل خویش موج را گفتم فکن در بیشه ایش بیشهً پر سوسن و ریحان و گل پر درخت میوه دار خوش اُکل چشمه های آب شیرین زلال پروریدم طفل را با صد دلال صد هزاران مرغ مطرب خوش صدا اندر آن روضه فکنده صد نوا بسترش کردم ز برگ نسترن کرده اورا ایمن از صدمهً فتن گفته من خورشید را کورا مگز باد را گفته برو آهسته وز ابر را گفته برو باران مریز برق را گفته براو مگرای تیز زین چمن ای دی مبر آن اعتدال پنجه ای بهمن برین روضه معال.
پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴
Ashabe kahf
نگارنده قبلاٌ ضمن مقالاتی تلاشهایی در انطباق نام داریوش با دقیانوس انجام داده بود که اخیراٌ به نارسایی آن پی برده و بدین وسیله به اصلاح آن می پردازم: اصحاب رقیم (یاران کتیبه)و اصحاب کهف (یاران غار) در قرآن بی تردید اشاره به همان تصاویرکتیبهً معروف بیستون داریوش و تصاویر ملل حمل کنندهً داریوش و تاج و تخت وی در بالای دخمهً وی در نقش رستم و هفت تن جاودانیهای معروف ایرانیان باستان می باشند. این مطلبی بود که قبلاٌ هم کما بیش برایم محرز شده بود. اما در چگونگی ارتباط نام دقیانوس با داریوش راه خطا پیموده بودم چه نام به اشتباه نام دقیانوس را صورت تحریف شده ای از شکل بابلی نام داریوش یعنی داریووش به شمار آورده بودم. در حالیکه نام دقیانوس علی القاعده در زبانهای کهن ایرانی به معنی کشندهً فرد جاودانه یعنی گئوماته زرتشت یعنی بردیه پسر خوانده و داماد کورش بوده است که می دانیم در اساطیر زرتشتی به همراه کرساسپ (رستم، آترادات) و کیاخسارو (کیخسرو، خضر) و پشوتن (کورش، بهرام ورجاوند) معروفترین هفت تن جاودانیهای ایرانیان باستان می باشند که در قرآن تحت نام اصحاب کهف معرفی شده اند. بر خلاف وی قاتل او یعنی داریوش که در اوستا تحت نام جاماسپ (آزارنده و کشندهً گروه مغان) یا همان دقیانوس روایات مسیحی و اسلامی به معنی لفظی کشندهً فرد جاودانی (زرتشت) در شمار جاودانهای زرتشتی قرار نگرفته است . در کتب پهلوی و اوستا تنها به مقام دامادی وی بر گئوماته زرتشت (بردیه) اشاره شده است که اساساٌ هم از نظر تاریخی درست است چه داریوش با پارمیس (پوروچیستا، یعنی پردانش) دختر کوچک گئوماته زرتشت ازدواج نموده بود و به نظر می رسد این ازدواج بعد از قتل گئوماته زرتشت توسط وی و شش تن سران پارسی همدستش ، برای جلب توجه طرفداران بی شمار گئوماته زرتشت صورت گرفته است. نام داریوش (داریه- وهو- اوش) را می توان در اصل به معنی دارندهً هوش خوب معنی نمود چه وی در کتب پهلوی و شاهنامه تحت لقب جاماسپ حکیم اپرذات ( دانای کشندهً گروه مؤبدان از خاندان فرمانروایان نوذری) و عامل قتل سپتداته (گئوماته زرتشت) بدین صفت متصف شده و دقیقی در شاهنامه در باب این صفت او چنین سروده است: بخواند آن زمان شاه، جاماسب را کجا رهنمون بود گشتاسپ را سر موبدان بود و شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان چنان پاک تن بود و پاکیزه جان که بودی بر او آشکارا نهان ستاره شناسی گرانمایه بود ابا او به دانش که را پایه بود بپرسد از او شاه و گفتا خدای ترا دین به داد و پاکیزه رأی چو تو نیست اندر جهان هیچ کس جهاندار دانش ترا داد و بس مطلب مهم دیگری که در این رابطه برایم نا مکشوف مانده بود نام معروفترین فرد اصحاب کهف یعنی یملیخا بود که قبلاٌ مورد توجه این جانب و دیگران قرار نگرفته است چه این نام باید مربوط به گئوماته زرتشت یعنی جاودانی معروف زرتشتیان باشد. چون برای نگارنده ثابت شده است که کلمهً یم (علی القاعده جم) با کلمهً جّم (الجّم، عجم) در عربی یعنی انجمنی= مغ مربوط است و جزء لیخا در این نام را به دو صورت می توان معنی نمود یکی به معنی درخت تاک (لیغ) و دیگری به معنی لوک (یعنی درشت اندام) که هر دو مورد درباب گئوماته زرتشت صدق می کنند: می دانیم یکی از القاب زرتشت که در شمار جاودانیهای کتب پهلوی ذکر شده ون جوت بیش یعنی درخت رنجزدای است. این نام باید از آنجا حادث شده باشد که مقر فرمانروایی اولیه زرتشت و پدرش سپیتمه جمشید منطقهً انگورخیز (هوم خیز) مراغه یا همان رغهً زرتشتی درجنوب شرقی دریاچهً اورمیه بوده است. معهذا نظر دوم بیشتر مقبول نظر و مستدل می نماید یعنی جزء لیخا را در نام یملیخا صورتی از کلمهً افغانی لوک یعنی درشت اندام برابر بگیریم، چه این جزء در یکی از نامهای اسلامی معروف گئوماته زرتشت یعنی لقمان (در اصل لوکمان) به معنی دانای درشت اندام نیز دیده میشود. عدد هفت تعداد یاران اصحاب کهف را سوای تعداد جاودانیهای معروف زرتشتی می توان در تعداد قاتلان گئوماته زرتشت یعنی داریوش و شش تن سران پارسی همدست وی دید که گئوماته زرتشت و همراهانش را در 28 ماه دسامبر سال 522 پیش از میلاد در سیکایا آوائوتی (آبادی سکاوند شهرستان نهاوند) که دخمهً مصور گئوماته زرتشت بلند قامت در آن قرار گرفته ترور نموده و بنا به روایت معروف ماگوفونی یعنی مغ کشی به راه انداخته اند که در صورت اخیر نام یملیخا (گئوماته زرتشت) نباید در این فهرست قرار می گرفت. اما به هر حال تصویر یملیخا (گئوماته زرتشت) در شمار 10 تن اسیر اصحاب رقیم (یاران کتیبهً بیستون) قرار گرفته و برای اینکه قامت بلند وی و آوازهً نیکوی او جلب توجه ناظران را جلب نکرده باشد نقش وی را به حالت به پشت دراز کشیده در زیر پای داریوش، پادشاه ظالم و مستبد هخامنشی رسم نموده اند. می دانیم در اساطیر مربوط به اصحاب کهف و رقیم از سگ اساطیری آنان سخن به میان آمده است که بی تردید اشاره به نام سکونخا یعنی فرمانروای سکائیان اروپایی شمال شرق بالکان است و ما می دانیم که از قدیم الایام نام سکا (در اصل به معنی ملت پرستندهً جام طلایی خورشید) با کلمهً سگ مشتبه می شده است. خلاصهً اسطورهً اصحاب کهف که مهر عیسوی و اسلامی خورده است بنا به تحقیق سید ابوالفضل طباطبایی از این قرار است: " پادشاه آن زمان دقیانوس نام داشت و شنیده بود که در شهراِفِسوس آسیای صغیر عده ای از پیروان مسیح وجود دارند لذا سفری بدانجا نمود و امر کرد مؤمنین به مسیح نزد او جمع شدند. سپس آنها را در قبول بت پرستی یا کشته شدن مخیّر ساخت. بعضی از آنها فرار را براختیار بت پرستی ترجیح دادند و بعضی دیگر از قبول این کیش سرباز زده و کشته شدند و بدن آنها را به دستور امپراطور در دروازه های شهر آویخته شد. جمعی هم به ناچار قبول بت پرستی کردند. هفت نفر از اشراف زادگان که در خدمت دربار بودند. از این رفتار بسیار متأثر گردیدند و چون محرمانه از دیانت مسیح پیروی میکردند. یکی از آنها به نام یملیخا به رفقای خود پیشنهاد نمود، محرمانه شهررا ترک گویند و فرار اختیار کنند. اینان در راه خانه های خود در کوهستان گرفتار رعد و برق شدند وبه غار رقیم پناه بردند و سنگ بزرگی از بالای کوه پایین افتاده و دهانه غار را بر روی آنها بست و چون خود را در آن حال دیدند هر یک از کارهای نیکویی خود برای دیگران نقل کرده و نجات خود را از خدا خواستند. ناگهان کوه در هم ریخت و نجات یافتند. دقیانوس از عقیدهً جوانان به دیانت مسیح (در اصل زرتشت) مطلع شد و آنها را احضار نمود و برای ترک این عقیده و اختیار بت پرستی و شرکت در جشنهای مذهبی و انجام آئین قربانی مهلت داد. چون جوانان از رفتار پادشاه در آن شهر سخت متأثر بودند و حاضر نمی شدند از ایمان به خدا و مسیح دست بردارند. یملیخا برای توشه راه مقداری خرما خرید و جوانها شبانه از شهر فرار کردند و پس از پیمودن سه میل راه اسبهای خود را رها نموده هفت فرسخ نیز پیاده راه رفتند و رنج بسیاری دیدند. در میان راه به چوپانی به نام کشطوس (توس دلیر از جاودانیهای معروف زرتشتی، کورش دوم ) برخوردند و از او آب و شیر خواستند چوپان که آنها را در حال اضطراب دید و دانست از مردم معمولی نیستند چگونگی حالشان را پرسید. چون جوانان بنابر دستور دینی نمی خواستند دروغ بگویند، شرح ماجرا را برایش تعریف کردند چوپان نیز با حالت تأثر به آئین مسیح گروید و گوسفندان خود را ترک نموده به سگ خود که قطمیر(نازک پوست) خوانده میشد به آنها پیوست. جوانها از بیم آن که سگ صدا کند سگ را با سنگ می راندند ولی سگ همچنان در جای خود می ایستاد و از آنها جدا نمی شد. به این ترتیب همگی از کوهی موسوم به آنشیلوس (بشارت) یا ناجلوس بالا رفته به غاری که در آن جا بود پناه بردند. غار را چون جای امنی دیدند برای سکونت خود اختیار کردند و یملیخا را برای تهیه خوار و بار و کسب اطلاع از رفتار دقیانوس مأمور شهر نمودند. یملیخا با لباس مندرس به شهر رفت و دانست که دقیانوس از جشنهای مذهبی فراغت یافته بود، به شهر افسوس مراجعت نمود و سراغ جوانان را گرفته است و چون از فرار آنها مطلع گردید بسیار بر آشفته و کسان و پدران جوانها را احضار نموده از آنها بازخواست کرده است. یملیخا با شتاب مقداری آذوقه تهیه کرده و به غار بر می گردد و ماجرا را برای رفقای خود تعریف می کند. در شهر کسان جوانها پادشاه را به محل اقامت آنها راهنمایی می نمایند و دقیانوس با سپاه خود به کوه آنشیلوس رفته چون داخل غار میشود جوانها را در خواب می بیند و می گوید هر گز مجازات من در بارهً آنها به چنین سختی که خودشان در باره خویش روا داشته اند، نبود. آن گاه دستور می دهد دهانه غار را با سنگ و گچ ببندند. به همراهان خود میگوید آنها را به همین حال بگذارید تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند و غاری که برای سکونت خود انتخاب کرده اند، گورستان آنها باشد. خوب است به آنها بگوئید از خدای آسمانی بخواهند باز از این تنگنای نجاتشان بدهد. امپراطور گمان میکرد آنها بیدارند و این کار به چشم خود می بینند. در صورتیکه آنان در خواب عمیق فرو رفته بودند و سگ آنها در دهانهً غار با دستهای گشوده روی زمین نشسته ، از آنها پاسبانی می کرد..... قیام اصحاب کهف پس از سیصد و هفتاد سال فرا رسید. روزی مرد جوانی که زمینهای اطراف غار متعلق به او بود در صدد بر آمد برای گوسفندان خود آغلی بسازد. برای این کار از سنگهای دهانهً غار استفاده می نماید. همینطور که عمله ها به کار سنگ برداری مشغول بودند، ناگهان دهانه غار باز میشود، در این اثنا جوانان کهف از خواب بر می خیزند و با قیافه های خندان با یکدیگر صحبت می کنند. آنها گمان می کردند فقط یک شب خوابیده اند.هر یک دیگری به بردباری و پایداری در مقابل شکنجه و بیدادگری دقیانوس تشجیع می کرد. یملیخا مانند معمول برای تهیه خواربار واطلاع از وضع دقیانوس از غار بیرون آمده، به شهر افسوس می رود؛ چون به دروازه شهر می رسد می بیند صلیب بزرگی بر بالای آن نصب شده است. از مشاهده صلیب به شگفت آمده، از یک نفر راهگذر می پرسد، راستی اینجا شهر افسوس یا او دچار اشنتباه شده است؟ سپس با عجله برای تهیه آذوقه میرود تا زود به غار برگشته مژده صلیب را به رفقای خود بدهد. برای خرید خوراکی از پولی که همراه داشته و سکه زمان دقیانوس بوده، می پردازد.خواربار فروش و مردم از دیدن سکه قدیم تعجب نموده گمان می کنند یملیخا گنجی به دست آورده است؛ لذا دور او جمع شده سعی می کنند از گنج خیالی سهمی ببرند و چون به نتیجه نمی رسند او در کوچه های شهر می گردانند. یملیخا کوشش نمود در میان جمعیت یک نفر آشنا بیابد و خود را به وسیله او از دست آنها نجات دهد. ولی او سعی او بیهوده بود زیرا اثری از کسان و دوستان او پس از سیصد و چند سال باقی نمانده بود. بالاخره کشیش و حاکم شهر از قضیه آگاه شدند و یملیخا را نزد خود احضار و از او تحقیقات نمودند. وی داستان خویش را بر ایشان نقل کرد و برای اثبات اظهارات خود آن ها را به غار دعوت نمود.......یکی از اصحاب کهف که ماکسیمیلیان (بزرگترین، همان بردیه زرتشت) نام داشت به شاه گفت برای آنکه خداوند حقیقت روز معاد و رستاخیز را نشان دهد، مارا برای مدتی طولانی به خواب برد و پیش از روز معاد زنده نمود. آن گاه جوانها به خواب مرگ فرو رفتند و جسد آنها در همان مکان باقی ماند وبه امر امپراطوری کلیسایی برفراز غار بنا گردید که زیارتگاه پیروان مسیح شد." گفتنی است نام زرتشت در کتاب پهلوی زند وهومن یسن در رابطه با قیام اُخروی بهرام ورجاوند (کورش سوم) ویدت خیم یعنی دارای خوی و سرشت فقیرانه و فروتنانه و مردمی آمده و موبد موبدان زمان بهرام ورجاوند دانسته شده است.
شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴
نيم-درآمدي بر شناخت در گاتها
هر نگاشته اي «دنياي نشانه» هاي ويژه ي خود را داراست و دلالت هاي معنايي ويژه ي خود را نيز در ذهن خواننده ي خود ايجاد ميکند، ازينرو در ديد نخست، واقعيتي ست کلي و مبهم و مستقل از هر واقعيت ديگري. هر متن داراي مجموعه اي از نشانه هاست. نشانه هاي درون-متني داراي مناسبات دروني بوده و زنجيروار بيکديگر متصل اند. در حقيقت ، خواندن متن کوششي ست براي دريافت نشانه ها و جستجو و کشف رمزگان و فهم روابط دروني آنها با هم.
گاتها، «متن وجود» در «متن انديشه» در «متن زندگي بشر» در «متن هستي» ست. |
در آغاز خواندن متن، يافتن اين نشانه ها و معاني و روابط آنها آسان نيست اما هنگاميکه اين مناسبات دروني نشانه ها شناخته شد، فهم ژرفاي معاني آن متن نيز آسان مي شود. گاهي اين ژرفاي معنا در متن، تنها کليد-واژه اي ست و گاهي کليد-جمله اي. خواننده بايد پس از دريافت اين شناخت، به شناخت زير-ساخت ها و روابط اين زير-ساخت ها با يکديگر بپردازد و در پي آن تا شاخه هاي زيرين تر پيش برود.
چيزهايي هستند که بنيانشان همچون افسانه هاي کودکان بر «شنيدن» است و در برابر آن، چيزهايي که «بايد خوانده شوند». گاتها از جمله ي نوشتارهاي دوم است. گاتها ميتواند گفتمان و تلاش انديشه اي باشد که متن زندگي بشر را در متن هستي تفسير ميکند. ازينرو گاتها، «متن وجود» در «متن انديشه» در «متن زندگي بشر» در «متن هستي» ست.
زرتشت، اشا (نظم هستي) را با «وهومن» که انديشه ي نيک باشد و بياري «مزدا» که دانش بزرگ است ميسر ميداند. |
زرتشت نخست، هستي را «بازشناسي» کرد و پي آن روابط و نشانه ها را بازشناخت و در فرجام کار، تاويلي خردمندانه و شکل يافته را در قالب زبان به بشر عرضه کرد. متني همسو با ضمير انساني که با وجودش، گذار از چشم-محوري به خرد-محوري در تاريخ پرفراز و نشيب انديشه بشري ممکن گشت. او در گفتمان خود با انسان و جهان سخن مي گويد و هر دو را نقد ميکند. زرتشت، اشا (نظم هستي) را با «وهومن» که انديشه ي نيک باشد و بياري «مزدا» که دانش بزرگ است ميسر ميداند. زرتشت ميکوشد رابطه ي انسان را با جهان روشن کند. پس از آن منظمش کند و آنگاه همه چيز را به همگوني وتعادل برساند.
زرتشت، نخست به جهان انديشيد سپس به بهترين شيوه اي که جهان «دانسته» مي شود. و درپي آن به «ابزاري» که دانستن جهان را ممکن مي کند. زرتشت ميکوشد رابطه ي انسان را با جهان روشن کند. پس از آن منظمش کند و آنگاه همه چيز را به همگوني و تعادل برساند. او جهان را شناخت و گرانيگاه و پل ميان انسان و جهان را «خرد» دانست. او بعنوان يک انسان، با انديشيدن به گفتگو با جهان پرداخت تا زردشت ، دنئه را به بي پيرايگي و سادگي ِ «توانايي و تشخيص نيک از بد» نام گذارد و «اختيار» را به انسان شناساند. ديدگاه کرپني ، ديدگاه «سلطه- تسليم» است. اين ديدگاه تنها به رفع نيازها ميپردازد و از انديشه تهي ست.
بتواند بيابد که چگونه ميتوان به «آرميتي» و (آرامش و هماهنگي دروني) دست يافت. پس انديشه اي از جنس انديشه ي کل، جهان و خود را شناخت. انديشه ي نيک را «وهومن» ناميد و بر انديشه ي بد برتري اش داد. او با اصل و پيش-نهاده ي انديشه ي نيک به بازسازي جهان مشغول ميشود. آنگاه او دانست که انسان با «کردار» ميتواند نظم را برقرار سازد ازينرو «نيک و بد» نيز در کردار پا به ساحت انديشه گذاشت. پس «وهوخشترا» که کردار نيک باشد نيز پا به جهان گذارد. او همچون انساني صلح دوست به اهميت و نقش بزرگ گفتگو و گفتار واقف است و آنرا ارج ميگذارد. و آنچه که انسجام دهنده و گردآورنده ي اين سه حوزه با هم است، «نيکي» و امر نيک ست. نيکي همواره با بدي همراه است و ايندو را زرتشت با هم باز شناخت و دانست که انسان بايد به يکي ازيندو بگرود. ازينجا «دين» يا دنئه پا به جهان گذاشت . زردشت ، دنئه را به بي پيرايگي و سادگي ِ «توانايي و تشخيص نيک از بد» نام گذارد و «اختيار» را به انسان شناساند.
زرتشت به نيکي تعلق و گرايش داشت. او «رمز انسان» را «امر نيک» شناخت و «رمز جهان» را «نظم». شناخت رمز و راز انسان و هستي، «دانش نيک» است که در نهايت به بسامان شدن جامعه ي انساني و بازخوردهايي نيک با هستي مي انجامد. او مدام به زندگي صلح جويانه و خردمندانه فکر ميکند و آنرا با تلاش و پشتکار در رسيدن به دانش (که همان رمز هستي باشد) ممکن ميداند.
«کرپن» ها قومي هستند که خود را به عدم شناخت ، به ناآگاهي باخته اند. کرپن ها از ديدگاه زرتشت از خرد سود نمي برند و اخلاق و نيک و بد را نشناخته اند. انسانهايي که بر رابطه ي انسان و جهان، درست تامل ننموده اند و افکارشان بر نظم متمرکز نيست. کرپن ها هنگام نيازمندي به کرنش و قرباني کردن و نيايش چيزهاي پست مي پردازند و بگاه رفع نياز به خشونت و ترويج عادات بد دست ميزنند. ازينرو زرتشت برخود رسالت مي بيند تا گفتمان (ناآگاهي از چيستان زندگي) کرپن ها را به چالش بکشد و ديگر مردمان را از بازخوردهاي بي خردانه با طبيعت برکنار نگاه دارد. ديدگاه کرپني ، ديدگاه «سلطه- تسليم» است. اين ديدگاه تنها به رفع نيازها ميپردازد و از انديشه تهي ست. ديدگاهي که تنها نزاع و غريزه را راه چاره خود شناخته است و با همپرسي و همزيستي و نيز از رابطه ي پاياپاي با طبيعت غافل است. زرتشت ميکوشد نظم سيال درون هستي را با «اشا» بر روابط انساني جاري سازد و سپهر انديشه ي او را با خرد پر کند تا بتواند به «آرميتي» دست يابد.
زرتشت ميکوشد نظم سيال درون هستي را با «اشا» بر روابط انساني جاري سازد و سپهر انديشه ي او را با خرد پر کند تا بتواند به آرميتي دست يابد. او ميکوشد تا اخلاق را با نظم هستي هماهنگ کند و از همين رو آنرا با نيکي و خرد درهم ميآميزد. نيکي و بدي ، بهشت و دوزخ اند. بهشت و دوزخي که در سيطره اخلاق ميزيند. نيک و بد، هر دو در اخلاقند و اخلاق در هستي آدمي زيست ميکند. اما بد با نظم هماهنگ نيست. پس براي هماهنگي با قانون اشا، نيک پرورانده شود و بدي متروک. امر نيک زرتشت از اينرو پسنديده است که از براي نظم هستي پسنديده است و نه براي اينکه از نظر اخلاقي ، نيک است.
زرتشت يک نويدگر و اصلاح کننده است که انديشه اش هستي-مدار است. ميکوشد انسان را با گيتي و طبيعت هماهنگ کند. او به زندگاني «آري» ميگويد و بد-زندگاني و نبود زندگي را نفي ميکند. او مروج شادي ، پايکوبي و آسايش خردمندانه است. او «قدرت» را از آن اهورا مزدا و ياورانش ميداند. شهرياران نيک عهد نيز قدرتمندند. خردمندان نيز از ديد او از قدرت بهره دارند. او قدرت خردمند را در آفرينندگي متجلي ميکند و با نوآوري بيگانه نيست. او بر نوآوري و ابداع ، تامل ميکند و خشونت را نفي ميکند. از ديدگاه زرتشت، انسان گناهکار نيست. او به دنيا فرستاده نشده است تا کيفر شود. وجود انسان در سيستم تفکري زرتشت، مبارزه است. مبارزه با بدي و پيروي و پروراندن نيکي. از ديدگاه زرتشت ، او به اين امر نيز «مجبور» نيست. ميتواند ميان نيکي ها و بديها تامل و «انتخاب» کند. از ديدگاه زرتشت انسان آزاد است. او ميتواند در همين دنيا به خوشبختي و سعادت دست يابد و آنرا با خرد و دانش بيمه کند.
پرسمان ها و دلمشغولي هاي زرتشت با اينکه از زمان ما نبوده است اما گويي در زمان ما و از ماست. سخنان ارزشيي که همان ارزش و تشابهي را امروزه دارند که همان زمانها نيز در ساختارهاي ما داشته اند. چراکه هنوز مناسبات ميان ما و جهان ما از همان مناسباتست پس اينجا ديگر همزماني تارييخي اهميت نخاهد داشت چراکه اصلاح ساختار مد نظر ماست. ازينرو نيک گفته هاي زرتشت نيز «بي-زمان» خواهد شد چرا که به مهمترين موضوع يعني شناخت و شناساندن نشانه ها و فهماندن چگونه-سازي يک ساختار درست مي پردازد. به اين تفسير، گاتها از آن «گذشته» نيست بلکه همواره به «اکنون» و «آينده» دلالت و تعلق خواهد داشت. گاتها از آن «گذشته» نيست بلکه همواره به «اکنون» و «آينده» دلالت و تعلق خواهد داشت
آدميان داراي نظامهاي گونه گوني هستند. نظامهاي گونه گوني همچون نظام خوراک، پوشاک، نظامهاي فرهنگي و عرفي و..الخ. مجموعه اي ازين نظامها ست که قوم را مي سازد و گونه گوني آنها ، اقوام و «تمايز» را مي سازد. از ديگر سو بايد هر پديدار را در مناسبتش با مجموعه ي پديدارهايي که خود نيز بخشي از آنهاست بررسي کرد. پس درينجا لازم به تاکيد ميبينم که در خواندن گاتها به تمايز قومي در گفتمان گاتها دقت شود و خواننده، زبان انديشه و منش قومي و نظام ويژه ي ايراني را مدنظر داشته باشد تا به فهم درستي از دلمشغولي هاي اصلاحگر ايراني که براي اصلاح نظام ساختاري ايران و جهان آمده بود برسد.
شود مردمي کيش و آيين ما نگيرد خرد خرده بر دين ما
بياريم باز آب رفته بجوي مگر زان بيابيم باز آبروي (فردوسي)
[+]دانلود گاتها از کتابخانه سرود زرتشت.
[+] گفتنيهاي «بلاگ فرهنگ و انديشه»: چندگاه پيش يار گراميم جناب «جواد مفرد» بر من منت گذاردند و پذيرفتند که از نگارندگان فرهنگ و انديشه باشند. لازم ميدانم بار ديگر از ايشان براي همراهي ام در نگارش اين بلاگ سپاسگزاري کنم. گفتارها و مقالات ايشان در فرهنگ و انديشه، خواندني و انديشيدني ست.
zartoshte sofiha
زرتشت در اساطیر و اعتقادات صوفیان
در مورد علل محبوبیت بی نظیر جهانی زرتشت در قرون و اعصار متمادی که سرانجام اساطیر وی به صوفیان اسلامی رسیده است می توان به دلایل زیر اشاره کرد: وی نخستین قانونگذار سیاسی و روحانی بوده که اقدام به آزادی برده ها و رعایا وتقسیم اراضی بزرگ مالکان نموده است. محمد جواد مشکور در کتاب خود خلاصهً ادیان در تاریخ دینهای بزرگ در حالی که از صور مختلف نام زرتشت از جمله گئوماته و زمان وی اطلاع دقیقی نداشته در این باب چنین آورده است: " بر خلاف هخامنشیان ظاهراٌ مادها پیش از ایشان طرفدار دین زرتشت به شمار می رفتند و هنوز دین زرتشت در این سرزمین ایرانگیر نشده بود. از این جهت در زمان کمبوجیه (529- 522 ق.م) پسر کورش مغی زردشتی که گئوماته (522 ق.م) نام داشت برای ترویج دین زردشتی قیام کرد و بتکده ها را ویران ساخت و به جای آن آتشده بنا کرد و بردگان را آزاد و زمین های بزرگ را بین کشاورزان تقسیم کرد و مورد قبول طبقات مستمند و محروم اجتماع گردید به طوریکه پس از کشته شدنش به دست داریوش اول همه ایرانیها و مردم آسیا جز پارسیها که خاندان هخامنشی بودند بر مظلومیت و حقانیت او می گریستند. مدت حکومت سرتاسری رسمی او هفت ماه بود." درجای دیگر دراین باب بیشتر توضیح داده است: " هرودوت پدر تاریخ (482- 424 ق.م)مورخ مشهور یونانی می نویسد که گئوماته در پی بهبود وضع عامهً مردم بوده است. ولی داریوش در سنگ نبشتهً خود در بیستون از روی غرض و دشمنی که با وی داشت، او را به باد ناسزا و دشنام گرفته و منکر همه اصلاحات او شده است. داریوش در آن کتیبه می نویسد: که وی چراگاهها و گله ها و برده ها و خانه هایی را که گئوماته از مردم و لشکریان گرفته بود به ایشان پس داد.باید دانست که گئوماته این زمینها را و گله ها وخانه ها را برای خود نگرفته بود، آنها را از توانگران ستانده بود تا بین فقرا و مستمندان تقسیم کند.آزاد کردن بردگان به دست گئوماته نشان می دهد که اصلاحات او جنبه های عمیق اجتماعی داشته است. وی اراضی و خانه ها و گله های زاید را از اشراف و بزرگان بگرفت ومیان مردم بی زمین و خانه و بی رمه تقسیم کرد. گئوماته می خواست با ضعیف کردن زمینداران بزرگ، طبقهً کشاورزان واقعی را تقویت کند.و پس از این اصلاحات در میان عامهً مردم محبوبیت و پیروان بسیاری پیدا کرد. بنابراین گئوماته با این اصلاحات پبشرو مزدک بامدادان بود یعنی بالغ بر هزار سال (یک عهد سوشیانتی) پیش از این واقعه قیام کرد و برآن شد که اموال مالکان بزرگ و اشراف را بگیرد و بین عامهً مردم تقسیم کند." محمد جواد مشکور در این مبحث سر انجام به یک معضل عظیم جامعه ایرانی ازآغاز عهد ساسانی به بعد اشاره نموده و از قول فردوسی می آورد: چنان دین و دولت به یکدیگرند تو گویی که از بن زیک مادرند چو دین را بود پادشه پاسبان تو این هردو را جز برادر مخوان" نا گفته نماند نه تنها محمد جواد مشکور به طور کلی تمامی محققین تاریخ ایران باستان تا به حال متوجه یکی بودن گئوماته با گوتمه بودا و مهاویرا و زرتشت سپیتمان نشده اند. از علل مهم دیگر محبوبیت جهانی زرتشت تعلق وی به سه خاندان وجیه المله کیانی (فرمانروایان ماد که ابر قدرت ستمگر آشور را بر انداختند) و پیشدادی (خاندان سپیتمه جم داماد و ولیعهد آستیاگ که جهانگشای و غارتگر ملل خاورمیانه یعنی مادیای اسکیتی= افراسیاب را دستگیر کرده و تحویل کیاخسار فرمانروای ماد داده بودند) و هخامنشی شاخهً کورش که در مقام پدر خواندهً بردیه زرتشت بوده و به نوبهً حکومت برده داری و ستمگر بابل را بر انداخته بود. این محبوبیت با کشته شدن وی به دست داریوش (جاماسب، یعنی مغ کش) ازبین نرفت چه سر انجام همین داریوش مجبور گردید که بنا به مصالح سیاسی با دختر گئوماته زرتشت به نام پارمیس (پر عهدو پیمان) که همان پوروچیستای اوستا (پردانش) است ازدواج نماید وبا پسر وی به نام تیگران (خورشید چهر) فرمانروای ارمنستان مصالحه کند. علت سوم محبوبیت زرتشت را باید در شخصیت علمی و اخلاقی خود این متفکر بزرگ و درشت اندام و مو بور جستجو کرد چه فیلسوف و عالم یونانی بزرگ معاصرش یعنی فیثاغورث که با وی ملاقات نموده به صراحت به وسعت نظر و دانایی وی صّحه گذاشته است و دیوخری کوستوم از مورخین کهن آسیای صغیر در مورد شخصیت وی به طور خلاصه می گوید :"زرتشت عاشق دانش و عدالت بود" حال با این تفاصیل ببینیم که زرتشت در اساطیر کهن اسلامی ، خصوصآٌ در اساطیر صوفیان اسلامی چگونه نمودار گشته است: نگارنده که در سالهای اخیر به تدریج تآثیرات عمیق مستقیم و غیر مستقیم زرتشت را بر اسلام دریافته تا کنون نزد صوفیان اسلامی به هفت صورت مختلف نامهای وی که هر کدام متعلق به افراد جداگانه ای پنداشته شده اند، برخورد نموده است و این در حالی است که در این فهرست نامهای قرانی زرتشت را که مأخوذ از تورات می باشند یعنی ایوب، صالح (سلا، شالح)، هامان (وزیر فرعون[ کمبوجیه فاتح مصر]) زکریا ، یحیی و همچنین نامهای ملاکی، یوبال و یافث را که القاب خاص توراتی بردیه زرتشت بوده اند به حساب نیاوریم: این هفت هیئت اسلامی و صوفی نامها و القاب زرتشت از این قرار می باشند: 1- هُدهُد دربار سلیمان (کورش): می دانیم در قرآن هود (سرود خوان) نامی بر سپیتمه جم و پسرش زرتشت می باشد بنا براین صورت اصلی هدهد باید هود هود یعنی هود فرزند هود بوده باشد.در قرآن آمده قوم عاد (مردم انجمنی یعنی همان مغان) توسط توفان از پای در آمدند که اشاره به همان موضوع توفان کولاک برف عهد جمشید دراوستا است و این هم به نوبهً خود بیانگر سرزمین خاستگاهی سردسیری خانواده جمشید در اطراف مصب رود ولگا است چه طبق اخبار خرم دینان و زرتشتیان خاستگاه سپیتمه جمشید قبیله مادرسالار سرمتهای آنتایی (بوسنیها) بوده است که تا پیش اوایل قرن سوم پیش از میلاد در اطراف مصب رود ولگا سکونت داشته اند. خود قوم سپیتاک زرتشت (صالح قرآن) پسر سپیتمه جم (هود) در قرآن ثمود ( به عبری یعنی معدوم) آمده وگفته شده که آنها توسط صیحهً بلند آسمانی (مِگافونی) از پای در آمدند که در اصل باید مَگا فونی یونانیها مراد باشد که به معنی کشتار مغان است. طبق اخبار هرودوت و کتسیاس و مندرجات تورات مغ کشی درجریان قیام داریوش برعلیه گئوماته زرتشت (هامان) صورت گرفته است. اصطلاح صیحهً آسمانی را قرآن را می توان گواه برآن دانست که نام هود به عربی سرود بلند خواننده درک می شده است نه از ریشهً هدایت، چنانکه برخی ها تصور نموده اند.نام قرآنی و انجیلی و توراتی زکریا (سرود دان با حافظه) که هم نامی بر سپیتمه جم و هم نامی بر پسر او سپیتاک زرتشت می باشد گواه درستی این نطر است. جالب است که زکریا در مقام پدر زرتشت دراساطیر توراتی و قرآنی فرزند برخیا (مرد دوردست یا قربانی شده) ذکر گردیده است که این یکی خود به جای ویونگهونت اوستا (یعنی درخشان دور دست) و دوراسرو کتب پهلوی (یعنی صرب دوردست، بوسنیایی) می باشد. بدین ترتیب از هُدهُد یعنی هود پسر هود که در اساطیر صوفیان به شکل پرنده هُدهُد (طیقوربایزید تذکرة اولیای عطّار) وزیر دربار سلیمان (کورش) اراده شده همان گئوماته زرتشت (بردیه پسر خوانده کورش) مراد می باشد. نام هدهد در قرآن ذکر نشده و به جای آن از صالح وایوب و هامان و زکریا و یحیی یاد گردیده است که اسامیی بر زرتشت بوده اند.می دانیم که قرآن از شتر مقدس صالح صحبت می دارد که توسط قومش ثمود پی می گردد و باعث برانگیخته شدن خشم خدا بر قوم ثمود میشود. این بی تردید اشاره به خود نام زرتوشترا (زرتشت) می باشد که در زمان ما نیز ایران شناسان آن را دارندهً شتر زرین معنی می نمایند؛ اما در اصل چنانکه از القاب معروف دیگر وی یعنی زریادر (دارنده تن زرین) و زریر (زئیری وئیری یعنی زرین مو) بر می آید آن در اصل به معانی دارندهً تن زرین و شهریار زرین بوده است. 2- آصف بن برخیا (یعنی فرد برگزیده پسر مرد قربانی شده یا دور دست) که وزیر سلیمان و معاصر گشتاسب و از اوصیاء پیغمبران و مشعلداران هدایت به شمار رفته باز منظور زرتشت است. مراد از برخیا یعنی فرد قربانی شده باید همان سپیتمه جمشید (زکریای پدر) باشد که کورش (سپیتوره) وی را به قتل رسانده بود که تا این داماد و ولیعهد وارث تاج وتخت آستیاگ را از سر راه خویش بر داشته باشد. معهذا کورش در این راه بنا به مصالح سیاسی اقدام تاریخی بی سابقه ای نموده زن سپیتمه یعنی آمی تیدا دختر آستیاگ را به دربار آورده و پسران وی سپیتاک زرتشت (بردیه) و مگابرن (ویشتاسب کیانی، ثری میثونت اوستا) را به برادر خواندگی و پسر خواندگی خویش قبول نموده و حکومت نواحی دربیکان (دریها) در سمت بلخ و گرگان را به ایشان واگذار نموده بود . ظاهراٌ ازدواج دخترش آتوسا (توپل) با سپتاک زرتشت (بردیه) قبل ازاین وقایع صورت گرفته بوده است. واز این جاست که بردیه (تنومند) یا همان گئوماته زرتشت به عنوان پسر واقعی کورش به شمار آمده است. 3- بلعم (مرد درشت اندام) ابن باعورا(زرین): چنانکه از معانی نامهای وی و پدرش بر می آید در این جا نیز همان بردیه زرتشت (تنومند زرین اندام) و پدرش سپیتمه جم (موبد بزرگ سفید و روشن) اراده شده اند. می دانیم که در اوستا پدر زرتشت تحت نام جمشید (موبد درخشان) و هوم زیبا دارندهً چشمان درخشان معرفی شده است و خود زرتشت در اسامی و اقاب مهمش یعنی بردیه، تنائوکسار، زابراتاس، لقمان و نام توراتی یافث به معنی فرد تنومند می باشد. در روایات اسلامی اسطورهً جالبی راجع به وی بیان شده که به سبب مضمون مطالب تاریخی آن ، آن را در اینجا ذکر می کنیم : " بلعم بن باعورا مردی زاهد و پارسا بود که مدت دویست سال خدای را عبادت می کرد و در عهد حضرت موسی زیست. در اثر عبادت کارش به جایی رسید که چون سر بلند می کرد از صفای باطن تا عرش و کرسی را می دید و دعای این مرد مستجاب بود. مردم که از ظهور موسی آگاه شدند. بیمی در دل فراعنه افتاد. پادشاه اردن ارجنابا با امیران خود نزد بلعم بن باعورا آمد گفتند دعا کن خدا شر موسی را از سر ما بر طرف سازد. بلعم گفت وجود پیغمبران لطف است و قدم آن ها مبارک و من هرگز چنین دعایی نکنم از بلعم مأیوس شدند و فکری نمودند مقداری پول و جواهر نزد او بردند و گفتند از شوهر او به خواهد که دعا کند موسی مزاحم کار این پادشاه در این سرزمین نگردد. زن قبول کرد نزد شوهر سعی کرد که دعاکند بلعم گفت ای زن در حق پیغمبران دعا نتوان کرد. ناپسند است. زن آستین او بگرفت و سخت تأکید و اصرار کرد که دعا کند موسی مزاحم این پادشاه نشود. بلعم که به زن زیبای خود علاقه داشت و از او فرزندانی داشت ناچار قبول کرد به صومعه رفت آن جا رسید شیری دید که قصد وی کرد. بر گشت به زن خود گفت ترک این کارکن، تا دعا نکنم. زن گفت ممکن نیست زیرا قوم موسی مارا هلاک کنند. بلعم گفت هر که به خدا ایمان آورد هلاک نمیشود.زن اصرار و او انکار کرد تا کاربه جایی رسید که گفت یا مرا طلاق بده یا دعا کن بلعم در ماند. برخاست باز رو به صومعه نهاد و آن جا ماری دید که روی به وی آورد باز گردید به زن جریان را گفت. تا بار سوم از فشار زن سر به سجده نهاد. گفت ای خدای عالم، موسی و قوم اورا آن جا بدار و شر ایشان را از ما بداردعای او اجابت شد. موسی و قومش تا چهل روز درتیه بماندند و زندانی شدند. قوم موسی هرچه راه می رفتند شب می دیدند سر جای اول هستند به حضرت موسی شکایت کردند. فرمود مناجات می کنم." در این جا موسی (به معنی ایزد عهدو پیمان یا خورشید گردنده) باید کمبوجیه فاتح مصر اراده شده باشد که به سوی حبشه لشکر کشیده و سربازانش در آن دیار سرگردان شده اند و هم زمان این واقعه است که گئوماته زرتشت (بردیه)، نائب السلطنهً کمبوجیه در ایران و برادرخوانده اش بر اساس شایعات مرگ کمبوجیه در سوی مصر و حبشه حکومت خویش را بر امپراطوری هخامنشی را رسمی اعلام می دارد و آن را با برنامهً اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و قرهنگی بی نظیر خویش همراه می سازد و همین اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی عمیق وی بوده که اورا در قلب مردم آن عصر و اعصار بعدی جای داده است. در این اسطوره به خیانت زن وی فایدیمه نیز که منجر به قتل او توسط داریوش و شش تن پارسی همدست وی شده، اشاره شده است. احتمال هم وجود دارد منظور از زن محبوب وی آتوسا دختر کورش باشد که شایع بوده از کمبوجیه سخت رنجیده بود. در این رابطه نام مصر هم مطرح است که در باب آن گفتنی است: مسلّم به نظر می رسد آن از نام میثره یعنی ایزد قبیله ای فرمانروایان هیکسوس (حاکمان بیگانه) با پادشاهان شبان که ازاوایل قرن هیجدهم تا اواسط قرن شانزدهم مصر را تصرف کرده بودند بر گرفته شده باشد؛ چه میتانیانی که در رأس این اتحادیه که ترکیبی از اقوام میتانی، هوری، آموری و ماری بوده، قرار داشته اند، از آریائیان میترا پرست بوده اند و خود نام قوم ایشان از کلمهً اوستایی و سانسکریتی میثه (موسی، ریشهً نام میثره) اخذ شده است که به معنی قوم ایزد گردنده عهد و پیمان (خورشید) بوده است. محبوبیت این خدای آریائیان میتانی در مصر به گونه ای بوده که خود مصریها نیز بعد از ورود هیکسوسها به مصر به پرستش این خدا پرداخته و نامهای خویش را بدان مسما ساخته اند، از جمله اهموسه (برادر موسه) که هیکسوسهای تحت رهبری کاموسه (روح موسه، موسی تاریخی تورات) را به سوی فلسطین پس رانده است. این همان واقعه ای است که دذر تورات به خروج یهودیان(در اصل هیکسوسها) از مصر تعبیر شده است. داریوش نام مصر مودرایا آورده که می توان آن را به پارسی سرزمین دریای روان (رود نیل) معنی نمود. 4- بهلول عاقل دیوانه نما که در اساطیر شیعیان با هارون الرشید و جعفر صادق مربوط گردیده، در اصل یک نام زرتشت/ بودا/ مهاویرا در نزد فرقهً جین هندوها بوده است. که در اصل این نام به صورت بهوبالی یعنی در کنار زندگی کننده بوده است. به نظر می رسد این نام در واقع اشاره به سرزمین دور دست مکان فرمانروایی وی در بلخ بوده که نسبت به سرزمین زادگاهیش ماد کوچک (آذربایجان) و همچنین ماد بزرگ و پارس دور افتاده بوده است. جالب است که فرقهً جین تحت نام مهاویرا آن آموزش گئوماته زرتشت را که معابد را محل مردم فریبی می دانسته و وجود آنهارا نمی پسندیده، فراموش نکرده اند و از خود هیچگونه معبدی ندارند. نام هارون الرشید دراسطورهً اسلامی بهلول جایگزین نام پدر بهوبالی یعنی ریشابها (موبد درخشان) نخستین تیرتنکره یعنی نخستین معلم وقانونگذار به شمار رفته است. و این همان است که نزد ایرانیان بیشتر تحت نام جمشید یعنی موبد درخشان آمده و از شمار پادشاهان پیشدادی یعنی نخستین قانونکذاران به شمار آمده است. از اینجا معلوم میشود در واقع نخستین پادشاه پیشدادی همان سپیتمه جمشید بوده است و هوشنگ (هوشیار) دومین پادشاه پیشدادی است و از وی خود همان گئوماته زرتشت مراد بوده است. و از سومین آنان یعنی تهمورث یا تخموروپهً اوستا (پهلوان ببر و پلنگ مانند) همان تیگران (به معنی پلنگ درنده یا تیر انداز) یا همان آرش کمانگیر (در واقع یعنی تیر اندازسرزمین عقاب[ارمنستان]) بوده که در اوستا و کتب پهلوی همچنین با نام خورشید چهر معرفی شده ، پسر کوچک زرتشت بوده و در ارمنستان حکومت کرده و با سپاهیان داریوش نبرد نموده است. گفتنی است سه شعار معروف زرتشتی/ بودایی پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک در نزد جینا (مرد پیروز، منظور مهاویرا) چنین ذکر شده است. " وصول به نیروانا بسته به سه چیز است: ایمان درست، معرفت درست و رفتار درست". 5- لقمان که به لغت افغانی و ایرانی به معنی دانای درشت اندام است. این نام بی شک لقبی بر خود زابراتاس (درشت اندام) یا همان گئوماته زرتشت بوده است. می دانیم که زرتشت از سویی لقب دانا را در عناوین هوشنگ (هوشیار) و هامان (دانای نیکوکار) به همراه داشته و از جانب دیگر لقب درشت اندام را در القابش بردیه، زابراتاس، تنائوکسار که جملگی به معنی بزرگ تن می باشند. گفتنی است زرتشت جینها یعنی مهاویرا معنی دوپهلوی دانای بزرگ و پهلوان بزرگ را یکجا با هم دارد.محققان هندوایرانی که منشأ و خاستگاه بودا و مهاویرا و زرتشت و زابراتاس (لقمان) را پیدا نکرده اند این سوال را پیش کشیده اند که آیا ملاقاتی بین این چهار نفر که در واقع فرد واحدی بوده اند صورت گرفته است یا نه. سرانجام می رسیم به دونام مهم زرتشت که صوفیان اسلامی آنان را به خود تخصیص داده اند یعنی ابراهیم ادهم و بایزید بسطامی: 6- ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم بور) که به طور خلاصه باید گفت داستان زندگی اش کاملاٌ نشانگر زندگی همان شاهزاده بودا(زرتشت شرق فلات ایران) است. علاوه بر اینکه زادگاه وی یعنی بلخ نیز همان شهر محل حکمرانی طولانی زرتشت می باشد.دراین رابطه نام بایزید را در معنی همراه یَزَت (ایزد) می توان با لقب خلیل ابراهیم (زرتشت) که به معنی دوست صمیمی خداست، برابر نهاد. 7- بایزید بسطامی ملقب به سلطان العارفین نیز که صوفیان آن را مرشد بزرگ خویش دانسته اند وخود را سالک راه به شمار آورده اند در اصل خود همان زرتشت است؛ گرچه شیعیان ایرانی وی را نیز نظیر بهلول شاگرد جعفر صادق معرفی نموده اند.نگارنده وقتی به راز این نام پی برد که در شمار بیست امشاسپند مذکور در کتاب پهلوی بندهش چشمش به نام ردُ بَرزید (یعنی سرور بلند قامت) برخورد نمود. با اندکی تجسس برایم مسلم گردید که نام بایزید یا بیازید و بیازیت ترکان از تحریف جزء دوم این نام یعنی بَرزید برخاسته است: چنانکه اشاره کردیم بردیه زرتشت معروف به تنومندی و بلندی سه مرد توصیف می شده و از این جهت هم هست که هرودوت نام وی را سمردیس آورده است. لقب بسطام وی نیز در رابطه با القاب زرتشت است چه آن علی القاعده ریشه در کلمهً اوستایی ویستهم یعنی دارای نیروی گسترده دارد که مطابق معنی لفظی یک ازالقاب توراتی وی یعنی یافث و همجنین نام جینی وی یعنی مهاویرا است.خود نام دو قصبه ای را که در ایران به نام بسطام (ویست خم) نامیده شده اند می توان به معنی جایگاه دارای آتشکدهً گسترده معنی نمود. به نظر می رسد نام قم (کمندان) نیز از این ریشه بوده و به معنی جایگاه دارای آتشکده باشد .گرچه برای بایزید بسطامیی مفروضی در بسطام قبری پیداکرده اند و سلطان محمد خدابنده هم برای آن در جوارش گنبدی برآورده است ولی این قبر را باید از نوع مزار خلیفه/ امام علی (در واقع آلوو در اینجا یعنی آتشکدهً ونابک) در مزار شریف شمرد. از گفته های مهمی که به بایزید منسوب است این دو معروف است: "چنان نمای که هستی نه چنان باش که می نمایی" . " خوشا شهری که بدش بایزید باشد." معروف است در نخستین ملاقات مولانا و شمس تبریزی سوالی که شمس مطرح کرد این بود که بایزید بزرگتر است یا محمد؟ مولانا می گوید محمد شمس الدین می پرسد پس چرا محمد می گوید: " ما عرفناک حق معرفتک" و با یزید گفت:" سبحانی ما اعظم شأنی ؟"مولوی بلخی در مثنوی معنوی اسطوره ای را در همین باب از بایزید بسطامی به نظم کشیده است که نشان می دهد وی در عهد سلاجقه دارای مقام اساطیری ماوراء الطبیعی به شمار می رفته است:
قصهً سبحان ما اعظم شأنی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلکه از راه عیان:
با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذو فنون لا اله الّا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ارکنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم چون وصیت کرد آن آزاد مرد هر مریدی کاردی آماده کرد مست گشت او باز آن سغراق زفت آن وصیتهاش از خاطر برفت نُقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد عقل چون شحنه است چون سلطان رسید شحنهً بیچاره در کنجی خزید عقل سایهً حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب چون پری غالب شود بر آدمی گم شوداز مرد وصف مردمی هرچ گوید آن پری گفته بود زین سری زآن آن سری گفته بود چون پری این را قانون بود کردگار آن پری خود چون بود اوی او رفته پری خود او شده ترک بی الهام تازی گو شده چون به خود آید نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت پس خداوند پری و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی شیر گیر ار خون نره شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفتست آن سخن باده را میبود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند گرچه قرآن از لب پیغمبر است هرک گوید حق نگفت او کافر است چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد عقل را سیل تحیر در ربود زآن قوی تر گفت کاوّل گفته بود نیست اندر جّبه ام الاّ خدا چند جویی بر زمین و برسما آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها بر جسم پاکش می زدند هر یکی چون ملحدان گرده کوه کارد می زد پیر خود را بی ستوه هرک اندر شیخ تیغی می خلید بازگونه از تن خود می درید یک اثر نه برتن آن ذوفنون وآن مریدان خسته و غرقاب خون هرک او سوی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید آن زار مرد و آنک اورا زخم اندر سینه زد سینه اش بشکافت و شد مردهً ابد وآنکه آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش که زند زخم گران نیم دانش دست او را بسته کرد جان ببرد الا که خود را خسته کرد روز گشت و آن مریدان کاسته نوحها از خانه شان برخاسته پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالم درج در یک پیرهن این تن تو گر تن آدم بودی چون تن مردم ز خنجر گم شدی با خودی با بی خودی دو چار زد با خود اندر دیدهً خود خوار زد ای زده بر بیخودان تو ذوالفقار برتن خود می زنی آن هوش دار زآنک بی خود فانیست و ایمنست تا ابد در ایمنی او ساکن است.
Ebraime khalil haman zartosht ast
نگارندهً در طی سالها تحقیق بدین نتیجه رسیده است که ابراهیم تورات و قرآن نه یک فرد بلکه پنج تن از پادشاهان آریائیان سکایی ، مادی، هخامنشی و پیشدادی بوده اند که در حدود فاصلهً زمانی بین 705 تا 522 پیش از میلاد حکومت کرده اند و به سبب اینکه فرمانروای ملل بسیاری بوده اند ملقب به ابراهیم یعنی پدرامتهای بسیار شده اند و تورات نویسان آنان را یک فرد واحد به شمار آورده و به واسطهً نام ابرام یعنی پدر عبریها آن را نیای اساطیری یهود و اعراب شمرده اند. ما در این جا به طور خلاصه این پنج را معرفی کرده و دلایل یکی بودن آنان را با ابراهیم تورات و قرآن به تخلیص بیان می نمائیم و خواهیم دید از این میان ایراهیم خلیل (یعنی ابراهیم دوست صمیمی خدا) صاحب صحائف همان زرتشت/ بودااست که در نزد صوفیان با اسامی شاهزاده ابراهیم ادهم (ابراهیم بور) و سلطان بایزید بسطامی (مرد تنومند دوست خالص خدا= خلیل) و شاهزاده بهلول عاقل دیوانه نما یاد گردیده است: 1- پادشاهی اسکیتی به نام فراسپ ( یعنی دارندهً اسبان فراوان همان افراسیاب اول) که از شمال کوهستان قفقاز به سوی آذربایجان لشکر کشی نموده بود در سال 705 پیش از میلاد پادشاه ستمگر آشوری به نام سارگون دوم را در حوالی دژ کولومیان (تخت سلیمان در جنوب آذربایجان) مقتول ساخته است. کتیبه های آشوری نام قاتل سارگون دوم را ذکر نمی نمایند ولی منابع ملی ایرانی می گویند زئینی گو ( یعنی زنندهً و نابودکننده گاو)- که معنی لفظی ظاهری نام سارگون در زبان اوستایی است- از سرزمین تازیان به ایران لشکرکشی نمود ودر این جا به دست افراسیاب (فراسپَ) به قتل رسید و این افراسیاب صاحب فر ایزدی به شمار می رفت. دلیل این که همین فراسپَ یکی از ابراهیم های تورات و قرآن است، نام پدراساطیری ابراهیم تورات تارح (تارخ) می باشد که به جای همان تارگیتای اساطیری اسکیتان لفظاٌ یعنی پدر مردمان گیتی و همچنین نام پسر وی اسحاق (شادمان) است که به جای ایشپاکای اسکیت پسر و جانشین فراسپَ می باشد چه نام ایشپاکای را که دراصل به معنی شهسوار و پادشاه سوارگان می باشد میتوان در زبانهای کهن ایرانی فدیهً و نیاز خدا و شادمان (از ریشهً کلمهً پهلوی سپَخر یا سپََخ) گرفت.می دانیم که تورات صراحتاٌ بدین معانی نام وی اشاره کرده است. 2- ابراهیم دوم مطابق با خشثریتی (کیکاوس) سومین پادشاه ماد است که با ایشپاکای اسکیت متحداٌ علیه آشور می جنگیده اند. و سرانجام هم لشکریان متعاقب و مذاکره کنندهً آشوری را درسرزمین دوردست مازندران در پای حصار شهر آمل توسط سردار خویش آترادات پیشوای مردان (گرشاسب، رستم) شکست داده و قتل عام نموده است. کتسیاس نام خشتریتی (شهریار) را آرباک آورده که می توان آن را به معنی پادشاه عربهای شرقی گرفت یعنی همان اعراب و یهودی که در عهد باستان بین بلخ و گرگان زندگی می کرده اند. از آن جا معلوم میشود این فرمانروای که ملقب به زرتوشترا ( شهریار زرین) بوده ابراهیم نامیده میشده که پسر وی فرائورت ( لفظاٌ یعنی دیندار همان فرود، سیاوش) مطابق با همان اسماعیل تورات و قرآن (به معنی لفظی خداشنو) می باشد. در اساطیر اسلامی نیز کیکاوس (خشتریتی) با ابراهیم و نمرود (نمرو، مردوک خدای بابلیها) مربوط گردیده است. 3- ابراهیم سوم مطابق با کورش یعنی سازنده ویا تجدید عمارت کننده معابد اعراب و یهود است. در تورات وی تحت اسامی سلیمان (مرد صلح) و کورش(قوچ) معرفی گردیده و صراحتآٌ آنان را سازنده و تعمیر کننده معبد اورشلیم دانسته است. اما همین کورش در نزد اعراب یکی از ابراهیم های معروف است و آن همان ابراهیمی است که بنای خانه کعبه بدو منسوب گردیده است: در رابطه با بنای خانهً کعبه توسط کورش شواهد زیر در دست است. این معبد به شکل ساختمان باستانی موسوم به کعبهً زرتشت است که در مقابل مقابر پادشاهان هخامنشی بنا شده است و اختصاص به خدای خاندان شاهی یعنی اهورمزدا (سزور دانا) داشته است که کاسیان (اسلاف لران) وی را ایمیریا می نامیده اند که این نام کاسی هم به معنی سرور دانا و هم به معنی دانای مرگ و میر بوده است. افزون بر این کتاب پهلوی زند وهومن یسن بتکدهً معروفی را با پشوتن (کورش) مربوط ساخته است که باید همان خانهً کعبه منظور باشد که به شکل همان کعبهً زرتشت است. چه بتخانهً کعبه نیز معبد بت هبل بوده که خداوند تفأل ومردگان به شمار می آمده است. از محققان کسی که نخستین بار به طرح موضوع بنای خانهً به امر کورش پرداخته حسن عباسی (سیاوش اوستا) است. از آن جایی که استرابون نام اصلی کورش را آگرادات (یعنی مخلوق آتش) آورده لذا از ابراهیم فرزند آذر روایات اسلامی همان کورش هخامنشی منظور گردیده است. کورش ( لفظاٌ یعنی قوچ ،فریدون شاهنامه) در محیط عربستان همچنین با نام ذوالقرنین یعنی قوچ دارای دوشاخ معروف بوده و از وی به عنوان جهانگشایی بزرگ (= فریدون)- کسی که به مشارق و مغارب عالم رسید- یاد می شده است. 4- ابراهیم چهارم همان کمبوجیه پسر کورش و فاتح مصر است؛ چه مطابق اساطیر توراتی، ابراهیم زن خویش سارا (ملکه، شاهدخت) را در مصر خواهر خود خوانده بود. و این با اخبار و شایعات کهن در مورد ازدواج کمبوجیه با خواهرش آتوسا مطابقت دارد چه در مقام فرعون مصر، چه در مقام ابراهیم شوهرو برادر خوانده آتوسا در مصر؛ گرچه ابراهیم در مقام اخیر بیشتر به جای همان بردیه زرتشت می باشد که برادر خوانده و شوهر آتوسا بوده است. به هرحال از آن ابراهیمی که مرگش در شام اتفاق می افتد همان کمبوجیه پسر و جانشین کورش منظور می باشد. نا گفته نماند عنوان پدر امتهای فراوان بیش ازهرکس نشانگرجهانگشایان باستانی بزرگی همچون کموجیه پسر کورش بوده تا یک یهودی فرضی سرگردانی که تورات از وی به تصویر کشیده است. 5- ابراهیم پنجم همان گئوماته زرتشت (زریادر، ایرج،بردیه)است که شوهر اصلی آتوسا دختر کورش و برادر خواندهً وی بوده است؛ چه دلایل زیادی در باب یکی بودن ابراهیم صاحب صحائف یا همان ابراهیم خلیل با زرتشت / بودای صاحب اوستا (کتاب دانش)/ تری پیتاکا (سه سبد قانون و دانش) است که به هیچ وجه اتفاقی و تصادفی نمی باشند. از مورخین کهن اسلامی کسی که به طوری بدین مطلب پی برده شهرستانی است گرچه این نظر را با صراحت بیان نمی ننموده است. استاد هاشم رضی این مطلب را چنین بیان مینماید: "عبدالکریم شهرستانی در کتاب الملل والنحل تحت عنوان مجوس و اصحاب اثنین از همان ابتدا کار را یکسره کرده و پس از شرحی در بارهً دین حنیف و ابراهیم می گوید تمام رعایا و ملوک عجم بر دین ابراهیم بودند، و این بر اساس یکی دانستن زرتشت و ابراهیم صورت گرفته است." دلایل یکی بودن ابراهیم خلیل و زرتشت/ بودا از این قرار می باشند: الف- ویران کردن بتخانه ها و معابد بت پرستی: داریوش قاتل گئوماته زرتشت می گوید که گئوماته (یعنی دانای سرودهای دینی) معابد را ویران و زمینهای اشراف را بین رعایا تقسیم مینمود. متقابلاٌ در اساطیر اسلامی می خوانیم ابراهیم خلیل (یعنی ابراهیمی که دوست صمیمی خداست) چون بتها را شکست به امر نمرود (نامرو، مردوک خدای بابل) به آتش افکنده شد ولی آتش به امر خدا زیر پای او گلستان شد. اصل قسمت اخیر این اسطورهً منسوب به دوران کودکی زرتشت بوده و از این قرار می باشد: " در بیابان آتش افروختند و زرتشت را از پدر ربوده و در آتش افکندند ولی آتش پیش پای او سرد گردیده وگلستان شد." ب- ازدواج آنها با خواهر خوانده شان سارا (آتوسا): خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران از داستان عاشقانهً معروف در عهد هخامنشیان و اسکندر سخن رانده که قهرمانلن آن زریادر(مرد زرین تن= زرتشت) و آتوسا (دختر کورش) بوده اند که بزرگان ایرانی دیوارهای اتاقهای خویش را به تصویر آنان مزین می نموده اند. می دانیم که زرتشت سوای مقام دامادی، مقام پسرخواندگی کورش را نیز دارا بود. ج- شایعهً نسبت همسری همسر و خواهر خواندهً آنها سارا (یعنی ملکه آتوسا) با فرعون مصر (منظور کمبوجیه فاتح مصر) که خبر آن حتی به گوش هرودوت پدر تاریخ نیز رسیده بود. د- مطابقت نامهای زرتشت/ بودا در نزد صوفیان یعنی ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم زرین مو) و بایزید بسطامی ( یعنی مرد تنومندی که دوست خالص خدا است) و بهلول (تارک الدنیا) با زرتشت (یعنی فرد زین پیکر)- که تصور میشده در خلوت با اهورا مزدا به همپرسگی پرداخته است- و همچنین مطابقت زندگی شاهزاده بودا با ابراهیم ادهم همانند قطعه های مکمل نقش قالی واحدی می باشند. ه- مطابقت مطالب کتاب صحائف گم شده منسوب به ابراهیم خلیل با مطالب اوستای زرتشت و تری پیتاکای بودا: اوستای موجود مرکب از پنج کتاب زیر است: یَسنا که به معنی سروهای نیایش است. یَشتها که به معنی سرودهای ستایش و قربانی دادن می باشد.ویسپرد که به معنی همهً ردان و بزرگان دین است. وندیداد که به معنی قانون ضد دیو است. خرده اوستا که به معنی اوستای کوچک است. کتب مقدس بودایی عبارتند از تری پیتاکا (سه سبد قانون و دانش) که مشتمل از سه قسمت است: سوت تا (حکایات)، وینایا (انضباط) و آبیداما (شریعت). کتاب های دیگر دهاما پادا (کلمات قصار منسوب به بودا) و یاتاکا ( داستان تولد و سر گذشت بودا) می باشند. متقابلاٌ در کتاب قصص الانبیاء تألیف حسین عماد زاده در مورد صحائف ابراهیم خلیل می خوآنیم: "شب اول ماه رمضان بود که بیست صحیفه بر ابراهیم نازل شد و بر طبق آن سنن و آداب و احکام شریعت را به مردم تعلیم فرمود. اباذر غفاری از حضرت خاتم النبیین پرسید صحائف ابراهیم چه بود؟ رسول الله فرمود همهً آنها مثلها و قصه ها، حکمتها و نصیحتها بود که بر مردمان بیان می کرد و تعلیم می داد از آن جمله است: ای پادشاه امتحان داده ای تو، من ترا نفرستادم که متاع دنیا را جمع کنی و خود را بدان مشغول سازی و بدان مفاخره کنی بلکه تورا فرستادم که دعوی مظلومان را اجابت کنی و از بینوایان دستگیری نمایی و حساب نفس خود بکنی و در نیکی و بدی کار خود فکر و اندیشه کنی و از نعمتهای بی انتهای من شکر گذاری نمایی وسپاس به جای آوری و نیاز خود را در خلال راز با من به میان نهی و زبان خود را از گفتار بی جهت نگاهداری تا گمراه نشوی تو باید از حلال دنیا بهرهً خود برداری و برای آخرت توشه ذخیره سازی نفس را به کمال رسانیده به سوی آخرت بشتابی و آنگاه فرمودند. این آیات را بخوان " قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر و ابقی ان هذا لفی الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی." یعنی محقق است هر که ذکات دهد و تزکیهً نفس کند رستگار می گردد ونام خدا را فراموش نکند و نفس خود را از معصیت پاک و مهذب دارد و به یاد پروردگار خویش باشد و نماز گذارد و زندگانی آخرت را به دنیا نفروشد که آخرت باقی و دنیا فانی است؛ اینها حقایقی است در صحائف اولیه ثبت است و آن صحیفهً حضرت ابراهیم و موسی است.... در سنت و سیرهً وی گفته شده است اولین کسی است که مهمان خانهً مجانی باز کرد و بدون میهمان غذا نخورد . سعدی این خصلت ابراهیم خلیل را که یادآور خصال والای مردم دوستی گئوماته زرتشت/ گوتمه بودا است در بوستان چنین به نظم کشیده است، گرچه در اینجا دین گبری(زرتشتی) خودی ابراهیم خلیل اساساٌ به ظاهر و باطن فرهنگ وآیینی پست پنداشته شده است : شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل زفرخنده خویی نخوردی پگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید براطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چوبید سرو مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت برسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش علیه السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد زپیرش حدیثی به سمع چنین گفتش ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق و سوز به شرط است وقتیکه روزی خوری که نام خداوند روزی بری بگفتا نگیرم عصایی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبریست پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان ترا نفرت آمد از او یک زمان گر او می برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می بری دست جود گره بر سر بند احسان مزن که این رزق و شیدست آن مکرو فن زیان می کند مرد تفسیر دان که علم و ادب می فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان فروشان به رغبت برد." و- یوستی و ویندیشمان اوستا شناسان معروف آلمانی مجموعاٌ مطلب مذکور در کتاب پهلوی بندهش 32- 2 را چنین معنی کرده اند: " زرتشت از پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان) در هیدای نیش (کاخ زیر زمینی) واقع در کنار رود دارجه (رودخانهً مغانجیک شهرستان مراغه) زاده شد." این جانب نگارندهً مقاله از مردم همین روستای مغانجیق توصیف یک قصر باستانی زیرزمینی را در کنار این رودخانه شنیده بودم که لابد آن در اعصار پیش از اسلام مسکن زادگاه زرتشت به شمار می رفته است. جای دیگر که در این رابطه صحبت شده مندرجات کتاب پهلوی زادسپرم فصل 16- 12 است که در آن صحبت از این است چون زرتشت ر در غار گرگان می اندازند به طور شگفت انگیزی نجات می یابد. مادرش در جستجوی کودک چون به غار گرگان می رسد، به تصور این که اورا کشته خواهد یافت می بیند زنده و سالم است. سپس با خود می گوید: " بعد از این تا زنده هستم اگر رک (رغه، مراغه) و نوتر (نوتاترج در کنار دجله) به هم به پیوندد کودک را به دست کسی نخواهم داد." این مطلب در اساطیر اسلامی مذکور در تاریخ انبیاء در مورد مولود و میلاد ابراهیم خلیل الله چنین ذکر شده است: "نه ماه از آثار و علائم آسمانی که منجمین پیش بینی کرده بودند(نظیر آن چه در مورد زرتشت گفته شده) گذشت. مادر ابراهیم به نام ورقه ( مربوط به برگ هوم، یکی ازالقاب پدر زرتشت) خواهر سارا (شاهدخت) مادر لوط دختر های لاحج پیغمبر انذار کننده بود از شهر بیرون رفت و به غاری در کوه رسید وبه درون آن غار رفت و ابراهیم متولد شد."