شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۲

معمای خواب گرشاسپ و ریشه هندی و ایرانی واژه های سُکر و دیبا

وقتی لغت نامه سانسکریت را مرور میکنیم ریشه برخی از مفاهیم و اسطوره ها با آنها به سادگی روشن میگردد. کتب پهلوی می گویند کرساسپ (گرشاسپ، در هم شکننده راهزنان) در دشت پیشانسی به خواب و رؤیایی عمیق فرو رفته در حالی که برف بر او می بارد. این گفته از آنجا عاید شده است که جزء سپ در نام وی با کلمه سانسکریتی سپن (خواب یا حالت ملکوت، رؤیا، کرخی) سنجیده شده است.
ریشه کلمۀ معرب سُکر را در کلمات سانسکریتی سُکه (خوشحال ساختن) و شُکره (سکره یعنی شیره مخمر سومای خالص) پیدا می کنیم. این کلمه درفر هنگ قاموس قرآن هم ذکر شده است: سکر (بر وزن قُفْل) مستى. (و بر وزن فَرَسْ) شراب و چيز مست كننده (راغب).
واژۀ دیبا (دیپاک پهلوی) به وضوح از ریشه سانسکریتی دیپا یعنی روشن و درخشنده و برق زننده اخذ شده است.

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

چرا آدم و حوا ایرانی بودند؟

ابراهيم نبوي e.nabavi(at)roozonline.com
اول: آدم و حوا می تونستن هر میوه ای رو بخورن، اون همه موز و کیوی و توت فرنگی و نارنگی و پرتقال و انار و خیار، این وسط وقتی بهشون می گفتن یک کاری نکنید، مثلا سیب گاز نزنید، عدل رفتن همون سیب رو گاز زدن. غیر از یک ایرانی کی این همه لجبازی می کنه؟ دوم: " آدم" تنها کسی رو که "آدم" حساب می کرد خودش بود، به حوا هم اگر می گفتی برای چی با این مرد داری زندگی می کنی؟ می گفت: تو این دنیا جز این هیچ کس " آدم" نیست.
سوم: تو بهشت لخت مادر زاد و بدون دردسر زندگی می کردن، اینقدر کارهای نامعقول کردن و خلاف مقررات کردند تا از بهشت بیرون شون کردند، حالا مانتو و شلوار و روسری و چادرمشکی سرشون می ذارن، تا دوباره برگردن بهشت.
چهارم: تا وقتی دو نفر بودند، با هم مشکلی نداشتند، به محض اینکه سروکله " هابیل" و " قابیل" پیدا شد، فورا یکی شون شد اقلیتی، یکی اکثریتی، نمی تونستند بفهمند وقتی دوتا هستند، باید بطور مساوی همه چیز رو تقسیم کنند، هابیل به فکر انقلاب افتاد، قابیل به فکر کودتا، آخرش هم جناح قابیل اون یکی جناح هابیل رو از بین برد، بعد موند با قدرتی که به دست آورده چکار کنه.
پنجم: کلا در بهشت یک قانون وجود داشت، نه سد معبر ممنوع بود، نه بالا رفتن از درخت غیرقانونی بود، نه حجاب اجباری بود، نه اذن پدر برای ازدواج ضروری بود، نه اگر اعتراضی می کردند دستگیر می شدند، هیچ ماده قانونی در قانون اساسی شون نبود، جز اینکه " نزدیک شدن به درخت سیب ممنوع می باشد"، همون ماده قانونی رو هم زیر پا گذاشتند.
ششم: هابیل و قابیل با وجود اینکه همه چیزشان شبیه هم بود، ولی به هم حسودی می کردند، اختلاف هم که پیدا کردند، با وجود اینکه بلد بودند با هم حرف بزنند، ولی با هم گفتمان نمی کردند. موضوع اختلاف هم کاش طلا و پول و زن و شرط بندی سر بارسلونا و آ ث میلان بود، آنها بخاطر اینکه به خدا نزدیکتر بشوند به هم حسادت می کردند، آخرش هم قابیل بخاطر نزدیک شدن به خدا هابیل را کشت. کدام غیرایرانی برای نزدیک شدن به خدا برادر خودش را می کشه؟
هفتم: کلا آدم و حوا در زندگی شان یک جرم مرتکب شدند، بخاطر آن هم از بهشت بیرون شان انداختند، هم لخت مادر زاد ولشان کردند وسط زمین، آخرش هم تا وقتی آدم توبه نکرده بود، قبول نکردند که به حال خودشان آنها را بگذارند. تازه، حوا سیب را خورده بود، خدا آدم را مجبور کرد توبه کند، این هم یک دلیل دیگر که سیستم قضایی اش مثل ایران بود.
هشتم: آدم تمام داروندارش یه برگ مو بود که وقتی می بست جلوش انگار شورت کلوین کلاین پوشیده، حوا هم یک برگ مو داشت که وقتی می پوشیدش انگار بیکینی گوچی پوشیده، کون لخت، بدون خونه، توی سرما و گرما، با یک مار، زیر یک درخت سیب زندگی می کردند، وقتی هم می گفتی اینجا چه جور جائیه، می گفتند بهشته

ریشۀ ایرانی واژۀ معّرب رقص

نتایجی را که از اطلاعات جمعی دوستان در گروه "زبانهای ایرانی نو" در باره ریشه ایرانی کلمه معّرب رقص و معادلهای ایرانی کهن دیگر آن رسیدم، چنین است:
١- وَشت: از ریشه وَه- ایشتَ اوستایی یعنی حرکت خوب.
٢- هَرایه (هَلایه): از ریشه اوستایی هئو رَیه یعنی حرکت سبکبال خوب.
٣- رَخس (و معربش رقص): از ریشه اوستایی و پهلوی رَیه- خوَش (ریه خَش) یعنی حرکت سبکبال خوش و زیبا. در لهجه مازندرانی هم واژۀ خوش به صورت خَش بیان می گردد. کلمه رقص در قاموس قرآن نیامده است. اگر رقص را ترکیبی از رئو اوستایی به معنی با شکوه و کَس اوستایی (درخشیدن، دیدن، تماشا کردن، نگریستن) یا همان کاشَ سانسکریت (نمود، هیکل، حضور، زیبنده) بگیریم معنی آن میشود "حضور و نمود با شکوه و زیبنده" .ولی رقود عبری به معنی رقص ریشه این کلمه را به سوی زبانهای سامی می برد.
۴- چم از ریشۀ چمیدن یعنی خرامیدن و راه رفتن به ناز، شاید واژۀ چوپی (نام نوعی رقص کُردی- آذری) از این ریشه بوده باشد.دنیدن
٥- دن از ریشه دنیدن:خرامیدن؛ با نشاط‌ و شادمانی راه رفتن؛ با شوروشعف حرکت کردن: ♦ همه‌ساله به دلبر دل همی‌ده / همه‌ماهه به گرد دن همی«دن» (منوچهری: ۸۸). فرهنگ لغت عمید (به یادآوری دوستمان بیژن شاهمرادی).
ریشهٔ ایرانی واژهٔ رقص
واژهٔ رقص می تواند از زبانهای ایرانی وارد سریانی و عربی شده باشد. چون ترکیب اوستایی رَئوکَئیثَ (کَئیتیه) در فرهنگ واژه های اوستای احسان بهرامی به معنی حرکت سبک و هماهنگ شایای همدلی و شادمانی آمده است: رَئو (سبک، آسان رانده شده). کَئیتیه (شایستگی، هم آهنگی، شایای همدلی و شادمانی)

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

ریشۀ نامهای کرمانشان (کرمانشاه)

١- کرمانج و مخفف آن کرما (کلما) به فارسی و کُردی به معنی خانه سنگی و غار است. (از ریشه ک٘ر= سنگی). جزء کرما در نام اساطیری کرمائیل (منسوب به کرما) هم که آشپز رهاننده نیاکان کُردان به شمار رفته، دیده میشود.
٢- نام قبیله ساگارتی که در عهد داریوش در سمت اربیل قیام کرده بودند به معنی سنگ کن و غارنشین است. (تاریخ ماد دیاکونوف صفحه67).
٣- نام قبیله بزرگی از مادها که با مردم سمت کرمانشان مطابقت دارد سترو- خات بوده که به معنی دارندگان خانه های سفت و سنگی است.
٤- قرماسین (کرمَسین) را می توان به دو صورت کر- مَئِثین و کرما- شین به معانی محل خانه های سنگی و محل غارها می باشد.
٥- خود کرمانشان (کرمان- شَن/شَیَن) به معنی محل منسوب به جای غار و غارها یا جای منسوب به مردم غارنشین و خانه سنگی می باشد.خود هیئت کرماجان را هم که برای نام این شهر تصور شده است می توان جای منسوب به غار معنی نمود.

ریشۀ فارسی واژۀ معرب بلبل

واژه بلبل را به سادگی می توان مرکب از کلمات فارسی بُل (پُر، فراوان) و بِل (از ریشه وِر= حرف بیهوده و بی معنی) گرفت؛ چه این مترادف نام فارسی دیگر آن یعنی هزار دستان است. مثالهای تبدیل "پ"، "و"، "ر" به "ب"، "ب"، "ل": آپ (آب)، وات (باد)، هربرز (البرز).
دستان در معنی سخن بیهوده سوای خود داستان با کلمه پهلوی زسپان (سخن بیهوده) هم مطابقت دارد. لابد دستان به معنی نغمه و آواز را به قیاس از نام هزار دستان (بلبل) گرفته اند. دستان یا دستن عربی در معنی نغمه و سرود و تار سازهای دستی نظیر عود می تواند از واژه دست فارسی اخذ شده باشد.

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۲

بحثی در باره محل شهر و دیار انشان

Mehdi Fatemi با سلام از دوستان باستان شناس عزیز و استادان بزرگوار خواهشمندم درباره موقعیت جغرافیایی دقیق "انشان" در روزگار باستان و اینکه آیا این شهر یکی از پایتختهای هخامنشی بوده یا نه به بنده پاسخ بفرمایند و همچنین منابع معتبر و یا مقالاتی که درین باره موجود است معرفی بفرمایند.سپاسگزارم.
Leila Makvandi آقای فاطمی مبحث محل انشان در گذشته محل بحث بسیار بود که محل هایی مانند ایذه را به عنوان انشان یا انزان توسط گریشمن و برخی دیگر از باستان شناسان و زبان شناسان در اوایل قرن 20 پیشنهاد شده بود.. اما حفاری های سامنر در تل ملیان و کشف آجرنوشته های عیلامی نشان داد که انشان در این محل قرار داشته است .. پس محل آن اکنون به صورت قطعی در تل ملیان در نزدیکی تخت جمشید هست.. اما در سالهای اخیر با توجه به جایگاه انشان در دوره عیلام و هخامنشی بحث های جدیدی مطرح شده که آیا انشان یک محل است یا یک منطقه یا می تواند هر دو باشد که دنیل پاتس و واترز به صورت اخص در این باره بحث کرده اند و هر یک فرض هایی را ارائه می دهند .. قبلا مقاله های آنها در این صفحه گذاشته شده و باز هم اگر دریافت نکردید می شه در اینجا دوباره قرار داد .. ببخشید بحث طولانی هست و من الان به دلیل فرصت کم بسیار خلاصه نوشتم.
Javad Mofrad از این گفته هم که «از حدود هزاره دوم پیش از میلاد پادشاهان عیلامی خود را "شاه انشان و شوش" می‌نامیده‌اند» (یعنی خود را پادشاه دو مرکز عیلامی دور دست از هم اعلام می نمودند) معلوم میشود انشان در نقطه دوردستی از شوش در شرق قرار داشته است و با تپه ملیان مطابقت می نماید.

مطابقت زابراتاس و لقمان با گائوماتۀ مغ

سه مطلب قابل توجه که در کتاب تاریخ مطالعات دینهای ایرانی تألیف هاشم رضی می توان یافت، این ها می باشند:
١- پورفیریوس فیلسوف و نویسنده سده سوم میلادی، کتابی دارد به نام تاریخ فلسفه که ذیل نام فیثاغورث از وی نقل قولهایی کرده است به این سان: "وی [زابراتاس مغ] راستی را به همه چیز برتری داده است و خداوند یعنی اورمزس را چنان تصویر کرده است به سان پیکره ای که از نور خالص باشد و روانی از وی که گرایش به راستی داشته و از زشتی و دروغ گریزان است." (صفحه ٨)
٢- از روی بر گزیده های زادسپرم می آورد: "آن گاه که [زرتشت] از آب بیرون آمد، امشاسپند وهومن با شکوه و عظمت بر وی نمودار شد که نُه برابر زرتشت بود و جامه ای از نور بر پیکر داشت و پیکرش خود روشنایی بود. پرسید از زرتشت که کیستی و تبارت کدام است و چه کام و آرزو داری و به کدامین کار مشغولی؟ گفت که من زرتشت هستم، پسر سپیتام در زندگی به پرهیزکاری بیش از همه آرزو مندم و خواستم این است که آن چنان باشم که ایزدان راهنمایم باشند به پاکترین زندگی." (صفحه٢٤٣)
٣- هرتسفلد در کتاب زرتشت و جهان بینی وی میگوید زرتشت سپیتمان (حکم بلخ)، همان سپیتاک سپیتمان (حاکم دربیکان سمت بلخ و پسر خوانده کوروش) است. (صفحه ٢٣٦)
این سه مطلب این کتاب از سویی نشانگر آن هستند که زابراتاس (زبر اندام) و لُقمان (لوکمان= مرد زمخت و درشت اندام) و گائوماته بردیه (سرود دان تنومند) فرد واحدی بوده اند. ولی از آن جایی که گائوماته بردیه پسر ملکه آمیتیس و حاکم بلخ در عهد کوروش بوده است وی از سوی دیگر همان زرتشت سپیتمان دین بهی و سپیتاک سپیتمان تاریخی (پسر سپیتمه و پسرخوانده کوروش و پسر ملکه آمیتیس) است. او در عنوان بردیه (تنومند) با برادر خوانده اش وهیزداته بردیه (پسر کوچک کوروش) مشترک بوده است.

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۲

نظریاتی تکمیلی به نتیجه گیریهای کتاب هزار افسان کجاست؟ از بهرام بیضایی

بهرام بیضایی به ریشه یابی لغوی و تاریخی – اساطیری برخی از عناصر اسطوره ای ایرانی پرداخته و نظریات داهیانه ای را در مورد آنها ارائه می نماید که در برخی جاها کاملاً محق و در برخی جاها در نیمه راه است: او به درستی شهرزاد و دینارزاد (دئنازاد) هزار یکشب را با شهرناز و ارنواز شاهنامه (سنگهواک، ارنواک اوستا) و همچنین با همایه و واریذکنای کتب پهلوی و اوستا نموده است. نگارنده هم قبلاً تحقیقاتی ناقصی در این باب نموده بودم و این دو شاهدخت اوستا و شاهنامه را با آمیتیس و آموخا دختران آستیاگ (اژدیاک) و همسران سپیتمه – کوروش (فریدون) و بخت النصر مطابقت داده بودم ولی به مطابقت آنها با شهرزاد و دینار زاد راه نبرده بودم. وی تلاشی در ریشه یابی نامهای جمکران و جندل شاهنامه می نماید که انگشت روی عناصری گذاشته است که ریشه یابی معمای آنها با تعیین معنی لغوی آنها عاید میشود که در این راه کاملاً موفق نبوده است. وی جزء جمِ جمکران را با جِن مقایسه می کند در صورتی که جّم کرّ در عربی به معنی چاه پر آب است و در فارسی می توانست به صورت جِم کرّ به معنی چاه محل ناپدید شدن مفهوم گردد. ظاهراً اصطلاح جیم فارسی با جِن عربی همریشه می نماید. نام جندل را با توجه به شکل ظاهری آن با کندرو شاهنامه و گندرو و گندهرو سانسکریت مقابله می نماید ولی این هر سه را یکی می انگارد و به کنه لغوی و تاریخی و اساطیری آنها راه نمی برد. نامهای کندرو و گندرو و گندهرو را به لغت سانسکریت و اوستا می توان به صورت کوند-اروَ (محافظ اسب)، گند- رِوَ (جنگاور برنده بزرگ) و گَیَنَ- دهَروَ (دارای شغل سرودخوانی) بازسازی کرد و آنها را به ترتیب با اوگبارو (رکابدار) یا گئوبروه(بَرَنده گاو یا گاوسوار) سردار کوروش (فریدون)، شانابوشو سردار کشته شده آشوربانیپال توسط آترادات پیشوای آماردان (کرساسپ/ رستم) سردار خشثریتی (کیکاوس) در پای حصار شهر آمل مازندران و فرشته نغمه خوان ودایی مطابقت داد.
به نظر می رسد ریشه کلمه غناء عربی به معنی سرودخوانی به همان گَیَنَ سانسکریت به معنی سرودخوان برسد. کلمه غناء بدین شکل و معنی اش در قرآن ذکر نشده است.

ریشه ایرانی کلمه عربی داهی (هوشیار و دانا و زیرک)

کلمه داهی بدین معنی در قرآن نیامده است، لذا مسلم می نماید که آن از ریشه کلمه اوستایی "دا" (دانستن و دانایی) باشد. در قرآن کلمه ای که به شکل دهى از ریشه داهی می نماید در فرهنگ اعلام قرآن چنین توضیح داده شده است:
"دهی[قمر:46] داهيه به معنى امر عظيم و امر نا پسند است كه آن را چاره‏اى نباشد يعنى: بلكه قيامت وعدگاه آنهاست و آن بليّه بزرگتر و تلخ‏تر است. اين كلمه يكبار در قرآن آمده است."
بنابراین کلمه دهقان شاهنامه به معنی ایرانی از همین ریشه " دا" (داه، ده) به معنی دانایی بوده و با جزء مزدا (دانا) در نام اهورامزدا (خدای قوم ایرانی) مرتبط بوده است. کلمه سانسکریتی دهه از همین ریشه اوستایی به معنی دانایی است.

معنی نام نرجس (مادر مهدی موعود)

از مقابله شیرین یعنی نام همسر صابی- مسیحی خوزستانی خسرو پرویز با نرجس مادر مسیحی رومی مهدی موعود بدین نتیجه رسیدم که نام نرجس از ریشه سانسکریتی nir-yasa لفظاَ یعنی شیره درختان و گیاهان اخذ شده است؛ چون علی القاعده حرف "ی" سانسکریتی و اوستایی در زبان فارسی به حرف "ج" تبدیل شده است (نظیر تبدیل یمه به جم و یاتو به جادو ). یعنی این نام سانسکریتی علی الاصول در ایران می توانست به صورت نِرجس و نَرجس تلفظ گردد.