ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.
اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.
در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم (چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد." این نتیجه گیری جای ایراد بسیار دارد و آن اینکه فرهنگهای اعراب و آرامیان سامی از عهد باستان هم از ایرانیان متأثر شده و هم بر آنها تأثیر گذاشته است. فرهنگ اعراب خود وارث فرهنگ تمدنهای دیگر بوده به نظر من ما خاورمیانه ایها هم از نظر نژادی و هم فرهنگی شدیداً درهم آمیخته ایم. برای نمونه منابع کهن آشوری و یونانی از اعراب و یهودی شرقی صحبت میدارند که در بین گرگان و بلخ می زیسته اند. و از همه مهمتر پایتخت فرهنگی ایران از عهد هخامنشیان تا دوره مغول یعنی تیسفون و بابل در سرزمین سامی تباران قرار داشته است. به هر حال چهارشنبه در زمان ساسانیان (مثلاً در عهد بهرام گور پرورش یافته نزد اعراب حیره) روز نحس هفته به شمار میرفته است که با آتشهای مقدس شّر دفع آن میشده است. اشعار زیر از فردوسی گواه آن است که آن در داستان بهرام چوبینه با «پَـرموده» پسر ساوهشاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده رزم بودند، ستاره بینی بهرام را پند میدهد که:
ستاره شمر گفت بهرام را
که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت
همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد در میان سپاه
از این روی و زان روی بُـد رزمگاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد
بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی
می و رود و رامشگر و خوردنی
...ز جیحون همی آتش افروختند
زمین و هوا را همی سوختند
چون مسلم به نظر میرسد در اصل گفته رمال ، مزن گام را بوده است یعنی بهرام چوبین از سفر جنگی خود صرف نظر نماید چون چهارشنبه روز منحوسی برای عزیمت (در اینجا سفر جنگی) بوده است. ولی چون یکجا متوقف شدن فراغتی برای کام رانی فرمانروایان فراهم می آورده است، فردوسی بی مناسبت ندیده است که گام را با کام جایگزین سازد. باور به نحوست چهارشنبه نزد ایرانیان باستان در نام مشترک چهارشنبه سغدیان و سیزدهمین روز ماههای زرتشتی یعنی تیر (تور/ شیوا/ایندره/آداد) نام ایزد ویرانگری به وضوح قابل مشاهده است. ایزد هندو ایرانی تیشتر (آهنگر) هم که جایگزین تیر شده نتوانسته است نحوست این خدای شوم را کاملا زائل گرداند. اگر ایزد خرد بابلی ائا/انکی را معادل اهورامزدا قرار دهیم برادر همزاد او آداد/ایشکور/تیر ایزد رعد و ویرانگری و بلایا را معادل اهریمن ایرانیان خواهیم یافت. در جشن تابستانی تیرماه یعنی بگمود/تیرگان این ایزد در شمال بین النهرین برای وی کودکان را با افکندن بر آتش قربانی می نموده اند. لابد قربانی شدن دختربچگان نیز برای همسر وی شالا (شاکتی هندوان) صورت میگرفته است.
دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷
نوروز جشن کهن بومیان نیمه شمالی فلات ایران
تحقیقاتی که ایرانشناسان در باب نوروز انجام داده اند به دو صورت متفاوت در مقاله نوروز آرتور کریستن سن و مبحث نوروز گزارش یشتهای ابراهیم پورداود منعکس گردیده اند. آرتورکریستن سن منشأ نوروز را همان جشن بابلی زگموک (جشن آغاز سال) اعلام می کند که از دوره پادشاه سومری گودآ (تقریباً 2340سال پیش از میلاد) در بابل به موقع اعتدال بهاری انجام میگرفته است. تصور وی بر این است که این جشن در دو هزاره پیش از میلاد بابل اکدیان نیز برگزار شده است؛ اما دلایل به نفع منشأ ایرانی نوروز سنگینی می نماید. چون دومین فرمانروای آخرین سلسله پادشاهی اکدی یعنی نبوکد نصر (بخت النصر) که داماد پادشاه ماد آستیاگ بود و در عهد کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره، پدر آستیاگ) با دختر او آموخا ازدواج کرده بود. این ازدواج مهم و معروف سیاسی در زمان کی آخسارو پادشاه معروف ماد(کیانی) بین این نواده دختری او و بخت النصر پسر سرسلسله آخرین پادشاهی اکدیان یعنی نبوپیلسر عنقریب پیش از هجوم مادها به آشور در حال جنگ با بابلیها صورت گرفت. می دانیم که این یک ازدواج سیاسی برای تحکیم امر اتحاد این دو دولت بود که در مقابل امپراطوری برده داران ستمگر و غارتگر آشور صورت گرفت و متعاقب به زودی برای همیشه طومار امپراطوری آشور برای همیشه از روی صحنه گیتی بسته شد. شدت عمل تخریبی مادها به رهبری کی آخسارو در ویرانی مراکز آشوریان نینوا و شهر آشور به قدری وحشتناک بود که حتی داماد بابلی پادشاه ماد یعنی نبوکد نصر شروع به ساختن حصار مادی حصین دور شهر بابل نمود و برای ملکه آموخا ملقب به سمیرامیس (یعنی شاهدخت سرزمین سرما) نواده کی آخسارو (به قول بابلیها پادشاه اوممان ماندا یعنی وحشیان شمالی) در همین شهر بابل شروع به درست کردن هفت سین ایرانی بر روی ستونهای بزرگ و بلند نمود که در تاریخ حدایق معلقه (باغهای آویزان) معروف شده و از عجایب هفتگانه معروف عهد باستان به شمار رفته است. از اینجا معلوم میشود رویکرد بسیار با شکوه پادشاه نبوکد نصر (بخت النصر) به زگموک سومری یا نوروز در نشان دادن همبستگی به پادشاهی خطرناک و تهدید کننده ایران بود که در اتحادیه نیرومندی از مادها و پار سها به وجود آمده بود. چنانکه می دانیم این ترس بی جهت نبود چون جانشین پارسی آستیاگ یعنی کورش سوم خود پادشاهی اکدیان بابل را نیز برای همیشه از هستی ساقط نمود. در همین رابطه است که یهود مطابق کتاب استر تورات یهود سرکوبی شدید استقلال طلبان بابلی توسط خشایارشا (بهمن اسفندیار) را در همان ایام عید نوروز ایرانی و زگموک بابلی با کودتای داریوش علیه گائوماته بردیه شوهر دختر معروف و زیبای کورش یعنی آتوسا (ملقب به ایشتار/استر) در آمیخته، تحت نام پوریم (بخت و اقبال) جشن ملی خویش قرار داده است. موضوع بخت و اقبال به سنت پادشاهان متأخر اکدی بر میگردد که تصور میشد که در روز زگموک ایزد بزرگ بابلیان یعنی مردوک در در معبد اساگیلا (سر به فلک کشیده) در مجمع خدایان و پادشاه بابل تقدیر بشر و طبیعت را در این روز رقم میزند. در همسایگی شمالی یهود فنینیقیان یعنی نیاکان لبنانیها نیز برای خدای ملی و سر سبزی خود آدونیس (بعل، تموز) به هنگام مرگ و عودت متعاقبش از جهان زیرین (آغاز بهار) مراسم عزاداری و جشن برگزار میکردند که این سنت ایشان را مسیحیت اقتباس نموده و عید پاک (پوسک= عودت خدا) نامیده اند. خود فینیقیها طبق سنت هر ساله در سر ستونها هفت سینی ا ز رستنیها را به نشانه باغ آدونیس و در اساس برای آزمایش و پیشگویی محصول سال کشت می نمودند. در اساطیر آستیاگ و ولیعهد و دامادش سپیتمه به ترتیب تحت عناوین ازدهاک (ثروتمند) و جم (=انجمنی، موبد، مغ) در عناوین خدایان اژی دهاک (ماروش، مردوک) و یمه (جم، همزاد، تموز) اشتراک یافته اند. می دانیم سپیتمه پدر سپیتاک زرتشت در شاهنامه تحت عناوین گودرزکشوادگان (شیواسخن دارای سرودهای با ارزش) و هوم عابد بهتر شناخته شده است. جمشید اساطیری که به دست اژی دهاک کشته میشود همان تیامات/تیامه (تئو یمه) است که مطابق اساطیر بابلی کهن به دست مردوک ایزد اژدهاوش بابلی مقتول میگردد.
باغهای آویزان شهر بابل
اخبار ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه در باب نوروز بزرگ ایرانیان از این قرار است : دانشمندان ایران گویند که در نوروز ساعتی است که در آن سپهر پیروز، روان¬ها را برای ایجاد آفرینش به جنبش درآورد. این روز که روز خرداد است نوروز بزرگ نام دارد و در میان ایرانیان جشنی با اهمیت است. گویند که خدا در این روز آفرینش همهً آفریدگان را به پایان رسانید. در این روز او ستاره¬ی مشتری را آفرید و فرخنده¬ترین ساعات متعلق به مشتری است. اما آخرین عمل آفرینش اورمزد به اعتقاد زردشتیان، آفرینش انسان است و اگر آفرینش ستاره¬ی مشتری بعدا بدان اضافه شده بدین دلیل است که ستاره¬ی مشتری هم نام اورمزد است. در نوروز بزرگ (یا روز خرداد از ماه فروردین) است که طبق متون پهلوی بیشتر رویدادهای مهم جهان در گذشته و آینده در این روز اتفاق افتد، از جمله : تولد زردشت (سپیتاک- گائوماته بردیه پسر سپیتمه ، داماد و پسر خوانده کورش، حاکم ولایات قفقاز و زمان کورش حاکم بلخ شمال هندوستان)، گسترش دین، پیام اورمزد به زردشت، پذیرش گشتاسپ (برادر بزرگ سپیتاک زرتشت، حاکم ماد سفلی و در زمان کورش حاکم گرگان) دین زردشت را، تولد و عروج کیخسرو، روزی که سام نریمان (آترادات پیشوای مردان)، ضحاک-اژی دهاک (آشور- مردوک، منظور حاکمان آشوری) را بکشد و چندی به عنوان پادشاه هفت کشور بر تخت نشیند و چون کیخسرو ظهور کند آن را بدو واگذار کند، و در آن مدت سوشیانس (منجی سودرسان) موبد موبدان او گردد پس تن گشتاسپ شاه (در اصل مگابرن ویشتاسپ برادر بزرگ سپیتاک زرتشت که در حکومت سرتاسری مستأجل برادرش سپیتاک بردیه شریک بوده) زنده گردد و کیخسرو و فرمانروایی را بدو واگذر کند و سوشیانش مقام خود را به پدرش زردشت (سپیتاک بردیه پسر سپیتمه) دهد. در این روز است که اورمزد خدا رستاخیز تن پسین کند و جهان از مرگ و رنج و بدی برهد و اهرمن سرکوب گردد. بنابراین در مجموع در تأثیر و تأثر متقابل فرهنگهای فلات ایران و بین النهرین و هلال خضیب اساس نوروز بابلی یعنی زگموک هم به سومریان از بومیان دیرین فلات ایران (به قول سومریان سرزمین دیلمون یعنی جایگاه سیمرغ) برمیگردد که این سنت ماقبل تاریخی خود را به سرزمین جدید خود شومر (سرزمین محروسه) در جنوب بین النهرین برده بودند. جالب است که در کتیبه ای از آشورناسیراپال از ناحیه ای به نام سی پیرمن در سمت کردستان با لهجه زنانه سخن به میان آمده که این نامی بر زبان سومریان یعنی امه سال (یعنی زبان زنان) بوده است که در آن زمان در بین النهرین زبانی مرده محسوب بوده است. شهر سی پیرمن با خود شهر سنندج (سنه، صد خانیه خبر یاقوت حموی) مطابقت دارد چه نام رودخانه آنجا یعنی سیروان و نام بخش اصلی قدیمی شهر یعنی سیسر (به قول قدامه و ابن خردادبه) به وضوح گواه این معنی هستند. بر این پایه مهاجرت سومریان به سوی جنوب بین النهرین از همین نواحی از طریق کنار رود سیروان (دیاله) روی داده و بر اثر فشار کاسیان آریایی و لولوبی یعنی نیاکان گورانها و لران صورت گرفته است. در نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد کاسیان حتی بر خود بین النهرین مسلط گردیدند. پادشاه بزرگ اینان آگوم کاک رمه (=اژی دهاک دارای شمشیر خونین) با آژی دهاک تاریخی اوستا مطابقت می نماید؛ چه اوستا به صراحت مقر های حکومتی آژی دهاک تاریخی را شهر کرند ناحیه گورانهای کرمانشاهان و شهر بابل معرفی نموده است. در سوی شمال بین النهرین نیز آریائیان میتانی در هزاره دوم پیش از میلاد طلایه داران فرهنگ جشن نوروزی بوده اند که در میان اعقاب یزیدی ایشان به صورت منحصر به فردی حفظ گردیده است. مسلم به نظر میرسد در اوستا از پیشوایان دینی به نام اوسیج (مربوط به چشمه) که گروهی دینی مخاصم مغان زرتشتی به شمار رفته اند همان یزیدیان مهر پرست مراد بوده اند که جمشید جم /تموز را عین جم (چشمه موبد) و ایزد مهر (معادل مردوک) را در مقام رهبری دینی خود که با یک ضربه چشمه در صخره ایجاد نموده شیخ عدی (یعنی منسوب به چشمه سار) و شیخ شمس می نامند. مطابق یک نوشته سریانی از زبان ایزد جم/تموز یزیدیان آمده است که " من در میان شادیها و ستایشها فرود می آیم". جای دیگر میگوید: "گوش فرا دارید، گوش فرا دارید دوستان من و عزیزان من، من زمین را با نعمتها و برکتها غنی می سازم". از این فقره معلوم میشود که نام یزیدیان از ریشه عربی زیاد کننده نعمات اخذ گردیده است. گفته شده است خود ملل سومری و سامی بین النهرین این جشن را به ایزد سرخپوش و مسافر جهان زیرین یعنی تموز (دریغ) ایزد رستنیها نسبت می داده اند که همه ساله در آغاز بهار برای سر سبزی زمین بر روی زمین باز میگردد. این سنت در آیین نوروزی کنونی ایرانیان به صورت حاجی فیروز سرخپوش سیه روی (به علامت مسافر فیروزمند و شادی آور جهان زیرین) حفظ گردیده است. از همین رو ست که در سنتهای نوروزی ایرانیان زرتشتی از آمدن فروهر ها (ارواح پاک نیاکان) و همسپدم (هم صحبتی با زندگان) بر روی زمین و آفرینش انسان در ایام نوروزی صحبت شده است. در زگموک بابلی عهد بخت النصر به جای تموز (بعل، آدونیس= سرور) مراسم به مردوک رب النوع بابلیها داده میشده است که حاکی از تصنعی و وارداتی بودن این جشن ایراانی به بابل است. در فلات ایران و شبه قاره هند ایزد جهان زیرین و معادل تموز/دوموزی سومریان یمه (=همزاد، جمشید) بود و از همین روست که در سنن ایرانی همانطوری که در شاهنامه هم ثبت شده، جشن نوروز بیشتر به همین جمشید نسبت داده شده است. اما نظر به نام مادی و هخامنشی معروف دیگر جشن نوروز یعنی سکیا (پیروزی بر سکاها) انتساب این جشن (یعنی فتح و پیروز) بر روز پیروزی ایرانیان به رهبری کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) بر مادیای اسکیتی جهانگشا (افراسیاب= پر آسیب که به قول هرودوت 28 سال آسیای مقدم را از شمال دریای سیاه به باد غارت گرفته بود) به طور مسلم رواج و رسمیت داشته است. میر نوروزی میرا و موقتی هم که در زمان گودآی سومری نیز رونق داشته است در ایران بعد از شکست اسکیتان (تورانیان) و آشوریان (دیوان دژبهمن=نینوا) در مراسم جشن سکیای ایام نوروزی با افراسیاب-مادیای اسکیتی ملقب به مئیری (امیر مجرم میرا) جایگزین شده بوده است. در کتاب پهلوی بندهش بوستان اوروج (بوستان افروز= روح نواز، سترغم، اسپرغم) یا همان گیاه خوشبوی ریحان کوهی گیاه گاه فرود آمدن فروهر ها یعنی گیاه نوروزیست. در امپراطوری روم نوروز تحت نام هیلاریا (شادی و نشاط) به ایزد رستنیهای فریقی الاصل آتیس (=جوان خوشگل، جمشید زیبا، آدونیس فینیقیها و یونانیان) تخصیص داشت و در تمام امپراطوری روم جشن گرفته میشد. امروزه محدوده مراسم و سنن نوروز از ژاپن تا مراکش گسترده شده است و دولت جمهوری ولایت فقیهی ایران نه نماینده این جشن و کلا فرهنگ و سنن کهن ایرانی بلکه در اساس نماینده سنن شکل تحجر گرفته شیوه مزورانه باطنی به طرفداری غلو آمیز از آل علی بوده است که ایرانیان زمانی بنا به مقاصد سیاسی لاجرم برای گریز از بار قیادت خفت بار اسلام رسمی درباری خلفای استثمارگر عرب بدان پناه برده بودند و امروزه این اسلام خود بافته قفس تنگ و تاری سر راه پیشرفت و تجدد و دموکراسی و آزادی افکار و رفاه و آسایش و استفاده از نعمتهای این جهانی شده است که در وجه جهان خیالی و ناکجا آباد و ساختگی اخروی ارزان فروخته میشود.
باغهای آویزان شهر بابل
اخبار ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه در باب نوروز بزرگ ایرانیان از این قرار است : دانشمندان ایران گویند که در نوروز ساعتی است که در آن سپهر پیروز، روان¬ها را برای ایجاد آفرینش به جنبش درآورد. این روز که روز خرداد است نوروز بزرگ نام دارد و در میان ایرانیان جشنی با اهمیت است. گویند که خدا در این روز آفرینش همهً آفریدگان را به پایان رسانید. در این روز او ستاره¬ی مشتری را آفرید و فرخنده¬ترین ساعات متعلق به مشتری است. اما آخرین عمل آفرینش اورمزد به اعتقاد زردشتیان، آفرینش انسان است و اگر آفرینش ستاره¬ی مشتری بعدا بدان اضافه شده بدین دلیل است که ستاره¬ی مشتری هم نام اورمزد است. در نوروز بزرگ (یا روز خرداد از ماه فروردین) است که طبق متون پهلوی بیشتر رویدادهای مهم جهان در گذشته و آینده در این روز اتفاق افتد، از جمله : تولد زردشت (سپیتاک- گائوماته بردیه پسر سپیتمه ، داماد و پسر خوانده کورش، حاکم ولایات قفقاز و زمان کورش حاکم بلخ شمال هندوستان)، گسترش دین، پیام اورمزد به زردشت، پذیرش گشتاسپ (برادر بزرگ سپیتاک زرتشت، حاکم ماد سفلی و در زمان کورش حاکم گرگان) دین زردشت را، تولد و عروج کیخسرو، روزی که سام نریمان (آترادات پیشوای مردان)، ضحاک-اژی دهاک (آشور- مردوک، منظور حاکمان آشوری) را بکشد و چندی به عنوان پادشاه هفت کشور بر تخت نشیند و چون کیخسرو ظهور کند آن را بدو واگذار کند، و در آن مدت سوشیانس (منجی سودرسان) موبد موبدان او گردد پس تن گشتاسپ شاه (در اصل مگابرن ویشتاسپ برادر بزرگ سپیتاک زرتشت که در حکومت سرتاسری مستأجل برادرش سپیتاک بردیه شریک بوده) زنده گردد و کیخسرو و فرمانروایی را بدو واگذر کند و سوشیانش مقام خود را به پدرش زردشت (سپیتاک بردیه پسر سپیتمه) دهد. در این روز است که اورمزد خدا رستاخیز تن پسین کند و جهان از مرگ و رنج و بدی برهد و اهرمن سرکوب گردد. بنابراین در مجموع در تأثیر و تأثر متقابل فرهنگهای فلات ایران و بین النهرین و هلال خضیب اساس نوروز بابلی یعنی زگموک هم به سومریان از بومیان دیرین فلات ایران (به قول سومریان سرزمین دیلمون یعنی جایگاه سیمرغ) برمیگردد که این سنت ماقبل تاریخی خود را به سرزمین جدید خود شومر (سرزمین محروسه) در جنوب بین النهرین برده بودند. جالب است که در کتیبه ای از آشورناسیراپال از ناحیه ای به نام سی پیرمن در سمت کردستان با لهجه زنانه سخن به میان آمده که این نامی بر زبان سومریان یعنی امه سال (یعنی زبان زنان) بوده است که در آن زمان در بین النهرین زبانی مرده محسوب بوده است. شهر سی پیرمن با خود شهر سنندج (سنه، صد خانیه خبر یاقوت حموی) مطابقت دارد چه نام رودخانه آنجا یعنی سیروان و نام بخش اصلی قدیمی شهر یعنی سیسر (به قول قدامه و ابن خردادبه) به وضوح گواه این معنی هستند. بر این پایه مهاجرت سومریان به سوی جنوب بین النهرین از همین نواحی از طریق کنار رود سیروان (دیاله) روی داده و بر اثر فشار کاسیان آریایی و لولوبی یعنی نیاکان گورانها و لران صورت گرفته است. در نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد کاسیان حتی بر خود بین النهرین مسلط گردیدند. پادشاه بزرگ اینان آگوم کاک رمه (=اژی دهاک دارای شمشیر خونین) با آژی دهاک تاریخی اوستا مطابقت می نماید؛ چه اوستا به صراحت مقر های حکومتی آژی دهاک تاریخی را شهر کرند ناحیه گورانهای کرمانشاهان و شهر بابل معرفی نموده است. در سوی شمال بین النهرین نیز آریائیان میتانی در هزاره دوم پیش از میلاد طلایه داران فرهنگ جشن نوروزی بوده اند که در میان اعقاب یزیدی ایشان به صورت منحصر به فردی حفظ گردیده است. مسلم به نظر میرسد در اوستا از پیشوایان دینی به نام اوسیج (مربوط به چشمه) که گروهی دینی مخاصم مغان زرتشتی به شمار رفته اند همان یزیدیان مهر پرست مراد بوده اند که جمشید جم /تموز را عین جم (چشمه موبد) و ایزد مهر (معادل مردوک) را در مقام رهبری دینی خود که با یک ضربه چشمه در صخره ایجاد نموده شیخ عدی (یعنی منسوب به چشمه سار) و شیخ شمس می نامند. مطابق یک نوشته سریانی از زبان ایزد جم/تموز یزیدیان آمده است که " من در میان شادیها و ستایشها فرود می آیم". جای دیگر میگوید: "گوش فرا دارید، گوش فرا دارید دوستان من و عزیزان من، من زمین را با نعمتها و برکتها غنی می سازم". از این فقره معلوم میشود که نام یزیدیان از ریشه عربی زیاد کننده نعمات اخذ گردیده است. گفته شده است خود ملل سومری و سامی بین النهرین این جشن را به ایزد سرخپوش و مسافر جهان زیرین یعنی تموز (دریغ) ایزد رستنیها نسبت می داده اند که همه ساله در آغاز بهار برای سر سبزی زمین بر روی زمین باز میگردد. این سنت در آیین نوروزی کنونی ایرانیان به صورت حاجی فیروز سرخپوش سیه روی (به علامت مسافر فیروزمند و شادی آور جهان زیرین) حفظ گردیده است. از همین رو ست که در سنتهای نوروزی ایرانیان زرتشتی از آمدن فروهر ها (ارواح پاک نیاکان) و همسپدم (هم صحبتی با زندگان) بر روی زمین و آفرینش انسان در ایام نوروزی صحبت شده است. در زگموک بابلی عهد بخت النصر به جای تموز (بعل، آدونیس= سرور) مراسم به مردوک رب النوع بابلیها داده میشده است که حاکی از تصنعی و وارداتی بودن این جشن ایراانی به بابل است. در فلات ایران و شبه قاره هند ایزد جهان زیرین و معادل تموز/دوموزی سومریان یمه (=همزاد، جمشید) بود و از همین روست که در سنن ایرانی همانطوری که در شاهنامه هم ثبت شده، جشن نوروز بیشتر به همین جمشید نسبت داده شده است. اما نظر به نام مادی و هخامنشی معروف دیگر جشن نوروز یعنی سکیا (پیروزی بر سکاها) انتساب این جشن (یعنی فتح و پیروز) بر روز پیروزی ایرانیان به رهبری کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) بر مادیای اسکیتی جهانگشا (افراسیاب= پر آسیب که به قول هرودوت 28 سال آسیای مقدم را از شمال دریای سیاه به باد غارت گرفته بود) به طور مسلم رواج و رسمیت داشته است. میر نوروزی میرا و موقتی هم که در زمان گودآی سومری نیز رونق داشته است در ایران بعد از شکست اسکیتان (تورانیان) و آشوریان (دیوان دژبهمن=نینوا) در مراسم جشن سکیای ایام نوروزی با افراسیاب-مادیای اسکیتی ملقب به مئیری (امیر مجرم میرا) جایگزین شده بوده است. در کتاب پهلوی بندهش بوستان اوروج (بوستان افروز= روح نواز، سترغم، اسپرغم) یا همان گیاه خوشبوی ریحان کوهی گیاه گاه فرود آمدن فروهر ها یعنی گیاه نوروزیست. در امپراطوری روم نوروز تحت نام هیلاریا (شادی و نشاط) به ایزد رستنیهای فریقی الاصل آتیس (=جوان خوشگل، جمشید زیبا، آدونیس فینیقیها و یونانیان) تخصیص داشت و در تمام امپراطوری روم جشن گرفته میشد. امروزه محدوده مراسم و سنن نوروز از ژاپن تا مراکش گسترده شده است و دولت جمهوری ولایت فقیهی ایران نه نماینده این جشن و کلا فرهنگ و سنن کهن ایرانی بلکه در اساس نماینده سنن شکل تحجر گرفته شیوه مزورانه باطنی به طرفداری غلو آمیز از آل علی بوده است که ایرانیان زمانی بنا به مقاصد سیاسی لاجرم برای گریز از بار قیادت خفت بار اسلام رسمی درباری خلفای استثمارگر عرب بدان پناه برده بودند و امروزه این اسلام خود بافته قفس تنگ و تاری سر راه پیشرفت و تجدد و دموکراسی و آزادی افکار و رفاه و آسایش و استفاده از نعمتهای این جهانی شده است که در وجه جهان خیالی و ناکجا آباد و ساختگی اخروی ارزان فروخته میشود.
سهشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۷
معرفی نام و نشان کاسیان و پادشاهان کاسی و دو عدد کودورو(یعنی نشانهای مرزی) معروف ایشان
نظر به شکل نام پادشاهان کاسی که غالباً بومی غیر آریایی از نوع لولوبی (مردم و رعایای کوهستانی) است؛ کاسیان را مردمی از تبار لولوبی به شمار آورده اند؛ چون عنوان یانزی (شاه) که نزد لولوبیان و کاسیان مشترک بوده است و همچنین اطلاق نام لُر (علی القاعده مأخوذ از لولو-بی یعنی لولوها= مردم و رعایای کوهستانی) به اعقاب کاسیان دلیل قانع کننده ای در این باب است. اما نام و نشان خدا- الهه های کاسی که از نوع هندو ایرانی منحص به فردی هستند و برای نمونه در میان آنها نامهای ماروتاش (ایزد جنگ و باد)، سوریاش (ایزد خورشید) از تبار آریائیان هندی شیمالیا (الهه کوهستانهای پر برف) و بوریاش (ایزد باران و رعد) از نوع اسلاوی و یونانی – ایرانی بوده و ایزدان کاسی دونیاش (ایزد زمین بخشنده= هوشنگ) و دور (ایزد کشاورزی و صنعت= تیشتر) مطابق ایزدان کهن ارمنی واناتور (ایزد زمین دهنده) و تیر (ایزد خوابگزار و صنایع) می باشند. این امر نشانگر آن است که در میان کاسیان که نامشان را می توان به معنی پرستندگان اژدها معنی نمود قبیله روحانی غالبی از هندو اروپائیان وجود داشته اند. این معنی را در نام قبیله همسایه و مزدوج کنار هایاساها (نیاکان ارامنه) یعنی آزی ها (نیاکان ماریان-پارتهای ارمنستان) پیدا نمود که به همین معنی است. جالب است که در مهر بزرگی از بابل از دوره کاسیان ایزد اژدهاوش زمین را می بینیم که بر تخت سلطنت و خدایی زمین چنبر زده است. از سوی دیگر می دانیم که دو مقر حکومتی آزی دهاک خدا- فرمانروای اژدهاوش اوستا یعنی کرند و بابل همان دو مقر حکومتی فرمانروایان بزرگ کاسی از جمله آگوم کاک رمه (اژدهای دارنده شمشیر خونین) است. این خود به وضوح نشانگر آن است که این نیاکان آریایی کاسیان گروه بزرگی از همان مردم آریایی آزی- ماریان- سکائیان پارتی بوده اند که در سمت ارمنستان کوچک سکنی داشته اند. جالب است که بدانیم پریتهوی در سانسکریت نام الهه زمین است و پارتیان در نبرد با رومیان پرچمی به شکل اژدها بر می افراشته اند. بنابراین نبرد جمشید (همزاد درخشان= ایزد خورشید آریائیان ایرانی یعنی ایزد مهر) و آژی دهاک (ایزد زمین کاسیان و ازی ها) را به سادگی می توان نتیجه به رقابت بی امان و شدید دو گروه مغان مادی-پارسی و مغان کاسی تعبیر و تفسیر نمود. از اینجا می توان چنین نتیجه گرفت که گورانهای کرمانشان که نامشان مترادف با مغ (عاد قرآن) به معنی انجمنی است همان قبیله مغان کاسی بوده اند. می دانیم که در قرآن رهبر ملکوتی قوم عاد تحت نام هود یاد شده است که مطابق هودها ایزد رعد و برق است که مطابق قرآن خشم خودش بر خلقش را با باد سرد نشان میداده است. از آنجاییکه گائوماته بردیه مغ (سپیتاک زرتشت) داماد و پسرخوانده کورش (فرشوشتر/فریدون) در هنگام حاکمیت خود بر امپراطوری هخامنشی در همین سرزمین گورانها در ناحیه کرمانشاهان در قصبه سیکایه آواوائوتیش (سکاوند هرسین) سکنی گزیده بود، معلوم میگردد که از قبیله مغان درون اتحادیه قبایل ماد همین نیاکان گورانها و موخهای اران (دشت مغان) و کنار ارس مراد بوده اند. می دانیم که دخمه گئوماته بردیه درشت اندام با تصویر وی در همین سرزمین گورانها قرار دارد. مطابق کتیبه بیستون داریوش (جاماسپ= مغ کش) و شش تن سران پارسی همدست وی در این مکان گائوماته بردیه/ گوتمه بودا/ ابراهیم بت شکن/ لقمان/ صالح/ سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه و نواده دختری آستیاگ را ترور نموده اند. وی که برادرخوانده و شوهر خواهر کمبوجیه و مورد اعتماد وی بوده در زمان لشکرکشی کمبوجیه به مصر از مرکز حکومتیش در بلخ و شمال هندوستان به سمت پارس فرا خوانده شده و به نیابت سلطنت بر گزیده شده بود. داریوش بنا به مقاصد سیاسی این شریف ترین رهبر سیاسی و دینی اعصار باستان را بنا به مقاصد سیاسی بردیه دروغین خوانده که دروغ وی بیست و پنج قرن موجب فریب جهانیان شده است. شواهد و قرائن تاریخی که از روی دروغهای داریوش از جمله اصرار وی در تنی بودن برادری کمبوجیه و گائوماته بردیه و ازدواج با دختر وی پارومیدا (پوروچیستا، دختر کوچک زرتشت) حاکی از آن است همانطوری که احمد شاملو با تکیه به عقل سلیم دریافته هم کمبوجیه و هم نائب السلطنته و برادرخوانده وی طبق نقشه از قبل طراحی شده داریوش(که هرودوت نیز در رابطه با آخرین رؤیای کورش از آن یاد کرده) ترور شده اند. جالب است گورانها سرودهای دینی خود را نه اوستا (افدستا یعنی اشعار شگرف ستایش) بلکه گائو-رئو- ان (به کردی گورانی) می خوانده اند که به همان معنی سرودهای با شکوه بوده و به نظر میرسد که مأخذ نام قرآن باشد. نظر به توصیفات اوستا از زیبایی و چشمان روشن سییتمه جمشید (=موبد درخشان و سفید رخسار) و پسرش سییتاک زرتشت (مرد سفید زرین اندام) و نیز خبر خرمدینان مبنی بر تبار پدری شروین زرتشت (شاهزاده زرین اندام) که از دیار زنج (سرزمین زنان آمازون، سئورومات، قوم سلم شاهنامه) به شمار رفته، معلوم میگردد که سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ از مغان سئورومتی(صربوکرواتی) یعنی آنتاها (بوسنی ها، دوراسروها یعنی مردم کناری) بوده اند که لقب روحانی بوگومیل یعنی دوستداران خدا- خداپرستان را بر خود داشته اند. این خبر خرمدینان دقیق به نظر میرسد چه به درستی مادر شروین زرتشت را هم از تبار پادشاهان کیانی ایران نشان داده اند. می دانیم که مادر سپیتاک زرتشت یعنی آمیتیدا (دانای سخنان نیکو) یا دوغدو (شاهدخت) دختر آستیاگ/فراهیم روان (ثروتمند) بوده است. در شاهنامه خاندان سپیتمه تحت نام گودرزیان یعنی دارندگان سرودهای با ارزش معرفی شده اند. به نظر میرسد که سپیتمه از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب تورانی) به حکومت ولایات جنوب قفقاز منسوب شده بوده است. اما وی بعدا به حمایت کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) برخاست و در دستگیری ولی نعمت غارتگر قبلی خود شرکت نمود. در اوستا وی در این مقام بیشتر تحت نام سرورهوم عابد معرفی گردیده است. از این خاندان نامهای گودرزکشوادگان (دانای سرود دینی شیوا سخن)، گیو (مرد سرود دینی) و بیژن (بسیار درخشان) اشاره به خود سپیتمه جمشید و پسرش بردیه زرتشت و نواده اش تیگران/خورشید چهر می باشند. جالب است که در شاهنامه فردوسی مغان سمت اران در جزو رعایای سپیتمه جمشید تحت نام کاتوزیان (پرستندگان اژدها) معرفی شده و مکانشان سمت کوهستان قفقاز نشان داده شده است: "گروهی که کاتوزیان خوانیش به رسم پرستندگان دانیش جدا کردشان از میان گروه پرستنده را جایگه کرد کوه". موسی خورنی نیز در سمت ارمنستان از مردمی به نام ویشپازوننر (اژدها زادگان) یاد میکند که در کوهستان سکونت داشته و از نسل آژیدهاک (پرستنده ایزد ماروش زمین) به شمار می رفته اند.
نام ایزد ماروش کاسی که در اوستا اژی دهاک قید گردیده است شیپاک (ویشنوی هندوان) بوده است که در زبانهای کهن ایرانی به معنی شخص ماروش است. جالب است که نام این ایزد با ایزد ماروش بابلی یعنی مردوک (توژیه= مار نیرومند) معادل گرفته میشده است. ضحاک (خندان) در واقع معادل و مترادف آشّور یعنی خدای قبیله ای آشوریان بوده است که خود با مردوک بابلی همسان به شمار می آمده است. کاسیان خدا و الهه قبیله ای خود را کاشّو و کاسیتنا می نامیده اند که مطابق خدایان کاسی دونیاش و ایمیریا (انکی/ائای بابلی، اهورامزدا/برهما) و الهه زمین نین خورساگ بابلیها /سپنت آرمئیتی ایرانیان (ساندرامت ارامنه) هستند.
دخمه گائوماته بردیه (زرتشت) در روستای سکاوند بخش هرسین کرمانشاهان
کودرو یعنی نشان و سند مرزی نقر شده بر یک سنگ سیاه از میلی شیپاک دوم پادشاه کاسی حدود سالهای 1200 پیش از میلاد، که در شوش کشف شده و در موزهً لوور پاریس است. به نظر میرسد شکل آن مأخذ اصلی شکل کشتی نوح تورات باشد.
سنگ نوشته ي مردوک آپال ايدين
اين اثر که درسال 1345 خ در شمال سرپل ذهاب يافـته شده، به خط ميخي بابلي بوده وبه ادراه ي کل فـرهـنگ کرمانشاه منتقـل شده واز آنجا به تهـران برده شد .کشف اين سنگ نگاره روشنگر ارتباط اين ناحيه با بابل دوره ي کاسيها بود.سنگي نامرتب وچهارپهـلو بوده وبالا آن از پايين باريکتر است . جنس آهـکي وازسنگهاي رودخانه يي يا آبشست است.اندازه ي آن 0.36 در 0.6 بود.ه وناهـمواريها را تا حدي صاف کرده وکنده کاري کرده اند.اين سنگ چون هـمانندگان کودورو است ودر سه بخش است.1- بخش يکم در 17 شکل برجسته است ودر 4 سوي آن کنده شده است.هـريک از اين نشانه ها رمز يکي از خدايان است که به صورتي تخيلي مجسم شده است .اين اشکال عـبارتند از : 1- ستاره ي چارپر با چار پرتو محاط دردايره خداي آفـتاب يا " شمس " 2- هـلال ماه خداي ماه يا " سين" 3- ستاره ي 8 پر محاط در دايره يا خداي" ايشتار " 4- ساغـري مانند کـفـش دهان باريک نشانه ي خداي آتش يا " نوسکو " 5- سرقـوچ برسکويي که داخل تاق ذوزنقه يي است نشانه ي خداي آبها يا " اِآ يا آنکي " 6- پرنده يي شبيه کلاغ نشسته بر چوبدست نشان خداي "زابابا" يا نشان خداي جنگ " اورورو" 7- حيوان نشسته مانند سگ نشان خداي عالم بالا يا " گوله " 8 نقـش نيزه ي ايستاده يا آتشدان نشان خداي بابل " مردوک " 9- دوشاخ منحني برپشت گوسپند نشان خداي آذرخش يا اداد" 10- دوسکوي مربعي نشانه ي خداي ؟ 11- سربزکوهي گردن بلند برسکو نشان خداي طوفان "مول لیل" 12- نيم تنه ي دوشير که پشت بهـم برسکويي نشسته اند نشان خداي نین گیرسو 13- غـرالي که نيمي از بدنش ماهي گون است نشان خداي آبهاي زيرزميني "آپ سو" 14- حيوان نشسته با دوشاخ بلند شبيه " موش هوشو" نشان خداي دانش يا " نبو" 15- حيواني باسرشير وبدن مرغ نشان خداي عالم پايين " نرگال" 16- ماري بلند که سرش را بلند کرده است نشان عالم پايين "سييرو" است.
دربخش دوم درپايين اين سنگ نوشته يي کوتاه به خط بابلي است که در اصل در6 ستون است که دو پلمه ي آن بدلايلي پاک شده است .ازاين سنگ 4 پلمه به جاست که64 سطر ميشود. بيگمان ازميان رفـتن اين دوسطر کيود پراکندگي اين ستون ميشود.اين سنگها که "کودورو" نامدارد حدود زمينهاي کشتزار ومراتع رانشان ميدهـد معـمولا دردو نسخه آماده ميشد که يکي در زمين مربوطه وديگري درمعـبد نگهـداري ميشد. نام کليه ي خدايان يادشده در کتيبه گواهي بر انتقام از صاحب آن بود درصورتيکه از قانون تخطيميکرد.در برخي از اين سنگها نام کسان وشهـرها يي بدست آمده که ما شناختي از آن نداريم.در اين سنگ نگاره ي يادشده افـزون بر مرزهاي زمينها ونامهاي کسان بسيارنام مردوک آپال ايدين " (1129- 1117پ م) پادشاه بابل کاسي آمده است : « براي شاه مردوک آپال ايدين شاه اين سرزمين پسرملي شي پاک » اين سنگ نگاره در ناحيه ي لولوبي يافـته شده وبدوران کاسيها که 6 سده بربابل فـرمانروايي کرده اند وبه زمان مردوک از آخرين شاهان کاسي مربوط است.ازدوران کاسيها کودرو هاي بسياري به جامانده است که براي ثبت املاک وزمينها نوشته ميشد وبسياري ازاينها در موزه هاي کشورها نگهداري ميشود.در شوش هـم نمونه هاي ديگري ازاين سنگها بدست آمده است از جمله سنگ نگاره يديگرياز مردوک آپال که ارتباط نزديکي با اين سنگ نگاره ي ذهاب دارد اينکه اين سنگ نگاره در لولوبي بدست آمده نشان از دلبستگي کاسيها به زادگاه اصليشان زاگروس بوده است.ميتوان گمان کرد که سنگ نگاره ي ماننده يي که در شوش يافـته شده است وهـردو درزمان يک شاه نوشته شده است ، در جنگ هاي بابل وعـيلام در هـزاره ي يک پ م اين سنگ نگاره از معـبدي در بابل بدست فاتحان عـيلامي افـتاده و به شوش برده شده است. بخش سوم اين سنگ نگاره بدون هـيچ نوشته ي است که بايد در دل خاک مي نشست و از ديده دور مي بود آنرا به حال خود رها کرده بودند.
Kassite Kings of Babylonia / Dynasty III
c.1595 - 1157 BC
The Kassites were another non-Semitic, non-Indo-European mountain people just like the Amorites, and their language matches nothing else known today. They invaded Babylonia in the eighteenth century BC and although initially defeated, they retired to Mari from where they eventually took over Babylonia, ruling over it and the Amorite peoples.
In fact, the Kassites had the longest period of rule in Babylonia. Thanks to the relative absence of information, they were long thought to have achieved little in the way of cultural development. However, it now appears that the kingdom made great strides in cementing the cultural unification of southern Mesopotamia - which in their time truly became 'Babylonia', instead of just another Mesopotamian city state with extensive possessions - and those possessions stretched all the way southwards to Bahrain. Egypt's Amarna archive holds Babylonian diplomatic correspondence, which gives us much more information about Babylonian kings than Babylonian records themselves.
Known by their neighbours as the 'kings of the land of Karduniash' (possibly the Kassite name for Babylonia), the Kassites themselves achieved political power but did not have a cultural impact on the region. In some Assyrian sources, the ruler was termed 'king of the Kassites', reflecting the dual nature of Kassite rule; holding political power but sufficiently distinct from the rest of the population to be regarded as a separate group.
c.1730 BC Gandash Kassite leader when they arrived in Babylonia.
c.1715 BC The invading Kassite army under Gandash is crushed by Iluma-Ilum of the Sealand Dynasty. However, Gandash does successfully conquer Mari, and the Kassite kings reside there.
c.1595 BC The economically weakened Amorite Babylonian Empire is sacked by the Hittites, and is left leaderless, allowing the Kassites to move south from Mari and take over (although the exact date at which this happens is unknown). A dark age period follows and lasts approximately two centuries. At around the same time it seems that the Kassites devastate Elam.
c.1595 - 1545 BC Agum II The first Kassite king of Babylonia.
c.1545 - BC? Burnaburiash I
Kashtiliash III
c.1520 BC Elam plunders Akkad's temples.
Ulamburiash Brother. Lord of the 'Sealand' from c.1460 BC.
c.1460 BC Sealand falls to the Kassites, and is absorbed into Babylonia.
Agum III
Kadashman-Harbe I
Karaindash
1391- BC? Kurigalzu I Died 1377.
Kurigalzu I rebuilds the temple at Ur, and constructs a new capital city, named Dur-Kurigalzu, 'fortress of Kurigalzu', in the far north of Babylonia.
1391 - 1375 BC Kadashman-Enlil I A correspondent in the Egyptian Armana letters.
1375 - 1347 BC Burnaburiash II A correspondent in the Egyptian Armana letters.
In the Egyptian Armana letters, Burnaburiash claims supremacy over the Assyrians. Whether this had ever been a fact, it is certainly not a realistic claim by this point. Burnaburiash even marries a daughter of the Assyrian king, Assur-Uballit I, as his main wife. A comprehensive archive is kept at Nippur from this point.
1347 - 1345 BC Karahardash Son. m dau of the Assyrian king. Murdered.
1345 BC The Kassite king is happy to marry a daughter of the powerful Assyrian king, Ashur-Uballit I, but the marriage leads to the Kassite faction at court murdering the Babylonian king and placing Nazibugash, a pretender, on the throne. Assur-Uballit promptly marches into Babylonia to avenge his son-in-law. He raises Kurigalzu, a Kassite of the royal house, to the throne.
1345 BC Nazibugash Pretender. (Not in the Georges Roux list.)
1345 - 1324 BC Kurigalzu II Raised by Ashur-Uballit I of Assyria.
1323 - 1298 BC Nazimaruttash
c.1320 BC The Kassites briefly occupy Elam.
1297 - 1280 BC Kadashman-Turgu
1279 - 1265 BC Kadashman-Enlil II
1265 - 1255 BC Kudur-Enlil
1255 - 1243 BC Shagarakti-Shuriash
1243 - 1235 BC Kashtiliash IV Taken in chains to Assyria. The Nippur archive is ended.
1235 - 1227 BC The Kassites are conquered by Assyria and direct rule by Assyria lasts for eight years. Kassite subject states in Canaan become vulnerable to later attacks by the Israelites.
c.1230 BC The Kassites are defeated in battle by Elam. In two successive Elamite campaigns, Nippur is taken and Isin is attacked.
1227 - 1224 BC Enlil-nadin-shumi Assyrian puppet.
1223 BC Kadashman-Harbe II Assyrian puppet.
1222 - 1217 BC Adad-shuma-iddina Assyrian puppet.
1217 BC A Kassite rebellion throws off Assyrian control.
1216 - 1187 BC Adad-shuma-usur
1186 - 1172 BC Melishipak/Meli-Shipak
1171 - 1159 BC Marduk-apal-iddina I
1158 BC Zababa-shuma-iddina
c.1158 - 1155 BC The overthrow of the Kassites in Babylon is achieved by the Elamites. Babylon itself falls in 1157. The Elamites control Babylonia for three years in a short-lived empire.
1158 - 1155 BC Kutir-Nahhunte Son of Shutruk-Nahhunte of Elam and his successor there.
1157 - 1155 BC Enlil-nadin-ahhe/Enlil-Shuma-Usur Possibly fights on against Elam.
نام ایزد ماروش کاسی که در اوستا اژی دهاک قید گردیده است شیپاک (ویشنوی هندوان) بوده است که در زبانهای کهن ایرانی به معنی شخص ماروش است. جالب است که نام این ایزد با ایزد ماروش بابلی یعنی مردوک (توژیه= مار نیرومند) معادل گرفته میشده است. ضحاک (خندان) در واقع معادل و مترادف آشّور یعنی خدای قبیله ای آشوریان بوده است که خود با مردوک بابلی همسان به شمار می آمده است. کاسیان خدا و الهه قبیله ای خود را کاشّو و کاسیتنا می نامیده اند که مطابق خدایان کاسی دونیاش و ایمیریا (انکی/ائای بابلی، اهورامزدا/برهما) و الهه زمین نین خورساگ بابلیها /سپنت آرمئیتی ایرانیان (ساندرامت ارامنه) هستند.
دخمه گائوماته بردیه (زرتشت) در روستای سکاوند بخش هرسین کرمانشاهان
کودرو یعنی نشان و سند مرزی نقر شده بر یک سنگ سیاه از میلی شیپاک دوم پادشاه کاسی حدود سالهای 1200 پیش از میلاد، که در شوش کشف شده و در موزهً لوور پاریس است. به نظر میرسد شکل آن مأخذ اصلی شکل کشتی نوح تورات باشد.
سنگ نوشته ي مردوک آپال ايدين
اين اثر که درسال 1345 خ در شمال سرپل ذهاب يافـته شده، به خط ميخي بابلي بوده وبه ادراه ي کل فـرهـنگ کرمانشاه منتقـل شده واز آنجا به تهـران برده شد .کشف اين سنگ نگاره روشنگر ارتباط اين ناحيه با بابل دوره ي کاسيها بود.سنگي نامرتب وچهارپهـلو بوده وبالا آن از پايين باريکتر است . جنس آهـکي وازسنگهاي رودخانه يي يا آبشست است.اندازه ي آن 0.36 در 0.6 بود.ه وناهـمواريها را تا حدي صاف کرده وکنده کاري کرده اند.اين سنگ چون هـمانندگان کودورو است ودر سه بخش است.1- بخش يکم در 17 شکل برجسته است ودر 4 سوي آن کنده شده است.هـريک از اين نشانه ها رمز يکي از خدايان است که به صورتي تخيلي مجسم شده است .اين اشکال عـبارتند از : 1- ستاره ي چارپر با چار پرتو محاط دردايره خداي آفـتاب يا " شمس " 2- هـلال ماه خداي ماه يا " سين" 3- ستاره ي 8 پر محاط در دايره يا خداي" ايشتار " 4- ساغـري مانند کـفـش دهان باريک نشانه ي خداي آتش يا " نوسکو " 5- سرقـوچ برسکويي که داخل تاق ذوزنقه يي است نشانه ي خداي آبها يا " اِآ يا آنکي " 6- پرنده يي شبيه کلاغ نشسته بر چوبدست نشان خداي "زابابا" يا نشان خداي جنگ " اورورو" 7- حيوان نشسته مانند سگ نشان خداي عالم بالا يا " گوله " 8 نقـش نيزه ي ايستاده يا آتشدان نشان خداي بابل " مردوک " 9- دوشاخ منحني برپشت گوسپند نشان خداي آذرخش يا اداد" 10- دوسکوي مربعي نشانه ي خداي ؟ 11- سربزکوهي گردن بلند برسکو نشان خداي طوفان "مول لیل" 12- نيم تنه ي دوشير که پشت بهـم برسکويي نشسته اند نشان خداي نین گیرسو 13- غـرالي که نيمي از بدنش ماهي گون است نشان خداي آبهاي زيرزميني "آپ سو" 14- حيوان نشسته با دوشاخ بلند شبيه " موش هوشو" نشان خداي دانش يا " نبو" 15- حيواني باسرشير وبدن مرغ نشان خداي عالم پايين " نرگال" 16- ماري بلند که سرش را بلند کرده است نشان عالم پايين "سييرو" است.
دربخش دوم درپايين اين سنگ نوشته يي کوتاه به خط بابلي است که در اصل در6 ستون است که دو پلمه ي آن بدلايلي پاک شده است .ازاين سنگ 4 پلمه به جاست که64 سطر ميشود. بيگمان ازميان رفـتن اين دوسطر کيود پراکندگي اين ستون ميشود.اين سنگها که "کودورو" نامدارد حدود زمينهاي کشتزار ومراتع رانشان ميدهـد معـمولا دردو نسخه آماده ميشد که يکي در زمين مربوطه وديگري درمعـبد نگهـداري ميشد. نام کليه ي خدايان يادشده در کتيبه گواهي بر انتقام از صاحب آن بود درصورتيکه از قانون تخطيميکرد.در برخي از اين سنگها نام کسان وشهـرها يي بدست آمده که ما شناختي از آن نداريم.در اين سنگ نگاره ي يادشده افـزون بر مرزهاي زمينها ونامهاي کسان بسيارنام مردوک آپال ايدين " (1129- 1117پ م) پادشاه بابل کاسي آمده است : « براي شاه مردوک آپال ايدين شاه اين سرزمين پسرملي شي پاک » اين سنگ نگاره در ناحيه ي لولوبي يافـته شده وبدوران کاسيها که 6 سده بربابل فـرمانروايي کرده اند وبه زمان مردوک از آخرين شاهان کاسي مربوط است.ازدوران کاسيها کودرو هاي بسياري به جامانده است که براي ثبت املاک وزمينها نوشته ميشد وبسياري ازاينها در موزه هاي کشورها نگهداري ميشود.در شوش هـم نمونه هاي ديگري ازاين سنگها بدست آمده است از جمله سنگ نگاره يديگرياز مردوک آپال که ارتباط نزديکي با اين سنگ نگاره ي ذهاب دارد اينکه اين سنگ نگاره در لولوبي بدست آمده نشان از دلبستگي کاسيها به زادگاه اصليشان زاگروس بوده است.ميتوان گمان کرد که سنگ نگاره ي ماننده يي که در شوش يافـته شده است وهـردو درزمان يک شاه نوشته شده است ، در جنگ هاي بابل وعـيلام در هـزاره ي يک پ م اين سنگ نگاره از معـبدي در بابل بدست فاتحان عـيلامي افـتاده و به شوش برده شده است. بخش سوم اين سنگ نگاره بدون هـيچ نوشته ي است که بايد در دل خاک مي نشست و از ديده دور مي بود آنرا به حال خود رها کرده بودند.
Kassite Kings of Babylonia / Dynasty III
c.1595 - 1157 BC
The Kassites were another non-Semitic, non-Indo-European mountain people just like the Amorites, and their language matches nothing else known today. They invaded Babylonia in the eighteenth century BC and although initially defeated, they retired to Mari from where they eventually took over Babylonia, ruling over it and the Amorite peoples.
In fact, the Kassites had the longest period of rule in Babylonia. Thanks to the relative absence of information, they were long thought to have achieved little in the way of cultural development. However, it now appears that the kingdom made great strides in cementing the cultural unification of southern Mesopotamia - which in their time truly became 'Babylonia', instead of just another Mesopotamian city state with extensive possessions - and those possessions stretched all the way southwards to Bahrain. Egypt's Amarna archive holds Babylonian diplomatic correspondence, which gives us much more information about Babylonian kings than Babylonian records themselves.
Known by their neighbours as the 'kings of the land of Karduniash' (possibly the Kassite name for Babylonia), the Kassites themselves achieved political power but did not have a cultural impact on the region. In some Assyrian sources, the ruler was termed 'king of the Kassites', reflecting the dual nature of Kassite rule; holding political power but sufficiently distinct from the rest of the population to be regarded as a separate group.
c.1730 BC Gandash Kassite leader when they arrived in Babylonia.
c.1715 BC The invading Kassite army under Gandash is crushed by Iluma-Ilum of the Sealand Dynasty. However, Gandash does successfully conquer Mari, and the Kassite kings reside there.
c.1595 BC The economically weakened Amorite Babylonian Empire is sacked by the Hittites, and is left leaderless, allowing the Kassites to move south from Mari and take over (although the exact date at which this happens is unknown). A dark age period follows and lasts approximately two centuries. At around the same time it seems that the Kassites devastate Elam.
c.1595 - 1545 BC Agum II The first Kassite king of Babylonia.
c.1545 - BC? Burnaburiash I
Kashtiliash III
c.1520 BC Elam plunders Akkad's temples.
Ulamburiash Brother. Lord of the 'Sealand' from c.1460 BC.
c.1460 BC Sealand falls to the Kassites, and is absorbed into Babylonia.
Agum III
Kadashman-Harbe I
Karaindash
1391- BC? Kurigalzu I Died 1377.
Kurigalzu I rebuilds the temple at Ur, and constructs a new capital city, named Dur-Kurigalzu, 'fortress of Kurigalzu', in the far north of Babylonia.
1391 - 1375 BC Kadashman-Enlil I A correspondent in the Egyptian Armana letters.
1375 - 1347 BC Burnaburiash II A correspondent in the Egyptian Armana letters.
In the Egyptian Armana letters, Burnaburiash claims supremacy over the Assyrians. Whether this had ever been a fact, it is certainly not a realistic claim by this point. Burnaburiash even marries a daughter of the Assyrian king, Assur-Uballit I, as his main wife. A comprehensive archive is kept at Nippur from this point.
1347 - 1345 BC Karahardash Son. m dau of the Assyrian king. Murdered.
1345 BC The Kassite king is happy to marry a daughter of the powerful Assyrian king, Ashur-Uballit I, but the marriage leads to the Kassite faction at court murdering the Babylonian king and placing Nazibugash, a pretender, on the throne. Assur-Uballit promptly marches into Babylonia to avenge his son-in-law. He raises Kurigalzu, a Kassite of the royal house, to the throne.
1345 BC Nazibugash Pretender. (Not in the Georges Roux list.)
1345 - 1324 BC Kurigalzu II Raised by Ashur-Uballit I of Assyria.
1323 - 1298 BC Nazimaruttash
c.1320 BC The Kassites briefly occupy Elam.
1297 - 1280 BC Kadashman-Turgu
1279 - 1265 BC Kadashman-Enlil II
1265 - 1255 BC Kudur-Enlil
1255 - 1243 BC Shagarakti-Shuriash
1243 - 1235 BC Kashtiliash IV Taken in chains to Assyria. The Nippur archive is ended.
1235 - 1227 BC The Kassites are conquered by Assyria and direct rule by Assyria lasts for eight years. Kassite subject states in Canaan become vulnerable to later attacks by the Israelites.
c.1230 BC The Kassites are defeated in battle by Elam. In two successive Elamite campaigns, Nippur is taken and Isin is attacked.
1227 - 1224 BC Enlil-nadin-shumi Assyrian puppet.
1223 BC Kadashman-Harbe II Assyrian puppet.
1222 - 1217 BC Adad-shuma-iddina Assyrian puppet.
1217 BC A Kassite rebellion throws off Assyrian control.
1216 - 1187 BC Adad-shuma-usur
1186 - 1172 BC Melishipak/Meli-Shipak
1171 - 1159 BC Marduk-apal-iddina I
1158 BC Zababa-shuma-iddina
c.1158 - 1155 BC The overthrow of the Kassites in Babylon is achieved by the Elamites. Babylon itself falls in 1157. The Elamites control Babylonia for three years in a short-lived empire.
1158 - 1155 BC Kutir-Nahhunte Son of Shutruk-Nahhunte of Elam and his successor there.
1157 - 1155 BC Enlil-nadin-ahhe/Enlil-Shuma-Usur Possibly fights on against Elam.
یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۷
نشان ملی ایران زمین - شیر و خورشید جاودان
این نشان با داستان بزمی بسیارمحبوب عاشقانه ایرانیان یعنی امیرارسلان رومی و ملکه فرخ لقا پیوند دارد
سكه شیر و خورشید از دوران سلجوقیان آسیای صغیر
سید احمد کسروی تحقیقی ترین مقاله موجود را در باب نشان شیر و خورشید پرچم ایران تحریر نموده و در کتاب کاروند خود ثبت نموده است ولی به جای اصلاح و تکمیل آن دنباله و ادامه تحقیق و تفحص خود را رها کرده و نیروی خود را در این باب به دفاع از خود و جدال با نظریات انتقادی و گزنده ملک الشعرای بهار نموده است. اصلاحیه مهمی که نگارنده را وادار و تشویق به ادامه راه وی نمود این است که وی گرچه بر روی موضوع نقش شیر در سکه های پادشاهان ارمنی را از پادشاهان لئو یا لیون نام تصریح می نماید ولی تأکید ندارد که علت وجودی نقش شیر در سکه های این پادشاهان اشاره به نام خود آنهاست که در زبان لاتینی کلیساهای مسیحیان به معنی شیر بوده است. همین موضوع مطابقت نام شیر و شاه شیرنام بی شک برای غیاث الدین کیخسرو پادشاه سلجوقی آسیای صغیر الهامبخش بوده است که پای حماسه آلب ارسلان فاتح جنگ ملازگرد مقابل بیزانس را در رویایی با حریفان به میان بکشد. پس بنا به حکم منطق داستان آن نه بر اثر داستان عامیانه عاشقانه دور و درازی -که ابن عبری در مورد عشق خود غیاث الدین کیخسرو به یک دختر گرجی بیان می نماید- صورت گرفته است. بر عکس منطقی و مسلم به نظر می رسد اساس این داستان ازدواج با شاهدخت گرجی/ارمنی در اصل متعلق به خود آلب ارسلان باشد؛ ولی چون ضرب سکه آن به عهد غیاث الدین کیخسرو سلجوقی صورت گرفته است؛ موضوع مشتبه شده و داستان عاشقانه به غیاث الدین کیخسرو نسبت داده شده است. بنابراین سبب و فلسفه وجودی شیر و ملکه خورشید نشان درفش غیاث الدین کیخسرو آن است که نام بنیانگذار واقعی سلاجقه بزرگ و فاتح آسیای صغیر یعنی الب ارسلان به زبان ترکی به معنی شیر قهرمان بوده است. حماسه آلب ارسلان در شکست امپراطور بیزانس ارمانیوس دیوجانوس در ملازگرد در روایات شفاهی ایران به صورت امیرارسلان رومی پسر ملکشاه رومی (در واقع پدر ملکشاه) زنده مانده است. می دانیم خود آلب ارسلان شاهدختی گرجی/ارمنی دخت شاه هیپوکراتس بن گریگور را به همسری داشته است که بعد از وی به ازدواج خواجه نظام الملک طوسی در آمد. در جریان فتوحات آلب ارسلان فتح قلعه مستحکم آنی ارمنستان با منجنیق یادآور فتح قلعه سنگباران توسط امیرارسلان داستانسرایان عهد قاجاری است. بنابراین مسلم است که خود غیاث الدین کیخسرو آگاهانه و برای ترجیح مقام خویش و برای نشان دادن شکوه خاندان خویش نام سر سلسله نامور و قهرمان بزرگ اجداد سلجوقی خویش یعنی آلب ارسلان را بر روی سکه رسمی دولت خویش نقش نموده بوده است. لابد شاهدخت تصویر سکه غیاث الدین کیخسرو نیز همان فرخ لقای اساطیری اسطوره امیرارسلان است که دختر پطرس امپراطور اساطیری روم (بیزانس، در واقع هیپوکراتس حاکم گرجستان/ارمنستان) و معشوق امیر ارسلان به شمار رفته است که ظاهرا اسم واقعی محلی این شاهدخت گرجی/ارمنی در منابع تاریخی باقی نمانده است. پایه داستان عامیانهً دلپسند امیرارسلان صرفاً ساخته خیال پردازی میرزا محمدعلی نقیب الممالک قصه گوی دربار ناصرالدین شاه نبوده و بر اساس حماسه آلب ارسلان فاتح جنگ ملازگرد ساخته و پرداخته شده است.جالب است در اسطوره امیرارسلان نامهای خواجه نظام الملک را در مقام پدری الب ارسلان و ملکشاه به صورت خواجه نعمان و نام امپراتور قدرتمند بیزانس آرمانیوس دیوجانوس را در دیو مقام فولاد زره دیو و مادر فولاد زره شناسایی نمود: آلب ارسلان خواجه را به عنوان وزیر خویش برگزید، و او را پدری دلسوز و مهربان میپنداشت و هیچ امری را بدون مشورت وی انجام نمیداد و خلاف امر وی را نمیپسندید پس از اینکه آلب ارسلان لحظات آخر عمرش را سپری مینمود فرزندش ملکشاه را وصیت نمود که در اداره امور حکومتی از رای خواجه عدول نکند و او را پدری دلسوز و مهربان مشفق بداند و ملکشاه نیز پذیرفت و او را در سمت وزارت ابقاء نمود خواجهنظام الملک در عهد وزارت خود خدمات فرهنگی بسیار عظیمی را انجام داد که بدون تردید میتوان گفت که در طول تاریخ سابقه نداشته است. بر روی مُهر نظامالملک این جمله نوشته شده بوده است: الحمد لله علي نعمه. نام و لقب آرمانیوس دیوجانوس را هم به ترتیب می توان به معنی فولاد زره و زاده دیو یا دیو زن معنی نمود. به هر صورت همین شیر و خورشید داستان آلب ارسلان- غیاث الدین کیخسرو با اصلاحات و کسر و اضافاتی از سلاجقه آسیای صغیر به مغولان و صفویان و قاجاریان و پهلوی ها به ارث رسیده و نقش ملی درفش ایران گردیده است.
در اینجا مقاله تحقیقی سید احمد کسروی به عینه از سامانه فرهنگسرا نقل می نمائیم:
مطالب این قسمت برگفته شده از کتاب "تاریخچه شیر و خورشید" نوشته زنده یاد احمد کسروی است.
تاريخچه تکامل پرچم ايران
تا آنجا که ما میدانیم تا کنون کسی از ایرانیان یا از ایران شناسان اروپا و آمریکا دربارۀ شیر و خورشید و چگونگی پیدایش آن و اینکه از کی و چگونه نشان رسمی دولت ایران شده، تحقیقی از روی دلیل و گواه ننموده است. من از هشت سال پیش توجه بدین موضوع داشته و از یکسوی در کتابها بجستجو پرداخته و از سوی دیگر بگردآوردن سکه های کهنه که در این باره از ابزارهای کار است کوشیده ام و بیاری خدا به نتیجه های سودمندی رسیده ام که اینک برای آگاهی همه بر این صفحه ها مینگارم. شیر و خورشید را ما از کودکی دیده و هر روز چندبار تماشا میکنیم و از اینرو شگفتی آن از دیده ما برخاسته. لیکن هرگاه بیگانه هوشمندی ناگهان آنرا دیده و آگاهی یابد که نشان رسمی دولت ماست در شگفت فرو می رود.
آن کدام شیر است که دم برانگیخته و شمشیر بدست گرفته، خورشید را بر پشت میکشد؟ آیا این شکل همچون شکلهای متولوجی یونان در نتیجه افسانه کهنه ای پیدا شده؟ یا فرزانه ای آنرا بنام رمز و برای اشاره بپاره اندرزهای اجتماعی پدید آورده؟ یا چه مایه و بنیاد دیگری برای پیدایش خود دارد؟ اینها پرسشهایی است که هر بیگانه هوشمند از دیدن شیر و خورشید ما از اندیشه خود گذارنیده و هرگاه بر یکتن ایرانی برخورد، از او نیز می پرسد. اما او چه داند که حقیقت کار بر خود ایرانیان هم پوشیده است.
این عادت همه جا در مردم هست که چون پی به حقیقت چیزی نبردند، دست بدامن افسانه و پندار میزنند. در پیش ایرانیان از اینگونه موضوعها فراوان است که چون راه بحقیقت آنها نیافته اند، برای هرکدام افسانه ای ساخته اند. درباره شیر و خورشید هم این سخن بر سر زبانهاست که شیر نشان ارمنیان و خورشید نشان ایرانیان بوده، و شاه عباس کبیر (صفوی) استقلال ارمنستان را برانداخته و بیادگار این فیروزی خورشید را بر پشت شیر نشانده و این نقش را پدید آورده است.
نزد هر کسی که سخن از شیر و خورشید گوئیم، چه دانا و چه کانا، چه مسلمان و چه ارمنی، بیدرنگ این افسانه را میسراید. بلکه برخی ارمنیان بدروغ نسبت این سخن را بکتابهای تاریخ ارمنستان میدهند. با آنکه این سخن از هیچروی با تاریخ سازش ندارد و چندین خرده بر آن میتوان گرفت، که نخست، آنکه نشان ایران بودن خورشید پاک بی دلیل است. و شیر هم اگر چه در ارمنستان معروف بوده و برخی پادشاهان بویژه چند تن از حکمرانان روبنیانان فراوان او را بکار میبرده اند، با اینهمه چنانکه خواهیم دید نشان خاص ارمنستان نبوده است. دوم آنکه پیدایش شیر و خورشید بی شک قرنها پیش از صفویان بوده و ما چنانکه خواهیم دید، سکه هایی در دست داریم که چندین صد سال پیش از شاه عباس کبیر زده شده. سوم، برافتادن استقلال ارمنستان بدست ایرانیان از داستانهای دوره پیش از اسلام ایران و از کارهای پادشاهان ساسانی است. و استقلالی هم که ارمنیان پس از پیدایش اسلام در بخشی از ارمنستان پیدا کرده و پادشاهان باکراتونی دویست سال کمابیش فرمانروا بودند، در قرن پنجم هجری با دست رومیان برافتاده و پادشاهی که سپس روبنیانان در بیرون ارمنستان در کیلیکیا بنیاد نهاده بودند و سیصد سال برپا بود، این پادشاهی نیز در قرن هشتم، بکوشش مصریان از میان رفته بود، پس کدام استقلال ارمنیان را شاه عباس برانداخته؟
شیر تنها و خورشید تنها
یکی از عادتهای دیرینه آدمیان است که در کارهای خود از شکلهای جانواران و دیگر آفریدها استفاده می جویند. چنانکه اینهمه الفبای گوناگون ریشه هرکدام از آنها شکلهای جانوران و دیگر چیزها بوده که آدمیان دیرین برای فهمانیدن اندیشه های خود بکار می برده اند. از جمله از روی دلیل هایی که خواهیم شمرد در ایران و دیگر سرزمینها از قرنهای بسیار باستان، پادشاهان و فرمانروایان شکلهای جانوران و ستارهای آسمانی، بویژه دو شکل شیر و خورشید را بر درفشها (پرچمها) و سکه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند.
خورشید درخشان ترین جرم آسمانی و پادشاه ستارگان است. و میدانیم که نزد مردمان باستان جایگاه بس بلندی داشته که گاهی به پرستشش نیز برمیخاسته اند. شیر هم دلیرترین همه درندگان و پیش مردم بسنگینی و پابرجایی، بلکه بمردانگی نیز موصوف است، که خود بهترین نمونه پهلوانی و برای نقش بر درفشها و سپرها و دیگر ابزارهای جنگ شایانترین شکل می باشد.
در ارجمندی شیر پیش مردمان این بس که نام او را در هر زبان و هر سرزمین، بکودکان میدهند و ما پادشاهان بسیاری بنام لئو، یا اسد، یا شیر، یا ارسلان در تاریخ داریم. و از برخی از ایشان دلیل در دست هست که بشکل شیر علاقه داشته و برواج و شهرت آن می کوشیده اند.
از جمله خاندان روبنیان که گفتیم در کیلیکیا برای ارمنیان بنیاد پادشاهی نهاده بودند، و شش تن از ایشان نام لوون (که شکل ارمنی لئو است) داشته اند و از برخی از ایشان دلیلها هست که به مناسبت نام خویش علاقه به نقش شیر داشته اند. و چون از نشان ارمنستان نیز سخن بمیان آورده ایم و باید تحقیق نماییم که آیا شیر نشان آن سرزمین بوده یا نه؟
از لوون اول و لوون دوم سکه هایی فراوان در دست است که همگی با نقش شیر است، و سکه بی این نقش از این دو پادشاه بسیار اندک است. ولی از دیگر پادشاهان آن خاندان که نام لوون نداشه اند سکه با نقش شیر بسیار کم و بی این نقش بسیار فراوان است.
در زمان لوون دوم که با سلطان صلاح الدین ایوبی همزمان بود، فردریک بارباروسا، امپراتور آلمان بهمدستی پادشاه انگلستان و پادشاه فرانسه، هر کدام با سپاهی انبوه و دسته هایی از ترسایان داوطلب جهاد از اروپا، آهنگ شام و فلسطین کردند که آن شهرها را از چنگ صلاح الدین بیرون آرند. این لشکر کشی در تاریخ بنام سومین لشکر کشی چلیپائیان معروف و از حادثه های مهم تاریخ اسلام و آسیاست و به مناسبت گفتگو از شیر، این نکته را در اینجا یاد می نماییم که ریچارد پادشاه انگلستان در نتیجه مردانگی ها و دلاوریها که در این جنگها از خویشتن آشکار ساخت، پیش ترسایان به "شیر دل" معروف گردید.
لوون بعلت همکیشی با ترسایان و نزدیکی سرزمینش بشام و فلسطین، یاری و همراهی از آن مردم دریغ نداشت و بپاداش این نیکیها ی او فردریک وعده داد که چون به اروپا باز گردد، تاجی برای او گسیل دارد. ولی چون فردریک در راه بازگشت زندگی را بدرود گفت، پسر و جانشین او به انجام وعده پدر به همدستی پاپ روم تاجی و درفشی برای لوون آماده ساخته و بدست فرستادگان خود نزد او فرستادند. آنها بر درفش به مناسبت نام لوون، صورت شیری را نگارده بودند. درفش شاهی که از پیش روی لوون کی کشیدند و تا آن هنگام با نقش عقاب بود، از این پس با نقش شیر گردید.
لوون ششم آخرین پادشاه ارمنی کیلیکیا که بدست سپاه مصر گرفتار شده و مدتها با زن و دختر خود در مصر در بند و زندان میزیست و پس از رهایی به پایمردی پادشاه اسپانیا از آنجا به اروپا رفته و آخرین سالهای خویش را در پاریس بود و در سال 1493 میلادی در آن شهر بدرود زندگی گفته و در کلیسای "سن دنیس" بخاک رفت.
از این داستانها دو مطلب بدست می آید: نخست آنکه شکل شیر نزد ارمنیان کیلیکیا هم بر سکه ها و هم بر درفشها معروف بوده. و دوم آنکه بیشتر بدست پادشاهان لوون نام بوده که این شکل در آنجا شهرت و رواج یافته است. شاید این عقیده ایرانیان که شیر را میگویند نشان ارمنستان بوده از اینجا برخاسته، ولی چنانکه گفتیم این عقیده نادرست است. زیرا نخست آنکه لیلیکیا بیرون ارمنستان بوده و در خود ارمنستان که در زمان پادشاهان باکراتونی استقلال داشت، شکل شیر بسیار کم بکار میرفته و چندان معروف نبوده است.
دوم آنکه در کیلیکیا نیز چنانکه گفتیم پادشاهانی که نام لوون نداشته اند شکل شیر را گاه گاهی بکار برده و نقشهای دیگر نیز فراوان بکار می برده اند. سوم آنکه چه در زمان این پادشاهان کیلیکیا و چه پیش یا پس از زمان ایشان شکل شیر را در ایران و دیگر سرزمینها نیز فراوان بکار می برده اند و هیچگونه عنوان اختصاصی به ارمنیان در میان نبوده است.
در ایران، چه پیش از پیدایش اسلام و چه پس از پیدایش آن، نقش شیر آنقدر معروف بوده که هم بر روی درفشها و سکه ها و خرگاه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند و هم آنکه پیکر آنرا بر روی دیوارها یا بر سر دروازه ها از سنگ می تراشیده اند.
نخستین دلیل این موضوع یکی سنگ شیر همدان است که از شاهکارهای فن سنگتراشی باستان، که بر اثر مرور زمان تاریخ آن از میان رفته است. دیگری پیکر شیر و گاو است که در چندین جا بر روی دیوارها کوشک هخامنشیان در استخر نگاشته شده. بدینسان که شیر چنگان بر کمر گاو فرو برده و بدریدن آن پرداخته است. دومین دلیل، سکه های فراوانی است که از پادشاهان ایران از مغولان و صفویان و دیگران با نقش شیر در دست هست. نگارنده دانه هایی را از این سکه ها در تصرف دارم. سومین دلیل یادهایی است که شاعران پارسی در قصیده ها و مثنویهای خود از درفشها و نقشهای گوناگون آنها نموده و چه بسا که نام شیر را برده اند. بلکه می توان گفت که در زبان شاعران پارسی "شیر علم" یکی از ضرب المثلهای معروف بوده.
این بیت از مولانا است:
ما همه شیریم شیران علم حمله مان از باد باشد دمبدم
کمتر کسی از دانا و کانا است که از بر نداند و در گفتگوهای خود مثل وار بر زبان نراند. ازرقی از شاعران زمان سلجوقیان می گوید:
بدان گهی که چو دریا بلان آهن پوش برون شوند خروشان همال پیش همال
پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علم تن از نسیج یمانی و جان ز باد شمال
جمال الدین عبدالرزاق می گوید:
ز هیبت تو دل شیر آسمان همه وقت چنانکه شیر علم روز باد در خفقان
هرگاه کسی در این باره بجستجو پرداخته و بگردآوردن شعرها که شاعران پارسی زبان درباره درفش و شیر آن سروده اند کوشش نماید، شاید بیست صفحه بیشتر را پر سازد. استاد سخن، استاد ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه در بسیار جاها یاد درفش می نماید و در دو جا درفشهای گوناگون سرداران ایران را یکایک می ستاید. نخستین جا در داستان رستم و سهراب است که هجیر در پاسخ پرسشهای سهراب از یکایک سرداران ایران نام برده و درفش هر کدام را جداگانه می ستاید.
یکی زرد خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش
زده پیش او پیل پیکر درفش بنزدش سواران زرینه کفش
یکی شیر پیکر درفش بنفش درخشان گهر در میان درفش
درفشش ببین اژدها پیکر است بر آن نیزه بر شیر زرین سر است
دومین جا در داستان شمردن کیخسرو پهلوانان را، شعرهایی درباره درفشها دارد که برخی چون تکرار همان ستایشهاست که در شعرهای بالا ستوده از یاد آنها چشم می پوشیم و برخی دیگر را که تکرار نیست در پایین می نگاریم:
یکی ماه پیکر درفش از برش بابر اندر آورده تا به ابلق سرش
درفشی برآورده پیکر پلنگ همی از درفشش بیازید جنگ
فردوسی شاهنامه را از روی نامه های باستان که از زمان ساسانیان بیادگار مانده بوده، سروده و این یقین است که این ستایشهای درفشها نیز از آن نامه های باستان است. پس نتیجه این است که در زمان ساسانیان و پیش از آنان در ایران درفشهای گوناگون از زرد و سرخ و بنفش و سیاه بکار برده و بر پرچم های دیبای آنها شکلهای گوناگون از خورشید، ماه، شیر، پلنگ، گرگ، گراز، پیل، اژدها، آهو و مرغ همای نگاشته و بر نوک آنها پیکرهایی از ماه و از شیر، از سیمین و از زرین نصب می نموده اند.
نظامی گنجوی در مثنوی لیلی و مجنون که بگفته خود در سال 584 سروده در داستان رزم نوفل با قبیله لیلی میگوید:
خورشید درفش ده زبانه چون صبح دمیده دم نشانه
گشته ز می از درم چو دریا سنگ آبله رو تر از ثریا
هر شیر سیاه کایستاده چون مار سیه دهان گشاده
شیران سپاه در دریدن دیوان سپید در دویدن
این ابیات می رساند که در زمان نظامی بر درفشها نقش خورشید را با ده زبانه در گرداگردش و همچنین شکل شیرهای سیاه را با دهانهای باز می نگاشته اند. و اینکه گفتیم در زمان نظامی از اینجاست که میدانستیم شاعر آگاهی از رنگ و نقش درفشهای تازیان بیابان نشین نداشته و این ستایش را از روی درفشهای زمان و سرزمین خود (ایران) برآورده است.
درباره آفتاب گذشته از این بیتهای نظامی و شعرهای فردوسی دلیل دیگری در دست نیست. جز اینکه سکه ای هم با نقش مزبور در تصرف نگارنده است که دانسته نیست که از چه زمان و از کدام پادشاه است. بهرحال در خور شک نیست که هم بر درفشها و هم بر سکه ها آنرا می نگاشته اند. بویژه در زمانهای پیش از اسلام که فراوان بکار میرفته، ولی از پیدایش اسلام، گویا بعلت اینکه آتش پرستی و خورشید پرستی از کیش زردشتیان مشهور بوده (حقیقت این است که آتش در نزد زرتشتیان مقدس است، اما پرستیده نمی شود - فرهنگسرا) فرمانروایان اسلام از بیم تهمت از بکار بردن خورشید اندیشه داشته اند و از اینجاست که در این زمانها این نقش کمتر بوده است. شیر اکنون هم بر درفشهای برخی دولت ها از جمله آنها دولت انگلیس و بلژیک است بکار میرود. خورشید هم نشان آرژانتین از دولت های آمریکای جنوبی است.
شیر و خورشید چگونه بهم پیوسته اند
یک سند تاریخی داستان پیدایش شیر و خورشید و زمان و تاریخ آنرا برای ما آشکار می سازد. این سند نوشته ابن عبری تاریخ نگار، و دانشمند معروف است که در کتاب "مختصر تاریخ الدول" و درخور همه گونه شگفت است که چنین سندی از چشمها پنهان مانده و کسی تاکنون به حل معمای شیر و خورشید برنخواسته و میدان برای آنگونه افسانه ها و پندارها باز شده است.
خاندان سلجوقیان که در بخشی از آسیای کوچک فرمانروا بودند مشهور است. ابن عبری درباره غیاث الدین کیخسرو، پسر علاالدین کیکاوس که از پادشاهان آن خاندان و دومین کیخسرو از ایشان است و در سال 634 هجری بجای پدر خود به پادشاهی یافته بود، میی نویسد که او دختر پادشاه گرجستان را بزنی گرفت. در آنزمان زیبایی زنان گرجستان بویژه زیبایی شاهزادگان گرجی در سراسر شرق و غرب شهرت یافته و بسیاری از فرمانروایان دور و نزدیک از مسلمان و ترسا زن از آن خاندان می گرفتند در این باره داستانهایی در تاریخ است که فرصت یاد کردن نداریم.
ابن عبری می گوید، کیخسرو شیدای رخسار دلارای شاهزاده خانم گرجی گردیده، دل و دین و تاب و توان از دست داد و بفرمان عشق می خواست روی درهم و دینار را با نقش آن رخسار دلارا بیاراید. نزدیکان کیخسرو بپاس اسلام رأی بدین کار نمی دادند، ولی چون او پافشاری داشت، چنین تدبیر اندیشیدند که صورت شیری نگاشته و روی همچون خورشید آن شاهزاده گرجی را همچون خورشیدی بر فراز آن بنگارند که هم دلخواه کیخسرو انجام گرفته و هم مردم پی به حقیقت کار نبرده و چنین پندارند که مقصود نقش صورت طالع پادشاه است.
مقصود ابن عبری نکوهش کیخسرو است که چرا بدانسان زبون عشق زنی بوده. بر ابن عبری باید بخشود، زیرا او از زیر چرخشت استخوانهای عشق در نیامده بود و از اندیشه خام و دل بیدرد بهتر از این چه تراود؟ بلکه باید خورسند بود که او بدین نکوهش برخاسته که ما از سخنانش بدینسان سود برداشته و دشوار تاریخی خود را آسان می سازیم. و چون او در آغاز جوانیش زمان کیخسرو را دریافته و زادگاهش نیز ملطیه یکی از شهرهای آسیای کوچک بوده، از اینرو در تاریخ سلجوقیان روم، بویژه در سرگذشت و داستان کیخسرو و جانشینانش بینا و آگاه بوده. و آنگاه که او یکی از مؤلفان دانشمند است که پیرامون گزافه نمی گردد و از اینجا سخن او بسی استوار و از نظر تاریخ ایران در خور ارزش بسیار است.
گذشته از آنکه دانه های بسیاری از آن سکه کیخسرو با نقش شیر و چهره خورشیدوار شاهزاده خانم گرجی در دست است که از جمله دانه ای در تصرف نگارنده است. خود این سکه بر استواری گفته ابن عبری بهترین دلیل است. زیرا کسانیکه در فن سکه شناسی دست دارند می دانند که پیش از این سکه های کیخسرو هرگز سکه ای با نقش شیر و خورشید دیده نشده و این سکه ها نخستین سکه با نقش مزبور می باشد و چون از هر حیث با نوشته ابن عبری درست می آید از اینجا استواری آن نوشته هویداست.
باید گفت شیر و خورشید چون پدید آورده عشق است، چه بهتر از اینکه بهره ایران سرزمین شاعران گردیده. زیرا نقش مزبور شعر و داستانش هم شعر است. انوشه روان شاهزاده گرجی که زیبایی رخسار او چنین نقش شگفتی پدید آورده و به ایران سرزمین ویس و رامین (افسانه ویس و رامین از زبان پارسی به زبان گرجی ترجمه یافته و پیش گرجیان بسیار معروف می باشد) ارمغان ساخته. ایران که بر همه سرزمینهای پیرامون خود عنوان استادی و آموزگاری دارد و سالیان دراز گرجستان زیبا یکی از جگر گوشه هایش بوده، نشان با این بنیاد تاریخی از هر حیث برتری دارد برآن نشانها که دولت های دیگر دارند و هرگز بنیادی برای آنها در تاریخ نتوان یافت.
شیر و خورشید چگونه شهرت یافته و از کی نشان رسمی ایران شده؟
پر روشن است که در این باره ما باید چگونگی شیر و خورشید را زمان بزمان و قرن بقرن از دیده بگذرانیم. ولی افسوس که پس از سکه های کیخسرو تا زمان پادشاهان صفوی که سیصد سال کمابیش فاصله است، ما آگاهی درستی از چگونگی شیر و خورشید نداریم.
بدین تفصیل که پس از کیخسرو از چند تن جانشینان او که تا آخر قرن هفتم زیر دست مغولان فرمانروایی داشتند، نگارنده هرگز سکه ندیده ام، با آنکه یقین دارم که سکه داشته اند. از مغولان و قره قوینلویان و آق قوینلویان و سربداران و تیموریان و دیگران نیز که از زمان کیخسرو تا پیدایش صفویان در ایران و این پیرامونها پادشاهی داشته اند هر چه سکه من دیده ام همه با خط و نوشته بوده و هرگز سکه ای با نقش جانور یا آدمی از این پادشاهان ندیده ام. (مگر یکدانه سکه مسی که سپس یاد آن خواهیم کرد).
لیکن چون در زمان صفویان شیر و خورشید یکی از نقشهای معروف بوده و فراوان آنرا بکار می برده اند، از اینجا بدو جهت پیداست که نقش مزبور پیش صفویان نیز معمول بوده است. اول آنکه اگر شیر و خورشید پس از کیخسرو از میان برخاسته بود و پادشاهانی که میانه او و صفویان بوده اند هیچکدام آنرا بکار نمی برد، پادشاهان صفوی از کجا پی به نقش مزبور برده و در سکه های خود می نگاردند. چه این گمان بسیار دور است که بگوییم آنرا از روی سکه های کهنه کیخسرو برداشته بودند. زیرا گردآوری سکه های کهنه که امروز در میان ماست، در آنزمان نبوده است.
دوم آنکه در سکه های کیخسرو چنانکه دیدیم، خورشید دایره درست و از پشت شیر جداست، ولی در سکه های صفویان همچون سکه های امروزی (این نوشتار مربوط است بزمانی که زنده یاد کسروی حیات داشت. ایشان در سال 1324 در کاخ دادگستری ترور شد) ما خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است. این تفاوت دلیل است که شیر و خورشید را صفویان یکسره از روی سکه های کیخسرو برنداشته اند و واسطه های بسیار در میان بوده. چه برای نیم دایره شده خورشید و چسبیدن آن به پشت شیر جهتی جز این نتوان پنداشت که در نتیجه شتابکاری و سهل انگاری نقاشان بتدریج و کم کم بدین حال رسیده است.
گذشته از اینها یکدانه سکه مسی در تصرف نگارنده است که بر یکروی آن نقش شیر و خورشید است و خطی بر فراز آن بوده که زنگ گرفته و از میان رفته و از اینرو نتوان دانست که سکه کدام زمان و کدام پادشاه است. ولی چون از یکسوی در اینجا نیز خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است و از اینجا پیداست که از سکه های کیخسرو نمی باشد، و از سوی دیگر از عبارت "لا اله لا الله محمد رسول الله" که بر روی دیگر سکه است و نامی از "علی" و دیگر امامان برده نشده، و همچنین از طرز خط که کوفی است، پیداست که از سکه های صفویان و خاندانهای پس از ایشان هم نیست، نتیجه اینست که سکه مزبور از پادشاهی است که میانه زمان کیخسرو و دوره صفویان فرمانروایی داشته و نقش شیر و خورشید در آنزمان نیز بکار برده می شده است.
باری چنانکه گفتیم در زمان صفویان شیر و خورشید بسیار معروف بوده است، و از زمان ایشان است که این نقش در ایران شهرت و رواج یافته، ولی باید دانست که در زمان شاه اسماعیل هرگز این نقش بکار نرفته. زیرا گذشته از آنکه هرگز سکه ای از آن پادشاه با نقش شیر و خورشید دیده نشده، قاسمی گنابدی که در زمان او میزیسته و جنگها و کارهای او را بنظم سروده در بسیاری از جاها درفشهای او را می ستاید، چنانکه می گوید:
علمهای سبزش ستون سپهر مه رایت آینه ماه و مهر
و باز می گوید:
علمها چو خوبان قد آراستند بنظاره جنگ برخاستند
شد از پرچم طوق عالی اساس عیان ابلق آسمان را قطاس
مه سر علم بر فلک سر فراز جلا جل دف زهره را کرده ساز
از اینگونه شعرها بسیار دارد، ولی در هیچ جا نامی از شیر یا شیر و خورشید نمی برد و هویداست که در آنزمان این نقش بکار نمیرفته است.
شاه طهماسب پسر شاه اسماعیل توجه به نقش شیر و خورشید داشته. ولی چنانکه گفتیم این پادشاه می پنداشته که شیر و خورشید صورت طالع پادشاهی است، و چون طالع خود او برج حمل (بره) بوده، از اینرو در سکه های مسی که فلوس می نامیدند، خورشید را بر پشت بره نشانیده است. نگارنده دو سکه از این "بره و خورشید" را دارم که در پشت یکی نام شاه طهماسب آشکار نوشته شده. از اینجا می توان انگاشت که جهت بکار نبردن شاه اسماعیل شیر و خورشید را نیز این پندار بوده. زیرا او برج عقرب بوده و نمی خواسته خورشید را بر پشت کژدم بنشاند. راستی هم اگر می نشاند شکل بسیار نا زیبایی درست می شد.
شاه عباس هر چه فلوس با نقش خورشید دارد، در همگی خورشید با شیر است، با آنکه طالع آن پادشاه برج سنبله بوده است و نتوان گفت که چون خورشید با سنبله درست نمی آمده بجای سنبله همسایه آسمانی او شیر را بکار کشیده اند، زیرا سنبله صورت زنی است که خوشه ای بدست گرفته و نقش خورشید با او هیچگونه مانعی نداشته است و می توانستند خورشید را بر روی سینه او بنگارند. باید گفت تا زمان شاه عباس آن پندار از میان برخاسته و حقیقت داستان شیر و خورشید بدست آمده بود. یا اینکه شاه مزبور براهنمایی ستاره شناسان آن ارتباط علمی خورشید و شیر را که گفتیم در فن ستاره شناسی کهنه معروفست در اندیشه داشته که بر خلاف شیوه گذشتگان خود خورشید را با سنبله نقش ننموده است.
نقش شیر و خورشید بر فلوس های زمان شاه عباس بسیار فراوان است و شاید از اینجا نسبت پیدایش شیر و خورشید را بشاه مزبور میدهند که او باعث شهرت و رواج آن گردیده است.
پس از شاه عباس هم تا آخر صفویان شیر و خورشید در سکه ها معمول و معروف بوده و فلوسهایی با نقش مزبور از هر کدام از جانشینان او در دست است، و در برخی از شعرهای آنزمان نیز یاد این فلوسها و شیرها شده است. ملا نویدی شیرازی که در زمان شاه سلیمان صفوی در سپاهان میزیسته این دو بیت شعر را سروده است:
ای آنکه حدیث عقل را تفسیری بیهوده ز بی زری چرا دلگیری
آوردن زر بدست آسان نبود خوابیده بروی هر فلوسی شیری
باید گفت مقصود از شیر در این ابیات شیر با خورشید است نه شیر تنها. چه دیدیم که شیر تنها در آنزمان بر سکه ها کمتر نقش می شده، بویژه در سپاهان که معمول نبوده است.
از این فلوسها پیداست که در آنزمان شیر و خورشید شکل ثابتی نداشته و در هر شهری به شکل دیگری آنرا می نگاشته اند. چنانکه شیر گاهی رویش از اینسو و گاهی از آنسوی، و گاهی دمش برانگیخته و گاهی فروآویخته است. خورشید را هم در برخی بزرگ و در برخی کوچک نگاشته اند.
از زمان صفویان دلیلی هم درباره درفشها در دست است. بدین تفصیل که محمدرضا بیک نامی که در زمان شاه سلطان حسین حاکم ایروان بوده است در سال 1715 میلادی بفرستادگی از آن پادشاه بدربار لویی چهاردهم پادشاه فرانسه رفته و مدتی در آنجا باشکوه بسیار میزیسته است. در بیست و چند سال پیش یکی از مؤلفان فرانسه بنام موریس هربرت کتابی درباره این سفر محمدرضا بیک و همراهانش و داستان ایشان در پاریس بعنوان "فرستاده ایران به دربار لویی چهاردهم" تألیف و آنرا در سال 1907 میلادی به چاپ رسانیده است. در این کتاب تصویرهایی نیز از محمدرضابیک و همراهانش در هنگام گذار از کوچه های پاریس چاپ شده است که بگفته مؤلف از روی تصویرهایی برداشته شده که در همان زمان سفر محمدرضابیک درست کرده بودند. در برخی از این تصویرها درفش ایران بر فراز سر محمدرضابیک پرچم گشاده و بر روی پرده آن شکل شیری است با خورشیدی در فراز آن. لیکن در اینجا نیز همچون شیر و خورشیدهای زمان کیخسرو، خورشید از پشت شیر جدا و دایره درست است. از اینجا پیداست که در زمان صفویان شیر و خورشید را چنانکه بر فلوسها بوده بر روی درفشها رسم نمی کرده و خورشید را دایره جدا از پشت شیر نقش می نموده اند.
پس از دوره صفویان بار دیگر رشته آگاهی ما درباره شیر و خورشید گسیخته می شود و از نادرشاه و پسرانش و از کریمخان و جانشینانش فلوسی یا سکه دیگری با نقش شیر و خورشید، که به یقین از ایشان باشد در دست نداریم. ولی این پیداست که زمان اینان تفاوتی با زمان صفویان نداشته و اینان نیز بر فلوسها و درفشها شیر و خورشید را نگاشته و گاهی هم نقشهای دیگر بکار می برده اند.
اما قاجاریان، چون در دوره ایشان است که در شکل شیر و خورشید تغییرها رخ داده و سرانجام کار نشان رسمی ایران می شود. اینست که باید از این دوره به تفضیل سخن راند.
از زمان آقامحمدخان نیز آگاهی درباره شیر و خورشید در دست نیست. ولی از زمان فتحعلی شاه و جانشین او محمدشاه، گذشته از فلوسهایی که در دست است، خوشبختانه نوشته یکی از مؤلفان اروپا نیز در دست است که کمک بسیار بکار ما دارد. این نوشته عبارت از شرحی است که مسیو دوبو مؤلف معروف فرانسوی در کتاب خود (لاپرس) که در زمان محمدشاه تألیف نمود می نگارد.
مؤلف مزبور می گوید: یکی از شیوه های پادشاه ایران است که درفشهای بسیار بکار می برد و بر این درفشها دو نقش نگاشته می شود، یکی نقش تیغ دو سر علی (ذوالفقار) و دیگری صورت شیر خوابیده ای که خورشید از پشت او در می آید. این دو نقش را در کوشک پادشاهی نیز نگاشته اند. همچنین بر نشانهایی که شاه ایران به سپاهیان و سرکردگان و نمایندگان اروپایی بنام نواختن ایشان می دهد نیز این دو نقش هست.
مؤلف دیگری از فرانسویان، مسیو لانگله، که بیش از "دوبو" در زمان فتحعلی شاه کتاب کوچکی درباره ایران نگاشته، او نیز از شیر و خورشید یاد نموده و شگفت است که نام "مهر و شیر" به او میدهد و دانسته نیست که این عبارت را از کجا برداشته است. لانگله پنداشته که شیر و خورشید از بازمانده های ایران باستان و یادگار آتش و آفتاب پرستی ایرانیان دیرین است. میگوید بهم چشمی سلطان سلیم سوم عثمانی که نشان "هلال" را اختراع نموده، فتحعلی شاه هم نشان "مهر و شیر" را درست نموده است.
از این نوشته ها پیداست که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه بر درفشها دو نقش می نگاشته اند، یکی شیر و خورشید که شیر خوابیده بوده و دیگری تیغ دو سر یا ذوالفقار. و این دو نقش را بر دیوارهای کوشک پادشاهی نیز می نگاشته اند. همچنین دو نشان از این دو نقش درست کرده بودند، چنانکه هم اکنون این نشان معمول است و در وزارتخانه ها، بویژه در وزارت جنگ به کسانی که در خور نواختن باشند بخشیده می شود.
ولی فلوسهایی از فتحعلی شاه در دست است که گذشته از شیر و خورشید، نقشهایی دیگر نیز از خورشید تنها و مرغ و مانند اینها بکار رفته و در شیر و خورشید در برخی شیر ایستاده است.
از همان زمانها یک رشته فلوسهایی نیز در دست است که شیر تنها و خوابیده است و اگر چه تاریخ درستی در هیچکدام پیدا نیست و لی از شکل سکه ها یقین است که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه یا در آغازهای پادشاهی ناصرالدین شاه زده شده است. اما تا کنون نگارنده در هیچ فلوسی یا سکه نقره ای نقش ذوالفقار را ندیده ام. گویا این نقش را در شکه ها هرگز بکار برده نمی شده است.
اکنون می رسیم به دوره ای که شیر و خورشید نشان رسمی ایران می گردد. تفضیل این سخن آنکه از ناصرالدین شاه یکرشته فلوسهایی با نقش شیر و خورشید در دست است که شیر خوابیده ولی از هر حیث مانند شیر نشانهای امروزی است. تاریخ این فلوسها سال 1272 هجری است. ولی در یکرشته فلوس های دیگر که نیز در دست است و چند سال پس از آن فلوسها در سال 1284 هجری ضرب شده است، ناگهان شیر بپاخاسته و برای نخستین بار شمشیر بدست گرفته است.
از اینجا پیداست که شمشیر بدست گرفتن شیر از سال 1280 و آن نزدیکی ها است و گمان می کنیم که نشان رسمی ایران شدن شیر و خورشید هم از همان زمان آغاز شده باشد.
بدین تفصیل که در زمانهای پیشین در ایران و دیگر دولت های مشرق این رسم که هرکدام نشان خاصی برای خود داشته باشد نبوده. چنانکه دیدیم در زمان صفویان و دیگران شکلهای گوناگون بکار می رفته. در زمان فتحعلی شاه که دیگر شکلها را از میان برده بودند، باز در درفشها گذشته از شیر و خورشید، نقش ذوالفقار را هم بکار می برده اند و بر سکه ها مرغ و آفتاب را هم می نگاشته اند. بهرحال این یقین است که در قرنهای باستان نشان دولتی به این معنی که امروز است نبوده. لیکن در زمان ناصرالدین شاه که ایران با دولت های اروپا رابطه بسیار یافته، ناچار شده که همچون آن دولت ها این نیز نشان خاصی داشته باشد و برای این کار گویا دو شکل ذوالفقار و شیر و خورشید پیشین را یکی کرده و آن شمشیر را که به تنهایی نشانی بوده، بدست شیر داده اند. چیزی که هست، بپاس شکوه امام تیغ دو سر بدست شیر نداده اند. از همین زمان است که شیر و خورشید شکل ثابتی پیدا کرده که در همه جا روی شیر بسوی دست چپ و دمش برانگیخته و گردنش یالدار است، و پیوسته ایستاده رویش برگشته بسوی بیرون است. (تفاوت بزرگ دیگر شیر و خورشیدهای امروزی با شیر و خورشیدهای پیشین این است که شیر امروزی یالدار است و در نقشهای پیشین چنانکه دیدیم شیر بی یال بود است. این نکته را یکی از دانشمندان روسی که در تهران نشیمن دارد، به نگارنده یادآوری کرد که شیرهای ایران که تا صد و دویست سال پیش بسیار فراوان بوده و اکنون کم شده، هم نر و هم ماده شان بی یال است. و از اینجاست که در نقشهای پیشین همه جا شیر بی یال نگاشته اند. اما شیر یالدار که از زمان ناصرالدین شاه بدینسوی دیده می شود، از روی نقشهای اروپاست)
در اینجا ما تاریخچه شیر و خورشید را بپایان می بریم. ما آنچه میدانستیم تا اینجا نگاشتیم، ولی بی گفتگوست که از نوشته های کهنه و وزارتخانه ها و فرمانهای کهنه که در پاره ای از خاندانها است می توان آگاهی های بیشتری بدست آورد. بویژه درباره گزارشهای آخری شیر و خورشید که از آرشیو وزارتخانها، بویژه وزارت خارجه میتوان استفاده فراوان کرد.
تا آنجا که ما میدانیم تنها شاعری که یاد شیر و خورشید را در شعر کرده، انوشه روان ملک الشعرا صبوری است که این دو بیتی از اوست:
گر شیر نشان دولت جاوید است خورشید بپشت اوست هر کس دید است
آن ترک پسر که این نشان هسته بسر شیری باشد که روی او خورشید است
سكه شیر و خورشید از دوران سلجوقیان آسیای صغیر
سید احمد کسروی تحقیقی ترین مقاله موجود را در باب نشان شیر و خورشید پرچم ایران تحریر نموده و در کتاب کاروند خود ثبت نموده است ولی به جای اصلاح و تکمیل آن دنباله و ادامه تحقیق و تفحص خود را رها کرده و نیروی خود را در این باب به دفاع از خود و جدال با نظریات انتقادی و گزنده ملک الشعرای بهار نموده است. اصلاحیه مهمی که نگارنده را وادار و تشویق به ادامه راه وی نمود این است که وی گرچه بر روی موضوع نقش شیر در سکه های پادشاهان ارمنی را از پادشاهان لئو یا لیون نام تصریح می نماید ولی تأکید ندارد که علت وجودی نقش شیر در سکه های این پادشاهان اشاره به نام خود آنهاست که در زبان لاتینی کلیساهای مسیحیان به معنی شیر بوده است. همین موضوع مطابقت نام شیر و شاه شیرنام بی شک برای غیاث الدین کیخسرو پادشاه سلجوقی آسیای صغیر الهامبخش بوده است که پای حماسه آلب ارسلان فاتح جنگ ملازگرد مقابل بیزانس را در رویایی با حریفان به میان بکشد. پس بنا به حکم منطق داستان آن نه بر اثر داستان عامیانه عاشقانه دور و درازی -که ابن عبری در مورد عشق خود غیاث الدین کیخسرو به یک دختر گرجی بیان می نماید- صورت گرفته است. بر عکس منطقی و مسلم به نظر می رسد اساس این داستان ازدواج با شاهدخت گرجی/ارمنی در اصل متعلق به خود آلب ارسلان باشد؛ ولی چون ضرب سکه آن به عهد غیاث الدین کیخسرو سلجوقی صورت گرفته است؛ موضوع مشتبه شده و داستان عاشقانه به غیاث الدین کیخسرو نسبت داده شده است. بنابراین سبب و فلسفه وجودی شیر و ملکه خورشید نشان درفش غیاث الدین کیخسرو آن است که نام بنیانگذار واقعی سلاجقه بزرگ و فاتح آسیای صغیر یعنی الب ارسلان به زبان ترکی به معنی شیر قهرمان بوده است. حماسه آلب ارسلان در شکست امپراطور بیزانس ارمانیوس دیوجانوس در ملازگرد در روایات شفاهی ایران به صورت امیرارسلان رومی پسر ملکشاه رومی (در واقع پدر ملکشاه) زنده مانده است. می دانیم خود آلب ارسلان شاهدختی گرجی/ارمنی دخت شاه هیپوکراتس بن گریگور را به همسری داشته است که بعد از وی به ازدواج خواجه نظام الملک طوسی در آمد. در جریان فتوحات آلب ارسلان فتح قلعه مستحکم آنی ارمنستان با منجنیق یادآور فتح قلعه سنگباران توسط امیرارسلان داستانسرایان عهد قاجاری است. بنابراین مسلم است که خود غیاث الدین کیخسرو آگاهانه و برای ترجیح مقام خویش و برای نشان دادن شکوه خاندان خویش نام سر سلسله نامور و قهرمان بزرگ اجداد سلجوقی خویش یعنی آلب ارسلان را بر روی سکه رسمی دولت خویش نقش نموده بوده است. لابد شاهدخت تصویر سکه غیاث الدین کیخسرو نیز همان فرخ لقای اساطیری اسطوره امیرارسلان است که دختر پطرس امپراطور اساطیری روم (بیزانس، در واقع هیپوکراتس حاکم گرجستان/ارمنستان) و معشوق امیر ارسلان به شمار رفته است که ظاهرا اسم واقعی محلی این شاهدخت گرجی/ارمنی در منابع تاریخی باقی نمانده است. پایه داستان عامیانهً دلپسند امیرارسلان صرفاً ساخته خیال پردازی میرزا محمدعلی نقیب الممالک قصه گوی دربار ناصرالدین شاه نبوده و بر اساس حماسه آلب ارسلان فاتح جنگ ملازگرد ساخته و پرداخته شده است.جالب است در اسطوره امیرارسلان نامهای خواجه نظام الملک را در مقام پدری الب ارسلان و ملکشاه به صورت خواجه نعمان و نام امپراتور قدرتمند بیزانس آرمانیوس دیوجانوس را در دیو مقام فولاد زره دیو و مادر فولاد زره شناسایی نمود: آلب ارسلان خواجه را به عنوان وزیر خویش برگزید، و او را پدری دلسوز و مهربان میپنداشت و هیچ امری را بدون مشورت وی انجام نمیداد و خلاف امر وی را نمیپسندید پس از اینکه آلب ارسلان لحظات آخر عمرش را سپری مینمود فرزندش ملکشاه را وصیت نمود که در اداره امور حکومتی از رای خواجه عدول نکند و او را پدری دلسوز و مهربان مشفق بداند و ملکشاه نیز پذیرفت و او را در سمت وزارت ابقاء نمود خواجهنظام الملک در عهد وزارت خود خدمات فرهنگی بسیار عظیمی را انجام داد که بدون تردید میتوان گفت که در طول تاریخ سابقه نداشته است. بر روی مُهر نظامالملک این جمله نوشته شده بوده است: الحمد لله علي نعمه. نام و لقب آرمانیوس دیوجانوس را هم به ترتیب می توان به معنی فولاد زره و زاده دیو یا دیو زن معنی نمود. به هر صورت همین شیر و خورشید داستان آلب ارسلان- غیاث الدین کیخسرو با اصلاحات و کسر و اضافاتی از سلاجقه آسیای صغیر به مغولان و صفویان و قاجاریان و پهلوی ها به ارث رسیده و نقش ملی درفش ایران گردیده است.
در اینجا مقاله تحقیقی سید احمد کسروی به عینه از سامانه فرهنگسرا نقل می نمائیم:
مطالب این قسمت برگفته شده از کتاب "تاریخچه شیر و خورشید" نوشته زنده یاد احمد کسروی است.
تاريخچه تکامل پرچم ايران
تا آنجا که ما میدانیم تا کنون کسی از ایرانیان یا از ایران شناسان اروپا و آمریکا دربارۀ شیر و خورشید و چگونگی پیدایش آن و اینکه از کی و چگونه نشان رسمی دولت ایران شده، تحقیقی از روی دلیل و گواه ننموده است. من از هشت سال پیش توجه بدین موضوع داشته و از یکسوی در کتابها بجستجو پرداخته و از سوی دیگر بگردآوردن سکه های کهنه که در این باره از ابزارهای کار است کوشیده ام و بیاری خدا به نتیجه های سودمندی رسیده ام که اینک برای آگاهی همه بر این صفحه ها مینگارم. شیر و خورشید را ما از کودکی دیده و هر روز چندبار تماشا میکنیم و از اینرو شگفتی آن از دیده ما برخاسته. لیکن هرگاه بیگانه هوشمندی ناگهان آنرا دیده و آگاهی یابد که نشان رسمی دولت ماست در شگفت فرو می رود.
آن کدام شیر است که دم برانگیخته و شمشیر بدست گرفته، خورشید را بر پشت میکشد؟ آیا این شکل همچون شکلهای متولوجی یونان در نتیجه افسانه کهنه ای پیدا شده؟ یا فرزانه ای آنرا بنام رمز و برای اشاره بپاره اندرزهای اجتماعی پدید آورده؟ یا چه مایه و بنیاد دیگری برای پیدایش خود دارد؟ اینها پرسشهایی است که هر بیگانه هوشمند از دیدن شیر و خورشید ما از اندیشه خود گذارنیده و هرگاه بر یکتن ایرانی برخورد، از او نیز می پرسد. اما او چه داند که حقیقت کار بر خود ایرانیان هم پوشیده است.
این عادت همه جا در مردم هست که چون پی به حقیقت چیزی نبردند، دست بدامن افسانه و پندار میزنند. در پیش ایرانیان از اینگونه موضوعها فراوان است که چون راه بحقیقت آنها نیافته اند، برای هرکدام افسانه ای ساخته اند. درباره شیر و خورشید هم این سخن بر سر زبانهاست که شیر نشان ارمنیان و خورشید نشان ایرانیان بوده، و شاه عباس کبیر (صفوی) استقلال ارمنستان را برانداخته و بیادگار این فیروزی خورشید را بر پشت شیر نشانده و این نقش را پدید آورده است.
نزد هر کسی که سخن از شیر و خورشید گوئیم، چه دانا و چه کانا، چه مسلمان و چه ارمنی، بیدرنگ این افسانه را میسراید. بلکه برخی ارمنیان بدروغ نسبت این سخن را بکتابهای تاریخ ارمنستان میدهند. با آنکه این سخن از هیچروی با تاریخ سازش ندارد و چندین خرده بر آن میتوان گرفت، که نخست، آنکه نشان ایران بودن خورشید پاک بی دلیل است. و شیر هم اگر چه در ارمنستان معروف بوده و برخی پادشاهان بویژه چند تن از حکمرانان روبنیانان فراوان او را بکار میبرده اند، با اینهمه چنانکه خواهیم دید نشان خاص ارمنستان نبوده است. دوم آنکه پیدایش شیر و خورشید بی شک قرنها پیش از صفویان بوده و ما چنانکه خواهیم دید، سکه هایی در دست داریم که چندین صد سال پیش از شاه عباس کبیر زده شده. سوم، برافتادن استقلال ارمنستان بدست ایرانیان از داستانهای دوره پیش از اسلام ایران و از کارهای پادشاهان ساسانی است. و استقلالی هم که ارمنیان پس از پیدایش اسلام در بخشی از ارمنستان پیدا کرده و پادشاهان باکراتونی دویست سال کمابیش فرمانروا بودند، در قرن پنجم هجری با دست رومیان برافتاده و پادشاهی که سپس روبنیانان در بیرون ارمنستان در کیلیکیا بنیاد نهاده بودند و سیصد سال برپا بود، این پادشاهی نیز در قرن هشتم، بکوشش مصریان از میان رفته بود، پس کدام استقلال ارمنیان را شاه عباس برانداخته؟
شیر تنها و خورشید تنها
یکی از عادتهای دیرینه آدمیان است که در کارهای خود از شکلهای جانواران و دیگر آفریدها استفاده می جویند. چنانکه اینهمه الفبای گوناگون ریشه هرکدام از آنها شکلهای جانوران و دیگر چیزها بوده که آدمیان دیرین برای فهمانیدن اندیشه های خود بکار می برده اند. از جمله از روی دلیل هایی که خواهیم شمرد در ایران و دیگر سرزمینها از قرنهای بسیار باستان، پادشاهان و فرمانروایان شکلهای جانوران و ستارهای آسمانی، بویژه دو شکل شیر و خورشید را بر درفشها (پرچمها) و سکه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند.
خورشید درخشان ترین جرم آسمانی و پادشاه ستارگان است. و میدانیم که نزد مردمان باستان جایگاه بس بلندی داشته که گاهی به پرستشش نیز برمیخاسته اند. شیر هم دلیرترین همه درندگان و پیش مردم بسنگینی و پابرجایی، بلکه بمردانگی نیز موصوف است، که خود بهترین نمونه پهلوانی و برای نقش بر درفشها و سپرها و دیگر ابزارهای جنگ شایانترین شکل می باشد.
در ارجمندی شیر پیش مردمان این بس که نام او را در هر زبان و هر سرزمین، بکودکان میدهند و ما پادشاهان بسیاری بنام لئو، یا اسد، یا شیر، یا ارسلان در تاریخ داریم. و از برخی از ایشان دلیل در دست هست که بشکل شیر علاقه داشته و برواج و شهرت آن می کوشیده اند.
از جمله خاندان روبنیان که گفتیم در کیلیکیا برای ارمنیان بنیاد پادشاهی نهاده بودند، و شش تن از ایشان نام لوون (که شکل ارمنی لئو است) داشته اند و از برخی از ایشان دلیلها هست که به مناسبت نام خویش علاقه به نقش شیر داشته اند. و چون از نشان ارمنستان نیز سخن بمیان آورده ایم و باید تحقیق نماییم که آیا شیر نشان آن سرزمین بوده یا نه؟
از لوون اول و لوون دوم سکه هایی فراوان در دست است که همگی با نقش شیر است، و سکه بی این نقش از این دو پادشاه بسیار اندک است. ولی از دیگر پادشاهان آن خاندان که نام لوون نداشه اند سکه با نقش شیر بسیار کم و بی این نقش بسیار فراوان است.
در زمان لوون دوم که با سلطان صلاح الدین ایوبی همزمان بود، فردریک بارباروسا، امپراتور آلمان بهمدستی پادشاه انگلستان و پادشاه فرانسه، هر کدام با سپاهی انبوه و دسته هایی از ترسایان داوطلب جهاد از اروپا، آهنگ شام و فلسطین کردند که آن شهرها را از چنگ صلاح الدین بیرون آرند. این لشکر کشی در تاریخ بنام سومین لشکر کشی چلیپائیان معروف و از حادثه های مهم تاریخ اسلام و آسیاست و به مناسبت گفتگو از شیر، این نکته را در اینجا یاد می نماییم که ریچارد پادشاه انگلستان در نتیجه مردانگی ها و دلاوریها که در این جنگها از خویشتن آشکار ساخت، پیش ترسایان به "شیر دل" معروف گردید.
لوون بعلت همکیشی با ترسایان و نزدیکی سرزمینش بشام و فلسطین، یاری و همراهی از آن مردم دریغ نداشت و بپاداش این نیکیها ی او فردریک وعده داد که چون به اروپا باز گردد، تاجی برای او گسیل دارد. ولی چون فردریک در راه بازگشت زندگی را بدرود گفت، پسر و جانشین او به انجام وعده پدر به همدستی پاپ روم تاجی و درفشی برای لوون آماده ساخته و بدست فرستادگان خود نزد او فرستادند. آنها بر درفش به مناسبت نام لوون، صورت شیری را نگارده بودند. درفش شاهی که از پیش روی لوون کی کشیدند و تا آن هنگام با نقش عقاب بود، از این پس با نقش شیر گردید.
لوون ششم آخرین پادشاه ارمنی کیلیکیا که بدست سپاه مصر گرفتار شده و مدتها با زن و دختر خود در مصر در بند و زندان میزیست و پس از رهایی به پایمردی پادشاه اسپانیا از آنجا به اروپا رفته و آخرین سالهای خویش را در پاریس بود و در سال 1493 میلادی در آن شهر بدرود زندگی گفته و در کلیسای "سن دنیس" بخاک رفت.
از این داستانها دو مطلب بدست می آید: نخست آنکه شکل شیر نزد ارمنیان کیلیکیا هم بر سکه ها و هم بر درفشها معروف بوده. و دوم آنکه بیشتر بدست پادشاهان لوون نام بوده که این شکل در آنجا شهرت و رواج یافته است. شاید این عقیده ایرانیان که شیر را میگویند نشان ارمنستان بوده از اینجا برخاسته، ولی چنانکه گفتیم این عقیده نادرست است. زیرا نخست آنکه لیلیکیا بیرون ارمنستان بوده و در خود ارمنستان که در زمان پادشاهان باکراتونی استقلال داشت، شکل شیر بسیار کم بکار میرفته و چندان معروف نبوده است.
دوم آنکه در کیلیکیا نیز چنانکه گفتیم پادشاهانی که نام لوون نداشته اند شکل شیر را گاه گاهی بکار برده و نقشهای دیگر نیز فراوان بکار می برده اند. سوم آنکه چه در زمان این پادشاهان کیلیکیا و چه پیش یا پس از زمان ایشان شکل شیر را در ایران و دیگر سرزمینها نیز فراوان بکار می برده اند و هیچگونه عنوان اختصاصی به ارمنیان در میان نبوده است.
در ایران، چه پیش از پیدایش اسلام و چه پس از پیدایش آن، نقش شیر آنقدر معروف بوده که هم بر روی درفشها و سکه ها و خرگاه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند و هم آنکه پیکر آنرا بر روی دیوارها یا بر سر دروازه ها از سنگ می تراشیده اند.
نخستین دلیل این موضوع یکی سنگ شیر همدان است که از شاهکارهای فن سنگتراشی باستان، که بر اثر مرور زمان تاریخ آن از میان رفته است. دیگری پیکر شیر و گاو است که در چندین جا بر روی دیوارها کوشک هخامنشیان در استخر نگاشته شده. بدینسان که شیر چنگان بر کمر گاو فرو برده و بدریدن آن پرداخته است. دومین دلیل، سکه های فراوانی است که از پادشاهان ایران از مغولان و صفویان و دیگران با نقش شیر در دست هست. نگارنده دانه هایی را از این سکه ها در تصرف دارم. سومین دلیل یادهایی است که شاعران پارسی در قصیده ها و مثنویهای خود از درفشها و نقشهای گوناگون آنها نموده و چه بسا که نام شیر را برده اند. بلکه می توان گفت که در زبان شاعران پارسی "شیر علم" یکی از ضرب المثلهای معروف بوده.
این بیت از مولانا است:
ما همه شیریم شیران علم حمله مان از باد باشد دمبدم
کمتر کسی از دانا و کانا است که از بر نداند و در گفتگوهای خود مثل وار بر زبان نراند. ازرقی از شاعران زمان سلجوقیان می گوید:
بدان گهی که چو دریا بلان آهن پوش برون شوند خروشان همال پیش همال
پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علم تن از نسیج یمانی و جان ز باد شمال
جمال الدین عبدالرزاق می گوید:
ز هیبت تو دل شیر آسمان همه وقت چنانکه شیر علم روز باد در خفقان
هرگاه کسی در این باره بجستجو پرداخته و بگردآوردن شعرها که شاعران پارسی زبان درباره درفش و شیر آن سروده اند کوشش نماید، شاید بیست صفحه بیشتر را پر سازد. استاد سخن، استاد ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه در بسیار جاها یاد درفش می نماید و در دو جا درفشهای گوناگون سرداران ایران را یکایک می ستاید. نخستین جا در داستان رستم و سهراب است که هجیر در پاسخ پرسشهای سهراب از یکایک سرداران ایران نام برده و درفش هر کدام را جداگانه می ستاید.
یکی زرد خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش
زده پیش او پیل پیکر درفش بنزدش سواران زرینه کفش
یکی شیر پیکر درفش بنفش درخشان گهر در میان درفش
درفشش ببین اژدها پیکر است بر آن نیزه بر شیر زرین سر است
دومین جا در داستان شمردن کیخسرو پهلوانان را، شعرهایی درباره درفشها دارد که برخی چون تکرار همان ستایشهاست که در شعرهای بالا ستوده از یاد آنها چشم می پوشیم و برخی دیگر را که تکرار نیست در پایین می نگاریم:
یکی ماه پیکر درفش از برش بابر اندر آورده تا به ابلق سرش
درفشی برآورده پیکر پلنگ همی از درفشش بیازید جنگ
فردوسی شاهنامه را از روی نامه های باستان که از زمان ساسانیان بیادگار مانده بوده، سروده و این یقین است که این ستایشهای درفشها نیز از آن نامه های باستان است. پس نتیجه این است که در زمان ساسانیان و پیش از آنان در ایران درفشهای گوناگون از زرد و سرخ و بنفش و سیاه بکار برده و بر پرچم های دیبای آنها شکلهای گوناگون از خورشید، ماه، شیر، پلنگ، گرگ، گراز، پیل، اژدها، آهو و مرغ همای نگاشته و بر نوک آنها پیکرهایی از ماه و از شیر، از سیمین و از زرین نصب می نموده اند.
نظامی گنجوی در مثنوی لیلی و مجنون که بگفته خود در سال 584 سروده در داستان رزم نوفل با قبیله لیلی میگوید:
خورشید درفش ده زبانه چون صبح دمیده دم نشانه
گشته ز می از درم چو دریا سنگ آبله رو تر از ثریا
هر شیر سیاه کایستاده چون مار سیه دهان گشاده
شیران سپاه در دریدن دیوان سپید در دویدن
این ابیات می رساند که در زمان نظامی بر درفشها نقش خورشید را با ده زبانه در گرداگردش و همچنین شکل شیرهای سیاه را با دهانهای باز می نگاشته اند. و اینکه گفتیم در زمان نظامی از اینجاست که میدانستیم شاعر آگاهی از رنگ و نقش درفشهای تازیان بیابان نشین نداشته و این ستایش را از روی درفشهای زمان و سرزمین خود (ایران) برآورده است.
درباره آفتاب گذشته از این بیتهای نظامی و شعرهای فردوسی دلیل دیگری در دست نیست. جز اینکه سکه ای هم با نقش مزبور در تصرف نگارنده است که دانسته نیست که از چه زمان و از کدام پادشاه است. بهرحال در خور شک نیست که هم بر درفشها و هم بر سکه ها آنرا می نگاشته اند. بویژه در زمانهای پیش از اسلام که فراوان بکار میرفته، ولی از پیدایش اسلام، گویا بعلت اینکه آتش پرستی و خورشید پرستی از کیش زردشتیان مشهور بوده (حقیقت این است که آتش در نزد زرتشتیان مقدس است، اما پرستیده نمی شود - فرهنگسرا) فرمانروایان اسلام از بیم تهمت از بکار بردن خورشید اندیشه داشته اند و از اینجاست که در این زمانها این نقش کمتر بوده است. شیر اکنون هم بر درفشهای برخی دولت ها از جمله آنها دولت انگلیس و بلژیک است بکار میرود. خورشید هم نشان آرژانتین از دولت های آمریکای جنوبی است.
شیر و خورشید چگونه بهم پیوسته اند
یک سند تاریخی داستان پیدایش شیر و خورشید و زمان و تاریخ آنرا برای ما آشکار می سازد. این سند نوشته ابن عبری تاریخ نگار، و دانشمند معروف است که در کتاب "مختصر تاریخ الدول" و درخور همه گونه شگفت است که چنین سندی از چشمها پنهان مانده و کسی تاکنون به حل معمای شیر و خورشید برنخواسته و میدان برای آنگونه افسانه ها و پندارها باز شده است.
خاندان سلجوقیان که در بخشی از آسیای کوچک فرمانروا بودند مشهور است. ابن عبری درباره غیاث الدین کیخسرو، پسر علاالدین کیکاوس که از پادشاهان آن خاندان و دومین کیخسرو از ایشان است و در سال 634 هجری بجای پدر خود به پادشاهی یافته بود، میی نویسد که او دختر پادشاه گرجستان را بزنی گرفت. در آنزمان زیبایی زنان گرجستان بویژه زیبایی شاهزادگان گرجی در سراسر شرق و غرب شهرت یافته و بسیاری از فرمانروایان دور و نزدیک از مسلمان و ترسا زن از آن خاندان می گرفتند در این باره داستانهایی در تاریخ است که فرصت یاد کردن نداریم.
ابن عبری می گوید، کیخسرو شیدای رخسار دلارای شاهزاده خانم گرجی گردیده، دل و دین و تاب و توان از دست داد و بفرمان عشق می خواست روی درهم و دینار را با نقش آن رخسار دلارا بیاراید. نزدیکان کیخسرو بپاس اسلام رأی بدین کار نمی دادند، ولی چون او پافشاری داشت، چنین تدبیر اندیشیدند که صورت شیری نگاشته و روی همچون خورشید آن شاهزاده گرجی را همچون خورشیدی بر فراز آن بنگارند که هم دلخواه کیخسرو انجام گرفته و هم مردم پی به حقیقت کار نبرده و چنین پندارند که مقصود نقش صورت طالع پادشاه است.
مقصود ابن عبری نکوهش کیخسرو است که چرا بدانسان زبون عشق زنی بوده. بر ابن عبری باید بخشود، زیرا او از زیر چرخشت استخوانهای عشق در نیامده بود و از اندیشه خام و دل بیدرد بهتر از این چه تراود؟ بلکه باید خورسند بود که او بدین نکوهش برخاسته که ما از سخنانش بدینسان سود برداشته و دشوار تاریخی خود را آسان می سازیم. و چون او در آغاز جوانیش زمان کیخسرو را دریافته و زادگاهش نیز ملطیه یکی از شهرهای آسیای کوچک بوده، از اینرو در تاریخ سلجوقیان روم، بویژه در سرگذشت و داستان کیخسرو و جانشینانش بینا و آگاه بوده. و آنگاه که او یکی از مؤلفان دانشمند است که پیرامون گزافه نمی گردد و از اینجا سخن او بسی استوار و از نظر تاریخ ایران در خور ارزش بسیار است.
گذشته از آنکه دانه های بسیاری از آن سکه کیخسرو با نقش شیر و چهره خورشیدوار شاهزاده خانم گرجی در دست است که از جمله دانه ای در تصرف نگارنده است. خود این سکه بر استواری گفته ابن عبری بهترین دلیل است. زیرا کسانیکه در فن سکه شناسی دست دارند می دانند که پیش از این سکه های کیخسرو هرگز سکه ای با نقش شیر و خورشید دیده نشده و این سکه ها نخستین سکه با نقش مزبور می باشد و چون از هر حیث با نوشته ابن عبری درست می آید از اینجا استواری آن نوشته هویداست.
باید گفت شیر و خورشید چون پدید آورده عشق است، چه بهتر از اینکه بهره ایران سرزمین شاعران گردیده. زیرا نقش مزبور شعر و داستانش هم شعر است. انوشه روان شاهزاده گرجی که زیبایی رخسار او چنین نقش شگفتی پدید آورده و به ایران سرزمین ویس و رامین (افسانه ویس و رامین از زبان پارسی به زبان گرجی ترجمه یافته و پیش گرجیان بسیار معروف می باشد) ارمغان ساخته. ایران که بر همه سرزمینهای پیرامون خود عنوان استادی و آموزگاری دارد و سالیان دراز گرجستان زیبا یکی از جگر گوشه هایش بوده، نشان با این بنیاد تاریخی از هر حیث برتری دارد برآن نشانها که دولت های دیگر دارند و هرگز بنیادی برای آنها در تاریخ نتوان یافت.
شیر و خورشید چگونه شهرت یافته و از کی نشان رسمی ایران شده؟
پر روشن است که در این باره ما باید چگونگی شیر و خورشید را زمان بزمان و قرن بقرن از دیده بگذرانیم. ولی افسوس که پس از سکه های کیخسرو تا زمان پادشاهان صفوی که سیصد سال کمابیش فاصله است، ما آگاهی درستی از چگونگی شیر و خورشید نداریم.
بدین تفصیل که پس از کیخسرو از چند تن جانشینان او که تا آخر قرن هفتم زیر دست مغولان فرمانروایی داشتند، نگارنده هرگز سکه ندیده ام، با آنکه یقین دارم که سکه داشته اند. از مغولان و قره قوینلویان و آق قوینلویان و سربداران و تیموریان و دیگران نیز که از زمان کیخسرو تا پیدایش صفویان در ایران و این پیرامونها پادشاهی داشته اند هر چه سکه من دیده ام همه با خط و نوشته بوده و هرگز سکه ای با نقش جانور یا آدمی از این پادشاهان ندیده ام. (مگر یکدانه سکه مسی که سپس یاد آن خواهیم کرد).
لیکن چون در زمان صفویان شیر و خورشید یکی از نقشهای معروف بوده و فراوان آنرا بکار می برده اند، از اینجا بدو جهت پیداست که نقش مزبور پیش صفویان نیز معمول بوده است. اول آنکه اگر شیر و خورشید پس از کیخسرو از میان برخاسته بود و پادشاهانی که میانه او و صفویان بوده اند هیچکدام آنرا بکار نمی برد، پادشاهان صفوی از کجا پی به نقش مزبور برده و در سکه های خود می نگاردند. چه این گمان بسیار دور است که بگوییم آنرا از روی سکه های کهنه کیخسرو برداشته بودند. زیرا گردآوری سکه های کهنه که امروز در میان ماست، در آنزمان نبوده است.
دوم آنکه در سکه های کیخسرو چنانکه دیدیم، خورشید دایره درست و از پشت شیر جداست، ولی در سکه های صفویان همچون سکه های امروزی (این نوشتار مربوط است بزمانی که زنده یاد کسروی حیات داشت. ایشان در سال 1324 در کاخ دادگستری ترور شد) ما خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است. این تفاوت دلیل است که شیر و خورشید را صفویان یکسره از روی سکه های کیخسرو برنداشته اند و واسطه های بسیار در میان بوده. چه برای نیم دایره شده خورشید و چسبیدن آن به پشت شیر جهتی جز این نتوان پنداشت که در نتیجه شتابکاری و سهل انگاری نقاشان بتدریج و کم کم بدین حال رسیده است.
گذشته از اینها یکدانه سکه مسی در تصرف نگارنده است که بر یکروی آن نقش شیر و خورشید است و خطی بر فراز آن بوده که زنگ گرفته و از میان رفته و از اینرو نتوان دانست که سکه کدام زمان و کدام پادشاه است. ولی چون از یکسوی در اینجا نیز خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است و از اینجا پیداست که از سکه های کیخسرو نمی باشد، و از سوی دیگر از عبارت "لا اله لا الله محمد رسول الله" که بر روی دیگر سکه است و نامی از "علی" و دیگر امامان برده نشده، و همچنین از طرز خط که کوفی است، پیداست که از سکه های صفویان و خاندانهای پس از ایشان هم نیست، نتیجه اینست که سکه مزبور از پادشاهی است که میانه زمان کیخسرو و دوره صفویان فرمانروایی داشته و نقش شیر و خورشید در آنزمان نیز بکار برده می شده است.
باری چنانکه گفتیم در زمان صفویان شیر و خورشید بسیار معروف بوده است، و از زمان ایشان است که این نقش در ایران شهرت و رواج یافته، ولی باید دانست که در زمان شاه اسماعیل هرگز این نقش بکار نرفته. زیرا گذشته از آنکه هرگز سکه ای از آن پادشاه با نقش شیر و خورشید دیده نشده، قاسمی گنابدی که در زمان او میزیسته و جنگها و کارهای او را بنظم سروده در بسیاری از جاها درفشهای او را می ستاید، چنانکه می گوید:
علمهای سبزش ستون سپهر مه رایت آینه ماه و مهر
و باز می گوید:
علمها چو خوبان قد آراستند بنظاره جنگ برخاستند
شد از پرچم طوق عالی اساس عیان ابلق آسمان را قطاس
مه سر علم بر فلک سر فراز جلا جل دف زهره را کرده ساز
از اینگونه شعرها بسیار دارد، ولی در هیچ جا نامی از شیر یا شیر و خورشید نمی برد و هویداست که در آنزمان این نقش بکار نمیرفته است.
شاه طهماسب پسر شاه اسماعیل توجه به نقش شیر و خورشید داشته. ولی چنانکه گفتیم این پادشاه می پنداشته که شیر و خورشید صورت طالع پادشاهی است، و چون طالع خود او برج حمل (بره) بوده، از اینرو در سکه های مسی که فلوس می نامیدند، خورشید را بر پشت بره نشانیده است. نگارنده دو سکه از این "بره و خورشید" را دارم که در پشت یکی نام شاه طهماسب آشکار نوشته شده. از اینجا می توان انگاشت که جهت بکار نبردن شاه اسماعیل شیر و خورشید را نیز این پندار بوده. زیرا او برج عقرب بوده و نمی خواسته خورشید را بر پشت کژدم بنشاند. راستی هم اگر می نشاند شکل بسیار نا زیبایی درست می شد.
شاه عباس هر چه فلوس با نقش خورشید دارد، در همگی خورشید با شیر است، با آنکه طالع آن پادشاه برج سنبله بوده است و نتوان گفت که چون خورشید با سنبله درست نمی آمده بجای سنبله همسایه آسمانی او شیر را بکار کشیده اند، زیرا سنبله صورت زنی است که خوشه ای بدست گرفته و نقش خورشید با او هیچگونه مانعی نداشته است و می توانستند خورشید را بر روی سینه او بنگارند. باید گفت تا زمان شاه عباس آن پندار از میان برخاسته و حقیقت داستان شیر و خورشید بدست آمده بود. یا اینکه شاه مزبور براهنمایی ستاره شناسان آن ارتباط علمی خورشید و شیر را که گفتیم در فن ستاره شناسی کهنه معروفست در اندیشه داشته که بر خلاف شیوه گذشتگان خود خورشید را با سنبله نقش ننموده است.
نقش شیر و خورشید بر فلوس های زمان شاه عباس بسیار فراوان است و شاید از اینجا نسبت پیدایش شیر و خورشید را بشاه مزبور میدهند که او باعث شهرت و رواج آن گردیده است.
پس از شاه عباس هم تا آخر صفویان شیر و خورشید در سکه ها معمول و معروف بوده و فلوسهایی با نقش مزبور از هر کدام از جانشینان او در دست است، و در برخی از شعرهای آنزمان نیز یاد این فلوسها و شیرها شده است. ملا نویدی شیرازی که در زمان شاه سلیمان صفوی در سپاهان میزیسته این دو بیت شعر را سروده است:
ای آنکه حدیث عقل را تفسیری بیهوده ز بی زری چرا دلگیری
آوردن زر بدست آسان نبود خوابیده بروی هر فلوسی شیری
باید گفت مقصود از شیر در این ابیات شیر با خورشید است نه شیر تنها. چه دیدیم که شیر تنها در آنزمان بر سکه ها کمتر نقش می شده، بویژه در سپاهان که معمول نبوده است.
از این فلوسها پیداست که در آنزمان شیر و خورشید شکل ثابتی نداشته و در هر شهری به شکل دیگری آنرا می نگاشته اند. چنانکه شیر گاهی رویش از اینسو و گاهی از آنسوی، و گاهی دمش برانگیخته و گاهی فروآویخته است. خورشید را هم در برخی بزرگ و در برخی کوچک نگاشته اند.
از زمان صفویان دلیلی هم درباره درفشها در دست است. بدین تفصیل که محمدرضا بیک نامی که در زمان شاه سلطان حسین حاکم ایروان بوده است در سال 1715 میلادی بفرستادگی از آن پادشاه بدربار لویی چهاردهم پادشاه فرانسه رفته و مدتی در آنجا باشکوه بسیار میزیسته است. در بیست و چند سال پیش یکی از مؤلفان فرانسه بنام موریس هربرت کتابی درباره این سفر محمدرضا بیک و همراهانش و داستان ایشان در پاریس بعنوان "فرستاده ایران به دربار لویی چهاردهم" تألیف و آنرا در سال 1907 میلادی به چاپ رسانیده است. در این کتاب تصویرهایی نیز از محمدرضابیک و همراهانش در هنگام گذار از کوچه های پاریس چاپ شده است که بگفته مؤلف از روی تصویرهایی برداشته شده که در همان زمان سفر محمدرضابیک درست کرده بودند. در برخی از این تصویرها درفش ایران بر فراز سر محمدرضابیک پرچم گشاده و بر روی پرده آن شکل شیری است با خورشیدی در فراز آن. لیکن در اینجا نیز همچون شیر و خورشیدهای زمان کیخسرو، خورشید از پشت شیر جدا و دایره درست است. از اینجا پیداست که در زمان صفویان شیر و خورشید را چنانکه بر فلوسها بوده بر روی درفشها رسم نمی کرده و خورشید را دایره جدا از پشت شیر نقش می نموده اند.
پس از دوره صفویان بار دیگر رشته آگاهی ما درباره شیر و خورشید گسیخته می شود و از نادرشاه و پسرانش و از کریمخان و جانشینانش فلوسی یا سکه دیگری با نقش شیر و خورشید، که به یقین از ایشان باشد در دست نداریم. ولی این پیداست که زمان اینان تفاوتی با زمان صفویان نداشته و اینان نیز بر فلوسها و درفشها شیر و خورشید را نگاشته و گاهی هم نقشهای دیگر بکار می برده اند.
اما قاجاریان، چون در دوره ایشان است که در شکل شیر و خورشید تغییرها رخ داده و سرانجام کار نشان رسمی ایران می شود. اینست که باید از این دوره به تفضیل سخن راند.
از زمان آقامحمدخان نیز آگاهی درباره شیر و خورشید در دست نیست. ولی از زمان فتحعلی شاه و جانشین او محمدشاه، گذشته از فلوسهایی که در دست است، خوشبختانه نوشته یکی از مؤلفان اروپا نیز در دست است که کمک بسیار بکار ما دارد. این نوشته عبارت از شرحی است که مسیو دوبو مؤلف معروف فرانسوی در کتاب خود (لاپرس) که در زمان محمدشاه تألیف نمود می نگارد.
مؤلف مزبور می گوید: یکی از شیوه های پادشاه ایران است که درفشهای بسیار بکار می برد و بر این درفشها دو نقش نگاشته می شود، یکی نقش تیغ دو سر علی (ذوالفقار) و دیگری صورت شیر خوابیده ای که خورشید از پشت او در می آید. این دو نقش را در کوشک پادشاهی نیز نگاشته اند. همچنین بر نشانهایی که شاه ایران به سپاهیان و سرکردگان و نمایندگان اروپایی بنام نواختن ایشان می دهد نیز این دو نقش هست.
مؤلف دیگری از فرانسویان، مسیو لانگله، که بیش از "دوبو" در زمان فتحعلی شاه کتاب کوچکی درباره ایران نگاشته، او نیز از شیر و خورشید یاد نموده و شگفت است که نام "مهر و شیر" به او میدهد و دانسته نیست که این عبارت را از کجا برداشته است. لانگله پنداشته که شیر و خورشید از بازمانده های ایران باستان و یادگار آتش و آفتاب پرستی ایرانیان دیرین است. میگوید بهم چشمی سلطان سلیم سوم عثمانی که نشان "هلال" را اختراع نموده، فتحعلی شاه هم نشان "مهر و شیر" را درست نموده است.
از این نوشته ها پیداست که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه بر درفشها دو نقش می نگاشته اند، یکی شیر و خورشید که شیر خوابیده بوده و دیگری تیغ دو سر یا ذوالفقار. و این دو نقش را بر دیوارهای کوشک پادشاهی نیز می نگاشته اند. همچنین دو نشان از این دو نقش درست کرده بودند، چنانکه هم اکنون این نشان معمول است و در وزارتخانه ها، بویژه در وزارت جنگ به کسانی که در خور نواختن باشند بخشیده می شود.
ولی فلوسهایی از فتحعلی شاه در دست است که گذشته از شیر و خورشید، نقشهایی دیگر نیز از خورشید تنها و مرغ و مانند اینها بکار رفته و در شیر و خورشید در برخی شیر ایستاده است.
از همان زمانها یک رشته فلوسهایی نیز در دست است که شیر تنها و خوابیده است و اگر چه تاریخ درستی در هیچکدام پیدا نیست و لی از شکل سکه ها یقین است که در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه یا در آغازهای پادشاهی ناصرالدین شاه زده شده است. اما تا کنون نگارنده در هیچ فلوسی یا سکه نقره ای نقش ذوالفقار را ندیده ام. گویا این نقش را در شکه ها هرگز بکار برده نمی شده است.
اکنون می رسیم به دوره ای که شیر و خورشید نشان رسمی ایران می گردد. تفضیل این سخن آنکه از ناصرالدین شاه یکرشته فلوسهایی با نقش شیر و خورشید در دست است که شیر خوابیده ولی از هر حیث مانند شیر نشانهای امروزی است. تاریخ این فلوسها سال 1272 هجری است. ولی در یکرشته فلوس های دیگر که نیز در دست است و چند سال پس از آن فلوسها در سال 1284 هجری ضرب شده است، ناگهان شیر بپاخاسته و برای نخستین بار شمشیر بدست گرفته است.
از اینجا پیداست که شمشیر بدست گرفتن شیر از سال 1280 و آن نزدیکی ها است و گمان می کنیم که نشان رسمی ایران شدن شیر و خورشید هم از همان زمان آغاز شده باشد.
بدین تفصیل که در زمانهای پیشین در ایران و دیگر دولت های مشرق این رسم که هرکدام نشان خاصی برای خود داشته باشد نبوده. چنانکه دیدیم در زمان صفویان و دیگران شکلهای گوناگون بکار می رفته. در زمان فتحعلی شاه که دیگر شکلها را از میان برده بودند، باز در درفشها گذشته از شیر و خورشید، نقش ذوالفقار را هم بکار می برده اند و بر سکه ها مرغ و آفتاب را هم می نگاشته اند. بهرحال این یقین است که در قرنهای باستان نشان دولتی به این معنی که امروز است نبوده. لیکن در زمان ناصرالدین شاه که ایران با دولت های اروپا رابطه بسیار یافته، ناچار شده که همچون آن دولت ها این نیز نشان خاصی داشته باشد و برای این کار گویا دو شکل ذوالفقار و شیر و خورشید پیشین را یکی کرده و آن شمشیر را که به تنهایی نشانی بوده، بدست شیر داده اند. چیزی که هست، بپاس شکوه امام تیغ دو سر بدست شیر نداده اند. از همین زمان است که شیر و خورشید شکل ثابتی پیدا کرده که در همه جا روی شیر بسوی دست چپ و دمش برانگیخته و گردنش یالدار است، و پیوسته ایستاده رویش برگشته بسوی بیرون است. (تفاوت بزرگ دیگر شیر و خورشیدهای امروزی با شیر و خورشیدهای پیشین این است که شیر امروزی یالدار است و در نقشهای پیشین چنانکه دیدیم شیر بی یال بود است. این نکته را یکی از دانشمندان روسی که در تهران نشیمن دارد، به نگارنده یادآوری کرد که شیرهای ایران که تا صد و دویست سال پیش بسیار فراوان بوده و اکنون کم شده، هم نر و هم ماده شان بی یال است. و از اینجاست که در نقشهای پیشین همه جا شیر بی یال نگاشته اند. اما شیر یالدار که از زمان ناصرالدین شاه بدینسوی دیده می شود، از روی نقشهای اروپاست)
در اینجا ما تاریخچه شیر و خورشید را بپایان می بریم. ما آنچه میدانستیم تا اینجا نگاشتیم، ولی بی گفتگوست که از نوشته های کهنه و وزارتخانه ها و فرمانهای کهنه که در پاره ای از خاندانها است می توان آگاهی های بیشتری بدست آورد. بویژه درباره گزارشهای آخری شیر و خورشید که از آرشیو وزارتخانها، بویژه وزارت خارجه میتوان استفاده فراوان کرد.
تا آنجا که ما میدانیم تنها شاعری که یاد شیر و خورشید را در شعر کرده، انوشه روان ملک الشعرا صبوری است که این دو بیتی از اوست:
گر شیر نشان دولت جاوید است خورشید بپشت اوست هر کس دید است
آن ترک پسر که این نشان هسته بسر شیری باشد که روی او خورشید است
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷
ریشه بابلی آیین حاجی فیروز
در باب سیاهی سر و صورت حاجی فیروز مرحوم مهرداد بهار حدس هایی زده بود، مبنی بر اینكه این سیاهی باید به بازگشت او (حاجی فیروز) از دنیای مردگان مربوط باشد. به تازگی شیدا جلیلوند با یافته های جدید و ترجمه لوح اكدی به همین داستان فرود «ایشتر» به زمین رسیده است. دکتر مزداپور در این راه به درستی ریشه اکدی حاجی فیروز را در اسطوره ایزد نباتات تموز (دوموزی،هابیل یعنی [دریغ از] فرزند حقیقی) که مسافر فیروزمند سالانه سر سبزی طبیعت بهاری از جهان زیرین به روی زمین می باشد، در یافته است. عنوان حاجی (=زائر) این سرخ پوش نیز درتأیید همین مسافر زائر شادی و نشاط آور جهان زیرین بودن وی است. می دانیم شهر بابل (مملکت چهار گوشه ورنهً اوستا [یعنی دژ پایینی] پایتخت فریدون/کورش) در امپراطوریهای ایرانی پیش از اسلام و حتی پیش از آن پایتخت فرهنگی ایرانیان و پاریس جهان باستان در بین النهرین سامی نشین بوده است.
"دكتر مزداپور، داستان این حركت نمادین و اسطوره ای را كه بنیادی ترین نماد نوروز است، چنین شرح داده است: «ایشتر» كه همان الههً همسر «تموز» است، شاه _ دوموزی _ را برای ازدواج برمی گزیند. یك روز الهه «ایشتر» به زمین می رود، علت این تصمیم هنوز معلوم نیست، برخی حدس زده اند شاید خودش، الهه زیر زمین نیز باشد. با ورود الهه به زیر زمین، باروری در روی زمین متوقف می شود. دیگر نه درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی می روید و زندگی از جریان طبیعی می ایستد و هیچ كس نیست كه برای معبد خدایان هدیه بدهد. از این رو خدایان از ایستایی جهان ناراحت بودند و برای پیدا كردن راه حل، جلسه ای ترتیب می دهند و قرار می شود نیمی از سال را _ دوموزی _ به زیر زمین برود و وقتی دوموزی به روی زمین می آید، نیم دیگر سال را خواهرش كه «گشتی ننه» نام دارد به جای برادر به زیر زمین برود. وقتی دوموزی به روی زمین می آید، بهار می شود و تمام مراسم نوروز هم ظاهراً و احتمالاً به دلیل آمدن اوست. وقتی _ دوموزی _ را از زیر زمین به بیرون می فرستند، لبانش را قرمز می كنند و دایره و تنبك و ساز و نی لبك به دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز. دكتر مزداپور معتقد است با ترجمه این روح اكدی از اسطوره حاجی فیروز رازگشایی شد.
پس در این هفته های آخر سال ما هم از لوح دلمان مهر برداریم و راز مهر بگشاییم و بگذاریم كه احساس هوایی بخورد. سامانه بالامحله/روزنامه ایران/آفتاب".
"دكتر مزداپور، داستان این حركت نمادین و اسطوره ای را كه بنیادی ترین نماد نوروز است، چنین شرح داده است: «ایشتر» كه همان الههً همسر «تموز» است، شاه _ دوموزی _ را برای ازدواج برمی گزیند. یك روز الهه «ایشتر» به زمین می رود، علت این تصمیم هنوز معلوم نیست، برخی حدس زده اند شاید خودش، الهه زیر زمین نیز باشد. با ورود الهه به زیر زمین، باروری در روی زمین متوقف می شود. دیگر نه درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی می روید و زندگی از جریان طبیعی می ایستد و هیچ كس نیست كه برای معبد خدایان هدیه بدهد. از این رو خدایان از ایستایی جهان ناراحت بودند و برای پیدا كردن راه حل، جلسه ای ترتیب می دهند و قرار می شود نیمی از سال را _ دوموزی _ به زیر زمین برود و وقتی دوموزی به روی زمین می آید، نیم دیگر سال را خواهرش كه «گشتی ننه» نام دارد به جای برادر به زیر زمین برود. وقتی دوموزی به روی زمین می آید، بهار می شود و تمام مراسم نوروز هم ظاهراً و احتمالاً به دلیل آمدن اوست. وقتی _ دوموزی _ را از زیر زمین به بیرون می فرستند، لبانش را قرمز می كنند و دایره و تنبك و ساز و نی لبك به دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز. دكتر مزداپور معتقد است با ترجمه این روح اكدی از اسطوره حاجی فیروز رازگشایی شد.
پس در این هفته های آخر سال ما هم از لوح دلمان مهر برداریم و راز مهر بگشاییم و بگذاریم كه احساس هوایی بخورد. سامانه بالامحله/روزنامه ایران/آفتاب".
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷
آروکو (ایرج تاریخی اصلی) همان چیش پیش دوم هخامنشی است
مطابق کتیبه های آشوری کورش اول پسر خود آروکو (یعنی نجیب= ایرج) را در حدود سال 639 قبل از میلاد به رسم گروگان نزد آشوربانیپال پادشاه آشور فرستاد. این به معنی یک قرارداد سیاسی بسیار مهم بوده است. زیرا آشوریان از اتحاد پارسها با مادها در وحشت بوده اند. این پیش بینی و دوربینی درست هم بوده است چه سرانجام همین اتحاد ماد و پارس امپراطوریهای آشور و اورارتو و بابل را برای همیشه از روی پهنه گیتی بر انداخت. بنابراین باید به رد پایی از این گروگان رفتن آروکو (ایرج تاریخی) در تاریخ اساطیری ایران پرداخت. در شاهنامه خبر این خبر مربوط به ایرج با برادران اساطیری ایرج یعنی سلم و تور در آمیخته است. آنجا که فریدون (در اینجا منظور کورش اول) پسران خود را برای ازدواج پیش بخت سرو (بخت النصر، منظور آشوربانیپال پادشاه آشور و بابل) پادشاه هاماوران (سرزمین دشمنان، منظور امپراطوری آشور) روانه میکند. طبیعی است که آشوریان برای تحکیم روابط آشور با پارسیان هخامنشی ترتیب ازدواجی برای آروکو با شاهدخت یا اشراف زاده ای آشوری صورت داده اند. در شاهنامه نام ایرانی این همسر ایرج/آروکو، سهی (یعنی باشکوه و آزاده) یاد شده است. مطابق شاهنامه پسران فریدون/کورش از این سفر به ایران برگشتند و ایرج/آروکو به سلطنت ایران منسوب گردید. بدیهی است که آشوریان از بازگشت این داماد خویش به پارس و حاکمیت وی حمایت می نموده اند. اما در هنگام حکومت وی پادشاه ماد فرائورت (فرود/سیاوش) پسر خشتریتی (کیکاوس) توانست پارس را با ماد متحد کرده شروع به کشورگشایی در فلات ایران نماید که سرانجام در شهر گنجه اران (کنگ دژ سیاوش) توسط مادیای اسکیتی (افراسیاب تورانی= پر آسیب) غافلگیر کشته میشود. مسلم به نظر میرسد که در این واقعه آروکو/چیش پیش دوم/ایرج داماد فرائورت (آستیاگ اول) نیز جان داده باشد. چه سوای موضوع به قتل رسیدن ایرج توسط تور (تورانی، منظور افراسیاب/ مادیای اسکیتی) از سوی دیگر در تواریخ ملی ایران یعنی اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه از فرمانروایی به اغریرث (یاری رسان) یاور ایرانیان یاد میشود که وی هم به دست افراسیاب به قتل رسیده است. اما در این نام توگدامه کیمری رهبر کیمریان آریایی کپادوکیه نیز اشتراک دارد که در کیلیکیه به دست مادیای اسکیتی به قتل رسیده بود چه اغریرث غالبا خویش و برادر افراسیاب و از تورانیان (سکائیان، کیمریان) به شمار رفته است. اما در نسخه ایرانی کتاب پهلوی بندهش خبر بکری در این باب داریم که در فصل 33 میگوید فرش نوتر (یعنی شهریار جوان، منظور آروکو/ایرج/چیش پیش دوم) پسر منوشچهر (هخامنشی، منظور کورش اول هخامنشی) به دست افراسیاب به قتل رسید و ایرانشهر توسط تورانیان غارت شد. شاهنامه خبر از کشته شدن نوذر به دست افراسیاب و از دو فرزند برومند او به نامهای توس و گستهم یاد می کند که سرانجام به حکومت کیخسرو (کی آخسارو، هوخشتره) بر ایران رضایت دادند. می دانیم هرودوت میگوید که مادیای اسکیتی (داماد آشوربانیپال) به مدت بیست و هشت سال آسیای مقدم را به باد غارت گرفته بود تا اینکه توسط کی آخسارو (هوخشتره، کیخسرو) [در کنار دریاچه اورمیه]غافلگیرانه به قتل رسید. کتاب پهلوی بندهش نام پسران ایرج را وانیتار (پیروزمند) و اناستوخ ( نا ستوه و شکست ناپذیر) قید نموده است که به وضوح با کورش دوم (سپهسالار توس؛ قهرمان اصلی کورشنامه گزنفون) و آریارمنه (گستهم) مطابقت می نمایند که می دانیم در پیروزی ایرانیان بر سکاها (تورانیان) و دیوان دژبهمن (یعنی آشوریان شهر نینوا پایتخت آشور) سرداران فتوحات بزرگ و تاریخی بی نظیر یا کم نظیر ایرانیان بوده اند. مسلم به نظر میرسد همین کورش دوم و برادرش آریارمن بوده که از سوی مادرشان (ماندانا) نواده آستیاگ اول/فرائورت/سیاوش به شمار می رفته اند؛ نه آن کورش کشورگشا (= فریدون) که در اوستا به درستی ملقب به ثراتئون (یعنی سومین، منظور کورش سوم) است که نواده کورش دوم و پسر کمبوجیه دوم بوده است.
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷
چرا غالب بازاریها و روحانیت با دموکراسی و آزادی احزاب مخالف هستند؟.
ایرانیان در صد بیشترشان به علت فقر جغرافیایی به طور طبیعی کشش به سوی احزاب چپ دارند. کردستان ایران پیشرو دارندگان چنین تفکری است. آیا شما که شعار سرنگونگی میدهید بینش چپ دارید؟ در این صورت به شما توصیه میکنم شعار ایران دموکراتیک را با آزادی احزاب سر دهید حتی در چهارچوب ولایت فقیه چپهای مذهبی و غیر مذهبی میتوانند رشد سرسام آور کرده و فقس تنگ ولایت فقیه را بترکانند. آخوند پروری و شاه پروری ضد دموکراتیک غرب برای جلوگیری از همین تشکل احزاب چپ گرا و مردمی بوده و هست. چون آزادی احزاب در دوره مستأجل دموکراتیک مصدق داشت بدین سمت و سو میرفت که کودتا را راه انداختند.اتحاد بازاریها و روحانیت زیر لوای فریبنده ولایت فقیه برای جلوگیری از نهادینه شدن حکومت مردم بر مردم و آزادی احزاب است. چون معلوم است برنده مسابقات بلوک احزاب دارندگان گرایش عدالتخواهانه و سوسیالیستی در جامعه و طبیعت فقر زده ایران است.
یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷
بهرام ورجاوند همان بهرام جنابی رهبر قرامطه است
بهرام ورجاوند زرتشتیان همان بهرام جنابی رهبر قرامطه است
در متون پهلوي پس از اسلام قسمت بر " آمدن شــاه بهرام ورجاوند " درباره يورش سپاه اسلام و مژده پايان دادن اين فرهنگ توسط بهرام ورجاوند چنين امده است :
كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان
كه بگويد امده ان بهرام شاه از دوده كيان
كه درفش اراسته دارد بر ائين خسروان
مردي ايد و بگويد ما چه ديديم از دشت تازيان
ببستند پادشاهي از خسروان ــ نه با هنر ــ نه به مردي ــ بلكه با افسوس و ريشخند
زن و خواسته هاي شيرين و باغ و بوستان ــ جزيه بر نهادند بر مردمان
پس از ما بيايد ان شاه بهرام ورجاوند از دوده كيان تا بياوريم كين از تازيان
مزگت ها ( مسجد ها ) را فرو نهيم و برنشانيم به جايشان اتشان
بتكده ها را بركنيم و پاك كنيم از جهان
در اين متن پهلوي ايراني پس از اسلام امده است كه شـــخصي نجات دهنده برايرهايي سرزمين ايران شهر از دست تازيان به نام شاه بـــــهرام ورجاوند خواهد امد وبتكده هاي تازيان را ويران ميــــكنند و به جايش اتش كهن ايـــــــران و كردار نيك ــ گفتار نيك ــ پندار نيك ــ را جايگزينش خواهد كرد. (منبع سایت درفش کیانی).
متقابلاً در باب بهرام جنابی رهبر قرامطه (=حروفیه جنوب)که علی القاعده نامش مترادف بهرام ورجاوند است- و پسرش ابوطاهر که از سمت هندیجان و اهواز و فارس بودند،در نوشته تحقیقی یعقوب جعفری می خوانیم:
اعتقادات قرامطه:
اصول اوليه اعتقادات قرامطه، همان اصول پذيرفته شده در فرقه اسماعيليه است، منتها اين گروه از اسماعيليه، يک سلسله اعتقادات ويژه اي دارند که آنها را از ديگر گروههاي اين فرقه متمايز مي سازد. البته اعتقاداتي که به آنها منسوب است در کتب مخالفان آنها آمده و لذا نمي توان صحت آن را تضمين کرد.
طبق نوشته نوبختي و ابي خلف اشعري، قرامطه به امامت محمد بن اسماعيل بن جعفر معتقدند و او را همان امام قائم مهدي مي دانند و حتي به نبوت و رسالت او و ساير ائمه قائل هستند و مي گويند: رسالت در روز غدير خم از پيامبر قطع و به اميرالمؤمنين علي و پس از او به ائمه بعد منتقل شد و آنها در عين اين که امام هستند مقام رسالت را نيز دارند. آنها مي گويند: محمد بن اسماعيل زنده است و در بلاد روم غايب مي باشد.20
ابوالحسن اشعري مي گويد: قرامطه معتقدند که محمد بن اسماعيل هم اکنون زنده است و او همان مهدي است که از ظهور او خبر داده شده است.21
شهرستاني مي گويد: آنها (که در عراق به باطنيه و قرامطه و مزدکيه و در خراسان به تعليميه و ملحده معروف هستند) کلام خود را با بعضي از گفته هاي فلاسفه مخلوط کرده اند و کتابهايي در اين باره نوشته اند. آنها مي گويند: خداوند نه موجود و نه لاموجود است و همينطور نه عالم و نه جاهل و نه قادر و نه عاجز است و به همين گونه است ساير صفات خدا! زيرا اثبات حقيقي، اقتضا مي کند که خداوند در جهتي که بر او اطلاق مي کنيم با ساير موجودات شريک باشد و اين همان تشبيه است.22 و نيز مي گويند: همانگونه که افلاک و طبايع با تحريک نفس و عقل در حرکت هستند، جامعه بشري نيز با شرايع و به تحريک پيامبر و وصي او درحرکتند و اين در هر زماني داير خواهد بود، آنهم به صورت هفت تا هفت تا، تا به دوره پاياني خود منتهي شود و زمان قيامت فرا برسد و تکاليف برداشته شود.23
ابوالحسن ملطي پس از نسبت دادن عقايد عجيبي به آنها مانند اينکه آنها، فرائض;
چون نماز، روزه، زکات و حج را واجب نمي دانند. اضافه مي کند که آنها معتقدند: کساني که با عقيده آنها مخالفند، کافر و مشرک هستند و خون و مالشان حلال است و مي توان آنها را اسير گرفت!24
البته عقايدي که به قرامطه نسبت داده شد، بسيار بيش از اينهاست و اما تنها نمونه هايي از آن را آورديم تا زمينه اي براي بحثهاي بعدي باشد.
تشکيل دولت قرامطه در احساء و بحرين
به گفته مورّخان در سال 286 در مناطقي ازجنوب خليج فارس در بحرين و قطيف و احساء، قرمطي ها حکومت نسبتاً مقتدري تشکيل دادند که در رأس آن، شخصي به نام ابوسعيد جنابي بود. درباره اين شخص اطلاعات گوناگوني در دست است که مورّخان به صورت پراکنده نوشته اند. يک گزارش از ابن حوفل در باره او در دست است که اطلاعات خوبي در مورد سوابق ابوسعيد و چگونگي آشنايي او با قرمطيگري و کيفيت تشکيل حکومت در بحرين و موارد ديگر به دست مي دهد و ما اينک متن عبارت ابن حوقل را مي آوريم:
ابوسعيد بهرام جنابي از مردم جنابه و آرد فروش بود. او دعوت قرمطيان را قبول کرد و به عبدان کاتب شوهر خواهر حمدان قرمط گرويد و در نواحي خود; يعني جنابه (گنابه) و شهرهايي از مناطق گرمسير فارس به دعوت پرداخت و مال هاي فراواني از مردم گرفت. تا اين که حمدان قرمط از کلواذ براي او نامه اي نوشت و او را پيش خود فراخواند. پس از چندي او را همراه با عبدان کاتب، به بحرين فرستاد و او را مأمور به دعوت مردم آنجا کرد و با اموال و نامه ها وتوصيه هاي خود، او را تقويت نمود.
ابوسعيد که به بحرين آمد با زني از آل سنبر ازدواج کرد و در ميان اعراب منطقه، به دعوت پرداخت و مردم به او گرويدند و او با کمک آنان شهرهاي اطراف را فتح کرد و عشاير و قبايل از ترس يا رغبت دعوت او را پذيرفتند.25
طبري در گزارش کوتاهي مي گويد:
در اين سال (286) مردي از قرامطه به نام ابوسعيد جنابي در بحرين خروج کرد، جماعتي از اعراب و قرامطه دور او جمع شدند... و کار او بالا گرفت. مردم آباديها را کُشت و به موضعي به نام قطيف رفت که ميان آنجا و بصره چند مرحله (منزل) است و از مردم قطيف هم کشت. گفته شده که او اراده بصره نمود، والي بصره تصميم قرامطه را به سلطان گزارش داد و او دستور داد که خراج و صدقات را جمع و حصاري دور بصره درست کنند. هزينه اين کار چهارده هزار دينار تخمين زده شد که اين هزينه را صرف کرده، حصاري دور بصره کشيدند.26
ابن عماد حنبلي جزئيات بيشتري را به دست مي دهد و اظهار مي دارد که: حصار شهر بصره به دستور معتضد عباسي کشيده و ابوسعيد در بصره پيمانه کشي مي کرد و در مورد لقب او مي گويد: او از جنابه يکي از روستاهاي اهواز بود. سپس از قول صولي نقل مي کند که ابوسعيد مرد فقيري بود که آرد غربال مي کرد. او به بحرين آمد و در آنجا خروج کرد و جماعتي از بقاياي زنج و دزدها به او ملحق شدند و کار او بالا گرفت و سپاه خليفه را بارها شکست داد.37
طبق گزارش ثابت بن سنان: قرامطه بحرين در سال 306 به دمشق حمله کردند و بسياري از مردم را کشتند و مهمتر اين که آنها به مصر هم هجوم آوردند و در محلي به نام عين شمس با لشگر جوهر صقلي فرمانده سپاه المعزلدين اللّه فاطمي روبرو شدند و آنها را شکست دادند ولي در حمله بعدي لشکر فاطميان توانستند به قرامطه بحرين شکست بدهند و آنها را از مصر خارج کنند حسين بن بهرام قرمطي بحريني چنين سرود:
يا مصران لم اسق ارضک من دم *** يروي ثراک، فلاسقاني النيل28
مشابه اين اطلاعات در بسياري از کتب تاريخي آمده که ما از نقل آنها خودداري مي کنيم و فقط اين نکته را از ابن اثير اضافه مي کنيم که ابو سعيد جنابي سرسلسله قرامطه بحرين در حالي کشته شد که بر احساء29 و قطيف و هجر و طائف و ساير بلاد بحرين حکومت مي کرد. او را غلام خودش به قتل رسانيد.30
پس از کشته شدن ابوسعيد، فرزند او ابوطاهر سليمان جنابي ـ جنجالي ترين چهره در ميان حکام قرمطي ـ قدرت را به دست گرفت و برنامه ها و تندرويهاي پدر را دنبال نمود. او به تمام نواحي و اطراف دست اندازي کرد و همو بود که بارها به کاروانهاي حجّاج حمله کرد و آنها را کشت و بالأخره به مکه نيز حمله کرد و کشتارهاي بيرحمانه اي به راه انداخت و حجرالأسود را از کعبه ربود که شرح مفصّل آن به زودي خواهد آمد.
ابوطاهر آدم بي رحم و متهوّري بود. او در سال 311 به بصره که حصاري دور آن کشيده بودند، حمله کرد و نيروهاي او با نردبانهاي مخصوص از بالاي حصار به داخل شهر نفوذ کردند.
به گفته ابن کثير: در اين حمله هزار و هفتصد سواره تحت فرمان او بود و پس از عبور از حصار شهر هفده روز در آنجا ماندند و بسياري از مردم را کشتند...31
ابوطاهر شهر هجر را پايتخت خود قرار داده بود که به گفته ياقوت مرکز بحرين بود و گاهي هم به همه بلاد بحرين هجر اطلاق مي شد.32 او سربازان از جان گذشته و پيشمرگان بسياري داشت که همين امر رمز پيروزيهاي نظامي پي درپي او بود. نوشته اند که ابن ابي الساج هنگام حرکت دادن سپاه سي هزار نفري خود به عزم جنگ با قرمطيان، پيکي براي اتمام حجت نزد پيشواي آنان ابوطاهر جنابي فرستاد. چون پيک پيش ابوطاهر آمد ابوطاهر از او پرسيد: ابن ابي الساج چه تعداد سپاهي با خود آورده است؟ پيک جواب داد: سي هزار نفر. ابوطاهر او را مسخره کرد و گفت: در حقيقت سه نفر هم ندارد. آنگاه روي به يکي از جنگجويان خود نمود و به او فرمان داد که در دم، خنجر برکشيده و شکم خود را بدريد. ابوطاهر به پيک گفت: با چنين جانبازي که از جنگجويان من ديدي، ابن ابي الساج چه کار تواند کرد؟33
بهرحال ابوطاهر موجود عجيبي بود و به بسياري از شهرهاي اطراف مانند شهرهاي کوفه و بصره و رقه و قادسيه و رأس العين و نصيبين و کفرتوثا و موصل و چند شهر ديگر حمله کرد و تمامي اين حمله ها با کشتارهاي وسيعي همراه بود او حتي قصد دمشق و فلسطين کرد ولي موفق نشد و همچنين او تا يک فرسخي بغداد رسيد ولي از آنجا بازگشت.34
ابوطاهر از شعرهم بهره اي داشت و در قطعه شعري که به او منسوب است از بلند پروازي هاي خود و همينطور از اينکه او داعي بر مهدي است خبر داده است. البته منظور او از مهدي، مهدي فاطمي است که در آفريقا خروج کرده بود. آن شعرها اين است:
أغرّکُمُ منّي رجوعي الي هَجَر *** فعمّا قليل سوف يأتيکم الخبر
اذ اطلع المرّيخ من ارض بابل *** و قارنه کيوان فالحذر الحذر
فَمَنْ مُبلغٌ اهل العراق رسالة *** بانّي انا المرهوب في البدو والحضر
فياويلهم من وقعة بعد وقعة *** يساقون سوق الشاة للذبح و البقر
سأصرف خيلي نحو مصر و برقة *** الي قيروان الترک و الروم والخزر
تا آنجا که مي گويد:
انا الداع للمهدي لاشک غيره *** انا الصارم الضرغام و الفارس الذکر
أعمّر حتي يأتي عيسي بن مريم *** فيحمد آثاري وارضي بما أمر35
البته ما اينجا درصدد ذکر جزئيات دست اندازيهاي ابوطاهر به شهرها نيستيم، از آنچه که به اختصار گفتيم، معلوم شد که ابوطاهر دولت مقتدري در بحرين و جنوب خليج فارس تشکيل داده بود و مقابله با آن کار آساني نبود و مسلمانان را در جريان ربوده شدن
حجرالاسود به وسيله قرامطه که شرح آن را به زودي خواهيم آورد، نبايد چندان توبيخ کرد.
پس از مرگ ابوطاهر در سال 332 چند تن ديگر از سلسله جنابيان قرمطي در بحرين حکومت کردند ولي ديگر آن قدرت و شوکت را نداشتند.
حمله قرامطه به مکه و داستان حجرالاسود (از یعقوب جعفری منبع کتابخانه تخصصی حج و زیارت)
هجوم بي امان قرامطه بحرين (از فرقه های اسماعیلیه) به شهرها و آبادي هاي دور و نزديک و کشتارهاي بي رحمانه مردم، رعب و وحشت زايد الوصفي در مسلمين به وجود آورده بود و در اين ميان کاروانهاي حجاج بيش از همه در معرض خطر بودند. کاروانهاي حجاج بخصوص حاجياني که از طرف عراق به مکه مي رفتند و مجبور بودند از حوزه نفوذ قرامطه عبور کنند، همواره مورد حمله آنها بودند اين حملات در سالهاي 313 و 314 آنچنان شديد بود که در اين سالها هيچيک از کساني که از راه عراق به مکه عازم بودند، موفق به انجام مناسک حج نشدند.36
تا اينکه در سال 317 خشونت به اوج خود رسيد و فاجعه عظيم رخ داد. در اين سال، قرامطه طبق يک نقشه و توطئه حساب شده، به کاروانهايي که از طريق عراق رهسپار مکه بودند، حمله نکردند و کاروانهاي حجاج از جمله کاروان عراق به سرپرستي منصور ديلمي سالم و بدون مزاحمت به مکه رسيدند37 اما چون روز ترويه رسيد قرامطه به فرماندهي ابوطاهر جنابي حجاج را غافلگير کردند و با يک يورش وحشيانه، هم به آنها و هم به ساکنين شهر مکه حمله کردند و دست به کشتار عجيبي زدند و اهانت بي سابقه در مورد مسجدالحرام اتفاق افتاد.
گفته شده است که در اين واقعه ابوطاهر با يک سپاه نهصد نفري وارد مسجدالحرام شد و اين در حالي بود که او مست بود و بر روي اسبي قرار داشت و ششمير عرياني در دستش بود حتي اسب او نزديک بيت ادرار کرد.38
طبق نقل مورخان، قرامطه هر چه توانستند از حجاج و اهل مکه کشتند و از مقدسات اسلامي هتک حرمت کردند. آنها هزار و هفتصد نفر را در حالي که از استار کعبه گرفته بودند، کشتند.39 شمشيرهاي قرامطه طواف کنندگان، نمازگزاران و کساني را که به دره ها و کوهها فرار کرده بودند، درو مي کرد و مردم فرياد مي زدند که آيا همسايگان خدا را مي کشي و آنها مي گفتند: کسي که با اوامر الهي مخالفت کند همسايه خدا نيست. تعداد کشته شدگان مجموعاً به حدود سي هزار نفر رسيد که بسياري از آنها را در چاه زمزم ريختند و بعضي ها را بدون غسل و کفن و نماز در جاهاي ديگر دفن کردند.40
در همان حال که قرامطه مردم را از دم تيغ مي گذرانيدند و از کشته ها پشته مي ساختند، ابوطاهر کنار در کعبه اين شعر را ترنّم مي کرد:
أنا بالله و بالله أنا *** يخلق الخلق وافنيهم انا41
قرامطه علاوه بر کشتارهاي بي رحمانه و غارت اموال حجاج و اهل مکه، زيورها و از جمله پرده کعبه را غارت کردند و در آن را کندند و خواستند ناودان بيت را از جاي خود بکنند ولي متصدي اين کار سقوط کرد و مرد و مهمتر از همه، حجرالأسود را از جاي خود برداشتند و با خود به بحرين بردند. موضوع ربودن حجرالأسود در همه کتابهاي تاريخي که جريان حمله قرامطه به مکه را نقل کرده اند، آمده است و در بعضي از کتب اين مطلب هم اضافه شده که ابوطاهر با گرز به حجرالأسود زد و حجر شکست و در همين حال خطاب به مردم مي گفت: اي نادان ها! شما مي گفتيد هرکس وارد اين خانه شود در امنيت قرار مي گيرد در حالي که ديديد آنچه را که من کردم. يک نفر از مردم که خود را براي کشته شدن آماده کرده بود لجام اسب او را گرفته و گفت: معناي اين سخن (که مضمون آيه اي از قرآن است) آن نيست که تو مي گويي بلکه معناي آيه اين است که هرکس وارد اين خانه شد او را در امان قرار دهيد. در اين حال، قرمطي اسب خود را حرکت داد و رفت و به او توجهي نکرد.42
به گفته ابن کثير، ابوطاهر قبه اي را که روي چاه زمزم بود خراب کرد و دستور داد باب کعبه را از جاي خود کندند و پوشش کعبه را برداشته و ميان اصحاب خود قطعه قطعه کرد و به مردي دستور داد که بالاي کعبه رفته و ميزاب را از جاي خود بکند ولي او از بالا افتاد و مرد، در اينحال ابوطاهر از کندن ميزاب منصرف شد سپس دستور داد که حجرالاسود را قلع کنند پس مردي آمد و با گرزي بر آن کوبيد و گفت: طيراً ابابيل کجاست؟ حجارة من سجيل کجاست؟ سپس حجرالاسود را کندند و به بلاد خود حمل کردند.43
در تکمله اي که براي تاريخ طبري نوشته اند، آمده است که: قرامطه آثار خلفا را، که با آنها کعبه را زينت داده بودند، غارت کردند. آنها درة اليتيم را که چهارده مثقال طلا بود و نيز گوشواره هاي ماريه و شاخ قوچ ابراهيم و عصاي موسي که هر دو با طلا قابل شده بودند و طبق و قرقره اي از طلا و هفده قنديل از نقره و سه محراب نقره اي که از قامت انسان کوتاهتر بود و به صدر بيت نصب شده بود، همه را غارت کردند.44
در جريان کشتار حجاج به وسيله قرامطه چندين نفر از علما و محدثين نيز در حال طواف کشته شدند که نام تعدادي از آنان، از جمله: حافظ ابوالفضل محمد بن حسين جارودي
و شيخ حنفي ها در بغداد ابوسعيد احمد بن حسين بردعي و ابوبکر بن عبداللّه رهاوي و علي بن بابوبه صوفي و ابوجعفر محمد بن خالد بردعي (که ساکن مکه بود) در کتب تاريخي آمده است.45
نقل شده است که يک نفر از محدثين در آن زمان، در حال طواف بود، وقتي طواف او تمام شد، شمشيرها احاطه اش کردند و چون خود را در آن حال ديد اين شعر را خواند:
تري المحبين صرعي في ديارهم *** کفتية الکهف لايدرون کم لبثوا46
قرامطه يازده روز و به نقلي شش روز و به نقلي هفت روز در مکه ماندند، آنگاه به سرزمين خودشان ـ هجر ـ بازگشتند و حجرالأسود را با خود بردند، گفته شده که زير حجرالأسود، چهل شتر هلاک شدند و جاي حجرالاسود در گوشه کعبه خالي ماند و مردم دست خود را به جاي آن مي کشيدند و تبرک مي جستند47 قرامطه، حجرالاسود را به شهر احساء بردند و اين که در بعضي از منابع محل نگهداري حجرالأسود، بحرين يا هجر ذکر شده بدان جهت است که در آن زمان به منطقه وسيعي از شمال عربستان فعلي، بحرين و يا هجر گفته مي شد که شهر احساء داخل همين منطقه قرار داشت.
وقتي قرامطه همراه باحجرالأسود و اموال غارت شده مردم، از مکه خارج و رهسپار هجر شدند، ابن محلب که در آن زمان امير مکه از طرف عبّاسيان بود، با جمعيتي قرامطه را دنبال کردند و از آنها خواستند که حجرالأسود را به جاي خود برگردانند و به جاي آن تمام اموال اينها را تملّک کنند. قرامطه نپذيرفتند در اين هنگام امير مکه با قرامطه جنگيد ولي به دست آنها کشته شد.48
همانگونه که گفتيم قرامطه خود را از اسماعيليه مي دانستند و لذا مطابق بعضي از نقل ها قرامطه در مکه به نام عبيداللّه مهدي که همان ابو عبيداللّه المهدي الفاطمي العلوي است که در آفريقا بود خطبه خواندند و حوادث را طي نامه اي به او نوشتند. وقتي عبيدالله مهدي از جريان آگاه شد طي نامه شديداللحني به ابوطاهر قرمطي نوشت: تعجّب کردم از نامه اي که بر من نوشتي و در آن بر من منت گذاشتي که به نام ما جرائمي را درباره حرم خدا و همسايگان او مرتکب شدي، آنهم در اماکني که از عهد جاهليت تاکنون خونريزي در آنجا و اهانت به اهل آنجا حرام بوده است، آنگاه از اين هم تجاوز کردي و حجرالأسود را که دست راست خدا در زمين است کندي و به شهر خود حمل نمودي و انتظار داشتي که از تو تشکر کنيم. خداوند تو را لعنت کند...49
اين نامه را ثابت بن سنان به صورت ديگري آورده مطابق نوشته او بعد از جريان قرامطه، ابو عبيداللّه المهدي نامه اي به ابوطاهر نوشت و عمل او را تقبيح کرد و او را لعن نمود و از جمله نوشت: براي ما در تاريخ نقطه سياهي به وجود آوردي که گذشت روزگار آن را از بين نمي برد... تو با اين کارهاي شنيع بر دولت ما و پيروان ما و دعاة ما نام کفر و زندقه را محقّق کردي... او در اين نامه ادامه داد که اگر اموال مردم مکه و حجاج را به خودشان برنگرداني و حجرالاسود را به جاي خود عودت ندهي و پرده کعبه را بازپس ندهي، به زودي با لشکري که طاقت مقابله با آن را نداري به سوي تو خواهم آمد و من از تو برئ هستم همانگونه که از شيطان رجيم برئ هستم.50
حجرالأسود مدت 22 سال در بحرين ماند و در طول اين مدت اقدامات دو قطب سياسي در جهان اسلام; يعني عباسي ها در بغداد و فاطمي ها در آفريقا براي وادار کردن قرامطه به باز پس دادن حجرالأسود بي نتيجه ماند، خلفا تا پنجاه هزار دينار به قرامطه پيشنهاد کردند که در مقابل آن حجرالأسود را بازپس بدهند، ولي آنها قبول نکردند51 به گفته ابن سنان که خود معاصر با وقوع اين قضايا بود، براي قرامطه پولهاي زيادي جهت ردّ حجرالأسود وعده کردند اما مورد قبول آنها واقع نشد و اين تهديد مهدي علوي فاطمي بود که آنها را مجبور به اين کار نمود.52
بهرحال حجرالأسود در سال 339 به مکه برگردانيده شد و آن را يک نفر از قرامطه به نام سنبر (که احتمالاً پدر زن ابوسعيد قرمطي باشد) به مکه حمل نمود. گفته شده است که حجرالأسود را پيش از حمل به مکه، به شهر کوفه بردند و در ستون هفتم از جامع کوفه نصب کردند تا مردم آن را ببينند و برادر ابوطاهر نامه اي نوشته بود که در آن آمده بود: ما حجرالأسود را به امر کسي اخذ کرديم و به امر همان شخص بازگردانيديم.53 و در بعضي از کتب جمله اخير به اين صورت آمده است: اخذناه بقدرة اللّه ورددناه، بمشيئة اللّه ما آن را با قدرت خدا اخذ کرديم و با مشيّت او برگردانديم.54
وقتي حجرالأسود به مکه رسيد، امير مکه و همچنين جمعيتي از مردم مکه حاضر شدند و سنبر با دست خود حجرالاسود را به جاي خود قرار داد و گفته شده که حجر را شخصي به نام حسن بن مزوق بنّا به ديوار کعبه نصب کرد و با گچ آن را محکم نمود.55 و از افراد ديگري نيز نام برده شده است.
درباره اين که چه کسي حجرالأسود را در جايگاه اصلي خود قرار داد، از يکي از علماي بزرگ ما مطلبي نقل شده که همراه با جريان کوتاهي است که ما آن را به اختصار نقل مي کنيم:
از شيخ بزرگوار جعفر بن محمد قولويه که يکي از علما و محدّثين صاحب نام شيعه و استاد شيخ مفيد بود نقل شده در آن سال که حجرالأسود را قرامطه به مکه برگرداندند، رهسپار مکه شد; چون طبق عقيده علماي شيعه، حجرالأسود را کسي جز وليّ خدا و معصوم در جاي خود نمي گذارد و ابن قولويه براي ديدن امام عصر ـ عجّ ـ که حجرالأسود را به جاي خود خواهد نهاد تدارک اين سفر را ديد. متأسفانه او در بين راه مريض شد و در بغداد ماند و نتوانست به مسافرت خود ادامه بدهد. يکي از دوستان مورد اعتماد خود را که معروف به ابن هشام بود، نايب گرفته و نامه اي را به او داد و سفارش کرد که اين نامه را به کسي بده که حجرالأسود را در ديوار کعبه نصب کند. ابن هشام به مکه رفت و هنگام نصب حجرالأسود در آن مراسم حاضر بود. ابن هشام مي گويد: مي ديدم هرکس حجرالاسود را در جاي خود مي گذارد مي افتد تا اينکه جوان خوش صورت و گندم گوني پيدا شد و حجر را از دست آنها گرفت و در محل خود نصب کرد و حجر در آنجا ماند و مردم خوشحال شدند آن آقا از مسجد خارج شد و من او را دنبال کردم تا بالأخره نامه ابن قولويه را به او دادم و او بدون آنکه نامه را بخواند فرمود: به او بگو خوفي بر تو نيست و سي سال ديگر زنده خواهي ماند. اين را گفت و در حالي که من بهت زده شده بودم از نظرم ناپديد شد.56
بهرحال، حجرالأسود پس از 22 سال به جاي خود عودت داده شد و نگراني عميق مسلمانان بلاد پايان يافت و اين لکه ننگ بر دامن قرامطه تا ابد باقي ماند.
ما تصور مي کنيم که سران قرامطه افرادي سودجو، جاه طلب و رياست خواه بودند که از عقايد ريشه دار مردم دائر بر ظهور مهدي و نجات دهنده، سوءاستفاده کردند و نارضايي شديد مردم از حکومت عباسيان زمينه مناسبي شد که آنها خود را نمايندگان و داعيان مهدي معرفي سازند و افراد ناآگاه را که از وضع موجود در رنج و زحمت بودند، دور خود جمع کنند. آنها که افرادي فقير و گاهي متوسط بودند با اميدهاي واهي، دور قرامطه را که خود را داعيان بر مهدي قلمداد کرده بودند، گرفتند و در عمل به خاطر رسيدن به مال و ثروت بادآورده، دست به خشونت هاي بي حدّي که سرانشان آنها را مجاز کرده بودند، زدند.
اينکه قرامطه بحرين گاهي خود را به فاطميان مغرب مي چسبانيدند; يکي براي استفاده از داعيه مهدويگري آنان بخصوص ابوعبيدالله المهدي العلوي بود و ديگري به علت رقابت و خصومتي بود که ميان فاطميان و عبّاسيان وجود داشت57 و اينها که در قلمرو عباسيان بودند و نارضايي مردم را از حکومت آنان مي ديدند، از اميدهاي مردم بر دور دست ها سوء استفاده مي کردند و آنها را به اطاعت از فاطميان مي خواندند، و شايد فتنه اي را که در سال 317 در
مکه به وجود آوردند و مراسم حج را بهم زدند و حجرالأسود را ربودند به اين جهت بوده که زمينه را براي تسلط فاطميان بر مکه فراهم سازند، چون شايع بود که کسي مي تواند لقب اميرالمؤمنين بگيرد که بر حرمين شريفين تسلط داشته باشد و امير حاج را او معين کند. اما با وجود اين ديديم که خليفه فاطمي چگونه اعمال قرامطه را تقبيح کرد و طي نامه شديد اللحني که قسمتهايي از آن را پيش از اين آورديم از آنها بيزاري جست و عمل آنها را مايه شرمندگي و رسوايي دانست.
بطوري که اشاره کرديم، سران قرامطه از موضوع مهدويّت بسيار سوء استفاده کردند. يکبار در سال 316 قرامطه در نزديکي کوفه از سپاه عباسيان شکست خوردند و پرچم هاي آنان به دست نيروهاي خليفه افتاد. در آن پرچم ها اين آيه نوشته شده بود: و نريد أن نمنّ علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين 58 بطوري که مي دانيم اين آيه که مربوط به نجات قوم موسي از دست فرعون است، به ظهور حضرت مهدي و نجات جامعه بشري از فرعونيان و طاغوتيان نيز تفسير شده است. سران قرمطي با عوام فريبي خاصي اعتقاد مردم را درباره مهدويت، بازيچه دست خود کرده بودند.
پس از افول قدرت قرامطه حکومتها آنها را هرکجا يافتند کشتند بخصوص سلطان محمود غزنوي که بسيار ضد قرامطه بود. شاعر دربار او فرخي سيستاني گفته:
ملک ري از قرمطيان بستدي *** ميل تو اکنون به منا و صفاست
و پس از مرگ او گفت:
آه و دردا که کنون قرمطيان شاد شوند *** ايمني يابند از سنگ پراکند و دار
پـاورقي ها:
..........
20 ـ المقالات و الفرق، ص 83 و فرق الشيعه، ص 104.
21 ـ اشعري، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 98.
22 ـ شهرستاني، الملل و النحل، ج 1، ص 194.
23 ـ همان، ص 194.
24 ـ ملطي، التنبيه و الرد، ص 21 ـ 20.
25 ـ ابن حوقل، صورة الأرض، ص 62.
26 ـ تاريخ طبري، ج 5، ص 286.
27 ـ ابن عماد حنبلي، شذرات الذهب، ج 2، ص 192.
28 ـ ثابت بن سنان، تاريخ اخبار القرامطه، ص 58 و 59.
29 ـ در بعضي از کتب مورخان غربي که به فارسي ترجمه شده، نام اين شهر لحساء آمده است که اشتباه است و صحيح آن همان احساء مي باشد اين اشتباه به کتب بعضي از مورخان ايراني نيز (مانند آقاي انصاف پور در کتاب روند نهضتها) راه يافته است.
30 ـ کامل ابن اثير، ج 6، ص 187.
31 ـ ابن کثير، البداية والنهاية، ج 11، ص 158.
32 ـ ياقوت حموي، معجم البلدان، ج 5، ص 393.
33 ـ انصاف پور، روند نهضتها، ص 470، به نقل از حبيب السير.
34 ـ کامل ابن اثير، ج 5، ص 187. همچنين رجوع شود به: مقريزي، الخطط، ج 1، ص 250 به بعد.
35 ـ ابن تغري، النجوم الزاهره، ج 3، ص 226.
36 ـ ابن کثير، البداية و النهاية، ج 11، ص 165 ـ 163.
37 ـ همان، ص 171; و تقي الدين الفاسي، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 2، ص 218.
38 ـ نجم عمر بن فهد، اتحاف الوري باخبار ام القري، ص 374، در شفاءالغرام تعداد سپاه قرامطه هفتصد نفر ذکر شده.
39 ـ شفاء الغرام، ج 2، ص 218.
40 ـ احمد السباعي، تاريخ مکه، ج 1، ص 171.
41 ـ تاريخ اخبار القرامطه، ص 54. اين شعر به صورتهاي مختلف نقل شده آنچه در بالا آورديم، علاوه بر اخبار القرامطه، در کتابهاي: النجوم الظاهرة، ج 3، ص 224 و شذرات الذهب، ج 2، ص 274 و اتحاف الوري، ج 2، ص 375 و تاريخ مکه، ج 1، ص 171 و چندين کتاب ديگر به همين صورت آمده ولي در بعضي کتب ديگر مصراع دوم شعر به اين صورت نقل شده: اخلق الخلق و افنيهم انا. البداية و النهايه، ج 11، ص 171 که نوعي ادعاي الوهيت است و لذا بنظر مي رسد که صورت دوم درست نباشد.
42 ـ ابن جوزي، المنتظم، ج 6، ص 223.
43 ـ البداية و النهاية، ج 11، ص 172.
44 ـ عريب القرطبي، صلة تاريخ الطبري، ص 134 (ذيل حوادث سال 316) گفتني است که تاريخ طبري با حوادث سال 302 پايان مي يابد. ضمناً همانگونه که مي دانيم فتنه قرامطه در مکه در سال 317 اتفاق افتاده ولي قرطبي آن را در ذيل حوادث سال 316 آورده که اشتباه است.
45 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 376.
46 ـ البداية و النهاية، ج 11، ص 172.
47 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 178.
48 ـ کامل ابن اثير، ج 6، ص 204 و البداية و النهاية، ج 11، ص 172. ابن کثير نام امير مکه را ذکر نکرده ولي ابن اثير او را ابن محلب مي داند و بعضي از مورخان از جمله ذهبي نام او را ابن محارب ذکر کرده اند. العبر في خبر من غبر، ج 2، ص 167. و به همين صورت است در: النجوم الزاهره، ج 2، ص 224.
49 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 378.
50 ـ تاريخ اخبار القرامطه، ص 54.
51 ـ البداية و النهاية، ج 11، ص 237.
52 ـ تاريخ اخبار القرامطه، ص 57.
53 ـ البداية و النهاية; ج 11، ص 237. و تاريخ اخبار القرامطه، ص 57 و کامل ابن اثير، ج 6، ص 335.
54 ـ النجوم الزاهره، ج 3، ص 302.
55 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 395.
56 ـ قطب راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 476. و کشف الغمه، ج 2، ص 502 و بحارالانوار، ج 52، ص 58.
57 ـ کار اين رقابت بعدها به جايي رسيد که خليفه عباسي در قدح نست فاطميان مصر که خود را از بني هاشم مي دانستند، در سال 402 شهادتنامه اي درست کرد و از علما و بزرگان مخصوص علويون از جمله سيد مرتضي و سيد رضي امضا گرفت و اين در حالي بود که سيد رضي در مدح فاطميان شعر گفته بود. رجوع شود به: سيوطي، حسن المحاضره، ج 2، ص 151. و کامل ابن اثير، ج 7، ص 263.
58 ـ کامل ابن اثير، ج 6، ص 194.
در متون پهلوي پس از اسلام قسمت بر " آمدن شــاه بهرام ورجاوند " درباره يورش سپاه اسلام و مژده پايان دادن اين فرهنگ توسط بهرام ورجاوند چنين امده است :
كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان
كه بگويد امده ان بهرام شاه از دوده كيان
كه درفش اراسته دارد بر ائين خسروان
مردي ايد و بگويد ما چه ديديم از دشت تازيان
ببستند پادشاهي از خسروان ــ نه با هنر ــ نه به مردي ــ بلكه با افسوس و ريشخند
زن و خواسته هاي شيرين و باغ و بوستان ــ جزيه بر نهادند بر مردمان
پس از ما بيايد ان شاه بهرام ورجاوند از دوده كيان تا بياوريم كين از تازيان
مزگت ها ( مسجد ها ) را فرو نهيم و برنشانيم به جايشان اتشان
بتكده ها را بركنيم و پاك كنيم از جهان
در اين متن پهلوي ايراني پس از اسلام امده است كه شـــخصي نجات دهنده برايرهايي سرزمين ايران شهر از دست تازيان به نام شاه بـــــهرام ورجاوند خواهد امد وبتكده هاي تازيان را ويران ميــــكنند و به جايش اتش كهن ايـــــــران و كردار نيك ــ گفتار نيك ــ پندار نيك ــ را جايگزينش خواهد كرد. (منبع سایت درفش کیانی).
متقابلاً در باب بهرام جنابی رهبر قرامطه (=حروفیه جنوب)که علی القاعده نامش مترادف بهرام ورجاوند است- و پسرش ابوطاهر که از سمت هندیجان و اهواز و فارس بودند،در نوشته تحقیقی یعقوب جعفری می خوانیم:
اعتقادات قرامطه:
اصول اوليه اعتقادات قرامطه، همان اصول پذيرفته شده در فرقه اسماعيليه است، منتها اين گروه از اسماعيليه، يک سلسله اعتقادات ويژه اي دارند که آنها را از ديگر گروههاي اين فرقه متمايز مي سازد. البته اعتقاداتي که به آنها منسوب است در کتب مخالفان آنها آمده و لذا نمي توان صحت آن را تضمين کرد.
طبق نوشته نوبختي و ابي خلف اشعري، قرامطه به امامت محمد بن اسماعيل بن جعفر معتقدند و او را همان امام قائم مهدي مي دانند و حتي به نبوت و رسالت او و ساير ائمه قائل هستند و مي گويند: رسالت در روز غدير خم از پيامبر قطع و به اميرالمؤمنين علي و پس از او به ائمه بعد منتقل شد و آنها در عين اين که امام هستند مقام رسالت را نيز دارند. آنها مي گويند: محمد بن اسماعيل زنده است و در بلاد روم غايب مي باشد.20
ابوالحسن اشعري مي گويد: قرامطه معتقدند که محمد بن اسماعيل هم اکنون زنده است و او همان مهدي است که از ظهور او خبر داده شده است.21
شهرستاني مي گويد: آنها (که در عراق به باطنيه و قرامطه و مزدکيه و در خراسان به تعليميه و ملحده معروف هستند) کلام خود را با بعضي از گفته هاي فلاسفه مخلوط کرده اند و کتابهايي در اين باره نوشته اند. آنها مي گويند: خداوند نه موجود و نه لاموجود است و همينطور نه عالم و نه جاهل و نه قادر و نه عاجز است و به همين گونه است ساير صفات خدا! زيرا اثبات حقيقي، اقتضا مي کند که خداوند در جهتي که بر او اطلاق مي کنيم با ساير موجودات شريک باشد و اين همان تشبيه است.22 و نيز مي گويند: همانگونه که افلاک و طبايع با تحريک نفس و عقل در حرکت هستند، جامعه بشري نيز با شرايع و به تحريک پيامبر و وصي او درحرکتند و اين در هر زماني داير خواهد بود، آنهم به صورت هفت تا هفت تا، تا به دوره پاياني خود منتهي شود و زمان قيامت فرا برسد و تکاليف برداشته شود.23
ابوالحسن ملطي پس از نسبت دادن عقايد عجيبي به آنها مانند اينکه آنها، فرائض;
چون نماز، روزه، زکات و حج را واجب نمي دانند. اضافه مي کند که آنها معتقدند: کساني که با عقيده آنها مخالفند، کافر و مشرک هستند و خون و مالشان حلال است و مي توان آنها را اسير گرفت!24
البته عقايدي که به قرامطه نسبت داده شد، بسيار بيش از اينهاست و اما تنها نمونه هايي از آن را آورديم تا زمينه اي براي بحثهاي بعدي باشد.
تشکيل دولت قرامطه در احساء و بحرين
به گفته مورّخان در سال 286 در مناطقي ازجنوب خليج فارس در بحرين و قطيف و احساء، قرمطي ها حکومت نسبتاً مقتدري تشکيل دادند که در رأس آن، شخصي به نام ابوسعيد جنابي بود. درباره اين شخص اطلاعات گوناگوني در دست است که مورّخان به صورت پراکنده نوشته اند. يک گزارش از ابن حوفل در باره او در دست است که اطلاعات خوبي در مورد سوابق ابوسعيد و چگونگي آشنايي او با قرمطيگري و کيفيت تشکيل حکومت در بحرين و موارد ديگر به دست مي دهد و ما اينک متن عبارت ابن حوقل را مي آوريم:
ابوسعيد بهرام جنابي از مردم جنابه و آرد فروش بود. او دعوت قرمطيان را قبول کرد و به عبدان کاتب شوهر خواهر حمدان قرمط گرويد و در نواحي خود; يعني جنابه (گنابه) و شهرهايي از مناطق گرمسير فارس به دعوت پرداخت و مال هاي فراواني از مردم گرفت. تا اين که حمدان قرمط از کلواذ براي او نامه اي نوشت و او را پيش خود فراخواند. پس از چندي او را همراه با عبدان کاتب، به بحرين فرستاد و او را مأمور به دعوت مردم آنجا کرد و با اموال و نامه ها وتوصيه هاي خود، او را تقويت نمود.
ابوسعيد که به بحرين آمد با زني از آل سنبر ازدواج کرد و در ميان اعراب منطقه، به دعوت پرداخت و مردم به او گرويدند و او با کمک آنان شهرهاي اطراف را فتح کرد و عشاير و قبايل از ترس يا رغبت دعوت او را پذيرفتند.25
طبري در گزارش کوتاهي مي گويد:
در اين سال (286) مردي از قرامطه به نام ابوسعيد جنابي در بحرين خروج کرد، جماعتي از اعراب و قرامطه دور او جمع شدند... و کار او بالا گرفت. مردم آباديها را کُشت و به موضعي به نام قطيف رفت که ميان آنجا و بصره چند مرحله (منزل) است و از مردم قطيف هم کشت. گفته شده که او اراده بصره نمود، والي بصره تصميم قرامطه را به سلطان گزارش داد و او دستور داد که خراج و صدقات را جمع و حصاري دور بصره درست کنند. هزينه اين کار چهارده هزار دينار تخمين زده شد که اين هزينه را صرف کرده، حصاري دور بصره کشيدند.26
ابن عماد حنبلي جزئيات بيشتري را به دست مي دهد و اظهار مي دارد که: حصار شهر بصره به دستور معتضد عباسي کشيده و ابوسعيد در بصره پيمانه کشي مي کرد و در مورد لقب او مي گويد: او از جنابه يکي از روستاهاي اهواز بود. سپس از قول صولي نقل مي کند که ابوسعيد مرد فقيري بود که آرد غربال مي کرد. او به بحرين آمد و در آنجا خروج کرد و جماعتي از بقاياي زنج و دزدها به او ملحق شدند و کار او بالا گرفت و سپاه خليفه را بارها شکست داد.37
طبق گزارش ثابت بن سنان: قرامطه بحرين در سال 306 به دمشق حمله کردند و بسياري از مردم را کشتند و مهمتر اين که آنها به مصر هم هجوم آوردند و در محلي به نام عين شمس با لشگر جوهر صقلي فرمانده سپاه المعزلدين اللّه فاطمي روبرو شدند و آنها را شکست دادند ولي در حمله بعدي لشکر فاطميان توانستند به قرامطه بحرين شکست بدهند و آنها را از مصر خارج کنند حسين بن بهرام قرمطي بحريني چنين سرود:
يا مصران لم اسق ارضک من دم *** يروي ثراک، فلاسقاني النيل28
مشابه اين اطلاعات در بسياري از کتب تاريخي آمده که ما از نقل آنها خودداري مي کنيم و فقط اين نکته را از ابن اثير اضافه مي کنيم که ابو سعيد جنابي سرسلسله قرامطه بحرين در حالي کشته شد که بر احساء29 و قطيف و هجر و طائف و ساير بلاد بحرين حکومت مي کرد. او را غلام خودش به قتل رسانيد.30
پس از کشته شدن ابوسعيد، فرزند او ابوطاهر سليمان جنابي ـ جنجالي ترين چهره در ميان حکام قرمطي ـ قدرت را به دست گرفت و برنامه ها و تندرويهاي پدر را دنبال نمود. او به تمام نواحي و اطراف دست اندازي کرد و همو بود که بارها به کاروانهاي حجّاج حمله کرد و آنها را کشت و بالأخره به مکه نيز حمله کرد و کشتارهاي بيرحمانه اي به راه انداخت و حجرالأسود را از کعبه ربود که شرح مفصّل آن به زودي خواهد آمد.
ابوطاهر آدم بي رحم و متهوّري بود. او در سال 311 به بصره که حصاري دور آن کشيده بودند، حمله کرد و نيروهاي او با نردبانهاي مخصوص از بالاي حصار به داخل شهر نفوذ کردند.
به گفته ابن کثير: در اين حمله هزار و هفتصد سواره تحت فرمان او بود و پس از عبور از حصار شهر هفده روز در آنجا ماندند و بسياري از مردم را کشتند...31
ابوطاهر شهر هجر را پايتخت خود قرار داده بود که به گفته ياقوت مرکز بحرين بود و گاهي هم به همه بلاد بحرين هجر اطلاق مي شد.32 او سربازان از جان گذشته و پيشمرگان بسياري داشت که همين امر رمز پيروزيهاي نظامي پي درپي او بود. نوشته اند که ابن ابي الساج هنگام حرکت دادن سپاه سي هزار نفري خود به عزم جنگ با قرمطيان، پيکي براي اتمام حجت نزد پيشواي آنان ابوطاهر جنابي فرستاد. چون پيک پيش ابوطاهر آمد ابوطاهر از او پرسيد: ابن ابي الساج چه تعداد سپاهي با خود آورده است؟ پيک جواب داد: سي هزار نفر. ابوطاهر او را مسخره کرد و گفت: در حقيقت سه نفر هم ندارد. آنگاه روي به يکي از جنگجويان خود نمود و به او فرمان داد که در دم، خنجر برکشيده و شکم خود را بدريد. ابوطاهر به پيک گفت: با چنين جانبازي که از جنگجويان من ديدي، ابن ابي الساج چه کار تواند کرد؟33
بهرحال ابوطاهر موجود عجيبي بود و به بسياري از شهرهاي اطراف مانند شهرهاي کوفه و بصره و رقه و قادسيه و رأس العين و نصيبين و کفرتوثا و موصل و چند شهر ديگر حمله کرد و تمامي اين حمله ها با کشتارهاي وسيعي همراه بود او حتي قصد دمشق و فلسطين کرد ولي موفق نشد و همچنين او تا يک فرسخي بغداد رسيد ولي از آنجا بازگشت.34
ابوطاهر از شعرهم بهره اي داشت و در قطعه شعري که به او منسوب است از بلند پروازي هاي خود و همينطور از اينکه او داعي بر مهدي است خبر داده است. البته منظور او از مهدي، مهدي فاطمي است که در آفريقا خروج کرده بود. آن شعرها اين است:
أغرّکُمُ منّي رجوعي الي هَجَر *** فعمّا قليل سوف يأتيکم الخبر
اذ اطلع المرّيخ من ارض بابل *** و قارنه کيوان فالحذر الحذر
فَمَنْ مُبلغٌ اهل العراق رسالة *** بانّي انا المرهوب في البدو والحضر
فياويلهم من وقعة بعد وقعة *** يساقون سوق الشاة للذبح و البقر
سأصرف خيلي نحو مصر و برقة *** الي قيروان الترک و الروم والخزر
تا آنجا که مي گويد:
انا الداع للمهدي لاشک غيره *** انا الصارم الضرغام و الفارس الذکر
أعمّر حتي يأتي عيسي بن مريم *** فيحمد آثاري وارضي بما أمر35
البته ما اينجا درصدد ذکر جزئيات دست اندازيهاي ابوطاهر به شهرها نيستيم، از آنچه که به اختصار گفتيم، معلوم شد که ابوطاهر دولت مقتدري در بحرين و جنوب خليج فارس تشکيل داده بود و مقابله با آن کار آساني نبود و مسلمانان را در جريان ربوده شدن
حجرالاسود به وسيله قرامطه که شرح آن را به زودي خواهيم آورد، نبايد چندان توبيخ کرد.
پس از مرگ ابوطاهر در سال 332 چند تن ديگر از سلسله جنابيان قرمطي در بحرين حکومت کردند ولي ديگر آن قدرت و شوکت را نداشتند.
حمله قرامطه به مکه و داستان حجرالاسود (از یعقوب جعفری منبع کتابخانه تخصصی حج و زیارت)
هجوم بي امان قرامطه بحرين (از فرقه های اسماعیلیه) به شهرها و آبادي هاي دور و نزديک و کشتارهاي بي رحمانه مردم، رعب و وحشت زايد الوصفي در مسلمين به وجود آورده بود و در اين ميان کاروانهاي حجاج بيش از همه در معرض خطر بودند. کاروانهاي حجاج بخصوص حاجياني که از طرف عراق به مکه مي رفتند و مجبور بودند از حوزه نفوذ قرامطه عبور کنند، همواره مورد حمله آنها بودند اين حملات در سالهاي 313 و 314 آنچنان شديد بود که در اين سالها هيچيک از کساني که از راه عراق به مکه عازم بودند، موفق به انجام مناسک حج نشدند.36
تا اينکه در سال 317 خشونت به اوج خود رسيد و فاجعه عظيم رخ داد. در اين سال، قرامطه طبق يک نقشه و توطئه حساب شده، به کاروانهايي که از طريق عراق رهسپار مکه بودند، حمله نکردند و کاروانهاي حجاج از جمله کاروان عراق به سرپرستي منصور ديلمي سالم و بدون مزاحمت به مکه رسيدند37 اما چون روز ترويه رسيد قرامطه به فرماندهي ابوطاهر جنابي حجاج را غافلگير کردند و با يک يورش وحشيانه، هم به آنها و هم به ساکنين شهر مکه حمله کردند و دست به کشتار عجيبي زدند و اهانت بي سابقه در مورد مسجدالحرام اتفاق افتاد.
گفته شده است که در اين واقعه ابوطاهر با يک سپاه نهصد نفري وارد مسجدالحرام شد و اين در حالي بود که او مست بود و بر روي اسبي قرار داشت و ششمير عرياني در دستش بود حتي اسب او نزديک بيت ادرار کرد.38
طبق نقل مورخان، قرامطه هر چه توانستند از حجاج و اهل مکه کشتند و از مقدسات اسلامي هتک حرمت کردند. آنها هزار و هفتصد نفر را در حالي که از استار کعبه گرفته بودند، کشتند.39 شمشيرهاي قرامطه طواف کنندگان، نمازگزاران و کساني را که به دره ها و کوهها فرار کرده بودند، درو مي کرد و مردم فرياد مي زدند که آيا همسايگان خدا را مي کشي و آنها مي گفتند: کسي که با اوامر الهي مخالفت کند همسايه خدا نيست. تعداد کشته شدگان مجموعاً به حدود سي هزار نفر رسيد که بسياري از آنها را در چاه زمزم ريختند و بعضي ها را بدون غسل و کفن و نماز در جاهاي ديگر دفن کردند.40
در همان حال که قرامطه مردم را از دم تيغ مي گذرانيدند و از کشته ها پشته مي ساختند، ابوطاهر کنار در کعبه اين شعر را ترنّم مي کرد:
أنا بالله و بالله أنا *** يخلق الخلق وافنيهم انا41
قرامطه علاوه بر کشتارهاي بي رحمانه و غارت اموال حجاج و اهل مکه، زيورها و از جمله پرده کعبه را غارت کردند و در آن را کندند و خواستند ناودان بيت را از جاي خود بکنند ولي متصدي اين کار سقوط کرد و مرد و مهمتر از همه، حجرالأسود را از جاي خود برداشتند و با خود به بحرين بردند. موضوع ربودن حجرالأسود در همه کتابهاي تاريخي که جريان حمله قرامطه به مکه را نقل کرده اند، آمده است و در بعضي از کتب اين مطلب هم اضافه شده که ابوطاهر با گرز به حجرالأسود زد و حجر شکست و در همين حال خطاب به مردم مي گفت: اي نادان ها! شما مي گفتيد هرکس وارد اين خانه شود در امنيت قرار مي گيرد در حالي که ديديد آنچه را که من کردم. يک نفر از مردم که خود را براي کشته شدن آماده کرده بود لجام اسب او را گرفته و گفت: معناي اين سخن (که مضمون آيه اي از قرآن است) آن نيست که تو مي گويي بلکه معناي آيه اين است که هرکس وارد اين خانه شد او را در امان قرار دهيد. در اين حال، قرمطي اسب خود را حرکت داد و رفت و به او توجهي نکرد.42
به گفته ابن کثير، ابوطاهر قبه اي را که روي چاه زمزم بود خراب کرد و دستور داد باب کعبه را از جاي خود کندند و پوشش کعبه را برداشته و ميان اصحاب خود قطعه قطعه کرد و به مردي دستور داد که بالاي کعبه رفته و ميزاب را از جاي خود بکند ولي او از بالا افتاد و مرد، در اينحال ابوطاهر از کندن ميزاب منصرف شد سپس دستور داد که حجرالاسود را قلع کنند پس مردي آمد و با گرزي بر آن کوبيد و گفت: طيراً ابابيل کجاست؟ حجارة من سجيل کجاست؟ سپس حجرالاسود را کندند و به بلاد خود حمل کردند.43
در تکمله اي که براي تاريخ طبري نوشته اند، آمده است که: قرامطه آثار خلفا را، که با آنها کعبه را زينت داده بودند، غارت کردند. آنها درة اليتيم را که چهارده مثقال طلا بود و نيز گوشواره هاي ماريه و شاخ قوچ ابراهيم و عصاي موسي که هر دو با طلا قابل شده بودند و طبق و قرقره اي از طلا و هفده قنديل از نقره و سه محراب نقره اي که از قامت انسان کوتاهتر بود و به صدر بيت نصب شده بود، همه را غارت کردند.44
در جريان کشتار حجاج به وسيله قرامطه چندين نفر از علما و محدثين نيز در حال طواف کشته شدند که نام تعدادي از آنان، از جمله: حافظ ابوالفضل محمد بن حسين جارودي
و شيخ حنفي ها در بغداد ابوسعيد احمد بن حسين بردعي و ابوبکر بن عبداللّه رهاوي و علي بن بابوبه صوفي و ابوجعفر محمد بن خالد بردعي (که ساکن مکه بود) در کتب تاريخي آمده است.45
نقل شده است که يک نفر از محدثين در آن زمان، در حال طواف بود، وقتي طواف او تمام شد، شمشيرها احاطه اش کردند و چون خود را در آن حال ديد اين شعر را خواند:
تري المحبين صرعي في ديارهم *** کفتية الکهف لايدرون کم لبثوا46
قرامطه يازده روز و به نقلي شش روز و به نقلي هفت روز در مکه ماندند، آنگاه به سرزمين خودشان ـ هجر ـ بازگشتند و حجرالأسود را با خود بردند، گفته شده که زير حجرالأسود، چهل شتر هلاک شدند و جاي حجرالاسود در گوشه کعبه خالي ماند و مردم دست خود را به جاي آن مي کشيدند و تبرک مي جستند47 قرامطه، حجرالاسود را به شهر احساء بردند و اين که در بعضي از منابع محل نگهداري حجرالأسود، بحرين يا هجر ذکر شده بدان جهت است که در آن زمان به منطقه وسيعي از شمال عربستان فعلي، بحرين و يا هجر گفته مي شد که شهر احساء داخل همين منطقه قرار داشت.
وقتي قرامطه همراه باحجرالأسود و اموال غارت شده مردم، از مکه خارج و رهسپار هجر شدند، ابن محلب که در آن زمان امير مکه از طرف عبّاسيان بود، با جمعيتي قرامطه را دنبال کردند و از آنها خواستند که حجرالأسود را به جاي خود برگردانند و به جاي آن تمام اموال اينها را تملّک کنند. قرامطه نپذيرفتند در اين هنگام امير مکه با قرامطه جنگيد ولي به دست آنها کشته شد.48
همانگونه که گفتيم قرامطه خود را از اسماعيليه مي دانستند و لذا مطابق بعضي از نقل ها قرامطه در مکه به نام عبيداللّه مهدي که همان ابو عبيداللّه المهدي الفاطمي العلوي است که در آفريقا بود خطبه خواندند و حوادث را طي نامه اي به او نوشتند. وقتي عبيدالله مهدي از جريان آگاه شد طي نامه شديداللحني به ابوطاهر قرمطي نوشت: تعجّب کردم از نامه اي که بر من نوشتي و در آن بر من منت گذاشتي که به نام ما جرائمي را درباره حرم خدا و همسايگان او مرتکب شدي، آنهم در اماکني که از عهد جاهليت تاکنون خونريزي در آنجا و اهانت به اهل آنجا حرام بوده است، آنگاه از اين هم تجاوز کردي و حجرالأسود را که دست راست خدا در زمين است کندي و به شهر خود حمل نمودي و انتظار داشتي که از تو تشکر کنيم. خداوند تو را لعنت کند...49
اين نامه را ثابت بن سنان به صورت ديگري آورده مطابق نوشته او بعد از جريان قرامطه، ابو عبيداللّه المهدي نامه اي به ابوطاهر نوشت و عمل او را تقبيح کرد و او را لعن نمود و از جمله نوشت: براي ما در تاريخ نقطه سياهي به وجود آوردي که گذشت روزگار آن را از بين نمي برد... تو با اين کارهاي شنيع بر دولت ما و پيروان ما و دعاة ما نام کفر و زندقه را محقّق کردي... او در اين نامه ادامه داد که اگر اموال مردم مکه و حجاج را به خودشان برنگرداني و حجرالاسود را به جاي خود عودت ندهي و پرده کعبه را بازپس ندهي، به زودي با لشکري که طاقت مقابله با آن را نداري به سوي تو خواهم آمد و من از تو برئ هستم همانگونه که از شيطان رجيم برئ هستم.50
حجرالأسود مدت 22 سال در بحرين ماند و در طول اين مدت اقدامات دو قطب سياسي در جهان اسلام; يعني عباسي ها در بغداد و فاطمي ها در آفريقا براي وادار کردن قرامطه به باز پس دادن حجرالأسود بي نتيجه ماند، خلفا تا پنجاه هزار دينار به قرامطه پيشنهاد کردند که در مقابل آن حجرالأسود را بازپس بدهند، ولي آنها قبول نکردند51 به گفته ابن سنان که خود معاصر با وقوع اين قضايا بود، براي قرامطه پولهاي زيادي جهت ردّ حجرالأسود وعده کردند اما مورد قبول آنها واقع نشد و اين تهديد مهدي علوي فاطمي بود که آنها را مجبور به اين کار نمود.52
بهرحال حجرالأسود در سال 339 به مکه برگردانيده شد و آن را يک نفر از قرامطه به نام سنبر (که احتمالاً پدر زن ابوسعيد قرمطي باشد) به مکه حمل نمود. گفته شده است که حجرالأسود را پيش از حمل به مکه، به شهر کوفه بردند و در ستون هفتم از جامع کوفه نصب کردند تا مردم آن را ببينند و برادر ابوطاهر نامه اي نوشته بود که در آن آمده بود: ما حجرالأسود را به امر کسي اخذ کرديم و به امر همان شخص بازگردانيديم.53 و در بعضي از کتب جمله اخير به اين صورت آمده است: اخذناه بقدرة اللّه ورددناه، بمشيئة اللّه ما آن را با قدرت خدا اخذ کرديم و با مشيّت او برگردانديم.54
وقتي حجرالأسود به مکه رسيد، امير مکه و همچنين جمعيتي از مردم مکه حاضر شدند و سنبر با دست خود حجرالاسود را به جاي خود قرار داد و گفته شده که حجر را شخصي به نام حسن بن مزوق بنّا به ديوار کعبه نصب کرد و با گچ آن را محکم نمود.55 و از افراد ديگري نيز نام برده شده است.
درباره اين که چه کسي حجرالأسود را در جايگاه اصلي خود قرار داد، از يکي از علماي بزرگ ما مطلبي نقل شده که همراه با جريان کوتاهي است که ما آن را به اختصار نقل مي کنيم:
از شيخ بزرگوار جعفر بن محمد قولويه که يکي از علما و محدّثين صاحب نام شيعه و استاد شيخ مفيد بود نقل شده در آن سال که حجرالأسود را قرامطه به مکه برگرداندند، رهسپار مکه شد; چون طبق عقيده علماي شيعه، حجرالأسود را کسي جز وليّ خدا و معصوم در جاي خود نمي گذارد و ابن قولويه براي ديدن امام عصر ـ عجّ ـ که حجرالأسود را به جاي خود خواهد نهاد تدارک اين سفر را ديد. متأسفانه او در بين راه مريض شد و در بغداد ماند و نتوانست به مسافرت خود ادامه بدهد. يکي از دوستان مورد اعتماد خود را که معروف به ابن هشام بود، نايب گرفته و نامه اي را به او داد و سفارش کرد که اين نامه را به کسي بده که حجرالأسود را در ديوار کعبه نصب کند. ابن هشام به مکه رفت و هنگام نصب حجرالأسود در آن مراسم حاضر بود. ابن هشام مي گويد: مي ديدم هرکس حجرالاسود را در جاي خود مي گذارد مي افتد تا اينکه جوان خوش صورت و گندم گوني پيدا شد و حجر را از دست آنها گرفت و در محل خود نصب کرد و حجر در آنجا ماند و مردم خوشحال شدند آن آقا از مسجد خارج شد و من او را دنبال کردم تا بالأخره نامه ابن قولويه را به او دادم و او بدون آنکه نامه را بخواند فرمود: به او بگو خوفي بر تو نيست و سي سال ديگر زنده خواهي ماند. اين را گفت و در حالي که من بهت زده شده بودم از نظرم ناپديد شد.56
بهرحال، حجرالأسود پس از 22 سال به جاي خود عودت داده شد و نگراني عميق مسلمانان بلاد پايان يافت و اين لکه ننگ بر دامن قرامطه تا ابد باقي ماند.
ما تصور مي کنيم که سران قرامطه افرادي سودجو، جاه طلب و رياست خواه بودند که از عقايد ريشه دار مردم دائر بر ظهور مهدي و نجات دهنده، سوءاستفاده کردند و نارضايي شديد مردم از حکومت عباسيان زمينه مناسبي شد که آنها خود را نمايندگان و داعيان مهدي معرفي سازند و افراد ناآگاه را که از وضع موجود در رنج و زحمت بودند، دور خود جمع کنند. آنها که افرادي فقير و گاهي متوسط بودند با اميدهاي واهي، دور قرامطه را که خود را داعيان بر مهدي قلمداد کرده بودند، گرفتند و در عمل به خاطر رسيدن به مال و ثروت بادآورده، دست به خشونت هاي بي حدّي که سرانشان آنها را مجاز کرده بودند، زدند.
اينکه قرامطه بحرين گاهي خود را به فاطميان مغرب مي چسبانيدند; يکي براي استفاده از داعيه مهدويگري آنان بخصوص ابوعبيدالله المهدي العلوي بود و ديگري به علت رقابت و خصومتي بود که ميان فاطميان و عبّاسيان وجود داشت57 و اينها که در قلمرو عباسيان بودند و نارضايي مردم را از حکومت آنان مي ديدند، از اميدهاي مردم بر دور دست ها سوء استفاده مي کردند و آنها را به اطاعت از فاطميان مي خواندند، و شايد فتنه اي را که در سال 317 در
مکه به وجود آوردند و مراسم حج را بهم زدند و حجرالأسود را ربودند به اين جهت بوده که زمينه را براي تسلط فاطميان بر مکه فراهم سازند، چون شايع بود که کسي مي تواند لقب اميرالمؤمنين بگيرد که بر حرمين شريفين تسلط داشته باشد و امير حاج را او معين کند. اما با وجود اين ديديم که خليفه فاطمي چگونه اعمال قرامطه را تقبيح کرد و طي نامه شديد اللحني که قسمتهايي از آن را پيش از اين آورديم از آنها بيزاري جست و عمل آنها را مايه شرمندگي و رسوايي دانست.
بطوري که اشاره کرديم، سران قرامطه از موضوع مهدويّت بسيار سوء استفاده کردند. يکبار در سال 316 قرامطه در نزديکي کوفه از سپاه عباسيان شکست خوردند و پرچم هاي آنان به دست نيروهاي خليفه افتاد. در آن پرچم ها اين آيه نوشته شده بود: و نريد أن نمنّ علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين 58 بطوري که مي دانيم اين آيه که مربوط به نجات قوم موسي از دست فرعون است، به ظهور حضرت مهدي و نجات جامعه بشري از فرعونيان و طاغوتيان نيز تفسير شده است. سران قرمطي با عوام فريبي خاصي اعتقاد مردم را درباره مهدويت، بازيچه دست خود کرده بودند.
پس از افول قدرت قرامطه حکومتها آنها را هرکجا يافتند کشتند بخصوص سلطان محمود غزنوي که بسيار ضد قرامطه بود. شاعر دربار او فرخي سيستاني گفته:
ملک ري از قرمطيان بستدي *** ميل تو اکنون به منا و صفاست
و پس از مرگ او گفت:
آه و دردا که کنون قرمطيان شاد شوند *** ايمني يابند از سنگ پراکند و دار
پـاورقي ها:
..........
20 ـ المقالات و الفرق، ص 83 و فرق الشيعه، ص 104.
21 ـ اشعري، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 98.
22 ـ شهرستاني، الملل و النحل، ج 1، ص 194.
23 ـ همان، ص 194.
24 ـ ملطي، التنبيه و الرد، ص 21 ـ 20.
25 ـ ابن حوقل، صورة الأرض، ص 62.
26 ـ تاريخ طبري، ج 5، ص 286.
27 ـ ابن عماد حنبلي، شذرات الذهب، ج 2، ص 192.
28 ـ ثابت بن سنان، تاريخ اخبار القرامطه، ص 58 و 59.
29 ـ در بعضي از کتب مورخان غربي که به فارسي ترجمه شده، نام اين شهر لحساء آمده است که اشتباه است و صحيح آن همان احساء مي باشد اين اشتباه به کتب بعضي از مورخان ايراني نيز (مانند آقاي انصاف پور در کتاب روند نهضتها) راه يافته است.
30 ـ کامل ابن اثير، ج 6، ص 187.
31 ـ ابن کثير، البداية والنهاية، ج 11، ص 158.
32 ـ ياقوت حموي، معجم البلدان، ج 5، ص 393.
33 ـ انصاف پور، روند نهضتها، ص 470، به نقل از حبيب السير.
34 ـ کامل ابن اثير، ج 5، ص 187. همچنين رجوع شود به: مقريزي، الخطط، ج 1، ص 250 به بعد.
35 ـ ابن تغري، النجوم الزاهره، ج 3، ص 226.
36 ـ ابن کثير، البداية و النهاية، ج 11، ص 165 ـ 163.
37 ـ همان، ص 171; و تقي الدين الفاسي، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 2، ص 218.
38 ـ نجم عمر بن فهد، اتحاف الوري باخبار ام القري، ص 374، در شفاءالغرام تعداد سپاه قرامطه هفتصد نفر ذکر شده.
39 ـ شفاء الغرام، ج 2، ص 218.
40 ـ احمد السباعي، تاريخ مکه، ج 1، ص 171.
41 ـ تاريخ اخبار القرامطه، ص 54. اين شعر به صورتهاي مختلف نقل شده آنچه در بالا آورديم، علاوه بر اخبار القرامطه، در کتابهاي: النجوم الظاهرة، ج 3، ص 224 و شذرات الذهب، ج 2، ص 274 و اتحاف الوري، ج 2، ص 375 و تاريخ مکه، ج 1، ص 171 و چندين کتاب ديگر به همين صورت آمده ولي در بعضي کتب ديگر مصراع دوم شعر به اين صورت نقل شده: اخلق الخلق و افنيهم انا. البداية و النهايه، ج 11، ص 171 که نوعي ادعاي الوهيت است و لذا بنظر مي رسد که صورت دوم درست نباشد.
42 ـ ابن جوزي، المنتظم، ج 6، ص 223.
43 ـ البداية و النهاية، ج 11، ص 172.
44 ـ عريب القرطبي، صلة تاريخ الطبري، ص 134 (ذيل حوادث سال 316) گفتني است که تاريخ طبري با حوادث سال 302 پايان مي يابد. ضمناً همانگونه که مي دانيم فتنه قرامطه در مکه در سال 317 اتفاق افتاده ولي قرطبي آن را در ذيل حوادث سال 316 آورده که اشتباه است.
45 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 376.
46 ـ البداية و النهاية، ج 11، ص 172.
47 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 178.
48 ـ کامل ابن اثير، ج 6، ص 204 و البداية و النهاية، ج 11، ص 172. ابن کثير نام امير مکه را ذکر نکرده ولي ابن اثير او را ابن محلب مي داند و بعضي از مورخان از جمله ذهبي نام او را ابن محارب ذکر کرده اند. العبر في خبر من غبر، ج 2، ص 167. و به همين صورت است در: النجوم الزاهره، ج 2، ص 224.
49 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 378.
50 ـ تاريخ اخبار القرامطه، ص 54.
51 ـ البداية و النهاية، ج 11، ص 237.
52 ـ تاريخ اخبار القرامطه، ص 57.
53 ـ البداية و النهاية; ج 11، ص 237. و تاريخ اخبار القرامطه، ص 57 و کامل ابن اثير، ج 6، ص 335.
54 ـ النجوم الزاهره، ج 3، ص 302.
55 ـ اتحاف الوري، ج 2، ص 395.
56 ـ قطب راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 476. و کشف الغمه، ج 2، ص 502 و بحارالانوار، ج 52، ص 58.
57 ـ کار اين رقابت بعدها به جايي رسيد که خليفه عباسي در قدح نست فاطميان مصر که خود را از بني هاشم مي دانستند، در سال 402 شهادتنامه اي درست کرد و از علما و بزرگان مخصوص علويون از جمله سيد مرتضي و سيد رضي امضا گرفت و اين در حالي بود که سيد رضي در مدح فاطميان شعر گفته بود. رجوع شود به: سيوطي، حسن المحاضره، ج 2، ص 151. و کامل ابن اثير، ج 7، ص 263.
58 ـ کامل ابن اثير، ج 6، ص 194.
جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷
de falska käslorna och tankarna
de äkta känslorna
är gudomliga
vid sidan om
de goda och äkta tankarna.
men de falska känslorna
vid sidan om
delvis goda tankar
är acceptabel.
är gudomliga
vid sidan om
de goda och äkta tankarna.
men de falska känslorna
vid sidan om
delvis goda tankar
är acceptabel.
سؤالات کلیدی من در باب تاریخ اساطیری ایران
سؤالات کلیدی من در باب تاریخ اساطیری ایران
سؤال 1- آیا در اوستا از خاندان هوگو (دارندگان چهارپایان خوب، در اصل هخا-؟) که از افراد آن جاماسپ (=مغکش، داماد زرتشت) و فرشوشتر (=شهریار جوان) پدر زن زرتشت (زرین تن) نام برده شده اند هخامنشیان منظور نیستند؟
راهنمایی اگر جاماسپ (مغکش) را همان داریوش (داماد بردیه) و فرشوشتر(= نوذر یعنی فرمانروای نو و جوان) را همان کورش سوم (= ثراتئونه یعنی سومی) بدانیم؛ بدانجا میرسیم که زرتشت همان گائوماته بردیه داماد و پسر خوانده کورش سوم بوده است که داریوش و همدستانش وی را ترور کردند. از محل ساتراپی گائوماته بردیه در بلخ و شمال هندوستان معلوم میگردد که اسم اصلی وی سپیتاک پسر سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ آخرین پادشاه ماد) بوده است. القاب زرتشت، زریادر، زریر (جملگی یعنی زرین تن و زرین موی) را از نام سپیتاک (روشن و سفید) استخراج نموده اند. میدانیم که موسی خورنی اسم آرای پدر خوانده و آرای پسر خوانده را به جای کورش سوم/فریدون (کشورگشا) و بردیه/ایرج آورده است. ویشتاسپ حامی زرتشت هم نه ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش بلکه معاصر او مگابرن ویشتاسپ پسرخوانده دیگر کورش و پسر بزرگ سپیتمه بوده است. سئیریمه (سلم) به همین معنی پسر بزرگ است. پیداست تور (وحشی) هم لقب پسر اصلی کو رش سوم یعنی کمبوجیه سوم بوده است که به دروغ داریوشی شایع بوده است که قاتل بردیه (نائب السلطنه اش در ایران) است و همین دروغ تاریخی شایع هنوز در کتابهای رسمی تاریخ ضبط است.
سؤال 2- آیا کیانیان یعنی کی قباد (فرمانروای روحانی)، اپیوه (دارای اخلاف نیک)، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه زارها=کاشان)، سیاوش/فرود (مقتول به دست افراسیاب تورانی)، کیخسرو فاتح دژ بهمن دیوان در آن سوی اردبیل (در اساس اربیل) و قاتل افراسیاب، و آخروره (خون نریز و رحمدل) همان پادشاهان ماد یعنی دایائوکو (قاضی)، اوپیته (نیک پدر)، خشتریتی (شهریار نیرومند)، حاکم نواحی اطراف کوه کرکس، فرائورت (دیندار)، کی آخسارو (هوخشتره، فاتح و ویرانگر آشور و کشنده مادیای اسکیتی قاتل پدرش فرائورت)، آستیاگ (تاجدار یا ثروتمند) نیستند؟
سؤال 3 - آیا پیشدادیان حاکم "خونیرث" (دارای ارابه باشکوه) پرورش دهندگان اسبان ارابه همان پادشاهان آریائیان میتانی نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد در شمال بین النهرین نیستند که مرکز حکومتشان شهر واشوکانی (مرکز ارابه ها، شهر کردنشین حسیکه کنونی در سوریه) نیستند که نخستین فرمانروایشان پراترنه (پیشداد) نام داشته است و کهن ترین فن رساله ارابه رانی با اسب از ایشان به یادگار مانده است؟ اگر بدانیم برای هر نام پیشدادی در میان پادشاهان میتانی معادل و مترادفی موجود است.
برای شناسایی زرتشت تاریخی در درجه اول باید این همانی بودن وی را با گائوماته بردیه (حاکم ارمنستان و اران و آذربایجان بعد حاکم بلخ و شمال هندوستان، شوهر آتوسا دختر کورش و پسر خوانده وی)، سپیتاک (پسر داماد و ولیعهد آستیاگ یعنی سپیتمه حاکم ولایات جنوب قفقاز) که کورش وی را به عنوان پسرخوانده خود به حکومت ناحیه دربیکان/دری ها در سمت بلخ انتخاب نموده بود (همانکه هرتسفلد وی را زرتشت تاریخی می داند)، زریادر/زریر حاکم ولایات جنوب قفقاز (شوهر آتوسا دختر کورش و برادر مگابرن ویشتاسپ پسر بزرگ سپیتمه) را مد نظر قرار داد. می دانیم که روایات ملی و یونانی و رومی نیز میگویند که زرتشت زاده رغه آذربایجان (مراغه) بود و از آنجا به حکومت بلخ بر گمارده شده است. سرنخ گره در همین حکومت در دو منطقه دوردست از هم جنوب یعنی ولایات جنوب قفقاز و بلخ و شمال هندوستان در عهد کورش (فریدون، فرشوشتر یعنی شهریار جوان) است که پدر زن و پدرخوانده و همچنین برادر خوانده بردیه/ایرج/برمایون و برادرش مگابرن ویشتاسپ/سلم/ارجاسپ/کتایه به شمار میرفته است. کورش بعد از قتل پدر ایشان سپیتمه، همسر مسن وی یعنی آمیتیدا دختر معروف آستیاگ را به مقاصد سیاسی به همسری انتخاب نموده بود. خارس میتیلنی میگوید ویشتاسپ و برادرش زریادر از آفرودیت آسمانی(آمیتیدا)و ایزد آدونیس (سپیتمه جمشید) به دنیا آمده بودند.
سؤال 1- آیا در اوستا از خاندان هوگو (دارندگان چهارپایان خوب، در اصل هخا-؟) که از افراد آن جاماسپ (=مغکش، داماد زرتشت) و فرشوشتر (=شهریار جوان) پدر زن زرتشت (زرین تن) نام برده شده اند هخامنشیان منظور نیستند؟
راهنمایی اگر جاماسپ (مغکش) را همان داریوش (داماد بردیه) و فرشوشتر(= نوذر یعنی فرمانروای نو و جوان) را همان کورش سوم (= ثراتئونه یعنی سومی) بدانیم؛ بدانجا میرسیم که زرتشت همان گائوماته بردیه داماد و پسر خوانده کورش سوم بوده است که داریوش و همدستانش وی را ترور کردند. از محل ساتراپی گائوماته بردیه در بلخ و شمال هندوستان معلوم میگردد که اسم اصلی وی سپیتاک پسر سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ آخرین پادشاه ماد) بوده است. القاب زرتشت، زریادر، زریر (جملگی یعنی زرین تن و زرین موی) را از نام سپیتاک (روشن و سفید) استخراج نموده اند. میدانیم که موسی خورنی اسم آرای پدر خوانده و آرای پسر خوانده را به جای کورش سوم/فریدون (کشورگشا) و بردیه/ایرج آورده است. ویشتاسپ حامی زرتشت هم نه ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش بلکه معاصر او مگابرن ویشتاسپ پسرخوانده دیگر کورش و پسر بزرگ سپیتمه بوده است. سئیریمه (سلم) به همین معنی پسر بزرگ است. پیداست تور (وحشی) هم لقب پسر اصلی کو رش سوم یعنی کمبوجیه سوم بوده است که به دروغ داریوشی شایع بوده است که قاتل بردیه (نائب السلطنه اش در ایران) است و همین دروغ تاریخی شایع هنوز در کتابهای رسمی تاریخ ضبط است.
سؤال 2- آیا کیانیان یعنی کی قباد (فرمانروای روحانی)، اپیوه (دارای اخلاف نیک)، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه زارها=کاشان)، سیاوش/فرود (مقتول به دست افراسیاب تورانی)، کیخسرو فاتح دژ بهمن دیوان در آن سوی اردبیل (در اساس اربیل) و قاتل افراسیاب، و آخروره (خون نریز و رحمدل) همان پادشاهان ماد یعنی دایائوکو (قاضی)، اوپیته (نیک پدر)، خشتریتی (شهریار نیرومند)، حاکم نواحی اطراف کوه کرکس، فرائورت (دیندار)، کی آخسارو (هوخشتره، فاتح و ویرانگر آشور و کشنده مادیای اسکیتی قاتل پدرش فرائورت)، آستیاگ (تاجدار یا ثروتمند) نیستند؟
سؤال 3 - آیا پیشدادیان حاکم "خونیرث" (دارای ارابه باشکوه) پرورش دهندگان اسبان ارابه همان پادشاهان آریائیان میتانی نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد در شمال بین النهرین نیستند که مرکز حکومتشان شهر واشوکانی (مرکز ارابه ها، شهر کردنشین حسیکه کنونی در سوریه) نیستند که نخستین فرمانروایشان پراترنه (پیشداد) نام داشته است و کهن ترین فن رساله ارابه رانی با اسب از ایشان به یادگار مانده است؟ اگر بدانیم برای هر نام پیشدادی در میان پادشاهان میتانی معادل و مترادفی موجود است.
برای شناسایی زرتشت تاریخی در درجه اول باید این همانی بودن وی را با گائوماته بردیه (حاکم ارمنستان و اران و آذربایجان بعد حاکم بلخ و شمال هندوستان، شوهر آتوسا دختر کورش و پسر خوانده وی)، سپیتاک (پسر داماد و ولیعهد آستیاگ یعنی سپیتمه حاکم ولایات جنوب قفقاز) که کورش وی را به عنوان پسرخوانده خود به حکومت ناحیه دربیکان/دری ها در سمت بلخ انتخاب نموده بود (همانکه هرتسفلد وی را زرتشت تاریخی می داند)، زریادر/زریر حاکم ولایات جنوب قفقاز (شوهر آتوسا دختر کورش و برادر مگابرن ویشتاسپ پسر بزرگ سپیتمه) را مد نظر قرار داد. می دانیم که روایات ملی و یونانی و رومی نیز میگویند که زرتشت زاده رغه آذربایجان (مراغه) بود و از آنجا به حکومت بلخ بر گمارده شده است. سرنخ گره در همین حکومت در دو منطقه دوردست از هم جنوب یعنی ولایات جنوب قفقاز و بلخ و شمال هندوستان در عهد کورش (فریدون، فرشوشتر یعنی شهریار جوان) است که پدر زن و پدرخوانده و همچنین برادر خوانده بردیه/ایرج/برمایون و برادرش مگابرن ویشتاسپ/سلم/ارجاسپ/کتایه به شمار میرفته است. کورش بعد از قتل پدر ایشان سپیتمه، همسر مسن وی یعنی آمیتیدا دختر معروف آستیاگ را به مقاصد سیاسی به همسری انتخاب نموده بود. خارس میتیلنی میگوید ویشتاسپ و برادرش زریادر از آفرودیت آسمانی(آمیتیدا)و ایزد آدونیس (سپیتمه جمشید) به دنیا آمده بودند.
اشتراک در:
پستها (Atom)