جغرافیای تاریخی کهن شمال غرب ایران
در اینجا برای سادگی مطلب از آن نواحی این منطقه سخن به میان خواهم آورد که در مقالات سابق در باب آنها کلامی نرفته است. منبع اساسی در این باب همانا یادگار بزرگ ایگور میخائیلویچ دیاکونوف یعنی تاریخ ماد به ترجمهً کریم کشاورز است. ما در اینجا مندرجات تألیف وی را اساس قرار داده و از این طریق بر روی جغرافیای تاریخی و تاریخ باستانی این ناحیه که مورد مشاجره پان ایرانیستها و پان ترکیستها است، پرتوی می افکنیم. دیاکونوف بر اساس کتیبه های آشوری از ناحیهً زیکرتو و شهر و دیار سانگ بوتی و شهرمجاور آن اولخوی نسبتاً مفصل صحبت نموده است. وی به درستی ناحیهً زیکرتو (یا زیکیرتو، زی کیرتو) را با حوضهً رود شهر چای تطبیق داده و ضمناً می گوید که آشوریان با فرستادهً فرمانروای زیکرتو با مترجمی ماننایی که خود نام غیر ایرانی داشته صحبت کرده اند. دیاکونوف جای دیگر از ولایت کرتیارا در کردستان کنونی ایران خبرمی دهد که این نام نیز به وضوح حاوی نام کیرتی ها است که نامشان بر روی قبایل کرد تعمیم پیدا کرده است. این مطلب سر نخ جالبی را به دست می دهد و آن اینکه کیرتیها همان بومیان سومری و اکدی زبان لولوبی بوده اند که در آذربایجان و کردستان سکنی داشته اند چه نام لولوبی (مرکب از لولو و پسوند بی) به زبان هوریانی به معنی بردهً کوهستانی بوده و مترادف این نام در زبان پارسی و عیلامی کورتش (کورت) و در زبان اکدی گردیو می شده است. برای اصل این نام می توان ریشهً لولوبی/ سومری کور یعنی کوه قایل شد. در کل از اینجا معلوم میشود که از میان سه ریشهً تاریخی نام کردان این اصیل ترین آنها بوده است. دو ریشهً دیگر نام کرد همانا نام کردیو ها (کرمانج ها، ستروکتیان، ساگارتیان) و سکائیان کردوخی بوده که به ترتیب به معنی دارندهً خانه های سنگی و کوچ نشینان هستند. در کنار لولوبی ها و درشمال و شرق و غرب آنان مردمان بومی قفقازی نژاد کوتی (کاسپی، کادوسی یعنی سگپرست) اسکان داشته اند. که این دو قوم باستانی این دیار به تدریج با آمدن آریانیان کاسی ، میتانی، مادی، سکایی وپارسی زبان خود را از دست داده و درون آنان به تحلیل رفته اند. نام این مردم باستانی در کلمات عامیانهً تحقیرآمیز ایرانی لولو و قیرتی زنده مانده است. این نشانگر آن است که رفتار آریائیان مادی با بومیان فلات ایران تحقیر آمیز و نژاد پرستانه و برده دارانه بوده است و از این رو است که در ایران باستان نام کردان لولوبی عنوانی ملامت بار محسوب می شده است. کتیبه های آشوری متعلق به سارگون دوم در ناحیهً زیکیرتو (یعنی محل زیست کیرتی ها) یعنی حوضهً رود شهر چای میانه از قلاع و روستاهایی نام برده شده اند که این نامها با نظایر کنونی آنها از این قرارند: پاردو (=پاردیه، فراهیه)، ایشتایی پار (ایشنار)، ساکتاتوش (شیخ طبق)، نانزو (نوروز آباد)، ائوکانه (اوگان، ابرگان، روستای نیاکان پدری نگارنده)، کابانی (کبودین)، قوروسوپا (قره جه قبا)، راکسی (=لاکسی، کسلان)، گیم داکریکا (گون دوغدو)، باروناکا (بارنجق)، سی ترا ( سیه دل)، تاش دامی (تکمه داش) و تسامیا (=چامیان، کارا چمن). کتیبه های همین پادشاه آشوری در ادامهً شرح لشکرکشی حدود سال 710 پیش از میلاد از شهرهای سانگی بوتو (محل بوته های انگور) و اولخوی (یعنی شهر شایسته خوی) نام می برند که به ترتیب همان شهرهای مرند (موروندا، مورونت، یا ماورونداگارای عهد باستان) و شهر خوی می باشند. از اینجا معلوم میشود نام مرند (مورونت، ماورونداگارا) در اصل به معنی شهر تاکستانها بوده است چه کلمه مووره در زبان آذری و کردی به ترتیب به معنی بوته تاک و خود تاک می باشد. از این مطلب همچنین معلوم میشود بیت سانگ بوتی (محل انگور) در ماد بزرگ هم جز همان تاکستان حالیه مراد نبوده است. معنی لفظی خود لفظ بومی کهن خوی نیز قابل انکشاف است چه ارامنه نام پهلوی این شهر را در عهد کهن هیر آورده اند که به معنی ثروت و رفاه است و این معنی در نامهای کهن آنجا یعنی اولخوی (دارای ثروت شایان) و خوی وه (دارای ثروت خوب) که در سالنامه های آشوریان یاد شده اند، مصداق پیدا می کند. در شرح لشکرکشی سارگون دوم به نواحی سانگ بوتی و اولخوی و اورارتو از این اماکن نام برده شده است که با نامهای قابل قیاسشان از این قرار می باشند: ساردوری خورد (سیداوا)، خورنکو (خانقاه)، خاردانیا (خان دیزه)، گیزو آرزو (قیزقلعه)، شاشزیسا (شکریازی)، خودورنای علیا و سفلی (شبانلوی علیا و سفلی)، اوادنا اونزا (ایری بوجاق)، آرازو (عذاب)، شادیش سی نیا (سید خاجین)، سیتو آرزو (سویدلی)، زیرما (زروان، زارغان)، سورزی (کورتی)، الیادی نیا (ایواوغلو)، سورزیالدیو (سولکده)، آرمونا (آلمالو) و سر انجام کی ناشتانیا (جایگاه چشمه) که مطابق با روستای چشمه است. نام کوههای آورین و اردیج: که سارگون دوم در ادامه تهاجم خونین و غارتگرانهً خود در موقع ورود به اورارتو که از سمت شمال دره قوتور صورت گرفته است از میان دو کوه به نامهای آرسابیا و اثرتیا عبور می کند که به ترتیب با کوههای امروزین آورین (به لغت پهلوی یعنی با شکوه) و اردیج (به لغت پهلوی یعنی آراسته) در نزدیکی مرز ترکیه قابل مطابقت می باشند. نام محال چاردولی: منابع آشوری و اورارتویی از کوهی به نام خارسی / ارسیته در اراضی ماننا که در مجاورت ناحیهً پارسوا (استان کردستان کنونی) نام برده اند. این کوه مطابق کوه قره داش حالیه است چه این کوه در در اراضی قبیلهً ماننایی کوموردیان قرار داشته است که اکنون تصحیف شدهً نامشان در اسم محال چاردولی (چردوغلو) که شامل ناحیه این کوهستان میشود، زنده مانده است. در لشکرکشی سال 713 پیش از میلاد سارگون دوم به ماد از نواحی سیگریس، باییت آن (خانهً خدا) یا بیت باگای، روستای دیریستانو (محل استراحت کاروانها)، اوریاکی، ریمانوتی، اُپورئی، اویادوئه، بوستیس، آپساخوتی (به ظاهر به معنی خداوند جادوگری)، پازئواتی (به ظاهر به معنی دارای آب گرم) ، اوتیران (به ظاهر به معنی دارای آب نیرومند) ، آگازی و آمباندا (به ظاهر به معنی جایگاه سردسیر) ما بین الیپی (کرمانشاه) و خوار (کویر نمک) نامبرده شده اند که به ترتیب با مناطق سنندج، قیدارنبی، نهاوند تاکستان، اوریاد، رامند، رودبار تفرش، ابهر،بوئین زهرا ، شاه کلک، گرماب، افشار، اورزمان و قشلاق داغ مطابقت دارند. در کتیبه های اسرحدون پادشاه آشوری در سمت قم و کاشان از دهکده ای به نام اوراکازابارنا یاد شده که با قصبهً گازران کنونی مطابقت دارد. کتیبه های سارگون دوم در اطراف بیت باگای/ بیت ایشتار (قیدار) از سه قلعهً کیششلو/ کارنابو، کیندائو/ کارسین، آنزاری/ کار اداد نام برده اند که به ترتیب با روستاهای حصار، کرسف و علی آباد در جنوب شرقی قیدار مطابقت می نمایند. خود نام قیدار شکلی از همان نام خدای جنگ آریانیان کاسی یعنی گیدار می باشد. محل قبایل اتحادیه ماننا ها در اطراف دریاچهً اورمیه بنا به شواهد و قرائن از این قرار بوده است: محل تئورلیان (به ظاهر به معنی صاحبان قدرت، مانناهای پادشاهی) در جنوب دریاچهً اورمیه قرارداشته آنجا که اکنون شهر ویران خوانده میشود خود نام ماننا به زبانهای ایرانی کهن معنی سرزمین پایینی را می دهد. مسّیئیان (ظاهراً به معنی میانیها) در میاندوآب و حوضهً رودهای زرینه رود و سیمینه رود ساکن بوده اند. محل دالیان را اطراف تبریز و حوضهً رود تلخه رود تعیین کرده اند. نام سونبی ئیان با محال سلدوز اورمیه مطابقت دارد. کوموردیان یا چنانکه اشاره شد چاردولیهای کنونی در سمت شرق شهرستان میاندوآب زندگی می کرده اند. کتیبه های آشوری در ماننا (نیسیر عهد باستانی تر) از شهرهای ایزیرتو (پایتخت آن)، خارونا، شودور (شیمری خادیری منابع اورارتویی)، بشتو، و کارالا نام برده اند که به ترتیب مطابق با قصبات حسنلو، خلیفان، محمدیار (که در آن محمد جایزین شیمرشده است)، شاه قلعه وکلانه (درخبر شرفنامهً شرف خان بدلیسی، قلعه دیزهً کردستان عراق) مطابقت دارند. گودارمحل بشتو را با تپه کاپلانتو مقابله نموده است که خطاست چه این نام ترجمهً ترکی همان دژ پلنگان باستانی است که داریوش در کتیبهً بیستون از آن یاد کرده است. آشوریان در جنوب ماننا یعنی ولایت پارسوای کهن (استان کردستان حالیهً ایران) ازدژی به کاربیتو به معنی مبارک نام برده اند که با روستای مبارک آباد (صلوات آباد سنندج) مطابق می باشد. منابع آشوری در این سمت از قلعه ای به نام باروتا و کوهی به نام آرسیتا (هارشی) هم اسم برده اند که با قصبهً بایدر و کوه چهل چشمه مطابقت می نمایند. کتیبه های سارگون دوم در بین میانه و تبریز از قلاع و شهرکهای سوکا، بالا، آبی تینکا، شوان داخول، دوردوکا و مسی (به اوستایی مئیذیه یعنی میانه) اسم برده اند که به ترتیب مطابق با روستاهای سیسان، اوجان، بوستان آباد، شبلّی، دوزدوزان و شهر میانه می باشند که این شهر آخری همانطوری که دیاکونوف خاطرنشان می کند مقر فرمانروایی دیاکو (دایائوکو، کیقباد شاهنامه) بوده است. کتیبه های آشوریان در ذکر لشکرکشی های آنان در ناحیهً بین منطقهً رودکها ( حوضهً علیای رود قیزیل اوزن در جهت شمال) و ناحیهً پارسوا (کردستان) از ولایتی به نام گیزیل بوندا نام برده اند که لابد همین نام است که به شکل قیزیل اوزن بر روی نام این رودخانه زنده مانده است. کتبیه های آشوری در این ناحیه از چهار قلعهً مجاور آن با پارسوا تحت اسامی زیزی، آپپار، زالا و کیت پات یادکرده اند که نامهایشان قابل تطبیق با اسامی روستاهای چیچکو، پاپاله، چالاب و گنبد می باشند. یکی از مقرهای حکمرانی این منطقه در این عهد یعنی دژ سیبار با سهرورد دورهً اعراب -که هم اکنون، به صورت روستایی در جنوب سجاس بر جای مانده است- مطابقت می نماید. شهر مهم دیگر این حوالی ساگ بیت آمده که با خود قصبهً سجاس در جنوب شهرک سلطانیه همخوانی دارد. نام کهن مراغه یعنی اوئیش دیش منابع آشوری می توان دارندهً به معنی دارندهً رودخانه سریع گرفت که یادآور نام ایرانی کهن دیگر آن یعنی افرازهارود می باشد. خود نام مراغه به معنی مرغزار یا رغه بزرگ است. در اوستا نام رودخانهً آن ویتنگوهئیتی آمده است که به همین معنی دارندهً جریان سیلابی می باشد. از اینجا معلوم میشود نام رودخانهً آن یعنی صوفی (صافی) در اصل سپی بوده که در اوستا به معنی در هم شکننده و سیلابی است. دژ داربو که منابع اورارتویی جای آن را در شرق دریاچهً اورمیه تعیین کرده اند مطابق با همان دژ مضاعف تارویی تارماکیس منابع آشوری یعنی شهر تبریز است که بیزانسی ها نام این دژ دومی را تبرمایس آورده اند. نام داربو را با توجه به نام قبیلهً باستانی ساکن تبریز یعنی دالیان می توان به معنی مردم سرزمین بیشه زاران و باغها گرفت چه منابع یونانی نیز در آذربایجان از مردمی به نام داریتیان (مردم سرزمین درختان) نام برده اند. اما خود نامهای تارویی و تارماکیس به لغت کهن مادی به معنی دژ کوچک و دژ بزرگ بوده اند. منابع آشوری در سمت بین مرز ماننا و همسایهً جنوبیش پارسوا (استان کردستان) در نزدیکی دژ بشتو (شاه قلعهً نزدیک دیوان دره) از دو دژ به نامهای پوری و سی تو آریا (شاتی راراگای منابع اورارتویی) نام می برند که این دو نام به ظاهر بر روی نام روستاهای آب پاره و شریف آباد زنده مانده اند.
دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵
جغرافیای تاریخی شهرها و قصبات ایران
کنکاشی در برخی نامهای جغرافیایی کهن ایران
بعد از ترور احمد کسروی تحقیقات در بارهً نامهای جغرافیایی متوقف ماند. نگارنده بعد از سالها دست پنجه نرم کردن با تاریخ اساطیری ایران و نشان دادن تأثیر عظیم فرهنگ ایران باستان برروی ادیان معروف جهان به خانه مراجعت کرده و دنبال کار کسروی را با منابع و امکانات بیشر پیگیری می نمایم. در این جا از تکرار مطالب جغرافیای تاریخی ایران که ضمن تحقیقات تاریخ اساطیری ایران در مورد آنها صحبت نموده ام، صرف نظر کرده و به دنبال نامهای جغرافیایی بکر و بایر میهن می روم و امیدوارم که کسان دیگری نیز که دسترسی به لغات اوستایی و پهلوی دارند اجتهادی نموده و در بارهً نامهای کهن جغرافیایی و تاریخی میهن مان که در پردهً ابهام مانده اند، نظر دهند. نطنز: معنی لفظی نام نطنز (که ظاهراً کسی در باب آن سخن نگفته است): سمعاني نيز در كتاب "انساب" همانند ياقوت در كتاب معجم البلدان، نطنز را "بليده" يعني شهر كوچكي از توابع اصفهان خوانده است. از اینجا معلوم میشود که این نام ترکیبی از واژه های اوستایی "نا" یا "نه" (حرف نفی) و "تنج" (که علی القاعده صورتی از تنز/طنز می باشد ) به معنی بزرگ و نیرومند بوده و در مجموع آن به معنی "شهر نه چندان بزرگ و گسترده"(بلیده) می باشد. نام فصبهً کهن اربسمان این شهر در لغت پهلوی به معنی "جای بافتن ریسمان و پارچه" است. به نظر می رسد نام شهر تنکابن مازندران نیز ریشه در همین واژهً اوستایی تنج داشته و در مجموع به معنی دارای آبهای فراوان بوده است. اقلید: این نام را می توان صورت پهلوی نام پارسی مرکب "اگری ده" یعنی روستای دارای آتشکده شمرد. علی القاعده حرف "ر" اوستایی در پهلوی به "ل" قابل تبدیل بوده است. میناب : از آنجاییکه نامهای کهن شهر میناب هرمز (هرمزد ) و تیوآب میناب (دارای رود مینوی توانا) بوده و در اعصار پیش از مغول مرکز تجاری بزرگ جنوب ایران با جهان خارج؛ لذا نام رود میناب (آرامیس خبر نئارخوس دریانورد یونانی اسکندر، اهورامزدای باستانی) به معنی رود دارای آب مینوی بوده است. نامهای کهن شهر بزرگ مجاور آن یعنی بندرعباس یعنی گمبرون یا گامرون و سورو را به ترتیب می توان به معنی جایگاه خرچنگ (کامراوو) و محل جشن و سرور یا محل لباس یا تورماهیگیری سالو گرفت. ظاهراً نام همین شهر است که در لشکرکشی های اسکندر، سالمونت (دارای نوعی تور/لباس سالو) ذکر شده است. کلیبر و کلیدر: نامهای این دو شهر و قصبه را که اولی به واسطهً قهرمان ملی آذربایجان و ایران یعنی بابک خرمدین و دومی توسط رمان معروف محمود دولت آبادی معروف شده است به ترتیب مرکب از کلی (کاری، بزرگ و مقاوم) و ور (قلعه)، کلی (کاری) و در می باشند یعنی اولی نام خود را از همان قلعه بابک (بذ ، بل باستانی،یعنی دژ) گرفته است همانکه در اساطیر آذری کوراوغلو (=فرزند کورش که تخلص بابک خرمدین حماسه سرا و تنبورنواز بوده) به شکل شأنلی بل (یعنی قلعهً باشکوه) یا چملی بل (یعنی قلعهً مه آلود) آمده است. بروجن: نام شهر بروجن را می توان جایگاه بارو معنی نمود. اِوَز: نام این شهرک استان فارس را که به ظاهر لغتی عربی به معنی محل نگهداری غاز و مرغابی است می توان در زبانهای کهن ایرانی به معنی "بی نیایش یا بدون رهبردینی" معنی نمود. دارا بودن زبان ایرانی فارسی ولی سنیگری مردم این شهر گواه این معنی ایرانی کهن آن است. بسطام (ویست خم): این نام را به معنی شهر یا روستای دارای آتشکدهً بزرگ معنی کرده اند. قصبهً بسطام آذربایجان غربی در نزدیکی خوی نزدیک محل دژ اوارتویی روساهینی (یعنی شهر رؤسا) بوده که بنا به کتب پهلوی این بتکدهً کنار دریاچهً چیچست (اورمیه) به فرمان کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره، منهدم کنندهً امپراتوریهای مقتدر اورارتو و آشور) ویران گردید و در کنار آن آتشکده ای (بسطامی) ایجاد شد. دکتر محمدجواد مشکور در بارهً تاریخچهً این بسطام می آورد: سنگنبشته ای از پادشاهان اورارتویی در ده بسطام از دهستان چایپار، بخش قره ضیائ الدین از توابع شهر خوی که در دوکیلومتری جادهً شوسهً خوی قرار دارد به خط و زبان اورارتویی در شانزده سطر پیدا شده که اکنون در ادارهً فرهنگ ماکو نگهداری میشود. این نوشته به فرمان روسای دوم پسر آرگیشتی دوم (680- 646 ق.م) نوشته شده و ترجمهً آن از این قرار است:" رؤسا پسر آرگیشتی این معبد بلند را برای خالدی خدای (اورارتو) برپا کرد. به نیروی خالدی، رؤسا پسر آرگیشتی سخن می گوید. این روستا خالی بود و چیزی در اینجا برپا نشده بود. همان طور که خالدی به من فرمان داده است. من در اینجا بنا ساختم، و اینجا را شهر رؤسا نامیدم. رؤسا پسر آرگیشتی گوید: کسی که این سنگبشته را منهدم کند و به آن زیان رساند یا آن را بشکند خالدی خدای (اورارتو) او را به وسیلهً خدای هوا و خدای آفتاب و خدایان دیگر بر خواهد انداخت و در زیر آفتاب نامی از خود نگاه نتواند داشت. منم رؤسا پسر آرگیشتی شاه نیرومند، شاه کشورها، شاه کشور بیاای نی (اورارتو) شاه شاهان، سرور شهر توشپا." چورس (چو- رس): نام روستای دوست و هم دانشکده ایم جمیل اکبری آذرفام را- که به جرم حمل دوبارهً اعلامیه های بیماری کودکانهً چپروی توسط فک و فامیلهای خدا، فدایی شد- نظر به موقعیت راههای ارتباطی این روستای شمال خوی می توان کلمه ای مادی (اوستایی) به معنی روستای واقع بر سر چند راهی معنی نمود. سمنان: نظر به نام منطقه ای با نام بسیار قدیمی اسفنجان (سپنژان) در جنوب سمنان اولاً معلوم میشود نام سمنان از تلخیص و تحریف همین نام عاید شده است. در ثانی خود کلمهً سفنج هم می توان به معنی سه ضرب در پنج و هم به معنی سی ضرب درپنج گرفت که عدد صد (هکتوی یونانی) در میان آنها قرار می گیرد و این خود نشانگر آن است که شهر گم شدهً هکاتوم پلیس (صد دروازه) از پایتختهای دورهً اشکانی در استان سمنان، خود همین ناحیهً شهر سمنان بوده است که ایرانشناسان در این راه به خطا متوجه شهر معروف دیگر این استان یعنی دامغان (محل پرورش دامها) شده اند که نام قدیمی دیگرش گومش (یعنی دارای دامهای بزرگ، یا جای پرورش دامها) بوده است که این دو نام آن نه نشان از قرابت با شهر صد دروازه بلکه نشان از غرابت با نام این پایتخت معروف اشکانیان دارند. سبزوار: نظر به معنی لفظی نام سبزواراین شهرباید همان راسمینا (موطن سبزه زاران) خبر منابع یونانی باشد که در ناحیهً باستانی بیهق (یعنی دارای بهه تلخ) واقع شده است. بُجنورد: نام این شهر را در لغت پهلوی می توان به معنی "جایگاه اسیران جنگی آزاد شده" گرفت. ترمذ: این نام را که اکنون نام شهر و ولایتی در ازبکستان است می توان "دژ بزرگ" معنی نمود. ابیورد: نام این شهر را که اکنون در ترکمنستان واقع شده است می توان جایگاه گل رز معنی نمود. باخزر: این شهرک خراسان را می توان به معنی دارندهً باغ زرین گرفت. بیرجند: نام این شهر را می توان مأخوذ از نام اوستایی بئورجند یعنی دارای هزار سپاهی به شمار آورد. جاجرم: این نام را با توجه به مطالب جغرافی نویسان دورهً اعراب در مورد این شهر،می توان لفظی اوستایی به معنی دارندهً علف زهردار گرفت. خواف: نام این قصبهً خراسان به شکل موجود آن به معنی دارای آب خوب است. خوسف: نام این قصبه خراسان را به معنی شهر واقع در گودی معنی نموده اند. اما به هرحال این نام به شکل موجود معنی دارندهً اسبان خوب را می دهد. طبس: به معنی جایگاه گرمای زیاد می باشد. قاین و قاینات: نام این منطقه که مارکوپولو به صورت تونوکاین آورده به لغت اوستایی به معنی دارای کشاورزی شایسته می باشد. قوچان: که صورت اصلی آن خوبوشان (جایگاه زندگی خوب) بوده، می توان مأخوذ از خوشان ( جایگاه خوب) دانست. فریمان: در لغت اوستایی می توان این نام را به معنی دوست منش یا خانهً دوست گرفت. نیشابور: به معنی شهر دارای کاروانسراهای فراوان است چه نامهای کهن آنجا یعنی اپارنی ( ابر نیسایه) و پرتو نیسایه (نیسای نیرومند) گواه آن است. نیسایه (به معنی جای آسودن کاروانها) همچنین نامی بر شهرهای نخجوان، نهاوند و میمنه بوده است. اصفهان: این نام را به غلط مرکز سپاهیان اسب سوار معنی نموده اند چه کلمه سپ در اوستا مغلوب کردن بوده و نام سپاهان مترادف با نام قدیمی دیگر آن جی به معنی پیروز می باشد. مسلم به نظر می رسد شهر پاشری کتیبه های آشوری که بین ناحیهً فارس و شمال بین النهرین قرار داشته و در لفظ پهلوی به معنی بهترین و عالی ترین است نام قدیمی تر اصفهان بوده و از همین معنی است که عبارت معروف اصفهان نصف جهان پدید آمده و بیرون تراویده است.
بعد از ترور احمد کسروی تحقیقات در بارهً نامهای جغرافیایی متوقف ماند. نگارنده بعد از سالها دست پنجه نرم کردن با تاریخ اساطیری ایران و نشان دادن تأثیر عظیم فرهنگ ایران باستان برروی ادیان معروف جهان به خانه مراجعت کرده و دنبال کار کسروی را با منابع و امکانات بیشر پیگیری می نمایم. در این جا از تکرار مطالب جغرافیای تاریخی ایران که ضمن تحقیقات تاریخ اساطیری ایران در مورد آنها صحبت نموده ام، صرف نظر کرده و به دنبال نامهای جغرافیایی بکر و بایر میهن می روم و امیدوارم که کسان دیگری نیز که دسترسی به لغات اوستایی و پهلوی دارند اجتهادی نموده و در بارهً نامهای کهن جغرافیایی و تاریخی میهن مان که در پردهً ابهام مانده اند، نظر دهند. نطنز: معنی لفظی نام نطنز (که ظاهراً کسی در باب آن سخن نگفته است): سمعاني نيز در كتاب "انساب" همانند ياقوت در كتاب معجم البلدان، نطنز را "بليده" يعني شهر كوچكي از توابع اصفهان خوانده است. از اینجا معلوم میشود که این نام ترکیبی از واژه های اوستایی "نا" یا "نه" (حرف نفی) و "تنج" (که علی القاعده صورتی از تنز/طنز می باشد ) به معنی بزرگ و نیرومند بوده و در مجموع آن به معنی "شهر نه چندان بزرگ و گسترده"(بلیده) می باشد. نام فصبهً کهن اربسمان این شهر در لغت پهلوی به معنی "جای بافتن ریسمان و پارچه" است. به نظر می رسد نام شهر تنکابن مازندران نیز ریشه در همین واژهً اوستایی تنج داشته و در مجموع به معنی دارای آبهای فراوان بوده است. اقلید: این نام را می توان صورت پهلوی نام پارسی مرکب "اگری ده" یعنی روستای دارای آتشکده شمرد. علی القاعده حرف "ر" اوستایی در پهلوی به "ل" قابل تبدیل بوده است. میناب : از آنجاییکه نامهای کهن شهر میناب هرمز (هرمزد ) و تیوآب میناب (دارای رود مینوی توانا) بوده و در اعصار پیش از مغول مرکز تجاری بزرگ جنوب ایران با جهان خارج؛ لذا نام رود میناب (آرامیس خبر نئارخوس دریانورد یونانی اسکندر، اهورامزدای باستانی) به معنی رود دارای آب مینوی بوده است. نامهای کهن شهر بزرگ مجاور آن یعنی بندرعباس یعنی گمبرون یا گامرون و سورو را به ترتیب می توان به معنی جایگاه خرچنگ (کامراوو) و محل جشن و سرور یا محل لباس یا تورماهیگیری سالو گرفت. ظاهراً نام همین شهر است که در لشکرکشی های اسکندر، سالمونت (دارای نوعی تور/لباس سالو) ذکر شده است. کلیبر و کلیدر: نامهای این دو شهر و قصبه را که اولی به واسطهً قهرمان ملی آذربایجان و ایران یعنی بابک خرمدین و دومی توسط رمان معروف محمود دولت آبادی معروف شده است به ترتیب مرکب از کلی (کاری، بزرگ و مقاوم) و ور (قلعه)، کلی (کاری) و در می باشند یعنی اولی نام خود را از همان قلعه بابک (بذ ، بل باستانی،یعنی دژ) گرفته است همانکه در اساطیر آذری کوراوغلو (=فرزند کورش که تخلص بابک خرمدین حماسه سرا و تنبورنواز بوده) به شکل شأنلی بل (یعنی قلعهً باشکوه) یا چملی بل (یعنی قلعهً مه آلود) آمده است. بروجن: نام شهر بروجن را می توان جایگاه بارو معنی نمود. اِوَز: نام این شهرک استان فارس را که به ظاهر لغتی عربی به معنی محل نگهداری غاز و مرغابی است می توان در زبانهای کهن ایرانی به معنی "بی نیایش یا بدون رهبردینی" معنی نمود. دارا بودن زبان ایرانی فارسی ولی سنیگری مردم این شهر گواه این معنی ایرانی کهن آن است. بسطام (ویست خم): این نام را به معنی شهر یا روستای دارای آتشکدهً بزرگ معنی کرده اند. قصبهً بسطام آذربایجان غربی در نزدیکی خوی نزدیک محل دژ اوارتویی روساهینی (یعنی شهر رؤسا) بوده که بنا به کتب پهلوی این بتکدهً کنار دریاچهً چیچست (اورمیه) به فرمان کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره، منهدم کنندهً امپراتوریهای مقتدر اورارتو و آشور) ویران گردید و در کنار آن آتشکده ای (بسطامی) ایجاد شد. دکتر محمدجواد مشکور در بارهً تاریخچهً این بسطام می آورد: سنگنبشته ای از پادشاهان اورارتویی در ده بسطام از دهستان چایپار، بخش قره ضیائ الدین از توابع شهر خوی که در دوکیلومتری جادهً شوسهً خوی قرار دارد به خط و زبان اورارتویی در شانزده سطر پیدا شده که اکنون در ادارهً فرهنگ ماکو نگهداری میشود. این نوشته به فرمان روسای دوم پسر آرگیشتی دوم (680- 646 ق.م) نوشته شده و ترجمهً آن از این قرار است:" رؤسا پسر آرگیشتی این معبد بلند را برای خالدی خدای (اورارتو) برپا کرد. به نیروی خالدی، رؤسا پسر آرگیشتی سخن می گوید. این روستا خالی بود و چیزی در اینجا برپا نشده بود. همان طور که خالدی به من فرمان داده است. من در اینجا بنا ساختم، و اینجا را شهر رؤسا نامیدم. رؤسا پسر آرگیشتی گوید: کسی که این سنگبشته را منهدم کند و به آن زیان رساند یا آن را بشکند خالدی خدای (اورارتو) او را به وسیلهً خدای هوا و خدای آفتاب و خدایان دیگر بر خواهد انداخت و در زیر آفتاب نامی از خود نگاه نتواند داشت. منم رؤسا پسر آرگیشتی شاه نیرومند، شاه کشورها، شاه کشور بیاای نی (اورارتو) شاه شاهان، سرور شهر توشپا." چورس (چو- رس): نام روستای دوست و هم دانشکده ایم جمیل اکبری آذرفام را- که به جرم حمل دوبارهً اعلامیه های بیماری کودکانهً چپروی توسط فک و فامیلهای خدا، فدایی شد- نظر به موقعیت راههای ارتباطی این روستای شمال خوی می توان کلمه ای مادی (اوستایی) به معنی روستای واقع بر سر چند راهی معنی نمود. سمنان: نظر به نام منطقه ای با نام بسیار قدیمی اسفنجان (سپنژان) در جنوب سمنان اولاً معلوم میشود نام سمنان از تلخیص و تحریف همین نام عاید شده است. در ثانی خود کلمهً سفنج هم می توان به معنی سه ضرب در پنج و هم به معنی سی ضرب درپنج گرفت که عدد صد (هکتوی یونانی) در میان آنها قرار می گیرد و این خود نشانگر آن است که شهر گم شدهً هکاتوم پلیس (صد دروازه) از پایتختهای دورهً اشکانی در استان سمنان، خود همین ناحیهً شهر سمنان بوده است که ایرانشناسان در این راه به خطا متوجه شهر معروف دیگر این استان یعنی دامغان (محل پرورش دامها) شده اند که نام قدیمی دیگرش گومش (یعنی دارای دامهای بزرگ، یا جای پرورش دامها) بوده است که این دو نام آن نه نشان از قرابت با شهر صد دروازه بلکه نشان از غرابت با نام این پایتخت معروف اشکانیان دارند. سبزوار: نظر به معنی لفظی نام سبزواراین شهرباید همان راسمینا (موطن سبزه زاران) خبر منابع یونانی باشد که در ناحیهً باستانی بیهق (یعنی دارای بهه تلخ) واقع شده است. بُجنورد: نام این شهر را در لغت پهلوی می توان به معنی "جایگاه اسیران جنگی آزاد شده" گرفت. ترمذ: این نام را که اکنون نام شهر و ولایتی در ازبکستان است می توان "دژ بزرگ" معنی نمود. ابیورد: نام این شهر را که اکنون در ترکمنستان واقع شده است می توان جایگاه گل رز معنی نمود. باخزر: این شهرک خراسان را می توان به معنی دارندهً باغ زرین گرفت. بیرجند: نام این شهر را می توان مأخوذ از نام اوستایی بئورجند یعنی دارای هزار سپاهی به شمار آورد. جاجرم: این نام را با توجه به مطالب جغرافی نویسان دورهً اعراب در مورد این شهر،می توان لفظی اوستایی به معنی دارندهً علف زهردار گرفت. خواف: نام این قصبهً خراسان به شکل موجود آن به معنی دارای آب خوب است. خوسف: نام این قصبه خراسان را به معنی شهر واقع در گودی معنی نموده اند. اما به هرحال این نام به شکل موجود معنی دارندهً اسبان خوب را می دهد. طبس: به معنی جایگاه گرمای زیاد می باشد. قاین و قاینات: نام این منطقه که مارکوپولو به صورت تونوکاین آورده به لغت اوستایی به معنی دارای کشاورزی شایسته می باشد. قوچان: که صورت اصلی آن خوبوشان (جایگاه زندگی خوب) بوده، می توان مأخوذ از خوشان ( جایگاه خوب) دانست. فریمان: در لغت اوستایی می توان این نام را به معنی دوست منش یا خانهً دوست گرفت. نیشابور: به معنی شهر دارای کاروانسراهای فراوان است چه نامهای کهن آنجا یعنی اپارنی ( ابر نیسایه) و پرتو نیسایه (نیسای نیرومند) گواه آن است. نیسایه (به معنی جای آسودن کاروانها) همچنین نامی بر شهرهای نخجوان، نهاوند و میمنه بوده است. اصفهان: این نام را به غلط مرکز سپاهیان اسب سوار معنی نموده اند چه کلمه سپ در اوستا مغلوب کردن بوده و نام سپاهان مترادف با نام قدیمی دیگر آن جی به معنی پیروز می باشد. مسلم به نظر می رسد شهر پاشری کتیبه های آشوری که بین ناحیهً فارس و شمال بین النهرین قرار داشته و در لفظ پهلوی به معنی بهترین و عالی ترین است نام قدیمی تر اصفهان بوده و از همین معنی است که عبارت معروف اصفهان نصف جهان پدید آمده و بیرون تراویده است.
دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۵
پیشنهاد و تقاضا از هموطنان
این جانب جواد مفرد کهلان علاقه دارد برروی اسامی جغرافیایی کهن ایران را که به شکل معما هستند تحقیق کرده وبرایشان جواب پیدا کنم. همچنانکه در دوران دبیرستان و دانشگاهی روی معادلات ریاضی کار می کردم. این شیوه دیگر عادتی دیرینه برای من شده است و تصمیم دارم که مدتی طولانی بر روی این نوع نامها کار کنم لذا از هموطنان تقاضا دارم. این نوع نامها را که با آنها برخورد و سروکاری داشته اند و برایشان معمایی بوده معرفی بنمایند تا این جانب با کمک منابع فرهنگی و لغوی ودایی و اوستایی و پهلوی وفارسی و کردی و ترکی و عربی که در اختیار دارم به توانم جواب ویا حداقل نظری را در باب آنها ارائه دهم . برای نمونه امروز نامهای اقلید و اوز و میناب و بروجن را به ترتیب به معنی روستای دارای آتشکده (اگری ده)، مرغابی (به عربی)، دارای آب مینوی . جایگاه قلعه دریافتم .خوش باشید و شاد بمانید با سپاس جواد مفرد
جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵
خصرالیاس همان کیخسرو است
داستان الياس (کیخسرو) در قرآن و روايات
یکی از نامهای قرآنی معروف کی آخسارو (کیخسرو، خضر، هوخشتره) پادشاه مادی ویرانگر امپراطوری آشور، الیاس (مرد خدا) است که مترادف یکی از اسامی توراتی معروف وی یعنی متوشائیل یعنی مرد خدا می باشد. بی جهت نیست که در روایات اسلامی نام الیاس اغلب به همراه نامهای سامی دیگر کی آخسارو یعنی خضر (خشثره) و ادریس (نکونام) ذکر می گردد که از این دو نام، اولی خضر علی القاعده جزء دوم نام معروف هوخشتره و دومی ترجمهً نام اوستایی وی یعنی هئوسروه است. می دانیم که کی خسرو/ کی آخساروی خبر هرودوت، فرمانروای قهرمان بی بدیل شاهنامه و اوستا است و از جاودانهای معروف زرتشتیان می باشد. تنها فریدون (کورش/ پشوتن، ذوالقرنین، سلمان فارسی، سلیمان) است که درعظمت مقام به وی نزدیک میشود و با او برابری می کند. داستان الیاس در سایت ایرانی/ اسلامی تبیان چنین تدوین شده است:
داستان الياس در قرآن و روايات
1. داستان الياس در قرآن
نخست ببينيم در قرآن كريم درباره آن جناب چه آمده ؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سوره انعام آنجا كه هدايت انبيا را ذكر مى كند و مى فرمايد: ((و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين )) جاى ديگرى نامش برده نشده . و در اين سوره هم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمى را كه بتى به نام ((بعل )) مى پرستيده اند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مى كرده ، عده اى از آن مردم به وى ايمان آوردند و ايمان خود را خالص هم كردند، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را تكذيب نمودند، و آن اكثريت براى عذاب احضار خواهند شد.
و در سوره انعام آيه 85 درباره آن جناب همان مدحى را كرده كه درباره عموم انبيا (عليهم السلام ) كرده ، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤ منين و محسنين خوانده ، و به او سلام فرستاده ، البته گفتيم در صورتى كه كلمه مذكور بنابر قرائت مشهور ((ال ياسين )) باشد.
2. داستان آن جناب از نظر روايات
حال ببينيم در احاديث درباره آن جناب چه آمده ؟ احاديثى كه درباره آن جناب در دست است ، مانند ساير رواياتى كه درباره داستانهاى انبيا (عليهم السلام ) هست ، و عجايبى از تاريخ آنان نقل ميكند، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثى كه ابن مسعود آن را روايت كرده ميگويد: الياس همان ادريس است . يا آن روايت ديگر كه ابن عباس از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورده كه فرمود: الياس همان خضر است . و آن روايتى كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفته اند: الياس هنوز زنده است ، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود.
و نيز از وهب نقل شده كه گفته : الياس از خدا درخواست كرد: او را از شر قومش نجات دهد و خداى تعالى جنبنده اى به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد، الياس روى آن پريد، و آن اسب او را برد. پس خداى تعالى پر و بال و نورانيتى به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت ، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت .
باز از كعب الاحبار رسيده كه گفت : الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است ، و او همان كسى است كه خدا او را ذو النون خوانده ، و از حسن رسيده كه گفت : الياس موكل بر بيابانها، و خضر موكل بر كوهها است ، و از انس رسيده كه گفت : الياس رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در بعضى از سفرهايش ديدار كرد و با هم نشستند و گفتگو كردند. سپس سفرهاى از آسمان بر آن دو نازل شد. از آن مائده خوردند و به من هم خورانيدند، آنگاه الياس از من و از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خداحافظى كرد. سپس او را ديدم كه بر بالاى ابرها به طرف آسمان ميرفت . و احاديثى ديگر از اين قبيل ، كه سيوطى آنها را در تفسير الدر المنثور در ذيل آيات اين داستان آورده .
و در بعضى از احاديث شيعه آمده كه امام (عليه السلام ) فرمود: او زنده و جاودان است . و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نمى سازند.
و در كتاب بحار در داستان الياس از ((قصص الانبيا)) و آن كتاب به سند خود از صدوق ، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخبار، به طور مفصل تر از آن را آورده اند، و آن حديث بسيار مفصل است كه خلاص هاش اين است كه : بعد از انشعاب ملك بنى اسرائيل ، و تقسيم شدن در بين آنان ، يك تيره از بنى اسرائيل به بعلبك كوچ كردند و آنها پادشاهى داشتند كه بتى را به نام ((بعل )) مى پرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مى كرد.
پادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود، و نود فرزند - غير از نوه ها - آورده بود، و پادشاه هر وقت به جايى مى رفت آن زن را جانشين خود مى كرد، تا در بين مردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤ من و دانشمند كه سيصد نفر از مؤ منين را كه آن زن ميخواست به قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود. در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤ من و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مى كرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مى نمود.
در بعضى از سفرهايش ، همسرش آن همسايه مؤ من را به قتل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت ، زن خود را عتاب و سرزنش كرد، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خورد كه اگر توبه نكنند از آن دو انتقام مى گيرد، پس الياس (عليه السلام ) را نزد ايشان فرستاد، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند، و تصميم گرفتند او را شكنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولى الياس (عليه السلام ) فرار كرد و به بالاترين كوه و دشوارترين آن پناهنده شد هفت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد.
در اين بين خداى سبحان يكى از بچه هاى شاه را كه بسيار دوستش مى داشت مبتلا به مرضى كرد، شاه به ((بعل )) متوسل شد، بهبودى نيافت شخصى به او گفت : بعل از اين رو حاجتت را برنياورد كه از دست تو خشمگين است ، كه چرا الياس (عليه السلام ) را نكشتى ؟
پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد، تا او را گول بزنند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس (عليه السلام ) مى رفتند، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد، شاه جمعى ديگر را روانه كرد، جمعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤ من بود با ايشان بفرستاد، الياس (عليه السلام) به خاطر اينكه آن مرد مؤ من گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود. در همين بين پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس (عليه السلام ) را از يادش برد و الياس (عليه السلام ) سالم به محل خود برگشت .
و اين حالت متوارى بودن الياس به طول انجاميد، ناگزير از كوه پايين آمده در منزل مادر يونس بن متى پنهان شود، و يونس آن روز طفلى شيرخوار بود، بعد از شش ماه دوباره الياس از خانه مزبور بيرون شده به كوه رفت . و چنين اتفاق افتاد كه يونس بعد از او مرد، و خداى تعالى او را به دعاى الياس زنده كرد، چون مادر يونس بعد از مرگ فرزندش به جستجوى الياس برخاست و او را يافته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود.
الياس (عليه السلام ) كه ديگر از شر بنى اسرائيل به تنگ آمده بود، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنان قطع كند نفرين او مؤ ثر واقع شد، و خدا قحطى را بر آنان مسلط كرد. اين قحطى چند ساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند، و نزد الياس آمده و توبه كردند و تسليم شدند. الياس (عليه السلام )) دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد.
مردم نزد او از ويرانى ديوارها و نداشتن تخم غله شكايت كردند، خداوند به وى وحى فرستاد دستورشان بده به جاى تخم غله ، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براى آنان رويانيد، و نيز ماسه بپاشند، و آن ماسه براى ايشان ارزن رويانيد.
بعد از آنكه خدا گرفتارى را از ايشان برطرف كرد، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بدتر از آن برگشتند، اين برگشت مردم ، الياس را ملول كرد، لذا از خدا خواست تا از شر آنان خلاصش كند، خداوند اسبى آتشين فرستاد، الياس (عليه السلام ) بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائكه پرواز كند.
آنگاه خداى تعالى دشمنى بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد، آن شخص به سوى آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت ، و جيفه شان را در بستان آن مرد مؤ من كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت .
اين بود خلاصهاى از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پى مى برد.
http://www.ghadeer.org/site/thekr/lib/024/start.html
یکی از نامهای قرآنی معروف کی آخسارو (کیخسرو، خضر، هوخشتره) پادشاه مادی ویرانگر امپراطوری آشور، الیاس (مرد خدا) است که مترادف یکی از اسامی توراتی معروف وی یعنی متوشائیل یعنی مرد خدا می باشد. بی جهت نیست که در روایات اسلامی نام الیاس اغلب به همراه نامهای سامی دیگر کی آخسارو یعنی خضر (خشثره) و ادریس (نکونام) ذکر می گردد که از این دو نام، اولی خضر علی القاعده جزء دوم نام معروف هوخشتره و دومی ترجمهً نام اوستایی وی یعنی هئوسروه است. می دانیم که کی خسرو/ کی آخساروی خبر هرودوت، فرمانروای قهرمان بی بدیل شاهنامه و اوستا است و از جاودانهای معروف زرتشتیان می باشد. تنها فریدون (کورش/ پشوتن، ذوالقرنین، سلمان فارسی، سلیمان) است که درعظمت مقام به وی نزدیک میشود و با او برابری می کند. داستان الیاس در سایت ایرانی/ اسلامی تبیان چنین تدوین شده است:
داستان الياس در قرآن و روايات
1. داستان الياس در قرآن
نخست ببينيم در قرآن كريم درباره آن جناب چه آمده ؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سوره انعام آنجا كه هدايت انبيا را ذكر مى كند و مى فرمايد: ((و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين )) جاى ديگرى نامش برده نشده . و در اين سوره هم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمى را كه بتى به نام ((بعل )) مى پرستيده اند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مى كرده ، عده اى از آن مردم به وى ايمان آوردند و ايمان خود را خالص هم كردند، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را تكذيب نمودند، و آن اكثريت براى عذاب احضار خواهند شد.
و در سوره انعام آيه 85 درباره آن جناب همان مدحى را كرده كه درباره عموم انبيا (عليهم السلام ) كرده ، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤ منين و محسنين خوانده ، و به او سلام فرستاده ، البته گفتيم در صورتى كه كلمه مذكور بنابر قرائت مشهور ((ال ياسين )) باشد.
2. داستان آن جناب از نظر روايات
حال ببينيم در احاديث درباره آن جناب چه آمده ؟ احاديثى كه درباره آن جناب در دست است ، مانند ساير رواياتى كه درباره داستانهاى انبيا (عليهم السلام ) هست ، و عجايبى از تاريخ آنان نقل ميكند، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثى كه ابن مسعود آن را روايت كرده ميگويد: الياس همان ادريس است . يا آن روايت ديگر كه ابن عباس از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورده كه فرمود: الياس همان خضر است . و آن روايتى كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفته اند: الياس هنوز زنده است ، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود.
و نيز از وهب نقل شده كه گفته : الياس از خدا درخواست كرد: او را از شر قومش نجات دهد و خداى تعالى جنبنده اى به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد، الياس روى آن پريد، و آن اسب او را برد. پس خداى تعالى پر و بال و نورانيتى به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت ، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت .
باز از كعب الاحبار رسيده كه گفت : الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است ، و او همان كسى است كه خدا او را ذو النون خوانده ، و از حسن رسيده كه گفت : الياس موكل بر بيابانها، و خضر موكل بر كوهها است ، و از انس رسيده كه گفت : الياس رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در بعضى از سفرهايش ديدار كرد و با هم نشستند و گفتگو كردند. سپس سفرهاى از آسمان بر آن دو نازل شد. از آن مائده خوردند و به من هم خورانيدند، آنگاه الياس از من و از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خداحافظى كرد. سپس او را ديدم كه بر بالاى ابرها به طرف آسمان ميرفت . و احاديثى ديگر از اين قبيل ، كه سيوطى آنها را در تفسير الدر المنثور در ذيل آيات اين داستان آورده .
و در بعضى از احاديث شيعه آمده كه امام (عليه السلام ) فرمود: او زنده و جاودان است . و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نمى سازند.
و در كتاب بحار در داستان الياس از ((قصص الانبيا)) و آن كتاب به سند خود از صدوق ، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخبار، به طور مفصل تر از آن را آورده اند، و آن حديث بسيار مفصل است كه خلاص هاش اين است كه : بعد از انشعاب ملك بنى اسرائيل ، و تقسيم شدن در بين آنان ، يك تيره از بنى اسرائيل به بعلبك كوچ كردند و آنها پادشاهى داشتند كه بتى را به نام ((بعل )) مى پرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مى كرد.
پادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود، و نود فرزند - غير از نوه ها - آورده بود، و پادشاه هر وقت به جايى مى رفت آن زن را جانشين خود مى كرد، تا در بين مردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤ من و دانشمند كه سيصد نفر از مؤ منين را كه آن زن ميخواست به قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود. در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤ من و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مى كرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مى نمود.
در بعضى از سفرهايش ، همسرش آن همسايه مؤ من را به قتل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت ، زن خود را عتاب و سرزنش كرد، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خورد كه اگر توبه نكنند از آن دو انتقام مى گيرد، پس الياس (عليه السلام ) را نزد ايشان فرستاد، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند، و تصميم گرفتند او را شكنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولى الياس (عليه السلام ) فرار كرد و به بالاترين كوه و دشوارترين آن پناهنده شد هفت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد.
در اين بين خداى سبحان يكى از بچه هاى شاه را كه بسيار دوستش مى داشت مبتلا به مرضى كرد، شاه به ((بعل )) متوسل شد، بهبودى نيافت شخصى به او گفت : بعل از اين رو حاجتت را برنياورد كه از دست تو خشمگين است ، كه چرا الياس (عليه السلام ) را نكشتى ؟
پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد، تا او را گول بزنند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس (عليه السلام ) مى رفتند، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد، شاه جمعى ديگر را روانه كرد، جمعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤ من بود با ايشان بفرستاد، الياس (عليه السلام) به خاطر اينكه آن مرد مؤ من گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود. در همين بين پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس (عليه السلام ) را از يادش برد و الياس (عليه السلام ) سالم به محل خود برگشت .
و اين حالت متوارى بودن الياس به طول انجاميد، ناگزير از كوه پايين آمده در منزل مادر يونس بن متى پنهان شود، و يونس آن روز طفلى شيرخوار بود، بعد از شش ماه دوباره الياس از خانه مزبور بيرون شده به كوه رفت . و چنين اتفاق افتاد كه يونس بعد از او مرد، و خداى تعالى او را به دعاى الياس زنده كرد، چون مادر يونس بعد از مرگ فرزندش به جستجوى الياس برخاست و او را يافته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود.
الياس (عليه السلام ) كه ديگر از شر بنى اسرائيل به تنگ آمده بود، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنان قطع كند نفرين او مؤ ثر واقع شد، و خدا قحطى را بر آنان مسلط كرد. اين قحطى چند ساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند، و نزد الياس آمده و توبه كردند و تسليم شدند. الياس (عليه السلام )) دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد.
مردم نزد او از ويرانى ديوارها و نداشتن تخم غله شكايت كردند، خداوند به وى وحى فرستاد دستورشان بده به جاى تخم غله ، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براى آنان رويانيد، و نيز ماسه بپاشند، و آن ماسه براى ايشان ارزن رويانيد.
بعد از آنكه خدا گرفتارى را از ايشان برطرف كرد، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بدتر از آن برگشتند، اين برگشت مردم ، الياس را ملول كرد، لذا از خدا خواست تا از شر آنان خلاصش كند، خداوند اسبى آتشين فرستاد، الياس (عليه السلام ) بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائكه پرواز كند.
آنگاه خداى تعالى دشمنى بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد، آن شخص به سوى آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت ، و جيفه شان را در بستان آن مرد مؤ من كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت .
اين بود خلاصهاى از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پى مى برد.
http://www.ghadeer.org/site/thekr/lib/024/start.html
سهشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵
Jesus
Who has been the historical and mythical Jesus Christ?
The answer is:
Judas the zealot, son of Zipporai and the holy young god Adonis
According to Josefus Flavius (a Jewish historian from the first century) the name Jesus Christ can only be a pet name because Josefus tells of all important events and all famous persons in Judaea in the first century but he actually does not know of anyone named Jesus Christ.* It is therefore imperative to seek the real historical name of Jesus Christ. This is an important world enigma. A group of historians do not at all believe that there has existed a man named, or with the epithet, Jesus Christ or any man with a similar character. Albert Schweitzer for instance claims: “The man called Jesus Christ, who appeared as the Messiah, preached the morality of the kingdom of God, founded the kingdom of heaven on earth and died to give his works its final sanctity, this man has never existed.” Another group, who are profound believers in the New Testament, has no doubts that Jesus Christ has been a half god/half man who existed in the beginning of our epoch with the characteristics described in the New Testament. I, myself, belong to a third category believing that there is an historic core concerning Jesus Christ in the New Testament; there has existed a provincial revolutionary Jewish leader in Palestine with the majority of the characteristics attributed to Jesus Christ. It can be proven that this revolutionary priest has been Judas, son of Zipporai, founder of the zealot party. This man lived twice as long as believed and he had a family and children.
*If one deletes the false supplements concerning Jesus Christ and St John the Baptist present in Josefus Flavius’s work “The ancient history of the Jews”.
Judas, son of Zipporai, is the historical Jesus Christ
Judas of Galilee, who made political and cultural rebellion in Jerusalem 5 B.C. and between 6 and 30 A.D., was not the same Judas of Galilee who fought the Romans from 4 B.C. until 6 A.D. This great mistake, to equalize these two persons, has caused many problems for the history of divinity. The first, and unknown, Judas of Galilee is the historical Jesus Christ while the other Judas of Galilee originally came from the city Gamala, east of the Lake of Galilee (the Kinnertlake). His father was Hezekiah, a robber killed by Herod the Great. According to Josefus Flavius and the Acts of the Apostles this Judas of Galilee broke open the king’s artillery depot in the city of Sepforis, armed his people but was conquered and killed by Quinctilius Varus, governor of Syria 4 B.C. to 6 A.D.
The first Judas of Galilee, equal to Judas, son of Zipporai, was a famous priest/philosopher and his struggle against the Romans was indeed ideological. Josefus Flavius (37-100 A.D.) tells this story about him:
VIII
Judas of Galilee. The three Jewish religious parties
The territory of Arkelai was turned into a province and a Roman knight by the name Koponius was sent there as governor with total power granted by the emperor. During his time (6-9 A.D.) a certain Galilee by the name of Judas seduced his fellow countrymen to apostasy in claiming that it was a shame paying taxes to the Romans and recognizing mortal men and rulers as their gods. He founded his own sect which had noting in common with the other sects that were formed. ***
*** This is one of the passages in which Josefus deliberately withholds the real facts.
Josefus tells the following about Judas of Galilee and his son Manaim:
A certain man named Manaim (Menahem), son of the renowned sophist (scribe) Judas with the surname the Galilee had on one occasion, while Quirinius was governor, reproached the Jews in obeying both God and the Romans. He went to Massada with his followers and broke open the artillery depot of King Herod the Great and armed his fellow countrymen as well as foreign robbers. He returned to Jerusalem as leader of this troop which also constituted his body guard as had he been a king…
This scribe Judas who founded the Zealot party (the zealous) must be Judas, son pf Zipporai. His followers pulled the great golden eagle (the symbol of the Roman Empire) off the gate to the famous Temple in Jerusalem and smashed it into pieces.
In the encyclopaedia Judaica we can read the following about Judas and his followers:
JUDAH, SON OF ZIPPORAI (first century), a patriot.
According to Josephus, Judah was a sophist of highest reputation among the Jews, an unrivalled interpreter of their ancestral laws, and educator of the youth. Taking advantage of Herod’s illness (4 B.C.) he, together with his friend and fellow scholar Matthias son of Margalot, persuaded their disciples to pull down the gold eagle, the symbol of Rome, which Herod had erected over the great gate of the Temple, since it was contrary to Jewish law. The two scholars together with their disciples were burnt alive on the command of Herod shortly before his death.
Josefus tells us indirectly in “The Jews’ war against the Romans” that Judas and his friend Matthew and some of their followers were burnt by Herod the Great:
Very reluctantly the king gave his approval to this; he burnt those who had climbed up on the roof alive and even so the other scribes. The other ones who had been imprisoned he handed over to the hangman for their execution.*
The place where this happened was Jericho, northwest of Jerusalem.
But when he tells more about this event in “The old history of the Jews” he only says: Matthew and some followers were burnt to death and many followers were executed. They were at least 40.
Judas, son of Zipporai, and some of his followers saved themselves from this event and managed to escape south into Egypt, very likely to the Sinai desert to the independent half Armenians and half Arabic nabatheans. However Judas and his followers surely came to Judea after 6 A.D. when Arkelaos, son of Herod the Great, was dethroned. The following notes make it ascertain that Judas son of Zipporai has been the historical Jesus Christ.
1. Judas was like Jesus born in Galilee.
2. He had followers which trudged along with him on long walks to different cities in Palestine.
3. His followers acknowledged him as a religious and political leader of the entire Judea.
4. In the Gospel according to St. Matthew, 14, there is this report: “Then came the disciples of St. John the Baptist (actually Matthew’s disciples) to collect the body of St. John and berry it and they went to Jesus to tell him what had happened. When Jesus was told the news he went away in a boat to a remote place where he could be alone.” Judas son of Zipporai managed however to escape from the wrath of King Herod the Great, while his friend Matthew and 40 of their followers were burnt to death or executed.
5. As we know Herod ordered the execution of about 40 of Judas’s and Matthew’s young followers at the time of Jesus’ birth. In the Gospel according to St. Matthew it is stated that Josef and Mary and the newborn child fled into Egypt while the other newborn boys in Bethlehem were killed by Herod’s soldiers.
6. During his lifetime Judas was a famous and learned scholar among the Jews and he tried to reform the culture and society of the Jews and liberate it from Romanization.
7. According to Judas’s teaching it was a shame that they paid taxes to the Romans and recognized, except god, mortal men as their governors. This phrase is comparable to the passage 29/5 in the Acts of the Apostles in which Peter and the Apostles answer: “It is more important to obey god than to obey men.”
8. In the Gospel according to St. Marc 1 we can read the following: one day Jesus of Nazareth in Galilee came to the Jordan River and was baptised by St. John. In the very moment when Jesus rose from the water he saw the heaven open and the Holy Ghost lowered down over him as a dove and a voice from heaven said: “you are my beloved son. You are my chosen one.” We know that Judas’s father’s name, i.e. “Zipporai” is the name of a bird and “Judas” means promised.
9. Two of Judas’s sons who ruled the Zealot party and were crucified by the Romans 47 A.D. were named Simon and Jacob (James). We know that they were recognized as brothers to Jesus Christ in the New Testament. It is also interesting that they also have a brother named Judas.
10. As we have stated the followers of Judas and Matthew pulled down the golden eagle, placed over the gate to the famous temple in Jerusalem, and smashed it into pieces. In the Apostles according to St. Matthew 12/21 it is however stated: “Then Jesus went into the temple in Jerusalem and forced the merchants out and pulled over the moneychangers tables and the booths were pigeons were sold”. According to the historical researchers there has never been anything sold in the Jerusalem Temple. An historic fact must therefore be the destroying of the golden eagle by the followers of Judas and Matthew.
11. Judas’s name which means praised and promised can be regarded as synonymous to Jesus, which means the saviour.
12. In the Apostles according to Matthew Jesus was named Nazarene (Galilee) after his return from Egypt. Thus has Judas son of Zipporai (the historical Jesus Christ) not been called the Galilee earlier.
A careful investigation of the myths of Adonis and the evangelical stories reveals a connection between the Adonis-cult and the early Christianity:
According to the famous Phoenician and Greek Adonis-myth there was a king in Syria by the name Téias (god). Aphrodite (goddess of love) forced his daughter Mira to make love to Téias for twelve dark nights. After these twelve nights Téias realized that this lady was his own daughter “Mira”. He decided to kill her but she managed to escape to the gods, they transformed her into the Myrrhe tree. After ten months she gave birth to “Adonis” (the lord). Aphrodite, who was very surprised by the beauty of the child, left him in care to Persephone (the goddess of the underworld). Persephone liked this lovely child and had therefore no intention of leaving him back to Aphrodite. There was a conflict between these goddesses but the goddess of poetry “Calliope” (according to other stories Zeus himself) solved this conflict in the manner that Adonis lives one third of the year with “heavenly Aphrodite” and one third in the underworld with Persephone and the rest of the year he may choose for himself. He chose to spend this with Aphrodite.
On the basis of the cult of the Phoenicians, Adonis died on a special day but rose the day after from his death. The Phoenicians mourned and celebrated these two days: The day he died they mourned, the women cried while the men arranged funeral ceremonies. They used an image of him. The next day they celebrated the resurrection of Adonis and in doing so they lifted up the image of Adonis.*
*Sir James George Frazer: Adonis. Attis. Osiris. London 1907.
There is reason to believe that the word Adonis (the lord), which was another name for the Phoenicians Baal (the lord) and a natural pet name for Judas son of Zipporai, equalized the god Adonis with the philosopher Judas, and these two divine and priestly dimensions together formed the divine and human characters of Jesus Christ. Christianity of course baptised this Adonis-myth and Adonis-cult. In this myth Téias, Mira, Myrrhe* and Persephone are comparable to the God, Herod, Mary, Misraim(Egypt) and “Josef” (the “educator” of Jesus Christ) in the New Testament. This connection and blending was most certainly done in the time of the Apostle St. Marc because Marc’s own mother was named Mary and his beloved uncle was named Josef, who according to the Acts of the Apostles got the pet name Barnabas the Preacher. These three people (Marc whose actual name was John, Mary and Josef) together with Paul and Peter played an important role in the ideological making, existence and development of Christianity.
In the Gospel according to St. Matthew 11/2 the three wise men from the east brought with them, among other things, myrrh as a gift to the newborn Jesus child. Mary (Mariam) means holy mother in Syrian. She is actually the Greek’s Demeter (holy mother) who raised a Greek kingly child with the opposite sex to Jesus, i.e. Demofon (the slayer of people). His mother is called Metarina (the far away planted).
SUMMARY
If the myths of Adonis are removed from the Gospels the remaining contents concern Judas son of Zipporai. Judas of Galilee, killed by Quinctilius Varus 5 A.D. was not the same Judas of Galilee who appeared 6 A.D. and was the founder of the Zealot party. This Judas of Galilee appeared when Quirinius was governor of Syria instead of the above just mentioned Quinctilius Varus. This Judas of Galilee, who we equalize with Judas son of Zipporai, is the historical Jesus Christ.
The answer is:
Judas the zealot, son of Zipporai and the holy young god Adonis
According to Josefus Flavius (a Jewish historian from the first century) the name Jesus Christ can only be a pet name because Josefus tells of all important events and all famous persons in Judaea in the first century but he actually does not know of anyone named Jesus Christ.* It is therefore imperative to seek the real historical name of Jesus Christ. This is an important world enigma. A group of historians do not at all believe that there has existed a man named, or with the epithet, Jesus Christ or any man with a similar character. Albert Schweitzer for instance claims: “The man called Jesus Christ, who appeared as the Messiah, preached the morality of the kingdom of God, founded the kingdom of heaven on earth and died to give his works its final sanctity, this man has never existed.” Another group, who are profound believers in the New Testament, has no doubts that Jesus Christ has been a half god/half man who existed in the beginning of our epoch with the characteristics described in the New Testament. I, myself, belong to a third category believing that there is an historic core concerning Jesus Christ in the New Testament; there has existed a provincial revolutionary Jewish leader in Palestine with the majority of the characteristics attributed to Jesus Christ. It can be proven that this revolutionary priest has been Judas, son of Zipporai, founder of the zealot party. This man lived twice as long as believed and he had a family and children.
*If one deletes the false supplements concerning Jesus Christ and St John the Baptist present in Josefus Flavius’s work “The ancient history of the Jews”.
Judas, son of Zipporai, is the historical Jesus Christ
Judas of Galilee, who made political and cultural rebellion in Jerusalem 5 B.C. and between 6 and 30 A.D., was not the same Judas of Galilee who fought the Romans from 4 B.C. until 6 A.D. This great mistake, to equalize these two persons, has caused many problems for the history of divinity. The first, and unknown, Judas of Galilee is the historical Jesus Christ while the other Judas of Galilee originally came from the city Gamala, east of the Lake of Galilee (the Kinnertlake). His father was Hezekiah, a robber killed by Herod the Great. According to Josefus Flavius and the Acts of the Apostles this Judas of Galilee broke open the king’s artillery depot in the city of Sepforis, armed his people but was conquered and killed by Quinctilius Varus, governor of Syria 4 B.C. to 6 A.D.
The first Judas of Galilee, equal to Judas, son of Zipporai, was a famous priest/philosopher and his struggle against the Romans was indeed ideological. Josefus Flavius (37-100 A.D.) tells this story about him:
VIII
Judas of Galilee. The three Jewish religious parties
The territory of Arkelai was turned into a province and a Roman knight by the name Koponius was sent there as governor with total power granted by the emperor. During his time (6-9 A.D.) a certain Galilee by the name of Judas seduced his fellow countrymen to apostasy in claiming that it was a shame paying taxes to the Romans and recognizing mortal men and rulers as their gods. He founded his own sect which had noting in common with the other sects that were formed. ***
*** This is one of the passages in which Josefus deliberately withholds the real facts.
Josefus tells the following about Judas of Galilee and his son Manaim:
A certain man named Manaim (Menahem), son of the renowned sophist (scribe) Judas with the surname the Galilee had on one occasion, while Quirinius was governor, reproached the Jews in obeying both God and the Romans. He went to Massada with his followers and broke open the artillery depot of King Herod the Great and armed his fellow countrymen as well as foreign robbers. He returned to Jerusalem as leader of this troop which also constituted his body guard as had he been a king…
This scribe Judas who founded the Zealot party (the zealous) must be Judas, son pf Zipporai. His followers pulled the great golden eagle (the symbol of the Roman Empire) off the gate to the famous Temple in Jerusalem and smashed it into pieces.
In the encyclopaedia Judaica we can read the following about Judas and his followers:
JUDAH, SON OF ZIPPORAI (first century), a patriot.
According to Josephus, Judah was a sophist of highest reputation among the Jews, an unrivalled interpreter of their ancestral laws, and educator of the youth. Taking advantage of Herod’s illness (4 B.C.) he, together with his friend and fellow scholar Matthias son of Margalot, persuaded their disciples to pull down the gold eagle, the symbol of Rome, which Herod had erected over the great gate of the Temple, since it was contrary to Jewish law. The two scholars together with their disciples were burnt alive on the command of Herod shortly before his death.
Josefus tells us indirectly in “The Jews’ war against the Romans” that Judas and his friend Matthew and some of their followers were burnt by Herod the Great:
Very reluctantly the king gave his approval to this; he burnt those who had climbed up on the roof alive and even so the other scribes. The other ones who had been imprisoned he handed over to the hangman for their execution.*
The place where this happened was Jericho, northwest of Jerusalem.
But when he tells more about this event in “The old history of the Jews” he only says: Matthew and some followers were burnt to death and many followers were executed. They were at least 40.
Judas, son of Zipporai, and some of his followers saved themselves from this event and managed to escape south into Egypt, very likely to the Sinai desert to the independent half Armenians and half Arabic nabatheans. However Judas and his followers surely came to Judea after 6 A.D. when Arkelaos, son of Herod the Great, was dethroned. The following notes make it ascertain that Judas son of Zipporai has been the historical Jesus Christ.
1. Judas was like Jesus born in Galilee.
2. He had followers which trudged along with him on long walks to different cities in Palestine.
3. His followers acknowledged him as a religious and political leader of the entire Judea.
4. In the Gospel according to St. Matthew, 14, there is this report: “Then came the disciples of St. John the Baptist (actually Matthew’s disciples) to collect the body of St. John and berry it and they went to Jesus to tell him what had happened. When Jesus was told the news he went away in a boat to a remote place where he could be alone.” Judas son of Zipporai managed however to escape from the wrath of King Herod the Great, while his friend Matthew and 40 of their followers were burnt to death or executed.
5. As we know Herod ordered the execution of about 40 of Judas’s and Matthew’s young followers at the time of Jesus’ birth. In the Gospel according to St. Matthew it is stated that Josef and Mary and the newborn child fled into Egypt while the other newborn boys in Bethlehem were killed by Herod’s soldiers.
6. During his lifetime Judas was a famous and learned scholar among the Jews and he tried to reform the culture and society of the Jews and liberate it from Romanization.
7. According to Judas’s teaching it was a shame that they paid taxes to the Romans and recognized, except god, mortal men as their governors. This phrase is comparable to the passage 29/5 in the Acts of the Apostles in which Peter and the Apostles answer: “It is more important to obey god than to obey men.”
8. In the Gospel according to St. Marc 1 we can read the following: one day Jesus of Nazareth in Galilee came to the Jordan River and was baptised by St. John. In the very moment when Jesus rose from the water he saw the heaven open and the Holy Ghost lowered down over him as a dove and a voice from heaven said: “you are my beloved son. You are my chosen one.” We know that Judas’s father’s name, i.e. “Zipporai” is the name of a bird and “Judas” means promised.
9. Two of Judas’s sons who ruled the Zealot party and were crucified by the Romans 47 A.D. were named Simon and Jacob (James). We know that they were recognized as brothers to Jesus Christ in the New Testament. It is also interesting that they also have a brother named Judas.
10. As we have stated the followers of Judas and Matthew pulled down the golden eagle, placed over the gate to the famous temple in Jerusalem, and smashed it into pieces. In the Apostles according to St. Matthew 12/21 it is however stated: “Then Jesus went into the temple in Jerusalem and forced the merchants out and pulled over the moneychangers tables and the booths were pigeons were sold”. According to the historical researchers there has never been anything sold in the Jerusalem Temple. An historic fact must therefore be the destroying of the golden eagle by the followers of Judas and Matthew.
11. Judas’s name which means praised and promised can be regarded as synonymous to Jesus, which means the saviour.
12. In the Apostles according to Matthew Jesus was named Nazarene (Galilee) after his return from Egypt. Thus has Judas son of Zipporai (the historical Jesus Christ) not been called the Galilee earlier.
A careful investigation of the myths of Adonis and the evangelical stories reveals a connection between the Adonis-cult and the early Christianity:
According to the famous Phoenician and Greek Adonis-myth there was a king in Syria by the name Téias (god). Aphrodite (goddess of love) forced his daughter Mira to make love to Téias for twelve dark nights. After these twelve nights Téias realized that this lady was his own daughter “Mira”. He decided to kill her but she managed to escape to the gods, they transformed her into the Myrrhe tree. After ten months she gave birth to “Adonis” (the lord). Aphrodite, who was very surprised by the beauty of the child, left him in care to Persephone (the goddess of the underworld). Persephone liked this lovely child and had therefore no intention of leaving him back to Aphrodite. There was a conflict between these goddesses but the goddess of poetry “Calliope” (according to other stories Zeus himself) solved this conflict in the manner that Adonis lives one third of the year with “heavenly Aphrodite” and one third in the underworld with Persephone and the rest of the year he may choose for himself. He chose to spend this with Aphrodite.
On the basis of the cult of the Phoenicians, Adonis died on a special day but rose the day after from his death. The Phoenicians mourned and celebrated these two days: The day he died they mourned, the women cried while the men arranged funeral ceremonies. They used an image of him. The next day they celebrated the resurrection of Adonis and in doing so they lifted up the image of Adonis.*
*Sir James George Frazer: Adonis. Attis. Osiris. London 1907.
There is reason to believe that the word Adonis (the lord), which was another name for the Phoenicians Baal (the lord) and a natural pet name for Judas son of Zipporai, equalized the god Adonis with the philosopher Judas, and these two divine and priestly dimensions together formed the divine and human characters of Jesus Christ. Christianity of course baptised this Adonis-myth and Adonis-cult. In this myth Téias, Mira, Myrrhe* and Persephone are comparable to the God, Herod, Mary, Misraim(Egypt) and “Josef” (the “educator” of Jesus Christ) in the New Testament. This connection and blending was most certainly done in the time of the Apostle St. Marc because Marc’s own mother was named Mary and his beloved uncle was named Josef, who according to the Acts of the Apostles got the pet name Barnabas the Preacher. These three people (Marc whose actual name was John, Mary and Josef) together with Paul and Peter played an important role in the ideological making, existence and development of Christianity.
In the Gospel according to St. Matthew 11/2 the three wise men from the east brought with them, among other things, myrrh as a gift to the newborn Jesus child. Mary (Mariam) means holy mother in Syrian. She is actually the Greek’s Demeter (holy mother) who raised a Greek kingly child with the opposite sex to Jesus, i.e. Demofon (the slayer of people). His mother is called Metarina (the far away planted).
SUMMARY
If the myths of Adonis are removed from the Gospels the remaining contents concern Judas son of Zipporai. Judas of Galilee, killed by Quinctilius Varus 5 A.D. was not the same Judas of Galilee who appeared 6 A.D. and was the founder of the Zealot party. This Judas of Galilee appeared when Quirinius was governor of Syria instead of the above just mentioned Quinctilius Varus. This Judas of Galilee, who we equalize with Judas son of Zipporai, is the historical Jesus Christ.
شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵
یهوه صبایوت و موسی خداگونه همان میثه/ میتره است
یهوه صبایوت و موسی خداگونهً یهود همان میترا/ میثهً آریائیان اسب پرورمیتانی هستند
اغلب به سبب ترادف اسامی اهورا (اسورا) با یهوه -که در فرهنگ سامیان مترادفش یافت نمیشود- در معنی خدای جاوید و سرمدی وتشابه ظاهری این اسامی تصور شده است که نام اهورا مزدا از نام یهوه گرفته شده است. این برداشت براین اساس قرار دارد که فرهنگ یهود در محوریت تاریخ فرض شده باشد ولی قضیه بر عکس است. این فرهنگ آریائیان اسب پرور و کشورگشا و موبدپرور عهد باستان است که در محوریت فرهنگی و سیاسی خاورمیانهً هزارهً اول پیش از میلاد وکمی پیشتر از آن قرار داشته است. هزاره ای که ادیان به محوریت آیین گئوماته زرتشت/ گوتمه بودا/ ابراهیم خلیل الله پدید آمده اند یعنی از عهدی که اساس فن کتابت و صنعت آهن اختراع گردید و در این عهد آریائیان اسب پرور و سوارکار هندی و میتانی و سکایی ومادی و پارسی تیرهایشان کمتر خطا می رفته است. به عبارت صریحتر این یهود بوده است که بواسطهً قرار داشتن بین مراکز کتابت مصر و فنیقییه (لبنان) اوستایی شفاهی مغان ایرانی و سکایی و سرمتی را برای کتابت تورات اساس قرار داده است. ولی این یهوه صبایوت (یعنی خداوند لشکریان) نه اهورامزدا بلکه اهورا میثره یا همان ایزد مهر ایرانیان و میثه و میثرهً آریائیان میتانی است. میتانیانی که از سال 1730تا 1580 پیش از میلاد در رأس اتحادیه ای از قبیلهً قفقازی هوریان (هارون اساطیری) و قبایل سامی آموری (عمران اساطیری) و ماری (مریم اساطیری) تحت نام مصری هیکسوس (پادشاهان بیگانه) یا شبانان اسب (اصحاب الرأس قرآن) بر مصر حکومت کرده اند و به نظر اینجانب اینان نام همین خدای جنگ و خورشید خود یعنی میثره را- که با خدای خورشید مصریان یعنی آتون مطابقت داده شده- بر سرزمین مصر داده اند چه مصریها نام کشور خود را اکیپت و کی مُست (خاک سیاه) می خوانده اند و نام مصر و ایزد میثه (موسه) در نزد مصریان الفاظی خارجی بوده اند. داریوش در کتیبهً خود نام مصر را موداریا آورده است که به معنی دارای رودخانهً دریا سان است و ربطی با کلمهً مصر یعنی سرزمین ایزد میثره ندارد. میتانیها و قبایل مؤتلفهً همراه آنان بعد از شکست از فرعون مصر علیا اهموسه ( به معنی برادر میثه) تحت رهبری کاموسه (روح همزاد میثه) به سرزمین عبرانیان آمدند و در آنجا سکنی گزیدند. می دانیم این وقایع به طور مفصل در تورات ذکر شده و به همین سبب مسلمانان تورات را کتاب موسی به شمار آورده اند. در واقع معروفیت خود موسی تاریخی یعنی کاموسه یعنی روح همزاد میثه هم وابسته به معروفیت همین ایزد قبیله ای جنگ و خورشید میتانیان یعنی میثه یا میثره است که در عهد نامهً صلح بین میتانیان و هیتیان نامش در صدر خدایانی قرار گرفته است که سوگند وفاداری به نامشان به عمل آمده است. در اوستا و وداها نیز ایزد میثره معروف است و چنانکه گفته میشود ایزد محبوب پارتیان و رومیان پیش از مسیحیت بوده است. در اوستا خصوصاً به صفت جنگاوری و منّوری وی تأکید شده است از آنجائیکه عبرانیان پیدایی نام یهوه صبایوت و حتی به عبارتی خود نام یهود (معهود) را بنا به مندرجات تورات صریحا متعلقبه زمان موسی (کاموسه) دانسته اند لذا تردیدی در یکی بودن یهوه صبایوت با میثرهً شکست ناپذیر میتانیان و رومیان- که نزد سکاها خورشید جنگاور نامیده می شده- باقی نمی ماند. پس در واقع نام موسی متعلق به میثه/ میثره و سنن دین عیسی متعلق به همین آدونیس/ آتون/ میثره است. به هر حال هیکسوسها که یهود در تورات آنها را قوم یهود نامیده است بعد از شکست و باز پس رانده شان از مصر تبدیل به طبقهً هیئت حاکمه یهودیه و سوریه گردیدند گرچه به واسطهً در اقلیت بودنشان نسبت به قبایل یهود به تدریج فرهنگ و زبان آنان را پذیرفته ودر سلک یهود در آمدند ولی در طی این مرحله نام ایزد قبیله ای خود یعنی اسورا میثه یا میثرهً جنگاور را تحت ترجمهً عبری آن یعنی یهوه صبایوت (خدای جاودانی لشکرها) از خود در فرهنگ جهانی شدهً یهود به یادگار گذاشته اند. در مورد تبدیل جزء دوم نام اخیر باید گفت که در اینجا نام میتانی میثه که خود میتانیها نام خود را از آن گرفته اند و در اصل به معنی ایزد عهدو پیمان خورشید است با کلمهً عبری میسیه یعنی جانی و لشکری جایگزین نموده اند. ارتباط و التقاط یهود با اقوام آریایی به میتانی ها ختم نمیشود چه نام اسرائیل (کشتی گیر خدا) نیز که به شمال یهودیه اختصاص داشته است یادگاری از آریائیان اسکیتی ( اشکنازی، سکایی) است چه جمعیت کثیری از اسکیتان تحت رهبری مادیای اسکیتی که در اواخر قرن هفتم قبل از میلاد از شمال دریای سیاه خاورمیانه را مورد یورش قرار داده بودند بعد از باجگیری کلان از فرعون پسامتیخ در مرز مصر افسار اسبهای خودرا بر گردانده و در سرزمینی که بعدا به نام پدر مادیا، یعنی پارتاتوا، اسرائیل نامیده شد، ماندگار گشتند. اینان نیز به تدریج به سلک یهود در آمدند و نام سلالهً خود را به عنوان نیاکان اسباط دوازدهگانه بنی اسرائیل به آنان دادند: افراد این سلاله به ترتیب عبارت بودند: فرااسپ (دارندهً اسبان فراوان،افراسیاب اول) که در تورات با لقب ابراهیم یعنی پدر امتهای فراوان ظاهر گشته است. پسر وی ایشپاکای (شاه سواران) همان اسحق (خندان) تورات است. پسر او پارتاتوا (بسیار توانا) همان یعقوب (اسرائیل، کشتی گیر خدا) است بنا به منابع آشوری و آرامی این دو پدر و پسر تحت هردو نام سکایی و عبریشان آشور را مورد تهاجم خود قرار داده بودند و سر انجام مادیا (دانا) داماد آشوربانیپال از فرمانروایان معروف آشور، همان یوسف (پر نعمت) است که استرابون به درستی وی را تحت همان نام سکائیش مادیا جهانگشای بزرگ عهد باستان به شمار آورده است.
در پایان سخنان جالب احمد شاملو در باب جشن مهرگان و تأثیر آن بر مسیحیت، به همراه کندوکاو نکات مهمی از تاریخ ایران باستان را از سایت کانون پارسیان ضمیمه می نمائیم: وی بدون اینکه از کُنه تاریخ اساطیری ایران اطلاع کافی داشته باشد نظریات بسیار جالبی ارائه داده است منجمله نظریه قتل کمبوجیه و بردیه به دست داریوش و همدستانش که اینجانب محقق تاریخ ایران باستان اخیراً بدون اطلاع قبلی از گفتار شاملو در این باب به همین نتیجه رسیده ام. کاشکی وی از موضوع تأثیر مستقیم اساسی و ژرف آیین ایزد مهر را بر فرهنگ یهود ماقبل عیسی مسیح تاریخی (یهودا فرزند زیپورایی) نیز باخبر می شد و از موضوع دین پراکنی ابراهیمی/ بودایی/ زرتشتی/ میترایی آریائیان بدوی اسب پرور بیشتر مطلع می گردید:
قسمت اول
حقیقت چقدر آسیب پذیر است سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی دوستان بسيار عزيز! حضور يافتن در جمع شما و سخنگفتن با شما و سخنشنيدن از شما، هميشه براى من فرصتى است سخت مغتنم و تجربهاى است بسيار کارساز. اما معمولا دور هم که جمع مىشويم تنها از مسائل سياسى حرفمىزنيم، يا بهتر گفته باشم مىکوشيم به بحث پيرامون حوادث درون مرزى بپردازيم و آنچه را که در کشورمان مىگذرد با نقطهنظرهاى اساسى خود بهمحک بزنيم و غيره و غيره... و اين ديگر رفتهرفته به صورت يک رسم و عادت درآمده و کموبيش نوعى سنت شده. من امشب خيالدارم اين رسم را بشکنم و صحبت را از جاهاى ديگر شروعکنم و بهجاى ديگرى برسانم. مىخواهم درباب نگرانىهاى خودم از آينده سخنبگويم. مىتوانم تمام حرفهايم را در تنها يک سؤال کوتاه مختصرکنم، اما براى رسيدن به آن سؤال ناگزيرم ابتدا مقدماتىبچينم و زمينهاى آمادهکنم. براى اين زمينهسازى فکرمىکنم بهجاى هرکار، بهترباشد حقيقتى تاريخى را بهعنوان نمونه پيش بکشم، بشکافمش، ارائهاش بدهم، و بعد، از نتيجهاى که بهدست خواهدآمد، استفادهکنم و به طرح سؤال موردنظر بپردازم. دوازده سال پيش، در جشن مهرگان، در نيويورک، ديدم که دوستان ما مناسبت اين جشن را پيروزى کاوه بر ضحاک ذکر مىکنند. البته اين موضوع نه تازگى دارد؛ نه شگفتى، چون تحقيقاً بسيارى از دوستان در هر جاى جهان که هستند، همين اشتباه لپى را مرتکب مىشوند. من اين موضوع را بهعنوان همان نمونه تاريخى که گفتم مطرحمىکنم و در دو بخش به تحليل و تجزيهاش مىپردازم تا ببينيم به کجا خواهيمرسيد. اول موضوع جشن مهرگان: مهر، دراصل، در فارسى باستان، ميترا يا درستتر تلفظکنم ميثره بوده. و مهر يا ميترا يا ميثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسى باستان ميثرگانه تلفظمىشده از لحاظ دستورى يعنى«منسوب به مهر». درباب خود ميثره يا مهر يا آفتاب بايد عرض کنم که يکى از خدايان اساطيرى ايرانيان بوده و يکى از عميقترين مظاهر تجلى انديشهى ايرانى است که در آن انديشهى خدا و تصور خدا براى نخستينبار به زمين مىآيد و درست که دقتکنيد، مىبينيد الگويى است که بعدها مسيح را از روى آن مىسازند. اينجا لازماست در حاشيهى مطلب نکتهيى را متذکر بشوم که اميدوارم سرسرى گرفتهنشود: اهميت اسطورهى مسيح در اين است که مسيح (به اعتقاد مسيحيان البته) پسر خدا شمردهمىشود ـ يعنى بخشى از الوهيت. اين الوهيت مىآيد به زمين. پارهاى از خدا از آسمان مىآيد به زمين، آن هم در هيأت يک انسان خاکى. با انسان و بهخاطر انسان تلاشمىکند، با انسان و بهخاطر انسان دردمىکشد و سرانجام خودش را بهخاطر نجات انسان فدا مىکند... ما کارى با مسيحيت مسخرهاى که پاپهاو کشيشها و واتيکان سرهم بستهاند، نداريم اما در تحليل فلسفى اسطورهى مسيح به اين استنباط بسياربسيار زيبا مىرسيم که انسان و خدا بهخاطر يکديگر درد مىکشند، تحمل شکنجه مىکنند و سرانجام براى خاطر يکديگر فدا مىشوند. اسطورهاى که سخت زيبا و شکوهمند و پرمعنى است. بارى، هم موضوع فرودآمدن خدا به زمين، هم تجسم پيدا کردن خدا در يک قالب دردپذير ساختهشده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوع بازگشت مجدد مسيح به آسمان، همگى از روى الگوى مهر يا ميثره ساختهشده. در آيين مهر و براساس معتقدات ميترايىها، ميثره پس از آنکه بهصورت انسانى بهزمين مىآيد و براى بارورکردن خاک و برکتدادن به زمين گاوى را قربانى مىکند دوباره به آسمان برمىگردد. اين از مهر، که مهرگان منسوب به اوست. اما مهرگان، درحقيقت و در اساس مهمترين روز و مبدأ سال خريفى يعنى سال پاييزى بوده است. و اينجا باز ناگزير بايد به حاشيه بروم و عرضکنم که نياکان؛ ما بهجاى يکسال شمسى دو نيمسال داشتهاند که عبارت بوده از سال خريفى يا پاييزى و سال ربيعى يا بهارى، که بحثش بسيار مفصل است و از صحبت امشب ما خارج، اما مىتوانم خيلى فشرده و کلى عرض کنم که همين نکتهى ظاهراً به اين کوچکى درشمار اسناد معتبرى است که ثابت مىکند اقوام آريايى از شمالىترين نقاط کرهى زمين به سرزمينهاى مختلف و از آن جمله ايران کوچيدهاند زيرا ابتدا سالشان به دو قسمت، يکى تابستانى دو ماهه و ديگر زمستانى ده ماهه، تقسيممىشده که اين، چنانکه مىدانيم موضوعى است مربوط به نواحى نزديک به قطب. بعدها هرچه اين اقوام ازلحاظ جغرافيايى پائينتر آمدهاند طول دورهى تابستانشان بيشتر و طول دورهى زمستانشان کمتر شده و اصلاحاتى در تقويم خود به عمل آوردهاند که دست آخر به تقسيم سال به دورهى تقريباً شش ماهه انجاميده که بخش بهاريش با نوروز آغازمىشده و بخش پاييزيش با مهرگان، و اين هردو روز را جشن مىگرفتهاند. روز جشن مهرگان مصادف مىشده است با ماه بغياديش، يعنى ماه بغ يا ميثره. خود اين کلمهى بغ به فارسى به معنى مطلق خدايان بوده و بعدها فقط به ميترا يا مهر اطلاق کردهاند. بُخ هم که تصحيفى از بغ است در زبان روسى به معنى خداست. ضمناً براى آگاهىتان عرض کرده باشم که ماه بغياديش معادل ماه بابلى شَمَش بوده که همان شمس يا آفتاب است. معادل ارمنى کهن آن هم مِهگان است که باز تصحيفى است از مهرگان يا ميثرگانه، ماه سُغدى آن هم فغکان بوده که باز فغ همان بغ به معنى خدا يا مهر باشد و سلاطين چين را هم از همين ريشه فغفور يا بغپور مىخواندهاند که معنيش مىشود پسر خدا يا پسر آفتاب. و بالاخره زردشتيان هم اين ماه را مهر مىنامند که ما نيز امروز بهکار مىبريم. اينها البته نکاتى است مربوط به گاهشمارى که با علوم ديگر از قبيل زبانشناسى و نژادشناسى و غيره ظاهراً ريشههاى مشترک پيدا مىکند و به وسيلهى يکديگر تأييدمىشوند.(اينکه گفتم ظاهراً، به دليل آن است که من در اين رشتهها بىسواد صرفم.) درهرحال، چنانکه مىبينيم، مهرگان از اين نظر هيچ ربطى با اسطورهى ضحاک و فريدون و قيام کاوه و اين مسائل پيدا نمىکند. جشنى بوده است مربوط به نيمسال دوم که با همان اهميت نوروز بر پا مىداشتهاند و از ۱۶ ماه مهر(يا مهرگان روز) تا ۲۱ مهر(يا رامروز) به مدت ششروز ادامه مىيافته. البته ممکناست سرنگون شدن ضحاک با چنين روزى تصادف کرده باشد ولى چنين؛ تصادفى نمىتواند باعث شود که علت وجودى جشنى تغيير کند. مثلا اگر ناصرالدين شاه را در روز جمعهاى کشته باشند، مدعىشويم که جمعهها را بدين مناسبت تعطيل مىکنيم که روز کشتهشدن اوست. پيشتر به اين نکته اشاره کردم که مسيحيت تمامى آداب و آيينهاى مهرپرستى را عيناً تقليد کرده که از آن جمله است آيين غسل تعميد و تقديس نان و شراب. اين را هم اضافه کنم که به اعتقاد کسانى، جشنهاى ۲۵ دسامبر که بعدها بهعنوان سالگرد مسيح جشن گرفته شده ريشههايش به همين جشن مهرگان مىرسد. و حالا که صحبت ميلاد مسيح به ميان آمد، اين نکته را هم بهطور اخترگذرى بگويم که خود ايرانيان ميترايى اين روز مهرگان را درعينحال روز تولد مشيا و مشيانه هم مىدانستهاند که همان آدم و حوا ى اسطورههاى سامى است ، و اين نکته در بُندهشن (از کتب مهمى که از اعصار دور براى ما باقى مانده) آمده است. البته اينجا مطالب بسيار ديگرى هم هست که من ناگزيرم بگذارم و بگذرم، مثلا اين نکته که آيا اصولا مسيا يا مسايا(مسيح و مسيحا) همان مشيا هست يا نيست. و نکات ديگرى از اين قبيل. و اما برويم بر سر موضوع دوم، يعنى قضيهى حضرت ضحاک : دوستان خوب من! کشور ما بهراستى کشور عجيبى است. در اين کشور سرداران فکورى پديدآمدهاند که حيرتانگيزترين جنبشهاى فکرى و اجتماعى را برانگيخته، بهثمرنشانده و گاه تا پيروزى کامل بهپيش بردهاند. روشنفکران انقلابى بسيارى در مقاطع عجيبى از تاريخ مملکت ما ظهورکردهاند که مطالعهى دستاوردهاى تاريخىشان بس که عظيم است، باورنکردنى مىنمايد. البته يکى از شگردهاى مشترک همهى جباران تحريف تاريخ است؛ و درنتيجه، متأسفانه چيزى که ما امروز به نام تاريخ دراختيار داريم، جز مشتى دروغ و ياوه نيست که چاپلوسان و متملقان دربارى دورههاى مختلف بههم بستهاند؛ و اين تحريف حقايق و سفيد را سياه و سياه را سفيد جلوهدادن، بهحدى است که مىتواند با حسن نيتترين اشخاص را هم بهاشتباه اندازد . نمونهى بسيار جالبى از اين تحريفات تاريخى، همين ماجراى فريدون و کاوه و ضحاک است. پيشاز آنکه به اين مسأله بپردازم، بايد يک نکته را تذکاراً بگويم درباب اسطوره و تاريخ: نکتهى قابل مطالعهاى است اين، سرشار از شواهد و امثلهى بسيار، اما من ناگزير به سرعت از آن مىگذرم و همينقدر اشارهمىکنم که اسطوره يا ميت يکجور افسانه است که مىتواند صرفاً زادهى تخيلات انسانهاى گذشته باشد بر بستر آرزوها و خواستهاشان، و مىتواند در عالم واقعيت؛ پشتوانهاى از حقايق تاريخى داشتهباشد، يعنى افسانهاى باشد بىمنطق و کودکانه که تاروپودش از حادثهاى تاريخى سرچشمه گرفته و آنگاه در فضاى ذهنى ملتى شاخ و برگ گسترده، صورتى ديگر يافته، مثل تاريخچهى زندگى ابراهيم بن احمد سامانى که با شرح حال افسانهاى بودا سيدهارتا بههم آميخته به اسطورهى ابراهيم بن ادهم تبديل شده. در اين صورت مىتوان با جستوجوى در منابع مختلف، آن حقايق تاريخى را يافت و نور معرفت بر آن پاشيد و غَثّ و سَمينش را تفکيک کرد و به کُنه آن پىبرد؛ که باز يکى از نمونههاى بارز آن همين اسطورهى ضحاک است. در تاريخ ايران باستان از مردى نام برده شده است به اسم گئومات و مشهور به غاصب. مىدانيم که پس از مرگ کوروش ، پسرش کمبوجيه با توافق سرداران و درباريان و روحانيان و اشراف به سلطنت رسيد و براى چپاول مصريان به آنجا لشگر کشيد، چون جنگ و جهانگشايى که نخست با غارت اموال ملل مغلوب و پس از آن، با دريافت سالانهى باج وخراج از ايشان ملازمه داشته، در آن روزگار براى سرداران سپاه که تنها از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند، نوعى کار توليدى بسيار ثمربخش بهحسابمىآمده.(البته† ? اگر بتوان غارت و باجخورى را کار توليدى گفت!) بگذاريد يک حکم کلى صادرکنم و آب پاکى را رو دستتان بريزم: همهى خودکامههاى روزگار ديوانه بودهاند. دانش روانشناسى بهراحتى مىتواند اين نکته را ثابت کند. و اگر بخواهم به حکم خود شمول بيشترى بدهم بايد آن را به اين صورت اصلاح کنم که: خودکامههاى تاريخ از دَم يک يک چيزىشان مىشده: همهشان از دَم، مَشَنگ بودهاند و در بيشترشان مشنگى تا حد وصول به مقام عالى ديوانهى زنجيرى پيش مىرفته. يعنى دوروبرىها، غلامهاى جاننثار و چاکران خانهزاد، آنقدر دوروبرشان موسموس کردهاند و دُمبشان را توى بشقاب گذاشتهاند و بعضى جاهاشان را ليس کشيدهاند و نابغهى عظيمالشأن و داهى کبير و رهبر خردمند چَپانِشان کردهاند که يواشيواش امر به خود حريفان مشتبه شده و آخرسرىها ديگر يکهو يابو ورشان داشته است ؛ آنيکى ناگهان به سرش زده که من پسر آفتابم، آن يکى ديگر مدعىشده که من بنده پسر شخص خدا هستم، اسکندر ادعا کرد نطفهى مارى است که شبها به بستر مامانش مىخزيده و نادرشاه که از همان اول بالاخانه را اجاره داده بود پدرش را از ياد برد و مدعىشد که پسر شمشير و نوهى شمشير و نبيرهى شمشير و نديدهى شمشير است. فقط ميان مجانين تاريخى حساب کمبوجيهى بينوا از الباقى جداست. اين آقا از آن نوع مَلَنگهايى بود که براى گرد و خاک کردن لزومى نداشت دور و برىها پارچهى سرخ جلو پوزهاش تکان بدهند يا خار زير دمبش بگذارند. چون بهقول؛ معروف خودمان از همان اوان بلوغ مادهاش مستعد بود و بىدمبک مىرقصيد. اين مردک خلوضع (که اشراف هم تنها بههمين دليل او را بهتخت نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشانباشد) پس از رسيدن به مصر و پيروزى بر آن و جنايات بىشمارى که در آن نواحى کرد، بهکلى زنجيرى شد. غش و ضعف و صرع و حالتى شبيه به هارى بهاش دست داد. به روزى افتاد که مصريان قلباً معتقد شدند که اين بيمارى کيفرى است که خدايان مصر به مکافات اعمال جنايتکارانهاش بر او نازل کردهاند. کمبوجيه برادرى داشت بهنام بَرديا . برديا طبعاً از حالات جنونآميز اخوى خبر داشت و مىدانست که لابد امروز و فرداست که کار جنون حضرتش بهتماشا بکشد و تاج و تخت از دستش برود. از طرفى هم چون افکارى در سرداشت و چند بار نهضتهايى بهراه انداخته بود اشراف بهخونش تشنه بودند و مىدانست که به فرض کنار گذاشته شدن کمبوجيه ، بههيچ بهايى نخواهند گذاشت او بهجايش بنشيند. اينبود که پيشدستى کرد و درغياب کمبوجيه و ارتش به تخت نشست. وقتى خبر قيام برديا به مصر رسيد، داريوش و ديگر سران ارتش سر کمبوجيه را زير آب کردند و به ايران تاختند تا به قوهى قهريه دست برديا را کوتاه کنند. تاريخ قلابى و دستکارى شدهيى که امروز دراختيار ماست ماجرا را به اين صورت نقل مىکند که : «کمبوجيه پيش از عزيمت بهسوى مصر، يکى از محارمش راکه پِرک ساس پِس نام داشت مأموريت داد که پنهانى و بهطورىکه هيچکس نفهمد برديارا سر به نيست کند تا مبادا درغياب او هواى سلطنت بهسرش بزند. اين مأموريتانجام گرفت اما دست بر قضا، مُغى به نام گئومات که شباهت عجيبى هم به بردياىمقتول داشت از اين راز آگاه شد و چون مىدانست جز خود او کسى از قتل برديا خبر ندارد، گفت من برديا هستم و بر تخت نشست» تاريخ ساختگى موجود دنبالهى ماجرا را بدين شکل تحريف مىکند: «هنگامىکه در مصر خبر به گوشکمبوجيه رسيد، خواه بدينسبب که فردى به دروغ خود را برديا خوانده و خواه بهتصور اينکه فريبش داده، برديا را نکشتهاند سخت بهخشم آمد(و اينجا دو روايتهست يکى آنکه از فرط خشم جنونآميز دست به خودکشى زد، يکى اينکه بىدرنگبه پشت اسب جست تا به ايران بتازد. و براثر اين حرکت ناگهانى خنجرى که بر کمرداشت به شکمش فرو رفت و از زخم آن بمرد.» که اين روايت اخير يکسره مجعولاست. حجارىهاى تختجمشيد نشانمىدهد که حتا سربازان عادى هم خنجر بدون نيام بر کمر نمىزدهاند چه رسد به پادشاه. در هر حال، بنا بر قول تاريخ مجعول: «پرک ساس پس راز به قتلرسيده بودن برديا را با سران ارتش در ميان نهاد. آنان شتابان خود را به ایران رساندند ودريافتند کسى که خود را برديا ناميده مغى است به نام گئوماته که برادرش رئيس کاخهاى؛سلطنتى است. پس با قرار قبلى در ساعت معينى به قصر حمله بردند و او را کشتند و با همقرار گذاشتند صبح روز ديگر جايى جمعشوند و هرکه اسبش زودتر از اسب ديگران شيههکشيد پادشاه شود. مهتر داريوش زرنگى کرد و شب قبل در محل موعود وسائل معارفهىاسب داريوش و ماديانى را فراهمآورد، و روز بعد، اسب داريوش بهمجرد رسيدن بدانمحل به ياد کامکارى شب پيش شيههکشيد و به همت آن چارپاى حَشَرى، سلطنت (که صدالبته وديعهاى الهى است) به داريوش تعلقگرفت.» خوب، تاريخ اينجور مىگويد. اما اين تاريخ ساختگى است، فريب و دروغ شاخدار است، تحريف ريشخندآميز حقيقت است. پس ببينيم حقيقت واقع چه بوده. نخست بگويم که: چه لازم بود که داريوش و همدستانش کمبوجيه را بکشند؟ ۱. جنون کمبوجيه بهحدى رسيده بود که ديگر مىبايست دربارهاش فکرى اساسى کنند. ۲.تنها با سر به نيست کردن کمبوجيه بود که مىتوانستند قتل برديا را به گردن او بيندازند و خود از قرارگرفتن درمعرض اين اتهام بگريزند. ۳. چنانکه خواهيم ديد با کشتن کمبوجيه قتل برديا بىدردسرتر مىشد. ديگر بگويم که: چرا پس از کشتن برديا پاى گئومات دروغين را بهميان کشيدند؟ ۱. چون پس از کمبوجيه سلطنت حقاً به برديا مىرسيد، و آنان اولا مخالف سرسخت اعمال و اقدامات او بودند و درثانى با قتل برديا متهم به شاهکشى مىشدند که عواقبش روشنبود. اين بود که برديا را بهنام گئومات کشتند. ۲. نفوذ اجتماعى برديا بيش از آن بوده که تودههاى مردم قتلش را برتابند. بررسى واقعيت ماجرا بهتر مىتواند اين نکات را روشنکند: ما براى پى بردن به واقعيت امر يک سند معتبر تاريخى دردست داريم. اين سند عبارتاست از کتيبهى بيستون که بعدها به فرمان همين داريوش بر سنگ کنده شده، گيرم از آنجا که معمولا دروغگو کم حافظه مىشود همان چيزهايى که براى تحريف تاريخ بر اين کتيبه نقرشده است مشت اين شيادى تاريخى را بازمىکند. من عجالتاً يکى از جملههاى اين کتيبه را براى شما مىخوانم: «من، داريوش ، مرتعها و کشتزارها و اموال منقول و بردگان را به مردم سلحشوربازگرداندم... من در پارس و ماد و ديگر سرزمينها آنچه را که گرفته شده بود،باز پس گرفتم.» عجبا، آقاى داريوش ، اين مردم سلحشور که در کتيبهاى بهشان اشاره کردهاى غير از همان سران و سرداران ارتشند که از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند؟ ـ کسى مرتعها و کشتزارها و اموال منقول و بردگان آنها را از دستشان گرفتهبود که تو دوباره به آنها بازگرداندى؟ کليد مسأله در همينجا است. حقيقت اين است که اصلا گئوماته نامى در ميان نبود و آنکه به دست داريوش و همپالکىهايش به قتل رسيده، خود برديا بوده است. ــ برديا از غيبت کمبوجيه و اشراف توطئهچى دربارى استفاده مىکند و قدرت را به دست مىگيرد و بىدرنگ دست به دگرگون کردن ساختار جامعه مىزند ــ دگرگونىهايى تا حد انقلاب. آنچنان که از نوشتهى هرودوت برمىآيد، درمدت هفت تا هشت ماه سلطنت خود، کارهاى نيک فراوان انجام مىدهد بهطورىکه در سراسر آسياى صغير مرگش فاجعهى ملى شمردهمىشود و برايش عزاى عمومى اعلام مىکنند. هرودوت در فهرست اقدامات او معافيت مردم از خدمت اجبارى نظامى و بخشش سه سال ماليات را نام برده است اما کتيبهى بيستون که بهفرمان داريوش نقر شده نشان مىدهد که موضوع بسيار عميقتر از اين حرفها بوده: سنگنبشتهى بيستون از مرتعها و زمينهاى کشاورزى و اموال منقول نام مىبرد که داريوش آنها را به اشراف و مردم سلحشور(يعنى سران ارتش) بازگردانده. ـ معلوممىشود برديا اموال منقول و غيرمنقول خانوادههاى اشرافى را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشيده بوده. سنگنبشته سخن از بردگانى بهميانآورده که داريوش آنها را به مردم سلحشور برگردانده. ـ معلوممىشود که برديا بردهدارى يا حداقل کار بردهوار را يکسره ملغى کرده بوده. يک مورخ روشنبين در رسالهى خود نوشته است: «در اين جريان کار بهمصادرهى اموال و مراتع و سوزاندن معابد و بخشودن مالياتها و الغاى بيگارى(کاربردهوار) کشيد (و همهى اينها، دستکم) نشانهى وجود بحران در روابط اجتماعىاقتصادى جامعهى هخامنشى است. » دياکونف نيز مىنويسد: «پس از پايان کار گئوماتا (و به عقيدهى من شخص برديا )داريوش با قيامها و مخالفتهاى زيادى روبهرو شد. هدف اين قيامها، احياى نظامات زمانبرديا بود که داريوش همه را ملغىکردهبود. و دستکم سه تا از اين قيامها بهصورت يکنهضت خلق به تمام معنى درآمد. اين سه عبارت بودند از قيام فرادا، قيام فَرَوَرتيشفرائورت ، و قيام وَهيزداتَهى پارسى . داريوش در برابر اين قيامها روشى سخت و خونينپيش گرفت، چنانکه در بابل مثلا به يک آن، سه هزار تن از رهبران و سرکردگان جنبش رابهدارآويخت.» ببينيد خود داريوش در سنگنبشتهى کذايى دربارهى پايان کار فرورتيش چه مىگويد: «او را زنجيرکرده پيش من آوردند. من به دست خويش گوشها و بينى او را بريدم وچشمانش را از کاسه برآوردم. او را همچنان در غل و زنجير در دربار من برپا نگهداشتند و؛مردم سلحشور همگى او را ديدند. پس از آن فرمان دادم تا او را در اکباتانه بر نيزه نشاندند.نيز مردانى را که هواخواه او بودند در اکباتانه در درون دژ بر دار آويختم.» اصولا خود اين انتقامجويى ديوانهوار و درندهخويى باورنکردنى به قدر کافى لو دهنده هست. بهخوبى مىتواند از عمق و گسترش نهضت فرورتيش خبر دهد. واژگونه نشان دادن تاريخ سابقهى بسيار دارد. ماجراى انوشيروان را همه مىدانند و مکررنمىکنم. اين حرامزادهى آدمخوار با روحانيان مواضعه کرده که اگر او را بهجاى برادرانش به سلطنت رسانند ريشهى مزدکيان را براندازد. نوشتهاند که تنها در يک روز به قولى يکصد و سىهزار مزدکى را در سراسر کشور به تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه در چالههاى آهک کاشتند. اين عمل چنان نفرتى بهوجود آورد که دستگاه تبليغاتى رژيم براى زدودن آثار آن به کار افتاد تا با نمايشات خر رنگ کنى از قبيل زنجير عدل و غيره و غيره از آن ديو خونخوار فرشتهاى بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شايد براى هميشه تاريخ را فريب بدهند، چنان که امروز هم وقتى نام انوشيروان را مىشنويم خواه و ناخواه کلمهى عادل به ذهن ما متبادرمىشود. زنده است نام فرخ نوشيروان به عدل گرچه بسى گذشت که نوشيروان نماند. بيچاره سعدى ! بارى، اين ماجراى داريوش و برديا را داشته باشيد تا بهاش برگرديم. حالا ببينيم قضيهى ضحاک چيست: آقاى حصورى، يکى از دوستان من که محققى گرانمايه است در مقالهاى راجع به اسطورهى ضحاک مىنويسد: جمشيد جامعه را به طبقات تقسيم کرد: طبقهى روحانى، طبقهى نجبا، طبقهى سپاهى، طبقهى پيشهور و کشاورز و غيره... بعد ضحاک مىآيد روى کار. بعد از ضحاک، فريدون که با قيام کاوه ى آهنگر به سلطنت دست پيدا مىکند، مىبينيم اولين کارى که انجام مىدهد بازگرداندن جامعه است به همان طبقات دورهى جمشيد . بهقول فردوسى ، فريدون بهمجرد رسيدن به سلطنت جارچى در شهرها مىاندازد که: سپاهى نبايد که با پيشهور به يک روى جويند هر دو هنر يکى کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است کار چو اين کار آن جويد آنکار اين پر آشوب گردد سراسر زمين! اين به ما نشانمىدهد که ضحاک در دورهى سلطنت خودش که درست وسط دورههاى سلطنت جمشيد و فريدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ريخته؛ بوده. البته ما از تقسيمبندى طبقاتى جامعه در دو و سه هزار سال پيش چيزهايى مىدانيم. اين طبقهبندى نه فقط از مختصات جامعهى ايرانى کهن بوده$ اوستاى جديد هم که متنش در دست است وجود اين طبقات را تأييد مىکند. پيداست که اسطورهى ضحاک، بدين صورتى که به ما رسيده، پرداختهى ذهن مردمى است که تشکيل مىدهند چرا بايد آرزو کنند فريدونى بيايد و بار ديگر آنها را به اعماق براند، يا چرا بايد از بازگشت نظام طبقاتى قند تو دلشان آب بشود؟ پس از دو حال خارج نيست: يا پردازندگان اسطوره کسانى از طبقهى مرفه بودهاند (که اين بسيار بعيد بهنظرمىرسد)، يا ضبط کنندهى اسطوره(خواه فردوسى ، خواه مصنف خداينامک که مأخذ شاهنامه بوده) کلکزده اسطورهيى را که بازگو کنندهى آرزوهاى طبقات محرومبوده بهصورتىکه در شاهنامه مىبينيم درآورده و ازاينطريق، صادقانه از منافع خود و طبقهاش طرفدارىکرده. طبيعىاست که درنظر فردى برخوردار از منافع نظام طبقاتى، ضحاک بايد محکوم بشود و رسالت انقلابى کاوهى پيشهورِ بدبختِ فاقد حقوق اجتماعى بايد در آستانهى پيروزى به آخر برسد و تنها چرمپارهى آهنگريش براى تحميق تودهها، به نشان پيوستگى خللناپذير شاه و مردم بهصورت درفش سلطنتى درآيد و فريدون که بازگردانندهى جامعه به نظام پيشين است و طبقات را از آميختگى با يکديگر بازمىدارد بايد مورد احترام و تکريم قراربگيرد. حضرت فردوسى در بخش پادشاهى ضحاک از اقدامات اجتماعى او چيزى بر زبان نياورده به همين اکتفا کرده است که او را پيشاپيش محکوم کند، و در واقع بدون اينکه موضوع را بگويد و حرف دلش را رو دايره بريزد حق ضحاک بينوا را گذاشته کف دستش. دو تا مار روى شانههايش رويانده که ناچار است براى آرام کردنشان مغز سر انسان بر آنها ضماد کند. حالا شما برويد دربارهى اين گرفتارى مسخره از فردوسى بپرسيد، چرا مىبايست براى تهيهى اين ضماد کسانى را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان استفاده نمىکردند؟ به هر حال براى دست يافتن به مغز سر آدم زنده هم اول بايد او را بکشند، مگر نه؟ خوب، قلم دست دشمن است ديگر. شما اگر فقط به خواندن بخش پادشاهى ضحاک شاهنامه اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى از اصل قضيه دستگيرتان نمىشود، همينقدر مىبينيد بابايى آمده به تخت نشسته که مارهايى روى شانههايش است و چون ناچار است از مغز سر جوانان به آنها خوراک بدهد تا راحتش بگذارند مردم به ستوه مىآيند و انقلاب مىکنند و دمار از روزگارش برمىآورند و فريدون را به تخت مىنشانند، و قهرمان اصلى انقلاب هم آهنگرى است که چرمپارهى آهنگريش را توک چوب مىکند. البته فکر نکنيد فردوسى عليهالرحمه نمىدانسته براى انقلاب کردن لازم نيست حتماً يکى چيزى را توکِ چوب کند؛ منتها اين چرمپاره؛ را براى بعد که بايد به نشانهى همبستگىِ طبقاتىِ غارتکنندگان و غارتشوندگان درفش کاويانى علم بشود لازمدارد! اما وقتى به بخش پادشاهى فريدون رسيديد، آنهم به شرطى که سرسرى از روى مطلب نگذريد، تازه شستتان خبردارمىشود که اول مارهاى روى شانهى ضحاک بيچاره بهانه بوده و چيزى که فردوسى از شما قايم کرده و درجاى خود صدايش را بالا نياورده انقلاب طبقاتى او بوده؛ ثانياً با کمال حيرت درمىيابيد آهنگر قهرمان دورهى ضحاک جاهلى بىسروپا و خائن به منافع طبقات محروم از آب درآمده! اين نکته را کنارمىگذاريم که قيام مردم بر عليه ضحاک عملا قيام تودههاى آزاد شده از قيد و بندهاى جامعهى اشرافى است برضد منافع خويش و درحقيقت کودتايى است که اشراف خلع يد شده به راه انداختهاند ازطريق تحريک اجامر و اوباش برعليه ضحاک که آنها را خاکسترنشين کرده. سؤال اين است که خوب، پس از پيروزى قيام، چرا سلطنت به فريدون تفويض مىشود؟ـ فقط به يک دليل: فريدون از خانوادهى سلطنتى است و بهقول فردوسى فَرّ شاهنشهى دارد، يعنى خون سلطنتى (که اين بنده مطلقاً از فرمول شيميايى چنين خونى اطلاع ندارد) تو رگهايش جارى است! اين به اصطلاح فرّ شاهنشهى موضوعى است که فردوسى مدام رويش تکيه مىکند. تعصب او در اين عقيده که مردم عادى شايستهى رسيدن به مقام رهبرى جامعه نيستند شايد از داستان انوشيروان بهتر آشکارباشد: قباد هنگام عبور از اصفهان شبى را با دختر دهقانى به سر مىبرد و سالها بعد خبر پيدا مىکند که همخوابهى يکشبهى شاهنشاه برايش يک پسر کاکل زرى به دنيا آورده که بعدها انوشيروان نام مىگيرد و به سلطنت مىرسد. خوب، اين که نمىشود. مگر ممکناست يک چنان پادشاه جَمْجاهى همينجورى از يک زن هشت من نُه شاهى طبقهى بقال چغال به دنيا آمده باشد؟ اين است که قبلا بهترتيبى نژاد دختر مورد تحقيق قرار مىگيرد و بىدرنگ کاشف بهعمل مىآيد که نخير، هيچ جاى نگرانى نيست، دختره از تخم و ترکهى جمشيد است و خون شاهان در رگهايش جارى است! درميان همهى تاجداران شاهنامه ى فردوسى ، ضحاک تنها کسى است که نمىتواند بگويد: منـم شـاه با فـرهى ايـزدى هَمَم شهريارى، هَمَم موبدى و اين خود ثابت مىکند که ضحاک از دودمان شاهى و حتا اشراف دربارى نيست بلکه فردى است عادى که از ميان تودهى مردم برخاسته. آقاى حصورى بسيار دقيق به اين نکته اشارهمىکند. مىگويد: «از آنجا که ايندوره بهکلى از جنبههاى الهى که به دورههاى ديگر دادهاند، جداست بايد پذيرفتکه دورهاى انسانى است...اين ضحاک در نظر پردازندهى اسطوره چنان ناپاک جلوهکرده است که ديگر به لقب ايرانى آژىدهاک (يا اژدها) و به اسم ايرانيشبيوَراَسپ توجهى نکرده او را يکباره غيرايرانى و بهخصوص تازى خوانده و بهخيالخود اين ننگ را از دامن ايرانيان ستردهاست که خدا نخواسته يکى از آنها بر عليهامر مقدسى چون نظام طبقاتى قد علم کند!» وقتى که رد اسطورهى ضحاک را توى تاريخ بگيريم به اين حقيقت مىرسيم که ضحاک فردوسى درست همان گئومات غاصبى است که داريوش از برديا ساخته بود. اگر شما به آنچه ابوريحان بيرونى دربارهى ضحاک نوشته نگاه کنيد از شباهت مطالب او با مطالب سنگنبشتهى بيستون حيرت مىکنيد. يک نکتهى بسيار بسيار مهم متن ابوريحان اصطلاح «اشتراک در کدخدايى» است در دورهى ضحاک ، و اين دقيقاً همان تهمت شرمآورى است که به مزدک بامدادان نيز وارد آوردهاند. توجه کنيد به نزديکشدن معتقدات مزدکى و ضحاکى! ـ مزدک هرگونه مالکيت خصوصى بيش از حد نياز را طرد و مالکيت اشتراکى را تبليغ مىکرد. براى اشراف، زنان درشمار اموال خصوصى بودند نه به معنى نيمى از جامعهى انسانى. اين بود که درکمال حرامزادگى حکم مزدک را تعميم دادند و او را متهم کردند که زنان را نيز در تعلق تمامى مردان خواسته است. آن «اشتراک در کدخدايى» که بيرونى به ضحاک نسبت داده، همان تهمت شرمآورى است که بعدها به آئين مزدک نيز بسته شد، زيرا کدخدايى به معنى دامادى و شوهرى است، مقابل کدبانويى. حالا ديگر بماند که بيرونى راجع به دورهاى اظهارات تاريخى مىکند که اسطوره است و لزوماً صورت تاريخ ندارد! آقاى حصورى مقالهاش را با اين جمله ادامه مىدهد: «احقاق حق ضحاک که به گناه حفظ منافع مردم ماردوش و جادو از آب درآمده نبايدما را از دنبالکردن داستان جمشيد باز دارد: مىبينيم که فريدون دوباره قالب قديمى شاهانکهن ايرانى را پيدا مىکند و بهتلاطم دورهى ضحاک خاتمه مىدهد و جامعه را به همانراهى مىبرد که جمشيد مىبرد.» مىبينيد دوستان که حکومت ضحاک ِ افسانهاى يا بردياى تاريخى را ما به غلط، به اشتباه، مظهرى از حاکميت استبدادى و خودکامگى و ظلم و جور و بىداد فردى تلقى کردهايم. بهعبارت ديگر شايد تنها شخصيت باستانى خود را که کارنامهاش به شهادت کتيبهى بيستون و حتا مدارکى که از خود شاهنامه استخراج مىتوان؛ کرد، سرشار از اقدامات انقلابى تودهيى است بر اثر تبليغات سويى که فردوسى براساس منافع طبقاتى و معتقدات شخصى خود براى کرده به بدترين وجهى لجنمال مىکنيم و آنگاه کاوه را مظهر انقلاب تودهاى بهحساب مىآوريم در حالى که کاوه در تحليل نهايى عنصرى ضدمردمى است. به اين ترتيب پذيرفتن دربست سخنى که فردوسى از سر گريزى عنوان کرده بهصورت يک آيهى مُنْزَل، گناه بىدقتى ماست نه گناه او که منافع طبقاتى يا معتقدات خودش را در نظر داشته. سياست رژيمها در جهان سوم، ارتجاعى و استثمارى است. هر رژيم با بلندگوهاى تبليغاتيش از يکسو فقط آنچه را که خود مىخواهد يا بهسود خود مىبيند، تبليغ مىکند و از سوى ديگر با سانسور و اختناق از انتشار هر فکر و انديشهيى که با سياست نفعپرستانهى خود درتضاد ببيند مانع مىشود. مىبينيد که تاکنون هيچ محققى به شما نگفته است که شاهنامه ى فردوسى ، اگر در زمان خود او ـ حدود هزارسال پيش از اين ـ مبارزه براى آزادى ايران عربزدهى خليفهزدهى ترکان سلجوقى زده را ترغيب مىکرده، امروز بايد با آگاهى بدان برخورد شود نه با چشم بسته. بلندگوهاى رژيم سابق از شاهنامه به عنوان حماسهى ملى ايران نام مىبرد، حالآنکه در آن از ملت ايران خبرى نيست و اگر هست همه جا مفاهيم وطن و ملت را در کلمهى شاه متجلىمىکند. خوب، اگر جز اين بود که از ابتداى تأسيس راديو در ايران هرروز صبح به ضرب دمبک زورخانه توى اعصاب مردم فرويش نمىکردند. آخر امروزه روز فرّ شاهنشهى چه صيغهاى است؟ و تازه به ما چه که فردوسى جز سلطنت مطلقه نمىتوانسته نظام سياسى ديگرى را بشناسد؟ در ايران اگر شما برمىداشتيد کتاب يا مقاله يا رسالهيى تأليف مىکرديد و در آن مىنوشتيد که در شاهنامه فقط ضحاک است که فرّ شاهنشهى ندارد پس از تودهى مردم برخاسته؛ و اين آدم به فلان و به همان دليل محدوديتهاى اجتماعى را از ميان برداشته و دست به اصلاحات عميق اجتماعى زده، پس حکومتش بهخلاف نظر فردوسى حکومت انصاف و خرد بوده؛ و کاوه نامى بر او قيام کرده اما يکى از تخم و ترکهى جمشيد را بهجاى او نشانده پس درواقع آن چه به قيام کاوه تعبير مىشود، کودتايى ضدانقلابى براى بازگرداندن اوضاع بهروال استثمارى گذشته بوده، اگر چوب به آستينتان نمىکردند، اينقدر هست که دستکم به ماحصل تتبعات شما دراينزمينه اجازهى انتشار نمىدادند و اگر هم بهنحوى از دستشان در مىرفت، بههزار وسيله مىکوبيدندتان. چنانکه بر سر برداشتهاى من از حافظ ، استادان شاخ پشمى فرهنگستانى رژيم درکمال وقاحت؛ رأى صادرفرمودند که مرا بايد بهمحاکمه کشيد، و بعد هم که اوضاع عوض شد بهکلى جلو انتشارش را گرفتند. خوب. پس حقايق و واقعيات وجود دارند و آنجا هستند: توى شاهنامه ، توى سنگنبشتهى بيستون، توى ديوان حافظ ، توى کتابهايى که خواندنشان را کفر و الحاد به قلم دادهاند، توى فيلمى که سانسور اجازهى ديدنش را نمىدهد و توى هرچيزى که دولتها و سانسورشان به نام اخلاق، به نام بدآموزى، به نام پيشگيرى از تخريب انديشه و به هزار نام و هزار بهانهى ديگر سعىمىکنند تودهى مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشهى دنيا، هر رژيم حاکمى که چيزى را ممنوعالانتشار به قلم داد، من به خودم حق مىدهم که فکر کنم در کار آن رژيم کلکى هست و چيزى را مىخواهد از من پنهان کند. پارهيى از نظامها اعمال سانسور را با اين عبارت توجيه مىکنند که:«ما نمىگذاريم ميکرب وارد بدنمان بشود و سلامت فکرى ما و مردم را مختلکند.» ـ آنها خودشان هم مىدانند که مهمل مىگويند. سلامت فکرى جامعه فقط در برخورد با انديشهى مخالف محفوظ مىماند. تو فقط هنگامى مىتوانى بدانى درست مىانديشى که من منطقت را با انديشهى نادرستى تحريک کنم. من فقط هنگامى مىتوانم عقيدهى سخيفم را اصلاح کنم که تو اجازهى سخن گفتن داشته باشى. حرف مزخرف خريدار ندارد، پس تو که پوزهبند به دهان من مىزنى از درستى انديشهى من، از نفوذ انديشهى من مىترسى. مردم را فريب دادهاى و نمىخواهى فريبت آشکارشود. نگران سلامت فکرى جامعه هستيد؟ پس چرا مانع انديشهى آزادش مىشويد؟ سلامت فکرى جامعه تنها در گرو همين واکسيناسيون بر ضد خرافات و جاهليت است که عوارضش درست با نخستين تب تعصب آشکار مىشود. براى سلامت عقل فقط آزادى انديشه لازم است. آنها که از شکفتگى فکر و تعقل زيان مىبينند جلو انديشههاى روشنگر ديوارمىکشند و مىکوشند تودههاى مردم احکام فريبکارانهى بستهبندى شدهى آنان را بهجاى هر سخن بحثانگيزى بپذيرند و انديشههاى خود را بر اساس همان احکام قالبى که برايشان مفيد تشخيص داده شده زيرسازى کنند. تودهيى که بدينسان قدرت خلاقهى فکرى خود را از دست داده باشد، براى راه جستن به حقايق و شناخت قدرت اجتماعى خويش و پيداکردن شعور و حتا براى توجه يافتن به حقوق انسانى خود محتاج به فعاليت فکرى انديشمندان جامعهى خويش است. زيرا کشف حقيقتى که اين چنين در اعماق فريب و خدعه مدفون شده باشد رياضتى عاشقانه مىطلبد و بهطور قطع مىبايد با آزادانديشى؛ و فقدان تعصب جاهلانه پشتيبانى بشود که اين هم ناگزير درخصلت تودهى گرفتار چنان شرايطى نخواهد بود. اين ماجراى ضحاک يا برديا يک نمونه بود براى نشاندادن اين اصل که حقيقت چهقدر آسيبپذير است، و درعينحال، زدودن غبار فريب از رخسارهى حقيقت چهقدر مشکل است. چهبسا در همين تالار کسانى باشند با چنان تعصبى نسبت به فردوسى ، که مايل باشند به دليل اين حرفها خرخرهى مرا بجوند و زبانم را از پس گردنم بيرون بکشند؛ فقط به اين جهت که دروغ هزار ساله، امروز جزو معتقداتشان شده و دست کشيدن از آن براىشان غير مقدور است. پيشينيان ما گفتهاند«آفتاب زير ابر نمىماند و حقيقت سرانجام روزى گفته خواهد شد.» اين حکم شايد روزگارى قابليت قبول داشته و پذيرفتنى بوده اما در عصر ما که کوچکترين خطايى مىتواند به فاجعهيى عظيم مبدل شود، به هيچ روى فرصت آن نيست که دست روى دست بگذاريم و بنشينيم و صبر پيش گيريم که روزى روزگارى حقيقت با ما بر سر لطف بيايد و گوشهى ابرويى نشانمان بدهد. امروز هر يک از ما که اينجا نشستهايم، بايد خود را به چنان دستمايهيى از تفکر منطقى مسلح کنيم که بتوانيم حقيقت را بو بکشيم و پنهانگاهش را بىدرنگ بيابيم. ما در عصرى زندگى مىکنيم که جهان به اردوگاههاى متعددى تقسيم شده است. در هر اردويى بتى بالا بردهاند و هر اردويى به پرستش بتى واداشته شده. اميدوارم دوستان! که نه خودتان را به کوچهى علىچپ بزنيد، نه سخن مرا به گونهيى جز آنچه هست تعبير و تفسيرکنيد. اشارهى من مطلقاً به بتسازى و بتپرستى نوبالغان نيست که مثلا مايکل جکسن قرتى يا محمدعلى کلى، کتکخور حرفهاى براىشان بهصورت خدا در مىآيد. اشارهى من به بيمارى کودکانهتر، اسفانگيزتر و بسيار خجلتآورتر کيش شخصيت است که اکثر ما گرفتار آنيم. مايى که کلى هم ادعامان مىشود، افادهها طَبَقطَبَق، و مثلا خودمان را مسلح به چنان افکار و انديشههاى متعالى مىدانيم که نجاتدهندهى بشريت از يوغ بردگى جديد است. بله، مستقيماً به هدف مىزنم و کيش شخصيت را مىگويم. همين بتپرستى شرمآور عصر جديد را مىگويم که مبتلا به همهى ما است و شده است نقطهى افتراق و عامل پراکندگى مجموعهيى از حسن نيتها تا هر کدام به دست خودمان گرد خودمان حصارهاى تعصب را بالا ببريم و خودمان را درون آن زندانى کنيم. انسان به برگزيدگان بشريت احترام مىگذارد و از مشعل انديشههاى آنان روشنايى مىگيرد اما درست از آن لحظه که از برگزيدگان زمينى و اجتماعى خود شروع به ساختن بت آسمانى قابل پرستش مىکند، نه فقط به آن فرد برگزيده توهين روا؛ مىدارد بلکه علىرغم نيات آن فرد برگزيده، برخلاف تعاليم آن آموزگار خردمند که خواسته است او را از اعماق تعصب و نادانى بيرون کشد، بار ديگر به اعماق سياهى و سفاهت و ابتذال و تعصب جاهلانه سرنگونمىشود. زيرا شخصيتپرستى لامحاله تعصب خشکمغزانه و قضاوت دگماتيک را به دنبال مىکشد، و اين متأسفانه، بيمارى خوفانگيزى است که فرد مبتلاى به آن با دست خود تيشه به ريشهى خود مىزند. انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افکار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن کار آدمِ جاهلِ بىتعقلِ فاقدِ فرهنگ است: چيزى را که نمىتواند دربارهاش بهطور منطقى فکر کند، به صورت يک اعتقاد دربست پيشساخته مىپذيرد و درموردش هم تعصب نشان مىدهد. چوبى را نشانش بده، بگو تو را اين آفريده، بايد روزى سه بار دورش شلنگ تخته بزنى هربار سيزده دفعه بگويى من دوغم. کارش تمام است. برو چند سال ديگر برگرد بهاش بگو خانه خراب! اين حرکات که مىکنى و اين مزخرفاتى که بهعنوان عبادت بلغور مىکنى، معنى ندارد! ـ مىدانيد چه پيش مىآيد؟ ـ مىگيرد پاى همان چوبى که مىپرستد درازت مىکند بهعنوان کافر حربى سرت را گوش تا گوش مىبرد! ـ اين را بهاش مىگوييم تعصب. حالا بفرماييد به اين بندهى شرمنده بگوييد چرا تعصب نشان دادن آن بابا جاهلانه است، تعصب نشان دادن ما که خودمان را صاحب درايت هم فرض مىکنيم عاقلانه؟ تبليغات رژيمها هم درست از همين خاصيت تعصبورزى تودههاست که بهرهبردارى مىکنند. دستکم براى ما ايرانىها اين گرفتارى بسيار محسوس است. از نهضت عظيم تصوف که چشم بپوشيم و دلايل نضج و نفوذ آن را استثنا کنيم، بهعلل متعددى که يک خفقان سنتى دو هزار و پانصد ساله را بر قلمرو موسوم به ايران تحميل کرده است انديشمندان وطن ما ـ که از قضا تعدادشان چندان هم کم نبوده ـ هرگز بهدرستى نتوانستهاند پاک و ناپاک و شايست و ناشايست و درست و نادرست افکار و عقايد را چنان که بايد با جامه در ميان نهند. توده که غافل و نادان و بىسواد ماند و تعصب جاهلانه کورش کرد، انديشه و فرهنگ هم از پويايى مىافتد و در لاک خودش محبوسمىشود و درنتيجه، تبليغاتچىهاى حرفهاى مىتوانند هر انديشهيى را بر زمينهى تعصب عامه قابل پذيرش کنند. وقتى لقب جبار آدمخوارى مثل شاه صفى را بگذارند ظلالله، يارويى که همهى فکر و ذکرش اللّه است چه کند؟ نمونه مىدهم: يکى از پرشکوهترين مبارزاتى که طى آن ملتى توانسته است تمام فرهنگ خود؛ را به ميدان بياورد و به پشتوانهى آن پوزهى اشغالگران را بهخاک بمالد نهضت تصوف در ايران بوده است. همه مىدانيم که ايرانيان فريب در باغ سبزى را خوردند که اعراب با شعار مساوات و عدل و انصاف به آنها نشان داده بود. بحرانهاى اجتماعى ايران هم به اين فريبخوارگى تحرک بيشترى بخشيد تا آنجا که مىتوانگفت دفاعى از کشور صورت نگرفت و دروازهها از درون به روى مهاجمان گشوده شد. اما اعراب با ورود به ايران شعارهاى خود را فراموش کردند و روشى با ايرانيان در پيش گرفتند که فىالواقع رفتار فاتح با مغلوب و خواجه با برده بود. کار عرب صحراگرد در ايران بهجايى رسيد که وقتى پياده بود ايرانى حق نداشت سوار مرکب بماند و وقاحتش به آنجا رسيد که بگويد اگر سگ و خوک ايرانى از جلو نمازخانه بگذرد نماز عرب باطل است! عرب بيابانگرد بىفرهنگ به ملتى که فرهنگى عميق داشت و به مظاهر هنرى خود بهشدت دلبسته بود، گفت موسيقى حرام است، شعر مکروه است، رقص معصيت است، هنرهاى تجسمى (نقاشى و حجارى و چهرهسازى و پيکرتراشى) کفر محض است. اما ايرانى با همهى فرهنگش به پا خاست و دربرابر اين تحريم ايستاد و به جنگ آن رفت و بر بنياد همان دينى که هرگونه تجلى ذوق و فرهنگ و هنر را به آن صورت فجيع منع کرده بود، نهضت تصوف را تراشيد و عاشقانهترين شعر زمينى را و موسيقى را و رقص را در قالب قول و سَماع به خانقاهها برد. زيباترين معمارى را بهعنوان معمارى اسلامى ارائه داد و گنبدهايى بالاى اين مسجد و آن مزار به وجودآورد که رنگ در آنها موسيقى منجمد است و طرحها و نقشهاى آن به حقيقت تجلى عقدهى ممنوعه و سرکوفتهى رقص. اين نهضت نه فقط فرهنگ ايرانى را نجات بخشيد بلکه تمامى احساسات ملى و ضد عربى ايرانيان را هم از طريق عناصر و اشکال نمادين، همچون متلکى به خورجين هنر اسلامى چپاند. نقوش هنرهاى اسلامى ايران از اين لحاظ بهراستى قابل مطالعه است: مثلا طرح موسوم به بتهجقه همان سرو است. سروى که از فراسوهاى آيين زرتشت مىآيد و براى ايرانيان درخت مقدس بوده، و نشانهى جاودانگى و سرسبزى ابدى، که لابد رديفهاى آنرا در کندهکارىهاى تختجمشيد ديدهايد. قوسها و دواير طرح معروف به اسليمى نيز، اگر از من بپرسيد مىگويم همان انار ـ ميوه مقدس زرتشتى ـ است که استيليزه شده و گلش به شعلههاى آتش مىماند که يادآور آتشکدههاست و سرش به تاج کيانى مىماند. بگذاريد حقيقت تلخترى را بهتان بگويم: اين دستگاه پيچيدهيى که مغز ماست اگر «نياموزد» اگر«ياد نگيرد و تمرين نکند» به دو پول سياه نمىارزد. اگر آدمىزاد تو جنگل با گرگها بزرگ بشود، نه؛ مغزش به دادش خواهد رسيد، نه حتا قوهى ناطقهاش را خواهد توانست کشف کند. با جاهاى ديگر دنيا کارى ندارم، در ايرانِ خودمان تودهى ملت ما در تمام طول تاريخش امکان تعقل، امکان تفکر، امکان بهکارگرفتن اين چيزى را که بهاش مغز مىگويند نداشته. البته اين که در تاريخ ملتى نوابغى چون خوارزمى و خيام و حافظ و بيرونى و ابنسينا به ظهور برسند، مطلبى ديگر است. اولا که خوارزمى و خيام و امثالهم نمىتوانستهاند انقلابى اجتماعى را طرح بريزند يا به پيش برانند و دانششان هم چيزى نبوده است که بهکارِ توده آيد، و همان بهتر! تازه غولى چون حافظ هم که به اعتقاد من تاج سر همهى شاعران همهى زبانها در همهى زمانها است وقتى دردسترس توده قرارگرفت سرنوشتش چه خواهدبود، جز اينکه با ديوانش فال بگيرند؟ من نمىگويم تودهى ملت ما قاصراست يا مقصر، ولى تاريخ ما نشان مىدهد که اين توده حافظهى تاريخى ندارد. حافظهى دستجمعى ندارد، هيچگاه از تجربيات عينى اجتماعيش چيزى نياموخته و هيچگاه از آن بهرهيى نگرفته است و درنتيجه هر جا کارد به استخوانش رسيده، به پهلو غلتيده، از ابتذالى به ابتذال ديگر ـ و اين حرکت عرضى را حرکتى درجهت پيشرفت انگاشته، خودش را فريفته. من متخصص انقلاب نيستم ولى هيچ وقت چشمم از انقلاب خود انگيخته آب نخورده. انقلاب خود انگيخته مثل ارتش بىفرمانده بيشتر به درد شکست خوردن و براى اشغال شدن گزک به دست دشمن دادن مىخورد تا شکست دادن و دمار از روزگار دشمن برآوردن. ملتى که حافظهى تاريخى ندارد، انقلابش به هراندازه هم که از لحاظ مقطعى «شکوهمند» توصيف شود، درنهايت به آنصورتى درمىآيد که عرض شد. يعنى در نهايت امر چيزى ارتجاعى ازآب در مىآيد. يعنى عملى خلاق صورت نخواهد داد. دربرابر بىداد مُغها و روحانيان زردشتى که تسمه از گردهاش کشيدهاند فريب عربها را مىخورد. دروازهها را به روىشان بازمىکند، و دويستسال بعد که از فشار عرب بهستوهآمد و نهضت تصوف را بهراه انداخت، دوباره فيلش ياد هندوستانمىکند و عناصر زردشتى را که با آن خشونت دور انداخته، پيش مىکشد و از شباهت جقهى انار به تاج کيانى براى سوزاندن دماغ عربها طرح اسليمى مىآفريند ـ هنرش پيش مىرود ولى جامعه در عمل واپسگرايى مىکند. شاه اسمعيل به دلايل سياسى مىافتد وسط که مملکت را شيعه کند (کارى که فرضکنيم از لحاظ سياسى بسيار خوب است، زيرا کشور را از اضمحلال نجات مىدهد) ولى اين کار به بهاى سنگينى تمام مىشود: به قيمت از دست رفتن فرهنگ و هنر و دانش در ايران، و از آن جمله به بهاى جان حدود نيم ميليون نفر آدمىزادى که حاضر به قبول مذهب ديگرى نيستند و نمىخواهند دست از سنّىگرى بردارند و توى اذانشان بگويند: علىّ ولىاللّه. اما همين توده که؛ از ترس شمشير شيعه شد يا تظاهر به شيعهگرى کرد، چندى بعد بهکلى موضوع را از ياد مىبرد و چنان تعصبى جانشين حافظهى تاريخيش مىشود که بيا و تماشاکن! حتا قبول مىکند که اگر پنج تا سنّى بکشد يک راست راهى بهشت مىشود. به شاهش که ضمناً رياست مذهبى هم دارد و لقب خودش را گذاشته کلبِ آستان على مىگويد: مرشدِ کُل و در رکابش براى اعتلاى دين شمشيرمىزند و جهانگيرى مىکند، حال آنکه مرشد کل شب و روزش به مىگسارى مىگذرد و براى دست يافتن به زن شرعى پادشاه فلان کشور، خاک آن کشور به توبره مىکند!
اغلب به سبب ترادف اسامی اهورا (اسورا) با یهوه -که در فرهنگ سامیان مترادفش یافت نمیشود- در معنی خدای جاوید و سرمدی وتشابه ظاهری این اسامی تصور شده است که نام اهورا مزدا از نام یهوه گرفته شده است. این برداشت براین اساس قرار دارد که فرهنگ یهود در محوریت تاریخ فرض شده باشد ولی قضیه بر عکس است. این فرهنگ آریائیان اسب پرور و کشورگشا و موبدپرور عهد باستان است که در محوریت فرهنگی و سیاسی خاورمیانهً هزارهً اول پیش از میلاد وکمی پیشتر از آن قرار داشته است. هزاره ای که ادیان به محوریت آیین گئوماته زرتشت/ گوتمه بودا/ ابراهیم خلیل الله پدید آمده اند یعنی از عهدی که اساس فن کتابت و صنعت آهن اختراع گردید و در این عهد آریائیان اسب پرور و سوارکار هندی و میتانی و سکایی ومادی و پارسی تیرهایشان کمتر خطا می رفته است. به عبارت صریحتر این یهود بوده است که بواسطهً قرار داشتن بین مراکز کتابت مصر و فنیقییه (لبنان) اوستایی شفاهی مغان ایرانی و سکایی و سرمتی را برای کتابت تورات اساس قرار داده است. ولی این یهوه صبایوت (یعنی خداوند لشکریان) نه اهورامزدا بلکه اهورا میثره یا همان ایزد مهر ایرانیان و میثه و میثرهً آریائیان میتانی است. میتانیانی که از سال 1730تا 1580 پیش از میلاد در رأس اتحادیه ای از قبیلهً قفقازی هوریان (هارون اساطیری) و قبایل سامی آموری (عمران اساطیری) و ماری (مریم اساطیری) تحت نام مصری هیکسوس (پادشاهان بیگانه) یا شبانان اسب (اصحاب الرأس قرآن) بر مصر حکومت کرده اند و به نظر اینجانب اینان نام همین خدای جنگ و خورشید خود یعنی میثره را- که با خدای خورشید مصریان یعنی آتون مطابقت داده شده- بر سرزمین مصر داده اند چه مصریها نام کشور خود را اکیپت و کی مُست (خاک سیاه) می خوانده اند و نام مصر و ایزد میثه (موسه) در نزد مصریان الفاظی خارجی بوده اند. داریوش در کتیبهً خود نام مصر را موداریا آورده است که به معنی دارای رودخانهً دریا سان است و ربطی با کلمهً مصر یعنی سرزمین ایزد میثره ندارد. میتانیها و قبایل مؤتلفهً همراه آنان بعد از شکست از فرعون مصر علیا اهموسه ( به معنی برادر میثه) تحت رهبری کاموسه (روح همزاد میثه) به سرزمین عبرانیان آمدند و در آنجا سکنی گزیدند. می دانیم این وقایع به طور مفصل در تورات ذکر شده و به همین سبب مسلمانان تورات را کتاب موسی به شمار آورده اند. در واقع معروفیت خود موسی تاریخی یعنی کاموسه یعنی روح همزاد میثه هم وابسته به معروفیت همین ایزد قبیله ای جنگ و خورشید میتانیان یعنی میثه یا میثره است که در عهد نامهً صلح بین میتانیان و هیتیان نامش در صدر خدایانی قرار گرفته است که سوگند وفاداری به نامشان به عمل آمده است. در اوستا و وداها نیز ایزد میثره معروف است و چنانکه گفته میشود ایزد محبوب پارتیان و رومیان پیش از مسیحیت بوده است. در اوستا خصوصاً به صفت جنگاوری و منّوری وی تأکید شده است از آنجائیکه عبرانیان پیدایی نام یهوه صبایوت و حتی به عبارتی خود نام یهود (معهود) را بنا به مندرجات تورات صریحا متعلقبه زمان موسی (کاموسه) دانسته اند لذا تردیدی در یکی بودن یهوه صبایوت با میثرهً شکست ناپذیر میتانیان و رومیان- که نزد سکاها خورشید جنگاور نامیده می شده- باقی نمی ماند. پس در واقع نام موسی متعلق به میثه/ میثره و سنن دین عیسی متعلق به همین آدونیس/ آتون/ میثره است. به هر حال هیکسوسها که یهود در تورات آنها را قوم یهود نامیده است بعد از شکست و باز پس رانده شان از مصر تبدیل به طبقهً هیئت حاکمه یهودیه و سوریه گردیدند گرچه به واسطهً در اقلیت بودنشان نسبت به قبایل یهود به تدریج فرهنگ و زبان آنان را پذیرفته ودر سلک یهود در آمدند ولی در طی این مرحله نام ایزد قبیله ای خود یعنی اسورا میثه یا میثرهً جنگاور را تحت ترجمهً عبری آن یعنی یهوه صبایوت (خدای جاودانی لشکرها) از خود در فرهنگ جهانی شدهً یهود به یادگار گذاشته اند. در مورد تبدیل جزء دوم نام اخیر باید گفت که در اینجا نام میتانی میثه که خود میتانیها نام خود را از آن گرفته اند و در اصل به معنی ایزد عهدو پیمان خورشید است با کلمهً عبری میسیه یعنی جانی و لشکری جایگزین نموده اند. ارتباط و التقاط یهود با اقوام آریایی به میتانی ها ختم نمیشود چه نام اسرائیل (کشتی گیر خدا) نیز که به شمال یهودیه اختصاص داشته است یادگاری از آریائیان اسکیتی ( اشکنازی، سکایی) است چه جمعیت کثیری از اسکیتان تحت رهبری مادیای اسکیتی که در اواخر قرن هفتم قبل از میلاد از شمال دریای سیاه خاورمیانه را مورد یورش قرار داده بودند بعد از باجگیری کلان از فرعون پسامتیخ در مرز مصر افسار اسبهای خودرا بر گردانده و در سرزمینی که بعدا به نام پدر مادیا، یعنی پارتاتوا، اسرائیل نامیده شد، ماندگار گشتند. اینان نیز به تدریج به سلک یهود در آمدند و نام سلالهً خود را به عنوان نیاکان اسباط دوازدهگانه بنی اسرائیل به آنان دادند: افراد این سلاله به ترتیب عبارت بودند: فرااسپ (دارندهً اسبان فراوان،افراسیاب اول) که در تورات با لقب ابراهیم یعنی پدر امتهای فراوان ظاهر گشته است. پسر وی ایشپاکای (شاه سواران) همان اسحق (خندان) تورات است. پسر او پارتاتوا (بسیار توانا) همان یعقوب (اسرائیل، کشتی گیر خدا) است بنا به منابع آشوری و آرامی این دو پدر و پسر تحت هردو نام سکایی و عبریشان آشور را مورد تهاجم خود قرار داده بودند و سر انجام مادیا (دانا) داماد آشوربانیپال از فرمانروایان معروف آشور، همان یوسف (پر نعمت) است که استرابون به درستی وی را تحت همان نام سکائیش مادیا جهانگشای بزرگ عهد باستان به شمار آورده است.
در پایان سخنان جالب احمد شاملو در باب جشن مهرگان و تأثیر آن بر مسیحیت، به همراه کندوکاو نکات مهمی از تاریخ ایران باستان را از سایت کانون پارسیان ضمیمه می نمائیم: وی بدون اینکه از کُنه تاریخ اساطیری ایران اطلاع کافی داشته باشد نظریات بسیار جالبی ارائه داده است منجمله نظریه قتل کمبوجیه و بردیه به دست داریوش و همدستانش که اینجانب محقق تاریخ ایران باستان اخیراً بدون اطلاع قبلی از گفتار شاملو در این باب به همین نتیجه رسیده ام. کاشکی وی از موضوع تأثیر مستقیم اساسی و ژرف آیین ایزد مهر را بر فرهنگ یهود ماقبل عیسی مسیح تاریخی (یهودا فرزند زیپورایی) نیز باخبر می شد و از موضوع دین پراکنی ابراهیمی/ بودایی/ زرتشتی/ میترایی آریائیان بدوی اسب پرور بیشتر مطلع می گردید:
قسمت اول
حقیقت چقدر آسیب پذیر است سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی دوستان بسيار عزيز! حضور يافتن در جمع شما و سخنگفتن با شما و سخنشنيدن از شما، هميشه براى من فرصتى است سخت مغتنم و تجربهاى است بسيار کارساز. اما معمولا دور هم که جمع مىشويم تنها از مسائل سياسى حرفمىزنيم، يا بهتر گفته باشم مىکوشيم به بحث پيرامون حوادث درون مرزى بپردازيم و آنچه را که در کشورمان مىگذرد با نقطهنظرهاى اساسى خود بهمحک بزنيم و غيره و غيره... و اين ديگر رفتهرفته به صورت يک رسم و عادت درآمده و کموبيش نوعى سنت شده. من امشب خيالدارم اين رسم را بشکنم و صحبت را از جاهاى ديگر شروعکنم و بهجاى ديگرى برسانم. مىخواهم درباب نگرانىهاى خودم از آينده سخنبگويم. مىتوانم تمام حرفهايم را در تنها يک سؤال کوتاه مختصرکنم، اما براى رسيدن به آن سؤال ناگزيرم ابتدا مقدماتىبچينم و زمينهاى آمادهکنم. براى اين زمينهسازى فکرمىکنم بهجاى هرکار، بهترباشد حقيقتى تاريخى را بهعنوان نمونه پيش بکشم، بشکافمش، ارائهاش بدهم، و بعد، از نتيجهاى که بهدست خواهدآمد، استفادهکنم و به طرح سؤال موردنظر بپردازم. دوازده سال پيش، در جشن مهرگان، در نيويورک، ديدم که دوستان ما مناسبت اين جشن را پيروزى کاوه بر ضحاک ذکر مىکنند. البته اين موضوع نه تازگى دارد؛ نه شگفتى، چون تحقيقاً بسيارى از دوستان در هر جاى جهان که هستند، همين اشتباه لپى را مرتکب مىشوند. من اين موضوع را بهعنوان همان نمونه تاريخى که گفتم مطرحمىکنم و در دو بخش به تحليل و تجزيهاش مىپردازم تا ببينيم به کجا خواهيمرسيد. اول موضوع جشن مهرگان: مهر، دراصل، در فارسى باستان، ميترا يا درستتر تلفظکنم ميثره بوده. و مهر يا ميترا يا ميثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسى باستان ميثرگانه تلفظمىشده از لحاظ دستورى يعنى«منسوب به مهر». درباب خود ميثره يا مهر يا آفتاب بايد عرض کنم که يکى از خدايان اساطيرى ايرانيان بوده و يکى از عميقترين مظاهر تجلى انديشهى ايرانى است که در آن انديشهى خدا و تصور خدا براى نخستينبار به زمين مىآيد و درست که دقتکنيد، مىبينيد الگويى است که بعدها مسيح را از روى آن مىسازند. اينجا لازماست در حاشيهى مطلب نکتهيى را متذکر بشوم که اميدوارم سرسرى گرفتهنشود: اهميت اسطورهى مسيح در اين است که مسيح (به اعتقاد مسيحيان البته) پسر خدا شمردهمىشود ـ يعنى بخشى از الوهيت. اين الوهيت مىآيد به زمين. پارهاى از خدا از آسمان مىآيد به زمين، آن هم در هيأت يک انسان خاکى. با انسان و بهخاطر انسان تلاشمىکند، با انسان و بهخاطر انسان دردمىکشد و سرانجام خودش را بهخاطر نجات انسان فدا مىکند... ما کارى با مسيحيت مسخرهاى که پاپهاو کشيشها و واتيکان سرهم بستهاند، نداريم اما در تحليل فلسفى اسطورهى مسيح به اين استنباط بسياربسيار زيبا مىرسيم که انسان و خدا بهخاطر يکديگر درد مىکشند، تحمل شکنجه مىکنند و سرانجام براى خاطر يکديگر فدا مىشوند. اسطورهاى که سخت زيبا و شکوهمند و پرمعنى است. بارى، هم موضوع فرودآمدن خدا به زمين، هم تجسم پيدا کردن خدا در يک قالب دردپذير ساختهشده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوع بازگشت مجدد مسيح به آسمان، همگى از روى الگوى مهر يا ميثره ساختهشده. در آيين مهر و براساس معتقدات ميترايىها، ميثره پس از آنکه بهصورت انسانى بهزمين مىآيد و براى بارورکردن خاک و برکتدادن به زمين گاوى را قربانى مىکند دوباره به آسمان برمىگردد. اين از مهر، که مهرگان منسوب به اوست. اما مهرگان، درحقيقت و در اساس مهمترين روز و مبدأ سال خريفى يعنى سال پاييزى بوده است. و اينجا باز ناگزير بايد به حاشيه بروم و عرضکنم که نياکان؛ ما بهجاى يکسال شمسى دو نيمسال داشتهاند که عبارت بوده از سال خريفى يا پاييزى و سال ربيعى يا بهارى، که بحثش بسيار مفصل است و از صحبت امشب ما خارج، اما مىتوانم خيلى فشرده و کلى عرض کنم که همين نکتهى ظاهراً به اين کوچکى درشمار اسناد معتبرى است که ثابت مىکند اقوام آريايى از شمالىترين نقاط کرهى زمين به سرزمينهاى مختلف و از آن جمله ايران کوچيدهاند زيرا ابتدا سالشان به دو قسمت، يکى تابستانى دو ماهه و ديگر زمستانى ده ماهه، تقسيممىشده که اين، چنانکه مىدانيم موضوعى است مربوط به نواحى نزديک به قطب. بعدها هرچه اين اقوام ازلحاظ جغرافيايى پائينتر آمدهاند طول دورهى تابستانشان بيشتر و طول دورهى زمستانشان کمتر شده و اصلاحاتى در تقويم خود به عمل آوردهاند که دست آخر به تقسيم سال به دورهى تقريباً شش ماهه انجاميده که بخش بهاريش با نوروز آغازمىشده و بخش پاييزيش با مهرگان، و اين هردو روز را جشن مىگرفتهاند. روز جشن مهرگان مصادف مىشده است با ماه بغياديش، يعنى ماه بغ يا ميثره. خود اين کلمهى بغ به فارسى به معنى مطلق خدايان بوده و بعدها فقط به ميترا يا مهر اطلاق کردهاند. بُخ هم که تصحيفى از بغ است در زبان روسى به معنى خداست. ضمناً براى آگاهىتان عرض کرده باشم که ماه بغياديش معادل ماه بابلى شَمَش بوده که همان شمس يا آفتاب است. معادل ارمنى کهن آن هم مِهگان است که باز تصحيفى است از مهرگان يا ميثرگانه، ماه سُغدى آن هم فغکان بوده که باز فغ همان بغ به معنى خدا يا مهر باشد و سلاطين چين را هم از همين ريشه فغفور يا بغپور مىخواندهاند که معنيش مىشود پسر خدا يا پسر آفتاب. و بالاخره زردشتيان هم اين ماه را مهر مىنامند که ما نيز امروز بهکار مىبريم. اينها البته نکاتى است مربوط به گاهشمارى که با علوم ديگر از قبيل زبانشناسى و نژادشناسى و غيره ظاهراً ريشههاى مشترک پيدا مىکند و به وسيلهى يکديگر تأييدمىشوند.(اينکه گفتم ظاهراً، به دليل آن است که من در اين رشتهها بىسواد صرفم.) درهرحال، چنانکه مىبينيم، مهرگان از اين نظر هيچ ربطى با اسطورهى ضحاک و فريدون و قيام کاوه و اين مسائل پيدا نمىکند. جشنى بوده است مربوط به نيمسال دوم که با همان اهميت نوروز بر پا مىداشتهاند و از ۱۶ ماه مهر(يا مهرگان روز) تا ۲۱ مهر(يا رامروز) به مدت ششروز ادامه مىيافته. البته ممکناست سرنگون شدن ضحاک با چنين روزى تصادف کرده باشد ولى چنين؛ تصادفى نمىتواند باعث شود که علت وجودى جشنى تغيير کند. مثلا اگر ناصرالدين شاه را در روز جمعهاى کشته باشند، مدعىشويم که جمعهها را بدين مناسبت تعطيل مىکنيم که روز کشتهشدن اوست. پيشتر به اين نکته اشاره کردم که مسيحيت تمامى آداب و آيينهاى مهرپرستى را عيناً تقليد کرده که از آن جمله است آيين غسل تعميد و تقديس نان و شراب. اين را هم اضافه کنم که به اعتقاد کسانى، جشنهاى ۲۵ دسامبر که بعدها بهعنوان سالگرد مسيح جشن گرفته شده ريشههايش به همين جشن مهرگان مىرسد. و حالا که صحبت ميلاد مسيح به ميان آمد، اين نکته را هم بهطور اخترگذرى بگويم که خود ايرانيان ميترايى اين روز مهرگان را درعينحال روز تولد مشيا و مشيانه هم مىدانستهاند که همان آدم و حوا ى اسطورههاى سامى است ، و اين نکته در بُندهشن (از کتب مهمى که از اعصار دور براى ما باقى مانده) آمده است. البته اينجا مطالب بسيار ديگرى هم هست که من ناگزيرم بگذارم و بگذرم، مثلا اين نکته که آيا اصولا مسيا يا مسايا(مسيح و مسيحا) همان مشيا هست يا نيست. و نکات ديگرى از اين قبيل. و اما برويم بر سر موضوع دوم، يعنى قضيهى حضرت ضحاک : دوستان خوب من! کشور ما بهراستى کشور عجيبى است. در اين کشور سرداران فکورى پديدآمدهاند که حيرتانگيزترين جنبشهاى فکرى و اجتماعى را برانگيخته، بهثمرنشانده و گاه تا پيروزى کامل بهپيش بردهاند. روشنفکران انقلابى بسيارى در مقاطع عجيبى از تاريخ مملکت ما ظهورکردهاند که مطالعهى دستاوردهاى تاريخىشان بس که عظيم است، باورنکردنى مىنمايد. البته يکى از شگردهاى مشترک همهى جباران تحريف تاريخ است؛ و درنتيجه، متأسفانه چيزى که ما امروز به نام تاريخ دراختيار داريم، جز مشتى دروغ و ياوه نيست که چاپلوسان و متملقان دربارى دورههاى مختلف بههم بستهاند؛ و اين تحريف حقايق و سفيد را سياه و سياه را سفيد جلوهدادن، بهحدى است که مىتواند با حسن نيتترين اشخاص را هم بهاشتباه اندازد . نمونهى بسيار جالبى از اين تحريفات تاريخى، همين ماجراى فريدون و کاوه و ضحاک است. پيشاز آنکه به اين مسأله بپردازم، بايد يک نکته را تذکاراً بگويم درباب اسطوره و تاريخ: نکتهى قابل مطالعهاى است اين، سرشار از شواهد و امثلهى بسيار، اما من ناگزير به سرعت از آن مىگذرم و همينقدر اشارهمىکنم که اسطوره يا ميت يکجور افسانه است که مىتواند صرفاً زادهى تخيلات انسانهاى گذشته باشد بر بستر آرزوها و خواستهاشان، و مىتواند در عالم واقعيت؛ پشتوانهاى از حقايق تاريخى داشتهباشد، يعنى افسانهاى باشد بىمنطق و کودکانه که تاروپودش از حادثهاى تاريخى سرچشمه گرفته و آنگاه در فضاى ذهنى ملتى شاخ و برگ گسترده، صورتى ديگر يافته، مثل تاريخچهى زندگى ابراهيم بن احمد سامانى که با شرح حال افسانهاى بودا سيدهارتا بههم آميخته به اسطورهى ابراهيم بن ادهم تبديل شده. در اين صورت مىتوان با جستوجوى در منابع مختلف، آن حقايق تاريخى را يافت و نور معرفت بر آن پاشيد و غَثّ و سَمينش را تفکيک کرد و به کُنه آن پىبرد؛ که باز يکى از نمونههاى بارز آن همين اسطورهى ضحاک است. در تاريخ ايران باستان از مردى نام برده شده است به اسم گئومات و مشهور به غاصب. مىدانيم که پس از مرگ کوروش ، پسرش کمبوجيه با توافق سرداران و درباريان و روحانيان و اشراف به سلطنت رسيد و براى چپاول مصريان به آنجا لشگر کشيد، چون جنگ و جهانگشايى که نخست با غارت اموال ملل مغلوب و پس از آن، با دريافت سالانهى باج وخراج از ايشان ملازمه داشته، در آن روزگار براى سرداران سپاه که تنها از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند، نوعى کار توليدى بسيار ثمربخش بهحسابمىآمده.(البته† ? اگر بتوان غارت و باجخورى را کار توليدى گفت!) بگذاريد يک حکم کلى صادرکنم و آب پاکى را رو دستتان بريزم: همهى خودکامههاى روزگار ديوانه بودهاند. دانش روانشناسى بهراحتى مىتواند اين نکته را ثابت کند. و اگر بخواهم به حکم خود شمول بيشترى بدهم بايد آن را به اين صورت اصلاح کنم که: خودکامههاى تاريخ از دَم يک يک چيزىشان مىشده: همهشان از دَم، مَشَنگ بودهاند و در بيشترشان مشنگى تا حد وصول به مقام عالى ديوانهى زنجيرى پيش مىرفته. يعنى دوروبرىها، غلامهاى جاننثار و چاکران خانهزاد، آنقدر دوروبرشان موسموس کردهاند و دُمبشان را توى بشقاب گذاشتهاند و بعضى جاهاشان را ليس کشيدهاند و نابغهى عظيمالشأن و داهى کبير و رهبر خردمند چَپانِشان کردهاند که يواشيواش امر به خود حريفان مشتبه شده و آخرسرىها ديگر يکهو يابو ورشان داشته است ؛ آنيکى ناگهان به سرش زده که من پسر آفتابم، آن يکى ديگر مدعىشده که من بنده پسر شخص خدا هستم، اسکندر ادعا کرد نطفهى مارى است که شبها به بستر مامانش مىخزيده و نادرشاه که از همان اول بالاخانه را اجاره داده بود پدرش را از ياد برد و مدعىشد که پسر شمشير و نوهى شمشير و نبيرهى شمشير و نديدهى شمشير است. فقط ميان مجانين تاريخى حساب کمبوجيهى بينوا از الباقى جداست. اين آقا از آن نوع مَلَنگهايى بود که براى گرد و خاک کردن لزومى نداشت دور و برىها پارچهى سرخ جلو پوزهاش تکان بدهند يا خار زير دمبش بگذارند. چون بهقول؛ معروف خودمان از همان اوان بلوغ مادهاش مستعد بود و بىدمبک مىرقصيد. اين مردک خلوضع (که اشراف هم تنها بههمين دليل او را بهتخت نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشانباشد) پس از رسيدن به مصر و پيروزى بر آن و جنايات بىشمارى که در آن نواحى کرد، بهکلى زنجيرى شد. غش و ضعف و صرع و حالتى شبيه به هارى بهاش دست داد. به روزى افتاد که مصريان قلباً معتقد شدند که اين بيمارى کيفرى است که خدايان مصر به مکافات اعمال جنايتکارانهاش بر او نازل کردهاند. کمبوجيه برادرى داشت بهنام بَرديا . برديا طبعاً از حالات جنونآميز اخوى خبر داشت و مىدانست که لابد امروز و فرداست که کار جنون حضرتش بهتماشا بکشد و تاج و تخت از دستش برود. از طرفى هم چون افکارى در سرداشت و چند بار نهضتهايى بهراه انداخته بود اشراف بهخونش تشنه بودند و مىدانست که به فرض کنار گذاشته شدن کمبوجيه ، بههيچ بهايى نخواهند گذاشت او بهجايش بنشيند. اينبود که پيشدستى کرد و درغياب کمبوجيه و ارتش به تخت نشست. وقتى خبر قيام برديا به مصر رسيد، داريوش و ديگر سران ارتش سر کمبوجيه را زير آب کردند و به ايران تاختند تا به قوهى قهريه دست برديا را کوتاه کنند. تاريخ قلابى و دستکارى شدهيى که امروز دراختيار ماست ماجرا را به اين صورت نقل مىکند که : «کمبوجيه پيش از عزيمت بهسوى مصر، يکى از محارمش راکه پِرک ساس پِس نام داشت مأموريت داد که پنهانى و بهطورىکه هيچکس نفهمد برديارا سر به نيست کند تا مبادا درغياب او هواى سلطنت بهسرش بزند. اين مأموريتانجام گرفت اما دست بر قضا، مُغى به نام گئومات که شباهت عجيبى هم به بردياىمقتول داشت از اين راز آگاه شد و چون مىدانست جز خود او کسى از قتل برديا خبر ندارد، گفت من برديا هستم و بر تخت نشست» تاريخ ساختگى موجود دنبالهى ماجرا را بدين شکل تحريف مىکند: «هنگامىکه در مصر خبر به گوشکمبوجيه رسيد، خواه بدينسبب که فردى به دروغ خود را برديا خوانده و خواه بهتصور اينکه فريبش داده، برديا را نکشتهاند سخت بهخشم آمد(و اينجا دو روايتهست يکى آنکه از فرط خشم جنونآميز دست به خودکشى زد، يکى اينکه بىدرنگبه پشت اسب جست تا به ايران بتازد. و براثر اين حرکت ناگهانى خنجرى که بر کمرداشت به شکمش فرو رفت و از زخم آن بمرد.» که اين روايت اخير يکسره مجعولاست. حجارىهاى تختجمشيد نشانمىدهد که حتا سربازان عادى هم خنجر بدون نيام بر کمر نمىزدهاند چه رسد به پادشاه. در هر حال، بنا بر قول تاريخ مجعول: «پرک ساس پس راز به قتلرسيده بودن برديا را با سران ارتش در ميان نهاد. آنان شتابان خود را به ایران رساندند ودريافتند کسى که خود را برديا ناميده مغى است به نام گئوماته که برادرش رئيس کاخهاى؛سلطنتى است. پس با قرار قبلى در ساعت معينى به قصر حمله بردند و او را کشتند و با همقرار گذاشتند صبح روز ديگر جايى جمعشوند و هرکه اسبش زودتر از اسب ديگران شيههکشيد پادشاه شود. مهتر داريوش زرنگى کرد و شب قبل در محل موعود وسائل معارفهىاسب داريوش و ماديانى را فراهمآورد، و روز بعد، اسب داريوش بهمجرد رسيدن بدانمحل به ياد کامکارى شب پيش شيههکشيد و به همت آن چارپاى حَشَرى، سلطنت (که صدالبته وديعهاى الهى است) به داريوش تعلقگرفت.» خوب، تاريخ اينجور مىگويد. اما اين تاريخ ساختگى است، فريب و دروغ شاخدار است، تحريف ريشخندآميز حقيقت است. پس ببينيم حقيقت واقع چه بوده. نخست بگويم که: چه لازم بود که داريوش و همدستانش کمبوجيه را بکشند؟ ۱. جنون کمبوجيه بهحدى رسيده بود که ديگر مىبايست دربارهاش فکرى اساسى کنند. ۲.تنها با سر به نيست کردن کمبوجيه بود که مىتوانستند قتل برديا را به گردن او بيندازند و خود از قرارگرفتن درمعرض اين اتهام بگريزند. ۳. چنانکه خواهيم ديد با کشتن کمبوجيه قتل برديا بىدردسرتر مىشد. ديگر بگويم که: چرا پس از کشتن برديا پاى گئومات دروغين را بهميان کشيدند؟ ۱. چون پس از کمبوجيه سلطنت حقاً به برديا مىرسيد، و آنان اولا مخالف سرسخت اعمال و اقدامات او بودند و درثانى با قتل برديا متهم به شاهکشى مىشدند که عواقبش روشنبود. اين بود که برديا را بهنام گئومات کشتند. ۲. نفوذ اجتماعى برديا بيش از آن بوده که تودههاى مردم قتلش را برتابند. بررسى واقعيت ماجرا بهتر مىتواند اين نکات را روشنکند: ما براى پى بردن به واقعيت امر يک سند معتبر تاريخى دردست داريم. اين سند عبارتاست از کتيبهى بيستون که بعدها به فرمان همين داريوش بر سنگ کنده شده، گيرم از آنجا که معمولا دروغگو کم حافظه مىشود همان چيزهايى که براى تحريف تاريخ بر اين کتيبه نقرشده است مشت اين شيادى تاريخى را بازمىکند. من عجالتاً يکى از جملههاى اين کتيبه را براى شما مىخوانم: «من، داريوش ، مرتعها و کشتزارها و اموال منقول و بردگان را به مردم سلحشوربازگرداندم... من در پارس و ماد و ديگر سرزمينها آنچه را که گرفته شده بود،باز پس گرفتم.» عجبا، آقاى داريوش ، اين مردم سلحشور که در کتيبهاى بهشان اشاره کردهاى غير از همان سران و سرداران ارتشند که از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند؟ ـ کسى مرتعها و کشتزارها و اموال منقول و بردگان آنها را از دستشان گرفتهبود که تو دوباره به آنها بازگرداندى؟ کليد مسأله در همينجا است. حقيقت اين است که اصلا گئوماته نامى در ميان نبود و آنکه به دست داريوش و همپالکىهايش به قتل رسيده، خود برديا بوده است. ــ برديا از غيبت کمبوجيه و اشراف توطئهچى دربارى استفاده مىکند و قدرت را به دست مىگيرد و بىدرنگ دست به دگرگون کردن ساختار جامعه مىزند ــ دگرگونىهايى تا حد انقلاب. آنچنان که از نوشتهى هرودوت برمىآيد، درمدت هفت تا هشت ماه سلطنت خود، کارهاى نيک فراوان انجام مىدهد بهطورىکه در سراسر آسياى صغير مرگش فاجعهى ملى شمردهمىشود و برايش عزاى عمومى اعلام مىکنند. هرودوت در فهرست اقدامات او معافيت مردم از خدمت اجبارى نظامى و بخشش سه سال ماليات را نام برده است اما کتيبهى بيستون که بهفرمان داريوش نقر شده نشان مىدهد که موضوع بسيار عميقتر از اين حرفها بوده: سنگنبشتهى بيستون از مرتعها و زمينهاى کشاورزى و اموال منقول نام مىبرد که داريوش آنها را به اشراف و مردم سلحشور(يعنى سران ارتش) بازگردانده. ـ معلوممىشود برديا اموال منقول و غيرمنقول خانوادههاى اشرافى را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشيده بوده. سنگنبشته سخن از بردگانى بهميانآورده که داريوش آنها را به مردم سلحشور برگردانده. ـ معلوممىشود که برديا بردهدارى يا حداقل کار بردهوار را يکسره ملغى کرده بوده. يک مورخ روشنبين در رسالهى خود نوشته است: «در اين جريان کار بهمصادرهى اموال و مراتع و سوزاندن معابد و بخشودن مالياتها و الغاى بيگارى(کاربردهوار) کشيد (و همهى اينها، دستکم) نشانهى وجود بحران در روابط اجتماعىاقتصادى جامعهى هخامنشى است. » دياکونف نيز مىنويسد: «پس از پايان کار گئوماتا (و به عقيدهى من شخص برديا )داريوش با قيامها و مخالفتهاى زيادى روبهرو شد. هدف اين قيامها، احياى نظامات زمانبرديا بود که داريوش همه را ملغىکردهبود. و دستکم سه تا از اين قيامها بهصورت يکنهضت خلق به تمام معنى درآمد. اين سه عبارت بودند از قيام فرادا، قيام فَرَوَرتيشفرائورت ، و قيام وَهيزداتَهى پارسى . داريوش در برابر اين قيامها روشى سخت و خونينپيش گرفت، چنانکه در بابل مثلا به يک آن، سه هزار تن از رهبران و سرکردگان جنبش رابهدارآويخت.» ببينيد خود داريوش در سنگنبشتهى کذايى دربارهى پايان کار فرورتيش چه مىگويد: «او را زنجيرکرده پيش من آوردند. من به دست خويش گوشها و بينى او را بريدم وچشمانش را از کاسه برآوردم. او را همچنان در غل و زنجير در دربار من برپا نگهداشتند و؛مردم سلحشور همگى او را ديدند. پس از آن فرمان دادم تا او را در اکباتانه بر نيزه نشاندند.نيز مردانى را که هواخواه او بودند در اکباتانه در درون دژ بر دار آويختم.» اصولا خود اين انتقامجويى ديوانهوار و درندهخويى باورنکردنى به قدر کافى لو دهنده هست. بهخوبى مىتواند از عمق و گسترش نهضت فرورتيش خبر دهد. واژگونه نشان دادن تاريخ سابقهى بسيار دارد. ماجراى انوشيروان را همه مىدانند و مکررنمىکنم. اين حرامزادهى آدمخوار با روحانيان مواضعه کرده که اگر او را بهجاى برادرانش به سلطنت رسانند ريشهى مزدکيان را براندازد. نوشتهاند که تنها در يک روز به قولى يکصد و سىهزار مزدکى را در سراسر کشور به تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه در چالههاى آهک کاشتند. اين عمل چنان نفرتى بهوجود آورد که دستگاه تبليغاتى رژيم براى زدودن آثار آن به کار افتاد تا با نمايشات خر رنگ کنى از قبيل زنجير عدل و غيره و غيره از آن ديو خونخوار فرشتهاى بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شايد براى هميشه تاريخ را فريب بدهند، چنان که امروز هم وقتى نام انوشيروان را مىشنويم خواه و ناخواه کلمهى عادل به ذهن ما متبادرمىشود. زنده است نام فرخ نوشيروان به عدل گرچه بسى گذشت که نوشيروان نماند. بيچاره سعدى ! بارى، اين ماجراى داريوش و برديا را داشته باشيد تا بهاش برگرديم. حالا ببينيم قضيهى ضحاک چيست: آقاى حصورى، يکى از دوستان من که محققى گرانمايه است در مقالهاى راجع به اسطورهى ضحاک مىنويسد: جمشيد جامعه را به طبقات تقسيم کرد: طبقهى روحانى، طبقهى نجبا، طبقهى سپاهى، طبقهى پيشهور و کشاورز و غيره... بعد ضحاک مىآيد روى کار. بعد از ضحاک، فريدون که با قيام کاوه ى آهنگر به سلطنت دست پيدا مىکند، مىبينيم اولين کارى که انجام مىدهد بازگرداندن جامعه است به همان طبقات دورهى جمشيد . بهقول فردوسى ، فريدون بهمجرد رسيدن به سلطنت جارچى در شهرها مىاندازد که: سپاهى نبايد که با پيشهور به يک روى جويند هر دو هنر يکى کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است کار چو اين کار آن جويد آنکار اين پر آشوب گردد سراسر زمين! اين به ما نشانمىدهد که ضحاک در دورهى سلطنت خودش که درست وسط دورههاى سلطنت جمشيد و فريدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ريخته؛ بوده. البته ما از تقسيمبندى طبقاتى جامعه در دو و سه هزار سال پيش چيزهايى مىدانيم. اين طبقهبندى نه فقط از مختصات جامعهى ايرانى کهن بوده$ اوستاى جديد هم که متنش در دست است وجود اين طبقات را تأييد مىکند. پيداست که اسطورهى ضحاک، بدين صورتى که به ما رسيده، پرداختهى ذهن مردمى است که تشکيل مىدهند چرا بايد آرزو کنند فريدونى بيايد و بار ديگر آنها را به اعماق براند، يا چرا بايد از بازگشت نظام طبقاتى قند تو دلشان آب بشود؟ پس از دو حال خارج نيست: يا پردازندگان اسطوره کسانى از طبقهى مرفه بودهاند (که اين بسيار بعيد بهنظرمىرسد)، يا ضبط کنندهى اسطوره(خواه فردوسى ، خواه مصنف خداينامک که مأخذ شاهنامه بوده) کلکزده اسطورهيى را که بازگو کنندهى آرزوهاى طبقات محرومبوده بهصورتىکه در شاهنامه مىبينيم درآورده و ازاينطريق، صادقانه از منافع خود و طبقهاش طرفدارىکرده. طبيعىاست که درنظر فردى برخوردار از منافع نظام طبقاتى، ضحاک بايد محکوم بشود و رسالت انقلابى کاوهى پيشهورِ بدبختِ فاقد حقوق اجتماعى بايد در آستانهى پيروزى به آخر برسد و تنها چرمپارهى آهنگريش براى تحميق تودهها، به نشان پيوستگى خللناپذير شاه و مردم بهصورت درفش سلطنتى درآيد و فريدون که بازگردانندهى جامعه به نظام پيشين است و طبقات را از آميختگى با يکديگر بازمىدارد بايد مورد احترام و تکريم قراربگيرد. حضرت فردوسى در بخش پادشاهى ضحاک از اقدامات اجتماعى او چيزى بر زبان نياورده به همين اکتفا کرده است که او را پيشاپيش محکوم کند، و در واقع بدون اينکه موضوع را بگويد و حرف دلش را رو دايره بريزد حق ضحاک بينوا را گذاشته کف دستش. دو تا مار روى شانههايش رويانده که ناچار است براى آرام کردنشان مغز سر انسان بر آنها ضماد کند. حالا شما برويد دربارهى اين گرفتارى مسخره از فردوسى بپرسيد، چرا مىبايست براى تهيهى اين ضماد کسانى را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان استفاده نمىکردند؟ به هر حال براى دست يافتن به مغز سر آدم زنده هم اول بايد او را بکشند، مگر نه؟ خوب، قلم دست دشمن است ديگر. شما اگر فقط به خواندن بخش پادشاهى ضحاک شاهنامه اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى از اصل قضيه دستگيرتان نمىشود، همينقدر مىبينيد بابايى آمده به تخت نشسته که مارهايى روى شانههايش است و چون ناچار است از مغز سر جوانان به آنها خوراک بدهد تا راحتش بگذارند مردم به ستوه مىآيند و انقلاب مىکنند و دمار از روزگارش برمىآورند و فريدون را به تخت مىنشانند، و قهرمان اصلى انقلاب هم آهنگرى است که چرمپارهى آهنگريش را توک چوب مىکند. البته فکر نکنيد فردوسى عليهالرحمه نمىدانسته براى انقلاب کردن لازم نيست حتماً يکى چيزى را توکِ چوب کند؛ منتها اين چرمپاره؛ را براى بعد که بايد به نشانهى همبستگىِ طبقاتىِ غارتکنندگان و غارتشوندگان درفش کاويانى علم بشود لازمدارد! اما وقتى به بخش پادشاهى فريدون رسيديد، آنهم به شرطى که سرسرى از روى مطلب نگذريد، تازه شستتان خبردارمىشود که اول مارهاى روى شانهى ضحاک بيچاره بهانه بوده و چيزى که فردوسى از شما قايم کرده و درجاى خود صدايش را بالا نياورده انقلاب طبقاتى او بوده؛ ثانياً با کمال حيرت درمىيابيد آهنگر قهرمان دورهى ضحاک جاهلى بىسروپا و خائن به منافع طبقات محروم از آب درآمده! اين نکته را کنارمىگذاريم که قيام مردم بر عليه ضحاک عملا قيام تودههاى آزاد شده از قيد و بندهاى جامعهى اشرافى است برضد منافع خويش و درحقيقت کودتايى است که اشراف خلع يد شده به راه انداختهاند ازطريق تحريک اجامر و اوباش برعليه ضحاک که آنها را خاکسترنشين کرده. سؤال اين است که خوب، پس از پيروزى قيام، چرا سلطنت به فريدون تفويض مىشود؟ـ فقط به يک دليل: فريدون از خانوادهى سلطنتى است و بهقول فردوسى فَرّ شاهنشهى دارد، يعنى خون سلطنتى (که اين بنده مطلقاً از فرمول شيميايى چنين خونى اطلاع ندارد) تو رگهايش جارى است! اين به اصطلاح فرّ شاهنشهى موضوعى است که فردوسى مدام رويش تکيه مىکند. تعصب او در اين عقيده که مردم عادى شايستهى رسيدن به مقام رهبرى جامعه نيستند شايد از داستان انوشيروان بهتر آشکارباشد: قباد هنگام عبور از اصفهان شبى را با دختر دهقانى به سر مىبرد و سالها بعد خبر پيدا مىکند که همخوابهى يکشبهى شاهنشاه برايش يک پسر کاکل زرى به دنيا آورده که بعدها انوشيروان نام مىگيرد و به سلطنت مىرسد. خوب، اين که نمىشود. مگر ممکناست يک چنان پادشاه جَمْجاهى همينجورى از يک زن هشت من نُه شاهى طبقهى بقال چغال به دنيا آمده باشد؟ اين است که قبلا بهترتيبى نژاد دختر مورد تحقيق قرار مىگيرد و بىدرنگ کاشف بهعمل مىآيد که نخير، هيچ جاى نگرانى نيست، دختره از تخم و ترکهى جمشيد است و خون شاهان در رگهايش جارى است! درميان همهى تاجداران شاهنامه ى فردوسى ، ضحاک تنها کسى است که نمىتواند بگويد: منـم شـاه با فـرهى ايـزدى هَمَم شهريارى، هَمَم موبدى و اين خود ثابت مىکند که ضحاک از دودمان شاهى و حتا اشراف دربارى نيست بلکه فردى است عادى که از ميان تودهى مردم برخاسته. آقاى حصورى بسيار دقيق به اين نکته اشارهمىکند. مىگويد: «از آنجا که ايندوره بهکلى از جنبههاى الهى که به دورههاى ديگر دادهاند، جداست بايد پذيرفتکه دورهاى انسانى است...اين ضحاک در نظر پردازندهى اسطوره چنان ناپاک جلوهکرده است که ديگر به لقب ايرانى آژىدهاک (يا اژدها) و به اسم ايرانيشبيوَراَسپ توجهى نکرده او را يکباره غيرايرانى و بهخصوص تازى خوانده و بهخيالخود اين ننگ را از دامن ايرانيان ستردهاست که خدا نخواسته يکى از آنها بر عليهامر مقدسى چون نظام طبقاتى قد علم کند!» وقتى که رد اسطورهى ضحاک را توى تاريخ بگيريم به اين حقيقت مىرسيم که ضحاک فردوسى درست همان گئومات غاصبى است که داريوش از برديا ساخته بود. اگر شما به آنچه ابوريحان بيرونى دربارهى ضحاک نوشته نگاه کنيد از شباهت مطالب او با مطالب سنگنبشتهى بيستون حيرت مىکنيد. يک نکتهى بسيار بسيار مهم متن ابوريحان اصطلاح «اشتراک در کدخدايى» است در دورهى ضحاک ، و اين دقيقاً همان تهمت شرمآورى است که به مزدک بامدادان نيز وارد آوردهاند. توجه کنيد به نزديکشدن معتقدات مزدکى و ضحاکى! ـ مزدک هرگونه مالکيت خصوصى بيش از حد نياز را طرد و مالکيت اشتراکى را تبليغ مىکرد. براى اشراف، زنان درشمار اموال خصوصى بودند نه به معنى نيمى از جامعهى انسانى. اين بود که درکمال حرامزادگى حکم مزدک را تعميم دادند و او را متهم کردند که زنان را نيز در تعلق تمامى مردان خواسته است. آن «اشتراک در کدخدايى» که بيرونى به ضحاک نسبت داده، همان تهمت شرمآورى است که بعدها به آئين مزدک نيز بسته شد، زيرا کدخدايى به معنى دامادى و شوهرى است، مقابل کدبانويى. حالا ديگر بماند که بيرونى راجع به دورهاى اظهارات تاريخى مىکند که اسطوره است و لزوماً صورت تاريخ ندارد! آقاى حصورى مقالهاش را با اين جمله ادامه مىدهد: «احقاق حق ضحاک که به گناه حفظ منافع مردم ماردوش و جادو از آب درآمده نبايدما را از دنبالکردن داستان جمشيد باز دارد: مىبينيم که فريدون دوباره قالب قديمى شاهانکهن ايرانى را پيدا مىکند و بهتلاطم دورهى ضحاک خاتمه مىدهد و جامعه را به همانراهى مىبرد که جمشيد مىبرد.» مىبينيد دوستان که حکومت ضحاک ِ افسانهاى يا بردياى تاريخى را ما به غلط، به اشتباه، مظهرى از حاکميت استبدادى و خودکامگى و ظلم و جور و بىداد فردى تلقى کردهايم. بهعبارت ديگر شايد تنها شخصيت باستانى خود را که کارنامهاش به شهادت کتيبهى بيستون و حتا مدارکى که از خود شاهنامه استخراج مىتوان؛ کرد، سرشار از اقدامات انقلابى تودهيى است بر اثر تبليغات سويى که فردوسى براساس منافع طبقاتى و معتقدات شخصى خود براى کرده به بدترين وجهى لجنمال مىکنيم و آنگاه کاوه را مظهر انقلاب تودهاى بهحساب مىآوريم در حالى که کاوه در تحليل نهايى عنصرى ضدمردمى است. به اين ترتيب پذيرفتن دربست سخنى که فردوسى از سر گريزى عنوان کرده بهصورت يک آيهى مُنْزَل، گناه بىدقتى ماست نه گناه او که منافع طبقاتى يا معتقدات خودش را در نظر داشته. سياست رژيمها در جهان سوم، ارتجاعى و استثمارى است. هر رژيم با بلندگوهاى تبليغاتيش از يکسو فقط آنچه را که خود مىخواهد يا بهسود خود مىبيند، تبليغ مىکند و از سوى ديگر با سانسور و اختناق از انتشار هر فکر و انديشهيى که با سياست نفعپرستانهى خود درتضاد ببيند مانع مىشود. مىبينيد که تاکنون هيچ محققى به شما نگفته است که شاهنامه ى فردوسى ، اگر در زمان خود او ـ حدود هزارسال پيش از اين ـ مبارزه براى آزادى ايران عربزدهى خليفهزدهى ترکان سلجوقى زده را ترغيب مىکرده، امروز بايد با آگاهى بدان برخورد شود نه با چشم بسته. بلندگوهاى رژيم سابق از شاهنامه به عنوان حماسهى ملى ايران نام مىبرد، حالآنکه در آن از ملت ايران خبرى نيست و اگر هست همه جا مفاهيم وطن و ملت را در کلمهى شاه متجلىمىکند. خوب، اگر جز اين بود که از ابتداى تأسيس راديو در ايران هرروز صبح به ضرب دمبک زورخانه توى اعصاب مردم فرويش نمىکردند. آخر امروزه روز فرّ شاهنشهى چه صيغهاى است؟ و تازه به ما چه که فردوسى جز سلطنت مطلقه نمىتوانسته نظام سياسى ديگرى را بشناسد؟ در ايران اگر شما برمىداشتيد کتاب يا مقاله يا رسالهيى تأليف مىکرديد و در آن مىنوشتيد که در شاهنامه فقط ضحاک است که فرّ شاهنشهى ندارد پس از تودهى مردم برخاسته؛ و اين آدم به فلان و به همان دليل محدوديتهاى اجتماعى را از ميان برداشته و دست به اصلاحات عميق اجتماعى زده، پس حکومتش بهخلاف نظر فردوسى حکومت انصاف و خرد بوده؛ و کاوه نامى بر او قيام کرده اما يکى از تخم و ترکهى جمشيد را بهجاى او نشانده پس درواقع آن چه به قيام کاوه تعبير مىشود، کودتايى ضدانقلابى براى بازگرداندن اوضاع بهروال استثمارى گذشته بوده، اگر چوب به آستينتان نمىکردند، اينقدر هست که دستکم به ماحصل تتبعات شما دراينزمينه اجازهى انتشار نمىدادند و اگر هم بهنحوى از دستشان در مىرفت، بههزار وسيله مىکوبيدندتان. چنانکه بر سر برداشتهاى من از حافظ ، استادان شاخ پشمى فرهنگستانى رژيم درکمال وقاحت؛ رأى صادرفرمودند که مرا بايد بهمحاکمه کشيد، و بعد هم که اوضاع عوض شد بهکلى جلو انتشارش را گرفتند. خوب. پس حقايق و واقعيات وجود دارند و آنجا هستند: توى شاهنامه ، توى سنگنبشتهى بيستون، توى ديوان حافظ ، توى کتابهايى که خواندنشان را کفر و الحاد به قلم دادهاند، توى فيلمى که سانسور اجازهى ديدنش را نمىدهد و توى هرچيزى که دولتها و سانسورشان به نام اخلاق، به نام بدآموزى، به نام پيشگيرى از تخريب انديشه و به هزار نام و هزار بهانهى ديگر سعىمىکنند تودهى مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشهى دنيا، هر رژيم حاکمى که چيزى را ممنوعالانتشار به قلم داد، من به خودم حق مىدهم که فکر کنم در کار آن رژيم کلکى هست و چيزى را مىخواهد از من پنهان کند. پارهيى از نظامها اعمال سانسور را با اين عبارت توجيه مىکنند که:«ما نمىگذاريم ميکرب وارد بدنمان بشود و سلامت فکرى ما و مردم را مختلکند.» ـ آنها خودشان هم مىدانند که مهمل مىگويند. سلامت فکرى جامعه فقط در برخورد با انديشهى مخالف محفوظ مىماند. تو فقط هنگامى مىتوانى بدانى درست مىانديشى که من منطقت را با انديشهى نادرستى تحريک کنم. من فقط هنگامى مىتوانم عقيدهى سخيفم را اصلاح کنم که تو اجازهى سخن گفتن داشته باشى. حرف مزخرف خريدار ندارد، پس تو که پوزهبند به دهان من مىزنى از درستى انديشهى من، از نفوذ انديشهى من مىترسى. مردم را فريب دادهاى و نمىخواهى فريبت آشکارشود. نگران سلامت فکرى جامعه هستيد؟ پس چرا مانع انديشهى آزادش مىشويد؟ سلامت فکرى جامعه تنها در گرو همين واکسيناسيون بر ضد خرافات و جاهليت است که عوارضش درست با نخستين تب تعصب آشکار مىشود. براى سلامت عقل فقط آزادى انديشه لازم است. آنها که از شکفتگى فکر و تعقل زيان مىبينند جلو انديشههاى روشنگر ديوارمىکشند و مىکوشند تودههاى مردم احکام فريبکارانهى بستهبندى شدهى آنان را بهجاى هر سخن بحثانگيزى بپذيرند و انديشههاى خود را بر اساس همان احکام قالبى که برايشان مفيد تشخيص داده شده زيرسازى کنند. تودهيى که بدينسان قدرت خلاقهى فکرى خود را از دست داده باشد، براى راه جستن به حقايق و شناخت قدرت اجتماعى خويش و پيداکردن شعور و حتا براى توجه يافتن به حقوق انسانى خود محتاج به فعاليت فکرى انديشمندان جامعهى خويش است. زيرا کشف حقيقتى که اين چنين در اعماق فريب و خدعه مدفون شده باشد رياضتى عاشقانه مىطلبد و بهطور قطع مىبايد با آزادانديشى؛ و فقدان تعصب جاهلانه پشتيبانى بشود که اين هم ناگزير درخصلت تودهى گرفتار چنان شرايطى نخواهد بود. اين ماجراى ضحاک يا برديا يک نمونه بود براى نشاندادن اين اصل که حقيقت چهقدر آسيبپذير است، و درعينحال، زدودن غبار فريب از رخسارهى حقيقت چهقدر مشکل است. چهبسا در همين تالار کسانى باشند با چنان تعصبى نسبت به فردوسى ، که مايل باشند به دليل اين حرفها خرخرهى مرا بجوند و زبانم را از پس گردنم بيرون بکشند؛ فقط به اين جهت که دروغ هزار ساله، امروز جزو معتقداتشان شده و دست کشيدن از آن براىشان غير مقدور است. پيشينيان ما گفتهاند«آفتاب زير ابر نمىماند و حقيقت سرانجام روزى گفته خواهد شد.» اين حکم شايد روزگارى قابليت قبول داشته و پذيرفتنى بوده اما در عصر ما که کوچکترين خطايى مىتواند به فاجعهيى عظيم مبدل شود، به هيچ روى فرصت آن نيست که دست روى دست بگذاريم و بنشينيم و صبر پيش گيريم که روزى روزگارى حقيقت با ما بر سر لطف بيايد و گوشهى ابرويى نشانمان بدهد. امروز هر يک از ما که اينجا نشستهايم، بايد خود را به چنان دستمايهيى از تفکر منطقى مسلح کنيم که بتوانيم حقيقت را بو بکشيم و پنهانگاهش را بىدرنگ بيابيم. ما در عصرى زندگى مىکنيم که جهان به اردوگاههاى متعددى تقسيم شده است. در هر اردويى بتى بالا بردهاند و هر اردويى به پرستش بتى واداشته شده. اميدوارم دوستان! که نه خودتان را به کوچهى علىچپ بزنيد، نه سخن مرا به گونهيى جز آنچه هست تعبير و تفسيرکنيد. اشارهى من مطلقاً به بتسازى و بتپرستى نوبالغان نيست که مثلا مايکل جکسن قرتى يا محمدعلى کلى، کتکخور حرفهاى براىشان بهصورت خدا در مىآيد. اشارهى من به بيمارى کودکانهتر، اسفانگيزتر و بسيار خجلتآورتر کيش شخصيت است که اکثر ما گرفتار آنيم. مايى که کلى هم ادعامان مىشود، افادهها طَبَقطَبَق، و مثلا خودمان را مسلح به چنان افکار و انديشههاى متعالى مىدانيم که نجاتدهندهى بشريت از يوغ بردگى جديد است. بله، مستقيماً به هدف مىزنم و کيش شخصيت را مىگويم. همين بتپرستى شرمآور عصر جديد را مىگويم که مبتلا به همهى ما است و شده است نقطهى افتراق و عامل پراکندگى مجموعهيى از حسن نيتها تا هر کدام به دست خودمان گرد خودمان حصارهاى تعصب را بالا ببريم و خودمان را درون آن زندانى کنيم. انسان به برگزيدگان بشريت احترام مىگذارد و از مشعل انديشههاى آنان روشنايى مىگيرد اما درست از آن لحظه که از برگزيدگان زمينى و اجتماعى خود شروع به ساختن بت آسمانى قابل پرستش مىکند، نه فقط به آن فرد برگزيده توهين روا؛ مىدارد بلکه علىرغم نيات آن فرد برگزيده، برخلاف تعاليم آن آموزگار خردمند که خواسته است او را از اعماق تعصب و نادانى بيرون کشد، بار ديگر به اعماق سياهى و سفاهت و ابتذال و تعصب جاهلانه سرنگونمىشود. زيرا شخصيتپرستى لامحاله تعصب خشکمغزانه و قضاوت دگماتيک را به دنبال مىکشد، و اين متأسفانه، بيمارى خوفانگيزى است که فرد مبتلاى به آن با دست خود تيشه به ريشهى خود مىزند. انسان خردگراى صاحب فرهنگ چرا بايد نسبت به افکار و باورهاى خود تعصب بورزد؟ تعصب ورزيدن کار آدمِ جاهلِ بىتعقلِ فاقدِ فرهنگ است: چيزى را که نمىتواند دربارهاش بهطور منطقى فکر کند، به صورت يک اعتقاد دربست پيشساخته مىپذيرد و درموردش هم تعصب نشان مىدهد. چوبى را نشانش بده، بگو تو را اين آفريده، بايد روزى سه بار دورش شلنگ تخته بزنى هربار سيزده دفعه بگويى من دوغم. کارش تمام است. برو چند سال ديگر برگرد بهاش بگو خانه خراب! اين حرکات که مىکنى و اين مزخرفاتى که بهعنوان عبادت بلغور مىکنى، معنى ندارد! ـ مىدانيد چه پيش مىآيد؟ ـ مىگيرد پاى همان چوبى که مىپرستد درازت مىکند بهعنوان کافر حربى سرت را گوش تا گوش مىبرد! ـ اين را بهاش مىگوييم تعصب. حالا بفرماييد به اين بندهى شرمنده بگوييد چرا تعصب نشان دادن آن بابا جاهلانه است، تعصب نشان دادن ما که خودمان را صاحب درايت هم فرض مىکنيم عاقلانه؟ تبليغات رژيمها هم درست از همين خاصيت تعصبورزى تودههاست که بهرهبردارى مىکنند. دستکم براى ما ايرانىها اين گرفتارى بسيار محسوس است. از نهضت عظيم تصوف که چشم بپوشيم و دلايل نضج و نفوذ آن را استثنا کنيم، بهعلل متعددى که يک خفقان سنتى دو هزار و پانصد ساله را بر قلمرو موسوم به ايران تحميل کرده است انديشمندان وطن ما ـ که از قضا تعدادشان چندان هم کم نبوده ـ هرگز بهدرستى نتوانستهاند پاک و ناپاک و شايست و ناشايست و درست و نادرست افکار و عقايد را چنان که بايد با جامه در ميان نهند. توده که غافل و نادان و بىسواد ماند و تعصب جاهلانه کورش کرد، انديشه و فرهنگ هم از پويايى مىافتد و در لاک خودش محبوسمىشود و درنتيجه، تبليغاتچىهاى حرفهاى مىتوانند هر انديشهيى را بر زمينهى تعصب عامه قابل پذيرش کنند. وقتى لقب جبار آدمخوارى مثل شاه صفى را بگذارند ظلالله، يارويى که همهى فکر و ذکرش اللّه است چه کند؟ نمونه مىدهم: يکى از پرشکوهترين مبارزاتى که طى آن ملتى توانسته است تمام فرهنگ خود؛ را به ميدان بياورد و به پشتوانهى آن پوزهى اشغالگران را بهخاک بمالد نهضت تصوف در ايران بوده است. همه مىدانيم که ايرانيان فريب در باغ سبزى را خوردند که اعراب با شعار مساوات و عدل و انصاف به آنها نشان داده بود. بحرانهاى اجتماعى ايران هم به اين فريبخوارگى تحرک بيشترى بخشيد تا آنجا که مىتوانگفت دفاعى از کشور صورت نگرفت و دروازهها از درون به روى مهاجمان گشوده شد. اما اعراب با ورود به ايران شعارهاى خود را فراموش کردند و روشى با ايرانيان در پيش گرفتند که فىالواقع رفتار فاتح با مغلوب و خواجه با برده بود. کار عرب صحراگرد در ايران بهجايى رسيد که وقتى پياده بود ايرانى حق نداشت سوار مرکب بماند و وقاحتش به آنجا رسيد که بگويد اگر سگ و خوک ايرانى از جلو نمازخانه بگذرد نماز عرب باطل است! عرب بيابانگرد بىفرهنگ به ملتى که فرهنگى عميق داشت و به مظاهر هنرى خود بهشدت دلبسته بود، گفت موسيقى حرام است، شعر مکروه است، رقص معصيت است، هنرهاى تجسمى (نقاشى و حجارى و چهرهسازى و پيکرتراشى) کفر محض است. اما ايرانى با همهى فرهنگش به پا خاست و دربرابر اين تحريم ايستاد و به جنگ آن رفت و بر بنياد همان دينى که هرگونه تجلى ذوق و فرهنگ و هنر را به آن صورت فجيع منع کرده بود، نهضت تصوف را تراشيد و عاشقانهترين شعر زمينى را و موسيقى را و رقص را در قالب قول و سَماع به خانقاهها برد. زيباترين معمارى را بهعنوان معمارى اسلامى ارائه داد و گنبدهايى بالاى اين مسجد و آن مزار به وجودآورد که رنگ در آنها موسيقى منجمد است و طرحها و نقشهاى آن به حقيقت تجلى عقدهى ممنوعه و سرکوفتهى رقص. اين نهضت نه فقط فرهنگ ايرانى را نجات بخشيد بلکه تمامى احساسات ملى و ضد عربى ايرانيان را هم از طريق عناصر و اشکال نمادين، همچون متلکى به خورجين هنر اسلامى چپاند. نقوش هنرهاى اسلامى ايران از اين لحاظ بهراستى قابل مطالعه است: مثلا طرح موسوم به بتهجقه همان سرو است. سروى که از فراسوهاى آيين زرتشت مىآيد و براى ايرانيان درخت مقدس بوده، و نشانهى جاودانگى و سرسبزى ابدى، که لابد رديفهاى آنرا در کندهکارىهاى تختجمشيد ديدهايد. قوسها و دواير طرح معروف به اسليمى نيز، اگر از من بپرسيد مىگويم همان انار ـ ميوه مقدس زرتشتى ـ است که استيليزه شده و گلش به شعلههاى آتش مىماند که يادآور آتشکدههاست و سرش به تاج کيانى مىماند. بگذاريد حقيقت تلخترى را بهتان بگويم: اين دستگاه پيچيدهيى که مغز ماست اگر «نياموزد» اگر«ياد نگيرد و تمرين نکند» به دو پول سياه نمىارزد. اگر آدمىزاد تو جنگل با گرگها بزرگ بشود، نه؛ مغزش به دادش خواهد رسيد، نه حتا قوهى ناطقهاش را خواهد توانست کشف کند. با جاهاى ديگر دنيا کارى ندارم، در ايرانِ خودمان تودهى ملت ما در تمام طول تاريخش امکان تعقل، امکان تفکر، امکان بهکارگرفتن اين چيزى را که بهاش مغز مىگويند نداشته. البته اين که در تاريخ ملتى نوابغى چون خوارزمى و خيام و حافظ و بيرونى و ابنسينا به ظهور برسند، مطلبى ديگر است. اولا که خوارزمى و خيام و امثالهم نمىتوانستهاند انقلابى اجتماعى را طرح بريزند يا به پيش برانند و دانششان هم چيزى نبوده است که بهکارِ توده آيد، و همان بهتر! تازه غولى چون حافظ هم که به اعتقاد من تاج سر همهى شاعران همهى زبانها در همهى زمانها است وقتى دردسترس توده قرارگرفت سرنوشتش چه خواهدبود، جز اينکه با ديوانش فال بگيرند؟ من نمىگويم تودهى ملت ما قاصراست يا مقصر، ولى تاريخ ما نشان مىدهد که اين توده حافظهى تاريخى ندارد. حافظهى دستجمعى ندارد، هيچگاه از تجربيات عينى اجتماعيش چيزى نياموخته و هيچگاه از آن بهرهيى نگرفته است و درنتيجه هر جا کارد به استخوانش رسيده، به پهلو غلتيده، از ابتذالى به ابتذال ديگر ـ و اين حرکت عرضى را حرکتى درجهت پيشرفت انگاشته، خودش را فريفته. من متخصص انقلاب نيستم ولى هيچ وقت چشمم از انقلاب خود انگيخته آب نخورده. انقلاب خود انگيخته مثل ارتش بىفرمانده بيشتر به درد شکست خوردن و براى اشغال شدن گزک به دست دشمن دادن مىخورد تا شکست دادن و دمار از روزگار دشمن برآوردن. ملتى که حافظهى تاريخى ندارد، انقلابش به هراندازه هم که از لحاظ مقطعى «شکوهمند» توصيف شود، درنهايت به آنصورتى درمىآيد که عرض شد. يعنى در نهايت امر چيزى ارتجاعى ازآب در مىآيد. يعنى عملى خلاق صورت نخواهد داد. دربرابر بىداد مُغها و روحانيان زردشتى که تسمه از گردهاش کشيدهاند فريب عربها را مىخورد. دروازهها را به روىشان بازمىکند، و دويستسال بعد که از فشار عرب بهستوهآمد و نهضت تصوف را بهراه انداخت، دوباره فيلش ياد هندوستانمىکند و عناصر زردشتى را که با آن خشونت دور انداخته، پيش مىکشد و از شباهت جقهى انار به تاج کيانى براى سوزاندن دماغ عربها طرح اسليمى مىآفريند ـ هنرش پيش مىرود ولى جامعه در عمل واپسگرايى مىکند. شاه اسمعيل به دلايل سياسى مىافتد وسط که مملکت را شيعه کند (کارى که فرضکنيم از لحاظ سياسى بسيار خوب است، زيرا کشور را از اضمحلال نجات مىدهد) ولى اين کار به بهاى سنگينى تمام مىشود: به قيمت از دست رفتن فرهنگ و هنر و دانش در ايران، و از آن جمله به بهاى جان حدود نيم ميليون نفر آدمىزادى که حاضر به قبول مذهب ديگرى نيستند و نمىخواهند دست از سنّىگرى بردارند و توى اذانشان بگويند: علىّ ولىاللّه. اما همين توده که؛ از ترس شمشير شيعه شد يا تظاهر به شيعهگرى کرد، چندى بعد بهکلى موضوع را از ياد مىبرد و چنان تعصبى جانشين حافظهى تاريخيش مىشود که بيا و تماشاکن! حتا قبول مىکند که اگر پنج تا سنّى بکشد يک راست راهى بهشت مىشود. به شاهش که ضمناً رياست مذهبى هم دارد و لقب خودش را گذاشته کلبِ آستان على مىگويد: مرشدِ کُل و در رکابش براى اعتلاى دين شمشيرمىزند و جهانگيرى مىکند، حال آنکه مرشد کل شب و روزش به مىگسارى مىگذرد و براى دست يافتن به زن شرعى پادشاه فلان کشور، خاک آن کشور به توبره مىکند!
معنی نام کربلا
معنی نام کربلا
در مطلب زیر که در سایت ماهنامهً کوثر در باب معنی کربلا آمده است تنها از دو آلترناتیو بعید به ذهن شهرحومهً بابل و محل قُرب خدا سخن گفته شده است. نگارنده جواد مفرد کهلان که سالهاست با فقه الغت اسامی جغرافیایی قدیم خاورمیانه سروکار دارد نظری دیگر در این باب دارم و آن این است که این نام لغتی سامی (عربی، عبری، آرامی، کلدانی...) بوده و به معنی شهر منسوب به بل/بعل یعنی خدای سرور حاصلخیزی بوده است یعنی مرکب از "کر" (به عبری یعنی شهر) و "بل" (بعل یعنی سرور) وحرف "ا" یا "اِ" که علامت نسبت بوده وهست. به عبارت دیگراینجا محل پرستش خدای کلدانی بل (بعل کنعانیان) بوده که وی را با خدای سامی ایل (خدا) مطابق می دانسته اند. مطلب ماهنامهً کوثر در این باب از این قرار است:
کربلا کجاست (و به چه معنی) است؟
قبلهً اهل حقیقت کربلاست کربلا،او قبله اهل ولاست گر چه دارد کعبه،مروه با صفا لیک،کى دارد مناى کربلا؟ کعبه را گر زمزم است آب حیات کربلا را آب خضر آمد فرات رو نما عارف،صلات رکعتین در خم ابروى محراب حسین. «کربلا»،مدفن سید الشهداست،سرزمینى که عظیمترین حماسه خدایى بشر،درعاشوراى سال 61 در آن اتفاق افتاد و موجش سراسر تاریخ و پهنه جهان را فرا گرفت.
خاک آن،بوى خون مىدهد و تربت کربلا مقدس و الهامبخش است و در فضیلت آن،روایات بسیارى نقل شده است. (1) امام على«ع»پس از جنگ صفین،هنگام عبور از کربلا همراه برخى همراهان،چشمانش پر از اشگ شد و فرمود:اینجاست محل فرودآمدنشان...و اینجاستشهادتگاهعاشقان بىنظیر که در گذشته و آینده،نمونه ندارند:«...مصارع عشاق شهداء لا تسبقهم منکان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم...» (2) و به همین خاطر،«کربلا»سمبل ایثار و جانبازى وشهادتطلبى و شوق و شور حماسى شناخته شده است و در طول تاریخ نیز،کانونعشقهاى برتر بوده و همچون مغناطیسى،دلهاى مشتاق و شیداى معرفت را به سوى خودکشیده است.در حماسه دفاع مقدس ایران نیز،بسیارى از رزمندگان اسلام،به شوق کربلاو زیارت حرم حسینى،جبههها را درمىنوردیدند و با بعثیان کافر مىجنگیدند و رو بهکعبه عشق،کربلاى سید الشهدا«ع»شهید مىشدند،چون کربلا سمبل هر جایى است کهصحنه دیگرى حق و باطل باشد.
در حسرت کوى کربلا مىرفتند مشتاق به سوى کربلا مىرفتند گلگون تن و خونین کفن و بىپر و بال اینگونه به سوى کربلا مىرفتند (3)
در روایات آمده است که سید الشهدا«ع»نواحى اطراف قبر خویش را از اهل نینوا وغاضریه به مبلغ شصت هزار درهم خریدارى کرد و به خود آنان صدقه داد و با آنان شرطکرد که مردم را به جایگاه قبرش راهنمایى کنند و هر که را به زیارت آن حضرت آید،سهروز مهمان نمایند و پذیرایى کنند. (4) بارى،کربلا نام یکى از شهرهاى کشور عراق است که در کنار رودخانه فرات قرارداشته است.این شهر،تا سال 61 هجرى،بیابان بوده است.از آن زمان به بعد،بر اثرشهادت حسین بن على«ع»در آن محل،بتدریج مورد توجه شیعیان آل على قرار گرفت وپس از بناى مرقدهاى شهدا،متدرجا مرکز جمعیت گردید و امروز،یکى از شهرهاىزیارتى عراق مىباشد که قریب 65000 تن جمعیت دارد و در ماههاى محرم و صفر وهنگام زمستان،به سبب ورود زایران،جمعیتشهر به 000/100 تن مىرسد. (5) در این که«کربلا»یعنى چه و ریشه لغوى آن چیست و از چه گرفته شده،بحثهاىمفصلى انجام گرفته است. (6) طبق برخى نقلها،این نام از ترکیب«کرب»و«ال»ساخته شدهاست، یعنى حرم الله،یا مقدس الله،«کرب»در لغتسامى به معناى«قرب»در عربىاست(کرب:قرب).اگر«ال»هم به معناى«الله»باشد،کربلا به معناى محلى است که نزدخدا،مقدس و مقرب است،یا«حرم خدا»است. (7) برخى هم آن را ترکیب یافته از«کوربابل»دانستهاند،یعنى مجموعهاى از آبادیها و روستاهاى بابل.موقعیتى که کربلا در آنقرار دارد،در بین النهرین است.این منطقه در گذشتههاى دور،مهد حوادث و احیاناتمدنها بوده است و بخشهاى گوناگونى از این ناحیه، نامهاى مختلف داشته است. کربلا،کور بابل،نینوا،غاضریه،کربله،نواویس،حیر،طف،شفیه،عقر،نهر علقمى،عمورا،ماریهو...که بعضى از اینها نام روستاها و آبادیهایى در این منطقه وسیع بوده است. (8) حرم مطهر امام حسین«ع»که در این شهر قرار دارد،تاریخچهاى مفصل دارد و دردورههاى مختلف تاریخى،بناى آن تغییرات و تعمیراتى یافته است.کربلا،شهرى است کهخاندانهاى ریشهدار در آن ساکن بودهاند.حوزه علمیه داشته و خانوادههایى شریف،ادیب و علماى برجسته از آن برخاسته و در آن زیستهاند.قبر حضرت عباس«ع»نیز درهمین شهر است.در قرون اخیر نیز شاهد تعدادى حوادث و انقلابها و فتنهها بوده است. (9) ولى به هر حال،در کربلا بیش از نشانهاى جغرافیایى و تاریخى،باید مفاهیم والاى انسانىو شورگستریها و الهامبخشیهاى قداست آفرین را سراغ گرفت.
پىنوشتها
1- ر.ک:سفینة البحار،ج 2،ص 11 و 475.معروفست که:«کل ارض کربلاء و کل یوم عاشورا».در باره این مرقد مطهر ازجمله«چهل حدیث کربلا»،نشر معروف نیز منتشر شده است.
2- همان،ص 197 و 475.
3- على مرادى.
4- مجمع البحرین،طریحى،واژه«کربل».
5- فرهنگ فارسى،معین.براى آشنایى با تاریخ این شهر از دیر باز تا عصر حاضر،ر.ک:«تراث کربلا»از سلمان هادىالطعمه(این کتاب به فارسى هم ترجمه شده است:میراث کربلا)همچنین ر.ک:«موسوعة العتبات المقدسه»جلد 8(قسم کربلا)از جعفر الخلیلى.
6- از جمله ر.ک:«موسوعة العتبات المقدسه»،ج 8،ص 9 به بعد.
7- همان،ص 10.
8- تراث کربلا،ص 19.
9- ر.ک:«تراث کربلا»،سلمان هادى الطعمه.
فرهنگ عاشورا صفحه 367 جواد محدثى
در مطلب زیر که در سایت ماهنامهً کوثر در باب معنی کربلا آمده است تنها از دو آلترناتیو بعید به ذهن شهرحومهً بابل و محل قُرب خدا سخن گفته شده است. نگارنده جواد مفرد کهلان که سالهاست با فقه الغت اسامی جغرافیایی قدیم خاورمیانه سروکار دارد نظری دیگر در این باب دارم و آن این است که این نام لغتی سامی (عربی، عبری، آرامی، کلدانی...) بوده و به معنی شهر منسوب به بل/بعل یعنی خدای سرور حاصلخیزی بوده است یعنی مرکب از "کر" (به عبری یعنی شهر) و "بل" (بعل یعنی سرور) وحرف "ا" یا "اِ" که علامت نسبت بوده وهست. به عبارت دیگراینجا محل پرستش خدای کلدانی بل (بعل کنعانیان) بوده که وی را با خدای سامی ایل (خدا) مطابق می دانسته اند. مطلب ماهنامهً کوثر در این باب از این قرار است:
کربلا کجاست (و به چه معنی) است؟
قبلهً اهل حقیقت کربلاست کربلا،او قبله اهل ولاست گر چه دارد کعبه،مروه با صفا لیک،کى دارد مناى کربلا؟ کعبه را گر زمزم است آب حیات کربلا را آب خضر آمد فرات رو نما عارف،صلات رکعتین در خم ابروى محراب حسین. «کربلا»،مدفن سید الشهداست،سرزمینى که عظیمترین حماسه خدایى بشر،درعاشوراى سال 61 در آن اتفاق افتاد و موجش سراسر تاریخ و پهنه جهان را فرا گرفت.
خاک آن،بوى خون مىدهد و تربت کربلا مقدس و الهامبخش است و در فضیلت آن،روایات بسیارى نقل شده است. (1) امام على«ع»پس از جنگ صفین،هنگام عبور از کربلا همراه برخى همراهان،چشمانش پر از اشگ شد و فرمود:اینجاست محل فرودآمدنشان...و اینجاستشهادتگاهعاشقان بىنظیر که در گذشته و آینده،نمونه ندارند:«...مصارع عشاق شهداء لا تسبقهم منکان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم...» (2) و به همین خاطر،«کربلا»سمبل ایثار و جانبازى وشهادتطلبى و شوق و شور حماسى شناخته شده است و در طول تاریخ نیز،کانونعشقهاى برتر بوده و همچون مغناطیسى،دلهاى مشتاق و شیداى معرفت را به سوى خودکشیده است.در حماسه دفاع مقدس ایران نیز،بسیارى از رزمندگان اسلام،به شوق کربلاو زیارت حرم حسینى،جبههها را درمىنوردیدند و با بعثیان کافر مىجنگیدند و رو بهکعبه عشق،کربلاى سید الشهدا«ع»شهید مىشدند،چون کربلا سمبل هر جایى است کهصحنه دیگرى حق و باطل باشد.
در حسرت کوى کربلا مىرفتند مشتاق به سوى کربلا مىرفتند گلگون تن و خونین کفن و بىپر و بال اینگونه به سوى کربلا مىرفتند (3)
در روایات آمده است که سید الشهدا«ع»نواحى اطراف قبر خویش را از اهل نینوا وغاضریه به مبلغ شصت هزار درهم خریدارى کرد و به خود آنان صدقه داد و با آنان شرطکرد که مردم را به جایگاه قبرش راهنمایى کنند و هر که را به زیارت آن حضرت آید،سهروز مهمان نمایند و پذیرایى کنند. (4) بارى،کربلا نام یکى از شهرهاى کشور عراق است که در کنار رودخانه فرات قرارداشته است.این شهر،تا سال 61 هجرى،بیابان بوده است.از آن زمان به بعد،بر اثرشهادت حسین بن على«ع»در آن محل،بتدریج مورد توجه شیعیان آل على قرار گرفت وپس از بناى مرقدهاى شهدا،متدرجا مرکز جمعیت گردید و امروز،یکى از شهرهاىزیارتى عراق مىباشد که قریب 65000 تن جمعیت دارد و در ماههاى محرم و صفر وهنگام زمستان،به سبب ورود زایران،جمعیتشهر به 000/100 تن مىرسد. (5) در این که«کربلا»یعنى چه و ریشه لغوى آن چیست و از چه گرفته شده،بحثهاىمفصلى انجام گرفته است. (6) طبق برخى نقلها،این نام از ترکیب«کرب»و«ال»ساخته شدهاست، یعنى حرم الله،یا مقدس الله،«کرب»در لغتسامى به معناى«قرب»در عربىاست(کرب:قرب).اگر«ال»هم به معناى«الله»باشد،کربلا به معناى محلى است که نزدخدا،مقدس و مقرب است،یا«حرم خدا»است. (7) برخى هم آن را ترکیب یافته از«کوربابل»دانستهاند،یعنى مجموعهاى از آبادیها و روستاهاى بابل.موقعیتى که کربلا در آنقرار دارد،در بین النهرین است.این منطقه در گذشتههاى دور،مهد حوادث و احیاناتمدنها بوده است و بخشهاى گوناگونى از این ناحیه، نامهاى مختلف داشته است. کربلا،کور بابل،نینوا،غاضریه،کربله،نواویس،حیر،طف،شفیه،عقر،نهر علقمى،عمورا،ماریهو...که بعضى از اینها نام روستاها و آبادیهایى در این منطقه وسیع بوده است. (8) حرم مطهر امام حسین«ع»که در این شهر قرار دارد،تاریخچهاى مفصل دارد و دردورههاى مختلف تاریخى،بناى آن تغییرات و تعمیراتى یافته است.کربلا،شهرى است کهخاندانهاى ریشهدار در آن ساکن بودهاند.حوزه علمیه داشته و خانوادههایى شریف،ادیب و علماى برجسته از آن برخاسته و در آن زیستهاند.قبر حضرت عباس«ع»نیز درهمین شهر است.در قرون اخیر نیز شاهد تعدادى حوادث و انقلابها و فتنهها بوده است. (9) ولى به هر حال،در کربلا بیش از نشانهاى جغرافیایى و تاریخى،باید مفاهیم والاى انسانىو شورگستریها و الهامبخشیهاى قداست آفرین را سراغ گرفت.
پىنوشتها
1- ر.ک:سفینة البحار،ج 2،ص 11 و 475.معروفست که:«کل ارض کربلاء و کل یوم عاشورا».در باره این مرقد مطهر ازجمله«چهل حدیث کربلا»،نشر معروف نیز منتشر شده است.
2- همان،ص 197 و 475.
3- على مرادى.
4- مجمع البحرین،طریحى،واژه«کربل».
5- فرهنگ فارسى،معین.براى آشنایى با تاریخ این شهر از دیر باز تا عصر حاضر،ر.ک:«تراث کربلا»از سلمان هادىالطعمه(این کتاب به فارسى هم ترجمه شده است:میراث کربلا)همچنین ر.ک:«موسوعة العتبات المقدسه»جلد 8(قسم کربلا)از جعفر الخلیلى.
6- از جمله ر.ک:«موسوعة العتبات المقدسه»،ج 8،ص 9 به بعد.
7- همان،ص 10.
8- تراث کربلا،ص 19.
9- ر.ک:«تراث کربلا»،سلمان هادى الطعمه.
فرهنگ عاشورا صفحه 367 جواد محدثى
سهشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵
اسماعیل تورات و قرآن همان فرائورت/ سیاوش است
اسطورهً اسماعيل (فرائورت) صادق الوعد
نام فرائورت (فرود شاهنامه، یعنی دیندار)چهارمین فرمانروای ماد در خبر هرودوت یا همان اربیان (پادشاه عربهای بین گرگان و بلخ، از اسلاف تاجیکان) در خبر کتسیاس، در تورات و قرآن به صورت اسماعیل یعنی خداشنو آمده است. در اوستا نام (در واقع لقب) وی سیاورشن یعنی سود رسان قید شده است یعنی همان سیاوش و فرود اساطیر شاهنامه ای ما که تراژدی وی نزد همهً عوام و خواص میهنمان معروف است. نام پدر وی را منابع آشوری خشتریتی (شهریار نیرومند) آورده اند که همان کیکاوس اوستا و شاهنامه یعنی پادشاه سرزمین چشمه زارها (منطقه کاشان) است. در منابع اسلامی دو نام برای همین فرد یعنی خشتریتی پدر فرائورت (که نام وی از قلم هرودوت افتاده است) ذکر شده است: حزقیل (یعنی نیرومند شیده توسط خدا) و ابراهیم یعنی پدر امتهای فراوان که عدم درک معانی لفظی نامهای ایشان و همچنین ریشه های اساطیر آنان، خصوصاٌ موجب تشویش منابع اسلامی گردیده است؛ ما روایات مربوط به همین اسماعیل را از سایت تبیان به عینه نقل می کنیم:
داستان اسماعيل صادق الوعد
وَ اذْكُرْ فى الْكِتَبِ إِسمَعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسولاً نَّبِيًّا(54)
وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصلَوةِ وَ الزَّكَوةِ وَ كانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا(55)
54. در اين كتاب اسماعيل را ياد كن وى درست وعده ، و فرستاده اى پيامبر بود
55. و كسان خود را به نماز خواندن و زكات دادن وادار مى كرد و نزد پروردگار خويش پسنديده بود.
(از سوره مباركه مريم )
داستان اسماعيل صادق الوعد در قرآن و روايت
داستان اسماعيل در قرآن
داستان اسماعيل بن حزقيل پيغمبر جز در اين دو آيه در جايى ديگر نيامده ، تازه اين دو آيه هم بنا به يك تفسير مربوط به او است ، و بنابر آن خداى سبحان او را به ثناى جميلى ستوده و صادق الوعد و آمر به معروف و مرضى درگاه خويش خوانده وفرموده كه : او رسولى نبى بوده است .
داستان اسماعيل در روايات
و اما حديث در علل الشرايع به سند خود از ابن ابى عمير و محمد بن سنان ، از شخصى كه نام برده ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه ((اذكر فى الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا)) اسماعيل فرزند ابراهيم نيست بلكه پيغمبرى ديگر از انبياء بوده كه خداى عز و جل به سوى قومش مبعوث نمود، و مردمش او را گرفته و پوست سر و رويش را كندند، پس فرشته اى نزدش آمده گفت : خداى عز و جل مرا نزد تو فرستاد تا هر امرى دارى اطاعت كنم ، گفت : من بايد به ديگر انبياء اقتداء داشته و آنان را اسوه خود قرار دهم .
مؤ لف : اين معنا را به سند خود از ابو بصير از امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت كرده كه در آخر آن آمده : من بايد حسين (عليه السلام ) را اسوه خود قرار دهم .
و در كتاب عيون به سند خود از سليمان جعفرى ، از امام رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: هيچ مى دانى چرا اسماعيل را صادق الوعد خواندند؟ عرض كردم : نه ، نمى دانم . فرمود: با مردى وعده كرده بود، در همان موعد در آنجا حاضر شده تا يك سال به انتظارش نشست .
مؤ لف : اين معنا در كافى از ابن ابى عمير از منصور بن حازم و از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده در مجمع نيز آن را بدون ذكر سند از آن جناب نقل كرده است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه واذكر فى الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد)) آمده كه امام فرمود: اسماعيل وعده اى داده بود و يك سال منتظر دوستش نشست ، و او اسماعيل پسر حزقيل بود.
مؤ لف : وعده اى كه آن جناب داده بوده مطلق بوده است ، يعنى مقيد نكرده كه يك ساعت يا يك روز يافلان مدت در آنجا منتظر مى مانم ، به همين جهت مقامى كه از صدق و درستى داشته اقتضاء كرده كه به اين وعده مطلق وفا كند، و در جائى كه معين نموده ، بايستد تا رفيقش بيايد.
صفت وفاء مانند ساير صفات نفسانى از حب ، اراده ، عزم ، ايمان ، ثقه و تسليم داراى مراتب مختلفى است كه بر حسب اختلاف مراتب علم و يقين مختلف مى شود، همانطور كه يك مرتبه از ايمان با تمامى خطاها و گناهان مى سازد كه نازلترين مراتب آن است ، و از آن به بعد مرتبه به مرتبه رو به تزايد و صفا نهاده تابه جايى مى رسد كه از هر شرك خفى خالص مى گردد، و ديگر قلب به چيزى غير از خدا تعلق پيدا نمى كند، حتى التفاتى هم به غير خدا نمى نمايد، كه اين اعلا مراتب ايمان است ، همچنين وفاى به عهد هم داراى مراتبى است ، يكى از مراتبش وفاى قولى است ، مثل اينكه قول بدهد كه يك ساعت يا دو ساعت فلان جا منتظر بايستد، تا كار لازم ترى پيدا شده او را از بيشتر ايستادن منصرف كند، اين يك مرتبه از وفاء است ، كه عرفا آن را وفاء مى خوانند، و از اين مرتبه بالاتر اين است كه آنقدر بايستد تا عادتا از برگشتن طرف نااميد شود و اطلاق وعده را به ياس مقيد سازد، و از اين هم بالاتر اينكه اطلاق آن را حفظ نموده اينقدر بايستد تا طرف برگردد هر چند كه طولانى شود، پس نفوس قوى كه مراقب قول و فعل خود هستند هيچ وقت قولى نمى دهند مگر قولى كه طاقت عمل به آن را داشته باشند و بتوانند با عمل آن را تصديق كنند و همينكه از زبانشان در آمد ديگر هيچ چيز از انفاذ آن بازشان نمى دارد.
و در روايت آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به يكى از اصحاب خود وعده داد كه درم كه نزد خانه كعبه منتظرش مى باشد تا او برگردد، ولى آن مرد در پى كار خود رفته فراموش كرد برگردد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) سه روز در آنجا منتظر ماند تا خبر به آن مرد رسيد، به مسجد آمده عذر خواهى كرد. آرى اين مقام صديقين است كه هيچ سخنى نگويند مگر آنكه بدان عمل كنند.
http://www.ghadeer.org/site/thekr/lib/024/start
جالب است در قرآن سورهً ص نام اسماعیل (فرائورت سیاوش) با پسرش یسع (الیشع، نجات دهندهً ملل ازیوغ آشور یعنی کیاخسارو، خضر، الیاس) و نواده اش ذوالکفل (ثروتمند) یک جا ذکر شده است. این مطلب در سایت تبیان در زیر عنوان یسع چنین قید شده است:
پيامبرى يسع(ع)
وى يكى از پيامبران بنىاسرائيل بوده و قرآن جز در زمره مجموعه پيامبرانى كه ايمان بدانان واجب است، درباره زندگى او مطلبى يادآور نشده است: «وَاذكُرْ إِسْمعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَاالكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ»؛ (1)
«وَإِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلّاً فَضَّلْنا عَلَى العالَمِينَ».(2)
و گفته مىشود كه يسع، پسر عموى الياس(ع) بوده كه پس از رحلت الياس به تبليغ رسالت الهى پرداخته و به همان شيوه دين و آيين الياس، مردم را به خدا پرستى دعوت مىكرده است و در زمان آن حضرت، رخ دادها و گناهان بسيارى انجام پذيرفت.
و نيز ملاحظه مىكنيم كه قرآن به طور خلاصه و كوتاه از الياس(ع) ياد كرده و به پيامبرى يسع اشارهاى گذرا داشته است، ولى كتب تاريخى درباره الياس(ع) مملوّ از اسرائيليات است.
ما تنها رويدادى را كه طبرى نقل كرده از ميان مطالب فراوانى كه منقول است برمىگزينيم و فشرده آن را ياد آور مىشويم، البته از باب اطلاع و آگاهى به بيان آن مىپردازيم نه اينكه اين رويداد، واقعيت داشته باشد.
«الياس آنگاه كه از بنىاسرائيل خواست بتپرستى را كنار گذاشته و به پرستش خداى يگانه تمسك جويند، دعوت وى را نپذيرفته و به او پاسخ مثبت ندادند، الياس به پيشگاه خداى خود عرضه داشت: بار خدايا، بنىاسرائيل، از پرستش تو سر برتافتند و بر كفر و الحاد و پرستش غير تو روى آوردند، نعمتهايى را كه به آنان دادى دگرگون ساز. خداوند بدو وحىفرمود: ما زمام امور ارزاق آنها را به دست تو مىسپاريم، هرگونه كه خواستى عمل نما. الياس عرض كرد: آفريدگارا، بارانت را از آنان دريغ فرما. در پى آن سه سال بر آنها باران نباريد تا چهار پايان آنان از بين رفت و درختانشان خشكيد و مردم سخت دچار گرفتارى شدند. الياس هر كجا كه به سر مىبرد، خوراك و روزى او مىرسيد و بنىاسرائيل هرگاه بوى نان مىشنيدند مىگفتند: الياس اينجاست، و در جستجوى وى برمىآمدند، و بدين ترتيب، اهل آن خانه مورد اذيت و آزار آنها قرار مىگرفت. الياس روزى به خانه زنى از بنىاسرائيل پناه برد كه پسرى بيمار به نام «يسع بن اخطوب» داشت. آن زن، الياس را به خانه خود راه داد و ماجراى او را نهان داشت. آن حضرت در حق فرزند او دعا كرد و خداوند او را از بيمارى رهانيد.
و از آن پس دست از الياس بر نداشت و بدو ايمان آورده و وى را تصديق كرد و پيوسته با او بود و هر كجا الياس مىرفت، وى نيز او را همراهى مىكرد. الياس پيرمردى سالخورده، ويسع پسركى نوجوان بود و پس از آن، روزى الياس به بنى اسرائيل گفت: اگر دست از پرستش بتها برداريد از خدا مىخواهم كه گرفتارىها را از شما بردارد. لذا آنان بتها و پيكرههايى را كه ساخته بودند بيرون ريختند و الياس(ع) به پيشگاه خداوند دعا كرد و خداوند به فريادشان رسيد و گرفتارىها را از آنان برداشت، سرزمينهاى آنان سرسبز شد، ولى آنها دست از عقيده خود برنداشته و به راه راست هدايت نگشتند. وقتى الياس(ع) چنين ديد از خداى خويش درخواست نمود كه جانش را بستاند تا از شرّ آنها راحت و آسوده گردد و خداوند روح او را قبض نمود و به آسمانها برد و خداوند بعد از الياس، يسع را براى ارشاد و راهنمايى آنها مأمور ساخت».
1- ص (38) آيه 48.
2- انعام (6) آيه 86.
منبع : كتاب همراه با پيامبران در قرآن ((مترجمان:خاكساران حسين و جلالي عباس))
نام فرائورت (فرود شاهنامه، یعنی دیندار)چهارمین فرمانروای ماد در خبر هرودوت یا همان اربیان (پادشاه عربهای بین گرگان و بلخ، از اسلاف تاجیکان) در خبر کتسیاس، در تورات و قرآن به صورت اسماعیل یعنی خداشنو آمده است. در اوستا نام (در واقع لقب) وی سیاورشن یعنی سود رسان قید شده است یعنی همان سیاوش و فرود اساطیر شاهنامه ای ما که تراژدی وی نزد همهً عوام و خواص میهنمان معروف است. نام پدر وی را منابع آشوری خشتریتی (شهریار نیرومند) آورده اند که همان کیکاوس اوستا و شاهنامه یعنی پادشاه سرزمین چشمه زارها (منطقه کاشان) است. در منابع اسلامی دو نام برای همین فرد یعنی خشتریتی پدر فرائورت (که نام وی از قلم هرودوت افتاده است) ذکر شده است: حزقیل (یعنی نیرومند شیده توسط خدا) و ابراهیم یعنی پدر امتهای فراوان که عدم درک معانی لفظی نامهای ایشان و همچنین ریشه های اساطیر آنان، خصوصاٌ موجب تشویش منابع اسلامی گردیده است؛ ما روایات مربوط به همین اسماعیل را از سایت تبیان به عینه نقل می کنیم:
داستان اسماعيل صادق الوعد
وَ اذْكُرْ فى الْكِتَبِ إِسمَعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسولاً نَّبِيًّا(54)
وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصلَوةِ وَ الزَّكَوةِ وَ كانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا(55)
54. در اين كتاب اسماعيل را ياد كن وى درست وعده ، و فرستاده اى پيامبر بود
55. و كسان خود را به نماز خواندن و زكات دادن وادار مى كرد و نزد پروردگار خويش پسنديده بود.
(از سوره مباركه مريم )
داستان اسماعيل صادق الوعد در قرآن و روايت
داستان اسماعيل در قرآن
داستان اسماعيل بن حزقيل پيغمبر جز در اين دو آيه در جايى ديگر نيامده ، تازه اين دو آيه هم بنا به يك تفسير مربوط به او است ، و بنابر آن خداى سبحان او را به ثناى جميلى ستوده و صادق الوعد و آمر به معروف و مرضى درگاه خويش خوانده وفرموده كه : او رسولى نبى بوده است .
داستان اسماعيل در روايات
و اما حديث در علل الشرايع به سند خود از ابن ابى عمير و محمد بن سنان ، از شخصى كه نام برده ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه ((اذكر فى الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا)) اسماعيل فرزند ابراهيم نيست بلكه پيغمبرى ديگر از انبياء بوده كه خداى عز و جل به سوى قومش مبعوث نمود، و مردمش او را گرفته و پوست سر و رويش را كندند، پس فرشته اى نزدش آمده گفت : خداى عز و جل مرا نزد تو فرستاد تا هر امرى دارى اطاعت كنم ، گفت : من بايد به ديگر انبياء اقتداء داشته و آنان را اسوه خود قرار دهم .
مؤ لف : اين معنا را به سند خود از ابو بصير از امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت كرده كه در آخر آن آمده : من بايد حسين (عليه السلام ) را اسوه خود قرار دهم .
و در كتاب عيون به سند خود از سليمان جعفرى ، از امام رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: هيچ مى دانى چرا اسماعيل را صادق الوعد خواندند؟ عرض كردم : نه ، نمى دانم . فرمود: با مردى وعده كرده بود، در همان موعد در آنجا حاضر شده تا يك سال به انتظارش نشست .
مؤ لف : اين معنا در كافى از ابن ابى عمير از منصور بن حازم و از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده در مجمع نيز آن را بدون ذكر سند از آن جناب نقل كرده است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه واذكر فى الكتاب اسمعيل انه كان صادق الوعد)) آمده كه امام فرمود: اسماعيل وعده اى داده بود و يك سال منتظر دوستش نشست ، و او اسماعيل پسر حزقيل بود.
مؤ لف : وعده اى كه آن جناب داده بوده مطلق بوده است ، يعنى مقيد نكرده كه يك ساعت يا يك روز يافلان مدت در آنجا منتظر مى مانم ، به همين جهت مقامى كه از صدق و درستى داشته اقتضاء كرده كه به اين وعده مطلق وفا كند، و در جائى كه معين نموده ، بايستد تا رفيقش بيايد.
صفت وفاء مانند ساير صفات نفسانى از حب ، اراده ، عزم ، ايمان ، ثقه و تسليم داراى مراتب مختلفى است كه بر حسب اختلاف مراتب علم و يقين مختلف مى شود، همانطور كه يك مرتبه از ايمان با تمامى خطاها و گناهان مى سازد كه نازلترين مراتب آن است ، و از آن به بعد مرتبه به مرتبه رو به تزايد و صفا نهاده تابه جايى مى رسد كه از هر شرك خفى خالص مى گردد، و ديگر قلب به چيزى غير از خدا تعلق پيدا نمى كند، حتى التفاتى هم به غير خدا نمى نمايد، كه اين اعلا مراتب ايمان است ، همچنين وفاى به عهد هم داراى مراتبى است ، يكى از مراتبش وفاى قولى است ، مثل اينكه قول بدهد كه يك ساعت يا دو ساعت فلان جا منتظر بايستد، تا كار لازم ترى پيدا شده او را از بيشتر ايستادن منصرف كند، اين يك مرتبه از وفاء است ، كه عرفا آن را وفاء مى خوانند، و از اين مرتبه بالاتر اين است كه آنقدر بايستد تا عادتا از برگشتن طرف نااميد شود و اطلاق وعده را به ياس مقيد سازد، و از اين هم بالاتر اينكه اطلاق آن را حفظ نموده اينقدر بايستد تا طرف برگردد هر چند كه طولانى شود، پس نفوس قوى كه مراقب قول و فعل خود هستند هيچ وقت قولى نمى دهند مگر قولى كه طاقت عمل به آن را داشته باشند و بتوانند با عمل آن را تصديق كنند و همينكه از زبانشان در آمد ديگر هيچ چيز از انفاذ آن بازشان نمى دارد.
و در روايت آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به يكى از اصحاب خود وعده داد كه درم كه نزد خانه كعبه منتظرش مى باشد تا او برگردد، ولى آن مرد در پى كار خود رفته فراموش كرد برگردد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) سه روز در آنجا منتظر ماند تا خبر به آن مرد رسيد، به مسجد آمده عذر خواهى كرد. آرى اين مقام صديقين است كه هيچ سخنى نگويند مگر آنكه بدان عمل كنند.
http://www.ghadeer.org/site/thekr/lib/024/start
جالب است در قرآن سورهً ص نام اسماعیل (فرائورت سیاوش) با پسرش یسع (الیشع، نجات دهندهً ملل ازیوغ آشور یعنی کیاخسارو، خضر، الیاس) و نواده اش ذوالکفل (ثروتمند) یک جا ذکر شده است. این مطلب در سایت تبیان در زیر عنوان یسع چنین قید شده است:
پيامبرى يسع(ع)
وى يكى از پيامبران بنىاسرائيل بوده و قرآن جز در زمره مجموعه پيامبرانى كه ايمان بدانان واجب است، درباره زندگى او مطلبى يادآور نشده است: «وَاذكُرْ إِسْمعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَاالكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ»؛ (1)
«وَإِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلّاً فَضَّلْنا عَلَى العالَمِينَ».(2)
و گفته مىشود كه يسع، پسر عموى الياس(ع) بوده كه پس از رحلت الياس به تبليغ رسالت الهى پرداخته و به همان شيوه دين و آيين الياس، مردم را به خدا پرستى دعوت مىكرده است و در زمان آن حضرت، رخ دادها و گناهان بسيارى انجام پذيرفت.
و نيز ملاحظه مىكنيم كه قرآن به طور خلاصه و كوتاه از الياس(ع) ياد كرده و به پيامبرى يسع اشارهاى گذرا داشته است، ولى كتب تاريخى درباره الياس(ع) مملوّ از اسرائيليات است.
ما تنها رويدادى را كه طبرى نقل كرده از ميان مطالب فراوانى كه منقول است برمىگزينيم و فشرده آن را ياد آور مىشويم، البته از باب اطلاع و آگاهى به بيان آن مىپردازيم نه اينكه اين رويداد، واقعيت داشته باشد.
«الياس آنگاه كه از بنىاسرائيل خواست بتپرستى را كنار گذاشته و به پرستش خداى يگانه تمسك جويند، دعوت وى را نپذيرفته و به او پاسخ مثبت ندادند، الياس به پيشگاه خداى خود عرضه داشت: بار خدايا، بنىاسرائيل، از پرستش تو سر برتافتند و بر كفر و الحاد و پرستش غير تو روى آوردند، نعمتهايى را كه به آنان دادى دگرگون ساز. خداوند بدو وحىفرمود: ما زمام امور ارزاق آنها را به دست تو مىسپاريم، هرگونه كه خواستى عمل نما. الياس عرض كرد: آفريدگارا، بارانت را از آنان دريغ فرما. در پى آن سه سال بر آنها باران نباريد تا چهار پايان آنان از بين رفت و درختانشان خشكيد و مردم سخت دچار گرفتارى شدند. الياس هر كجا كه به سر مىبرد، خوراك و روزى او مىرسيد و بنىاسرائيل هرگاه بوى نان مىشنيدند مىگفتند: الياس اينجاست، و در جستجوى وى برمىآمدند، و بدين ترتيب، اهل آن خانه مورد اذيت و آزار آنها قرار مىگرفت. الياس روزى به خانه زنى از بنىاسرائيل پناه برد كه پسرى بيمار به نام «يسع بن اخطوب» داشت. آن زن، الياس را به خانه خود راه داد و ماجراى او را نهان داشت. آن حضرت در حق فرزند او دعا كرد و خداوند او را از بيمارى رهانيد.
و از آن پس دست از الياس بر نداشت و بدو ايمان آورده و وى را تصديق كرد و پيوسته با او بود و هر كجا الياس مىرفت، وى نيز او را همراهى مىكرد. الياس پيرمردى سالخورده، ويسع پسركى نوجوان بود و پس از آن، روزى الياس به بنى اسرائيل گفت: اگر دست از پرستش بتها برداريد از خدا مىخواهم كه گرفتارىها را از شما بردارد. لذا آنان بتها و پيكرههايى را كه ساخته بودند بيرون ريختند و الياس(ع) به پيشگاه خداوند دعا كرد و خداوند به فريادشان رسيد و گرفتارىها را از آنان برداشت، سرزمينهاى آنان سرسبز شد، ولى آنها دست از عقيده خود برنداشته و به راه راست هدايت نگشتند. وقتى الياس(ع) چنين ديد از خداى خويش درخواست نمود كه جانش را بستاند تا از شرّ آنها راحت و آسوده گردد و خداوند روح او را قبض نمود و به آسمانها برد و خداوند بعد از الياس، يسع را براى ارشاد و راهنمايى آنها مأمور ساخت».
1- ص (38) آيه 48.
2- انعام (6) آيه 86.
منبع : كتاب همراه با پيامبران در قرآن ((مترجمان:خاكساران حسين و جلالي عباس))
اشتراک در:
پستها (Atom)