سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۳
ریشۀ کلمۀ مَرد
استاد پور داود در جلد دوم یشتها در مبحث کیومرث، ریشۀ کلمه مردم را مَر (مِرِتو) به معنی میرا باشندگان می گیرد که در نقطه مقابل امشاسپندان (بیمرگان مقدس) است. ولی وی در آنجا کلمۀ مرد را نیز به معنی مردنی میگیرد، در حالی که مَر (مِرِتو) در اوستا به معنی کشتن نیز هست و دیاکونوف نام قوم مارد (آمارد) از همین ریشه را به معنی کُشنده و قاتل میگیرد. به نظر می رسد نام مرد لا اقل صرفاَ به معنی میرنده نبوده است و به تصور این جانب این نام به معنی قاتل و کشنده از آنجا پیدا شده که مردان مقام سلاخی برای تهیه گوشت و جنگاوری را در خانواده و جامعه به عهده داشته اند.
در اصطلاح فارسی معروف "مرد خانواده" هم مرد بیانگر قدرت و جنگاوری در حالت فاعلی است نه ضعف و میرایی و حالت مفعولی و افتادگی.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳
معنی قوم یاکسامات یا ایکسی بات
نام قوم یاکسامات (ایکسامات) که تصور شده است نام دیگری بر یازیگها (تیراندازان٫ صربها) از قبایل سرمت بوده باشد٬ در زبان سکایی و سرمتی و سانسکریتی به صورت ایکسامات به معنی پیشگو است. و این به وضوح یادآور نامهای قدیمی مجارها یعنی مجار (از ریشه اروپایی ماگی= جادوگری) و هنگری/اونگِرن (از ریشه ترکی ئون-گور= پیشگو) است. هرودوت در همان سمت سرزمین قدیمی مجارها در شمال دریای سیاه از قبیله جادوگران نئور نام می برد که گاهی تبدیل به گرگ میگردند. متقابلاَ سریل قدیس مجارها را مردمی معرفی می کند که مانند گرگ زوزه میکشند.
به نظر می رسد واژۀ نئور با کلمۀ پهلوی نیرنگ (افسون) از یک ریشه می باشد.
شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳
مطابقت نام قوم سئورومات با قوم سئیریمه اوستا (قوم سلم) و معنی آن
استاد پورداود در جلد دوم یشتها با اندکی تردید قوم سئیریمه/سلم را همان سئوروماتها و اینان را همان سرمتها میداند. از آنجاییکه در اوستا قوم سئیریمه و در شاهنامه قوم سلم متحد و همجوار قوم تور (سکاهای شمال قفقاز و سمت آرال و دریای مازندران) هستند، این به وضوح نشانگر مطابقت قوم سلم با قوم سئورومات/سرمت است. ریشه مشترک نام سئیریمه و سئورومات را می توان کلمه اوستایی سئورو (هئورو=همه) و واژۀ سانسکریتی سَروَ (یعنی همه، تمام) و وات/مات/واذ (اسلحه) گرفت. در مجموع یعنی مردم کاملاَ مسلح. لابد از این جاست که نامهای صرب (از ریشۀ سانسکریتی شرِ- پَ، دارندگان تیر= یازیگ در زبان مجاری)، آمازون (همه زین، تمام سلاح) و هروات (هئوروات= تمام اسلحه، کرُوات) بر اینان اطلاق گردیده است. ایران عهد کوروش از نظر وسعت و قدرت نظامی با قدرت و اراضی این صحرانشینان برابری میکرد و اراضی کوروش با ایشان همسایگی داشت. می دانیم تلاش کوروش برای انقیاد ایشان به مرگ کوروش منتهی شد. تصور من این است تراژدی مرگ ایرج بدست سلم و تور کشته شدن کوروش توسط مردم جوشن پوش ماساگت/ داهه است که از نظر جوشن پوشی مطابق همان سئیریمه ها بوده اند. آمیانوس مارسلینوس آلانها (روکسولانها و آلانها) را از تیره ماساگت میداند. تادئوتس سولیمیرسکی نویسنده کتاب سرمتها، آلانها را از تیره های سئوروماتی ثبت کرده است. در مجموع میشود آلانها را هم سئوروماتی و هم سکایی دانست. به هر حال سرمتهای یازیگ تیرانداز و رکسولانهای جوشن پوش سرانجام تحت فرماندهی آئیلیوس راسپاراگانوس در کرواسین و صربستان استقرار یافته بودند.
ریشۀ واژۀ آبستن
استاد ناصر انقطاع آبستن (آپوستن پهلوی) را به نقل از یک لغت شناس آلمانی به معنی دارای پسر شونده گرفت. ولی کلمات سانسکریتی آ-پوشتن و آپ-پوشتن (وارد مرحله چاقی شدن و نشو و نما کردن و پر غذا شدن) آلترناتیو بهتری برای ریشه واژه فارسی آبستن است. امّا از بحثی که دوستان در این باره نمودند، شاید شق ثالث آ-پیوس-تن (دارای تن اشتیاق دار شدن) بهترین و منطقی ترین گزینه در این باب باشد.
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۳
معنی رُکن آباد
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را
رکن آباد شیراز که توسط اشعار حافظ معروف شده است، بر خلاف گفته فارسنامه ابن بلخی ربطی به رکن الدوله نداشته است و رکن آباد به معنی محل آباد شده توسط قنات بوده است. چه نخست این کلمه را به سادگی می توان بر پایه ریشۀ اوستایی و کُردی آن به صور رو- کان و رو- ک- کان به معنی محل چشمه تراشیده و خراشیده و کنده شده بوده است. دوم اینکه تعداد رکن آباد نام ایران زیاد است و همۀ آنها (به استثناء یکی) اکنون هم دارای قنات ذکر شده اند که معرفی آنها در لغت نامه دهخدا از این قرار است:
رکن آباد. [ رُ] (اِخ ) یا آب رکن آباد، نهر معروفی است از انهار شیراز که به قول صاحب فارسنامۀ ناصری رکن الدولۀ دیلمی در سنۀ 338 هَ. ق. احداث نموده منبع این آب در یک فرسخ و نیمی شمال شرقی شیراز است و آب مذکور از تنگ «اﷲاکبر» عبور کند و صحرای مصلی و باغ نو و تکیۀ هفت تنان و چهل تنان و تکیۀ خواجه حافظ را مشروب نماید. (از حاشیۀ دیوان حافظ چ قزوینی و دکتر غنی). قنات رکن الدین دیلمی است که در شیراز بنیاد کرده است و آب آن به شهر می رسد و آبی لطیف و خوشگوار بود. (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از شرفنامۀ منیری) (از لغت محلی شوشتر نسخۀ خطی کتابخانۀ مؤلف): ز رکن آباد ما صد لوحش اﷲ که عمر خضر می بخشد زلالش. (حافظ). نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد غریب را وطن خویش میبرد از یاد. (حافظ). نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر نسیم باد مصلا و آب رکن آباد. (حافظ).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ) دهی ازدهستان حومۀ بخش میناب شهرستان بندرعباس. سکنۀ آن 200 تن است. آب آن از رودخانه. محصول عمدۀ آنجا خرما و مرکبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی ازدهستان علا بخش مرکزی شهرستان سمنان. سکنۀ آن 700 تن است. آب آن از قنات. محصول عمدۀ آنجا غلات و پنبه و پیاز. صنایع دستی زنان آنجا کرباس بافی است. راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان میبد بخش اردکان شهرستان یزد. سکنۀ آن 1024 تن است. آب آن از قنات است. محصول عمدۀ آنجا غلات و پنبه. صنایع دستی زنان آنجا کرباس بافی. راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان آیدغمش بخش فلاورجان شهرستان اصفهان. سکنۀ آن 126 تن است. آب آن از قنات. محصول عمدۀ آنجا غلات و برنج و پنبه. راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان برج اکرم بخش فهرج شهرستان بم. سکنۀ آن 238 تن است. آب آن از قنات است. محصول عمدۀ آنجا خرما و حنا. راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوه پنج بخش مرکزی شهرستان کرمان. سکنۀ آن 204 تن است. آب آن از قنات. محصول عمدۀ آنجا غلات و حبوب. راه آن شوسه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان کنارشهر بخش بردسکن شهرستان کاشمر. سکنۀ آن 677 تن است. آب آن از قنات. محصول عمدۀ آنجا غلات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومۀ بخش سروستان شهرستان شیراز. سکنۀ آن 100 تن است. آب آن از قنات. محصول عمدۀ آنجا غلات و تنباکو. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
رکن آباد. [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. سکنۀ آن 496 تن است. آب آن از قنات. محصول عمدۀ آنجا غلات و لبنیات. صنایع دستی زنان آنجا قالی و جاجیم بافی. راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳
نامهای باستانی نقش رستم
ظاهراً محققین و باستانشناسان نام باستانی نقش رستم را کشف نکرده اند. ولی نام کوه آرکادریش کتیبه بیستون که به لغت سانسکریت و اوستایی به صورت آرکاتی-ریش به معنی "بریده شده به شکل اشعۀ خورشید" است به وضوح نشانگرهمان کوهی است که دخمه های صلیبی نقش رستم بر آن حفاری شده اند. بر این اساس شهر یا قصبه آن مکان همان است که به اسامی پئیشیااُوادا (آبادی پیشین و جلوی) و نشیرمنو (نسیرمنو، جایگاه واقع در سایه) و اُوادی چایا (به پارسی و سانسکریتی یعنی آبادی واقع در سایه) و مَته سئیش (متَ-سائیش، با سایه) از آن به مناسبتهای مختلف اسم برده شده است. لابد نام پئیشیا اُوادا (آبادی پیشین) در نقطه مقابل نام شهر همسایه اش پاسارگاد (به پهلوی آذری به صورت پَسَرکد یعنی قصبۀ پشت سری) قرار داشته است.
جالب است که آلتهایم نام پیشیااوادا را به صورت پیشیاهووادا به معنی خانه نوشتن میگیرد (پیشیا=نوشتن وهووادا =خانه). نظر به نام قدیمی دژ نبشت نقش رستم، چنانکه آلتهایم دریافته پیشیااوادا به معنی جایگاه نوشتن هم مفهوم میشده است.در واقع واژۀ پیش در پئیشیا اُوادا در اوستا مترادف با ریش در ارکدریش یعنی زخمی کردن و خراشیدن اشاره به نوشتن به روش نقر و ایجاد نقش و نگار حفاری شده دارد.
دژ نبشت پارس (نقش رستم)- که طبق کتاب دینکرد محل نگهداری اوستا در عهد ویشتاسپ- وجه اشتقاق مشابهی با پشیاهووادای آلتهایم داشته است، اگر منظور پیشیا هووادا همان دژ نبشت باشد مطلب از منظر پیدایی خط آرامی پهلوی اوستا قابل توجه میگردد. اگر دینداران در این باب اغراق نکرده باشند؛ چه نام سپنداته و وویشتاسپ هم که در رابطه با گسترش آیین مزدایی و نهادن اوستا در دژ نبشت می باشند با سپنداته- گائوماته مغ (یا به قول هرتسفلد داریوش) و ویشتاسپ هخامنشی (ویشتاسپ نوذری) مطابق هستند.
محل شهرهای باستانی پوروشه، سوروشه و نشیرمنو/ پیشیااُوادا
محمدتقی عطایی در مبحث محل شهر نشیرمنو از مکان احتمالی این شهرها سخن می راند و آنها را با نرماشیر (قلعه خان) و حوالی آن در سمت فهرج (بهارج) در استان کرمان مقابله نموده است. نگارنده بر این باور است که شهر پوروشه (محل گسترده) می تواند همان محل کشف شده در سمت بم باشد. ولی شهر شوروشه/سوروشه مطابق با سیرجان است و پئیشیااُوادا (آبادی پیشین) یا نشیرمنو (محل واقع در سایه) می تواند همان نقش رستم بوده باشد که در کنار کوه آرکادریش (محل بریده شده به شکل اشعۀ خورشید) قرار داشته است. نگارنده قبلاَ به سهو پئیشیااُوادا را با آباده مطابقت داده ام. احتمال دارد نام فهرج (بهارج) از ریشه بهره (سود) یا بهار (ویهاره) به معنی معبد بودایی گرفته شده باشد. یعنی از همان ریشه نام نَوَ ویهار (نوبهار یعنی دیرمرکزی) در بلخ.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۳
معنی نام شهر باستانی متروکه نجیروم
به دنبال پیدایی معنی نام نجیروم که به مطلب وبلاگ روناکایی بر خوردم. در آنجا گفته شده است مرغی که انجیر می خورد نوکش کج است در واقع مرغی که نخجیر (نجیر) می خورد نوکش کج است، می باشد. و توضیح داده است که نچیر (نجیر) در نزد زاگروس نشینان کُرد و لُر به معنی شکار گوشتی است. بر این پایه در واقع نام شهر باستانی ساحلی نجیروم در استان بوشهر همان نچیر-وم (محل منسوب به نخجیر، محل نخجیرگاهی) بوده است.
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳
معانی محتمل ماصرم، جُره، جروم و کوه و دریاچه فامور در اُستان فارس
ماصرم را می توان مس رم (عشیره بزرگ) یا به احتمال بیشتر مس سرما (محل سردسیر) معنی کرد. نام جُره را به صورت گوره به معنی محل گود معنی کرده اند. جروم را به معنی زمین بسیار گرم گرفته اند و سرانجام نام کوه فامور را می توان دارای رنگ و رنگی معنی نمود.
سهشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۳
مطابقت روستای سرمشهد با شهر باستانی غُندجان (دشت بارین)
لسترینج در جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، در متن نوشته از روی خبر فارسنامه ابن بلخی و نقشۀ مربوطه آن در محل سرمشهد کنونی (به فاصله 12 فرسخی توج و 4 فرسخی جره) از شهری به نامهای غُندجان (محل تجمع) و دشت بارین (محل واقع در کنار دشت) اسم برده است؛ بدون اینکه به نام سر مشهد (در واقع یعنی جایگاه شهادت بزرگ) اشاره ای کرده باشد. لابد این نام از آنجا پدید آمده که نبردعظیم مهلب با خوارج در دشت بارین روی داده است. بر این اساس عبدالحسین نهچیری نویسندۀ "جغرافیای تاریخی شهرها" در این راه آدرس غلط داده و در دوردست روستای کوچک جمیله از توابع کمارج کازرون را جای این شهر باستانی معرفی کرده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)