شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

پیر و پاتالهای ایرانشناسی

زمانی که به عنوان دانشجوی دانشگاه تبریز مطمئن شدم جایگاه آتشکده آذرگشنسب را در پای کوه سهند نزدیک مراغه پیدا کرده ام خواستم آن را به اداره فرهنگ و هنر مراغه خبر دهم. طبقه دوم بود و ساعت 3 بعد از ظهر بود که بالا رفتم. تعطیل بود. کودکی در حیاط خانه بازی میکرد. یک بشکه نفتی پر نفت و روباز را هم نمی دانم به چه علتی کنار دفتر اداره گذاشته بودند. به هر حال از کودک تو حیاط پرسیدم. اداره تعطیل شده جواب داد نه بر میگردند. کمی منتظر شدم. ناگاه ساواک که در طبقه اول و منزل ساواکی معروف شهردر کمین نشسته بود بر سرم ریخت. توسط ستوان اوحدی سریعا آزاد شدم. نگفتم که برای اثبات و گزارش چه چیزی آمده ام.سال بعد بیچاره ساواکی که عده ای از مردم شهر در جریان انقلاب به همان خانه هجوم آوردند؛ از ترس سکته کرد و مرد.انتظار فرجی از ساواکی نداشتم و موضوع گزارش جای این آتشکده مهم دوران ماد اصلا مطرح نکردم ولی انتظاری از استاد سرکاراتی استاد ایرانشناسی دانشگاه تبریز داشتم که بعد از شنیدن حرفهای من رنگ و رویش پرید و تقریبا به حالت جنون آمیزی دچار شد... ولی استاد ثروتیان برخورد منطقی داشت و گزارش 150صفحه ای مرا برای نشر به دانشکده ادبیات ارائه کرد ولی در همان سال خود استاد ثروتیان اخراج شد و مدتی بعد هم نوبت اخراج دانشجویان دگراندیش بود که من هم در زمره ایشان بودم.دیگر وزارت فرهنگ و هنری هم برجای نماندو با کپیی که از نوشته هایم داشتم سه سال بعد با پای ورم کرده از سرما از زندان بزرگ روشنفکران به نام میهن گریختم تا گزارش خود را تکمیل و از خارج کشور به دنیای فرهنگ ارائه دهم. در سوئد نیز بواوتاس ایرانشناس را پیدا کردم که دوست سرکاراتی بود محافظه کاری از نوع دوست ایرانیش. گزارش مفصل خود را که دیگر به صورت کتابی به نام گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران در آمده بود به مجله بررسی کتاب نزد محمد جعفر محجوب فرستادم. مرحوم ایشان هم به قدری محجوب بودند که حرف زدن بر روی حرف ایرانشناسان محافظه کار گذشته را گناه بزرگی میشمردند و من پیرو هرتسفلد انقلابی و مرتد به شمار آمدم و لذا نقدی صورت نگرفت و مجله صرفا به صورت آگهی از انتشار ان خبر داد. از این دست استادان علی اکبری هم بودند که به میانجیگری شاگردش حتی حاضر به بحث در باب کنار گرفتن کفن قهرمانان اساطیری کهن ایران نشدند. ولی جوانان امرداد و دیگر جوانان به استقبال امدند؛ درود بر این جوانان و پیرانی نظیر استاد بهروز ثروتیان که به دنبال حقایق تاریخی میگردند و سخن غالب ایرانشناسان معروف و محافظه کار گذشته را حجت نمی دانند. .

انار و هندوانه میوه های مختص ایزد خورشید مهر

آیا مراد از جسم کروی دست برخی از تصاویر ایزد بزرگ آریائیان کهن، مهر انار است یا هندوانه؟

ترانه گنوسی مروارید خبر از سفر شاهزاده ای از اشکانیان میثره/مهرپرست می دهد که برای کسب مروارید درشت و درخشان و گرانبها به سوی مصر (سرزمین ایزد خورشید میثره) عازم میگردد. ظاهراً در باب اینکه خود کلمه اشک یا ارشک از لقب ارشن (دلیر) یا رشن (عادل) یعنی عنوان خاندان پادشاهی پارتی اشکانی مناسبتی با ایزد خورشید و عهد و پیمان اشکانیان یعنی میثره دارد یا نه سندی موجود نیست. ولی در این باب کلمات فارسی ارز (نام اصیل ایرانی برای انار= نورانی) و ارزش هردو از ریشه ارج و یادآور میوه ایزد خورشید میثره می باشند بسیار قابل توجه است که علی القاعده می تواند ریشه نام اشک یا ارشک به شمار آید. این امر هم که امپراتوری اشکانیان آریانا (سرزمین نیک نژادان) خوانده شده، گواه صادقی بر درستی این نظر است. لذا ما در اینجا باید کنجکاو این باشیم که این جسم کروی در برخی از تصاویر در دست ایزد خورشید مهر دیده میشود، چه چیزی مراد بوده است. اگر هم خود خورشید منظورباشد (همچنانکه از ترانه گنوسی مروارید بر می آید)، تصاویر مهر سمبل زمینی خورشید را جسمی کروی نسبتاً کوچک و بدون فروغ و اشعه نوری نشان میدهند که سنتهای موجود شب یلدای حالیه آن را بیش از آنکه انار (ارز) بنمایند، هندوانه (تربوزه= میوه کروی آبدار) نشان میدهند. ولی بعید به نظر میرسد که جای تمثیل عامیانه هندوانه بعداً به زیر بغل حمل شده؛ در گذشته های دور جای سنتیش دست ایزد مهر بوده باشد؛ چه اندازه ای که میوه گرمسیری مقدس انار (به عربی یعنی میوه نورانی) یا ارز (به فارسی یعنی میوه باارزش و مقدس) دارد، برای حمل در کف دست مناسبتر می نماید. می دانیم که انار در قرآن و سنن اوستایی از میوه های بهشتی به شمار آمده است. به هر حال شب یلدا (به اوستایی یاردا یعنی تقسیم سال که قاچ قاچ کردن هندوانه یلدا معرف آن است)، چله (شب چهلم زمستان)، سده (سی + ده) نامهای مختلف این جشن کهن ایرانی بوده است که تحت نام سده به هوشنگ شاه پیشدادی (متی وزه از پادشاهان مهر پرست آریائیان میتانی نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد در شمال بین النهرین) منسوب گردیده است.
سلامتي در شب انار و هندوانه
ارايه کننده: سحر ميرشاهي | در تاريخ : December 22, 2006
"...هر يك از خوراكي‌هاي شب يلدا، خواص درماني و طبيعي مخصوص دارند، چنانچه جعفر شهري در كتاب «طهران قديم» در رابطه با خواص مواد غذايي كه در اين شب خورده مي‌شود، آورده است: «مردم معتقد بودند با خوردني‌هاي سفره شب يلدا، مثل خوراكي‌هاي پاي سفره هفت‌سين طبيعت گرم خود را مي‌توانند سرد كنند و طبيعت سرد خود را گرم كنند. به اين صورت كه اگر از گرمي مزاج رنج مي‌برند، هندوانه و انار و اگر از سردي ناراحت مي‌شوند، توت و كشمش و خرما و مثل آن بخورند».
البته در علم چيزي به نام سردي و گرمي تاييد نشده است اما فوايد خوراكي‌هاي شب يلدا به قدري زياد است كه خوردن هر يك، خواص درماني خاص خود را دارد. در واقع اين ميوه‌ها و خوراكي‌ها هر يك بار معنايي نمادين با خود دارد. هندوانه كه قاچ‌هاي مدور مي‌خورد، چون خورشيد، يادآور گرماي تابستان و فرونشاندن عطش است يا انار، صندوقچه‌ دانه‌هاي مرواريد سرخ، نماد زايش و سلامتي است.
هندوانه‌هاي به شرط چاقو
در سراسر ايران، جايي را نمي‌يابيد كه خوردن هندوانه در شب يلدا، جزء آداب و رسوم آن نباشد زيرا عده‌اي اعتقاد دارند كه اگر مقداري هندوانه در شب چله بخورند، در سراسر چله بزرگ و كوچك، يعني زمستاني كه در پيش دارند، سرما و بيماري بر آنها غلبه نخواهد كرد.
در حقيقت مصرف هندوانه، به دليل سرشاربودن از انواع ويتامين‌ها و املاح معدني، نياز بدن به اين مواد مغذي را تامين كرده و مايعات هدررفته را جبران مي‌كند. وجود مقادير بالايي از آنتي‌اكسيدان‌هاي مختلف در اين ميوه، آن را ارزشمند ساخته است.
ويتامين‌هاي «آ» و «ث» و «ليكوپن» از مهمترين ضداكسيدكننده‌هاي هندوانه به شمار مي‌آيند. اين تركيبات با غيرفعال‌كردن راديكال‌هاي آزاد از اكسيداسيون كلسترول و تنگ‌شدن ديواره عروق و در نهايت از بروز بيماري‌هاي قلبي و سكته جلوگيري مي‌كنند.به علاوه مطالعات نشان مي‌دهد كه مصرف منظم اين ميوه، از بروز حملات آسم، سرطان كولون و حتي آرتروز مي‌كاهد؛ حتي هندوانه را درمان بيماريهاي كليه، نقرس و بواسير هم مي‌دانند.
تخم هندوانه نيز حاوي 30درصد روغن است كه از نظر خواص شيميايي مانند بادام است و مغز تخم هندوانه هم انگل‌هاي روده و معده را از بين مي‌برد. در نسخ قديمي به خواص پوست سفيد داخل آن اشاره شده است كه براي زخم گلو و دهان بسيار مفيد است.
هندوانه از ديدگاه طب قديم سرد و تر است و در گذشته از آن به عنوان تب‌بر نيز استفاده مي‌كرده‌اند. اين ميوه عطش را كم مي‌كند و پوست را مرطوب نگه مي‌دارد. از نظر كالريكي، ميوه مناسبي در رژيم غذايي كاهش وزن به شمار مي‌آيد.
جالب است بدانيد مردم تالش به جز خوردن هندوانه در شب يلدا، با پوست آن فال هم مي‌گيرند. براي اين كار پوست هندوانه‌هاي شب يلدا را مي‌برند، آن را چهار قسمت كرده، چهار تكه را در دست گرفته و نيت مي‌كنند. پس از آن پوسته‌ها را از جلو به پشت سر مي‌اندازند.
طبق رسم تالشي‌ها، اگر دو قطعه سبز و دو قطعه سفيد بيفتد، خوب است. يك قطعه سبز و سه قطعه سفيد، باطل است و هر چهار قطعه سبز يعني اين‌كه «شما خيلي خوش‌شانس‌ايد».
ترش يا شيرين
بسياري از مردم معتقدند كه انار، درمان‌كننده بسياري از بيماري‌ها و دردهاست. اين اعتقاد درستي است، چرا كه انار، بسياري از بيماري‌ها را درمان مي‌كند.نكته جالب اين‌كه خواص درماني و حياتي در انار شيرين به مراتب بيشتر و كامل‌تر است زيرا انار شيرين، اناري است كه كاملاً رسيده و تركيبات شيميايي آن، كامل شده است و به شكل طبيعي به تكامل مواد مغذي موجود رسيده است.
در انار ترش كه مواد قندي آن كمتر است، مواد اسيدي مانند اسيد ماليك و اسيدسيتريك وجود دارد كه در بعضي از افراد ايجاد ناراحتي خواهد كرد.انار براي سلامتي پوست بسيار مفيد است و نكته بسيار مهم اين است كه با مصرف انار، سموم بدن دفع مي‌شود.
پاكسازي سموم از بدن، در ايجاد شادماني و نشاط در افراد بسيار تاثيرگذار است و كبد كه وظيفه پاكسازي سموم از بدن را دارد با مصرف انار تقويت مي‌شود.مصرف انار باعث رفع لك‌هاي پوستي مي‌شود و براي رفع خستگي و آرامش اعصاب بسيار كارآمد است.
انار در حقيقت يك ميوه نيست، بلكه يك پزشك و درمان‌كننده بيماري‌هاي كبد، مسموميت‌هاي خون، خستگي جسمي و عصبي و بالاخره رفع كننده بيماري‌هاي عفوني و انگل‌هاي دستگاه گوارش است.
در شيراز و بخش‌هاي جنوبي كشور، رسم است كه انار شب يلدا را با گلپر مي‌خورند، گلپر علاوه بر خواص بي‌شمار باعث افزايش قواي بدني مي‌شود و تركيب انار و گلپر از سرماخوردگي پيشگيري مي‌كند.

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

آیا خانه کعبه را آریائیان ایرانی و میتانی بنا نموده اند؟

آیا خانه کعبه را آریائیان باستان بنا نموده اند؟
دو تن از محققین ایرانی معاصر حسن عباسی (سیاوش اوستا) و رضا مرادی غیاث آبادی هردو بر این باورند که در عمارت خانه و یا بازسازی اساسی کعبه ایرانیان عهد باستان نقش اساسی داشته اند. گرچه ایشان برداشت متفاوتی از جنبه دینی پرستشگاه کعبه دارند. حسن عباسی در قیاس خانه کعبه با کعبه زرتشت (آتشکده ابراهیم) در نقش رستم، خانه کعبه را همان خانه کیوان (ستاره زحل/پیر فلک =زروان) میداند ولی به خطا اصل آنرا صرفاً یک آتشکده تصور می کند. ولی غیاث آبادی آنجا خانه خورشیدی و متعلق به ایزد خورشید مهر معرفی می نماید.
نگارنده نظر سومی در این باب دارد که با نظر غیاث آبادی همانندیهای دارد: قبلاً بر این باور بودم همانطوری که کورش (فریدون= کشورگشا، ابراهیم) دستور باز سازی معبد اورشلیم را صادر نموده، چنین خدمتی را -در مقابل 200 خروار کندر خراج آزادانه اعراب برای هخامنشیان- برای ایشان هم انجام داده است ولی سندی بر این امر وجود ندارد. به هر حال در این صورت از آنجایی که کورش خود مهر/ مردوک پرست بوده است لذا نتیجه این میشد که مرمت خانه کعبه بدست رعایای ایرانی و یا بابلی کورش از برای ایزد خورشید شمس (معادل مهر/مردوک) یا اللات ساخته شده باشد. اما بت کعبه به نام هبل (ایزد خورشیدی تجارت، بخت و تقدیر، مردوک/ضحاک ماردوش/مهر) خوانده است که با نام ایزد و الهه خورشید خود اعراب یعنی شمس یا الهه خورشید اللات متفاوت بوده و نشانگر تبار خارجی آن است. نظر حسن عباسی ( متخلص به سیاوش اوستا) در این باب در مورد آتشکده بودن کعبه نارسایی و اشکال اساسی دارد. چه همانطوریکه می دانیم مردوک به عنوان گوساله رب النوع خورشید با مهر آریائیان (میثره، میثه) و آشّور (خدای ملی آشوریان) مطابقت پیدا می کند. آشوری ها خدای دانش را نین ایگی آزاک می نامیده اند و نین نزد خود کلدانیان ایزد زحل (پیر فلک، کیوان، زروان/وارونا) محسوب میشد ولی خدای دانای تقدیر بابلی های همجوار عربستان خود مردوک/مهر/میثره (بت هبل اعراب) بوده است.
در منابع کهن اعراب و یهود اشاره ای به عمارت کعبه توسط ذوالقرنین یا سلمان فارسی و یا سلیمان اعراب که جملگی القاب کورش سوم بوه اند، نشده است. گرچه از چاهی قدیمی به نام سلمان در سمت مکه سخن رفته است. اما روایات پهلوی پشوتن (=تن به سزا ارزانی) یا همان جاماسپ (مغکش) یعنی داریوش اول (=هوشمند) را در رابطه با خانهً کعبه قرار داده و او را ویرانگر این بتکده در روز رستاخیز سوشیانت معرفی می نمایند. مسلم به نظر می رسد که در این گفته حقیقتی تاریخی نهفته است ولی نه آنچنانکه روایات پهلوی متأخر وانمود می کنند. چه داریوش در کتیبه بیستون می نویساند که گائوماتای مغ (سپنداته/سپیتاک زرتشت/بردیه، داماد و پسر خوانده کورش) معابد بت پرستی را ویران نموده بود ولی من امر به بازسازی آنها دادم. این نشانگر آن است که از ابراهیم خلیل الله بت شکن کسی جز همین گائوماته بردیه ویرانگر معابد بت پرستی ( همان گوتمه بودا/گوتمه مهاویرا) که زمان کورش سوم (فرشوشتر= شهریار جوان) در بلخ و شمال هندوستان حکومت می نموده، مراد نبوده است. پس باید گائوماته زرتشت (سپنداته/ اسفندیار/ بردیه/زریادر) را ویرانگر بتخانه کعبه وداریوش اول (ابراهیم سازنده خانه کعبه؛ اسفندیار جعلی قاتل اسفندیار اصلی و تصاحب کننده و زن و دختر کوچک وی) را بازسازی کننده عمارت جدید کعبه به شمار آورد که آن را برای خدایی معادل با معبودش اهورامزدا در نزد اعراب یعنی هبل (ایزد بخت و تقدیر و تجارت، در اصل همان مردوک/ مهر/ شیخو کاسیان) بنا و باز سازی نموده است.
آتشکده ابراهیم یا کعبه زرتشت نیز که شباهت فراوانی به کعبه مکه دارد در ارتباط با میثره (مهر) یا اهورامزدا از عهد کورش به بعد و به احتمال زیاد در عهد خود داریوش اول بنا شده است. اسطوره هاجر و حجرالاسود و اسماعیل (خدای شنوا) پسر هاجر (صخره) و ابراهیم (خدای زمینیانف شاهنشاه) به وضوح به ارتباط خانه کعبه با منشأ مهر پرستانه آن اشاره می نماید چه اسماعیل (=خدای شنوا) ی خانهً کعبه همان مهر (= الله بی فرزند و الرحمان و الرحیم، مثیه/مشیه) فرزند صخره (الهه زمین) و گیه مرتن (پدر مردم جهان) دارنده لقب اوستایی هزارگوش (یعنی بسیار شنوا) است. معنی مادی و میتانی کرشی (زاده صخره= مهر ایزد/اسماعیل/نینورتا فرزند الهه نین خورساگ= سرزمین صخره ای) که برای نام قریش بیشتر مناسب می افتد ما را برآن می دارد که قریش را در اصل از آریائیان میتانی اسب پرور و مهرپرست درون اتحادیه هیکسوسها (شبانان اسب، پادشاهان شبان) بشماریم که در حدود سال1550 پیش از میلاد از مصر سفلی رانده شده و در فرار از تعقیب مصریان با اسبان تیزرو شان بدین ناحیه رسیده اند. در ارتباط نام قریش (به عربی یعنی کوسه ماهی) با کورش (به پهلوی یعنی قوچ وحشی، بزکوهی) محققین ره به بیراهه برده اند. اما کلمه بابلی قوروس (جوان) می توانست بیانگر نام خدای جوان خانهً کعبه یعنی اساف/تموز/هبل (مردوک/مهر) باشد. از سوی دیگر کلمه عبری قرش به معنی بیگانه و خارجی نام قریش را به وضوح با میتانیان مهرپرست درون هیکسوسها (فرمانروایان بیگانه مصر) مرتبط می سازد؛ هیکسوسهایی که میتانیان در رأس رهبری آن قرار داشته اند؛ چه نامهای موسی عمران و اسماعیل تورات و قرآن در واقع اشاره به میثه امُری یعنی ایزد خورشید بی مرگ مهر در درون اتحادیه قبایل هیکسوس می باشند که مطابق اساطیر با عصایش چشمه آب افشان در صخره پدید آورده است. یعنی همان چشمه اساطیری که در روایات اساطیری توراتی و قرآنی به تجلیات عربی و عبری میثره/مهر (میثه) یعنی موسی و اسماعیل نسبت داده شده است.
کعبه زرتشت یا آتشکده ابراهیم در نقش رستم:
هنوز از محققان معروف ایرانشناسی کسی این سؤال را به درستی و وضوح مطرح و حل نکرده است که این معبد که در مقابل دخمه های صلیبی شکل پادشاهان بزرگ هخامنشی بنا شده است، به کدام خدای ایرانی اختصاص داشته است؟ نظر به صلیب خورشیدی و نقش میانجی ایزد خورشید مهر در جهان آخرت و شباهت نسبی این بنا به چارتاقیهای میترایی دوره اشکانی، باید آن را معبد میترایی نوع هخامنشی به حساب بیاوریم. ریچارد فرای در میراث باستانی ایران از این مکان تحت عنوان پارسی آیدانه (زیارتگاه) یاد کرده و می افزاید که بابلیها و عیلامی ها پرستشگاه را خانه خدا میگفته اند.
این معبد میترایی که در عهد فرمانروایان محلی پارس در عهد یونانیان یعنی فراتاکاراها نیز به همراه درفش کاویانی فریدونی(کورش میثره پرست) تصویر گردیده است؛ بعید است که آن به اهورامزدا اختصاص داشته باشد؛ چه اصولاً اهورامزا فاقد معبد بوده است. محمدجواد مشکور از میثره پرستی فراتاکاراها خبر می دهد. ولی ریچارد فرای خدای بالدار ایشان اهورامزدا میداند. نگارنده تصویری از این ایزد را مشاهده ننموده است. در صورت بی ریش یعنی جوان نشان داده شدن می توان حکم به مهر/سروش بودن وی داد. حتی سومین فرشته جهان آخرت زرتشتیان یعنی رشن (فرشته عدالت) ملقب به رزیشته با نظم ترین یکی از تجلیات خود این بزرگترین خدای خورشید و عهدو پیمان و شادی و سرور آریائیان یعنی ایزد مهر بوده است. بنابراین اگر اصل الله اکبر الرحمن و الرحیم قرآن را همان ایزد مهر/میثره آریائیان منظور بداریم به خطا نرفته ایم. به هر حال از نام و نشان چهار آتشکده بزرگ ایران باستان یعنی آذرگشنسب (آتش شیرنر) ، آذربرزین مهر، آذرفرنبغ و ونابک بلخ چنین بر می آید که اینها در اصل در رابطه با خورشید پرستی/مهرپرستی بوده اند تا اهورامزداپرستی. مسلم می نماید در اصل از ایزد بالدار اوستایی سروش (بسیار شنوا) ملقب به بزرگتر یعنی الله اکبر و مسلح به گرز و راهنمای ارواح در جهان زیرین جز خود همان ایزد مهر (میثره) ملقب هزار گوش (یعنی سیار شنوا) مراد نمی باشد که بزرگترین وجه در تثلیث فرشتگان مهر، سروش و رشن در روز بازپسین است. بنابراین سبب و انگیزه احداث این پرستشگاه/آیدانه مهری در مقابل دخمه های پادشاهان بزرگ هخامنشی از همین نقشهای وی در جهان بازپسین معلوم میشود. گفتنی است در ایران باستان پیش از ساسانیان، اهورامزداپرستی به عمق نرفته بوده و حرف اول را همچنان پرستش ایزد خورشید میثره/مهر می زده است. وجود سه جشن آیینی خورشیدی یلدا (یاردا= تقسیم سال، میلاد) و نوروز مردوکی/مهری/جمشیدی (= منسوب به جام خورشید) و جشن پاییزی(سهم وتقدیری) مهرگان گواه صادقی بر این نظر است. کلمه جشن را هم اوستاشناسان کج سلیقه از یسن یعنی پرستش گرفته و کلمه سانسکریتی جیشنو (یعنی فتح و شادی) را در این باب ندیده اند. اصلا اهورامزدا و برهما (هردو به معنی خالق دانا) به عنوان ایزدان خرد بر گرفته از آیین و رسوم خدای بابلی ائا/انکی یعنی خدای خرد و زمین و آبهای ژرف بوده اند که برادرهمزاد ویرانگری به عنوان خدای طوفان و طاعون و رعد و خشکسالی به نام آداد (به زبانهای آریایی یعنی بیدادگر= شیوا/اهر من) داشته است.






بر گردیم به موضوع خود بنای خانه کعبه مکه.
استدلال بسیار عالمانه رضا مرادیغیاث آبادی برای خانه خورشیدی (چارتاقی مهری) بودن کعبه مکه از این قرار است: ".....روایت‌های تاریخی پیرامون زمان و علل ساخت کعبه و نیز بانیان سازندهٔ آن، بسیار فراوان و متفاوت است. ارزقی در «اخبار مکه» و ابن رسته اصفهانی در «اعلاق‌النفیسه» و خربوطلی در «تاریخ الکعبه» فهرستی بلندبالا از این روایت‌ها را آورده‌اند. روایت‌هایی که به موجب آنها، حتی حضرت آدم نیز به عنوان نخستین سازنده کعبه معرفی شده است (ابن رسته، ص 35؛ خربوطلی، ص 11 تا 14). از هیچیک از این روایت‌ها و گزارش‌های پرشمار دیگری که در زمینه سرآغاز ساخت کعبه موجود است، نمی‌توان چندان به واقعیت نزدیک شد. اما از مجموع آنها می‌توان اینها را دانست که: 1- زمان ساخت کعبه و برگزاری آیین‌های آن به روزگارانی باز می‌گردد که دست تاریخ از آن کوتاه است. 2- کعبه نه تنها برای ساکنان شبه‌جزیره، که برای تمامی مردمان خاورمیانهٔ باستان مقدس بوده است. 3- ملاحظاتی در پیوند با خورشید و خانهٔ خورشید در کعبه به کار گرفته شده است.
شواهدی در دست است که نشان می‌دهد برای ساخت یا بازسازی کعبه در دوره‌ای خاص، برخی ملاحظات خورشیدی به کار گرفته شده و کعبه با خورشید در پیوند بوده است. کعبه در 21 درجه و 25 دقیقه عرض شمالی و در فاصله 2 درجه در جنوب مدار رأس‌السرطان جای دارد. از آنجا که در پیرامون مدار رأس‌السرطان، از دریای سرخ تا اقیانوس هند، چندان شهر باستانی مهمی وجود نداشته است؛ چنین به نظر می‌رسد که شهر مکه، یکی از معدود گزینه‌های قابل انتخاب برای جوامع باستانی بوده است که برای ساخت خانه خدا، در جستجوی مکانی بر روی مدار رأس‌السرطان بوده‌اند. یعنی مداری که خورشید در بالاترین نقطه اوج خود (در ظهر انقلاب تابستانی) درست به بالای سر و قبهٔ آسمان می‌رسد. احتمالاً آنان در این مکان، بنای مکعبی بدون سقفی می‌سازند تا در ظهر نخستین روز تابستان، پرتوهای خورشید نیمروزی با کمترین میزان انحراف از قبه آسمان به درون بنا بتابد. این رویداد جز در نواحی پیرامون مدار رأس‌ السرطان (23.5 درجه شمالی) در جای دیگری اتفاق نمی‌افتد.
از نگاه اخترشناسی باستانی، آسمان از طبقاتی ساخته شده که «فلک» نامیده می‌شده‌اند. نخستین فلک متعلق به ماه، دومین فلک متعلق به تیر/ عطارد، سومین فلک متعلق به ناهید/ زهره، چهارمین فلک متعلق به خورشید، پنجمین بهرام/ مریخ، ششمین مشتری/ اورمزد، و هفتمین فلک از آنِ کیوان/ زحل بوده است. اصطلاح مشهور «هفت آسمان» نیز از همین باور کهن برگرفته شده است. البته فلک هشتمی هم بوده که متعلق به ستارگان ثابت/ ثوابت دانسته می شده است. این طبقات و افلاک بر مبنای مدت زمان یک دور کامل چرخش اجرام آسمانی بر دور زمین و رسیدن به نقطه مفروض آغازین در فلک ثوابت معین می‌شده است. ماه با زمان تقریبی 29.5 روز و کیوان/ زحل با زمان تقریبی 29.5 سال، به ترتیب نزدیک‌ترین و دورترین فلک غیرثوابت شناخته می‌شده‌اند.
فلک خورشید یا مداری که خورشید در آسمان بر گرد زمین می‌چرخیده است، فلک خورشید یا آسمان چهارم یا فلک چهارم نامیده می‌شده است. پیشینیان معتقد بوده‌اند که خورشید در این فلک خانه‌ای دارد که «بیت المعمور» نامیده می‌شود (از جمله بنگرید به: منتهی الارب و فرهنگ آنندراج).
به این ترتیب، بیت‌المعمور خانه خورشید است در آسمان و در فلک چهارم. اما در روی زمین نیز، خانه کعبه به عنوان نماینده زمینی بیت‌المعمور کیهانی شناخته می‌شده است. ابن رسته اصفهانی روایت جالبی را در این زمینه نقل کرده که بی‌گمان شکل اسلامی شدهٔ یک باور کهن است:
"از ابن عباس روایت شده که کعبه در مقابل بیت‌المعمور و درست در زیر آن قرار دارد. بنحوی که اگر از بیت‌المعمور چیزی فرو افتد، فقط بر روی کعبه می‌افتد" (ابن رسته، ص 35). این روایت را ابن رسته به نقل از کعب و جعفر بن محمد (ع) نیز آورده است که "بیت‌الحرام در زیر بیت‌المعمور است" (همان، همان صفحه).
همو (ص 36) نقل می‌کند که جبرئیل از برای حضرت آدم دو نقطه برای اعتراف (عرفات) قرار داد که یکی از آنها برای وقت «غروب» و دیگری برای «بامداد» بود. با اینکه کعبه در ابتدا بدون سقف بوده، اما بعدها سقفی دوپوش نیز برای آن ساخته می‌شود که دارای چهار روزنه مربع شکل و زیر یکدیگر در هر یک از بام‌ها بوده است تا نور را به داخل کعبه هدایت کند:
"کعبه در زمان ابراهیم (ع) بدون سقف بوده و سپس قریش در جاهلیت آن سقف را بنا نهادند (همو، ص 41). در سقف خانه کعبه چهار روزنه قرار دارد. . . روی هر یک مرمری یمنی قرار دارد که از آن نور به داخل کعبه می‌تابد" (همو، ص 43 و 44).
بجز شواهد روایی و مکتوب، پلان کعبه نیز وجود برخی ملاحظات خورشیدی در بنا را تأیید می‌کند. چنانکه در نقشه دیده می‌شود، کعبه به‌رغم نام و شهرت خود، یک چهارضلعی غیر منتظم است و ساختمانی متشکل از یک مکعب کامل نیست و قاعده‌ای مربع ندارد. هیچکدام از هر چهار ضلع قاعده بنا با یکدیگر هم‌اندازه نیستند و هیچکدام از زوایای آن که به «رکن» مشهور است، 90 درجه نیستند.

طرح از ر. م. غیاث آبادی.
اندازه اضلاع و زاویه‌ها بر اساس داده‌های احیایی (ص 172) به نقل از:
Topographic Tactical Charts, UK, 1977.
خورشید در آغاز تابستان (انقلاب تابستانی) از روبروی ضلع شمال شرقی بنا (در میان دو رکن عراقی و حجرالاسود) طلوع می‌کند و پرتوهای آن به این دیوار می‌تابد. در ورودی کعبه نیز در همین دیوار قرار دارد و سکوی مشهور به «مقام ابراهیم» نیز در روبروی همین در و دیوار واقع است.
خورشید در 24 روز پیش و پس از انقلاب تابستانی و به هنگام نیمروز، درست به بالای کعبه می‌رسد و چهار ستون نورانی از دو مجموعه روزنه‌های چهارگانه که در زیر و روی هم در سقف‌های دوگانه ساخته شده‌اند، می‌گذرد و بر کف کعبه می‌تابد. خورشید در هنگام غروب انقلاب تابستانی تقریباً به محاذات رکن شامی می‌رسد.
در هنگام غروب انقلاب زمستانی، خورشید به محاذات ضلع جنوب‌غربی کعبه (در میان دو رکن شامی و یمانی) می‌رسد، در حالیکه نقطه طلوع آن، تقریباً در روبروی رکن حجرالاسود بوده است.
کعبه در طول زمان بارها و بارها بر اثر حوادث انسانی و به خصوص سوانح طبیعی، ویران شده و مجدداً برجای پیشین خود بازسازی شده است. ایرانیانِ پیش از اسلام، علاوه بر اینکه هر ساله به طواف کعبه می‌رفته‌اند (مسعودی، ج 1، ص 254)، هدایا و پوشش‌هایی را نیز برای کعبه می‌فرستاده‌اند و بازسازی و مرمت آنرا به عهده می‌گرفته‌اند. به ویژه که شمار فراوانی از ایرانیان، ساکن شبه‌جزیره بوده‌اند و به قول محمد بن احمد مَقْدِسی در «احسن التقاسیم» شمار بازرگانان، صنعتکاران و کشتی‌سازان ایرانی در کرانه‌های دریای سرخ به اندازه‌ای فراوان بوده که زبان غالب در آنجا، زبان فارسی بوده است.
ارزقی در «اخبار مکه» از گروه هیربدانی یاد می‌کند که مقیم شهر مکه بوده‌اند. یکی از آنان به نام «مهر» در آنجا خواندن و نوشتن آموزش می‌داده و کوچه‌ای در مکه به نام او کوچهٔ «مهر» نامیده می‌شده است (ارزقی، ص 495 و 536).
جلیل اخوان زنجانی در «رصد و تاریخ گذاری در ایران» (ص 178) این گمان را پیش کشیده است که واژه «تازی» دلالت بر اعراب نمی‌کند و منظور از تازیان یا تاجیان/ تاجیکان، ایرانیان ساکن شبه‌جزیره بوده است.( اینجانب نگارنده مقاله باید به عنوان جمله معترضه اضافه نماایم تازی یعنی منسوب به ژدهای نیرومند= مردوک/ماردوش).
در بارهٔ ساخت کعبه به دست ایرانیان، روایت‌های جالبی از ابوالفرج اصفهانی در «الاغانی» در دست است: او آورده است که ابن مسجع (موسیقیدان بزرگ ایرانی که در شبه‌جزیره به بردگی گرفته شده بود و کسی بود که نغمه‌های موسیقی ایرانی را بر نغمه‌ها و الحان عربی توافق و تطبیق داد) آوازی را به عربی در نزد خواجه خود خواند. خواجه پرسید که این آواز را از که آموختی؟ و ابن مسجع گفته بود که از «ایرانیانی که مشغول ساختن کعبه هستند» (سامی، ص 494).
منابع:
ابن رسته اصفهانی، الاعلاق النفیسه، ترجمه دکتر حسین قره چانلو، چاپ دوم، انتشارات امیرکبیر، 1380.
احیایی، ماشاالله علی، مسئله آموز صد مدرس- بحثی در باره قبله مدینهٔ منوره، در: تحقیقات اسلامی، شماره 1 و 2، ویژه تاریخ علم، 1372، صفحه 165 تا 178.
ارزقی، ابوالولید محمد بن عبدالله بن احمد، اخبار مکه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، 1368.
الخربوطلی، د. علی حسنی، تاریخ الکعبه، للنشر دار الجیل، بیروت، 2004.
زنجانی، جلیل اخوان، رصد و تاریخ‌گذاری در ایران، انتشارات بهمن برنا، 1384.
سامی، علی، نقش ایران در تمدن اسلامی، انتشارات نوید شیراز، 1365.
مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجواهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، دو جلد، 1356.
المقدسی، شمس‌الدین محمد بن احمد، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، حواشی محمد امین الضنّاوی، دارالکتب العلمیه، بیروت، 2003.

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

اساطیر برجای مانده از آیین میترایی در ولایات جنوب قفقاز

تفسیر روایات ارمنی بدیعی که در باره میثره/مهر در سرزمینهای جنوب قفقاز بر جای مانده است

نگارنده قبلا طی مقالاتی از یکی بودن میترا با عمران (جاودانی، بیمرگ) پسر بکیل (دژبان، مرزبان دربند های قفقاز) در اسطوره آذری کهن ده ده قورقود و همچنین با امیران (بیمرگ) گرجیها پسر داردژلان (مرزبان) و دالی زرین گیس (سیمرغ= نیمه عقاب/نیمه شیر) و بیژن (ویون= دور درخشنده، ایوان خواب آلود اسلاوها) پسر گیو (=گائو، سرود دان) و بانو گشنسب (شیر درخشان) شاهنامه سخن گفته ام. وجه اشتراک اینان در بند و چاه و غار گرفتار آمدن این جاودانان در سمت سرزمین ارمنستان (آرمانیان شاهنامه) و گرجستان (سرزمین گرازان شاهنامه) است. گرچه در این روایات میترا با سپیتاک زرتشت (سپید زرین تن) پسر سپیتمه (سرور سفید و درخشان) از سئورومتهای میترا پرست که ابتدا در ولایات جنوب قفقاز حاکم بوده، در هم آمیخته است. دورتر در فینیقیه (لبنان امروزی) آیین میثره/مهر تحت نام آدونیس (سرور من) پسر میرا (الهه زمین و جهان زیرین، میری زیر کاسیان) به صورت آیین رسمی فینیقیها در آمده بوده و یکی از پایه های اساسی اساطیر خدایگانی مربوط به عیسی مسیح (در اصل میثه/میثره منجی) گردیده است. دورتر از انجا نامهای این ایزد خورشید و چراگاهها به صور میثره و میثه از عهد میتانیان هیکسوسی میثره پرست در مصر با آتون/آمون رع ایزد خورشید مصریان مطابقت داده شده و منشأ نامهای معمایی مصر و موسی (موسه) گردیده است. از اینجاست داستان پرورش موسی و حتی کورش سوم (فریدون جشن مهرگان) که در رابطه با چوپانی به نام میثر دات (مخلوق میترا) است با از آن امیران و آدونیس مشابهت پیدا کرده است. نام ایزد محبوب منطقه فریقیه یعنی آتیس (جوان خوشگل) نیز به صورت لقبی مهمی بر میثره دیده میشود. گرچه نام معشوق آتیس یعنی کیبله (پرگیس، بلقیس) در اسطوره گرجی امیران با مادر زرین گیس وی مطابقت دارد که حیاتش به داشتن آنها وابستگی داشته است.. در بابل و اشور و عیلام، میثره/مهر را با ایزدان خورشیدی بسیار محبوب این ملتها یعنی آشور (خندان)، شمس (خورشید) و مردوک (گوساله رب النوع آفتاب) و شیموت (قاصد نیرومند خدایان=جبرئیل، همسر منزیت= ناهید) برابر میگرفته اند. ناهید (اردوی سور اناهیت) در نزد آریائیان صحراگرد شمالی سکاها آرخیم پسه (الهه زیبایی و ماه) و ایفی ژنی (بانوی نیرومند آبها) نامیده میشده است. احتمالا هیئت سئورومتی آن همان شکل اوستاییش اردویسوراناهیتا بوده است چه مغان دشت مغان (مخها= دارندگان شمشیر) در آذربایجان که همان دارندگان زبان اوستایی بوده اند اصل سئورومتی داشته اند. چنانکه از شواهد تاریخی و باستانشناسی بر می آید آیین میترایی از همین جنگجویان سئورومتی همجوار روم در بالکان به روم رسیده بود. در اساطیر ایرانی گیه مرتن (موجود درخشان= دایائوس وداها، زئوس یونانیان) و گاو نخستین (الهه گاو شکل زمین= پریتهوی وداها) به جای تارگیتای (پدر مردم گیتی) و دختر نیمه مار و نیمه زن شکل الهه رود بوریستن در اساطیر آریائیان اسکیتی بوده و فرزندان ایشان مشیه و مشیانه در اصل همان مثیه (میثره= خورشید) و مثیانه (ماه) می باشند. اسکیتان این دو ایزد را خویتو سورو (خورشید جنگاور) و آرخیم پسه (نگهبان درخشان و زیبا) می نامیده اند. نظر به نام پریتهوی وداها به نظر میرسد الهه پارتی عیلامیها نیز الهه زمین به شمار میر فته است. از آنجاییکه پارتیان الهه اژدهاوشی را بر پرچم ملی خود نقش می نموده اند؛ لذا می توان پارت/پارتی را نام الهه مارشکل زمین در نزد پارتیان به شمار آورد. منابع یونانی نام پارتیانی را که در قرن اول پیش از میلاد به همراه سکائیان دربیکی به سمت هند یورش بردند آسیانی (آژیانی= از نسل آژدها) نامیده اند. بعید نیست که نام الهه اوستایی اشی (راستی) در اصل اشاره به نام همین الهه مارشکل زمین(اژی) بوده است. چه بی جهت به نظر نمی رسد که در اوستا بخش وندیداد از مار سرخ سرزمین اصلی و خاستگاهی آریائیان یعنی اریاویج (آریانا= خراسان/پارت) سخن رفته و ضمناً مردم آنجا و دیگر ولایات آریایی پرستندگان اشه محسوب شده است. پیداست نام اشی از سوی دیگر مشابهه ریشه نامهای ارشک و اشک (یعنی درستکار یا مرد سکایی کناری یا دلیر) می باشد. شاخه ای از پارتیان از دیرباز در ارمنستان شمال غربی در کنار هایاساها (ارمنها= قوم عقاب) می زیسته اند و در منابع هیتی تحت نام آزی ها (اژدها نژادان/ماریان) خوانده شده اند. در واقع اشکانیان ارمنستان از همین شاخه بومی پارتیان قفقاز برخاسته بوده اند. در جوار اینها در آغاز عهد هخامنشیان سکایانی میزیسته اند که به نام خدای جنگ محلی خالیبیان نامیده شده اند. دلایلی وجود دارد که در میان این سکائیان عنصر نیرومندی از ترکان وجود داشته اند، چه بعدها منابع کهن گرجی از ایشان تحت نام بون ترکان (ترکان دلیر و جنگجو) اسم برده اند. در اسطوره اذری روشن/کوراوغلو (زاده صخره= میثره) از اسبان قیر آت (اسب سیاه) و دورآت (اسب روشن) وی یاد شده است که بی تردید اشاره به ناستیاها یعنی ایزدان اسب تمثال شب و روز می باشند.
در اینجا مطالبی را به اختصار از مقاله جان اندرو بوبل تحت عنوان صخرهً کلاغ (یا زاغ): یک غار مهری در فولکلور ارمنی کتاب دین مهر در جهان باستان که مجموعه گزارشهای دومین کنگره بین المللی مهر شناسی، به ترجمه مرتضی ثاقب فر است، بیان می کنیم که حاوی نکات بدیعی است . بعد از بیان قسمتهای اساسی این مقاله شرح و توضیح مطالب مربوط بدان را در پایان ضمیمه می نماییم:
" این که میثره (میتره، مهر) در ارمنستان پیش از پذیرش مسیحیت مورد پرستش قرار داشته، واقعیتی کاملاً تأیید شده است. ارمنیان کافر دستگاه ایزدان ایرانی را دربست پذیرفته بودند و پرستشگاهی در باگایاریچ، واقع در ارمنستان بالا (پکریچ امروزی در ایالت ارزروم ترکیه) به مهر اختصاص داشت که در حدود 300 میلادی توسط تیرداد سوم و گرگوری روشنگر ویران شد. این نکته که خاطره ای از این خدایان کفار تا امروز در میان ارمنیان باقی مانده است نخستین بار توسط ماردیروس آنانیکیان مطرح شد. او در کتاب خود به نام اسطوره های ارمنی، در بخشی که به مهر مربوط میشود، می نویسد:
در منطقه ساسون (تارائونتیس قدیم) یک پهلوان افسانه ای به نام مهر وجود دارد که در بارهً او قصه های عامیانه فراوانی می گویند که حتی در افسانه های مربوط به آخرت شناسی نیز وارد شده است. می گویند او هنوز با اسب خود در غاری به نام زیمپ زیمپس دربند است که ممکن است در شب معراج مسیح (علی القاعده خود مثیه/میثره) وارد شده باشد. او در آنجا چرخ تقدیر را تغییر می دهد و سپس در پایان جهان ، روز قیامت ظهور خواهد کرد.
اشاره آنانیکیان در اینجا در این جا به قسمتی از یک حماسهً مردمی مشهور به دیوید ساسونی یا بی باکهای ساسونی است. م.دیکران- چیتونی، فولکلورشناس ارمنی، در کنگرهً بین المللی یازدهم خاورشناسی که در 1948 در پاریش برگزار شد، فشرده ای از برداشت خود از این حماسه را بیان کرد که مبتنی بر چهار حکایت مختلف که از منطقه وان- اسپارکرت گردآوره بود. در سخنرانی فشردهً او، داستان مهرجوان چنین بیان شده است:
مهر جوان (نظیر واریانت گرجیش امیران) به صورت پهلوانی غول پیکر به دنیا می آید. از تمام دشمنان پدر نامدارش انتقام میگیرد. اما بی آنکه پدر را بشناسد، با او می جنگد و با این کار به نفرین پدر دچار میشود. زن عموی جوانش، که عاشق او شده و او امتناع کرده است، او را به نا درستی به عمل نامشروع متهم می سازد. مهر چاره ای جز این نمی بیند که بر سر قبر پدر و مادرش برود و از ایشان بخشایش بخواهد و راه نجات را بپرسد. پدر و مادرش با دیدن او زنده میشوند و راه وان را که در آنجا غاری در درون صخره ای سخت تراشیده شده است، به او نشان می دهند. مهر به آنجا می رود و با کره اسب خود کورکیک جلالین (کره اسب درخشان) که کلاغ سیاهی آن را هدایت می کند، وارد غارسنگی میشود. آنگاه تخته سنگ به هم می آید و مهر و اسبش (نظیر امیران و سگ بالدارش کوروشای در بند زنجیر گرفتار آمده در چرخی ابدی در حضور کلاغ حافظ بند) در درون غار زندانی میشوند. هر سال در شب معراج درهای آسمان گشوده میشوند تا مائده ای الهی بر زمین فرو افتد؛ مهر از غار بیرون می آید و بخشی از خوراک ایزدی را بر میدارد و به درون غار باز می گردد، در غار بسته میشود؛ مهر آن خوراک را می خورد که برای تمام سال او کافی است. مهر هنوز در داخل غارسنگی وان توسپه است. شبانه روز دو شمع در دو سوی او می سوزد. چهری فلگ که چرخ کیهان است در برابر چشمان او قرار دارد. وقتی این چرخ از حرکت بیایستد، مهر سوار بر اسب از گور سنگی خود خارج خواهد شد، و آن گاه جهان قدیم به پایان می رسد و سلطنت مهر، که به معنای فرمانروایی عدالت برای همگان است، آغاز میشود....
تفصیل داستان بر سر قبر والدین رفتن مهر از این قرار است. مهر تبعید شده، با رسیدن بر سرگور پدر به خواب رفت و رؤیایی دید که صدایی به او می گوید: مهر، مهر، ای مهر. پدرت داود (=عزیز، در اصل دایائوس) تو را نفرین کرده، تو مرگ را نخواهی دید و وارثی نخواهی داشت. تا صخره کلاغ سیاه برو و درون شو و تا روز رستاخیز در آنجا بمان. او بیدار میشود و خود را بر روی گور پدر می اندازد و خطاب به پدر می گوید: پدر بر خیز؛ پدر بر خیز؛ از خواب شیرینت بر خیز، آنان امروز مرا از سرای ساسون (=تختگاه خورشید، تخت جمشید) بیرون کرده اند. آنان درهای آن جا را به روی من بسته اند.... امروز برف آمده، و پای پسرت مهر یخ زده است... آنان امروز مرا از سرای ساسون محروم کرده اند. بیرون بیا و مصر (سرزمین میثره/مهر) را به من بده. تا آن جا بروم و ساکن. من یتیمی سرگردانمف از دری به در دیگر آواره ام. پدرش از درون گور پاسخ میدهد. پسرم، چه کار می توانم بکنم؛ پسرم از دست من چه بر می آید؟ قدرت بازویم رفته است، موی ریشم ریخته است. رنگ رخسارم پریده است. نور چشمانم گریخته است. مار و کژدم در من لانه کرده اند. پسرم، مصر به ملک مصر تعلق دارد. به صخره کلاغ برو، به صخره کلاغ برو! نان تو پخته و خوراک تو آماده شده. پسرم، از روزی که تو به دنیا آمدی صخره کلاغ در سر تو نوشته شده است. به صخره کلاغ در تپه توسپان برو. برو ای قابیل بی مرگ، پهلوی من هنوز درد می کند. من تو را نفرین کردم؛ در آنجا مرگی در روی زمین برایت وجود ندارد. برو در دشت وان (=درخشان) وارد غار سنگی شو. اما مهر که قصد نداشت وارد غار سنگی شود، و پدرش نیز دیگر به لابه های او پاسخ نداد، به سوی گور مادر رفت. بر خیز مادر، برخیز، از خواب شیرینت برخیز. منم پسرت، که از سینه ات شیر خورده ام. هفت ماه بر روی قلب مهربانت از من پرستاری کردی. سراسر جهان را بارها گشتم و مردمان بسیار را دیدم. اما در این جهان کسی را به شیرینی مادرم ندیدم. بیرون بیا ری (تهران) را به من بده. من آنجا را از آن خود خواهم کرد. امروز آنان مرا از سرای ساسون محروم کرده اند؛ من در به در سر گردانم؛ من یتیمی تنهایم. بگو مادر، به من بگو چه کنم؟ مادرش پاسخ میدهد: پسرم من چه می توانم بکنم؟ از دست من چه کاری ساخته است؟ موهای سرم ریخته، رنگ از رخسارم گریخته. نور از دیدگانم رفته، ظرافت دستهایم ناپدید شده. مارها و کژدم ها در من لانه کرده اند. پسرم ری(تهران) مال شاه ایران است. صخره کلاغ در سرنوشت توست. به صخره کلاغ برو، به صخره کلاغ برو. جای تو ویران شده، لباسهایت پاره شده. به اندازه کافی در جهان آواره بوده ای. پس تا وقتی که پای اسب تو در زمین خشک فرو نرفته آزادی که در جهان بگردی. اما هنگامی که پای اسبت به زمین خشک رسید. باید در غار سنگی اقامت کنی. دیگر جایی در روی زمین برایت وجود ندارد. به غارسنگی وان در تپه توسپان برو. مهر دوباره با مادرش سخن میگوید و مادر باز همان پاسخها را می دهد. سر انجام سوار اسبش کولت جلالین (اسب درخشان آسمانی) میشود و از ساسون (تختگاه خورشید) رهسپار یافتن غار سنگی میگردد. شاهزاده ای در استان پاس در کمین او نشسته است و اسب مهر را با کمند میگیرد، اما مهر با ضربه شمشیری اسب را رها میکند و به سواری ادامه میدهد. اکنون با کمال نومیدی، خود خداوند را مورد خطاب قرار میدهد و می گوید: " ای خدا، یا به جنگ مهر بیا، یا روحش را از این جهان ببر." خداوند هفت فرشتهً سوار فرستاد؛ آنان برای پیکار با مهر از اسبهایشان فرود آمدند. از ظهر تا شب، در سراسر روز با هم جنگیدند. اما مهر هر چه بیشتر از شمشیر تابان خود استفاده میکرد، نمی توانست آسیبی به فرشتگان برساند. چون فرشتگان با پرتاب تیرهای بسیار مهر را به ستوه آوردند، مهر به کلی در کار خود در مانده شد. سر را به سوی آسمان بلند کرد و به نیایش پرداخت: "خداوندا نفرین پدرم دامنم را گرفته است. رگ پایین تنه ام پیچ خورده و بیرون زده است. در این جهان وارثی ندارم تا روز واپسین داوری ، مرگ به سراغم نمی آید. خداوندا، به درگاهت التماس میکنم. بر مهر رحمت آوری و در را به روی مهر بگشایی. پس چنین کن و اورا به صخره وان هدایت فرما شاید که روح او تا روز رستاخیز آرام گیرد." آنگاه چشمانش را به سوی زمین برگرداند و دید اسپش وارد دشت توسپان(اسب نیرمند) شده است..... سراسر دشت را نگریست- چه دید؟ کلاغ سیاهی در هوا قارقار میکرد. تیری به سوی کلاغ افکند و او را زخمی کرد. کلاغ به پرواز آمد و دور شد و مهر با اسبش در پی او تاخت. به تخته سنگ بزرگی رسید که بدان تخته سنگ می گفتند. تخته سنگ همانند غاری دهان گشوده بود. او نگریست و کلاغ را دید که وارد غار شد. مهر اسبش را روی زمین به عقب چرخاند. وقتی چرخید، پاهای اسبش بر روی زمین نماندند، بلکه تا زانو در زمین فرو رفتند.
سر انجام، مهر اسبش را سوی غار به عقب کشید و در برابر غار ایستاد و به گریستن پرداخت. به فرمان خداوند تخته سنگ از هم باز شد و مهر با اسبش به درون رفت.....وقتی وارد شد، از اسب فرود آمد و آن را بست. در غار بسته شد و مهر و اسبش در درون ماندند. صدایی از بالای سنگ گفت: ای مهر، تا وقتی که دانهً جو به درشتی لمبر آدمی شودف تو و اسبت در غار خواهید ماند. تا وقتی زمین چنان سخت و استوار شود که به تواند پاهای اسب تو را تاب بیاورد. هنگامی که چنین روزی برسد، مهر و اسبش دوباره از غار بیرون خواهند آمد. مهر سرتاسر گیتی را در خواهد نوردید. همه جا را ویران خواهد کرد و آنگاه خواهد مرد."
سالی یکبار، در نیمه شب عید معراج مسیح (مسیه، مه دی= داور بزرگوار لقب میثه/میثره) تخته سنگ معجزه آسا باز میشود و مهر و اسبش بیرون می آیند، اما زمین نرم تر از آن است که بتواند وزن آنان را تحمل کند و او دوباره به درون سنگ بر میگردد و در غار به رویش بسته میشود. در دو ساعتی که او در بیرون غار سپری می کند، خوراک ایزدی از آسمان فرو می افتد و مهر و اسبش آن قدر از آن می خورند که سیر شده و تا یکسال گرسنه نگردند. هر کس در آن شب بیدار بماند و همهً این چیزها را ببیند، آرزوی قلبی اش کسب این موهبتهای آسمانی است. در غار مهر پیشاپیش گشوده است و هر کس جرئت وارد شدن به غار را داشته باشد می تواند هر قدر بخواهد طلا بردارد و بیرون آید. در آنجا انبوه طلا و نقره بر هم انباشته شده اند. چه بسیار مردمانی که کوشیده و آنها را بدست آورده اند! اما حرص و آز آنان را واداشته که بگویند: بگذار بیشتر بر داریم. اما دیگر خیلی دیر شده بوده است. در به روی انان بسته شده و آنان در غار محبوس مانده اند. مهر و اسبش تا امروز هنوز سالم و سر حالند (ما خود ندیده ایم، از دیگران شنیده ایم) شب و روز در هر سوی ایشان شمعی می سوزد. تا امروز مهر در کنار اسبش نشسته است. او چنان غول پیکری است که هنگام دم پهنای سینه اش به هفت ارش (بیش از سه متر) میرسد. میگویند موهای تنش چنان رشد کرده که سرتاسر بدنش را پوشانده است. در جلو اسبش همیشه یونجه تازه ریخته شده است. این یونجه ها در زمستان و تابستان همیشه سبز و تازه اند...
یک روز یکشنبه سرخ که سومین یکشنبه پس از عید پاک (تقریبا همان عید نوروز بابلی/ایرانی، جشن منسوب فروهرها) است، مردی به دخترش گفت که شمعی به کلیسا ببرد و آن را با آتش مقدس محراب (مهراب) روشن کند. دختر با مشاهدهً دود شمع هایی که از درون غار سنگی بیرون می زد، با خود اندیشید جایی که شمع میسوزد باید قاعدتآً کلیسا باشد. پس به درون غار رفت و در غار در پشت او بسته شد. آنگاه چشمش به مهر و اسب او افتاد که داشتند از مائده ای که از آسمان افتاده بود، می خوردند؛ دختر نیز با آنان مشغول خوردن شد و هر سه سیر شدند. یکسال گذشت تا احساس گرسنگی کردند. آنگاه در غار باز شد و دختر شمع روشن را بر داشت و به خانه باز گشت. پدرش پرسید : دختر یکسال گذشت، کجا بودی؟ دختر پاسخ داد که منظورت چیست؟ من که همین آلان رفتم، شمعی روشن کردم، نایستادم و فوراً بر گشتم. پدرش پرسید: آنجایی که تو رفتی چه کسی بود؟ - مرد خیلی گنده ای با اسبش. دم در چه دیدی؟ - یک درخت گردوی بزرگ، چیز دیگری نبود. "عجب آنجا چه خوردی؟" دختر گفت چیزی مثل یک قرص نان، نذری که از آسمان افتاده بود. من از آن خوردم، مرد و اسبش نیز، بعد دیدیم دیگر گرسنه نیستیم.
جان آندره بویل بعد از این قسمت داستان ملاقات مهر با چوپانی را می آورد که نظیر اسطوره آذری کواوغلو در آن چوپان ضمن صحبت خبر از پدید آمدن تفنگ سلاح جدید می دهد. این اسطوره با مراقبه و تأمل مهر بر چخری فلک (چرخ فلک) به پایان می رسد: "مهر در آنجا در درون غار سنگی شهر و دریاچه وان است. آنجا را درگاه مهر نیز میگویند. با خط میخی بر در سنگی غار چیزی حک شده است. چرخ فلک در درون این غار در حال چرخش است. آن نشانه ای است از خورشید که اوج میگیرد و روز و شب می چرخد که مانند اسبی چموش بالا و پایین میپرد. این چرخ گردنده کره خاکی است و مهر همیشه به تماشای آن مشغول است. اگر روزی این چرخ بایستد و دیگر نچرخد، آنگاه درگاه مهر باز خواهد شد. در آن روز مهر آزاد خواهد شد و بیرون خواهد آمد و گیتی را ویران خواهد کرد. اما چه روزی ما این خواهیم دید؟ وقتی که دنیا به اخر رسیده باشد."
چنانکه از اساطیر ارمنی فوق پیداست که منجی موعود و جاودانی درون غار یا چاه کنار دریاچه از مهرپرستی به زرتشتیان و شیعیان و مسیحیان رسیده است. لابد گردی هندوانهً شب یلدا و به تشابهه چرخ فلک همین اسطورهای مهر است و قاچ و قاچ کردن آن تقسیم سال به فصول و ماه ها است که در شب یلدا اتفاق می افتد. بر این اساس معنی لفظی نام یلدا در اساس ایرانیش به معنی تقسیم سال است و از کلمهً اوستایی یاردا یعنی تقسیم سال اخذ شده است. چه حرف اوستایی ر غالباً در پهلوی به حرف ل تبدیل میشده است. در زبان اوستایی و پارسی باستان حرف ل وجود نداشته است و حرف "ل" زبانهای دیگر را "ر" تلفظ می نموده اند. مهعهذا ملل سامی یلدا را در زبان خویش به معنی تولد گرفته و آن را به معنی میلاد ایزد خورشید (مسیح، مشیه، مثیه/میثره) یا همان خورشید شکست ناپذیر گرفته اند که مناسبت تامی با طولانی شب سال یلدا و کوتاهترین روز متعاقب آن (تجسم طفولیت خورشید) داشته است. در اساطیر اسلاو نیز نظیر مهر به خواب رفته، ایزد خورشید تحت نام ایوان خواب آلود با اسب آسمان پیمای خورشیدی وی همراه است. همانطوری که شب یلدا به ایزد خورشید آریائیان تعلق داشته است جشن نوروز (زگموگ بابلی) نیز در اساس به بومیان کهن فلات ایران و بین النهرین اختصاص داشته و به ایزد خورشید و جنگ بین النهرینی ها یعنی مردوک/ آشور منتسب بوده است که ایرانیان نام ایشان را با جمشید (جام خورشیدی درخشان) جایگزین نموده و بنیاد جشن نوروز را به وی نسبت داده اند.
نزد ملل سامی واسلامی عید متعلق به مهر گاوکش و بانی چشمه و منسوب به صخره به صورت منحصر به فرد آن تحت نام عید قربان محفوظ مانده است که در آن به جای هندوانه شب یلدا گاو یا گوسفندی را قربانی نموده و گوشت آن را تقسیم می نمایند . نام اسماعیل (یعنی خدای شنوا) که عید قربان و پیدایی چشمه سنگی به وی به اختصاص دارد همان ایزد مهر است که در اوستا ملقب به دارنده هزارگوش (یعنی بسیار شنوا) است.

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

lucias gudomliga ursprung

Lucia har ursprungligen sin gudomliga sida från Nordens Freja

Freja (den vänliga härskarinnan) har varit Nordens största vanadis det vill säga ” ljusets gudinna”. I senare folktro har Freja förvandlats till en trollkvinna som rider på kvast. Hennes gamla berömda särprägla följeslagare (=fylgja) är Fulla (eldens gudinna) och Eskymaer (eldars och askars gudinna) och Gefjon (giverskan). Dessa betydelser har varit grundläggande egenskaper som Lucia ärvt från sin modergudinna Freja: Italienare har verkligen hittat Lucia, hennes moder Eutychia (egentligen o-tuchia) och staden Syrakusa (=rikligt med vatten) som lämpliga motsvarigheter till germanernas Freja, hennes oberörbara moder Nerthus och hennes badort Fensalarna (=Visingsö i Vättern).
Lucia
av Agneta Lilja, Södertörns högskola
”Lucias ursprung kan härledas både till martyren, som dog på Sicilien år 304 och till en legend om Lucia som Adams första hustru. Hon hade kopplingar till djävulen och hennes barn blev till de osynliga underjordiska. Ordet kan alltså kopplas till såväl lux (ljus) som Lucifer (djävulen). Lucias ursprung är således svårt att klarlägga och seden är resultatet av en traditionsblandning.
Lucianatten var i den äldre almanackan årets längsta natt och kallades därför Lusse långnatt. Det var en farlig natt då övernaturliga väsen var aktiva och alla djur kunde tala. Efter den långa natten, då husdjuren sades ha bitit i krubban tre gånger av hunger, behövde de extra foder på morgonen. Också människorna behövde extra mat och borde äta sju eller nio stadiga frukostar denna dag. Detta festande hängde ihop med att julfastan inleddes vid Lucia.
Den som kom sist upp ur sängen på Lucia fick öknamnet Lusse lus och kunde på skämt bli piskad med ris för det. Slakt och tröskning skulle vara avslutade vid Lucia och bodarna vara fyllda inför julen. I bondesamhället gick därför ungdomar utklädda till lussegubbar runt och sjöng (Staffansvisan) och tiggde mat och brännvin den natten.
Den ljusklädda Lucia uppträdde första gången i västsvensk herrgårdsmiljö 1764. Folklig blev seden först på 1900-talet, speciellt genom skolans och föreningars försorg. När folk flyttade till städerna förlorade det gamla firandet med lussegubbar i betydelse och den ljusklädda Lucia med sitt sjungande följe av stjärngossar och tärnor ansågs som ett mer rumsrent och kontrollerat firande än ungdomarnas uppsluppna upptåg. 1927 korades Stockholms första Lucia. Seden att Lucia serverar kaffe och lussekatter daterar sig till 1880-talet, men lussekatter har funnits långt tidigare.”
Wikipedia encyklopedin berättar: ”I Italien firas Lucia genom att barnen lämnar över mat till Lucia och till den "flygande åsnan" som hjälper henne att ge presenter. Om de råkar se henne kommer hon enligt sägnen att kasta aska i deras ögon, så att de blir tillfälligt blinda”.
Underdogblogg vågar tala med klara språk:
”Kan det vara så att vid Lucia firades en ljusfest där solen skulle födas på nytt genom den kvinnliga principen som bär liv och att kristendomen gjorde om detta som kristendomen gjort med så många andra högtider som påsk till exempel? För övrigt åkte Freja omkring i en vagn dragen av katter, Lussekatter ........kan det vara ljuskatter….. lyskatter.

محل آتشکده آذربرزین

مکان آتشکده آذربرزین مهر

مؤبد اردشیر آذرگشسب در مورد آتشکده آذربرزین مهر در شهر ریوند خراسان که به طبقه کشاورزان و کارگر و اهل حرفه بستگی داشت می آورد که "این همان آتشی است که به روایتی اشو زرتشت در زمان بعثت در دست داشت و دست او را نمی سوزاند. بهرام پژدو شاعر زرتشتی در زرتشت نامه خود در این باره میگوید:
که آن مهربرزین بی دود بود منور نه از هیزم و دود بود"

این جانب نظر به نشانی های کهن محل این آتشکده یعنی واقع بر پشته ای کنار کوه ریوند (کوه با شکوه "بین آلود= درخشان")، شهر ریوند یا گنبدگاه (=قدمگاه) بین بس (سنگ بست) و نیشابور، شهرک قدمگاه کنونی در جنوب شرقی نیشابور را محل این آتشکده بزرگ و معتبر دوره ساسانی می دانم. نظرات قبلی در باب دو محل محتمل این آتشکده در دو مقاله زیر بیان شده است که نگارنده از بررسی توأم آنها در کنار مطالب مربوط به باغ کهن مقدس قدمگاه بدین نظر سوم رسیده است. هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی نیز جلگه کنارنگان نیشابور را جای این آتشکده دانسته است. گرچه وی ظاهراً به سهو نام آنرا آذر فرنبغ ذکر کرده است که آن نام آتشکده معروف کهن دیگر ایران یعنی آتشکده کاریان فارس بوده است که اختصاص به مؤبدان داشته است. لابد آتش نسوزاننده آتشکده ودو رد پای سنگی قدمگاه پیشتر به آذربرزین (آترادات= مخلوق آتش) پیشوای آماردان یعنی سردار قهرمان دورهً مادها منسوب می شده است که لشکریان متجاوز و غارتگر آشوری (دیوان) به مازندران را در عهد خشتریتی (کیکاوس) در زیر حصار شهر آمل قتل عام نموده بود. همانکه نام و القابش به صور آذربرزین و گرشاسپ و رستم هفتخوان مازندران توسط آذربرزین نامه و شاهنامه به دوران ما رسیده است. جالب است که اوستا ، رام یشت محل فدیه گرشاسپ به ایزد وایو (باد) را گود (جایگاه کاسه ای شکل) در کنار جوی رنگها بیان نموده است و نام کنا- رنگان منبع هرتسفلد لفظاً نیز همین معنی چشمه رنگها ( یعنی چشمهً پر آب و جاری) را می دهد. معنی کلمهً اوستایی و سانسکریتی گود (گوذَ) نشان میدهد هیئت اصلی قدمگاه گود-اوم- گاه یعنی جایگاه کاسه ای و نیمه کروی بوده است.

در اینجا هر سه مقاله تحقیقی مورد نظر را به توالی قید می نماییم

باغ قدمگاه ، باغی زیبا درشهر قدمگاه نیشابور ( ایرانگردی )
نوشته شده در تصاویر, گردشگری by پسر آریایی در آوریل th, 200826

قدمگاه در دامنه جنوبی کوهستان “بینالود” در میان کاسه ای که از پیوستن دو تپه به وجود آمده و رو به دشت نیشابور قرار گرفته است. باغ قدمگاه ، از سمت جنوب توسط خیابانی شمالی - جنوبی به جاده نیشابور - مشهد اتصال می یابد. از نیشابور حدود 24 کیلومتر و از مشهد حدود 100 کیلومتر فاصله دارد. این مکان، به عنوان جایگاهی مقدس از سابقه طولانی برخوردار است و منشا آن به دوران پیش از اسلام بازمی گردد. گر چه عملکرد آغازین این مکان هنوز مشخص نشده است. این باغ را زمانی منسوب به شاهپور کسری سپس حضرت علی و سپس امام رضا که از راه نیشابور به مرو می رفتند دانسته اند که در بین راه از دهسرخ نیز عبور کرده اند . وجه تسمیه قدمگاه، با توجه به سنگی سیاه است که جای دو پا بر روی آن نقش بسته است .

در معماری ایرانی نحوه ورود به فضاهای مذهبی یا زیارتی، متفاوت از نحوه ورود به باغ های است. برای ورود به مکان های زیارتی، زائر به صورتی تدریجی از پیش فضاهایی عبور می کند که آمادگی ذهنی لازم را برای حضور در آن مکان به دست آورد. درحالی که در باغ های ایرانی، اگر پیش فضایی واسط وجود داشته باشد، به هیچ وجه قصد ایجاد آمادگی ذهنی نیست و بیش از هر چیز، صرفا عاملی برای تشدید تاثیر فضای باغ است. لیکن مجموعه قدمگاه، ویژگی نحوه ورود به فضاهای مذهبی و زیاری را به نحوی بسیار متفاوت و با مقیاسی بسیار وسیعتر در بردارد. در این مجموعه، کند. این نوع درکذهن زائر به صورت مرحله ای، آمادگی رسیدن به فضای مقدس را پیدا می شود، عاملی است کهمیفضایی مرحله ای که Professional نامیده به هیچ وجه در باغ های خصوصی ایرانی وجود نداشته است و به ندرت در فضاهای مذهبی و زیاری ایران شاهد تکامل یافته تر آن هستیم.
آذر بُرزین مهر؟ در سبزوار ( از سایت مرکز پژوهشهای ایرانشناختی)

تازه ترين بررسي هاي باستان شناختي به كشف معماري هاي جديد در كنار يك آتشكده در سبزوار انجاميد كه احتمال وجود آتشكده معروف به آذر بُرزين مهر را در اين شهر قوت مي بخشد
پيش از اين بررسي ها درباره چهار طاقي مشهور به «خانه ی ديو» در روستاي «رِيوَند» در مركز دهستان باشتين وجود اين آتشكده را در سبزوار رد كرده بود. اما يافته هاي جديد باستان شناسان مدّعي وجود اين آتشكده در سبزوار است
محمد عبدالله زاده ثاني، باستان شناس اداره ميراث فرهنگي و گردشگري سبزوار گفت
تاكنون تصور بر اين بود كه اين چهار طاقي يك بناي سنگي بدون تزئينات است اما بررسي هاي جديد به شناسايي ملات گچ در داخل و بيرون اين بنا انجاميد. همچنين بقاياي معماري معروف به پاتاو كه محل عبادت روحانيون زرتشتي بوده است نيز در جريان اين بررسي ها شناسايي شد
در اين مطالعات كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي سبزوار موفّق به شناسايي در ورودي تالار و بقاياي معماري اَستودان (جای نگاهداری ِ استخوان مردگان در کنار دخمه) در اين آتشكده بر روي كوهي به نام ريوند شدند
عبدالله زاده ثاني گفت
براساس نظرات مستند «لازار فاني»،«كريستين سن» و «جكسن» آتشكده برزين مهر متعلق به كشاورزان دوران ساساني بوده و در شمال غربي ايالت نيشابور قرار داشته است. همچنين با توجه به بررسي هاي« فائق توحيدي» و ديگر باستان شناسان ايران و با در نظر گرفتن يافته هاي جديد احتمال وجود آتشكده در سبزوار قوت گرفته است
وي گفت
قرار گيري آتشكده بر روي اين كوه به شكل يك زيگورات است و بر خلاف تصور پيشين مبني بر باز بودن اطراف اين آتشكده، بررسي هاي جديد نشان مي دهد كه معماري هايي دراطراف اين بنا وجودداشته و راه دسترسي به آن بسيار سخت بوده است
كارشناسان ميراث فرهنگي و گردشگري سبزوار وجود ارتباط بين نيشابور و سبزوار را از ديگر دلايل اثبات اين ادعا مي دانند
عبدالله زاده ثاني گفت
در كنار اين آتشكده گياهي به نام ريواس وجود دارد كه طبق مدارك و شواهد موجود در دوره آريايي ها (هزاره اول تا سوم قبل از ميلاد) از اين گياه شرابي بنام هَومَه درست مي شد و در مراسم ديني و مذهبي آريايي ها مورد استفاده قرار مي گرفت. به نوشته ی برهان قاطع، به زبان سنسكريت نيز از اين افشره به نام سَومَه ياد شده است كه آن را با آبِ تركه ی انار مخلوط مي كردند و بر روي آتش مي پاشيدند
كارشناسان باتوجه به وجود آیين مشابهي در هند امروز بر آنند تا در بررسي هاي آتي خود ارتباط فرهنگي سبزوار با ايران مركزي، آسياي مركزي و هند را مورد بررسي قرار دهند. در اسناد و مدارك تاريخي ِ موجود در پنچ نقطه ی ايران از آذر برزين مهر ياد شده است كه از جمله آن مي توان به شهر كاشمر اشاره كرد. این آتشكده يكي از سه آتشكده‌ي مهم دوران ساسانيان بود كه به طبقه كشاورزان و دهقانان اختصاص داشت
برگرفته از تارنمای خبرگزاری ی میراث فرهنگی ی ایران
آتشكده آذر برزين‌مهر كجاست؟(برگرفته از سایت فر ایران)
نویسنده آرزو رسولي
چهارطاقي مشهور به «‌‌خان ديو» در روستاي «‌‌ريوند» در مركز دهستان باشتين كه برخي باستان‌شناسان آن را محل آتشكده «‌‌آذربرزين مهر» فرض كرده بودند، براساس پژوهش‌هاي تازه بر منابع فارسي و عربي اوايل دوره اسلامي، با مختصات اين آتشكده مشهور ساساني مطابقت ندارد و باستان‌شناسان بايد در كوه‌هاي اطراف روستاي گنبد (جنبد) در جست‌وجوي اين آتشكده باشند.
آذر برزين‌مهر، آتشكده‌ي ويژه‌ي كشاورزان بود كه در آغاز، جاي ثابتي نداشت. به نوشته متن پهلوي بن‌دهشن (بن‌دهش)، وقتي كه زرتشت دين آورد، كي گشتاسب آن را در كوه ريوند كه پشت گشتاسبان گفته مي‌شود، مستقر ساخت.
در جاي ديگري از بن‌دهشن آمده است: «‌‌ريوند كوه در خراسان است (كه) آذر برزين مهر در آن قرار دارد.»
باز در بن دهشن آمده است: «‌‌ كوه گنابد در همان پشت گشتاسبان است. از آنجا به طرف ريوند، كه محل آذر برزين مهر است، نه فرسنگ است، به طرف غرب.»
در متن پهلوي گزيده‌هاي زادسپرم برزين مهر اشاره شده است: «‌‌آذر فرنبغ در كوه فرمند ]داراي فره[ در خوارزم [در اصل کاریان] جاي گرفت، آذرگشنسب در كوه اسنوند در آذربايجان و آذربرزين مهر در كوه ريوند كه در پشت است.»
دكتر «‌‌علي اشرف صادقي»، در مقاله‌ي «‌‌محل آذر برزين مهر» كه در شماره ششم نشريه‌ي «‌‌نامه ايران باستان» منتشر شده است، پس از ذكر و بررسي نظرهاي گوناگون و بررسي منابع عربي و فارسي براي مشخص كردن مناطق بالا، هم‌چون تاريخ نيشابور، احسن التقاسيم، معجم‌البلدان، شاهنامه، تاريخ بيهق، اسرارالتوحيد و زين‌الاخبار، كوشيده محل دقيق آذر برزين مهر را در كوه ريوند مشخص كند.
در اين مورد هم نظرهاي گوناگوني وجود دارد. والنتاين ويليامز جكسون، ايران‌شناس، هندشناس و استاد زبان‌هاي هندو ايراني، محل آن را در نزديكي ده مهر بر سر راه خراسان به نيشابور، به يك فاصله از ميان‌دشت و سبزوار مي‌دانسته است.
در لغت فرس آمده: «‌‌برزين آتشگاهي است به گنبد ]در اصل نسخه: بكنبد[ و بس به نيشابور». در تاريخ بيهق آمده: «‌‌‌... گنبد، آن‌جا بيت‌النار بوده است، بدان بازخوانند».
از مجموع نظرات ايران‌شناسان و آن‌چه در منابع فارسي و عربي آمده است و با توجه به مشخصات آذربرزين مهر كه در ريوند، در پشت گشتاسپان، در گنبد قرار دارد. دكتر صادقي نتيجه مي‌گيرد كه گنبد به معني آتشكده ناميده‌اند. اين ده امروز، جنبد نام دارد و جزو دهستان كيذقان بخش ششتمد شهرستان سبزوار است و در تداول اهالي، گنبد گفته مي‌شود. «‌‌ربع ذمج» كه سابقا اين ده گنبد، جزو آن‌جا بوده، امروز «‌‌‌زمج» ناميده مي‌شود و دهستاني از بخش ششتمد است كه مركز آن ده ششتمد است و در كنار كيذقان قرار دارد.
بخش ششتمد در جنوب سبزوار است و ريوند نيز در جنوب و جنوب غربي نيشابور است و با ششتمد فاصله زيادي دارد. اما به احتمال، قلمرو ريوند در گذشته تا ششتمد ادامه داشته است. بنابراين، روستاي برزنون كنوني ]ظاهرا برزينان[ با آتشكده برزين مهر ارتباطي ندارد و به احتمال قوي، از نام شخصي برزين نام، گرفته شده است.

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷

پشت دریاها شهری است

زمانی که از دانشگاه تبریزاخراج شده و به دنبال جانپناهی میگشتم این شعر جالب سهراب سپهری را -که مناسب اوضاع و احوال و آرزوهایم بود- زمزمه می نمودم
پشت دریاها
سروده ي

سهراب سپهری


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ِ ماهی گیران
می فشانند فسون از سر ِ گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مَرد ِ آن شهر اساطیر نداشت
زن ِ آن شهر به سرشاری ِ یک خوشۀ انگور نبود
هیچ آينه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبي حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فوّارۀ هوش ِ بشری می نگرند
دست ِ هر کودک ِ ده سالۀ شهر، شاخۀ معرفتی است
مردم ِ شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب ِ
و صدای ِ پَر ِ مرغان ِ اساطیر می آيد در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت ِ خورشید به اندازۀ چشمان ِ سحرخیزان است
شاعران وارث ِ آب و خِرَد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت

معمای نامهای بغ مشتوم و اسر مزش در کتیبه های آشوری و موضوع اهورامزدا پرستی

ایرانشناسان معروف غربی که به این دو نام خدایان ایرانی در کتیبه سارگون آشوری و کتابخانه آشوربانیپال بر خورد نموده اند؛ نظر قانع کننده و قطعیی روی آنها انجام نداده اند. به نظر نگارنده این بدان جهت روی داده است که به موضوع دولت قدرتمند میتانیها (یعنی مادهای غربی مهرپرست) که در نیمهً دوم هزارهً دوم پیش از میلاد در همسایگی شمالی امپراطوری آشوریان و همچنین در مجاورت شرق و غرب آن میزیسته اند، کم بها داده شده است. روست بغ مشتوم (خدای بزرگ) را با بغ مزداه (اهورامزدا =سرور دانا) مساوی قرار داده است ولی ادوارد مِیر این نظر را رد کرده است. هومل نام خدایی را به صورت اسرمزش در فهرستی از کتابخانهً آشوربانیپال دیده است که به عقیده او اصل آن از دورهً کاسی یعنی میان 1700 تا 1200پیش از میلاد است. آرتورکریستن سن در این باب در کتاب خود مزداپرستی در ایران قدیم می گوید اما اسّرمزش به هیچ حال شبیه اهورامزدا نیست و در این صورت همانطور که هومل پیشنهاد می کند معنی "اهورامزدا"، آسورای بزرگ است. هومل در این باب به آریائیان کاسی مراجعه نموده که خدای خورشید ایشان به نامهای ساخ (روشن) و سوریاش (خورشید) نامیده میشده است نه بغ یا میثره (مهر) که در نزد آریائیان میتانی معاصر "حکومت کاسیان در بابل" مرسوم بوده و نامهای خدای قبیله ای بزرگ و خورشید ایشان به شمار می آمده اند. این خدای محبوب میتانی بعداً در پیدایی اساطیر موسی (ایزد خورشید و عهد و پیمان میثه/میثره) و مسیح (مثیه/میثه) رل اساسی بازی کرده است. آشوریان نام وی را حتی به صورت اصلی آن یعنی میتره (میثره) ثبت نموده و با شمس (خورشید) معادل گرفته اند. اما پرستش اهورامزدا و برهما (هر دو به معنی خالق دانا) به پیروی از پرستش انکی/ائای بابلی ها که خدای بزرگ زمین و خرد به شمار میرفته است، پدید آمده است و لابد این ایزد در مقابل ایزد ویرانگری بابلیها یعنی آرّا (ایزد خشکسالی و ویرانگری، برادر توأم انکی/ائا) قرار داشته است که نزد ایرانیان تبدیل به اریمن (اهریمن= بدمنش) و نزد هندوان تبدیل به شیوا (ویرانگر) گردیده است. مسلم به نظر میرسد آریائیان هندو ایرانی این ایزدان بابلی را جایگزین اشوینها (ناستیه ها) یعنی ایزدان همزاد خوب و بد "روز و شب" خود ساخته اند. میتانیان این ایزدان را تحت نام ناستیه ها در مقامی پایین تر می پرستیده اند. این زوج ایزد در نزد اسلاوها تحت نام بیلوبوگ (ایزد سفید) و چرنوبوگ (ایزد سیاه) تا ورود مسیحیت مورد پرستش بوده اند. اهورامزداپرستی/انکی پرستی از دوره داریوش اول در ایران رسماً رواج پیدا نموده است چه کورش/فریدون مطابق اسناد تاریخی و اساطیری پرستنده ایزد خورشید مهر/مردوک بوده است؛ لذا بعید است که داماد و پسر خوانده معروف وی یعنی گائوماته بردیه (سپیتاک زرتشت) صرفاً اهورامزدا پرست بوده باشد که به خطا به مروج اهورامزداپرستی معروف شده است. چنانکه از آیین اخلاقی وی تحت اسامی گوتمه بودا، گوتمه شوارا، گوتمه مهاویرا در سمت هندوستان (یعنی محل حکمرانی وی) بر می آید وی اساساً تأکیدش نه بر روی خدایان بلکه بر مسائل اجتماعی و اخلاقی بوده است. گرچه در دخمه گائوماته در قصبه سکاوند وی را در حال نماز در کنار آتشدان و یک شمع بزرگ تصویر نموده اند. از آنجاییکه تصویر آتشدان در غاردخمه کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) در دره شهر زور سلیمانیه دیده میشود؛ لذا بانی دخمه غار شکل گائوماته بردیه/زرتشت بیشتر از سنت پیروی نموده است. هرودوت پدر تاریخ و داریوش قاتل گائوماته، در مجموع او را دشمن معابد و ویرانگر آنها و تقسیم اراضی کننده بین رعیتها و آزادکننده بردگان و بخشنده مالیاتهای رعایای امپراطوری هخامنشی معرفی می نمایند. بر این اساس گائوماته بردیه/زرتشت نه مبّلغ و مروج یک نوع خداپرستی بلکه اصلاح طلب اجتماعی مردمگرای انقلابی بی نظیر تاریخ عهد باستان بوده است. از همین رو هم بوده است که هرودوت میگوید که مردم آسیا از خبر ترور وی به دست داریوش و همراهانش دریغ خوردند و به سوگ نشستند. تعالیم اخلاقی و اجتماعی گائوماته/گوتمه در سمت بلخ و هندوستان یعنی محل ساتراپی وی صورت گرفته بود و مغان عهد اردشیر بابکان یعنی بیش از هفت قرن بعد از عهد گائوماته زرتشت از تعالیم اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی وی جز سه شعار پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک که در آیین بودایی وی نیز وجود دارد؛ چیز خاص بیشتری در دست نداشته اند و اوستا بیش از آن سخن گائوماته زرتشت باشد؛ روایات دینی سنتی است که به نام نامی وی جمع آوری گردیده است که در آن وی صرفاً به مقام یک روحانی حریص و مداح درباری تنزل داده شده است. در اساس حامی وی هم نه مخاصمش ویشتاسپ هخامنشی بلکه برادرش مگابرن ویشتاسپ پسر بزرگ سپیتمه جمشید بوده است که در روایات زرتشتی با ویشتاسپ هخامنشی جایگزین شده است. سپنداته (فرد مقدس، اسفندیار) هم چنانکه کتسیاس قید نموده "لقب خود گائوماته (سپیتاک بردیه/زرتشت/زریادر) بوده است" نه داریوش پسر ویشتاسپ هخامنشی که هرتسفلد تصور نموده است. معهذا چنانکه از القاب گائوماته ، گائوتمه و پاتی زیت وی (جملگی به معنی دانای سرودهای دینی) آشکار است وی حافظ بی نظیر سرودهای حماسی نیاکان مادری مادی/کیانی و نیاکان پدری خویش جمشیدیان/گودرزیان به شمار می آمده است. چنین اتفاقی در تاریخ برای شخصیت عیسی مسیح تاریخی یعنی یهودای جلیلی فرزند زیپورایی معلم انقلابی هم رخ داد: این روحانی انقلابی و مفسر بی نظیر مندرجات تورات را که علیه جور و ستم اقتصادی و اجتماعی امپراطوری برده داران رومی در اورشلیم مبارزه میکرد؛ پیروان راهش در ادامه راه او به سازش با شرایط زمان و مکان و سود آوری تن داده و با قلب ماهیت تعلیمات او، وی را تبدیل به نیمه خدا/نیمه بشر حامی برده داران رومی نموده اند.

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

معرفی قبایل اقوام قدیمی ماد وپارس

اساس تاریخی اساطیری که هرودوت در باب منشأ نامهای ماد و پارس بیان می کند

هرودوت در معرفی ملیتهای لشکریان خشایارشا هنگام لشکرکشی به یونان بعد از پار سها از مادها یاد می کند و ضمن معرفی هر دوی این قومهای آریایی اسطوره هایی در باب منشأ ایشان یاد می کند که لازم به بررسی هستند:
حسن پیرنیا در تاریخ ایران باستان در این باب مطلب را در باب پارسها به تفصیل آورده است که من برای سادگی توضیحات لازم را در داخل پرانتزها ضمیمه می نمایم:
" بعد هرودوت نژاد پارسها را بنا بر افسانه های یونانی چنین معیّن میکند:" پارسیها را در عهد قدیم یونانیها کفن (شادمان= ماد/میتانی) می نامیدند، ولی همسایگان پارسی ها آنها را آرتیان (پاکان= آریائیها) می گفتند و پارسی ها نیز خود را چنین می نامیدند. پرسه (پارس= پلنگ) پسر زئوس (اهورامزدا) از دانائه (سوزان= کیبله= گیبل= آذر) بود. او نزد کفه (به یونانی یعنی کیف، شادمان= میتانی/ماد) پسر بعل (اهورا= یعنی سرور، خدای سامیان) و دختر وی آندرومد (دختر مادی) را به زنی گرفت (اشاره است به ازدواج ماندانا دختر آستیاگ اول/فرائورت با توس/کورش دوم). از این دختر پسری به دنیا آمد پرسس نام (پسر مرد پارسی) که در نزد کفه (ایالت میتانی نشین کفنه در کنار قسمت علیای فرات) بماند. بعد چون کفه (ماد/میتانی، منظور آستیاگ دوم) اولاد ذکور نداشت، تمام ملت را به اسم پرسس، پِرس (پارسی) نامید."
این گفتار هرودوت گواه آن است که پارسی خود را از اعقاب پادشاهان دیرین آریائیان میتانی (=پیشدادیان) و همچنین پادشاهان مادی (کیانیان) به شمار می آوردند. در اینجا پیرنیا بر داشتی و نتیجه گیری کهنه شده زمان خود را کرده و آنرا تعبیر و تفسیر به خویشاوندی دور پارسیها و یونانیها و آشوریها نموده است.
پیرنیا مطلب هرودوت را در باب مادیهای لشکر خشایارشا (بهمن اسفندیار اساطیر ملی) از این قرار آورده است: "مادیها اسلحه شان مانند پارسیها بود و پارسی ها این اسلحه و البسه به پیروی از مادیها برگزیده بودند. فرمانده مادیها تیگران هخامنشی بود؛ مادیها را در عهد قدیم همه آریانی می نامیدند و فقط پس از آنکه مد کلخیدی (ماد/شراب گرجستانی) از آتن نزد آنها رفت، مادیها (=مردم ایزد شراب و شادی= مهرپرست) را به این اسم خواندند. مد موافق افسانه های یونانی دختر یکی از پادشاهان کلخید و جادوگر بود (اشاره به نام مادیای اسکیتی/افراسیاب کشورگشای بزرگ سکایی شمال دریای سیاه است که لفظاً به معنی بزهکار دانای جادوگری است). وقتی یونانیها در جستجوی پشم زرین به کلخید رفتند (اشاره به یونانیان آخایی از اقوام دریایی است که امپراطوری هیتیان را در آسیای صغیر منقرض نمودند)، این ساحره با یاسون (منجی منظور هم اشیل یونانیها و هم کی آخساروی ایرانیان) سرکرده یونانیها مربوط شد و به واسطه سحر او یونانیها بهره مند گردیدند. بعد مد با یاسون به یونان رفته و در آنجا کارهای محیرالعقول انجام داد. سپس چون شوهرش او را ترک کرد، این زن از راه انتقام اطفال خود را سر برید (در اصل اشاره است به موضوع افسانه ای پذیرایی سکاها با گوشت بچه از کی آخسارو/کیخسرو/هوخشتره) است که موجب جنگ پنج ساله بین کشور لیدی پناه داده این سکاها با مادها گردیده بود.) و پس از آن به آتن رفته زن پادشاه آن، اژه گردید و از او پسری آورد مد نام. در اواخر عمر خود مِدِ به کلخید بر گشته به روایتی پسر خود مِد را به تخت این مملکت نشاند و پس از آن مادها خود را چنین نامیدند."
در ارتباط نام سرزمین کلخید یعنی ایبری قفقاز (گرجستان) با نام مادها گفتنی است مطابق گفته استرابون در سمت ایبری قفقاز ماه پرستی رایج بوده است و نام ماد چنانکه از نام شهرستانهای دوره ساسانی پیداست از سوی دیگر با مای و ماه مرتبط بوده است. در واقع همانطوریکه برخی از ایران شناسان آورده اند مشیه و مشیانه (آدم و حوای ایرانیان) در اصل همان مثیه (مهر) و مثیانه (مهریانه) یعنی ایزدان قبیله ای همزاد خورشید و ماه ایرانیان، همان سوریا و سورای وداها بوده اند.
در پایان اسامی قبایل پارسی و مادی را که هرودوت آورده و نگارنده برای شناسایی آنها سالها دست پنجه نرم کرده در اینجا قید می نمایم. نخست نام قبایل پارسی:
پاسارگادیان: این نام را می توان مردم ناحیه پشتی و یا مردم ناحیه گنجگاه معنی نمود.به نظر میرسد تخت جمشید (جمگ خشئته) در اصل محل گنگ خشئته (یعنی گنج شاهی) بوده و از تصحیف این نام عاید شده است. از آنجاییکه این تیره پارسی که قبیله خود هخامنشیان بوده و بر بالاترین مقام را در میان قبایل پارس داشته و مردم ناحیه تخت جمشید یعنی مرکز و خراجگاه هخامنشیان در سرزمین ایشان واقع بوده؛ لذا معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد، استرابون به جای پاسارگادیان نام هخامنشیان و پاتی شوری (مردم پیش کویر= اهالی ناحیه یزد) را قید نموده است. نام پارس را سوای معنی سکایی پلنگ آن می توان در زبانهای ایرانی به معنی پشتی و کناری نیز گرفت.

مارافی ها و ماسپی ها این دو نام را غالباً غیر آریایی تصور کرده اند در حالی که این دونام به معنی آنهایی که نمی ربایند و آنهاییکه کشتار نمی کنند بوده و اشاره به دو قبیله پارس نشین کردان و مردان است چه استرابون به نقل از اراتستن در کنار پاتی شوریها و هخامنشیها از سه قبیله مغ ، مرد (امارد) و کرد در فارس نام برده است و در مورد این دو گروه اخیر میگوید که "ایشان دزد و راهزن هستند." لابد حرف نفی ما (مَ) برای زدودن مفهوم لغوی منفی همین اسامی یعنی راهزن و آدمکش است که به مثابه پیشوند با آنها همراه شده است. جالب است کلمه ماسپی ترجمه کلمه سومری لول یعنی مردم آرام است که علی الاصول در تلفظ ایرانی کهن میتوانست تبدیل به لور (لُر) گردد بی جهت نیست نام اساطیری لرها در شاهنامه ارمائیل (آرام خدا= بختیار) قید شده است. بنابراین نام شهر ایلامی ماسپذان در اصل به معنی جایگاه مردم آرام (لران) بوده است.

پانتالیان (یعنی مردم راه) همان پارتیان در خراسان بوده اند که نام قوم و مملکتشان به معنی گذرگاهی بوده است. دئیروشی ها (مردم مناطق جنگلی) بی تردید اشاره به مردم گیلان (دیلمان= سرزمین جنگلی) و مازندران (جایگاه مردم زن سالار= اناریان) است. گرمانی ها (مردم دارنده خانه های سنگی) همان مردم کرمان (ساگارتیای شرقی) هستند. هرودوت قبایل چادرنشین پارسی را مرکب از دایی ها (مردم بخشنده و عادل، دادیکان، تاجیکان) و مردان (آدمکشان) و دروپیکیان (یعنی دربیکان، دریها، سکائیان پارسی برگ هئومه) آورده است که بعدا گروه بزرگ این قبیله اخیر تحت نام ساسانیان (=دارندگان برگ هئومه) بعد از حمله به هندوستان و حدود یک قرن اقامت در هند از آنجا به سمت فارس رانده شدند و دولت ساسانیان را در ایران پدید آوردند. قبیله مردان اخیر را نظر به واقع شدن نامشان در بین چادرنشینان دایی ها (تاجیکان) و دروپیکیان (دریها) باید در سمت ماوراءالنهر جستجو کرد. لذا مردم سرزمین خوارزم که مکان پرستش ایزد خورشید و جنگ امری (مهر یعنی کشنده= مرد ) بوده می تواند از این نام مراد بوده باشد.
بررسی نام قبایل مادی که هرودوت نقل نموده است: یعنی بئوسیان (مردم دارنده توتم بزکوهی)، پریتاکانیان (مردم کنار بستر رود خانه)، ستروخاتیان (دارندگان خانه های سنگی= ساگارتیان غربی)، آری زانتیان (قبیله نجبا و اشراف) و بودیان (خوشبختان) و مغان (قبیله انجمنی). بی شک از این میان بئوسیان همان سکائیان کردوخی (یعنی دارندگان توتم بزکوهی) و پریتاکانیان (مردم کنار زاینده رود در استان اصفهان) و ستروخاتیان همان کردان کرمانشاهان (یعنی جایگاه مردم خانه سنگی) و بودیان (=لران) همان لران شمالی و مغان قبیله روحانی آریائیان ایرانی کهن می باشند که در نقاط مختلف ایران پراکنده بودند. نظر به اینکه پادشاهان ماد (کیانیان) از همان قبیله ساگارتیان (میتانی= ماد در اصل یعنی پرستندگان خورشیدچرخ زننده و گردنده) بر خاسته بودند لذا آری زانتیان همان مغان سئورمتی دشت مغان و سمت مراغه بودند. نام این مغان را که هرودوت در جای دیگر به صورت مخ ها آورده در واقع به معنی به کار برندگان سلاح شمشیر یعنی مترادف سئورومت است. در واقع زبان اوستایی زبان همین مردم و سپیتاک زرتشت (داماد و پسرخوانده کورش سوم) و پدرش سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ) رهبران قومی همین مردم بوده اند. زیبایی سپیتمه جمشید و تنومندی و دارای سیمای زرین بودن زرتشت (یعنی دارنده تن زرین) به وضوح بیانگر آن است که چرا این قبیله سئورومتی /سلمی درون اتحادیه قبایل ماد را به نام آریزانتیان (نجبا و شریفان) نامیده اند. جالب است در آذربایجان عهد بابک خرمدین هنوز زرتشت را تحت نام شروین به درستی از سوی پدر از دیار زنج (سرزمین مادر سالاران آمازون/سئورمت) و از سوی مادر از کیانیان ایران باستان به شمار می آورده اند. صربها و کرواتها و بوسنیها اعقاب همین سئورومتها (قوم سلمی) هستند که از شمال کوهستان قفقاز به اروپا کوچ نموده و به تدریج در سلک امم اسلاو در آمده اند. ایرانیان این خویشاوندان آرایی الاصل خویش را فراموش ننموده و در عهد ساسانیان نیز سرزمین اروپا به سلم منسوب می نمودند. از میان صربوکرواتها میلان هوستیچ نخستین مورخی است که در قرن میلادی گذشته به تبار آریایی صربوکرواتها پی برده است. سکائیان پادشاهی (تورانیان پادشاهی، اسکیتان؛ اسکلاوها) نیز در کنار این خویشاوندان خویش به سرزمین اسلوونی (در اصل اسکلاوونی) رسیده است. می دانیم که در اساطیر ملی کهن ایران که در شاهنامه محفظ مانده است این دو قوم تحت نام سلم و تور برادران بزرگ ایرج (ایران) به شمار رفته اند.
راجع به خود نام کوروش گفتنی است این نام به صورت کوروشک در پهلوی به معنی نوعی قوچ است. نظر به اینکه کوروشکا به معنی قوچ وحشی و بزکوهی بوده است؛ لذا نام کوروش را با توجه به عنوان قرآنی وی ذوالقرنین (قوچ دوشاخ) به سادگی می توان به معنی قوچ وحشی گرفت. در حماسه آذری کورواوغلو آذریها ، کوراوغلو یعنی تخلص بابک خرمدین از نام کوروش (به معنی پسر کوروش) اخذ شده است و وی ملقب به قوچ (=کوروشکا) است. لذا تشابهه نام قاشقایی (قاش-شکایی= قوچ وحشی) هم با کوروشکا تصادفی نیست. بر همین اساس هم هست که در کتب پهلوی در نام نیاکان فریدون/کورش سوم عنوان تور (قوچ وحشی) را به طور مکرر مشاهده می نمائیم. اسامی این شجره نامه به ترتیب عبارتند از فریتون آسپیان(جهانگشا فرزند مرد کامیاب یا آسیب دیده از خاندان پارسی/کورش سوم فرزند کمبوجیه دوم) پسر پور تور (یعنی پسر قوچ /توس/کورش دوم)، پسر سوک تورا آسپیان (=قوچ سفید منسوب به پلنگ= پارس)، پسر سیاک تورا آسپیان (قوچ سیاه پارسی)، پسر سپیدتورا آسپیان (قوچ سفید پارسی)، پسر گفر تورا آسپیان ( قوچ خاکستری پارسی)، پسر رمک تور آسپیان (قوچ رمه پارسی)، پسر ونفرغشن آسپیان ( بسیار دوست منش پارسی= هخامنش)، پسر جم (جام خورشید) پسر ویونگهان (دور درخشنده). در اینجا برای نام آسپیان ترکیب آس- سپی- ان یعنی منسوب به سگ بسیار تیز رو (=پلنگ) با توجه به معنی سکایی پارس یعنی پلنگ مناسب می افتد که ما هم همین مفهوم را منظور نمودیم.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷

نظر من و نظر یک مؤمن به اسلام راجع به جن

من در مقاله مربوط به جن اقوال مختلف را نقل کرده و نظر خود را هم که بر پایه علوم مقبول اهل دانش و عقل سلیم است یعنی نفی آن ابراز نمودم. آقای رضا سمندی نظر مخالف خود را خیلی محترمانه در این باب اعلام داشته اند. ولی من ناراحتی ام از این نیست که چرا اسلامی ها این جوری فکر میکنند ناراحتی ام از این سروکار گذاشتنهای ممتد روزمره و اتصال عقل و هوش مسلمین به هپروت آسمانهاست که جهان اسلامی در جهل و فساد غلتانده است. در حالی که شیاطین واقعی می دزدند؛ اینان بسوی شیطان موهومی در کعبه سنگ می اندازند و شیاطین بزرگ در جهان از ته دل به این کار مسلمین می خندند. بر این اساس دور کعبه سنگی گردیدن را جهالتی بیش نمی دانم در حالی که دزدان دریایچه های نفتی بسیار گرانبهایمان را غارت میکنند و به اراده خودشان برایمان اسلحه و خیابانهای لندن را می فروشند، فردا نه صحرای عربستان و نه کویرهای ایران جوابگوی نیازهای مردم چندین میلیونی خواهد بود. گرچه من از خود فر زندی ندارم ولی نمی خواهم نوه های کوچلوی عزیز برادرم فدای جهالت و سکوت من و ماها بشوند .
جواد مفرد کهلان

پاسخ به آقای جواد مفرد در مورد خرافات قرآنی و جن و و /رضا سمندی

15 اسفند 1385

/رضا سمندی


آقای جواد مفرد. بيش از ۱۴۰۰ سال از پيدايش اسلام ميگذرد و در /کشورهای اسلامی و به ويژه در ايران محققان و دانشمندان باتحقيق و تفحص خود قرآن را به عنوان يک کتاب آسمانی تقديس و مورد احترام قرارداده اند و در سده های اخير که ترجمه قرآن در دسترس غربيان و بعضی از ممالک ديگر قرار گرقت افراد زيادی نيز به اسلام گرويدند.
آقای جواد مفرد ! آيات قرآنی را مشحون از خرافات دانستن ، همانگونه که در مقاله خودتان منعکس ساخته ايد، توهين به عقيده و ايمان بيش از يک ميليارد و سيصد ميليون مسلمان است که در حال حاضر نزديک به يک چهارم سکنه کره خاکی را تشکيل ميدهند ، از فرهنگ و ادب انسان فرهيخته صرفنظر ازهر مسلک و مرام به دور است.
قرآن به مسلمانان توصيه کرده است که به آئين و مذاهب ديگران احترام بگذاريد و به خدايان آنان توهين و مذمت روا مداريد اگر چه بر باطل باشند، چون قرنها جزء باور و فرهنگ آنان شده و توهين به معبود آنان باعث آزار و ايجاد کينه و نفرت خواهد شد.
در باره مخلوقات ديگر مانند جن که در قرآن اشاره شده ، مطالبی نوشته ايد و آنرا جزء خرافات و موهومات قرآنی شمرده ايد. شما ـ آقای مفرد ! با کدام مدرک علمی و برهان قاطع ميتوانيد ثابت کنيد که بغير از انسان ، مخلوقات ديگری، خدای نيافريده است ؟ اليته اگر باور داريد که خداوند خالق هستی و تمام کائنا ت است و قادر بر همه چيز است. قرآن ميفرمايد: (ما اوتيتم من العلم الا قليلا) معنی اين آيه اين است که بشر در دانش و علوم در حالت ابتدائی به سر ميبرد.. (اسرار جهان را نه تو دانی و نه من. ـ حافظ)
ما هنوز از چهار ديواری خودمان خبر نداريم، منظورم همين کره خاکی است که از آن به وجود آمده ايم و در آن فنا ميشويم. آيا تا کنون بشر توانسته است از همه گياهان و جانورانی که در سطح زمين و اعماق درياها و اقيانوسها قراردارند مطلع شود و يا در در دل زمين و کوهها با خبر شود؟. هنوز از کره ماه که قمر زمين است اطلاع چندانی نداريم تا چه رسد به ميلياردها کهکشان ـ کرات و سياراتی که فاصله آنها تا زمين، همانگونه که تعريف ميکنند، به ميليونها سال نوری ميرسد.
کيست که ادعا کند همه اينها قابل زيست نيستند و مخلوقات ديگری غير از آنچه روی اين کره خاکی است وجود ندارد؟ آيا شما مدرک مستدلی داريد؟
ميگويند به ملا نصرالدين گفتند نيم کره زمين کجا قراردارد ـ ملا فورا پاسخ داد همين جا که ميخ طويله ام را به زمين زده ام ! گفتند با چه استدلالی ؟ پاسخ داد برويد گز کنيد تا نتيجه را به دست آوريد !
ميگويند قرآن تنها معجزه حضرت محمد است و خود قرآن ميگويد اگر جن و انس باهم جمع شوند که ده سوره مانند قرآن به وجود بياورند قادر نخواهند بود. چرا شما ـ آقای جواد مفرد! شما که قرآن را سراسر خرافات ميدانيد چرا يک کامپین تشکيل نميدهيد و از محققين وکارشناسان جهان دعوت نمی کنيد که يکی دو سوره قرآن را با همان سبک ارائه دهند تا حقيقت و ادعای قرآن روشن شود.