سهشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۲
در باره محل سیماش که من با ناحیه سمیرم و حوالی آن مطابق می بینم
حمید رضامی گوید والتر هینتس احتمال میدهد که سیماش در خرم اباد امروزی باشد. طبق بررسی " استولپر" آن بخشهایی از سیماشکی که در معرض تماس با حکومتهای بین النهرینی ( دوره اور III) بودند در میان بخش دره ای شمال خوزستان یا فارس قرار داشتند. برعکس، " فرانتس والا" مکانی را در بخش شمالی استان کرمان یا بطور دقیق تر در محدوده ی شهداد برای سیماش پیشنهاد کرده است. به نظر " زادوک" سیماشکی از فارس ( انشان) تا دریای خزر امتداد داشته است. به عقیده ی " دانیل پاتس" برخی نامهای برجای مانده از ساکنان سیماش، عیلامی بوده است و بنابراین چنین نتیجه میگیرد که این منطقه از فارس یعنی مرکز استفاده از زبان عیلامی فاصله ی زیادی نداشته است. در دو متن باقی مانده از پادشاهان اور در بین النهرین، سرزمینهای سیماشکی از شش بخش به نامهای (زبشلی، شو/سیگریش، نی بولمات/یابولمات، الومیدتوم، گرت/گردَ و شتیلو) تشکیل شده بود.
من نامهای زبشلی، شو/سیگریش، نی بولمات/یابولمات، الومیدتوم، گرت/گردَ و شتیلو را با نام قصبه ها و شهرکهای رامشه، شهرضا (تحریف و تلخیص سیگریشا)، ایزد خواست، الله آباد، گردبیشه و شیبانی (تحریف و تلخیص شتیلو-انی) قابل قیاس می بینم.
نام سمیرم (محل سرما)از لحاظ ترکیب شباهتی به نام سیموروم باستانی در دره زاب کوچک دارد چه بعداَ در آنجا ناحیۀ زاموآ یعنی سرزمین زمستانی واقع شده بود.
از روی منبع ناگفته ای گفته اند "در زمان ساسانيان قمشه به نام قلعه سميرم مشهور بوده ودارای وسعت زيادی بود". احتمال دارد سیماشکی همان قمشه (شهرضا) باشد. در جای خرم آباد بودن آن بعید است چون در سرزمین کاسیان (لرستان) شهری بدین نام یا مشابه آن دیده نمیشود. می توان نام قمشه را از حال به گذشته چنین ردیابی کرد. قمشه/کمشه/سیمشه/سیمشک/ سیماشکی.
دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۲
معنی نام نیاسر کاشان
نام نیان این شهر بدین شکل خود به معنی محل پایینی است و نیاستر یعنی نام قدیمی دیگر نیاسر می تواند به معنی ایستاده در دامنه و یا به معنی واقع در سر پایینی آب چشمه باشد (نی- آو-ایستر) یا محل قرار گرفتن چشمه آب خالص باشد (ناو-آو-ایستر) یا به طور ساده ایستاده در پایین و سرپایینی (نی-ایستر). خود نیاسر هم می تواند به معانی محل واقع در سر پایینی (نی-ای-سر) یا نیازسار (محل آوردن فدیه) یا ناو-آو-سار محل آب خالص معنی دهد. لابد روستاهایی که در کردستان به اسم نوه سار هستند به همین معنی محل آب خالص یا محل واقع در سراشیبی می باشند. توضیحات کتاب تاریخ قم هم ممد این نظر است: "چون اردشیر بابکان به چشمه نياستر رسيد آن چشمه را ديد که آب از سر آن کوه می جوشيد و به دامن آن فرو می ريخت پس چون بسياری از آن آب پديد آمد و آن موضع را بغايت خوش يافت بفرمود تا بدان موضع نزول کردند..."
جمله پهلوی کتاب قم در توصیف نیاسر و چشمه و معبد آن یعنی " هرآییند خُرن آفرینان سر" را می توان به معنی محل تجمع اشراف صاحب فّر شمرد که لابد این مفهوم در رابطه با معبد و چشمه میترایی آن بوده است.
مطلب کامل کتاب تاريخ قم ( تالبف سال 378 هجری قمری ) درباره وجه تسميه نياسر و بنيانگذار آبادی و آتشکده آن مطابق سایت کانون مجمع فرهنگی اهلبیت (ع) نیاسر از این قرار است.
« نياستر ، اردشير بابک آن را بنا کرد و آنچنان بود که چون او از اصفهان باز گرديد و ملک اصفهان و اشراف اهل بيت او و سرهنگان او را کشته بود و فرمود تا سرهای ايشان در جوالها نهاده و همراه وی می آوردند چون به چشمة نياستر رسيد آن چشمه را ديد که آب از سر آن کوه می جوشيد و به دامن آن فرو می ريخت پس چون بسياری از آن آب پديد آمد و آن موضع را بغايت خوش يافت بفرمود تا بدان موضع نزول کردند و از آنکه کسی از پس او آيد ايمن شد بعد از آن سر و تن بشست و مجلس شراب ساخت و بفرمود تا اسباب آن مهيا کردند و مشتهيات از انواع لهو و لعب و اصناف اسباب طرب و فرح به مجلس خود دعوت کرد و حاضر گردانيد وبدين چشمه بنشست و با اصحاب شراب خورد ومجلس او را به انواع رياحين پرکردند افريدون گفت :
که اين رياحين ، رياحين اصحاب حرب نيست و مناسب حال ايشان نيست پس فرمود تا آن سرها که از اصفهان آورده بودند برابر او بنهادند و گفت به زبان عجم « هراييند خرن آفرينان سر » يعنی مجلس خود را به سرهای شجاعان و دليران و ابطال بياراييد و ساخته گردانيد پس چند روز آنجا مقام کرد و بفرمود تا بر آن شهری بنا کردند با آتشکده و آن شهر را نيان سر نام نهادند به سبب قول اردشير که گفت هراييند خرن آفرينان سر پس تخفيف کردند و گفتند نياستر ».
لابد موضوع سر های بریده اردشیر بابکان در نیاسر از وجه اشتقاق عامیانه نیاسر (نیا- سر) عاید شده است.
جناب محمد مرادی آهنی کارشناس زبان پهلوی عبارت پهلوی هرایند خورن آفرینان سر را به صورت "میهمانی را <با حضور> سران نامداران آرایند" معنی می نماید.
در مورد هرایند/هراییند واژه کُردی هلایه یعنی رقص نیز جلب توجه می نماید. بدین پایه بر اساس فرمایش استاد عزیز را می توان این طوری معنی نمود :"سران نامدار در میهمانی برقصند". فکر میکنم رقص بزرگان در یک میهمانی شاهانه میترایی بیشتر از مجلس آرایی ایشان بوده است. خصوصاَ اینجا که محل معبد ایزد مهر بوده است و در جشن مهرگان شاهان و بزرگان هخامنشی سرمستانه می رقصیده اند.
یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۲
ریشه نامهای کاسی و لُر
کلمۀ کوشه (کوشک، بنای بلند) در فارسی، کوْس (برجستگی زمین) در کُردی، کاس (اندازه) در بلوچی، کاشَ (هیکل) و کاشی (با شکوه) در سانسکریت نشانگر آنند که معنی ایرانی و سانسکریتی نام قوم کاشَو (کاسی) قد بلند بوده است چه دیودروس این مردم را به همراه مردها (آماردها یا کیسَی ها؟) در سپاه داریوش سوم در جنگ گوگامل قد بلند و دلاور ذکر کرده است. و این مطابق نام اعقاب ایشان یعنی لُر(لور) در زبان پشتو است که به معنی قد بلند می باشد. این خود در کنار مشابهت زبانی، گواهی بر ارتباط نژادی و فرهنگی نزدیک کاسی ها با پاکتیکها (نیاکان پشتوها) و آریائیان هندی است.
Majed Kurdistani در کردی کاسک و کسک به معنی رنگ سبز می باشند و نام کاسی و دریای کاسپین نیز ظاهرا کنایه از منطقه سبز اطراف این دریا بوده و نام های قزوین کاشان نیز از همین ریشه است. آثار کاسیان از دریای کاسپین تا زاگرس و دیاله در کردستان جنوبی بدست آمده است.
Esmaeel Kohan جناب مفرد کاس ها در شمال ایران و حاشیه ی جنوبی دریای خزر هم ساکن بوده اند و واژه ی کاس در گیلکی به معنای کبود و آبی ِ دریایی است....این واژه هنوز هم کاربرد داره....به چشم آبی ها میگم : کاس ِ چوم.
Javad Mofrad ممنون از تذکر دوستان. همریشه بودن نامهای مشابه کاسی و کاسپی مسلم نیست. در قزاقستان هم نامهای کاسی و کاسپی را با قزاق می سنجند. از نامهای به جای مانده بعدی می توان رد پای معانی مترادف آنها را پیدا کرد در مورد کاسپی می توان به نام ناحیه وسیع کبود جامه و طالشان طیلسان پوش استناد کرده و گفت کاسپی در واقع کاسپو(ش) بوده است. چاس سانسکریت به معنی کبود نشانگر آن است کاس شمالیها در واقع به معنی دارنده البسه کبود بوده است. در مورد کاسیان در واقع کاسو و کاسیتو اسم خدا و الهه هستند. کاسیتو معادل گشتیننای بابلی به معنی الهه شراب بوده است.در این راستا کلمه سانسکریتی کشایه به معنی شیره و صمغ است. از این موضوع قبلا چنین نتیجه گرفته بودم که نام لر به معنی دارنده شراب و درد شراب و معادل ماد یعنی شراب در زبان سانسکریت است. نام قبیله بودینان ماد (به معنی خوشبخت و شاد) مطابق خود نامهای ماد و لُران بختیاری است. حال از طریق زبان پشتو به نظریه موازی با آن رسیده ام. اگر توانستم آلترناتیوهای دیگری در باب نام لر و کاسی پیدا کنم شاید قضاوت در این مورد ساده تر شود.
شکل کُردی کاست (کَست، در معنی رنگ سبز سیر/ کبود) درمان درد اتیمولوژی دریاچۀ چئچست (کبودان) است. چه من این نام را در سانسکریت به صورت چئایا (رنگ)- چاس (کبود)-ت می گرفتم و از توجیه حرف ت انتهایی عاجز بودم که این شکل کُردی نشان میدهد که آن جزو خود واژۀ چاست (کبود) بوده است. در کتاب پهلوی زادسپرم در رابطه با مکان زرتشت و دریاچه چیست (=کبود، چئچست یا دریاچه تخت سلیمان) از دو شهر آذربایجان به نامهای رک (روستای هرق/هرک= محل پاسبانی، در جوار مراغه) و شهر نوتر (ناو-تار= شهر دارای ناوآب واقع در بلندی= شیزِ-والا- ران/ تخت سلیمان) نام برده شده است.
ریشه لغوی روئین تن به شمار آمدن نام اسفندیار
به نظر می رسد نام سپنداته (اسفندیار، گسترش دهنده آیین زرتشتی) که طبق نوشته کتسیاس مطابق نام همان گائوماته مغ حاکم دربیکان سمت بلخ در عهد کوروش است در نزد مردم پشتوزبان باستانی (پاکتیکها) به معنی مخلوق آهنین درک می شده است؛ چون اکنون در زبان پشتو کلمه اُسپنه (از ریشه اَیو- سپنه اوستایی یعنی آهن در هم شکننده) به معنی آهن است. مطابق کتسیاس حاکم دربیکان سمت بلخ در عهد کوروش و بردیه (وه یزداته) حتی بر نواحی شرقی و جنوب شرقی امپراطوری هخامنشی یعنی افغانستان و هندوستان نظارت داشته و در لشکریانش فیلان و سواران هندی وجود داشته است. کتسیاس مادر [گائوماته] بردیه را آمیتیدا دختر آستیاگ و همسر کوروش آورده است و در جای دیگر پسر آمیتیدا و پسر خوانده کوروش را سپیتاک سپیتمان آورده است که هرتسفلد وی را همان زرتشت سپیتمان می داند.
Omid Esfandi از نظر روابط خانوادگی لطفا بیشتر توضیح دهید جالب است.
Javad Mofrad جناب اسفندیاری از قرار معلوم شما را تنها کسی دیدم که دست روی نکته گرهی تاریخ اساطیری ایران گذاشتید. هرودوت اخباری از سپنداته یعنی گائوماته بدست می دهد که مورد توجه ایرانشناسان قرار نگرفته است. ۱- او می گوید که کوروش فرزند خوانده خود سپیتاک پسر سپیتمه و ملکه آمیتیس (آمیتیدا، دختر آستیاگ) را به فرماندهی دربیکان (دری ها) در سمت بلخ تعیین کرد. ۲- سپنداته همسر آتوسا دخترکوروش در عهد کوروش فرمانروای بلخ بود. ۳- گائوماته بردیه پسر ملکه آمیتیس فرمانروای بلخ بود.
من از این گفته ها بدین نتیجه رسیده ام این سه یعنی سپیتاک پسر سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) و پسر خوانده کوروش و گائوماته بردیه و سپنداته (اسفندیار گسترش دهنده آئین مزدایی) فرد واحدی بوده اند.
سوای این از روی اسنادی نتیجه گیری نموده ام که گوتمه بودای بلخ (= سروددان شهر مقدس) همان گائوماته بردیه (سرود دان درشت اندام) بوده است. نام بلخ به زبان تبتی به نپال (سرزمین مقدس) ترجمه شده و با آن مشتبه شده است. یعنی در واقع خاستگاه آیین مزداییگری و بوداییگری مشترک بوده است که هر یک به راه خود رفته است. از اینجاست که نظامی بلخ را طوری توصیف نموده است که شهر زرتشت است با معابد بودایی. در اساس عنوان بردیه (تنومند) به عنوان نام پسر کوروش در واقع لقب وهیزداته حاکم نیمه شرقی امپراطوری کوروش و پسر کوچک وی بوده است. چون شایعه کشته شدن کمبوجیه در مصر به گائوماته بردیه (نائب السلطنه) و وهیزداته بردیه برادر کمبوجیه رسیده بود. این دو برادر خوانده در پیشیااوادا در پارس با هم ملاقات کرده و حکومت مشترکشان را بر امپراطوری هخامنشی رسمی اعلام نموده بودند.
جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۲
ریشه یونانی نام عارضه قولنج
ریشه واژه قولنج را در فرهنگ معین کلمه یونانی کولونس (روده) آورده اند. ولی از آنجاییکه به ظاهر انتهایش علامت نسبت "گ" (ج) پهلوی در جای (اوس یونانی) گرفته است این تصور را برای فرهنگستانیها (از جمله استاد ناصر انقطاع) پدید آورده است که آن را کول لنج (کول لنگ) تصور نمایند.نظر شما دوستان چیست؟
Majed Kurdistani در کوردی بصورت کولنج=kolinj آمده و به گرفتگی و درد عضلات بدن گفته می شود و ارتباط چندانی با روده ندارد!
Javad Mofrad ما هم در آذری قولنج را به همان شکل و مفهوم کُردی آن بکار می بریم. بنابراین فرهنگستانیها محق بوده اند و قولنج از کولونس جداست و شباهت نامهایشان صرفاً صوری و ظاهری است.
پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۲
ریشۀ محتمل اصطلاح کتاب مکنون قرآن در آیه 78 سورۀ واقعه
گفته میشود لفظ اوپانیشاد که از کلمات اوپ (به معنی نزدیک) و نی (به معنی پائین و سد (نشستن)) ترکیب شده است؛ چون شاگردان دور استاد خود می نشستند تا حقیقت را از او فرا گیرند و بوسیله آن جهل را از میان بردارند، از این رو اوپانیشاد به معنی نشستن شاگرد نزد استاد برای آموختن علوم سّری می باشد و می توان این کلمه را در فارسی به پایین نشینی تعبیر کرد. دارا شکوه مترجم فارسی اوپانیشادها، اوپانیشادها را همان کتاب مکنون مذکور در قرآن نامیده بود.
حال این گفته دارا شکوه طرفداری ندارد. ولی اگر نظر دارا شکوه را- مبنی بر اینکه اصطلاح کتاب مکنون اشاره به اصطلاحی فرهنگی از مردمان قدیم دارد- بپذیریم، در این صورت به اصطلاحِ متافیزیک (ماوراء الطبیعه) در کتاب متافیزیک ارسطو می رسیم. چه می توان تصور کرد که نام این کتاب و اصطلاح ارسطو به عربی به صورت "ما- کَوْن-ون" (آن چه مربوط به جهان هستی شناخته شده نیست) ترجمه شده بوده است و تلخیص آن به صورت مکنون (پنهان داشته شده، سّری) در آمده است که بدین هیئت معنی کتاب سّری از آن اراده شده است که خود بیان دیگری از همان کتاب ماوراء الطبیعه (متافیزیک) است.
در این باره نظر مؤمنین را در اسلام کوئست نت www.islamquest.net)) در جواب خلاصه پرسشها می خوانیم:
پرسش
مقصود از کتاب مکنون در قرآن مجید چیست؟
پاسخ اجمالی
1. بیشتر مفسران قرآن کریم بر آنند که منظور از «کتاب مکنون»، «لوح محفوظ» است.[1] خداوند در آیه: «فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ»،[2] در مقام فضیلت قرآن برآمده و یکی از فضایل آنرا بیان میکند، و آن این است که قرآن در کتاب مکنون، یعنی لوح محفوظ، پوشیده و مستور است؛ چراکه قرآن کریم پیش از فرود آمدن در این عالم طبیعت، در آن محل مخفى و از نظرها مستور بود. به عبارت دیگر، در این آیه بعد از آیه: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ»،[3] در مقام بیان صفت دوم قرآن است و مىفرماید قرآن، محفوظ و مصون از هر دگرگونى و تبدیل است؛ چون در کتابى است که آن کتاب اینگونه است، و آن کتاب عبارت است از لوح محفوظ،[4] همچنانکه در جاى دیگر فرمود: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ»؛[5] بلى این قرآن مجید است، در لوح محفوظ.
2. در متون روایی ما از ائمه (ع) به کتاب مکنون تعبیر شده است: «حماد صائغ میگوید: شنیدم مفضل بن عمر، از امام صادق(ع) مىپرسید ممکن است خدا اطاعت شخصى را بر مردم واجب نماید ولى آن شخص را از اخبار آسمان محروم کند؟ امام(ع) فرمود: خداوند بزرگتر، کریمتر، رئوفتر و مهربانتر از آن است که بندگان خود را به پیروى از شخصى ملزم نماید، ولى او را صبح و شام از اخبار آسمان محروم کند. در این هنگام موسى بن جعفر(ع) وارد شد، امام صادق فرمود: خوشحالى از دیدار کسى که صاحب کتاب على (کتاب مکنون) است، آن کتابى که خداوند میفرماید: جز پاکیزگان نمىتوانند به آن دست بزنند».[6]
3. نیز گفته شده است مقصود از کتاب مکنون دلهاى مؤمنان است، و یا اینکه اشارهای است به اینکه قرآن در پیشگاه خداوند محفوظ است، چنانکه فرمود: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».[7]، [8]
________________________________________
[1]. ر. ک: ابوالفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن، ج 18، ص 324، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1408ق؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 341، ناصر خسرو، تهران، 1372ش؛ طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 137، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1417ق؛ بانوی اصفهانی، سیده نصرت امین، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج 12، ص 104، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1361ش.
[2]. واقعه، 78.
[3]. همان، 77.
[4]. ر. ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 137.
[5]. بروج، 21- 22.
[6]. ابن أبی زینب، محمد بن ابراهیم، الغیبة(للنعمانی)، ص 327، نشر صدوق، تهران، چاپ اول، 1397ق. «أخبرنا عبد الواحد بن عبد الله بن یونس قال حدثنا أحمد بن محمد بن رباح الزهری الکوفی قال حدثنا أحمد بن علی الحمیری قال حدثنی الحسن بن أیوب عن عبد الکریم بن عمرو الخثعمی عن جماعة الصائغ قال سمعت المفضل بن عمر یسأل أبا عبد الله ع هل یفرض الله طاعة عبد ثم یکتمه خبر السماء فقال له أبو عبد الله ع الله أجل و أکرم و أرأف بعباده و أرحم من أن یفرض طاعة عبد ثم یکتمه خبر السماء صباحا و مساء قال ثم طلع أبو الحسن موسى ع فقال له أبو عبد الله ع أ یسرک أن تنظر إلى صاحب کتاب علی فقال له المفضل و أی شیء یسرنی إذا أعظم من ذلک فقال هو هذا صاحب کتاب علی الکتاب المکنون الذی قال الله عز و جل لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ».
[7]. یوسف، 12.
[8]. راغب اصفهانى، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، تحقیق، صفوان عدنان داودى، ص 727، دارالعلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، چاپ اول، 1412ق.
چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۲
جغرافیای تاریخی کهن برخی از نواحی شمالغرب ایران
1- آندیا (اَنَت-دهیو= سرزمین انتهایی) مطابق طالش (تَرو-شی، سرزمین بیرونی) است. شهر پانزیش (پنج محله) آن که بین آن و زیکرتو (ناحیه میانه-هشترو) قرار داشته، با قصبه هشجین (هشت محله) مطابقت دارد.
2- زیکرتو (محل کشت دیمی) مطابق ناحیه میانه-هشترود است و شهر پاردوی آن (پردیده بانی) مطابق ناحیه دزدزان (دژ دژها) در شمال غرب میانه است.
3- مناطق اوئیش/آوائیس (آب صاف و درخشان) و اوئیش دیش (دارای آب درخشان) مطابق منطقه شهر رود صافی یعنی مراغه (افرازهروذ، فروزنده رود) است. نام رود صافی مراغه در دینکرد به نام اریخشان (دارای آب درخشان) آمده است.
4- واجیش (وائیذی شی= واقع در محل آب رودخانه) مطابق عجب شیر که در اوستا اسمش اپخشیر (شهر آب رودخانه) آمده است.
5- آجیدی (آذو-دهیو= شهر شادمان) مطابق دهخوارگان (ده محل میخواری) است.
6- پارسوا (منطقه پشتی) همان اردلان (اردی-لان= محل پشتی) در سمت سنندج است.
7- سانگی بوتو (شینگه بوتو= محل بوته زارهای انگور) همان شهر انگورخیز مرند (موره-ونت= دارای تاک) است.
8- اولخو (شهر صاحب ثروت فراوان) همان شهر خوی (محل ثروتمند) است.
9- آرما-ری-لی (هرما-رئو-ایلی= شهر سرمای شدید یا همان سیمباس= سرما-بس) مطابق سلماس (سرما-مَس) است.
10- نام زنزیونا (زنج- یونا، محل باتلاقی) که محلش در سمت جنوب آرماریلی ذکر شده و لشکرکشی هشتم سارگون دوم آشوری از آنجا به خود خاک آشور ختم گردیده و تمام شده، مطابق قصبه مرزی گنگ چین (گنک جین= محل گنداب و باتلاق) است.
11- گیزیل بوندا (دارای بوم گله پرور یا دارندۀ خانه های سنگی) حوضه رود قیزیل اوزن است.
بنابراین لشکرکشی سارگون دوم که از این نواحی نامبرده است از سمت کردستان به سمت میانه صورت گرفته و از آنجا از طریق هشترود به سمت مراغه و عجبشیر و آذرشهر و اسکو و تبریز و مرند و خوی و سلماس رفته است.
ریشۀ اوستایی واژه آذری تِیخا
در واژه نامه ترکی عثمانی کلمه آذری تِیخا (به معنی خالص) دیده نمیشود. ولی کلمه اوستایی تئوخمنه به معنی نژاده و اصیل و خالص حاوی این واژه است. لذا کلمه تِیخا حاصل تلخیص این نام است. لابد جزء منه آن جداگانه به معنی منش و اندیشه یا انسان گرفته شده و از آن جدا شده شده است. در کُردی تی به معنی درونی و تویی آمده است و خا (کا، کان) در اوستایی به معنی چشمه است. بر این اساس هم تِیخا درون چشمه ای و ناب و اصیل معنی می دهد.
سهشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲
ریشه سانسکریتی واژه های سوسک و سوسمار و ساس
به نظر می رسد واژه سوسهکه سانسکریت به معنی خشک (و نیز کُشنده) ریشه نامهای فارسی سوسک (حشره حتی خشک در آب فاضلابها)، سوسمار (مارمانند دارای دم خشک و کنده شدنی) و ساس (دارای تن کم آب و گزنده) بوده است. واژه سوسهکه با خود کلمه فارسی خُشک همریشه می نماید چه حرف "س" سانسکریت به "خ" و "ش" فارسی قابل تبدیل بوده است. چنانکه "سور[یه]" به خور (خورشید) مبدل شده و تبدیل "س" به "ش" در خود زبان فارسی اتفاق افتاده است نظیر فرستک= فرشته.
اما حالا با توجه به کلمه مارمولک (مار آرام و ساکت) بدین نظر می رسم که سوسمار در اصل تلخیص سست مار است یعنی مار ملایم و آرام.
اما سوسِک (تیهو) باید مرکب از سو (سود) و سِکا (شِکا، یعنی شکار و لقمه لذیذ) بوده باشد، در مجموع یعنی پرنده لذیذ گوشت. می دانیم که شکار شدنش به خاطر همین گوشت لذیذش می باشد. بنابراین نام تیهوی سوسِک هم از تلخیص تکه-هو (لقمه لذیذ) عاید شده است.
اما نام ساسان باید ربطی با این ریشه های مذکور نداشته باشد چه در فرهنگ لغات سانسکریتی اوپانیشادها معنی ساسان را حاکم و پهلوان و مانند عالِم یادداشت نموده اند. بر این اساس ساسان یعنی فرمانروای نیرومند و عالِم.
ریشه پهلوی واژۀ آذری میلچک و واژه فارسی گنجشک
مسلم می نماید مرگوژای سمنانی و ملیوچگ کُردی کلهری و ملوچک کرمانشاهی و میرکیه طالشی به معنی گنجشک در اصل مرغوچگ یعنی پرنده کوچک بوده اند. ملیوچک و میرکیه هم علی القاعده از صورت پهلوی مُروچک (مرغ کوچک) گرفته شده اند. ما در زبان آذری ملیوچک را به صورت میلچک در باره مگس بکار می بریم. در ترکیه به مگس سینک گویند. خود کلمه گنجشک یا همان بندشک لُری را می توان به معنی دارای گنجایش و بنه کوچک گرفت.
Rahim Rahmaninejad چوقوک در گویش خراسانی ، چورک در گویش نائینی ،چوچک در گویش تاتی قزوین را هم اضافه کن.
Javad Mofrad ممنون از اطلاع رسانی تان: ریشه چوقوک و چورک به صورت چوق(لاغر و باریک) و چور (تذرو) وجود دارد و پسوندهای اوک و اک علامت تصغیر هستند.
Mehdi Fatemi البته واژه پهلوی آن که در متن درخت آسوریگ آمده murwijag است که پهلوی اشکانی است و به معنی گنجشک است اما murwizag در متون ساسانی به معنی جوجه بکار رفته است و گنجشک به پارسی میانه winjishk است.
Javad Mofrad وینجشک از ریشه وی-انگهی-چِک (شک) می نماید. در این صورت یعنی پرنده دارای جسم کوچک.
اشتراک در:
پستها (Atom)