شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

اساطیر برجای مانده از آیین میترایی در ولایات جنوب قفقاز

تفسیر روایات ارمنی بدیعی که در باره میثره/مهر در سرزمینهای جنوب قفقاز بر جای مانده است

نگارنده قبلا طی مقالاتی از یکی بودن میترا با عمران (جاودانی، بیمرگ) پسر بکیل (دژبان، مرزبان دربند های قفقاز) در اسطوره آذری کهن ده ده قورقود و همچنین با امیران (بیمرگ) گرجیها پسر داردژلان (مرزبان) و دالی زرین گیس (سیمرغ= نیمه عقاب/نیمه شیر) و بیژن (ویون= دور درخشنده، ایوان خواب آلود اسلاوها) پسر گیو (=گائو، سرود دان) و بانو گشنسب (شیر درخشان) شاهنامه سخن گفته ام. وجه اشتراک اینان در بند و چاه و غار گرفتار آمدن این جاودانان در سمت سرزمین ارمنستان (آرمانیان شاهنامه) و گرجستان (سرزمین گرازان شاهنامه) است. گرچه در این روایات میترا با سپیتاک زرتشت (سپید زرین تن) پسر سپیتمه (سرور سفید و درخشان) از سئورومتهای میترا پرست که ابتدا در ولایات جنوب قفقاز حاکم بوده، در هم آمیخته است. دورتر در فینیقیه (لبنان امروزی) آیین میثره/مهر تحت نام آدونیس (سرور من) پسر میرا (الهه زمین و جهان زیرین، میری زیر کاسیان) به صورت آیین رسمی فینیقیها در آمده بوده و یکی از پایه های اساسی اساطیر خدایگانی مربوط به عیسی مسیح (در اصل میثه/میثره منجی) گردیده است. دورتر از انجا نامهای این ایزد خورشید و چراگاهها به صور میثره و میثه از عهد میتانیان هیکسوسی میثره پرست در مصر با آتون/آمون رع ایزد خورشید مصریان مطابقت داده شده و منشأ نامهای معمایی مصر و موسی (موسه) گردیده است. از اینجاست داستان پرورش موسی و حتی کورش سوم (فریدون جشن مهرگان) که در رابطه با چوپانی به نام میثر دات (مخلوق میترا) است با از آن امیران و آدونیس مشابهت پیدا کرده است. نام ایزد محبوب منطقه فریقیه یعنی آتیس (جوان خوشگل) نیز به صورت لقبی مهمی بر میثره دیده میشود. گرچه نام معشوق آتیس یعنی کیبله (پرگیس، بلقیس) در اسطوره گرجی امیران با مادر زرین گیس وی مطابقت دارد که حیاتش به داشتن آنها وابستگی داشته است.. در بابل و اشور و عیلام، میثره/مهر را با ایزدان خورشیدی بسیار محبوب این ملتها یعنی آشور (خندان)، شمس (خورشید) و مردوک (گوساله رب النوع آفتاب) و شیموت (قاصد نیرومند خدایان=جبرئیل، همسر منزیت= ناهید) برابر میگرفته اند. ناهید (اردوی سور اناهیت) در نزد آریائیان صحراگرد شمالی سکاها آرخیم پسه (الهه زیبایی و ماه) و ایفی ژنی (بانوی نیرومند آبها) نامیده میشده است. احتمالا هیئت سئورومتی آن همان شکل اوستاییش اردویسوراناهیتا بوده است چه مغان دشت مغان (مخها= دارندگان شمشیر) در آذربایجان که همان دارندگان زبان اوستایی بوده اند اصل سئورومتی داشته اند. چنانکه از شواهد تاریخی و باستانشناسی بر می آید آیین میترایی از همین جنگجویان سئورومتی همجوار روم در بالکان به روم رسیده بود. در اساطیر ایرانی گیه مرتن (موجود درخشان= دایائوس وداها، زئوس یونانیان) و گاو نخستین (الهه گاو شکل زمین= پریتهوی وداها) به جای تارگیتای (پدر مردم گیتی) و دختر نیمه مار و نیمه زن شکل الهه رود بوریستن در اساطیر آریائیان اسکیتی بوده و فرزندان ایشان مشیه و مشیانه در اصل همان مثیه (میثره= خورشید) و مثیانه (ماه) می باشند. اسکیتان این دو ایزد را خویتو سورو (خورشید جنگاور) و آرخیم پسه (نگهبان درخشان و زیبا) می نامیده اند. نظر به نام پریتهوی وداها به نظر میرسد الهه پارتی عیلامیها نیز الهه زمین به شمار میر فته است. از آنجاییکه پارتیان الهه اژدهاوشی را بر پرچم ملی خود نقش می نموده اند؛ لذا می توان پارت/پارتی را نام الهه مارشکل زمین در نزد پارتیان به شمار آورد. منابع یونانی نام پارتیانی را که در قرن اول پیش از میلاد به همراه سکائیان دربیکی به سمت هند یورش بردند آسیانی (آژیانی= از نسل آژدها) نامیده اند. بعید نیست که نام الهه اوستایی اشی (راستی) در اصل اشاره به نام همین الهه مارشکل زمین(اژی) بوده است. چه بی جهت به نظر نمی رسد که در اوستا بخش وندیداد از مار سرخ سرزمین اصلی و خاستگاهی آریائیان یعنی اریاویج (آریانا= خراسان/پارت) سخن رفته و ضمناً مردم آنجا و دیگر ولایات آریایی پرستندگان اشه محسوب شده است. پیداست نام اشی از سوی دیگر مشابهه ریشه نامهای ارشک و اشک (یعنی درستکار یا مرد سکایی کناری یا دلیر) می باشد. شاخه ای از پارتیان از دیرباز در ارمنستان شمال غربی در کنار هایاساها (ارمنها= قوم عقاب) می زیسته اند و در منابع هیتی تحت نام آزی ها (اژدها نژادان/ماریان) خوانده شده اند. در واقع اشکانیان ارمنستان از همین شاخه بومی پارتیان قفقاز برخاسته بوده اند. در جوار اینها در آغاز عهد هخامنشیان سکایانی میزیسته اند که به نام خدای جنگ محلی خالیبیان نامیده شده اند. دلایلی وجود دارد که در میان این سکائیان عنصر نیرومندی از ترکان وجود داشته اند، چه بعدها منابع کهن گرجی از ایشان تحت نام بون ترکان (ترکان دلیر و جنگجو) اسم برده اند. در اسطوره اذری روشن/کوراوغلو (زاده صخره= میثره) از اسبان قیر آت (اسب سیاه) و دورآت (اسب روشن) وی یاد شده است که بی تردید اشاره به ناستیاها یعنی ایزدان اسب تمثال شب و روز می باشند.
در اینجا مطالبی را به اختصار از مقاله جان اندرو بوبل تحت عنوان صخرهً کلاغ (یا زاغ): یک غار مهری در فولکلور ارمنی کتاب دین مهر در جهان باستان که مجموعه گزارشهای دومین کنگره بین المللی مهر شناسی، به ترجمه مرتضی ثاقب فر است، بیان می کنیم که حاوی نکات بدیعی است . بعد از بیان قسمتهای اساسی این مقاله شرح و توضیح مطالب مربوط بدان را در پایان ضمیمه می نماییم:
" این که میثره (میتره، مهر) در ارمنستان پیش از پذیرش مسیحیت مورد پرستش قرار داشته، واقعیتی کاملاً تأیید شده است. ارمنیان کافر دستگاه ایزدان ایرانی را دربست پذیرفته بودند و پرستشگاهی در باگایاریچ، واقع در ارمنستان بالا (پکریچ امروزی در ایالت ارزروم ترکیه) به مهر اختصاص داشت که در حدود 300 میلادی توسط تیرداد سوم و گرگوری روشنگر ویران شد. این نکته که خاطره ای از این خدایان کفار تا امروز در میان ارمنیان باقی مانده است نخستین بار توسط ماردیروس آنانیکیان مطرح شد. او در کتاب خود به نام اسطوره های ارمنی، در بخشی که به مهر مربوط میشود، می نویسد:
در منطقه ساسون (تارائونتیس قدیم) یک پهلوان افسانه ای به نام مهر وجود دارد که در بارهً او قصه های عامیانه فراوانی می گویند که حتی در افسانه های مربوط به آخرت شناسی نیز وارد شده است. می گویند او هنوز با اسب خود در غاری به نام زیمپ زیمپس دربند است که ممکن است در شب معراج مسیح (علی القاعده خود مثیه/میثره) وارد شده باشد. او در آنجا چرخ تقدیر را تغییر می دهد و سپس در پایان جهان ، روز قیامت ظهور خواهد کرد.
اشاره آنانیکیان در اینجا در این جا به قسمتی از یک حماسهً مردمی مشهور به دیوید ساسونی یا بی باکهای ساسونی است. م.دیکران- چیتونی، فولکلورشناس ارمنی، در کنگرهً بین المللی یازدهم خاورشناسی که در 1948 در پاریش برگزار شد، فشرده ای از برداشت خود از این حماسه را بیان کرد که مبتنی بر چهار حکایت مختلف که از منطقه وان- اسپارکرت گردآوره بود. در سخنرانی فشردهً او، داستان مهرجوان چنین بیان شده است:
مهر جوان (نظیر واریانت گرجیش امیران) به صورت پهلوانی غول پیکر به دنیا می آید. از تمام دشمنان پدر نامدارش انتقام میگیرد. اما بی آنکه پدر را بشناسد، با او می جنگد و با این کار به نفرین پدر دچار میشود. زن عموی جوانش، که عاشق او شده و او امتناع کرده است، او را به نا درستی به عمل نامشروع متهم می سازد. مهر چاره ای جز این نمی بیند که بر سر قبر پدر و مادرش برود و از ایشان بخشایش بخواهد و راه نجات را بپرسد. پدر و مادرش با دیدن او زنده میشوند و راه وان را که در آنجا غاری در درون صخره ای سخت تراشیده شده است، به او نشان می دهند. مهر به آنجا می رود و با کره اسب خود کورکیک جلالین (کره اسب درخشان) که کلاغ سیاهی آن را هدایت می کند، وارد غارسنگی میشود. آنگاه تخته سنگ به هم می آید و مهر و اسبش (نظیر امیران و سگ بالدارش کوروشای در بند زنجیر گرفتار آمده در چرخی ابدی در حضور کلاغ حافظ بند) در درون غار زندانی میشوند. هر سال در شب معراج درهای آسمان گشوده میشوند تا مائده ای الهی بر زمین فرو افتد؛ مهر از غار بیرون می آید و بخشی از خوراک ایزدی را بر میدارد و به درون غار باز می گردد، در غار بسته میشود؛ مهر آن خوراک را می خورد که برای تمام سال او کافی است. مهر هنوز در داخل غارسنگی وان توسپه است. شبانه روز دو شمع در دو سوی او می سوزد. چهری فلگ که چرخ کیهان است در برابر چشمان او قرار دارد. وقتی این چرخ از حرکت بیایستد، مهر سوار بر اسب از گور سنگی خود خارج خواهد شد، و آن گاه جهان قدیم به پایان می رسد و سلطنت مهر، که به معنای فرمانروایی عدالت برای همگان است، آغاز میشود....
تفصیل داستان بر سر قبر والدین رفتن مهر از این قرار است. مهر تبعید شده، با رسیدن بر سرگور پدر به خواب رفت و رؤیایی دید که صدایی به او می گوید: مهر، مهر، ای مهر. پدرت داود (=عزیز، در اصل دایائوس) تو را نفرین کرده، تو مرگ را نخواهی دید و وارثی نخواهی داشت. تا صخره کلاغ سیاه برو و درون شو و تا روز رستاخیز در آنجا بمان. او بیدار میشود و خود را بر روی گور پدر می اندازد و خطاب به پدر می گوید: پدر بر خیز؛ پدر بر خیز؛ از خواب شیرینت بر خیز، آنان امروز مرا از سرای ساسون (=تختگاه خورشید، تخت جمشید) بیرون کرده اند. آنان درهای آن جا را به روی من بسته اند.... امروز برف آمده، و پای پسرت مهر یخ زده است... آنان امروز مرا از سرای ساسون محروم کرده اند. بیرون بیا و مصر (سرزمین میثره/مهر) را به من بده. تا آن جا بروم و ساکن. من یتیمی سرگردانمف از دری به در دیگر آواره ام. پدرش از درون گور پاسخ میدهد. پسرم، چه کار می توانم بکنم؛ پسرم از دست من چه بر می آید؟ قدرت بازویم رفته است، موی ریشم ریخته است. رنگ رخسارم پریده است. نور چشمانم گریخته است. مار و کژدم در من لانه کرده اند. پسرم، مصر به ملک مصر تعلق دارد. به صخره کلاغ برو، به صخره کلاغ برو! نان تو پخته و خوراک تو آماده شده. پسرم، از روزی که تو به دنیا آمدی صخره کلاغ در سر تو نوشته شده است. به صخره کلاغ در تپه توسپان برو. برو ای قابیل بی مرگ، پهلوی من هنوز درد می کند. من تو را نفرین کردم؛ در آنجا مرگی در روی زمین برایت وجود ندارد. برو در دشت وان (=درخشان) وارد غار سنگی شو. اما مهر که قصد نداشت وارد غار سنگی شود، و پدرش نیز دیگر به لابه های او پاسخ نداد، به سوی گور مادر رفت. بر خیز مادر، برخیز، از خواب شیرینت برخیز. منم پسرت، که از سینه ات شیر خورده ام. هفت ماه بر روی قلب مهربانت از من پرستاری کردی. سراسر جهان را بارها گشتم و مردمان بسیار را دیدم. اما در این جهان کسی را به شیرینی مادرم ندیدم. بیرون بیا ری (تهران) را به من بده. من آنجا را از آن خود خواهم کرد. امروز آنان مرا از سرای ساسون محروم کرده اند؛ من در به در سر گردانم؛ من یتیمی تنهایم. بگو مادر، به من بگو چه کنم؟ مادرش پاسخ میدهد: پسرم من چه می توانم بکنم؟ از دست من چه کاری ساخته است؟ موهای سرم ریخته، رنگ از رخسارم گریخته. نور از دیدگانم رفته، ظرافت دستهایم ناپدید شده. مارها و کژدم ها در من لانه کرده اند. پسرم ری(تهران) مال شاه ایران است. صخره کلاغ در سرنوشت توست. به صخره کلاغ برو، به صخره کلاغ برو. جای تو ویران شده، لباسهایت پاره شده. به اندازه کافی در جهان آواره بوده ای. پس تا وقتی که پای اسب تو در زمین خشک فرو نرفته آزادی که در جهان بگردی. اما هنگامی که پای اسبت به زمین خشک رسید. باید در غار سنگی اقامت کنی. دیگر جایی در روی زمین برایت وجود ندارد. به غارسنگی وان در تپه توسپان برو. مهر دوباره با مادرش سخن میگوید و مادر باز همان پاسخها را می دهد. سر انجام سوار اسبش کولت جلالین (اسب درخشان آسمانی) میشود و از ساسون (تختگاه خورشید) رهسپار یافتن غار سنگی میگردد. شاهزاده ای در استان پاس در کمین او نشسته است و اسب مهر را با کمند میگیرد، اما مهر با ضربه شمشیری اسب را رها میکند و به سواری ادامه میدهد. اکنون با کمال نومیدی، خود خداوند را مورد خطاب قرار میدهد و می گوید: " ای خدا، یا به جنگ مهر بیا، یا روحش را از این جهان ببر." خداوند هفت فرشتهً سوار فرستاد؛ آنان برای پیکار با مهر از اسبهایشان فرود آمدند. از ظهر تا شب، در سراسر روز با هم جنگیدند. اما مهر هر چه بیشتر از شمشیر تابان خود استفاده میکرد، نمی توانست آسیبی به فرشتگان برساند. چون فرشتگان با پرتاب تیرهای بسیار مهر را به ستوه آوردند، مهر به کلی در کار خود در مانده شد. سر را به سوی آسمان بلند کرد و به نیایش پرداخت: "خداوندا نفرین پدرم دامنم را گرفته است. رگ پایین تنه ام پیچ خورده و بیرون زده است. در این جهان وارثی ندارم تا روز واپسین داوری ، مرگ به سراغم نمی آید. خداوندا، به درگاهت التماس میکنم. بر مهر رحمت آوری و در را به روی مهر بگشایی. پس چنین کن و اورا به صخره وان هدایت فرما شاید که روح او تا روز رستاخیز آرام گیرد." آنگاه چشمانش را به سوی زمین برگرداند و دید اسپش وارد دشت توسپان(اسب نیرمند) شده است..... سراسر دشت را نگریست- چه دید؟ کلاغ سیاهی در هوا قارقار میکرد. تیری به سوی کلاغ افکند و او را زخمی کرد. کلاغ به پرواز آمد و دور شد و مهر با اسبش در پی او تاخت. به تخته سنگ بزرگی رسید که بدان تخته سنگ می گفتند. تخته سنگ همانند غاری دهان گشوده بود. او نگریست و کلاغ را دید که وارد غار شد. مهر اسبش را روی زمین به عقب چرخاند. وقتی چرخید، پاهای اسبش بر روی زمین نماندند، بلکه تا زانو در زمین فرو رفتند.
سر انجام، مهر اسبش را سوی غار به عقب کشید و در برابر غار ایستاد و به گریستن پرداخت. به فرمان خداوند تخته سنگ از هم باز شد و مهر با اسبش به درون رفت.....وقتی وارد شد، از اسب فرود آمد و آن را بست. در غار بسته شد و مهر و اسبش در درون ماندند. صدایی از بالای سنگ گفت: ای مهر، تا وقتی که دانهً جو به درشتی لمبر آدمی شودف تو و اسبت در غار خواهید ماند. تا وقتی زمین چنان سخت و استوار شود که به تواند پاهای اسب تو را تاب بیاورد. هنگامی که چنین روزی برسد، مهر و اسبش دوباره از غار بیرون خواهند آمد. مهر سرتاسر گیتی را در خواهد نوردید. همه جا را ویران خواهد کرد و آنگاه خواهد مرد."
سالی یکبار، در نیمه شب عید معراج مسیح (مسیه، مه دی= داور بزرگوار لقب میثه/میثره) تخته سنگ معجزه آسا باز میشود و مهر و اسبش بیرون می آیند، اما زمین نرم تر از آن است که بتواند وزن آنان را تحمل کند و او دوباره به درون سنگ بر میگردد و در غار به رویش بسته میشود. در دو ساعتی که او در بیرون غار سپری می کند، خوراک ایزدی از آسمان فرو می افتد و مهر و اسبش آن قدر از آن می خورند که سیر شده و تا یکسال گرسنه نگردند. هر کس در آن شب بیدار بماند و همهً این چیزها را ببیند، آرزوی قلبی اش کسب این موهبتهای آسمانی است. در غار مهر پیشاپیش گشوده است و هر کس جرئت وارد شدن به غار را داشته باشد می تواند هر قدر بخواهد طلا بردارد و بیرون آید. در آنجا انبوه طلا و نقره بر هم انباشته شده اند. چه بسیار مردمانی که کوشیده و آنها را بدست آورده اند! اما حرص و آز آنان را واداشته که بگویند: بگذار بیشتر بر داریم. اما دیگر خیلی دیر شده بوده است. در به روی انان بسته شده و آنان در غار محبوس مانده اند. مهر و اسبش تا امروز هنوز سالم و سر حالند (ما خود ندیده ایم، از دیگران شنیده ایم) شب و روز در هر سوی ایشان شمعی می سوزد. تا امروز مهر در کنار اسبش نشسته است. او چنان غول پیکری است که هنگام دم پهنای سینه اش به هفت ارش (بیش از سه متر) میرسد. میگویند موهای تنش چنان رشد کرده که سرتاسر بدنش را پوشانده است. در جلو اسبش همیشه یونجه تازه ریخته شده است. این یونجه ها در زمستان و تابستان همیشه سبز و تازه اند...
یک روز یکشنبه سرخ که سومین یکشنبه پس از عید پاک (تقریبا همان عید نوروز بابلی/ایرانی، جشن منسوب فروهرها) است، مردی به دخترش گفت که شمعی به کلیسا ببرد و آن را با آتش مقدس محراب (مهراب) روشن کند. دختر با مشاهدهً دود شمع هایی که از درون غار سنگی بیرون می زد، با خود اندیشید جایی که شمع میسوزد باید قاعدتآً کلیسا باشد. پس به درون غار رفت و در غار در پشت او بسته شد. آنگاه چشمش به مهر و اسب او افتاد که داشتند از مائده ای که از آسمان افتاده بود، می خوردند؛ دختر نیز با آنان مشغول خوردن شد و هر سه سیر شدند. یکسال گذشت تا احساس گرسنگی کردند. آنگاه در غار باز شد و دختر شمع روشن را بر داشت و به خانه باز گشت. پدرش پرسید : دختر یکسال گذشت، کجا بودی؟ دختر پاسخ داد که منظورت چیست؟ من که همین آلان رفتم، شمعی روشن کردم، نایستادم و فوراً بر گشتم. پدرش پرسید: آنجایی که تو رفتی چه کسی بود؟ - مرد خیلی گنده ای با اسبش. دم در چه دیدی؟ - یک درخت گردوی بزرگ، چیز دیگری نبود. "عجب آنجا چه خوردی؟" دختر گفت چیزی مثل یک قرص نان، نذری که از آسمان افتاده بود. من از آن خوردم، مرد و اسبش نیز، بعد دیدیم دیگر گرسنه نیستیم.
جان آندره بویل بعد از این قسمت داستان ملاقات مهر با چوپانی را می آورد که نظیر اسطوره آذری کواوغلو در آن چوپان ضمن صحبت خبر از پدید آمدن تفنگ سلاح جدید می دهد. این اسطوره با مراقبه و تأمل مهر بر چخری فلک (چرخ فلک) به پایان می رسد: "مهر در آنجا در درون غار سنگی شهر و دریاچه وان است. آنجا را درگاه مهر نیز میگویند. با خط میخی بر در سنگی غار چیزی حک شده است. چرخ فلک در درون این غار در حال چرخش است. آن نشانه ای است از خورشید که اوج میگیرد و روز و شب می چرخد که مانند اسبی چموش بالا و پایین میپرد. این چرخ گردنده کره خاکی است و مهر همیشه به تماشای آن مشغول است. اگر روزی این چرخ بایستد و دیگر نچرخد، آنگاه درگاه مهر باز خواهد شد. در آن روز مهر آزاد خواهد شد و بیرون خواهد آمد و گیتی را ویران خواهد کرد. اما چه روزی ما این خواهیم دید؟ وقتی که دنیا به اخر رسیده باشد."
چنانکه از اساطیر ارمنی فوق پیداست که منجی موعود و جاودانی درون غار یا چاه کنار دریاچه از مهرپرستی به زرتشتیان و شیعیان و مسیحیان رسیده است. لابد گردی هندوانهً شب یلدا و به تشابهه چرخ فلک همین اسطورهای مهر است و قاچ و قاچ کردن آن تقسیم سال به فصول و ماه ها است که در شب یلدا اتفاق می افتد. بر این اساس معنی لفظی نام یلدا در اساس ایرانیش به معنی تقسیم سال است و از کلمهً اوستایی یاردا یعنی تقسیم سال اخذ شده است. چه حرف اوستایی ر غالباً در پهلوی به حرف ل تبدیل میشده است. در زبان اوستایی و پارسی باستان حرف ل وجود نداشته است و حرف "ل" زبانهای دیگر را "ر" تلفظ می نموده اند. مهعهذا ملل سامی یلدا را در زبان خویش به معنی تولد گرفته و آن را به معنی میلاد ایزد خورشید (مسیح، مشیه، مثیه/میثره) یا همان خورشید شکست ناپذیر گرفته اند که مناسبت تامی با طولانی شب سال یلدا و کوتاهترین روز متعاقب آن (تجسم طفولیت خورشید) داشته است. در اساطیر اسلاو نیز نظیر مهر به خواب رفته، ایزد خورشید تحت نام ایوان خواب آلود با اسب آسمان پیمای خورشیدی وی همراه است. همانطوری که شب یلدا به ایزد خورشید آریائیان تعلق داشته است جشن نوروز (زگموگ بابلی) نیز در اساس به بومیان کهن فلات ایران و بین النهرین اختصاص داشته و به ایزد خورشید و جنگ بین النهرینی ها یعنی مردوک/ آشور منتسب بوده است که ایرانیان نام ایشان را با جمشید (جام خورشیدی درخشان) جایگزین نموده و بنیاد جشن نوروز را به وی نسبت داده اند.
نزد ملل سامی واسلامی عید متعلق به مهر گاوکش و بانی چشمه و منسوب به صخره به صورت منحصر به فرد آن تحت نام عید قربان محفوظ مانده است که در آن به جای هندوانه شب یلدا گاو یا گوسفندی را قربانی نموده و گوشت آن را تقسیم می نمایند . نام اسماعیل (یعنی خدای شنوا) که عید قربان و پیدایی چشمه سنگی به وی به اختصاص دارد همان ایزد مهر است که در اوستا ملقب به دارنده هزارگوش (یعنی بسیار شنوا) است.

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

lucias gudomliga ursprung

Lucia har ursprungligen sin gudomliga sida från Nordens Freja

Freja (den vänliga härskarinnan) har varit Nordens största vanadis det vill säga ” ljusets gudinna”. I senare folktro har Freja förvandlats till en trollkvinna som rider på kvast. Hennes gamla berömda särprägla följeslagare (=fylgja) är Fulla (eldens gudinna) och Eskymaer (eldars och askars gudinna) och Gefjon (giverskan). Dessa betydelser har varit grundläggande egenskaper som Lucia ärvt från sin modergudinna Freja: Italienare har verkligen hittat Lucia, hennes moder Eutychia (egentligen o-tuchia) och staden Syrakusa (=rikligt med vatten) som lämpliga motsvarigheter till germanernas Freja, hennes oberörbara moder Nerthus och hennes badort Fensalarna (=Visingsö i Vättern).
Lucia
av Agneta Lilja, Södertörns högskola
”Lucias ursprung kan härledas både till martyren, som dog på Sicilien år 304 och till en legend om Lucia som Adams första hustru. Hon hade kopplingar till djävulen och hennes barn blev till de osynliga underjordiska. Ordet kan alltså kopplas till såväl lux (ljus) som Lucifer (djävulen). Lucias ursprung är således svårt att klarlägga och seden är resultatet av en traditionsblandning.
Lucianatten var i den äldre almanackan årets längsta natt och kallades därför Lusse långnatt. Det var en farlig natt då övernaturliga väsen var aktiva och alla djur kunde tala. Efter den långa natten, då husdjuren sades ha bitit i krubban tre gånger av hunger, behövde de extra foder på morgonen. Också människorna behövde extra mat och borde äta sju eller nio stadiga frukostar denna dag. Detta festande hängde ihop med att julfastan inleddes vid Lucia.
Den som kom sist upp ur sängen på Lucia fick öknamnet Lusse lus och kunde på skämt bli piskad med ris för det. Slakt och tröskning skulle vara avslutade vid Lucia och bodarna vara fyllda inför julen. I bondesamhället gick därför ungdomar utklädda till lussegubbar runt och sjöng (Staffansvisan) och tiggde mat och brännvin den natten.
Den ljusklädda Lucia uppträdde första gången i västsvensk herrgårdsmiljö 1764. Folklig blev seden först på 1900-talet, speciellt genom skolans och föreningars försorg. När folk flyttade till städerna förlorade det gamla firandet med lussegubbar i betydelse och den ljusklädda Lucia med sitt sjungande följe av stjärngossar och tärnor ansågs som ett mer rumsrent och kontrollerat firande än ungdomarnas uppsluppna upptåg. 1927 korades Stockholms första Lucia. Seden att Lucia serverar kaffe och lussekatter daterar sig till 1880-talet, men lussekatter har funnits långt tidigare.”
Wikipedia encyklopedin berättar: ”I Italien firas Lucia genom att barnen lämnar över mat till Lucia och till den "flygande åsnan" som hjälper henne att ge presenter. Om de råkar se henne kommer hon enligt sägnen att kasta aska i deras ögon, så att de blir tillfälligt blinda”.
Underdogblogg vågar tala med klara språk:
”Kan det vara så att vid Lucia firades en ljusfest där solen skulle födas på nytt genom den kvinnliga principen som bär liv och att kristendomen gjorde om detta som kristendomen gjort med så många andra högtider som påsk till exempel? För övrigt åkte Freja omkring i en vagn dragen av katter, Lussekatter ........kan det vara ljuskatter….. lyskatter.

محل آتشکده آذربرزین

مکان آتشکده آذربرزین مهر

مؤبد اردشیر آذرگشسب در مورد آتشکده آذربرزین مهر در شهر ریوند خراسان که به طبقه کشاورزان و کارگر و اهل حرفه بستگی داشت می آورد که "این همان آتشی است که به روایتی اشو زرتشت در زمان بعثت در دست داشت و دست او را نمی سوزاند. بهرام پژدو شاعر زرتشتی در زرتشت نامه خود در این باره میگوید:
که آن مهربرزین بی دود بود منور نه از هیزم و دود بود"

این جانب نظر به نشانی های کهن محل این آتشکده یعنی واقع بر پشته ای کنار کوه ریوند (کوه با شکوه "بین آلود= درخشان")، شهر ریوند یا گنبدگاه (=قدمگاه) بین بس (سنگ بست) و نیشابور، شهرک قدمگاه کنونی در جنوب شرقی نیشابور را محل این آتشکده بزرگ و معتبر دوره ساسانی می دانم. نظرات قبلی در باب دو محل محتمل این آتشکده در دو مقاله زیر بیان شده است که نگارنده از بررسی توأم آنها در کنار مطالب مربوط به باغ کهن مقدس قدمگاه بدین نظر سوم رسیده است. هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی نیز جلگه کنارنگان نیشابور را جای این آتشکده دانسته است. گرچه وی ظاهراً به سهو نام آنرا آذر فرنبغ ذکر کرده است که آن نام آتشکده معروف کهن دیگر ایران یعنی آتشکده کاریان فارس بوده است که اختصاص به مؤبدان داشته است. لابد آتش نسوزاننده آتشکده ودو رد پای سنگی قدمگاه پیشتر به آذربرزین (آترادات= مخلوق آتش) پیشوای آماردان یعنی سردار قهرمان دورهً مادها منسوب می شده است که لشکریان متجاوز و غارتگر آشوری (دیوان) به مازندران را در عهد خشتریتی (کیکاوس) در زیر حصار شهر آمل قتل عام نموده بود. همانکه نام و القابش به صور آذربرزین و گرشاسپ و رستم هفتخوان مازندران توسط آذربرزین نامه و شاهنامه به دوران ما رسیده است. جالب است که اوستا ، رام یشت محل فدیه گرشاسپ به ایزد وایو (باد) را گود (جایگاه کاسه ای شکل) در کنار جوی رنگها بیان نموده است و نام کنا- رنگان منبع هرتسفلد لفظاً نیز همین معنی چشمه رنگها ( یعنی چشمهً پر آب و جاری) را می دهد. معنی کلمهً اوستایی و سانسکریتی گود (گوذَ) نشان میدهد هیئت اصلی قدمگاه گود-اوم- گاه یعنی جایگاه کاسه ای و نیمه کروی بوده است.

در اینجا هر سه مقاله تحقیقی مورد نظر را به توالی قید می نماییم

باغ قدمگاه ، باغی زیبا درشهر قدمگاه نیشابور ( ایرانگردی )
نوشته شده در تصاویر, گردشگری by پسر آریایی در آوریل th, 200826

قدمگاه در دامنه جنوبی کوهستان “بینالود” در میان کاسه ای که از پیوستن دو تپه به وجود آمده و رو به دشت نیشابور قرار گرفته است. باغ قدمگاه ، از سمت جنوب توسط خیابانی شمالی - جنوبی به جاده نیشابور - مشهد اتصال می یابد. از نیشابور حدود 24 کیلومتر و از مشهد حدود 100 کیلومتر فاصله دارد. این مکان، به عنوان جایگاهی مقدس از سابقه طولانی برخوردار است و منشا آن به دوران پیش از اسلام بازمی گردد. گر چه عملکرد آغازین این مکان هنوز مشخص نشده است. این باغ را زمانی منسوب به شاهپور کسری سپس حضرت علی و سپس امام رضا که از راه نیشابور به مرو می رفتند دانسته اند که در بین راه از دهسرخ نیز عبور کرده اند . وجه تسمیه قدمگاه، با توجه به سنگی سیاه است که جای دو پا بر روی آن نقش بسته است .

در معماری ایرانی نحوه ورود به فضاهای مذهبی یا زیارتی، متفاوت از نحوه ورود به باغ های است. برای ورود به مکان های زیارتی، زائر به صورتی تدریجی از پیش فضاهایی عبور می کند که آمادگی ذهنی لازم را برای حضور در آن مکان به دست آورد. درحالی که در باغ های ایرانی، اگر پیش فضایی واسط وجود داشته باشد، به هیچ وجه قصد ایجاد آمادگی ذهنی نیست و بیش از هر چیز، صرفا عاملی برای تشدید تاثیر فضای باغ است. لیکن مجموعه قدمگاه، ویژگی نحوه ورود به فضاهای مذهبی و زیاری را به نحوی بسیار متفاوت و با مقیاسی بسیار وسیعتر در بردارد. در این مجموعه، کند. این نوع درکذهن زائر به صورت مرحله ای، آمادگی رسیدن به فضای مقدس را پیدا می شود، عاملی است کهمیفضایی مرحله ای که Professional نامیده به هیچ وجه در باغ های خصوصی ایرانی وجود نداشته است و به ندرت در فضاهای مذهبی و زیاری ایران شاهد تکامل یافته تر آن هستیم.
آذر بُرزین مهر؟ در سبزوار ( از سایت مرکز پژوهشهای ایرانشناختی)

تازه ترين بررسي هاي باستان شناختي به كشف معماري هاي جديد در كنار يك آتشكده در سبزوار انجاميد كه احتمال وجود آتشكده معروف به آذر بُرزين مهر را در اين شهر قوت مي بخشد
پيش از اين بررسي ها درباره چهار طاقي مشهور به «خانه ی ديو» در روستاي «رِيوَند» در مركز دهستان باشتين وجود اين آتشكده را در سبزوار رد كرده بود. اما يافته هاي جديد باستان شناسان مدّعي وجود اين آتشكده در سبزوار است
محمد عبدالله زاده ثاني، باستان شناس اداره ميراث فرهنگي و گردشگري سبزوار گفت
تاكنون تصور بر اين بود كه اين چهار طاقي يك بناي سنگي بدون تزئينات است اما بررسي هاي جديد به شناسايي ملات گچ در داخل و بيرون اين بنا انجاميد. همچنين بقاياي معماري معروف به پاتاو كه محل عبادت روحانيون زرتشتي بوده است نيز در جريان اين بررسي ها شناسايي شد
در اين مطالعات كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي سبزوار موفّق به شناسايي در ورودي تالار و بقاياي معماري اَستودان (جای نگاهداری ِ استخوان مردگان در کنار دخمه) در اين آتشكده بر روي كوهي به نام ريوند شدند
عبدالله زاده ثاني گفت
براساس نظرات مستند «لازار فاني»،«كريستين سن» و «جكسن» آتشكده برزين مهر متعلق به كشاورزان دوران ساساني بوده و در شمال غربي ايالت نيشابور قرار داشته است. همچنين با توجه به بررسي هاي« فائق توحيدي» و ديگر باستان شناسان ايران و با در نظر گرفتن يافته هاي جديد احتمال وجود آتشكده در سبزوار قوت گرفته است
وي گفت
قرار گيري آتشكده بر روي اين كوه به شكل يك زيگورات است و بر خلاف تصور پيشين مبني بر باز بودن اطراف اين آتشكده، بررسي هاي جديد نشان مي دهد كه معماري هايي دراطراف اين بنا وجودداشته و راه دسترسي به آن بسيار سخت بوده است
كارشناسان ميراث فرهنگي و گردشگري سبزوار وجود ارتباط بين نيشابور و سبزوار را از ديگر دلايل اثبات اين ادعا مي دانند
عبدالله زاده ثاني گفت
در كنار اين آتشكده گياهي به نام ريواس وجود دارد كه طبق مدارك و شواهد موجود در دوره آريايي ها (هزاره اول تا سوم قبل از ميلاد) از اين گياه شرابي بنام هَومَه درست مي شد و در مراسم ديني و مذهبي آريايي ها مورد استفاده قرار مي گرفت. به نوشته ی برهان قاطع، به زبان سنسكريت نيز از اين افشره به نام سَومَه ياد شده است كه آن را با آبِ تركه ی انار مخلوط مي كردند و بر روي آتش مي پاشيدند
كارشناسان باتوجه به وجود آیين مشابهي در هند امروز بر آنند تا در بررسي هاي آتي خود ارتباط فرهنگي سبزوار با ايران مركزي، آسياي مركزي و هند را مورد بررسي قرار دهند. در اسناد و مدارك تاريخي ِ موجود در پنچ نقطه ی ايران از آذر برزين مهر ياد شده است كه از جمله آن مي توان به شهر كاشمر اشاره كرد. این آتشكده يكي از سه آتشكده‌ي مهم دوران ساسانيان بود كه به طبقه كشاورزان و دهقانان اختصاص داشت
برگرفته از تارنمای خبرگزاری ی میراث فرهنگی ی ایران
آتشكده آذر برزين‌مهر كجاست؟(برگرفته از سایت فر ایران)
نویسنده آرزو رسولي
چهارطاقي مشهور به «‌‌خان ديو» در روستاي «‌‌ريوند» در مركز دهستان باشتين كه برخي باستان‌شناسان آن را محل آتشكده «‌‌آذربرزين مهر» فرض كرده بودند، براساس پژوهش‌هاي تازه بر منابع فارسي و عربي اوايل دوره اسلامي، با مختصات اين آتشكده مشهور ساساني مطابقت ندارد و باستان‌شناسان بايد در كوه‌هاي اطراف روستاي گنبد (جنبد) در جست‌وجوي اين آتشكده باشند.
آذر برزين‌مهر، آتشكده‌ي ويژه‌ي كشاورزان بود كه در آغاز، جاي ثابتي نداشت. به نوشته متن پهلوي بن‌دهشن (بن‌دهش)، وقتي كه زرتشت دين آورد، كي گشتاسب آن را در كوه ريوند كه پشت گشتاسبان گفته مي‌شود، مستقر ساخت.
در جاي ديگري از بن‌دهشن آمده است: «‌‌ريوند كوه در خراسان است (كه) آذر برزين مهر در آن قرار دارد.»
باز در بن دهشن آمده است: «‌‌ كوه گنابد در همان پشت گشتاسبان است. از آنجا به طرف ريوند، كه محل آذر برزين مهر است، نه فرسنگ است، به طرف غرب.»
در متن پهلوي گزيده‌هاي زادسپرم برزين مهر اشاره شده است: «‌‌آذر فرنبغ در كوه فرمند ]داراي فره[ در خوارزم [در اصل کاریان] جاي گرفت، آذرگشنسب در كوه اسنوند در آذربايجان و آذربرزين مهر در كوه ريوند كه در پشت است.»
دكتر «‌‌علي اشرف صادقي»، در مقاله‌ي «‌‌محل آذر برزين مهر» كه در شماره ششم نشريه‌ي «‌‌نامه ايران باستان» منتشر شده است، پس از ذكر و بررسي نظرهاي گوناگون و بررسي منابع عربي و فارسي براي مشخص كردن مناطق بالا، هم‌چون تاريخ نيشابور، احسن التقاسيم، معجم‌البلدان، شاهنامه، تاريخ بيهق، اسرارالتوحيد و زين‌الاخبار، كوشيده محل دقيق آذر برزين مهر را در كوه ريوند مشخص كند.
در اين مورد هم نظرهاي گوناگوني وجود دارد. والنتاين ويليامز جكسون، ايران‌شناس، هندشناس و استاد زبان‌هاي هندو ايراني، محل آن را در نزديكي ده مهر بر سر راه خراسان به نيشابور، به يك فاصله از ميان‌دشت و سبزوار مي‌دانسته است.
در لغت فرس آمده: «‌‌برزين آتشگاهي است به گنبد ]در اصل نسخه: بكنبد[ و بس به نيشابور». در تاريخ بيهق آمده: «‌‌‌... گنبد، آن‌جا بيت‌النار بوده است، بدان بازخوانند».
از مجموع نظرات ايران‌شناسان و آن‌چه در منابع فارسي و عربي آمده است و با توجه به مشخصات آذربرزين مهر كه در ريوند، در پشت گشتاسپان، در گنبد قرار دارد. دكتر صادقي نتيجه مي‌گيرد كه گنبد به معني آتشكده ناميده‌اند. اين ده امروز، جنبد نام دارد و جزو دهستان كيذقان بخش ششتمد شهرستان سبزوار است و در تداول اهالي، گنبد گفته مي‌شود. «‌‌ربع ذمج» كه سابقا اين ده گنبد، جزو آن‌جا بوده، امروز «‌‌‌زمج» ناميده مي‌شود و دهستاني از بخش ششتمد است كه مركز آن ده ششتمد است و در كنار كيذقان قرار دارد.
بخش ششتمد در جنوب سبزوار است و ريوند نيز در جنوب و جنوب غربي نيشابور است و با ششتمد فاصله زيادي دارد. اما به احتمال، قلمرو ريوند در گذشته تا ششتمد ادامه داشته است. بنابراين، روستاي برزنون كنوني ]ظاهرا برزينان[ با آتشكده برزين مهر ارتباطي ندارد و به احتمال قوي، از نام شخصي برزين نام، گرفته شده است.

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷

پشت دریاها شهری است

زمانی که از دانشگاه تبریزاخراج شده و به دنبال جانپناهی میگشتم این شعر جالب سهراب سپهری را -که مناسب اوضاع و احوال و آرزوهایم بود- زمزمه می نمودم
پشت دریاها
سروده ي

سهراب سپهری


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ِ ماهی گیران
می فشانند فسون از سر ِ گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مَرد ِ آن شهر اساطیر نداشت
زن ِ آن شهر به سرشاری ِ یک خوشۀ انگور نبود
هیچ آينه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبي حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فوّارۀ هوش ِ بشری می نگرند
دست ِ هر کودک ِ ده سالۀ شهر، شاخۀ معرفتی است
مردم ِ شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب ِ
و صدای ِ پَر ِ مرغان ِ اساطیر می آيد در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت ِ خورشید به اندازۀ چشمان ِ سحرخیزان است
شاعران وارث ِ آب و خِرَد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت

معمای نامهای بغ مشتوم و اسر مزش در کتیبه های آشوری و موضوع اهورامزدا پرستی

ایرانشناسان معروف غربی که به این دو نام خدایان ایرانی در کتیبه سارگون آشوری و کتابخانه آشوربانیپال بر خورد نموده اند؛ نظر قانع کننده و قطعیی روی آنها انجام نداده اند. به نظر نگارنده این بدان جهت روی داده است که به موضوع دولت قدرتمند میتانیها (یعنی مادهای غربی مهرپرست) که در نیمهً دوم هزارهً دوم پیش از میلاد در همسایگی شمالی امپراطوری آشوریان و همچنین در مجاورت شرق و غرب آن میزیسته اند، کم بها داده شده است. روست بغ مشتوم (خدای بزرگ) را با بغ مزداه (اهورامزدا =سرور دانا) مساوی قرار داده است ولی ادوارد مِیر این نظر را رد کرده است. هومل نام خدایی را به صورت اسرمزش در فهرستی از کتابخانهً آشوربانیپال دیده است که به عقیده او اصل آن از دورهً کاسی یعنی میان 1700 تا 1200پیش از میلاد است. آرتورکریستن سن در این باب در کتاب خود مزداپرستی در ایران قدیم می گوید اما اسّرمزش به هیچ حال شبیه اهورامزدا نیست و در این صورت همانطور که هومل پیشنهاد می کند معنی "اهورامزدا"، آسورای بزرگ است. هومل در این باب به آریائیان کاسی مراجعه نموده که خدای خورشید ایشان به نامهای ساخ (روشن) و سوریاش (خورشید) نامیده میشده است نه بغ یا میثره (مهر) که در نزد آریائیان میتانی معاصر "حکومت کاسیان در بابل" مرسوم بوده و نامهای خدای قبیله ای بزرگ و خورشید ایشان به شمار می آمده اند. این خدای محبوب میتانی بعداً در پیدایی اساطیر موسی (ایزد خورشید و عهد و پیمان میثه/میثره) و مسیح (مثیه/میثه) رل اساسی بازی کرده است. آشوریان نام وی را حتی به صورت اصلی آن یعنی میتره (میثره) ثبت نموده و با شمس (خورشید) معادل گرفته اند. اما پرستش اهورامزدا و برهما (هر دو به معنی خالق دانا) به پیروی از پرستش انکی/ائای بابلی ها که خدای بزرگ زمین و خرد به شمار میرفته است، پدید آمده است و لابد این ایزد در مقابل ایزد ویرانگری بابلیها یعنی آرّا (ایزد خشکسالی و ویرانگری، برادر توأم انکی/ائا) قرار داشته است که نزد ایرانیان تبدیل به اریمن (اهریمن= بدمنش) و نزد هندوان تبدیل به شیوا (ویرانگر) گردیده است. مسلم به نظر میرسد آریائیان هندو ایرانی این ایزدان بابلی را جایگزین اشوینها (ناستیه ها) یعنی ایزدان همزاد خوب و بد "روز و شب" خود ساخته اند. میتانیان این ایزدان را تحت نام ناستیه ها در مقامی پایین تر می پرستیده اند. این زوج ایزد در نزد اسلاوها تحت نام بیلوبوگ (ایزد سفید) و چرنوبوگ (ایزد سیاه) تا ورود مسیحیت مورد پرستش بوده اند. اهورامزداپرستی/انکی پرستی از دوره داریوش اول در ایران رسماً رواج پیدا نموده است چه کورش/فریدون مطابق اسناد تاریخی و اساطیری پرستنده ایزد خورشید مهر/مردوک بوده است؛ لذا بعید است که داماد و پسر خوانده معروف وی یعنی گائوماته بردیه (سپیتاک زرتشت) صرفاً اهورامزدا پرست بوده باشد که به خطا به مروج اهورامزداپرستی معروف شده است. چنانکه از آیین اخلاقی وی تحت اسامی گوتمه بودا، گوتمه شوارا، گوتمه مهاویرا در سمت هندوستان (یعنی محل حکمرانی وی) بر می آید وی اساساً تأکیدش نه بر روی خدایان بلکه بر مسائل اجتماعی و اخلاقی بوده است. گرچه در دخمه گائوماته در قصبه سکاوند وی را در حال نماز در کنار آتشدان و یک شمع بزرگ تصویر نموده اند. از آنجاییکه تصویر آتشدان در غاردخمه کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) در دره شهر زور سلیمانیه دیده میشود؛ لذا بانی دخمه غار شکل گائوماته بردیه/زرتشت بیشتر از سنت پیروی نموده است. هرودوت پدر تاریخ و داریوش قاتل گائوماته، در مجموع او را دشمن معابد و ویرانگر آنها و تقسیم اراضی کننده بین رعیتها و آزادکننده بردگان و بخشنده مالیاتهای رعایای امپراطوری هخامنشی معرفی می نمایند. بر این اساس گائوماته بردیه/زرتشت نه مبّلغ و مروج یک نوع خداپرستی بلکه اصلاح طلب اجتماعی مردمگرای انقلابی بی نظیر تاریخ عهد باستان بوده است. از همین رو هم بوده است که هرودوت میگوید که مردم آسیا از خبر ترور وی به دست داریوش و همراهانش دریغ خوردند و به سوگ نشستند. تعالیم اخلاقی و اجتماعی گائوماته/گوتمه در سمت بلخ و هندوستان یعنی محل ساتراپی وی صورت گرفته بود و مغان عهد اردشیر بابکان یعنی بیش از هفت قرن بعد از عهد گائوماته زرتشت از تعالیم اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی وی جز سه شعار پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک که در آیین بودایی وی نیز وجود دارد؛ چیز خاص بیشتری در دست نداشته اند و اوستا بیش از آن سخن گائوماته زرتشت باشد؛ روایات دینی سنتی است که به نام نامی وی جمع آوری گردیده است که در آن وی صرفاً به مقام یک روحانی حریص و مداح درباری تنزل داده شده است. در اساس حامی وی هم نه مخاصمش ویشتاسپ هخامنشی بلکه برادرش مگابرن ویشتاسپ پسر بزرگ سپیتمه جمشید بوده است که در روایات زرتشتی با ویشتاسپ هخامنشی جایگزین شده است. سپنداته (فرد مقدس، اسفندیار) هم چنانکه کتسیاس قید نموده "لقب خود گائوماته (سپیتاک بردیه/زرتشت/زریادر) بوده است" نه داریوش پسر ویشتاسپ هخامنشی که هرتسفلد تصور نموده است. معهذا چنانکه از القاب گائوماته ، گائوتمه و پاتی زیت وی (جملگی به معنی دانای سرودهای دینی) آشکار است وی حافظ بی نظیر سرودهای حماسی نیاکان مادری مادی/کیانی و نیاکان پدری خویش جمشیدیان/گودرزیان به شمار می آمده است. چنین اتفاقی در تاریخ برای شخصیت عیسی مسیح تاریخی یعنی یهودای جلیلی فرزند زیپورایی معلم انقلابی هم رخ داد: این روحانی انقلابی و مفسر بی نظیر مندرجات تورات را که علیه جور و ستم اقتصادی و اجتماعی امپراطوری برده داران رومی در اورشلیم مبارزه میکرد؛ پیروان راهش در ادامه راه او به سازش با شرایط زمان و مکان و سود آوری تن داده و با قلب ماهیت تعلیمات او، وی را تبدیل به نیمه خدا/نیمه بشر حامی برده داران رومی نموده اند.

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

معرفی قبایل اقوام قدیمی ماد وپارس

اساس تاریخی اساطیری که هرودوت در باب منشأ نامهای ماد و پارس بیان می کند

هرودوت در معرفی ملیتهای لشکریان خشایارشا هنگام لشکرکشی به یونان بعد از پار سها از مادها یاد می کند و ضمن معرفی هر دوی این قومهای آریایی اسطوره هایی در باب منشأ ایشان یاد می کند که لازم به بررسی هستند:
حسن پیرنیا در تاریخ ایران باستان در این باب مطلب را در باب پارسها به تفصیل آورده است که من برای سادگی توضیحات لازم را در داخل پرانتزها ضمیمه می نمایم:
" بعد هرودوت نژاد پارسها را بنا بر افسانه های یونانی چنین معیّن میکند:" پارسیها را در عهد قدیم یونانیها کفن (شادمان= ماد/میتانی) می نامیدند، ولی همسایگان پارسی ها آنها را آرتیان (پاکان= آریائیها) می گفتند و پارسی ها نیز خود را چنین می نامیدند. پرسه (پارس= پلنگ) پسر زئوس (اهورامزدا) از دانائه (سوزان= کیبله= گیبل= آذر) بود. او نزد کفه (به یونانی یعنی کیف، شادمان= میتانی/ماد) پسر بعل (اهورا= یعنی سرور، خدای سامیان) و دختر وی آندرومد (دختر مادی) را به زنی گرفت (اشاره است به ازدواج ماندانا دختر آستیاگ اول/فرائورت با توس/کورش دوم). از این دختر پسری به دنیا آمد پرسس نام (پسر مرد پارسی) که در نزد کفه (ایالت میتانی نشین کفنه در کنار قسمت علیای فرات) بماند. بعد چون کفه (ماد/میتانی، منظور آستیاگ دوم) اولاد ذکور نداشت، تمام ملت را به اسم پرسس، پِرس (پارسی) نامید."
این گفتار هرودوت گواه آن است که پارسی خود را از اعقاب پادشاهان دیرین آریائیان میتانی (=پیشدادیان) و همچنین پادشاهان مادی (کیانیان) به شمار می آوردند. در اینجا پیرنیا بر داشتی و نتیجه گیری کهنه شده زمان خود را کرده و آنرا تعبیر و تفسیر به خویشاوندی دور پارسیها و یونانیها و آشوریها نموده است.
پیرنیا مطلب هرودوت را در باب مادیهای لشکر خشایارشا (بهمن اسفندیار اساطیر ملی) از این قرار آورده است: "مادیها اسلحه شان مانند پارسیها بود و پارسی ها این اسلحه و البسه به پیروی از مادیها برگزیده بودند. فرمانده مادیها تیگران هخامنشی بود؛ مادیها را در عهد قدیم همه آریانی می نامیدند و فقط پس از آنکه مد کلخیدی (ماد/شراب گرجستانی) از آتن نزد آنها رفت، مادیها (=مردم ایزد شراب و شادی= مهرپرست) را به این اسم خواندند. مد موافق افسانه های یونانی دختر یکی از پادشاهان کلخید و جادوگر بود (اشاره به نام مادیای اسکیتی/افراسیاب کشورگشای بزرگ سکایی شمال دریای سیاه است که لفظاً به معنی بزهکار دانای جادوگری است). وقتی یونانیها در جستجوی پشم زرین به کلخید رفتند (اشاره به یونانیان آخایی از اقوام دریایی است که امپراطوری هیتیان را در آسیای صغیر منقرض نمودند)، این ساحره با یاسون (منجی منظور هم اشیل یونانیها و هم کی آخساروی ایرانیان) سرکرده یونانیها مربوط شد و به واسطه سحر او یونانیها بهره مند گردیدند. بعد مد با یاسون به یونان رفته و در آنجا کارهای محیرالعقول انجام داد. سپس چون شوهرش او را ترک کرد، این زن از راه انتقام اطفال خود را سر برید (در اصل اشاره است به موضوع افسانه ای پذیرایی سکاها با گوشت بچه از کی آخسارو/کیخسرو/هوخشتره) است که موجب جنگ پنج ساله بین کشور لیدی پناه داده این سکاها با مادها گردیده بود.) و پس از آن به آتن رفته زن پادشاه آن، اژه گردید و از او پسری آورد مد نام. در اواخر عمر خود مِدِ به کلخید بر گشته به روایتی پسر خود مِد را به تخت این مملکت نشاند و پس از آن مادها خود را چنین نامیدند."
در ارتباط نام سرزمین کلخید یعنی ایبری قفقاز (گرجستان) با نام مادها گفتنی است مطابق گفته استرابون در سمت ایبری قفقاز ماه پرستی رایج بوده است و نام ماد چنانکه از نام شهرستانهای دوره ساسانی پیداست از سوی دیگر با مای و ماه مرتبط بوده است. در واقع همانطوریکه برخی از ایران شناسان آورده اند مشیه و مشیانه (آدم و حوای ایرانیان) در اصل همان مثیه (مهر) و مثیانه (مهریانه) یعنی ایزدان قبیله ای همزاد خورشید و ماه ایرانیان، همان سوریا و سورای وداها بوده اند.
در پایان اسامی قبایل پارسی و مادی را که هرودوت آورده و نگارنده برای شناسایی آنها سالها دست پنجه نرم کرده در اینجا قید می نمایم. نخست نام قبایل پارسی:
پاسارگادیان: این نام را می توان مردم ناحیه پشتی و یا مردم ناحیه گنجگاه معنی نمود.به نظر میرسد تخت جمشید (جمگ خشئته) در اصل محل گنگ خشئته (یعنی گنج شاهی) بوده و از تصحیف این نام عاید شده است. از آنجاییکه این تیره پارسی که قبیله خود هخامنشیان بوده و بر بالاترین مقام را در میان قبایل پارس داشته و مردم ناحیه تخت جمشید یعنی مرکز و خراجگاه هخامنشیان در سرزمین ایشان واقع بوده؛ لذا معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد، استرابون به جای پاسارگادیان نام هخامنشیان و پاتی شوری (مردم پیش کویر= اهالی ناحیه یزد) را قید نموده است. نام پارس را سوای معنی سکایی پلنگ آن می توان در زبانهای ایرانی به معنی پشتی و کناری نیز گرفت.

مارافی ها و ماسپی ها این دو نام را غالباً غیر آریایی تصور کرده اند در حالی که این دونام به معنی آنهایی که نمی ربایند و آنهاییکه کشتار نمی کنند بوده و اشاره به دو قبیله پارس نشین کردان و مردان است چه استرابون به نقل از اراتستن در کنار پاتی شوریها و هخامنشیها از سه قبیله مغ ، مرد (امارد) و کرد در فارس نام برده است و در مورد این دو گروه اخیر میگوید که "ایشان دزد و راهزن هستند." لابد حرف نفی ما (مَ) برای زدودن مفهوم لغوی منفی همین اسامی یعنی راهزن و آدمکش است که به مثابه پیشوند با آنها همراه شده است. جالب است کلمه ماسپی ترجمه کلمه سومری لول یعنی مردم آرام است که علی الاصول در تلفظ ایرانی کهن میتوانست تبدیل به لور (لُر) گردد بی جهت نیست نام اساطیری لرها در شاهنامه ارمائیل (آرام خدا= بختیار) قید شده است. بنابراین نام شهر ایلامی ماسپذان در اصل به معنی جایگاه مردم آرام (لران) بوده است.

پانتالیان (یعنی مردم راه) همان پارتیان در خراسان بوده اند که نام قوم و مملکتشان به معنی گذرگاهی بوده است. دئیروشی ها (مردم مناطق جنگلی) بی تردید اشاره به مردم گیلان (دیلمان= سرزمین جنگلی) و مازندران (جایگاه مردم زن سالار= اناریان) است. گرمانی ها (مردم دارنده خانه های سنگی) همان مردم کرمان (ساگارتیای شرقی) هستند. هرودوت قبایل چادرنشین پارسی را مرکب از دایی ها (مردم بخشنده و عادل، دادیکان، تاجیکان) و مردان (آدمکشان) و دروپیکیان (یعنی دربیکان، دریها، سکائیان پارسی برگ هئومه) آورده است که بعدا گروه بزرگ این قبیله اخیر تحت نام ساسانیان (=دارندگان برگ هئومه) بعد از حمله به هندوستان و حدود یک قرن اقامت در هند از آنجا به سمت فارس رانده شدند و دولت ساسانیان را در ایران پدید آوردند. قبیله مردان اخیر را نظر به واقع شدن نامشان در بین چادرنشینان دایی ها (تاجیکان) و دروپیکیان (دریها) باید در سمت ماوراءالنهر جستجو کرد. لذا مردم سرزمین خوارزم که مکان پرستش ایزد خورشید و جنگ امری (مهر یعنی کشنده= مرد ) بوده می تواند از این نام مراد بوده باشد.
بررسی نام قبایل مادی که هرودوت نقل نموده است: یعنی بئوسیان (مردم دارنده توتم بزکوهی)، پریتاکانیان (مردم کنار بستر رود خانه)، ستروخاتیان (دارندگان خانه های سنگی= ساگارتیان غربی)، آری زانتیان (قبیله نجبا و اشراف) و بودیان (خوشبختان) و مغان (قبیله انجمنی). بی شک از این میان بئوسیان همان سکائیان کردوخی (یعنی دارندگان توتم بزکوهی) و پریتاکانیان (مردم کنار زاینده رود در استان اصفهان) و ستروخاتیان همان کردان کرمانشاهان (یعنی جایگاه مردم خانه سنگی) و بودیان (=لران) همان لران شمالی و مغان قبیله روحانی آریائیان ایرانی کهن می باشند که در نقاط مختلف ایران پراکنده بودند. نظر به اینکه پادشاهان ماد (کیانیان) از همان قبیله ساگارتیان (میتانی= ماد در اصل یعنی پرستندگان خورشیدچرخ زننده و گردنده) بر خاسته بودند لذا آری زانتیان همان مغان سئورمتی دشت مغان و سمت مراغه بودند. نام این مغان را که هرودوت در جای دیگر به صورت مخ ها آورده در واقع به معنی به کار برندگان سلاح شمشیر یعنی مترادف سئورومت است. در واقع زبان اوستایی زبان همین مردم و سپیتاک زرتشت (داماد و پسرخوانده کورش سوم) و پدرش سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ) رهبران قومی همین مردم بوده اند. زیبایی سپیتمه جمشید و تنومندی و دارای سیمای زرین بودن زرتشت (یعنی دارنده تن زرین) به وضوح بیانگر آن است که چرا این قبیله سئورومتی /سلمی درون اتحادیه قبایل ماد را به نام آریزانتیان (نجبا و شریفان) نامیده اند. جالب است در آذربایجان عهد بابک خرمدین هنوز زرتشت را تحت نام شروین به درستی از سوی پدر از دیار زنج (سرزمین مادر سالاران آمازون/سئورمت) و از سوی مادر از کیانیان ایران باستان به شمار می آورده اند. صربها و کرواتها و بوسنیها اعقاب همین سئورومتها (قوم سلمی) هستند که از شمال کوهستان قفقاز به اروپا کوچ نموده و به تدریج در سلک امم اسلاو در آمده اند. ایرانیان این خویشاوندان آرایی الاصل خویش را فراموش ننموده و در عهد ساسانیان نیز سرزمین اروپا به سلم منسوب می نمودند. از میان صربوکرواتها میلان هوستیچ نخستین مورخی است که در قرن میلادی گذشته به تبار آریایی صربوکرواتها پی برده است. سکائیان پادشاهی (تورانیان پادشاهی، اسکیتان؛ اسکلاوها) نیز در کنار این خویشاوندان خویش به سرزمین اسلوونی (در اصل اسکلاوونی) رسیده است. می دانیم که در اساطیر ملی کهن ایران که در شاهنامه محفظ مانده است این دو قوم تحت نام سلم و تور برادران بزرگ ایرج (ایران) به شمار رفته اند.
راجع به خود نام کوروش گفتنی است این نام به صورت کوروشک در پهلوی به معنی نوعی قوچ است. نظر به اینکه کوروشکا به معنی قوچ وحشی و بزکوهی بوده است؛ لذا نام کوروش را با توجه به عنوان قرآنی وی ذوالقرنین (قوچ دوشاخ) به سادگی می توان به معنی قوچ وحشی گرفت. در حماسه آذری کورواوغلو آذریها ، کوراوغلو یعنی تخلص بابک خرمدین از نام کوروش (به معنی پسر کوروش) اخذ شده است و وی ملقب به قوچ (=کوروشکا) است. لذا تشابهه نام قاشقایی (قاش-شکایی= قوچ وحشی) هم با کوروشکا تصادفی نیست. بر همین اساس هم هست که در کتب پهلوی در نام نیاکان فریدون/کورش سوم عنوان تور (قوچ وحشی) را به طور مکرر مشاهده می نمائیم. اسامی این شجره نامه به ترتیب عبارتند از فریتون آسپیان(جهانگشا فرزند مرد کامیاب یا آسیب دیده از خاندان پارسی/کورش سوم فرزند کمبوجیه دوم) پسر پور تور (یعنی پسر قوچ /توس/کورش دوم)، پسر سوک تورا آسپیان (=قوچ سفید منسوب به پلنگ= پارس)، پسر سیاک تورا آسپیان (قوچ سیاه پارسی)، پسر سپیدتورا آسپیان (قوچ سفید پارسی)، پسر گفر تورا آسپیان ( قوچ خاکستری پارسی)، پسر رمک تور آسپیان (قوچ رمه پارسی)، پسر ونفرغشن آسپیان ( بسیار دوست منش پارسی= هخامنش)، پسر جم (جام خورشید) پسر ویونگهان (دور درخشنده). در اینجا برای نام آسپیان ترکیب آس- سپی- ان یعنی منسوب به سگ بسیار تیز رو (=پلنگ) با توجه به معنی سکایی پارس یعنی پلنگ مناسب می افتد که ما هم همین مفهوم را منظور نمودیم.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷

نظر من و نظر یک مؤمن به اسلام راجع به جن

من در مقاله مربوط به جن اقوال مختلف را نقل کرده و نظر خود را هم که بر پایه علوم مقبول اهل دانش و عقل سلیم است یعنی نفی آن ابراز نمودم. آقای رضا سمندی نظر مخالف خود را خیلی محترمانه در این باب اعلام داشته اند. ولی من ناراحتی ام از این نیست که چرا اسلامی ها این جوری فکر میکنند ناراحتی ام از این سروکار گذاشتنهای ممتد روزمره و اتصال عقل و هوش مسلمین به هپروت آسمانهاست که جهان اسلامی در جهل و فساد غلتانده است. در حالی که شیاطین واقعی می دزدند؛ اینان بسوی شیطان موهومی در کعبه سنگ می اندازند و شیاطین بزرگ در جهان از ته دل به این کار مسلمین می خندند. بر این اساس دور کعبه سنگی گردیدن را جهالتی بیش نمی دانم در حالی که دزدان دریایچه های نفتی بسیار گرانبهایمان را غارت میکنند و به اراده خودشان برایمان اسلحه و خیابانهای لندن را می فروشند، فردا نه صحرای عربستان و نه کویرهای ایران جوابگوی نیازهای مردم چندین میلیونی خواهد بود. گرچه من از خود فر زندی ندارم ولی نمی خواهم نوه های کوچلوی عزیز برادرم فدای جهالت و سکوت من و ماها بشوند .
جواد مفرد کهلان

پاسخ به آقای جواد مفرد در مورد خرافات قرآنی و جن و و /رضا سمندی

15 اسفند 1385

/رضا سمندی


آقای جواد مفرد. بيش از ۱۴۰۰ سال از پيدايش اسلام ميگذرد و در /کشورهای اسلامی و به ويژه در ايران محققان و دانشمندان باتحقيق و تفحص خود قرآن را به عنوان يک کتاب آسمانی تقديس و مورد احترام قرارداده اند و در سده های اخير که ترجمه قرآن در دسترس غربيان و بعضی از ممالک ديگر قرار گرقت افراد زيادی نيز به اسلام گرويدند.
آقای جواد مفرد ! آيات قرآنی را مشحون از خرافات دانستن ، همانگونه که در مقاله خودتان منعکس ساخته ايد، توهين به عقيده و ايمان بيش از يک ميليارد و سيصد ميليون مسلمان است که در حال حاضر نزديک به يک چهارم سکنه کره خاکی را تشکيل ميدهند ، از فرهنگ و ادب انسان فرهيخته صرفنظر ازهر مسلک و مرام به دور است.
قرآن به مسلمانان توصيه کرده است که به آئين و مذاهب ديگران احترام بگذاريد و به خدايان آنان توهين و مذمت روا مداريد اگر چه بر باطل باشند، چون قرنها جزء باور و فرهنگ آنان شده و توهين به معبود آنان باعث آزار و ايجاد کينه و نفرت خواهد شد.
در باره مخلوقات ديگر مانند جن که در قرآن اشاره شده ، مطالبی نوشته ايد و آنرا جزء خرافات و موهومات قرآنی شمرده ايد. شما ـ آقای مفرد ! با کدام مدرک علمی و برهان قاطع ميتوانيد ثابت کنيد که بغير از انسان ، مخلوقات ديگری، خدای نيافريده است ؟ اليته اگر باور داريد که خداوند خالق هستی و تمام کائنا ت است و قادر بر همه چيز است. قرآن ميفرمايد: (ما اوتيتم من العلم الا قليلا) معنی اين آيه اين است که بشر در دانش و علوم در حالت ابتدائی به سر ميبرد.. (اسرار جهان را نه تو دانی و نه من. ـ حافظ)
ما هنوز از چهار ديواری خودمان خبر نداريم، منظورم همين کره خاکی است که از آن به وجود آمده ايم و در آن فنا ميشويم. آيا تا کنون بشر توانسته است از همه گياهان و جانورانی که در سطح زمين و اعماق درياها و اقيانوسها قراردارند مطلع شود و يا در در دل زمين و کوهها با خبر شود؟. هنوز از کره ماه که قمر زمين است اطلاع چندانی نداريم تا چه رسد به ميلياردها کهکشان ـ کرات و سياراتی که فاصله آنها تا زمين، همانگونه که تعريف ميکنند، به ميليونها سال نوری ميرسد.
کيست که ادعا کند همه اينها قابل زيست نيستند و مخلوقات ديگری غير از آنچه روی اين کره خاکی است وجود ندارد؟ آيا شما مدرک مستدلی داريد؟
ميگويند به ملا نصرالدين گفتند نيم کره زمين کجا قراردارد ـ ملا فورا پاسخ داد همين جا که ميخ طويله ام را به زمين زده ام ! گفتند با چه استدلالی ؟ پاسخ داد برويد گز کنيد تا نتيجه را به دست آوريد !
ميگويند قرآن تنها معجزه حضرت محمد است و خود قرآن ميگويد اگر جن و انس باهم جمع شوند که ده سوره مانند قرآن به وجود بياورند قادر نخواهند بود. چرا شما ـ آقای جواد مفرد! شما که قرآن را سراسر خرافات ميدانيد چرا يک کامپین تشکيل نميدهيد و از محققين وکارشناسان جهان دعوت نمی کنيد که يکی دو سوره قرآن را با همان سبک ارائه دهند تا حقيقت و ادعای قرآن روشن شود.

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

Bibelns patriarker är Eshnunna -hyksos konungar

Egentligen är bibelns ursprungliga patriarker Eshnunnas - hyksos konungar

Det var Hammurabi den berömde lagstiftaren som orsakade stora folkvandringar från Mesopotamien omkring år 1792-1750 f.kr. Han menade egentligen att förena de tre stora staterna Akadien (i center och söder), Eshnunna (i öst) och Mari (i väst) under sitt välde. Men hans våldsamma ingripande orsakade förskräck inom folken i Eshnunna (=Addans trädgård) och Mari som hade byggt en koalition mot just denne babyloniska Hammurabi och resultatet blev stora folkvandringar. Eshnnunafolket vandrade i två stora grupper. Den ena till öst, till Irans platå och den andra tåg flykt hos mitaniska – och huriska välde i norr om Mesopotamien . Där som hade också deras allierade Marifolket hade fått tillflykt. Det samlades stor skara hos mitaniska konungen. Denna skara hade stort militärs potansiel att använda. Alliansens Patriarker upptäckte detta ”förbundet av olika folksamlingar som egyptierna nämnt Hyksos (utländska härskarna, eller hästskötarna)” skulle kunna vara tillräklig maktigt att attackera den rika Faraonernas Egypten. Eftersom detta förbund grundades i mitaniers land skulle det vara logiskt att tro ledarskapet var med själva mitanier dvs., guden Mithes (Mose, Moses, Mithras) folk, fastän majoriteten av förbundet bestod av semitiska befolkningar marier (mytiska Maria som Moses syster), eshnunnier (=hebréer, passerande). Marfolket hade en gud vid namn Zimri (Sameri). Mitaniers under kuvade folk var hurier(hurriter) dvs., bibliska Harons folk (Arons folk; mytiska Moses broder). Eshnnunafolkets vandring Mesopotamien till Haran i huri-mitaniska väldet och sedan dess till Egypten är ungefär bibelns Abrahams vandrings väg.
Denna tabell visar Eshnunnaskonungar namn och kännetecken:

CITY STATE OF ESHNUNNA
The minor city of Eshnunna (modern Tell Asmar) was situated in the Diyala Valley to the north-east of Sumer itself, but it was still very much a part of Sumerian culture and civilisation. Occupied from circa 2900 BC, it was never a significant power during Sumerian times, but in the period of Ur's Third Dynasty it was a well-attested city and capital of one of Ur's provinces with the same name. As Ur headed towards collapse, the city (which is not mentioned in the king list) gained an independent dynasty of its own. Its kings, some of whom bore Elamite names, may even have been united with Assyria for a time, and were a threat to later Babylonian hegemony.
Although information on the kingdom is sparse, a historical framework for Amorite Eshnunna can be pieced together from building inscriptions, year dates, letters, and seal inscriptions both from Eshnunna and elsewhere. There were apparently twenty-eight kings between 2065 - 1762 BC although six are missing from this list.

fl c.2030 BC Ituria Governor? under Ur.

Ituria, a city leader, builds a temple for his divine overlord, Shu-Sin of Ur. Soon afterwards a palace is attached to this.
fl c.2026 BC Shu-ilija / Ilshu-Ilia Son. Claimed the independent kingship of the city.
c.2026 BC Eshnunna breaks away from the control of Ur during the second year of Ibbi-Sin's reign. Shu-ilija maintains good relationships with Ishbi-Erra of Isin as does his successor. However, the succeeding kings drop the title of king to use the lesser one of 'énsi' (governor) or 'ishshakum' insisting that the kingship of the state belongs to the city's god, Tishpak.
fl c.2010 BC Nurahum / Nur-Akhum Received help from Isin to win a battle against Subartu.
Kirikiri Bore an Elamite name.

Bilalama Bore an Elamite name.

Eshnunna appears to maintain close contacts with Elam, although it seems not to have been conquered by the Elamites.
Ishar-Ramashshu
fl to c.1940 BC Usurawassu / Usur-Awasu
The city is sacked during the time of Usurawassu, possibly by Anum-muttabbil of Der, and may be temporarily subject to that city. Little is known about the subsequent nine rulers.
Abimadar Not on all lists.
Azuzum
Urninmar / Ur-Ninmar / Ur-Ninkimara
Urningishzida / Ur-Ningizzidda
Ipiqadad I / Ibiq-Adad I
Abdi-Erah
Shiqlanum
fl bef c.1895 BC Sharrija / Sharria
Belakum / Belakim
Warassa
fl c.1870 BC Ibalpiel I Reigned for at least ten years (from a seal impression).
http://www.historyfiles.co.uk/FeaturesMiddEast/MesopotamiaMap.htmEshnunna seems to flourish again, perhaps due to the decline of Isin and Larsa from the middle of the century. Ibalpiel re-adopts the title of king, perhas in recognition of the fact that there is no longer a single 'kingship of Sumer and Akkad' to which to defer.

c.1862 - 1818 BC Ipiqadad II / Ibiq-Adad II Son. Assumed divine status - practice copied by all successors.
Ipiqadad pursues an expansionist policy. The previously independent minor cities of Nerebtum (modern Ishcali), Shaduppum (Tell Harmal), and Dur-Rimush (location unknown) are all incorporated into the state.
fl c.1830 - 1815 BC Naramsin / Naram-Sin Son. Also king of Assyria, probably by conquest.

Naramsin extends Eshnunna's territory considerably into northern Babylonia at a time when the small kingdom based at Babylon can do little more than defend its own walls, and apparently also temporarily conquers the Assyrians at Ashur, as well as the small state of Ekallatum.

Dannum-tahaz Son? May have ruled briefly after Ibalpiel II.
c.1808 - 1780 BC Dadusha Son of Ipiqadad II.
c.1780 BC The kingdom of Upper Mesopotamia turns on its recent ally and seizes Nerebtum and Shaduppum, although these and more are quickly taken back upon the death of Shamshi-Adad in 1766 BC.
c.1779 - 1765 BC Ibalpiel II / Ibal-pi-El II Son or grandson. One of the major leaders of this period.
c.1776 BC The kingdom of Upper Mesopotamia is attacked simultaneously by Yamkhad and Eshnunna, leading to its disappearance and a general restoration of the old order.
c.1766 BC Eshnunnan troops take part in the siege of Razama by Atamrum of Andarig, but Ibalpiel hurries to assist Razama, collecting troops and a battering ram from his governor in Qattunan on the way. The Razamans manage to repel Atamrum before he arrives, so he returns home.
c.1764 - 1762 BC Silli-Sin
c.1764 BC Eshnunna had been forming ties with Mari in the face of Babylon's growing power, but as part of a coalition which attempts to invade Babylonia the city is defeated and crushed by Hammurabi.
c.1762 BC The Babylonian Empire captures the only remaining political power to oppose them when they take Eshnunna, inheriting well-established trade routes and economic stability, and ending 250 years of Eshnunna's independence.
c.1756 BC There is evidence that just four years after its supposed capture, the entire town is ravaged by a terrible flood. After that, the city only rarely appears in cuneiform textual sources, reflecting a probable decline and eventual disappearance.
Iqishi-Tishpak Descendant of Naramsin? Vassal of Babylon?

? - c.1736? BC Anni Killed in Babylon.

c.1741 - 1736 BC One of Eshnunna's last notable acts is to side with Rim-Sin II of Larsa in his revolt against the Babylonian Empire. Anni is captured by the Babylonians and is strangled. The city is destroyed.

Mina kortfattade bevisen om Adams- och Abrahams tillflykt, från Edens lustgård:
Invandrarna (=hebréer) från Eshnunna (strålande staden = Ur) är bibelns Judar. Själva namnet jude och gudanamnet Jehova härstammar av kassitiska åskguden [je]Huthas namn. Kasiterna har varit Eshnunnas östliga grannar. Eshnunnas åskgud uppträder även i bibeln under profetiska namnet Elia Tesebiten. Åskguden under namnet Tishpik var Eshnunakfolkets största gudomlighet.
Andra Ibal epil (hans offer son är räddad) är det historiska Abraham, som vandrar (på tvång av Hammurabi) från Eshnunna till Haran, Kanan och Egypten.
Bibelns och Koranens Tareh (fader) och Azar (eld), som Abrahams fader Och farbror bevisar Dadushe (som kan översättas till ”hans farbror”), andra Ibal epils (Abrahams) företrädare.
Marifolkets konung vid tillflyktstiden har namnat Zimri lim (guden Zimri är min bevakare) bibelns och koranens Sameri (bergåskådaren). Eftersom ordet berg och kalv enades i det semitiska odet tor, har namnet Sameri tolkats till ”han, som har skapat åskådliga kalven”.
Det tre bibelska brödernas triad Abraham (fader till många nationer), Nahur (het) och Haran (väg) har säkerligen sitt ursprung i de tre första Ashnunnas konungarna Bilalama (den vetenskapliga shejken), Nurahom (den mycket glänsande), Abdi arah (lagstiftaren, vägvisaren). De tre första Eshnunna konungar Iturea (bergsbo, vaktare), shulijiah (gudsutvalde konung) och Ilshulija (den gudomliga freden) är välljämförbar med herden David, Saul (gudsupphöjde konung) och salomon (fredens man).
Denna tabell visar hyksoskonungar:
2nd INTERMEDIATE
PERIOD 1640-1532

15th Dynasty (Hyksos).
Salitis; Sheshi;
Khian (Swoserenre')
Apophis c. 1585-1542
('Awoserre' and others)
Khamudi c. 1542-1532

16th Dynasty
Minor Hyksos rulers, contemp-
orary with the 15th Dynasty

17th Dynasty 1640 - 1550
Numerous Theban kings;
numbers give positions in the
complete list
Inyotef V c.1640-1635
(Nubkheperre') 1
Sebekemzaf I (Sekhemre'-
wadjkha'u) 3; Nebireyeraw
(Swadjenre') 6; Sebekamzaf II
(Sekhemre'-shedtawy) 10; Ta'o
(or Djehuti'o) I (Senakhtenre') 13;
Ta'o (or Djehuti'o) II
(Seqenenre') 14
Kamose c.1555-1550
( Wadjkheperre') 15
Mina kortfattade bevisen om till flykt till- och från Egypten:
Den sista hyksosen (hästskötande harden) dvs., Kamose är väljäförbar med Moses.Eftersom koranen nämner Moses under epiteten Kalimollah (dvs., kompanjon med gud). Egyptiska ordet Ka betyder den gudomliga anden. Denne hyksosiska konungt flyddes med sitt folk till Palestina, från den nya egyptiska faraonen Ahmose. Som vi sagt Mose var mitaniers sol, krigs och lagars och löftets gud. Den första hyksos konungens namn dvs., Salatis betyder den store herden och ”han som fått sorglig liv i det bortre landet”. Namnet syftar väl till Josef son av Jakob eftersom Salatis framträdare har hettit Jakobher (dvs., brottare-).
Då de fyra bibliska mytiska namnen Amaram (koranens Omran), Moses, Haron, Mariam betecknar ashnunnor (hebréer), mitanier (västliga meder), hurriter och marifolket, som tillsammans byggt Alliansen Hyksos.

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۷

معنی لفظی نام ایرانی معروف گشنسب

نگارنده به تدریج در یافته است که جز سب یا سپ را که همانند پسوندی در بسیاری از اسامی ایرانی کهن دیده میشود ایرانشناسان به خطا همواره به معنی اسب گرفته اند. در نام کرساسپ سردار قهرمان اوستا این کلمه به یکی از معنایش اوستاییش به معنی در هم شکننده است چه خود نام/لقب کرساسپ مترادف با رستم (رو ستهم) به معنی در هم شکننده راهزنان است و در خود اوستا این معنی جداگانه به صورت صفت کرساسپ به کار رفته است. کلمه سپ/سب همچنین به معنی سگ است این مفهوم در نام کاسپیان (سگپرستان) یعنی ساکنین بومی کهن گیلان به وضوح دیده میشود. در نام گشنسب نیز این کلمه به همین معنی سگ است اما نه یک سگ معمولی بلکه سگ پر پال که مسلم به نظر میرسد از آن همانا شیر مراد بوده است. بنابراین اسم اساطیری متعلق به دختر کرساسپ/رستم (هر دو به معنی در هم شکننده ستمگران) یعنی بانو گشنسپ به همین معنی شیر با شکوه و درخشان است. خود نام شیر یا شر را می توان از زبانهای سامی کهن مأخوذ دانست که در آنها شارو به معنی شاه بوده و این عنوان در عهد ساسانیان در فلات ایران خصوصا در سمت افغانستان بسیار مرسوم بوده است. می دانیم در سنت روایات شفاهی منطقه نیز شیر شاه حیوانات جنگل به شمار میرفته است. بنابراین هندو ایرانیان باستان از خود برای شیر دو نام گشنسپ و سینگ را بکار می برده اند و کلمه سینگ نیز برای ایرانیان نامی اشنا بوده است چه ایزد بابلی جهان آخرت و زیرین نین گیرسو نیمه شیر نیمه عقاب را در ایران تحت نام نریوسنگهه (شیر نر) نامیده بوده اند و در اساس با زروان/آنزو (سیمرغ) یکی بوده است. ولی چون این معنی نئیریوسنگ برای مغان ماد چندان اشنا نبوده لذا از آن مفهوم مرد پیام را اراده کرده اند؛ بی شک نام شاه ساسانی نرسی (نریوسنگ) به همین معنی شیر نر بوده است چه ساسانیان که از سکائیان دری رانده شده از هند بوده اند بی شک با نام ساسنسکریتی سنگهه (سینگ یعنی شیر) آشنا بوده اند. پیداست هیئت هندی سینگ یاداور کلمهً کهن ایرانی کینگ یعنی شاه می باشد. چون با توجه به تبدیل حرف "ر" به "ل" در زبانهای هندواروپایی که در موارد بسیاری مشاهده میشود نام اروپایی شیر یعنی لئو و مشتقات آن با کلمات اوستایی و سانسکریتی رئو (با شکوه) و رای (شاه) همریشه می باشند. بر اساس برای خود نام شیر در زبانهای ایرانی می توان ریشه ای مرکب از شی (جایگاه) و رئو (با شکوه) قائل شد. اما در کنار نام شیر نامهای سگسانان بزرگ ببر(بوراه، تیگر، درنده) و پلنگ/پارس نیز می توان در زبانهای ایرانی به ترتیب به معنی راه راه و پررنگ و خال معنی نمود. نام اوستایی دیگر پلنگ و ببر تخمو اوروپه جانور نیرومند دم دراز است. اما سندی که مرا متقاعد به مفهوم شیر نام گشنسب رهنمون گردید همانا روایات پهلوی مربوط به بنای آتشکده آذرگشنسب در مابین دریاچه اورمیه و کوه سهند توسط کیخسرو (کی آخسارو، هوخشثره) است که مطابق آنها دلیل آن بوده که در آنجا آتش مقدس پیروزی افراسیاب (مادیای اسکیتی) بر یال اسب او نشست. در اینجا بی تردید روایت کهنی در رابطه با کیخسرو ملقب به نامهای هرمس (= شیر درنده)، آرامو (شیر بزرگ= مه گشنسپ) وجود داشته که در عهد ساسانیان به سبب اینکه زبان اوستایی متروک شده بوده، منظور از آن را به جای خود کیخسرو ، اسب وی تصور نموده اند. جالب در روایت عهد تسلط اعراب در کنار نام آذرگشنسپ از آتش ماگشنسپ نیز نام برده شده است که یکی مربوط به شیز (تخت سلیمان) و دیگری منسوب به شیچیکان (محل نگهداری اوستا رغه زرتشتی، کنار مه رغه/مراغه) بوده است. نگارنده متولد همین مکان است که اکنون چیکان نامیده میشود. به روزگار کودکی ویرانه آتشکده در کنار همین روستا شناسایی کرده بودم. دقیقاً جایی که پورداود جای آن را در همین قسمت اراضی شهرستان مراغه حدس زده بود و دکتر جمشید جی مودی را سرمای زمستان در گذار تحقیقاتیش به دنبال زادگاه زرتشت، مانع شده بود. مطمئن هستم اگر استاد پور داود تلفظ محلی نام چیکان را شنیده بود؛ روی آن انگشت می گذاشت. به هر حال زمانی پورداود جهان فانی را ترک گفت این جانب نوجوان گوسفند چران روستا به دنبال جواب این سؤال بود که اسم این آتشکده مخروبه با شکوه و پر از آجرهای رنگی لعابدار چه بوده است و حروف آن دو مهر بزرگ که از پی بنای روستا بیرون آمد متعلق به چه خط و زبانی بوده است. بخت یاری کرد و در این راه چند سال بعد که پایم به دانشگاه تبریز و کتابخانه مرکزی آن رسید فرزند خلف راه وی شدیم. از این بحث بگذریم. از مطلب فوق برای پرچم ملی شیر نشان ایران توجیه و دلیل قانع کننده ای پیدا می کنیم؛ چه مطابق هرودوت و اوستا نخستین متحد کننده ولایات فلات ایران کسی غیر از این کیخسرو ملقب به شیر فرمانروای بزرگ و بی نظیر اوستا و شاهنامه نبوده است که سوای شکست غارتگران سکایی(تورانی) آشوریان (دیوان برده گیر و غارتگر آن سوی اربیل) در نینوا (دژ بهمن) را برای همیشه از روی زمین محو کرد. لذا کیخسرو شیر وش و آتشکدهً آذرگشنسپ وی دلیل بسیار قانع کننده ای برای قبول وجود شیر پر یال و زرین و خورشیدی درفش ایران به جای لانه هپروتی حالیه است. گرچه به نظر نگارنده شمشیر دست شیر را نمیشود توجیه منطقی نمود؛ مگر اینکه تصور کنیم نیشهای قدرتمند این شیر نظیر از آن این جانب دیگر نا کار آمد شده است. فردوسی در شاهنامه از زبان هجیر دستگیر شده در اردوی سهراب در معرفی سرداران ایرانی پرچم شیر نشان را متعلق به گودرز کشوادگان ذکر نموده است. در اساس از دقت تاریخی و اساطیری کافی بر خوردار است چه شیر سمبل نیروی پادشاهان اورارتویی و ارمنی بوده و سپیتمه گودرز/جمشید فرمانروای ارمنستان ،اران و آذربایجان بوده است. گرچه فردوسی به وضوح به نشان شیر در اردوی کیکاوس کیانی (خشتریتی پدر بزرگ کی آخسارو) اشاره نموده، ولی از لقب شیر کیخسرو ملقب به لقب اوستایی دلیر غافل مانده است. کسروی در کتاب کاروند خود به نقل از ابن عبری داستانی در باب غیاث الدین کیخسرو پسر علاء الدین کیقباد از سلاجقه آسیای صغیر دارد که در آن سبب انتخاب سکه و پرچم شیرنشان توسط این پادشاه خبر می دهد. مسلم به نظر این خاندان علاقه وافری به خاندان کیانیان ایران باستان داشته اند و به پیروی از سنن به یاد مانده از ایشان اقدام به این عمل نموده اند. به هر حال گودرز کشوادگان (هوم/سپیتمه جمشید/ پدر سپیتاک زرتشت/ داماد و ولیعهد آستیاگ) از تبار سئورومتها بوده که از جانب مادیای اسکیتی به حکومت در همین مناطق جنوب قفقاز حکومت می کرده است ولی در همین منطقه در تبانی با کی آخسارو، مادیای اسکیتی جهانگیر بزرگ سکایی را غافلگیر نموده و به قتل می رساند. به پاداش این خدمت به مقام دامادی و ولیعهدی آستیاگ پسر کی آخسارو بر گزیده میشود. مقر گودرز/سپیتمه جمشید همین رغه آذربایجان (مراغه= رغه بزرگ) بوده است. بی جهت هم نیست که اینجا زادگاه سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه به شمار رفته است . سپیتمه (پدر سپیتاک زرتشت/بردیه داماد و پسرخوانده کورش سوم) در شاهنامه تحت دو نام هوم و گودرز دستگیر کننده افراسیاب (مادیای اسکیتی) در همین منطقه معرفی شده است. در شاهنامه سوای بانو گشنسپ از پنج تن مرد گشنسب نام در مراحل زمانی متفاوت نام برده شده است. موسی خورنی سپیتمه را تحت نام آرا و سپیتاک زرتشت را تحت نام آرای آرایان معرفی نموده است. این اسامی در زبانهای ایرانی به معنی نجیب و دلیر و در زبانهای سامی به معنی شیر یعنی همان لقب پادشاهان ختلی /افغانی و اورارتویی/ارمنی بوده است. جالب است که در شاهنامه بانو گشنسب دختر رستم (در هم شکننده راهزنان) و مادر بیژن (بسیار دانا و درخشان) یعنی همان سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه گودرز/ گیو به شمار رفته است چنانکه اشاره شد در شاهنامه فردوسی گودرز کشوادگان به ظن یا از روی اخبار اساطیری کهن صاحب درفش شیر نشان معرفی شده است.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

ریشهً نامهای ایرانی درختان پسته و انگور و انجیر و گیلاس و آلبالو

تحقیقی در باب ریشهً نامهای ایرانی درختان پسته و انگور و انجیر و گیلاس و آلبالو
معنی لفظی پسته میوهً "پوزه باز" یا "انتها باز" (پی-اوستیک) است:
محمدحسن ابریشمی در مقاله خود راجع به تاریخچه و نام و نشان پسته می آورد: " نامهای پسته در زبانهای دیگر ــ مثلاً فُستُق / فُستَق در عربی ، فستقا/ بستقا در سریانی ، پیستکِه یا پیستکیون و غیره در یونانی ، پیستاکیوم و غیره در لاتینی (که نامهای پسته در بعض زبانهای اروپایی از آن گرفته شده است )، پی ـ سه ـ تَه در چینی و فُسُدَسیو/ فُسُدَسو در ژاپنی (واژه های چینی و ژاپنی به نقل از لاوفر ، ص 246ـ253) ــ از صورت پهلوی (فارسی میانه ) این نام ، یعنی پِسْتَگ (مکنزی ، ص 127) یا از واژة مفروض ایرانیِ پِسْتَکَه گرفته شده است . واژة بُستَک (و معرّبِ آن بُسْتَج ) که در بعض واژه نامه های قدیم به معنای «صمغ درخت پسته » آمده است (مثلاً، برهان قاطع ، زیر این واژه ها)، ظاهراً صورت دیگری ، شاید گویشی / محلی ، از همان پستگ / پستک فارسی میانه باشد. در دورة ساسانی پسته را «وَنِ گُرگانی » نیز می گفته اند ( رجوع کنید به دنبالة مقاله ). طبق تحقیق و تجربة نگارنده ، صوت ضبط شدة ناشی از شکستن دانة پستة ریز (محصول درختان پستة خودروی جنگلهای نواحی سرخس و بادغیس ) تداعی کنندة تلفظ نام پسته در گویشهای ایرانی ( پیستَه / پیستک / پستک ) است ، لذا بعید نیست که واژة ایرانی پسته اصلاً «کلمه ای صوتی » بوده باشد (برای برخی شاهدهای شعری در تأیید این نظریه رجوع کنید به ابریشمی ، 1371ش ، ص 11؛ همو، 1373ش ، ص 40، 42)...." آقاى دكتر ((هانرى لوكلر)) در كتاب خود به نام ((ميوه هاى فرانسه)) مى نويسد: "نام پسته يا ((پيستاس )) از شهر (پستياك) يكى از شهرهاى سوريه گرفته شده است كه سالها پيش از اين درخت آن بطور وحشى در آنجا مى روييده است و كشت آن از آنجا به تمام كشورهاى عالم پراكنده شده در همه جا تعميم يافته است." آشکار است که این نظریه بر اساس مشابهت نام این شهر باستانی پستیاک در سوریه با پسته پدید آمده است. در حالی که اساس را باید در ویژگیهای خود میوه پسته دانست؛ افزون بر اینکه پسته در عهد باستان با فلات بزرگ ایران شناخته میشده است نه با اسم شهر کوچک نه چندان با اسم و رسمی در سوریه عهد باستان.
لذا این جانب جواد مفرد کهلان در باب ریشه ایرانی نام پسته مطمئن هست که این نام از تلخیص کلمه مرکب پهلوی "پوزاوستک" یعنی پوزه باز اخذ شده است که منطقی ترین معنی لفظی هم هست که برای نام میوه این درخت می توان پیدا نمود. علی القاعده در این تلخیص حروف "ز" و "س" در ترکیب با هم تبدیل به یک "س" گردیده اند.
انگور (از سایت تبیان، گیاهان در قرآن)
نامهای متداول:
فارسی: انگور، فرشك؛ " نام قرآنی/عربی: عنب ( مفرد)، اعناب (جمع) ؛ عبری: عنو؛ اردو، هندی، پنجابی، بنگالی: انگور؛ تلگو، سانسكریت، مراتی، گجراتی: دركش؛ ملیالمی: مونتارنگا؛ كشمیری: داج؛ انگلیسی:grape ؛فرانسوی:cultive-vigne ؛ یونانی:roga،staphilia؛ آلمانی: ,Weineere Traube ؛ اسپانیایی: uva؛ لاتینی:acinus ؛ ایتالیایی: acino ,uva روسی:vinograd.
نام علمی:Vitis vinifera(از تیره انگورVitaceae). "
واژهٔ انجیر در زبان‌های دیگر(ویکیپدیا)
"انجیر در زبان انگلیسی با نام فیگ، در یونانی با نام سیکور، در عبری با تینا، در عربی با تین، در اسپانیایی با هیگو، در پرتقالی با فیگو، در آلمانی با فیجی و در در هندی با نام ویجاک شناخته شده است. اين درخت از تيره توت است."
برای نامهای گیلاس (آلبالوی جنگلی) و آلبالو معانی میوه جنگلی یا خوشه ای و سرخ میوه مناسب به نظر می آید. جزء بالو می تواند از "بار-و" (منسوب به میوه) اخذ شده باشد. لذا آلبالو یعنی بر و میوه سرخ.امّا با توجه به متفاوت بودن نامهای غیر آریایی دو گیاه انگور و انجیر و همچنین با توجه به اینکه نواحی شرق و غرب فلات ایران به ترتیب از خاستگاههای اولی تاک انگور و درخت انجیر بوده است، لذا جزء اول انجیر یعنی انگ را باید به معنی شهد شیرین معنی نمود وجز پسوندی ایر را علامت حالت دارندگی و یا قداست یا گیر (درخت) به شمار آورد.می دانیم درخت انجیر در نزد هندوان باستان بسیار مقدس به شمار می آمده است. اما نام انگور به ظاهر نه از این ریشه بلکه از کلمه سانسکریتی انگوره (خوشه ای ) مأخوذ می نماید. بر این پایه می توان نام ودایی انگیرا س را که شباهتی با نام انجیر دارد علی القاعده به معنی ارواح پاک نیاکان گرفت چه آنان به سان هئومه (گیاه شراب مقدس) با دیار ارواح نیاکان پیوستگی دارد. محققین وداها هم با توجه به اشاره صریح این کتاب دینی کهن نام انگیراس را با سرزمین ارواح نیاکان پیوند داده اند.
نامهای هلو (هو-آلو= میوه آبدار خوب) و پسته (پستاک، پوز-اوستک= پوزه باز) و گردو (گرد) و آلبالو (آلبه- آلو= میوه آبدار کوچک) و گیلاس (میوه خورنی) نامهای ایرانی دارند. اگر هم خاستگاهشان جای دیگر بوده در ایران باستان بومی بوده اند. .