در واقع تشکیلات شورای نگهبان، لباس شخصی و عمل کنترل و انتصابات قوه قضائیه توسط تشکیلات ولی فقیه برای دُور زدن این قوانین مصوبه قوه مقننه طراحی شده است. یعنی با این قوانین ولی فقیه خود به خود بدین وسیله تبدیل مجرم بزرگ اجتماع میگردد. گناه و خطای بزرگ فلسفی و فرهنگی و سیاسی آنجا بوده و هست که مذهب که درستی آن ثابت نشده بود، به ناحق علم جامعه شناسی و مردمگرایی را به سان آن جوان زیر گرفته است. استعمارگران جهانخوار با قدغن کردن نقد دین و اندیشه و سلب آزادی احزاب و روزنامه ها در زمان پهلوی ها این بلیه بزرگ و فاجعه آفرین را برای جامعه کنونی ما به ارمغان گذاشته اند، تا منابع نفتی صنایعشان و همچنین بازار مصرفی کلان جوامع اسلامی را برای خود حفظ کنند.در میان این اصول قانون اساسی، در اصل 27بندی ضمیمه شده است که دست مذهبیون حکومتی را برای سرکوب دگراندیشان باز میگذارد که برای حفظ دموکراسی باید حذف گردد وآن همانا موضوع مخل مبانی اسلام است. چون مبانی اسلام هم باید نقد گردد که مشکل اساسی در همین جاست.بدون نقد و بررسی هیچ کالایی با ارزش و مقدس نیست:
اساس سلب اختيار از مردم و دموکراسي و ایجاد دیکتاتوری با لوای مقدس در بند 110قانون اساسی ریخته شده است:اگرچه رهبري نظام مطابق با اصل پنجاه و هفت، نظارت بر كليه قوا را برعهده دارد اما به استناد اصل نود و نه اين قانون، از طريق شوراي نگهبان، نظارت بر انتخابات مجلس خبرگان رهبري، رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي و مراجعه به آراي عمومي و همه پرسي را برعهده دارد.
اصل يكصد و ده، وظايف و اختيارات رهبري را به اين شرح بيان مي دارد:
1- «تعيين سياست هاي كلي نظام جمهوري اسلامي ايران، پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام
2- نظارت بر حسن اجراي سياست هاي كلي نظام
3- فرمان همه پرسي
4- فرماندهي كل نيروهاي مسلح
5- اعلان جنگ و صلح و بسيج نيروها
6- نصب و عزل و قبول استعفاي: الف- فقهاي شوراي نگهبان ب- عالي ترين مقام قوه قضائيه (اين موضوع در اصل يكصد و پنجاه و هفت تبيين گرديده است) ج- رئيس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران (اين موضوع در اصل يكصد و هفتاد و پنج تبيين شده است) د- رئيس ستاد مشترك هـ- فرماندهي كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و- فرماندهان نيروهاي نظامي و انتظامي
7- حل اختلاف و تنظيم روابط قواي سه گانه
8- حل معضلات نظام كه از طرق عادي قابل حل نيست، از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام
9- امضاي حكم رياست جمهوري پس از انتخاب مردم
10- عزل رئيس جمهور با در نظر گرفتن مصالح كشور پس از حكم ديوان عالي كشور به تخلف وي از وظايف قانوني يا راي مجلس شوراي اسلامي به عدم كفايت وي براساس اصل هشتاد و نهم
11- عفو يا تخفيف مجازات محكومين در حدود موازين اسلامي، پس از پيشنهاد رئيس قوه قضائيه رهبر مي تواند بعضي از وظايف و اختيارات خود را به شخص ديگري تفويض كند».
"- برسمیت شناختن حقوق مردم برای اجتماعات قانونی و تشکیل احزاب و تشکل ها و پایبندی به اصل ۲۷ قانون اساسی(تشکیل اجتماعات وراهپیمائیها،بدون حمل سلاح،به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است ) . اقدام در این زمینه به شرط حفظ نقد و بررسی اساس مبانی اسلام که می تواند با درایت و همکاری همه علاقمندان به کشور صورت گیرد در طول چند ماه می تواند فضایی توام با دوستی و محبت ملی را جایگزین در گیری سازمان بسیج و نیروهای امنیتی با مردم و یا درگیری مردم با مردم نماید ."
آن بندهای درست قانون اساسی که به واسطه کلان اختیارات قانونی ولی فقیه اجرا نمیشود و نمی تواند هم اجرا شودو اساساًمردم پس انقلاب سال پنجاه هفت 98.2 در صد مردم به سبب همین بندها به قانون اساسی رای دادند، از این قرارند:(منبع پیک نت)
..........
اصل سوم
دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:
1- ایجاد محیط مساعد برای رشد فضایل اخلاقی بر اساس ایمان و تقوی و مبارزه با کلیه مظاهر فساد و تباهی.
2- بالا بردن سطح آگاهی های عمومی در همه زمینههای با استفاده صحیح از مطبوعات و رسانههای گروهی و وسایل دیگر.
3- آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح، و تسهیل و تعمیم آموزش عالی.
4- تقویت روح بررسی و تتبع و ابتکار در تمام زمینههای علمی، فنی، فرهنگی و اسلامی از طریق تأسیس مراکز تحقیق و تشویق محققان.
5- طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب.
6- محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.
7- تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون.
8- مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش.
9- رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینههای مادی و معنوی.
10- ایجاد نظام اداری صحیح و حذف تشکیلات غیر ضرور.
11- تقویت کامل بنیه دفاع ملی از طریق آموزش نظامی عمومی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی و نظام اسلامی کشور.
12- پیریزی اقتصادی صحیح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامی جهت ایجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محرومیت در زمینههای تغذیه و مسکن و کار و بهداشت و تعمیم بیمه.
13- تأمین خودکفایی در علوم و فنون صنعت و کشاورزی و امور نظامی و مانند اینها.
14- تأمین حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضایی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون.
.......
اصل ۲۳ - منع تفتیش عقاید
تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمیتوان به صرف داشتن عقیدهای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.
اصل ۲۴
نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آن که مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد. تفصیل آن را قانون معین میکند.
اصل ۲۵
بازرسی و نرساندن نامهها، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی، افشای مخابرات تلگرافی و تلکس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون.
اصل ۲۶
احزاب، جمعیتها، انجمنهای سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناختهشده آزادند، مشروط به این که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچکس را نمیتوان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت.
اصل ۲۷
تشکیل اجتماعات و راهپیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.
........
اصل ۱۴۱
رییس جمهور، معاونان رییس جمهور، وزیران و کارمندان دولت نمیتوانند بیش از یک شغل دولتی داشته باشند و داشتن هر نوع شغل دیگر در موسساتی که تمام یا قسمتی از سرمایه آن متعلق به دولت یا موسسات عمومی است و نمایندگی مجلس شورای اسلامی و وکالت دادگستری و مشاوره حقوقی و نیز ریاست و مدیریت عامل یا عضویت در هیأت مدیره انواع مختلف شرکت های خصوصی، جز شرکتهای تعاونی ادارات و موسسات برای آنان ممنوع است. سمتهای آموزشی در دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی از این، حکم مستثنی است.
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸
چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸
جشن چلّه بزرگ زمستانی (سده) در سنت نیز به غیر از شب آرامش یلدا بوده است
جشن سده (در میان خمسه جشن چله میانی یعنی حدود روز تیرگان بهمن ماه ) و جشن تیرگان (سیزدهم ماه تیر، یک هفته بعداز آغاز چلّه تابستانی) و جشن سیزده بدر (روز تیرگان فرودین ماه) نشانه آنند که این جشنها از برای رفع شّر آفات منسوب به ایزد شرارت (تیر، شیوا، آداد) ازجمله گرمای شدید و سرمای شدید (=سده) منسوب بدان برگزارمیشده است. جالب است که از نام گاهنبار زرتشتی بیستم دی ماه (میانهً چله بزرگ) یعنی میدیارم (میانهً آرامش) نیز معنی شدت سرما برای نام سده (شدت سردی) قابل استنتاج است. آغاز چلّهً تابستانی (انقلاب صیفی) یعنی از اول تیر تا پنجم تیرماه روز اسفند (در همسپت مئیذی=پنجه مسترقه میانی) آغاز این ماه می بوده است و ظاهراً جشن و آتش مقدس همراه خود نداشته است و تحت نام میذیوشم (میانهً تابستان) روز استراحت به شمار میرفته است. گرچه آن را در تقویم جلالی صرفاً یک هفته از جشن معروف تیرگان فاصله و تقدم زمانی بوده است. جالب است که جشن آخر چّله کوچک یعنی روز بیستم بعد از جشن چله بزرگ، مصادف با جشن اسفندگان (روز اسفند یعنی روز پنجم ماه اسفند) میگردیده است. لذا جشن شب یلدا (انقلاب شتوی) که روز مقطع تقسیم سال به دو فصل تابستانی و زمستانی با طولانیترین شب و کوتاهترین روز بوده و در شمال بین النهرین با ایزد خورشید مهر (خورشید شکست ناپذیر) ربط داده میشده اساساً ارتباطی با جشنهای زمستانی چّله بزرگ (سده) و کوچک (اسفندگان) نداشته است. گرچه آغاز چله زمستانی بزرگ یعنی هفتم دی ماه تقویم جلالی تنها یک هفته با شب یلدا (آخر آذر ماه و اول دی ماه) فاصله داشته است. چنانکه اشاره شد مقطع دیگر سال آغاز چلًه تابستانی حدود پنجم تیرماه (روز اسفندگان تیر ماه) در تقویم جلالی محل کوتاهترین شبها و درازترین روزها به شمار می آمده است و آن را هم جشن خاصی همراهی نمی کرده است. لذا در مجموع جشن چّله بزرگ به خطا با جشن یلدا (یک هفته پیش از آغاز چلّهً بزرگ در تقویم جلالی) یکی به شمار رفته است و جشن چلهً زمستانی در اساس همان جشن آخر چلّه بزرگ همان جشن سده در اواسط بهمن ماه (دهم تا شانزدهم آن) بوده است و آن ربطی به جشن و شب نشینی شب بدون آتش آیینی یلدا در مقطع آغاز نیمه زمستانی سال (انقلاب شتوی در آخر آذر ماه و اول دی ماه یا پنجه مسترقه آن) نداشته است و صرفاً در نتیجه ساده شدن بعدی است که زمان آغاز چلهً بزرگ به سهو با شب یلدا در اول دی ماه و آخر آذر ماه یکی شده است. در واقع شب یلدا نه ویژگیهای یک جشن بزرگ بلکه ویژگیهای یک روز استراحت سنتی کهن را به خوبی در خود حفظ نموده است.
جشن سده، نمادي از مقاومت انسان در برابر طبيعت: آتش به همراه آب و خاك و هوا، يكي از چهار عنصر مقدس در طبيعت است كه در بسياري از فرهنگها و از جمله در فرهنگ آريايي مورد احترام و تكريم واقع شده است و برايش جشنها و آدابي برگزار مي شود. مسلم است كه تقدس آتش با خورشيد و نيروي حيات بخش آن كه در آتش به وديعه نهاده شده، مرتبط است. آتش با باروري در ارتباط است. اين گونه از انديشه باروري را در عمل پراكندن خاكستر برخاك يا زمين زراعي مييابيم. از آنجا كه خاكستر نماد رستاخيز است،خواست رويش دوباره غلات و گياهان در اين عمل، دور از ذهن نيست.
همچنين آتش زدن ساقه خرد غلات باقي مانده در كشتزارها بعد از كشت محصول، نمادي از باور به نيروي باروري آتش است. هرچند كه اين رسم اكنون در بسياري از نقاط منسوخ شده است، ولي اعتقاد بر اين بود كه اين آتش، زمين را تطهير ميكند و رطوبت اضافياش را ميخشكاند و منافذ و مجاري بسته زيرزميني را ميگشايد و عمل رويش را بهتر و فراوانتر ميكند. آتش در كنار آب يكي از مصاديق پاك كنندگي و تطهير به شمار ميرود، براي اثبات بيگناهي و گناهكاري از موارد آزمون متهم است (همچنان كه در اسطوره سياوش به آن برميخوريم)، سوگند به نور و گرماي آتش هنوز در فرهنگ ايراني مشاهده ميشود و اجاق خانهها از تقدس برخوردار است.
رسم سوزاندن مرده در آتش از رسمهاي قديمي است كه تا دوره ما هم در برخي از فرهنگها مشاهده ميشود. همچنين آييني كه در هند با نام "ساتي" يا "ستي" معروف است و در آن بيوهگان بعد از مرگ شوهر، خود را در آتش ميسوزانند تا اثبات كنند كه بانوي وفاداري هستند كماكان در عصر حاضر ديده ميشود. "ستي" هم نام اين رسم است و از طرفي هم به معني "دوست" و هم به معاني "بانوی اصیل و معطر و خوب" به كار برده ميشود. اين واژه در نامهاي ايراني هم مشاهده ميشود و پيشينه مشترك ايرانيان و هنديان را يادآوري ميكند. "مهستي" در واقع "مه ستي" (به كسر ميم) و به معناي بانوي بزرگ است. ساتی در واقع نام الهه ای است که همسر شیوا (ایزد طوفان و رعد و ویرانگری، تیر، هودها/هاروت) به شمار آمده است و برایش نزد سامیان شمال بین النهرین کودک قربانی میشده است. نام ساتی همچنین یاد آور سود (پرستار) الهه زیبایی بابلیها و همسر انلیل (ایزد هوا و آسمان) و همچنین سودابه همسر کیکاووس آسمان پیما و نامادری سیاوش است. معانی "معطرِ" و "اصیل و خوب" ساتی این الهه را با سپنت آرمئیتی الهه مقدس زمین ایرانیان (به معنی لفظی بانوی نجیب و باشکوه) مطابقت می دهد.
آتش همچنين با جاودانگي و مرگ و خون و آداب رازآموزي و عرفاني در ارتباط مستقيم است. آتش با اسطورههاي ايراني و اديان پيش از اسلام در اين سرزمين، پيوندي عميق دارد.
ققنوس كه يكي از پرندگان اساطيري ايرانيان و برخي ديگر از فرهنگها به شمار ميرود، گونهاي از مرغ آتش و در عين حال بسيار رمزگونه است. كاوه كه يكي از قهرمانان افسانهاي ايران به شمار ميرود و ايرانيان را از چنگ ضحاك رهانيد، آهنگر بود و با آتش كوره در تماس مستقيم. اصولا كوره آتش و چكش و سندان در اساطير رموز بسياري را در خود نهفته دارند و اعمال جادويي خاصي به آنها نسبت داده ميشود. وجود آتشكده و آتشگاه در سراسر سرزمين ايران و آدابي كه به آنها منتسب است از موارد ديگر احترام و اعتقاد به آتش در ميان ايرانيان و زرتشتيان در همهجاي گيتي است.
همان طور كه در ابتداي اين نوشتار اشاره شد جشن سده يكي از جشنهاي آتش محسوب ميشود. اينگونه جشنها تنها مخصوص ايران نيست بلكه در جايجاي دنيا جشن و سروري كه با آتش همراه است مشاهده ميشود. جشن هالووين و جشن روز مي از اين جملهاند. همچنين آداب بسياري را هم در ايران و هم در نقاط ديگر دنيا سراغ داريم كه مردمان از روي آتش ميپرند و به دور آتش ميرقصند و بازيهايي را با آن ترتيب ميدهند.
افسانه پيدايش آتش در ايران را به هوشنگ پيشدادي نسبت ميدهند. روزي وي به همراه ياران خود از كوهي ميگذشت كه ناگهان ماري( اژدهايي) را در راه ميبيند. به عزم كشتن مار، سنگي به طرف مار پرتاب ميكند. سنگ به سنگ آتشزنهاي برخورد ميكند و آتشي از آن ميان ميجهد. هوشنگ و يارانش آن را پرتوي از جانب خدا مييابند و در برابرش به سجده ميافتند. به اين ترتيب آتش توسط هوشنگ كشف ميشود و از آن پس جشن سده هرساله توسط ايرانيان برگزار ميشود.
در رابطه با زمان برگزاري اين جشن، بايد به دوراني اشاره كنيم كه در تقويم كهن ايراني، سال تنها به دو فصل تابستان(هفت ماه) و زمستان(پنج ماه) تقسيم ميشد. تابستان از ماه فروردين آغاز ميشد و تا آخر مهر ادامه داشت و زمستان از ابتداي آبان بود تا پايان اسفند.
به اين ترتيب جشن سده كه در 10 بهمن (16بهمن تقوی قدیم جلالی) برگزار ميشود مصادف با صدمين روز از آغاز زمستان است. ارتباط جشن سده با صد به اين خاطر است كه بعضي از پژوهشگران واژه سده را از ريشه "ست" در زبان پهلوي به معناي عدد "صد" ميدانند. برخي نيز عقيده دارند كه اين تسميه به مناسبت صد روز پيش از به دست آمدن محصول است. از طرفي جشن سده چهل روز پس از شب چله بزرگ (یک هفته بعد ازشب يلدا) و تقریباًهمزمان با آغاز چله كوچك است. مسلم می نماید در اساس سده به معنی شدت سرما یا سی و ده (به معنی چهله=چله) است و نام مناسبی برای جشن میان چله زمستانی است.
مهرداد بهار هم عقيده دارد كه: " چهل روز پس از تولد خورشيد، نوعي آيين جادويي آتش روشن كردن را ميبينيم كه مربوط به سده است. اما توجيه آن با عدد "صد" اشتقاقي عاميانه است، چنانكه پنجاه روز و پنجاه شب مانده به نوروز را "سده" فرض كردهاند. به گمان من، سده از ريشه سند اوستايي و به معناي "ظاهر شدن" است.
در رابطه با فلسفه جشن سده بايد ذكر كنيم كه در تفكر مدم عامي سرماي فصل زمستان در بهمن ماه به اوج ميرسد و انسان بايد به هر شيوهاي كه ميداند در برابر آن مقاومت كند. چله بزرگ در ده بهمن به پايان ميرسد و چله كوچك به مدت 20 روز آغاز ميشود. بنابراين مردم به صورت نمادين آتش روشن ميكنند تا وسيله و كمكي براي مقاومت آنان در برابر سرما باشد.
همزمان با جشن سده و فرا رسيدن دهم بهمن ماه، اصطلاح "چارچار" و "اهمن (ا-بهمن) و بهمن" در برخي از مناظق ايران به گوش ميرسد. روزهاي "چارچار" و "اهمن و بهمن"، هشت روز است كه چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله كوچك را در بر ميگيرد. سنگسريها عقيده دارند كه بين چله كوچك (دانای سیمیار کردان=یاور زمستان، شیوا/آداد/تیر) و چلّه بزرگ (پیرشالیار کردان= یاور سرما و سال، زروان/انلیل) رقابت شديدي براي سرد كردن هوا وجود دارد. با اين كه چله كوچك از برادر خود، چله بزرك كوچكتر و تعداد روزهايش كمتر است، اما ميخواهد كه در سردي و برودت هوا بر او پيشي بگيرد و با او رقابت ميكند. سرماي چارچار نتيجه درگيري اين دو رقيب است. به اين ترتيب جشن سده كه يكي از جشنهاي فصلي است كه مرحله گذر از چله بزرگ به چله كوچك و در نهايت رسيدن به بهار را تداعي ميكند.
"مري بويس" موضوع جالب ديگري را مطرح ميكند. وي فلسفه افروختن آتش در جشن سده را در ارتباط با "رپيهوين" ميداند. رپيهوين يا آنطور كه در اوستايي مشهور است، " رپيتوين" ايزد تابستان و نيمروز و روياننده محصول است كه بر هفت ماه تابستان فرمانروايي ميكند و از جمله ايزداني است كه ميميرند و زنده ميشوند.
به زعم "مري بويس" مردم با افروختن آتش، صد روز بعد از رفتن رپيهوين و پنجاه روز پيش از بازگشتش، براي گرم كردن گياهان و چيرگي بر سرماي سخت به او ياري ميرسانند.
جشن سده در پيش از اسلام در بسياري از شهرهاي ايران برپا ميشد. ظاهرا بزرگترين جشن سده پس از ورود اسلام به ايران در سال 323 هجري قمري و در روزگار مرداويچ بن زيار ديلمي و در كنار زاينده رود در شهر اصفهان برگزار ميشده است.
امروزه جشن سده بيشتر در برخي از شهرهاي استان يزد و كرمان و توسط زرتشتيان برگزار ميشود. در اين مناطق از چند روز قبل از جشن، جوانان و نوجوانان هيزم مورد نياز را فراهم ميكنند و توده بزرگي از هيزم را روي هم انباشته ميكنند. از بامداد روز جشن سده بانوان در محل برگزاري جشن حضور مي يابند و با كمك يكديگر آش مخصوص و خوراكيهاي سنتي تهيه ميكنند و نهايتا همگي مردم با حضور روحانيون زرتشتي مراسم جشن سده را برگزار ميكنند.
يكي از آيينهايي كه در ارتباط با جشن محسوب مي شود، آيين پير شاليار است كه در روستاي "اورامان تخت" برگزار ميشود. جشن عروسي پير شاليار (زماون) در روستاي "اورامان تخت" در 2 نوبت برگزار ميشود كه يكي از آنها مصادف با جشن سده است.
در رابطه با برگزاري اين جشن، افسانهاي وجود دارد كه به طور خلاصه چنين است:حدود 1000 سال پيش، در بخارا پادشاهي زندگي ميكرد كه دختري كر و لال داشت و هيچ حكيم و جادوگري نتوانسته بود او را معالجه كند، از سوي ديگر در منطقه اورامان كردستان، مردي مقدس به اسم پيرشاليار زندگي ميكرد كه داراي معجزه و كرامات بود و شهرتش عالمگير. چون خبرش به پادشاه رسيد، دخترش را به همراه برادرش (برادر پادشاه) راهي منطقه كرد. آن دو وقتي به نزديكي روستا ميرسند، دختر احساس ميكند كه شنوايياش را به دست آورده است. پير شاليار از ورود آنها با خبر بود و به پيشواز آنها ميآمد. در هنگاميكه آن دو تن به خانه پير نزديك ميشدند ناگهان از بالاي كوه نزديك آبادي، ديوي نعرهكشان به درون دره ميافتد و با افتادن ديو، زبان دختر نيز بهبود پيدا ميكند.
در اين هنگام پير شاليار (معادل زروان خدای هوریانی/انلیل یا ایزد رعد و طوفان تیر) به برادر پادشاه ميگويد: دو ديو گوش و زبان دختر را جادو كرده بودند و من با تيرهاي غيبي آنها را نابود كردم (به نظر میرسد اسطوره اشاره ای به ایزد تیر/ آداد/ویشنو و همسرش ساتی داشته باشد).
از آنجا كه پادشاه گفته بود هر كس بيماري دختر را معالجه كند ميتواند با او ازدواج نمايد، دختر به همسري پير در ميآيد. چون پير شاليار از مال دنيا چيزي نداشته، اهالي كمك ميكنند و براش عروسي مفصلي ميگيرند.در اين عروسي هركدام از طوايف، بخشي از هزينهها و كارهاي عروسي را برعهده ميگيرند. پير نيز قبل از مرگش وصيت ميكند كه تا آخر دنيا مراسم سالگرد عروسياش را همه ساله برگزار كنند. امروزه هم، روز مراسم عروسي پير شاليار به اطلاع همگان ميرسد و با همياري مردم، با روشن كردن آتش و پختن غذا بر روي آن و جشن و سرور و شادماني و اجراي گونهاي رقص آييني توسط دراويش، زمستان سرد اورامان به گرمي دلانگيزي بدل ميشود.
در كتاب "چند چهره كليدي در اساطير گاهشماري ايراني" آمده است: "در استانهاي غربي و مركزي ايران، در روز دهم بهمن ماه نوعي نمايش مركب از آيينهاي جادويي همراه با گردآوري پول و هديه برگزار ميشده است. اين نمايشها كه شباهت قابل توجهي با جشنهاي شاد و پر سر و صداي اروپائيان دارد، با اين هدف برگزار ميشود كه با رفتن به در هر خانهاي براي آن بركت و فراواني به ارمغان بياورد و بالاتر از آن سلامت و افزوني گله و رمه را موجب شود." (بر گرفته از خبرگزاری میراث فرهنگی، از مقالهً آرش نورآقايي).
منابع:*رمزپردازي آتش، ژان پير بايار، ترجمه جلال ستاري، تهران، نشر مركز، 1376
*تجلي دوازده ماه در آيينه اساطير و فرهنگ عامه ايران، نوشته دكتر جابر عناصري، نشرقمري مرند، 1374
*آيينها و جشنهاي كهن در ايران امروز، نوشته محمود روحالاميني، تهران، آگاه، 1376
*چند چهره كليدي در اساطير گاهشماري ايراني، انا كراسنوولسكا، ژاله متحدين، چاپ اول بهار 1382
*ازنوروز تا نوروز؛آيينها و مراسم سنتي زرتشتيان، پژوهش و نگارش كورش نيكنام، تهران، فروهر، 1382
* از اسطوره تا تاريخ، مهرداد بهار، گردآورنده و ويراستار ابوالقاسم اسماعيل پور،ويرايش 2،تهران،نشر چشمه، 1377.
به مناسبت فرارسيدن طولاني ترين شب سال شب چله (روزنامه رسالت)
شب چله نزد ايرانيان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسيم مي شود. چله بزرگ از اول دي ماه (در واقع هفتم دی ماه قدیم) تا 10 بهمن ماه (در واقع شانزدهم بهمن ماه قدیم) را در بر مي گيرد و از 10 بهمن (در واقع شانزدهم بهمن ماه قدیم) به بعد را چله کوچک مي گويند. يلدا، شب نخست چله بزرگ است.شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها طولاني تر شده و تابش نور، افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند. در زمان ابوريحان بيروني به دي ماه، «خور ماه» (خورشيد ماه) نيز مي گفتند که نخستين روز آن خرم روز نام داشت و ماهي بود که آيين هاي بسياري در آن برگزار مي شد. از آن جا که خرم روز، نخستين روز دي ماه، بلندترين شب سال را پشت سر دارد پيوند آن با خورشيد، معنايي ژرف مي يابد. از پس بلندترين شب سال که يلدا ناميده مي شود خورشيد از نو زاده مي شود و طبيعت دوباره آهنگ زندگي ساز مي کند و خرمي جهان را فرا مي گيرد. به عبارتي ديگرخورشيد در حرکت سالانه خود، در آخر پاييز به پايين ترين نقطه افق جنوب شرقي مي رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزايش زمان تاريکي شب مي شود. اما از آغاز زمستان يا انقلاب زمستاني، خورشيد دگر باره به سوي شمال شرقي بازمي گردد که نتيجه آن افزايش روشنايي روز و کاهش شب است. به عبارت ديگر، در شش ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه روز خورشيد اندکي پايين تر از محل پيشين خود در افق طلوع مي کند تا در نهايت در آغاز زمستان به پايين ترين حد جنوبي خود با فاصله 5/23 درجه از شرق يا نقطه اعتدالين برسد. از اين روز به بعد، مسير جابجايي هاي طلوع خورشيد معکوس شده و مجددا بسوي بالاو نقطه انقلاب تابستاني باز مي گردد. آغاز بازگشت خورشيد به سوي شمال شرقي و افزايش طول روز، در انديشه و باورهاي مردم باستان به عنوان زمان زايش يا تولد ديگرباره خورشيد دانسته مي شد و آن را گرامي و فرخنده مي داشتند.
تنوع برگزاري يلدا : يکي از آيين هاي شب يلدا در ايران، تفال به ديوان حافظ است. مردم ديوان اشعار لسان الغيب را با نيت بهروزي و شادکامي مي گشايند و فال دل خويش را از او طلب مي کنند. در برخي ديگر از نقاط ايران نيز شاهنامه خواني رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گويي پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نيز يکي از مواردي است که يلدا را براي خانواده ايراني دلپذيرتر مي کند. اما همه اين ها بهانه هايي است تا خانواده ها گرد يکديگر جمع شوند و بلند ترين شب سال را با شادي و صفا سحر کنند.در سراسر ايران زمين، جايي را نمي يابيد که خوردن هندوانه در شب يلدا جزء آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ايران، انواع تنقلات و خوراکي ها به تبع محيط و سبک زندگي مردم منطقه مصرف مي شود اما هندوانه ميوه اي است که هيچ گاه از قلم نمي افتد، زيرا عده زيادي اعتقاد دارند که اگر مقداري هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک يعني زمستاني که در پيش دارند سرما و بيماري بر آنها غلبه نخواهد کرد.در گذشته، آيين هايي در اين هنگام برگزار مي شده است که يکي از آنها جشني شبانه و بيداري تا بامداد و تماشاي طلوع خورشيد تازه متولد شده، بوده است. جشني که از لازمه هاي آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالي خورشيد در پايان پاييز بوده است و همچنين خوراکي هاي فراوان براي بيداري دراز مدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشيد باشند.
جشن سده، نمادي از مقاومت انسان در برابر طبيعت: آتش به همراه آب و خاك و هوا، يكي از چهار عنصر مقدس در طبيعت است كه در بسياري از فرهنگها و از جمله در فرهنگ آريايي مورد احترام و تكريم واقع شده است و برايش جشنها و آدابي برگزار مي شود. مسلم است كه تقدس آتش با خورشيد و نيروي حيات بخش آن كه در آتش به وديعه نهاده شده، مرتبط است. آتش با باروري در ارتباط است. اين گونه از انديشه باروري را در عمل پراكندن خاكستر برخاك يا زمين زراعي مييابيم. از آنجا كه خاكستر نماد رستاخيز است،خواست رويش دوباره غلات و گياهان در اين عمل، دور از ذهن نيست.
همچنين آتش زدن ساقه خرد غلات باقي مانده در كشتزارها بعد از كشت محصول، نمادي از باور به نيروي باروري آتش است. هرچند كه اين رسم اكنون در بسياري از نقاط منسوخ شده است، ولي اعتقاد بر اين بود كه اين آتش، زمين را تطهير ميكند و رطوبت اضافياش را ميخشكاند و منافذ و مجاري بسته زيرزميني را ميگشايد و عمل رويش را بهتر و فراوانتر ميكند. آتش در كنار آب يكي از مصاديق پاك كنندگي و تطهير به شمار ميرود، براي اثبات بيگناهي و گناهكاري از موارد آزمون متهم است (همچنان كه در اسطوره سياوش به آن برميخوريم)، سوگند به نور و گرماي آتش هنوز در فرهنگ ايراني مشاهده ميشود و اجاق خانهها از تقدس برخوردار است.
رسم سوزاندن مرده در آتش از رسمهاي قديمي است كه تا دوره ما هم در برخي از فرهنگها مشاهده ميشود. همچنين آييني كه در هند با نام "ساتي" يا "ستي" معروف است و در آن بيوهگان بعد از مرگ شوهر، خود را در آتش ميسوزانند تا اثبات كنند كه بانوي وفاداري هستند كماكان در عصر حاضر ديده ميشود. "ستي" هم نام اين رسم است و از طرفي هم به معني "دوست" و هم به معاني "بانوی اصیل و معطر و خوب" به كار برده ميشود. اين واژه در نامهاي ايراني هم مشاهده ميشود و پيشينه مشترك ايرانيان و هنديان را يادآوري ميكند. "مهستي" در واقع "مه ستي" (به كسر ميم) و به معناي بانوي بزرگ است. ساتی در واقع نام الهه ای است که همسر شیوا (ایزد طوفان و رعد و ویرانگری، تیر، هودها/هاروت) به شمار آمده است و برایش نزد سامیان شمال بین النهرین کودک قربانی میشده است. نام ساتی همچنین یاد آور سود (پرستار) الهه زیبایی بابلیها و همسر انلیل (ایزد هوا و آسمان) و همچنین سودابه همسر کیکاووس آسمان پیما و نامادری سیاوش است. معانی "معطرِ" و "اصیل و خوب" ساتی این الهه را با سپنت آرمئیتی الهه مقدس زمین ایرانیان (به معنی لفظی بانوی نجیب و باشکوه) مطابقت می دهد.
آتش همچنين با جاودانگي و مرگ و خون و آداب رازآموزي و عرفاني در ارتباط مستقيم است. آتش با اسطورههاي ايراني و اديان پيش از اسلام در اين سرزمين، پيوندي عميق دارد.
ققنوس كه يكي از پرندگان اساطيري ايرانيان و برخي ديگر از فرهنگها به شمار ميرود، گونهاي از مرغ آتش و در عين حال بسيار رمزگونه است. كاوه كه يكي از قهرمانان افسانهاي ايران به شمار ميرود و ايرانيان را از چنگ ضحاك رهانيد، آهنگر بود و با آتش كوره در تماس مستقيم. اصولا كوره آتش و چكش و سندان در اساطير رموز بسياري را در خود نهفته دارند و اعمال جادويي خاصي به آنها نسبت داده ميشود. وجود آتشكده و آتشگاه در سراسر سرزمين ايران و آدابي كه به آنها منتسب است از موارد ديگر احترام و اعتقاد به آتش در ميان ايرانيان و زرتشتيان در همهجاي گيتي است.
همان طور كه در ابتداي اين نوشتار اشاره شد جشن سده يكي از جشنهاي آتش محسوب ميشود. اينگونه جشنها تنها مخصوص ايران نيست بلكه در جايجاي دنيا جشن و سروري كه با آتش همراه است مشاهده ميشود. جشن هالووين و جشن روز مي از اين جملهاند. همچنين آداب بسياري را هم در ايران و هم در نقاط ديگر دنيا سراغ داريم كه مردمان از روي آتش ميپرند و به دور آتش ميرقصند و بازيهايي را با آن ترتيب ميدهند.
افسانه پيدايش آتش در ايران را به هوشنگ پيشدادي نسبت ميدهند. روزي وي به همراه ياران خود از كوهي ميگذشت كه ناگهان ماري( اژدهايي) را در راه ميبيند. به عزم كشتن مار، سنگي به طرف مار پرتاب ميكند. سنگ به سنگ آتشزنهاي برخورد ميكند و آتشي از آن ميان ميجهد. هوشنگ و يارانش آن را پرتوي از جانب خدا مييابند و در برابرش به سجده ميافتند. به اين ترتيب آتش توسط هوشنگ كشف ميشود و از آن پس جشن سده هرساله توسط ايرانيان برگزار ميشود.
در رابطه با زمان برگزاري اين جشن، بايد به دوراني اشاره كنيم كه در تقويم كهن ايراني، سال تنها به دو فصل تابستان(هفت ماه) و زمستان(پنج ماه) تقسيم ميشد. تابستان از ماه فروردين آغاز ميشد و تا آخر مهر ادامه داشت و زمستان از ابتداي آبان بود تا پايان اسفند.
به اين ترتيب جشن سده كه در 10 بهمن (16بهمن تقوی قدیم جلالی) برگزار ميشود مصادف با صدمين روز از آغاز زمستان است. ارتباط جشن سده با صد به اين خاطر است كه بعضي از پژوهشگران واژه سده را از ريشه "ست" در زبان پهلوي به معناي عدد "صد" ميدانند. برخي نيز عقيده دارند كه اين تسميه به مناسبت صد روز پيش از به دست آمدن محصول است. از طرفي جشن سده چهل روز پس از شب چله بزرگ (یک هفته بعد ازشب يلدا) و تقریباًهمزمان با آغاز چله كوچك است. مسلم می نماید در اساس سده به معنی شدت سرما یا سی و ده (به معنی چهله=چله) است و نام مناسبی برای جشن میان چله زمستانی است.
مهرداد بهار هم عقيده دارد كه: " چهل روز پس از تولد خورشيد، نوعي آيين جادويي آتش روشن كردن را ميبينيم كه مربوط به سده است. اما توجيه آن با عدد "صد" اشتقاقي عاميانه است، چنانكه پنجاه روز و پنجاه شب مانده به نوروز را "سده" فرض كردهاند. به گمان من، سده از ريشه سند اوستايي و به معناي "ظاهر شدن" است.
در رابطه با فلسفه جشن سده بايد ذكر كنيم كه در تفكر مدم عامي سرماي فصل زمستان در بهمن ماه به اوج ميرسد و انسان بايد به هر شيوهاي كه ميداند در برابر آن مقاومت كند. چله بزرگ در ده بهمن به پايان ميرسد و چله كوچك به مدت 20 روز آغاز ميشود. بنابراين مردم به صورت نمادين آتش روشن ميكنند تا وسيله و كمكي براي مقاومت آنان در برابر سرما باشد.
همزمان با جشن سده و فرا رسيدن دهم بهمن ماه، اصطلاح "چارچار" و "اهمن (ا-بهمن) و بهمن" در برخي از مناظق ايران به گوش ميرسد. روزهاي "چارچار" و "اهمن و بهمن"، هشت روز است كه چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله كوچك را در بر ميگيرد. سنگسريها عقيده دارند كه بين چله كوچك (دانای سیمیار کردان=یاور زمستان، شیوا/آداد/تیر) و چلّه بزرگ (پیرشالیار کردان= یاور سرما و سال، زروان/انلیل) رقابت شديدي براي سرد كردن هوا وجود دارد. با اين كه چله كوچك از برادر خود، چله بزرك كوچكتر و تعداد روزهايش كمتر است، اما ميخواهد كه در سردي و برودت هوا بر او پيشي بگيرد و با او رقابت ميكند. سرماي چارچار نتيجه درگيري اين دو رقيب است. به اين ترتيب جشن سده كه يكي از جشنهاي فصلي است كه مرحله گذر از چله بزرگ به چله كوچك و در نهايت رسيدن به بهار را تداعي ميكند.
"مري بويس" موضوع جالب ديگري را مطرح ميكند. وي فلسفه افروختن آتش در جشن سده را در ارتباط با "رپيهوين" ميداند. رپيهوين يا آنطور كه در اوستايي مشهور است، " رپيتوين" ايزد تابستان و نيمروز و روياننده محصول است كه بر هفت ماه تابستان فرمانروايي ميكند و از جمله ايزداني است كه ميميرند و زنده ميشوند.
به زعم "مري بويس" مردم با افروختن آتش، صد روز بعد از رفتن رپيهوين و پنجاه روز پيش از بازگشتش، براي گرم كردن گياهان و چيرگي بر سرماي سخت به او ياري ميرسانند.
جشن سده در پيش از اسلام در بسياري از شهرهاي ايران برپا ميشد. ظاهرا بزرگترين جشن سده پس از ورود اسلام به ايران در سال 323 هجري قمري و در روزگار مرداويچ بن زيار ديلمي و در كنار زاينده رود در شهر اصفهان برگزار ميشده است.
امروزه جشن سده بيشتر در برخي از شهرهاي استان يزد و كرمان و توسط زرتشتيان برگزار ميشود. در اين مناطق از چند روز قبل از جشن، جوانان و نوجوانان هيزم مورد نياز را فراهم ميكنند و توده بزرگي از هيزم را روي هم انباشته ميكنند. از بامداد روز جشن سده بانوان در محل برگزاري جشن حضور مي يابند و با كمك يكديگر آش مخصوص و خوراكيهاي سنتي تهيه ميكنند و نهايتا همگي مردم با حضور روحانيون زرتشتي مراسم جشن سده را برگزار ميكنند.
يكي از آيينهايي كه در ارتباط با جشن محسوب مي شود، آيين پير شاليار است كه در روستاي "اورامان تخت" برگزار ميشود. جشن عروسي پير شاليار (زماون) در روستاي "اورامان تخت" در 2 نوبت برگزار ميشود كه يكي از آنها مصادف با جشن سده است.
در رابطه با برگزاري اين جشن، افسانهاي وجود دارد كه به طور خلاصه چنين است:حدود 1000 سال پيش، در بخارا پادشاهي زندگي ميكرد كه دختري كر و لال داشت و هيچ حكيم و جادوگري نتوانسته بود او را معالجه كند، از سوي ديگر در منطقه اورامان كردستان، مردي مقدس به اسم پيرشاليار زندگي ميكرد كه داراي معجزه و كرامات بود و شهرتش عالمگير. چون خبرش به پادشاه رسيد، دخترش را به همراه برادرش (برادر پادشاه) راهي منطقه كرد. آن دو وقتي به نزديكي روستا ميرسند، دختر احساس ميكند كه شنوايياش را به دست آورده است. پير شاليار از ورود آنها با خبر بود و به پيشواز آنها ميآمد. در هنگاميكه آن دو تن به خانه پير نزديك ميشدند ناگهان از بالاي كوه نزديك آبادي، ديوي نعرهكشان به درون دره ميافتد و با افتادن ديو، زبان دختر نيز بهبود پيدا ميكند.
در اين هنگام پير شاليار (معادل زروان خدای هوریانی/انلیل یا ایزد رعد و طوفان تیر) به برادر پادشاه ميگويد: دو ديو گوش و زبان دختر را جادو كرده بودند و من با تيرهاي غيبي آنها را نابود كردم (به نظر میرسد اسطوره اشاره ای به ایزد تیر/ آداد/ویشنو و همسرش ساتی داشته باشد).
از آنجا كه پادشاه گفته بود هر كس بيماري دختر را معالجه كند ميتواند با او ازدواج نمايد، دختر به همسري پير در ميآيد. چون پير شاليار از مال دنيا چيزي نداشته، اهالي كمك ميكنند و براش عروسي مفصلي ميگيرند.در اين عروسي هركدام از طوايف، بخشي از هزينهها و كارهاي عروسي را برعهده ميگيرند. پير نيز قبل از مرگش وصيت ميكند كه تا آخر دنيا مراسم سالگرد عروسياش را همه ساله برگزار كنند. امروزه هم، روز مراسم عروسي پير شاليار به اطلاع همگان ميرسد و با همياري مردم، با روشن كردن آتش و پختن غذا بر روي آن و جشن و سرور و شادماني و اجراي گونهاي رقص آييني توسط دراويش، زمستان سرد اورامان به گرمي دلانگيزي بدل ميشود.
در كتاب "چند چهره كليدي در اساطير گاهشماري ايراني" آمده است: "در استانهاي غربي و مركزي ايران، در روز دهم بهمن ماه نوعي نمايش مركب از آيينهاي جادويي همراه با گردآوري پول و هديه برگزار ميشده است. اين نمايشها كه شباهت قابل توجهي با جشنهاي شاد و پر سر و صداي اروپائيان دارد، با اين هدف برگزار ميشود كه با رفتن به در هر خانهاي براي آن بركت و فراواني به ارمغان بياورد و بالاتر از آن سلامت و افزوني گله و رمه را موجب شود." (بر گرفته از خبرگزاری میراث فرهنگی، از مقالهً آرش نورآقايي).
منابع:*رمزپردازي آتش، ژان پير بايار، ترجمه جلال ستاري، تهران، نشر مركز، 1376
*تجلي دوازده ماه در آيينه اساطير و فرهنگ عامه ايران، نوشته دكتر جابر عناصري، نشرقمري مرند، 1374
*آيينها و جشنهاي كهن در ايران امروز، نوشته محمود روحالاميني، تهران، آگاه، 1376
*چند چهره كليدي در اساطير گاهشماري ايراني، انا كراسنوولسكا، ژاله متحدين، چاپ اول بهار 1382
*ازنوروز تا نوروز؛آيينها و مراسم سنتي زرتشتيان، پژوهش و نگارش كورش نيكنام، تهران، فروهر، 1382
* از اسطوره تا تاريخ، مهرداد بهار، گردآورنده و ويراستار ابوالقاسم اسماعيل پور،ويرايش 2،تهران،نشر چشمه، 1377.
به مناسبت فرارسيدن طولاني ترين شب سال شب چله (روزنامه رسالت)
شب چله نزد ايرانيان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسيم مي شود. چله بزرگ از اول دي ماه (در واقع هفتم دی ماه قدیم) تا 10 بهمن ماه (در واقع شانزدهم بهمن ماه قدیم) را در بر مي گيرد و از 10 بهمن (در واقع شانزدهم بهمن ماه قدیم) به بعد را چله کوچک مي گويند. يلدا، شب نخست چله بزرگ است.شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها طولاني تر شده و تابش نور، افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند. در زمان ابوريحان بيروني به دي ماه، «خور ماه» (خورشيد ماه) نيز مي گفتند که نخستين روز آن خرم روز نام داشت و ماهي بود که آيين هاي بسياري در آن برگزار مي شد. از آن جا که خرم روز، نخستين روز دي ماه، بلندترين شب سال را پشت سر دارد پيوند آن با خورشيد، معنايي ژرف مي يابد. از پس بلندترين شب سال که يلدا ناميده مي شود خورشيد از نو زاده مي شود و طبيعت دوباره آهنگ زندگي ساز مي کند و خرمي جهان را فرا مي گيرد. به عبارتي ديگرخورشيد در حرکت سالانه خود، در آخر پاييز به پايين ترين نقطه افق جنوب شرقي مي رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزايش زمان تاريکي شب مي شود. اما از آغاز زمستان يا انقلاب زمستاني، خورشيد دگر باره به سوي شمال شرقي بازمي گردد که نتيجه آن افزايش روشنايي روز و کاهش شب است. به عبارت ديگر، در شش ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه روز خورشيد اندکي پايين تر از محل پيشين خود در افق طلوع مي کند تا در نهايت در آغاز زمستان به پايين ترين حد جنوبي خود با فاصله 5/23 درجه از شرق يا نقطه اعتدالين برسد. از اين روز به بعد، مسير جابجايي هاي طلوع خورشيد معکوس شده و مجددا بسوي بالاو نقطه انقلاب تابستاني باز مي گردد. آغاز بازگشت خورشيد به سوي شمال شرقي و افزايش طول روز، در انديشه و باورهاي مردم باستان به عنوان زمان زايش يا تولد ديگرباره خورشيد دانسته مي شد و آن را گرامي و فرخنده مي داشتند.
تنوع برگزاري يلدا : يکي از آيين هاي شب يلدا در ايران، تفال به ديوان حافظ است. مردم ديوان اشعار لسان الغيب را با نيت بهروزي و شادکامي مي گشايند و فال دل خويش را از او طلب مي کنند. در برخي ديگر از نقاط ايران نيز شاهنامه خواني رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گويي پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نيز يکي از مواردي است که يلدا را براي خانواده ايراني دلپذيرتر مي کند. اما همه اين ها بهانه هايي است تا خانواده ها گرد يکديگر جمع شوند و بلند ترين شب سال را با شادي و صفا سحر کنند.در سراسر ايران زمين، جايي را نمي يابيد که خوردن هندوانه در شب يلدا جزء آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ايران، انواع تنقلات و خوراکي ها به تبع محيط و سبک زندگي مردم منطقه مصرف مي شود اما هندوانه ميوه اي است که هيچ گاه از قلم نمي افتد، زيرا عده زيادي اعتقاد دارند که اگر مقداري هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک يعني زمستاني که در پيش دارند سرما و بيماري بر آنها غلبه نخواهد کرد.در گذشته، آيين هايي در اين هنگام برگزار مي شده است که يکي از آنها جشني شبانه و بيداري تا بامداد و تماشاي طلوع خورشيد تازه متولد شده، بوده است. جشني که از لازمه هاي آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالي خورشيد در پايان پاييز بوده است و همچنين خوراکي هاي فراوان براي بيداري دراز مدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشيد باشند.
یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸
بازخوانی سنگ نبشته هخامنشی جزیره خارک
امّا با توجه به اینکه سغدیانس پیش از رسیدن به حکومت، حاکم بلخ بوده لذا حال نظریه دیشبي را فسخ کرده و در این صبح زمستانی سرد و پربرفی آغاز سال 2010 سوئد نظریه ديگری را جایگزين می کنم که هم ساده تر است و هم منطقی تر: اهه -ساکوشا(سانکشا)- هیکَ- بهنم- آنهنه-خائی" یعنی "بود، هیکا (خواجه سرای پادشاه خشایارشا مطابق کتاب استر تورات) در این جزیره صخره ای (سنکوشا/ساکوشا=خارک) [و به دستور شاه، تفسیر نشانهً تاج سنگنوشته]- بنا کرد- این کتیبهً کنده کاری شده (=خایی) نافرسودنی را".
شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸
ترجمهً جدیدی از متن سنگنوشتهً خارک
با مراجعه به فرهنگ لغات اوستایی احسان بهرامی و نوشته های میخی کتاب فارسی باستان تآلیف هاشم رضی همه چیز سریع پیش رفت. محققین ایرانی متن سنگنوشته خارک را به درستی خوانده اند ولی در معنی آن در مانده اند که فکر میکنم این کار راهم این جانب توانسته ام به انجام برسانم. متن سنگنوشته میخی پارسی خارک از این قرار است: " اهه -ساکوشا(سانکشا)- هی- کَ(هیث، یا هیکلَ)- بهنم- آنهنه- خائی" یعنی "بود (ساکوشا، از خاندان سلطنت، تفسیر نشانهً تاج سنگنوشته)- بنا کرد- خانهً نیکو-(و)- نافرسودنی- چشمه" در متن سنگنوشته "هی-کَ" در اصل باید به جای کلمهً اوستایی "هیث"(خانه) باشد. چون علامت میخی حرف "ثَ" بسیار شبیه "کَ" است. از سوی دیگر در زبانهای کهن ایرانی مواردی دیده میشود که نشان می دهند حروف ث و س در لهجه ها و تلفظ های متفاوت به خ و ک تبدیل میشده اند. احتمال قوی دیگر این است که این کلمه از واژهً هیکل زبان بومیان سومری به معنی ساختمان بلند اخذ شده بوده است چه حرف صامت آخر آن یعنی "ل" که در زبان پارسی و مادی وجود نداشته، علی القاعده می بایستی در تلفظ و کتابت حذف می شد. حال نگارنده مطمئن است نام شاهزاده ای هخامنشی در لابلای این کلمات مستتر است. چون بعید شاهزاده بانی هیکل(معبد) و چاه آب نام خود را در کتیبه نیاورده باشد، کتیبه بدان سبب نوشته است که نام و نشانی از وی در این جزیره متعلق به ایزد آبهای ژرف (ائا، انکی، خضر) به یادگار گذاشته باشد. کلمه ای که از این میان جلب توجه مینماید ساکوشا (در معنی شایسته و سزاوار) است که هیئتی از نام سکوتیانس (سغدیان، سچتیان از ریشه سچیتن= سزیدن و سازاوار و شایسته بودن) می باشد و این نام پسر اردشیر دراز دست از آلوگونه از مردم بابل بوده است که به همدستی خواجه سرای فارناسیاس برادرش خشایارشای دوم پسر ملکه داماسپیا را به قتل رساند و به پادشاهی رسید و شروع به تسویه خونین از درباریان نمود که این سبب کشته شدن وی بدست برادرش اُخس ( داریوش دوم) فرزند ملکه کسمارتیدن از اهالی بابل گردید. مدت سلطنت سکوتیانس را هفت یا هشت ماه آورده اند. لذا مسلم به نظر میرسد کتیبه خارک را در پیش زمان به سلطنت رسیدنش و در زمان حکومت پدرش اردشیر دراز دست نویسانده است.
جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۸
بحثی در منظور ایهامی اصلی داستان کوتاه سه قطره خون
منظور صادق هدایت از این نثر روان پرایهام و ابیات حزن انگیز که در رابطه با سه قطره خون است در داستان چیست یا چه می تواند باشد؟ علی چنگیزی در نقدی که بر این نوشته صادق آورده موضوع را محدود به روابط احساسی و عاطفی و تألم و هوی و هوس موجود درقلب و ذهن نویسنده و همچنین محیط اجتماعی و فرهنگی داستان نویس دانسته است. ولی این جانب همین این مطلب صادق هدایت را اشاره به تعدی و استبداد شاهنشاهی (معضل سیاسی) جامعه ایرانی در کنار فرهنگ عقب مانده (معضل فرهنگی و دینی) می پندارد. می دانیم صادق هدایت داستان کوتاه سه قطره خون را در سال 1311 (چهارمین سال حکومت رضا شاه) منتشر ساخته است. چون وی ضمن این داستان به صراحت در جامعه دیوانه وار و عقب مانده جامعه و استبداد زده به ناظم و حاکم مقصر و مستبد جامعه اشاره می کند و می گوید:
"ديروز بود دنبال يك گربهي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است ، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است."
چنین برداشتی از باورها و احساسات صادق هدایت را از باورهای سیاسی و احساساتی که وی در سالهای بعد از انتشار این داستان داشته به روشنی می توان از گفته های بزرگ علوی دوست نزدیک صادق هدایت هم استخراج نمود که در بارهً وی میگوید:"«علت اصلی سرخوردگیهای صادق هدایت، سرخوردگی از وضع ایران، از ظلم، از دیکتاتوری و استبداد بود. در آن زمان در سینماها وقتی فیلمی میخواست شروع بشود، سرود شاهنشاهی میزدند. صادق هدایت در این مواقع میرفت توی مبال ( توالت) و هیچ وقت برای سرود بلند نشد و یا دیرتر به سالن میآمد. این درجه تنفر و بیزاری در وجود او بود». بزرگ علوی دوست و همراه صمیمی صادق هدایت اینچنین، دلیل اصلی سرخوردگی هدایت از زندگی که نهایتاً منجر به خودکشی و مرگ این نویسنده شهیر ایرانی در 48 سالگی در پاریس شد را وضعیت نابسامان سیاسی ایران میداند... هدایت نیز مانند دوستاناش نسبت به حزب توده که در ابتدای تشکیل، با اقبال فراوان طبقه روشنفکر و تحصیلکرده روبهرو بوده، گرایش داشتهاست. با این وجود بر اساس سخنان بسیاری از نزدیکان هدایت، او علیرغم سمپاتی به حزب توده ایران، هیچ گاه عضو آن نبودهاست. بزرگ علوی در این خصوص میگوید: « صداق هدایت از هر گونه کار سیاسی پرهیز میکرد. البته تمایلاتی به حزب توده داشت، عقیده داشت که این روسها بالاخره میآیند و این بساط رژیم رضاخانی را برهم میزنند، اخبار پیشرفت روسها در جبهههای جنگ را تعقیب میکرد. اما او آدم مستقلی بود و نمیتوانست افکار، احساسات و تمایلات خود را در دایرهای محدود بکند. با این وجود او به حزب توده تمایل داشت و به کسانی مانند نوشین و من احترام میگذاشت و ما را دوست داشت. اما خودش وارد سیاست نمیشد» نورالدین کیانوری، دبیر اول وقت حزب توده با تأیید این مطلب معتقد است هدایت هیچ گاه عضو حزب نشد. البته او به حزب سمپاتی داشت و با ما خیلی دوست بود و با نوشین بیش از همه دوست بود. ولی هیچگاه عضو حزب نشد، چرا که اصلاً نمیتوانست تابع تشکیلات و انضباط حزبی قرار گیرد. "(علی ملیحی " توده ای بود و توده ای نبود، طرحی از زندگی صادق هدایت).
براین اساس می توان قضاوت کرد از نظر صادق هدایت خون برخی از انسانهای خاطی و معترض و رقبای سد راه امیال و اغراض حاکمان در جامعه ایرانی از سوی حاکمان وقت ریخته میشده و این عمل از سوی حاکمان عادی و به حق محسوب شده و به طور ناروا و وارونه توجیه میشده است و صادق هدایت در دارالمجانین عقب ماندگی جامعه ایرانی از این موضوع شدیداً رنج می برده است. به نظر میرسد منظور از درخت کاج "کشور پر از جنگلهای کاج" امپراطوری روسیه تزاری و منظور از جایگاه سه قطره خون زیر پای این کاج خود ایران زیر ظلم و ستم استبداد سلطنتی و تحمیق مذهبی بوده است. در این صورت سمبل سه قطره خون را برای ایران به چه جهت برای انتخاب نموده است؟ چیزی که اکنون به ذهن من خطور میکند، سه نقطه ای است که در نام ایران به خاک خون و ذلالت کشیده شده وجود دارد. صادق هدایت نام خود را به نشانی شکارچی گربه ها احمد خان (به جای رضا خان) انتخاب کرده است. نخست این شعر را از عباس تارزن و شاعر انقلابی و مدعی نا زیبای علامه گری و پیامبری می آورد (که در پایان خود راوی هم آن را سر می دهد) با تار و صدای بلند می خواند:
"دريغا كه بار دگر شام شد،
سراپاي گيتي سيه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
. مگر من، كه رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيدهست بر خاك سه قطره خون."
در ادامه خود راوی قهرمان داستان در این باغ دارالمجانین که به واسطه همراه داشتن ششلول در حضور رخساره از جانب دوستش سیاوش گربه کش به متهم گربه کشی میگردد، سرانجام به دوباره از خود بیگانگی و روانپریشی دچار گشته و به همان نتیجه و احساسی میرسد که عباس انقلابی رسیده بود و ناخاسته پیرو اشعار این تارزن مدعی علامه گری (روشنفکر پیشرو) را می خواند و در حالی که دوست نان به نرخ روز خورش سیاوش ملی گرا و هوسباز پیرو فرهنگ عامه مستبدانه ششلول بدست با حق ناحق کردنها به گربه کشی و زندگی پر هوی و هوس روزمره اش را به طور موفقیت آمیز و بی دغدغه ادامه میدهد:
"ولي سياوش جلو آمد قهقه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر ميگويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.
: بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم
بله امروز عصر آمدم كه جزوهي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي که قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زدهاند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآوردهام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
دريغا كه بار دگر شام شد،
سراپاي گيتي سيه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيدهست بر خاك سه قطره خون
«به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه است. بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قهقه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.
در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشهي پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند."
"ديروز بود دنبال يك گربهي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است ، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است."
چنین برداشتی از باورها و احساسات صادق هدایت را از باورهای سیاسی و احساساتی که وی در سالهای بعد از انتشار این داستان داشته به روشنی می توان از گفته های بزرگ علوی دوست نزدیک صادق هدایت هم استخراج نمود که در بارهً وی میگوید:"«علت اصلی سرخوردگیهای صادق هدایت، سرخوردگی از وضع ایران، از ظلم، از دیکتاتوری و استبداد بود. در آن زمان در سینماها وقتی فیلمی میخواست شروع بشود، سرود شاهنشاهی میزدند. صادق هدایت در این مواقع میرفت توی مبال ( توالت) و هیچ وقت برای سرود بلند نشد و یا دیرتر به سالن میآمد. این درجه تنفر و بیزاری در وجود او بود». بزرگ علوی دوست و همراه صمیمی صادق هدایت اینچنین، دلیل اصلی سرخوردگی هدایت از زندگی که نهایتاً منجر به خودکشی و مرگ این نویسنده شهیر ایرانی در 48 سالگی در پاریس شد را وضعیت نابسامان سیاسی ایران میداند... هدایت نیز مانند دوستاناش نسبت به حزب توده که در ابتدای تشکیل، با اقبال فراوان طبقه روشنفکر و تحصیلکرده روبهرو بوده، گرایش داشتهاست. با این وجود بر اساس سخنان بسیاری از نزدیکان هدایت، او علیرغم سمپاتی به حزب توده ایران، هیچ گاه عضو آن نبودهاست. بزرگ علوی در این خصوص میگوید: « صداق هدایت از هر گونه کار سیاسی پرهیز میکرد. البته تمایلاتی به حزب توده داشت، عقیده داشت که این روسها بالاخره میآیند و این بساط رژیم رضاخانی را برهم میزنند، اخبار پیشرفت روسها در جبهههای جنگ را تعقیب میکرد. اما او آدم مستقلی بود و نمیتوانست افکار، احساسات و تمایلات خود را در دایرهای محدود بکند. با این وجود او به حزب توده تمایل داشت و به کسانی مانند نوشین و من احترام میگذاشت و ما را دوست داشت. اما خودش وارد سیاست نمیشد» نورالدین کیانوری، دبیر اول وقت حزب توده با تأیید این مطلب معتقد است هدایت هیچ گاه عضو حزب نشد. البته او به حزب سمپاتی داشت و با ما خیلی دوست بود و با نوشین بیش از همه دوست بود. ولی هیچگاه عضو حزب نشد، چرا که اصلاً نمیتوانست تابع تشکیلات و انضباط حزبی قرار گیرد. "(علی ملیحی " توده ای بود و توده ای نبود، طرحی از زندگی صادق هدایت).
براین اساس می توان قضاوت کرد از نظر صادق هدایت خون برخی از انسانهای خاطی و معترض و رقبای سد راه امیال و اغراض حاکمان در جامعه ایرانی از سوی حاکمان وقت ریخته میشده و این عمل از سوی حاکمان عادی و به حق محسوب شده و به طور ناروا و وارونه توجیه میشده است و صادق هدایت در دارالمجانین عقب ماندگی جامعه ایرانی از این موضوع شدیداً رنج می برده است. به نظر میرسد منظور از درخت کاج "کشور پر از جنگلهای کاج" امپراطوری روسیه تزاری و منظور از جایگاه سه قطره خون زیر پای این کاج خود ایران زیر ظلم و ستم استبداد سلطنتی و تحمیق مذهبی بوده است. در این صورت سمبل سه قطره خون را برای ایران به چه جهت برای انتخاب نموده است؟ چیزی که اکنون به ذهن من خطور میکند، سه نقطه ای است که در نام ایران به خاک خون و ذلالت کشیده شده وجود دارد. صادق هدایت نام خود را به نشانی شکارچی گربه ها احمد خان (به جای رضا خان) انتخاب کرده است. نخست این شعر را از عباس تارزن و شاعر انقلابی و مدعی نا زیبای علامه گری و پیامبری می آورد (که در پایان خود راوی هم آن را سر می دهد) با تار و صدای بلند می خواند:
"دريغا كه بار دگر شام شد،
سراپاي گيتي سيه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
. مگر من، كه رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيدهست بر خاك سه قطره خون."
در ادامه خود راوی قهرمان داستان در این باغ دارالمجانین که به واسطه همراه داشتن ششلول در حضور رخساره از جانب دوستش سیاوش گربه کش به متهم گربه کشی میگردد، سرانجام به دوباره از خود بیگانگی و روانپریشی دچار گشته و به همان نتیجه و احساسی میرسد که عباس انقلابی رسیده بود و ناخاسته پیرو اشعار این تارزن مدعی علامه گری (روشنفکر پیشرو) را می خواند و در حالی که دوست نان به نرخ روز خورش سیاوش ملی گرا و هوسباز پیرو فرهنگ عامه مستبدانه ششلول بدست با حق ناحق کردنها به گربه کشی و زندگی پر هوی و هوس روزمره اش را به طور موفقیت آمیز و بی دغدغه ادامه میدهد:
"ولي سياوش جلو آمد قهقه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر ميگويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.
: بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم
بله امروز عصر آمدم كه جزوهي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي که قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زدهاند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآوردهام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
دريغا كه بار دگر شام شد،
سراپاي گيتي سيه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيدهست بر خاك سه قطره خون
«به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه است. بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قهقه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.
در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشهي پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند."
پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸
تحقیقی در باب ریشه مانوی اسطورهً قرآنی اصحاب قریه (اصحاب یاسین)
اگر یاسین را از کلمه عربی یأس گرفته و آن را سوگواری معنی نمائیم در این صورت این نام بیانگر سنت ندبه معروف مانوی میگردد لذا بر این اساس اصحاب قریه نه چنانکه گفته میشود رسولان عیسی مسیح بلکه رسولان مانوی بوده اند. لذا باید برای پیدایی نام و نشان تاریخی ایشان که در رابطه با شهری به نام قریه بوده اند، به منابع تاریخی مانوی و عیسوی مراجعه نمود و دید که دلایل و اسناد کهن در این باب به نفع کدام فرقه سخن میگویند. با اندکی تفحص معلوم میشود که دلایل به طور قطع و غالب به نفع مانویان سنگینی می نماید. چه خود قریه به عنوان اسم خاص به وضوح مطابق المدینه (تیسفون) محل قتل مانی و جانشین اول او (سیس) است و مطابق اسطوره قرآنی اصحاب قریه تنها سومین رهبر مانوی اننائوس بود که توانست با وجود مقاومت موبدان و کشیشان کیش مانی را چه در غرب و چه در ایران پیشرفت دهد. گفته میشود بعد چون دول ایران و روم از در مخالفت با آیین مانوی در آمدند گروههای بزرگی از مانوی ها به سمت سغد و ترکستان و چین مهاجرت کردند. بنا به نوشته برخی از مورخین در عهد نرسی و هرمزد دوم زجر و آزار مانویان سخت تر شد و بسیاری از آنها کشته شدند. از بزرگان عراق عمرو بن عدی امیر حیره با آنها همراهی کرد و به سبب نبودن ارتباط یا علل دیگر، مانویان شرق از خود بزرگی انتخاب کردند و او از رئیس سریانی و بابلی غرب مستقل شد و چونکه به زبان سریانی نا آشنا بود نوشته های مانوی در شرق به پهلوی ساسانی ترجمه شدند. دین سامی مانی سریانی و آرامی الاصل در بین النهرین و عربستان ریشه دوانده و اساس و مقدمه ای بر پیدایی آیین سامی عربی حنفا و دین اسلام در شبه جزیره عربستان گردید. بنابراین داستان ارتباط اصحاب قریه با رسولان مسیحی و شهر انطاکیه را باید برای همیشه به فراموشی سپرد و این رسولان ستمدیده و مقتول مورد نظر قرآن در اساس خود مانی سلاخی شده توسط بهرام اول ساسانی و موبد موبدانش کرتیر و همچنین جانشینان مقتول و مورد ستم مانی در سمت مقرشان بابل و شهر تیسفون پایتخت ساسانیان بوده اند. سوای این مورد منجمله اعتقاد به دوازده رسول طبقه اجتماعی اول و دوازده دخت نورانی (اشاره به تعداد ماههای سال) از آخرالمرسلین یا رسول سوم (بتول نورانی) است و همچنین اعتقاد به ظهور منجی روز رستاخیز و عید بما (فطر) و نمازهای پنجگانه و روزه و دعای ندبهً کمیل است که در فرهنگ مسلمین و شیعیان از مانویان بین النهرین مورد اقتباس قرار گرفته اند.
درباب اصحاب قريه در دایرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد: 9، شماره مقاله:3603 چنین مطالب بیراهه نمایی براساس گفتارهای گذشتگان قید شده است:
اَصْحابِ قَرْيه، قومى شهرنشين كه در قرآن كريم (يس/36/13 به بعد) از آنان ياد گرديده، و در منابع گاه بدانان اصحاب ياسين نيز گفته شده است. در قرآن كريم، سخن از آن است كه خداوند دو پيامبر را به سوي اصحاب قريه فرستاد و چون آنان فرستادگان الهى را تكذيب كردند، پيامبر سومى براي پشتيبانى آن دو مبعوث شد. سخن كفار اصحاب قريه به رسولان، آن بود كه شما همانند ما بشريد و در دعوي پيامبري و نزول وحى، سخن به دروغ مىگوييد. با تأكيد پيامبران بر امر ابلاغ، اصحاب قريه آنان را به شكنجه و سنگباران تهديد كردند. در اثناي محاجة كفار با پيامبران، از آن سوي شهر مردي دوان دوان فرارسيد و قوم را به پيروي رسولان، پرستش آفريدگار يكتا و ترك خدايان دروغين بازخواند. سخن قرآن كريم در بارة اصحاب قريه با وعدة ورود اين مؤمن به بهشت و نزول عذابى ناگهانى بر كافران پايان يافته است.
آنچه در روايات افزون بر مضامين ياد شده در قرآن كريم مىتوان يافت، چنين است: روايات متفقاً شهر اين قوم را همان شهر باستانى انطاكيه دانستهاند (نك: قمى، 2/213؛ طبري، 2/18 به بعد؛ مسعودي، 1/79؛ ثعلبى، 404- 405؛ طوسى، 8/410؛ سيوطى، 5/261). از منابع تاريخى چنين برمىآيد كه انطاكيه در حدود 300 ق م تأسيس گرديد، تا 64م تختگاه سلوكيان بود و بعد به دست روميان افتاد. بر پاية منابع كهن مسيحى، در سدة 1 م، دين مسيح توسط بارنابا و پولس به اين شهر رسيد و به رغم مشقات فراوان، اين شهر پس از فلسطين به عنوان پايگاه دوم مسيحيت درآمد (نك: اعمال رسولان، 11: 26، رسالة اول پطرس، 4:16؛ نيز ه د، انطاكيه).
در بارة نام پادشاهى كه در زمان رخداد واقعه بر انطاكيه حكومت مىكرد، اغلب منابع اسلامى سكوت كردهاند و تنها در روايتى از وهب بن منبه و كعب الاحبار آمده كه نام وي آنتيوخوس بوده است (در نسخ ثعلبى با ضبط محرف ابطيخيس)؛ اما بايد توجه داشت كه آنتيوخوس نام 13 تن از پادشاهان سلوكى بوده كه آخرين ايشان در 64 قم از سلطنت خلع شده است، در حالى كه اغلب روايات دلالت بر اين دارند كه واقعة مورد نظر پس از ميلاد حضرت مسيح (ع) رخ داده است (طبري، 2/18 به بعد؛ ثعلبى، 404).
دربارة هويت 3 رسول فرستاده شده به سوي اصحاب قريه نيز ميان روايات، ناهمخوانيهايى به چشم مىخورد: بيشتر مفسران اين 3 رسول را 3 تن از حواريان حضرت عيسى(ع) مىدانند كه توسط آن حضرت، يا به امر مستقيم الهى به سوي اصحاب قريه روانه شدهاند. اغلب نام دو رسول نخست را شمعون (نام ديگر پطرس) و يوحنا، و نام رسول سوم را پولس آوردهاند، ولى مسعودي از قول همة مسيحيان و بعضى مسلمين نام دو رسول اول را پطرس و توما، و نام رسول سوم را پولس ياد كرده است. گذشته از اينها، در روايتى از مقاتل آمده كه نام اين 3 تن به ترتيب يومان و مالوس و شمعون (با تحريفى آشكار در ضبط نامها) بوده است. در روايتى ديگر كه از كعب الاحبار و وهب بن منبه و به طريقى ضعيف از ابن عباس نقل شده، نام ايشان به ترتيب صادق، صدوق و شلوم آمده، و هرگز به اينكه آنان از حواريون عيسى(ع) بودهاند، اشاره نشده است. در پايان بايد به رواياتى غريب از وهب بن منبه و ابن اسحاق توجه كرد كه نام آن دو را فاروفى و رومافى آوردهاند (نك: طبري، همانجا؛ مسعودي، ثعلبى، همانجاها؛ طبرسى، 8/418؛ سيوطى، همانجا). گفتنى است كه از ميان نامهاي ياد شده، تنها شمعون، يوحنا، پولس و توما در منابع مسيحى هويت روشنى دارند و در شمار ياران حضرت عيسى(ع) از آنان ياد مىشود.
اما در مورد هويت شخص مؤمنى كه در جريان ستيزهجوييهاي اصحاب قريه، «از آن سوي شهر ... دوان دوان آمد»، در منابع تفسيري اختلافى ديده نمىشود. روايات به اتفاق، نام او را حبيب دانستهاند و در متون اسلامى به وي عنوان «صاحب يس» داده شده، و گاه با تعبير حبيب نجار از او ياد شده است (در بارة وي، نك: ه د، آل ياسين).
گذشته از آنچه ذكر شد، در روايات دربارة اصل داستان نيز تفصيلاتى وارد شده است. در اين ميان مهمترين مسأله، داستان مناظرة بين رسول اول و دوم و رسول سوم است. اين قصه از امام باقر و صادق(ع) روايت شده، و ثعلبى شكل ديگري از آن را به وهب بن منبه نسبت داده است. مضمون حكايت اين است كه خداوند دو رسول را به انطاكيه فرستاد و پادشاه انطاكيه آن دو را دستگير و در بتكدهاي زندانى كرد. سپس خداوند رسول سومى را به انطاكيه فرستاد و او نزد پادشاه رفته، با زيركى خود را به وي نزديك گردانيد. روزي نزد پادشاه از آن دو محبوس سخن به ميان آورد و از او اجازت خواست تا با آنان مناظره كند. در اثناي مناظره، رسول سوم چند بار از دو رسول اول و دوم خواست تا كوران و زمينگيران را شفا دهند و چون ايشان به اذن خدا آنان را شفا دادند، رسول سوم از آن دو خواست تا مردهاي را زنده كنند. در حديث امامان باقر و صادق(ع) آمده است كه پس از زنده شدن مرده، پادشاه و تمام اهل مملكت او به دين خدا ايمان آوردند. روايت وهب كمى به قرآن كريم نزديكتر شده، و حاكى از آن است كه پادشاه به همراه جمعى ايمان آوردند و جمعى به كفر خود باقى ماندند. در مقايسه ميان اين شكل داستان روايى و آيات قرآنى روشن مىشود كه روح آن با آيات مورد نظر سازگاري ندارد؛ نخست به دليل آنكه طبق نص قرآنى، بيشتر قريب به اتفاق قوم بر كفر خود باقى ماندند و مستوجب عذاب الهى گشتند، و ديگر آنكه در داستان روايى نقش مؤمن صاحب يس حذف شده است (نك: قمى، 2/212؛ مسعودي، 1/80؛ ثعلبى، 405؛ طبرسى، 8/420؛ راوندي، 274 – 275).
به هر حال نه تنها داستان اخير با نص قرآنى سازگاري ندارد، بلكه در داستان مشهور كه شهر اصحاب قريه را انطاكيه مىشمرد و رسولان سهگانه را 3 تن از حواريون عيسى(ع) معرفى مىكند، اگر چه مضامين تا اندازهاي با منابع دينى مسيحى سازگار است، اما در برخى عناصر داستان تفاوتهايى نيز به چشم مىخورد. جريان رفتن برنابا و پولس به انطاكيه، و تبليغ دين مسيح در آن ديار،در كتاب اعمال رسولان به خصوص در بابهاي يازدهم تا سيزدهم به تفصيل وارد شده است، اما با روايات ياد شده و حتى با نص قرآنى تفاوتهايى در عناصر اساسى دارد؛ بنابر اين نمىتوان گفت كه داستان مورد نظر قرآن كريم، عيناً سرگذشت حواريان عيسى(ع) در انطاكيه است.
مآخذ: ثعلبى، احمد، قصص الانبياء، بيروت، 1401ق/1981م؛ راوندي، سعيد، قصص الانبياء، به كوشش غلامرضا عرفانيان، مشهد، 1409ق؛ سيوطى، الدر المنثور، قاهره، 1314ق؛ طبرسى، فضل، مجمع البيان، صيدا، 1333ق؛ طبري، تاريخ؛ طوسى، محمد، التبيان، بهكوشش احمد حبيب قصير عاملى، نجف، 1376ق/1957م؛ عهد جديد؛ قرآن كريم؛ قمى، على، تفسير، نجف، 1386-1387ق؛ مسعودي، على، مروج الذهب، ، به كوشش يوسف اسعد داغر، بيروت، 1385ق/1966م.
بخش فقه، علوم قرآنى و حديث (رب)
ن * 1 * (رب) 16/11/75
ن * 2 * (رب) 18/11/75
درباب اصحاب قريه در دایرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد: 9، شماره مقاله:3603 چنین مطالب بیراهه نمایی براساس گفتارهای گذشتگان قید شده است:
اَصْحابِ قَرْيه، قومى شهرنشين كه در قرآن كريم (يس/36/13 به بعد) از آنان ياد گرديده، و در منابع گاه بدانان اصحاب ياسين نيز گفته شده است. در قرآن كريم، سخن از آن است كه خداوند دو پيامبر را به سوي اصحاب قريه فرستاد و چون آنان فرستادگان الهى را تكذيب كردند، پيامبر سومى براي پشتيبانى آن دو مبعوث شد. سخن كفار اصحاب قريه به رسولان، آن بود كه شما همانند ما بشريد و در دعوي پيامبري و نزول وحى، سخن به دروغ مىگوييد. با تأكيد پيامبران بر امر ابلاغ، اصحاب قريه آنان را به شكنجه و سنگباران تهديد كردند. در اثناي محاجة كفار با پيامبران، از آن سوي شهر مردي دوان دوان فرارسيد و قوم را به پيروي رسولان، پرستش آفريدگار يكتا و ترك خدايان دروغين بازخواند. سخن قرآن كريم در بارة اصحاب قريه با وعدة ورود اين مؤمن به بهشت و نزول عذابى ناگهانى بر كافران پايان يافته است.
آنچه در روايات افزون بر مضامين ياد شده در قرآن كريم مىتوان يافت، چنين است: روايات متفقاً شهر اين قوم را همان شهر باستانى انطاكيه دانستهاند (نك: قمى، 2/213؛ طبري، 2/18 به بعد؛ مسعودي، 1/79؛ ثعلبى، 404- 405؛ طوسى، 8/410؛ سيوطى، 5/261). از منابع تاريخى چنين برمىآيد كه انطاكيه در حدود 300 ق م تأسيس گرديد، تا 64م تختگاه سلوكيان بود و بعد به دست روميان افتاد. بر پاية منابع كهن مسيحى، در سدة 1 م، دين مسيح توسط بارنابا و پولس به اين شهر رسيد و به رغم مشقات فراوان، اين شهر پس از فلسطين به عنوان پايگاه دوم مسيحيت درآمد (نك: اعمال رسولان، 11: 26، رسالة اول پطرس، 4:16؛ نيز ه د، انطاكيه).
در بارة نام پادشاهى كه در زمان رخداد واقعه بر انطاكيه حكومت مىكرد، اغلب منابع اسلامى سكوت كردهاند و تنها در روايتى از وهب بن منبه و كعب الاحبار آمده كه نام وي آنتيوخوس بوده است (در نسخ ثعلبى با ضبط محرف ابطيخيس)؛ اما بايد توجه داشت كه آنتيوخوس نام 13 تن از پادشاهان سلوكى بوده كه آخرين ايشان در 64 قم از سلطنت خلع شده است، در حالى كه اغلب روايات دلالت بر اين دارند كه واقعة مورد نظر پس از ميلاد حضرت مسيح (ع) رخ داده است (طبري، 2/18 به بعد؛ ثعلبى، 404).
دربارة هويت 3 رسول فرستاده شده به سوي اصحاب قريه نيز ميان روايات، ناهمخوانيهايى به چشم مىخورد: بيشتر مفسران اين 3 رسول را 3 تن از حواريان حضرت عيسى(ع) مىدانند كه توسط آن حضرت، يا به امر مستقيم الهى به سوي اصحاب قريه روانه شدهاند. اغلب نام دو رسول نخست را شمعون (نام ديگر پطرس) و يوحنا، و نام رسول سوم را پولس آوردهاند، ولى مسعودي از قول همة مسيحيان و بعضى مسلمين نام دو رسول اول را پطرس و توما، و نام رسول سوم را پولس ياد كرده است. گذشته از اينها، در روايتى از مقاتل آمده كه نام اين 3 تن به ترتيب يومان و مالوس و شمعون (با تحريفى آشكار در ضبط نامها) بوده است. در روايتى ديگر كه از كعب الاحبار و وهب بن منبه و به طريقى ضعيف از ابن عباس نقل شده، نام ايشان به ترتيب صادق، صدوق و شلوم آمده، و هرگز به اينكه آنان از حواريون عيسى(ع) بودهاند، اشاره نشده است. در پايان بايد به رواياتى غريب از وهب بن منبه و ابن اسحاق توجه كرد كه نام آن دو را فاروفى و رومافى آوردهاند (نك: طبري، همانجا؛ مسعودي، ثعلبى، همانجاها؛ طبرسى، 8/418؛ سيوطى، همانجا). گفتنى است كه از ميان نامهاي ياد شده، تنها شمعون، يوحنا، پولس و توما در منابع مسيحى هويت روشنى دارند و در شمار ياران حضرت عيسى(ع) از آنان ياد مىشود.
اما در مورد هويت شخص مؤمنى كه در جريان ستيزهجوييهاي اصحاب قريه، «از آن سوي شهر ... دوان دوان آمد»، در منابع تفسيري اختلافى ديده نمىشود. روايات به اتفاق، نام او را حبيب دانستهاند و در متون اسلامى به وي عنوان «صاحب يس» داده شده، و گاه با تعبير حبيب نجار از او ياد شده است (در بارة وي، نك: ه د، آل ياسين).
گذشته از آنچه ذكر شد، در روايات دربارة اصل داستان نيز تفصيلاتى وارد شده است. در اين ميان مهمترين مسأله، داستان مناظرة بين رسول اول و دوم و رسول سوم است. اين قصه از امام باقر و صادق(ع) روايت شده، و ثعلبى شكل ديگري از آن را به وهب بن منبه نسبت داده است. مضمون حكايت اين است كه خداوند دو رسول را به انطاكيه فرستاد و پادشاه انطاكيه آن دو را دستگير و در بتكدهاي زندانى كرد. سپس خداوند رسول سومى را به انطاكيه فرستاد و او نزد پادشاه رفته، با زيركى خود را به وي نزديك گردانيد. روزي نزد پادشاه از آن دو محبوس سخن به ميان آورد و از او اجازت خواست تا با آنان مناظره كند. در اثناي مناظره، رسول سوم چند بار از دو رسول اول و دوم خواست تا كوران و زمينگيران را شفا دهند و چون ايشان به اذن خدا آنان را شفا دادند، رسول سوم از آن دو خواست تا مردهاي را زنده كنند. در حديث امامان باقر و صادق(ع) آمده است كه پس از زنده شدن مرده، پادشاه و تمام اهل مملكت او به دين خدا ايمان آوردند. روايت وهب كمى به قرآن كريم نزديكتر شده، و حاكى از آن است كه پادشاه به همراه جمعى ايمان آوردند و جمعى به كفر خود باقى ماندند. در مقايسه ميان اين شكل داستان روايى و آيات قرآنى روشن مىشود كه روح آن با آيات مورد نظر سازگاري ندارد؛ نخست به دليل آنكه طبق نص قرآنى، بيشتر قريب به اتفاق قوم بر كفر خود باقى ماندند و مستوجب عذاب الهى گشتند، و ديگر آنكه در داستان روايى نقش مؤمن صاحب يس حذف شده است (نك: قمى، 2/212؛ مسعودي، 1/80؛ ثعلبى، 405؛ طبرسى، 8/420؛ راوندي، 274 – 275).
به هر حال نه تنها داستان اخير با نص قرآنى سازگاري ندارد، بلكه در داستان مشهور كه شهر اصحاب قريه را انطاكيه مىشمرد و رسولان سهگانه را 3 تن از حواريون عيسى(ع) معرفى مىكند، اگر چه مضامين تا اندازهاي با منابع دينى مسيحى سازگار است، اما در برخى عناصر داستان تفاوتهايى نيز به چشم مىخورد. جريان رفتن برنابا و پولس به انطاكيه، و تبليغ دين مسيح در آن ديار،در كتاب اعمال رسولان به خصوص در بابهاي يازدهم تا سيزدهم به تفصيل وارد شده است، اما با روايات ياد شده و حتى با نص قرآنى تفاوتهايى در عناصر اساسى دارد؛ بنابر اين نمىتوان گفت كه داستان مورد نظر قرآن كريم، عيناً سرگذشت حواريان عيسى(ع) در انطاكيه است.
مآخذ: ثعلبى، احمد، قصص الانبياء، بيروت، 1401ق/1981م؛ راوندي، سعيد، قصص الانبياء، به كوشش غلامرضا عرفانيان، مشهد، 1409ق؛ سيوطى، الدر المنثور، قاهره، 1314ق؛ طبرسى، فضل، مجمع البيان، صيدا، 1333ق؛ طبري، تاريخ؛ طوسى، محمد، التبيان، بهكوشش احمد حبيب قصير عاملى، نجف، 1376ق/1957م؛ عهد جديد؛ قرآن كريم؛ قمى، على، تفسير، نجف، 1386-1387ق؛ مسعودي، على، مروج الذهب، ، به كوشش يوسف اسعد داغر، بيروت، 1385ق/1966م.
بخش فقه، علوم قرآنى و حديث (رب)
ن * 1 * (رب) 16/11/75
ن * 2 * (رب) 18/11/75
سهشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸
شهرهای اساطیری خضر و عبقر قرآن همان جزایر خارک و کیش هستند
این جانب قبلاً از طریق بررسی احادیث و روایات مربوط به جزیره خضر و همچنین روایات اساطیری سومری مربوط به دیلمون به انطباق این جزایر با جزایر خارک و کیش رسیده بودم. مورد توجه قرار دادن و بررسی نام شهر اساطیری عبقر که در همین سوره مربوطه آن یعنی سوره الرحمن قرآن نامش در کنار نام شهر خضر ذکر گردیده است، مرا به شناسایی و تعیّن دو باره همان مکان این دو شهر اساطیری قرآنی رهنمون شد که در گفتارهای دیگر تحت نام و نشان دیگر آنها بدانجاها رسیده بودم . چه مشخصاتی که از دو شهر بهشتی این جهانی به نامهای خضر (جزیره سبز ایزد دریاها، یعنی جزیره ائا/انکی سومریها) وعبقر (جزیره پارچه های نفیس) در قرآن داده شده است به وضوح نشانگر همان جزایر معروف باستانی کهن خارک (ایکاره، پارسو=جزیره قربانگاهی ایزد دریاها و خرد) و کیش (دیلمون باستانی، جزیره پارچه های نفیس، جزیره خود ایزد انساگ یا اوتو سومریها = سرور بهترین تولیدات و منسوجات) می باشند. جزیره خارک و معبد بزرگ خدای دریاهای و خرد آن یعنی پارسو (قربانگاه به زبان سومری و اکدی) همان است که نام دیرین خود را به خلیج پارس (فارس) داده است و در این نامگذاری منظور از دریا و خلیج پارس در اساس نه نام سرزمین پارس بلکه همان جزیره خارک (جزیره خضر، پارسو= جزیره قربانگاهی ایزد خردمند دریاها) بوده است.
آيه 70-78 از سوره مکی الرحمن قرآن (منبع تفسير نمونه جلد 23 صفحه 174، سایت غدیر)
آيه و ترجمه
فِيهِنَّ خَيرَتٌ حِسانٌ(70)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(71)
حُورٌ مَّقْصورَتٌ فى الخْيَامِ(72)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(73)
لَمْ يَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانُّ(74)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(75)
مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضرٍ وَ عَبْقَرِىٍ حِسانٍ(76)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(77)
تَبَرَك اسمُ رَبِّك ذِى الجْلَلِ وَ الاكْرَامِ(78)
ترجمه :
70 - و در آن باغهاى بهشتى زنانى هستند نيكو خلق و زيبا.
71 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
72 - حوريانى كه در خيمه هاى بهشتى مستورند.
73 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 182
74 - زنانى كه هيچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته (و دوشيزه اند).
75 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
76 - اين در حالى است كه اين بهشتيان بر تختهائى تكيه زده اند كه با بهترين و زيباترين پارچه هاى سبز رنگ پوشانده شده .
77 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
78 - پربركت و زوال ناپذير است نام پروردگار صاحب جلال و جمال تو.
تفسير:
باز هم همسران بهشتى
در ادامه شرح نعمتهاى دو بهشتى كه در آيات سابق آمده است در اين آيات نيز به قسمتهاى ديگر از اين مواهب اشاره شده است .
نخست مى فرمايد: ((در اين دو بهشت نيز زنانى هستند نيكوخلق و زيبا)) (فيهن خيرات حسان ).
زنانى كه جمع ميان ((حسن سيرت )) و ((حسن صورت )) كرده اند، چرا كه ((خير)) غالبا در مورد صفات نيك و جمال معنوى به كار مى رود و ((حسن )) غالبا در زيبائى و جمال ظاهر.
در رواياتى كه در تفسير اين آيه وارد شده صفات نيك بسيارى براى همسران بهشتى شمرده شده كه مى تواند اشاره اى به صفات عالى زنان دنيا نيز باشد، و الگوئى براى همه زنان محسوب شود، از جمله خوش زبان بودن ، نظافت و پاكى ، آزار نرسانيدن ، نظرى به بيگانگان نداشتن و مانند آن .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 183
خلاصه اينكه تمام صفات كمال و جمالى كه در يك همسر مطلوب است در آنها جمع است ، و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند، و به همين دليل قرآن در يك تعبير كوتاه و پرمعنى از آنها به عنوان ((خيرات حسان )) تعبير كرده است .
و به دنبال ذكر اين نعمت باز مى افزايد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
سپس در ادامه توصيف اين زنان بهشتى اضافه مى كند: ((آنها حوريانى هستند كه در خيمه هاى بهشتى مستورند)) (حور مقصورات فى الخيام ).
((حور)) جمع ((حوراء)) و ((احور)) به كسى مى گويند كه سياهى چشمش كاملا مشكى و سفيدى آن كاملا شفاف است ، و گاه به زنان سفيد چهره نيز اطلاق شده است .
تعبير به ((مقصورات )) اشاره به اين است كه آنها تنها تعلق به همسرانشان دارند و از ديگران مستور و پنهانند.
((خيام )) جمع ((خيمه )) است ، ولى به طورى كه در روايات اسلامى آمده خيمه هاى بهشتى شباهتى به خيمه هاى اين جهان ندارند، از نظر گستردگى و وسعت و زيبائى .
اين نكته نيز قابل توجه است كه ((خيمه )) طبق آنچه علماى لغت و بعضى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 184
از مفسران گفته اند تنها به معنى خيمه هاى پارچه اى كه در ميان ما معروف است نمى باشد، بلكه به خانه هاى چوبى و يا حتى هر خانه مدورى كلمه خيمه اطلاق مى شود، و گاه گفته شده ((خيمه )) عبارت است از هر خانه اى كه از سنگ و مانند ساخته نشده است .
و بار ديگر همان سؤ ال پرمعنى را تكرار كرده مى گويد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
آيه بعد توصيف ديگرى است درباره حوريان بهشتى ، مى فرمايد: ((هرگز پيش از اين جن و انس ديگرى با آنها تماس نگرفته ، و دوشيزه اند)) (لم يطمثهن انس قبلهم و لا جان ).
البته چنانكه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود زنان و مردانى كه در اين دنيا همسر يكديگرند هرگاه هر دو باايمان و بهشتى باشند در آنجا به هم ملحق مى شوند، و با هم در بهترين شرائط و حالات زندگى مى كنند.
و حتى از روايات استفاده مى شود كه مقام اين زنان برتر از حوريان بهشت است به خاطر عبادات و اعمال صالحى كه در اين جهان انجام داده اند.
سپس مى فرمايد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 185
در آخرين توصيفى كه در اين آيات از نعمتهاى بهشتى كرده ، مى گويد: ((ساكنان اين دو بهشت در حالى هستند كه تكيه بر تختهائى زده اند كه با بهترين و زيباترين پارچه هاى سبز رنگ پوشانده شده است )) (متكئين على رفرف خضر و عبقرى حسان ).
((رفرف )) در اصل به معنى برگهاى گسترده درختان است و سپس به پارچه هاى زيباى رنگارنگ كه بى شباهت به منظره باغها نيست اطلاق شده .
((عبقرى )) در اصل به معنى هر موجود بى نظير يا كم نظير است ، و لذا به دانشمندانى كه وجود آنها در ميان مردم نادر است ((عباقرة )) مى گويند، بسيارى معتقدند كلمه ((عبقر)) در آغاز اسمى بوده كه عرب براى شهر پريان انتخاب كرده بود، و از آنجا كه اين شهر موضوع ناشناخته و نادرى بوده ، هر موضوع بى نظير را به آن نسبت مى دهند و ((عبقرى )) مى گويند، بعضى نيز گفته اند كه ((عبقر)) شهرى بود كه بهترين پارچه اى ابريشمين را در آن مى بافتند.
ولى به هر حال ريشه اصلى فعلا متروك شده ، و عبقرى به صورت يك كلمه مستقل به معنى ((نادرالوجود)) يا ((عزيزالوجود)) به كار مى رود، و با اينكه مفرد است گاهى معنى جمعى نيز مى دهد (مانند آيه مورد بحث ).
و ((حسان )) جمع ((حسن )) (بر وزن چمن ) به معنى خوب و زيبا است .
به هر حال اين تعبيرات همه حاكى از اين است كه بهشت همه چيزش ممتاز است ، ميوه ها، غذاها، قصرها، فرشها و خلاصه هر چيزش در نوع خود بى نظير و بى مانند است ، بلكه بايد گفت اين تعبيرات نيز هرگز نمى تواند آن
--------------------------------------------------------------------------------
مفاهيم بزرگ و بى مانند را در خود جاى دهد، و تنها شبحى از آنرا در ذهن ما ترسيم مى كند.
در سایت دینی تبیان همین مطلب با توضیحات بیشتری آورده شده ولی طبق سنت اینجا نیز موضوع واقعیت ملموس این جهانی این دو شهر و جزیره اساطیری در روی زمین پی گیری نشده است.
تفسیر مجمع البيان
70 - در آن [بوستان]ها زنانى برگزيده و زيبا هستند. 71 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دورغ مىانگاريد؟! 72 - حوريانى كه در خيمهها[ى بهشتى دور از چشمهاى ناپاك ]نگاه داشته شدهاند. 73 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دورغ مىانگاريد؟! 74 - پيش از اينان هيچ انس و جنّى به آنان دست نزده است. 75 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دورغ مىانگاريد؟! 76 - در حالى كه بر بالشى سبز [و زيبا] و فرشى نيكو تكيه زدهاند. 77 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىانگاريد؟! نگرشى بر واژهها دهمه: اينواژه در اصل به مفهوم «سياهى» آمده است، آن گاه به سبز پررنگ نيز گفته شدهاست. سپس به همين تناسب به باغها و بوستانها و گياهان سرسبز و پرطراوت، كه از خرمى بسيار به سبز پررنگ مىمانند، نيز گاه اطلاق شده است. واژه «مدهامتان» از ماده «ادهيمام» و از همين ريشه «دهمه» مىباشد. همين گونه «دهماء» و مصغر آن «دُهيماء» كه به معنى مصيبت بزرگ آمده از همين ريشه مىباشند و نيز «دهماء» به معناى «ديگ سياه». نضخ: اين واژه به مفهوم تراوش كردن وجوشيدن آب است و «نضّاخة» از همين ماده است كه به مفهوم فواره و فوران نمودن آب آمده است. رمّان: از ريشه رمّ، يرم، رمّاً، به مفهوم جلا دادن دل آمده است. خيرات: اين واژه جمع «خيّره»، هموزن «سيّده» به مفهوم زنان زيباصورتو زيباسيرت مىباشد و واژه «خير» و «خيار» و «اخيار» نيز در وصف مرد نيك و مردان نيك و خوب به كار مىرود. زجاجمىگويد: اصل «خيرات»، «خيّرات» بود كه مخفف گرديد. خيام: جمع «خيمه» است كه به مفهوم خانهاى است كه از پارچههاى گوناگون به كمك ميخها و ستونها در بيابانها برپا مىسازند. رفرف: اين واژه به مفهوم بوستانها و باغهاى بهشت است. به همين جهت هنگامى كه گفته مىشود: «رف النبات يرف»، منظور اين است كه گلها و گياهان، سرسبز و پرطراوت شدند. پارهاى نيز اين واژه را به مفهوم مجالس بهشتيان، و برخى نيز به معنى بالشها و پشتىها گرفتهاند. عبقرى: اين واژه اسم جنس است و مفرد آن «عبقريه»، در اصل به مفهوم پديده بىنظير و يا كمنظير و بسيار خوب آمده؛ و به همين تناسب به جامههاى زيبا و نازك و به فرشها و پشتىهاى مخملى نيز گفته مىشود. به باور پارهاى «عبقر» شهرى است افسانهاى كه در آنجا زيباترين و پرشكوهترين پارچهها و فرشها را مىبافتند و رنگآميزى مىكردند. تفسير بوستانهاى زيبا و پرنعمت بهشت در آيات پيش، وصف دو بوستان پرطراوت و پرشكوه - كه از آنِ خداترسان دادپيشه و درستانديش بود - ترسيم گرديد، اينك در مورد دو بوستان پرنعمت ديگر مىفرمايد: وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ و پايينتر از آن دو بهشتى كه از وصف آنها سخن رفت و از آنِ خداترسان است، دو بوستان پرنعمت ديگر نيز هست. واژه «دون» از ديدگاه برخى، نه به مفهوم «غير» كه به مفهوم نزديك آمده و منظور اين است كه: در نزديكى آن دو بوستان شكوهبار و زيبا كه به هر يك از خداپرستان و خداترسان راستين نويد داده شد، دو بوستان ديگر است تا پاداش شايستهكردارى و پرواى آنان باشد و بتوانند با ارضاء حس تنوعطلبى خويش و گردش در بوستانهاى متنوع، به اوج شادى و شادمانى برسند و از نعمتها و موهبتها احساس يكنواختى و خستگى ننمايند. امّا به باور پارهاى، منظورِ آيه شريفه، دو بوستان ديگرى است كه از نظر نعمت و موهبت و زيبايى و ظرافت، از دو بوستان نخست، محدودتر است. از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود: آن دو بوستان از نظر زيبايى و شكوه، از دو باغ زيبايى كه در آيات پيش از آنها سخن رفت، در درجه پايينترى هستند. پيامبر گرامى در تفسير آيه در اشاره به تفاوت اين چهار بوستان پرنعمت بهشتى فرمود: جنتان من فضةٍ آنيتهما و ما فيهما، جنتان من دهب آنيتهما و ما فيهما.(142) اين دو بهشت اين گونه هستندكه ساختمان و همه ظروف و هر آنچه در آنهاست از نقره است، امّا آن دو بهشت ساختمان و همه وسايل پذيرايى آنها از طلا ساخته شده است. «ابوبصير» از حضرت صادق پرسيد: سرورم، اگر مرد توحيدگرا و پرواپيشهاى وارد بهشت گردد و همسر او نيز به پاداش ايمان و درستكارى خويش به بهشت درآيد، آيا آن دو مىتوانند با هم ازدواج كنند؟ قال: قلت جعلت فداك اَخبرنى عن الرجل المؤمن تكون له امرأة مؤمنة يدخلان الجنة يتزوح احدهما الاخر؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: ابامحمد! بىگمان خداى توانا دادگر است، از اين رو اگر آن مرد از زن خود برتر باشد، در اقدام به اين ازدواج آزاد است. بنابراين اگر دوست داشت مىتواند با او ازدواج كند و آن زن از همسران بهشتى او گردد. همين گونه اگر آن زن از نظر مقام و موقعيت معنوى و ايمان و عمل و آزادگى و دادگرى از شوهرش برتر باشد، او نيز آزاد است كه اگر خواست با شوى خويش در زندگى دنيا، در بهشت نيز پيمان زندگى امضا كند و اگر نخواست به اين كار مجبور نخواهد شد. و نيز از حضرت صادق آوردهاند كه در تفسير آيه مورد بحث فرمود: نگوييد بهشت پرطراوت خدا يكى است، چرا كه قرآن مىفرمايد: و پايينتر از آنها دو بهشت ديگر است. و نيز نگوييد كه: بهشت پرطراوت و زيباى خدا براى همگان يكسان و همانند است، چرا كه قرآن مىفرمايد: و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات...(143) و برخى از آنان را از نظر درجات برتر از برخى ديگر قرار داديم. و نيز «ابوبصير» مىگويد: به امام صادق گفتم: سرورم، اگر دو نفر باايمان و شايستهكردار وارد بهشت گردند، امّا يكى از نظر موقعيت در شرايط برترى است، آيا مىتواند دوست خود را كه در شرايط فروترى است ملاقات كند؟ آن حضرت فرمود: آن كسى كه در مكان شكوهبارترى است مىتواند فرود آيد و دوست خود را ديدار كند و به جاى خويش باز گردد، امّا آن كسى كه در موقعيت فروترى است نمىتواند به مكان بالاترى صعود كند، چرا كه موقعيتها بر اساس ايمان و عمل شايسته است. آن گاه افزود: به هر صورت دوستان بهشتى به آسانى مىتوانند به ديدار يكديگر بروند. ولكنّهم اذا احبوا ذلك و اشتهوه، التقوا على الاسرة.(144) «علاء» آورده است كه به حضرت صادق گفتم: سرورم، هنگامى كه ما مىگوييم: در سراى آخرت گروهى پس از تحمل عذاب و كيفر دوزخ براى مدتى، به لطف خدا از آنجا نجات يافته و به بهشت رهسپار مىگردند، گروهى به ما خرده مىگيرند و با تعجب مىپرسند: آيا اينان با دوستان خدا در بهشت پرنعمت و زيبا همنشين مىگردند؟ آن حضرت در پاسخ من فرمود: نه، آنان با دوستان خدا و در كنار آنان نخواهند بود، چرا كه خدا بوستانها و بهشتهاى ديگرى نيز آفريده است؛ مگر قرآن نمىفرمايد: و من دونهما جنتان(145) جز آن دو بهشت پرنعمت، دو بوستان بهشتى ديگر نيز آفريديم؟ پرسيدم: آيا اين گروه كه براى مدتى به دوزخ رفتهاند، كفرگرا بودهاند؟ فرمود: نه، اگر كفرگرا و حقستيز بودند كه به بهشت وارد نمىشدند. پرسيدم: پس باايمان بودند؟ فرمود: نه، اگر باايمان بودند كه به دوزخ نمىرفتند. آنان ميان حقستيزى و حقپذيرى و كفر و ايمان زندگى كردند و در تلاش بودند تا راه يابند، امّا موفق نشدند و به هر صورت آنان در زندگى از نيكان و ايمانآوردگان شايستهكردار نبودهاند. آن گاه مىفرمايد: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس اينك كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟ سپس در اشاره به ويژهگىهاى اين دو بوستان پرنعمت و زيبا مىفرمايد: مُدْهامَّتانِ اين دو بوستان بهشتى بسيار سرسبز و پرطراوت و زيبا هستند، به گونهاى كه از خرمى و سرسبزى به سياهى مىگرايند. در مورد چهارمين بوستان زيبا و پرشكوهى كه در آيات گذشته از وصف آنها سخن رفت، دو نظر رسيده است: 1 - گروهى بر اين باورند كه هر چهار بوستان مورد اشاره از آن كسى است كه از خدا بترسد و با خودسازى و خردمندى و پروا به بارگاه او نزديك و كارهاى شايسته انجام دهد. 2 - امّا گروهى ديگر بر آنند كه دو بوستان نخست از آن خداترسان شايستهكردار است و دو بوستان دوّم از آن ايمانداران و پرواپيشگانى است كه در مرحله بعد قرار دارند. و دگرباره هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس شما اى پريان و آدميان، كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟ در پنجمين آيه مورد بحث در بيان وصف ديگرى از اين دو بوستان پرطراوت و زيبا مىفرمايد: فِيهِما عَيْنانِ نَضَّاخَتانِ در آن دو بوستان زيبا و پرنعمت، دو چشمه جوشان نيز در حال فوران هستند و از آنها آبى گوارا و صاف و زلال مىجوشد. «حسن» مىگويد: منظور اين است كه در آن دو بوستان زيبا، دو فواره آب است كه از سرچشمه مىجوشند و آب را به سوى آسمان مىپاشند و منظرهاى زيبا پديد مىآورند. امّا به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: در آن بوستانها دو چشمه جوشان است كه از آنها براى دوستان خدا مشك و عنبر مىجوشد. و پارهاى نيز بر آنند كه: از آنها انواع نعمتها و موهبتها مىجوشد و به خوبان هديه مىگردد. و باز هشدار به آدميان و پريان است كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟ در ادامه آيات در اشاره به ميوههاى آن بوستانها مىافزايد: فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ در اين بوستانهاى پر طراوت و نعمت، انواع و اقسام ميوهها فراوان است و درخت خرما و انار بسيار. «زجاج» از «يونس نحوى» آورده است كه: خرما و انار - كه در آيه از آنها نام برده شده - از بهترين ميوهها هستند؛ و قرآن آنها را در كنار هم قرار داده و به هم عطف فرموده است تا برترى و بركت آنها را ترسيم نمايد. «ازهرى» مىگويد: من در فرهنگ و ادبيات عرب كسى را سراغ ندارم كه خرما و انگور را در شمار ميوهها نشمارد، چرا كه «فاكهة» مفهوم گستردهاى دارد كه همه ميوهها را شامل مىشود و آوردن آن دو، پس از واژه «فاكهة» نوعى عطف «خاص» بر «عام» مىباشد كه شايد به دليل اهميت آن دو نوع از ميوهها باشد و كسى كه جز اين پندارد از دانش و آگاهى گسترده در فرهنگ قرآن بىبهره است وگرنه اين سبك را در اين آيه نيز مىتوانست بنگرد كه مىفرمايد: من كان عدوا للّه و ملائكته و رُسُله و جبرئيل و ميكائيل...(146) آن كس كه دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل باشد، كافر است و خدا كفرگرايان و حقستيزان را دشمن مىدارد. در اين آيه «جبرئيل» و «ميكائيل» كه دو فرشتهاند، پس از واژه «ملائكته» آمدهاند كه به دليل اهميت و عظمت آنهاست، درست نظير آيه مورد بحث. و آن گاه دگرباره قرآن شريف هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟! در ادامه آيات در اشاره به حوريان و همسران بهشتى مىفرمايد: فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ در آن بوستانهاى چهارگانه بهشتى زنانى زيباصورت و زيباسيرت و خوشاخلاق هستند. اين تفسير را «ام سلمه» از پيامبر آورده است، امّا «حسن» مىگويد: در آن بوستانهاى پرطراوت و زيبا، زنانى زيباچهره و بسيار صاحبكمال و جمال هستند كه از هر جهت آراستهاند. به باور مفسران اين زنان زيبا و آراسته به كمال كه در بوستانهاى چهارگانه بهشت مىباشند، نه از حوريان بهشتى كه از زنان شايسته و انديشمند دنيا هستند كه از حوريان زيباتر و جالبترند. و به باور «جرير بن عبدالله» آنان زنان زيبا و شايستهكردار و برگزيدهاى هستند كه در دنيا خوب زندگى كردهاند. پارهاى در وصف اين زنان پرفضيلت و پرشكوه كه از آنان سخن رفت، افزون بر زيبايى ظاهرى و معنوى از اين صفات پاك و پاكيزهاند: 1 - از همسرانشان هرگز عيبجويى نمىكنند و ناروا نمىگويند. 2 - در محافل و مجامع عمومى و راهپيمايىها خودنمايى نمىكنند و به سرودخوانى و شعار سر دادن نمىپردازند. 3 - افزون بر زيبايى ظاهرى و سيرت زيبا، دهانشان بدبو نيست. 4 - آنان از پنجره و پشتبام و درب خانهها خودنمايى نمىكنند. 5 - به همسرانشان در هيچ مورد نيرنگ نمىزنند و نسبت به آنان سراپا مهر و اخلاص هستند. 6 - از بدگويى و درشتگويى و انديشه و عملكرد ناروا سخت بدورند. 7 - به مردان بيگانه نه فكر مىكنند و نه روى خوش نشان مىدهند. 8 - زنانى شايستهكردارند و از هر نوع غرور و فريبكارى بيگانهاند. 9 - و ديگر ويژگى آنان همسردوستى است كه هرگز همسرانشان را نمىآزارند. «عقبه» در اين مورد مىگويد: زنان زيبارو و زيباسيرت بهشتى در آن بوستانهاى زيبا و پرطراوت دست در دست هم مىگذارند و با نوايى دلانگيز و زيبا اين گونه مىخوانند: نحن الراضيات فلا نسخط المقيمات فلا نطعن... ما زنان بهشتى از نعمتهاى خدا شاد و خشنوديم و هرگز ناخشنود نخواهيم شد، و در اين جا زندگى مىكنيم و از اين جا بيرون نخواهيم رفت. ما زنانى هستيم برگزيده و زيبا و آراسته به ارزشها و ميان ما و همسران گرانقدرمان عشق و صفا حاكم است. عايشه آورده است كه: وقتى حوريان بهشتى آن گونه زيبا و دلانگيز مىخوانند، زنان با ايمان وشايستهكردار نيز كه در پرتو ايمان و آراستگى معنوى به بهشت مىروند اين گونه پاسخ آنان را مىدهند: و نحن المصليات و ما صليتن و نحن الصائمات و ما صمتن... ما در زندگى از نمازگزاران آگاه بوديم، امّا شما نماز نخوانديد، و ما روزهگيران بوديم، امّا شما روزه نگرفتيد، ما براى عبادت و پرستش خدا وضو ساختيم، امّا شما وضو نساختهايد، و ما در راه خدا انفاق كرديم و دست محرومان را گرفتيم، امّا شما انفاق و بخششى نداشتيد.(147) و بدين سان اينان در بر شمردن افتخارات خويش بر حوريان بهشتى پيروز مىگردند. و بار ديگر هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىانگاريد؟! در ادامه وصف اين زنان زيبا و آراسته مىافزايد: حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ آن زيبارويان زيباسيرت، حوريههايى هستند كه در خيمههاى بهشت پرطراوت و زيبا رو گرفتهاند. واژه «حور» از ديدگاه «ابن عباس» و «مجاهد» به مفهوم سپيد و بسيار درخشنده و شفاف آمده است؛ و به همين دليل به آرد بسيار سفيد نيز الدقيق الحوارى مىگويند، و به زيباچهرهاى كه سفيدى چشم او بسيار سپيد و درخشان و سياهى چشمش بسيار مشكى و جالب باشد، «العين الحور» گفته مىشود. در تفسير آيه مورد بحث دو نظر است: 1 - به باور گروهى منظور اين است كه: آن زنان زيبارو، حوريههايى هستند كه در حجلهها و خانههاى زيبا و پرشكوه قرار دارند و بسان همه زنان پاكدامن و باشخصيت وقار و متانت از وجودشان هويداست. 2 - امّا به باور گروهى ديگر نظير «ربيع» منظور اين است كه: آن زيبارويان حوريههايى هستند كه تنها دل در گرو عشق همسران خود دارند. «ابن مسعود» در اين مورد آورده است كه: براى هر حوريه بهشتى قرارگاه و سالنى پرشكوه است كه طول آن به شصت ميل مىرسد. و از پيامبر گرامى آورده است كه فرمود: منظور از «خيمههاى بهشتى»، نه چيزى بسان خيمههاى دنيا كه بسيار پرشكوهتر از كاخها هستند، به گونهاى كه هر يك از اين خيمهها به شصت ميل مىرسد، و از نظر زيبايى همانند مرواريد مىدرخشد و در هر زاويهاى از آن همسر زيبارويى براى انسانهاى شايستهكردار است كه هيچ كس جز همسرش او را نمىبيند. و «ابن عباس» آورده است كه: منظور از خيمههاى مورد نظر آيه كاخهاى شكوهبارى است كه هر كدام از آنها يك فرسخ در يك فرسخ مساحت دارد و در هر كدام تنها چهار هزار دستگيره طلا به كار رفته است. و «انس» از پيامبر آورده است كه: در سفر معراج از كنار جويبارى پر آب و زيبا گذشتم كه در دو ساحل آن كاخهايى از مرجانهاى زيبا به چشم مىخورد. از ميان آنها نداى گروهى را شنيدم كه به من سلام و درود مىفرستند. از جبرئيل پرسيدم: اينان كيانند؟ گفت: اينها حوريههاى بهشتاند كه با اجازه پروردگارشان بر شما سلام و درود نثار مىكنند. من پاسخ آنان را دادم. آنان افزودند: اى پيامبر خدا! ما حوريهها و زيبارويانى پاكسيرت و جاودانهايم و هماره دوشيزه خواهيم بود و خدا ما را همسران مردان آزادمنش و بزرگوار و عدالتپيشه برگزيده است. آن گاه پيامبر به تلاوت اين آيه پرداخت كه: حور مقصورات فى الخيام و باز هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟! در آيه بعد در ترسيم وصف ديگر اين حوريههاى بهشتى مىافزايد: لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌ هرگز پيش از اينان، پرى و انسانى به آن حوريهها دست نزده است و سالم و پاكيزه و زيبا و دوشيزهاند. و دگرباره مىفرمايد: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس شما اى آدميان و پريان، كدام يك از نعمتهاى پرودگارتان را دروغ مىانگاريد؟! در آخرين وصف از اين حوريههاى بهشتى مىافزايد: مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ اين بهشتيان سعادتمند در ميان اين همه نعمتهاى مادى و معنوى بر تختهايى كه با پرشكوهترين و زيباترين پارچههاى سبزرنگ و پرجاذبه و فرشهاى تماشايى و نيكو آراسته شده، تكيه زدهاند. به باور «جبايى» منظور اين است كه: آنان بر فرشهاى زيبا و پشتىهاى بلند و پرشكوه تكيه زدهاند. «سعيد بن جبير» بر آن است كه: واژه رفرف» جمع است و مفرد آن «رفرفه» مىباشد كه به مفهوم باغ بهشت آمده است. امّا از ديدگاه گروهى از جمله «ابن عباس» به مفهوم منزلها و كاخهاى بهشتى است. و به باور «حسن» به مفهوم پشتىهاى پرشكوه آمده است. در مورد واژه «عبقرى» نيز ديدگاهها متفاوت است: 1 - به باور گروهى از جمله «قتاده» اين واژه به مفهوم پشتىها و بالشهاى پرشكوه و زيباست. 2 - امّا از ديدگاه «مجاهد» به مفهوم «حرير» آمده است. 3 - از ديدگاه «حسن» به معناى فرش نيكوست. 4 - و از ديدگاه برخى ديگر به هر نوع جامه و لباس زيبا و پر زرق و برق و رنگآميزى شده، «عبقرى» گفته مىشود و بدان دليل كه جمع است، واژه «حسان» كه جمع «حسن» به معناى خوب و زيبا و نيكوست، به عنوان وصف در كنارش آمده است. فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ و در آخرين آيه مورد بحث، اين سوره مباركه را با گراميداشت ذات بىهمتاى خدا و سر فرود آوردن در پيشگاه او - كه در خور پرستش و سپاس و ستايش است - مىفرمايد: تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ بزرگ و بلندمرتبه است نام پرشكوه پروردگارت كه صاحب بزرگى و بخشندگى است. ذات بىهمتاى او در خور وصف شدن با اوصاف و ويژگىهايى است كه جز او را نمىتوان وصف نمود، چرا كه او پديدآورنده و تدبيرگر هستى است. او سرچشمه كمال و جمال و قدرت و دانش و آگاهى است. او از همگان بىنياز است و هماره زنده و پاينده است. و ذات پاك اوست كه شايستهكرداران و حقطلبان را گرامى مىدارد و به آنان پاداش مىدهد. از ديدگاه پارهاى منظور آيه اين است كه: بركت و رحمت در نام باعظمت پروردگار توست، از اين رو هماره و در هر چيز بركت را از نام بلند او و به وسيله نام او بجوييد. و پارهاى نيز بر آنند كه منظور آيه اين است كه: نام باعظمت پروردگارت از هر بدى و صفت ناپسندى پاك و منزه است و نامهاى نيكو از آن اوست. از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود: انطقوا بياذالجلال و الاكرام. هماره خدا را با اين اوصاف و ويژگىها ياد كنيد و با همه وجود بگوييد: يا ذوالجلال و الاكرام. پرتوى از سوره مباركه سوره مباركه رحمان نيز در پرتو لطف و مهر خدا به پايان رسيد و ما پس از نگرش بر هفتاد و هشت آيه ديگر از هزاران آيه قرآن شريف، اينك در آستانه سوره ديگرى ايستادهايم. در سورهاى كه گذشت، از اين بوستانهاى پر گل و لاله از مفاهيم و معارف روحپرور و دلانگيز و انسانساز قرآن گذشتيم: پرتوى از اوصاف خدا يا رمزى از رحمت گسترده او، آموزش كتاب پرشكوه خدا به انسان، آفرينش انسان و ارزانى شدن نعمت حيات، ارزانى شدن نعمت فرهنگساز «بيان» به انسان، توجه دادن به اصل اوجبخش نظم و حساب در كران تا كران هستى، توجه دادن به خضوع و سجده پديدههاى گوناگون هستى در برابر خدا، توجه دادن به نعمت ميزان و قانون عادلانه و قانونگرايى و قانونمدارى، هشدار از ستم و حقكشى و تجاوز به حقوق انسانها، توجه دادن به زمين، اين مهد تمدنها و پيشرفتها و شگفتىهاى آن، ترسيم زنجيرهاى از ميوهها و سبزيجات و گلها و دانههايى كه هر كدام تفكرانگيز هستند و نشان قدرت و علم بىكران خداست، رهنمون انسان به راههاى شناخت خدا، توجّه دادن به آفرينش پريان و آدميان، به نعمت دريا و نعمتهاى بىشمار آن، دعوت به تفكر و انديشه در مورد كشتى و دريا و رابطه اين دو با هم، توجه دادن به پديده مرگ به عنوان دريچهاى به سوى جهان ديگر، توجه دادن به قدرت خدا و ناتوانى انسان در برابر ذات پاك او، موضوع پرسش از گناهان، آيا مىتوان از قلمرو قدرت خدا گريخت؟ چهرههاى زشت و نفرتانگيز گناهكاران، پاداش خداجويان درستكار و دادپيشه، پاداش نيكى و نيكوكارى، بوستانهاى زيبا و پرنعمت بهشت، و دهها درس انسانپرور و نكته لطيف و ظريفى كه گذشت. بدان اميد كه ما نيز مورد مهر و لطف آن بخشاينده و بخشايشگر قرار گيريم، به سوى سوره ديگرى از قرآن مىرويم.
آيه 70-78 از سوره مکی الرحمن قرآن (منبع تفسير نمونه جلد 23 صفحه 174، سایت غدیر)
آيه و ترجمه
فِيهِنَّ خَيرَتٌ حِسانٌ(70)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(71)
حُورٌ مَّقْصورَتٌ فى الخْيَامِ(72)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(73)
لَمْ يَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانُّ(74)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(75)
مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضرٍ وَ عَبْقَرِىٍ حِسانٍ(76)
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(77)
تَبَرَك اسمُ رَبِّك ذِى الجْلَلِ وَ الاكْرَامِ(78)
ترجمه :
70 - و در آن باغهاى بهشتى زنانى هستند نيكو خلق و زيبا.
71 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
72 - حوريانى كه در خيمه هاى بهشتى مستورند.
73 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 182
74 - زنانى كه هيچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته (و دوشيزه اند).
75 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
76 - اين در حالى است كه اين بهشتيان بر تختهائى تكيه زده اند كه با بهترين و زيباترين پارچه هاى سبز رنگ پوشانده شده .
77 - پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟
78 - پربركت و زوال ناپذير است نام پروردگار صاحب جلال و جمال تو.
تفسير:
باز هم همسران بهشتى
در ادامه شرح نعمتهاى دو بهشتى كه در آيات سابق آمده است در اين آيات نيز به قسمتهاى ديگر از اين مواهب اشاره شده است .
نخست مى فرمايد: ((در اين دو بهشت نيز زنانى هستند نيكوخلق و زيبا)) (فيهن خيرات حسان ).
زنانى كه جمع ميان ((حسن سيرت )) و ((حسن صورت )) كرده اند، چرا كه ((خير)) غالبا در مورد صفات نيك و جمال معنوى به كار مى رود و ((حسن )) غالبا در زيبائى و جمال ظاهر.
در رواياتى كه در تفسير اين آيه وارد شده صفات نيك بسيارى براى همسران بهشتى شمرده شده كه مى تواند اشاره اى به صفات عالى زنان دنيا نيز باشد، و الگوئى براى همه زنان محسوب شود، از جمله خوش زبان بودن ، نظافت و پاكى ، آزار نرسانيدن ، نظرى به بيگانگان نداشتن و مانند آن .
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 183
خلاصه اينكه تمام صفات كمال و جمالى كه در يك همسر مطلوب است در آنها جمع است ، و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند، و به همين دليل قرآن در يك تعبير كوتاه و پرمعنى از آنها به عنوان ((خيرات حسان )) تعبير كرده است .
و به دنبال ذكر اين نعمت باز مى افزايد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
سپس در ادامه توصيف اين زنان بهشتى اضافه مى كند: ((آنها حوريانى هستند كه در خيمه هاى بهشتى مستورند)) (حور مقصورات فى الخيام ).
((حور)) جمع ((حوراء)) و ((احور)) به كسى مى گويند كه سياهى چشمش كاملا مشكى و سفيدى آن كاملا شفاف است ، و گاه به زنان سفيد چهره نيز اطلاق شده است .
تعبير به ((مقصورات )) اشاره به اين است كه آنها تنها تعلق به همسرانشان دارند و از ديگران مستور و پنهانند.
((خيام )) جمع ((خيمه )) است ، ولى به طورى كه در روايات اسلامى آمده خيمه هاى بهشتى شباهتى به خيمه هاى اين جهان ندارند، از نظر گستردگى و وسعت و زيبائى .
اين نكته نيز قابل توجه است كه ((خيمه )) طبق آنچه علماى لغت و بعضى
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 184
از مفسران گفته اند تنها به معنى خيمه هاى پارچه اى كه در ميان ما معروف است نمى باشد، بلكه به خانه هاى چوبى و يا حتى هر خانه مدورى كلمه خيمه اطلاق مى شود، و گاه گفته شده ((خيمه )) عبارت است از هر خانه اى كه از سنگ و مانند ساخته نشده است .
و بار ديگر همان سؤ ال پرمعنى را تكرار كرده مى گويد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
آيه بعد توصيف ديگرى است درباره حوريان بهشتى ، مى فرمايد: ((هرگز پيش از اين جن و انس ديگرى با آنها تماس نگرفته ، و دوشيزه اند)) (لم يطمثهن انس قبلهم و لا جان ).
البته چنانكه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود زنان و مردانى كه در اين دنيا همسر يكديگرند هرگاه هر دو باايمان و بهشتى باشند در آنجا به هم ملحق مى شوند، و با هم در بهترين شرائط و حالات زندگى مى كنند.
و حتى از روايات استفاده مى شود كه مقام اين زنان برتر از حوريان بهشت است به خاطر عبادات و اعمال صالحى كه در اين جهان انجام داده اند.
سپس مى فرمايد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
--------------------------------------------------------------------------------
تفسير نمونه جلد 23 صفحه 185
در آخرين توصيفى كه در اين آيات از نعمتهاى بهشتى كرده ، مى گويد: ((ساكنان اين دو بهشت در حالى هستند كه تكيه بر تختهائى زده اند كه با بهترين و زيباترين پارچه هاى سبز رنگ پوشانده شده است )) (متكئين على رفرف خضر و عبقرى حسان ).
((رفرف )) در اصل به معنى برگهاى گسترده درختان است و سپس به پارچه هاى زيباى رنگارنگ كه بى شباهت به منظره باغها نيست اطلاق شده .
((عبقرى )) در اصل به معنى هر موجود بى نظير يا كم نظير است ، و لذا به دانشمندانى كه وجود آنها در ميان مردم نادر است ((عباقرة )) مى گويند، بسيارى معتقدند كلمه ((عبقر)) در آغاز اسمى بوده كه عرب براى شهر پريان انتخاب كرده بود، و از آنجا كه اين شهر موضوع ناشناخته و نادرى بوده ، هر موضوع بى نظير را به آن نسبت مى دهند و ((عبقرى )) مى گويند، بعضى نيز گفته اند كه ((عبقر)) شهرى بود كه بهترين پارچه اى ابريشمين را در آن مى بافتند.
ولى به هر حال ريشه اصلى فعلا متروك شده ، و عبقرى به صورت يك كلمه مستقل به معنى ((نادرالوجود)) يا ((عزيزالوجود)) به كار مى رود، و با اينكه مفرد است گاهى معنى جمعى نيز مى دهد (مانند آيه مورد بحث ).
و ((حسان )) جمع ((حسن )) (بر وزن چمن ) به معنى خوب و زيبا است .
به هر حال اين تعبيرات همه حاكى از اين است كه بهشت همه چيزش ممتاز است ، ميوه ها، غذاها، قصرها، فرشها و خلاصه هر چيزش در نوع خود بى نظير و بى مانند است ، بلكه بايد گفت اين تعبيرات نيز هرگز نمى تواند آن
--------------------------------------------------------------------------------
مفاهيم بزرگ و بى مانند را در خود جاى دهد، و تنها شبحى از آنرا در ذهن ما ترسيم مى كند.
در سایت دینی تبیان همین مطلب با توضیحات بیشتری آورده شده ولی طبق سنت اینجا نیز موضوع واقعیت ملموس این جهانی این دو شهر و جزیره اساطیری در روی زمین پی گیری نشده است.
تفسیر مجمع البيان
70 - در آن [بوستان]ها زنانى برگزيده و زيبا هستند. 71 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دورغ مىانگاريد؟! 72 - حوريانى كه در خيمهها[ى بهشتى دور از چشمهاى ناپاك ]نگاه داشته شدهاند. 73 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دورغ مىانگاريد؟! 74 - پيش از اينان هيچ انس و جنّى به آنان دست نزده است. 75 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دورغ مىانگاريد؟! 76 - در حالى كه بر بالشى سبز [و زيبا] و فرشى نيكو تكيه زدهاند. 77 - پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىانگاريد؟! نگرشى بر واژهها دهمه: اينواژه در اصل به مفهوم «سياهى» آمده است، آن گاه به سبز پررنگ نيز گفته شدهاست. سپس به همين تناسب به باغها و بوستانها و گياهان سرسبز و پرطراوت، كه از خرمى بسيار به سبز پررنگ مىمانند، نيز گاه اطلاق شده است. واژه «مدهامتان» از ماده «ادهيمام» و از همين ريشه «دهمه» مىباشد. همين گونه «دهماء» و مصغر آن «دُهيماء» كه به معنى مصيبت بزرگ آمده از همين ريشه مىباشند و نيز «دهماء» به معناى «ديگ سياه». نضخ: اين واژه به مفهوم تراوش كردن وجوشيدن آب است و «نضّاخة» از همين ماده است كه به مفهوم فواره و فوران نمودن آب آمده است. رمّان: از ريشه رمّ، يرم، رمّاً، به مفهوم جلا دادن دل آمده است. خيرات: اين واژه جمع «خيّره»، هموزن «سيّده» به مفهوم زنان زيباصورتو زيباسيرت مىباشد و واژه «خير» و «خيار» و «اخيار» نيز در وصف مرد نيك و مردان نيك و خوب به كار مىرود. زجاجمىگويد: اصل «خيرات»، «خيّرات» بود كه مخفف گرديد. خيام: جمع «خيمه» است كه به مفهوم خانهاى است كه از پارچههاى گوناگون به كمك ميخها و ستونها در بيابانها برپا مىسازند. رفرف: اين واژه به مفهوم بوستانها و باغهاى بهشت است. به همين جهت هنگامى كه گفته مىشود: «رف النبات يرف»، منظور اين است كه گلها و گياهان، سرسبز و پرطراوت شدند. پارهاى نيز اين واژه را به مفهوم مجالس بهشتيان، و برخى نيز به معنى بالشها و پشتىها گرفتهاند. عبقرى: اين واژه اسم جنس است و مفرد آن «عبقريه»، در اصل به مفهوم پديده بىنظير و يا كمنظير و بسيار خوب آمده؛ و به همين تناسب به جامههاى زيبا و نازك و به فرشها و پشتىهاى مخملى نيز گفته مىشود. به باور پارهاى «عبقر» شهرى است افسانهاى كه در آنجا زيباترين و پرشكوهترين پارچهها و فرشها را مىبافتند و رنگآميزى مىكردند. تفسير بوستانهاى زيبا و پرنعمت بهشت در آيات پيش، وصف دو بوستان پرطراوت و پرشكوه - كه از آنِ خداترسان دادپيشه و درستانديش بود - ترسيم گرديد، اينك در مورد دو بوستان پرنعمت ديگر مىفرمايد: وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ و پايينتر از آن دو بهشتى كه از وصف آنها سخن رفت و از آنِ خداترسان است، دو بوستان پرنعمت ديگر نيز هست. واژه «دون» از ديدگاه برخى، نه به مفهوم «غير» كه به مفهوم نزديك آمده و منظور اين است كه: در نزديكى آن دو بوستان شكوهبار و زيبا كه به هر يك از خداپرستان و خداترسان راستين نويد داده شد، دو بوستان ديگر است تا پاداش شايستهكردارى و پرواى آنان باشد و بتوانند با ارضاء حس تنوعطلبى خويش و گردش در بوستانهاى متنوع، به اوج شادى و شادمانى برسند و از نعمتها و موهبتها احساس يكنواختى و خستگى ننمايند. امّا به باور پارهاى، منظورِ آيه شريفه، دو بوستان ديگرى است كه از نظر نعمت و موهبت و زيبايى و ظرافت، از دو بوستان نخست، محدودتر است. از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود: آن دو بوستان از نظر زيبايى و شكوه، از دو باغ زيبايى كه در آيات پيش از آنها سخن رفت، در درجه پايينترى هستند. پيامبر گرامى در تفسير آيه در اشاره به تفاوت اين چهار بوستان پرنعمت بهشتى فرمود: جنتان من فضةٍ آنيتهما و ما فيهما، جنتان من دهب آنيتهما و ما فيهما.(142) اين دو بهشت اين گونه هستندكه ساختمان و همه ظروف و هر آنچه در آنهاست از نقره است، امّا آن دو بهشت ساختمان و همه وسايل پذيرايى آنها از طلا ساخته شده است. «ابوبصير» از حضرت صادق پرسيد: سرورم، اگر مرد توحيدگرا و پرواپيشهاى وارد بهشت گردد و همسر او نيز به پاداش ايمان و درستكارى خويش به بهشت درآيد، آيا آن دو مىتوانند با هم ازدواج كنند؟ قال: قلت جعلت فداك اَخبرنى عن الرجل المؤمن تكون له امرأة مؤمنة يدخلان الجنة يتزوح احدهما الاخر؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: ابامحمد! بىگمان خداى توانا دادگر است، از اين رو اگر آن مرد از زن خود برتر باشد، در اقدام به اين ازدواج آزاد است. بنابراين اگر دوست داشت مىتواند با او ازدواج كند و آن زن از همسران بهشتى او گردد. همين گونه اگر آن زن از نظر مقام و موقعيت معنوى و ايمان و عمل و آزادگى و دادگرى از شوهرش برتر باشد، او نيز آزاد است كه اگر خواست با شوى خويش در زندگى دنيا، در بهشت نيز پيمان زندگى امضا كند و اگر نخواست به اين كار مجبور نخواهد شد. و نيز از حضرت صادق آوردهاند كه در تفسير آيه مورد بحث فرمود: نگوييد بهشت پرطراوت خدا يكى است، چرا كه قرآن مىفرمايد: و پايينتر از آنها دو بهشت ديگر است. و نيز نگوييد كه: بهشت پرطراوت و زيباى خدا براى همگان يكسان و همانند است، چرا كه قرآن مىفرمايد: و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات...(143) و برخى از آنان را از نظر درجات برتر از برخى ديگر قرار داديم. و نيز «ابوبصير» مىگويد: به امام صادق گفتم: سرورم، اگر دو نفر باايمان و شايستهكردار وارد بهشت گردند، امّا يكى از نظر موقعيت در شرايط برترى است، آيا مىتواند دوست خود را كه در شرايط فروترى است ملاقات كند؟ آن حضرت فرمود: آن كسى كه در مكان شكوهبارترى است مىتواند فرود آيد و دوست خود را ديدار كند و به جاى خويش باز گردد، امّا آن كسى كه در موقعيت فروترى است نمىتواند به مكان بالاترى صعود كند، چرا كه موقعيتها بر اساس ايمان و عمل شايسته است. آن گاه افزود: به هر صورت دوستان بهشتى به آسانى مىتوانند به ديدار يكديگر بروند. ولكنّهم اذا احبوا ذلك و اشتهوه، التقوا على الاسرة.(144) «علاء» آورده است كه به حضرت صادق گفتم: سرورم، هنگامى كه ما مىگوييم: در سراى آخرت گروهى پس از تحمل عذاب و كيفر دوزخ براى مدتى، به لطف خدا از آنجا نجات يافته و به بهشت رهسپار مىگردند، گروهى به ما خرده مىگيرند و با تعجب مىپرسند: آيا اينان با دوستان خدا در بهشت پرنعمت و زيبا همنشين مىگردند؟ آن حضرت در پاسخ من فرمود: نه، آنان با دوستان خدا و در كنار آنان نخواهند بود، چرا كه خدا بوستانها و بهشتهاى ديگرى نيز آفريده است؛ مگر قرآن نمىفرمايد: و من دونهما جنتان(145) جز آن دو بهشت پرنعمت، دو بوستان بهشتى ديگر نيز آفريديم؟ پرسيدم: آيا اين گروه كه براى مدتى به دوزخ رفتهاند، كفرگرا بودهاند؟ فرمود: نه، اگر كفرگرا و حقستيز بودند كه به بهشت وارد نمىشدند. پرسيدم: پس باايمان بودند؟ فرمود: نه، اگر باايمان بودند كه به دوزخ نمىرفتند. آنان ميان حقستيزى و حقپذيرى و كفر و ايمان زندگى كردند و در تلاش بودند تا راه يابند، امّا موفق نشدند و به هر صورت آنان در زندگى از نيكان و ايمانآوردگان شايستهكردار نبودهاند. آن گاه مىفرمايد: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس اينك كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟ سپس در اشاره به ويژهگىهاى اين دو بوستان پرنعمت و زيبا مىفرمايد: مُدْهامَّتانِ اين دو بوستان بهشتى بسيار سرسبز و پرطراوت و زيبا هستند، به گونهاى كه از خرمى و سرسبزى به سياهى مىگرايند. در مورد چهارمين بوستان زيبا و پرشكوهى كه در آيات گذشته از وصف آنها سخن رفت، دو نظر رسيده است: 1 - گروهى بر اين باورند كه هر چهار بوستان مورد اشاره از آن كسى است كه از خدا بترسد و با خودسازى و خردمندى و پروا به بارگاه او نزديك و كارهاى شايسته انجام دهد. 2 - امّا گروهى ديگر بر آنند كه دو بوستان نخست از آن خداترسان شايستهكردار است و دو بوستان دوّم از آن ايمانداران و پرواپيشگانى است كه در مرحله بعد قرار دارند. و دگرباره هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس شما اى پريان و آدميان، كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟ در پنجمين آيه مورد بحث در بيان وصف ديگرى از اين دو بوستان پرطراوت و زيبا مىفرمايد: فِيهِما عَيْنانِ نَضَّاخَتانِ در آن دو بوستان زيبا و پرنعمت، دو چشمه جوشان نيز در حال فوران هستند و از آنها آبى گوارا و صاف و زلال مىجوشد. «حسن» مىگويد: منظور اين است كه در آن دو بوستان زيبا، دو فواره آب است كه از سرچشمه مىجوشند و آب را به سوى آسمان مىپاشند و منظرهاى زيبا پديد مىآورند. امّا به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: در آن بوستانها دو چشمه جوشان است كه از آنها براى دوستان خدا مشك و عنبر مىجوشد. و پارهاى نيز بر آنند كه: از آنها انواع نعمتها و موهبتها مىجوشد و به خوبان هديه مىگردد. و باز هشدار به آدميان و پريان است كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟ در ادامه آيات در اشاره به ميوههاى آن بوستانها مىافزايد: فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ در اين بوستانهاى پر طراوت و نعمت، انواع و اقسام ميوهها فراوان است و درخت خرما و انار بسيار. «زجاج» از «يونس نحوى» آورده است كه: خرما و انار - كه در آيه از آنها نام برده شده - از بهترين ميوهها هستند؛ و قرآن آنها را در كنار هم قرار داده و به هم عطف فرموده است تا برترى و بركت آنها را ترسيم نمايد. «ازهرى» مىگويد: من در فرهنگ و ادبيات عرب كسى را سراغ ندارم كه خرما و انگور را در شمار ميوهها نشمارد، چرا كه «فاكهة» مفهوم گستردهاى دارد كه همه ميوهها را شامل مىشود و آوردن آن دو، پس از واژه «فاكهة» نوعى عطف «خاص» بر «عام» مىباشد كه شايد به دليل اهميت آن دو نوع از ميوهها باشد و كسى كه جز اين پندارد از دانش و آگاهى گسترده در فرهنگ قرآن بىبهره است وگرنه اين سبك را در اين آيه نيز مىتوانست بنگرد كه مىفرمايد: من كان عدوا للّه و ملائكته و رُسُله و جبرئيل و ميكائيل...(146) آن كس كه دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل باشد، كافر است و خدا كفرگرايان و حقستيزان را دشمن مىدارد. در اين آيه «جبرئيل» و «ميكائيل» كه دو فرشتهاند، پس از واژه «ملائكته» آمدهاند كه به دليل اهميت و عظمت آنهاست، درست نظير آيه مورد بحث. و آن گاه دگرباره قرآن شريف هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟! در ادامه آيات در اشاره به حوريان و همسران بهشتى مىفرمايد: فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ در آن بوستانهاى چهارگانه بهشتى زنانى زيباصورت و زيباسيرت و خوشاخلاق هستند. اين تفسير را «ام سلمه» از پيامبر آورده است، امّا «حسن» مىگويد: در آن بوستانهاى پرطراوت و زيبا، زنانى زيباچهره و بسيار صاحبكمال و جمال هستند كه از هر جهت آراستهاند. به باور مفسران اين زنان زيبا و آراسته به كمال كه در بوستانهاى چهارگانه بهشت مىباشند، نه از حوريان بهشتى كه از زنان شايسته و انديشمند دنيا هستند كه از حوريان زيباتر و جالبترند. و به باور «جرير بن عبدالله» آنان زنان زيبا و شايستهكردار و برگزيدهاى هستند كه در دنيا خوب زندگى كردهاند. پارهاى در وصف اين زنان پرفضيلت و پرشكوه كه از آنان سخن رفت، افزون بر زيبايى ظاهرى و معنوى از اين صفات پاك و پاكيزهاند: 1 - از همسرانشان هرگز عيبجويى نمىكنند و ناروا نمىگويند. 2 - در محافل و مجامع عمومى و راهپيمايىها خودنمايى نمىكنند و به سرودخوانى و شعار سر دادن نمىپردازند. 3 - افزون بر زيبايى ظاهرى و سيرت زيبا، دهانشان بدبو نيست. 4 - آنان از پنجره و پشتبام و درب خانهها خودنمايى نمىكنند. 5 - به همسرانشان در هيچ مورد نيرنگ نمىزنند و نسبت به آنان سراپا مهر و اخلاص هستند. 6 - از بدگويى و درشتگويى و انديشه و عملكرد ناروا سخت بدورند. 7 - به مردان بيگانه نه فكر مىكنند و نه روى خوش نشان مىدهند. 8 - زنانى شايستهكردارند و از هر نوع غرور و فريبكارى بيگانهاند. 9 - و ديگر ويژگى آنان همسردوستى است كه هرگز همسرانشان را نمىآزارند. «عقبه» در اين مورد مىگويد: زنان زيبارو و زيباسيرت بهشتى در آن بوستانهاى زيبا و پرطراوت دست در دست هم مىگذارند و با نوايى دلانگيز و زيبا اين گونه مىخوانند: نحن الراضيات فلا نسخط المقيمات فلا نطعن... ما زنان بهشتى از نعمتهاى خدا شاد و خشنوديم و هرگز ناخشنود نخواهيم شد، و در اين جا زندگى مىكنيم و از اين جا بيرون نخواهيم رفت. ما زنانى هستيم برگزيده و زيبا و آراسته به ارزشها و ميان ما و همسران گرانقدرمان عشق و صفا حاكم است. عايشه آورده است كه: وقتى حوريان بهشتى آن گونه زيبا و دلانگيز مىخوانند، زنان با ايمان وشايستهكردار نيز كه در پرتو ايمان و آراستگى معنوى به بهشت مىروند اين گونه پاسخ آنان را مىدهند: و نحن المصليات و ما صليتن و نحن الصائمات و ما صمتن... ما در زندگى از نمازگزاران آگاه بوديم، امّا شما نماز نخوانديد، و ما روزهگيران بوديم، امّا شما روزه نگرفتيد، ما براى عبادت و پرستش خدا وضو ساختيم، امّا شما وضو نساختهايد، و ما در راه خدا انفاق كرديم و دست محرومان را گرفتيم، امّا شما انفاق و بخششى نداشتيد.(147) و بدين سان اينان در بر شمردن افتخارات خويش بر حوريان بهشتى پيروز مىگردند. و بار ديگر هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىانگاريد؟! در ادامه وصف اين زنان زيبا و آراسته مىافزايد: حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ آن زيبارويان زيباسيرت، حوريههايى هستند كه در خيمههاى بهشت پرطراوت و زيبا رو گرفتهاند. واژه «حور» از ديدگاه «ابن عباس» و «مجاهد» به مفهوم سپيد و بسيار درخشنده و شفاف آمده است؛ و به همين دليل به آرد بسيار سفيد نيز الدقيق الحوارى مىگويند، و به زيباچهرهاى كه سفيدى چشم او بسيار سپيد و درخشان و سياهى چشمش بسيار مشكى و جالب باشد، «العين الحور» گفته مىشود. در تفسير آيه مورد بحث دو نظر است: 1 - به باور گروهى منظور اين است كه: آن زنان زيبارو، حوريههايى هستند كه در حجلهها و خانههاى زيبا و پرشكوه قرار دارند و بسان همه زنان پاكدامن و باشخصيت وقار و متانت از وجودشان هويداست. 2 - امّا به باور گروهى ديگر نظير «ربيع» منظور اين است كه: آن زيبارويان حوريههايى هستند كه تنها دل در گرو عشق همسران خود دارند. «ابن مسعود» در اين مورد آورده است كه: براى هر حوريه بهشتى قرارگاه و سالنى پرشكوه است كه طول آن به شصت ميل مىرسد. و از پيامبر گرامى آورده است كه فرمود: منظور از «خيمههاى بهشتى»، نه چيزى بسان خيمههاى دنيا كه بسيار پرشكوهتر از كاخها هستند، به گونهاى كه هر يك از اين خيمهها به شصت ميل مىرسد، و از نظر زيبايى همانند مرواريد مىدرخشد و در هر زاويهاى از آن همسر زيبارويى براى انسانهاى شايستهكردار است كه هيچ كس جز همسرش او را نمىبيند. و «ابن عباس» آورده است كه: منظور از خيمههاى مورد نظر آيه كاخهاى شكوهبارى است كه هر كدام از آنها يك فرسخ در يك فرسخ مساحت دارد و در هر كدام تنها چهار هزار دستگيره طلا به كار رفته است. و «انس» از پيامبر آورده است كه: در سفر معراج از كنار جويبارى پر آب و زيبا گذشتم كه در دو ساحل آن كاخهايى از مرجانهاى زيبا به چشم مىخورد. از ميان آنها نداى گروهى را شنيدم كه به من سلام و درود مىفرستند. از جبرئيل پرسيدم: اينان كيانند؟ گفت: اينها حوريههاى بهشتاند كه با اجازه پروردگارشان بر شما سلام و درود نثار مىكنند. من پاسخ آنان را دادم. آنان افزودند: اى پيامبر خدا! ما حوريهها و زيبارويانى پاكسيرت و جاودانهايم و هماره دوشيزه خواهيم بود و خدا ما را همسران مردان آزادمنش و بزرگوار و عدالتپيشه برگزيده است. آن گاه پيامبر به تلاوت اين آيه پرداخت كه: حور مقصورات فى الخيام و باز هشدار مىدهد كه: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را دروغ مىشماريد؟! در آيه بعد در ترسيم وصف ديگر اين حوريههاى بهشتى مىافزايد: لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌ هرگز پيش از اينان، پرى و انسانى به آن حوريهها دست نزده است و سالم و پاكيزه و زيبا و دوشيزهاند. و دگرباره مىفرمايد: فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ پس شما اى آدميان و پريان، كدام يك از نعمتهاى پرودگارتان را دروغ مىانگاريد؟! در آخرين وصف از اين حوريههاى بهشتى مىافزايد: مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ اين بهشتيان سعادتمند در ميان اين همه نعمتهاى مادى و معنوى بر تختهايى كه با پرشكوهترين و زيباترين پارچههاى سبزرنگ و پرجاذبه و فرشهاى تماشايى و نيكو آراسته شده، تكيه زدهاند. به باور «جبايى» منظور اين است كه: آنان بر فرشهاى زيبا و پشتىهاى بلند و پرشكوه تكيه زدهاند. «سعيد بن جبير» بر آن است كه: واژه رفرف» جمع است و مفرد آن «رفرفه» مىباشد كه به مفهوم باغ بهشت آمده است. امّا از ديدگاه گروهى از جمله «ابن عباس» به مفهوم منزلها و كاخهاى بهشتى است. و به باور «حسن» به مفهوم پشتىهاى پرشكوه آمده است. در مورد واژه «عبقرى» نيز ديدگاهها متفاوت است: 1 - به باور گروهى از جمله «قتاده» اين واژه به مفهوم پشتىها و بالشهاى پرشكوه و زيباست. 2 - امّا از ديدگاه «مجاهد» به مفهوم «حرير» آمده است. 3 - از ديدگاه «حسن» به معناى فرش نيكوست. 4 - و از ديدگاه برخى ديگر به هر نوع جامه و لباس زيبا و پر زرق و برق و رنگآميزى شده، «عبقرى» گفته مىشود و بدان دليل كه جمع است، واژه «حسان» كه جمع «حسن» به معناى خوب و زيبا و نيكوست، به عنوان وصف در كنارش آمده است. فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ و در آخرين آيه مورد بحث، اين سوره مباركه را با گراميداشت ذات بىهمتاى خدا و سر فرود آوردن در پيشگاه او - كه در خور پرستش و سپاس و ستايش است - مىفرمايد: تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ بزرگ و بلندمرتبه است نام پرشكوه پروردگارت كه صاحب بزرگى و بخشندگى است. ذات بىهمتاى او در خور وصف شدن با اوصاف و ويژگىهايى است كه جز او را نمىتوان وصف نمود، چرا كه او پديدآورنده و تدبيرگر هستى است. او سرچشمه كمال و جمال و قدرت و دانش و آگاهى است. او از همگان بىنياز است و هماره زنده و پاينده است. و ذات پاك اوست كه شايستهكرداران و حقطلبان را گرامى مىدارد و به آنان پاداش مىدهد. از ديدگاه پارهاى منظور آيه اين است كه: بركت و رحمت در نام باعظمت پروردگار توست، از اين رو هماره و در هر چيز بركت را از نام بلند او و به وسيله نام او بجوييد. و پارهاى نيز بر آنند كه منظور آيه اين است كه: نام باعظمت پروردگارت از هر بدى و صفت ناپسندى پاك و منزه است و نامهاى نيكو از آن اوست. از پيامبر گرامى آوردهاند كه فرمود: انطقوا بياذالجلال و الاكرام. هماره خدا را با اين اوصاف و ويژگىها ياد كنيد و با همه وجود بگوييد: يا ذوالجلال و الاكرام. پرتوى از سوره مباركه سوره مباركه رحمان نيز در پرتو لطف و مهر خدا به پايان رسيد و ما پس از نگرش بر هفتاد و هشت آيه ديگر از هزاران آيه قرآن شريف، اينك در آستانه سوره ديگرى ايستادهايم. در سورهاى كه گذشت، از اين بوستانهاى پر گل و لاله از مفاهيم و معارف روحپرور و دلانگيز و انسانساز قرآن گذشتيم: پرتوى از اوصاف خدا يا رمزى از رحمت گسترده او، آموزش كتاب پرشكوه خدا به انسان، آفرينش انسان و ارزانى شدن نعمت حيات، ارزانى شدن نعمت فرهنگساز «بيان» به انسان، توجه دادن به اصل اوجبخش نظم و حساب در كران تا كران هستى، توجه دادن به خضوع و سجده پديدههاى گوناگون هستى در برابر خدا، توجه دادن به نعمت ميزان و قانون عادلانه و قانونگرايى و قانونمدارى، هشدار از ستم و حقكشى و تجاوز به حقوق انسانها، توجه دادن به زمين، اين مهد تمدنها و پيشرفتها و شگفتىهاى آن، ترسيم زنجيرهاى از ميوهها و سبزيجات و گلها و دانههايى كه هر كدام تفكرانگيز هستند و نشان قدرت و علم بىكران خداست، رهنمون انسان به راههاى شناخت خدا، توجّه دادن به آفرينش پريان و آدميان، به نعمت دريا و نعمتهاى بىشمار آن، دعوت به تفكر و انديشه در مورد كشتى و دريا و رابطه اين دو با هم، توجه دادن به پديده مرگ به عنوان دريچهاى به سوى جهان ديگر، توجه دادن به قدرت خدا و ناتوانى انسان در برابر ذات پاك او، موضوع پرسش از گناهان، آيا مىتوان از قلمرو قدرت خدا گريخت؟ چهرههاى زشت و نفرتانگيز گناهكاران، پاداش خداجويان درستكار و دادپيشه، پاداش نيكى و نيكوكارى، بوستانهاى زيبا و پرنعمت بهشت، و دهها درس انسانپرور و نكته لطيف و ظريفى كه گذشت. بدان اميد كه ما نيز مورد مهر و لطف آن بخشاينده و بخشايشگر قرار گيريم، به سوى سوره ديگرى از قرآن مىرويم.
جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۸
تقلب نبود، خیانت بود
از علی اصغر حاج سیدجوادی
ایران در گذار از دردناکترین زایمان تاریخ سرنوشت.
«چو در طاس لغزنده افتاد مور» «رهاننده را چاره باید نه زور»
در آغاز مسئله بود ـ مسئله ساده بود ـ مسئله پیچیده شد ـ مسئله منفجر شد و سرانجام ـ مسئله معّما شد.
در آغاز مسئله بود، مسئله انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری پس از تأسیس نظام ولایت فقیه پس از انقلاب سال 1357 بود. مسئله ساده بود، زیرا موضوع انجام یک تکلیف قانونی بود که طبق اصل 114 قانون اساسی جمهوری اسلامی: «رئیس جمهور برای مدت 4 سال با رأی مستقیم مردم انتخاب میشود و انتخاب مجدد او به صورت متوالی، تنها برای یک دوره بلامانع است.» میبینیم که مسئله ساده بود، زیرا هیچگونه اجباری برای دولت جهت انجام یک انتخابات ناخواسته و خارج از قاعدهای که در قانون اساسی پیشبینی نشده باشد وجود نداشت و هیچ فشاری نیز از سوی مردم برای انجام عملی برخلاف قانون و مغایر با «مصلحت نظام»، «یعنی مثلاً انتخابات قبل از موعد قانونی» بر دولت تحمیل نشده بود. بنابراین انتخابات ریاست جمهوری باید انجام میگرفت زیرا دورۀ چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد در خرداد 1388 به پابان میرسید، و دولت نیز وظیفهای جز انجام تکلیفی که در قانون اساسی معین شده بود نداشت. بنابراین مسئله ساده بود، زیرا دولت در کار انجام انتخاباتی بود که تکلیف قانونی او بود، و مسئله ساده بود زیرا مردم نیز درصدد شرکت در انتخاباتی برآمدند که طبق اصل 6 قانون اساسی جمهوری اسلامی حق مؤکّد آنها شده بود زیرا که: «در جمهوری اسلامی ایران امور کشور باید به اتکاء آرا عمومی اداره شود از راه انتخابات، انتخابات رئیس جمهور، نمایندگان مجلس شورای اسلامی، اعضای شوراها و نظایر اینها، یا از راه همهپرسی در مواردی که در اصول دیگر این قانون معین میگردد.» اگر چه این حق یا حق «انتخاب شدن» و حق «انتخاب کردن» در مفهوم «جمهوری» حقی است مبسوط که به مقوله آزادی حق حاکمیت شهروندان باز میگردد، همانگونه که در اصل ششم از اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی «امور کشور باید به اتکاء آرا عمومی اداره شود از راه انتخابات». اما این حق در مفهوم اسلامی جوهر جمهوریت خود را از دست میدهد و در قانون اساسی جمهوری اسلامی به «حق مشروط» یا «حق محدود» شهروند تبدیل میشود، زیرا حق مبسوط شهروندان که ریشه در حق حاکمیت مردم دارد در جمهوری اسلامی در حق جعلی «نظارت استصوابی شورای نگهبان قانون اساسی» به «حق مشروط و محدود» تنزل مییابد و آزادی حق انتخابات از شهروندان ایرانی ساقط و به شورای نگهبان محول میشود، اما با این همه مسئله همچنان ساده باقی میماند و مردم به خاطرۀ تلخی که از ناکامی خاتمی در دوران هشت ساله ریاست جمهوری او نصیب آنها شده است نادیده میگیرند و آنچنان که دیدیم با قبول «حق مشروط و محدود» خود به انتخاب نامزدهائی که از نظارت استصوابی شورای نگهبان گذاشتهاند تن میدهند، یعنی هم تجربه شکستخوردۀ خاتمی را نادیده میگیرند و همه دعوتهای مختلف سازمانها و گروههای داخل و خارج را در تحریم انتخابات زیر پا میگذارند، به نظر راقم این سطور دلایل این خطر کردن و ارادهگرائی مردم را به این ترتیب میتوان برشمرد:
اول ـ اراده به خطر کردن در انتخاباتی که باید به دست دولت احمدینژاد که خود یکی از چهار نفر نامزد شرکت در انتخابات است انجام پذیرد، این خطرکردن، یعنی به اصطلاح دل به دریازدن مردمی است که به قول خود از احمدینژاد و چهار سال حکومت سراپا خشونت و تحقیر و اهانت و رذالت ذاتی او و شرکایش خسته شده بودند. دل به دریا زدن یعنی هر چه باداباد. یعنی سواد کشتیای شدن که ناخدا و همکارانش کسانی جز دزدان آشکار حقوق کشتینشینان نیستند. اما این گونه دل به دریا زدن خالی از حکمت هم نبود.
دوم ـ تقارن انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آمریکا با ریاست جمهوری ایران ـ این تقارن به زمینه انتخابات ایران حساسیتی بخشید که ناشی از پایان دوران جورج بوش، یعنی کسی بود که ایران در کنار کره شمالی و در محور شر و همدست القاعده و حامی حزبالله لبنان و حماس فلسطین و تروریست و دشمن اسرائیل میشمرد که در تلاش برای رسیدن به، سلاح اتمی تمامی بشریت را به نابودی تهدید میکند!. با رفتن بوش کسی به ریاست جمهوری آمریکا میرسید که از قبل، در دوران مبارزه انتخاباتی خود، صلای صلح و مذاکره سر داده بود و با پیروزی در انتخابات همراه با پیام تبریک عید و تجلیل از مردم ایران ، دولت ایران را بدون هیچگونه پیششرط با مشت باز و در شرایط مساوی به پشت میز مذاکره دعوت میکرد. اما از قبل با آگاهی از زمینه مساعدی که سیاست بوش برای دیپلماسی طفره رفتن و سردواندن رژیم جمهوری اسلامی و مخصوصاً دولت احمدینژاد فراهم کرده بود، مذاکره را مشروط به مدتی معین کرد و امکان استفاده از هرگونه وسیله را در صورت ادامه بازی موش و گربه از سوی رژیم جمهوری اسلامی از حیطۀ سیاست حود خارج نکرد.
سوم ـ انصراف خاتمی از شرکت در انتخابات و ورود میرحسین موسوی پس از سالها کنارهگیری از صحنه کشمکشها و رقابتها و بدهبستانهای جناحهای درونی قدرت با اتکا به سوابق دوران نخست وزیری و تجربهها و شناسائیهای قدیمی خود در نهادهای رژیم و همچنین با تکیه به دوربودن بیست ساله خود از گسترش فساد و غارت و جنایت و خشونتهای دائمی رژیم عموماً و دوران سیاه سفلهپروری و عوامفریبی و غارتگری چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد خصوصاً.
چهارم ـ جریان مداوم مقاومت و همبستگی در قشرهای مختلف اجتماعی و مخصوصاً از سوی زنان در زمینه تعاون و دفاع از حقوق اجتماعی و صنفی و تحرک دائمی کانونهای دانشجوئی و اعتراض و اعتصاب در کارخانهها و مراکز کارگری و خدمات عمومی.
پنجم ـ گسترش گریزناپذیر شبکه ارتباطات و اطلاعات انترنتی و دسترسی به منابع خبری خارج و تفسیرها و مصاحبهها و بیانیههای اعتراضی روشنفکران و سازمانها و احزاب سیاسی مخالف با تمام موانع و حصارهای سانسور و اختناق و ارعاب رژیم عموماً و جناح مطلقگرای ـ اقتصادی ـ نظامی ـ مذهبی، احمدینژاد و سرداران.
ششم ـ تفاوت بین کمیت و کیفیت گفتارها و سخنان موسوی در زمینه خواستها و حقوق اجتماعی و سیاسی مردم با هرزهدرائیهای نفرتانگیز و گزافهگوئیهای توخالی احمدینژاد که با حراست آشکار در وعدههای خود در صورت انتخاب که بطور مستقیم ورود به حریم اختیارات مقام رهبری را در اصل 110 قانون اساسی نشانه میگرفت. به عنوان مثال موسوی بازگشت مدیریت صدا و سیما را به حوزه اختیارات دولت وعده میداد که نصب و عزل مسئول و رئیس این نهاد اساسی اطلاعات و ارتباطات کشور با همه وسایل و امکانات مادی و معنوی شگرف خود یکی از شش بند مربوط به اختیار عزل و نصبی است که در اصل 110 وظایف و اختیارات رهبر پیشبینی شده است. نهادی که مردم ایران برای شنیدن اخبار و اطلاعات صحیح از کشور خود و جهان خارج به جای صداها و سیماهای آن سوی مرزهای خود در اروپا و آمریکا و حتی به آن طرف آبهای خلیج فارس یعنی تلویزیون الجزیره قطر متوسل میشوند. مثال دیگر وعده موسوی به تسلط بر مدیریت دولت بر نیروهای انتظامی و نهادهای خودساخته گشتهای بسیجی است که عزل و نصب فرماندهان آن یکی از جمله اختیارات ششگانه رهبر در اصل 110 قانون اساسی جمهوری اسلامی است، این گونه وعدهها برخلاف وعدههای انتخاباتی خاتمی که به قانونمندی و جامعه مدنی ختم میشد برای مردم ملموس و جذاب بود زیرا مسائلی را وعده میداد که بخشی اجتنابناپذیر از زندگی روزانه مردم است که در حوزه اختیارات مطلقه رهبر به صورت موادی مسموم و وسایلی تحقیرکننده و آزاردهنده روح و جسم مردم ایران درآمده است.
راقم این سطور در فاصله بین انتخاب باراک اوباما به ریاست جمهوری آمریکا و پیشنهاد مذاکره بدون پیششرط او به ایران و انجام انتخابات ریاست جمهوری ایران در مقالهای زیر عنوان «هدیه مسموم اوباما به جمهوری اسلامی» پیشبینی میکرد که هسته مرکزی مدیریت سیاسی نظام جمهوری اسلامی که در حلقه «خامنهای ـ رفسنجانی» متبلور میشود به این نتیجه رسیده است که با رفتن بوش از کاخ سفید راه فرار از پروندۀ بمب اتمی به بازیگری احمدینژاد بسته میشود و مذاکره با آمریکا و گروه 5 به اضافه یک اجتنابناپذیر میشود و از سوی دیگر کارنامه سیاه چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد در مدیریت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشور جان مردم را از خشم و نارضایتی به لب آورده است. بنابراین برای حفظ نظام ولایت و نجات باقی مانده قدسیت و حرمت جعلی رهبری و امامت راهی جز تعدیل مطلقیت نظام برای کاهش از غلظت روزافزون تنش اجتماعی و نارضایتی و خشم و نفرت مردم باقی نمانده است. در نتیجه انتخابات مجدد احمدینژاد که طبعاً با تشدید فساد و اختناق و تجاوز مداوم به زندگی روزانه مردم همراه خواهد بود نه فقط اقتدار و قدرت مطلقه تحمیلی نظام و رهبری را در قانون اساسی جمهوری اسلامی مخدوش میکند، بلکه اصل و اساس نظام ولایت را همچون سلطنت پادشاهی در طوفان خشم و هیاهوی تودهها به باد فنا میدهد.
تا اینجا مسئله ساده بود، تا اینجا خواست مردم و انتظار آنها در مرز شرکت در انتخابات و ریختن رأی برای انتخاب یکی از چهار نامزد منتخب از قبل تعیین شده به وسیله شورای نگهبان بود.
بنابراین با توجه به دلایلی که در چگونگی حساسیت مردم به دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری ذکر شد، ما دلیل ورود غیرمنتظره موسوی به عرصه انتخابات را به به بند هشتم از اصل 110 و مربوط به وظایف و اختیارات رهبر فرض میکردیم که در بند 8 از اصل 110 اختیارات رهبر میگوید: «حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام». یعنی مقام رهبری در صورت ایجاد معضلات در نظام نه با مجلس شورای اسلامی یعنی با نمایندگان منتخب مردم مشورت میکند که طبق اصل 76 از قانون اساسی: «مجلس شورای اسلامی حق تحقیق و تفحص در تمام امور کشور را دارد». و نه با رئیس جمهور مشورت میکند که با رأی مستقیم مردم انتخاب میشود که طبق اصل 113 قانون اساسی: «پس از مقام رهبری رئیس جمهور عالیترین مقام رسمی کشور است و...». بنابراین طبق بند 8 از اصل 110 در حل معضلات نظام، مجلس شورای اسلامی و رئیس جمهور که هر دو نهاد با رأی مستقیم مردم انتخاب میشوند از مقولۀ «طرق عادی» تلقی میشوند و در مرتبهای نیستند که رهبر حل معضلات نظام را با آنها در میان بگذارد، به این جهت معضلات نظام را از طریق مجمع تشخیص مصلحت حل و فصل میکند. اما عملاً در آستانه انتخابات ریاست جمهوری به هاشمی رفسنجانی یار و شریک دیرینه رهبر از نحستین روزهای پس از انقلاب 1357 خود هم رئیس مجلس خبرگان است و هم رئیس مجمع تشخیص مصلحت بنابراین عاری از واقعیت نبود که گمان کنیم که مصلحتگذاری این دو مقام تصمیمگیرنده نظام بر این زمینه باشد که با تجدد انتخاب احمدینژاد نه فقط معضلات عظیمی که از چهار سال ریاست جمهوری او در امور داخلی و در روابط خارجی نظام به وجود آمده است حل نمیشود، بلکه با تشدید بدون تردید معضلات به دست احمدینژاد، اصل و اساس نظام ولایت یا درخت پرثمر دین و دنیای آنها از بیخ و بن کنده میشود.
در ارزیابیهای نخستین ما انتخابات ریاست جمهوری خود وسیلهای بود برای حل معضلات داخلی و خارجی نظام از نظر دو مقامی که طبق اصل 110 قانون اساسی جمهوری اسلامی و بند هشت از این اصل موظف و مکلف به حل آنها بودند، ورود غیرمنتظره میرحسین موسوی به عرصه مبارزات انتخاباتی و کنارهگیری خاتمی را نتیجه همان مالاندیشی و مصلحتگرائی آن دو مقام مسئول میدانستیم که به نظر آنها با تعدیل مراتب مطلقیت یا کاهش فشار اختناق و سرکوب و مزاحمتهای دائمی و فساد و گرانی میتوان رضایت مردم را جلب کرد و از سوی دیگر تنش روزافزون در روابط بینالمللی را که که در پرونده اتمی از سوئی و در لفاظیها و حماسهسرائیهای توخالی احمدینژاد از سوی دیگر به حد انفجار رسیده است فروکش کرده است.
مسئله پیچیده شد
اما مسئله پیچیده شد آنجا که ورود موسوی به عرصه رقابتهای انتخاباتی با اقبال فراوانی از بخشهای میانه و کانونهای دانشگاهی و دانشجویان و قشرهای مختلف اجتماعی از زنان و مردان جوان و فعالان سیاسی کانونهای مختلف صنفی روبهرو شد که به معنای اعم کلیه نارضیان دوران چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد را با گستردگی فساد مالی و اقتصادی در نهادهای نظامی و انتظامی خشونتگرای آن در برمیگرفت. مسئله پیچیده شد، آنجا که خاتمی نیز با این که از نامزدی خود منصرف شده بود اما به حمایت از موسوی و کروبی و در واقع به ضرر احمدینژاد و در کنار آنها قرار گرفت. مسئله پیچیده شد، آنجا که احمدینژاد و حامیان او رونق بخشیدن به فضای انتخابات و افزایش هر بیشتر مردم در حوزههای رأی و جلوهدادن هر چه افزونتر آزادی گفت و شنود انتقادی را در محافل و مجامع و در وسایل ارتباط جمعی محدودی که در اختیار اصلاحطلبان و طرفداران موسوی و کروبی بود با تکیه به پایگاههای ضربتی خود از دایره اقتدار و نظارت و کنترل خود در مواقع ضروری خارج نمیدانستند. مسئله پیچیده شد آنجا که رقابت و دشمنیهای دیرینه دو جناحهای قدرت پا به عرصه رقابتهای انتخاباتی گذاشت و از تاخت و تاز نشریات طرفدار احمدینژاد به کنایه و علناً به رفسنجانی و طرفداران او خشم و ناراحتی احمدینژاد و تبلیغاتچیهای او از ورود رفسنجانی به صحنه انتخابات که طبعاً بر علیه او و به نفع موسوی بود استنباط میشد.
مسئله پیچیدهتر شد.
مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که رفسنجانی با نامۀ سرگشادۀ خود به خامنهای به عنوان رهبر، آشکارا وجود بحران در نظام ولایت و یا به رعایت دیگر مخالفت ضمنی خود با انتخاب احمدینژاد و دشواریها و بغرنجی پیشآمدهای آینده را به او گوشزد کرد و سنگینی وظیفه او را در حفظ نظام در نتیجهای که از انتخابات به ظهور خواهد رسید یادآوری کرد، مسئله پیچیدهتر شد زیرا با این نامه رفسنجانی حساب خود را از خامنهای جدا کرد و ثابت شد که برخلاف پیشبینی مسئله ضرورت حفظ نظام به ازای کاهش تنشهای روزافزون مطلقیت و خشونت سیاستهای احمدینژاد بین رهبر و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام حل نشده است.
مسئله پیچیدهتر شد از این جهت که رفسنجانی با نامه سرگشاده خود خامنهای را نه در چهار راه سرنوشت خود، بلکه در چهار راه سرنوشت نظام ولایت قرار داده است. مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که احمدینژاد در جلسات تاریخی و بیسابقه مناظرۀ بین خود و موسوی و کروبی در صدا و سیمای نظام برای اولین بار چه در مقام نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری و چه در مقام رئیس جمهور نهمین دوره «که هنوز تا خاتمه انتخابات و اعلام برنده انتخابات دهمین دوره پایان نیافته بود»، با حمله به رفسنجانی و پسران و حواریون او به دست خود سرپوش از گسستگی بنیانهای نظام و از فساد و عفونت و پوسیدگی درونی آن برداشت و قیافه زشت و کریه نظام ولایت را در پهنه انتخابات در جلوی چشمان حیرتزدۀ میلیونها تماشاچی صدا و سیمای نظام منعکس کرد. نقشی را که او در این مناظرههای فراموشنشدنی بازی کرد، همان نقش شاگرد ناشی جادوگر در اثر جاویدان گوته است، هاشمی رفسنجانی به این نتیجه رسیده بود که مردم ایران گذشته از اصل نظام که هدف آنها نبود از حضور و وجود احمدینژاد در صحنه سیاست نظام به ستوه آمدهاند و ادامه حضور او را برای چهار سال دیگر بیرون از طاقت و تحمل خود میدانند، بنابراین به مصداق «سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی» در حال انتظار مردم خلاص شدن از وجود شوم احمدینژاد از طریق انتخابات بیشتر نیست، بنابراین چه بهتر که با تأمین خواست مردم، وسیله را که احمدینژاد است فدای هدف کنیم که نظام ولایت است، ولایتی که ما همچنان در سایه گرانقدر آن از هیچ به همه جا رسیدهایم. مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که رفسنجانی بر خلاف خامنهای فقط سرنوشت ولایت و نظام را در خطر نمیدید، بلکه با تجربهای که از آغاز تأسیس ولایت بدست خمینی در صحنۀ حذف خودی از ناخودی اندوخته بود «که خود از بازیگران اصلی آن بود»، به فراست دریافته بود که آغاز دوره دوم ریاست جمهوری احمدینژاد با نفوذ و تسلطی که سپاه پاسداران به دست او در همه نهادهای سیاسی و اقتصادی و قضائی و تقنینی نظام بدست آورده است به نتیجهای جز پایان ولایت ملاها و برچیدن ختم حضور و نفوذ او و خامنهای حتی تا کشیده شدن به صحنه دادگاه و زندان و مصادرۀ همۀ اموال مسروقه خود و فرزندان و خویشان دور و نزدیک او و دیگر همقطاران معّمم او نخواهد رسید.
مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که خطر پیروزی موسوی از راه صندوق آرا به همراه مظاهر مختلف و رنگارنگ شور و اقبال مردم و گستردهتر شدن فضای انتقاد و افشاگری در محافل و مجامع و وسایل ارتباط جمعی در جناح احمدینژاد به درجهای از حساسیت رسیده بود که شاگرد ناشی جادوگر در مناظرههای تلویزیونی صبر و طاقت یک سیاست پیشه مکاری نظیر رفسنجانی و تکیهگاههای سی ساله قدرتمداری او را در نظام ولایت فراموش کرده بود و یکباره با خشم و خروشی بیلگام نه فقط مشت خود، بلکه مشت تمامی موجودیت سراپا خیانت و جنایت سردمداران نظام را باز کرد.
مسئله منفجر شد
مسئله منفجر شد، آنجا که احمدینژاد در مقام رئیس جمهور و شخص دوم مملکت و نظام در روزهای پایانی دوره چهار ساله ریاست بر قوه اجرائیه و پرده از چهره فساد نظام از سوئی و از گسستگی ساختارهای بنیادی نظام از سوی دیگر برداشت به همراه جناح خود بدون توجه به آثار نکبت باری که از دوران چهار ساله او بر پیکر نظام و موقعیت آن در داخل و خارج مملکت بر جای گذاشته است، در صدد تکرار همان نمایشنامهای برآمدند که در انتخاب نهمین دوره ریاست جمهوری بازی کردند، یعنی با جابهجا کردن چهرههای خود که از قبل در نهادهای قدرت تعبیه کرده بودند، یکباره خط بطلان کشیدند بر هر چه مصلحتگرائی و ظاهرسازی و عوامفریبی رایج در جریان انتخابات در نظام خودکامه ولایت است، یعنی کار پیروزی احمدینژاد را در صندوقهای رأی در پیش چشم حیرتزده مردم ایران از مرحله تقلب به درجه خیانت علنی کشاندند.
مسئله منفجر شد، آنجا که شاگرد ناشی جادوگر و دستیاران و سرداران او آنچنان به قدرت و به بازوی اعمال خشونت خود مغرور بودند که خیال میکردند، نظیر انتخابات گذشته، روزهای اعتراض و انتقاد و قال و مقال نامزدها زودگذر است و هر اجتماع و هر حرکتی در جهت اعتراض نیز به آسانی با چوب و چماق مزدوران بسیجی از حرارت و جوشش میافتد و چند روزی نمیگذرد که صداها خاموش و مردم بار دیگر در چنگال تنگناهای روزمره به زندگی گلهوار خود ادامه میدهند. پس دست به کار شدند و یکباره ظرف طاقت و تحمل مردم را از بیشرمی و بیباکی خود آنچنان انباشتند که با اعلام صریح پیروزی شصت و سه درصدی احمدینژاد آخرین قطره از طرف طاقت و تحمل مردم که لبریز از خشم و نفرت بود در گستره جامعه سرازیر شد و آنچنان طوفانی برانگیخت که جهانی را از هوشمندی و بلوغ اجتماعی خود شگفتزده کرد. مسئله منفجر شد، آنجا که مردم با شجاعت و شهامت و همبستگی تنگاتنگ خود جای ترس و احتیاط را در نظام ولایت عوض کردند، دیگر نترسیدند آنجا که احساس کردند که احمدینژاد و حلقه پاسدار و بسیجی او برای القای ترس تا آخرین مرز نامردمی و جنایت پیش میرانند، زیرا امواج خشم و خروش زنان و جوانان آنچنان توفنده و غیر منتظره بود که افزایش وجشت و ترس در حلقه احمدینژاد را به افزایش میزان جنایت و قتل و کشتار و شکنجه مردم تا مرز تجاوز جنسی به اناث و ذکوذ مجبور میکرد.
مسئله منفجر شد، آنجا که تظاهرات صدها هزار نفری مردم از آغاز علنی شدن خیانت در صندوقهای رأی و خواست صریح و یکپارچه مردم و موسوی و کروبی در بطلان انتخابات و تجدید آن و ادامه روزانه تظاهرات یک میلیونی و مقاومت و از خودگذشتگی حیرتآور نسل جوان عموماً و دختران دانشجو و زنان خصوصاً در برابر موج سرکوب پاسدار و بسیجی را که تا مرز ارتکاب فجایع بیسابقه در زندانهای رسمی و مخفی نظام پیشرفته بود به انعکاس صداهای معترض از درون حوزههای مذهبی و از دهان مراجع با نفوذ قم و تهران و مشهد و اصفهان و سایر شهرها منتهی شد، و رقبای احمدینژاد در انتخابات و مخصوصاً کروبی با صراحت و شهامتی قابل تحسین پرده از توحش و قتلها و تجاوزها و شکنجههای مزدوران سپاه و بسیج در زندانها و مخصوصاٌ در زندان ناشناخته کهریزک برداشتند.
مسئله منفجر شد، آنجا که حضور مداوم و روزانه مردم در صحنه اعتراض و تحول گام به گام شعارها و افشاگری پیاپی جنایات پاسداران و بسیجیها و افزایش روزانه تجاوز و یورشهای روزانه و شبانه به خانههای مردم به ناچار توالی بیوقفه پایداری مردم در برابر وحشیگریهای مزدوران نظام خامنهای را مجبور کرد که ماسک از چهرۀ سیاه و نفرتانگیز مقام معظم رهبری بردارد و به خیال خود با تکیه بر اعتبار از اصل بیاعتبار و جعلی این مقام: اولاً بدون اعلام رسمی انتخاب احمدینژاد از سوی شورای نگهبان، پیروزی او را در خیانتی چنان آشکار بیشرمانه به او تبریک بگوید و سپس در اولین نماز جمعه پس از آن خیانت آشکار در فضای طوفانی که همه مردم ایران چشم به دهان او دوخته بودند که چگونه با ایفای نقش داور بیطرف میتواند آبی به آتش شعلهور خشم و نفرت مردم بریزد، با وقاحتی که تعیین مرز آن در معیار هیچ صفتی از صفات شرافتمندی و عقلانیت بشری نمیگنجد.
نظریات احمدینژادرا بر نظریات یار و شریک سی ساله جنایات و خیانتهای خود رفسنجانی ترجیح داد و به دنبال آن مردم و نامزدهای راضی را امر به سکوت و تهدید به مجازات کرد.
مسئله منفجر شد، آنجائی که مردم بدون اطلاع از بند 8 از اصل 110 قانون اساسی جمهوری اسلامی که حاوی وظایف و اختیارات رهبر است که رهبر معضلات کشور را که از طرق عادی (بخوانید رئیس جمهور و مجلس شورای اسلامی) قابل حل نیست، از طریق مجمع تشخیص مصلحت حل میکند. با شنیدن سخنان خامنهای و طرفداری او از احمدینژاد به این نتیجه رسیدند که نقش رهبر در جمهوری اسلامی و در تمامی اصول قانون اساسی آن دواری نیست بلکه خودکامگی مطلق است که در اصل 57 قانون اساسی به صراحت بیان شده است.
مسئله منفجر شد، آنجا که ولایت امر و امامت امت خود به نغظ مبارک یکباره چهره پاره پاره و شکسته شده نظام ولایت و مشروعیت و قدسیت دروغین آن را در آئینه واقعیت حوادث انتخابات منعکس کرد. و مردم با شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنهای به این نتیجه رسیدند که نطفه استبداد خودکامه از آنجا بسته شد که خمینی از همان روزهای اول پس از انقلاب سوار بر مرکب جهل و غرور گفت: بشکنید این قلمها را و آنجا که در رد نظام جمهوری و استقرار جمهوری اسلامی گفت: اگر سی میلیون مردم ایران بگویند: بله، من میگویم: نه.
نطفه استبداد خودکامه مذهبی به دست مجلس خبرگان و با حمایت خمینی در قانون اساسی جمهوری اسلامی بسته شد.
و سرانجام مسئله معّما شد.
مسئله معّما شد، آنجا که خامنهای مسئله انتخابات ریاست جمهوری را که حد توقع و انتظار و ظرفیت مردم برای خلاصی از وجود حقیر و تحملناپذیر احمدینژاد بود به دست خود به مسئله ولایت تبدیل کرد، در آغاز هدف مردم احمدینژاد در نهاد ریاست جمهوری بود، اما خامنهای با طرفداری علنی از احمدینژاد به دست خود آتش به خیمه نظام ولایت انداخت. مسئله معّما شد، آنجا که اکنون که هفت ماه از آغاز خیانت نظام به میلیونها رأی مردم به نفع موسوی میگذرد، خشم طوفانی مردم همچنان شعله میکشد، زیرا سقف نظام از بالا و از پایه شکسته است، بازوی سیاسی و نظامی و انتظامی نظام عاجز از اطفای حریق مقاومت و پایداری مردم در سنگر دفاعی افتاده است، نظام ولایت که در آغاز پیوسته در بوقهای تبلیغاتی خود از حضور «مردم همیشه در صحنه» افتخار میکرد، اکنون از مردم و اجتماع آنها وحشت دارد، تا آنجا که اجتماع چند ده نفر در زیر سقف سالن یک دانشکده را هم برای ادای احترام به برنده جایزه یک کتاب ممنوع میکند و تمام راههائی را که به شهر قم میرسد برای جلوگیری از ورود سیلآسای مردم برای شرکت در مراسم تدفین آیتالله منتظری مسدود میکند.
مسئله معّما شد، آنجا که اکنون نظام در کار خود در آمده است، به اصطلاح عوام نه راه پس دارد و نه راه پیش، از ادامه خشونت و ارتکاب جنایت و تجاوز و توحش تا کنون طرفی نبسته است، زیرا جبهه مقاومت مردمی شکستناپذیر شده است، چیزی را که خواست مردم بود انتخابات از دست مردم با دغلکاری سرقت کردند و سپس درصدد برآمدند که خیانت و فریبکاری خود را به کمک چیزی که هنوز در مقام مقابله با آن نبودند «ولایت» پردهپوشی کنند.
مسئله معّما شد آنجا که برای اولین بار در تاریخ پیوند استعمار بیگانگان با استبداد خودکامکان حاکمان، دست حمایت بیگانگان نیز از پشت حاکمان خودکامه ولایت برداشته شده است و اکنون نظام ولایت که داعیۀ رهائی مستضعفان جهان را در سر داشت، نه در داخل مشروعیت دارد و نه در خارج. زیرا ساختار نهادها و بنیادهای نظام ولایت آنچنان از شرافت و اخلاق و عقل و دانش و بینش و بشریت و ایمان تهی شده است که در آن هیچگونه وسیله و ابزاری از حکمت و حکومت برای خروج از بحران مشروعیت وجود ندارد.
مسئله معّما شد، آنجا که در این سوی جبهه نیز در آغاز نامزدهای شرکت در انتخابات هم مورد تأیید شورای نگهبان بودند و هم خود از آغاز عضوی از عناصر تشکیلدهنده نظام ولایت و هیچگونه داعیه و توقعی جز احترام به رأی مردم و قبول نتیجه واقعی انتخابات نداشتند. موسوی و کروبی بارها حمایت از قانون اساسی و ارکان جمهوری اسلامی را به گوش مردم رسانده بودند. بنابراین آنها اگر مانعی در جلوی تجدید انتخاب احمدینژاد بودند، اما هرگز خطری برای موجودیت نظام نبودند.
اما مسئله آنجا معّما شد که موسوی با 20 سال برکنار بودن از صحنۀ فعالیت در نظام، تجربه خاتمی و ریاست جمهوری هشت ساله او را در پشت سرداشت و در نتیجه دلیلی برای تکرار آن تجربه شکستخورده نمیدید که خاتمی در اواخر دوران ریاست خود اقرار کرد که نقش او در ریاست جمهوری تدارکاتچی بیش نبوده است. بنابراین نه شورای نگهبان میتوانست از تأیید نخستوزیر سابق نظام در انتخابات ممانعت کند و نه خامنهای میتوانست با نامزدی موسوی مخالفت کند، اما نه فقط احمدینژاد و شرکای او بلکه خامنهای و بیت رهبر نیز از ورود موسوی به صحنه انتخابات احساس خطر کردند از آنجائی که سایه رفسنجانی را نیز در پشت سر موسوی لمس میکردند.
مسئله معّما شد که پس از فاش شدن خیانت در آرای مردم و خیزش توفنده و مقاومت غیرمنتظره مردم در برابر فشار سرکوب موسوی و کروبی جبهه مبارزه و مقاومت را ترک نکردند و ایستادند و همچنان ایستادهاند و ادامه این ایستادگی آنجا که مبارزه از مرحله انتخابات به مرحله ولایت و سرنوشت نظام میرسد، خود نشانی از نوعی تحول بنیادی در درک و فهم سیاسی موسوی و کروبی در زمینه تحول بنیانی نظام سیاسی ایران و همگامی با پایان یک آغاز که نظام ولایت دینی است و آغاز یک پایان که برآمدن یک الگوی اصیل نظام سیاسی ایران بر اساس جدائی دولت است از هر گونه قید و موازین قدرت خودکامه و استبدادی موروثی و مذهبی و مسلکی.
مسئله معّما شد، آنجا که اکنون دو اردوی متخاصم در مقابل هم ایستادهاند، اردوی خامنهای و احمدینژاد در قالب نظام ولایت و دولت مجهز به همه گونه وسایل سرکوب و تبلیغات و درآمدهای بادآورده نفتی.
اما این اردو متکی به نظامی است که از سر تا پا شکسته است، راهی جز توسل دائمی به خشونت و رودرروئی دائمی و خصمانه روزانه با جبهه مقاومت مردمی ندارد، حاضر به عقبنشینی و گشودن راهی به روی خروج مسالمتآمیز از صحنه قدرت تحمیلی خود ندارد و از سوئی در شهوت ادامه قدرت خودکامه و تتمع از امتیازهای مادی و معنوی سیاست از ادامۀ یک پیشنهاد مورد پذیرش مردم و نامزدهای رقیب نیز عاجز است.
اما در اردوی مقابل، جبهه مقاومت و نامزدهای آنها در انتخابات با تحمل فشار و سرکوب و زندانها و تهدید و ارعاب بر اولین و مشروعترین تقاضای خود که خیانت اردوی احمدینژاد و خامنهای در انتخابات است ایستادهاند، و از این حق پایمال شده یا خیانت آشکار به نفع ادامه ریاست ناحق و نامشروع احمدینژاد به هیچوجه چشم نمیپوشند.
اما مسئله معّما است آنجا که سرنوشت این مقابله و امتناع این دو اردو، اردوئی که حاضر به استرداد حق و امانت غصب شده از مردم نیست و اردوئی که بدون استرداد این حق خیانت شده بدون موسوی و کروبی یا با موسوی و کروبی عقب نخواهد نشست و معّما این جاست که به فرض عقبنشینی به ضرب و زور و حشیگریهای پاسداران و بسیجیها و مزدوران دادگاههای انقلاب، حریقی که در خیمه ولایت و نظام افتاده است و شعلههای سوزان آن از درون و بیرون رو به گسترش است خاموش نخواهد شد، زیرا اگر اوضاعی فوق جریان عادی و غیر قابل انتظار انقلاب سال 1357 به تأسیس نظامی فوق جریان عادی و تحریر قانون اساسی فوق آرمانهای انقلاب مردم انجامیده است، هیچ دلیلی بر عدم تغییر آن نظام و ابطال آن قانون پس از گذشت سی و یک سال از عمر پر از جنایت و شقاوت آن و چشمپوشی از ضرورتهای اجتنابناپذیر تغییری که در تحول کارکردهای نظام ایجاد شده است وجود ندارد.
ما آنجاست که اردوی مخالف یعنی جبهه مقاومت مردمی اگر در زمینه انتخابات یا استفاده قانونی از حقی که در قانون اساسی پیشبینی شده بود دارای برنامه بودند با وجود محرومیت از هرگونه حزب و برنامه و طرح سیاسی و اجتماعی و ممنوعیت از هر گونه توافقهای جمعی و تبادل و مشورت گروهی و حزبی و صنفی در رأی دادن به نفع موسوی یا کروبی به توافق رسیده بودند اما در آغاز نه سر مقابله با کیان نظام ولایت داشتند و نه هم اکنون به نیروئی سازمان یافته و ریشهدار و برنامهئی تدوین شده و آماده برای جانشینی و پرکردن خلاء حکومت و حاکمیت تبدیل شدهاند. اما آنچه دارند وجود همبستگی و پیوند بدون ارتباط سازمانی در مسیر ادامه مقاومت و پایداری بر سر استرداد حقوق پایمال شده خویس داشت، آنچه دارند چشم نداشتن به ظهور منجی و حاضر نبودن به قبول فرمانهای چشم و گوش بسته از بالاست، جنبش مردمی امروز ایران، جنبشی کثرتگرا و مرکب از همۀ اقشار اجتماعی و دربرگیرندۀ عقاید و گرایشهای متنوع سیاسی مخالف استبداد و خودکامگی فردی یا جمعی است.
جنبش کنونی در فراز مرزهای جنسی و مسلکی و مذهبی و قومی و نژادی قرار دارد و هیچ فرد یا هیچ حزب و سازمانی متولی و قیم آن نیست، جنبش مردمی اکنون به دو تجربۀ تاریخ معاصر خود مجهز است که بر اساس آن پایه نظام سیاسی آینده ایران و قانون اساسی آن گذاشته میشود.
تجربه نخست، تجربه محمد رضا شاه بود که پایه خودکامگی و استبداد سلطنت خود را بر حمایت آمریکا و سرکوب آزادی و حقوق و حاکمیت مردم ایران گذاشت و با عبور از این مسیر ضد عقلانیت در چاه انقلاب سرنگون شد، و تجربه دوم تجربه خمینی و پیروان او بود که پایه استبداد مطلقه ولایت دینی را بر دشمنی با غرب عموماً و با آمریکا خصوصاً گذاشت و در نتیجه با اعمال تجاوز به ذاتیترین حقوق فردی و اجتماعی مردم ایران پرونده پیوند و بستگی چندین صد ساله بین دین و مدعیان پاسداری از دین را برای همیشه در بستر علائق ایمانی مؤمنان پاره کرد. و طلیعه بازگشت دین و ایمان دینی را از صحنه عمومی و اجتماعی به حریم خصوصی افراد بشارت داد.
در این نقطۀ تاریخی سرنوشت، الگوی اصیل نظام سیاسی ایران با نگاه به تجربه دردناکی که نسلهای گذشته از سرگذراندهاند بر مبنای دوری از هر گونه الگو و بدیل ساختگی و بدلی مسلکی و ایدئولوژی وارداتی و تقلیدی با تکیه بر واقعیتها و ظرفیتهای فرهنگی جامعه و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی آن شکل میگیرد. این الگو در متن مبارزۀ خود عاری از هر گونه خشونت و انتقامجوئی و پرهیز از هر گونه توهمات افراطی بیگانه با اصل حق تکثر و تنوع عقاید و گرایشهای اجتماعی و سیاسی است.
و در پایان معّما آنجاست که به قول مثل عرب «درد از توست و دوا و درمان هم از توست»، در مبارزه بین دو اردوی آزادی و حق و اردوی ضد آزادی و ناحق یعنی اکثریت مردم و اقلیت حاکم، جز ادامۀ یک راه حل سیاسی بر پایه عدم خشونت و انتقامجوئی و تخلیه گام به گام مواضعی که از حقوق اساسی مردم غصب شده است راه دیگری وجود ندارد. زیرا نظام ولایت با ادامه خشونت و توحش قادر به ادامه حکومت و حاکمیت نیست و جبهه مقاومت هم نه خواهان مقابله خشونت با خشونت است و نه خواهان سرنگونی انقلابی ولایت مطلقه. بنابراین بر فرهیختگان جامعه از استادان و دانشوران و آزادیخواهان معّمر و تجربه اندوخته است که با فرزانگی خود برای خروج از بحران متفقاً پیشنهاد راه حلهائی را ارائه دهند نظیر راهحلی که در لهستان و چکسلواکی و دیگر کشورهای اروپای شرقی در پیش گرفته شد.
زیرا درد و رنجی که به همت و عقلانیت و اراده و واقعنگری بیمار درمان نشود به دست هیچ طبیب بیگانه که هرگز خواهان پایان بیماری نیست درمان نمیشود. این همان درد و جهل و غروری بود که شاه و خمینی را از نگاه به واقعیتها بیگانه ساخت.
دوم دیماه 1388
علی اصغر حاج سید جوادی
________________________________________
منبع: عصر نو
ایران در گذار از دردناکترین زایمان تاریخ سرنوشت.
«چو در طاس لغزنده افتاد مور» «رهاننده را چاره باید نه زور»
در آغاز مسئله بود ـ مسئله ساده بود ـ مسئله پیچیده شد ـ مسئله منفجر شد و سرانجام ـ مسئله معّما شد.
در آغاز مسئله بود، مسئله انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری پس از تأسیس نظام ولایت فقیه پس از انقلاب سال 1357 بود. مسئله ساده بود، زیرا موضوع انجام یک تکلیف قانونی بود که طبق اصل 114 قانون اساسی جمهوری اسلامی: «رئیس جمهور برای مدت 4 سال با رأی مستقیم مردم انتخاب میشود و انتخاب مجدد او به صورت متوالی، تنها برای یک دوره بلامانع است.» میبینیم که مسئله ساده بود، زیرا هیچگونه اجباری برای دولت جهت انجام یک انتخابات ناخواسته و خارج از قاعدهای که در قانون اساسی پیشبینی نشده باشد وجود نداشت و هیچ فشاری نیز از سوی مردم برای انجام عملی برخلاف قانون و مغایر با «مصلحت نظام»، «یعنی مثلاً انتخابات قبل از موعد قانونی» بر دولت تحمیل نشده بود. بنابراین انتخابات ریاست جمهوری باید انجام میگرفت زیرا دورۀ چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد در خرداد 1388 به پابان میرسید، و دولت نیز وظیفهای جز انجام تکلیفی که در قانون اساسی معین شده بود نداشت. بنابراین مسئله ساده بود، زیرا دولت در کار انجام انتخاباتی بود که تکلیف قانونی او بود، و مسئله ساده بود زیرا مردم نیز درصدد شرکت در انتخاباتی برآمدند که طبق اصل 6 قانون اساسی جمهوری اسلامی حق مؤکّد آنها شده بود زیرا که: «در جمهوری اسلامی ایران امور کشور باید به اتکاء آرا عمومی اداره شود از راه انتخابات، انتخابات رئیس جمهور، نمایندگان مجلس شورای اسلامی، اعضای شوراها و نظایر اینها، یا از راه همهپرسی در مواردی که در اصول دیگر این قانون معین میگردد.» اگر چه این حق یا حق «انتخاب شدن» و حق «انتخاب کردن» در مفهوم «جمهوری» حقی است مبسوط که به مقوله آزادی حق حاکمیت شهروندان باز میگردد، همانگونه که در اصل ششم از اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی «امور کشور باید به اتکاء آرا عمومی اداره شود از راه انتخابات». اما این حق در مفهوم اسلامی جوهر جمهوریت خود را از دست میدهد و در قانون اساسی جمهوری اسلامی به «حق مشروط» یا «حق محدود» شهروند تبدیل میشود، زیرا حق مبسوط شهروندان که ریشه در حق حاکمیت مردم دارد در جمهوری اسلامی در حق جعلی «نظارت استصوابی شورای نگهبان قانون اساسی» به «حق مشروط و محدود» تنزل مییابد و آزادی حق انتخابات از شهروندان ایرانی ساقط و به شورای نگهبان محول میشود، اما با این همه مسئله همچنان ساده باقی میماند و مردم به خاطرۀ تلخی که از ناکامی خاتمی در دوران هشت ساله ریاست جمهوری او نصیب آنها شده است نادیده میگیرند و آنچنان که دیدیم با قبول «حق مشروط و محدود» خود به انتخاب نامزدهائی که از نظارت استصوابی شورای نگهبان گذاشتهاند تن میدهند، یعنی هم تجربه شکستخوردۀ خاتمی را نادیده میگیرند و همه دعوتهای مختلف سازمانها و گروههای داخل و خارج را در تحریم انتخابات زیر پا میگذارند، به نظر راقم این سطور دلایل این خطر کردن و ارادهگرائی مردم را به این ترتیب میتوان برشمرد:
اول ـ اراده به خطر کردن در انتخاباتی که باید به دست دولت احمدینژاد که خود یکی از چهار نفر نامزد شرکت در انتخابات است انجام پذیرد، این خطرکردن، یعنی به اصطلاح دل به دریازدن مردمی است که به قول خود از احمدینژاد و چهار سال حکومت سراپا خشونت و تحقیر و اهانت و رذالت ذاتی او و شرکایش خسته شده بودند. دل به دریا زدن یعنی هر چه باداباد. یعنی سواد کشتیای شدن که ناخدا و همکارانش کسانی جز دزدان آشکار حقوق کشتینشینان نیستند. اما این گونه دل به دریا زدن خالی از حکمت هم نبود.
دوم ـ تقارن انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آمریکا با ریاست جمهوری ایران ـ این تقارن به زمینه انتخابات ایران حساسیتی بخشید که ناشی از پایان دوران جورج بوش، یعنی کسی بود که ایران در کنار کره شمالی و در محور شر و همدست القاعده و حامی حزبالله لبنان و حماس فلسطین و تروریست و دشمن اسرائیل میشمرد که در تلاش برای رسیدن به، سلاح اتمی تمامی بشریت را به نابودی تهدید میکند!. با رفتن بوش کسی به ریاست جمهوری آمریکا میرسید که از قبل، در دوران مبارزه انتخاباتی خود، صلای صلح و مذاکره سر داده بود و با پیروزی در انتخابات همراه با پیام تبریک عید و تجلیل از مردم ایران ، دولت ایران را بدون هیچگونه پیششرط با مشت باز و در شرایط مساوی به پشت میز مذاکره دعوت میکرد. اما از قبل با آگاهی از زمینه مساعدی که سیاست بوش برای دیپلماسی طفره رفتن و سردواندن رژیم جمهوری اسلامی و مخصوصاً دولت احمدینژاد فراهم کرده بود، مذاکره را مشروط به مدتی معین کرد و امکان استفاده از هرگونه وسیله را در صورت ادامه بازی موش و گربه از سوی رژیم جمهوری اسلامی از حیطۀ سیاست حود خارج نکرد.
سوم ـ انصراف خاتمی از شرکت در انتخابات و ورود میرحسین موسوی پس از سالها کنارهگیری از صحنه کشمکشها و رقابتها و بدهبستانهای جناحهای درونی قدرت با اتکا به سوابق دوران نخست وزیری و تجربهها و شناسائیهای قدیمی خود در نهادهای رژیم و همچنین با تکیه به دوربودن بیست ساله خود از گسترش فساد و غارت و جنایت و خشونتهای دائمی رژیم عموماً و دوران سیاه سفلهپروری و عوامفریبی و غارتگری چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد خصوصاً.
چهارم ـ جریان مداوم مقاومت و همبستگی در قشرهای مختلف اجتماعی و مخصوصاً از سوی زنان در زمینه تعاون و دفاع از حقوق اجتماعی و صنفی و تحرک دائمی کانونهای دانشجوئی و اعتراض و اعتصاب در کارخانهها و مراکز کارگری و خدمات عمومی.
پنجم ـ گسترش گریزناپذیر شبکه ارتباطات و اطلاعات انترنتی و دسترسی به منابع خبری خارج و تفسیرها و مصاحبهها و بیانیههای اعتراضی روشنفکران و سازمانها و احزاب سیاسی مخالف با تمام موانع و حصارهای سانسور و اختناق و ارعاب رژیم عموماً و جناح مطلقگرای ـ اقتصادی ـ نظامی ـ مذهبی، احمدینژاد و سرداران.
ششم ـ تفاوت بین کمیت و کیفیت گفتارها و سخنان موسوی در زمینه خواستها و حقوق اجتماعی و سیاسی مردم با هرزهدرائیهای نفرتانگیز و گزافهگوئیهای توخالی احمدینژاد که با حراست آشکار در وعدههای خود در صورت انتخاب که بطور مستقیم ورود به حریم اختیارات مقام رهبری را در اصل 110 قانون اساسی نشانه میگرفت. به عنوان مثال موسوی بازگشت مدیریت صدا و سیما را به حوزه اختیارات دولت وعده میداد که نصب و عزل مسئول و رئیس این نهاد اساسی اطلاعات و ارتباطات کشور با همه وسایل و امکانات مادی و معنوی شگرف خود یکی از شش بند مربوط به اختیار عزل و نصبی است که در اصل 110 وظایف و اختیارات رهبر پیشبینی شده است. نهادی که مردم ایران برای شنیدن اخبار و اطلاعات صحیح از کشور خود و جهان خارج به جای صداها و سیماهای آن سوی مرزهای خود در اروپا و آمریکا و حتی به آن طرف آبهای خلیج فارس یعنی تلویزیون الجزیره قطر متوسل میشوند. مثال دیگر وعده موسوی به تسلط بر مدیریت دولت بر نیروهای انتظامی و نهادهای خودساخته گشتهای بسیجی است که عزل و نصب فرماندهان آن یکی از جمله اختیارات ششگانه رهبر در اصل 110 قانون اساسی جمهوری اسلامی است، این گونه وعدهها برخلاف وعدههای انتخاباتی خاتمی که به قانونمندی و جامعه مدنی ختم میشد برای مردم ملموس و جذاب بود زیرا مسائلی را وعده میداد که بخشی اجتنابناپذیر از زندگی روزانه مردم است که در حوزه اختیارات مطلقه رهبر به صورت موادی مسموم و وسایلی تحقیرکننده و آزاردهنده روح و جسم مردم ایران درآمده است.
راقم این سطور در فاصله بین انتخاب باراک اوباما به ریاست جمهوری آمریکا و پیشنهاد مذاکره بدون پیششرط او به ایران و انجام انتخابات ریاست جمهوری ایران در مقالهای زیر عنوان «هدیه مسموم اوباما به جمهوری اسلامی» پیشبینی میکرد که هسته مرکزی مدیریت سیاسی نظام جمهوری اسلامی که در حلقه «خامنهای ـ رفسنجانی» متبلور میشود به این نتیجه رسیده است که با رفتن بوش از کاخ سفید راه فرار از پروندۀ بمب اتمی به بازیگری احمدینژاد بسته میشود و مذاکره با آمریکا و گروه 5 به اضافه یک اجتنابناپذیر میشود و از سوی دیگر کارنامه سیاه چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد در مدیریت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشور جان مردم را از خشم و نارضایتی به لب آورده است. بنابراین برای حفظ نظام ولایت و نجات باقی مانده قدسیت و حرمت جعلی رهبری و امامت راهی جز تعدیل مطلقیت نظام برای کاهش از غلظت روزافزون تنش اجتماعی و نارضایتی و خشم و نفرت مردم باقی نمانده است. در نتیجه انتخابات مجدد احمدینژاد که طبعاً با تشدید فساد و اختناق و تجاوز مداوم به زندگی روزانه مردم همراه خواهد بود نه فقط اقتدار و قدرت مطلقه تحمیلی نظام و رهبری را در قانون اساسی جمهوری اسلامی مخدوش میکند، بلکه اصل و اساس نظام ولایت را همچون سلطنت پادشاهی در طوفان خشم و هیاهوی تودهها به باد فنا میدهد.
تا اینجا مسئله ساده بود، تا اینجا خواست مردم و انتظار آنها در مرز شرکت در انتخابات و ریختن رأی برای انتخاب یکی از چهار نامزد منتخب از قبل تعیین شده به وسیله شورای نگهبان بود.
بنابراین با توجه به دلایلی که در چگونگی حساسیت مردم به دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری ذکر شد، ما دلیل ورود غیرمنتظره موسوی به عرصه انتخابات را به به بند هشتم از اصل 110 و مربوط به وظایف و اختیارات رهبر فرض میکردیم که در بند 8 از اصل 110 اختیارات رهبر میگوید: «حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام». یعنی مقام رهبری در صورت ایجاد معضلات در نظام نه با مجلس شورای اسلامی یعنی با نمایندگان منتخب مردم مشورت میکند که طبق اصل 76 از قانون اساسی: «مجلس شورای اسلامی حق تحقیق و تفحص در تمام امور کشور را دارد». و نه با رئیس جمهور مشورت میکند که با رأی مستقیم مردم انتخاب میشود که طبق اصل 113 قانون اساسی: «پس از مقام رهبری رئیس جمهور عالیترین مقام رسمی کشور است و...». بنابراین طبق بند 8 از اصل 110 در حل معضلات نظام، مجلس شورای اسلامی و رئیس جمهور که هر دو نهاد با رأی مستقیم مردم انتخاب میشوند از مقولۀ «طرق عادی» تلقی میشوند و در مرتبهای نیستند که رهبر حل معضلات نظام را با آنها در میان بگذارد، به این جهت معضلات نظام را از طریق مجمع تشخیص مصلحت حل و فصل میکند. اما عملاً در آستانه انتخابات ریاست جمهوری به هاشمی رفسنجانی یار و شریک دیرینه رهبر از نحستین روزهای پس از انقلاب 1357 خود هم رئیس مجلس خبرگان است و هم رئیس مجمع تشخیص مصلحت بنابراین عاری از واقعیت نبود که گمان کنیم که مصلحتگذاری این دو مقام تصمیمگیرنده نظام بر این زمینه باشد که با تجدد انتخاب احمدینژاد نه فقط معضلات عظیمی که از چهار سال ریاست جمهوری او در امور داخلی و در روابط خارجی نظام به وجود آمده است حل نمیشود، بلکه با تشدید بدون تردید معضلات به دست احمدینژاد، اصل و اساس نظام ولایت یا درخت پرثمر دین و دنیای آنها از بیخ و بن کنده میشود.
در ارزیابیهای نخستین ما انتخابات ریاست جمهوری خود وسیلهای بود برای حل معضلات داخلی و خارجی نظام از نظر دو مقامی که طبق اصل 110 قانون اساسی جمهوری اسلامی و بند هشت از این اصل موظف و مکلف به حل آنها بودند، ورود غیرمنتظره میرحسین موسوی به عرصه مبارزات انتخاباتی و کنارهگیری خاتمی را نتیجه همان مالاندیشی و مصلحتگرائی آن دو مقام مسئول میدانستیم که به نظر آنها با تعدیل مراتب مطلقیت یا کاهش فشار اختناق و سرکوب و مزاحمتهای دائمی و فساد و گرانی میتوان رضایت مردم را جلب کرد و از سوی دیگر تنش روزافزون در روابط بینالمللی را که که در پرونده اتمی از سوئی و در لفاظیها و حماسهسرائیهای توخالی احمدینژاد از سوی دیگر به حد انفجار رسیده است فروکش کرده است.
مسئله پیچیده شد
اما مسئله پیچیده شد آنجا که ورود موسوی به عرصه رقابتهای انتخاباتی با اقبال فراوانی از بخشهای میانه و کانونهای دانشگاهی و دانشجویان و قشرهای مختلف اجتماعی از زنان و مردان جوان و فعالان سیاسی کانونهای مختلف صنفی روبهرو شد که به معنای اعم کلیه نارضیان دوران چهار ساله ریاست جمهوری احمدینژاد را با گستردگی فساد مالی و اقتصادی در نهادهای نظامی و انتظامی خشونتگرای آن در برمیگرفت. مسئله پیچیده شد، آنجا که خاتمی نیز با این که از نامزدی خود منصرف شده بود اما به حمایت از موسوی و کروبی و در واقع به ضرر احمدینژاد و در کنار آنها قرار گرفت. مسئله پیچیده شد، آنجا که احمدینژاد و حامیان او رونق بخشیدن به فضای انتخابات و افزایش هر بیشتر مردم در حوزههای رأی و جلوهدادن هر چه افزونتر آزادی گفت و شنود انتقادی را در محافل و مجامع و در وسایل ارتباط جمعی محدودی که در اختیار اصلاحطلبان و طرفداران موسوی و کروبی بود با تکیه به پایگاههای ضربتی خود از دایره اقتدار و نظارت و کنترل خود در مواقع ضروری خارج نمیدانستند. مسئله پیچیده شد آنجا که رقابت و دشمنیهای دیرینه دو جناحهای قدرت پا به عرصه رقابتهای انتخاباتی گذاشت و از تاخت و تاز نشریات طرفدار احمدینژاد به کنایه و علناً به رفسنجانی و طرفداران او خشم و ناراحتی احمدینژاد و تبلیغاتچیهای او از ورود رفسنجانی به صحنه انتخابات که طبعاً بر علیه او و به نفع موسوی بود استنباط میشد.
مسئله پیچیدهتر شد.
مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که رفسنجانی با نامۀ سرگشادۀ خود به خامنهای به عنوان رهبر، آشکارا وجود بحران در نظام ولایت و یا به رعایت دیگر مخالفت ضمنی خود با انتخاب احمدینژاد و دشواریها و بغرنجی پیشآمدهای آینده را به او گوشزد کرد و سنگینی وظیفه او را در حفظ نظام در نتیجهای که از انتخابات به ظهور خواهد رسید یادآوری کرد، مسئله پیچیدهتر شد زیرا با این نامه رفسنجانی حساب خود را از خامنهای جدا کرد و ثابت شد که برخلاف پیشبینی مسئله ضرورت حفظ نظام به ازای کاهش تنشهای روزافزون مطلقیت و خشونت سیاستهای احمدینژاد بین رهبر و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام حل نشده است.
مسئله پیچیدهتر شد از این جهت که رفسنجانی با نامه سرگشاده خود خامنهای را نه در چهار راه سرنوشت خود، بلکه در چهار راه سرنوشت نظام ولایت قرار داده است. مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که احمدینژاد در جلسات تاریخی و بیسابقه مناظرۀ بین خود و موسوی و کروبی در صدا و سیمای نظام برای اولین بار چه در مقام نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری و چه در مقام رئیس جمهور نهمین دوره «که هنوز تا خاتمه انتخابات و اعلام برنده انتخابات دهمین دوره پایان نیافته بود»، با حمله به رفسنجانی و پسران و حواریون او به دست خود سرپوش از گسستگی بنیانهای نظام و از فساد و عفونت و پوسیدگی درونی آن برداشت و قیافه زشت و کریه نظام ولایت را در پهنه انتخابات در جلوی چشمان حیرتزدۀ میلیونها تماشاچی صدا و سیمای نظام منعکس کرد. نقشی را که او در این مناظرههای فراموشنشدنی بازی کرد، همان نقش شاگرد ناشی جادوگر در اثر جاویدان گوته است، هاشمی رفسنجانی به این نتیجه رسیده بود که مردم ایران گذشته از اصل نظام که هدف آنها نبود از حضور و وجود احمدینژاد در صحنه سیاست نظام به ستوه آمدهاند و ادامه حضور او را برای چهار سال دیگر بیرون از طاقت و تحمل خود میدانند، بنابراین به مصداق «سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی» در حال انتظار مردم خلاص شدن از وجود شوم احمدینژاد از طریق انتخابات بیشتر نیست، بنابراین چه بهتر که با تأمین خواست مردم، وسیله را که احمدینژاد است فدای هدف کنیم که نظام ولایت است، ولایتی که ما همچنان در سایه گرانقدر آن از هیچ به همه جا رسیدهایم. مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که رفسنجانی بر خلاف خامنهای فقط سرنوشت ولایت و نظام را در خطر نمیدید، بلکه با تجربهای که از آغاز تأسیس ولایت بدست خمینی در صحنۀ حذف خودی از ناخودی اندوخته بود «که خود از بازیگران اصلی آن بود»، به فراست دریافته بود که آغاز دوره دوم ریاست جمهوری احمدینژاد با نفوذ و تسلطی که سپاه پاسداران به دست او در همه نهادهای سیاسی و اقتصادی و قضائی و تقنینی نظام بدست آورده است به نتیجهای جز پایان ولایت ملاها و برچیدن ختم حضور و نفوذ او و خامنهای حتی تا کشیده شدن به صحنه دادگاه و زندان و مصادرۀ همۀ اموال مسروقه خود و فرزندان و خویشان دور و نزدیک او و دیگر همقطاران معّمم او نخواهد رسید.
مسئله پیچیدهتر شد، آنجا که خطر پیروزی موسوی از راه صندوق آرا به همراه مظاهر مختلف و رنگارنگ شور و اقبال مردم و گستردهتر شدن فضای انتقاد و افشاگری در محافل و مجامع و وسایل ارتباط جمعی در جناح احمدینژاد به درجهای از حساسیت رسیده بود که شاگرد ناشی جادوگر در مناظرههای تلویزیونی صبر و طاقت یک سیاست پیشه مکاری نظیر رفسنجانی و تکیهگاههای سی ساله قدرتمداری او را در نظام ولایت فراموش کرده بود و یکباره با خشم و خروشی بیلگام نه فقط مشت خود، بلکه مشت تمامی موجودیت سراپا خیانت و جنایت سردمداران نظام را باز کرد.
مسئله منفجر شد
مسئله منفجر شد، آنجا که احمدینژاد در مقام رئیس جمهور و شخص دوم مملکت و نظام در روزهای پایانی دوره چهار ساله ریاست بر قوه اجرائیه و پرده از چهره فساد نظام از سوئی و از گسستگی ساختارهای بنیادی نظام از سوی دیگر برداشت به همراه جناح خود بدون توجه به آثار نکبت باری که از دوران چهار ساله او بر پیکر نظام و موقعیت آن در داخل و خارج مملکت بر جای گذاشته است، در صدد تکرار همان نمایشنامهای برآمدند که در انتخاب نهمین دوره ریاست جمهوری بازی کردند، یعنی با جابهجا کردن چهرههای خود که از قبل در نهادهای قدرت تعبیه کرده بودند، یکباره خط بطلان کشیدند بر هر چه مصلحتگرائی و ظاهرسازی و عوامفریبی رایج در جریان انتخابات در نظام خودکامه ولایت است، یعنی کار پیروزی احمدینژاد را در صندوقهای رأی در پیش چشم حیرتزده مردم ایران از مرحله تقلب به درجه خیانت علنی کشاندند.
مسئله منفجر شد، آنجا که شاگرد ناشی جادوگر و دستیاران و سرداران او آنچنان به قدرت و به بازوی اعمال خشونت خود مغرور بودند که خیال میکردند، نظیر انتخابات گذشته، روزهای اعتراض و انتقاد و قال و مقال نامزدها زودگذر است و هر اجتماع و هر حرکتی در جهت اعتراض نیز به آسانی با چوب و چماق مزدوران بسیجی از حرارت و جوشش میافتد و چند روزی نمیگذرد که صداها خاموش و مردم بار دیگر در چنگال تنگناهای روزمره به زندگی گلهوار خود ادامه میدهند. پس دست به کار شدند و یکباره ظرف طاقت و تحمل مردم را از بیشرمی و بیباکی خود آنچنان انباشتند که با اعلام صریح پیروزی شصت و سه درصدی احمدینژاد آخرین قطره از طرف طاقت و تحمل مردم که لبریز از خشم و نفرت بود در گستره جامعه سرازیر شد و آنچنان طوفانی برانگیخت که جهانی را از هوشمندی و بلوغ اجتماعی خود شگفتزده کرد. مسئله منفجر شد، آنجا که مردم با شجاعت و شهامت و همبستگی تنگاتنگ خود جای ترس و احتیاط را در نظام ولایت عوض کردند، دیگر نترسیدند آنجا که احساس کردند که احمدینژاد و حلقه پاسدار و بسیجی او برای القای ترس تا آخرین مرز نامردمی و جنایت پیش میرانند، زیرا امواج خشم و خروش زنان و جوانان آنچنان توفنده و غیر منتظره بود که افزایش وجشت و ترس در حلقه احمدینژاد را به افزایش میزان جنایت و قتل و کشتار و شکنجه مردم تا مرز تجاوز جنسی به اناث و ذکوذ مجبور میکرد.
مسئله منفجر شد، آنجا که تظاهرات صدها هزار نفری مردم از آغاز علنی شدن خیانت در صندوقهای رأی و خواست صریح و یکپارچه مردم و موسوی و کروبی در بطلان انتخابات و تجدید آن و ادامه روزانه تظاهرات یک میلیونی و مقاومت و از خودگذشتگی حیرتآور نسل جوان عموماً و دختران دانشجو و زنان خصوصاً در برابر موج سرکوب پاسدار و بسیجی را که تا مرز ارتکاب فجایع بیسابقه در زندانهای رسمی و مخفی نظام پیشرفته بود به انعکاس صداهای معترض از درون حوزههای مذهبی و از دهان مراجع با نفوذ قم و تهران و مشهد و اصفهان و سایر شهرها منتهی شد، و رقبای احمدینژاد در انتخابات و مخصوصاً کروبی با صراحت و شهامتی قابل تحسین پرده از توحش و قتلها و تجاوزها و شکنجههای مزدوران سپاه و بسیج در زندانها و مخصوصاٌ در زندان ناشناخته کهریزک برداشتند.
مسئله منفجر شد، آنجا که حضور مداوم و روزانه مردم در صحنه اعتراض و تحول گام به گام شعارها و افشاگری پیاپی جنایات پاسداران و بسیجیها و افزایش روزانه تجاوز و یورشهای روزانه و شبانه به خانههای مردم به ناچار توالی بیوقفه پایداری مردم در برابر وحشیگریهای مزدوران نظام خامنهای را مجبور کرد که ماسک از چهرۀ سیاه و نفرتانگیز مقام معظم رهبری بردارد و به خیال خود با تکیه بر اعتبار از اصل بیاعتبار و جعلی این مقام: اولاً بدون اعلام رسمی انتخاب احمدینژاد از سوی شورای نگهبان، پیروزی او را در خیانتی چنان آشکار بیشرمانه به او تبریک بگوید و سپس در اولین نماز جمعه پس از آن خیانت آشکار در فضای طوفانی که همه مردم ایران چشم به دهان او دوخته بودند که چگونه با ایفای نقش داور بیطرف میتواند آبی به آتش شعلهور خشم و نفرت مردم بریزد، با وقاحتی که تعیین مرز آن در معیار هیچ صفتی از صفات شرافتمندی و عقلانیت بشری نمیگنجد.
نظریات احمدینژادرا بر نظریات یار و شریک سی ساله جنایات و خیانتهای خود رفسنجانی ترجیح داد و به دنبال آن مردم و نامزدهای راضی را امر به سکوت و تهدید به مجازات کرد.
مسئله منفجر شد، آنجائی که مردم بدون اطلاع از بند 8 از اصل 110 قانون اساسی جمهوری اسلامی که حاوی وظایف و اختیارات رهبر است که رهبر معضلات کشور را که از طرق عادی (بخوانید رئیس جمهور و مجلس شورای اسلامی) قابل حل نیست، از طریق مجمع تشخیص مصلحت حل میکند. با شنیدن سخنان خامنهای و طرفداری او از احمدینژاد به این نتیجه رسیدند که نقش رهبر در جمهوری اسلامی و در تمامی اصول قانون اساسی آن دواری نیست بلکه خودکامگی مطلق است که در اصل 57 قانون اساسی به صراحت بیان شده است.
مسئله منفجر شد، آنجا که ولایت امر و امامت امت خود به نغظ مبارک یکباره چهره پاره پاره و شکسته شده نظام ولایت و مشروعیت و قدسیت دروغین آن را در آئینه واقعیت حوادث انتخابات منعکس کرد. و مردم با شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنهای به این نتیجه رسیدند که نطفه استبداد خودکامه از آنجا بسته شد که خمینی از همان روزهای اول پس از انقلاب سوار بر مرکب جهل و غرور گفت: بشکنید این قلمها را و آنجا که در رد نظام جمهوری و استقرار جمهوری اسلامی گفت: اگر سی میلیون مردم ایران بگویند: بله، من میگویم: نه.
نطفه استبداد خودکامه مذهبی به دست مجلس خبرگان و با حمایت خمینی در قانون اساسی جمهوری اسلامی بسته شد.
و سرانجام مسئله معّما شد.
مسئله معّما شد، آنجا که خامنهای مسئله انتخابات ریاست جمهوری را که حد توقع و انتظار و ظرفیت مردم برای خلاصی از وجود حقیر و تحملناپذیر احمدینژاد بود به دست خود به مسئله ولایت تبدیل کرد، در آغاز هدف مردم احمدینژاد در نهاد ریاست جمهوری بود، اما خامنهای با طرفداری علنی از احمدینژاد به دست خود آتش به خیمه نظام ولایت انداخت. مسئله معّما شد، آنجا که اکنون که هفت ماه از آغاز خیانت نظام به میلیونها رأی مردم به نفع موسوی میگذرد، خشم طوفانی مردم همچنان شعله میکشد، زیرا سقف نظام از بالا و از پایه شکسته است، بازوی سیاسی و نظامی و انتظامی نظام عاجز از اطفای حریق مقاومت و پایداری مردم در سنگر دفاعی افتاده است، نظام ولایت که در آغاز پیوسته در بوقهای تبلیغاتی خود از حضور «مردم همیشه در صحنه» افتخار میکرد، اکنون از مردم و اجتماع آنها وحشت دارد، تا آنجا که اجتماع چند ده نفر در زیر سقف سالن یک دانشکده را هم برای ادای احترام به برنده جایزه یک کتاب ممنوع میکند و تمام راههائی را که به شهر قم میرسد برای جلوگیری از ورود سیلآسای مردم برای شرکت در مراسم تدفین آیتالله منتظری مسدود میکند.
مسئله معّما شد، آنجا که اکنون نظام در کار خود در آمده است، به اصطلاح عوام نه راه پس دارد و نه راه پیش، از ادامه خشونت و ارتکاب جنایت و تجاوز و توحش تا کنون طرفی نبسته است، زیرا جبهه مقاومت مردمی شکستناپذیر شده است، چیزی را که خواست مردم بود انتخابات از دست مردم با دغلکاری سرقت کردند و سپس درصدد برآمدند که خیانت و فریبکاری خود را به کمک چیزی که هنوز در مقام مقابله با آن نبودند «ولایت» پردهپوشی کنند.
مسئله معّما شد آنجا که برای اولین بار در تاریخ پیوند استعمار بیگانگان با استبداد خودکامکان حاکمان، دست حمایت بیگانگان نیز از پشت حاکمان خودکامه ولایت برداشته شده است و اکنون نظام ولایت که داعیۀ رهائی مستضعفان جهان را در سر داشت، نه در داخل مشروعیت دارد و نه در خارج. زیرا ساختار نهادها و بنیادهای نظام ولایت آنچنان از شرافت و اخلاق و عقل و دانش و بینش و بشریت و ایمان تهی شده است که در آن هیچگونه وسیله و ابزاری از حکمت و حکومت برای خروج از بحران مشروعیت وجود ندارد.
مسئله معّما شد، آنجا که در این سوی جبهه نیز در آغاز نامزدهای شرکت در انتخابات هم مورد تأیید شورای نگهبان بودند و هم خود از آغاز عضوی از عناصر تشکیلدهنده نظام ولایت و هیچگونه داعیه و توقعی جز احترام به رأی مردم و قبول نتیجه واقعی انتخابات نداشتند. موسوی و کروبی بارها حمایت از قانون اساسی و ارکان جمهوری اسلامی را به گوش مردم رسانده بودند. بنابراین آنها اگر مانعی در جلوی تجدید انتخاب احمدینژاد بودند، اما هرگز خطری برای موجودیت نظام نبودند.
اما مسئله آنجا معّما شد که موسوی با 20 سال برکنار بودن از صحنۀ فعالیت در نظام، تجربه خاتمی و ریاست جمهوری هشت ساله او را در پشت سرداشت و در نتیجه دلیلی برای تکرار آن تجربه شکستخورده نمیدید که خاتمی در اواخر دوران ریاست خود اقرار کرد که نقش او در ریاست جمهوری تدارکاتچی بیش نبوده است. بنابراین نه شورای نگهبان میتوانست از تأیید نخستوزیر سابق نظام در انتخابات ممانعت کند و نه خامنهای میتوانست با نامزدی موسوی مخالفت کند، اما نه فقط احمدینژاد و شرکای او بلکه خامنهای و بیت رهبر نیز از ورود موسوی به صحنه انتخابات احساس خطر کردند از آنجائی که سایه رفسنجانی را نیز در پشت سر موسوی لمس میکردند.
مسئله معّما شد که پس از فاش شدن خیانت در آرای مردم و خیزش توفنده و مقاومت غیرمنتظره مردم در برابر فشار سرکوب موسوی و کروبی جبهه مبارزه و مقاومت را ترک نکردند و ایستادند و همچنان ایستادهاند و ادامه این ایستادگی آنجا که مبارزه از مرحله انتخابات به مرحله ولایت و سرنوشت نظام میرسد، خود نشانی از نوعی تحول بنیادی در درک و فهم سیاسی موسوی و کروبی در زمینه تحول بنیانی نظام سیاسی ایران و همگامی با پایان یک آغاز که نظام ولایت دینی است و آغاز یک پایان که برآمدن یک الگوی اصیل نظام سیاسی ایران بر اساس جدائی دولت است از هر گونه قید و موازین قدرت خودکامه و استبدادی موروثی و مذهبی و مسلکی.
مسئله معّما شد، آنجا که اکنون دو اردوی متخاصم در مقابل هم ایستادهاند، اردوی خامنهای و احمدینژاد در قالب نظام ولایت و دولت مجهز به همه گونه وسایل سرکوب و تبلیغات و درآمدهای بادآورده نفتی.
اما این اردو متکی به نظامی است که از سر تا پا شکسته است، راهی جز توسل دائمی به خشونت و رودرروئی دائمی و خصمانه روزانه با جبهه مقاومت مردمی ندارد، حاضر به عقبنشینی و گشودن راهی به روی خروج مسالمتآمیز از صحنه قدرت تحمیلی خود ندارد و از سوئی در شهوت ادامه قدرت خودکامه و تتمع از امتیازهای مادی و معنوی سیاست از ادامۀ یک پیشنهاد مورد پذیرش مردم و نامزدهای رقیب نیز عاجز است.
اما در اردوی مقابل، جبهه مقاومت و نامزدهای آنها در انتخابات با تحمل فشار و سرکوب و زندانها و تهدید و ارعاب بر اولین و مشروعترین تقاضای خود که خیانت اردوی احمدینژاد و خامنهای در انتخابات است ایستادهاند، و از این حق پایمال شده یا خیانت آشکار به نفع ادامه ریاست ناحق و نامشروع احمدینژاد به هیچوجه چشم نمیپوشند.
اما مسئله معّما است آنجا که سرنوشت این مقابله و امتناع این دو اردو، اردوئی که حاضر به استرداد حق و امانت غصب شده از مردم نیست و اردوئی که بدون استرداد این حق خیانت شده بدون موسوی و کروبی یا با موسوی و کروبی عقب نخواهد نشست و معّما این جاست که به فرض عقبنشینی به ضرب و زور و حشیگریهای پاسداران و بسیجیها و مزدوران دادگاههای انقلاب، حریقی که در خیمه ولایت و نظام افتاده است و شعلههای سوزان آن از درون و بیرون رو به گسترش است خاموش نخواهد شد، زیرا اگر اوضاعی فوق جریان عادی و غیر قابل انتظار انقلاب سال 1357 به تأسیس نظامی فوق جریان عادی و تحریر قانون اساسی فوق آرمانهای انقلاب مردم انجامیده است، هیچ دلیلی بر عدم تغییر آن نظام و ابطال آن قانون پس از گذشت سی و یک سال از عمر پر از جنایت و شقاوت آن و چشمپوشی از ضرورتهای اجتنابناپذیر تغییری که در تحول کارکردهای نظام ایجاد شده است وجود ندارد.
ما آنجاست که اردوی مخالف یعنی جبهه مقاومت مردمی اگر در زمینه انتخابات یا استفاده قانونی از حقی که در قانون اساسی پیشبینی شده بود دارای برنامه بودند با وجود محرومیت از هرگونه حزب و برنامه و طرح سیاسی و اجتماعی و ممنوعیت از هر گونه توافقهای جمعی و تبادل و مشورت گروهی و حزبی و صنفی در رأی دادن به نفع موسوی یا کروبی به توافق رسیده بودند اما در آغاز نه سر مقابله با کیان نظام ولایت داشتند و نه هم اکنون به نیروئی سازمان یافته و ریشهدار و برنامهئی تدوین شده و آماده برای جانشینی و پرکردن خلاء حکومت و حاکمیت تبدیل شدهاند. اما آنچه دارند وجود همبستگی و پیوند بدون ارتباط سازمانی در مسیر ادامه مقاومت و پایداری بر سر استرداد حقوق پایمال شده خویس داشت، آنچه دارند چشم نداشتن به ظهور منجی و حاضر نبودن به قبول فرمانهای چشم و گوش بسته از بالاست، جنبش مردمی امروز ایران، جنبشی کثرتگرا و مرکب از همۀ اقشار اجتماعی و دربرگیرندۀ عقاید و گرایشهای متنوع سیاسی مخالف استبداد و خودکامگی فردی یا جمعی است.
جنبش کنونی در فراز مرزهای جنسی و مسلکی و مذهبی و قومی و نژادی قرار دارد و هیچ فرد یا هیچ حزب و سازمانی متولی و قیم آن نیست، جنبش مردمی اکنون به دو تجربۀ تاریخ معاصر خود مجهز است که بر اساس آن پایه نظام سیاسی آینده ایران و قانون اساسی آن گذاشته میشود.
تجربه نخست، تجربه محمد رضا شاه بود که پایه خودکامگی و استبداد سلطنت خود را بر حمایت آمریکا و سرکوب آزادی و حقوق و حاکمیت مردم ایران گذاشت و با عبور از این مسیر ضد عقلانیت در چاه انقلاب سرنگون شد، و تجربه دوم تجربه خمینی و پیروان او بود که پایه استبداد مطلقه ولایت دینی را بر دشمنی با غرب عموماً و با آمریکا خصوصاً گذاشت و در نتیجه با اعمال تجاوز به ذاتیترین حقوق فردی و اجتماعی مردم ایران پرونده پیوند و بستگی چندین صد ساله بین دین و مدعیان پاسداری از دین را برای همیشه در بستر علائق ایمانی مؤمنان پاره کرد. و طلیعه بازگشت دین و ایمان دینی را از صحنه عمومی و اجتماعی به حریم خصوصی افراد بشارت داد.
در این نقطۀ تاریخی سرنوشت، الگوی اصیل نظام سیاسی ایران با نگاه به تجربه دردناکی که نسلهای گذشته از سرگذراندهاند بر مبنای دوری از هر گونه الگو و بدیل ساختگی و بدلی مسلکی و ایدئولوژی وارداتی و تقلیدی با تکیه بر واقعیتها و ظرفیتهای فرهنگی جامعه و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی آن شکل میگیرد. این الگو در متن مبارزۀ خود عاری از هر گونه خشونت و انتقامجوئی و پرهیز از هر گونه توهمات افراطی بیگانه با اصل حق تکثر و تنوع عقاید و گرایشهای اجتماعی و سیاسی است.
و در پایان معّما آنجاست که به قول مثل عرب «درد از توست و دوا و درمان هم از توست»، در مبارزه بین دو اردوی آزادی و حق و اردوی ضد آزادی و ناحق یعنی اکثریت مردم و اقلیت حاکم، جز ادامۀ یک راه حل سیاسی بر پایه عدم خشونت و انتقامجوئی و تخلیه گام به گام مواضعی که از حقوق اساسی مردم غصب شده است راه دیگری وجود ندارد. زیرا نظام ولایت با ادامه خشونت و توحش قادر به ادامه حکومت و حاکمیت نیست و جبهه مقاومت هم نه خواهان مقابله خشونت با خشونت است و نه خواهان سرنگونی انقلابی ولایت مطلقه. بنابراین بر فرهیختگان جامعه از استادان و دانشوران و آزادیخواهان معّمر و تجربه اندوخته است که با فرزانگی خود برای خروج از بحران متفقاً پیشنهاد راه حلهائی را ارائه دهند نظیر راهحلی که در لهستان و چکسلواکی و دیگر کشورهای اروپای شرقی در پیش گرفته شد.
زیرا درد و رنجی که به همت و عقلانیت و اراده و واقعنگری بیمار درمان نشود به دست هیچ طبیب بیگانه که هرگز خواهان پایان بیماری نیست درمان نمیشود. این همان درد و جهل و غروری بود که شاه و خمینی را از نگاه به واقعیتها بیگانه ساخت.
دوم دیماه 1388
علی اصغر حاج سید جوادی
________________________________________
منبع: عصر نو
متن شعر ساری گلین از ترانه های معروف آذری محبوب من
ساچین اوجون هؤرمزلر؛
گولو سولو (قونچا) درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
بو دره نین اوزونو،
چوبان قایتار قوزونو،
نة اوْلا بیر گون گؤرم
نازلی یاریمین اوزونو
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
عاشیق ائللر آیریسی،
شانا تئللر آیریسی،
آیریسی بیر گونونه دؤزمزدیم؛
اوْلدوم ایللر آیریسی
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
گولو سولو (قونچا) درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
بو دره نین اوزونو،
چوبان قایتار قوزونو،
نة اوْلا بیر گون گؤرم
نازلی یاریمین اوزونو
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
عاشیق ائللر آیریسی،
شانا تئللر آیریسی،
آیریسی بیر گونونه دؤزمزدیم؛
اوْلدوم ایللر آیریسی
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸
شب یلدا به معنی شب تقسیم سال (یارِ-دا) به عنوان جشن وسط نیمه سال پاییز-زمستان (میذیائیری) بوده است نه به معنی میلاد
نام یلدا را عموماً به معنی سریانی آن یعنی میلاد گرفته اند؛ در حالی که آن لغتی پهلوی به معنی هنگام تقسیم سال است. در بیست مقاله تقی زاده که عمدتاً به وسیله احمد آرام ترجمه و جمع آوری شده است مطالب جالبی از نظریات و بحثهای ایران شناسان در باب گاهشماری کهن ایرانیان به طور فشرده ارائه شده است که پیچیدگی بحثهای آنها خواندن و درک آنها را نه تنها برای خواننده متفنن و حتی اهل فن و تخصص نیز دشوار میگرداند. نگارنده بر این باور است که از تاریخ انتشار این کتاب یعنی سال 1341 تا حال محققی و یا پژوهشگاهی مطالب این کتاب را مورد مداقه و بررسی دقیق قرار نداده است. چون تکرار فرضیه غلط ریشه سریانی نام و نشان یلدا خود گواه صادقی بر این نظر است.خود تقی زاده نیز در گرهگاههایی نتایج مطلوب و اصلی در گاهشماری را رها کرده و به دنبال مسائل دیگری از جمله تعیین زمان زرتشت به طریق گاهشماریهای سنتی رفته و هم از رسیدن به کنه آن و هم کنه این باز مانده است. شاید این بدان جهت بوده است کار انفرادی وی روی کار های تحقیقی ایرانشناسان غربی، اشراف کامل و روشن وی بر این نظریات همراه نمی شده است. و در ایران حتی کارهای سترگ ایرانشناسی را تک فدائیان این راه مانند سید حسن تقی زاده و ابراهیم پورداود و و هاشم رضی و بهرام فره وشی به طور فردی انجام داده اند تا پژوهشگاهها و دانشکده ها. چنانکه گفته میشود در عرصه موسیقی و هنر نیز همین روال را داشته است و دولتهای ایران دنبال کار این ایثارگران علم و هنر را چندانکه شایسته و باید پیگیری و حمایت ننموده اند. به هر روی این جانب هم که سالهاست این کتاب سید حسن تقی زاده را در قفسه کتابها نگهداشته ابتدا حوصله وارد شدن بر این بحثهای غامض را نداشتم و هدفی و انگیزه ای هم برای رفتن روی گاهنامه های کهن ایرانی برخود نمی دیدم. ولی با حاشیه نویسی هایی که در حدود یک دهه پیش در آن به عمل آورده بودم، مرا از نظر روانی برای خواندن آن آماده نمود و به تدریج از حاشیه به متن رهنمون شد.
سید حسن تقی زاده در مفصلترین و اساسی ترین بحث خود تحت نام "گاهشماریهای قدیم ایرانی" به توجه ایرانیان باستان به اعتدال ربیعی (ایام عید نوروز بهاری)، اعتدال خریفی (ایام مهرگان پاییزی) و دو مقطع سال با تقسیم شش ماهه به دو فصل تابستانی و زمستانی سال، در کتاب پهلوی بندهشن یعنی میذیوی شم (جشن نیمه تابستان در اوایل تیر ماه) و میذیائیری (جشن نیمه سال در اواخر آذر ماه) سخن رانده است؛ بدون اینکه بتواند یا بخواهد این مقاطع که روزههای عطف طولانیترین روز و کوتاهترین شبهای پیوسته بدان یا عکس آنها قرار داشته اند مورد توجه قرار دهد؛ این در حالی است که کتاب پهلوی بر روی این ویژگی این ایام به شدت تأکید میورزد: "بندهشن مخصوصاً تصریح دارد که از میذیوی شم تا میذیائیری شبها دراز میشود و از میذیائیری تا میذیوی شم شبها کوتاه و روزها دراز میشود. بندهشن گاهنبار میذیوی شم یعنی نخستین روز از پنج روز آن گاهنبار را یازده تیر می داند (که مصادف با ایام جشن تیرگان) است و میذیائیری در حدود اوایل دی و آخر آذر واقع میگردد (که می دانیم ایام شب یلدا است)".
از مطلب اخیر به وضوح معلوم میشود که میذیائیری (یعنی جشن نیمه و وسط سال) همان است که ما امروزه یلدا گوئیم و آن را نامی سریانی به معنی میلاد تصور میکنیم. در حالی که کلمه یلدا علی القاعده صورت پهلوی کلمه مرکب اوستایی "یار- دا" یعنی مقطع و تقسیم سال است. چون حرف "ر" اوستایی علی القاعده به "ل" قابل تبدیل بوده است؛ چنانکه نام اوستایی هربرز در پهلوی به البرز تبدیل گردیده است.
نام و نشان کریسمس (به یونانی و رومی به تولد [عیسی] کرسیتوس معنی در اصل تولد ایزد نور=مهر/آپولون) که معادل اروپایی نام یلدا است، معلوم می دارد که در شمال بین النهرین، محل تلاقی فرهنگ های ایرانی (مادی، میتانی، کپاتوکیایی)، سامی و یونانی و رومی بوده است، هر دو معنی تولد ایزد نور و خورشید (مهر، خورشید شکست ناپذیر) از آن مستفاد می شده است. امّا اساس و تقدم و اصل و فرع با کدام معنی بوده است به ظاهر قضاوت سخت است؛ ولی به هر حال کلمه یلدای ایرانی با توجه به معادل پهلوی دیگر آن یعنی میذیائیری (نیمه و وسط سال)، به همین معنی تقسیم سال بوده است. خصوصاً اینکه نزد ایرانیان سنت و نام و نشان خدایگانی این نام و عید آن را همراهی نمی کنند و یلدا نزد ملل سامی مطرح نیست.
سید حسن تقی زاده در مفصلترین و اساسی ترین بحث خود تحت نام "گاهشماریهای قدیم ایرانی" به توجه ایرانیان باستان به اعتدال ربیعی (ایام عید نوروز بهاری)، اعتدال خریفی (ایام مهرگان پاییزی) و دو مقطع سال با تقسیم شش ماهه به دو فصل تابستانی و زمستانی سال، در کتاب پهلوی بندهشن یعنی میذیوی شم (جشن نیمه تابستان در اوایل تیر ماه) و میذیائیری (جشن نیمه سال در اواخر آذر ماه) سخن رانده است؛ بدون اینکه بتواند یا بخواهد این مقاطع که روزههای عطف طولانیترین روز و کوتاهترین شبهای پیوسته بدان یا عکس آنها قرار داشته اند مورد توجه قرار دهد؛ این در حالی است که کتاب پهلوی بر روی این ویژگی این ایام به شدت تأکید میورزد: "بندهشن مخصوصاً تصریح دارد که از میذیوی شم تا میذیائیری شبها دراز میشود و از میذیائیری تا میذیوی شم شبها کوتاه و روزها دراز میشود. بندهشن گاهنبار میذیوی شم یعنی نخستین روز از پنج روز آن گاهنبار را یازده تیر می داند (که مصادف با ایام جشن تیرگان) است و میذیائیری در حدود اوایل دی و آخر آذر واقع میگردد (که می دانیم ایام شب یلدا است)".
از مطلب اخیر به وضوح معلوم میشود که میذیائیری (یعنی جشن نیمه و وسط سال) همان است که ما امروزه یلدا گوئیم و آن را نامی سریانی به معنی میلاد تصور میکنیم. در حالی که کلمه یلدا علی القاعده صورت پهلوی کلمه مرکب اوستایی "یار- دا" یعنی مقطع و تقسیم سال است. چون حرف "ر" اوستایی علی القاعده به "ل" قابل تبدیل بوده است؛ چنانکه نام اوستایی هربرز در پهلوی به البرز تبدیل گردیده است.
نام و نشان کریسمس (به یونانی و رومی به تولد [عیسی] کرسیتوس معنی در اصل تولد ایزد نور=مهر/آپولون) که معادل اروپایی نام یلدا است، معلوم می دارد که در شمال بین النهرین، محل تلاقی فرهنگ های ایرانی (مادی، میتانی، کپاتوکیایی)، سامی و یونانی و رومی بوده است، هر دو معنی تولد ایزد نور و خورشید (مهر، خورشید شکست ناپذیر) از آن مستفاد می شده است. امّا اساس و تقدم و اصل و فرع با کدام معنی بوده است به ظاهر قضاوت سخت است؛ ولی به هر حال کلمه یلدای ایرانی با توجه به معادل پهلوی دیگر آن یعنی میذیائیری (نیمه و وسط سال)، به همین معنی تقسیم سال بوده است. خصوصاً اینکه نزد ایرانیان سنت و نام و نشان خدایگانی این نام و عید آن را همراهی نمی کنند و یلدا نزد ملل سامی مطرح نیست.
اشتراک در:
پستها (Atom)