سهشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۰
معنی بانه
نظر به نام قدیمی بانه یعنی بَرو-ژه (جای بارو و برج نگهبانی) نام بانه به طور ساده به معنی دارای باروی نگهبانی بلند است.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۰
مطابقت آستیاگ با لَمک تورات
معادل آستیاگ (اژدهاک، ثروتمند) در تورات لَمک (نیرومند [از نظر مالی]، ذوالکِفل قرآن) است و زنان لمک یعنی عاده (انجمنی)، ظله (آسایش و راحتی) برابر سنگهواک (سخنگوی انجمن، شهرناز) و ارنواک (آرام گفتار) زنان اژی دهاک (در اساس دختران آژدهاک/آستیاگ) بوده اند.
و چهار گروه اجتماعی که فرزندان لمک به شمار رفته اند یعنی یوبال (نوازنده بربط و نی)، توبال (دارندۀ ابزار مسی و آهنی)، یابال (دامدار) و نوح (پاسخ دهنده) به ترتیب مطابق اهنوخوشی (خوشحال کننده)، نیساری (نیزه ور)، نسودی (کشاورز، به نظر استاد پورداود در اصل پسودی یعنی دامدار) و کاتوزی (گزارش دهندگان) است که در شاهنامه طبقات اجتماعی زمان جمشید (منظور سپیتمه، داماد و ولیعهد آستیاگ) به شمار رفته اند.
सङ्घ m. sangha assembly
नासते {नास्} verb nAsate {nAs} sound
अरण adj. araNa without fighting
वच n. vacha speech
निशारण n. nizAraNa slaughter
कथोदय m. kathodaya report
منشأ بین النهرینی اسطورۀ درخت آسوریک (مناظرۀ بز/میش و خرما)
مطابق کتاب پهلوی درخت آسوریک و منابع پیرو آن، در سرزمین سورستان درختی بلند خرما (خو- رما، شادیبخش) رسته بود که بُز/میش معاند موفق آن بود.
متقابلاً در اسطورۀ گیلگامش (سرور اژدهاکش) یک درخت عظیم هولوپّو (شادیبخش، خرما) در کرانه های فرات روییده بود که گیلگامش آن را قطع کرد.
متن منثور داستان درخت آسوریک در کتاب «داستانهای ایرانی» نوشته «احمد تمیمداری» آمده است:
در سرزمین سورستان درختی بلند رُسته بود که بنش خشک بود. برگهایی سبز داشت و میوههایی شیرین میآورد. روزی آن درخت بلند با بز نبرد کرد که: من بر پایه داشتههای بسیاری که دارم از تو برترم، از جمله آن هنگامی که میوه نوبر میآورم، شاه از میوههای من میخورد؛ از چوب من کشتی میسازند، از برگهایم جاروب میسازند، از من طناب میسازند تا تو را ببندند، سایهام در تابستان سایبان شهریاران است، آشیان پرندگان هستم و اگر مردم مرا نیازارند، تا روز رستاخیز جاوید و سبز برجا میمانم. بز در پاسخ گفت: هرچند مرا مایه ننگ است که به سخنان بیهودهات پاسخ دهم، اما ناگزیر از سخن گفتنم. برگهای تو در درازی به موهای دیوان پلیدی میماند که در آغاز دوران جمشید بنده مردمان بودند. من آنم که بهتر از هرکسی میتوانم دین مزدیسنان را بستایم، زیرا در پرستش خدایان از شیر من بهره میگیرند. کمربندی را که مروارید در آن مینشانند از من میسازند و نیز از پوستم مَشک میسازند. سفرههای سور را با گوشت من میآرایند. پیشبند شهریاران را از من میسازند. پیماننامهها را بر پوست من مینویسند. زه کمان را از من میسازند. برک (گونهای پارچه پشمین) و دوال را از من میسازند. من میتوانم کوه به کوه در کشورهای بزرگ سفر کنم و مردمانی از نژادهای دیگر را ببینم. از شیر من پنیر و افروشه (حلوا) و ماست میسازند و دوغم را کشک میکنند. حتی بهای من در بازار بیش از بهای خرمای توست. هرچند که سخنانم در نزد تو مانند مرواریدی است که در پیش خوک و گراز انداخته باشند، اما بدان که من در کوهستانهای خوشبو چرا میکنم و از گیاهان تازه میخورم و از چشمههای پاک مینوشم، در حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبیده شدهای و توان رفتن نداری. بدین ترتیب بز پیروز و سربلند از آنجا رفت و درخت خرما سرافکنده برجای ماند.
داستانهای مشابه:
در قالب نوشتههای فارسی- یهودی، داستانی بر جای مانده با عنوان «میش و رَز» (مناظره گوسفند و درخت انگور) که بیشباهت به داستان درخت آسوریگ نیست.
اسطورۀ درخت هولوپّو که حتّی به صورت درخت ئیگدراسیل به اسکاندیناوی رسیده است: اسم خود درخت آسوریک که آن را به سمت عراق می برد در ایران تنها از آن الهام گرفته اند. ولی در اسطورۀ درخت ئیگدراسیل اسکاندیناوی (ستون بسیار عظیم) بیشتر از درخت هولوپّو الهام گرفته شده است: الهه ای با سمبل حیوانی در شاخۀ آن زندگانی می کند و ماری و بزی (بزی پر شیر که از ساقۀ این درخت تغذیه می کند) در پای آن و رودی کنار آن است. ظاهراً عنصر اسطوره ای میش با نام گیلگامش در پیوند است.
درختنامه: سرگذشت درختان مقدس (محمود کویر)
افسانهی درخت «هولوپو» از نخستین افسانههاییست که به داستان کاشت درخت میپردازد. «زن» در این داستان نقشی اساسی دارد. در بارهی درخت هولوپو نظرات مختلفی وجود دارد. برخی آن را درخت بید، برخی درخت سرو و برخی آن را درخت نخل میدانند.
لوحهای به دست آمده در بارهی افسانهی درخت هولوپو همزمان با شکلگیری نخستین دولتشهرها، نزدیک پنجهزار سال پیش نگاشته شده است. «گیلگامش» شاه - پهلوانی که پنجمین شاه سومری پس از توفان بزرگ است، برای نخستین بار در این افسانه کهن، از او یاد می شود که چهرهیی انسانی دارد. شخصیتهای اصلی این افسانه، بانو «اینانا»، گیلگامش، پادشاه - پهلوان سومر، «لیلیث» دوشیزه یا ایزدبانوی تاریکی و «اوتو» برادر ایزدبانو «اینانا» یا ایزد خورشید است.
این افسانهی کهن بسیار شاعرانه و زیباست و بسیاری از داستانهایی که در کتابهای مقدس آمده، مانند توفان نوح، از این کتاب برداشته شده است. به تازهگی نمونههایی از سنگنوشتههایی در جیرفت و هلیلرود به دست آمده که نشان میدهد افسانهی گیلگامش در این سرزمین نیز رایج بوده است.
بخشی از این داستان در بارهی درخت این گونه است:
در نخستین روزها، در نخستین روزهای راستین
در نخستین شبها، در نخستین شبهای راستین
در نخستین سالها، در نخستین سالهای راستین
در نخستین روزها، که هر آنچه بدان نیاز بود به هستی آورده شد،
در نخستین روزها، که هر آنچه بدان نیاز بود نیک پرورده شد،
هنگامی که نان در آستانههای مقدس زمین پخته شد،
و نان در خانههای زمین چشیده شد،
هنگامی که آسمان از زمین جدا شده بود،
و زمین از آسمان دور مانده بود،
و نام انسان ماندگار شد،
آن گاه که «آن»، خدای آسمان، آسمانها را به دورها برده بود،
و «انلیل»، خدای هوا، زمین را به دورها برده بود،
هنگامی که به شهبانوی «زیرین بزرگ» دنیای مردهگان
ارشکیگال جهان زیرین برای فرمانروایی داده شد،
او بادبان برافراشت؛ پدر بادبان برافراشت،
«انکی»، ایزد خرد، به قصد جهان زیرین بادبان برافراشت،
شنهای کوچک به سوی او پرتاب میشدند،
قلوهسنگهای بزرگ به سوی او پرتاب می شدند،
همچون سنگپشتهای شتابان،
آنها کف زورق «انکی» را انباشتند.
آبهای دریا همچون گرگان سینهی زورق را دریدند،
آبهای دریا همچون شیران
پشت زورق را نواختند.
همزمان، یک درخت، یک تک درخت، یک درخت هولوپو
بر کرانه فرات کاشته شد.
درخت از آبهای فرات سیرآب شد.
چرخهی باد جنوب برخاست، دمان بر ریشههای آن
و وزان بر شاخهها
تا آن که آبهای فرات آن را با خود برد.
زنی که هراسان از سخن «آن» خدای آسمان پرسه میزد،
او که هراسان از سخن «انلیل» خدای هوا پرسه میزد،
درخت را از رودخانه گرفت و چنین گفت:
من این درخت را به «اروک» خواهم برد.
من این درخت را در باغ مقدس خویش خواهم کاشت
اینان با دست خویش درخت را پرورد.
او با پای خویش خاک گرد درخت را کوبید.
با حیرت اندیشید:
چند گاه خواهد انجامید تا من سریری درخشان داشته باشم که بر فراز آن بنشینم؟
چند گاه خواهد انجامید تا من بستری تابان داشته باشم که بر فراز آن بیارامم؟
سالها گذشتند، پنج سال، سپس ده سال
درخت ستبر شد،
اما پوستهاش نشکافت.
پس آن گاه یک افعی که طلسمناشدنی بود
در ریشههای درخت هولوپو لانه کرد.
مرغ «آنزو» جوجههایش را در شاخههای درخت جا داد.
و «لیلیث» دوشیزهی تاریکی در تنه آن خانه گرفت.
زن جوان که شیفتهی خندیدن بود، گریست.
اینانا چه فراوان گریست!
آنان هنوز درخت را رها نمیکنند.
پرندهگان که با برآمدن سپیدهدم نغمهسرایی آغاز کردند،
اوتو، ایزد خورشید، خوابگاه شاهانهی خویش را ترک کرد.
اینانا بر برادر خود بانگ زد و گفت:
آه اوتو، در آن روزها که سرنوشتها رقم زده شد،
هنگامی که زمین از فراوانی سرشار شد،
هنگامی که خدای آسمان، آسمان را برد و ایزد هوا زمین را،
هنگامی که به «اریشکیگال» «زیرین بزرگ» برای فرمانروایی داده شد،
ایزد خرد، پدر «انکی» به قصد «جهان زیرین» بادبان برافراشت.
و جهان زیرین برخاست و به او تاخت ...
در آن هنگام، یک درخت، یک تک درخت، یک درخت هولوپو
بر ساحل فرات کاشته شد.
چرخهی باد جنوب بر ریشهها پیش دمید و شاخههایش را برید.
تا آن که آبهای فرات آن را با خود برد.
من درخت را از رودخانه گرفتم،
آن را به باغ مقدس خویش آوردم.
درخت را پروردم، در انتظار سریر و بستر درخشان برای خود،
پس آنگاه یک افعی که طلسمناشدنی بود
در ریشههای درخت لانه کرد،
مرغ آنزو جوجههایش را در شاخه درخت جا داد،
و لیلیث دوشیزهی تاریکی در تنه آن خانه گرفت.
من گریستم
چه فراوان گریستم.
آنان هنوز درخت مرا رها نمیکنند.
اوتو، جنگجوی دلآور، اوتو
اینانا، خواهر خود را یاری نخواهد کرد.
پرندهگان که با برآمدن دومین سپیدهدم نغمهسرایی آغاز کردند،
اینانا بر برادر خود گیلگامش بانگ زد و گفت:
آه «گیلگامش»! آن روزها که سرنوشت رقم زده شد،
هنگامی که سومر از فراوانی سرشار شد،
هنگامی که خدای آسمان، آسمان را
برد و خدای هوا زمین را،
هنگامی که به اریشکیگال «زیرین بزرگ» برای فرمانروایی داده شده، انکی ایزد خرد، به قصد جهان زیرین بادبان برافراشت
و جهان زیرین برخاست و به او تاخت ...
در آن هنگام، یک درخت، یک تک درخت، یک درخت هولوپو بر ساحل فرات کاشته شد.
چرخهی باد جنوب بر ریشههایش دمید و شاخههایش را درید.
تا آن که آبهای فرات آن را با خود برد.
من درخت را از رودخانه گرفتم.
درخت را به باغ مقدس خویش آوردم.
درخت را پروردم، در انتظار سریر و بستر درخشان برای خود،
پس آن گاه یک افعی که طلسمناشدنی بود.
در ریشههای درخت لانه کرد،
مرغ آنزو جوجههایش را در شاخههای درخت جا داد،
و لیلیث دوشیزهی تاریکی در تنهی آن خانه گرفت.
من گریستم.
چه فراوان گریستم.
آنها هنوز درخت مرا رها نمیکنند.
گیلگامش جنگجوی دلاور، گیلگامش،
قهرمان اروک، به یاری اینانا شتافت.
گیلگامش زره خود را که پنجاه من بود گرد سینه بست.
پنجاه من نزد او به سبکی پنجاه پر بود.
تبرزین برنجین خود را برگرفت، تبرزین جنگآوران را.
سنگینی هفت تالان و هفت من بر روی شانههایش
به باغ مقدس اینانا قدم نهاد.
گیلگامش افعی را که طلسمناشدنی بود فرو کوبید.
مرغ آنزو با جوجههایش به کوهساران پرواز کرد،
و لیلیث خانهی خود را در هم شکست و به مکانهای ناشناخته گریخت.
گیلگامش آنگاه ریشههای درخت هولوپو را سست کرد
و پسران شهر که همراه او بودند، شاخهها را بریدند.
از تنهی درخت، سریری برای خواهر آسمانی تراش داد.
گیلگامش از تنها درخت بستری برای اینانا تراش داد.
از پایین تنۀ درخت یک پوکّو (طبل) و از بالاتنه درخت یک موکّو (چوب طبل) برای گیلگامش قهرمان اروک ساخت.
گیلگامش در این افسانهی کهن، چهرهیی انسانی دارد و ایزدبانو اینانا تنها حافظ، نجاتبخش و کارندهی درخت «هولوپو»ست. او اگر چه توانا و پرشکوه است، آن قدر که درخت به دست او کاشته می شود و نجات می یابد، اما توانایی مبارزه با افعی طلسمناشدنی و لیلیث، دوشیزهی تاریکی را ندارد و این گیل گمش است که با بهرهگیری از زورمندی شکوهمندش به یاری او میشتابد."
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۴۰۰
نام نیک آستیاگ در اوستا و قرآن
در اوستا آخروره (کسی که سخت خو و خشمناک نیست) که پسر کیخسرو (کیاخسار) از فرمانروایان بزرگ ایران به شمار رفته است، مطابق آستیاگ (ایشتی ویکو= ثروتمند، داریوش مادی) است که نامش در خبر موسی خورنی به صورت آژدهاک (ثروتمند) آمده است. واژه های اوستایی ایشتی و اژدیایی به معنی دارا و ثروتمند بودن هستند.
به احتمال قریب به یقین از ذوالکِفل (صاحب نصیب و بهرۀ فراوان) در قرآن، متصف به کسی که عصبانی نمیشود (آخروره) کسی جز آستیاگ نیست. این حدیث در بحارالانوار به نقل از محمد بن عبدالله در صبر و شکیبایی و عدم خشمناکی وی آمده است:
چون عُمر یسع (منجی، در اصل منظور کیاخسار) به پایان رسید، در صدد برآمد کسی را به جانشینی خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع کرد و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم. روزها را روزه بدارد، شبها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانی که نامش عویدیا (خدمتکار سرور) بن ادریم (عظیم) بود و در نظر مردم خوار میآمد، برخاست و گفت: من این تعهد را میپذیرم. یسع آن جوان را بازگرداند و روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذیرفت و یسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا این که از دنیا رفت و خدای تعالی آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوت برگزید. شیطان که از ماجرا مطلع شد، در صدد برآمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد و او را بر خلاف تعهدی که کرده بود به خشم وادارد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این مأموریت را انجام دهد؟ یکی از آنها که نامش ابیض بود گفت: من این کار را انجام میدهم. شیطان بدو گفت: نزدش برو، شاید خشمگینش کنی. ذوالکفل شبها نمیخوابید و شب زنده داری میکرد و نیمه روز مقداری میخوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از کسی که به من ستم کرده بگیر). ذوالکفل به او گفت: برو و او را نزد من آر. ابیض گفت: من از اینجا نمیروم. ذوالکفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخصی که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من آر. ابیض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من که به من ظلم کرده، به انگشتر توجهی نکرد و به همراه من نیامد. دربان ذوالکفل بدو گفت: بگذار بخوابد که او نه دیروز خوابیده و نه دیشب. ابیض گفت: هرگز نمیگذارم بخوابد، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد. حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل گفت. ذوالکفل نامهای برای او نوشت و تا مهر خود آن را مهر کرد و به ابیض داد. وی برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت یعنی هنگامی که ذوالکفل تازه به خواب رفته بود، بیامد و فریاد زد که شخص ستم کار به هیچیک از اینها وقعی نگذارد پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از بستر خود برخاست و دست ابیض را گرفت و برای دادخواهی از ستم کار به راه افتاد. گرمای آن ساعت به حدی بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب میگذاشتند، پخته میشد. مقداری راه رفتند ولی ابیض دید به هیچ ترتیب نمیتواند ذوالکفل را به خشم درآورد و در مأموریت خود شکست خورد، پس دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد. خدای تعالی نام او را در قرآن کریم ذکر کرده و داستان او را به پیغمبرش یادآوری میکند تا در برابر آزار مردم صبر کند، چنانکه پیمبران بر بلا صبر کردند.
شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۴۰۰
مأخذ اسطورۀ لیلی و مجنون
به نظر می رسد اصل اسطورۀ لیلی و مجنون- قیس می تواند مربوط به سنت عاشقانه دیوانه وار معروف آسیای صغیر باستان یعنی اسطورۀ کیبله/ آگدیستیس و آتیس فریقی باشد. خصوصاً شباهت ظاهر نام اصلی مجنون یعنی قیس (جوان خوش خرام) به آگدیستیس در اسطورۀ آتیس (جوان خوشگل) جلب توجه می نماید.
جالب است که در اسطورۀ آتیس تصریح شده است که وی از عشق کیبله، مجنون شده بود. آگدیستیس را به معنی صخره زن گرفته اند و سمبل آگدیستیس/کیبله در روم یک سنگ سیاه آسمانی بود. نام کیبله به صورت کی-بعله در شبه جزیره عربستان می توانست به معنی به جهت جایگاه الهه (اللات) گرفته شود. این نشانه ها نام کیبله (لیلی، اللات) را با قبله (به جهت [الهه]) و حجرالاسود او مرتبط می سازد.
به نظر میرسد نام آگدیستیس (به عنوان الهۀ سنگ آسمانی سیاه و تقدیر، اللات)، در رابطه با حجرالاسود کعبه به معنی اقدس طیس یعنی بسیار مقدس تر گرفته می شده است.
معنی گیو و گودرز
نام گیو با گَو فارسی (صاحب نیرومندی، پهلوان) مرتبط است:
गय m. gaya property
व adj. va strong
هیئت ویو، گیو را هم می توان گسترده نیرو (پهلوان) گرفت:
vi: overspread
व adj. va strong
نام گودرز (گوترز) به معنی صاحب ارج و سروری فراوان (شاه) به نظر می رسد. معنی کثرت گوترَ در اساطیر شاهنامه تفسیر به فرزندان کثیر گودرز شده است:
गोत्र n. gotra possession
गोत्र n. gotra multitude
ईश m. iza master
गोत्रेश m. gotreza king
معنی ایرانی محتمل سفیانی
نام سفیانی (عثمان، مار) که در روایات موعود شیعیان به جای اژی دهاک (مار افعی) زرتشتیان است، می تواند اشاره به خاصیت انبساطی دهان و تن مار و یا به معنی خود منسوب به مار باشد. نام اصفهان (صفهان) و معبد ماربین آن هم که در باورهای اساطیری محل هبوط مار به شمار رفته است، گواه این معنی است.
स्फायते {स्फाय्} verb sphAyate {sphAy} expand
सर्प m. sarpa serpent
معنی نام چنگش شاهنامه
در اسطورۀ اشکبوس، نام چنگش به معنی دارای خوش اندامی به نظر می رسد:
चङ्ग adj. changa handsome
ईश adj. isha owning
با واژۀ قشنگ سغدی مرتبط است:
गय m. gaya property
चङ्ग adj. changa handsome
سغد (سوغذَ، سوراک) و سوک تاک
منابع چینی در جایگاه آلانهای سابق و در سمت شرق سرزمین سغد (سوراک، سرزمین گیاه سودمند شراب هوم، سرزمین دربیکان، سکاییان برگ هومه) از سوک تاک (گرامی دارندۀ تکه [بز نر]) به عنوان سرزمین ترکمن ها (تورگیش ها، گرامی دارندگان تکه) نام برده اند.
اتیمولوژی محتمل اسفرزه
به سبب ملّین و ضد یبوست بودن اسفرزه می توان آنرا به معنی گیاه ملّین گرفت:
आस्फाल m. AsphAla causing to flap or move
रोध adj. rodha growing
اشتراک در:
پستها (Atom)