دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

موضوع سخنرانیهای زینب بنت علی بن ابی طالب صرفاً از معنی نام وی بر خاسته است

طبق احادیث شیعی زینب در مجلس یزید و نزد ابن زیاد سخن رانیهای با شکوهی در مذمت ایشان و دفاع از شرف خاندان علی انجام داده است. از آنجاییکه در آن عهد سنت سخنوری بدین نحو آزادانه برای زنان خصوصاً در دربار و نزد اشراف عرب وجود نداشته است؛ موضوع بسیار مشکوک می نماید. خصوصاً تاریخ نویسان بزرگی چون طبری اشاره ای بدین امر نمی کنند و ابن زیاد در کوفه و یزید در شام در نقش انسانهای بسیار با متانت و دموکرات ظاهر میشوند که اجازه داده اند که دختر علی بن ابی طالب بدون هیچ واهمه و ضیق وقت حرفهای نکوهش آمیز خویش را بی کم و کاست و تمام و کمال بزند. در برخی از این منابع معتبر کهن تنها صحبت از این است که یزید بن معاویه در شام از علی بن حسین دلجویی نمود و ایشان به سوی مدینه روانه نمود. دلیل اصلی چنین گمانی معنی لفظی نام زینب است که به وضوح در زبانهای سامی به صورت زیین (دراز و بلند و صاحب طرف و جانب در زبان آرامی) و نب (به معنی سخنوری و پیشگویی، از ریشه نبی و نبوت) است. در مجموع زینب (در واقع زینّب) به معنی ملکهً صاحب سخنوری و پیشگویی است. چون دو تا حرف "ن" در محل الصاق این دو کلمه به هم رسیده اند یکی شده اند که نویسنده مقاله زینب در سایت مذهبی تبیان بدون اطلاع از این وضعیت آن را به معنی بسیار عامیانهً "زینت بابا" گرفته است. زینب (زینوبیا) در تاریخ کهن نام ملکه معروف تدمر به عنوان زنی زیبا و دانشمند بسیار معروف است که بعد از شوهرش اذینه در سال 264 به سلطنت رسید. این اذینه همان فرمانروای تدمر است که شاهپور اول سرمست از باده پیروزی بر والریانوس را به یاری رومیان شکست داد و نصیبین بگرفت و تیسفون را محاصره نمود و اسیرانی را از آنجا بگرفت و به نزد گالینوس امپراطور روم فرستاد. خشم اذینه از این بود که شاهپور با رد هدایای ارسالی وی او را تحقیر نموده بود. زینب (زینوبیا) همان نام اشرافی بود که به دختر علی بن ابوطالب رسیده بود. پسران آن ملکه آرامی-عرب نامهای وهب اللات و خیران و تیم الله نام داشتند. این ملکه نیرومند که از مرکز آسیای صغیر تا بخشی مصر فرمان می راند، سرانجام در مقام سپهسالار حکومت قدرتمند تدمر از رومیها شکست خورد و در غل و زنجیر به روم برده شد و دولت تدمر بر افتاد.
در وبلاگ محرم بدون ذکر نویسنده مطلب وبلاگ نویس چنین مطالبی را از منابع شیعی- شعوبی در این باب جمع آوری نموده است:
در حادثه کربلا یکی از چهره های خیلی مهم و تعیین کننده که بار سنگین پیام رسانی امام حسین (ع) را بر عهده گرفت و به خوبی هم انجام داد شخصیت و زنی است به نام زینب(س) . این بانوی بزگوار که خواهر امام حسین(ع) و دختر امام علی(ع)است در حادثه کربلا اگر به طور اجمال به زندگی ایشان نگاه کنیم در حادثه کربلا ایشان 54 یا 55 سال داشتند زیرا که ایشان در پنجم ماه جمادی الاول در مدینه متولد شد و در همان زمان او را نزد پدر بزرگوارش امیرمومنان آوردند که نامگذاری کند ولی امام علی فرمود: من در این کار از جدش رسول خدا سبقت نمی گیرم و پیغمبر اکرم (ص)در آنوقت در سفر بودند پس صبر کردند تا رسول خدا از سفر بازگشته و آن کودک را زینب نام نهادند و بنابرروایتی پیامبر بزرگ اسلام فرمود که من به خدواند سبقت نمی گیرم درنامگذاری این کودک دراین زمان بود که جبرئیل به حضور رسول خدا رسیدند و نام زینب را از سوی خدا برای او آوردند.کنیه حضرت زینب ام کلثوم است و پدرش همان گونه که گفتم حضرت علی (ع) و مادرش فاطمه(س) دختر پیامبر بزرگوار اسلام ، جد مادری حضرت زینب (س) رسول خدا بودند و همین گونه از سوی دیگر خدیجه دختر خولیه اولین زن مومن و نزدیکترین و عزیزترین زن پیامبر جده مادری زینب بود، جد پدری زینب(س)ابوطالب فرزند عبدالمطلب عموی پیامبر اکرم و همینگونه فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبدالمناف نخستین زن هاشمی که مرد هاشمی را همسر شد ، جده مادری حضرت زینب (س) بودند. به این ترتیب حضرت زینب (س) از خانواده بزرگ محمدی ،‌علوی و هاشمی است .لقب هایی برای حضرت زینب(س) وجود دارد که به سه لقب اشاره می کنم .یکی زینب الکبراء این لقب برای مشخص شدن وی از دیگر خواهرانش است که از دیگر زنان امیرمومنان به دنیا آمده بودند و زینب نام داشتند یعنی چند دختر امام علی (ع) زینب نام داشتند برای اینکه اینها از هم مشخص شوند حضرت زینبی که مشخصات آن ذکر شد او را به نام زینب الکبراء یاد می کردند.لقب دیگر مادر بزرگوار ایشان حضرت زهرا(س) نیز صدیقه بود حضرت زینب (س) را صدیقه صغرا گفته اند و همین گونه لقب دیگر ایشان عقیله بنی هاشم یا عقیله طالبین که منظور جد پدری ایشان است عقیله به معنای بانوی است که در قوم خود از کرامت ویژه ای برخوردار باشد در خانه اش عزت و محبت فوق العاده داشته باشد و لقبهای دیگری نیز برای او ذکر شده مثل: موئقه،عارفه ، عالمه غیر معلمه، عابده آل علی، فاضله و کامله.
حضرت زینب (س) زیر تربیت و آموزش مادر تا چهار سالگی و پس از آن زیرآموزش پدر بزرگوار و برادران ایشان امام حسن مجتبی و امام حسین(ع) رشد نمود و زمانیکه به سن ازدواج رسید او را به ازدواج پسرعمویش عبدالله بن جعفر بن ابی طالب که ما بیشتر او را به نام جعفر طیار می شناسیم که یکی از سرداران بزرگ اسلام بود و نتیجه این ازدواج چهار پسر به نامهای علی ، محمد، عون ،اکبر و دختری بنام ام کلثوم بود زینب (س) در مدینه می زیست و تا وقتی که حادثه کربلا یعنی تا سال 60 هجری 27 رجب در مدینه زندگی می کرد و در آن زمان با کاروان امام حسین(ع) راهی عراق شد و مسایلی که در آن حادثه پیش آمد و من پس از یکی دو مطلب به آن می پردازم و پیش از آن لازم است که قدری به شخصیت زینب (س) اشاره شود.حضرت زینب (س) دارای نبوغ و استعداد فوق العاده ویژه ای بوده است طوریکه گاه امیرمومنان علی (ع) درسهای را می خواست به او بیاموزد ولی در عین درگفتن متوجه می شد که دختر او پیشاپیش مطلب را فهمیده است و آگاهی دارد این نشان می داد که دختر بزرگوار علی (ع) از استعداد ویژه ای برخوردار است به همین دلیل ممکن دلایل دیگری چون زهد و حرمت او نزد پدر و مادر سبب شده بود که حضرت امام حسن و امام حسین(ع) برای خواهر گرامیشان حضرت زینب (س) احترام فوق العاده و ویژه ای قائل شوند.
یکی از مورخان بنام بهرامی در کتاب عوام العلوم می نویسد: که هر گاه حضرت زینب (س) به امام حسین (ع) وارد می شد به آنها احترام خواهر تمام قد می ایستادند وزینب را در جای خود می نشاندند، حتی گفته شده است که در وقت قرآن خواندن هم اگر امام حسین(ع) مشغول قرآن خواندن بود اگر زینب (س) وارد می شد از جا بر می خواست و زینب را در جای خود می نشانید.حضرت زینب کبرا (س) در طول سالهای زندگی خود به حوادث خیلی تلخی روبرو شد و از همین سبب او را ام المصائب یعنی مادر مصیبتها هم می نامند، گرفتاریها و حوادث تلخ زندگی حضرت زینب (س) را بخواهیم به شکل فهرست گونه مرور کنیم برخی از حوادث عبارتند از رحلت جد بزرگوارش پیامبر اسلام (ص) در سال دهم هجرت از دست دادن مادر زهرای مرضیه (س) در سال دهم هجرت و با فاصله اندکی از رحلت پیامبر بزرگ اسلام فتنه های جنگ های جمل ، صفین و نهروان در سالهای 35 تا 40 هجرت که به پدرش حضرت علی (ع) روا رفت و زینب شاهد این جنگها و کشتارها بود و شهادت پدر بزرگوارش امیرمومنان علی (ع) در سال چهلم هجرت و مشاهده فرق شکافتة پدرش در این حادثه و مورد دیگر جسارتهای معاویه و پیروانش به امام حسن (ع) و لعن علنی خطیبان درباره پدرش امیرمومنان و به برادرش امام حسین(ع) و همچنین مشاهده شهادت امام حسن(ع) و جریان دفن آن حضرت در بقیع در سال پنجم هجرت در حالیکه می دید بدن امام حسن(ع) را دشمنان سنگباران کرده اند و مانع شده اند که او را در کنار جد بزرگوارش در داخل حرم نبوی دفن و خاکسپاری کنند و همین گونه در مرحله آخر جدایی از همسر و هجرت با امام حسین (ع) از مکه به سوی عراق در سال 60 هجری و در این سال است که فصل جدیدی از زندگی زینب (س) گشوده می شود که همه رنج است یعنی از سال 60 هجری سنگینترین مصیبتهای که نسبت به گرفتاری های گذشته خیلی بزرگ به شمار می آمدند در حادثه کربلا زینب(س) مسئولیت و رسالتهای زیادی را به دوش داشت و انجام داد که اگر کسی غیر از زینب (س) بود چنین رسالت و مسئولیتی را نمی توانست به فرجام برساند این زینب بود که می توانست بار سنگینی را بر دوشت بگیرد زینبی که پیشاپیش جزء چهره های علمی و آماده برای پذیرش چنین مسئولیت بزرگی بود که اگر غیر این بود نمی توانست این رسالت را به عهده بگیرد به هر صورت حضرت زینب (س) در حادثه کربلا چند رسالت را بر عهده داشت یکی پرستاری و دیگری سرپرستی کودکان و حرم بر جا مانده از امام حسین(ع) و دیگر رساندن پیام عاشورا و هدف و رسالت نهضت عاشورا به جهان ،توجه داریم که در آن وقت وسیله ای که خبر کربلا را به دنیا برساند و حقایق نهضت عاشورا را بیان کند وجود نداشت برنامه طوری تهیه شده بود که در بیانانی که در آن روز تقریباً بیابان بود ومنطقه کربلا مسکونی بشمار نمی آمد.یزید و عمر سعد چنان برنامه ریزی کرده بودند که این حادثه باید دور از چشم مردم در منطقه خلوتی اتفاق بیافتد تا مسلمانان شاهد جنایاتی که بر اهل بیت روا می رفت نباشند و قصاوتها را از نزدیک مشاهده نکنند و مظلومیت حادثه کربلا و سخنان امام حسین(ع) را به دنیا و جهان امروز و آیندگان نقل نکنند همه این مسائل سبب شد که این بار سنگین را زینب (س) بر دوش بگیرد و خبر درست واقعه کربلا را به گوش جهانیان برساند و ما اگر تصور کنیم که پس از انکه حادثه عاشورا اتفاق افتاد و در روز دهم محرم سال 61 هجری تمامی مردان به علاوه خود اباعبدالله الحسین (ع) از دم شمشیر گذرانده شد و حرم اهل بیت و امام حسین به اسارت گرفته شد و به بدنهای پاک و مطهر شهیدان کربلا اسب تاخته شد و اهل بیت وقتی به اسارت گرفته شدند هم با طناب دست بسته بر شتران بدون محمل سوار شدند و به سوی کوفه و شام به عنوان اسیرانی که از دین خارج شده اند و اسیران کفار حرکت داده شدند و به توجه به حالت روحی که یک بانو پس از دیدن این ماجرا ها و تلخ کامیها چه حالتی باید داشته باشد زنی اسیر و زن مصیبت دیده که دو فرزندش در کربلا شهید شده اند شش تن از برادرانش شهید شده اند و بهترین فرزندان آل علی (ع) ، آل جعفر ، آل عقیل و آن هاشم در این ماجرا سربریده شدند و بدنهای آنها لگدمال سم اسبان شدند و همین گونه کودکان یتیم و زنان بی سرپرستی که در اطراف زینب (س) ضجه و ناله دارند همه آنها تصویر هولناکی است که بر روح و روان حضرت زینب (س) فشار می آورد و او را شنکنجه می دهد و شدیداً تحت فشار قرار دارد .
از سوی دیگر حضرت زینب (س) به همین وضعیت و حالت شکننده روحی باید سخن و پیام نهضت برادرش حسین را و حقایق ناگفته کربلا را باید به گوش مردم برساند .از اینروست وقتی که کاروان اسیران زیر محاظفت و مراقبت شدید سربازان و نیروهای مسلح یزیدی وارد کوفه می شوند و شهر را می بینند که زنان و مردان و کودکان کوفه در دو طرف مسیر صف کشیده اند و نظاره گرند که چگونه وارد می شوند و برخی هم که از حقیقت ماجرا آگاه بودند ناراحت و بغض زده و گروهی هم از شدت تاثر اشک می ریختند در این وقت زینب کبرا (س) با همان حالت روحی ومشکلات روانی که به او فشار می آورد رو به مردم کرد و از آنها خواست که سکوت کنند و شجاعت بی نظیر و علی وار به سخنرانی آغاز کرد آنهم از پشت اشتر و با همان حالتی که سرهای شهداء پیشاپیش در حرکت بودند کودکان هم دنبال آن و همچنین حضرت زینب (س) با دستان بسته ، چشمان گریان ومصیبت زده یک زن سخنرانی آغاز کرد و رو به مردم کوفه کرد و صدا زد:
آی مردم کوفه ، آی اهل نیزنگ و فریب گریه می کنید،‌ای کاش هیچ گاه اشک چشمانتان تمام نمی شد و هرگز ناله هایتان خاموش نشود همانا مثل شما مثل زنی است که رشته خود را پس از خوب بافتن پاره کند شما سوگندهای خود را دستاویز فساد در میان خود قرار دادید حال آگاه باشید چه بد است آن بار گناهی که به دوش گرفته اید ،‌آری به خدا قسم بسیار گریه کنید و اندک بخندید زیرا هم آغوش ننگ و عار شدید ننگی که هیچ گاه لکه آن از دامن خود نتوانید بشوئید و چگونه می توانید این ننگ را بشوئید که نواده خاتم پیغمبران و معدن رسالت را کشتید ،‌در حالیکه او مرجع رفع اختلافاهایتان و راهنمای زندگی شما بود و سرور جوانان اهل بهشت ،‌گناه بس بزرگ و کار شومی مرتکب شدید آیا تعجب می کنید اگر آسمان خون ببارد، اگاه باشید چه بد و زشت بود انکه نفس تان به شما فرمان داد و هم خدا را به شما خشمگین کرد و هم در عذاب جاودانه خواهید بود آیا می دانید کدام جگری را شکافتید چه خونی را ریختید و کدام پرده نشینانی را از پرده بیرون کشیدید کار خیلی زشت و منکر مرتکب شدید که نزدیک است آسمانها از هول آن فرو ریزد و زمین بشکافد و کوهها از هم متلاشی گردد ،خطبه طولانی است و من بخشی از آنرا گفتم پس از پایان خطبه راوی که در آن صحنه حضور داشت می گوید: دیدم زنها و مردان کوفه به ضجه و ناله در آمدند و از کردار زشت ابن زیاد پشیمان اند ولی کاری از دست شان بر نمی آید .
حضرت زینب (س) این سخنرانی را در کوفه ایراد کرد ولی این سخنان آخر او نبود نه فقط با مردم کوفه سخن گفت و آنها را به کار زشت شان آگاه کرد بلکه وقتی اسیران را بردند و در دارالعماره ابن زیاد در یک صف مثل اسیران مشرکان آنها را صف کردنند و روبروی ابن زیاد قرار دادند ، ابن زیاد که سرمست پیروزی بود با تکبر و خودخواهی پرسید: که این زن کیست؟ ، به او جواب دادند که این زینب دختر علی (ع) است و شروع کرد به توهین و تحقیر حضرت زینب (س) ولی حضرت زینب (س) این حمله را درجواب ابن زیاد به زبان آورد که نشان می دهد بانو چه قدر از شجاعت بالا برخوردار بوده است که در برابر مرد جلاد و خونریزی که اکنون در اقتدار و به کرسی قدرت نشسته است و او به عنوان اسیر در مقابل وی قرار دارد این جمله را زینب به ابن زیاد فرمودند:
الحمدالله الذی اکرمنا بنبی و طهرنا من الرجس تطهیرا انما یفتضحل فاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا......
یعنی حمد و سپاس خدای را که ما را به وسیله پیامبرش گرامی داشت و از هر رزق پلیدی و آلودگی پاک و مبرا ساخت و همانا مشخص تبهکار رسوا می شود و بدکار دروغ می گوید و او غیر از ماست ، مادرت به عزایت بنشیند ای فرزند مرجانه . عبیداله ابن زیاد در حالیکه از خشم رگهای گردنش پر از خون شده بود با مسخره گفت: چگونه دیدی کار خدا را درباره برادرت و خاندانت و بی بی زینب (س) با همان بی اعتنایی فرمود: هر چه دیدم از خدا زیبایی و خیر بوده است آنها گروهی بودند که خداوند کشته شدن را بر آنها نوشته بود و از اینرو به قتلگاه شتافتند و زود است که خداوند تو و آنها را در یکجا جمع کند و در پیشگاه او محاکمه شوید تا معلوم حق با کیست ای پسر مرجانه . حضرت زینب (س) پس از آنکه به حضور یزید خلیفه ستمگر و طاغوت آن وقت رسید باز هم در مجلس یزید با سخنان بر حق خود چنان یزید را رسوا کرد و وی را به گریه واداشت که توان پاسخگویی از یزید سلب شد.
حضرت زینب (س) درمجلس شام که همه ارکان و بزرگان خلافت نامشروع یزید جمع بودند و خود یزید سرمست شراب خوری و پیروزی دروغین رقیبش امام حسین (ع) نشسته بود.حضرت زینب (س) خطاب به یزید فرمود: افسوس که ناچار از گفتگو با تو هستم و گرنه من ترا کوچکتر و حقیرتر از آن می دانم که با تو سخن بگویم قسم به خداست که جز او خداترسی ندارم و جز به او نزد کسی شکایت نمی برم هر مکر و خدعه ای که داری بکارگیر و هر تلاشی در این بکن و هر چه می توانی با ما دشمنی نما ولی بدان به خدا سوگند نمی توانی یاد ما را محو کنی و ذکر اهل بیت را از بین ببری آنگاه سخنانی بین حضرت زینب (س) و یزید رد و بدل می شود و همه حاضرین از این شجاعت و فصاحت تعجب می کنند و انگاه حضرت زینب (س) خطبه خیلی مهم خود را شروع می کند که بخشی از آن چنین است: ای یزید آیا پنداشتی که چون بر ما سخت گرفتی و اطراف زمین و افاق آسمان را بر ما تنگ نمودی و ما را مثل اسیران به این طرف و آنطرف کشاندی اکنون ما درنزد خدا خوار گشته ایم و تو را نزد او قرب و منزلتی است ؟‌خیر ، بدان که اگر خد به تو مهلتی داده است برای این است که می فرماید: کافران هرگز می پندارند که اگر به آنها مهلتی دادیم به سود آنان است ولی ما به آنها مهلت می دهیم تا بیشتر گناه کنند و از پس عذاب خوارکننده برای آنها خواهد بود .
حضرت زینب(س) با استدلال با این آیه مبارکه می خواهد کفر یزید را آشکار کند و نشان دهد که این فرصتی که برای تو بدست آمده است آزمون و فرصتی است که خداوند در این آیه مبارکه می فرماید : که ما آنها را مهلت می دهیم تا گناه و کردار زشت بر پرونده آنان افزوده شود . یزید از این سخنان که چون نیزه ای بر قلبش وارد شده بود از وحشت و تاثر بر خود لرزید و توانایی پاسخ گفتن نداشت و ناچار روی از حضرت زینب (س) بگردانید و پس از چندی که حضرت سجاد(ع) نیز سخنانی به او فرمود شروع کرد به ناسزا و لعنت به ابن مرجانه و ابن زیاد چون او سبب شده است تا اهل بیت را به اسارت بگیرند و حادثه کربلا را ایجاد کنند، و تاثیر عملکرد درست حضرت زینب (س) را در رساندن پیام عاشورا به همین زودی آثارش را دیدید و مشاهده کردید که پس از پایان خطبه یزید فوراً پشیمان می شود و تقصیر حادثه کربلا را به گردن والی کوفه ابن زیاد می اندازد و دامن خود را می خواهد از این لکه ننگین تاریخی بشوید و اما تاریخ در پرتو حقیقت طلبی و آگاهی بخشی حضرت زینب (س) و همچنین در پرتو حقیقت طلبی شهیدان کربلا و خون امام حسین (ع) برای همیشه لعن و نفرین خویش را بر یزید و دستگاه غاصبانه یزید می فرستد و از سوی دیگر بر حسین ، یاران و خواهر وی حضرت زینب (س) پیام رسان نهضت عاشورا درود می فرستد به این ترتیب بود که حضرت زینب (س) رسالت سنگین پیام رسانی نهضت عاشورا را به نیکوترین وجه به پایان رسانید و نخستین لرزه هایی که به اندام دستگاه یزیدی افتاد بر اثر خطبه ها و بیانات آتشین و حق مردانه حضرت زینب (س) بود . درود خدا بر شهیدان کربلا و حضرت زینب کبرا (س) رسالت مدار و مبلغ و پیام رسان نهضت حسینی .

گلُن ها و ویدیمها اسلاف اصلی کازاکها بوده اند

آمیانوس مارسلینوس مورخ بیزانسی قرن چهارم میلادی در معرفی آلانهای شمال دریای سیاه و قبایل زیردست ایشان در مناطق شمال دریای سیاه، از ویدیمها ("ویدیم- [ما]-ت"، سیاه بافته ها) و گلن ها (مردم جنگلی) به عنوان مردمان جنگاور و خونریز منطقه چنین یاد می کند: "اینان عشایر خانه به دوشی که از پوست دشمنانشان- که آن را کنده اند- برای خود رخت و برای اسبانشان زین و برگ میسازند. و قومی سخت جنگاورند. آگاتیرسها (ملداوای ها) مجاور گیلونها هستند. آن بدن و گیسوان خود را به رنگ کبود می آرایند؛ کهتران، با لکه هایی کوچک؛ اما مهتران با لکه هایی پهن تر و فراوان تر."
گلن (مردم جنگلی، آغاچ- ایچریها) و ویدیم (سیاه البسه ها) بی تردید اسلاف مردم جنگاور "کازاک" (به زبان ترکی یعنی جنگجویانی عصبانی) هستند که تا قرون اخیر تحت این نام میزیسته اند. به نظر میرسد نام منطقه چرتوملیک که اشیاء سکایی باستانی فراوانی از گورکانهای سکایی از آن کشف شده است؛ مربوط به همین ویدیمها (به لغت سکایی یعنی سیاه پوشان) بوده است. یک دلیل اضافی بر انطباق این منطقه با منطقه ایشان، همانا توجیه شدن منطقی خود نام چرتوملیک با شکل محرف آن از چرنوملیک (به زبان اسلاوی یعنی ناحیه سیاه کسوتان) می باشد.

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

Sumpo är ursprung till namnet same

Namnet på det magiska industriella instrumentet sumpo (säcken för att blåsa luft i smidesugn) i finska mytologin bevisar att namnet Sampe (Sámbe, samerna och sameland, även för de forna finnvedingarna) härledder ur detta namn. De Nerthus dyrkade Nuitonerna (nåjder) är ett klart bevis för det. Samma betydelse har namnet på detta magiska instrument haft hos skyther, som ligger kvar hos deras ättlingar i Medien dvs., kurder i form Henbane burine. Enligt den kurdiska gamla tron detta håller i sig all magi.

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۹

ریشهً سومری و ایرانی نام ایران

دوستمان غیاث آبادی مطلبی را در باب جستجوی منشأ سومری نام ایران آورده اند که نگارنده قبلاً در مواردی در ردیابی آن بر آمده بودم. مطلب وی در این خصوص از این قرار است:
"واژه‌هایی که در پیوند با نام ایران/ آریا باشند در متون سومری دیگری نیز شناسایی شده‌اند. درخشانی به نقل از گوئتس (Goetze) آورده است که نام «اِرِن» در زبان سومری برای نامیدن «سربازان شرقی» بکار می‌رفت و در کتیبه‌ای از دوره شاه «اَمَرسین» (Amar-Sin) متعلق به حدود چهار هزار سال پیش، واژه «اِرِن/ اِرین» در پیوند با نام‌های جغرافیایی‌ای آورده شده که بیشتر در شرق رود دجله (تیگری) جای داشته‌اند. یعنی سرزمین‌هایی کوهستانی در شرق که جایگاه «اِنلیل» دانسته می‌شد و خدابانو «اینانا» (نَـنَـه/ آناهید/ ناهید) از آنجا بر می‌خواست.
سومریان همچنین شهر شوش را با نام «اینانا اِرین‌کی» ( Inanna-Erinki) می‌شناختند که بخش آغازین آن در پیوند با نام خدابانو اینانا (ناهید) و بخش واپسین آن ظاهراً در پیوند با نام آرین/ آریا است." (ارین کی در زبان سومری به معانی جایگاه جنگجویان و جایگاه شیران است. الهه اینانا را همراه دو شیر تصویر و پرستش می نموده اند).
در باب آراتتا آن را یک بار به معنی سرزمین راه گرفته و با هاران تورات یعنی سرزمین راه معادل قرار داده بودم. در تورات نام هاران (سرزمین راه) و ناحور (سرزمین گرم) و کشور ابراهیم (یعنی اشنوناک در شمال شرقی بابل) به عنوان سرزمین سه برادر با هم و کنار هم ذکر شده اند. گرچه بعداً با اطراف یهودیه مشتبه شده است. نگارنده در تعیین ناهور با آراتتا (ایران شرقی و مرکزی) راه درست رفته بودم. حال از روی تحقیقات بعدی جای کشور ابراهیم یعنی اشنوناک (اشنونه) را در سمت بین لرستان و بغداد دیده ام چه مردم اشنوناک به رهبری ایبال پیل دوم از مقابل حمورابی در همان مسیر ابراهیم، یعنی ابراهیم معاصر حمورابی به سمت فلسطین رفته اند. بنابراین جای کشور حام (شدت گرما) هم همان بابل در جنوب غربی کشور اشنوناک بوده است. با این پایه نام عبری هاران و نام سومری ایران یعنی آرا یا آراتتا به معنی کشور راه بوده است. اوستا هم که به طور رسمی فلات ایران را کشور خونیرث یعنی کشور راههای خوب معرفی میکند. نامهای خُراسان (در شکل خو- رس-ان) و پارت (پرثوه، راه و پل) به همین معنی می باشند. بنابراین آشوریان که مردم سمت خراسان را آریبی شرق نامیده اند؛ منظورشان باشندگان کشور کنار راه است یعنی همان راهی که بعداً قسمت مرکزی راه ابریشم می بود. ایرانشناسان و به تبعیت از ایشان نگارنده این نام را گاهی منظور اعراب و گاهی آریایی معنی میکردم. تفسیر دومی درست می بود اگر اصل آن از کلمهً سومری ارا یعنی راه گرفته میشد نه آریا که به معنی نجیب است. حتی بزرگوارانی چون حسن پیرنیا، مشیرالدوله برداشت نجیبی و نژادی نموده که گویا بومی ها را تور (وحشی) خوانده اند. در حالی که بر پایه توتم بزکوهی آریائیان/سکائیان صحراگرد هم تور، هم سکا و هم آریا در زبانهای هندوایرانی به معنی توتم بزکوهی است. همان حیوان نجیب سمبل مقاومت و دلیری کوهستانها است و در ردیف درندگان و مهاجمین هم قرار ندارد. گرچه این توتم به طور اخص مقدس نماند. ولی در اساطیر و نامها مثلاً هفتخوان دوم رستم، فرار اردشیر بابکان و نام کوروش (قوچ وحشی، ذوالقرنین) به مقام تقدس آن پی می بریم. کلمهً سامی و سومری ار (ریشه نام عرب و توتم ایشان) هم به معنی شیر (اسد) موجود است ولی نزد ایرانیان محبوبیت خاصی نداشته است. اختلاف آب و هوا و شرایط اقلیمی و طبیعی در این احساسات ملی ایران و عربستان کهن دخیل بوده است. گرچه با تشکیل امپراطوری هخامنشی آن معنی ایرانی دوم نام ایران در کنار اولی رسمیت پیدا کرد. چون کلمات پارس (به سومری یعنی محل معبد و قربانگاه)، ارتین (پاکدین، در خبر هرودوت)، اشون (پیرو راستی)، آریا (خوب و نجیب) و بهدین جملگی بدین معنی اشاره دارند. گرچه در اوستا اولویت با خونیرث یعنی سرزمین راه (سرزمین راههای خوب، خراسان، پارت) است که در عهد یونانیان و اشکانیان نیز همان نواحی به نام سرزمین آریانا خوانده شده است. در اوستا مقر حکومتی اولیه زرتشت یعنی رغهً آذربایجان یعنی مراغه به نام ائیرینه وئجه خوانده شده است که معنی محدود به معنی علفزارها و چمنزارهای خوب دارد و در نام کنونی شهر مراغه (مرغزار) و نامهای کهن آن افرازها-روذ (علفزار گسترده) و گزن (گئثه-ن= محل گیاه) به وضوح دیده میشوند. ابهام در وجه اشتقاق این اسامی باعث سوء تفاهماتی شده است و غالباً این نام را به معنی ایران اصلی شمرده اند.

پنجشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۹

Grekernas jättar ”Titaner” är egentligen teutonernas gudar

Teuton (folk i celtiska språk) är synonym med alman (alemand, alment, public). Men eftersom deras andra gamla namn är cimbri (Chimeria, grifon-örn), kommer en annan och ursprungliga tolkning fram: namnet till teuton härstammat av ”Tiwaz” (Ti[wa]th) dvs., deras större himmels och krigs gud, som för sitt emblem och skepnad hade totem fågeln, örnen. Den örn, som sitter på toppen av asken Yggdrasil. Även verkar att alla fyra namn alman-er tysk-ar och sveber (ger-man-er, sveb-er, den styrande och ädla stammen av örnfolket) har bestått av ändelsen er (örn). Detta er (ar) blandats så småningom med pluraltecknet er (ar) och har glömts. Här tar vi fram kunskapen som wikipedia har om deras namn för att identifiera [vem är vem] ursprungliga namnen inom germanska gamla gudar:
In Greek mythology, the Titans (Greek: Τιτάν - Ti-tan; plural: Τιτᾶνες - Ti-tânes) were a race of powerful deities, descendants of Gaia and Uranus, that ruled during the legendary Golden Age. In the first generation of twelve[1] Titans the males were Oceanus, Hyperion, Coeus, Cronus, Crius and Iapetus and the females were Mnemosyne, Tethys, Theia, Phoebe, Rhea and Themis. The second generation of Titans consisted of Hyperion's children Eos, Helios, and Selene; Coeus's daughters Leto and Asteria; Iapetus's sons Atlas, Prometheus, Epimetheus, and Menoetius; and Crius's sons Astraeus, Pallas, and Perses.
Uranus: Tiwaz, Buri (himlens god). Oceanus: Neptun (gud till havets navel), Njord, Burr (sonen). Hypperion: Tyr (solens och himlens och krigets gud). Coeus: Wula, romersk Polus. Crius: Ull, Burr (sonen), romersk Venilja (=Yngve), Salacia (bågskytte). Japetus: baltiks Svanovit (heliga uppenbarelsen), Frej. Menmosyne (minnefull): en gudinna från Pamphilien. Tethys: Nerthus, Bestla. Theia: Freja. Phoebe: Fula. Rhea (trakiens jord och flods gudinna): Frigg. Themis: Gerd. Eos: trakisk morgon gudinna. Helos: saxarnas Sunna. Selene: saxarnas sinhtgunt (den vackra månen). Leto: keltisk Leith. Asteria (astoria, örn): Tjas olmai (germansk-samisk). Atlas (den hårda och starka):Tor. Prometheus (den mycken kloke): Oden. Epimetheus: Höner. Menoetius (den mördade hjälten): Balder. Astraeus: Tjatse ienne. Pallas: keltiska Pelles, Bron. Perses: åskans gud Vile, Perun, Perusan (roten till namnet Prussia, Borussia på latin).

Griffin fresco in the "Throne Room", Palace of Knossos, Crete, Bronze Age

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

عنقا شکل نمادین اساطیری نسبتاً در هم آمیخته شتر مرغ و عقاب و همای سعادت

در قفقاز و ایران و بین النهرین باستان ایزد- الهه هایی به عنوان فرمانروایان هوا و توفان و باران و خرد و جنگ و آبها با سر و بال و چنگالی به صورت عقاب تصویر میشدند. آپسو (گریفون ایزد آبهای شیرین) و تیامات (گریفون الهه آبهای شور) در سمت فلات ایران و بین النهرین وآنزو (خدا- الهه حکمت و توفان و باران) که سومریان مکانش را در سمت کوهستان زاگروس تصور میکردند و هایک (هاو-ک، هایاسا، سائینی) ایزد قبیله ای و خرد ارامنه نمونه ای دیگری از آن است که مکانش کوه البروج قفقاز به شمار میرفت. شکنجه پرومته (پُرخرد به زبانهای ایرانی) در محل کوهستان قفقاز به سبب بی احترامی به آتشهای مقدس الهی –که وی آن را برای بشر از درگاه زئوس (ایزد دانایی در معنی هیتی و میتانی آن) ربوده بود و نام اوستایی سرزمین ارمنستان یعنی سائینی (سیمرغ، عقاب) گویای همین نکته اند. نام سرزمین ارمنستان و ارامنه به معنی سرزمین و مردم منسوب به "اره" (آله، عقاب) هستند. اسطوره پرومته نشانگر تضاد قومی دیرین ارامنه (عقابیها) و ارانیها (آذریها، از ریشه کُردی-مادی "ار" یعنی آتش) است.
نام عربی عنقا یعنی گردن دراز به وضوح خود صفت ویژه شتر مرغ این مرغ بزرگ صحرای بزرگ آفریقا است. اینکه در اساطیر به لانه اش آتش می افتد از آنجاست که در بوته زارها و عفزارهای صحراهای سمت جنوب مصر که شتر مرغ در آن زندگی میکرد؛ در تابستان به طور طبیعی از خشکی و گرما و سایش بوته های خشک به همدیگر در اثر وزش باد آتش به لانهً درون بوته های وی می افتاد و وی به احتمال زیاد برای رهایی جوجه هایش خودش را در زبانه آتش قرار میداد و بال و پر می سوخت. غذای شتر مرغ، همانطور در مورد مرغ اساطیری عنقا میگویند یونجه، علف و گیاهان دانه‌دار و غالباً معطر علفزارهای صحرایی است. شتر مرغ به دلیل سازگاری با محیط زیست و آب و هوای متفاوت (از ۳۰ درجه سانتیگراد زیر صفر تا پنجاه بالای صفر را تحمل میکند. لابد در همان حدودهای گرمای پنجاه درجه، تراژدی لانه سوزان برای جماعت کثیر ولی انفرادی زیِ شتر مرغان صحرا اتفاق می افتاده است. زیرگونه انقراض یافته‌ای که در گذشته در تعداد بسیار در شبه‌جزیره عربستان، سوریه و عراق زندگی می‌کرد و نسل آن در حدود سال ۱۹۶۶ به‌کلی نابود شد. لابد تخم بزرگ 4 یا پنج کیلویی همین شتر مرغان سمت بابل (تائوچیه چینیان؛ تئوژیه اوستا، یعنی دیار اژدها/مردوک پرستان، ضحاک تازی پرستان) بوده است که نمایندگان امپراطوری چین در اواسط حکومت اشکانیان از آنها و تخم مرغانشان به حیرت و شگفتی یاد کرده اند.
سیمرغ به عنوان پرندهً سرخ نماد سمت جنوب سرزمین چین و همچنین اشکال متفاوت سیمرغان چین نشانگر پرندگان مرطوب جنگلی (طاووس، شبه طوطیان سرخ پر) و پرندگان مناطق نیمه صحرایی از جمله نوعی جغد بزرگ و با چشمان بزرگ و زیباست. پرنده جنگلی شبه طوطی سرخ فام – که نگارنده تصاویر و در فیلمهای طبیعت مشاهده نموده است- ظاهراً منظور معنی لغوی فوئه نیکس (به زبان یونانی یعنی پرندهً سرخ ارغوانی) هم هست. آن نوع جغد همای خوش رنگ و زیبا ولی (نه به رنگ سرخ) که در روز که به سببی مجبور شود به پرواز در آید؛ کلاغها به غریزه دسته جمعی دورش پرواز نموده و با نوک و جیغهای خود مورد آزار قرار میدهند. در حوالی خانه و باغ انگور نه چندان با شکوه ما، در تپه بلندی که قله اش مرکب از تخته سنگهای بزرگ و کاخ مانند بود و اکنون بعد از سه دهه به غارت رفته اند. نمونه ای از این نوع جغد همای میزیستند و روز به سبب مشکلات بینایی حتی به سوی آدمها و شانه هایشان نزدیک میشدند. در کودکی دو بار آذار و اذیت شدن دائمی ایشان از دست کلاغها را به چشم دیده بودم. این موضوع آزار دیدن هما- سیمرغ از پرندگان مزاحم همان موضوعی است که در در گفتار چینیان هم در باره هما- سیمرغان مقدس چین بدان اشاره رفته است. یک باغدار شهری یکی از ایشان را به قفس خود به شهر مراغه برده بود. چون از قفس در آمده بود با آه و افسوس دوباره در آن نواحی دنبالش میگشت. در باب همای سعادت ایرانیان باستان اختلاف است. گروهی آن را نوعی کرکس رنگی و زیبای میشمارند که ظاهراً این نظر مغان و صحراگردان ایرانی تبار شمالی بوده است که مردگان را به پیش کرکسها می افکنده اند. دیگران از همای همان جغد خوش رنگ و زیبا و درشت چشم را منظور می داشته اند که می توانسته است در روز (به سبب روز کوری) بر روی مردم و شانه های ایشان فرود آید و حتی در داستان بر این شناس خود به تاج و تخت برسد. کلمات بوم و بوف که عربی به شمار رفته اند اساس لغوی روشنی به ترتیب به معانی "مرغ افسوس و فروزان" (بِی- اوم) و "مرغ افسوس" (بِی-اُف) در زبان اوستایی دارند که از سویی به وضوح یاد آور خبر حادثه شوم آوای جغد به شمار می آید (آوای جغد نه تنها دلنواز نیست؛ بلکه تکرار و یکنواختی اش و آزار دهنده هم هست) و این معانی مذکور از سوی دیگر به روشنی گویای غمنامهً ققنوس (عنقا) می باشد.
در فرهنگنامه دهخدا در باب ققنوس و باورهای اسطوره ای مصری و یونانی آن می خوانیم:مورخی رومی به نام پوبلیوس اوویدیوس ناسو، مشهور به اووید، نخستین رومی است که دربارهٔ ققنوس به زبان لاتین مطلب نوشته‌است، در نوشتهٔ او آمده‌است: «چه بسیار مخلوقاتی که امروزه بر روی زمین راه می‌روند، امّا در ابتدا به شکل دیگری بوده‌اند. فقط یک موجود هست که تا ابد همان طوری که از نخست بوده، باقی خواهد ماند، یعنی طی سالیان مدید، بی آن که تغییری کرده باشد، باقی می‌ماند و سرانجام نیز، پس از نابودی، دگربار به همان شکل اولیهٔ خویش متولد می‌شود. این پرنده، پرنده‌ای است که آشوری‌ها یا به تعبیر برخی منابع احتمالا سوری‌ها یا فنیقی‌ها آن را ققنوس می‌نامند. این پرنده، دانه و علف معمولی نمی‌خورد، ولی از عصارهٔ میوه‌ها و از ادویه خوشبوی کمیاب می‌خورد. وقتی ۵۰۰ ساله شد، بر بالای نخل بلندی آشیان می‌سازد و با چنگالش از مرغوب ترین مواد، از پوست درخت گرفته تا دارچین و دیگر ادویه و صمغ برای خود بستری می‌سازد و بعد می‌میرد و روحش با دود و بخار معطر به دوردست سفر می‌کند، و داستان چنین ادامه می‌یابد که سپس از سینه بدن بی جان او ققنوس کوچکی سر بر می‌کشد تا آن طور که می‌گویند ۵۰۰ سال دیگر زندگی کند و در آن زمان که پس از سن و سالی شهامت لازم را پیدا کرد تخت و آشیانش را که مدفن پدرش هست بر فراز نخلی رفیع به حرکت در می‌آورد و سفر به شهر آفتاب را شروع می‌کند، همان جایی که در معبد آفتاب آشیان ققنوس خوش می‌درخشد.»



Phoenix depicted in the book of mythological creatures by F.J. Bertuch (1747-1822).

سه‌شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۹

کلمه آریا مترادف با کلمات تور، سکا، گِت به معنی دارندگان توتم بزکوهی است

برای کلمهً آریا در زبانهای مختلف می توان معانی مشترک و متفاوتی پیدا کرد. سرانجام این تحقیق نتیجه ای بود که پیشتر نه به نظر نگارنده و نه ظاهراً به نظر کسی دیگر رسیده است. بُز کوهی که میش گشن وحشی اساطیری خوان دوم هفتخوان رستم و میش وحشی (غُرم) همراهی کننده اردشیر بابکان در هنگام فراری دادن کنیز اردوان، و سرانجام معنی لفظی نام کوروش (کوروش-ک) که در زبان پهلوی قوچ وحشی و بزکوهی، گواه هستند. ولی سند لغوی معتبر از زبان سانسکریت و زبان ایسنلندی بدست می آید که در آنها آرانیا و اَر به ترتیب به معنی حیوان وحشی (معادل تور) و گوسفند است. یعنی قوچ وحشی توتم عمومی آریائیان تورانی (سکایی)؛ گِت (لیتوانیایی) و گوتهای ژرمن است. برای نام اخیر وجه اشتقاق روشنی ارائه نشده است. ولی ساده ترین وجه اشتقاق برای آن در زبانهای ژرمن و کلاً هندواروپایی همان بزکوهی (گو-تی) است که این مفهوم حتی در مورد بُزان اهلی که در کوه پیمایی و چرا در کوهستان مهارت دارند، صادق است. یک دلیل معتبر در اساطیر اسکاندیناوی می توان سراغ گرفت و آن موضوع مهاجرت تیالوِ یا تیالوار (از ریشهً توله یعنی آتش) است که وی و خواهرش روسکوا (پری دریایی) در سواحل دریا رابطه با تور و لوکه (ایزد آتش بالتیکوم، کالوائیتیس، ایزد کورهً آهنگری ) و بزان وحشی ایزد رعد برق تور هستند. او برای سکونت به جزیره گوتلند میرود ولی آب دریا آن را فرا میگیرد. ولی بار دوم که آتش روشن میکند جزیره ثبات پیدا میکند و دیگر هر گز در آب فرو نمی رود. در نزد آریائیان هندو ایرانی و سکایی بُزکوهی (گو-تی) حیوان توتمی مخصوص ایزد آتش آگنی (تاپیتی، تابیتی، یعنی تابنده و درخشان) به شمار میرفته است. ایزد جنگلی فنلاندی تاپیو ارتباطی با همین تاپیتی سکایی و همچنین ئول (درخشان) ایزد جنگلی آتش و روشنایی و شکار اسکاندیناوی دارد. به نظر میرسد دو بُز اساطیری تور اشاره به دوشاخه ویزیگوت و اُسترگوت داشته است. گروه بزرگ دیگر اینها که به دنبال آن دو به کشورگشایی در شمال بالکان پرداختند نامشان گپیدها (بخشنده ها)است. ایشان اسم خود را از یک نام فری الهه بزرگ ژرمنها یعنی گِفیون یا گِفن (بخشنده) گرفته اند. همان الهه ای که طبق اسطورهً "دغلبازی در مقابل گیلفه" که در اِدای منقول از اسنوره ذکر شده، زمینی به اندازه محاط در شخمی برای خویش پدید آورد. وی اجازه کسب آن قطعه زمین را از پادشاه اساطیری سوئد گیلفه (ایزد معبد زرین اوپسالا، منظور فری، ایزد مخصوص سوئد) دریافت کرد که به نحوی که وی بتواند با شخم زدن محدوده در عرض یک روز در آنجا برای خویش پدید آورد. ولی او با چهار فرزند مبدل به ورزاو خویش زمینی با شخم زدن آن برای خود پدید آورد که شاه گیلفه خیالش هم را نکرده بود چه این الهه سریع به سرزمین یِته ها (گتها) که خدای آتش زیرزمینی لوکه در آن میزیست، شتافت و چهار فرزند به وجود آورد و وی این چهار فرزند خدایگانی- غولی خویش را برای شخم مرز زمین جدید گوتها در جنوب سوئد و تصاحب آن تبدیل به ورزاو نمود. در این اسطوره گوت به معنی حالت اسکیتی جمع گو (گاو) گرفته شده است. بر این پایه کلاه خودهای با نشانی شاخ گاو عهد ویکینگها از سنن گوتهای اسکاندیناوی اخذ شده بوده است. در زبان اسکیتان (سکاها) گو به معنی عمومی ستوران هم گاو، هم گوسفند (گاو مقدس) و هم بزکوهی است ولی در باب گوتها منظور همان ورزاو است. منظور از چهار فرزند این الهه کدام قبایل گوت هستند سه تایشان مشخص است ویزیگوت، استرگوت، گوتهای گپیدی. ولی از چهارمی آیا خود ژوتهای گیلند و گروه مهاجر آنها از دانمارک به انگلستان هستند یا واندالها مرادند که گاهی از گوتها به شمار میرفتند ؟ در واقع اسطوره فتح جنوب سوئد توسط گوتها در عهد باستان اتفاق افتاده و در یونان منشأ اسطوره یونانی شده اودیسه (مترادف اودن) شده است. در نزد خود ژرمنها به صورت دو حماسهً سیگورد فافنه بانه و بئو ولف تجلی یافته است. جالب است که در فاصله ای نه چندان دوردست گِتهای شمال تراکیه (اسلاف لیتوانیاییها) نیز پرستندگان توتم بُزکوهی بوده اند نامشان مرکب از کلمه گو (گاو) و تی (به معنی کوهی) می باشد. خدای قبیله ای ایشان تحت نام گِبل ایزیس (حامی دامها؛ ول-س اسلاوها) خوانده میشد. می دانیم ویله (لابد از همان ریشهً وِل-س) نامی بر تور اساطیر اسکاندیناوی است. در قفقاز بُز کوهی اهلی شده را "تور" می نامند که مترادف کلمه ایرانی شکا (سکا) و شکار (سکار) است.

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۹

قوم نوح اساطیری تورات همان لویان هیتی (لاویان، لودیان) بوده اند

کلمات هیتی "لاوی" به معنی قبیله کوچ نشین و همواره روان است و کلمه منا-هاندای هیتی به معنی دست خالی و بی خانمان مطابق است با مناحیم زبان عبری (به معنی تسلی دهنده) که مترادف با کلمه عبری نوح (تسلی دهنده) است. مردم بیگانه تبار و روحانی مسلک لاوی بی تردید تبار لوویای داشته اند چه منابع تاریخی مصری به صراحت از مهاجرین کثیری از هیتیان سمت ارزوه در یهودیه سخن رانده اند که پادشاهی به نام تارخون دارایوس از ایشان با فرعون مصر مراسله داشته است. هیتیان لووی از مقابل تهاجم مرگبار و ویرانگر اقوام دریایی سمت دریای اژه و تراکیه به آسیای صغیر از آنجا به سمت یهودیه و غرب دریاچه بحرالمیت فرار کرده بودند. این همان منشأ همان قسمت تاریخی داستان توفان نوح (کشتیرانان) است که در واقع با همین حمله توفانی و ویرانگر اقوام دریایی به آسیای صغیر و فرار و پناهجویی مردم خانه بدوش لوویان سرزمین لووی نشین ارزوه (کشور غربی؛ در غرب و جنوب غرب آسیای صغیر) مطابق است. این مردم سپر بلای سر راه رسیدن اقوام دریایی به سرزمین مرکزی هیتیان و مرکز حکومتی ایشان هاتوشا بودند. این توفان نه دریایی خشکی خوار بلکه در واقع حادثه مهلک اجتماعی بوده است که مردمان دریایی از سمت دریا برای غارت و کشتار به کوه و بیابان لوویان ارزه و هیتیان هجوم آورده بودند. به مناسبت انطباق دادن این حادثه با توفان اوتناپیشتیم بابلی (=آن که حیات جاودانه یافت) جای نوح (کشتیران به زبانهای هندواروپایی؛ آدم ثانی) جایگاه تاریخی طوفان نوح از قرن سیزدهم پیش از میلاد به آن سوی مهاجرت مردمان اشنوناک بین النهرین (عبرانیان، قوم ابراهیم) به یهودیه بیش از پنج قرن از نظر تاریخی عقب تر برده شده است. در این راه نام تارخون دارایوس (به زبان میتانی یعنی زبان نیاکان دروزیان و غیره) یعنی پدر دارای مقام عالی= ابرام/ابراهیم) می توانست وسیله و دستاویز هماهنگی و یکدست نمایی قرار گیرد. پر واضح است که این همان حمله تاریخی حماسهً ایلیاد و کشتی نشینان آرگانووت یونانیان است که در یهودیه تأثیرش به صورت داستان ویرانگر توفان نوح متجلی شده است. در این رابطه می توان معلوم نمود که کوه پناه دهنده مورد نظر پناهندگان توفان مردمان دریایی کوه کرمل (یعنی کوه پر از غله و یونجه و گوسفند است) که در تورات تبدیل به ارگ نوح (تسلی دهنده) شده است. در این رابطه گفتنی است که کلمه هور (کوه) همچنین به معنی آزاد بوده است که این نام ارمنی معروف کوه آرارات بوده است. یعنی هور کرمل نزد انبیای نویسنده تورات به سادگی می توانست با کوه آرارات (به زبان هیتی یعنی کوه آزاد دوردستها) جایگزین گردد؛ چه مردم بین النهرین معتقد نبودند که کشتی به قله آرارات رسید بلکه می گفتند به پای کوه نی سیر رسید. این کوه در سرزمین کوتیان بوده و به زبان لولوبی کی نی پا= محل سر چشمه نامیده میشد که با کوه کندی شیخان کردستان ایران (محل جایگاه چشمه) در سرچشمه یکی از شاخه های زاب علیای دجله مطابقت دارد. اسطوره توراتی سرمستی نوح با شراب و تخطی وی نیز به همین معانی کوه کرمل و سنن روابط زناشویی نسبتاً افراطی و بی قید و بند لوویایی دارد: چون کرمل همچنین به معنی باغ انگور خداست و لوویائیهای سمت لیدیه (لوویائیهایی که به مناسبت خدای قبیله ای شان بدین نام خوانده شده اند)، خدایی قبیله ای به نام لود (ایزد شهوت و رستنیها در زبانهای ژرمن) داشته اند و خود در عهد باستان به هرج و مرج در آمیزش معروف. اینکه نوح آدم ثانی و پدر همه نسل دوم بشریت بعد از معدوم شدن نسل اول معروف شده است، از آنجاست که نام لود به زبان عبری معانی نسل و پیدایش را می داده است. نام لود (لوت ایزد هرج و مرج روابط جنسی در تورات) در تثلیث خدایان اسکاندیناوی یعنی اودن (معروف به ایزد نامی و پُر نام)، لود-ر (ایزد عشق و هوسرانی و سر سبزی، معادل فری) و هونر (مرد نیرومند و پر انرژی، تور) به وضوح دیده میشود. به نظر میرسد از انطباق سام (عالی مقام)، حام (دارای گرما و تندی) و یافث (پهن و نیرومند) عاید گردیده است.
خود نامهای اسرائیل (به معنی محوطه و باغ ایمن) و یهودیه (جانپناه موعود) که بعد از این عهد پیدا شده اند؛ نشانگر آنند که از سیل پناهندگان هیتی و لووی فراری، لوویان (ارزویان) که در لبه تیز و آغازین حمله قرار داشته اند، خود را با کثرتی بیشتر و زودتر بدین منطقه رسانده اند. در واقع موسی لاوی (بر گرفته از آبی) که مطابق تورات پناهندگان به یهودیه را از دم شمشیر میگذراند نه همان رهبر فراری هیکسوسی مصر به یهودیه یعنی کا-موسه (روح همنشین ایزد میثه/میثره) بلکه اشاره به رهبری اقوام دریایی است که از لوویان و هیتیان آسیای صغیر پیش از فرار ایشان به سوی بحرالمیت کشتار نموده است. سفر لاویان در ارتباط با خود همان واقعه موسی اقوام دریایی است و حتی خود موضوع توراتی شکافتن دریا و سالم بیرون آمدن قوم موسی (لاویان) از درون آن.

یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

الههً آبها و زیبایی مشترک هندوایرانیان باستان

در اساطیر هندو ایرانی کهن که از منابع تاریخی و اساطیری به ما رسیده است؛ معانی اسامی مختلف این الهه ها با هم اشتراک دارند: ارِدوی سوَر اَناهیتَ اوستا (الهه پاک آبهای نیرومند) در چشمه کوه هوکر (سبلان) یعنی سرئین (منسوب به زیبایی) آبتنی می نماید و رود منسوب به وی (کارا چای حالیه) از این کوه به ارس میریزد. در مراسم ایوان کوپاله (الههً درخشان آبتنی کننده) در نزد مردم بالتیکوم مردم آبتنی کرده و آتش روشن می نمایند. الهه زیبایی آریائیان اسکیتی، یعنی آرگیم پسه (توجه کننده به پاکیزگی و نظافت) باید مآخذ نام ایوان کوپاله بوده باشد. در سمت هندوستان آریائیان هندو این الهه آبها و زیبایی را سرسوتی (مراقبت کننده زیبایی و پاکی) می نامیدند. وجه اشتراک معانی و ویژگی و وجه تمایز آنها نزد دیگر ملل گواه مأخذ مشترک آنهاست.

ریشه نامهای زال زر اساطیر ایرانی و تور و اودن اسکاندیناوی در رابطه با خدا- رهبران قبیله ای گِتها

مطابق منابع تاریخی و اساطیری نام اصلی سردار نجات بخش ایرانیان مادی در زیر حصار شهر آمل آترادات و آذر برزین مهر بوده است. نام آترادات به معنی مخلوق آتش یا فرزند آتش است. نام آذربرزین مهر کتاب آذربرزین مهر نامه اشاره اساطیری به همین نام است. در خبر کتسیاس، کورش سوم فرزند همین آترادات پیشوای آماردان یا آگرادات (مخلوق آتش) به شمار رفته است. این معنی از آنجا عاید شده است که عنوان مادی و اوستایی کمبوجیه دوم پدر کورش، آثویه (آسیب دیده) بوده است. به سبب اینکه وی در جریان قیام کورش علیه آستیاگ پادشاه ماد به قتل رسید. اما این کلمه می توانست همچنین از ریشه آث-ر (آسی بلوچی) یعنی آتش گرفته شود. این فقره باعث انتساب نادرست مقام فرزندی کورش نسبت به آترادات پیشوای آماردان (رستم هفتخوان مازندران) شده است. اما نامهای پدر آترادات یعنی ثریته و زال از کجا عاید شده اند؟ در پاسخ می توان ثریته را تصحیف آثریته (آتشین) و زال (علی القاعده همان زر) را به معنی زرین (رنگ آتش یعنی همان آتشین) گرفت. جالب است در زبان لیتوانی خدایی به نام ژالتیس در اساس به معنی زرین خدای آتش و اجاق خانوادگی است که به روح ایزد خورشید موصوف است. ظاهر نام ژالتیس به عنوان نگهبان خانه (ایزد آتش خانوادگی) در زبان لیتوانی به معنی مار چمنزار معنی میدهد که خود یادآور پیدایی آتش و جشن سده توسط هوشنگ است که سنگی را بر ماری پرت میکند و چمنهای خشک آنجا آتش میگیرند. گرچه در اساس این نام شکل کهن کلمهً گلتو- ناس (از ریشه زرد-) به معنی رنگ زرد نهفته است. ایرانیان باستان مطابق اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه خویشتن را برادران سلم و تور (سکاها-سرمتها و گِتها) به شمار می آوردند.زبان لیتوانی خویشاوندی بارزی با زبانهای هندوایرانی دارد. اسلاف اینان باید از نواحی واقع در سمت شمال تراکیه بدان سوی رفته باشند. احتمالاً همان گِتهای سمت شمال تراکیه (شرق بالکان در کنار قسمت سفلای رود دانوب) که در حدود اوایل قدرت گیری یونانیان از آن ناحیه ناپدید شده اند. نام گِتها در اساطیر اسلامی در شمار اقوام معدوم جتیس (بز کوهی) قید شده است. در زبان لیتوانیایی جئوتیس به معنی گاو (به لغت عام اوستایی به معنی ستور) می باشد. ریشه نام لیتوانی در زبان خودشان از ریشه لیِت (به معنی باران) است لذا اینان پرستنده ایزدی به نام ثور (تور) در مقام ایزد رعد و برق و دامها بوده اند که در زبانها تراکیایی و آسیای صغیری به معنی گاونر (سمبل نیرومندی) و نیرومند بوده است. نام این خدا به هیئت تور به اسکاندیناوی رسیده است؛ با دو بز کوهی اش و کلاهخود دارای شاخ گاو وی. نامهای خدا -رهبر اساطیری گِتها که هرودوت بیان کرده در ریشه لیتوانیایی آنها سالموکسیس (چرم شاه = پادشاه سرزمین چرم یعنی تراکیه) و گبلِ ایزیس (خدای حامی دامها) است که در رابطه با همان خدای ثور (تور) هستند. این همان خدای ایشان است که هرودوت میگوید وقتی ایشان در حین رعد و برق به طرف آسمان به سوی وی تیر شلیک میکنند و به جز این خدا، خدای دیگری نمی پرستند. این مردم خود را غیر فانی می پنداشتند. اینان برای فرستادن سفیری به نمایندگی به پیش سالموکسیس، با پرتاب کردن او بر روی نیزه ها وی را به پیش این خدایشان می فرستادند. حتی ظاهر نام اودن (ووتان آلمانها) بر گرفته از نام همان خدای دانای گِتها سالموکسیس است؛ چه کلمه اودن در زبان لیتوانی به معنی چرم (=تراکیه، سالمو) است و اساطیر اسکاندیناوی از آمدن آسه ها از سمت آسیا و تراکیه و حتی تروا و همچنین وجود نام گِتها در اسکاندیناوی سخن میرانند و ولی ایشان را غالباً با گوتها معادل میگیرند. در اسطوره گفیون (جیوون-اس= ثور؛ خداوند گاوان و بزان کوهی، گبل ایزیس) و شاه گیفله (پادشاه بخشنده) ملکه گفیون زمینی را به محوطه حصاری با به محدودهً نوار چرم حیوانی به صورت نوار بسیار باریک بریده شده در سمت دانمارک و جزیره شلند از این پادشاه اساطیری سوئد دریافت میدارد. این اشاره به نام گوته بورگ است. اگر اشاره به نام گِتهای بیگانه نمی بود لزومی به این نامگذاری نمی شد. سالموکسیس به قول هرودوت مدتها با پنهان از چشم برای خلسه و کسب نیروی خرد به زیر زمینی به خلوت میرود و بعد از کسب نیروی خارق العاده دانایی برای رهبری و ارشاد گتها و دیگر مردمان تراکیه به میان مردمان خود باز میگردد . این موضوع را به نحوی دیگر در باب اودن شاهد هستیم که آن نیرو خرد را در چشمه میمر (محل کسب دانایی با زمزمه در حالت خلسه) کسب می نماید. جالب است که اساطیر اسکاندیناوی سرزمین اصلی تور را همان تراکیه (شرق بالکان) قید نموده اند. نام ژرمنی بومی تور (ایزد رعد و برق و از نظر لغوی یعنی ایزد نیرومند حامی بزان کوهی؛ بدین معنی آن در قفقاز و تراکیه کهن)، ثونور (ایزد رعد و برق) بوده است.