یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳
ریشه واژه رعنای ایرانی
ممکن است رعنای ایرانی به غیر از رعنای عربی به معنی احمق بوده و به معنی زیبا از رَئه اوستایی به معنی با شکوه و درخشان گرفته شده و معرب گردیده باشد.
Mohammad Hossein Rizvandy
در ایلام به زیبا می گیم: رئیین. شاید به معنای رنگین بوده باشد.
Javad Mofrad
شاید یک پسوند کهن فارسی"نه" (نا) به رئه اوستایی به معنی باشکوه و درخشان اضافه شده و این واژۀ ایلامی و رعنای فارسی از آن عاید شده است.
عیلام و افسانه ممنن
عیلام و افسانه ممنن «1» از صفحه 65 تاریخ ایران، جلد 1 تألیف سرپرسی سایکس، ترجمه داعی گیلانی
ایلام علاوه بر جلگه رسوبى حاصلخیز، نواحى كوهستانى نیز دارد كه در شمال و مشرق واقع است و در آنجاها ظاهرا
نژاد سیاه نبوده است، بنابراین لااقل دو قوم مختلف در ایلام سكنى داشته اند یكى سیاهان در جلگه و دیگرى سفیدان در
كوهستان «2» و بنظر میآید كه یونانیها «3» هم اجمالا این مسئله را دانسته بودند چنانكه در افسانه هاى خود نقل كرده اند
كه ممنن كه بكمك ترووا «4» آمد فرزند یكنفر زن كوهستانى كیسیا «5» نام و یك مرد سیاه موسوم به تیتونوز «6» بود و
لشكرى از اهل شوش و اتیوپى بكمك پیریام كه عم او بود برده بدست اشیل كشته شد، همر شاعر نیز اشارت مختصر به
ممنن دارد و ظاهر است كه او را شخص مهمى میداند زیرا كه در كتاب ادیس سى «7» وقتیكه اولیس از پسر ممنن با
ممنن گفتگو میكند میگوید «دلیرى عالى نسبتر به ترووا نیامده و اگر نسبى عالیتر ازو بخواهى جز نسب تو نیست» و در
جاى دیگر در وصف او میگوید تیره رنگ «8» است و از نكات قابل توجه این است كه در این افسانه ها كه نویسندگان
یونانى ضبط كرده اند اسمى از بابل و نینوا نیست و اگر افسانه هاى مزبور اساس تاریخى ندارد از نظر معرفة الامم و ذكر
قبائل و نژادها بى اعتبار نیست. یونانیان وقتیكه اقوام سیاهى در ایلام دیدند طبیعة آنها را با اتیوپى هائی كه بوسیله مصریان
شناخته بودند در یك ردیف قرار دادند و همین سبب گردید كه تیتونوز مذكور را بایران منسوب دارند.
توضیحات: شماره 3. رجوع شود به استرابو، 2 ،3 ،15. و نیز به هردوت، 54 ،5. در آنجائیكه شوش شهر ممنن نامیده شده است. هسیود او را پادشاه سیاهان خوانده است. «مؤلف»
شماره 5. کیسیا به سومری به معنی پایینی نامی بر عیلام جنوبی بوده است.
شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۳
ریشه و معنی نام بلوچ
Mehdi Fatemi
بشکوچ/بسلوص
در کتاب روایت پهلوی و متن کوتاهی از فارسی میانه تورفانی در ارتباط با دیو تب از موجودی اسطوره ای و نا آشنا بنام "بشکوچ" paskuc - basluc/j _ paskus سخن آمده. برخی آنرا "شیردال" یا پرنده ای مافوق طبیعی دانسته اند. در متن کوتاهی از فارسی میانه تورفانی با آوانگاری Paskuc از آن نام برده شده است: " عناصر.. روشنی ها جاودان زندگی کناد. افسون بر ضد تب و روح (تب؟) و ایدرا خوانده شود و او را سه پیکر است و پرش چونان بشکوچ". بررسی های "هنینگ" Henning نشان داده در میان اقوام مختلف این جاندار به اشکال کرکس، عقاب، کلاغ، همای، دیو بالدار و گریفین وجود داشته است. "مری بویس" در بررسی متون مانوی اما توضیحی در این مورد نمی دهد. "کاملیا نرور" این موجود را بصورت سگ بالدار حماسه قوم "اوستی" تصور کرده و آنرا همان" "paskuj-""paskundzi اوستی و در اوکراین موسوم به"paskuda" دانسته است. در ادبیات "تلمودی" pusgansa و pasgunsa معمولأ به ماده کلاغ ترجمه شده است و مفسران تلمودی آنرا "کلاغ غول پیکر" دانسته اند. در دادستان مینوی خرد گرگ کبودی که بدست گرشاسب کشته میشود با نام pasgunj و psgwnj نام برده شده و شاید گرگی پردار بوده است. در ارمنی و قفقاز سیمرغ شریکی بنام paskuc و نام هایی به این تلفظ داشته است. در گرجی p'ask'uji و p'askunji معادلی برای سیمرغ بوده و به گفته " اوبرلیان" obrlian پیکر شیر و سر ومنقار و بال و پای عقاب داشته است و موجودی عظیم الجثه و پردار است. در برخی روایات اوستی pakindzi موجودی بالدار با هفت سر است.
Javad Mofrad
هیئت بسلوص/ج basluc/j در رابطه با نام بلوچ بسیار قابل توجه است چه مطابق منابع یونانی در عهد اشکانیان سکائیان آسیانی (پرستندگان پرنده آسمانی) که مطابق منابع هندی پرستنده سگ بالدار آسمانی بودند، در سمت بلوچستان سکنی گرفتند. هیئت یونانی دیگر نام آنها یعنی پاسیانی به یاد آور نام پاسکوس paskuc است. خصوصاً نام آسیانی های (آسمانی های) که همراه نام پاسیانی ذکر شده است یاد آور نام بلوچ و بسلوچ است. اما ممکن نام پسیانی متعلق به پشتونها (اپاریتی ها= مردم ناحیه پشتی، افغانها بوده باشد.
اگر نام بلوچ را همان طور که گفته میشود به معنی تاج خروس بگیریم پسکوچ و پسکونج را هم میشود همان تاج خروس گرفت. مرکب از پس/فش و کونج/کُنج و این لابد اشاره به تاج خروسی گریفون بالدار ایشان داشته است که بعداَ شکل آن در شکل دستار تاج خروسی بلوچان مرعی گردیده است.
یعنی در مجموع نام بلوچ از ترکیب بهاسَ (سگ آسمانی-سگ/کرکس) و لوچ (از تبار)/کوچ (منسوب به) گرفته شده است. اگر لوچ را صورتی از لوک سانسکریت (فضا) و کوچ را صورتی از قوش ترکی (پرنده) بدانیم، باز بهاسَ-لوچ/کوچ به معنی سگ پرنده و آسمانی خواهد بود.
بنا به علی مظاهری در جلد اول کتاب جادۀ ابریشم، سگ آسمانی شعار سکاییانی بوده است که از پیش یوئه چی ها به سمت هند (پاکستان) رفته بودند.
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۹۳
معنی مازندران و کاسپیانه در رابطه با نام ناحیه کاسپاتیریان در نواحی پشتو نشین
تاریخنامه چینی تانگ شو در رابطه با نام تبرستان میگوید: "یک تو-پا-سه-تان (محل آرامش موجود درنده/ببر) هم آنجا وجود دارد که آن را تو-پا-سا-تان (تبرستان) نیز می نامند." از گفته این تاریخنامه معلوم میشود تبرستان (مازندرانی) دیگری نیز وجود داشته است که به غیر از این تبرستان بوده است. نام مشابه با نام قدیمی مازندران یعنی کاسپیان (گرامی دارندگان سگان) را در نام شهر کاسپاتیر در نواحی پاکتیک ها (پختو/پشتو ها) می یابیم که نامش را می توان به معنی محل گرامی دارندگان سگ وحشی و آسیب رسان گرفت که به نظر میرسد همان شهر کنونی تیراه پاکستان در نزدیکی مرز افغانستان بوده باشد. مطابق هرودوت سگان وحشی (گرگان سرخ) در این ناحیه هند- که در جوار شهر پاکتیک نشین کاسپاتیر بوده- در روی معادن طلا کنام داشته اند و هندی ها تصور میکرده اند که طلای این نواحی را نوعی مورچه تولید می کند و ایشان برای بدست آوردن طلا باید از سد این سگان وحشی و مورچه های پدید آورنده طلاها که هرودوت آنها را در هم آمیخته بگذرند. برای این کار با گاریی که به یک شتر ماده دارای بچه شیرخوار و دو شتر نر دو سوی آن می بستند و طلا ها را بر داشته و به سرعت از آنجا دور میشدند تا گرفتار سگان وحشی درنده- مورچه ها نگردند. هرودوت به صراحت اضافه میکند که "شاه منطقه از این حیوانات چند رأس دارد." از این گفته هرودوت معلوم میشود که سگان وحشی یا گرگان سرخ سمت هند مقدم مقام توتمی و تقدس داشته اند.
بنابراین معلوم میشود نام مازندران هم در اصل مزن-درَ-ان بوده است یعنی محل درنده بزرگ (ببر). از آنجاییکه مطابق روایت کتاب پهلوی زادسپرم در مورد مقتول شدن ثریت توسط سگان وحشی ایرانیان باستان، ببر (درنده) را سگ وحشی می گفته اند، نام و نشان سرزمین کاسپاتیریان سمت هند-پاکستان و افغانستان با کاسپیانه مازندران در هم آمیخته است.
زنده یاد حسین کریمان می آورد: "در شاه نامه، مازندران بر دو محل ناظر است: يكی در مغرب در عربستان و حدود يمن و مصر و شام و ديگری در مشرق در لاهور و مولتان و كشمير و حدود بدخشان و فلات پامير. " ولی وی از مازندران اصلی که همین مازندران ایران است صرف نظر میکند.
اطلاق نام دیوان مازنی و دیوان دژ بهمن به مردم سمت نواحی امپراطوری آشور از آنجا عاید شده است که لشکریان آشوری تحت رهبری رئیس رئیسان شانابوشو در آغاز عهد آشوربانیپال برای تسلیم خشثریتی (سومین فرمانروای ماد، کیکاوس شاهنامه) که از سمت کاشان (کارکاشی) به شهر آمل مازندران پناه برده بود، رفتند و در آن منطقه از آترادات پیشوای آماردان (گرشاسب/رستم) و مادها شکست خورده و قتل عام شدند و نام و نشان اساطیری آشوریان در روایات دینی به عنوان دیوان مازندران و دیوان دژ بهمن (نینوا) ثبت شد.
دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۳
بررسی ریشۀ ایرانی محتمل واژه های عروس و لِباس
واژۀ وَس در سانسکریت و واسترَ در اوستایی به معنی جامه و لباس هستند. بر این پایه "اورو- وَس" uru-vas به معنی لباس گسترده یا به احتمال بیشتر "اَئیری-وَس" (دارنده جامۀ نجیب) می تواند ریشۀ هندوایرانی واژۀ معّرب عروس در معنی دارنده لباس دراز و یا جامۀ نجیب بوده باشد.
امّا در مورد خود واژۀ لِباس (لِواس لُری) نیز به نظر می رسد واژۀ سانسکریتی و اوستایی وَس/واس (جامه، لباس) دخیل بوده باشد. جزء "لِ" یا "لِو" در لباس می تواند علی القاعده از تبدیل رَئه (رَئِوَ) اوستایی (به معنی با شکوه) عاید شده باشد یعنی لِباس در زبانهای ایرانی به معنی جامۀ با شکوه و زیبا بوده است. به نظر میرسد رئه (رَئِوَ) اوستایی در کُردی تبدیل به لاو (زیبا) شده است.
معهذا در قرآن ریشۀ کلمۀ لباس به صورت لُبس (پوشاندن) موجود است، ولی عروس یا کلمه ای هم ریشه با آن دیده نمیشود.
از کمکهای فکری دوستان در مجموع معلوم میشود عروس در زبانهای ایرانی از همان اروس پهلوی و آلوس بختیاری به معنی سفید و درخشان و زیبا است. با پیدا شدن ریشه عربی برای لباس و ریشه اکدی ērišuبرای داماد/عروس، مأخذ سانسکریتی وَس (جامه) برای این کلمات منتفی میشود.
واژۀ سانسکریتی نی-وَس (لباس)علی القاعده می توانست در فارسی به لیواس/لباس تبدیل یابد لذا ریشه ای ایرانی برای لباس محتمل است.
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۳
محل شهرهای قدیمی هزار و مایین در فارس
روستایی به نام هزار در سمت غرب مرودشت واقع است. گویا کوشک هزار هم گفته میشود. در نیمه راه مایین (روستای ممو) به شیراز بوده و به ازار شاپور (هزار شاپور؟) و نیشابور (دارای کاروانسراهای زیاد) هم معروف بوده است. مطابق جغرافیای تاریخی لسترنج ص.301 : مقدسی گوید خود آن شهر کوچک است ولی روستایی بزرگ دارد. آبش از قنات است و اولین منزلگاه چاپار از شیراز از راه تابستانی، یعنی راه کوهستانی شیراز به اصفهان است.
از آن جایی که مقدسی مایین را شهری آباد و پر میوه آورده لذا می توان آن را محل بهره و میوه (مای-یون یا مای-ین) گرفت. بر این اساس نام کنونی آنجا یعنی ممو نیز در اصل باید میهمو بوده باشد یعنی محل میوه یا درخت مَو/تاک.
شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۳
دلیلی بر مطابقت زرتشت سپیتمان با سپیتاک سپیتمان
محمد مهدی جوکار در وبلاگ خود "ناگفته های ایران باستان" مینویسد: "نگارنده ی وبلاگ پژواک یونان در مقاله ای یکسویه از سر تنگ نظری و دشمنی با فرهنگ ایرانیان باستان آدم خواری را رسمی ایرانی خوانده است . دقت در منابع و رفرنس های ارائه شده توسط ایشان نشان میدهد که نتیجه گیری و ادعاهای او بسیار سست و ساده انگارانه است از همین رو تعفنِ تعصب و تعبد و تعرب وی از هرسوی نوشتارهای ایشان هویداست بی آنکه ذره ای حرمت عقل و انصاف را نگاه دارد!
نویسنده از قول پلینیوس مینویسد : «استانس Ostanes یا Osthanes جادوگری بود که این رفتار را اختراع و باب کرد ، تو ای استانس تمام قوانین مرسوم و استاندارد بشر را پایمال و نقض کردی ، تو مخترع و مبدع این وحشیگری و هیولا صفتی هستی که انسانها اعضای بدن یکدیگر را بخورند ! یقین داشته باش که بی شک بشر نام تو را بخاطر این بدعت کثیف از یاد نخواهد برد ، براستی چه چیزی او را بدین مقصود رهنمون ساخت ؟ ». ظاهراَ نام اوستانس به سانسکریتی به معنی زمزمه گر و جادوگر است"
اوستانس به اوستایی یعنی والامقام به احتمال زیاد یکی ازالقاب زرتشت باشد. چون زرتشت
مورد نظر هرتسفلد یعنی سپیتاک سپیتمان در عهد کوروش بر دربیکان سمت بلخ فرمان میرانده و این مردم مطابق جغرافیای استرابون، کتاب 11، فصل هشتم، پیر مردان خود را که سن شان از هفتاد میگذشت، کشته و می خورده اند. لذا این سنتی نیست که اوستانس تاریخی (سپیتاک سپیتمان) بر جای گذاشته باشد بلکه سنت توتمی خود قوم دربیکان (دروپیکیان، دری ها) بوده است.
جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۳
ریشۀ کلمۀ وحی
کلمۀ وحی عربی را از ریشه اوحی/اوهی میدانند که در اکدی برای شکل مشابه آن معنی سخن و دستور آمده است:
awû (vb. u/u)
G. to speak Gt. (atwû, atmû) to speak ; to discuss ; to order (to do sth.) ; išti/itti X atwû to negotiate with X ; ana X atwû to speak to X Št1. to reflect on sth., debate with oneself.
این ریشه و معنی وحی نشانگر آن است که این خود با وخش (سخن) اوستایی نه همریشه بلکه مترادف می باشد.
پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۳
معنی گونسپان
نام گون سپان یا پا تپه ملایر به ظاهر ترکی به معنی محل پخش شدن نور آفتاب (گون سَپَن) است، ولی گون سپان در زبان کُردی به معنی "دهکده سپاهیان" یا "محل سپاهیان" مفهوم منطقی تری دارد، چه نام دیگر آنجا یعنی پاتپه را هم میشود "تپه محل پاییدن" گرفت.
سهشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۳
معنی محتمل کاسپی و کادوسی
بارتولد عقیده دارد که "نام کاسپی جمع واژهٔ کاس است و پسوند «پی» علامت جمع عیلامی است. بنابر این کاسپیان همان کاسیان هستند، به عبارت دیگر کاسپیان تیرهای از کاسیها هستند که کرانههای دریای خزر را به کوهستانهای غرب ایران و زاگرس مرکزی ترجیح دادند و به همراه سایر تیرههای این قوم به غرب کوچ نکردند". کاشّو و کاشیتو ایزد و الهۀ گیاه مستی آور (هوم) بوده اند.
نظر شخصی من با توجه به اینکه والری فلاک، کاسپیان را سگپرست نامیده این است که این نام ترکیبی از واژه های اوستایی "کا" (دوست داشتن) و "سپه" (سگ) است. در مقابل نام کادوسیان (کاتوزیان شاهنامه) مرکب از "کا" (دوس داشتن) و "توزی/توژی" (کوه زی/ بزکوهی) است. آئلین، هرکانیان و استرابون، آلبانیان را نیز سگپرست معرفی نموده اند. ولی از نویسندگان قدیم کسی کادوسیان را سگپرست معرفی نکرده است. نظر به معنی لفظی سکا (شاک کُردی و شُکای مازندرانی به معنی بزکوهی) کادوسیان را می توان از مهاجرین سکایی شمرد.
راجع به ریشه و معنی واژه توژی (کوه زی) گفتنی است، کسروی معتقد است پسوند "تی" (تو) در نام کوههای آذربایجان به معنی کوه بوده است. تهه سانسکریت و تاو قفقازی و تبر مازندرانی به معنی کوه و تپه فارسی (تَپ/تَو کوچک) درستی این نظر را تأیید می کنند. به نظر می رسد کوتی مازندرانی به معنی تپه در اصل کوه کوچک ( کِه-و- تی) بوده باشد.
احتمال اینکه توژی در اصل تو- ژی یعنی مار نیرومند هم درک میشده است، زیاد است چه هم در سمت نواحی کردنشین و هم سمت گیلان و هم سمت خراسان و بلخ با تقدیس اژدها مواجه میشویم: موسی خورنی ازویشاپازوننر ها (اژدها نژادان) سمت کوه آرارات - منظور کُردان- سخن گفته و در بلخ سکه ای با تصویر اژدها کشف شده و کوه البرز در اساطیر با آژی دهاک تازی پیوند خورده و نقش اژدها بر درفش پارتیان سمت خراسان نقش بسته بوده است. مطابق هرودوت، اسکیتان، الهۀ مادر زمین خود را به صورت نیمه زن و نیمه مار تجسم می نمودند. لذا بی جهت نیست که یونانیان نام کیمریان سکایی را به شکل شیمِریا به صورت بزکوهی-شیر-مار به تصویر کشیده اند.
اشتراک در:
پستها (Atom)