مادیای اسکیتی ملقب به افراسیاب (پر آسیب)از جهانگشایان فراموش شده تاریخ است که در نیمه دوم قرن هفتم پیش از میلاد از سرزمین خویش در شمال دریای سیاه خاورمیانه غربی رابه مدت 28سال تحت تاخت و تاز خویش قرار داده بود. هجوم وی تا مصر رسیده بود. حمله وی به خاورمیانه از سمت شمال با قتل فرائورت/سیاوش در شهر گنجه شروع شد و با قتل وی در کنار شهر مراغه توسط کی خشثرو (کیخسرو؛ هوخشثره) پادشاه بزرگ و مدبر ماد فرزند فرائورت/سیاوش به پایان رسید. منظور ازشعیب یعنی فرمانروای شعبه های قوم همان کولاکسائیس (فرمانروای قبایل) نیای اساطیری اسکیتان است. مطابق اوستا و شاهنامه و کتب اساطیری ایرانی و تاریخ ارمنستان موسی خورنی سپاه ایران شبانگاه غافلگیرانه به رهبری کی خسرو و سردارش گستهم نوذری (آریارمنه هخامنشی) بر سر سپاهیان مادیای اسکیتی ریخت و خود مادیای اسکیتی را مقتول ساخت. این روایت تاریخی به شکل حکایت ناصحان در قر آن و احادیث چنین تصویر شده است:
برخورد اصحاب مدین با شعیب علیه السلام
كافران افزون بر نابودى به وسیله عذاب الهى به پیامدهاى بد دیگر تكذیب نیز دچار شدند. در آیه 92 سوره اعراف، از خسران و زیانكار شدن آنان خبر مى دهد: « اَلَّذینَ كَذَّبوا شُعَیبـًا كانوا هُمُ الخـسِرین». آنان كه پیروى از حضرت شعیب علیه السلام را زمینه خسران مؤمنان مى خواندند، خود با نابودى و از دست دادن همه سرمایه هاى مادى و معنوى، مصداق «خسرالدنیا و الاخرة» شدند.
حبط و نابودى اعمال در دنیا و آخرت و نفرین الهى بر آنان، از دیگر پیامدهاى سوء تكذیب حضرت شعیب علیه السلام « اَلا بُعدًا لِمَدیَنَ كَما بَعِدَت ثَمود» بود:
با آغاز و استمرار دعوت حضرت شعیب علیه السلام گروهى از مردم به وى گرویده و جامعه مدین به دو دسته تقسیم شد: «و اِن كانَ طَـائِفَةٌ مِنكُم ءَامَنوا بالَّذى اُرسِلتُ بِهِ و طَـائِفَةٌ لَم یُؤمِنوا».(1) كافران با اتخاذ راهبرد تكذیب، اغلب از شیوه ها و راهكارهاى روانى براى عملیاتى كردن آن در برخورد با حضرت شعیب علیه السلام و مؤمنان، بهره مى گرفتند. راهكارهاى یاد شده كه از آن ها مى توان به دست آورد كه كافران در اكثریت و مؤمنان در اقلیت بوده اند(2) عبارت است از:
استهزا
به سخره گرفتن پیامبران و باورها و ارزش هاى الهى، راهكارى است كه بنا به تصریح قرآن در تقابل با همه انبیاء به كار رفته است. خداوند در آیات 65-64 سوره توبه، تمسخر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از سوى منافقان را گزارش كرده و در آیات 69ـ70 همین سوره، برخورد یاد شده را همانند برخورد اقوام پیشین از جمله اصحاب مدین با پیامبران الهى معرفى مى كند.
مقایسه آیات نامبرده نشان مى دهد كه حضرت شعیب علیه السلام نیز از سوى كافران مورد استهزا قرار گرفته است. همچنین مفسّران، آیه 87 سوره هود را بیان كننده استهزاى حضرت شعیب علیه السلام دانسته اند: « قالوا یـشُعَیبُ اَصَلوتُكَ تَأمُرُكَ اَن نَترُكَ ما یَعبُدُ ءاباؤُنا اَو اَن نَفعَلَ فى اَمولِنا ما نَشـؤُا اِنَّكَ لاََنتَ الحَلیمُ الرَّشید».
بیشتر مفسّران بر این باورند كه حضرت شعیب علیه السلام بسیار نماز مى گزارد و كافران آن را به سخره گرفته، در قالب استفهام انكارى مى گفتند: آیا نمازت به تو فرمان مى دهد كه ما خداى نیاكان خویش را وانهاده، از تصرف دلخواه در اموالمان خوددارى كنیم؟! چنین سخن سفیهانه از انسان حلیم و رشیدى چون تو دور است.( 3)
نامفهوم خواندن آموزه هاى وحى
كافران كه خود را از پاسخ به سخنان روشن و منطقى حضرت شعیب علیه السلام در واكنش به گفتار تمسخرآمیز آنان ناتوان مى یافتند ، گفته هاى وى را نامفهوم خوانده و وى را فاقد قدرت و موقعیت برترى مى دانستند كه به سبب آن به سخنان وى بها داده است و براى درك آن تلاش كنند: « قالوا یـشُعَیبُ ما نَفقَهُ كَثیرًا مِمّا تَقولُ و اِنّا لَنَركَ فینا ضَعیفـًا».(4) نامفهوم خواندن سخنان وى كنایه از بى فایده و بیهوده بودن آن است.(5)
ظاهر برخى آیات نشان مى دهد كه كافران راه را بر مؤمنان گرفته و آنان را كه به دیدار حضرت شعیب علیه السلام رفته یا اعمال دینى انجام مى دادند، به قتل تهدید مى كردند تا شاید بتوانند از گرایش بیشتر افراد به وى و گسترش دعوتش جلوگیرى كنند.
تهدید
حضرت شعیب علیه السلام و پیروانش براى دست كشیدن از آیین توحیدى با انواع فشارهاى اجتماعى و روانى از جمله اشكال گوناگونى از تهدید نیز رو به رو بودند. كافران هنگامى كه با پاسخ منطقى حضرت شعیب علیه السلام به ادعاى نامفهوم بودن گفته هاى او نیز مواجه شدند، وى را به سنگسار شدن كه از بدترین و فجیع ترین انواع مجازات است، تهدید كردند: «و لَولارَهطُكَ لَرَجَمنـكَ و ما اَنتَ عَلَینا بِعَزیز».(6)
گویند: حضرت شعیب علیه السلام از جایگاه و احترام ویژه و والایى در میان قبیله خود برخوردار بود و كافران كه براى قبیله وى حرمت قائل بودند، مى گفتند: سنگساركردن و كشتن تو براى ما دشوار نیست؛ زیرا نزد ما عزت و احترامى ندارى و ما فقط به سبب رعایت احترام قبیله ات چنین كارى را انجام نمى دهیم. این نیز به نوعى توهین و تحقیر آن حضرت به شمار مى رفت.( 7)
هنگامى كه حضرت شعیب علیه السلام و پیروانش بر آیین توحیدى خویش پافشارى كردند اشراف و سران كافر قوم كه از امتیازات و موقعیت اجتماعى برخوردار بودند، دچار خود برتربینى شده و گردن نهادن به سیادت و رهبرى دیگرى و نیز دست برداشتن از آیین نیاكان را برنمى تافتند؛ از این رو آنان را به تبعید و بیرون راندن از خانه و كاشانه تهدید كردند: «قالَ المَلاَُ الَّذینَ استَكبَروا مِن قَومِهِ لَنُخرِجَنَّكَ یـشُعَیبُ و الَّذینَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَریَتِنا اَو لَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا».(8)
چنان كه بیشتر مفسران نامدار نخستین و متأخر نیز برداشت كرده اند، ظاهر برخى آیات نشان مى دهد كه كافران راه را بر مؤمنان گرفته و آنان را كه به دیدار حضرت شعیب علیه السلام رفته یا اعمال دینى انجام مى دادند، به قتل تهدید مى كردند تا شاید بتوانند از گرایش بیشتر افراد به وى و گسترش دعوتش جلوگیرى كنند: « و لاتَقعُدوا بِكُلِّ صِرط توعِدونَ و تَصُدّونَ عَن سَبیلِ اللّهِ مَن ءامَنَ بِهِ».(9)
همچنین آنان با دروغگو خواندن حضرت شعیب علیه السلام و گمراه نامیدن آیین وى تلاش مى كردند كه در آن القاى شبهه و تردید افكنى كنند: « و تَبغونَها عِوَجـًا».(10) ترساندن مؤمنان از پیامد ایمان به حضرت شعیب علیه السلام و دست برداشتن از آیین نیاكان و مایه خسران خواندن آن نیز مى تواند از این قبیل باشد: « و قالَ المَلاَُ الَّذینَ كَفَروا مِن قَومِهِ لـَئِنِ اتَّبَعتُم شُعَیبـًا اِنَّكُم اِذًا لَخـسِرون».(11)
فرجام اصحاب مدین
هنگامى كه حضرت شعیب علیه السلام با اصرار كافران بر باورها و ارزش هاى شرك آلود و كفرآمیز و همچنین تكذیب و تهدید به اخراج از شهر رو به رو و از ایمان آوردن آن ها نا امید شد، آنان را نفرین كرد: «رَبَّنَا افتَح بَینَنا و بَینَ قَومِنا بِالحَقِّ و اَنتَ خَیرُ الفـتِحین»(12) و چون از سوى كافران به سنگسار شدن تهدید شد، به آن ها وعده عذاب داد: « و یـقَومِ اعمَلوا عَلى مَكانَتِكُم اِنّى عـمِلٌ سَوفَ تَعلَمونَ مَن یَأتیهِ عَذابٌ یُخزیهِ و مَن هُوَ كـذِبٌ و ارتَقِبوا اِنّى مَعَكُم رَقیب».(13)
سرانجام، عذاب الهى فرا رسید و حضرت شعیب علیه السلام و مؤمنان نجات یافتند و كافران نابود شدند: « ولَمّا جاءَ اَمرُنا نَجَّینا شُعَیبـًا و الَّذینَ ءامَنوا مَعَهُ بِرَحمَة مِنّا».(14) در آیات 91 سوره اعراف و 37 سوره عنكبوت گفته شده كه نابودى اصحاب مدین به وسیله عذاب زلزله بود كه آنان را در خانه هایشان به صورت اجساد بى جانى كه به رو بر زمین افتاده بودند، درآورد: «فَاَخَذَتهُمُ الرَّجفَةُ فَاَصبَحوا فى دارِهِم جـثِمین»؛ ولى در آیه 94 سوره هود از نابودى آنان بر اثر صیحه آسمانى یاد شده است: « و اَخَذَتِ الَّذینَ ظَـلَمُوا الصَّیحَةُ فَاَصبَحوا فى دیـرِهِم جـثِمین». بنابراین مى توان گفت كه آنان به وسیله هر دو از بین رفته اند.( 15)
كافران افزون بر نابودى به وسیله عذاب الهى به پیامدهاى بد دیگر تكذیب نیز دچار شدند. در آیه 92 سوره اعراف، از خسران و زیانكار شدن آنان خبر مى دهد: « اَلَّذینَ كَذَّبوا شُعَیبـًا كانوا هُمُ الخـسِرین». آنان كه پیروى از حضرت شعیب علیه السلام را زمینه خسران مؤمنان مى خواندند، خود با نابودى و از دست دادن همه سرمایه هاى مادى و معنوى، مصداق «خسرالدنیا و الاخرة» شدند.( 16)
حبط و نابودى اعمال در دنیا و آخرت و نفرین الهى بر آنان، از دیگر پیامدهاى سوء تكذیب حضرت شعیب علیه السلام بود: «اَلا بُعدًا لِمَدیَنَ كَما بَعِدَت ثَمود».(17)
: پی نوشت ها
1. اعراف: 87 و هود: 94.
2. المیزان، ج10، ص361.
3. مجمعالبیان، ج5، ص286.
4. هود: 91 و المیزان، ج10، ص374.
5. المیزان، ج10، ص374.
6. هود: 91.
7. المیزان، ج10، ص 375ـ 376.
8. اعراف: 88.
9. اعراف: 86 ؛ مجمعالبیان، ج3ـ4، ص669 و المیزان، ج8، ص188.
10. اعراف: 86 و مجمعالبیان، ج4، ص689.
11. اعراف: 90 و المیزان، ج8، ص192.
12. اعراف: 89 و 87 و المیزان، ج8، ص192.
13. هود: 93.
14. هود: 94.
15. المیزان، ج16، ص126.
16. همان، ج8، ص192.
17. هود: 95.
زهرا رضائیان (بخش قرآن تبیان)
جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۰
سهشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰
معنی لفظی نام قزوین
در تاریخ ماد از ناحیه ای به نام گیزین کیسی نام برده شده است که با شهر قزوین حالیه مطابقت دارد. نامهای گیزین کیسی و قزوین را به ترتیب می توان "مرز و بوم گیاه و سر سبزی و یا دارای کشتزارهای برتر" و "دارای مراتع و کشتزارهای دیدنی و با شکوه" به شمار آورد.به نظر می رسد نام کشوین با کاسپیان مشتبه میشده است چرا که قزوین را در تاریخ دروازه بهشت نامیده اند و نام مازندران به صورت مئذن به معنی بهشت است.نامهای کهن دیگر آن را ارساسیا (ارشاشیا= دارای مال و ثروت) راژیا (دشت و مرغزار) و اردپا (جایگاه ثروت پاک)آورده اند.
مطابق میراث فرهنگی استان قزوین کهن ترین سند درباره نام " قزوین" نوشته " قداثر بن جود" است که در نیمه دوم سده سوم ه. ق می زیست. نام قزوین به فارسی"کشوین" خوانده می شد. کتاب "فتوح البلدان" نیز آن را "کشوین" یاد می کند. حمدالله مستوفی مورخ پر آوازه قرن هشتم ه.ق نیز از این شهر، تحت عنوان "کشوین" نام می برد که بعدها عرب ها آن را معرب کرده و قزوین نامیده اند. مورخین غربی نام قزوین را مأخوذ از "کاسپین" می دانند. از نظر لغوی این نام ترکیبی از دو جزء است: "وین" بر وزن "سین" (برهان قاطع و دهخدا) به معنی درخت، باغ و به ویژه انگور سیاه است. ولی درباره جزء نخست آن معنی روشنی وجود ندارد. از دکتر دبیر سیاقی به نقل از استاد علامه دهخدا نیز اشاراتی رفته است. به نقل از ایشان، قزوین در اصل "کزوین" و مرکب از "کزو" به معنای پسته و "ین" به معنای شهر- شهر پسته- بوده و بعدها معرب شده و به قزوین تبدیل گشته است.
رافعی در کتاب "التدوین"، علاوه بر حدیث های مختلفی که درباره قزوین ذکر کرده، به روایتی از حضرت رسول (ص) اشاره می کند که در آن حضرت، قزوین را "باب الجنه" نامیده اند. رشیدی در کتاب "تاریخ گیلان"، ضمن شرح سفر"سلطان ابوسعید" به قزوین، از این شهر با نام "باب الجنه" سخن رفته و صاحب کتاب "وفیات العیان" نیز در صفحه از قزوین به نام "مدینه مبارک قزوین" یاد کرده است.
در دوران صفویه که قزوین به پایتختی برگزیده شد، لقب "دارالسلطنه قزوین" را به خود گرفت. این لقب در دوران قاجاریه نیز باقی ماند و در اکثر فرمان های پادشاهان قاجار این عنوان دیده می شود. قزوین را در عهد باستان "شاد شاپور" می نامیدند.
منبع: میراث فرهنگی استان قزوین
زهره پری نوش - سایت تبیان
مطابق میراث فرهنگی استان قزوین کهن ترین سند درباره نام " قزوین" نوشته " قداثر بن جود" است که در نیمه دوم سده سوم ه. ق می زیست. نام قزوین به فارسی"کشوین" خوانده می شد. کتاب "فتوح البلدان" نیز آن را "کشوین" یاد می کند. حمدالله مستوفی مورخ پر آوازه قرن هشتم ه.ق نیز از این شهر، تحت عنوان "کشوین" نام می برد که بعدها عرب ها آن را معرب کرده و قزوین نامیده اند. مورخین غربی نام قزوین را مأخوذ از "کاسپین" می دانند. از نظر لغوی این نام ترکیبی از دو جزء است: "وین" بر وزن "سین" (برهان قاطع و دهخدا) به معنی درخت، باغ و به ویژه انگور سیاه است. ولی درباره جزء نخست آن معنی روشنی وجود ندارد. از دکتر دبیر سیاقی به نقل از استاد علامه دهخدا نیز اشاراتی رفته است. به نقل از ایشان، قزوین در اصل "کزوین" و مرکب از "کزو" به معنای پسته و "ین" به معنای شهر- شهر پسته- بوده و بعدها معرب شده و به قزوین تبدیل گشته است.
رافعی در کتاب "التدوین"، علاوه بر حدیث های مختلفی که درباره قزوین ذکر کرده، به روایتی از حضرت رسول (ص) اشاره می کند که در آن حضرت، قزوین را "باب الجنه" نامیده اند. رشیدی در کتاب "تاریخ گیلان"، ضمن شرح سفر"سلطان ابوسعید" به قزوین، از این شهر با نام "باب الجنه" سخن رفته و صاحب کتاب "وفیات العیان" نیز در صفحه از قزوین به نام "مدینه مبارک قزوین" یاد کرده است.
در دوران صفویه که قزوین به پایتختی برگزیده شد، لقب "دارالسلطنه قزوین" را به خود گرفت. این لقب در دوران قاجاریه نیز باقی ماند و در اکثر فرمان های پادشاهان قاجار این عنوان دیده می شود. قزوین را در عهد باستان "شاد شاپور" می نامیدند.
منبع: میراث فرهنگی استان قزوین
زهره پری نوش - سایت تبیان
دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۰
معنی لفظی نام قاشقایی
نام قاشقایی را می توان مرکب از قاش (قاچ) یک قسمت بریده شده از چیزی مثلاً از خربزه یا هندوانه را می دهد و این بی تردید می تواند اشاره به کلاههای کنگره دار ایشان بوده باشد. دلیل این امر نام ایل بزرگ قشقایی کشکولی است که مرکب از کلمه پهلوی کشک (گوشه، تهی گاه، بیغوله) و علامت نسبت اولی. لذا در مجموع نام قشقایی در نام ایل قشقایی کشکولی زنده مانده و به دارنده کلاه کنگره دار است.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰
För att kunna odla vindruvor i Sverige
I Berga, häggvägen 23, 25 i linköping har man odlat vanliga druvor, som deras frukt inte kan bli mogna på hösten, höstkylan tar bort dem. De har odlat dem vid vägen av husväggar, och därifrån får de tillräkligt energi och värma för att behålla sig och växa upp och ge frukt.
Frågan är om man odlar druvor, som blir tidigt mogna, kan man inte få mogna druvor i Sverige? I Maragheh, min födelse stad i Azerbajdzjan i Iran, finns det tre sorter sällsynta vindruvor, som tidigt blir mogna i andra hälften av sommaren. De heter Khalili, Shani (speciell för vin) och Fakhri.
Frågan är om man odlar druvor, som blir tidigt mogna, kan man inte få mogna druvor i Sverige? I Maragheh, min födelse stad i Azerbajdzjan i Iran, finns det tre sorter sällsynta vindruvor, som tidigt blir mogna i andra hälften av sommaren. De heter Khalili, Shani (speciell för vin) och Fakhri.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰
قرقیز، تاتار و هون در اصل نامهای قبیله ترک-مغول واحدی هستند
نام قرقیز (قیراخ- اوز) به معنی مردم سمت کناری یا کیر- کِس/کَس یعنی مردم کناری است؛ تاتار به چینی یعنی مردم ماوراء حدود است و نام هون (به مغولی یعنی کَس/مردم) به شکل هینا در سانسکریت به معنی "[ایل] مطرود" معنی می دهد. اینها در نام سابق قرقیزها یعنی گوران قراختایی (جمعیت کناری) به هم می رسند. افزون از مقایسه تطبیقی اساطیر کوگ ترکان معلوم میشود که دشمنان دیرین ایشان که بر آنان تسط داشته اند یعنی هونها با اسم قرقیز مشخص میشوند. بر این پایه معلوم میشود قهرمان اساطیری قرقیزان یعنی ماناس مطابق مودو رهبر معروف هونهای شرقی بوده است که تاخت و تاز مهیبی در چین کرد و موجب فرار یوئه چیها از ترکستان چین حالیه به ماوراء النهر و تخارستان قرون بعدی گردید.
سهشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰
قالب وبلاگ
با درود. تلاش دارم در قالب وبلاگ تغییراتی داده و آنرا به روز کنم.
/بیژن
/بیژن
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰
غزان مغلوب کننده سلطان سنجر همان نیاکان عثمانیان بوده اند
مطابق دانشنامه رشد، جنگ سنجر سلجوقی با غزان 548» ق / 1153 م« از این قرار بوده است.
"در دوران فرمانروایی سلطان سنجر، حدود چهل هزار خانوار ترکمانان غز، درختلان، چغانیان و کرانههای بلخ و قهندز به سر میبردند و این محدوده چراگاه چهارپایان آنان بود. ترکان غز در برابر این زیست و چراگاه، پیمان داده بودند که سالانه بیست و چهار هزار رأس گوسفند به آشپزخانه سلطان بفرستند.
برای آوردن این گوسفندان، خوان سالار سلطان، شخصی را به نزد ترکمانان میفرستاد. در یکی از این مأموریتها، یکی از کارگزاران سلطان درباره گزینش گوسفندان فربه با غزان بنای درشتی گذاشت. امیران غز این رفتار را بردباری نکردند و کارگزار را کشتند. خوان سالار که از این واقعه آگاه شد، از ترس خشم سلطان، در این باره گفتگویی به میان نیاورد و خود گوسفند میخرید و به آشپزخانه میفرستاد.
تا آن که امیر تاج ممتاج، والی بلخ، به مرو نزد سلطان آمد و خوان سالار آن چه را که درباره غزان و خودداریشان از دادن گوسفند و قتل کارگزار میدانست به وی گفت. ممتاج هنگامی که به خدمت سلطان رسید، پیشنهاد کرد که وی را به عنوان شحنگی غزان به آن دیار روانه سازد تا سالی سی هزار گوسفند از غزان گرفته به آشپزخانه سلطان پیشکش کند.
پادشاه این پیشنهاد را پذیرفت و امیر ممتاج به همراه فرزندش ملک المشرق رهسپار قرارگاه خویش در بلخ که نزدیک ختلان بود، شد و کسی را برای آگاهی از کشته شدن فرستاده خوانسالار نزد غزان روانه کرد. ولی ترکمانان فرستاده او را با اهانت تمام باز گرداندند.
این خشونت بر ممتاج گران آمد و به جنگ غزان رفت، اما در کارزار، شکست خورد و خود و پسرش هر دو کشته شدند. چون خبر این واقعه به دربار رسید، امیران و بزرگان سلجوق سخت به خشم آمده، سلطان را وادار کردند تا خوئد رهسپار نبرد و تنبیه غزان گردد.
برخورد سنجر با غزان
سنجر با سپاهی گران راهی ماوراء النهر شد، اما در بین راه به خاطر مصائب و دشواریهای فراوان، بسیاری از سربازان وی هلاک شدند. هنگامی که خبر رهسپاری سلطان به غزان رسید، اندیشناک شد، نماینده ای نزد سلطان فرستادند و پیام دادند که «ما بندگان پیوسته فرمانبردار بوده و بر حکم فرمان رفتهایم.
چون ممتاج آهنگ خانه ما کرد برای نیاز و آرامش کودکان و زنان خود کوشیدیم تا او و پسرش کشته شدند. اینک سه هزار دینار و هزار غلام ترک میدهیم تا پادشاه از سر گناه ما درگذرد.
سنجر در ابتدا حاضر به پذیرفتن پیشنهاد شد، اما امیران او را گفتند که «با کشته شدن ممتاج، ترکمانان بر جرأت و گستاخی خود میافزایند و بیشتر از این گستاخی مینمایند و شاه را وادار به حرکت کردند. .... در این هنگام آن تیره ناله و زار بسیار کرده گفتند که اگر سلطان از گناه ما بندگان درگذرد از هر خانه یک من نقره با آن چه که پیش از این پذیرفته بودیم، خواهیم داد. .
جنگ با غزان
پادشاه خواست دست از پیکار با غزان بکشد و به دیار خود برگردد، ولی امیران پافشاری کرده، او را به جنگ واداشتند. اما بخشی از سپاه سنجر که از فرمانده خود مویه آی به، ناراضی بودند، دست از جنگ کشیدند. از این رو، سلطان سنجر که با پافشاری بزرگان سلجوق به جنگی ناخواسته کشیده شده بود، بدون سپاه ماند و از غزان شکست سختی خورده، خود و زوجهاش به دست غزان اسیر شدند.
غزان سنجر را به مرو بردند و آن شهر را که پر از گنجینههای زر و سیم و خزانه شاهی بود، غارت کردند و مردم را زیر شکنجه و آزار قرار میدادند تا مخفیگاه مال خود را فاش کنند. در اندک زمانی از مرو جز تل خاکستری باقی نماند. سپس به نیشابور رفته و آن جا را نیز غارت و چپاول کردند و مسجد جامع منیعی و مسجد مطرز را ویران ساختند و به آتش کشیدند و عده زیادی از مردمان و اهل علم و ادب شهر را به قتل آوردند. طولی نکشید که سراسر خراسان عرصه تاخت و تاز این قوم وحشی شد و به جز هرات که برج و بارویی استوار داشت، دیگر نواحی خراسان به مدت افزون بر سه سال عرصه غارت این قوم بود.
مرگ سلطان سنجر
ترکان خاتون همسر سلطان سنجر در اسارت و در سال 551 ق / 1156 م درگذشت. سلطان پس از وفات همسرش به کمک احمد ممتاج و موید آی به و با فریفتن و رشوه دادن به نگهبانان، توانست خود را از اسارت آزاد سازد و به مرو رود. اما چون تمامی سرزمینهای خود را ویران دید، دچار غم و اندوهی سخت شد و به بستر بیماری افتاد تا آن که در ربیع الاول 552 ق / آوریل 1157 م، چشم از جهان فرو بست. "
مشروح گفتار احمد کسروی و عنایت الله رضا در باب ورود ترکان غز به آذربایجان در عهد محمود و مسعود غزنوی از این قرار است: " سلطان محمود چون به ماوراء النهر رفت؛ گروهی از ترکان را (پنجاه هزار نفر کمابیش) با خود به ایران آورد و در خراسان نشیمن داد. و اینان چون زمانی بودند، دسته ای از ایشان جدا گردیده، از راه کرمان آهنگ اصفهان کردند؛ چون محمود نامه به علاء الدوله خداوند اصفهان نوشت که آنان را باز گرداند و یا کشته سرهایشان را فرستد و علاء الدوله می خواست این کار را به نیرنگ انجام دهد، ترکان فهمیده خود را از دام رها گردانیدند و از اصفهان بیرون آمدند و در همه جا یغما کنان خود را به آذربایجان رساندند که می توان گفت نخستین دسته ترکان در آن سرزمین بودند. این داستان پیش از سال 411هجری و شماره ترکان یا غزان دو هزار خرگاه کمابیش بوده است که هر خرگاهی را روی هم هفت یا هشت تن می توان شمرد. خداوند آذربایجان در این زمان وهسودان پسر محمد روادی بود و او چون با فرمانروایان دیگر از شدادیان اران و دیگران، دشمنی و همچشمی داشت، از رسیدن اینان که همه مردان جنگجو و سخت کمان می بودند، خشنود گردید و در آذربایجان نشیمن داد. ولی اینان آسوده ننشستند و پیاپی به ارمنستان و جاهای دیگر تاختند و تاراج و ویرانی دریغ نگفتند... دومین دستهً غزان در حدود سال 429 هجری به هنگام سلطنت مسعود غزنوی در خراسان و وهسودان در آذربایجان به این سرزمین کوچ کردند و وهسودان اینان را نیز پذیرفت؛ اما غزان به خلق و خوی خویش یغما و تاراج را رها نکردند و به غارت و کشتار مردم ارمنستان و آذربایجان دست زدند."
سید احمد کسروی همچنین از رسیدن و اتراق همین ترکان غارتگر غز در آذربایجان عهد پیش از مغول سخن می راند که با اعتقاد ترکان عثمانی جور در می آید که میگویند ایشان ده هزار خانوار ترک بودند که در ایران از پیش مغول گریختند و به آسیای صغیر مهاجرت کردند. گرچه احمد کسروی و عنایت الله رضا توجه شان بدین مهاجرت نیوده است و تصورشان بر این است که اینان در آذربایجان و اران ساکن شدند و زبان آذری ترکی یادگار ایشان است. در حالی که ابو منصور وهسودان صرفاً این عشایر ترک را برای پشتوانه نظامی پیش خود نگه داشته بود؛ ایشان با رسیدن موج مغولان با سلطان جلال الدین خوارزمشاه خود را به آسیای صغیر افکندند. معادل بودن لفظ غز (بیضه، اصل) با کوگ ترک (ترک اصیل) خود گویای این همانی اینان است. اما زبان ترکی آذری خود همان زبان ارانی (به کردی یعنی آذری) بود که با ابومنصور وهسودان روادی و پسرش مملان توسط گرگرها و دیگران از اران به آذربایجان رسید و به تدریج جایگزین زبان در حال احتضار اینجا یعنی پهلوی معرب گردید. اوستا- شاهنامه ترکی ارانی ده ده قورقود دلیل قدمت باستانی زبان آذری در اران است. اطلاعات ناقص کسروی و عنایت الله رضا در این باب قابل توجه است. در واقع ترکان غارتگر عرصه فلات ایران که صبر حافظ را همچون خان یغمایشان می برده اند همین ترکان غز یعنی نیاکان ترکان عثمانی بوده اند که کسروی و عنایت الله رضا نیاکان ترکان آذری شان پنداشته اند. اینان همان ترکانی بوده اند که هونها (تاتارها) از سمت دریاچهً آرال به اورخون در سمت شمال مرزهای چین تبعید کرده بودند. در باب مخاصمین کوگ ترکان-غزها گفتنی است، تاتار به چینی یعنی مردم کناری و سرحدی معادل نامهای ترکی گوران قراخ-تایی (بزرگ مدفنان لنگه کناری) و قیراخ-اوز (سمت کناری، قرقیز) می باشد.کلمهً ترکی گوران به معنی جماعت و گروه همنشین معادل کلمهً ترکی هون است. در شاهنامه نام گوران قراختایی (قرقیزان) با آل افراسیاب و نام دست نشاندگان ایشان یعنی قراخانیان منتسب به پسر افراسیاب به نام قره خان بیان شده است. مطابق منابع اسلامی ترکان شکست دهنده سلطان سنجر ابتدا همان گوران قراختایی بوده اند ولی ایشان چندان به غارت و کشورگشایی در ملک سنجر نپرداختند.
"در دوران فرمانروایی سلطان سنجر، حدود چهل هزار خانوار ترکمانان غز، درختلان، چغانیان و کرانههای بلخ و قهندز به سر میبردند و این محدوده چراگاه چهارپایان آنان بود. ترکان غز در برابر این زیست و چراگاه، پیمان داده بودند که سالانه بیست و چهار هزار رأس گوسفند به آشپزخانه سلطان بفرستند.
برای آوردن این گوسفندان، خوان سالار سلطان، شخصی را به نزد ترکمانان میفرستاد. در یکی از این مأموریتها، یکی از کارگزاران سلطان درباره گزینش گوسفندان فربه با غزان بنای درشتی گذاشت. امیران غز این رفتار را بردباری نکردند و کارگزار را کشتند. خوان سالار که از این واقعه آگاه شد، از ترس خشم سلطان، در این باره گفتگویی به میان نیاورد و خود گوسفند میخرید و به آشپزخانه میفرستاد.
تا آن که امیر تاج ممتاج، والی بلخ، به مرو نزد سلطان آمد و خوان سالار آن چه را که درباره غزان و خودداریشان از دادن گوسفند و قتل کارگزار میدانست به وی گفت. ممتاج هنگامی که به خدمت سلطان رسید، پیشنهاد کرد که وی را به عنوان شحنگی غزان به آن دیار روانه سازد تا سالی سی هزار گوسفند از غزان گرفته به آشپزخانه سلطان پیشکش کند.
پادشاه این پیشنهاد را پذیرفت و امیر ممتاج به همراه فرزندش ملک المشرق رهسپار قرارگاه خویش در بلخ که نزدیک ختلان بود، شد و کسی را برای آگاهی از کشته شدن فرستاده خوانسالار نزد غزان روانه کرد. ولی ترکمانان فرستاده او را با اهانت تمام باز گرداندند.
این خشونت بر ممتاج گران آمد و به جنگ غزان رفت، اما در کارزار، شکست خورد و خود و پسرش هر دو کشته شدند. چون خبر این واقعه به دربار رسید، امیران و بزرگان سلجوق سخت به خشم آمده، سلطان را وادار کردند تا خوئد رهسپار نبرد و تنبیه غزان گردد.
برخورد سنجر با غزان
سنجر با سپاهی گران راهی ماوراء النهر شد، اما در بین راه به خاطر مصائب و دشواریهای فراوان، بسیاری از سربازان وی هلاک شدند. هنگامی که خبر رهسپاری سلطان به غزان رسید، اندیشناک شد، نماینده ای نزد سلطان فرستادند و پیام دادند که «ما بندگان پیوسته فرمانبردار بوده و بر حکم فرمان رفتهایم.
چون ممتاج آهنگ خانه ما کرد برای نیاز و آرامش کودکان و زنان خود کوشیدیم تا او و پسرش کشته شدند. اینک سه هزار دینار و هزار غلام ترک میدهیم تا پادشاه از سر گناه ما درگذرد.
سنجر در ابتدا حاضر به پذیرفتن پیشنهاد شد، اما امیران او را گفتند که «با کشته شدن ممتاج، ترکمانان بر جرأت و گستاخی خود میافزایند و بیشتر از این گستاخی مینمایند و شاه را وادار به حرکت کردند. .... در این هنگام آن تیره ناله و زار بسیار کرده گفتند که اگر سلطان از گناه ما بندگان درگذرد از هر خانه یک من نقره با آن چه که پیش از این پذیرفته بودیم، خواهیم داد. .
جنگ با غزان
پادشاه خواست دست از پیکار با غزان بکشد و به دیار خود برگردد، ولی امیران پافشاری کرده، او را به جنگ واداشتند. اما بخشی از سپاه سنجر که از فرمانده خود مویه آی به، ناراضی بودند، دست از جنگ کشیدند. از این رو، سلطان سنجر که با پافشاری بزرگان سلجوق به جنگی ناخواسته کشیده شده بود، بدون سپاه ماند و از غزان شکست سختی خورده، خود و زوجهاش به دست غزان اسیر شدند.
غزان سنجر را به مرو بردند و آن شهر را که پر از گنجینههای زر و سیم و خزانه شاهی بود، غارت کردند و مردم را زیر شکنجه و آزار قرار میدادند تا مخفیگاه مال خود را فاش کنند. در اندک زمانی از مرو جز تل خاکستری باقی نماند. سپس به نیشابور رفته و آن جا را نیز غارت و چپاول کردند و مسجد جامع منیعی و مسجد مطرز را ویران ساختند و به آتش کشیدند و عده زیادی از مردمان و اهل علم و ادب شهر را به قتل آوردند. طولی نکشید که سراسر خراسان عرصه تاخت و تاز این قوم وحشی شد و به جز هرات که برج و بارویی استوار داشت، دیگر نواحی خراسان به مدت افزون بر سه سال عرصه غارت این قوم بود.
مرگ سلطان سنجر
ترکان خاتون همسر سلطان سنجر در اسارت و در سال 551 ق / 1156 م درگذشت. سلطان پس از وفات همسرش به کمک احمد ممتاج و موید آی به و با فریفتن و رشوه دادن به نگهبانان، توانست خود را از اسارت آزاد سازد و به مرو رود. اما چون تمامی سرزمینهای خود را ویران دید، دچار غم و اندوهی سخت شد و به بستر بیماری افتاد تا آن که در ربیع الاول 552 ق / آوریل 1157 م، چشم از جهان فرو بست. "
مشروح گفتار احمد کسروی و عنایت الله رضا در باب ورود ترکان غز به آذربایجان در عهد محمود و مسعود غزنوی از این قرار است: " سلطان محمود چون به ماوراء النهر رفت؛ گروهی از ترکان را (پنجاه هزار نفر کمابیش) با خود به ایران آورد و در خراسان نشیمن داد. و اینان چون زمانی بودند، دسته ای از ایشان جدا گردیده، از راه کرمان آهنگ اصفهان کردند؛ چون محمود نامه به علاء الدوله خداوند اصفهان نوشت که آنان را باز گرداند و یا کشته سرهایشان را فرستد و علاء الدوله می خواست این کار را به نیرنگ انجام دهد، ترکان فهمیده خود را از دام رها گردانیدند و از اصفهان بیرون آمدند و در همه جا یغما کنان خود را به آذربایجان رساندند که می توان گفت نخستین دسته ترکان در آن سرزمین بودند. این داستان پیش از سال 411هجری و شماره ترکان یا غزان دو هزار خرگاه کمابیش بوده است که هر خرگاهی را روی هم هفت یا هشت تن می توان شمرد. خداوند آذربایجان در این زمان وهسودان پسر محمد روادی بود و او چون با فرمانروایان دیگر از شدادیان اران و دیگران، دشمنی و همچشمی داشت، از رسیدن اینان که همه مردان جنگجو و سخت کمان می بودند، خشنود گردید و در آذربایجان نشیمن داد. ولی اینان آسوده ننشستند و پیاپی به ارمنستان و جاهای دیگر تاختند و تاراج و ویرانی دریغ نگفتند... دومین دستهً غزان در حدود سال 429 هجری به هنگام سلطنت مسعود غزنوی در خراسان و وهسودان در آذربایجان به این سرزمین کوچ کردند و وهسودان اینان را نیز پذیرفت؛ اما غزان به خلق و خوی خویش یغما و تاراج را رها نکردند و به غارت و کشتار مردم ارمنستان و آذربایجان دست زدند."
سید احمد کسروی همچنین از رسیدن و اتراق همین ترکان غارتگر غز در آذربایجان عهد پیش از مغول سخن می راند که با اعتقاد ترکان عثمانی جور در می آید که میگویند ایشان ده هزار خانوار ترک بودند که در ایران از پیش مغول گریختند و به آسیای صغیر مهاجرت کردند. گرچه احمد کسروی و عنایت الله رضا توجه شان بدین مهاجرت نیوده است و تصورشان بر این است که اینان در آذربایجان و اران ساکن شدند و زبان آذری ترکی یادگار ایشان است. در حالی که ابو منصور وهسودان صرفاً این عشایر ترک را برای پشتوانه نظامی پیش خود نگه داشته بود؛ ایشان با رسیدن موج مغولان با سلطان جلال الدین خوارزمشاه خود را به آسیای صغیر افکندند. معادل بودن لفظ غز (بیضه، اصل) با کوگ ترک (ترک اصیل) خود گویای این همانی اینان است. اما زبان ترکی آذری خود همان زبان ارانی (به کردی یعنی آذری) بود که با ابومنصور وهسودان روادی و پسرش مملان توسط گرگرها و دیگران از اران به آذربایجان رسید و به تدریج جایگزین زبان در حال احتضار اینجا یعنی پهلوی معرب گردید. اوستا- شاهنامه ترکی ارانی ده ده قورقود دلیل قدمت باستانی زبان آذری در اران است. اطلاعات ناقص کسروی و عنایت الله رضا در این باب قابل توجه است. در واقع ترکان غارتگر عرصه فلات ایران که صبر حافظ را همچون خان یغمایشان می برده اند همین ترکان غز یعنی نیاکان ترکان عثمانی بوده اند که کسروی و عنایت الله رضا نیاکان ترکان آذری شان پنداشته اند. اینان همان ترکانی بوده اند که هونها (تاتارها) از سمت دریاچهً آرال به اورخون در سمت شمال مرزهای چین تبعید کرده بودند. در باب مخاصمین کوگ ترکان-غزها گفتنی است، تاتار به چینی یعنی مردم کناری و سرحدی معادل نامهای ترکی گوران قراخ-تایی (بزرگ مدفنان لنگه کناری) و قیراخ-اوز (سمت کناری، قرقیز) می باشد.کلمهً ترکی گوران به معنی جماعت و گروه همنشین معادل کلمهً ترکی هون است. در شاهنامه نام گوران قراختایی (قرقیزان) با آل افراسیاب و نام دست نشاندگان ایشان یعنی قراخانیان منتسب به پسر افراسیاب به نام قره خان بیان شده است. مطابق منابع اسلامی ترکان شکست دهنده سلطان سنجر ابتدا همان گوران قراختایی بوده اند ولی ایشان چندان به غارت و کشورگشایی در ملک سنجر نپرداختند.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۰
معنی لفطی هندوانه و خربزه
هند (اند) به معنی عددی مابین سه تا نه نشانگر تعداد خطهای روی هندوانه است. بنابراین هندوانه نه به معنی میوه هند بلکه به معنی میوه دارای حدود هفت خط متوالی-متوازی در پوست این میوه جالیزی است. ولی خربزه به معنی پوزه بزرگ است و این هر دو ریشه فارسی دارند.
معنی لفظی مارالان (نام محله ای در تبریز)
احمد کسروی مارالان را به معنی محل مادها میگیرد بر این پایه که نزد ارامنه نام ماد به صورت مار هم تلفظ میشده است. ولی مارالان بی شک نه به معنی جایگاه مادها (مردم پرستنده شراب هوم) بلکه به معنی محل موجودات گزنده و آسیب رساننده است. چه مارالان محل ساس پروری است و نگارنده نیشهای این حشرات خون آشام را در آنجا به جان تجربه نموده است. بنابراین مارالان یعنی محل ساسها.
خود واژه ساس به صورت سوسهکه به معنی خشک و خونسرد و ویرانگر و از بین برنده است. لابد نامهای سوسک و سوسمار هم ارتباطی با این کلمه سانسکریتی دارند.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۰
معنی لفظی فریدون کنار
"اما بعضي از بزرگان عقيده دارند كه فرزند يكي از پادشاهان به نام فريدون در ساحل فريدون كنار غرق شد و پس از اينكه به ساحل كنار آمد اين شهر بدين نام معروف شد.
لغت فريدونکنار کلمه اي مرکب از فريدون و کنار است. اين شهر، بندري است بسيار قديمي که زمان آنرا به فريدون جم از نبيره جمشيد جم نسبت مي دهند. زماني که کاوه آهنگر بر ضحاک چيره مي شود و فريدون ضحاک را مي کشد سپاهي عظيم گرد مي آورد و قسمت جنوب خزر را تسخير کرده، در منطقه اي در کنار ساحل جنوبي خزر محلي را براي اطراق خود انتخاب مي کند. اين گونه است که شهر فريدونکنار که از اسم فريدون و پسوند کنار به معني گرفتن يا اطراق کردن فريدون نامگذاري شده است، بنا نهاده مي شود. در برخي از کتب تاريخي مازندران و طبرستان اين شهر را فري کنار هم ناميده اند. اين شهر در گذشته به نام مشهدسر دويم هم ناميده شده است. شهر بابلسر به مشهدسر معروف بوده و محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در باره مشهدسر مي نويسد: "اين مکان را مشهدي سر مي ناميدند و به علت آنکه بابلسر مشهدي سر ناميده مي شد، فريدونکنار نيز مشهدسر دويم ناميده شده است."
نظر به مطلب فوق سایت کناریهای فریدون کنار می توان گفت از آنجاییکه مشهد سر تحریف مئشه سر (بیشه سر) است لذا فریدون کنار در اصل به معنی زمین ساحلی و کناری واقع در سر و انتها است.
لغت فريدونکنار کلمه اي مرکب از فريدون و کنار است. اين شهر، بندري است بسيار قديمي که زمان آنرا به فريدون جم از نبيره جمشيد جم نسبت مي دهند. زماني که کاوه آهنگر بر ضحاک چيره مي شود و فريدون ضحاک را مي کشد سپاهي عظيم گرد مي آورد و قسمت جنوب خزر را تسخير کرده، در منطقه اي در کنار ساحل جنوبي خزر محلي را براي اطراق خود انتخاب مي کند. اين گونه است که شهر فريدونکنار که از اسم فريدون و پسوند کنار به معني گرفتن يا اطراق کردن فريدون نامگذاري شده است، بنا نهاده مي شود. در برخي از کتب تاريخي مازندران و طبرستان اين شهر را فري کنار هم ناميده اند. اين شهر در گذشته به نام مشهدسر دويم هم ناميده شده است. شهر بابلسر به مشهدسر معروف بوده و محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در باره مشهدسر مي نويسد: "اين مکان را مشهدي سر مي ناميدند و به علت آنکه بابلسر مشهدي سر ناميده مي شد، فريدونکنار نيز مشهدسر دويم ناميده شده است."
نظر به مطلب فوق سایت کناریهای فریدون کنار می توان گفت از آنجاییکه مشهد سر تحریف مئشه سر (بیشه سر) است لذا فریدون کنار در اصل به معنی زمین ساحلی و کناری واقع در سر و انتها است.
اشتراک در:
پستها (Atom)