دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۰
ریشه ایرانی نامهای قهرمان و کُهرم
برای نام قهرمان صورت اصلی کارمان را پیشنهاد نموده اند. اگر ترکیب نیمه عربی و نیمه فارسی قهرمان را کنار بگذاریم می توانیم آن را مرکب از کار (سلحشور در پارسی باستان) و مان (مرد یا منش) بگیریم. ولی ظاهراً ساده تر آن است که جزء اول را قهر عربی به معنی مغلوب کننده و جزء دوم را من به معنی مرد یا منش بگیریم. چه در متون پهلوی و اوستایی بدین ترکیب بر نمی خوریم. اما نام تورانی شاهنامه ای کُهرم به معنی رمنده کوهی یعنی بزکوهی و قوچ وحشی که معادل و مترادف سکایی و تورانی است وجه اشتقاق دیگری را از کلمه قهرمان به دست می دهد. چه اگر این کلمه را ریشه نام قهرمان بگیریم در این صورت قهرمان به معنی قوچ وحشی خواهد بود. در حماسه کوراوغلو (بابک خرمدین) دلیران جنگی را قوچ خطاب کرده اند. قوچ وحشی معنی لفظی نام کوروش نیز هست. ظاهراً مغان از معنی تورانی نام کوروش ناخشنود بوده اند که به جای آن از فریدونِ (منسوب به دوست منش= هخامنشیِ) دارنده گرز گاوسر و ثراتئونه (سومین، منظور کورش سوم) استفاده نموده اند.
یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰
قلعه خان محل احتمالی شهر نرماشیر
مطابق کتاب معجم البلدان یاقوت حموی شهر نرماشیر (شهر ملایم و لطیف) به فاصله یک منزلی بم و نیز یک منزلی فهرج واقع بوده است. اکنون شهری بدین نام و در این موقعیت در آنجا دیده نمیشود. محتملترین محل آن روستای قلعه خان حالیه است. گرچه دورتر نام روستای دور افتادهً میرشیر هم جلب توجه می نماید. طبق لغتنامه دهخدا نرماشیر [ ن َ ] (اِخ ) شهری است [ به ناحیت کرمان ] خرم و جائی آبادان و با نعمت و جای بازرگانان . (حدودالعالم ). شهر مشهوری است از شهرهای بزرگ کرمان در یک منزلی بم و نیز در یک منزلی فهرج از طرف صحرا. (از معجم البلدان ). نام شهری از بلاد کرمان قریب به شهر بم و معمور و آباد و دارزین [دارستان] ناحیه ای است از آنجا با هوای سرد که در تابستان آنجا توان ماند. (انجمن آرا) (آنندراج ). این نام بر مجموعه ٔ دهات و آبادیهای قسمت شرقی بم اطلاق میشود، و آن ناحیتی است با هوای گرم و حنا و خرمای فراوان.
در این سمت شهرکهای قدیمی کرک، جوی سلیمان و نیسا به ترتیب با ارجمند و برج اکرم و نیستان مطابقت می نمایند. نام دروازه های قدیم بم یعنی دروازه نرماشیر و دروازه کورجین و دروازه کوسکان و دروازه آسبیکان به ترتیب نشانگر قلعه خان، کُرک، کسک و دارزین می باشند.
تحقیقی در باب منشأ جشن بابلی- ایرانی کهن گاوگیل
اندکی دقت در هیئت مختلف نامهای این جشن اساساً بابلی از جمله گاوگمل(گوگمل، تالاب شتر) و درامزینان (کشتاربزرگان) و همچنین روایات متعلق بدان در می یابیم که در اینجا روایات منسوب به حادثه جنگ گوگمل بین داریوش سوم و اسکندر و شکست ایرانیان با برخی روایات وقایع مهم دیگر عهد هخامنشی از جمله کشته شدن سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ/اژی دهاک/ضحاک) و خود آستیاگ (آژیدهاک) به فرمان کوروش سوم (فریدون یعنی هخامنشی) در هم آمیخته است. پلوتارک در باره گوگمل محل پیروزی قاطع اسکندر بر داریوش می آورد: "یکی از شاهان قدیم پارس که بر شتر تندروی سوار بود، در اینجا از کید دشمن برست. بعد مقرر داشت که این شتر را در اینجا حفظ و حراست کنند و خراج چند ده را برای آسایش این شتر و مستحفظین آن تخصیص داد.". کلمهً گاگیل (کاکیل) در بین النهرین باستان به معنی گاونر وحشی بوده است. تقریباً به همان معنی کوروش که به معنی قوچ وحشی و بزکوهی است.به مناسبت جشن گاوگیل (گاو گیلان) در شب شانزدهم دی ماه یک گاو را تزئین می کردند و در شهر می گرداندند و شادی می کردند . در روایات کهن سرزمین چهارگوشهً ورنه (گیلان) زادگاه فریدون به شمار می رفت.
در وبلاگ مردان پارس در باره جشن گاوگیل می خوانیم: "در پایان روز پانزدهم دی ماه، یعنی روز دی بمهر یا دیگان سوم- شب هنگام، جشنی در ایران کهن روزگار برپا و برگزار می شد موسوم به گاوگیل، که به اشکال گوناگون چون: گاگیل، گاوگمل، کاکیل، کاکثل و درامزینان در کتابهای پیشین ثبت شده است.
سبب برگزاری این جشن را گفت اند این است که مملکت ایران در این روز از ترکستان جدا شده وگاوهایی را که ترکستانیان از ایرانیان به یغما برده بودند پسگرفته شد. علت دیگر آن که چون ضحاک بر ایران تسلط یافت، گاوهای آثفیان پدر فریدون را به یغما برد. اما در چنین روز وهنگامی که فریدون بر ضحاک پیروز شد وآن گاوها را به جای خود باز گردانید، وچون آثفیان مردی بخشنده ومردم دوست بود وبا به دست آوردن گله هایشان به مردم نعمت فراوان بخشید ، مردم آن هنگام را هر ساله جشن گرفتند.
در این روز بود که فریدون را از شیر گرفتند واو سوار بر گاوی شد. باید توجه داشت، انچه از حوادث را که ابوریحان به این روز یا شب نسبت میدهد و حاصل شنیده های وی از زبان مردم است. پیوند و ربطی دارد به موقعیت بروج در آسمان وشکل قرار گرفتن آنها که از رویشان تفأل و تطیر میکردند وسعد و نحس ایام آتی و بخت را معلوم می نمودند. ابوریحان بیرونی خود در پایان گفتارش به صحت چنین اندیشه ها واعتقاداتی با نقل قول هایی اشاره کرده است.
در شب این روز، یعنی شب شانزدهم آبان، برآن بودند که گاوی از نور که شاخ هایش از طلا وسم هایش از نقره است وچرخ قمر را میشکند، برای ساعتی در آسمان آشکار شده وسپس پنهان می گردد. هر که را در ساعت ظهور چشم بر آن افتد هر دعایی که داشته باشد اجابت خواهد گشت.
هم این گاو نورانی که بر بلندای کوهها آشکار می شود، هر گاه دوبار بانگ نماید، نشان آن است که سالی مشحون از نعمت وبرکت در پیش است واگر یک بار بانگ زند، نشان خشک سالی وتنگی روزی و معاش می شود.
این روز را نیک میدانند که با شیر تازه گاو کام بگشایند وبر آن بودند که بامدادان پگاه، پیش از آنکه زبان به سخن بگشایند نیک است یک به بخورند وترنجی را ببویند که از آن پس سالی در فراخی معیشت خواهند گذراند.
ابو ریحان از ناقلی به نام بابلی نقل کرده و آورده که این روز نزد ایرانیان بد شگون ونامبارک است و جشن مردم جادوکار ودیو صفت می باشد، چون در چنین روزی بیور اسب بر جمشید دست یافت وجم کشته شد وشریران بر مردم دست یافتند و به شادی وسرور پرداختند.
هم از ناقل فوق الذکر یاد شده که در زمان جمشید، وی کاکیلی (گاونروحشی) را به هیئت انسان دید که با چهره ای بس زیبا بر گاوی سپید در حالی که دسته ای سوسن به دست داشت ومی بویید سوار بود. گاو از هفت نوع گوهر ترکیب شده بود: زر، سیم، مس، قلع، آهن و سرب. هر کس را که میدید به نام میخواند واز حالاتش آگاهی می داد ونور خود را میان مردمان پخش می نمود. جم ویرا نامید و گفت توکیستی؟ آن سوار گفت: من بخت هستم. جم پرسید از این رفت و آمد و گفت گو چه مقصودی داری؟ گفت: بخت واقبال میان مردم تقسیم میکنم. جم پرسید که در چه هنگامی بخت ومبارکی در میان مردم بیشتر باشد؟ گفت:هنگامی که برج ور میان آسمان باشد ، وچون این گفت در میان آسمان پنهان شد."
در وبلاگ مردان پارس در باره جشن گاوگیل می خوانیم: "در پایان روز پانزدهم دی ماه، یعنی روز دی بمهر یا دیگان سوم- شب هنگام، جشنی در ایران کهن روزگار برپا و برگزار می شد موسوم به گاوگیل، که به اشکال گوناگون چون: گاگیل، گاوگمل، کاکیل، کاکثل و درامزینان در کتابهای پیشین ثبت شده است.
سبب برگزاری این جشن را گفت اند این است که مملکت ایران در این روز از ترکستان جدا شده وگاوهایی را که ترکستانیان از ایرانیان به یغما برده بودند پسگرفته شد. علت دیگر آن که چون ضحاک بر ایران تسلط یافت، گاوهای آثفیان پدر فریدون را به یغما برد. اما در چنین روز وهنگامی که فریدون بر ضحاک پیروز شد وآن گاوها را به جای خود باز گردانید، وچون آثفیان مردی بخشنده ومردم دوست بود وبا به دست آوردن گله هایشان به مردم نعمت فراوان بخشید ، مردم آن هنگام را هر ساله جشن گرفتند.
در این روز بود که فریدون را از شیر گرفتند واو سوار بر گاوی شد. باید توجه داشت، انچه از حوادث را که ابوریحان به این روز یا شب نسبت میدهد و حاصل شنیده های وی از زبان مردم است. پیوند و ربطی دارد به موقعیت بروج در آسمان وشکل قرار گرفتن آنها که از رویشان تفأل و تطیر میکردند وسعد و نحس ایام آتی و بخت را معلوم می نمودند. ابوریحان بیرونی خود در پایان گفتارش به صحت چنین اندیشه ها واعتقاداتی با نقل قول هایی اشاره کرده است.
در شب این روز، یعنی شب شانزدهم آبان، برآن بودند که گاوی از نور که شاخ هایش از طلا وسم هایش از نقره است وچرخ قمر را میشکند، برای ساعتی در آسمان آشکار شده وسپس پنهان می گردد. هر که را در ساعت ظهور چشم بر آن افتد هر دعایی که داشته باشد اجابت خواهد گشت.
هم این گاو نورانی که بر بلندای کوهها آشکار می شود، هر گاه دوبار بانگ نماید، نشان آن است که سالی مشحون از نعمت وبرکت در پیش است واگر یک بار بانگ زند، نشان خشک سالی وتنگی روزی و معاش می شود.
این روز را نیک میدانند که با شیر تازه گاو کام بگشایند وبر آن بودند که بامدادان پگاه، پیش از آنکه زبان به سخن بگشایند نیک است یک به بخورند وترنجی را ببویند که از آن پس سالی در فراخی معیشت خواهند گذراند.
ابو ریحان از ناقلی به نام بابلی نقل کرده و آورده که این روز نزد ایرانیان بد شگون ونامبارک است و جشن مردم جادوکار ودیو صفت می باشد، چون در چنین روزی بیور اسب بر جمشید دست یافت وجم کشته شد وشریران بر مردم دست یافتند و به شادی وسرور پرداختند.
هم از ناقل فوق الذکر یاد شده که در زمان جمشید، وی کاکیلی (گاونروحشی) را به هیئت انسان دید که با چهره ای بس زیبا بر گاوی سپید در حالی که دسته ای سوسن به دست داشت ومی بویید سوار بود. گاو از هفت نوع گوهر ترکیب شده بود: زر، سیم، مس، قلع، آهن و سرب. هر کس را که میدید به نام میخواند واز حالاتش آگاهی می داد ونور خود را میان مردمان پخش می نمود. جم ویرا نامید و گفت توکیستی؟ آن سوار گفت: من بخت هستم. جم پرسید از این رفت و آمد و گفت گو چه مقصودی داری؟ گفت: بخت واقبال میان مردم تقسیم میکنم. جم پرسید که در چه هنگامی بخت ومبارکی در میان مردم بیشتر باشد؟ گفت:هنگامی که برج ور میان آسمان باشد ، وچون این گفت در میان آسمان پنهان شد."
پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۰
ریشه نام سردشت
گفته میشود در سردشت فعلی در قسمت شمال غربی ، شهر قدیمی نیِزه رو (نیزارو ) قرار داشته است که به فاصله یک کیلومتری در کنار چشمه ای بنیان شده بود و در باب وجه تسمیه آن داستان را هم نقل می کنند. ولی می توان تصور نمود با آمدن ترکان بدین نواحی نام کهن آنجا یعنی سه لک (سه راه) به معنی سُلُک یعنی جای باتلاقی و نیزار گرفته شده و ترجمه فارسی و کردی این نام به صورت نیزارو بدین قسمت کهن شهر تعلق گرفته است. یعنی خود سه لک (سه راه) قدیمی تر بوده است و اکنون نیز این شهر تنها از سه سوی شرق و غرب و جنوب به بیرون راه دارد و در سه راهی واقع است. مسلم به نظر می رسد نام سردشت از تلخیص نام سه لک دژ (طبق قاعده تبدیل و تلخیص زبانهای ایرانی همان سه ره دش) عاید شده است.اگر نیزا رو را مرکب از اجزاء اوستایی و پهلوی نس (به هم رسیدن) و رو (راه) بگیریم در این صورت آن معنی محل تلاقی راهها (سه راه) یعنی همان معنی سه لک را خواهد داد. خود نام سردشت می تواند به صورت کُردی"سرد-شت" به معنی محل [رود] دارای سبزی نو دمیده اشاره به همان نیزارهای این شهر (نیزه رو سابق) بوده باشد.
در وبلاگ سوما در رابطه با معرفی، تاریخچه و آشنایی با شهر سردشت می خوانیم: "اینکه از چه زمانی نام سردشت بکار گرفته شده به درستی معلوم نیست و آیا نام سردشت قبل از نام نیزه رو بکار گرفته می شد یا بعد از متداول گشت نیاز به تحقیقات بسیار عمیقی دارد، در کتاب فتوح سواد العراق هم نامی از سردشت برده نشده در حالیکه از شهرباری در نزدیکی آن ذکری به میان آمده است. آنچه یقین است اینکه واژه سردشت در متون تاریخی و جغرافیای بعد از اسلام تا دوره متأخر یعنی از دوره صفویان به بعد ثبت و ضبط نشده و حتی در کتاب نزهة القلوب حمدالله مستوفی هم نیامده است . در متون جغرافیایی قرن سوم و چهارم و پنجم بویژه مسالک و ممالک از سلَق زیاد سخن رفته که به احتمال بسیار قوی مطابق با منطقه سردشت است، و اینکه سلَق چرا با سردشت منطبق است و بعد از زبان شناسی هم قابل مطالعه است زیرا محل تلاقی سه راه مهم تجاری و کاروانرو بوده است و که شهرزور و مراغه و دینور را به قول صاحبان مسالک و ممالک به هم متصل می نمود و راههای این سه مرکز عمده از طریق سلَق به هم متصل می شد که موقعیت منطقه سردشت دقیقاً در وسط آنها قرار گرفته است و در زبان عربی هم سلَق می تواند سه لک (سه شاخه) کردی باشد که همان معنی سه راه را القاء می کند . علاوه بر آن ابودُلف در سفرنامه اش (ص 54) پس از گزارشی از کردهای هذبانی ، می نویسد: « و دهات آنجا را تا حدود «سلَق» و «دینور» و توابع «شهرزور» وسعت دادند ». پس مینورسکی در تعلیقات خود در باب محل سلَق می گوید: « توسعه نفوذ هذبانی ها تا بالای سلق (Salaq) و شهرزور و دینور صحیح به نظر میرسد. سلق بخشی است که خصوصاً در حوادث قرن سوم هجری ( نهم میلادی ) از آن ذکر شده است . یکی از دو سلق که متعلق به «احمد به روح العودی» بوده با بخش «لاجان » امروز واقع در غرب ساوجبلاغ مطابقت دارد و رشته کوههای مرزی (گردنه «زنوی شیخ») آنرا از «سلق غربی » متعلق به «بنی الحسن الحمدانی » جدا می سازد. این بخش با بخش کنونی «رواندوز» تطبیق می کند. (سفرنامه ابودلف، ص 115). می بینیم که مینورسکی آن را دو منطقه بسیار نزدیک به سردشت منطبق می داند. و نیز ابن خرداد به در کتاب المسالک و الممالک (ص 97) مینویسد: از روستاهای ناحیه آذربایجان است. و اما درباره اشتقاق سردشت و استعمال این کلمه تحقیق ممتعی را بایسته است."
در وبلاگ سوما در رابطه با معرفی، تاریخچه و آشنایی با شهر سردشت می خوانیم: "اینکه از چه زمانی نام سردشت بکار گرفته شده به درستی معلوم نیست و آیا نام سردشت قبل از نام نیزه رو بکار گرفته می شد یا بعد از متداول گشت نیاز به تحقیقات بسیار عمیقی دارد، در کتاب فتوح سواد العراق هم نامی از سردشت برده نشده در حالیکه از شهرباری در نزدیکی آن ذکری به میان آمده است. آنچه یقین است اینکه واژه سردشت در متون تاریخی و جغرافیای بعد از اسلام تا دوره متأخر یعنی از دوره صفویان به بعد ثبت و ضبط نشده و حتی در کتاب نزهة القلوب حمدالله مستوفی هم نیامده است . در متون جغرافیایی قرن سوم و چهارم و پنجم بویژه مسالک و ممالک از سلَق زیاد سخن رفته که به احتمال بسیار قوی مطابق با منطقه سردشت است، و اینکه سلَق چرا با سردشت منطبق است و بعد از زبان شناسی هم قابل مطالعه است زیرا محل تلاقی سه راه مهم تجاری و کاروانرو بوده است و که شهرزور و مراغه و دینور را به قول صاحبان مسالک و ممالک به هم متصل می نمود و راههای این سه مرکز عمده از طریق سلَق به هم متصل می شد که موقعیت منطقه سردشت دقیقاً در وسط آنها قرار گرفته است و در زبان عربی هم سلَق می تواند سه لک (سه شاخه) کردی باشد که همان معنی سه راه را القاء می کند . علاوه بر آن ابودُلف در سفرنامه اش (ص 54) پس از گزارشی از کردهای هذبانی ، می نویسد: « و دهات آنجا را تا حدود «سلَق» و «دینور» و توابع «شهرزور» وسعت دادند ». پس مینورسکی در تعلیقات خود در باب محل سلَق می گوید: « توسعه نفوذ هذبانی ها تا بالای سلق (Salaq) و شهرزور و دینور صحیح به نظر میرسد. سلق بخشی است که خصوصاً در حوادث قرن سوم هجری ( نهم میلادی ) از آن ذکر شده است . یکی از دو سلق که متعلق به «احمد به روح العودی» بوده با بخش «لاجان » امروز واقع در غرب ساوجبلاغ مطابقت دارد و رشته کوههای مرزی (گردنه «زنوی شیخ») آنرا از «سلق غربی » متعلق به «بنی الحسن الحمدانی » جدا می سازد. این بخش با بخش کنونی «رواندوز» تطبیق می کند. (سفرنامه ابودلف، ص 115). می بینیم که مینورسکی آن را دو منطقه بسیار نزدیک به سردشت منطبق می داند. و نیز ابن خرداد به در کتاب المسالک و الممالک (ص 97) مینویسد: از روستاهای ناحیه آذربایجان است. و اما درباره اشتقاق سردشت و استعمال این کلمه تحقیق ممتعی را بایسته است."
چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۰
نظری به برخی نامهای جغرافیایی دشوار استان فارس
ارسنجان را می توان به صورت ارزنجان به معنی جایگاه ارزن یا محل غربی گرفت. افزر را می توان آب زر معنی نمود و دهرم را ده محل آرامش. دوزه به معنی جای دژ یا جای دزد است. ایج به صورت ااُج به معنی تنومند و ستبر است. جویم به معنی محل جوی یا مکان جو است. خومه زار به معنی محل جریان نهر است. فسا به معنی مکان پسین و پشتی است. وراوی به معنی جایگاه گسترده است. کوار به معنی جای سبد یا محل جادوگر است. نوجین معنی مکان ناو آب یا محل نو را میدهد.
سهشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰
معانی نامهای مناطق راین، پاریز، ارزویه، چترود، رابر، منوجان، بروات و بردسیر در استان کرمان
راین به صورت اوستایی رای-یون به معنی جای با شکوه است. پاریز به صورت اوستایی پار-اوس به معنی پهلوی چشمه است و به صورت پار-ایز به معنی پر از بُز می باشد. روستایی هم در جوار وی به نام پسوجان (محل دامها) خوانده میشود.ارزویه معنی محل سفید رنگ یا غربی را می دهد. چترود به معنی چاهرود است و اشاره به قناتهای پر آب آن. رابر به صورت رای ور به معنی دژ با شکوه است. منوجان به معنی محل رعایا است. شهر دو قسمتی بوده است. بخش کوچک و دارای ارگ اعیان نشین و بخش بزرگ و رعیت نشین منوجان نام داشته است. بروات به معنی محوطه بادگیر می باشد و برد سیر مخفف به اردشیر (شهر خوب اردشیر بابکان) است. خود کرمان به معنی دارای خانه های سفت و سنگی است.
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰
دستان گائوماته به علامت قنوت بالا رفته و خالی از عصا و انگشتر سلطنتی است
آیین نگهداشتن داشتن عصا و حلقه در دست خدایان و پادشاهان در بین النهرین رایج بوده است و همانند نقش فروهر از ایشان به ایرانیان رسیده چنانکه در فرگرد دوم وندیداد این دو ابزار معجزه گر را در دست جمشید پادشاه اساطیری ایرانیان می بینیم. این جمشید که در کنار رود دائیتی (موردی چای مراغه) به همپرسگی اهورامزدا پرداخته و با به کار بردن این عصا و انگشتری و به یاری اهورامزدا زمین مسکونی را فراختر می گرداند. سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ (اژیدهاک) بوده است و همانند آستیاگ به دستور کورش سوم (فریدون) مقتول میگردد. در شاهنامه از وی تحت القاب هوم عابد (زاهد شراب هوم)، هجیر (زیبا چهره) و گودرزکشوادگان (شیوا سخن دارای سرودهای دینی با ارزش) اسم برده شده است. وی دو پسر به اسامی مگابرن ویشتاسپ (حاکم ماد سفلی) و سپیتاک (حاکم آذربایجان و اران و ارمنستان) داشت که کورش (فریدون=هخامنشی) ایشان از حکومت این نواحی خلع و به فرمانروایی گرگان و دربیکان بلخ بر گماشت و مادر ایشان (آمی تیدا، دختر آستیاگ و همسر سپیتمه) را به عنوان ملکه به دربار خود برد. هرتسفلد ایرانشناس بزرگ آلمانی سپیتاک پسر سپیتمه را همان زرتشت سپیتمان می داند. اگر در نظر بیاوریم که مطابق گفته گزنفون و کتسیاس از سوی دیگر آذربایجان و بلخ در آن عهد همچنین محل فرمانروایی گائوماته بردیه بوده است به این همانی زرتشت و گائوماته بردیه می رسیم. با در نظر گرفتن اینکه مطابق گفته کتسیاس در سپاه این فرد فیلان و سواران هندی وجود داشتند. معلوم میگردد که وی از سوی کورش از مرکز بلخ به امور هندوستان نظارت و فرمانروایی داشته است و این ما را به مقابله لقب وی گائوماته (سرود دینی دان) شاهزاده گوتمه بودای بلخ (سرود دینی دان دانا) و گوتمه مهاویرا (سرود دینی دان بسیار بزرگ و دانا) رهنمون میگردد.
راجع به اینکه گائوماته بردیه مغ (سپیتاک زرتشت) اهل عصا نبوده بلکه به آیین روشن کردن آتش (نشانه تقدیس آتش) و شمع (نشانه علم و آیین مهری) بوده است. تصویر دخمه او به وضوح گواهی میدهد:
این تصویر گائوماته بردیه که هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی آن را کشف کرده است گفتنی است این دخمه باید توسط فرورتیش شورشی مادی علیه داریوش برای گائوماته بردیه ساخته شده است. احتمال دارد اساس اسطوره فرهاد کوه کن مربوط به همین دخمه و نقش گائوماته و فرورتیش در کتیبه بیستون باشد ولی تاریخ آن به خطا به عهد خسرو پرویز (خسرو شکست ناپذیر)آورده شده است. از خسرو شکست ناپذیر در اصل داریوش اول مراد بوده است. تصویر گائوماته بردیه در دخمه اش در سکاوند هرسین (سیکایا اواوتی) ضمیمه میشود.
راجع به اینکه گائوماته بردیه مغ (سپیتاک زرتشت) اهل عصا نبوده بلکه به آیین روشن کردن آتش (نشانه تقدیس آتش) و شمع (نشانه علم و آیین مهری) بوده است. تصویر دخمه او به وضوح گواهی میدهد:
این تصویر گائوماته بردیه که هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی آن را کشف کرده است گفتنی است این دخمه باید توسط فرورتیش شورشی مادی علیه داریوش برای گائوماته بردیه ساخته شده است. احتمال دارد اساس اسطوره فرهاد کوه کن مربوط به همین دخمه و نقش گائوماته و فرورتیش در کتیبه بیستون باشد ولی تاریخ آن به خطا به عهد خسرو پرویز (خسرو شکست ناپذیر)آورده شده است. از خسرو شکست ناپذیر در اصل داریوش اول مراد بوده است. تصویر گائوماته بردیه در دخمه اش در سکاوند هرسین (سیکایا اواوتی) ضمیمه میشود.
پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰
معنی نامهای کهن مراغه و بناب
در تاریخ ماد تألیف دیاکونوف در شرح لشکرکشی سارگون دوم از راه آذربایجان به اورارتو از شهر مراغه و کوه سهند (یعنی دارای مرتع بدون سکنه) را به ترتیب تحت نام اوئیش دیش (آو-اوش-دیش= شهر دارای آب صاف و درخشان) و آوآوش (آوااوسی اورارتویی ها = دارای آب روش و درخشان) نام برده است. در رابطه با همین اسامی در کتاب پهلوی دینکرد نام رود صافی مراغه نیز به صورت آریخشان (آو-رخشان= آب درخشنده) ذکر شده است. از اینجا به وضوح معلوم میشود نام کهن دیگر مراغه یعنی افرازه- رود هم به معنی افروزه رود یعنی دارای رود درخشان بوده است. اما خود نام مراغه هم که بطلمیوس نام دریاچه اورومیه را در رابطه با آن مارگیانه ذکر کرده است، در اساس به معنی محل مرغزار و چمنزار و یا محل زندگی ماراست. از همین روست که در دوره اعراب نام دیگر ناحیه نواحی شرقی مراغه را گزنا (گثنه= محل گیاهان یا محل گزنده) قید نموده اند. چنانکه در شرفنامه امیر شرفخان بدلیسی ثبت است در دوره شاه طهماسب صفوی نیز این ناحیه (کاراجیک حالیه) محل نگهداری اسبان ارتش ایران بود. این سنت تا عهد اوایل انقلاب اسلامی باقی بود. در گوشه شمالی کاراجیک (=محل جنگجویان) آتشکده آذرگشنسب (آتش اسب نر) قرار داشت که تا اوایل انقلاب باقی بود و زیارتگاه کایین گبه (معبد اسب شاهی) نامیده میشد. در اوستا، فرگرد اول وندیداد ناحیه مراغه ایرانویج (ایران اصلی یا در اساس علفزار حیوان نجیب) خوانده شده است. در همین فرگرد اوستایی آفت آنجا مار بزرگ و زمستان دیو داده ذکر شده است. جالب است که مارکوس آنتونیوس سردار رومی در سال 36 قبل از میلاد نام مراغه به صورت فرائته یاد نموده است. این نام به صورت فراُته در اوستا به معنی بسیار سرد است. چنانکه اشاره شد فرگرد اول وندیداد، ایرانویج (شهرستان مراغه) را جای بسیار سردی با زمستان دیو داده توصیف نموده است. لذا نام افرازه رود هم می تواند شکل منقلب افرازه اُت (فراخ سرما) باشد.براین اساس هیئت امدادهارود نام مراغه (منبع؟) را می توان مرکب از اجزاء اوستایی ام (نیرومند)، داده (آفریده) و ائوت (سرما) گرفت.احتمال دارد منظور مارهای بزرگ ایرانویج هم مارهای فراوان رودخانه موردی چای مراغه یا همان رود پر مار و ماهی دائیتی اوستا منظور باشد که اخیراً در نزدیکی آنجا مار 80 کیلویی را کشف نمودند. حتی ممکن است صورت کهن خود نام قدیمی مراغه یعنی مارگیانه مد نظر گرفته شده باشد که با وجه اشتقاق به ظاهر نادرست مار-گیانه به معنی جایگاه زندگی مار خواهد بود. اکنون مراغه نه محلی پر مار بلکه محلی پر سبزه زار و مرغزار است. شاید زمانی رودخانه صافی پر ماهی بوده و این وضع فرق می نموده است. یعنی سید احمد کسروی با فرض صورت کهن مراغه به صورت ماراوا به همین هیئت به ظاهر انحرافی نام مراغه نزدیک شده است. از قرار معلوم هیئتی از نام این شهر به صورت گزنا (شهر آدمکش، گزنده، یا شهر محل مرتع) در مقابل نام گزنک (جزنق، گزنای کوچک) قرار داشته است که در حدود 8 کیلومتری جنوب شرقی مراغه (حوالی روستای علمدار و آتشکده آذرگشنسب آن) قرار گرفته بوده است. نام گزن در اساس از ریشه اوستایی گذَ به معنی تاراجگر و آدمکش است و این نام متعلق به شهرک جزنق (گزنک، علمدار مراغه) بوده که محل جنگجویان ارتش بوده و آتشکده آذرگشنسب آن به همین طبقه جنگجویان اختصاص داشته است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران نام مراغه را به معنی عربی آن یعنی محل نگهداری دامها گرفته و آن را به فارسی آمل ترجمه نموده و میگوید آنجا را زندک پرمرگ ساخت [که اشاره به هیئت مارگ- یانه= محل مرگ است] و زرتشت سپیتمان از این شهر بود. در مجموع اوستا و کتب پهلوی زادگاه زرتشت را در نواحی شرقی تر از شهرهای گزنا (مراغه) و گزنک (علمدار مراغه) در کنار رود دارجه (مغانجیق= جایگاه مغان) شاخه رود دائیتی (موردی چای) محل روستای زادگاهی زرتشت نشان میدهند. باید منظور خود روستای مغانجیق (جایگاه مغان) مورد نظر بوده باشد که بهشت فسیلی مراغه در اراضی آنجا واقع است. سپیتمه پدر سپیتاک زرتشت داماد داماد و ولیعهد آستیاگ (آژیدهاک، آخرین پادشاه ماد) بوده و در ولایات جنوب قفقاز (آذربایجان و اران و ارمنستان) حکمرانی می نموده است. در شاهنامه و اوستا وی تحت القاب جمشید (شاه صاحب جام)، هوم عابد (عابد شراب مقدس)، گودرزکشوادگان (سرود دینی دان شیواسخن) و لهراسب (گسترنده درد شراب) یاد شده است. همانند آستیاگ وی در قیام کورش سوم (=فریدون یعنی منسوب دوست منش=هخامنشی) به قتل رسید. مراکز حکومت وی به عنوان مقر تابستانی دژ شوشی قره باغ (ورجمکرد) و به عنوان مقر زمستانی شهر مراغه بوده است. اوستا و کتب پهلوی اصرار دارند که زادگاه سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه همین مراغه (رغه زرتشتی) بوده است نه دژ شوشی. القاب اوستایی سپیتاک زرتشت، زریر (زئیری و ئیری یعنی زرین مو، زریادر خبر خارس میتیلنی) و سپنداته (مخلوق مقدس) بوده است که این لقب اخیر بعداً به خطا به قاتل وی داریوش اول تعلق گرفته است. سپیتاک زرتشت در تواریخ یونانی بیشتر تحت لقب گائوماته بردیه (سرود دان تنومند)، پاتی زیت (حافظ سرودهای دینی) و تنائوکسار (تنومند) معرفی شده است. وی داماد و پسر خوانده کورش سوم بود و در عهد کورش سوم مکان فرمانروایی وی از آذربایجان به بلخ الحسنه (=نپال به زبان تبتی یعنی سرزمین مقدس) و شمال غربی هندوستان منتقل شده بود. در سمت هندوستان وی تحت القاب شاهزاده گوتمه بودای بلخ و گوتمه مهاویرا شناخته میشده است. او که نائب السلطنه کمبوجیه در هنگام سفر جنگی او به مصر بود، در جریان کودتای داریوش اول به قتل رسید. او بعد از شایعه مرگ کمبوجیه در مصر بعد از مشورت با وه یزداته بردیه پسر کورش حکومت خود را با اصلاحات عمیق اجتماعی بر امپراطوری هخامنشی رسمی اعلام نموده بود.
در باب نامهای کهن بُناب یعنی بناجو (یعنی واقع در گوشه نهر) در خبر حمدالله مستوفی و اردهر (واقع در گوشه و کنار نهر) در خبر ابن حوقل گفتنی است که این اسامی به واسطه واقع بودن این شهر در محل مصب رودخانه صافی به دریاچه اورومیه به آن داده شده اند. بناب محل محصولات جالیزی معروف شهرستان مراغه به خصوص خیار است. در عهد ابن حوقل خربزه آن معروفتر بوده است. وی در کتاب خود صوره الارض می آورد: "در یکی از دیه های مراغه به نام اردهر خربزه معروف به اردهری است که مستطیل (مکعب مستطیل) شکل و بد منظر ولی بسیار شیرین و خوشمزه و شبیه خربزه خراسان است."
ذکریای قزوینی در کتاب خود آثارالبلاد و اخبار العباد در رابطه با مراغه و در حدود سه فرسخی آن از ویکن دژ (دژ دارای آسیاب)-که در دوسوی آن آب نهر جاری بوده- و قصبه جندق و آب معدنی آن نام برده است که نام جندق (کنده شده) و ویکن دژ و آب معدنی گرم آن در نام کندوان (یعنی دارای خانه های کنده شده بر دامنه کوه) و اشستان (=محل آسیاب) و چشمه آب معدنی گرم معروف آن نواحی بر جای مانده است.
در باب نامهای کهن بُناب یعنی بناجو (یعنی واقع در گوشه نهر) در خبر حمدالله مستوفی و اردهر (واقع در گوشه و کنار نهر) در خبر ابن حوقل گفتنی است که این اسامی به واسطه واقع بودن این شهر در محل مصب رودخانه صافی به دریاچه اورومیه به آن داده شده اند. بناب محل محصولات جالیزی معروف شهرستان مراغه به خصوص خیار است. در عهد ابن حوقل خربزه آن معروفتر بوده است. وی در کتاب خود صوره الارض می آورد: "در یکی از دیه های مراغه به نام اردهر خربزه معروف به اردهری است که مستطیل (مکعب مستطیل) شکل و بد منظر ولی بسیار شیرین و خوشمزه و شبیه خربزه خراسان است."
ذکریای قزوینی در کتاب خود آثارالبلاد و اخبار العباد در رابطه با مراغه و در حدود سه فرسخی آن از ویکن دژ (دژ دارای آسیاب)-که در دوسوی آن آب نهر جاری بوده- و قصبه جندق و آب معدنی آن نام برده است که نام جندق (کنده شده) و ویکن دژ و آب معدنی گرم آن در نام کندوان (یعنی دارای خانه های کنده شده بر دامنه کوه) و اشستان (=محل آسیاب) و چشمه آب معدنی گرم معروف آن نواحی بر جای مانده است.
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰
معنی اسکول، اسکیت، سکا و تور
نام کردی ئاسکول به معنی آهو و بزکوهی بسیار جالب است چون کلمات شکا (سکا) و تور در قفقاز به معنی بزکوهی است. بنابراین نامهای اسکیت (اشکیت=منسوب به شکا)، اسکولوت (اسکول+ علامت نسبت یا علامت جمع [او]ت) و سکا و تور و کردوخ و کورتی جملگی به معنی دارنده توتم بزکوهی بوده اند.هیئت توراتی نام سکاها یعنی ایشکوز به معنی پرستنده بزکوهی است.در اوستا این مردم سکایی کُرد به نام خاندان فریان تورانی و به عنوان دوست ایرانیان ذکر شده اند. شاخه دیگر کردان، ساگارتیها (سنگ کنها) بوده اند که هرودوت نام ایشان را در شمار قبایل تشکیل دهنده اتحادیه ماد ستروخاتیان (دارندگان خانه های سفت و سنگی) یاد نموده است. نامهای دیگر این مردم مادی کرمانج و کردیو (هر دو به معنی مردم خانه سنگی) بوده است.
پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰
معنی نام اَبیانه
"خانههای روستائیان ابیانه بر روی دامنه شمالی دره و بر روی بستری از سنگهای سبز رنگ رسوبی استقرار یافتهاند و ساختار پلکانی دارند" (سایت تخصصی میراث فرهنگی و گردشگری). بنا بر این نام ابیانه مرکب بوده است از اجزاء اوستایی "ائیوی" (علی القاعده همان ائیبی، ابی یعنی به بالا، سر به بالا) و یونه (جا) یعنی آن در مجموع به معنی منطقه واقع در سر بالایی بوده است. حرف "و" در فارسی به "ب" قابل تبدیل بوده است؛ چنانکه "آو" همان "آب" است. نام عمارت کهن آن هارپاک آن به معنی پایگاه پاسبانی است. نام ساختمان کهن مجاور روستا یعنی هینزا هم باید در اصل "هین جا" بوده باشد که به لغت اوستایی به معنی جایگاه شایسته است.
اشتراک در:
پستها (Atom)