شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

مقبرهً منسوب به استر و مردخای مربوط به بانویی یهودی به نام جمال ستام است

مطابق مندرجات ویکیپدیا مصالح ساختمانی بنای این مقبره از سنگ و آجر است و به سبک بناهای اسلامی ساخته شده‌است. از شکل ظاهری و سبک معماری این اثر، چنین بر می‌آید، که ساختمان فعلی آن در قرن هفتم هجری بر روی ساختمان قدیمی تری که متعلق به قرن سوم هجری بوده‌است، بنا شده‌است.
قسمتهای مختلف بنا شامل: مدخل ورودی، دهلیز، مقبره، ایوان و شاه نشین است. یک جلد کتاب آسمانی " تورات" که قدمت بالایی دارد و بر پوست آهو نوشته شده‌است، در حفاظ استوانه‌ای شکلی، در سازمان میراث فرهنگی استان نگهداری می‌شود.
در وسط فضای مربع شکل مقبره‌ها، دو صندوق منب کاری شده زیبا بر روی این قبور قرار دارد. در بالای قبر جنوبی، که آن را به استر نسبت می‌دهند، صندوق منب کاری عتیقه و نفیسی قرار دارد، که قدیمی تر است و صندوق دوم که بر روی قبر مردخای قرار دارد، بسیار شبیه صندوق اولی است و حدودا در سال ۱۳۰۰ توسط استاد عنایت الله ابن حضرت قلی تویسرکانی، که یکی از منبت کاران برجسته زمان خود بوده، ساخته شده‌است.
ترجمه خطوط عبری روی صندوق متعلق به استر، که بانی صندوف را معرفی می‌کند، چنین است: " امر کرد به ساختن این صندوق، بانوی عفیفه صادقه، جمال الدوله یوحرقیا و جمال الدوله یشوعا و یشعل، که هر سه نفر برادر خانم جمال ستام هستند."
نام ستام باید صورت تلخیص کلمه پهلوی ستهم باشد یعنی سخت و شدید؛ بنابر این جمال ستام یعنی بانوی بسیار زیبا بنابر این قیاس وی با استر (ایشتار؛ ملکه و الهه زیبایی بابلی ها) سهو و خطا نبوده است. مردخای که اصلش همان مردوک خدای ماروش (ضحاک مار دوش) خدای خاص بابلی ها است؛ بی سبب نامش در رابطه با این جایگاه ذکر شده است.


آرامگاه منسوب به استر و مردخای که مزار جمال ستام است

جمعه، دی ۲۴، ۱۳۸۹

معنی لفظی نام فیثاغورث

نام فیثاغورث مرکب است از فیثا (دانش و جادوگری در طبیعت)؛ گئو (زمین)و رئو-اس (یعنی حاکم با شکوه) بنابراین در اصل به معنی بزرگترین عالم علم فیزیک و جبر و هندسه بوده است. لذا ریشه کلمه علم جبر عربی نبوده و از تلخیص جزء دوم و سوم عاید شده است.

ریشهً کهن شعار رزمی شاخسئی و واخسئی

شعار رزمی شاخسئی (به زبان پهلوی یعنی دارندگان چوبدستی) و واخسئی (یعنی گروه بیرون صف گسترده) که باهم تقسیم شعار رزمی و مذهبی میکنند، ریشه ای دیرینه دارد. مسلم به نظر میرسد برای رفتن به نبرد همین شعار رزمی و هموایی شاخسئی و واخسئی گویان باعث هیجان رزمی و جوش و خروش میشده است. خصوصاً آن با یک نوع رقص که چوبی گفته میشود همراه میگردد. فکر میکنم همین نوع رقص جمعی رقص دسته جمعی گم شده فارسی زبانها و آذریها است. شعارهای اضافی شاخسئی و واخسئی بعداً در عهد شاه طهماسب صفوی در ده روز اول ماه محرم به شکل زیر تکمیل شده است:
شاخ-سئی؛ واخسئی (ازهم آوایان خارج صف)
اولی (سزاوار)؛ حیدر
حیدر؛ مدد
یا عباس؛ دخیلم
یا امام؛ وای امام
امام؛ شهید

نقد و بررسی فرار خانواده عیسی مسیح به مصر

شهرهایی که به نام بیت اللحم (خانه غذا)، ناصره (تاجگذاری شده، تقدیس شده) جلیل (بزرگ، محترم) و رامه (عالی مقام و بلند) در رابطه با زادگاه عیسی مسیح از آنها یاد شده است؛ جملگی شهرک واحدی بوده اند که اکنون رامات (ترفیع یافته و بلند) نام دارد و در جنوب بیت المقدس واقع است. در اسطوره تاریخی فرار به مصر انجیل متی از فرار- سه مغ (یهودای جلیلی و دو فرزندش) به همراه همسر و فرزند نوزادش منظور مناحیم- به سمت مصر از راشل نامی که صحبت میشود -که رابطه با افکندن عقاب طلایی سمبل امپراطوری روم بر روی در معبد اورشلیم فرزندانش به قتل رسیده اند. چنانکه اشاره شد فراریان خود خانواده یهودای جلیلی فرزند زیپورایی بنیانگذار فرقه مشتاقان آزادی یهود از اسارت رومیان (فرقه زئالوت) بوده است. بر خلاف وی همکارش ماتثیاس فرزند مارقالوت موفق به فرار با قایق شد. به احتمال زیاد قایق بر روی بحرالمیت به سمت صحرای سینا رفته است تا از راه دریای مدیترانه که نسبت به اورشلیم دورتر است. بیش از یک دهه ایشان در نزد آرامیان سمت صحرای سینا بودند تا آبهای سیاست سرکوب از آسیاب بیافتد و به وطن باز گردند. بعد از بازگشت در دره جتسمانی (دره حاصلخیز) به کشاورزی و دامداری پرداخت و چون با جمع شدن دو باره مردم در نزد یهودای جلیلی (عیسی مسیح) تشنج سیاسی دو باره بالا گرفت. به اعدام محکوم گردید. یک دهه بعد دو فرزند بزرگش در قیامهای مشتاقان آزادی مقتول شدند. حدود سال 60 میلادی نیز پسر کوچکش در قیام بزرگ شهر ماسادا مقتول گردید. بعداً سه تن اول عضو خانواده را مغان شرقی از ولایت گندوفار (گندآور پارتی، رستم زابلی) از ولایات زابلستان و سیستان شمردند. در متن اسطوره منقول از متی نیز خشم بر افروخته هیرودیس برای کشتن نوباوگان (در اصل نوجوانان شاگرد متاثیاس (یحیی) و یهودای جلیلی را گریختن همین سه مغ (حاخام) اعلام شده است. اما متاثیاس با عده ای از شاگردان از جمله فرزندان راشل- که به نظر میرسد در ساقط کردن عقاب طلایی (سمبل امپراطوری روم) فعال بوده اند به قتل رسیدند. حدود دو دهه بعد غاز مناحیم شورش نهایی زئالوت به ویرانی اورشلیم منجر شد. نویسندگان انجیل اولیه یعنی متی و مرقس قصه های شکست فرزندان یهودای جلیلی که باعث رونق بازار زئالوتها شده بود از رمان تاریخی و مذهبی خود حذف کردند و یهودای جلیلی در مقام منجی یعنی خود عیسی مسیح به صورت فرد بی زن و فرزند معرفی شد و سالهای عمر وی بیش از نصف اش خط خورد. اما منبع یوسف فلاویوس به طرزی زیرکانه در روم از ضد رومی معروف اسم برده است. همان یهودایی که روزی که هیرودیس به بستر مرگ افتاده بود گفته بود: " این شرم آور است که به رومیها خراج دهیم و افزون بر خدای متعال کسی را به سروری خود قبول کنیم." این گفته به طور ناقص در نامه های رسولان مسیحی به نام عیسی مسیح ثبت شده است. بدون اینکه به اینهمانی این دو اشاره شده باشد. در انجیل متی رمان تاریخی مذهبی فرار خانواده عیسی مسیح به مصر از این قرار است:
"فرار به مصر
۱۳پس از رفتن مُغان، فرشتۀ خداوند در خواب بر یوسف ظاهر شد و گفت: «برخیز، کودک و مادرش را برگیر و به مصر بگریز و در آنجا بمان تا به تو خبر دهم، زیرا هیرودیس در جستجوی کودک است تا او را بکشد.»۱۴پس یوسف شبانگاه برخاست، کودک و مادرش را برگرفت و رهسپار مصر شد،۱۵و تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا ماند. بدینگونه، آنچه خداوند به زبان نبی گفته بود تحقق یافت که «پسر خود را از مصر فراخواندم.»
۱۶چون هیرودیس دریافت که مُغان فریبش داده‌اند، سخت برآشفت و دستور داد تا در بیت‌لِحِم و اطراف آن همۀ پسران دو ساله و کمتر را، مطابق با زمانی که از مُغان تحقیق کرده بود، بکشند.۱۷آنگاه آنچه به زبان اِرِمیای نبی گفته شده بود، به حقیقت پیوست که:
۱۸«صدایی از رامه به گوش می‌رسد، صدای شیون و زاری و ماتمی عظیم. راحیل برای فرزندانش می‌گرید و تسلی نمی‌یابد، زیرا که دیگر نیستند.»"

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

معنی لفظی نامهای تات و کوتی

آگوم کاک رمه (اژدهای شمشیر خونین) پادشاه کاسی اواسط سده شانزدهم پیش از میلاد در کتیبهً خود از کوتیان بی خرد در سمت آذربایجان یاد می کند. بقایای همین مردم بومی کوتیان ساده زیست با جمجمه مدور را می توان در تبار مردم تات (دنباله روها، رعیت ها، تابع ها) در سمت شمال غرب ایران پیدا کرد. خود نام کوتی را هم می توان به معنی سگپرست و هم ساده زیست و پست فرهنگ گرفت.
نامهای کوتی ها و بودیان ماد در کلمات هندوایرانی کوتی (سگ) و بودها (سگ) به هم می رسند.

سه‌شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۹

مرکزیت بلخ و بامیان در نقشهً تبتی کهن

در نقشه جهانی هندوان در سمت شمال شهری به نام سیدذه پورای یعنی شهر رهبر آرمانی و پیروزمند (یعنی مکان گوتمه بودا) خوانده شده است مطابق با ناحیهً بلخ شایگان یعنی شهرهای باستانی سه گلوی بلخ و مزارشریف و بامیان است. معلوم است که مردم هندوستان و تبت در حدود دوران ما بین 500پیش از میلاد تا 500 بعد از میلاد بلخ و بامیان را به سبب مرکزیت آن بر جهان آیین بودایی تقدیس می نموده اند. مردم هندوستان آن را به عنوان شهر رهبر آرمانی در رأس و شمال زمین قرار داده و در تبت آن را به عنوان مکان مرکزی آیین و جهان بودایی در میانهً زمین نشانده اند که به سبب وجود همان معبد نوبهار بلخ (دیر مرکزی بلخ) در آنجا بوده است.در توصیف این مکان مرکزی نقشهً تبتی از باغ صلیب شکسته یا نه طبقه است، اسم برده اند که همان محل مجسمهً های بزرگ بودا در بامیان است که به ارتفاع 50 و 33 متر بوده اند. باغ چرخ که علامت آیین بودایی بزرگ (=ماهایانا) است که در کاپیسی در سمت جنوب شرقی بلخ و بامیان قرار داشته است و باغ لوتوس (محل درختان مقدس سرو) همان بغلان (محل باغ خدایگانی) است. لذا دست آخر از باغ نفیس این نقشه هم جز خود همان معبد نو ویهار بلخ مراد نبوده است. گروهی با علایق ملی گرایانه بدون دلیل خاصی نقشه مرکزی را پاسارگاد دانسته اند. در حالی که در عهد بودایی شدن تبت پاسارگاد شکوه سیاسی خود را از دست داده بود و این نقشه هم نقشه راهبان بودایی تبت بوده است نه عاشقان تبتی امپراطوری اشکانی و یا ساسانی آن هم به مرکزیت تخت جمشید سوخته و دخمه های پاسارگاد و نقش رستم متروک.

یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۹

زرتشت زمان آستیاگ و کورش که به عصر حجر برده شده است

به قول دوستمان قاسم طلاوری "ما فیلسوف بنیانگذار مکتب فلسفه ای خاص نداشتیم" حال بدین عنوان شاخدار برمی خوریم ؛ "پیشگامی یونان یا مرده ریگ ایران باستان !؟" (دانش و آموزش و فرهنگ در ایرانِ کهن/ برگرفته از کتاب: آموزش فرهنگ دکتر فریدون جنیدی / سروش سکوت) و این جماعت زرتشت سپیتمان را برای فیلسوف اصیل نمودن اش به عصر حجر می برند. در حالی که هرتسفلد عهد جنگهای به اصلاح جهانی وی را در وجود سپیتاک پسر سپیتمه فرمانروای بلخ و دربیکان شناسایی نموده بود.

Mencius läran

Mencius menar att det är härskarens uppgift att se till att folket har det bra och utvecklas både materiellt och andligt. Den som styr landet ska agera så som en landsfader och med sitt eget goda uppförande vara ett föredöme för folket. På så sätt kommer härskaren mycket längre än genom att styra med hot eller våld. Det är först när härskaren själv agerar föredömligt som han kan förvänta sig att ha folket på sin sida. Hur man styr skiljer kungen från despoten. Enligt Mencius är människan i grund och botten god och om härskaren styr på ett fördömligt sätt kommer folket att följa efter. Om en härskare inte följer sin egen goda natur utan uppför sig som en tyrann och missbrukar sina befogenheter, ja då har folket rätt att avsätta sin härskare eller t.o.m. rätt att döda honom.

En människa kan göra onda saker trots att han av naturen är god, men det sker endast om människan inte har fått den rätta vägledningen och utbildningen. En människa har medfödda goda egenskaper som ingen annan art har och i rätt omgivning och med en god utbildning kan alla utvecklas till att bli goda människor.(Wikipedia)

نقد یک عبارتی برداستان تربیت نا اهل را

طایفه ای را کشتار کرده و فرزندی از ایشان را به ناز و نعمت پروردند. می خواستند که این فرزند بی خیال دوستان فقیر خویش که از بی فرهنگی و بی غذایی به راهزنی روی آورده بودند؛ فراموش کرده و بی غیرت و بی خیال گذشته ها و عاصی شاه بد یا یک کمی خوب نگردد؟ عقل سلیم دو راهی میرود. من حکم دوم سعدی را برای این عهد ابداً نمی پسندیدم بلکه همان اولی را می پسندم حتی جرم در حد غیر قابل تصور در مورد وی مرتکب شده باشند. ادامه راه خلاف باعث عصیان شده است:شاه عقلی هم در سر داشته و از نتایج کشتار خویش و از حس انتقام احتمالی جوانک بیمناک بوده است گرچه راه حل نه در کشتار راهزنان شکم خالی بلکه ایجاد سد و چاه آبی برای ایشان بوده است که مزدک بامدادان از نیسای میانی سمت میمنه افغانستان به پیروی از منسیوس وزیر خردمند چینی آن را دریافته بود:
پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نيكان گرفت و مردم شد.

.شما هم می توانید قضاوت خود را داشته باشید


گلستان سعدی : حکایت در عبرت پادشاهان 5
شرح داستان
طايفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منيع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همی کردند که اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى

به نيروى مردى برآيد ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى

به گردونش از بيخ بر نگسلى

سر چشمه شايد گرفتن به بيل

چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

سخن بر اين مقرر شد که يکی به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمنی که بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت ،
قرص خورشيد در سياهى شد

يونس اندر دهان ماهى شد

دلاورمردان از کمين بدر جستند و دست يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميوه ی عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده . يکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جوانی تمتع نيافته . توقع به کرم و اخلاق خداونديست که به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملک روی از اين سخن درهم کشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت :
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است

تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است

بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند:
ابر اگر آب زندگى بارد

هرگز از شاخ بيد بر نخورى

با فرومايه روزگار مبر

كز نى بوريا شكر نخورى

وزير، سخن شاه را طوعا و کرها پسنديد و بر حسن رای ملک آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملکه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده :
كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه .
پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نيكان گرفت و مردم شد

گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم .
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد

چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

فی الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باری وزير از شمايل او در حضرات ملک شمه ای می گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملک را تبسم آمد و گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

سالی دو برين برآمد. طايفه ی اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قياس برداشت و در مغازه ی دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت :
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟

ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

زمين شوره سنبل بر نياورد

در او تخم و عمل ضايع مگردان

نكويى با بدان كردن چنان است

كه بد كردن بجاى نيكمردان

پنجشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۹

بیوگرافی - سوسن

سوسن زنی با شخصیت بود و هیچ وقت گذشته خود را فراموش نکرد و همیشه یار مستمندان بود. او در تأسیس چند پرورشگاه سهیم بود. او سرپرستی چندین کودک بی سرپرست را مادرانه بعهده گرفت. او با دیدن هر فقیری اختیارش را از دست می داد و توشه و مزد زحماتش را بین آنان تقسیم می نمود. او درد فقیری و نداری و بی کسی و زندگی پرورشگاهی را چشیده بود. سوسن نامش گل اندام طاهرخانی بود متولد اردیبهشت ماه ۱۳۲۱در قصر شیرین. نام پدرش ابراهیم نام مادرش بلقیس بود. بعد از از دست دادن پدرش در یک حادثه تصادف که خودش هم مجروح گشت به اتفاق مادرش به تهران آمد.
به اتفاق مادرش عازم شهر ری شد و به علت فقر مادرش در ماشین دودی آن زمان به آواز خوانی می پرداخت و دخترک بیچاره پول جمع می کرد. مردم به سوسن که دارای چشمان ریز و کم بینش دلسوزی می کردند بیشتر پول می دادند مادر او که در مدیحه سرایی و ذکر علی علی و حسین حسین مهارت خاصی داشت، در اجتماعات آن محل جمع می شد آنان در کاروانسرایی در بازار شهر ری زندگی می کردند و مادرش بعلت بیماری وبا با زندگی وداع گفت. سوسن نزد زنی تنها که به او عمه می گفت در همسایگی آنان زنی بود که در کافه ها می خواند و بعضی وقتها سوسن را با خود به کافه می برد و کم کم او هم با شبی دو تومان شروع به کار کرد. بعد از گذشت چند ماه عمه ناتنی او از وضعیت سوسن مطلع شد و پس از درگیری کار آنان به کلانتری کشید. آن روز سوسن ۱۲ سال بیشتر نداشت و با توضیح وضعیت و شرح حال خود از آن عمه ناتنی توسط پلیس وقت جدا شد و به یک پرورشگاه در خیابان مولوی سپرده شد .
کم کم پا به عرصه خوانندگی و تقلید ترانه های دلکش و قمر و ملوک ضرابی پرداخت و با نام ویکتور در یک کافه با شبی پانزده تومان مشغول به کار شد و پس از چندی رشید مردای آهنگساز کوچه بازار با او آشنا شد و او را به کافه دیگری برد و نام هنری سوسن را برای او انتخاب کرد. نا گفته نماند که چون سوسن سواد خواندن و نوشتن نداشت به کمک رشید مردای و یار محمد تهرانی ترانه ها را حفظ می کرد. پس از سال ها توسط جمیله رقصنده هنرمند به کافه های مجلل تر پایش باز شد و تا آنجا پیش رفت که توانست در شکوفه نو یکی از کاباره های مهم آن زمان تهران، جایی برای خود باز کند. آقا رضا سهیلای معروف که دارای چند کافه در لاله زار بود از او خواستگاری کرد ولی او جواب رد داد. با گذشت زمان پایش به رادیو باز شد و سپس به مهمانی های بزرگان دعوت شد و همچنین توسط زنده یاد پوران خواننده وارد دربار شد و سوسن به خاطر قدردانی از جمیله باعث شد که جمیله هم بتواند به دربار رفت و آمد نماید. در بیشترین مهمانی های تاج الملوک مادر محمدرضا شاه او به اتفاق ملوک ضرابی دعوت می شد. در یک مهمانی فرح همسر شاه گردنبندی را از گردن خود باز کرد و برای قدردانی به گردن سوسن انداخت. نا گفته نماند که هدایایی از مادر شاه هم گرفته بود که ارزش مادی زیادی داشت ولی در موقع فرار از ایران قاچاقچیان در ترکیه مقداری از آن را ربودند.سوسن پس از انقلاب توسط یک بازاری مرغدار و سوپر مارکت دار در شمیران نگهداری می شد و پس از اعتراضات همسرش، آن مرد مجبور شد که از نگهداری سوسن صرفه نظر کند. بدین ترتیب سوسن مجبور شد پس از اقامت مدتی در گیشا و پس از آن به علت گرانی جا نزدیک به چهار راه سیروس با محمد تهرانی رقاص و خواننده مهمانی های خصوصی که کارهای تئاتر روحوضی های قدیم را اجرا می کرد هم خانه شود و پس از دستگیری در دو مهمانی و تحمل دو مرتبه ۷۴ ضربه شلاق، تعهد داد که دیگر خوانندگی نکند. پس از چند ماه به کمک شخصی از طریق کوه به ترکیه و سپس لندن و بعد به آمریکا مهاجرت کرد و در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۳بر اثر ناراحتی تنفسی چشم از جهان فرو بست. روانش شاد

مطلب و ترانه ها در این آدرس [لا اقل برای من]قابل دسترسی است:"سوسن آلبوم های جدید آهنگ ها متن ترانه ها - ایران ترانه"
کم کم پا به عرصه خوانندگی و تقلید ترانه های دلکش و قمر و ملوک ضرابی پرداخت و با نام ویکتور در یک کافه با شبی پانزده تومان مشغول به کار شد و پس از چندی رشید ...
www.backupflow.com/person/130.htm - Cached - Similar"


"