جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۱

برزۀ آذربایجان نامی بر شهرهای جزنق و شیز (تخت سلیمان) بوده است

جغرافی نویسان عهد اسلامی از دو شهر به نام برزۀ آذربایجان یاد می کنند: یکی که محل سابق آتشکدۀ آذرگشنسب پیش از حمل آن به شیز (تخت سلیمان) بوده است و دیگری برزه ای که در بین مراغه و سیسر (سنندج) قرار گرفته بوده که آن به وضوح مطابق با خود تخت سلیمان می باشد ولی مستشرقین به سهو محل آن را با سقز (سوریگاش باستانی) مطابقت داده اند. چه نام برزه (تختگاه بلند آتش مقدس یا مکان بلند) به وضوح یادآور نامهای کهن ساروگ (سرِ- اوج) و شیز والارانِ (شیز -والا-ران= شهر دارای دریاچۀ آب روان واقع در محل بلند) متعلق به این دژ کهن و باستانی می باشد که آتش آتشکدۀ آذرگشنسب از عهد خسرو انوشیروان یا خسرو پرویز از برزۀ سابق بدانجا منتقل شده بود. نام این شهرها در شکل ظاهر خودشان با نام بردعه اران (پرتَوَ) مشابهت داشته و گاهی با آن مشتبه شده است.
نام شیز (شی-زه) بدین هیئت به وضوح به معنی محل تراوش آب است و یا همانطوری که گفته میشود نام شیز معّرب نام پهلوی چیست (چیس یعنی کبود، شکلی از چاس سانسکریت) آن است که به آب نیلی رنگ دریاچه آن اطلاق می شده است. این جزء در نام اوستایی دریاچه کبودان (ارومیه) یعنی چیچست (چئایا- چاست سانسکریت یعنی به رنگ کبود) هم دیده میشود. نام این دژ را بر پایه این نام در عهد اعراب همچنین شابرجاست (شیا-ور-چاست= محل دریاچه نیلگون) می نامیده اند که به تصحیف شابورخاست گفته اند.
از گفتار فردوسی در شاهنامه به وضوح چنین بر می آید که در عهد فردوسی محل دستگیری افراسیاب (مادیای اسکیتی) را در اطراف این دریاچۀ شهر برزه (به تصحیف بردع) یعنی چیست یا حوالی دریاچه ارومیه (چیچست) گمان می کردند. ولی منظور اصلی فردوسی کدام برزه آذربایجان بوده است؟ چون همان طوریکه اشاره شد ابن فقیه و حسن قمی محل سابق آتشکده آذرگشنسب (شهر جزنق) در کوهپایه بین سهند و دریاچه ارومیه را نیز برزه (تختگاه بلند و جایگاه بلند) نامیده اند. راجع به معنی لفظی برزه گفتنی است که آن بیشتر به معنی تختگاه بلند آتش مقدس به کار می رفته است تا صرفاً به معنی جایگاه بلند. چنانکه کتاب پهلوی زادسپرم (فصل11-9) میگوید: "آتش آذرگشنسب را بر کوه اسنوند (سهند) در آتروپاتکان تخت نشین نمودند." شواهد و قرائن تاریخی و اساطیری به وضوح دال بر این است که دستگیری افراسیاب در همین برزۀ کوهپایۀ سهند روی داده است. چون از عهد انوشیروان یا خسرو پرویز آتش آتشکده آذرگشنسب را نیز که در نزدیکی محل دستگیر شدن افراسیاب (= پر آسیب، مادیای اسکیتی) قرار داشته بدین دژ منتقل نموده بودند؛ لذا این نام از آن به بعد همچنین بدین قلعه مستحکم اطلاق شده است. علاوه بر این، اینجا (دژ کولومیان منابع آشوری) محل به قتل رسیدن سارگون دوم پادشاه معروف آشوری به دست فراسپ (ایشپاکای، اسپارگاپیتس) فرمانروای اسکیتان (سکائیان پادشاهی شمال دریای سیاه) بوده است. از این روی این دژ را به نام این پادشاه اسکیتی فراسپ (پُر اسب) یا فراداسپ (دارنده اسبان فراوان) می نامیدند و این نام به سادگی با نام افراسیاب تورانی یعنی لقب ایرانی مادیای اسکیتی نواده فراسپ (ایشپاکای) مشتبه می شده است. کتب پهلوی در باب فراسپ می گویند که زئنیگوی تازی (زنگیاب) از سرزمین اعراب به ایران آمده و با نگاهش کشتار میکرد به دست افراسیاب (منظور فراسپ) که در این زمان صاحب فرّ ایزدی بود، به قتل رسید. لذا مسلم به نظر می رسد که این دژ (گنجک افراسیاب کتب پهلوی) محل دستگیری افراسیاب (مادیای اسکیتی) نبوده است و این تصور اگر هم می بوده بعداً پدید آمده است. محل دستگیری و قتل مادیای اسکیتی جنوب شهر مراغه در کنار آتشکده آذرگشنسب قدیمی بوده است. در آن نواحی هنوز قصر- معبد یا دخمه زیر زمینی مادیای اسکیتی اکنون به نام معبد مهری ورجوی خوانده میشود و به فاصله حدود 10 کیلومتری جنوب شرقی محل آتشکده آذرگشنسب قدیمی (کائین گبه= آتش اسب پادشاهی) در شهر ویران شده گزنک (جزنق) باقی مانده است. مطابق شاهنامه، کیخسرو (کیاخسارو، هوخشتره) در هنگام دستگیر شدن مادیای اسکیتی در کنار دریاچه چیچست در این آتشکده به راز و نیاز پرداخته بود. و این همان آتشکده آذرگشنسب قدیمی است که کتاب پهلوی زادسپرم به صراحت در مورد آن می گوید بین دریاچه چیچست و کوه سهند واقع شده است.
شهر مراغه در عهد باستان به نام مارگیانه نامیده میشده است چه بطلمیوس نام دریاچه ارومیه به نام این شهر چنین خوانده است. این نام را می توان می توان چنین معنی کرد: مار-گیه-انه که به معنی محل کشندگان و جنگجویان است. لذا این معنی به وضوح در مورد آن صدق می کنند چه اولاً شهرک محل آتشکده آذرگشنسب یعنی شهر گزنک (یعنی محل منسوب به جنگاوران) در هشت کیلومتری شرق- جنوب شرقی شهر مراغه، در منطقه کنونی کاراجیک (محل جنگجویان) قرار داشته و مانند خود این آتشکده منسوب به جنگجویان بوده است. ثانیاً نام این شهر در کتاب پهلوی شهرستانهای ایران به عنوان شهر زادگاهی زرتشت، آموی (اَمَ-او-ی، منسوب به آب نیرومند) یا آمول (اَمَ- او-ئول= شهر منسوب به آب نیرومند) آمده و ساختۀ زندک پر مرگ معرفی است که این معنی اخیر اشاره است به همان معنی مارگیانه یعنی محل جنگاوران. این مفهوم در توصیف ایرانویج (شهرستان مراغه) در فرگرد اول کتاب اوستایی وندیداد نیز مستتر است که در آن از مارهای ژیان (در حقیقت جنگجویان درنده) این ناحیه صحبت داشته است. در واقع نام هر سه آمل نواحی شمال ایران یعنی آمل زم در کنار جیحون و آمل مازندران و این آمل- مراغه به سبب آبهای نیرومند آنها بدیشان داده شده است. در واقع از هیئت فرضی نام مراغه در نزد احمد کسروی یعنی مار-آوا نیز معانی پر آب و محل منسوب به جنگجویان عاید میگردد. نام قدیمی شهر مراغه در کتب نویسندگان عهد اسلامی افراهروذ یا افراز رود آمده است که به معنی شهر رودخانه فراخ است؛ چه در اوستا نام رودخانه صافی در رابطه با جنگ نوذریان (پارسها) و تورانیان (اسکیتان، سکاها) که در محیط زندگی کودکی زرتشت اتفاق افتاده، ویتنگوهئیتی یعنی رود فراخ ذکر شده است. ولی نظر به نام کنونی و کهن رود آن یعنی صافی و ”اریخشانِ (آو-رخشانِ)" کتاب پهلوی دینکرد اصل نام آن همچنین افروزه رود (دارای رود درخشان) نیز درک می شده است. چه این معنی را در نامهای باستانی تر مراغه و کوه سهند یعنی اوئیش دیش (دارای آب درخشان) و آوائوش (دارای آبهای درخشان) نیز شاهد هستیم. ولی نام اوستایی کوه سهند یعنی اسنونت به معنی محل مرتع کوهستانی خالی از سکنه است و ربطی با این نامهای مذکور در کتیبه های آشوری ندارد.
در کتب پهلوی دو شهرک یا قصبه در اطراف مراغه زادگاه زرتشت به شمار رفته اند یکی روستای واقع در پیچ رود دارجه (مغانجیق= جایگاه مغان) دیگری شهرک هراک (= محل نگهبانی،هرای، اراک، رک) که نامش بر روی روستای هرق زنده مانده است. اخیراً پایه و اثر بنای عظیم دژ این شهرک توسط روستائیان بر تپه طاقدیسی مطول همین روستای هرق کشف شده است که گمان می برند حصار دفاعی بزرگ شرق شهر مراغه بوده است. وندیداد پهلوی به صراحت از شهر رک (هراک، محل ارگ) در آذربایجان به عنوان شهر زادگاهی زرتشت سخن می راند و آن را متمایز از رغه سمت تهران می داند. کولسره (کوره سره) شهرک بازارگاهی دام بین مراغه و میانه که محل آن را نتوانسته اند تعیین کنند، هم اکنون قراغاج نامیده میشود و بازار دامهایش همچنان برقرار است.
لذا مطالب مربوط به شهر برزه و مراغه از نويسنده: محمد حسن گنجی و عباس زرياب خويی در دایرة المعارف بزرگ اسلامی و همین طور یادداشتهای گذشته خودم این در این باب، نیاز به بازبینی و اصلاح دارند که در اینجا همین مطالب لازم الاصلاح از این دایرة المعارف را که در باره شهر مراغه و برزۀ آذربایجان تحت عنوان آذربایجان ذکر شده است، به عینه نقل می کنیم:
"...در میان شهرهای مذكور تنها مراغه نام عربی دارد (سَلَق گرچه عربی است، به معنی گردنه است و ظاهراً نام خاصی نیست) و از نام عربی آن شاید چنین استنباط شود كه این شهر در زمان اسلام بنا شده است، اما بلاذری تصریح می‌كند كه مراغه «افراز روذ» یا «افراه روذ» نامیده می‌شد. در آنجا سرگین زیاد بود و اسبان مروان بن محمد اموی حاكم ارمنستان و آذربایجان به هنگام بازگشت از جنگ «موقان» و «گیلان» در آنجا خوابیدند و غلتیدند و از این رو قریه مذكور «قریة المراغه» یعنی قریه‌ای كه محل غلتیدن اسبان است نامیده شد و بعد مردم كلمه «قریه» را انداختند و گفتند «مراغه». مردم آنجا آن محل را به مروان «الجاء» كردند (یعنی برای آنكه از دست دزدان و راهزنان و متعدیان در امان باشند، آنجا را در پناه او قرار دادند) و او آنا را ساخت و نمایندگان او با مردم انس گرفتند و دل ایشان را به دست آوردند و مردم برای آنكه در پناه قدرت ایشان باشند (لِلتّعزُّز) در آنجا زیاد شدند و آنجا را آباد ساختند. بعد آن محل [در زمان بنی‌عباس ] با جاهای دیگر از املاك بنی‌امیه گرفته شد و جزو املاك یكی از دختران رشید در آمد... (ص 337).
اكنون به تفسیر گفتار بلاذری می‌پردازیم. او می‌گوید: در آنجا سرگین زیاد بود و آنجا را «افراه رود» می‌گفتند. در اینجا پیشنهاد مینورسكی در مقاله «جنگهای روم و بیزانس در آذربایجان» (ص 104 به بعد) در تعیین محل مراغه و انطباق آن با «فرا آته ـ وِرا» و «فرا ـ دِه اسپه»، پایتخت پادشاه آتروپاتنه یا آذربایجان در زمان آنتوان، معقول می‌نماید و من می‌توانم برای آن دلایل بیش‌تری اقامه كنم: علاوه بر اینكه «افراه رود» ممكن است تحریفی از «فرا اته» باشد، مساله «فرا ـ ده ـ اسپه» یعنی «تولید كننده اسپان» جلب‌نظر می‌كند. این محل چنانكه از نامش پیداست برای تربیت اسب و چراگاه ستوران بسیار مناسب بوده و به همین جهت به نام «فرا ـ ده ـ اسپه» خوانده شده بوده است. قول بلاذری كه در آنجا «سرگین زیاد بود» نیز مؤید این معنی است. اما اطراف مراغه در زمانهای متأخر نیز محل «ایلخی» و جایگاه پرورش اسب بوده است. پس تقریباً جای تردید نمی‌ماند كه مراغه در محل افراه رود = فرا اته = فراده اسپه بنا شده است و مردم آن كه از زمان امویان بر جان و مال و ملك خود بیمناك بوده‌اند، املاك خود را به ناجار به مروان امیر اموی داده‌اند و خود را كارگر و كشاورز او ساخته‌اند. نمایندگان او مردم دیگر را كه پراكنده شده بودند، دوباره در آنجا جمع كردند و شهر رونق قدیمی خود را با نام جدید عربی «مراغه» باز یافت. استرابن برای اتروپاتنه دو پایتخت ذكر كرده است كه یكی «فراده اسپه» بوده است. ماركوارت و راولینسون (ماركوارت، 108) فراده اسپه را با شیز و تخت سلیمان كنونی (چشمه جوشان در میان كوههای جنوب غربی آذربایجان، نزدیك تكاب) یكی دانسته‌اند. چنانكه باز هم اشاره خواهیم كرد موقعیت این چشمه جوشان و آتشكده و كاخ آن به هیچ ‌وجه برای شهر بودن مناسب نیست تا چه رسد به پایتخت بودن. آنجا برای پرورش اسب هم هیچ مناسب نیست و بنابراین فراده اسپه پایتخت قدیمی آذربایجان همین محل كنونی مراغه بوده است. مقدسی (ص 181) و جغرافی‌نویسان دیگر گفته‌اند كه مراغه در قدیم‌الایام اردوگاه (مُعَسْكَر) و «دارالاماره» بوده است. «قدیم‌الایام» زمان پیش از اسلام را می‌رساند و مقصود از آن قرون 1، 2 و 3ق/7، 8 و 9م نیست. یوسف بن ابی الساج هم كه در اوایل قرن 4ق/10م والی ارمنستان و آذربایجان بود ظاهراً مقرّش اردبیل بوده است. دلیل دیگر اینكه یاقوت در وجه تسمیه «میانج» می‌گوید: «برای آنكه در میان راه ]اردبیل[ به مراغه بوده است» (4/708). اصطخری نیز می‌گوید كه از اردبیل تا مراغه 40 فرسخ است و از اردبیل تا میانه 20 فرسخ (ص 194). پس میانه در وسط راه و میان اردبیل و مراغه بوده است و از این رو به آن «میانج» گفته‌اند. میانه شهری قدیمی بوده است و اگر مراغه شهری جدید‌الاحداث بوده است نمی‌توان گفت كه شهری را به جهت واقع بودن میان یك محل معتبر (اردبیل) و یك محل ناشناخته (مراغه) «میانه» خوانده‌اند. پس مراغه همان فرا اته یا فراده اسپه یكی از دو پایتخت قدیمی آذربایجان بوده است و میانه را به جهت واقع شدن در میان این دو شهر به این نام خواند‌ه‌اند. موقعیت مراغه ایجاب كرد كه در زمان هارون نیز لشكرگاه شود و در قیام بابك خرم دین از مواضع مهم نظامی برای مدد رساندن به افشین گردد. در نزدیكی میانه شهر «خونَجْ» قرار داشت كه به گفته مسكویه «اول حد آذربایجان از ناحیه ری بوده است» (5/400، حوادث سال 326ق). در خونَج پاسگاهی (مَرْصَد) بود برای گرفتن گمرك از صادرات آذربایجان به ری. مقاطعه یا «كنترات» این پاسگاه گمرك در سال به 000،100 درهم تا 000،000،1 درهم می‌رسید. به گفته ابن حوقل نظیر چنین پاسگاه گمركی و اموالی كه از آن می‌گذشت در دنیا مانند نداشت (ص 353).
به گفته بلاذری اردبیل به هنگام فتوح اسلامی «مدینه» یعنی شهر بزرگ و مركز آذربایجان بوده است و «مرزبان» «آذربایجان» در آنجا می‌نشست و گرفتن مالیات آذربایجان برعهده او بود (ص 333). اردبیل در نوشته‌های نویسندگانی ارمنی «ارتاویت» است (تعلیقات مینورسكی بر سفرنامه ابودلف).
در صلح میان مرزبان آذربایجان و سردار عرب از «اكراد بلاشگان و سبلان و ساترودان (یا میان رودان) سخن رفته است. در كتیبه كعبه زردشت چنانكه گذشت «بلاسگان» آمده است و به گفته‌ ابن خرداذبه در فهرست شاهانِ اردشیر نام «بلاشكان شاه» (در اصل: براشكان شاه) آمده است (ص 17). به نقل یاقوت (ذیل رَسّ) از ابودلف مِسْعَربن مُهَلْهِل نهر رسّ (ارس) به «صحرای بلاسجان» می‌رود و این صحرا طولش از برزند تا بَرْذَعه (واقع در ارّان) است (2/780). اما عبارت «و هی الی شاطی البحر» (این صحرا تا كرانه دریا) كه در عبارت ابودلف آمده گنگ است، زیرا اگر طول بلاشگان از برزند تا بردعه باشد، هیچكدام از این دو در كرانه دریا نیستند، مگر اینكه گفته شود كرانه دریا قسمت شرقی و خط برزند تا بردعه حد غربی بلاشگان باشد. ابودلف وَرْثان و بیلقان را نیز از بلاشگان می‌شمارد و می‌گوید در این دشت 000،5 قریه وجود دارد كه بیشتر آنها ویران است، ولی دیوارها و ساختمانها پابرجاست (یاقوت، 2/780). «اكراد بلاشگان» به جهت چراگاههای این دشت و مناسب بودن آن برای زندگانی شبانی و تربیت اغنام و احشام در آنجا سكنی كرده بودند. وجود اكراد در این دشت از جای دیگر نیز تأیید می‌شود و آن وجود دروازه‌ای بوده است در بَرْدَعه به نام «باب الاكراد» (یاقوت، ذیل بَرْذَعه)، و اگر بردعه در كنار دشت بلاشگان قرار داشته این دروازه بایست به سمت آن بوده باشد. یاقوت گفته بردعه در اقصای آذربایجان است (1/558) و ابن الفقیه آن را واقع در ارّان و آخر حد آذربایجان دانسته است (ص 285). باید در اینجا اضافه كنم كه نام پادشاه بلاشگان در منابع ارمنی آمده است (ماركوارت، 120). ساترودان یا میان رودان اكنون برای نویسنده این مقاله معلوم نیست.
وَرْثان به گفته ابن خرداذبه آخرین «عمل» آذربایجان بوده و از بَرْزند تا بلاشگان و ورثان 12 فرسخ بوده است (ص 121). پس به گفته ابن خرداذبه و تأیید منابع قدیم‌تر بلاشگان جزء آذربایجان نبوده است، اما در قرنهای 4 و 5 ق/10 و 11م تا زمان یاقوت براثر تسلط مسلمانان بر سراسر آذربایجان و ارّان و اسلام آوردن اهالی جغرافی‌نویسان حدود ارّان و آذربایجان را گم كردند و از این‌رو گاهی حد آذربایجان را تا قسمتهای خیلی شمالی‌تر رود ارس بالا برده‌اند. وَرْثان به گفته بلاذری ابتدا پادگانی نظامی (منظره، در روایتی) یا پلی (قنطره، در روایتی دیگر) بوده است و مروان بن محمد اموی در آن بناهایی ساخت و گرد آن بارویی بست (ص 337). پادگان نظامی بودن آن، «مرز» بودن آن را تأیید می‌كند. به گفته ابن حوقل رودخانه ارس بر درِ «وَرْثان» دو شاخه می‌شد: شاخه‌ای به سوی رود كُر می‌رفت و شاخه‌ای به سوی دریای طبرستان (ص 345). این معنی، «قنطره» یا پل بودن ورثان را تأیید می‌كند. وَرْثان را ارمنیان «وردانه كَرْت» می‌خواندند (ماركوارت، 111 كه به معنی «ساخته وَرْثان یا وارتان» است.
سیسَرْ كه در جنوب غربی آذربایجان بوده است با سِنَه (سنندج) واقع در كردستان امروز تطبیق می‌شود (پاولی، ذیل «الینزه»؛ ماركوارت، 111) و آن را «سیسر صد خانیه» (صد خانیك) می‌گفتند یعنی دارای 30 سر و 100 چشمه. شاید این «صد چشمه» با كوههای «چهل چشمه» كردستان امروز یكی باشد كه بعضی از شعب رود قزل‌اوزن در آن جریان دارد. به گفته بلاذری سیسر چراگاه چارپایان كردان و دیگران بود. این ناحیه كه حد آذربایجان و دینور و همدان بود [در زمان مهدی عباسی] پناهگاه راهزنان شد. مهدی فرمان داد تا در آن موضع شهری بنا كنند كه پناهگاه و «حصن» در برابر دزدان باشد. عاملان مهدی شهر سیسر را ساختند و به دور آن بارویی كشیدند و مردم را در آن جای دادند و رستاق «مای بَهْرَج» [در اصل: ماینهرج] را از دینور و رستاق «جوذمه» را از آذربایجان از كوره بَرْزه و رستاقِ (در اصل «رسطف!») خانیجر را به آن پیوستند و از جمع این رستاقها «كوره‌»‌ای پدید آمد و مالیات آن به سیسر تعلق گرفت (ص 318). مای‌بَهْرَج «ماذْپَهْرگ» است یعنی دیدبان ماد. از این نام دانسته می‌شود كه اینجا آغاز ناحیه وسیع ماد بوده است. خانیجر به معنی كوهِ چشمه (خانی = چشمه و جریاگر = كوه) و یكی از كوههای كردستان بوده است. این «كوره» اساس پیدایش كردستان امروزی ایران است و معلوم می‌شود كه قسمتی از آن یعنی رستاق جوذمه از آذربایجان بوده است. از محل كنونی جوذمه من اطلاعی ندارم.
برزه بر سر راه مراغه به سیسر بوده است و فاصله میان آن و مراغه را 15 فرسخ نوشته‌اند (ابن خرداذبه، 121). پس باید همچنانكه مینورسكی در مقاله مذكور حدس زده است، محل برزه را در سَقِّز كنونی جستجو كرد. به گفته جغرافی‌نویسان قرن 4ق/10م در میان مراغه و برزه شهر سابُرْخاست قرار داشت. محل آن را می‌توان با میاندوآب كنونی تطبیق كرد. مینورسكی در مقاله مذكور (ص 107) با توجه به صور مُحَّرف این نام در كتب جغرافیایی احتمال می‌دهد كه همان «بئر الجاست» باشد كه در طبری (اول /616) به صورت «بئرالجاسف» ذكر شده است. برزه دیگری در احسن‌التقاسیم ذكر شده است (ص 382) كه با برزه مذكور ارتباطی ندارد. بلاذری برزه (یعنی ناحیه واقع میان مراغه و سیسر) را «كوره» خوانده است (ص 338) و كوره بنابر تعریف یاقوت شامل چند قریه است كه قصبه یا شهری در مركز آن باشد (1/39). پس از فتح اسلام در این كوره قبیله «اَوْد» از قبایل عربستان جنوبی ساكن شدند و مردی از ایشان مردم را در قصبه آن جمع كرد و حصنی به دور آن كشید. بلاذری می‌گوید در 239ق/853م برخلاف میل اودی، مالكِ این قصبه، منبری در آنجا گذاشتند (ص 338). شاید علت مخالفت آن بوده است كه در صورت داشتن منبر آن محل تبدیل به شهر بزرگ می‌شده و در این صورت والی آن می‌بایست از سوی خلیفه یا گماشته او تعیین شود، در صورتی كه در ده یا شهر كوچك مالك آن خود می‌توانست حاكم آن هم باشد.
كولسره یا كورسره میان مراغه و سراب بوده است (ابن خرداذبه، 120). از مراغه تا كولسره 10 فرسخ و از آنجا تا سراه (سراب) 10 فرسخ و از آنجا تا «نیر» 5 فرسخ و از آنجا تا اردبیل 5 فرسخ بوده است (ابن خرداذبه، همانجا). به گفته ابن حوقل كولسره قصری با بارویی بزرگ بود و ساحَت و رستاقی پهناور داشته است (ص 351، 352) و در آنجا در سر هر ماه قمری بازاری تشكیل می‌شد كه انواع كالاها و امتعه بازرگانی در آن عرضه می‌گردید و در آن از 000،100 تا 000،000،1 گوسفند فروخته می‌شد. موضع كولسره اكنون شناخته نیست و شاید با هشترود كنونی یا موضعی نزدیك به آن منطبق شود. از گفته ابن حوقل استنباط می‌شود كه كولسره شهر نبوده و بازارگاه چادرنشینان و دامداران كوههای سهند و سبلان بوده و از آنجا به شهرهای مركزی و غربی ایران گوسفند و دام صادر می‌شده است. به طور كلی آنچه در ابن حوقل و اصطخری و حتی ابن خرداذبه درباره تعیین مسافات میان كولسره و مراغه و اردبیل آمده مشكوك است و محتاج تأمل بیشتری. شاید قول ابن حوقل كه كولسره میان اردبیل و سراب است به واقعیت نزدیكتر باشد كه در این صورت البته نمی‌توان آن را با هشترود منطبق كرد. به گفته ابن خرداذبه از اردبیل تا موقان 10 فرسخ بوده است (ص 120). این موقان چسبیده به سرزمین گیلان بوده است، زیرا به گفته بلاذری حُذَیفه بن الیمان پس از فتح آذربایجان به سرزمین «موقان و جیلان» تاخت (ص 334، 337) و نیز به گفته همو عبدالله بن شِبْل احمسی در 25ق/646م بر اهل «موقان و ببر و طیلسان» تاخت (همو، 335). همین واقعه را طبری در حوادث 24ق/645م نقل كرده است و بجای عبدالله بن شبل «عبدالله بن شُبَیل» آورده است...."

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

معنی نام بویر احمد


گفته میشود اصل این نام بویر حمد است. لذا بویر شکلی از کلمه بئور اوستایی یعنی ده هزاراست و احمد یا در اصل حمد شکلی از کلمه اوستایی همث یعنی همیشه و همواره. در مجموع یعنی مردمی که همواره به تعداد ده هزار نفر زندگی میکنند. این نام به شکل تلخیص یافته ده هزار به هزار به هیئت هزار اسپی در عهد سلجوقیان و خوارزمشاهیان و مغولان برای اتابکان لر منطقه بویر حمد ذکر شده است.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

معنی لفظی نام اِوَز و کهنه اوز

کهنه در نام کهنه اوز را می توان دو گونه معنی کرد:تلخیص کهین= کوچک، کوه نی= پایین کوه. ولی خود اوز به شکل اَوَئِزَ در لغت اوستایی به معنی ساده و بی آلایش و کوچک است. لذا هم کهنه و هم اِوَز هر دو به معنی قصبه خرد و ساده بوده است.
اَاُذَ در اوستا به معنی آب بسیار است.احتمال بسیار دارد در اصل اَو-وَذ به معنی" [محل] آب جاری" بوده باشد. اَوَز (در معنی موجود حرکت کننده در آب) در مفهوم مرغابی معرب از همین واژه به نظر می رسد.

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۱

چرا سرزمین ماگان (سیستان و بلوچستان باستانی) سرزمین دیرین مغان بوده است؟

منابع مسیحی قدیم اصرار دارند که گندوفارس یا همان گندآور (19-49ق.م) از خاندان پهلوها (پهلوانان) یا پرتو سورها توسط سنت توماس از قدیسین و مبلغین مسیحی آیین مسیحی را پذیرفت. آشکار است او که در عهد پیش از میلاد زیسته نمی توانسته است مسیحی بوده باشد. این گفته مسیحیان در واقع به سبب محبوبیت وی و دارا بودن عناوین منجی (سئوشیانت) و شاهنشاه بزرگ زرتشتی بوده که بر اثر کشور گشایی های او در سمت شرق فلات ایران پدید آمده بوده است. وی آخرین امیر باختری و یونانی کابل یعنی هرمایوس شکست داده و حکومت او را منقرض نموده است.
علاقه مسیحیان اولیه به حکومت گندوفارس به احتمال زیاد به واسطه عنوان منجی وی صورت گرفته است. این علاقه به حکومت و سرزمین او و اخلافش در داستان سه مغ شرقی بیشتر آشکار میگردد. انجیل متی به صراحت از سه مغ شرقی سخن می راند که منابع کهن مسیحی نامهای ایشان گاسپار (کناری)، ملخیور (ماهیخوار) و بالتازار (پرتو- سور= پهلوانان نیرومند) که به وضوح نشانگر پریکانیان، ایختوفاقهای منابع یونانی (ماهیخواران) و پهلوها (پرتو سوره ها، نیاکان اصلی بلوچان) می باشند. در این عهد مغان در اطراف دریاچه هامون سکنی داشته اند و نیروی نظامی بزرگ محسوب نمی شدند ولی آن قدر مهم و پر تعداد بوده اند که باور ایشان راجع به نگهداری شدن نطفه های زرتشت در دریاچه هامون که بعداً تبدیل به باور سه سئوشیانت در آئین زرتشتی شده بود.
علاوه بر این باورهای زرتشتی کهن از جمله تقدیس خارپشت تنها در نزد مردم سیستان دیر پائیده بود. چون یاقوت حموی در طی سخن از سجستان (سیستان) از ابن الفقیه نقل کرده، می نویسد: " در هنگام گشایش سجستان به دست عربها، مردمان آنجا می گفتند که نباید خارپشت ها را کشت و نه آنها را راند زیرا که آنها مارها را می کشند. سجستان پر است از مار در هر خانۀ آن دیار یک خار پشت نگاه می دارند. متقابلاً پلوتارخوس نویسنده یونانی 46-120 میلادی می گوید: "مغان پیروان زرتشت، خارپشت را بسیار گرامی می دارند". از آنجایی که در فرگرد سیزده وندیداد و در بندهشن فصل 14، فقره 19 خارپشت را از جنس سگ شمرده اند لذا معلوم میشود بر خلاف تصور رایج سیستان نه به معنی سرزمین سکاها بلکه به همین معنی سرزمین خارپشت بوده است. در فرگرد اول وندیداد این نظر قویاً تأیید می گردد: " هفتمین بخش از بهترین بخشهای اسه و شوئیثره که اهورامزدا آفرید وئکرته (بادخیز) است آنجا که خارپشت لانه دارد. آفت این سرزمین که انگره مینیو آفرید زن جادو (پئیریکا)ی خنن ثئیتی است که به کرساسپ (در هم شکننده راهزنان) پیوسته بود". دو نام کهن دیگر سیستان یعنی گدروسیا (گت- رئُژیا) و نیمروز (نمه- رئُژ) را هم می توان "محل بزرگداشت رئُژ (روباه، منظور خارپشت)" گرفت.
از منابع کهن یونانی و اسلامی معلوم میشود که قبایل مغان غالباً در مناطقی به صورت کلنی هایی می زیسته اند. از این جاست که در آذربایجان روستاهایی به نام مغانجیق (جایگاه مغان) خوانده شدند. به ظاهر به نظر می رسد نام دشت مغان از تلخیص آموکان (محل رود نیرومند) در عهد ساسانی عاید شده است و ربطی با نام مغان ندارد. اما چنانکه دکتر عنایت الله رضا در کتاب خود آذربایجان و اران می آورد:"هکاتیوس میلتی، مورخ یونانی سدۀ ششم و اوایل سدۀ پنجم پیش از میلاد، ضمن بحث پیرامون قبایل ساکن آلبانیا (اران) از قیبله ای به نام میک یاد کرده است که در دشتهای کرانۀ رود ارس سکنی داشته اند. هرودوت، مورخ مشهور عهد باستان نیز از قبیله مذکور نام برده است. برخی از محققان به درستی نام مغ و دشت مغان را پدید آمده از نام این قبیله دانسته اند." جالب است که هکاته میلتی و هرودوت هم نامِ این قبیله باستانی سمت دشت مغان و هم ساکنین باستانی سمت سیستان را تحت همان نام واحد میکها (مُغها) بیان نموده اند. تحت رشید یاسمی در کتاب خود "کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او" می آورد: "استرابون با استناد به اراتستن از مغان پارس نام می برد و می گوید که قومی بسیار متعصب و پرهیزکار و حافظ اصول اخلاقی هستند."
بنابراین هیچیک از کلنی های مغان در فلات ایران به بزرگی سرزمین سیستان و بلوچستان باستانی یعنی مکران (محل مکها) یا مکوران (محل مغان) نبوده است که در عهد سومریان (بیش از دو هزار سال پیش از میلاد) به نام ماگان (سرزمین منسوب به مغها) نامیده می شده است و بین آراتتا (جیرفت کرمان) و ملوخا (مه لوکا= سرزمین بزرگ، هند) قرار داشته است. دلیل قاطع این همانی سرزمین ماگان با مغان از تحقیقات بسیار جالب دوستمان پیام سیستانی بر می آید که با دلایلی متقن از راه بررسیهای زبانشناسی زبان سیستانی و مقابله آن با زبان گاثایی (از لحاظ آواشناسی و ریشه لغات) به طور قطع اثبات می نماید که لهجه سیستانی و مصطلحات آن یادگار و ادامه زبان گاثایی مغان باستانی این منطقه می باشد. چون زبان گاثایی مغان چنین ارتباط نزدیک را با هیچیک از دیگر لهجه های ایرانی ندارد.
بر این پایه معلوم میگردد که شهر سوختۀ سیستان از شهرهای باستانی مغ نشین بوده است. احتمال دارد نام این شهر در اصل به معنی محل پر سود (سئو- کته) بوده و با نام سئوشیانتِ (سود رسانِ) دریاچۀ هامون ارتباط داشته است. بودایی های عهد ساسانی هم در هنگام سفر هسوآن تسانگ به بلخ و هندوستان در حوالی فلات ایران از شهر سوخته و ویران شده ای به نام جایگاه مقدس و مرتفع سومرو نامبرده اند که بعید است از این شهر اساطیری شهرسوخته سیستان (سئو-کته) منظور بوده باشد. چه نام این شهر یا ولایت بلند معبد به وضوح یادآور سرزمین باستانی سومر و زیگوراتهای بلند آن در جنوب بین النهرین است که می دانیم نامش تا عهد هخامنشیان زنده بوده است.

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۱

ریشۀ تاریخی جشن کهن ایرانی سکائیه

استاد پرویز رجبی در باب جشن سکائیه می آورد: "بابلی بودن جشن سکایه، همان طوری که از نام این جشن برمی آید، به طور قطع نمی تواند درست باشد. وقتی سردار ایرانی کاپادوکیه موفق به نافرجام گذاشتن هجوم سکاها به ارمنستان و آسیای صغیر شد، دستور داد، تا محلی را خاکریز کرده و در آنجا یک معبد آناهیتا بسازند. در این معبد هر سال جشنی به نام سکایه برگزار می‌شده است. «استرابون» در کتاب 5 خود،[25]↓ بی ذکر منبع می نویسد؛ برخی می گویند، هنگامی که کورش سکاها را شکست داد، روز پیروزیش را به الاهه‌ی میهنش تخصیص داد؛ هر جا معبد آناهیتا وجود دارد این جشن برگزار می شود. در این جشن مردان لباس سکایی به تن کرده و پس از می‌گساری با یکدیگر و زنان همراهشان به زد و خورد می‌پرداختند. این مراسم یادآور خوردن ِشکستی از سکاها بوده است، که در آن به حیله، آن ها را مست کرده و در حال خواب و مستی و رقص از پای درآورده بودند [که مطابق خبر هرودوت مبنی بر پیروزی کی آخسارو بر سکاهای شمال دریای سیاه در سمت دریاچه ارومیه است]. «ویندیشمن»[26]↓ معتقد است که این آیین بایستی مربوط به زمانی از پیش از کورش بوده باشد. «اشپیگل»[27]↓ در ایرانی بودن آیین سکائیه تردید دارد و با تکیه بر گزارش «بروسوس» که این جشن در بابل نیز گرفته می‌شده است، احتمال می‌دهد که نام جشن از واژه ی صائبی شاقا [28]↓(آشامیدن) برگرفته شده باشد.[29]↓".
ولی چنانکه هرودوت میگوید مورد سرمستی و غفلت بزرگ سکائیان پادشاهی (اسکیتان) از ایرانیان مادی و پارسی در عهد کی آخسارو (کیخسرو) روی دارد که منجر به کشتار شدن سکاها در سمت آذربایجان گردید. در شاهنامه و اوستا به صراحت از این پیروزی بزرگ ایرانیان نوذری (اولاد چیش پیش دوم هخامنشی) بر لشکریان افراسیاب تورانی (مادیای اسکیتی) در عهد فرمانروایی کیخسرو کیانی (کی آخسارو مادی) سخن به میان آمده است. این بزرگترین پیروزی تاریخی ایرانیان بر سکائیان پادشاهی شمال دریای سیاه بوده است. لذا استرابون اشتباه کرده است که مناسبت این جشن را پیروزی کوروش سوم بر سکاها پنداشته است. در واقع بر عکس، کوروش سوم (فریدون= هخامنشی) پیروزمند جنگ با سکاها نبود و در پیکار با آنها جان خود را هم باخت. لذا در واقع این جشن بزرگ سکائیه ایرانیان باید جشن پیروزی شکوهمند کوروش دوم (توس نوذری) و برادرش آریارمنه (گستهم نوذری) سرداران سپاه کی آخسارو (هوخشتره، کیخسرو) بر سکاها در کنار دریاچه چئچست در سمت شهر مراغه بوده باشد. احتمال دارد سنت بر نشستن کوسه در ایام نوروزی در اصل اشاره به همین جشن ایرانیان باستان و شکست و کشتار سکائیان کم ریش لشکر مادیای اسکیتی و دستگیری و قتل خود وی بوده است که بعداً به وداع زمستان تفسیر شده است.
این پیروزی بزرگ ایرانیان مادی و پارسی یکی از زمینه هایی بود که موجب تشکیل امپراطوریهای بزرگ ماد و هخامنشی گردید. فردوسی از زبان گستهم نوذری میگوید که شب هنگام مادیا و سپاه مخوف وی را در آنجا غافلگیر نموده اند:
بدان نامداران افراسیاب رسیدیم ناگه به نگام خواب
ازیشان سواری طلایه نبود کسی را ز اندیشه مایه نبود
چو بیدار گشتند زیشان سران کشیدیم شمشیر و گرز گران
چو شب روز شد جز قراخان نماند ز مردان ایشان فراوان نماند
همه دشت زیشان سُرون و سرست زمین بستر و خاکشان چادر است

از قراخان (کاراخان، یعنی خان بزرگ) در اساس خود همان مادیای اسکیتی (افراسیاب= پر آسیب) منظور است که گویا ابتدا از مهلکه میگریزد ولی به دست کسان سپیتمه هوم (گودرز کشوادگان) حاکم محل دستگیر و به فرمان کیخسرو اعدام میگردد. به قول موسی خورنی، نیوکار مادس (مادیای جادوگر) را در حالی که میخی به پیشانیش کوفته بودند بر دیوار برجی میخکوب کرده در معرض انظار رهگذران و همه کسانی که به آنجا می آمدند، قرار دادند.

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۱

اسطورۀ اصحاب فیل، نبرد وهرز دیلمی و مسروق ابرهانی به حالت به استعاره است

طیر ابابیل قرآن که به معنی مرغان پراکنده گرفته شده است در اساس همان لشکر وهرز تیر انداز دیلمی است که توسط انوشیروان از تیسفون بابل برای مقابله با فیل سواران حبشی به یمن فرستاده شده بوده است:
محمد جواد مشکور در کتاب خود ایران در عهد باستان می آورد: "در آغاز قرن ششم میلادی حبشی های مسیحی به عربستان حمله برده و یمن را به تصرف در آوردند. سردار حبشی که یمن را فتح کرد، ابرهه نام داشت. وی کلیسایی به نام قلیس در صنعا پایتخت یمن بنا نهاد، و آن را خواست مرکز حج عرب قرار دهد و برای خراب کردن خانه ی کعبه به مکه روی آورد. ولی چنانکه در تواریخ مسطور است موفق نشد و به علت طاعون [منظور سنگریزان اساطیری] در سال 542 میلادی از نیمه راه باز گشت."
اینکه ابرهه خیال تصرف مکه را داشته می تواند حقیقت داشته باشد ولی اینکه صرفاً برای ویران کردن معبد کعبه دست به چنین اقدامی ناموفق زده باشد، منطقی به نظر نمی رسد؛ چون در آن عهد خانه کعبه برای کل مردم شبه جزیره عربستان، از جمله یمن، معبد مرکزی مهمی به شمار نمی رفته است که احساس دینی مسیحی متقابل ابرهه را بر انگیخته باشد. ثانیاً چنانکه تصور شده عهد وی با ولادت محمد تقارن نداشته است. لذا این گفته از ساخته های پسینیان در عهد اسلامی است و در این رابطه موضوع دیگری که آن را معجزه عهد ولادت پیامبر اسلام شمرده اند، مّد نظر بوده است. چه از سوی دیگر با اندکی دقت معلوم میگردد داستان ابابیل و اصحاب فیل مربوط به لشکر ایرانی وهریز می باشد که در حدود سال 570 میلادی (عهد تولد محمد پیامبر اسلام) با لشکری به تعداد 800 نفر در 8 کشتی از راه خلیج فارس به یمن رسید. دو کشتی وی در راه غرق شد، و شش کشتی با 600 تن به سواحل حضرموت رسیدند. یمنی ها از آمدن لشکریان ایران شاد شده بر حبشی ها بشوریدند و مسروق آخرین امیر خاندان ابرهه با تیر وهریز که بر پیشانی او اصابت کرد، کشته شد و سلطه حبشی ها در یمن بر چیده شد. ایرانیان حبشی ها را از یمن بیرون راندند و وهریز از جانب خسرو انوشیروان به فرمانروایی آن کشور گمارده شد.
دلیل این گفته سوای تقارن عهد تولد پیامبر با واقعۀ اصحاب فیل و آمدن وهریز، وجود نام ابابیل به عنوان مخاصمین در کنار نام اصحاب فیل است که در عربی به معنی دسته های پراکنده و نیز به معنی دسته پرندگان است که حالت مفرد اصلی ایرانی آن یعنی از از ابابیل همانطور که گفته شد سپاه ارسالی انوشیروان از شهر تیسفون سرزمین بابل است یعنی در اصل سپاه وهرز منظور است که از راه دریا برای نبرد با آل ابرهه به یمن رسیده بودند.
لابد نام ایرانی وهرز یا وهریز (به ظاهر یعنی خوب آراینده صفوف لشکر) در نزد اعراب یمنی به صور فریز و فرِز هم تلفظ میشده است که بدین هیئت اخیر به معنی نشانه رفتن و تخته سنگ مجزا شده آمده است. لابد موضوع سنگریزی ابابیل بر سر فیلان لشکر حبشی آل ابرهه از همین معانی وهرز (وهریز) و سپاهیان دریانورد وی (ابابیل) بر خاسته است.
در اینجا داستان اصحاب فیل را به عینه از سایت مجازی قرآن نقل می کنیم:
داستان اصحاب فيل و هلاكتشان در قرآن
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ تَرَ كَيْف فَعَلَ رَبُّك بِأَصحَبِ الْفِيلِ(1)
أَ لَمْ يجْعَلْ كَيْدَهُمْ فى تَضلِيلٍ(2)
وَ أَرْسلَ عَلَيهِمْ طيراً أَبَابِيلَ(3)
تَرْمِيهِم بحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ(4)
فجَعَلَهُمْ كَعَصفٍ مَّأْكولِ(5)
به نام الله رحمان و رحيم
1. آيا نديدى پروردگارت چه بر سر اصحاب فيل آورد؟
2. آيا نقشه هاى شومشان را خنثى نكرد؟
3. آرى، پروردگارت مرغانى را كه دسته دسته بودند، به بالاى سرشان فرستاد.
4. تا با سنگى از جنس كلوخ بر سرشان بكوبند.
5. و ايشان را به صورت برگى جويده شده درآورند.
(سوره مباركه فيل)
در اين سوره به داستان اصحاب فيل اشاره مى كند، كه از ديار خود به قصد تخريب كعبه معظمه حركت كردند، و خداى تعالى با فرستادن مرغ ابابيل و آن مرغان با باريدن كلوخهاى سنگى بر سر آنان هلاكشان كردند، و به صورت گوشت جويده شان كردند. و اين قصه از آيات و معجزات بزرگ الهى است ، كه كسى نمى تواند انكارش كند، براى اينكه تاريخ نويسان آن را مسلم دانسته، و شعراى دوران جاهليت در اشعار خود از آن ياد كرده اند اين سوره از سوره هاى مكى است.
((الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل))
منظور از ((رؤ يت)) معناى لغوى آن يعنى ديدن به چشم نيست، بلكه علمى است كه به مانند احساس با حواس ظاهرى ظاهر و روشن است. و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه مگر علم يقينى پيدا نكردى كه چگونه پروردگارت با اصحاب فيل رفتار كرد، و اين قصه در سال ولادت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) واقع شد.
((الم يجعل كيدهم فى تضليل))
مراد از كيد آنان سوء قصدى است كه در باره مكه داشتند و مى خواستند بيت الحرام را تخريب كنند، و كلمه ((تضليل)) و ((اضلال))هر دو به يك معنا است، و كيد آنان را در تضليل قرار دادن ، به معناى آن است كه نقشه آنان را نقش بر آب ساخته، زحماتشان را بى نتيجه سازد، آنها راه افتادند تا كعبه را ويران كنند، ولى در نتيجه تضليل الهى، خودشان هلاك شدند.
((و ارسل عليهم طيرا ابابيل))
كلمه ((ابابيل)) - به طورى كه گفته اند - به معناى جماعت هايى متفرق و دسته دسته است ، و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى جماعت هاى متفرقى از مرغان را بر بالاى سر آنان فرستاد. و اين آيه، و آيه بعديش عطف تفسير است بر آيه ((الم يجعل كيدهم فى تضليل)).
((ترميهم بحجاره من سجيل))
يعنى آن ابابيل مرغان اصحاب فيل را با سنگ هايى كلوخين هدف گرفتند. و معناى كلمه ((سجيل)) در قصص قوم لوط گذشت . ((فجعلهم كعصف ماكول))
كلمه ((عصف)) به معناى برگ زراعت است، و عصف ماكول به معناى برگ زراعتى - مثلا گندم - است كه دانه هايش را خورده باشند، و نيز به معناى پوست زراعتى است مانند غلاف نخود و لوبيا، كه دانه اش را خورده باشند، و منظور آيه اين است كه اصحاب فيل بعد از هدف گيرى مرغان ابابيل به صورت جسدهايى بى روح در آمدند، و يا اين است كه سنگ ريزه ها (به درون دل اصحاب فيل فرو رفته ) اندرونشان را سوزانيد.
بعضى هم گفته اند: مراد از ((عصف ماكول)) برگ زراعتى است كه آكال در آن افتاده باشد، يعنى شته و كرم آن را خورده و فاسدش كرده باشد. و آيه شريفه به وجوه ديگرى نيز معنا شده كه مناسب با ادب قرآن نيست.

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۱

معنی نام قره آغاج، مرکز چاراویماق (چاردولی)

یاقوت حموی نام قره آغاج را به صورت کوره سره (کولسرای) یاد کرده است که بازار فروش دام بوده است. لذا نظر به نامهای چاراویماق (قبیله جنگجو) و گاودول (تبار جنگاوران) که برای این منطقه ذکر شده است؛ قره آغاج در اصل کاره گاس یعنی منطقه جنگجویان بوده است و همین طور کوره سرای که به صورت کاره سرای به معنی محل جنگجویان است. بنابراین غالب روستاهایی که در سمت شمالغرب ایران به نام قره آغاج نامیده میشوند در اصل به معنی محل جنگاوران (کاره گاس)بوده اند.

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

معنی نام شهر بابل مازندران

نامهای کهن باول و مامطیر در نوشتار جغرافی نویسان کهن اسلامی در رابطه با هم بیانگر آنند که نام ایرانی کهن این شهر بئو-آو-ال (شهر منسوب به پرندگان آبزی) بوده است که در عهد اعراب به مامطیر (مأوا و مأمن طیر) ترجمه شده بوده است. ظاهراً اعراب، سپاه وهریز مازندرانی را در یمن ابابیل یعنی بابلیها می نامیده اند.

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۱

مهمترین نتایجی که طی 35 سال تحقیق در زمینه تاریخ اساطیری بدانها رسیده ام، از این قرار می باشند:

1- یکی بودن کیانیان با پادشاهان ماد و مطابقت پیشدادیان خونیرث با پادشاهان میتانی.
2- یکی بودن نوذریان با فرمانروایان هخامنشی نخستین و یکی بودن گودرزیان با خاندان سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ).
3- یکی بودن زرتشت و گوتمه بودای بلخ و بامیان با گائوماته بردیه حاکم بلخ و هندوستان در عهد کوروش.
4- یکی بودن ابراهیم تورات با ایبال پی ال دوم پادشاه فراری اشنوناک در عهد حمورابی: ابراهیم/ابرام به وضوح با ایبال پی اِل دوم پادشاه فراری اشنونه در مقابل حمورابی (امرافل) به سمت شمال غربی، قابل قیاس است و از سوی دیگر شباهت اسطوره مخاصمه با آتش و نور نمرود و ابراهیم در مقام خدایگانی با نامرو (ایزد درخشان، مردوک) و ارّا (ایزد خشکی) قابل توجه است.
5- یکی بودن موسی کلیم الله با کاموسه آخرین رهبر هیکسوسی که از مقابل اهموسه فرعون جدید مصر به سمت فلسطین گریخت.
6- یکی بودن عیسی مسیح با یهودای جلیلی فرزند زیپورایی معلم انقلابی یهود در عهد هیرودیس و جانشینانش.
7- یکی بودن مهدی موعود منسوب به چاه با مهدی ابوالحسن یحیی بن عمر انقلابی عدالتخواه خاندان علوی که کمی پیش از تولد حسن عسکری در اطراف کوفه در منطقه شاهی (چاهی) به قتل رسید.
8- یکی بودن سلمان فارسی با قاضی شریح یمنی- ایرانی الاصل ملقب به گبر(جبر).

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۱

معنی نامهای کهن شهر اردبیل

روتومنی کتیبه اورارتویی رازلیق سراب یعنی نام قدیمی تر اردبیل به معنی خانه کنار رودخانه است (روت-و- مان-ی). فیروز گرد یا باذان فیروز یعنی نام کهن دیگر آن به معنی دژ واقع در پی و پشت رودخانه است (پاتان- پی- روذ). بنابراین اردبیل یا همان اردی ویل در اصل مرکب بوده است از "اردی" (پشت، پی)- "آو" (آب) و "اِل" (علامت نسبت). در مجموع یعنی شهر یا دژی که در پی و پشت و آب قرار گرفته است.