جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸

Beowulfkvädet handlar om götarnas invasion till Norden

Även handlar den anglosaxiska berömde hjältesago myten Beowulf om götarnas invasion till Skandinavien:
Den berömda anglosaxiska hjältesago myten Beowulf handlar om götarnas invasion till Skandinavien:
Beowulf (beo-wulf, ” boskapens varggestalta gud”) är götarnas historiske -mytiske gud-konung som angriper Norden från Danmark och lyckas med det. Hans tre stora bragder är:
1- Att göra jätten Grindel (han som bestämmer på växter och grönsaker) enhänt och döda honom. Han är svenskarnas helige stamfader gud, den enhänte Frej.
2- Att döda Grindels moder (dvs., Nerthus, som Frejs moder). Nerthus kultplats har varit Njartharlog (Tössnes ön) i Norge.
3- Att döda draken (danskars gudomliga skeppssymbol för Oden). Dan (i varianten ”den” i Engelska) har kunnat tolkas vilddjurets (drakens lya). Beowulfs svenska medhjälpare dvs., Wiglaf (den efterlevande, nordiska myternas Vidar) i detta krig är germanernas krigs gud Tiwaz (Tuisco eller Tuisto, ”den gud som löppar jagar med tjocka järnskor”, Nordens Tyr).
Beowulf kan hittas i nordiska myter vid namn Fenrisulven (den bundne fruktansvärde vargen) han som biter sin fostrare Tyrs -Frejs hand. I myten om kung Arthur (anglosaxarnas invasion till stor Britannien) nämns Beowulf- Fenrisulven vid namn den varglika Mordred (havets fruktansvärde krigare). Då betyder Fenrisulven egentligen ”fähusens varggestalta gud” eftersom hans slaviska motsvarighet dvs., Veles (Volos) också betyder ”den varggestalta boskapens gud”).

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

آلترناتیو نو در باب ریشه مشترک نامهای صرب و کروات و سئورومات

نگارنده حال بعد از سالها تمرکز گاه و بیگاه روی نامهای صرب و کروات و سئیریمه و سئورومت معنی مشترکی برای این اسامی یافته ام که فکر میکنم به اندازه کافی متقاعد کننده باشد که دیگر به دنبال آلترناتیو ممکن بهتر و مناسب تر برای آن بر نیایم: پلینی بزرگ و بطلمیوس به صراحت صربها را شاخه ای از سئورومتها یعنی همان قوم سئیریمه اوستا(سلم شاهنامه) دانسته اند. در مورد شاخهً مستقل کرواتی ایشان هم نظر تبار ایرانی-سئوروماتی از سوی محققین تاریخ ابراز شده است. لذا پیدایی یک مخرج مشترک در مفهوم برای این نامهای کهن پر معماخیال را از بابت رفع ابهام و روشن نمودن مفهوم آنها راحت خواهد نمود: می دانیم که منابع کهن یونانی آمازونها (مردم تمام سلاح پوش) را پرستنده ایزد جنگ و خورشید یعنی خویتوسورو (خورشید جنگاور) شمرده و ایشان را فرزندان وی به شمار می آوردند. هرودوت ماساگتهای خویشاوند ایشان (یعنی دارندگان توتم خورشیدی گوزن، آلانها، اسلاف اوستی ها) را هم صریحاً به طور صرف پرستنده ایزد خورشید دانسته است. لذا اگر ریشه سانسکریتی سئورو و ریشه اوستایی هورو (علی القاعده صورت اوستایی سئورو) به معنی منسوب به خورشید را ریشه مشترک و اصلی این اسامی انتخاب کنیم. نامهای صرب و کروات و سئیریمه و سئورومت به ترتیب به صور سَروَ (سئورو)؛ هورو (خورو)؛ سئورومه (سئریمه، منسوب به سئورو) و سئورومت (سئورومات یعنی سئورو پرستان) جملگی به معنی پرستندگان ایزد خورشید خواهند بود.

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

دیو آشموغ (مغزخوار)همان خدای ملی بابلیها یعنی مردوک (ضّحاک مغزخوار) است

در اساطیر زرتشتی که قرنها بعد از خود گائوماته زرتشت بر خلاف تعالیم عالیه انساندوستانه وی بر پایه دید تبعیض آمیز دینی و قومی از سوی مغان درباری و غیر درباری با حربهً چماق کفر و الحاد بنیاد شده است، از دیوی به نام آشموغ (مرکب از آش یعنی خوردن و مئوغ=مُخ، مغز) صحبت میشود که به نادرستی به معنی کافر و ملحد گرفته شده است. این همان خدای ملی مردمان بابلی مردوک (ماردوش) با سمبل مار افعی "موش هوشو" است که آشوریان آشّور (خندان، ضّحاک) و عبرانیان اسحق (خندان) می نامیده اند و خدای ملی مردمان سامی بابلی و آشوری یعنی مردمان باستانی بین النهرین بوده است. لذا فردوسی من عندی و از خیال خود اسطوره ضحاک ماردوش را نساخته بلکه آن در عهد باستان از ترکیب دو خدای ملی معادل و همسان بابلی و آشوری یعنی مردوک (اژی دهاک) و آشّور (ضحاک، اسحاق) پدید آمده بوده است. پیش از زمان وی ایرانیان چنین تصویری از خدای ملی بابلیها داشته اند. در گزارش سفیران چینی عهد اشکانی تائوچه و در وندیداد یکی از کتب پنجگانه اوستا ایرانیان باستان تئوژیه (سرزمین پرستنده مار نیرومند) که در کنار رود رنگها (رود سیلابی و طغیانگر، منظور دجله) قرار داشته همانا سرزمین بابل (بوری اوستا، مقر اژی دهاک= مار سمی، ضحاک ماردوش) مراد بوده است و لذا در اصل از مردم تازی و دشت تازیان نیز همین مردم تئوژی (بابلیان) مراد بوده اند نه اعراب صحرانشین خویشاوند ایشان. در واقع لغت تازی از تلخیص همین لغت تئوژیه (مار نیرومند) عنوان خدای ملی بابل یعنی مردوک (ضحاک ماردوش) پدید آمده است. نام مقر دیگر اژی دهاک در رام یشت اوستا به صورت کویرینت ذکر شده است که با شهر کرند (از مراکز کاسی نشین کهن) مطابقت دارد. نام کویرینت به لغت سانسکریت و اوستایی به معانی محل اقامت ایزد اژدهاوش کوهستانی و افعی خال خال است. بر روی مُهری از عهد حکومت کاسیان (اسلاف لران) در بابل تصویر ایزد اژدهاوش (=اژی دهاک) را مشاهده می کنیم که بر اریکه سلطنت زمین نشسته است. نام اوستایی بابل یعنی بَوری را می توان به صورت "به وری" بازسازی کرده و به معنی دژ نیک گرفت. چونکه نام بابل در شاهنامه و کتب پهلوی در اسطوره فتح بابل توسط فریدون (کورش سوم) به صورت هوخت گَنگ (یعنی شهر نیک دارای گنج) آمده است که به همان معنی به وری است.
در وبلاگ خبرگزاری آینده روشن در رابطه با موعودهای زرتشتی چنین اخباری اساطیری در باب اژی دهاک- آشموغ از روی باورهای زرتشتی به دست داده میشود: "... بنابر این باور، زرتشت، پیامبر بزرگ ایرانی در آغاز هزاره دهم پا به عرصه گیتی گذاشت و به دینی الهام یافت. در پایان این هزاره منجی اول از نسل زرتشت، ظهور می‌کند. نام او هوشیدر است. با تولد او خورشید ده روز در وسط آسمان خواهد ماند و او در سی سالگی به مقام دیدار اهورامزدا می‌رسد. جهان برای مدتی از زشتی پاک خواهد شد، امّا دوباره اهریمن چیره می‌شود.
هوشیدر ماه، نام دومین منجی است که در پایان هزارۀ یازدهم از عمر جهان به دنیا می‌آید، او نیز رسالت خود را انجام می‌دهد (تا در پایان این دوره با برگشت ضحّاک [آشّور=خندان) و کمک دیو آشموغ [مردوک]، حاکم ستمگر ایرانی بار دیگر عالم به تباهی کشیده می‌شود).
منجی سوم، سوشیانت مهم‌ترین منجی موعود آیین زرتشت، در پایان هزاره دوازدهم و آخر عمر جهان ظهور می‌کند. او نیز از نسل زرتشت است و چهره‌ای نورانی دارد و برخوردار از فرّه ایزدی است. او دیو آشموغ را که جلوه دروغ و گمراهی است، از بین می‌برد و به کمک یارانش مظاهر اهریمن را یک ‌به‌ یک نابود می‌سازد. دیوان و تمام نیروهای اهریمنی شکست می‌خورند و به جای اولیه خود برمی‌گردند و با مجاهدت او تمام مردم و همۀ گیتی به کمال می‌رسند و رسالت زرتشت را به پایان می‌رساند. بنابر متون پهلوی زرتشتی، پیوند عمیقی میان سه مفهوم آخرالزمان، رستاخیز و منجی موعود وجود دارد، اما این سؤال همواره در ذهن زرتشت‌پژوهان وجود داشته که این باورها و به طور دقیق‌تر این افسانه‌ها را تا چه حد می‌توان به خود زرتشت نسبت داد؟ آیا دینی که زرتشت از آن سخن می‌گفت و اصول آن را تبلیغ می‌کرد، چنین باورهایی داشته است؟"
موبد پدرام سروش در مصاحبه خود با مجتبي مجاهديان و ابوالقاسم جعفري در بخشی از سخنانش چنین برداشت مترقیانهً دینی زرتشتی از وجود دیو آشموغ در رابطه با سوشیانت به عمل آورده است:
"... بر اين اساس سومين سوشيانس يا همان «استوت ارته» دوباره بر مي‌گردد به همان دوران گاهانيك. ماموريت اصلي او در اوستا برانداختن ديو «آشموغي» است. آشموغي به معني بدعتها و برداشتهاي نادرستي مي‌باشد كه دين الهي را از اصل و حقيقت واقعي آن دور كرده است. اينجا يك نكته خيلي مهم وجود دارد كه فاصله بين آشموغي (بدعتهاي نادرست) و فرشكرد(نو آوري) مي‌باشد؛ يعني ما از يك طرف مي‌گوييم سوشيانس با فرشكرد خود جهان را نو مي‌كند، از يك طرف ديگر مي‌گوييم خودش با بدعت‌هايي كه ما به آن آشموغي مي‌گوييم، مي‌جنگد. اينجا بايد روي اين نكته خيلي دقت بشود كه در حقيقت، آن چيزي كه ما به نام آشموغي مي‌ناميم، به معناي نوآوري نيست؛ بلكه به معني دروغ و وارونه جلوه دادنِ ناراستي‌هايي است به نام نوآوري. در مفاهيم اوستايي، صفت اهريمن به تنهايي دروغ نيست بلكه وارونگي است. اگر دروغي بيان شود و همه به آن آگاه باشند تاثير چنداني ندارد ولي آن دروغي خطرناك است كه راست جلوه داده شود و در اوستا ضحاك نماد چنين واقعيتي است؛ فردي كه تمام تلاشش اين است تا ناراستي‌ها و صفات اهريمني را توجيه كرده و به عنوان راستي به ايرانيان تحميل نمايد. شايد به همين دليل هم در اسطوره‌هاي باستان، ضحاك پس از شكست، كشته نشد بلكه در كوه دماوند اسير شد تا اين معني تفهيم شود كه هر زماني و هر كسي مي‌تواند در اين لباس دوباره ظهور نمايد. آشموغي (بدعت) هم مصداق همين مي‌باشد؛ به عبارت ديگر ديو آشموغي (بدعت) از يكسو پايه‌ها و فلسفه‌هاي اصلي دين را نابود كرده و از سوي ديگر آنها را عين راستي و فهم واقعي از مفاهيم ديني جلوه مي‌دهد. اين ديگر نوآوري نيست؛ بلكه دقيقاً همان نابود كردن است، ولي به نام نوآوري و شناخت حقايق به مردم. سوشيانس مي‌آيد تمام اين زيادي‌ها، تمام اين اضافه‌ها و تمام اين دروغ‌هايي را كه دور مفاهيم واقعي دين را گرفته اند، پاك مي‌كند و با آگاهي كه خود اشوزرتشت آورده، دوباره وارد صحنه مي‌شود..."
در وبلاگ پرشین هم اطلاعاتی خوبی از منابع کهن در باب این دیو آشموغ یا اهلموغ (اهرموغ = به لغت سانسکریت مار افعی بزرگ دوسرِ مغز خوار) به دست داده شده است که به هیئت اژی دهاکی اوستایی آن نزدیکتر است: "در بند ۷ از هفتن یشت کوچک آمده است که هر گلی ویژه یکی از امشاسپندان است و بنا بر بندهش گیاه خوشبو ریحان (نازبو یا شاه اسپرغم) را از میان گیاهان، ویژه این امشاسپند دانسته شده است. و نیز آمده است: از دین پیداست که هر اندام ِ مردمان از آن ِ مینـُوی است؛ جان و هر روشنی ِ با جان از آن اورمزد است، گوشت، از آن ِ بهمن، رگ و پی از آن ِ اردیبهشت، استخوان از آن ِ شهریور، مغز از آن ِ سپندارمز، خون از آن ِ خورداد، و پشم و موی از آن ِ امردادند هنگامی که سوشیانس پیدا شود تا بدکاران را سزا دهد و دین را بگستراند، سپاهی بر می انگیزد و به کارزار دیو آشموغی (اَهـَلـمـوغـی، دیو بدعت) می رود. آن دیو به بالا و پایین زمین می دود و سرانجام می گریزد و در سوراخی نهان می شود و امشاسپند شهریور بر آن سوراخ فلز گداخته می ریزد و او را به بند می کشد تا سرانجام به دوزخ افتد."
ابوالفضل خطیبی در مقالهً خود چرا فریدون ضحاک را نکشت از اهلموغ (اهرموغ) در رابطه با فریدون (کورش سوم) و گرشاسپ (آترادات پیشوای آماردان شکست دهنده آشوریان در پای حصار شهر آمل مازندران) سخن به میان می آورد: "در فرگرد نهم متن پهلوی زند وهمن یسن(15) ، روایت جالبی از ماجرای گرشاسپ و چگونگی کشته شده ضحاک به دست او در هزارۀ اوشیدرماه آمده که از آنجایی که برای بحث ما سخت اهمیت دارد، نخست عین آن را می آوریم و سپس سخن خود را پی می گیریم:
13- پس اهلموغی(= بیدینی) از بهره(= درآمد) مقرری خواهد(= از درآمد، مقرری مرسوم را طلب کند)، به سبب اهلموغی و بدی<بدو> ندهند. 14- و اهلموغ از آن کین برخیزد، بالای آن کوه دماوند، به سویی که بیوراسپ(= ضحاک)است، گوید که: « اکنون نه هزار سال است که، فریدون زنده نیست، چرا تو این بند را نگسلی و برنخیزی زیرا که این جهان پر از مردم است، و ایشان را از ور جمکرد برآورده اند». 15- پس آن اهلموغ چون ایدون گوید، اژدهاک از بیم آنکه دیسۀ (=پیکر) فریدون به پیکر فریدون، پیش <او> برخیزد، نخست آن بند را نگسلد، تا آنگاه که اهلموغ آن بند <و> چوب را از بن بگسلد. 16- پس زور دهاک افزوده گردد، بند را از بن بگسلد، به تازش ایستد(= شروع به حمله کند) و در جای(=فوراً) آن اهلموغ را بیوبارد (فروبرد، ببلعد) و گناه کردن را ، در جهان بتازد و بیشمار گناه گران کند و یک سوم از مردم و گاو و گوسفند و آفریدگان دیگر اورمزد را بیوبارد (فروبرد، ببلعد) و آب و آتش و گیاه را نابود کند و گناه گران کند. 17- پس آب و آتش و گیاه، پیش اورمزد به گله ایستند. 18- چنین گله کنند که: « فریدون را باز زنده کن! تا اژدهاک را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد! تو این نکنی، ما در جهان نشاییم بودن. 19- آتش گوید که: « روشنی ندهم» و آب گوید که:«نتازم». 20-و پس من، دادار اورمزد، به سروش و ایزد نیریوسنگ (یا سروش) گویم که: «تن گرشاسپ سام را بجنبانند، تا برخیزد!». 21- و پس سروش و ایزد نیریوسنگ به سوی گرشاسپ روند، سه بار بانگ کنند. 22- و بار چهارم سام با پیروزگری برخیزد، پذیرۀ اژدهاک رود و او (اژدهاک) سخن او(گرشاسپ) و گرز پیروزگر بر سر <اژدهاک> بکوبد و <او را > بزند و بکشد. 23- پس رنج و پتیاره از این جهان برود تا هزاره را به پایان رسانم. 24- پس سوشیانس آفرینش را دوباره پاک سازد و رستاخیز و تن پسین باشد."
رمان اساطیری نویس وبلاگ سوشیانس که به نظر میرسد خود دکتر شروین وکیلی باشد، چنین تصویری از جنگ افسانه ای سوشیانت با دیو آشموغ به تصویر کشیده است: "سوشیانس با اسب به سوی اشموغ تاخت. اشموغ با شنیدن صدای سُم ضربه ها برگشت و او را دید. اما خشم و کینه ای که برای لحظه ای در چشمان سفید و مردمک خط مانندش درخشید چندان دوام نداشت. سوشیانس با اسب از کنارش گذشت و چنان محکم بر گردنش زد که سرِ بریده اش همچون گویی به هوا پرتاب شد. اشموغ بدون این که صدایی از حلقومش بیرون بیاید، بر بوته ها افتاد. سوشیانس همانطور به تاخت راهش را ادامه و سر راهش دو اشموغ دیگر را دید که سرشان را از لای درختان بیرون آوردند. پیاده بودند و انگار بین گیاهان به دنبال ردپای اسبش می گشتند. یکی از آنها پیش از آن که بتواند واکنشی نشان دهد با سینه ی دریده بر زمین افتاد و دومی در حالی که نعره می زد و به زبان خشن خودشان چیزی می گفت پا به فرار گذاشت. سوشیانس دنبالش کرد و در آستانه ی بخشی باز و خالی از درخت، به او رسید. شمشیرش را از پشت بر کتف اشموغ نواخت و بدنش را که زخم هولناک زردی در آن دهان گشوده بود به گوشه ای پرتاب کرد. تازه آن وقت بود که تعقیب کنندگان اصلی اش را دید.
بخش خالی از درختِ جنگل، دهها سوارکار خشمگین را در خود جای داده بود. همه صدای اشموغ فراری را شنیده بودند و چونان موجی از پیکرهای مهیب و غضبناک به سویش می تاختند. زره های غبارگرفته از میان رداهای چرک و قهوه ای شان پیدا بود و زیر آفتاب کم رمقی که از لابلای درختان جنگل می گذشت، می درخشید. تعدادشان بیش از آن بود که بتواند در برابرشان مقاومت کند. اما با این وجود خشمی که در درونش موج می زد چنان شدید بود که دوراندیشی در گرمای شعله هایش ناممکن بود.شقیقه هایش می تپید و ردای خیس از عرقش به تنش چسبیده بود. نعره ای از گلو بر آورد و اسبش را هی کرد و به سویشان تاخت."

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۸

نقدی بر نظر "دکتر جلال خالقي مطلق در گفتگو با قدس: زبان فارسي رمز ماندگاري ملت ماست"

خیلی بیجا و شوونیستی گفته است حتی اگر صرفاًعشقش را به زبان و فرهنگ قومی خویش بیان کرده باشد. چه هر زبانی رمز ماندگاری دارندگان همان زبان است. این بدان معنی است که حضرت غیر دموکرات باورش شده است که زبان فارسی رجحانی بر دیگر زبانهای رایج در ایران دارد و بقیه زبانها فرعی و عاطل و باطل و زاید بوده و رمز ماندگاری ایرانیان نیستند. اگر ما غیر فارسی زبانها زبان فارسی را به عنوان زبان ارتباطی سرتاسری در ایران قبول داریم؛ این دلیل آن نمیشود که هر از ننه قهر کرده ای به خود اجازه دهد دست تو جیب دیگر ملیتهای ایرانی کرده و از کیسه آنها خرج کند. این نوع رفتارهای عقب مانده است که پان ترکیسم و پان عربیسم را دامن زده و وجود آن طرز فکرها را در جامعه قابل توجیه می سازد. اصلا ً بین ملی گرایان آذری نظری هم هست که می خواهد زبان ارتباطی ایرانیان انگلیسی باشد که عملاً غیر عملی و دور از ذهن است. ولی لااقل مطرح کردنش این حسن را دارد که پان ایرانیستها وجود زبان فارسی بی تقصیر را به عنوان زبان بین المللی داخل ایران وسیله و نماد مالکیت مطلق پان ایرانیستها بر ملک ایران تصور نکنند. گرچه در حال حاضر پان ایرانیسم عریان در حاکمیت نیست و این وصله ناجور مذهب شیعه لباس روحانی به تن کردگان است که برگرده هر ایرانی سوار است و این حکومتی بیگانه از زمان و مکان است که بر پایه حکمیت آنارشیستی عوام الناس بر اعلی در جه تبعیض دینی و مسلکی و مردسالاری استواراست. طبیعی است هر ایرانی به هر زبانی که صحبت می کند و هر دین و مسلکی و هر پُست و مقام و جنسیتی که دارد باید به اندازهً هر ایرانی دیگر صاحب حق و حقوق باشد. در آذربایجان اوستای ویژه ای به زبان ترکی به نظم و نثر هست به نام ده ده قورقود که غالب قهرمانانش همان قهرمانهای اوستا هستند. مطمئن هستم که آقا جلال با دید مطلق اندیش خالقی خود به عنوان شاهنامه شناس این کتاب را ندیده اند؛ گرچه اگر هم میدیدند، از مطالب آن سر در نمی آوردند: اسم ده ده قورقود (خدای توتمی حیوانات وحشی) برای این کتاب از آنجا حادث شده که در اران (به معنی آذران) نام اوستا با اوَستی (خدای توتمی حیوانات وحشی آلانهای قفقاز)- آلانهایی که با ترکان ارتباط فرهنگی و سیاسی داشته اند- معادل گرفته شده است. در این کتاب حوادث تاریخیی وجود دارد که در اوستای کنونی محذوف است. از جمله تبعید بامسی بئیرک (گائوماته زرتشت) به دور دستها (منظور بلخ) و ترور بامسی بئیرک (گائوماته زرتشت) به دست اوروز (شاهزاده، منظور داریوش) و همراهانش. نامها و عناوین اوستایی در این کتاب به ترجمه ترکی آن آمده است. از جمله بایندرخان (خان آبادگر، منظور کورش)، غازانخان (خان جنگاور، منظور کیخسرو/هوخشتره)، باسات (پُر اسب، هم به جای گرشاسپ/ رستم و هم به جای فراسپ کشنده سارگون [که به مفهوم سر گویین=چشم در سر گرفته شده] است.پدید آورندگان این اثر سکایان ترک زبان اوتی (آذری،آلوانی، ارانی)بوده اند که در عهد مادیای اسکیتی بعد از قتل فرورتیش (فرود/سیاوش)به همراه سپاه مادیای اسکیتی بدین نواحی کوچ نموده بودند. در واقع زبان آذری یادگار همان سکائیان ترک تبار ارانی است که به تدریج به آذربایجان رسیده است.
جالب است که در کتاب ده ده قورقود خاندان حکومتی هخامنشیان به دو گروه تیره درونی (ایچ اوغوز)یا همان انشان (تیره حکومت مرکزی) و دیش اوغوز یعنی تیره بیرونی (=پارسی یعنی کناری) تقسیم شده است . و کورش در استوانه معروف خود خویش را نه پارسی بلکه هخامنشی پادشاه انشان شمرده است.

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

معبد نیمروز نمازخانه هندوها بوده است

دوستمان رضا مرادی غیاث آبادی این معبد هخامنشی را با توجه به نوشتار مورخین و جغرافی نویسان قدیم عهد اعراب رصد خانه و باستانشناسان کاوشگر آنجا آن را صرفاً معبد دانسته اند. برداشت غیاث آبادی در باب نام این معبد که درست به نظر میرسد، از این قرار است: "از آنجا كه ابوريحان بيروني در «تحديد نهايات‌الاماكن» قديمي‌ترين رصد را از آن صاحبان «زيج سندهند» مي‌داند و نيز بسياري از جغرافي‌نويسان قديم ايران از جمله ابن خردادبه در«مسالك و ممالك» از رود هيرمند به نام رود «هندمند» نام مي‌برند، بعيد نمي‌دانم كه «سندهند» و «هندمند» که در تاریخ نجوم اهمیت فراوانی دارد، بر يك جايگاه اطلاق شده باشد و منظور ابوريحان از زيج سندهند، زيج اخترشناسان سیستان یا نيمروز بوده باشد.
در اين باره چند دليل ديگر مي ‌توان پيدا كرد: ابوالفدا در «تقويم‌البلدان» از شمال سيستان به نام زمين هند نام مي‌برد. ابوريحان در آثار‌الباقيه ثغور خراسان را به هند متصل مي‌داند و نيز به صراحت مي‌نويسد: “آفتاب در اول ادوار سندوهند در ميان دو نهايت عمارت زمين بوده است.” (آثار‌الباقيه، ص.71) كه نشان‌دهنده يكي بودنِ سندهند و نيمروز است. همچنين ابن‌حوقل در «صوره‌الارض» از هند به عنوان بخشي از سيستان نام مي‌برد و نيز سيستان را از شمال محدود به هند مي ‌داند."
در تأیید درستی نظر غیاث آبادی در باب نام سندهند این معبد گفتنی است که نگارنده با مراجعه به لغتهای سانسکریت یادداشتی خود به سادگی کلمات سانسکریتی "سندهیا-اند" و "نابها-روج" (ریشهً نام نیمروز، طبق قاعدهً تبدیل حروف "ب" و "م") هر دو را به معنی معبد و نمازخانه مرکزی در می یابد. لذا اگر هم آنجا مرکز نجومی به حساب می آمده است، این نجوم در خدمت تعیین دقیق اوقات معین نمازهای آنجا بوده است. انتساب این مکان به زرتشت سپیتمان (به نظر هرتسفلد همان سپیتاک پسر سپیتمه و پسرخواندهً کورش، که به نظر نگارنده این خود همچنین همان گائوماته مغ داماد کورش و حاکم بلخ است) اساس درستی ندارد؛ چه مطابق شواهد تاریخی گائوماته مخالف وجود معابد بوده و آنها را مکانهای عوامفریبی در می یافته و بنا به کتیبه داریوش در بیستون وی امر به تخریب آنها داده بوده است. قاضی صاعد اندلسی گوید: در علم نجوم هندیان را سه مذهب است :"یکی سند هند، دومی ارجیهر و سومی ارکند". چنانکه گفتیم سندهند به معنی معبد و نمازخانه مرکزی است. ارجیهر به معنی محل رفتن و غروب خورشید (غربی) و ارکند به معنی محل بر آمدن خورشید (شرقی) است.
در سایت اسلامی بنات در باب نماز نزد هندوان توضیحاتی آمده است که با اضافاتی بر توضیح منو اسمریتی از این قرار است:
از شرايط‌ آن‌، حمام‌ كردن‌ و پوشيدن‌ لباسهاى تميز به‌ رنگهاى سفيد يا زرد است‌. البته‌ دستها ودهان‌ نيز بايدبا آب‌ خوشبو شسته‌ شوند. مرد، نماز را به‌ يك‌ شكل‌ و زن‌ به‌ شكل‌ ديگر انجام‌مى‌دهد. مرد چهار زانو و زن‌ دو زانو مى‌نشيند.
اما كيفيت‌ اداى نماز به‌ نحوى است‌ كه‌ خواهد آمد.
«در آيين‌ هندو نماز جمعه‌ و جماعت‌ وجود ندارد و همه نمازها فردى است‌» اين‌ عبارت‌ شلبى دركتاب‌ «اديان‌ الهند الكبرى‌» است‌.
اما از جهت‌ وقت‌ نمازها: در كتاب‌ منّواسمريتى (قوانین دینی به یاد سپردنی مرد دانا؛ مهمترین فقه عدالت) آمده‌ است‌ كه‌ هندوها روزانه‌، دو نوبت‌ نمازمى‌گزارند ؛ صبح‌ و شام‌. نماز صبح‌ بايد از طلوع‌ فجر تا طلوع‌ آفتاب‌ به‌ صورت‌ ايستاده‌ به‌ جاى‌آورده‌ شود. و نماز مغرب‌ «شب‌» به‌ صورت‌ نشسته‌ خوانده‌ مى‌شود. تا زمانى كه‌ ستارگان‌ درآسمان‌ آشكار گردند. نماز صبح‌، گناهان‌ شب‌ را از بين‌ مى‌برد و نماز شب‌ گناهان‌ روز را. در منواسمریتی این نکته به عبارتی دیگر بیان شده است: " کسی که این پنج گروه را تغذیه نکند –خدایان، مهمانان، افراد تحت تکفل، نیاکان و خود- زنده نیست، گرچه نفس می کشد". به نظر می رسد بعض متون فهرستی از ارزشهای اخلاقی هندوان را ارائه نموده باشد. منواسمریتی این نکته را به عبارتی موسع بیان می دارد: "عدم خشونت، صدق، امتناع از تصرف غیرقانونی آنچه به دیگری تعلق دارد، پاکدامنی و حفظ تمام اعضای بدن. از نظر منو، اینها مجموعهء تمامی دارمای چهار کاست است". به رغم تأکید بر تکالیف، تقابل عامل مهمی در نظام تعهدات هندوان است. بسیاری از متون به شکلی کاملاً واقع بینانه تأکید دارند که نیروی انگیزش در حیات انسان، و به طور کلی در این جهان، هوس بوده و خواهد بود. منواسمریتی در این مورد چنین می نویسد: "اینکه انسان تنها به خاطر پاداش عمل کند، قابل ستایش نیست؛ درواقع انسان در این جهان، بندرت از این هوس خلاصی می یابد. مطالعه ودا، و نیز انجام اقدامات مقرر در ودا بر پایه هوس مبتنی است."
در متون بسیاری برای بعضی اعمال وعده پاداش داده شده است؛ مثلاً منواسمریتی می نویسد: "کسی که همواره تکالیف مقرر را به نحو صحیح انجام دهد، به حالت بی مرگی رسیده، و حتی در این زندگی، به تحقق همه آرزوهایی که در اندیشه دارد، نائل می شود".
در آيين‌ هندو اهميت‌ زيادى به‌ نماز داده‌ مى‌شود به‌ طورى كه‌ در كتاب‌ منّواسمريتى تصريح‌ شده‌كه‌ ترك‌ كننده نماز از رانده‌شدگان‌ (شودراها) مى‌شود. و يا اينكه‌ از حقوق‌ دوباره تولد يافتگان ‌(يعنى كسانى كه‌ روح‌ كنونى بدن‌ آنها سابقاً در بدن‌ ديگرى بوده‌ است‌)، محروم‌ مى‌گردند.
از آنجائى كه‌ هندوها حرص‌ و ولع‌ شديدى به‌ انجام‌ مناسك‌ عبادى و عزلت‌ در جنگل‌ها و اطراف‌ رودها دارند مى‌گويند: «به جاست‌ كه‌ انسان‌ اعمال‌ عبادى را هرچند با خواندن‌ يك‌ كايترى درنزديكى رودخانه‌اى يا جنگل‌ بجاى آورد در حالى كه‌ حضور قلب‌ و آرامش‌ داشته‌ باشد.»
هندوها در آيين‌هاى مذهبى كه‌ به‌ همراه‌ كاهن‌ انجام‌ مى‌دهند، به‌ غير از آب‌ كه‌ براى طهارت‌ استفاده‌ مى‌كنند ـ از آتش‌ نيز براى تهيه بخور به‌ همراه‌ گل‌ها استفاده‌ مى‌كنند.
نمازى كه‌ در معبدها خوانده‌ مى‌شود به‌ دو گونه‌ است‌، كه‌ شلبى ذكر كرده‌ است‌:
«كاهن‌ وردهاى مرسوم‌ و سنتى را مى‌خواند و بعد از آن‌ شخصى با حالت‌ تضرع‌ به‌ پاى بت‌ به‌ سجده‌ مى‌افتد... كاهن‌ دعاهاى سنتى را مى‌خواند... هر طبقه‌اى از مردم‌ هنگام‌ خواندن‌ دعاهاحالت‌ خاصى دارند... و در پايان‌، كاهن‌ دعاى مخصوصى را مى‌خواند... سپس‌ شخص‌نمازخوانده‌ و مقدارى آب‌ پاشيده‌، خارج‌ مى‌شود. »

چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸

جواب معمای کیستیِ بت بزرگ کعبه یعنی هُبل، همان اسماعیل است

در مقاله تاریخ و ریشه خانواده سلطنتی خزیمه در ایران که نگاهی نقادانه به مقاله دکتر پیروز مجتهد زاده "امیر حسین خان خزیمه علم" از سوی حسن بایگان است راجع به بت هُبل و قبیله عرب منسوب به وی یعنی خزیمه مطالبی از تاریخ کامل و ابن اثیر تاریخ طبری نقل شده است که می تواند ما را در شناسایی اصل این بت مرموز یاری رساند. درتاریخ کامل ابن اثیر برگردان دکتر محمد حسین روحانی انتشارات اساطیرجلد دوم ص 836 از خزیمه بعنوان جد پانزدهم محمد پیامبر مسلمانان نام برده او را چنین معرفی میکند:
"خزیمه: کنیه او ابو اسد و مادرش سلمی (سلما) دختر اسلم بن حاف بن قضاعه بود و برادر مادری اش تغلب بن حلوان بن عمران بن حاف. برادر پدر و مادری اش هذیل بود. برخی گویند: مادرش سلمی دختر اسد بن ربیعه بود.همین خزیمه بود که بت بزرگ به نام هبل را در کعبه برنشاند و از این رو آن را هبل خزیمه خواندند."
در همین کتاب صص 808 در بیان داستان عبدالمطلب که نذر کرده بود اگر ده فرزند سالم برایش باقی بماند یکی را قربانی کند مینویسد:
"... آنگاه به نزد بتی به نام ((هبل)) که در درون کعبه بود، آمدند تا چاره کار خود را از او بخواهند. او بزرگ ترین بت بود. هبل بر سر گودالی بود که آنچه به سان ارمغان به کعبه پیش کش میشد، بدان گودال میسپردند....
این قسمت که از آن برداشتهای زیادی از جمله قربانی انسان در زمان جد محمد میشود؛ اشاره به بت اهدائی خزیمه و وجود نام و کلمه خزیمه دارد. در ضمن ارزش والای این بت در میان سایرین و جامعه عرب آن زمان را نشان میدهد که در واقع بواسطه قدرت و نفوذ خزیمه در آن منطقه بوده است.
این موضوع نکته دیگری را هم روشن میکند که هر خانواده ای قربانیانش و یا بزرگترین هدیه اش را به پای بت خودشان اهدا میکردند و بت هبل خزیمه بزرگترین بت اجداد محمد بوده است.
در کتاب سیرت رسول الله نوشته محمد بن اسحاق در اوایل قرن دوم هجری که بعدا به سیره ابن هشام معروف شد. ترجمه وانشای رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی (قاضی ابرقو) با تصحیحات دکتر اصغر مهدوی انتشارات خوارزمی چاپ اول 1360 صص 18، در باب نسب پیمبراسلام آمده: " محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم ... بن خزیمه... بن اسماعیل بن ابراهیم... بن سام بن نوح ... بن آدم".
در اینجا خزیمه جد پانزدهم محمد است. این نسب نامه مشخص میکند که نام خزیمه از چندین قرن پیش از محمد وجود داشته است. از طرفی نسب خزیمه تا مرحله نوح واز اینطریق به آدم میرسید. در واقع محمد از طریق خزیمه نسب اش به ابراهیم، سام، نوح و آدم میرسد.
البته اینکه تا چه حد این نسب نامه صحت داشته باشد جای سؤال باز است. اما با توجه باینکه عربها نام خود را از پدر گرفته و حفظ میکردند و ازدواج ها نیز در زمان نوجوانی صورت میگرفته؛ احتمال اینکه افراد موفق بدیدار پدر و جد و حتی جد اندر جد خود میشدند و بدین ترتیب تا چندین نسل پیشین خود را میشناختند محتمل بوده است. لیکن میتوان تصور کرد که وقتی شمارش اجداد از یک تعداد معینی فرا تر میرفته با افسانه پیوند میخورده و ترجیح میدادند تا خود را به افراد اسطوره ای پیوند بزنند. اما ظاهرا کلیه مورخان قدیم تا مرحله خزیمه جد پانزدهم محمد بن عبدالله را تأیید میکنند؛ این امر و باقی ماندن نام خزیمه نشانگر مقام و اهمیت او در تاریخ عرب و منطقه میباشد.
با نگاهی به تاریخ ارائه شده از جانب یهودیان و کتاب یوسفیوس فلاویوس که تاریخ بشر از زمان آدم ابوالبشر تا امسال (2003 میلادی برابر 1382 شمسی) را تنها 6177 سال (تقویم یهودیان امسال را 5763) میدانند؛ میتوان به صحت نسب نامه از چند نسل بالا تر از محمد شک کرد.
اما آنچه که مسلم است؛ خزیمه خانواده ای واقعی است که چندین نسل پیش از محمد در آن منطقه ساکن بوده اند. بعنوان یکی از بزرگان، بت هبل را اهدا کرده و بهمین دلیل (موقعیت خانوادگی) مورد پذیرش برای جای دادن در برترین بتخانه (کعبه) قرار گرفته است.
در فصل ششم صص 108 همین کتاب نسب نامه کامل خزیمه جد 15 محمد آمده در اینجا نام پدر، برادر، چهار پسرش و نوه هایش و... آمده است.
درکتاب تاریخ طبری ترجمه ابوالقاسم پاینده جلد سوم به ذکر نسب نامه محمد بن عبدالله پرداخته در صفحات 817 و 818 نسب خزیمه را در آن مشخص مینماید. که با نوشته سیرت رسول الله تفاوت اساسی ندارد."
گفتار فوق خصوصاً معنی لفظی نام خزیمه را در رابطه با بت هُبل قابل توجه میسازد که ما در اینجا به معانی و ریشه های این هر دو نام می پردازیم: کلمه عربی تخازم (به جنگ و نبرد در آمدن و منظم کردن) ریشه و معنی این نام را به ایزد جنگ و حکمت معروف بابلی یعنی نینورتا (سرور جنگ الههً مادر) می رساند که هفتخوان جنگی دیرین و اولیه به وی منسوب است. وی در سوی یونان تحت نام هراکلس (جنگجوی قهرمان معروف الهه بزرگ) معروف شده است و در ایران هم اسطوره وی با قهرمانی آترادات پیشوای آماردان (رستم؛ گرشاسپ) سردار خشتریتی (کیکاوس) در نبرد پای حصار شهر آمل مازندران با آشوریان مهاجم در آمیخته است. می دانیم نینورتا یا نبو (نامیده و اعلام کرده و خوانده شده) همان اسماعیل (نامیده شدهً و شنیده شدهً منسوب به خدا/الهه) در تورات و قرآن است. پس معلوم میشود هُبل/نبو/خزیمه/اسماعیل به عنوان بانی خانه کعبه به شمار میرفته و قدیمی تر از نام قبیلهً عرب بنی خزیمه است. امّا خود نام هبل می توان از ریشه هبال (درنده و نام درختی که از آن چوب تیر سازند)، هَبّل (کاسبی) و یا ترکیب از هب (بخشش) و اِل (خدا) شمرد یعنی خدای دریافت کننده انذار و هدایا؛ و این هر سه معنی از نام هُبل که در پیش وی با تیرها تفأل گشته و به عنوان خدای قبیله ای قریش (به معنی قبیله کسبه و تّجار) برایش هدایا در گودال پیش رویش می ریخته اند، مستفاد میشده است؛ که از این میان اصالت با مفهومی تیرهای جنگی وی است؛ چه می دانیم که در اساطیر بابلی تیر و کمان سلاح اصلی نینورتا بوده و با راهنمایی انکی/ائا خدای خرد زمین (ابراهیم خدا) با همین سلاح شهپرهای آنزو (سیمرغ دورپرواز آسمانی) را آسیب زده و وی را به قتل رسانده است. می دانیم نام نینورتا را به معنی ایزد بنیادها و کامل و سالم گرفته و با اوراش خدای دیرین گیاهی مربوط دانسته اند چه او را کشاورز انلیل می نامیده اند و با چاههای آب مربوط می دانستند. در اساس موضوع مراسم پرتاب سنگ به شیطان نیز که در مراسم مکه به اسماعیل اختصاص یافته منسوب به نبرد نینورتا (اسماعیل) فرزند نین الهه نین خورساگ (حجر، هاجر) همسر خدای خدای خرد و زمین ائا/انکی (ابراهیم خدا) با آساگ (دیو به بازو زننده) است. در مقام مقایسه نام زال پرورده سیمرغ با ائا/انکی (خدا دانای خالق انسانها) به ریشه سومری نام زال (زا-اِل یا زو-اِل) به معنی دانای خدایگانی راه می بریم که نظر به عنوان زر (پیر زرین) وی ربطی با نام زروان سیمرغ پیکر پیدا میکند.

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

ریشهً بابلی کهن شجره نامهً پسران فرواک خدا-پادشاه پیشدادی

می دانیم مطابق اساطیر کهن ایرانی فرواک (فر-وه- آک یعنی شخص دارنده خوشی فراوان) از فرواکئین (مؤنث همان نام) صاحب سه فرزند به اسامی تخموروپه (پهلوان پرندهً سگسان؛ تهمورث آسمان پیما) یا ویگرد (پرنده نیرومند؛ سیمرغ) و هوشنگ (دانا) و جمشید (شاه سر سبزی جهان زیرین) شد. اساطیر بابلی و آشوری اصل بین النهرینی را با هامبی (سرشار از فرح و خوشی) با سه پسرش پازوزو (سیمرغ سگسر نیرومند بالایی) و انکی (خدای خردمند زمین یا انکیدو=مخلوق انکی) و هومبابا (ایزد سرسبزی جهان زیرین) نشان میدهند که از این میان هومبابا در جنگل درختان سدر به دست گیلگامش (ایزد ماروش مردوک در نقش پادشاه اساطیری بین النهرین) کشته میشود. می دانیم از اژی دهاک (پادشاه اساطیری ماروش بابلی) هم که جمشید را به قتل میرساند همان مردوک مراد است. در اساطیر ودایی فرواک و پسرانش را تحت اسامی ویوسوت (سودبرنده از لذت و خوشی) و زوجهای اشوین (تیز پرواز اسب سیما) و مانو (دانا، ملقب به دارنده عهد و پیمان سوگند حقیقت) و زوجهای یمه (ایزد همزاد سرسبزی جهان زیرین) و یمی پیدا می کنیم. طبق اساطیر هند در زمان حکومت مانو (دانا) طوفان بزرگ زمین را فراگرفت و وی نوح کشتی رهاییبخش این طوفان شد. میدانیم اساطیر بین النهرین نیز نوح طوفان بزرگ را آتراهاسیس یعنی مرد بی نهایت خردمند نامیده اند که از سویی همان خضر جاودانی دریاها (شهریار دریاها) است و از سوی دیگر نظر به اصل و اساس اساطیر بابلی خود همان انکی/ائا یعنی خدای دانای زمین و خرد و آبهای ژرف سومری است. نظر بدین اساس نام ویوسوت یعنی (بهره ور از لذت و خوشی) نام سیامک اساطیر ایرانی را نیز که گاهی به جای فرواک و بیشتر در مقام پدر وی است می توان از ریشه اوستایی سویا (سود و خوشبختی) گرفت؛ گرچه ریشه سانسکریتی این نام در کلمات سائومیه (شراب هوم) و سائوم یمک (فرد بسیار زیبا) این نام را بیشتر و در اساس در رابطه با هئومه (سومه، ایزد شراب هوم) یعنی جمشید زیبا (پادشاه جام درخشان) در مقام خدای قبیله ای شراب و شادی آریائیان مادی و میتانی و کاسی نشان میدهد. گواه صادق نظر اخیر این است که طبق اسطوره سیامک جوان همانند جمشید (هومبابا) به دست دیوی (در این مورد مردوک در نقش گیلگامش دارای شاخهای گاو و خادمش انکیدو) کشته میشود. جالب است که در اوستا نام فرمانروای اساطیری بختیاریها به نام فرتاخشت خومبیگان در کنار آبریز رود کاریزها (کارون) ذکر میگردد که فرتاخشت به لغت اوستایی و خومبی (هومبی، هامبی) به زبانهای سامی هر دو به معنی خوشبخت و کامروا می باشند. جالب است که در اساطیر کهن ایرانی نام انکیدو (مخلوق گاوتمثال انکی) تحت نام سپیتوره (گوساله سفید) برادر جمشید (هومبابا) و تهمورث/ نرسی(= نرسگ) به شمار رفته است. این نشانگر آن است که در این شجره نامه بابلی انکی و انکیدو معادل هم در نظر گرفته میشده اند. مسلم به نظر میرسد اسامی فرواک و پسرانش تهمورث (پهلوان سرزمین ارابه، تخموروپه/نرسی) هوشنگ، جمشید در شجره نامه پادشاهان پیشدادی خونیرث (پادشاهان سرزمین ارابه) یعنی پادشاهان آریایی میتانی واشوکانی نشین (=شهر ارابه، شهر کُرد نشین حسیکه کنونی در سوریه) به ترتیب با اسامی پادشاهان میتانی شوترنه (شهریار جوان و شاداب)، توشراته (سرور توانا و آزاده)، شائوشتاتار (پدر خوب و شایسته) و شتی وزه (شادی ورزنده) مطابقت یافته اند.


Assyrian demon Pazuzu, first millennium BC,
Louvre Museum.

به سبب اینکه مطالب مربوط بدین شجره نامه غول خدایان اساطیری بابلی در غالب دایره المعارفها به طور جامع یافت نمیشود؛ لذا نگارنده این مطلب ویژه را از دایره المعارف اساطیری استاته مستر که تحت عنوان هومبابا قید شده به عینه نقل می نمایم. غول خدا و دیو آسیب رسان به شمار رفتن این خدا-فرمانروایان مردمان توتم پرست کهن دلیل آن است که محل پرستش اصلی اینان خارج از بین النهرین و سمت فلات دامپروران ایرانی و جنگلهای درخت سدر لبنان بوده است:
Encyclopedia, StateMaster > Humbaba:
“In Akkadian mythology Humbaba (Assyrian spelling) or Huwawa (Babylonian) was a monstrous giant who was also the guardian of the Cedar Forest where the gods lived. His face is that of a lion. In various sources, his face is like that of the coiled entrails of men and beasts (Myths from Mesopotamia, Dalley. Oxford University Press.) This has lead to the name ""Guardian of the Fortress of Intestines."" He is the brother of Pazuzu and Enki and son of Hanbi. Chaldean mythology is the collective name given to Sumerian, Assyrian and Babylonian mythologies, although Chaldea did not comprehend the whole territory inhabited by those peoples. ... Babylonia was an ancient state in Iraq), combining the territories of Sumer and Akkad. ... The mythology and legends of many different cultures include mythological creatures of human appearance but prodigious size and strength. ... The Cedar Forest is the glorious realm of the gods of Mesopotamian mythology. ... This article discusses the term God in the context of monotheism and henotheism. ... In Assyrian and Babylonian mythology, the god Pazuzu was the king of the demons of wind, and son of the god Hanbi. ... Enki was a deity in Sumerian mythology, later known as Ea in Babylonian mythology. ... In Sumerian and Akkadian mythology Hanbi was a god of evil, king of all evil spirits, and father of Pazuzu. ...
In the Epic of Gilgamesh, after they become friends following a fight, Gilgamesh and Enkidu set out on an adventure to the celestial Cedar Forest to slay Humbaba. Gilgamesh tricks the monster into giving away his seven "radiances" by asking to be his brother in law. When Humbaba's guard is down, Gilgamesh punches him and captures the monster. Defeated, Humbaba appeals to a receptive Gilgamesh for mercy but Enkidu convinces Gilgamesh to slay Humbaba. In a last effort, Humbaba tries to escape but is decapitated by Gilgamesh. Enlil, the god who set Humbaba as the forest's guardian, becomes enraged upon learning this and redistributes Humbaba's seven splendors (or "auras") to others. It is interesting to note that no vengeance was layed upon the heroes. Some believe that Humbaba was not a god or demon but just a giant. Enkidu and Gilgamesh, cylinder seal from Ur III Enkidu appears in Sumerian mythology as a mythical wild-man raised by animals; his beast-like ways are finally tamed by a courtesan named Shamhat. ... Enlil was the name of a chief deity in Babylonian religion, perhaps pronounced and sometimes rendered in translations as Ellil in later Akkadian. ...”

پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۸

تحقیقی در باب نُه اقلیم و هفت اقلیم و پنج اقلیم هندوان باستان

ابوریحان بیرونی در فصل بیست و نهم تاریخ الهند خود میگوید که منجمان و جغرافی دانان هندو؛ اقلیم به نام یمه کتی (سرزمین یمه، ایزد مرگ و میر و جهان زیرین) را در شرق جهان قرار میدهند. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران نیز این اقلیم را تحت نام آموی (یعنی سرزمین واقع در سرچشمه های رود تند جاری شونده=آمودریا/جیحون) خوب می شناسد و میگوید که "آن سرزمین را زندگ پرمرگ (ایزد مرگ و میر جهان زیرین یعنی یمه) آفرید". می دانیم که اکنون نیز آن نواحی به نامهای پامیر (پایگاه مرگ؛ پروپامیزعهد باستان به معنی جایگاه بسیار مرگبار) و شغنان (آنهایی که در مساکن زیر زمینی زندگی میکنند) خوانده میشوند. ظاهراً کل ناحیه کوهستانی همیالیا-پامیر مکان ایزد جهان پس از مرگ یعنی یمه (جم) به شمار میرفته است چون در باورهای دینی کهن هند کوهستان هیمیالیا در سرچشمه رود گنگ، کوهستان مرو (ارواح مردگان) خوانده به عقیده هندوان اقلیم لنکه (سری لانکا= سرزمین باشکوه و زیبا) در جنوب و اقلیم رومکه (متصرفات امپراطوری روم) در غرب است. جالب این که اقلیمی که در سمت شمال هند و غرب یمه کتی (پامیر) است که به نام سیدذه پورای یعنی شهر رهبر آرمانی و پیروزمند (یعنی مکان گوتمه بودا) خوانده شده است مطابق با بلخ شایگان یعنی شهرهای باستانی دوگلوی بلخ مزارشریف و بلخ است. می دانیم که گائوماته بردیه داماد و پسر خوانده کورش سوم از جانب کورش و پسر سنگین وزنش وه یزداته بردیه از همین مراکز بلخ بر شمال غربی سرزمین هند و نیمه شرقی فلات ایران به مدت نزدیک سه دهه حکومت عادلانه خود را گسترده بوده است. بازوی نظامی وی دربیکان سمت شمال بلخ یعنی سکائیان برگ هئومه (دروپیکیان، دربیکان، دریها) بوده اند. یعنی گائوماته (دانای سرودهای دینی) یا همان سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه و گوتمه بودا (حافظ خردمند سرودهای دینی) فرد واحدی بوده اند. از اینجاست که منابع چینی زمان و مکان گوتمه بودا ملقب شکیامونی(یعنی مربوط به قبیله سکاها) را همان قرن ششم پیش از میلاد و نواحی شمال غربی می دانند. نگارنده در اثبات این همانی اینان به کرّات سخن گفته ام که در اینجا به تکرار نیاید.
امّا مطلب جامع تر و منحصر به فرد در باب اقالیم جهان از نظر هندوان را حمدالله مستوفی در کتاب نزهته القلوب خود بیان کرده است که ظاهراً ایرانشناسان و همچنین علمای هند از وجود آن غافل مانده اند: به گفته وی حکمای هند ربع مسکون را به سه در سه نهاده اند. بخش جنوبی را دکشن (دکن= جنوب وی به سهو آن را سرزمین تازیان یعنی عربستان تصور کرده است). بخش شمالی را اوتر (دیار زنان؛ سرزمین آمازونها، سئوروماتها) خوانند و آن سرزمین ترکان است. بخش شرقی را بورب (سرزمین گاوان و چهارپایان بزرگ) خوانند. می دانیم که یونانیانیان در شرح لشکرکشی اسکندر به نواحی شرقی دره سند در سرزمین مردمی به نام آس ساکنیان (مردم دارای بوستانهای باشکوه= راولپندیان) و آسپیان (پُر اسبان) در سمت کنار خوئس (کونار) از گاوان درشت آنجا سخن به میان آورده اند. می دانیم که اوستا نیز آن نواحی سمت هندوستان را اقلیم چهارپاپرور خوانده است. در آن سمت نام شهر پیشاور را می توان در ترکیب کلمات پشو و ور به معنی سرزمین پر چهار پا گرفت. بعد به سوی جنوب شرق در سر راه اسکندر شهر بزیرا قرار داشته که با شهر هازرو حالیه مطابقت می نماید. حمدالله مستوفی در اینجا نیز دچار سهو شده و این اقلیم بورب (سرزمین چارپاپرور، پیشاور) را با چین و ماچین برابر نهاده است. در حالی که بعد به درستی میگوید بخش زاویه ما بین شرق و شمال را ایشن (کشور ثروتمند= همان اقلیم سوهی اوستا) خوانند که قوم ختای و ختن (چین و ماچین) را است. بخش غربی را بسجم (سرزمین ایزد شراب خوب=ماد و پارس) است . ولی وی به سهو آن را دیار مصر و بربر انگاشته است.بخش ما بین شرق و جنوب را آگنی (منسوب به ایزد آتش) گویند. مسلم به نظر میرسد نام بنگلادش به معنی کشور بنگ گرفته شده؛ بنگی که اختصاص به ایزد تدخین و سرمستی آگنی داشته است. بخش زاویه ما بین شمال و غرب (در اساس غرب) را بایب (مکان خدا= بابل) گویند ولی مستوفی به سهو آنجا را روم و فرنگ انگاشته است. و بخش زاویه ما بین غرب و جنوب را نیرت (سرزمین کم ثروت و فقیر) که همان عربستان (ویدذفشوی اوستا یعنی سرزمین نامناسب برای چهارپایان) است. اما مستوفی کمی دورتر رفته و منظور از آن را سرزمینهای مردم قبط و بربر و افریقا و اندلس گمان کرده است. در پایان حمدالله مستوفی تصور میکند که نام مدویش یعنی سرزمین میانی و مرکزی همان ماد ایران است. در حالی که از قرار معلوم هندوان نیز نظیر چینیان و ایرانیان سرزمین خود را مرکز کره زمین به شمار می آوردند. درباب هفت اقلیم و هفت دریای نوشابه ای هندوان گفتنی است که در اساس آن صرفاً نام ایزد جهان زیرین و سرما یعنی جم (یمه) در رابطه با کوهستان همیالیا-پامیر (کوه مرو) نهفته بوده وچون نام جمبو (یعنی جهان جم) به معنی دیگر آن یعنی سیب گرفته شده و شش کشور خیالی پیرامون آن هم گلها و گیاهان را برخود گرفته اند.

یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

پازیریک جایگاه ییلاقی دسیم ساها(آلانهای شرقی) بوده است

در عهد باستان در حوالی پازیریک چهار قبیله هون (اسلاف گراز پرست قرقیزها) و کیوشه ها (یوئه چی ها، کوشانها؛ تخاران سیمرغ پرست) و ووسونها (اسلاف سگپرست بلغاران) و سرانجام دسي مساها (ماساگتهای کناری) میزیسته اند و همه چیز دال بر این است که خود پازیریک محل سکونت همین دسی ماساها (یعنی ماساگتهای گوزن پرست کناری) بوده است. مطابق منابع باستانشناسی؛ فرمانروای هونهای حکومتی؛ دسیم ساها را شکست داده و شهر مرکزي حکومتی ایشان را به آب بسته بود (لابد این آب تبدیل به یخ نگهدارنده فرش و اجساد شد). در تصاویر اشیاء باستانی پازیریک مردم هندواروپایي را مشاهده میکنیم و همچنین گوزن-انسانی که سیمرغی را خفه میکند. گوزن- انسان توتم ماساگتها (گوزن بزرگان) و سیمرغ توتم یوئه چی ها (وایوچی ها=پرستندگان پرنده دانا/سیمرغ) بوده اند. کلمه کوشان (کیوشه) هم باید از ریشه قوش (کوش) به ترکی یعنی پرنده اخذ شده باشد. ووسونها یعنی سگپرستان نیاکان سرخ ریش بلغاران در سمت غرب آنجا در اطراف ایسیک گول مي زیسته اند. در مجموع یعنی ساکنین پازيریک همان ماساگتها (اسلاف آلانها؛ اوستي های کنونی) بوده اند که زبانی از ریشه ایرانی داشته و دارند و بعدا در مقابل هجومهای هونها به قفقاز آمده اند و اکنون اوستی (آسی=مردم گوزن پرست) نامیده میشوند. شاخه ای از همین ماساگتها که در سمت دریاچه آرال می زیسته اند کورش را زخم زده و به قتل رسانده اند.به نظر میرسد عنوان ماساگت ایشان هم معنی ماهیخوار و هم "مه سکا (گوزن بزرگ) پرست" را می داده است. چه سوای اینکه در بدن جسد فرمانروایان تصویر ماهی هم نقاشی شده است؛ هرودوت هم ميگوید که "ماساگتها ماهیخوار هستند و پرستنده ایزد آفتاب (با توتم گوزن خدا)". نام دسیم سا (مردم گوزن پرست کناری) در هیئت دسي ماسا حاوی کلمه "ماسا" به معنی ماهی یا "مه سکایی" یعنی گوزن بزرگ است.در مورد دسیم سا (یعنی سکائیان گوزن پرست کناری) یا تسیم سا در شرحهای وقایع سالنامه هان شو اطلاعات جسته و گریخته ای را می توان پیدا کرد. جایی می گوید در سمت کوهستان آلتایی شهر "کین مان" در نزدیکی شهر ما بعد قبیله کیوشه (کوشان) یعنی شهر "دسیم سا" قرار دارد. جای دیگر میگوید "قبیله پسین" دسیم سای در کنار جاده شمالی است و از جانب غرب با رودبار ایله دریا (مکان ووسونها؛ اسلاف بلغاران) ارتباط دارد. از این گفته ها می توان چنین نتیجه گرفت که شهرهای دسیم سا و کین مان به ترتیب مطابق با شهرهای تاتسینگ و کارامای حالیه در شمال ترکستان چین هستند و صحراگردان "دسیم سا" بین این شهر واقع در شمال ترکستان چین و حوضه سرچشمه رود ارتیش ( ینی سئی علیا) یعنی محل پازیریک در حال ییلاق و قشلاق می زیسته اند. خود نام محلی کهن آنجا پازیریک نیز در تأیید همین مطلب است چه آن را به سادگی می توان مرکب از کلمات ترکی پِشی (پسین؛ عقبی و پشتی) و اوروک (ئیرک، یعنی قبیله) به شمار آورد. این نشانگر آن است که چینی ها نامهای مترادف هندوایرانی-سکایی دسیم سا و نام ترکی پازیریک ایشان را در زبان خویش به قبیلهً پسین ترجمه نموده و آن را به عنوان صفت و یا اسم مستقل و خاص در کنار دسیم سا و یا به جای آن به کار برده اند. سنت خالکوبی در مومیایی های گور دخمه های پازیریک که در آن با قرقیزان (اعقاب هونهای حکومتی با توتم گراز) مشترک هستند؛ نشان میدهد که سکائیان آلانی تبار پازیریک به یعنی دسیم ساها در واقع شاخه ای از هونهای حکومتی به شمار می رفته اند و به این موضوع در گزارشهای سالنامه هان شو اشاره شده است: " در سال ششم؛ 119 میلادی پادشاه هونهای شمال با فرمانروای ما بعد کیوشه (کوشان) یعنی دسیم سا را از نو فریب داده و علیه چینیان با او متحد شد و با همراهی وی، به سپهسالار چینی سائوپان و کسانش تاخته و آنان را نابود ساختند. سپس به پادشاه قبیله مقدم یعنی طرفان تاختند و او را راندند." در مورد توتم سیمرغ کیوشه ها (کوشانها) باید افزود که آن نه صرفاً به شکل عقاب بلکه گریفونی با با ترکیب نیمه عقاب و نیمه پلنگ یا یوز پلنگ به شمار میرفته است. چه هندوان نام و نشان سکائیان- کوشانیان هندنشین را همراه با توتم سگبالدار ایشان یاد نموده اند. این توتم همان سیمرغ سیستانی روایات شاهنامه است که با رستم اساطیری سیستان پیوستگی یافته است. بر این اساس نام دیگر کوشانها یعنی یوئه چی را می توان از ریشه اوستایی یئوژی (یعنی یوز؛ جنگی و جهنده) گرفت که در ترکیب نام یوزپلنگ حفظ شده است.دورتر در آن سوی شرق پازیریک هم باز منطقه ای با آثار باستانی فراوان از مردمان غالباً هندواروپایی به نام تاگارسکایا پیدا شده است که برخی از باستانشناسان نام ایشان را با نام تُخاران آن عهد ترکستان چین ربط داده اند. در صورتی که عنوان تخُار (اکثریت) برای مردم یوئه چی در زمان مهاجرت اجباری ایشان از آنجا در نیمه اول قرن دوم پیش از میلاد پدید آمد. می دانیم که این مهاجرت بر اثر فشار هونها صورت گرفت و ایشان در سر راه خود به سمت ماوراء النهر به دو گروه کوچک (اقلیت) و بزرگ (اکثریت= تخار) تقسیم شدند. ولی خود نام تاگار ساکایا به معنی ایرانی و سکایی محل شکارچیان گوزن و بزکوهی و آهو است و ربطی به کلمه تُخار ندارد. گفته میشود این مردم شکارچی غالباً هندواروپایی به صورت ایلی از سمت ترکستان یوئه چی نشین آن عهد یا از سمت فرغانه در ماوراء النهر به سبب کثرت وجود شکار بدان سوی مهاجرت نموده بوده اند.

شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

حزین حزین

بوداغلاری من گزیرم سَس حزین
گذر ائتدیم داغلار اوستون ائتگین
گوزل گوردیم بو اوبادا من حزین
سوزلر حزین گوزلر حزین آی جبین
"طبیب اولسام یارالارین باغلایام
سینم اوسته دوگونلیوب داغلایام"
لقمان اولسام دا گلایلی آغلایام
سنه حزین حزین حزین آی حزین
قات قات اولدی بولود داغلارا دا گلین
دومان دوشدی توفان اولدی آی حزین

حزین حزین حزین حزین آی حزین