شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۰

معنی نام کاسپی

معنی لغت کاس در فرهنگ دهخدا: "کاس:||خوک . (لغت فرس اسدی ). بمعنی خوک نر هم آمده است که جفت خوک باشد ۞ . (برهان ). || در عربی کاسه و پیاله را گویند. (برهان ). کأس. رجوع به کأس شود. || (ص ) در اصطلاح بنایان فرورفته، مقابل قوزدار. قوزی. || تیره و به رنگ زاغ. ازرق، کبود: عینک کاس ، شیشه ٔ کاس. || نامی از نامهای مردم گیلان، کاس آقا، کاس گل،غالباً به افراد کبودچشم گفته میشود."
نگارنده قبلاً نام کاسپی را به مفهوم گراز خوار، ماهیخوار و یا سگپرست گرفته است ولی نظر به معنی لفظی شمالی کاس یعنی کبود چشم از میان معانی نام کاس باید همین معنی کبود و کبود چشم را برای نام کاس انتخاب نمود لذا در لفظ کاسپی جزء پی یا بی می ماند. اگر تلفظ یونانی پی را هیئتی از بی (بو، پارچه و یا پارچه ابریشمی در فرهنگ شمالیها) بدانیم در این صورت آن به معنی پوشندگان جامه کبود معنی خواهد داد و می دانیم کبود جامه در مازندران نام منطقهً وسیعی بین بهشهر (روغد) و گنبد کاوس (جرجان) بوده است. این امر می رساند که کاسپی ها ساکنان بومی این منطقه بوده اند. فرهنگ آنندراج دورتر رفته و کبود جامه را ولایتی بین گرگان- استرآباد و خوارزم تصور نموده است. علاوه بر این در گیلان هم نام طالشان (دارندگان جامهً کبود) بر اساس جامه کبود ایشان که بدیشان اطلاق شده است. طالشیها در لشکرکشی شیخ حیدر صفوی به داغستان لباس کبود بر تن داشته اند و در منابع از آنان با عنوان «آبی جامه» یاد شده است (مینورسکی، 243- 244). مسلم به نظر می رسد که کبود جامگان تالشی همان کادوسی ها (کا-توسی ها یعنی سگپرستان) و کبود جامگان مازندرانی همان کاسپی ها (کاس-پو[ش]ها) بوده باشند. هرودوت در فهرست ملل مالیات دهنده هخامنشی ازاقوام جنوب دریای مازندران کاسپی ها با سه قوم دیگر بنام پوسیک ها، پانتی مات ها وداری ها نام برد. پوسیک به معنی مردم آرایش کننده طبری است، چه بنا به خبر استرابون: "مردان و زنان تپوری یعنی همان طبری ها خود را آرایش عجیبی می نمودند. مردان موبلند و جامه های سیاه و زنان مو کوتاه و سفید جامه بودند. هرکس که بهترین گواهی نامه را برای خود به دست می آورد با هر کس که می خواست ازدواج میکرد." پانتی مات به معنی دانایان و راهنمایان راه (مردم تجارت پیشه، کادوسیان) و داری ها به معنی مردم جنگلی (=گیل ها) است. هرودوت در شرح لباس و اسلحه سپاهیان خشایارشا در هنگام لشکرکشی به یونان می نویسد: "کاسپیان ارخالقی داشتند از پوست بز، تیر کمانی از نی و قمه ای. رئیس ایشان آریومرد برادر آرتی فیوس بود." جالب است که این نام به جای تمامی مردمان جنوب دریای خزر به کار رفته است و این می رساند که کاسپیان در میان ایشان بزرگترین قوم و قبیله بوده اند. هرودوت در میان قبایل پارسی از ماسپیان (ماهیخواران) و پانتالیان (مردم راه) و دروسیان (مردم جنگلی) و مردها (جنگجویان) نام می برد که احتمال دارد از اینان مردمان خطّه مازندران اراده شده باشد. بی جهت نیست که به قول استاد پورداود در اوستا مسقط الرأس (زادگاه) فریدون (کورش سوم هخامنشی) همانا سرزمین چهار گوشهً ورنه (سرزمین پوشیده از جنگل=گیلان) به شمار رفته است. به گفته افسانه وار کتسیاس (طبیب و مورخ دربار پادشاهان میانی هخامنش) کورش (فریدون=هخامنشی) در زمانی که از طرف آستیاگ (ایشتوویکو) به سفارت نزد کادوسیان رفته بود به اویبار مهتر که پیش از آن برده مرد مادی بود برخورد کرد. صاحب اویبار وی را به خاطر خطایی سخت زده بود و اویبار کورش را بر انگیخت که توطئه ای بچیند و قدرت را از دست مادیها در آورد و به پارسیان سپارد.
فرهنگ دهخدا در باب ولایت کبود جامه می آورد: "کبودجامه . [ ک َ م َ ] (اِخ ) حمداﷲ مستوفی در نزهة القلوب در ذکر ولایت مازندران آرد: «کبودجامه ولایتی است ، و اکنون چون جرجان خراب است . مجموع ولایت داخل کبود جامه است حاصلش ابریشم و انگور و غله ٔ بسیار می باشد و ولایتی عریض است. (نزهة القلوب چ اروپا مقاله ٔ سوم ص 160). و در جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی آمده است : ابریشم بسیار از آنجا بدست می آمد و زمینهای غله خیز و تاکستانهای بزرگ داشت و سرزمینی بغایت حاصلخیز بود ولی در نتیجه ٔ لشکرکشیهای امیرتیمور در پایان قرن هشتم ویران گردید. ظاهراً روعد یا روغد که در ضمن جنگهای امیرتیمور از آن نام برده شده و هنگام لشکرکشی در مازندران سر راه او بوده جزء ولایت کبود جامه بوده است . (از ترجمه ٔ جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ص 401)."

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۹۰

معنی لارستان و ایراهستان

نام ایراهستان از ریشه پهلوی ایراه به معنی منسوب به ایر= زیر است. بنابراین آن به معنی سرزمین زیرین و پایینی است. خود نام لارستان یعنی نام کنونی ایراهستان در لغت کُردی مترادف با آن به معنی سرزمین جانبی و واقع در ران (مترادف پارس و پارت)است. بر این اساس مسلم به نظر میرسد که سکائیان (آریائیان شمالی) با توجه به کلمه ایر= زیر کلمات ایر و ایران را به معانی مردم جنوبی (پایینی) و سرزمین جنوبی (دیار پایینی)به کار می برده اند.

نظری به نام کهن برخی جزایر و بنادر ایرانی خلیج فارس

کیش :اصل این نام به لغت ایرانیان جنوبی به معنی مقنعه زن و میل زنی است، نام قدیمی آن را که یونانیان اُآراکتا آورده اند که به سادگی می توان به معنی "دارای رختها و کالاهای فراوان و رسا=محل حریر" گرفت.می دانیم شهری به نام حریریه در آن وجود داشته است. در این سمت نام بندر سیراف را که در نزدیکی این جزیره در سواحل خلیج فارس قرار داشته است باید لغتی فارسی شمرد به معنی دارای اسکله مرکب رف/پله های سنگی که لابد برای بار گیری کالا ها بوده است. چنانکه می دانیم نام برخی دیگر از جزایر خلیج فارس لااقّل از عهد تسلط مسلمین به عربی است که از آن جمله است نام قشم که به لغت عربی می توان آن را آبراهه گرفت. کیش همان آُآرکتا (دارای رختهای خوب) عهد باستان است که به معنی محل حریر است. نام لارک (لا- رقّ) به معنی سرزمین بدون برگ درخت است. در دوره اسکندر هنگام سخن از منطقهً بندرعباس (سورو) نامی از هرمیرزاد (میناب) به میان آمده ودر همین دوره هنوز هرموز کهنه (میناب) که در سفر نامه نئارخوس سردار اسکندر «هور موز» (ارمزس) آمده، بسیارآباد بوده است و این سردار در سفر دریایی خود وارد آن شده و خبر موفقیت خود را به اسکندر رسانده است. نئارخوس در آن حوالی همچنین از جزیره ای غیر مسکونی به نام بارکانا یا وارکانا (محل واقع در آب دریا) نام می برد که با جزیرهً هندرابی (ابرون=اندر آب) قابل تطبیق است. نئارخوس علاوه بر بندرهرمز در سواحل خلیج فارس همچنین از بنادری به نامهای دیلمون، تائوکه، گوگانه (به اشتباه با بندر لنگه مقابله گردیده) و آپستانه نام برده است که به ترتیب با بنادر کیش، طاهری (تاروای کتیبهً بیستون)، کنگان و بستانه مطابقت دارند. یونانیان باستان در دهانه رود میناب از جزیره هرمز و از بیابان (سیریک) به ترتیب تحت نام نئوپتانه (محل دژ اصلی) و بادیس (محل بادگیر) نام برده اند.

جزیره ابرون (هندرابی) و ابرکافان (قشم)

جزیره ابرون (جای واقع در آب) و ابرکافان (جایگاه بسیار فقیر) در خبر حمدالله مستوفی در نزهة القلوب به ترتیب همان جزیره هندرابی (اندرآبی) و جزیره قشم (آبراههً تنگ یا پرورندگان دامها با برگ درختان) هستند مستوفی در باره این جزایر می گوید: "ابرون جزیره ای است یک فرسنگ در یک فرسنگ و در او زرع و نخل است و در فارسنامه آن را از کوره اردشیر خوره گرفته اند. ابرکافان جزیره ای است هشت فرسنگ در سه فرسنگ و مردم آنجا [از شدت فقر] بیشتر شریر و دزد باشند." چنانکه در لغت نامه دهخدا آمده گای لیسترانج محل این جزایر را درست تشخیص داده است:
جزیره ٔ ابرون : [ ج َ رَ ی ِ اَ ] (اِخ ) این جزیره بی شک همان هندرابی کنونی است که نزدیک جزیره ٔ قیس یعنی کیش واقع است . (از سرزمینهای خلافت شرقی ص 282).
جزیره ٔ ابرکافان : [ ج َ رَ ی ِ ؟ ] (اِخ ) همان جزیره ٔ بزرگی که در قسمت تنگ خلیج فارس واقع شده است و امروز کشم نامیده میشود و آنرا جزیره ٔ طویله نیز میگفتند و ظاهراً همان جزیره ای است که در کتب جغرافی قدیم بنامهای جزیره ٔ بنی یا ابن کوان و جزیره ٔ ابرکمان و جزیره خوانده شده است و شاید اختلاف تسمیه ناشی ازاختلاف نسخ باشد. (از سرزمینهای خلافت شرقی ص 282).

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

نام شهرهای مازندران در خبر حمدالله مستوفی در نزهة القلوب

حمدالله مستوفی در نزهة القلوب در مازندران از این نواحی و شهرها اسم برده شده است: "جرجان (شهر دارای خندق، گنبد کاوس)، استرآباد (گرگان)، موروستاک (روستای مرغزاری، مراوه تپه)، رستمدار (تنکابن= تنک آبان)، کبود جامه (نواحی بین بهشهر و مینودشت)، روغد (رئوکت، شهر باشکوه، بهشهر)، ساری (شهر سرور)، آمل (شهر محل نگهداری دامها)، شهر آباد (شیرگاه، شهرگاه)، جزیره نیم مردان (جزیرهً مه آلود، آبسکون یا آشوراده= جزیره مسکونی)، اصفهبد (قائم شهر، علی آباد، قصر شیرین= قصرشروین که محل اسپهبدان بوده است) و سیاه رستاق (=تمیشه، محل بیشه های انبوه و تاریک مازندران)." مستوفی از جمله اسمی از چالوس (چاله چشمه یا چهار چشمه)، بابلسر (مشهد سر، بیشه زار) و بابل (مام طیر) نبرده است.

حسن کیاده همان کوتم باستانی است

حسن کیاده (کیاشهر) همان بندر باستانی کهن کوتم (منسوب به کوتی=سگ) است. احتمال اینکه کوتم همانند تمیجان (سیاهکل) به معنی محل تاریک (محل در سایه) بوده باشد کمتر است. جزء کیاده باید مصحف و ترجمه نام کوتی-اوم باشد. از نام حسن کیاده می تواند منطقه سگان خوب یا محل خوب مراد شده باشد. نام کوتم بعدا با حسن کیاده جایگزین شده است چه در رابطه با این نام گفته شده است:" حسن‌كياده در نيمه اول قرن نهم به دستور حسن كيا كارگيابن سيدحيدر كيا (متوفى 844) احداث، و به‌نام وى خوانده شد (فقيه محمدیجلالى، ج 1، ص 401؛ نيز رجوع کنید به مهدوى لاهيجانى، ص 187)".نام کوچصفهان (کوچه –سپه-ان) را هم میشود در این رابطه به معنی کوی منسوب به سگان گرفت می دانیم که نام کادوسیان گیلان و کوتیان گیلان و آذربایجان به معنی سگپرستان بوده است.کلمه کوته در کردی و مازندرانی به معنی توله سگ و سگ است. یونانیان باستان نیز مردم کادوسی، کاسپی و آلبانی را سگپرست معرفی نموده اند.
برخی از محققین بین گیلان کوتم و کوتم که بنا به اخبار حمدالله مستوفی هر دو در کنار سفید رود قرار داشته اند تفاوت قائل شده اند. مستوفی آن را که در کنار دریا قرار داشته و بندر مهمی بوده است صرفاً کوتم نامیده است و نام دیگری را در رابطه با مسیر سفید رود گیلان کوتم یعنی کوتم ناحیه جنگلی آورده است. اولی چنانکه گفته شد باید همان حسن کیاده (حصین کوتم ده)بوده باشد.دومی باید همان کوچصفهان بوده باشد که در لفظ کوچ با نام سابق آستانه اشرفیه (کوچان)اشتراک دارد. اگر لفظ کوچ و کوچان را مبدل الفاظ کوت (سگ) و کوتم (منسوب به سگ) بگیریم. در این صورت هیئت اصلی نام کوچصفهان، کوته سپهان یعنی دارندگان سگان مغلوب کننده خواهد شد. کلمه اوستایی سپه (سپاکو، سگ) به معنی مغلوب کننده است. نامهای کوتم و گیلان کوتم و کوچان در اینجابیانگر آن است که این ناحیه محل سکونت اصلی کادوسیان (کاتوزیان=کات-اوزیان یعنی سگپرستان)بوده است.

معنی اصطهبانات شهر دارای بنای ستبر است

ابن حوقل بغدادی در کتاب صوره الارض (۳۶۷ ه.ق.) از این شهر به نامهای اصبهانات؛ اصطهبان و اصطهبانات یاد کرده است. ابن بلخی در فارس نامه خود از این شهر به نام اصطهبان و اصطهبانان یاد کرده؛ میگوید: اصطهبان شهرکی است پر درخت و از هر نوع میوه باشد و آب فراوان دارد…و قلعه اصطهبانان هم قلعه ای عظیم است و حسنویه را است٫ پارل شواتس؛ نویسنده کتاب جغرافیایی تاریخی فارس؛ نام این شهر را استبُنات و سَونات نگاشته است.حاج میرزاحسن حسینی فسایی؛ نویسنده کتاب فارس نامه ناصری از این ناحیه به نام اصطهبانات یاد کرده؛ مینویسد: در اصل استهبانات است و استه؛ انگور است و بان نگاه دارنده و فارسیان ت را در آخر کلمه در آورند تا افاده معنی جمع کند؛ مانند گرمسیرات و بلوکات و الف در اول برای زینت است و بعد از استیلای عرب؛ س را به ص و ت را به ط مبدل نموده و برای بسیاری باغهای انگور دیمی و فاریابی در کوه و دشت این قصبه؛ آن را به این نام گفتند که گویا مردم آن هم باغبان انگوری اند.
سته در فرهنگ معین به قسمی از میوه ها اطلاق گردیده است که در آن میوه ها پوشش داخلی میوه سخت میگردد مانند خرما، انگور و گوجه و مرکبات و شته در آرامی به معنی انگور است بنابراین حسینی فسایی به درستی سته را انگور معنی کرده است. ولی در اساس نام اصطهبانات (در اصل استهبانان) کلمه سته با سکون حرف سین و های ملفوظ نهفته است و آن همانا در لغت اوستایی به معنی استوار و نیرومند و ستبر است و آن با توجه به جزء بانا (بنا) که در اینجا علی القاعده تبدیل به بان شده است بعلاوه علامت پسوند نسبت و جمع "ان" اشاره به دژ استوار آن است که حمدالله مستوفی از آن سخن رانده است: "اصطهبانان شهرکی پر درخت است. هوائی معتدل دارد و در او از همه نوع میوه بود و آب روان دارد و در آن حدود قلعه محکم است به وقت نزاع سلاجقه با شبانکاریان اتابک جاولی آن را خراب کرد و بعد از آن معمور کردند."

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

بجنورد به معنی شهر اصلی است

به ظاهر با توجه به کثرت بزان کوهی در سمت بجنورد نام این شهر به معنی شهر بزان کوهی یا به طور عام به معنی شهر بزان (بزان اهلی و وحشی)به نظر میرسد. اما در اساس چنین نیست و شهر بجنورد دو قسمتی بوده است یک بخش کهنه کند (کهین کند یعنی شهر کوچک) و بخش دیگر آن بیزهان (بیج گان) بوده است که به لغت اوستایی و پارسی کهن به معنی شهر اصلی است و مأخذ نام بجنورد (بیج- ین ورد یعنی شهر اصلی)است. محققان نام این شهر این معنی ساده آن را در نیافته اند.در باب وجه اشتقاق نام این شهر در سایت تربیت معلم بجنورد می خوانیم:
بجنورد در اصل (بیژن گرد) به معنی ساخته شده، وسیله بیژن بوده است (۱). این اسم بسیار قدیمی می نماید زیرا «گردبه معنی شهر و آبادی است و بنابراین بجنورد شهربیژن معنی می دهد.» (۲)
دکترناویا در مورد وجه تسمیه بجنورد براین باور است که "گرد" از مشتقات KRT است که به صورتهای گراد ، جرد در دستجرد،کد در دهکده ،کند درکهنه کند،کد در زبان آذری وکارد و CUT انگلیسی دیده شده است. لذا بجنورد اگر معادل بیژن گرد باشدبه مفهوم ساخته شده به وسیله بیژن خواهدبود (۳).
بعدها بیژن گرد،بیزن جرد نامیده شده و «در تواریخ بزنجرد ثبت گردیده است» (۴). و بر اثر تحولات آوایی به بیجن یورت یابیجن یورد تبدیل شده و سرانجام به شکل «بجنورد» تغییرپیداکرده است .«یورت » یا «یورد» به معنی چراگاه ایلات وعشایر ، محل خیمه و خرگاه ،مسکن و منزل بوده (۵) وبیژن یورد یا «بزن یورد» به عبارتی معنی «محل ومسکن ما» می باشد.
لیسترانج درکتاب «سرزمینهای خلافت شرقی» این شهر را «بزهان» نامیده است (۶) و کلنل ییت با اشاره به ویرانه های شهر کهن بجنورد موسوم به «کهنه کند» می نویسد: «درشمال غربی این شهرخرابه های یک شهرقدیمی دیگر به چشم می خورد که به آن بیزهان می گفتند.»

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

معنی نام کوهدشت (کورشت)

شهر کوهدشت یا به صورت درستش کورشت در لرستان به صورت پارسي و اوستايي کورو-شئيتي به معاني محل بُز کوهي (قوچ وحشی) و محل کوهستاني است. حمدالله مستوفی در نزهة القلوب میگوید:"کورشت شهر بزرگ بوده و اکنون خراب است."

محل بادرایا و باکسیا در خبر حمدالله مستوفی

ما اطلاعات خود را در داخل پرانتزها به متن نزهة القلوب حمدالله مستوفی می افزائیم: " و عبادان (آوان عهد عیلامیان، آبادان) که ورای آن عمارت نیست (معنی درتلفظ پهلوی آ- وان= نَه مکان) و در این معنی گفته اند مصراع "لیس قریه وراء عبادان". طول از جزایر خالدات قد ک و عرض از خط استوا کط ک و فضیلت عبادان حدیث بسیار وارد است او را از ثغور شمارند که سر حد مسلمانی است با کفار هند حقوق دیوانی بصره و ولایت چنانچه در این عهد پیش از این فترات بود. چهل و چهار تومان یک هزار دینار رایج بود. بندنیجین (محل ساخته شده از بند نی، قصبه جنه عراق در جنوب غربی دهلران) در دفاتر دیوانی آن را لحف می نویسند و در تلفظ بندیان (مندیان) می خوانند شهرکی کوچک است و به آب و هوا و محصولات مقابل بیات حقوق دیوانش هفت تومان و شش هزار دینار است. بیات (سروران سوار کار، آغاجری= لشکریان سرور، واقع در جنوب دهلران) قصبه است و بادرایا (به عربی یعنی محل با برکت یا اموال زیاد، بدره واقع در شمال غربی مهران در خاک عراق) و باکسیا (یعنی محل بالنده و با برکت، وخشیا= قصبه برزه=محل بلند واقع در غرب دهلران) دو قصبه دیگر است و با چند موضع از توابع بیات است و در محصول و آب و هوا مانند دیگر ولایات عراق عجم است و در بیات آب روان نیز تلخ است (رود زهره) و اما آب کاریزش که بر یک فرسنگی بیات است خوش طعم بود و حقوق دیوانی آن چهار تومان و شش هزار دینار رایج است و در بادرایا قسب بسیار است. سورق (سورگ) خبر یاقوت حموی در سمت خوزستان به لغت پهلوی به معنی شادی و نشاط معادل نام شادگان است. نام کهن دیگر آنجا یعنی دورق هم به پهلوی به معنی پیمانه شراب است. یعنی سه نام شادگان و سورق و دورق با همدیگر همخوانی دارند.
لابد مردمی را که قباد ساسانی بدین نواحی کوچانده بوده است همان بیاتهای قفقازی بوده اند که نامشان یعنی بیات (سروران سوارکار) بر روی نام ترکی آنجا باقی مانده است. شهرهای بادرایا-باکسیا و بند نیجین (جنه) از اعمال واسط به شمار رفته اند. شهر واسط به فاصله پنجاه فرسنگ هم از کوفه و هم از بصره قرار داشت. این شهر واسط ساخته حجاج بن یوسف بر دو سوی دجله در عهد امویان پایتخت عراق عجم به شمار می رفته است. به نظر می رسد این شهر واسط همان عماره کنونی (اماره = محل حکمران) در خاک عراق بوده باشد.
سوای بادرایا (قصبه عراقی بدره واقع در شمال غربی مهران) در نواحی شمالی و جنوبی عراق عجم، بین بصره و ناصریه شهرکی به نام بدره واقع است و در قسمت شرق خود استان ایلام نیز دهستانی به نام بدره وجود دارد. ولی بادرایا و باکسیا که همراه نام عبادان (آبادان) و بیات ذکر شده اند علی الاصول باید بدره و برزه مذکور واقع در استان ایلام و جوار غربی آن باشند.
بادرایا. [ دَ ] (اِخ ) قریه ای است از اعمال واسط. (سمعانی ). رجوع به بادرایایی شود. قریه ای است به نهروان و آن شهر کوچکی است نزدیک باکُسایا میان بندنیجین و نواحی واسط و محصولش خرمای قسب خشک است که در نهایت خوبی و خشکی است . گویند نخستین قریه ای که از آن برای آتش ابراهیم علیه السلام هیزم گرد آوردند این قریه بود. (معجم البلدان ). بادرایا و باکسایا، دو قصبه ٔ دیگر است و با چند موضع از توابع بیات است و در محصول و آب و هوا مانند دیگر ولایات عراق عرب است و در بیات آب روان نیز تلخ است اما آب کاریزش که بر یک فرسنگی بیات است ، خوش طعم بود و حقوق دیوانی آن چهار تومان و شش هزار دینار رایج است و در بادرایا قسب بسیار است . (نزهة القلوب چ 1331 هَ . ق . لیدن ص 39). از آنجاست کامل الفتح بن ثابت بن شاپور، ابوتمام الضریر. (مجمل التواریخ ص 208). رجوع به بادآورد و بادرایه شود.
باکسایا. [ ] (اِخ ) شهری است بین بندنیجن و بادرایای بغداد و از نواحی نهروان . (ازمعجم البلدان ) (مراصد الاطلاع). قصبه ایست بین بغداد و واسط. (از قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص 205) و گویند قباد برای تعمیر آن شهر عده ای را بدانجا کوچانید. (از معجم البلدان). بادرایا و باکسایا دو قصبه است و با چندین موضع از توابع بیات است و در محصول و آب و هوا مانند دیگر ولایات عراق عرب است . (از نزهة القلوب ج 3 ص 39).